تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

قرآن کلام خداوند

سید عطاءالله مهاجرانی

 

 

 



متفکر ارزشمند، آقای دکتر سروش با طرح نظر و اندیشه ی خود در باره مقوله ی وحی و نسبت آن با پیامبر اسلام، فضایی را ایجاد کرده اند که بار دیگر مساله ای بسیار مهم و گران سنگ- مقوله ی وحی و نسبت آن با پیامبر عظیم الشان اسلام- مورد بحث و بررسی قرار گیرد. نقد هایی که بر سخن ایشان نوشته شده و نوشته خواهد شد، بی شک به دور از برخی تعابیر درشت و ناهموار نبوده و نخواهد بود. پس از مدتی این درشتی ها و ناهمواری ها به کناری می رود. فاما الزبد فیذهب جفا ء واما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض، کف و خس و خاشاک دل آزار به کناری می رود و چهره روشن آب و آفتاب جمال قرآن می تابد. سخنانی از زمره "قرآن ستیز" و " خروج از دایره ی اسلام و مسلمانی" سخنانی ست، تاسف بار. شمشیر های برهنه ای که ضاربان تیغه آن را در کف گرفته اند و با قبضه اش سروش را نواخته اند. دست و دامان ضاربان است که خونین است...اما! آیا سخن سروش سخته و پذیرفتنی است؟
پیش از آن که به اصل سخن ایشان بپردازم. شایسته است بگویم که طرح موضوعی با این درجه ی از اهمیت و حساسیت در یک مصاحبه کوتاه با خبرنگاری که مطامع سیاسی آشکاری دارد و در مقدمه مصاحبه، آن را پنهان نکرده، بالقوه چنین نقد و نظر هایی را در پی دارد. مطالبی از این دست را باید با فراغ بال نشست و نوشت، با افراد اهل فن مشورت کرد، متن را بارها خواند و واژه ها را از هر نظر سنجید. مثل همان که سال ها پیش، نهاد ناآرام جهان را مرحوم آیه الله حائری یزدی و ایه الله مطهری پیش از انتشار دیده بودند. دکتر سروش به صراحت می گوید، کتاب " نهاد نا ارام جهان" وامدار مطهری و حائری یزدی است. این اعتراف بر ارزش کتاب می افزاید. خواننده با اطمینان بیشتری کتاب را می خواند. به گمانم سخن در باره قرآن مجید و طرح عنوان " کلام محمد صلوات الله علیه" و" نقش محوری پیامبر در آفرینش قرآن " و " سخن از مصون نبودن بخش تاریخی و طبیعی قرآن مجید از اشتباه" ، به مراتب اهمیت و حساسیت بیشتری از نظریه نهاد نا آرام جهان دارد. به دور از غوغا هایی که معمولا پس از طرح نظری تازه مطرح می شود و رگ های گردن به حجت قوی،و دارالملک ایمان آکنده از غوغا! باید سپاسگزار سروش بود که با طرح مساله موجب برانگیخته شدن اذهان و اندیشمندان می شود. گویی اگر گه گاه سروش سخنی نمی گفت، در ساحت نقد و اندیشه در کشور ما دیگر سخنی نبود! تا ناقدان جلوه کنند و متاع خویش به بازار آورند. من از زاویه ای دیگر به نقد و بررسی نظریه سروش می پردازم. نه او را قرآن ستیز می دانم و نه خارج از دایره تنگ اسلام و مسلمانی برخی ناقدان نامهربان. آنان که سروش را می شناسند. نمی توانند بی بهره از تلالو معنویت و شیدایی اوبه اسلام و قرآن باقی بمانند. نزدیک به چهل سال پیش! نوجوان بودم. صبح زود به جلسه دعای ندبه در منزل حاج ابراهیم حسینجانی رفته بودم.-آن خانه اکنون تبدیل به مدرسه نمونه شده است- دکتر سروش پس از دعا در باره ی آیه " انا عرضنا الامانه..." سخن گفت. غزل حافظ را هم خواند: "آسمان بار امانت نتوانست کشید... طعم خوش آن جلسه و آن صحبت و آن غزل برای همیشه در کامم ماند... یک دهه بعد کتاب : نهاد نا ارام جهان" به شکل پلی کپی با حروف آبی به دستم رسید. دانشجوی دانشگاه شیراز بودم. سال 1356، درست سی سال پیش!ان کتاب هم مرا مست کرده بود... وقتی مصاحبه سروش را دیدم. انتظار داشتم پس از اربعینی که سپری شده است، شرابی صافی در باره قرآن بنوشم:
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی!
دیدم نه! این سخن و این شراب غبارآلود است و صداع آفرین. گرچه سروش در مصاحبه ای دیگر- به هنگام- به توضیح و توجیه سخن خود پرداخت. شنیده ام که در صدد است در این باره مقاله ای به تفصیل بنویسد. اما دیدم نمی توانم به عنوان دوستدار ایشان، برداشت و نقد خودم را مطرح نکنم. ممکن است من در برداشتم اشتباه کرده باشم. اما به پاس زندگی و انس با قرآن مجید نمی توانم سخنی نگویم.
سخن درست بگویم نمی توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم.
تردیدی نیست که سروش هم نمی تواند اندیشه و باور خود را بری و به دور از نقد و نارسایی و اشتباه بداند. صدرالمتالهین در آغاز جلد هفتم –الجزء الثانی من السفر الثالث -اسفار بحث نسبتا مفصلی در باره قرآن مجید دارد. پس از این به سخن او بسیار می پردازم. شگفت انگیز بود که هیچکدام از ناقدان حوزوی و دانشگاهی سروش به نوشته ملا صدرا نپرداخته اند. ملا صدرا نکته ای می گوید تکان دهنده"
رب ادیب اریب عاقل فصیح عارف بعلم اللغه و النحو و البلاغه، متکلم قادر علی فن المناظره مع الخصام و الالزام فی علم الکلام، لم یسمع حرفا من حروف القرآن و لا فهم کلمه واحده من کتاب الله النازل علی عبده..."(الحکمه المتعالیه، جلد 7 ص.43)
چرا چنان دانشمند ادیب زبان دان بلیغ متکلم که رقیبان خود را ساکت می کند، حرفی از قرآن نشنیده و کلمه ای از آن را نمی داند؟ چرا ملاصدرا آن دانشمند فرضی را چنین کوچک کرد و قرآن را چنان عظیم و دست نایافتنی؟ او کلام خدا را چگونه می دید؟ با کدام نگاه به قران نگاه می کرد، که می گوید:" در هر حرفی از حروف قرآن مجید هزار راز ورمزو کرشمه و اشاره و شیدایی و دلربایی و مجلس آرایی نهفته ست."( همان: ص.44)
" هیهات! ما و امثال ما از قرآن غیر از سیاهی حرف ها چیزی نمی بینیم. ما در جهان تاریکی به سر می بریم. سهم ما از قرآن همان مرکبی است که بر کاغذ نقش شده..."(همان ص.33)
ادامه دارد...


 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

تربيت در قرآن و نهج البلاغه
                                  در گفت و گو با مصطفى دلشاد تهرانى ـ پژوهشگر علوم دينى
 
 
 
تزكيه وتربيت دوبحث رايج ومهم در اسلام هستند كه درعين همسو بودن، كاملاً مجزا هستند. اما درتقديم وترتيب اين دو، بايد كدام را مقدم برديگرى دانست؟ تزكيه پاك كردن روح از زشتى ها وبدى ها است و فرد خود بايد براى رسيدن به سر مقصد منظور تلاش كند. اما تربيت تنها دركنار يك مربى حاصل مى شود. فردى كه بايد راهنمايى هاى لازم را فرا روى متربى قرار دهد.
قرآن، كتاب آسمانى مسلمانان، كتابى است سرشار از حكمت كه نكته ها درپس آن نهفته است. نهج البلاغه نيز كه از قرآن سرمشق گرفته ودراين مكتب باليده است، دربسيارى از امور زندگى نكاتى آموزنده مطرح كرده است. پس براى بررسى مسأله تربيت و دركنار آن تزكيه درقرآن ونهج البلاغه ، به سراغ مصطفى دلشاد تهرانى رفتيم تا برايمان ضمن موشكافى اين مسأله راهكارهاى موجود را شرح دهد. گفت وشنود ما را با مصطفى دلشاد تهرانى بخوانيد:
................
روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بشر و بشیر

 

پاسخ عبدالکریم سروش به آیت الله جعفر سبحانی
 

 


نسخه قانون ما عین شفاست         مصحف ما مستفاد از مصطفاست
ای مبارک آن گلیم گل تو را             وی خنک آن وصف مزّمّل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک      ای بشیر ما بشر بودی و پاک


استاد مکرّم، حضرت آیت الله آقای جعفر سبحانی

پس از تقدیم تحیّت، نامه پدرانه و محترمانه و نیکخواهانه شما را در پایگاه خبرگزاری فارس خواندم و آن را حاوی موعظه حسنه و جدال به احسن یافتم. شک ندارم که وظیفه روحانی و غیرت ایمانی و عرق مسلمانی و "دولت احمدی و معجزه سبحانی" شما را به نوشتن آن نامه برانگیخته است. من جسارت نمی کنم و همچون شما نمی گویم که "عواملی در کارست و از شما بهره کشی می کنند" چرا که نه داعی و نه دلیلی برین امر دارم و نه آوردن چنین کلماتی را زیبنده یک بحث علمی و طلبگی مشفقانه و منصفانه می دانم. پیش از شما چهار نفر از فضلای حوزه علمیه نیز درین بحث شرکت جسته بودند، و همه به زبان تحلیل و استدلال، و بدون طعن و تکفیر سخن گفته بودند مگر "قرآن شناسی" که رسم مروت فرونهاد و سخنهایی نه بر سبیل حکمت گفت و مرا از قرآن ستیزان خواند.

نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست         به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمی خرند، آنکس         که کرد صد شکر افشانی از نی قلمی


باری شگفتی من، نخست از این است که فرموده اید "سکوت او را می توانم گناهی نابخشودنی در مقابل این گزارش بشمار آورم". آیا خبر یقینی دارید که من در این مورد سکوت کرده ام؟ آیا مصاحبه مرا با روزنامه کارگزاران، درین خصوص نخوانده اید؟ یا گناه از مخبران است که این خبرها را از شما دریغ می کنند؟

من درین جا عین آن گفتگو را می آورم و سپس به تفصیل پاره ای از مجمل ها خواهم پرداخت و شما خواهید دید که پاسخ کثیری از انتقادات شما و دیگران بصراحت و کفایت در آن هست و اطمینان دارم که اگر آن را پیش تر ملاحظه فرموده بودید، زحمت تان کم تر و رحمت تان افزون تر و صورت و سیرت نقدتان دیگر می شد.

متن مصاحبه



کلام محمد، اعجاز محمد

س - در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟

* شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.

س- حالا نظر و توضیح شما چیست؟

* انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولایت کلیه الهیه آشناست و قرب اولیاء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنین منکرانه سخن نمی گوید. اولیا خدا چنان به خدا نزدیک و در او فانی اند که کلامشان عین کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عین امر و نهی و حب و بغض الهی است. پیامبر عزیز اسلام بشر بود و خود به بشریت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عین حال این بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئیل) چنان از میان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحیانی خدا. و این دو از هم جدا نبود.

همچو سنگی کو شود کل لعل ناب              پر شود او از صفات آفتاب

انشاءالله با تامل درین دقیقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشکار گردد.


س- پس نزول جبرئیل و آوردن وحی چه می شود؟

* در نظر عارفان، جبرئیل به خداوند از محمد (ص) نزدیکتر نیست، بل جبرئیل است که تابع پیامبر است. مگر در داستان معراج نیامده است که جبرئیل از همراهی با پیامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسید؟ معنی این حکایت چیست؟ مگر رهبر فقید انقلاب نگفت که "جبرئیل را هم پیامبر نازل می کرد"؟ آیا معنی این سخن این است که خدا جبرئیل را فرونفرستاده است؟ یا معنایش به قول مولانا این است که:

من نخواهم لطف حق از واسطه             که هلاک خلق شد این رابطه
من نخواهم دایه، مادر خوشتر است        موسیم من، دایه من مادر است

این که بگوئیم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند این است که بگوئیم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به یک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکید بر یکی به معنی نفی دیگری نیست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. یک موحد در این شکی ندارد. با این حال همه می گوئیم آلبالو، میوه درخت آلبالو است، آیا باید بگوئیم خدا میوه آلبالو می دهد تا موحد باشیم؟ این اشعریت کهن را جامه تقدس نوین نپوشانیم. و سخن بقاعده بگوئیم و معنی سخنان دقیق و راز آلود را نیز نیکو دریابیم. قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حین باذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.

توصیه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگویم) همان توصیه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولیاء خدا را فروگذارند و اولیاء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزیزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفیع قرب و ولایت پایین نیاورند:

ای اولیاء حق را از حق جدا شمرده          گر ظن نیک داری بر اولیاء چه باشد؟
از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی        ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد؟

س- گویا شما هم در این باب اشعاری داشته اید.

* بله در منظومه ای که چندی پیش به عشق پیامبر اکرم سرودم و تقدیم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:

توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد                 در شب واقعه راندی زمداری به مداری
ز سوادی به خیالی ز خیالی به هلالی        پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان          طایر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری

اشاره من در این ابیات به آن روایت شریفه نبوی است که پیامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خیالی و آمن بک فوادی.

- متشکریم.



ملاحظه می کنید که "محمدی" بودن قرآن، (محمدی که کاملا بشر بود) سخنی است کاملا معقول و مبرهن که خیل عظیمی از عارفان و متفکران مسلمان پشتوانه آن اند و معنای عمیقی دارد که صد بار از "جبرئیلی" بودن آن عمیق تر است (و البته منافات با آن هم ندارد که قرآن قول جبرئیل است: انه لقول رسول کریم) چرا که به تعبیر آیت الله خمینی (که تعبیر همه عارفان مسلمان است) جبرئیل را هم پیامبر اکرم نازل می کرد. و درین فرایند و در نسبت به خداوند، درون و برون، یکی است. همچنانکه گذشته و آینده. همچنانکه تحت و فوق.

این دراز و کوتهی مر جسم راست            چه دراز و کوته آنجا که خداست؟
لا مکانی که درو نور خداست                  ماضی و مستقبل و حالش کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست        هر دو در یک چیزند و پنداری که دوست


و اگر من گفته ام در پدیده وحی "درون و برون پیامبر" تفاوتی ندارند ازین روست. خدایی که موحدان راستین می شناسند، در برون و درون پیامبر به یک اندازه حاضر است و چه فرقی می کند که بگوئیم وحی خدا از بیرون به او می رسد یا از درون و جبرئیل از برون فرا می رسد یا از درون؟ مگر خدا بیرون پیامبر است و مگر پیامبر دور از خداست؟ نمی دانم چرا قرب حق با عبد و اندکاک ممکن در واجب فراموش شده و تصویر سلطان و پیک و رعیت به جای آنها نشسته است و توضیح آیت الله سبحانی در باب این تصویر راهزن چیست؟

دوم. اما قصه شاعری.

سخن من این است که برای درک پدیده ناآشنای وحی، می توانیم از پدیده آشناتر شاعری (و بطور کلی خلاقیت هنری) مدد بجوئیم و آن را بهتر فهم کنیم. این فقط در مقام تصور است. مگر غزالی نگفت برای درک پدیده وحی، می توانید از پدیده وسوسه شیطانی مدد بگیرید؟ چرا که ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم.
حضرت آیت الله توجه بفرمایند که امروزه مفهوم شعر بمنزله یک خلاقیت متعالی هنری بسیار متفاوت است با آنچه در ذهن امثال ابوجهل و ابولهب می گذشت و استفاده از نماد هنر برای تقریب معنای وحی، نه چیزی از قدر قرآن می کاهد و نه بر قدر ابولهب می افزاید!
علامه طباطبایی وحی را شعور مرموز می خواند و بگمان من هنر مرموز مناسب تر مینماید.

سوم. اما از مولانا مایه گذاشتن.

خشنودم که شما هم با من هم عقیده اید که استشهاد به ابیات مولانا استشهاد به تجارب و حکمت های یک عارف حکیم است که موقعیت متعالی و راسخی در عرفان اسلامی دارد و گواه آوردن از شعر او به معنای توسل به "شعریات" نیست و اصلا مولانا در مثنوی ناظم است نه شاعر. باری من اگر بخواهم درین باب سخن بگویم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. خواهش فروتنانه من از آیت الله سبحانی این است که این سفر شریف الهامی را به جد در مطالعه گیرند و جواهر کلام آن عارف آزاده را از دریای معارف او صید کنند و به پاره یی از کلمات مشهوره او بسنده نکنند که در مقام داوری راهزن است. برای شیرین شدن کام حضرت آیت الله به این ابیات اشاره می کنم که:

چیز دیگر ماند لیکن گفتنش                  با تو روح القدس گوید نی منش
نی تو گویی هم بگوش خویشتن           بی من و بی غیر من ای هم تو من
همچون آن وقتی که خواب اندر روی       تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان            با تو اندرخواب گفتست آن نهان
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق         بلکه گردونی و دریایی عمیق

می بینید که روح القدس را از مراتب وجود صدتوی آدمی می شناسد و می شناساند و آدمی را چون دریایی عمیق می بیند که لایه ها دارد، و لایه یی در گوش لایه دیگر راز می گوید و این را عین رازگویی روح القدس می شمارد. و حتی گفتگو با دیگری در خواب را سخن گفتن خود با خود می داند و از این راه پنجره ای به روی درک مکانیزم وحی و الهام می گشاید. گویی در تلقی وحی تلاطمی و جوششی در شخصیت پیامبر رخ می دهد و خود برتر پیامبر با خود فروتر او سخن می گوید و البته همه اینها به اذن الله و به عین الله صورت می گیرد که او همه جا حاضر و به همه چیز محیط است. وقتی مولانا می گوید:

ای هزاران جبرئیل اندر بشر           ای مسیحان نهان در جوف خر

یا

احمد ار بگشاید آن پر جلیل           تا ابد مدهوش ماند جبرئیل


تعارف نمی کند و یک برتری صوری و اعتباری را مراد ندارد. حقیقتا احمد از جبرئیل برتر است یعنی جبرئیل در او گم می شود.


چهارم. اما بشری بودن و هوا و هوس.
نمی دانم حضرت آیت الله چرا آنهمه تصریحات مرا در باب "الهی بودن نفس نبی" ندیده اند و بشری بودن را به معنی هوا و هوس داشتن گرفته اند؟ برین بی التفاتی چه نامی می توان نهاد؟

آن محمد (ص) که فاعل و قابل وحی است، بشری است مویّد و مطهّر. و لذا "از کوزه همان برون تراود که دروست" و از شجره طیبه وجود او جز میوه ای طیب برنخواهد خاست. از پیامبر بگذریم. آدمیان غیرمعصوم (چون شما، چون آیت الله بروجردی و چون بوعلی و سعدی و ناصرخسرو و کانت و دکارت و پوپر)، آیا چون پیامبر نبوده اند پس هر چه گفته اند آلوده به هوا و هوس بوده است؟ بفرض که وحی پیامبر صد در صد بشری و غیر الهی باشد، باز هم نمی توان نتیجه گرفت که لاجرم از سر هواست. چه جای آنکه آن وحی صد در صد بشری و صد در صد الهی است، یعنی ماورای طبیعتی است که مقدّر به اقدار طبیعت شده است و فرا تاریخی است که تاریخمند شده است و امری متعالی است که "نازل" شده است، و بحری است در کوزه و جیحونی است در خم، و نفسی است دمیده در نی و از خدایی است در میان آدمیان نشسته و از آدمیی است پر از خدا شده و بقول مولانا:

آب خواه از جو بجو خواه از سبو           کان سبو را هم مدد باشد ز جو
...
این نکردی تو، که من کردم یقین          ای صفاتت در صفات ما دفین
"لا"شدی پهلوی "الا" خانه گیر            این عجب که هم اسیری هم امیر


به من حق بدهید که بگویم متافیزیک شما متافیزیک بعد و فراق است و متافیزیک من متافیزیک قرب و وصال. تصویری که از خدا و محمد در ذهن شماست گویا تصویر خطیب و بلندگو (یا ضبط صوت) است. خطیب می گوید و بلندگو آن را پس می دهد. یعنی پیامبر (چون بلندگو) طریقیت و ابزاریت محض دارد و این کجا و نزول قرآن بر قلب محمد(ص) کجا. گویا شما می پندارید قرآن بر زبان محمد نازل شده است نه بر دل او. اما تصویر من از آن رابطه (اقرب من حبل الورید) تصویر نفس و بدن، یا ساده تر، تصویر باغبان و درخت است. باغبان بذر می کارد و درخت میوه می دهد. و این میوه، همه چیزش از رنگ و عطر و شکل گرفته تا ویتامین ها و قندهایش مدیون و مرهون درختی است که از آن بر می آید، درختی که در خاک ویژه ای نشسته است و نور و غذا و هوای ویژه ای می نوشد. و البته هم کاشتنش و هم میوه دادنش باذن الله است و موحدان درین تردیدی ندارند. و بلکه وجود درخت عین امر خدا و اذن خداست و اینها از هم فاصله ندارند و مانند امور اعتباری بشری نیستند که یکی فرمان بدهد و دیگری اجرا کند. و من در شگفتم که چرا دستگاه خدا در چشم شما همچون دستگاه های اجرایی و مدیریتی بشری است.

روشن تر بگویم گرچه همه طبیعت الهی است اما در طبیعت همه چیز طبیعی است و در بشر همه چیز بشری است و در تاریخ همه چیز تاریخی است و لذا پیامبر اسلام در فرایند وحی موضوعیت دارد نه طریقیت، و "بشر"ی است که قرآن بر او "نازل" و از او جاری شده است (و هر دو تعبیر در متن قرآن آمده است). دو قید "نزول" و "بشریت" درعمیقترین لایه های وحی حضور دارند و بدون توجه به این دو صفت مهم، نمی توان از وحی تفسیری خردپسند عرضه کرد. باز به عبارت ساده تر: نمی گوییم خدا میوه نمی دهد می گوییم برای اینکه خدا میوه بدهد راهش این است که درختی بیافریند و آن درخت میوه بدهد. نمی گوییم خدا سخن نمی گوید میگوییم برای اینکه خدا سخن بگوید راهش این است که پیامبری سخن بگوید و سخنش سخن خدا شمرده شود.

مطابق تصویر شما، گویا خطیب می تواند هر کلامی را به دهان بلندگو بگذارد (از شعر گرفته تا فلسفه تا ریاضیات، از عربی تا انگلیسی و چینی ...) اما مطابق تصویر من، هر میوه ای از هر درختی بر نمی خیزد. درخت سیب فقط سیب می دهد نه آلبالو. و اشعریت محض است اگر بگوئیم از هر درختی هر میوه ای را می توان انتظار برد.

حتی در همان تصویر خطیب و بلندگو هم، بلندگو بی کار نمی نشیند و محدودیت های خود را بر صدای خطیب تحمیل می کند.

دم که مرد نایی اندر نای کرد          در خور نای است نه در خورد مرد

چنین است که معنای بی صورت از خدا و صورت از محمد است، دم از خدا و نی از محمد، آب از خدا و کوزه از محمد است، خدایی که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصیتی بنام محمد بن عبدالله(ص) می ریزد و لذا همه چیز یکسره محمدی می شود: محمد عرب است لذا قرآن هم عربی می شود، وی در حجاز و در میان قبائل چادرنشین زندگی می کند، لذا بهشت هم گاه چهره عربی و چادر نشینی پیدا می کند: زنان سیاه چشمی که در خیمه ها نشسته اند (حور مقصورات فی الخیام، سوره الرحمن). بلاغت قرآن هم به تبع احوال پیامبر پستی و بلندی می پذیرد، باران هم رحمت خدا شمرده می شود (بسی بیشتر از نور خورشید) و قس علیهذا. همین است معنای آنکه وحی و جبرئیل تابع شخصیت پیامبر بودند و همین است مدعای حکیمانه ابونصر فارابی و خواجه نصیرالدین طوسی که قوه خیال پیامبر در فرایند وحی دخالت می کند و (به تعبیر مولانا) بر بی صورت، صورت می افکند. شخصیت بشری- تاریخی محمد (ص) در قرآن همه جا جلوه گرست و این شخصیت خداپرورده، تمام نعمتی است که خدا به مسلمانان عطا کرده است. و لذا سخنی که این ولیّ موید و فانی در خدا می گوید همان سخن خداست! و این است معنی آنکه "گرچه قرآن از لب پیغمبر است/ هر که گوید حق نگفته کافرست" از لب پیامبر یعنی جوشیده از شخصیت او که جبرئیل هم در او گم است.

بلی "مصحف ما مستفاد از مصطفاست" و مگر سخن گفتن خداوند راهی دیگر هم دارد. شما اگر راه حل دیگری برای تبیین معضل سخن گفتن خدا دارید بیان بفرمائید.

نه فقط عارفان که فیلسوفان هم در اینجا به مدد ما می آیند و به چالش با آقای سبحانی. مگر حکیمان (و از همه بهتر و بیشتر صدرالدین شیرازی) نگفته اند که کل حادث مسبوق به ماده و مده ( هر حادثی در شرایط مادی-زمانی خاصی بوجود می آید)؟ حادثه وحی محمدی هم در شرایط مادی و تاریخی ویژه ای قابل حدوث بوده است و آن شرایط مدخلیت تام در شکل دادن به آن داشته اند و نقش علت صوری و مادی وحی را بازی کرده اند. توجه کنید که قصه فراتر از لفظ و معناست، قصه صورت و بی صورت است و لفظ یکی از صورتهاست. خلاصه آنچه محمد (ص) به میان می آورد محدودیتهای (علمی، وجودی، تاریخی، خصلتی و ...) اوست که هیچ آفریده ای از آنها گریز و گزیری ندارد.

از جناب آقای سبحانی می پرسم چرا قرآن به زبان عربی است؟ لاجرم می گویند چون خدا از سر حکمت می خواسته است چنین باشد. من این را نفی نمی کنم اما می گویم عرب بودن پیامبر اسلام همان "خدا می خواسته است" است و بر این قیاس، امور دیگر.


پنجم. اما قصه ورود خطا در قرآن و علم پیامبر.
غرض از خطا همان مطالبی است که از دیدگاه بشری خطا محسوب می شوند یعنی ناسازگار با یافته های علمی بشر. نه در قرآن آمده است که خداوند همه علوم را به پیامبر خود آموخته، نه پیامبر بزرگوار خود چنین ادعا کرده، نه کسی چنین انتظاری داشته است که از الهیات و روحانیات گرفته تا طب و ریاضیات و موسیقی و فلکیات پیامبر همه چیز را بداند. بر خلاف نظر آقای سبحانی قرآن هم که می گوید و علمک ما لم تکن تعلم (چیزهایی را که نمی دانستی به تو آموخت) نمی گوید "همه چیزهایی را که نمی دانستی ... ". به قول منطقیین مهمله در قوه جزئیه است. به علاوه که به پیامبر می گوید "بگو خدایا علم مرا افزون تر کن".

ابن خلدون صریحا در "مقدمه" می گوید سخنان پیامبر در باب طب، همان سخنان و عقاید اعراب بادیه نشین بود و خود به طبیب مراجعه می کرد. ابن عربی هم (همو که امام خمینی خواندن فتوحاتش را بمنزله گل سرسبد معارف اسلامی و عرفانی به گورباچف توصیه می کرد) در فصوص الحکم، در فص شیثی، در باب اینکه کامل از همه جهات برتر از ناقص نیست، می آورد که: پیامبر اکرم، اعراب را از دخالت در لقاح گیاهان و از گرده افشاندن از نخل های نر بر نخل های ماده منع می کرد و چون درختان کم بار شدند به اشتباه خود پی برد و گفت "شما امور دنیایی را نیکوتر می دانید و من کار دین را نیکوتر از شما می دانم." (من خود این روایت را قبل از دیدن در فصوص الحکم، از مرحوم استاد مطهری شنیدم)

وی روایت دیگری را هم می آورد که پیامبر رای عمر را در باب اسیران جنگ بدر از رای خود بهتر یافت. قرآن هم در باب ابراهیم علیه السلام می گوید فرشتگان را نشناخت و از آنان ترسید. ابن عربی هم می گوید ابراهیم تعبیر رویا نمی دانست و لذا اسماعیل را به خطا به قربانگاه برد. لذا اگر کسی بر آن رود که دانش ریاضی- طبیعی- دنیایی (نه دانش دینی و بینش ملکوتی و علم به اسرار ربوبی) پیامبر هم تراز دانش مردمان همروزگار وی بوده است، به خطا نرفته است، و دست کم خلاف ضروریات دین سخن نگفته است.

اما ناسازگاریهای ظواهر قرآن با علم بشری:
مگر غیر از این است که همه کسانیکه دست به تاویل برده اند به ناسازگاری های پاره ای از ظواهر قرآن با علوم بشری اذعان داشته اند؟ تاویل هم به حقیقت چیزی نیست جز پناه بردن از علمی بشری به علم بشری دیگر. استاد شما، مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبایی در تفسیر المیزان با صراحت و صداقت علمی تمام، در تفسیر استراق سمع شیاطین و رانده شدنشان با شهاب های آسمانی (سوره صافات آیات 10-1) می گوید تفاسیر همه مفسران پیشین که مبتنی بر علم هیات قدیم و ظواهر آیات و روایات بوده باطل است و امروزه بطلان آنها عینی و یقینی شده است و لذا باید معنی تازه ای برای آن آیات جست و آنگاه خود با استفاده از فلسفه اسلامی یونانی که علم بشری دیگری است به تاویلات بعیده ای دست می گشاید که نمی دانم چه کسی را قانع می کند (گرچه خود او با یحتمل و الله العالم، تردیدش را در این تفسیر تصریح می کند) و می گوید شاید اینها از قبیل مثالهایی است که خدا می زند و غرض از آسمان، عالم ملکوت است که مسکن ملائکه است و مراد از شهاب ، نور ملکوت است که شیاطین را دفع می کند و یا شاید مراد آن است که شیاطین بر حقایق حمله می برند تا آن را واژگونه کنند و ملائکه با شهاب حقیقت بر آنها می تازند تا اباطیلشان را باطل کنند. ... (گویا مرحوم طباطبایی فراموش کرده است که تیرها از همین آسمان دنیا بسوی شیاطین پرتاب می شوند نه از ملکوت: و لقد زینا السماء الدنیا بمصابیح و جعلناها رجوما للشیاطین ...)

چنین است پیچش و قبض و بسطی که در تفسیر می افتد و معنایی که برای پیشینیان بدیهی بوده از بداهت تهی می شود و ظاهر آیات (که با علم قدیم سازگار بوده، و کسی در آن تردیدی نکرده) تاویل می پذیرد تا با علم بشری دیگری سازگار افتد. درین قبض و بسط تفسیری سخنی، و بر مفسر ملامتی نیست. این سرشت و سرنوشت همه تفاسیر است. سخن درین است که پیش از تاویل، منطقا اذعان به ناسازگاری وجود دارد. پس از آن است که شیوه ای و حیله ای برای رفع آن اندیشیده می شود. آیت الله طالقانی پا را فراتر می نهد و در "پرتوی از قرآن" در تفسیر آیه الذی یتخبطه الشیطان من المس (سوره بقره)، آشکارا می گوید "دیوانگی را ناشی از تماس و تصرف جن و شیطان" دانستن، از عقاید اعراب جاهلی بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است (و این رایی است که پاره ای از مفسران جدید عرب هم اظهار داشته اند). وی اصلا کوششی در تاویل آیه نمی کند و "خطا" را می پذیرد اما مصلحتی را برای ذکر این خطا در قرآن پیشنهاد می کند. اما این سخن نه بدیع است و نه بدعت. جارالله زمخشری معتزلی عین این نظر را هشت قرن قبل از آیت الله طالقانی در تفسیر کشاف بیان می کند و آشکارا می نویسد که "این از عقاید باطل اعراب جاهلی بود که ضربه دیو موجب صرع می شود ... قرآن هم بر حسب اعتقاد آنان نزول یافت." و آلوسی در تفسیر روح المعانی می آورد که این عقیده همه معتزلیان است.

نکته قابل تامل این است که تفسیر و کلام سیال اسلامی امروز چنان به جمود مبتلا شده که حتی آرای خودی ها را بیگانه می پندارند و گمان می کنند که مستشرقان مخترع آنها هستند و قابل تامل تر اینکه هیچ کس از گذشتگان معتزله را به این دلیل کافر نخواند. بل پاره ای از درشت گویان اشعری نوشتند که این منکران دیو، خود دیو زده و دیوانه اند. مولانا هم در این بیت اشاره به همین نزاع اشعری – معتزلی دارد که:

فلسفی مر دیو را منکر شود         در همان دم سخره دیوی بود

ماجرای هفت آسمان از اینها هم روشن تر است. بدون استثنا همه مفسران پیشین، آن را به روانی و آسانی بر تئوری های هیات بطلمیوس تطبیق می کردند (و چرا نکنند؟ همه ظواهر بر آن دلالت دارد) و فقط در قرن نوزدهم و بیستم است که مفسران جدید قرآن (عرب و غیرعرب) به فکر تفسیر تازه ای از این آیات، آنهم در پرتو معارف جدید، می افتند و معانی مشکوک و تازه ای پیش می نهند.

باری از قبول ناسازگاری (گاه شدید) ظواهر قرآنی با علم گریزی نیست. حال، دفع آن اشکال و تخلص از آن، شیوه های گونه گون دارد: یا دست به تاویلات بعیده می برید (طباطبایی)، یا بر سبیل همزبانی با فرهنگ عرب ، تحملشان می کنید (معتزله، طالقانی) یا زبان دین و زبان علم را دوگانه و دوگونه می بینید، و همه زبان دین را نمادین و استعاری می شمارید (پاره ای از متکلمان مسیحی)، یا چون بعضی از معاصران، فراورده های وحی را محتمل الصدق و الکذب نمی دانید یا معنا را از خدا و لفظ را از پیامبر می شمارید (ولی الله دهلوی).

جواب هر چه باشد من اینگونه آیات را از جنس عرضیاتی می دانم (به تفصیلی که در کتاب بسط تجربه نبوی آورده ام) که در رسالت پیامبر و پیام بنیادین دین مدخلیتی ندارند و لذا با آسانگیری از آنها در می گذرم و دستکم شیوه معتزله را برای رهایی از تکلفات متکلفین بیشتر می پسندم. اما تاریخی بودن قرآن معنای روشنی دارد که آن را هم در کتاب بسط تجربه نبوی آورده ام: از جمله آنها پاسخ دادن به سوالات عامیان زمان و طرح مسائل خانوادگی پیامبر اسلام است که همه می توانستند رخ ندهند و در قرآن وارد نشوند.

گمان نمی کنم شما هم امروزه از اصرار بر اینکه آسمانها هفت تایند یا صرع و جنون زاده تصرف دیوان اند یا شهاب های آسمانی، شیاطین بوالفضول را به تیر می دوزند و می سوزند تا راز گویی فرشتگان را نشنوند، طرفی ببندید و دل کسی را به اسلام مایل کنید یا برتری مسلمانی را بر بودایی گری فی المثل اثبات کنید. دلربایی وحی محمدی نه در آن متشابهات که در سوره یی چون حدید است که نامش حدید اما بافتش حریر است و به تعبیر غزالی از "جواهر" قرآن است، و خدا و رستاخیز و ایمان و انفاق و جهاد و خشوع و زهد و ... را به صلابت و به مهربانی در کنار هم نشانده است. فقط یک بانگ "الم یان للذین آمنو ان تخشع قلوبهم لذکرالله" (آیا زمان نرم شدن دلها نرسیده است؟) آن کافی است تا جانها را بجنباند و چراغ ایمان را در خانه دلها روشن کند.

و اما اینکه فرموده اند که "قرآنی که شما آنرا کتاب بشری و خطاپذیر دانسته اید چه نیازی دارد که به ترجمه و تفسیر آن بزبان روز بپردازیم ... شما با معرفی قرآن به عنوان کتاب خطاپذیر و بشری از جامعه اسلامی فاصله گرفتید، دیگر نیازی به نصایح شما نیست. آن کس می تواند نصیحت کند که در شمار این گروه بماند ..."
معانی خطا و بشری بودن را توضیح دادم، اکنون بعرض شما می رسانم

اولا بفرموده قرآن "لا تقولو لمن القی الیکم السلام لست مومنا".

ثانیا بنگرید که علامه طباطبایی و طالقانی و زمخشری نیز چنین می کنند .

ثالثا شما خود معیاری متقن و متین عرضه کنید و این مشکلات را از پیش پا بردارید و چشم ها را روشن و دلها را قانع کنید و راه خروج از بن بست تعارض علم و قرآن را بدست دهید (من خود از ترجمه فرهنگی سخن گفته ام نه بزبان روز در آوردن، به تفصیلی که در مقاله "ذاتی و عرضی در ادیان" در کتاب بسط تجربه نبوی آمده است).
و رابعا محققان را به تقلید دعوت نفرمائید و کسانی را که با تامل و تحقیق در راهی گام می نهند از سوء عاقبت و زوال سعادت نهراسانید، که اگر سعادتی هست در تحقیق صادقانه است (ولو به زعم شما به نتیجه ناصواب رسیده باشد) نه در تقلید عامیانه.

من گرچه در نیکخواهی شما تردیدی ندارم و ارشادات و افادات نیکوی شما را ارج می گذارم، دامن تحقیق و تعمق را از دست نمی نهم و به حبل متین تعقل و تفکر متوسل و متمسکم و از مسک این تمسک چنان خوش بو و خوشخویم که راسته عطرفروشان را هیچ گاه ترک نمی گویم.

محمد رسول الله را می نگرم که چون عاشق هنرمندی در تجربه ای روحانی سینه اش گشاده و چشمان باطنش گشوده و جانش پر از خدا شده است و از آن پس هر چه می بیند و هرچه می گوید خدایی است. انسان و جهانرا (هر چه که هست با هفت یا هفتاد آسمان، با چهار عنصر یا صد و چهار عنصر) آویخته از او و روانه بسوی او می بیند و لبریز و شادمان از این کشف پیامبرانه، تجربه خود را با دیگران در میان می گذارد و مغناطیس وار جان های شیفته را بسوی خود می خواند و دریا صفت تیرگی هاشان را می شوید.

هین بیائید ای پلیدان سوی من             که گرفت از خوی یزدان خوی من
در پذیرم جمله زشتی ت را چون            ملک پا کی دهم عفریت را
خود غرض زین آب جان اولیاست            که غسول تیرگی های شماست

من با این "بشر بشیر" مهر می ورزم و اگر عطر کلام الهی را از این گل می شنوم برای آن است که با آن گل نشسته است. سالها پیش بود که با محمد (ص) سخن می گفتم و می سرودم:

نسخه قانون ما عین شفاست            مصحف ما مستفاد از مصطفاست
ای مبارک آن گلیم گل تو را                وی خنک آن وصف مزّمّل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک         ای بشیر ما بشر بودی و پاک

-------------------------------------------
از اطاله کلام بیمناکم و بهمین مقدار بسنده می کنم و از پاره ای فروع خرد در می گذرم و ضمن سپاس نهادن به جهد پر شهد و خطاب بی عتاب حضرت آیت الله، از باز بودن باب این مباحثه و مناظره استقبال می کنم و خواستار تداوم آنم و می افزایم که من اکنون در یکی از دانشگاه های آمریکا به تدریس اشتغال دارم و کاری را که ببرکت سعه صدر مسئولان در ایران از انجامش محرومم، در اینجا انجام می دهم. مایلم که پس از بازگشت به ایران، در صورت امکان از حضرت آیت الله دعوت کنم تا محیطی امن و آرام فراهم آورند و در گفتگویی حضوری درین خصوص شرکت جویند و احقاق حق و ابطال باطل کنند. همچنین چون غایت قصوای دینداری و هدف از این همه دقت ورزی های عرفانی و کلامی را بنا کردن جامعه ای پویا و اخلاقی و عادل می دانم به حکم وظیفه وجدانی از حضرت آیت الله می طلبم تا در مقابل انحرافات عملی و اخلاقی نیز ساکت ننشینند و اگر ظلم و جفایی بر مظلومی می رود آرام نگیرند و به پیمان خداوند با عالمان وفادار بمانند و با جفاکاران همسویی نکنند و در این طریق مثال و اسوه دیگران باشند. واله المستعان.


گر نبودی زحمت نامحرمی                        چند حرفی از وفا واگفتمی
چون جهانی شبهت و اشکال جوست          حرف می رانیم ما بیرون پوست

عبدالکریم سروش

واشنگتن
اسفند ماه 1386
مارچ 2008

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سکوت در برابر جفای اندیشه‌ورزان دنیاطلب به پیامبر مهربانی جایز نیست

مجیدمجیدی

 

 

 خالق فیلم سینمایی "آواز گنجشک‌ها" عصر امروز پس از گرفتن جایزه فیلم برگزیده انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان، با قرائت متنی به جسارت برخی به اصطلاح روشنفکران داخلی به مقام پیامبر مهربانی به شدت انتقاد و از تمام آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت کرده‌اند گله کرد.

به گزارش خبرنگار مهر، متن کامل یادداشت مجید مجیدی به این شرح است: "خدای را شاکرم که در هیاهوی نغمه‌های ناساز، "آواز گنجشک‌ها" بر گوش‌های بسیار شنیدنی آمد و بر چشم‌های فراوان دیدنی. از انعکاس مثبت فیلم در این مدت کوتاه در میان گروهها و مخاطبان گوناگون سخن نمی‌گویم، اما در مقابل آنان که از تکرار و پیام تکراری فیلم سخن گفته‌اند می‌گویم هیچ ابایی ندارم اعلام کنم فیلم مانند آثار قبلی من "بچه‌های آسمان"، "رنگ خدا"، "باران" و "بید مجنون" باز هم بر فطرت و نهاد پاک انسانی تاکید می‌کند."

وی ادامه می‌دهد: "باز هم سخن از نیاز دنیای امروز یعنی معنویت. بدون تکیه به معنویت ، آنچنانکه در جای جای جهان می‌بینیم. انسان‌ها گرگ‌های درنده‌ای خواهند شد که درندگان وحشی نیز شرمنده ددمنشی‌های آنانند. در شرایطی که جای خالی "خدا" بیش از هر زمان و عصری احساس می‌شود و تاریخ گواه آنکه بدون خدا هر عملی مباح و آزاد است ، باید آزادگان نگران باشند و از آن میان هنرمندان آزاده."

در بخشی دیگر از یادداشت مجیدی می‌خوانیم: "در این صورت چه باک از برچسب "تکرار" که اگر تکرار "مذموم" بود و ناپسند، باید اولین اعتراض و بزرگترین اعتراض را به پیامبران نمود که در طول اعصار و قرون همه سخن تکراری بر زبان رانده‌اند و پیام تکراری "بازگشت به معنویت" را سر داده‌اند. وقتی "آواز گنجشک‌ها" در برلین به نمایش درمی‌آید و استقبال تماشاگران گوناگون و منتقدان ریز و درشت اینچنین بهت‌انگیز و حیرت‌آور می‌شود، من بر این باور استوارتر می‌گردم که اخلاق و معنویت گمشده عصر ماست و این مهم جغرافیا و مکان نمی‌شناسد."

مجیدی می‌نویسد: "اعتراف می‌کنم که نگاه اینچنینی و موفقیت و اقبال آنچنانی را وامدار مکتبی هستم که در آستانه رحلت بزرگ پیامدارش رسول گرامی اسلام (ص) هستیم. وامدار پیامبری که از پس قرن‌ها ندایش را می‌شنوم که فرمود "من مبعوث شدم تا برتری‌ها و مکارم اخلاقی را به اتمام رسانم." وامدار رسول رحمتی که بر نهاد و فطرت پاک انسانی تکیه می‌کرد و می‌فرمود "هر انسانی بر فطرت پاک زاده می‌شود، حتی اگر پدران و مادرانی کافر و مشرک داشته باشد." وامدار پیامبری که نه تنها در عصر خود، که امروز نیز مظلوم و جفادیده است."

خالق "آواز گنجشک‌ها" می‌افزاید: "اگر روزگاری کودکان و دیوانگان سنگش می‌زدند و دندان و پیشانی مبارکش را می‌شکستند و در برابر اندیشمندان دور از خدا شاعر و نادانش می‌خواندند، در جاهلیت نوین نیز مانند جاهلیت اولی داستان تکرار می‌شود. نابخردان و کودک‌صفتان با هجو و کاریکاتور با او به ستیز برمی‌خیزند و اندیشه‌ورزان دنیاطلب شاعر و نادانش می‌خوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را "اساطیر الاولین" می‌دانند."

فیلمساز ایرانی نامزد اسکار می‌نویسد: "آن روز که جشنواره فیلم دانمارک را به خطر بی‌حرمتی به پیامبر مهربانی کنار نهادم، بسیاری آن اقدام را سیاسی و حکومتی خواندند. در دنیای آلوده امروز کار به جایی رسیده که ارزش‌ها ضدارزش شمرده می‌شود و ضدارزش‌ها، ارزش. هر عملی چون به مزاج ما خوش نیاید در توهم خویش به جایی منسوبش می‌کنیم. اگر کسی از اعتقاد و باورش دفاع کند وابسته خوانده می‌شود و اگر آسوده بنشیند تا به مقدساتش بدترین توهین‌ها و ناروایی‌ها صورت گیرد، آزاده است."

مجیدی ادامه می‌دهد: "اینجا می‌گویم که من نه از موضع دفاع از حاکمیت و دولت ـ که می‌دانید مرا با سیاست و سیاست‌پیشگی کاری نیست ـ که از موضع یک مسلمان، یک هنرمند پیرو مکتب اهل بیت، انزجار خود را از آنچه یک به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می‌کنم و از همه آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت پیشه کرده‌اند، گله‌مندم."

به باور وی، حالا باید پرسید اگر سیاست‌پیشه نیستیم، چرا وقتی چند کودک‌صفت و دیوانه‌رفتار بیگانه با کاریکاتور به پیامبر ما توهین می‌کنند آن موج به راه می‌افتد، اما امروز که از زبان خودی ناپسندترین نسبت‌ها به آن بزرگ و کتاب هدایتش قرآن داده می‌شود، سکوت همه جا را دربر می‌گیرد و جز یکی دو صدایی کم‌جان هیچکس فریاد نمی‌زند که چرا دوباره از پس قرن‌ها به پیامبر نسبت شاعری می‌دهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذیر می‌خوانند.

به گزارش مهر ، خالق "رنگ خدا"‌ می‌افزاید: "اگر آن روز که روشنفکران مذهبی عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا (س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف زیارت جامعه کبیره را "مرامنامه شیعه غالی" برشمردند سکوت نمی‌کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی‌رساندند تا علنا پیامبر را فردی عامی و ناآگاه و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند."

مجیدی در پایان یادداشت خود می‌آورد: "کسی که ادعای مولوی‌شناسی می‌کند و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش مولوی کافر است؛ گرچه قرآن از لب پیغمبر است / هر که گوید حق نگفت آن کافر است. این همه آوازها از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود."

 

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اين ادعا كه الهام از نفس پيامبر مي‌آيد متأثر از بوديسم است

حميدرضا مظاهري سيف

 

برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ادعاي بشري بودن قرآن در تاريخ اسلام بي‌سابقه است

سيديحيي يثربي

 

برای خواندن متن کامل مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پاسخ‌هايي به قرآن‌ستيزان

بهاءالدين خرمشاهي

 

برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید  

1

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

«سروش» ديگر يك اصلاح‌گر ديني نيست

عليرضا قائمي‌ني

 

برای خواندن متن کامل مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آتش بر خرمن نبوت

 دكتر عبدالله نصري

 


برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

خداوند قرآن را براي زمان و مردمي خاصي قرار نداده است

 سيدمحمدعلي ايازي

 

برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پرونده وحی و قرآن

مطالب منتشر شده پیرامون مصاحبه دکتر سروش با عنوان

 "کلام محمد"

 

 

 

 

نوشته زیر حاصل گفتگوی عبدالکریم سروش با روزنامه کارگزاران (86.11.20) در باب وحی و قرآن است(مصاحبه دوم)

کلام محمد، اعجاز محمد

در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟

 شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.


حالا نظر و توضیح شما چیست؟

 انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولایت کلیه الهیه آشناست و قرب اولیاء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنین منکرانه سخن نمی گوید. اولیا خدا چنان به خدا نزدیک و در او فانی اند که کلامشان عین کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عین امر و نهی و حب و بغض الهی است. پیامبر عزیز اسلام بشر بود و خود به بشریت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عین حال این بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئیل) چنان از میان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحیانی خدا. و این دو از هم جدا نبود.

همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب

انشاءالله با تامل درین دقیقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشنا گردد.

پس نزول جبرئیل و آوردن وحی چه می شود؟

در نظر عارفان، جبرئیل به خداوند از محمد (ص) نزدیکتر نیست، بل جبرئیل است که تابع پیامبر است. مگر در داستان معراج نیامده است که جبرئیل از همراهی با پیامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسید؟ معنی این حکایت چیست؟ مگر رهبر فقید انقلاب نگفت که "
...معنویت رسول خدا وحی را نازل کرده است....و به عبارت دیگر وارد کرده است پیغمبر اکرم جبرئیل امین را در این دنیا(صحیفه نور، جلد بیستم، سخنرانی 25/1/66)"؟ آیا معنی این سخن این است که خدا جبرئیل را فرونفرستاده است؟ یا معنایش به قول مولانا این است که:

من نخواهم لطف حق از واسطه         که هلاک خلق شد این رابطه

من نخواهم دایه، مادر خوشتر است   موسیم من، دایه من مادر است

این که بگوئیم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند این است که بگوئیم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به یک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکید بر یکی به معنی نفی دیگری نیست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. یک موحد در این شکی ندارد. با این حال همه می گوئیم آلبالو، میوه درخت آلبالو است، آیا باید بگوئیم خدا میوه آلبالو می دهد تا موحد باشیم؟ این اشعریت کهن را جامه تقدس نوین نپوشانیم. و سخن بقاعده بگوئیم و معنی سخنان دقیق و راز آلود را نیز نیکو دریابیم. قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حین باذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.

توصیه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگویم) همان توصیه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولیاء خدا را فروگذارند و اولیاء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزیزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفیع قرب و ولایت پایین نیاورند:

ای اولیاء حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیاء چه باشد؟

از نسل پادشاهی مسجود جبرئیلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد؟

گویا شما هم در این باب اشعاری داشته اید.

بله در منظومه ای که چندی پیش به عشق پیامبر اکرم سرودم و تقدیم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:

توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد در شب واقعه راندی زمداری به مداری

ز سوادی به خیالی ز خیالی به هلالی پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری

بال در بال ملائک به تماشای رسولان طایر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری

اشاره من در این ابیات به آن روایت شریفه نبوی است که پیامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خیالی و آمن بک فوادی.

متشکریم.

-------------------------------------------------------------

 

متن کامل مصاحبه اول:

 

کلام محمد -- گفت و گو با عبدالکریم سروش

 

-------------------------------------------------------------

 

مطالب منتشر شده پیرامون مصاحبه:


آتش بر خرمن نبوت --   دكتر عبدالله نصري

 

خداوند قرآن را براي زمان و مردمي خاصي قرار نداده است -- سيدمحمدعلي ايازي

 

ادعاي بشري بودن قرآن در تاريخ اسلام بي‌سابقه است -- سيديحيي يثربي

 

اين ادعا كه الهام از نفس پيامبر مي‌آيد متأثر از بوديسم است -- حميدرضا مظاهري سيف

 

پاسخ‌هايي به قرآن‌ستيزان -- بهاءالدين خرمشاهي 

 

«سروش» ديگر يك اصلاح‌گر ديني نيست -- عليرضا قائمي‌ني

 

دکتر سروش به آغوش اسلام برگردد -- آیت‏ الله سبحانی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

کلام محمّد
 

گفتگو با دکتر عبدالکریم سروش درباره قرآن

میشل هوبینک
برگردان: آصف نبکنام

 

محمد آفریننده‌ی قرآن است. این چیزی است که اصلاح‌گر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاب‌اش «بسط تجربه‌ی نبوی» که قرار است ترجمه‌اش سال آینده منتشر شود، می‌گوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاح‌گران تندروی مسلمان پیش‌تر می‌رود. سروش در مصاحبه‌اش با زم‌زم، چکیده‌ای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاح‌طلب ایران به شمار می‌آید. او در ابتدا از حامیان آیت‌الله خمینی بود و در اوایل شکل‌گیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیت‌الله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار می‌آمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای معنوی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت.
از اوایل دهه‌ی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوری‌خواه» بوده است که بحث درباره‌ی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریه‌ی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفت‌های بشری و استنباط‌های انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف می‌کند؛ چون اگر تمام فهم‌های بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمی‌تواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» روشن می‌سازد که نظرش درباره‌ی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی درباره‌ی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاح‌گران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
اما او در کتاب‌اش از بسیاری از همکاران رادیکال‌اش فراتر رفته است. او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن حضرت محمّد و تمام محدودیت‌های بشری او نیز هست. سروش می‌گوید این سخن، سخنی بدیع و تازه نیست؛ چون بسیاری از اندیشمندان سده‌های میانه هم قبلاً به آن اشاره کرده‌اند.
 

--------------------------------------------------------------------------------
 

چگونه می‌توان چیزی هم‌چون «وحی» را در جهان مدرن و راززدایی شده‌ی امروز، بامعنا دید؟


وحی «الهام» است. این همان تجربه‌ای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه می‌کنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعاره‌ی شعر می‌فهمیم. چنان‌که یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجه‌ی شعر است.
شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس می‌کند که منبعی خارجی به او الهام می‌کند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر می‌تواند افق‌های تازه‌ای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر می‌تواند جهان را از منظری دیگر به آن‌ها بنمایاند.


به نظر شما، قرآن را باید محصول زمان خودش دید. آیا این سخن متضمن این نیز هست که شخص پیامبر نقشی فعال و حتی تعیین‌کننده در تولید این متن داشته است؟


بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است.
استعاره‌ی شعر به توضیح این نکته کمک می‌کند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث درباره‌ی این‌که آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً این‌جا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.
این الهام از «نَفس» پیامبر می‌آید و «نفس» هر فردی الهی است. اما پیامبر با سایر اشخاص فرق دارد؛ از آن رو که او از الهی بودن این نفس آگاه شده است. او این وضع بالقوه را به فعلیت رسانده است. «نفس» او با خدا یکی شده است. سخن مرا این‌جا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازه‌ی بشریت است؛ نه به اندازه‌ی خدا.
جلال الدین مولوی، شاعر عارف، این تناقض‌نما را با ابیاتی به این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است. آن‌چه او از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی‌توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن‌ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی‌صورت است و وظیفه‌ی شخص پیامبر این است که به این مضمون بی‌صورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکی‌اش و حتی احوالات روحی‌اش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام این‌ها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشته‌اند. این، آن جبنه‌ی کاملاً بشری وحی است.


پس قرآن جنبه‌ای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟


از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند. آن‌چه قرآن درباره‌ی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال می‌کنند که این نوع خطاها در قرآن خدشه‌ای به نبوت پیامبر وارد نمی‌کند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آن‌ها سخن گفته است.
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمی‌کنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آن‌چه می‌گفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمی‌کنم دانش او از دانش مردم هم‌عصرش درباره‌ی زمین، کیهان و ژنتیک انسان‌ها بیش‌تر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشه‌ای هم به نبوت او وارد نمی‌کند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.


شما به فیلسوفان و عارفان سده‌های میانه هم‌چون مولوی اشاره می‌کنید. دیدگاه‌های شما درباره‌ی قرآن تا چه اندازه ریشه در سنت اسلامی دارد؟


بسیاری از دیدگا‌ه‌های من ریشه در اندیشه‌ی سده‌های میانی اسلام دارد. این سخن را که نبوت مقوله‌ای است بسیار عام و نزد اصناف مختلف آدمیان یافت می‌شود، هم در اسلام شیعی و هم نزد عارفان وجود دارد. متکلم بزرگ شیعی، شیخ مفید، امامان شیعه را پیامبر نمی‌داند؛ اما تمام ویژگی‌هایی را که پیامبران دارا هستند، به آن‌ها نسبت می‌دهد. هم‌چنین عارفان نیز عمدتاً متعقدند که تجربه‌ی آن‌ها از جنس تجربه‌های پیامبران است. و باور به این نیز که قرآن یک محصول بشری و بالقوه خطاپذیر است، در عقاید معتزله دال بر مخلوق بودن قرآن به طور تلویحی آمده است.
اندیشمندان سده‌های میانه غالباً این نظرها را به شیوه‌ای روشن و مدون بیان نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند آن‌ها را در خلال سخنانی پراکنده یا در لفافه بیان کنند. آن‌ها نمی‌خواستند برای مردمی که توانایی هضم این اندیشه‌ها را نداشتند، ایجاد تشویش و سردرگمی کنند. به عنوان مثال، مولوی جایی می‌گوید که قرآن، آیینه‌های ذهن پیامبر است. آن‌چه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
پسر مولوی حتی از این هم فراتر می‌رود. او در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبران زنان را دوست می‌داشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازه‌ی اختیار کردن چهار زن را داده بود!


آیا سنت شیعی به شما اجازه می‌دهد که اندیشه‌هایتان را درباره‌ی بشری بودن قرآن مدون کرده و توسعه دهید؟


مشهور است که در اسلام سنی، مکتب عقل‌گرای اعتزالی در برابر اشعریان و عقیده‌ی آن‌ها دال بر جاودانی بودن و غیرمخلوق بودن قرآن شکست سختی خورد. اما در اسلام شیعی، معتزلیان به نحوی ادامه‌ی حیات دادند و زمینی حاصل‌خیز را برای رشد یک سنتی فلسفی غنی فراهم کردند. اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع.
امروز می‌بینید که اصلاح‌گران سنی به موضع شیعیان نزدیک‌تر می‌شوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را می‌پذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افق‌هایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آن‌ها قدرت‌شان را بر پایه‌ی فهمی محافظه‌کارانه از دین مستحکم کرده‌اند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث درباره‌ی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود.


پیامدهای دیدگاه‌های شما برای مسلمانان معاصر و نحوه‌ی استفاده‌ی آن‌ها از قرآن به منزله‌ی یک راهنمای اخلاقی چیست؟


تلقی بشری از قرآن تفاوت نهادن میان جنبه‌های ذاتی و عرضی قرآن را میسر می‌کند. بعضی از جنبه‌های دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفته‌اند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، درباره‌ی مجازات‌های بدنی که در قرآن مقرر شده‌اند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی می‌کرد، این مجازات‌ها احتمالاً بخشی از پیام او نمی‌بودند.
وظیفه‌ی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمه‌ی یک ضرب‌المثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضرب‌المثل را تحت‌اللفظی ترجمه نمی‌کنید. ضرب‌المثل دیگری پیدا می‌کنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد.
در عربی می‌گویند که فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، می‌گویید فلانی زغال‌سنگ به نیوکاسل برده است. درک تاریخی و بشری از قرآن به ما اجازه‌ی این کار را می‌دهد. اگر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصه‌ای لاینحل می‌شوید.


--------------------------------------------------------------------------------

میشل هوبینک، در بخش عربی رادیو جهانی هلند کار می‌کند. «بسط تجربه‌ی نبوی» اوایل سال ۲۰۰۸ توسط انتشارات بریل در لایدن منتشر خواهد شد.
از زمان به قدرت رسیدن محمود احمدی‌نژاد، کار کردن در ایران روز به روز برای عبدالکریم سروش دشوارتر شده است. به همین دلیل، او دعوت به تدریس در دانشگاهی‌هایی چون هاروارد و پرینستون در آمریکا و ویسنشافت‌کولگ در برلین را پذیرفته است. در سال گذشته‌ی تحصیل، سروش مدرس میهمان در دانشگاه آزاد آمستردام و مؤسسه‌ی مطالعه‌ی اسلام در جهان مدرن (ISIM) در لایدن هلند بوده است.

--------------------------------------------------------------------------------


 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنكر   

سوره مباركه عنكبوت آیه 45

 

انحرافات جنسی از دردناك ترین مشكلات بشر در آستانه قرن بیست و یكم است. بررسی های كینزی در سال 1948 نشان داد كه از هر 100 مرد آمریكایی 4 مرد منحصراً همجنس خواه هستند، یعنی كوچكترین تمایلی به جنس مخالف ندارند!؟ این در حالیست كه تعداد زیادی از این 100 نفر، همجنس را بر غیر همجنس ترجیح می دهند یا تفاوتی بین همجنس و غیر همجنس برایشان مطرح نیست و یا با این كه به غیر همجنس متمایلند، به طور اتفاقی یا بیش از اتفاق همجنس بازی نیز می كنند. بدین ترتیب این آمار نشان می دهد، بیش از 3/1مردان آمریكایی بعد از سال های بلوغ خود همجنس بازی كرده اند و حداقل نصف این آمار در مورد زنان آمریكایی نیز صادق است.(1) 

تازه این آمار مربوط به زمانی است كه تفسیر غلط از نظریات فروید و انحراف از آن، گسترش چندانی پیدا نكرده بود. بدیهی است پس از گذشت چند دهه باید هم، همجنس بازها به جایی رسیده باشند كه در پارلمان آمریكا برای خود نماینده داشته باشند و كمیسیون تشكیل دهند.

جالب اینجاست كه برخی منابع علمی روانپزشكی، حتی این تمایل را در برخی كاملاً بهنجار و طبیعی با شخصیت پایدار و عاری از هر گونه نشان روانی و با انطباق خوب از نظر اجتماعی توصیف كرده اند! (2)

با این اوصاف اگر همجنس بازی و لواط انحراف جنسی نیست، می توان حدس زد كه انحرافات جنسی در قاموس غرب دیگر چه واویلایی است؟!

بچه بازی، نمایش اعضای جنسی، سادیسم و مازوخیسم جنسی، مبدل پوشی، خود ارضایی، نظر بازی، حیوان دوستی، مرده دوستی و نمونه های بسیار متعدد دیگری كه قداست قلم مانع از توصیف آنهاست، همگی نمونه هایی از مهار گسیختگی و سقوط فاجعه آمیز غرب در قهقرای فساد جنسی و فحشاء به شمار می آیند.

بدین ترتیب انحرافات جنسی صرف نظر از مشكلات اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و .. كه ایجاد می كنند، تنها در بعد پزشكی و آن هم جدای از نتایجی كه در بروز بیماری های جسمی ماند بیماری های مقاربتی بر جای می گذارند، به خودی خود، از بزرگ ترین مشكلات پزشكی بشر امروز به حساب می آیند.

این در حالیست كه در جوامع اسلامی، قرن هاست كه نماز فعالانه و مقتدرانه بسان یك منجی قابل اطمینان، دامان مدد جویندگان از خویش را از هر گونه فحشاء و انحراف جنسی پاك و مصون داشته است.

آیین اسلام با ترغیب های متعدد به امر ازدواج و به خصوص با وضع قانون مقدس و درخشان ازدواج موقت(كه با وجود آنكه از موارد اساسی اختلاف شیعه و سنی است، در كشور شیعه مذهب ما نیز بسان ممالك اهل سنت به فراموشی محض سپرده شده است) از هر جهت انسان را برای ارضای غریزه نیرومند جنسی، از طریق مشروع راهنمایی می كند. آیات متعدد سوره های نور، احزاب، بقره، نساء و .. بهترین گواه این موضوع است.

اما علاوه بر تحریك همه جانبه اسلام برای ازدواج و حتی سهل نمودن آن مثلاً با وضع قانون متعه یا ازدواج موقت(برای ریشه كن كردن موانع اقتصادی ازدواج) و علاوه بر مجازات های سختی كه برای منحرفین جنسی در نظر گرفته شده است، سایر قانون های اسلامی به گونه ای ارائه شده اند كه چنانچه حتی شخص به دلایلی از ازدواج باز ماند، هرگز به فساد و انحراف آلوده نشود و در رأس این قانون ها، فریضه نورانی "نماز" است.(3)

نمازگزار با امداد از "نماز" توانایی كنترل غرایز خود را افزونی می بخشد و آتش سوزاننده و پر لهیب فحشاء را كه چه بسا ممكن است به انحراف جنسی بیانجامد  به آب عفاف، سرچشمه گرفته از "نماز" خاموش می كند.

پی نوشت:

(1) ترجمه سیناپس روانپزشكی كاپلان ـ سادوك ـ جلد سوم ـ ص 72

(2) روانپزشكی لیفودریس ـ مقاله اختلال های جنسی ـ ترجمه دكتر لون داویدیان ـ ص 313

(3) برای شرح بیشتر رجوع شود به نكته ای از این مجموعه مقالات، با عنوان "تاثیر نماز بر بیماری های مقاربتی"

نویسنده : دكتر مجید ملك محمدی
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

قمه

در مورد منشا اصلي قمه‎زني، اقوال مختلفي وجود دارد؛(1) اما آنچه که بيشتر از همه مستند و قابل اثبات است، اين است که تيغ‎زني و قمه‎زني رسومي عاريتي‎اند که از جانب ترک‎هاي آذربايجان به فارس‎ها و اعراب منتقل شده‎اند. (2)

نويسنده عراقي الاصل کتاب «تراژدي کربلا» نيز بر اين عقيده است که مراسم‎هايي از قبيل قمه‎زني، قبل از قرن نوزدهم در عراق مرسوم نبوده و به تدريج از اواخر اين قرن در آن کشور رواج يافته است. بنابراين مراسم قمه‎زني و ... از خارج عراق به آن کشور وارد شده و ريشه عربي ندارد.(3)

شيخ کاظم دجيلي نيز در تاييد اين نظر مي‎گويد: «عرب‎هاي عراق تا آغاز قرن بيستم در اين گونه مراسم‎ها شرکت نمي‎کردند؛ اين اعمال در ابتدا در ميان ترک‎هاي عراق، فِرَق صوفيه و کُردهاي غرب ايران مرسوم بود.» (4)

گزارشي از مقامات بريتانيايي درباره مراسم عاشوراي 1919 م. در نجف حاکي است که گروهي صد نفره از شيعيان ترک در آن سال به قمه‎زني پرداخته بودند. (5) 

از نظر تاريخي مسلم است که قمه‎زني در ايران تا پيش از صفويه هيچگونه سابقه‎اي نداشته است و محور ترديدها در آن است که آيا در زمان صفويه به وجود آمده است و يا اين که بعد از صفويه در زمان قاجاريه وارد شده و رواج يافته است؟

خاطره‎اي از سيد محمد بحرالعلوم، اين نظر را تاييد مي‎کند: «هنگامي که حدود 50 يا 60 سال پيش در نجف بودم، تنها چند هيئت ترک در آن شهر حضور داشت. آنان در ايام عزا به منزل سيد بحرالعلوم بزرگ مي‎رفتند و با کسب اجازه از ايشان به خواندن ابياتي سوزناک درباره امام حسين عليه السلام مي‎پرداختند. برخي از آنان نيز در ضمن ذکر مصيبت براي همدردي با امام حسين عليه السلام جراحت‎هاي خفيفي به خود وارد مي‎کردند. به تدريج اين گونه اعمال رو به تحول و گسترش گذاشته تا آن که پس از ممنوعيت قمه‎زني در دوره نخست وزير ياسين هاشمي، در سال 1935 م. به اوج خود رسيد. در واقع اين اِعمال زور، تاثيري معکوس داشت؛(6) به نحوي که يک هيئت قمه‎زني، به سه هيئت تبديل شد.»(7)

حاج حميد راضي (متوفي سال 1953 م.) از معمرين اهل کربلا که نزديک به 110 سال عمر کرده بود، خاطرات خود درباره عزاداري امام حسين عليه السلام نقل مي‎کند که مراسم قمه‎زني و ... در ايام جواني او در شهر نجف و کربلا مرسوم نبود.(8)

در دوره قاجار علماي بزرگي مثل علامه سيد محسن امين عاملي، قمه‎زني و نظاير آن را غير شرعي و شيطان‎پسند خوانده و به مخالفت با آن پرداختند که باز هم - با توجه به اين که قمه‎زني به سرعت جايگاه مطلوبي نزد عوام الناس يافته و جزئي لاينفک از مظاهر دينداري، با لعاب تعصب مردم شده بود - نه تنها مخالفت اين دسته از علما موثر واقع نشد، بلکه به تشکيل جبهه‎اي در بين مردم و برخي علماي موافق قمه‎زني منجر شد؛ تا جايي که براي مثال به علامه سيد محسن امين عاملي تهمت زدند که مي‎خواهد اخبار را نسخ کند و از اجراي اعمال دين جلوگيري کند!

همچنين در خاطرات شفاهي هيچ يک از کهن‎سالان نجف و کربلا از برگزاري مراسم قمه‎زني و ... قبل از نيمه قرن نوزدهم ياد نشده است. اين گونه مراسم‎ها براي اولين بار توسط برخي زائران تُرک از طايفه قزلباش رواج يافت. آنان به هنگام زيارت امام حسين عليه السلام با شمشيرهايي مخصوص، به سرهاي خود ضربه مي‎زدند. (9)

از نظر تاريخي مسلم است که قمه‎زني در ايران تا پيش از صفويه هيچگونه سابقه‎اي نداشته است و محور ترديدها در آن است که آيا در زمان صفويه به وجود آمده است و يا اين که بعد از صفويه در زمان قاجاريه وارد شده و رواج يافته است؟ (10)

 

الف- ورود قمه‎زني به ايران در زمان صفويان و جريان فداييان

اقدامات مهم صفويان در زمينه عزاداري، يکي، رسمي و حکومتي کردن مجالس سوگواري و ديگري، ابزارمند کردن و نيز پديد آوردن آيين‎ها و رسوم جديد عزاداري بود.(11)

«پيتر دلاواله» سياح ايتاليايي از عزاداري شيعيان در اصفهانِ عصر صفوي سال 1037 قمري چنين گزارش مي‎دهد: «تشريفات و مراسم عزاداري عاشورا به اين قرار است که همه غمگين و مغموم به نظر مي‎رسند و لباس عزاداري به رنگ سياه - يعني رنگي که در مواقع ديگر هيچ وقت مورد استعمال قرار نمي‎گيرد - بر تن مي‎کنند. هيچ کس سر و ريش خود را نمي‎تراشد و به حمام نمي‎رود. به علاوه نه تنها از ارتکاب هر گناه پرهيز مي‎کنند، بلکه خود را از هرگونه تفريح و خوشي محروم مي‎سازد.

حاج حميد راضي (متوفي سال 1953 م.) از معمرين اهل کربلا که نزديک به 110 سال عمر کرده بود، خاطرات خود درباره عزاداري امام حسين عليه السلام نقل مي‎کند که مراسم قمه‎زني و ... در ايام جواني او در شهر نجف و کربلا مرسوم نبود.

جمعي در ميدان‎ها و کوچه‎هاي مختلف و جلوي خانه‎هاي مردم، برهنه و عريان در حالي که فقط با پارچه سياه يا کيسه تيره رنگي ستر عورت کرده و سر تا پاي خود را با ماده‎اي سياه و براق ... رنگ زده‎اند، حرکت مي‎کنند ... به همراه اين افراد، عده‎اي برهنه نيز راه مي‎روند که تمام بدن خود را به رنگ قرمز در آورده‎اند؛ تا نشاني از خون‎هايي که به زمين ريخته و اعمال زشتي که در آن روز (عاشورا) نسبت به حسين انجام گرفته است، باشد. همه با هم، آهنگ‎هاي غم‎انگيز در وصف حسين و مصائب وارد بر او مي‎خوانند و دو قطعه چوب يا استخواني را که در دست دارند، به هم مي‎کوبند و از آن صداي حزن‎انگيزي به وجود مي‎آورند و به علاوه حرکتي به سر و تن خود مي‎دهند که علامتي از اندوه بي‎پايان آنها است و بيشتر به رقص شباهت دارد... (12)

عزاداري

علاوه بر ابزارآلات جديد، از اين دوره بود که آداب و رسوم نويني هم در سلک آيين‎هاي عزاداري درآمد؛ آدابي چون «تيغ‎زني»، «قفل‎زني»، «سنگ‎زني» و «قمه‎زني» را از اين جمله شمرده‎اند.(13)

استاد يوسفي غروي نيز در اين باره مي‎گويد: «از نظر تاريخي، ظاهراً آن وقت که صفويه سر کار آمدند، قمه‎زني پديد آمد و مسلماً هيچ سابقه‎اي هم بر صفويه ندارد؛ اما هنوز به يقين نرسيده‎ايم که آيا قبل از عثماني‎ها هم اين کار انجام مي‎شده است يا نه؟

نويسنده عراقي الاصل کتاب «تراژدي کربلا» نيز بر اين عقيده است که مراسم‎هايي از قبيل قمه‎زني، قبل از قرن نوزدهم در عراق مرسوم نبوده و به تدريج از اواخر اين قرن در آن کشور رواج يافته است. بنابراين مراسم قمه‎زني و ... از خارج عراق به آن کشور وارد شده و ريشه عربي ندارد.

روال حکومت‎ها اين است که اعمال و رفتارها را از همديگر ياد مي‎گيرند؛ عثماني‎ها گروه فدائيان داشتند؛ صفويه هم يک گروه فدائيان درست کرده بودند و مانند آل بويه که در قرن سوم و چهارم در بغداد، عمدتاً دسته‎هاي اوليه عزداراي‎شان، دسته‎هاي نظامي‎شان بود، به ارتش دستور داده بودند که به طور منظم و دسته‎بندي شده، دسته عزاداري راه بياندازند. صفويه هم وقتي سر کار آمدند اين برنامه را تکرار کردند. يکي از افواج فدائيان، قزلباش صفوي بودند که هميشه به نشانه آماده به خدمت، سرشان تراشيده بود. در کتاب «تاريخ شاه عباس کبير» از نصرالله فلسفي - که در پنج جلد نوشته شده و يکي از وسيع‎ترين و دقيق‎ترين تواريخ است - به تفصيل، «فوج فدائيان» معرفي شده‎اند. در وصف آنان آمده که حتي در تمريناتشان گوشت حيوانات مختلف و حتي مار را مي‎خوردند که هنوز هم در بعضي از ارتش‎هاي جهان معمول است؛ مثلاً در ارتش صدام نيز يک فوج فدائي اين طوري وجود داشت. خلاصه اين که فدائيان صفويه در روز عاشورا شمشير به دست، بيرون آمدند و تصورشان اين بود که نوعي همدردي و مواسات با اصحاب امام حسين عليه السلام داشته باشند. آنان مي‎گفتند در چنين روزي که اصحاب امام حسين عليه السلام و خود امام، و بني‎هاشم تير مي‎خورند، پس ما هم اين حالت را براي خودمان ايجاد مي‎کنيم؛ يعني نشان دهيم که ما در راه امام حسين فدوي هستيم و حاضريم سرمان بريده شود؛ و اين شروع قمه‎زني شد.»(14)

البته در آن زمان نيز اکثر جامعه به علمايي که با اين بدعت‎ها به مخالفت برمي‎خاسته‎اند، توجه خاصي نمي‎کردند، تا آنجا که عالمي مثل «مقدس اردبيلي» به خاطر مخالفت با اين نوع حرکات در عزاي امام حسين عليه السلام، از سوي اکثريت جامعه طرد مي‎شود: (15)

اين که فدائيان صفويه در روز عاشورا شمشير به دست، بيرون آمدند و تصورشان اين بود که نوعي همدردي و مواسات با اصحاب امام حسين عليه السلام داشته باشند. آنان مي‎گفتند در چنين روزي که اصحاب امام حسين عليه السلام و خود امام، و بني‎هاشم تير مي‎خورند، پس ما هم اين حالت را براي خودمان ايجاد مي‎کنيم؛ يعني نشان دهيم که ما در راه امام حسين فدوي هستيم و حاضريم سرمان بريده شود؛ و اين شروع قمه‎زني شد.»

«ميرزا عبدالله افندي - از علماي شيعه معاصر شاه سلطان حسين - در بخشي از کتاب «تحفه فيروزيه» خود به اين مخالفت‎ها اشاره مي‎کند... مطابق روايت جاسم حسن شبر در «ارشاد الخطيب»، داستان از اين قرار است که مقدس اردبيلي چندي از حرکات ناشايستي که بعضي مردم در امر عزاداري امام حسين عليه السلام مرتکب مي‎شده‎اند، رنجيده‎خاطر شده و با اين استدلال که اين اعمال جزو رسوم اقامه عزا نيست و در سيره اهل‎بيت عليهم السلام نيز وجود ندارند، آنان را از اين کار نهي مي‎کند. لکن مردم به منع او وقعي ننهاده، بر شدت و گستره عمل خود افزودند. تا آنجا که وي آزرده شده، حتي در مقام اعتراض، ترک آن ديار (اردبيل) کرده و به يکي از قريه‎هاي اطراف مي‎رود تا صداي عزاداري مردم به آن شيوه را نشنود.»(16)

 

ب- رواج قمه‎زني در دوران قاجار

از شاخصه‎هاي عزاداري در دوره قاجار، عموميت يافتن رسم تيغ‎زني و قمه‎زني است؛ رسمي که البته پيش از آن هم مسبوق به سابقه‎اي چند ساله بود، اما مشخصاً در اين دوره گسترش و رواجي بي‎سابقه يافت. (17)

بنجامين، سفير کبير آمريکا در ايرانِ عهد ناصرالدين شاه، در توصيف مراسم قمه‎زني در سفرنامه‎اش چنين مي‎نويسد: «سال 1884 ميلادي من در تهران اقامت داشتم. دسته‎هايي در خيابان‎ها حرکت مي‎کردند و احساسات تند و شديد بي‎سابقه‎اي از خود نشان مي‎دادند... در اين ميان ناگهان جمعي سفيدپوش که کاردهايي در دست داشتند، پديدار شدند که با هيجان زياد کاردها را بالا برده و به سر خود مي‎زدند و خون از سر آنها و از کاردهايي که در دست داشتند، فواره مي‎زد و سر تا پايشان را سرخ کرده بود. واقعاً که منظره دلخراش و بسيار تاثرآوري بود که هرگز نمي‎توانم آن را از ياد ببرم. کساني که در اين دسته‎ها قمه مي‎زنند، گاهي اوقات آنقدر به هيجان آمده و يا خوني که از آنها مي‎رود (آن قدر زياد است) که بي حال شده و روي زمين مي‎افتند و حتي ممکن است اگر فوراً مداوا نشوند، جان خود را از دست بدهند.»(18)

البته در آن زمان نيز اکثر جامعه به علمايي که با اين بدعت‎ها به مخالفت برمي‎خاسته‎اند، توجه خاصي نمي‎کردند، تا آنجا که عالمي مثل «مقدس اردبيلي» به خاطر مخالفت با اين نوع حرکات در عزاي امام حسين عليه السلام، از سوي اکثريت جامعه طرد مي‎شود.

بايد گفت در اين دوره، خطبايي مثل آخوند ملاآقا بن عابد شيرواني (معروف به فاضل دربندي) با کتابش به نام «اکسير العبادات في اسرار الشهادات) همين قدر که در رونق‎بخشي به مجالس عزا در آن دوره نقش داشتند، در ورود مطالب سست و جعلي و خرافات و در نتيجه عوام‎گرايي اين مجالس هم موثر بوده‎اند. (19)

در اين دوره نيز علماي بزرگي مثل علامه سيد محسن امين عاملي، قمه‎زني و نظاير آن را غير شرعي و شيطان‎پسند خوانده و به مخالفت با آن پرداختند که باز هم - با توجه به اين که قمه‎زني به سرعت جايگاه مطلوبي نزد عوام الناس يافته و جزئي لاينفک از مظاهر دينداري، با لعاب تعصب مردم شده بود - نه تنها مخالفت اين دسته از علما موثر واقع نشد، بلکه به تشکيل جبهه‎اي در بين مردم و برخي علماي موافق قمه‎زني منجر شد؛ (20) تا جايي که براي مثال به علامه سيد محسن امين عاملي تهمت زدند که مي‎خواهد اخبار را نسخ کند و از اجراي اعمال دين جلوگيري کند! (21)

 

پي‎نوشت‎ها:

1- مقاله رساله شيعه، مروري بر تاريخ تکوين مجالس و آيين‎هاي عزاداري در ايران، محسن حسام مظاهري، مجله اخبار اديان، شماره 18، فروردين و ارديبهشت 1385 .

2- شرح زندگاني من يا تاريخ اجتماعي و اداري دوران قاجاريه، عبدالله مستوفي، ج 1 و 3 .

3- تراژدي کربلا، ابراهيم حيدري، ترجمه علي معموري، ص 475 .

4- عاشوراء في النجف و کربلا، کاظم دجيلي، ص 287، جيات عراقي من وراء البوابه السوداء، محمود دره، ص 24 .

5- نقاش، ص 269 .

Administration Report of The Shamiyya Division, Great Britain

6- به حکم «الانسان حريص علي ما منع» هرگاه اعمال فشار با تبيين علمي و فرهنگ سازي همراه نباشد، اثر معکوس خواهد داشت.

7- گفتگو با سيد محمد بحرالعلوم پيرامون عزاداري حسيني، مجله «النور» شماره 74، ژوئيه 1997 م.

8- گفتگو با دکتر شاکر لطيف، 12/4/1996 م.، کتاب تراژدي کربلا .

9- النجف الاشرف عادات‎ها و تاليدها، طالب علي شرقي، ص 223- 220 .

10- قمه‎زني، سنت يا بدعت؟ مهدي مسائلي، ص 19 .

11- مقاله رساله شيعه، مروري بر تاريخ تکوين مجالس و آيين‎هاي عزاداري در ايران، محسن حسام مظاهري، مجله اخبار اديان، شماره 18، فروردين و ارديبهشت 1385 .

12- سفرنامه پيتر دلاواله، ترجمه شجاع الدين شفا، انتشارات علمي فرهنگي .

13- مقاله رسانه شيعه، مروري بر تاريخ تکوين مجالس و آيين‎هاي عزاداري در ايران، محسن حسام مظاهري، مجله اخبار اديان، شماره 18، فروردين و ارديبهشت 1385 .

14- مصاحبه با دکتر يوسفي غروي، به آدرس:

index.aspx?pid=15281

15- مقاله رساله شيعه، مروري بر تاريخ تکوين مجالس و آيين‎هاي عزاداري در ايران، محسن حسام مظاهري، مجله اخبار اديان، شماره 18، فروردين و ارديبهشت 1385 .

16- ارشاد الخطيب، جاسم حسن شبر، ص 47 و 48 .

17- مقاله رساله شيعه، مروري بر تاريخ تکوين مجالس و آيين‎هاي عزاداري در ايران، محسن حسام مظاهري، مجله اخبار اديان، شماره 18، فروردين و ارديبهشت 1385 .

18- ايران و ايرانيان، بنجامين، س. ج. و ، ترجمه محمدحسين کردبچه، ص 284 .

19- مقاله رسانه شيعه، مروري بر تاريخ تکوين مجالس و آيين‎هاي عزاداري در ايران، محسن حسام مظاهري، مجله اخبار اديان، شماره 18، فروردين و ارديبهشت 1385 .

20- همان .

21- المجالس السنيه، علامه سيد محسن امين عاملي .

 

منبع:

دست پنهان، دفتر فرهنگي فخرالائمه عليهم السلام .

 منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |