تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

وهابيت


- مقدمه
تحقیق حاضر بحثى بسیار فشرده در خصوص شبهاتى است که فرقه وهابیت طرح کرده و در ضمن آن به سایر فرقه مسلمین، خصوصاً شیعیان حمله مى کند. لذا در ابتدا لازم است مطالب کوتاهى در خصوص تاریخچه پیدایش فرقه وهابیت و وابستگى فکرى آنان توضیح داده شود.
این فرقه توسط محمدبن عبدالوهاب در قرن دوازدهم هجرى قمرى پایه گذارى گردید و پایگاه آن عربستان بود. با سقوط امپراطورى عثمانى، سرزمین حجاز به تصرف خاندان مسعود در آمد و با پیوند خانواده مسعود و محمدبن عبدالوهاب فرقه وهابیت از پایگاه و حمایت سیاسى قوى برخوردار گردید و به تدریج به نشر افکار و عقاید خویش در سرتاسر جهان اسلام پرداخت که در این میان امتیاز برخوردارى از تولیت حرمینى شریفینى موقیعت بسیار مناسبى براى این تفکر ایجاد نمود. فرقه وهابیت ریشه در تفکر "سلفى" دارد که معتقد به بازگشت به شیوه علماى سلف و بازنگرى در اساس دین و پیراستن آن از بدعتها و مواردى است که بعدها به نام دین بر دین تحمیل شد، و نشان دادن توحید واقعى و اصیل و ناب مى باشد.
تاریخ تفکر سلفى به چند برهه تقسیم مى شود که برهه اول از آن چهره یابى چون مالک ابن انس و سفیان ثورى و برخى دیگر از محدثینى قرون اولیه مى باشد که در ادامه تجسم کامل آن را در شخصیت احمدبن حنبل مى توان یافت که پیشواى تمام وهابیون فعلى مى باشد. ارکان اساسى این تفکر را موارد زیر تشکیل مى دهند:
1- عدم دخالت عقل در نقل و اتکاء به ظواهر آیات در روایت و طرد هر گونه مباحث عقلى و کلامى به عنوان بدعت از جمله نتایج این نحوه تفکر افتاده به دامن "تجسیم" و "تشبیه" بوده است که بر حسب ظاهر بعضى آیات براى خداوند صفات جسمانى تأمل گردیده اند.
2- اخبارگرى و حدیث گرایى افراطى بدین معنى که هر گونه حدیثى را معتبر دانسته و آن را ملاک عمل قرار مى دادند و توجهى به درجه اعتبار احادیث نداشتند.
3- متابعت کامل از شیوه سلف (حماسه و تابعینى) حتى در امور جارى زندگى و ردّ هر گونه مغایرت با آن سیره تحت عنوان بدعت.
این شیوه از تفکر به تدریج با ورود اشاعره به آن و همزمان وارد کردن عناصر عقلانى و کلامى به آن کمى از مسیر اولیه خویش منحرف گردید تا مجدداً در قرن هشتم هجرى قمرى ابن تیمیّه دمشقى مجدداً به احیاء مکتب احمدبن حنبل قیام کرد و به تقویت اساسى آن پرداخت. پس از او شاگردش "ابن تیّم جوزى" ادامه دهنده راه او شد و از آنجا که عقاید ایشان توسط جمع کثیرى از مسلمین قابل تحمّل نبود مجدداً این تفکر در محاِ قرار گرفت تا مجدداً محمدبن عبدالوهاب با تأسیس فرقه وهابى در قرن دوازدهم هجرى قمرى به احیاء آن همت گماشت. لذا تفکر فعلى وهابیت که با پشتوانه سیاسى و نظامى قابلیت طرح مجدد یافته است بیش از همه متکى به آراء و نظرات "ابن تیمیّه" مى باشد. این فرقه به زعم خود به شناسایى بدعتهایى که در دین وارد شده و در اسلام ناب سابقه نداشته، پرداخت و کمر همت براى مبارزه با آنان بسته است. در ادامه بعضى از این موارد که ابتداءً توسط امثال ابن تیمیّه و سپس توسط وهابیون تحت شبهات طرح گردیده عنوان شده و سپس با تکیه بر منابع اسلامى و آیات و روایات و سیره پاسخ داده مى شود.

2- شفاعت:
طلب شفاعت از غیر خداوند به این نحو که گفته شود اى اولیاء خدا در روز قیامت شفیع من در نزد خدا باشید تا از عذاب الهى در امان باشم، صحیح نیست و فقط باید طلب شفاعت از خود خداوند صورت گیرد و خصوصاً اگر طلب شفاعت از روح مرده اى که به برزخ منتقل شده، صورت پذیرد این عین شرک محسوب خواهد گردید.
پاسخ:
اولا- طلب شفاعت همان "طلب دعا" مى باشد یعنى ما از افراد موجه یا ارواح مقدّسه و یا ملائکه الهى مى خواهیم که براى ما طلب آمرزش و دعا بنماید، و طلب دعا و آمرزش از پیامبر یا صالحان امرى پسندیده است که وهابیون نیز در هنگام زنده بودن فرد آن را جائز مى شمرند.
* نیشابورى در تفسیر خویش در ذیل آیه شریفه "و من یشفع شفاعة حسنة یکن له نصیب منها..." مى گوید: شفاعت به درگاه خداوند همان دعا کردن شخصى مسلمان مى باشد.
* فخررازى در تفسیر آیه شریفه "و یستغفرون للذین آمنوا ربّنا وسعت کل شى رحمةً" مى گوید: این آیه نشان مى دهد که ملائکه انسانهاى گناهکار را شفاعت مى کنند. (تفسیر مفاتیح الجنان) پس اگر ما از فرشتگان چنین تقاضایى بکنیم مرتکب خلافى نگردیده ایم.
* همچنین خداوند به پیامبر مى فرماید: "واستغفر لذنبک و للمؤمنین و المؤمنات".
* نجارى در صحیح بابى دارد بنام "اذ استشفعوا الى الامام یستسقى لهم لم یردّهم".
ثانیاً- اینکه وهابیون عنوان مى کنند طلب دعا از فرد پس از مرگ او جایز نیست و لذا نمى توان از پیامبر یا ائمه یا سایرین پس از مرگ طلب دعا نمود، نیز نادرست است چرا که براساس آیات و روایات پیامبر و ائمه و شهدا و نظایر آنان با مرگ نمى میرند و بلکه زنده مى باشند.
* "و لاتحسبن الذین قتلوا فى سبیل اللّه اموات بل هم احیاء عند ربهم یرزقون".
* على (ع) پس از تفسیل پیامبر (ص) خطاب به ایشان فرمود:
"بابى انت و امّى اذکرنا عند ربک واجعلنا من بالک"، (نهج البلاغه- خطبه 235)
* ابوبکر نیز پس از وفات پیامبر، خطاب به جسد مطهر ایشان گفت:
"بابى انت و امّى طبت حیّاً و میّتاً واذکرنا عند ربکً" (السیرة الجبیه- 3/392)
ثالثاً- آنچه شرک محسوب مى شود و توجیه عبادى و توحید افعالى را مخدوش مى سازد آن است که ما وقتى طلب شفاعت از غیر خدا مى کنیم او را قادر بالاستقلال بدانیم و به جاى خداوند او را قرار دهیم و حال آنکه چنین نیست و ما تنها آنان را به واسطه آبرویى که در نظر خداوند دارند واسطه بین خود و معبود قرار مى دهیم.
* "والذین لایدعون مع اله الهاً آخر..." (سوره شریفه فرقان- آیه 68)
آیه اشاره دارد که اگر با خدا و هم عرض او دیگرى را بخوانید مشرک گشته اید.
* "و یعبدون من دون اله ما لایفرّهم و لاینفعهم و یقولون هولاء شفعاءنا عنداله" (سوره شریفه یونس- آیه 18)
باز ملاحظه مى گردد که بحث "عبادت غیر خدا" مطرح مى باشد و ملاک شرک عبادت غیر او مى باشد.
* "و اذ تخلق من الطینى کهیة الطیر باذنى نتنفخ فیها فتکون طیراً باذنى..." (سوره شریفه مائده- آیه 110)
در این آیه شریفه نیز دیده مى شود که اگر حضرت عیسى (ع) و یا سایر اولیاء الهى قدرتى دارند همه "باذن اللّه" مى باشد و هیچ کس از خود مستقلا قدرتى ندارد، لذا اگر ما با این دیدگاه از اولیاء الهى طلب دعا و شفاعت نمائیم مشکلى ایجاد نخواهد گردید.

3- توسل:
در زمینه توسل به ارواح طیّبه و طلب دعا از آنان به درگاه الهى نیز مشابه مسئله شفاعت وهابیون معتقد به شرک و بدعت مى باشند.
پاسخ:
اولا- پاسخى که در جواب شبه قبلى بیان شد در اینجا صادِ است که به چند مصداِ دیگر اشاره مى شود:
* "و لو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک ناستغفرواللّه واستغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توان رحیماً"،
(سوره شریفه نساء- آیه 64)
* مرویست عثمان بن ضیف از پیامبر (ص) که به مرد نابینا که طلب دعا از ایشان نموده بود فرمود:
وضو گرفته دو رکعت نماز بخوان و سپس بگو: "اللهم انى اسالک واتوجه الیک بنبیک نبى الرحمة. یا محمد انى اتوجه بک الى ربى فى حاجتى للتغنى. اللهم ثفعه لى".
این حدیث که در سنتى ابن ماجه، صحیح ترندى، مسنداحمد، مستدرک حاکم و مسانید دیگر ذکر گردیده است، نشان مى دهد که وقتى ما از پیامبر سؤالى مى کنیم به خاطر نزدیک تر بودن او به خداوند است و همچنین دیده مى شود که مستقیماً مى توان خطاب به پیامبر نیز از او طلب دعا نمود.
ثانیاً- مشروعیت توسل نه تنها در نزد علماى شیعه، بلکه در نظر علماى اهل سنت نیز معتبر مى باشد.
* قاضى عیاض روایت کرده که ابوجعفرمنصور در مسجد پیامبر (ص) با مالک بن انس روبرو شد و از او پرسید آیا رو به قبله نموده و دعا کنیم یا رو به سوى پیامبر گردانم مالک جواب داد: چرا رخسار خود را از پیامبر برمى گردانى در حالى که او وسیله تو و پدرت آدم تا روز قیامت است، رو به جانب قبر نموده و او را شفیع خود قرار ده تا نزد خداوند شفاعتت کند. (الغدیر 5/135)
* این اشعار منسوب است به محمّدبن ادریس شافعى:
آل النبى ذریعتى***و هم الیه وسیلتى
ارجوا بهم اعطى غداً***بیهدى الیمنى صحیفتى
(کشف الارتیاب 318)
* عمر به عباس عموى پیامبر متوسل مى شد تا او را استسقاء نماید. (الغدیر 5/144)
ثالثاً- سیره عملى علماى اهل سنّت نیز مطلب فوِ را تأکید مى کند:
* خطیب بغدادى در تاریخ خود مى گوید: در سمت غرب بالاى شهر، مقابر قریش است که در آن موسى بن جعفر (ع) و جمعى دیگر مدفون مى باشند. پس با واسطه از ابوعلى خلال شیخ حنابله نقل مى کند:
"ما همّنى امر فقصدت قبر موسى بن جعفر فتوسلت به الّا نهل اله تعالى لى ما احب" (تاریخ بغداد 1/120)
ملاحظه مى شود که شیخ حنابله از قبر امام هفتم شیعیان تقاضا کرده و به ایشان متوسل مى شده است.‏
‏* همچنین خطیب در تاریخ خود از شافعى نقل مى کند: "من به مزار ابوضیفه تبرّک جسته و همه روزه آن را زیارت مى کنم و چون مرا حاجتى رسد دو رکعت نماز گزارده و در کنار قبر او آمده و از خداوند حاجتم را مى خواهم که هنوز دور نشده روا مى شود. (تاریخ بغداد 1/123)

4- تبرّک:
وهابیون مى گویند: تبرّک جستنى به آثار و یا وسائل پیامبر و یا اولیاء الهى حرام و بدعت مى باشد و لذا مجاز نمى باشد، اگرچه در مورد پیامبر حالت حیات ایشان را استثنا نموده اند، زیرا که ادله بسیارى وجود دارد که در هنگام حیات ایشان به زیادى آب وضو، تار سو، آب دهان و موارد دیگر تبرّک جسته و به عنوان شفا آنها را استفاده مى کرده اند.
پاسخ:
اولا- تلقى وهابیت از "بدعت" تلقى غلطى است چرا که از نظر آنان هر آنچه که در گذشته سابقه نداشته است قابل ارتکاب در حال نمى باشد و لذا طبق همین اعتقاد بوده که مظاهر تمدن جدید نظیر تلگراف و غیره از طرف سران مذهبى این فرقه بدعت محسوب مى گردید. امّا معنى صحیح بدعت "ادخال ما لیس من الدین فى الدین" مى باشد، یعنى چیزى را که دین در مورد آن اظهارنظر کرده و مردود شمرده آن را بدین اضافه بنماییم امّا در مورد امور مباح که دین در آن مورد نظر خاصى ندارد چنانچه مورد ارتکاب قرار گیرد از مصادیق بدعت نمى تواند شمرده شود.
ثانیاً- در مورد تبرّک دلائل بسیارى وجود دارد که این کار از امور مستحب مى باشد و قطعاً جایز است به شرط اینکه نیت در تبرّک، استمداد از روح بزرگ اولیاء الهى باشد نه اینکه بالاستقلال براى آنها قدرتى قائل شویم و به شرط اینکه با تبرّک به اشیاء مختلف خود آن اشیاء چنانچه بت پرستان مى کنند مدّنظر نباشد.
حال به مواردى که حاکى از جواز تبرّک از نظر شرعى و اسلامى مى باشد اشاره مى کنیم:
* "اذهبوا بقمیصى هذا فالقوه على وجه ابى یأت بصیراً" (سوره شریفه یوسف- آیه 91)
مى بینید که پیراهن یوسف (ع) مى تواند چشم یعقوب (ع) را شفا بخشد و تبرّک به آن مجاز مى باشد.
* عبداللّه بن احمدبن حنبل مى گوید: از پدرم درباره مردى که منبر پیامبر خدا را لمس نموده و بوسیده و به آن تبرّک مى جوید و همین کار را با قبر ایشان هم مى کند پرسیدم، وى گفت: اشکالى ندارد. (وناءالوفاء 2/433)
* ابراهیم بن عبدالرحمن بن عبدالقارى روایت مى کند که دیدم عبداللّه بن عمر دست خود را بر منبر پیامبر مى کشد و سپس بر روى خود مى مالد. (طبقات ابن سعد 2/13)
* از داوودبن ابى صالح روایت شده که روزى مروان بن حکم مردى را یافت که جبینى خود را بر قبر پیامبر (ص) نهاده بود. مروان گریبان او را گرفته و پرسید: مى دانى چه مى کنى آن مرد که ابوایوب انصارى بود روى خود را برگردانده پاسخ داد: آرى، ولى من کنار سنگ نیامده بلکه نزد پیامبر خدا آمده ام و شنیدم که آن حضرت مى گفت: بر دین من مگریید آنگاه که شایستگان آن را رهبرى نمایند، بلکه آنگاه بگریید که نااهلان آن را رهبرى مى کنند. (الغدیر 5/149)
ثالثاً- اینکه استدلال گردیده که در حیات پیامبر تبرّک جایز، امّا در ممات ایشان جایز نیست. چه وجهى مى تواند داشته باشد، مگر اینکه العیاذباللّه پس از مرگ پیامبر ما ایشان را فوت شده تلقى کنیم، حال آنکه چنین نیست و حتى پس از موت ایشان نیز بنابر آیات قرآن ایشان زنده مى باشند و مانند زمان حیات منشأ برکات خواهند بود.
رابعاً- خود وهابیون عامل به گفته هاى خویش نیستند از جمله اینکه به نقل از حضرت آیت اللّه جعفرالهادى در مجلس نهارى که ماى بن باز (از رهبران مذهبى وهابیت) نیز حضور داشت، پس از صرف ناهار حاضرین به تبرّک غذاى باقى مانده ماى بن باز پرداختند و مورد نهى و نکوهشى نیز قرار نگرفتند.

5- زیارت قبر پیامبر (ص) و سایر قبور اولیاء:
ابن تیّمه و وهابیون معتقدند سفر به قصد حتى زیارت مرقد پیامبر (ص) و کلّاً هر زیارتى حرام است و مجاز نمى باشد و احتمالا آن را نوعى تقرب به غیر خدا و از مقوله شرک به حساب مى آورند و ضمناً ابن تیّمه ادعا نموده است کلیه روایات وارده در این موضوع نیز بوده و در صماح و سنن و مسانید ذکر نگردیده است.
پاسخ:
اولا- ظاهراً در ابتداى اسلام پیامبر از زیارت قبور نهى مى کرده، امّا بعداً آن را مجاز شمرده و به آن ترغیب نموده است. البته احتمالا دلیل نهى اولیه آن بوده که قبور آن زمان مربوط به مشرکین و بت پرستان بوده است. از جمله ایشان فرموده اند:
* "زور القبور فانّها تذکرکم الاخره" (سنن ابن ماجه- 1/113)
* "...فزدروها فانّها تزهد فى الدنیا..." (سنن ابن ماجه- 1/114)
* "...فانّه یرِّ القلب و یدمع القینى..." (سنن نسایى- 4/89)
که تمامى اینها حاکى از آن است که زیارت قبور موجب کاهش دلبستگى به دنیا و عبرت آموزى و توجه به آخرت مى شود.
* محمّدابوزهره از معتقدانهاى معاصر مصر در کتابى راجع به ابن تیمیّه در این مورد او را مورد استناد قرار مى دهد و مى گوید: ما مخالف ابن تیمیّه هستیم که تبرّک به زیارت قبر پیامبر را منع کرده، زیرا منظور ما از تبرّک عبادت و تقرّب به خدا به واسطه مکان مشخص نیست بلکه مقصود یادآورى و کسب عبرت و بصیرت است و کدامین مسلمان است که زندگى پیامبر و سیره هدایت و جنگ ما و جهاد آن بزرگوار را دانسته و سپس به مدینه رفته و احساس نکند که در همین مکان پیامبر آمد و کرده و مردم را به راه حق مى خواند و یا اینکه عبرت نگرفته و روحانیت اسلام و عظمت پیامبر را در نیابد. مگر آنکه چنین انسانى از یاد خدا اعراض نموده و کوردل شده باشد. (المللوالنحل 4/58)
* "لایشد الرحال الّا الى ثلاثة مساجد، المسجدالحرام و المسجدالاقصى و مسجدى هذا"
(صحیح مسلم کتاب الحج 2/1014)
ثانیاً- علامه امینى این احادیث خصوصى را جمع آورى نموده که به بعضى آنها اشاره مى گردد:
* "من زار قبرى وجبت له شفاعتى" (بروایت عبداللّه بن عمر)
این حدیث را 41 تن از حفاظ حدیث اهل سنت از جمله ابن خزیم، دارقطنى، سیوطى و ابن عساکر نقل نموده اند.
* "من جاءنى زائراً لاتحمله الّا زیارتى کان حقّاً على ان اکون له شفیعاً یوم القیامة" (بروایت عبدابن عمر)
این حدیث را 16 تن از جمله ابوحامدغزالى، سبکى، سیوطى و سمهودى نقل کرده اند.
* "من حج البیت و لم یزرنى فقد جفانى" (بروایت عبداله بن عمر)
این حدیث را 19 تن از جمله سبکى و سمهودى نقل کرده اند.
* "من زار قبرى کنت له شفیعاً و من مات فى احد الحرمینى بعث اله عزّوجّل فى الامنینى یوم القیامه"
(بروایت عمر)
این حدیث را یازده تن از جمله بیهقى، ابن عساکر، سبکى و سمهودى نقل نموده اند.
* "من زارنى بعد مدتى فکانمّا زارنى فى حیاتى..." (روایت حاطب بن ابى بلتمه)
این حدیث را 13 تن از جمله دارقطنى، بیهقى و ابن عساکر و دیگران بیان نموده اند.
* "من زارنى بالمدینه محتسباً کنت له شفیعاً" (روایت انس بن مالک)
این حدیث را 21 تن از جمله حاکم نیشابورى، ابن عساکر، سبکى و دیگران نقل نموده اند.
ثالثاً- بسیارى از فقهاء اهل سنت نیز نظر ابن تیمیّه در این خصوص را رد نموده اند از جمله:
* "تقى الدین شافعى" که کتابى بنام "شفاء السقام فى زیاده خیر الانام" در ردّ این نظر نگاشته است.
همچنین در باب استحباب زیارت پیامبر، مسئله را اجتماعى دانسته است.
* "عبداللّه بن احمدبن تداله" از فقهاى مشهور حنبلى در کتاب خود المخنى زیارت قبر پیامبر را مستحب دانسته است.
* "نورالدین سمهودى در وناءالوفاء نه تنها زیارت قبر نبى بلکه قصد انجام آن را نیز قرب دانسته است.
* "ابن حجرهیتمى شافعى" کتابى در رد نظر ابن تیمیّه بنام "الجوهر المنظم فى زیارة قبر المکرم" نوشته است.
* "محمّدبن على شوکانى" در نیل الاوطار معتقد است که تمام علماء زیارت قبر نبى (ص) را مستحب مى دانند و حتى بعضى از مالکیه و ظاهریه آن را واجب شمرده اند.
* "فقهاى مذاهب اربقه نیز به استحباب زیارت قبر نبى (ص) فتوا داده اند. (الفقه على المذهب الاربقه 1/505)

6- گریه بر اموات و اقامه مجلس عزا:
وهابى ها معتقدند گریه بر اموات و اقامه مجلس عزا، بدعت بوده و لذا حرام مى باشد.
پاسخ:
اولّاً- شواهد بسیارى وجود دارد که اولیاء الهى به این کار اقدام نموده اند از جمله:
* پیامبر (ص) هنگام زیارت قبر ما در خود گریست. (سنن بیهقى 4/70)
* پیامبر (ص) پس از فوت پسرش ابراهیم بشدت گریست. عبدالرحمان بن عوف پرسید: تو نیز مى گریى اى رسول خدا حضرت پاسخ داد: "انّ العین تدمع و القلب یحزن و لانقول الا ما یرضى ربّنا و انّا بفراقک یا ابراهیم لمحزونون" (الفصول المهّم)
* پیامبر (ص) بر مرگ یکى از نوادگان خود گریست. سعد به ایشان گفت: این چه حالى است ایشان جواب فرمود: "هذه رحمة جعلها الله فى قلوب عباده و انّا یرحم اللّه فى عباده الرحماًء. (الفصول المهّم)
* احمدبن حنبل مى گوید: وقتى پیامبر از جنگ احد برگشت و دید که زنان در فقدان شوهران مقتول خویش گریه مى کنند فرمود: "لکن حمزة لابواکى له" که زنان چون این سخن شنیدند بر حمزه گریستند. (الفصول المهّم)
* وقتى خبر شهادت جعفر (ع) به پیامبر (ص) رسید، همسرش اسماء بنت عمیس پیش ایشان آمد و پیامبر به او تسلیت گفت. بار دیگر فاطمه در حالى که مى گریست وارد شد و فریاد یا عموجان سر داد و پیامبر (ص) فرمود: بر همچون جعفرى سزاوار است همه بگریند. (الفصول المهّم)
* پس از مرگ پیامبر (ص) حضرت زهرا (س) بر سر قبر پدر مى گریست. (النص و الاجتهاد)
* على (ع) نیز در مرگ فاطمه (س) گریست. (النص و الاجتهاد)‏
‏* وقتى رقیه دختر پیامبر فوت کرد زنان بر او گریستند و عمر کوشید تا با تازیانه آنان را نهى کند.
در این هنگام پیامبر (ص) فرمود: آنان را به حال خود واگذار تا بگریند... (مسنداحمد 1/335)
* همچنین یعقوب پیامبر (ص) در فقدان یوسف (ع) چنان گریست که بینایى خود را از دست داد.
ثانیاً- گریستن و اقامه مراسم عزا و ماتم نه تنها نشانه رحمت و عاطفه مى باشد بلکه گرامیداشت فضائل و کمالات و تجلیل از عظمت و بزرگى است.

7- بزرگداشت مواعید و اقامه جشن:
از نظر وهابیون بزرگداشت مواعید نیز مانند مراسم عزا و ماتم بدعت و غیرمجاز مى باشد.
پاسخ:
اولا- همانگونه که قبلا گفته شد نشانه اى از بدعت در این عمل مشاهده نمى شود و بلکه شواهدى بر آن نیز در تاریخ اسلام موجود مى باشد.
ثانیاً- باز همانطور که گفته شد، این مراسم در جهت تبلیغ فضائل انسانى و ترغیب سایرین به آن و براى تعظیم شعائر الهى است.
"و من یعظم شعائر اله فانها من تقوى القلوب" (سوره شریفه حج- آیه 32)

8- سوگند به غیر خدا:
وهابیون همچنین سوگند به غیر خدا را یا شرک و حرام مى شمرند.
پاسخ:
اوّلا- همانطور که گفته شد اگر سوگند به غیر خدا، با این نیت باشد که غیر خدا قادر بالاستقلال است شرک مى باشد و گرنه حرام نمى باشد.
ثانیاً- در مواضع مختلف در قرآن و روایات نمونه هاى سوگند به غیر خدا مشاهده مى شود که بهترین نمونه آن آیات فراوانى است که به شمس، قمر، نجم و...توسط خود حضرت حق قسم خورده شده است.

9- نتیجه گیرى:
نتیجه نهایى این تحقیق آن است که وهابیون با درک نادرست از مفهوم بدعت و شرک سایر فرقه مسلمین را مطرود دانسته و اعمال آنها را تخطئه مى کنند و حال آنکه خود به اعمالى روى آورده اند که مورد آن کامل بدعت محسوب شده و تخلف از سیره قطعى پیامبر (ص) و اولیاء الهى مى باشد و همانطور که در طول تاریخ نیز نشان داده شده، اگر نبود پشتوانه سیاسى این فرقه، این تفکرات در میان جوامع اسلامى هیچگونه جایگاهى نداشتند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

اسکیزوئید

 برخی روان پزشكان ایرانی" شخصیت منزوی" را به عنوان بهترین ترجمه، به جای"شخصیت"اسكیزوئید"(Schizoid) پیشنهاد كرده اند، چرا كه مبتلایان به این اختلال، عمری را در كناره گیری از اجتماع گذرانده اند و در نظر دیگران آدم هایی مردم گریز، منزوی و تنها هستند.(1) مطالعات آماری در ایالات متحده آمریكا، احتمال این كه از هر 100 آمریكایی، حدود 7 نفر مبتلا به این اختلال باشند را مطرح كرده است كه دلالت بر شیوع بالای آن دارد.

مبتلایان به این حالت بیشتر مشاغل انفرادی كه حداقل تماس با دیگران را ایجاب می كند، انتخاب می كنند و حتی برخی كار شبانه را به كار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور به مدارا با افراد بیشتری نباشند.

این افراد آرام، مردم گریز، درون گرا و غیر اجتماعی هستند و ضمن كناره گیری و عدم دخالت در امور روزمره، به دیگران چنان اهمیتی نمی دهند و شاید اگر مختصر ذوق ادبی هم داشته باشند، با برداشتی سطحی از این بیت مشهور عارفانه، پیوسته زمزمه می كنند:

دلا خوكن به تنهایی كه از تن ها بلا خیزد            سعادت آن كسی دارد كه از تن ها بپرهیزد

همین وضعیت آنهاست كه باعث می شود، غیر از بستگان درجه یك، دوستان نزدیك یا محرم خاصی نداشته باشند و علاوه بر آن هیچ میلی نیز برای ایجاد روابط نزدیك با دیگران در خود احساس نكنند.

روش های مورد استفاده در روان پزشكی امروز، برای درمان این عارضه اعم از روان درمانی، گروه درمانی و یا حتی دارو درمانی، به خصوص در شرایط و امكانات كشور ما چندان عملی و كاربردی نمی باشند. اما چنانچه در پیشگیری یا درمان این اختلال شخصیتی، روش عملی بی نظیری را جویا باشیم، كلمه درخشان" نماز" باز هم راه گشا خواهد بود.

توصیه مؤكد اسلام مبنی بر اقامه نمازهای واجب یومیه به جماعت و علاوه بر آن، بانگ روح افزای نماز جمعه در فرا خواندن به یك اجتماع شكوهمند و پر شور هفتگی به عنوان سمبل بزرگی از اصالت "اجتماعی بودن" و ترك رهبانیت در همه تعالیم اسلامی مطرح اند و گویی همه این قبیل تعالیم، خود به خود نمازگزار را از گوشه نشینی و تنهایی، به بطن اجتماع می كشاند.

به علاوه، نكته مهم دیگری كه در آموزش های متعالی نماز در زدودن روحیه انزوا و مردم گریزی در انسان، خودنمایی می كند، این مطلب است كه فعل های موجود در سوره مباركه" حمد" (به عنوان"ام الكتاب" و هسته اصلی نماز و تعالیم اسلامی)، همه به صورت جمع ادا می شوند:(ایاك نعبد و ایاك نستعین، اهدنا صراط المستقیم)

به قول استاد ارجمند، جناب آقای" دكتر حسن توانایان فرد" در كتاب ارزشمند "بهره وری در آموزش های نماز": این كه "نعبد" می گوییم و نه "اعبد" و این كه "نستعین" می گوییم و نه "استعین"، به عبارت دیگر این كه می گوییم "می پرستیم" و نه "می پرستم" و می گوییم "كمك می جوییم" و نه "كمك می جویم"، یعنی ضمیر جمع به كار رفته و نه ضمیر متكلم وحده، به این دلیل است كه به ما بیاموزد، در اسلام، جمع مقدم بر فرد است.(2)

این مطلب، یعنی وجود ضمایر جمع و تكرار"ما بودن" و نه "من بودن" در جای جای نماز عمومیت دارد و در اساسی ترین اذكار نماز به چشم می خورد؛ مثلا در سلام دوم نماز می گوییم:(السلام علینا و علی عباد الله الصالحین) و یا حتی در معروف ترین دعاهای مستحب در قنوت، دعا می كنیم:( ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار)

 نماز نه تنها از ابتلا به اختلال اسكیزوئید پیشگیری می كند، بلكه توانایی آن را دارد كه مبتلایان به این عارضه را برای همیشه از كنج عزلت، به قلب جامعه بكشاند.

پی نوشت ها:

(1) مطالب علمی این مقاله از ترجمه فارسی كاپلان ـ سادوك جلد سوم صفحات 275- 278   گرفته شده است.

(2) بهره وری در آموزش های نماز، صفحه 162

نویسنده : دكتر مجید ملك محمدی

*مطالب مرتبط:

تأثیر نماز بر وسواس های عملی

تاثیر نماز بر وسواس فكری

تأثیر نماز بر ایمنی حواس

تاثیر نماز بر کاهش افسردگی

تاثیر نماز بر شادابی جسم و روح

تأثیر نماز بر امنیت روانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

عوامل عدم استجابت دعا

بسياري از مردم شكايت مي‌كنند كه چرا ايـن همه دعا مي‌كنيم، مستجاب نمي‌شود؟

شايد تو هم يكي از آنهايي باشي كه حسابي شاكي هستي. اما اين را بدان كه خدا زير حرفش نزده بلكه هر كاري يه آدابي داره و مسلما سر هر راهي سنكي هم هست. پس بايد هم راه رو شناخت و چاه رو ، تا از دعايي كه مي‌كنيم نتيجه بگيريم.

البته اينجا يك سوال خيلي خيلي مهم هم هست كه بايد بهش فكر كرد. اون سوال اينه: آيا دعاي مستجاب اونه كه ما به چشم ببنيم؟ آيا امكان نداره خدا دعاي ما رو طوري مستجاب كنه كه مت اصلا نفهميم؟

حتما در اين باره فكر كنيد و به خدا اعتماد داشته باشيد.

حالا ميتونيد فوت و فنّهاي دعا كردن رو  بخونيد و از اين به بعد بيشتر و بهتر نتيجه بگيريد.

 

1. نشناختن جهت و راه دعا (فرمول دعا)

نـيـل بـه هـر هدفي، راهي دارد، براي استجابت دعا نيز بايد راه هـايـي را پـيمود. امام صادق(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: بايد كه پيش از دعا حـمـد و سـتـايش خدا كني، نعمتهايي را كه به تو بخشيده به ياد آوري، سـپـس شـكـر و سپاس گويي، آن گاه درود بر پيغمبر و آل او فـرسـتي، سپس از گناهانت ياد كرده اقرار نمايي و از آسيب آن به خدا پناه بري؛ اين است جهت و راه دعا.1

 

2. وقت نشناسي (نقش زمان)

مـثلي است كه مي‌گويند: فلاني خروس بي محل است؛ هرچند كه خداوند از رگ گـردن بـه انسان نزديكتر است اما بايد وقت دعا را رعايت كرد. در حـالات امامان معصوم(عليه‌السلام) مي‌خوانيم كه آنها در اوقات و موقعيتهاي خـاصي به دعا مي‌كردند. مواردي چون دعا بين اذان و اقامه، هـنـگـام وزيدن باد، وقت ظهر، هنگام بارش باران، شب قدر، و غير آن در روايات آمده است كه در استجابت دعا نقش موثري دارند.

فيض و رحمت خدا مثل شير آب نيست كه يك بار بازش كني و خيالت راحت باشد كه همين‌طور خواهد آمد. بلكه يك تلمبه دارد كه مدام بايد آن را زد و هر لحظه كه از تلمبه زدن بايستي، جريان رحمت هم قطع مي‌شود.

آن تلمبه، دعاست. وقتي با كلي دعا و التماس از خدا چيزي گرفتي، بايد با دعا هم نگهَش داري.

 

3. وفا نكردن به عهد نسبت به خداوند (يكي بده صدتا بگير)

شـايـد انسان خود را بسان ماشيني فرض كند كه سازنده يا مالك آن بـايد همواره نيازهاي آن را برآورد؛ مثل آب، روغن، سوخت و... و تـصـور كـنـد چون آفريده خداوند است، خداوند بايد همواره او را كـمـك كـند، بدون اين كه عهدي بر گردن او باشد. ولي چنين نيست، بـلـكه خداوند عهدهايي بر گردن بنده‌اش دارد كه بايد عملي شوند تا خداوند نيز پيمانش را وفا كند. امام صادق(عليه‌السلام) در پاسخ عده‌اي كـه از عـلت عدم استجابت دعا پرسيده بودند، فرمود: به دليل اين كـه شما به عهدهاي خود در پيشگاه خداوند وفا نمي‌كنيد، در حالي كه خداي تعالي مي‌فرمايد: به عهد من وفا كنيد تا من به عهد شما وفـا كنم. به خدا قسم اگر به عهد خدا وفا كنيد، خداي متعال نيز به عهد شما وفا مي‌كند.

از جـمـلـه عـهـدهـايي كه انسان بر گردن دارد، عمل صالح است كه مـصـاديـق فراواني دارد؛ مانند: انجام واجبات، ترك محرمات، قرائت قرآن، صله رحم، كمك به نيازمندان و....

 

4. ايمان و يقين ناكافي (به خدا اعتماد كن)

كسي كه دست به دعا برمي دارد اگر ايمان قلبي به اجابت دعاي خود نـداشـتـه بـاشد، نتيجه نمي‌گيرد و مانند آن است كه تشنه‌اي در بـيـابـان بـي آب و عـلـف به دنبال دريا بگردد. نبي اكرم(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) مي‌فـرمايد: (ادعوا الله و انتم موقنون بالاجابه3؛ خدا را بخوانيد و يـقـيـن بـه اجـابت داشته باشيد). امام صادق(عليه‌السلام) نيز مي‌فرمايد: (اذا دعـوت فـظن ان حاجتك بالباب4؛ در وقت دعا يقين كن كه حاجت تو بر در خانه آمده است.)

 

5. شرك در دعا (از دست كسي كاري ساخته نيست)

شـرك بـسـيـار ظـريف است و در هر امري از امور ديني و عبادي مي‌تـوانـد دخـيـل بـاشـد. در دعا نيز اين موضوع يكي از عوامل عدم اسـتـجـابـت دعا است. هرگز نمي‌توان خارج از محدوده توحيد قرار گـرفت و انتظار استجابت دعا را داشت. خداي متعال مي‌فرمايد: او خـداي زنـده ابـدي اسـت و جز او هيچ خدايي نيست. پس تنها او را بـخـوانـيـد و بـه اخلاص بندگي كنيد كه ستايش و سپاس مخصوص خداي يكتا و آفريدگار عالميان است.5 بايد دانست كه فقط و فقط خداست كه ريز و درشت نيازهاي آدمي را برآورده مي‌كند اما به دست بندگانش و انسان نبايد اشتباه كند و اين وسيله را همه كار بپندارد. وقتي دعا مي‌كني چشمت را از همه ببند و مدام به اين فكر كن كه از دست كسي كاري ساخته نيست.

 

6. همراه نبودن ياد خدا و صلوات در دعا (استفاده از پارتي)

در دعـا تـوجه به خدا و رسولش اهميت بسيار دارد. كسي كه دعا مي‌كـنـد نـبـايد از ياد خدا و رسولش غافل شود، كه اگر غافل گردد، مـانـنـد آن است كه غذاي بي چاشني بخورد. مزه و لطف دعا در اين اسـت كـه بـا يـاد خـدا و رسـول هـمـراه گردد. امام كاظم(عليه‌السلام) مي‌فـرمـايـد: هركس پيش از ستايش خداوند و درود و صلوات بر پيامبر دعا كند مانند كسي است كه بدون زه تيراندازي كند.6

اشتباه نكن، خدا جادوگر نيست. اصلا جادوگري وجود ندارد. خدايي كه اين جهان را بر اساس قانون منطق آفريده، مطابق قانون نيز عمل مي‌كند البته با مهرباني. پس از خدا نخواه كه دنيا را در درون تخم مرغي قرار دهد.

7. نيت آلوده (با خدا رو راست باش)

در دعـا بـايـد نـيـت، پاك و اخلاص، كامل باشد. امام صادق(عليه‌السلام) مي‌فـرمايد: به راستي بنده وقتي كه با نيت پاك و قلب با اخلاص خداي را بـخـوانـد اگـر به عهد خداي عزوجل وفا كرد، دعايش مستجاب مي‌شـود و اگـر خدا را بدون نيت پاك و اخلاص بخواند، دعاي او اجابت نمي‌شود.7

 

8. سنگ دلي (با خلق خدا مهربان باش تا خدا...)

دلـي كه سخت باشد، به اعمال زشت فرمان مي‌دهد و ستم و جنايت را پيش نهاد مي‌كند و هرگز نخواهد توانست رضايت خدا را جلب كند. امـام صادق(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: همانا خداي تعالي دعايي كه از دل سخت و سنگ دل برخاسته باشد، مستجاب نمي‌كند.8

 

9. ناممكن و نامشروع بودن(دنيا درون تخم مرغ جا نمي‌گيرد، متوجه خواسته‌ات باش)

خـواسـتن چيزي كه ممكن نيست و يا چيزي كه خلاف شرع مقدس است، آن هـم از خدايي كه ما را آفريد و بر همه امور مسلط است، كاري عبث و بـيـهوده است. كسي كه به درگاه خدا دعا مي‌كند بايد بداند كه چـه مي‌خـواهـد، آيا چيزي كه مي‌خواهد ممكن است و آيا در حيطه كـارهـاي مـشـروع قرار دارد يا خير؟ امام علي(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: اي كـسـي كـه دعـا مي‌كني آن چه را كه حلال نيست و آن چه را كه نمي‌شود، (مانند نبوت، امامت و چيزهاي ديگر) از خدا مخواه.9 خداوند استاد نظم و منطق و قانون و علت است. هيچ كار او بي حساب و كتاب نيست. اشتباه نكن، خدا جادوگر نيست. اصلا جادوگري وجود ندارد. خدايي كه اين جهان را بر اساس قانون منطق آفريده، مطابق قانون نيز عمل مي‌كند البته با مهرباني. پس از خدا نخواه كه دنيا را در درون تخم مرغي قرار دهد.

 

10. سرگرم محرمات و لهو و لعب بودن(خواسته‌ات را از كسي بخواه كه با او ده‌خوري)

انـساني كه مشغول انجام محرمات و غرق در لهو و لعب است، يا كسي كـه از راه حرام كسب و كار و درآمد دارد و خوراك خود و اهلش را تامين مي‌كند، چه انتظاري دارد كه خداوند دعاي او را قبول كند. حـضرت علي(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: خداي تعالي دعاي قلبي را كه سرگرم لهو و لعب باشد نمي‌پذيرد.10

 

11. خودخواهي(هرچه‌ را براي خود مي‌پسندي براي ديگران هم بپسند)

خـداونـد دوست دارد بنده او قبل از دعا و آرزو براي خود به فكر ديـگـران بـاشد. حضرت زهرا(س) براي مردان و زنان اهل ايمان دعا مي‌كـرد و بـراي خـويشتن دعا نمي‌كرد، سبب را پرسيدند، فرمود: نخست هم سايه سپس خانه.11

ديده‌ايد بعضها وقتي چيزي مي‌خواهند مي‌گويند به فلاني هم آن چيز دا بدهيد. از اين روش استفاده كنيد اما نه الكي بلكه واقعا اول براي او بخواهيد. چون خدا را نمي شود كلك زد.

 

12. نااميدي (ترفند دشمن)

امـيـد در هـر كاري باعث ادامه كار و حركت به سوي هدف است. دعا نـيـز ايـن چنين است. از اين رو مي‌خوانيم: خدايا آرزويم را در اميدواري به رحمتت برآور.12 نـااميدي از درگاه خداوند باعث عدم استجابت دعا است، كه خود مي‌فـرمـايـد: از رحـمـت خدا نااميد نشويد، زيرا نااميدي مخصوص گمراهان است.13 آيا مي‌دانستي كه يكي از راهكارهاي شيطان اين است كه تو را نا اميد كرده و از اطمينان تو به خداوند بكاهد و تو را وادار كند كه سراغ ديگران هم بروي؟ حتما اين را هم مي‌داني كه شيطان دوست تو نيست!

 

13. اعراض از امر به معروف و نهي از منكر (فوت كوزه گري)

فـرامـوش كردن يا ترك امر به معروف و نهي از منكر، اين مسئوليت مـهـم اجـتماعي، عامل عدم استجابت دعا است. رسول گرامي اسلام مي‌فرمايد: امـر بـه مـعـروف و نهي از منكر كنيد وگرنه خدا بَدان شما را بر نـيـكان شما مسلط مي‌كند و دعاي نيكان شما در آن موقع به اجابت نمي‌رسد.14

 

14. دعا نكردن در زمان راحتي(خدا آچار نيست)

انـسـان بـه هـنگام راحتي و نداشتن مشكل نيز بايد با دعا انس و الـفـت داشته باشد و آن را مانند واكسني بداند كه در زمان سختي و مـشـكـل به كمك او مي‌آيد و او را نجات دهد. امام صادق(عليه‌السلام) مي‌فـرمـايـد: هركس خوش دارد كه در حال سختي دعايش به اجابت برسد، بايد در حال راحتي دعا كند.15

خداوند آچار نيست كه در جعبه ابزار گذاشت و هر وقت كار گير كرد رفت سراغ آن. خداوند اصل و اساس همه چيز است حتي بودن من و تو در همين لحظه. اشتباه نكن.

فيض و رحمت خدا مثل شير آب نيست كه يك بار بازش كني و خيالت راحت باشد كه همين‌طور خواهد آمد. بلكه يك تلمبه دارد كه مدام بايد آن را زد و هر لحظه كه از تلمبه زدن بايستي، جريان رحمت هم قطع مي‌شود.

آن تلمبه، دعاست. وقتي با كلي دعا و التماس از خدا چيزي گرفتي، بايد با دعا هم نگهَش داري.

 

15. ندانستن سود و زيان از جانب خداوند (همه كاره خداست)

انسان همواره در معرض سود و زيان است، گاهي غرق در نعمت و گاهي فـارغ از آن و ايـن هـمه از جانب خداوند است و بشر بايد همواره شـكـرگـزار بـاشـد. آن گاه كه به سختي و زيان افتد، قبل از دعا بـايد بداند كه زيان و سختي وارده از جانب خداوند است و فقط از او بـخـواهـد كـه رفـع زيان كند و او را به سوي راحتي سوق دهد. رسول اكرم(صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) فرموده است: خداي عزوجل اين چنين فرمود: هركه از من چيزي بخواهد و بداند كه زيان و سود از سوي من است، اجابتش مي‌كنم.16

وقتي دعا مي‌كني چشمت را از همه ببند و مدام به اين فكر كن كه از دست كسي كاري ساخته نيست.

17. دعا نكردن به صورت جمعي (با بنده‌هاي خدا همراه شو)

هـرچـنـد كـه از دعاي انفرادي نيز مي‌توان نتيجه گرفت، اما اگر تـعـدادي جـمـع شـونـد و مانند دعاي كميل، ندبه و توسل، يك صدا خـداوند را بخوانند، پروردگار نظر خاصي به آن محفل خواهد كرد و نـتـيـجـه بـهتري حاصل خواهد شد. امام صادق(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: هرگز چـهـار نـفر در كاري گرد هم نيامدند و دعا نكردند مگر آن كه با حاجت روا شده متفرق گشتند.17

 

18. تضرع و زاري و اصرار نكردن(عنصر سماجت)

مـداومـت در دعا و تضرع كردن به درگاه الهي، رمز موفقيت در دعا اسـت. كـسي كه بدون تضرع و اصرار انتظار فرج و گشايش مشكلات خود را دارد، توفيق چنداني نخواهد يافت. خداي بزرگ مي‌فرمايد: خداي خـود را بـه تضرع و زاري و با صداي آهسته بخوانيد.18 رسول اكرم مي‌فـرمايد: به راستي خداوند افرادي را كه اصرار در دعا دارند دوست مي‌دارد.19

 

19. قطع ارتباط با خدا (يكي هست كه صداي تو را دوست دارد)

در روايـت اسـت كه خداوند دوست دارد سخن و دعاي بنده محبوبش را بـسـيـار بـشـنود و اگر در اجابت دعاي بنده خويش عجله نمي‌كند، عـلـتـش آن اسـت كه مي‌خواهد همواره صوت بنده‌اش را بشنود، لذا كـسـي كـه دعـايـش مـستجاب نمي‌شود بايد به خودش بينديشد و اگر عـوامـل عـدم اسـتـجابت دعا را در وجودش نيافت اميدوار باشد كه بـنـده خـاص خدا است و خداوند به او نظر خاص دارد. امام رضا(عليه‌السلام) مي‌فـرمايد: امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: مومن حاجتي از خداي عزوجل مي‌خـواهـد، امـا اجابتش به تاخير مي‌افتد، به خاطر دوستي صدايش و شنيدن ناله‌اش.20


1 ـ فيض كاشاني، تفسير صافي (چاپ قديم، تهران) ص54.

2 ـ همان.

3 ـ تفسير الميزان، ج2، ص35.

4 ـ اصول كافي، ج2، ص238.

5 ـ غافر(40) آيه 65.

6 ـ بحارالانوار، ج4، ص253.

7 ـ سفينه البحار، ج1، ص449.

8 ـ همان، ص446.

9 ـ وسائل الشيعه، ج4، ص1129.

10 ـ تفسير الميزان، ج4، ص37.

11 ـ سفينه البحار، همان.

12 ـ دعاي مكارم الاخلاق.

13 ـ زمر(39) آيه 53.

14 ـ سفينه البحار، همان.

15 ـ اصول كافي، ج4، ص237.

16 ـ شيخ صدوق، ثواب الاعمال، ص341.

17 ـ همان، ص357.

18 ـ اعراف(7) آيه 55.

19 ـ نهج الفصاحه، ص76.

20 ـ وسائل الشيعه، ص1111.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

 

« احمد، موعود انجيل... »(1)

يكي از راههاي شناسايي پيامبران اين است كه پيامبري كه نبوت وي با دلايل قطعي ثابت شده است، به نبوت پيامبر آينده تصريح كند و تصريح وي به حدي برسد كه همه گونه ترديد و شك را در هنگام تطبيق و شناسايي از بين ببرد. نبوت پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) علاوه بر اين كه با دلايل قطعي و روشن، ثابت گرديده است، در كتاب‌هاي پيامبران پيشين نيز، برنبوت وي تصريح و نام و خصوصيات او در كتب عهدين (تورات و انجيل)، مشخص شده است. از همين روست كه به عنوان نمونه، خداوند در آيه 6 سوره صف با كمال صراحت از حضرت عيسي نقل مي‌كند كه: "من به آمدن پيامبري كه نام او احمد است، بشارت مي‌دهم".(2)

قراين روشني وجود دارد كه گواهي مي‌دهد مراد از فارقليط،  پيامبري است كه پس از مسيح مي‌آيد و نه روح القدس. به عنوان نمونه از برخي تواريخ مسيحي استفاده مي‌شود كه پيش از اسلام، در ميان علما و مفسران انجيل مسلّم بود كه فارقليط، همان پيامبر موعود است.

روزي كه اين آيه و نظاير آن نازل شد و پيامبرآنها را براي مردم خواند، در جزيرة العرب، گروههايي از يهوديان و مسيحيان زندگي مي‌كردند و اگر چنين بشارتي در اين كتابها وجود نداشت، دانشمندان اين دو آيين، آن را دستاويز قرار داده و سر و صدايي به راه مي‌انداختند؛ ولي به داوري تاريخ صحيح، نه تنها آنان در برابر اين تصريح‌ها لب فروبستند، بلكه حتي گروهي منصف نيز به صفوف مسلمانان پيوستند. بنابر اين به طور مسلم بشارت حضرت مسيح (عليه السلام) در انجيل خود او وجود داشته و اگر فرضاً چنين بشارتي در انجيل‌هاي كنوني نباشد، دليل بر اين نيست كه در انجيل خود آن حضرت نيز نبوده است؛ زيرا به شهادت متون انجيلهاي فعلي، هر يك ازحواريون وغير حواريون، انجيل نوشته و به انديشه خود، گفتار و كردار و فرمان‌هاي حضرت مسيح (عليه السلام) را در آنجا گرد آورده است و تنها به اين هم اكتفا نكرده، بلكه ديده ها، شنيده‌ها و حدسيات خود را نيز با آنها آميخته و به نام انجيل انتشار داده است. بنابراين هيچ كدام از انجيلها، انجيل حضرت مسيح(عليه السلام) نيست.(3) ولي از آن جا كه خواست الهي بر آن تعلق گرفته كه برهان قرآن و دليل نبوت پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) در تمامي دورانها بدرخشد، بشارت آمدن پيامبري پس از حضرت مسيح به نام احمد در انجيل يوحنا با كمال وضوح وارد شده است. اگر چه مفسران انجيل دست و پا مي‌كنند كه آيه‌هاي مربوط به اين بشارت را طور ديگر تفسير نمايند، ولي پس از يك دقت كوتاه، پرده از روي حقيقت برداشته مي‌شود...

در انجيل هايي كه به زبان سرياني(4) نوشته شده، از نام آن كسي كه حضرت مسيح به آمدن او بشارت داده، با لفظ " فارقليط" تعبير شده است. فارقليط، لغتي سرياني است كه اهل سوريه باآن سخن مي‌گفتند. دانشمندان اسلامي و مفسران انجيل اتفاق نظردارند كه اين لفظ، معّرب لفظي يوناني است كه انجيل يوحنا به آن زبان نوشته شده است، ولي در اين كه ريشه اصلي اين لفظ در لغت يوناني چه بوده، اختلاف نظر دارند. محققان اسلامي معتقدند كه ريشه يوناني اين كلمه، "پريكليطوس" به معناي محمد و احمد است، ولي مفسران انجيل ريشه آن را "پاركليطوس" به معناي تسلي دهنده دانسته‌اند و به همين خاطر، بيشتر مفسران انجيل آن را به روح القدس تفسير نموده اند. لذا بايد روي قرايني كه درمتون آيات وجود دارد، حقيقت مطلب را به دست آورد.

در انجيل يوحنا، باب 15 و 16 اين گونه آمده است: "چون آن فارقليط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستي كه از طرف پدر مي‌آيد درباره من شهادت خواهد داد".(5). "راست مي‌گويم كه شما را مفيد است كه من بروم. اگر من نروم آن فارقليط نزد شما نخواهد آمد. امّا اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.... و ديگر چيزهايي بسيار دارم كه به شما بگويم، لكن حالا نمي‌توانيد متحمل شويد، امّا چون او بيايد او شما را به تمامي راستي ارشاد خواهد كرد؛ زيرا او از پيش خود سخن نخواهد گفت، بلكه هر آن چه مي‌شنود خواهد گفت و شما را به آينده خبر خواهد داد و مرا تمجيد خواهد نمود؛ زيرا كه او آن چه از آنِ من است خواهد يافت و شما را خبر خواهد داد. هرچه از آن پدر است از من است. از اين جهت گفتم كه آن چه آنِ من است، مي‌گيرد و به شما خبر مي‌دهد".(6) و (7)

اگر دقت كنيم، قراين روشني وجود دارد كه گواهي مي‌دهد مراد از فارقليط،  پيامبري است كه پس از مسيح مي‌آيد و نه روح القدس. به عنوان نمونه از برخي تواريخ مسيحي استفاده مي‌شود كه پيش از اسلام، در ميان علما و مفسران انجيل مسلّم بود كه فارقليط، همان پيامبر موعود است. حتي گروهي از اين مطلب سوء استفاده كرده وخود را فارقليط موعود معرفي نموده اند؛ مثلاً "منتس" كه مردي رياضت كش بود و در قرن دوم ميلادي مي‌زيست، در سال 177 ميلادي در آسياي صغير مدعي رسالت گرديد و گفت: "من همان فارقليط هستم كه عيسي از آمدن او خبر داده است". در نتيجه گروهي هم از وي پيروي كردند.(8)

از طرف ديگر امتيازاتي كه حضرت مسيح (عليه السلام) براي فارقليط قائل شده و شرايط و نتايجي كه براي آمدن او شمرده است، مانع از آن است كه فارقليط را به روح القدس تفسير نماييم؛ بلكه اين مطلب را قطعي مي‌سازد كه منظور از فارقليط جز پيامبر موعود نخواهد بود. مثلا به عنوان نمونه مسيح مي‌گويد: "اگر من نروم فارقليط نزد شما نمي‌آيد".(9) بنابر اين، او آمدن فارقليط را مشروط به رفتن خود كرده است؛ اما اگر مقصود از فارقليط، روح القدس باشد، نزول او بر حضرت مسيح و حتي بر خود حواريون مشروط به رفتن مسيح نبوده است؛ زيرا به عقيده مسيحيان، زماني كه حضرت مسيح خواست تا حواريون را براي تبليغ به اطراف بفرستد، روح القدس بر آنان نازل گرديد.(10) بنابراين هيچ گاه نزول روح القدس مشروط به رفتن مسيح نبوده است. اما اگر بگوييم مقصود از فارقليط پيامبري صاحب شريعت، آن هم شريعتي جهاني است، در اين صورت، آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسيح و منسوخ گشتن آيين او خواهد بود. دقت در اين قراين مي‌تواند ما را به حقيقتي كه محققان عالي قدر اسلام به آن رسيده‌اند رهنمون گردد. البته قراين به آن چه گفته شد منحصر نيست، بلكه قراين متعدد ديگري نيز در اين زمينه وجود دارد.(11)

در انجيل هايي كه به زبان سرياني(4) نوشته شده، از نام آن كسي كه حضرت مسيح به آمدن او بشارت داده، با لفظ " فارقليط" تعبير شده است. فارقليط، لغتي سرياني است كه اهل سوريه باآن سخن مي‌گفتند. دانشمندان اسلامي و مفسران انجيل اتفاق نظردارند كه اين لفظ، معّرب لفظي يوناني است كه انجيل يوحنا به آن زبان نوشته شده است، ولي در اين كه ريشه اصلي اين لفظ در لغت يوناني چه بوده، اختلاف نظر دارند.

در پايان، مطلب قابل توجهي را كه دايرة المعارف بزرگ فرانسه در اين باره دارد، از نظر خوانندگان مي‌گذرانيم: "محمد مؤسس دين اسلام و فرستاده خدا و خاتم پيامبران است. كلمه محمد، به معني "بسيار حمد شده" مي‌باشد و از مصدر "حمد"، كه به معناي تمجيد و تجليل است، مشتق گرديده است. بر حسب تصادفي عجيب، نام ديگري كه ازهمان ريشه حمد است، مترادف كامل لفظ محمد مي‌باشد و آن، احمد است كه احتمال قوي مي‌رود عيسويان عربستان آن لفظ را براي تعيين فارقليط به كار ميبردند. احمد (يعني بسيار ستوده شده و بسيار مجلل)، ترجمه لفظ "پاراكليتوس" است كه اشتباهاً لفظ "پريكليويس" را جاي آن گذاردند. به اين ترتيب نويسندگان مذهبي مسلمان، مكرر گوشزد كرده‌اند كه مراد از اين لفظ، بشارت ظهور پيامبر اسلام است. قرآن مجيد نيز به طور علني در آيه شگفت انگيز سوره صف به اين موضوع اشاره مي‌كند."(12)


پي‌نوشت ها:

1- آنچه در اين متن مي‌خوانيد، تنها بخشي ناچيز و بسيار خلاصه از واقعيت است و اگر دوست داشتيد كه بيشتر در اين خصوص بدانيد، پيشنهاد مي‌كنيم كه حتما به منبع اصلي متن، مراجعه كنيد.

2- " و اذ قال عيسي ابن مريم يا بني اسرائيل اني رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدي من التوراة و مبشرا برسول ياتي من بعدي اسمه احمد فلما جأهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين "، " و (به ياد آوريد) هنگامي را كه عيسي بن مريم گفت: «اي بني اسرائيل! من فرستاده خدا به سوي شما هستم در حالي كه تصديق‏كننده كتابي كه قبل از من فرستاده شده ( تورات) مي‏باشم، و بشارت‏دهنده به رسولي كه بعد از من مي‏آيد و نام او احمد است!» هنگامي كه او ( احمد) با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «اين سحري است آشكار»! "( سوره صف، آيه 6)

3- "انتساب اين چهار كتاب به مؤلفان خود آنها قطعيت ندارد و جز انجيل متي هيچ كدام مطالب كتاب خود را مستقيما از حضرت مسيح نگرفته است. در حقيقت انجيل مرقس، خلاصه بيانات پطرس بوده و لوقا فشرده افكار و نقليات پولس مي‌باشد. براي آگاهي بيشتر، به منبع اصلي متن، مراجعه كنيد.

4- سريان سرياني از زبانهائي است كه مانند زبان عربي، ريشه در زبان سامي دارد. انجيل حضرت مسيح(عليه السلام) هم اگر چه به زبان عبري بوده و زبان مادري وي و كساني كه وي در ميان آنها پرورش يافته، غير از عبري نبوده است، ولي بنابر اخبار و روايات، او مأمور بود كه آن را به لغت سرياني براي سريانيان، كه همان اهل سوريه هستند، تفسيركند.

5- انجيل يوحنا، باب 15، جمله 26 چاپ لندن، سال 1837 ميلادي.  بقيه جمله‌ها را نيز از همين چاپ نقل كرديم و براي اطمينان بيشتر با ترجمه‌هاي فارسي ديگر كه از زبان سرياني و كلداني به فارسي نقل شده اند، تطبيق نموديم.

6- انجيل يوحنا، باب 16، جمله 7 – 15

7- به غير از باب 15 و 16 انجيل يوحنا، در باب 14، جملات 15و16و 17 و 25 و 26 و 29 نيز بار ديگر از فارقليط سخن به ميان آمده و حقائق ديگري در خصوص او بيان شده است كه مي‌توانيد به متن آن مراجعه كنيد.

8- انيس الاعلام، ج‏2، ص 179 به نقل از تاريخ "وليم ميور" كه در سال 1848 چاپ شده است.

9- انجيل يوحنا، باب 15، جمله 7

10- انجيل  متي، باب 10، جمله 29- انجيل لوقا، باب 10، جمله 17

11- براي بررسي بيشتر مي‌توانيد به كتاب "احمد موعود انجيل" و يا كتاب نفيس " انيس الأعلام" كه يكي از منابع مورد استفاده در آن است، مراجعه كنيد.

12- محمد خاتم پيامبران، جلد‏1، صفحه ‏504، به نقل از دائرة المعارف بزرگ فرانسه، جلد 23، صفحه‏4174

 

منبع:

احمد، موعود انجيل،آيت الله جعفر سبحاني

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

معنای" عشق " از نظر قرآن و روایات چیست و رابطه آن با "عقل " چگونه است ؟

"عشق" به معنای محبت شدید و علاقه خاص است. در قرآن کلمه عشق به صراحت نیامده، امّا از مفاهیم دیگری که معنای عشق را می رساند، نام برده شده است: "بعضی از مردم معبود هایی غیر از خداوند، برای خود انتخاب می کنند و آن ها را چون خدا دوست می دارند، امّا آن ها که ایمان دارند،‌ عشقشان به خدا (از مشرکان نسبت به معبوهاشان) شدید تر است".[بقره (2) آیه 165]
در این آیه شریفه، شد حبّ و علاقمندی به عشق تفسیر شده است.
در روایات و احادیث،‌ از "عشق" نام برده شده است.
پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود: "با فضیلت ترین مردم کسی است که عاشق عبادت است و با عشق عبادت کند".[بحارالانوار، ج 67، ص 253، حدیث 10]
علاّمه مجلسی بعد از ذکر حدیث می فرماید: عشق به معنای زیاده روی در دوست داشتن و محبت است. گاهی خیال می شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همین جهت در علاقه به خدا به کار نمی رود، اما این حدیث بر خلاف پندار مزبور است؟ آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، ‌عشق جسمانی، حیوانی و شهوانی است و آن چه مورد مدح و ستایش قرار گرفته، عشق روحانی و انسانی می باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسیدن به آن، فانی شده و از بین می رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقی و پایدار است.[بحارالانوار، ج 67، ص 254]

درباره رابطه عقل و عشق نیز باید گفت که وادی عقل با فضای عشق متفاوت است؛ در این باره سه نکته قابل ذکر است:
1. عقل فقط راهنما است؛ مولا علی(ع) میفرمایند: «عقل هدایت بخش و نجات دهنده است...»، (میزان الحکمه، ج 6، ص 397، ر 13022، مکتب الاعلام الاسلامی، چ اوّل، سال 1362). و نیزمیفرمایند: العقل یصلح الرویة ؛ عقل رویه و منش را اصلاح میکند (همان، ص 396، ر 13019).

2. عقل عشق آفرین است؛ امام علی(ع) میفرمایند: العقل رقی الی اعلی علیین ؛ عقل باعث ترقی انسان به اعلی علیین میباشد (همان، ر13016). وقتی انسان عقل خود را به کار گیرد، راه را از چاه میشناسد؛ سلوک سعادت را از سقوط شقاوت باز مییابد؛ خانه جانان را از کاشانه شیطان جدا میسازد و حتی عشق حقیقی را از عشق مجازی متمایز میکند. انسان در پرتو عقل، راه اعلی علیین را میجوید و لذّت تشخیص و ترسیم چنین راهی، کام تشنه را برای وصول به گوارایی آب تحریک میکند و با تکرار تصور ضرورت پیمودن راه عشق، دل را با خود همراه میسازد. از این رو میگوییم: عقل عشق آفرین است.

3. مرکب وصول و معرفت قلبی عشق است نه عقل؛ عقل چون پلیس، فقط راهنمای خوبی است و گرنه هرگز پای پیمودن راه وصال را ندارد. وقتی با جرقه‏های راه بخش عقل، عشق در دل زبانه کشید؛ دل عاشق گام‏های نخستین راه معرفت را بر میدارد و کم کم به حالاتی بلند میرسد که از عقل نشانی نمیماند.
جناب عشق را در گه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد ( حافظ)
در آن حالات بلند، عقل محو میشود؛ گرچه آن حالات بعد از سال‏ها ریاضت، لحظاتی بیش نیست. پس عقل در دو مرحله اوّل، نه تنها زایل کننده عشق نیست؛ بلکه میتواند راه عشق حقیقی را بنمایاند و در مرحله سوم هم در بعضی از حالات بلند عرفانی و عشق حقیقی،اصلاً جایی برای عقل و توجّه به آن نمیماند. به لحاظ این مرتبه بالا، میتوان گفت: عقل خود حجاب عشق است.
به عبارت دیگر عقل و عشق را اگر به خوبی بشناسیم با هم تقابل ندارند . عقل انسان را تا مرحله ای راهنمایی می کند و برای سیربالاتر باید از نردبان عشق بهره گرفت . در عین حال عقل می تواند مراقبت کند که انسان در مسیر عشق به بیراهه نیفتد.
پس می تواند در کمال انسان با هم مشارکت داشته باشند ، بی آنکه یکی را بگیریم و دیگری را طرد کنیم.

پاسخ های مرتبط :
آیا می توان از عشق زمینی به عشق حقیقی رسید ؟

چرا بزرگان عقیده دارند عشق واقعی در جوانی است، نه نوجوانی ؟
منبع جواب سوالات

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

آیا موکل و همزاد نوری وجود دارد؟

اساسا چیزی به نام همزاد وجود ندارد و در متون دینی از آن خبری نیست . البته برخی كلمه همزاد را در مورد ((جن )) به كار می برند. این استعمال هر چند درست نیست ; ولی جن وجود واقعی دارد و قرآن مجید و روایات با صراحت تمام به وجود آن گواهی می دهند. نسبت به این كه از چه زمان و چگونه مسئله همزاد شایع شده است , اطلاع دقیقی نداریم ; لیكن احتمال می دهیم این مسئله از خرافات باستانی و عقاید پیش از اسلام باشد.
در هر صورت برخی گفته اند مقصود از همزاد، موجودی به نام جن می باشد به این معنا که غیر از انسان ها، موجودات دیگری به نام «جن ها» وجوددارند که در ردیف انسان ها و کنار آنها از آن یاد می شود نه آن که هر انسانی یک همزادی در باطن خود و یا در سایه خود داشته باشد. در عالم هستى برخى از موجودات غیرمحسوس‏اند و با حواس طبیعى و عادى، قابل درك نیستند. یكى از این موجودات «جن» است. جن كه در اصل معنا و مفهوم «پوشیدگى» دارد، از چشم انسان پوشیده است. قرآن وجود این موجود را تصدیق كرده و سوره‏اى به نام «جن» نیز در قرآن وجود دارد. در قرآن گاهى از این موجود به «جانّ» نیز یاد مى‏شود.0
ماهیت و حقیقت این موجودات، چندان براى ما روشن نیست؛ ولى از پاره‏اى آیات و روایات مى‏توان به برخى از مشخصات این موجود دست یافت، از جمله:
1 - از آتش آفریده شده و خلق آن پیش از خلق انسان است.حجر/ 27 - الرحمن/ 15.
2 - جن نیز مانند انسان مكلف و مسؤول است.ذاریات/ 56.
3 - دسته‏اى از آنها مؤمن و گروهى كافر، عده‏اى از آنها نیك‏كردار و برخى از آنها زشت‏كردارند.جن / 11 و 14 و 15 - احقاف / 31.
4 - بعضى از آنها مرد و مذكر و پاره‏اى دیگر زن و مؤنث هستند و تولید نسل نیز مى‏كنند.جن/ 6.
5 - آنها زندگى مى‏كنند و مى‏میرند.احقاف / 18. نگا: المیزان، ج 20، ص 41.
6 - داراى شعور و اراده‏اند و مى‏توانند با سرعت حركت كنند. مانند قصه حضرت سلیمان و تخت بلقیس، ملكه سبا.نمل / 39 - 38.
7 - مسخّر انسان مى‏گردند. البته در قرآن در این خصوص، تنها به قضیه حضرت سلیمان اشاره شده است كه علاوه بر پرندگان، وحوش و انسان‏ها، جن‏ها نیز در اختیار و به فرمان حضرت سلیمان بودند.نگا: نمل / 17 تا 39 - سبأ / 14 - 12 - انبیاء / 82.
8 - در روایات آمده است كه «جن مؤمن» براى پیامبران و امامان، مسخر مى‏شوند و خدمت مى‏كنند و كسانى كه به اذن الهى از ولایت تكوینى برخوردارند، مى‏توانند جنیان كافر را تحت فرمان خویش درآورند. نگا: معارف قرآن، ص 312 - 313.
9 - از پاره‏اى آیات قرآنى و روایات معلوم مى‏شود كه جنیان به پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم ایمان دارند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

لطفا دلایل ازدواج های متعدد پیامبر اسلام (ص) را توضیح دهید

در آغاز بیان دو نكته ضروری است.
اوّل: نگاهی كوتاه به فرهنگ ازدواج در جزیره العرب در زمان پیامبر(ص):
1ـ عرب های جاهلی نسبت به دختر،‌ بلكه جنس زن بی علاقه بودند، چون در محیطی كه دائم مردم با هم به جنگ و خونریزی مشغول بودند و هر كس هر قدر كه می توانست، به دیگران ظلم روا می داشت، خوف داشتند كه در جنگ،‌ دختران اسیر شوند و باعث ننگ آن طایفه گردند، نیز به جهت وضع بد اقتصادی و این كه دختران به فحشا رو آورند و ... به دختر علاقه ای نداشتند، بلكه دختر داری را ضد ارزش می شمردند و بعضاً به زنده به گور كردن دختران رو می آوردند.
2ـ چون جنگ و خونریزی در آن محیط امری متداول بود، و عرب جاهلی با اندك بهانه ای یك دیگر را می كشتند، حاصل به هم خوردن تعادل جمعیتی بود و نسبت زنان به مردان افزایش چشمگیری پیدا می‌كرد (چون مردان به جنگ اقدام می كردند، نه زنان و كشته‌ها از مردان بود) كه گزینة «چند زن داشتن» را برای رهایی از مشكل عدم تعادل جمعیتی پذیرفتند. این مشكل در اكثر نقاط از جمله در ایران هم وجود داشت، لیكن در عربستان بیشتر بود.
3ـ در آن وضع ناگوار اقتصادی، زن گرفتن از یك خانواده و قبیله نوعی كمك به آنان محسوب می شد، به همین جهت مشركان قریش به دامادهای پیامبر(ص) فشار وارد می كردند كه دختران پیامبر(ص) را طلاق دهند تا بر مشكلات پیامبر افزوده شود.
4ـ در محیطی كه نا امنی و جنگ و خونریزی آسایش را از همگان ربوده بود، ازدواج از مهم ترین عامل بازدارندة از جنگ به شمار می آمد.
5ـ در آن وضع زن بیوه اگر شوهر نمی كرد، خوشایند نبود، بلكه زشت شمرده می‌شد. به مجرد آن كه شوهر می مرد، یا از وی طلاق می گرفت و عدّه وفات یا طلاق سپری می شد، شوهری دیگر گزینش می شد، مانند «اسماء بنت عمیس» كه اوّل همسر جعفر بن ابی طالب شد، بعد از شهادتش به عقد ابوبكر در آمد و بعد از درگذشت ابوبكر همسر امام علی(ع) شد. این شیوه در آن فرهنگ متداول بود.
نكتة دوم: نگاهی گذرا به ازدواج پیامبر(ص).
1ـ پیامبر(ص) در 25 سالگی با حضرت خدیجه كه چهل سالش بود و قبلاً یك یا دوبار شوهر كرده بود و با مرگ شوهر بیوه شده بود، ازدواج نمود، و به مدت بیست و پنج یا بیست و هشت سال با وی زندگی كرد و همسر دیگری نگرفت.
2ـ همة‌ همسران پیامبر(جز عایشه) بیوه بودند. آنان پیش از آن كه به همسری پیامبر(ص) در آیند، یك یا دوبار شوهر نموده بودند و بعد از درگذشت و یا شهادت شوهر و انقضای عدّه به عقد پیامبر(ص) در آمدند.
3ـ عمدة‌ ازدواج های پیامبر(ص) در شرایط سخت و دشوار جنگی صورت گرفته بود، مانند شكست مسلمانان در جنگ اُحد كه وضع مسلمانان بسیار ناراحت كننده بود.
4ـ پیامبر(ص) از قبایل مهم عرب مانند تیم، عدی، بنی امیه، نیز یهودیان مدینه همسر انتخاب كرد، ولی از قبایل انصار زن نگرفت.
دقت در این امور به ما می فهماند كه ازدواج های پیامبر نه در پی ارضای خواهش‌های نفسانی، بلكه در جهت اهداف عالی بود كه ذیلاً بیان می‌شود.
بی شك پیامبر در ازدواج های متعدد دنبال خوشگذرانی ها نبود، چون:
اوّلاً: اگر چنین بود، می بایست در سنین جوانی به این امر مبادرت می كرد، نه در سنین پیری و آن هم در شرایط سخت و دشوار.
ثانیاً: خوشگذرانی انگیزة آن حضرت بود، می بایست جهت گیری هایش در گزینش همسر، این ادعا را اثبات كند. حضرت دنبال زنان زیبا و جذّاب از جهت امور جنسی و جوانی نبود، حتی به خواستگاری برخی از زنان مانند «ام سلمه» رفت و او تعجب نمود دراین سن و سال كه كسی حاضر نمی شود با او ازدواج كند، چرا پیامبر دنبال زنان جوان نمی رود و به خواستگاری او كسی را فرستاده است.
ثالثاً: آنانی كه با انگیزة كامیابی جنسی به ازدواج های متعدد رو می آورند،‌ ماهیت زندگی آنان به گونه ای دیگر است. آنان به زرق و برق ظاهری زندگی، لباس و زینت زنان و رفاه و خوشگذرانی رو می آورند؛ درحالی كه سیره و زندگی پیامبر اسلام(ص) خلاف این را نشان می‌دهد. پیامبر(ص) در برابر خواست همسران خویش در مورد زرق و برق زندگی، آنان را مخیّر كرد كه یا همین ساده زیستی را برگزینند و به عنوان همسر پیامبر باقی بمانند و یا از حضرت طلاق بگیرند و بروند دنبال زرق و برق زندگی.
علامة طباطبایی در این باره می نویسد: داستان تعدّد زوجات پیامبر(ص) را نمی توان بر زن دوستی و شیفتگی آن حضرت نسبت به جنس زن حمل نمود، چه آن كه برنامه ازدواج آن حضرت در آغاز زندگی كه تنها به خدیجه اكتفا نمود و هم چنین در پایان زندگی كه اصولاً ازدواج بر او حرام شد، منافات با بهتان زن‌دوستی آن حضرت دارد. (1)
رابعاً: دو تن از زنان پیامبر(ص) كنیز بودند. اگر هدف پیامبر از ازدواج لذت بردن از آنان بود،‌این دو چون كه كنیز بودند، بدون ازدواج، پیامبر(ص) می توانست از آنان بهره مند شود. با این تحلیل ازدواج بی فایده بود.
بنابراین اهداف و حكمت های ازدواج پیامبر(ص) را می بایست در اهداف بلند و ارزشی جستجو نمود كه مهم ترین آن بدین شرح است:
1ـ هدف سیاسی ـ تبلیغی:
یكی از اهداف ازدواج های پیامبر(ص) هدف سیاسی – تبلیغی بود؛ یعنی با ازدواج موقعیتش در بین قبایل مستحكم گردد و بر نفوذ سیاسی واجتماعیش افزوده شود و از این راه برای رشد و گسترش اسلام استفاده نماید.
حضرت به خاطر دست یابی بر موقعیت های بهتر اجتماعی وسیاسی، در تبلیغ دین خدا و استحكام آن و پیوند با قبایل بزرگ عرب و جلوگیری از كارشكنی‌های آنان وحفظ سیاست داخلی وایجاد زمینة مساعد برای مسلمان شدن قبایل عرب، به برخی ازدواج ها رو آورد.
در راستای این اهداف پیامبر(ص) با عایشه دختر ابوبكر از قبیله بزرگِ «تیم»، با حفصه دختر عمر از قبیله بزرگ «عدی»، با ام‌حبیبه دختر ابوسفیان از قبیلة نامدار بنی‌امیه، ام سلمه از بنی مخزوم، سوده از بنی اسد، میمونه از بنی هلال و صفیه از بنی‌اسرائیل پیوند زناشویی برقرار نمود. ازدواج مهم ترین پیوند و میثاق اجتماعی است، به ویژه در آن فرهنگ تأثیر بسیاری از خود به جا می گذارد.
در آن محیطی كه جنگ و خونریزی و غارتگری رواج داشت، بلكه به تعبیر «ابن‌خلدون» جنگ و خونریزی و غارتگری جزو خصلت ثانوی آنان شده بود،(2) بهترین عامل بازدارنده از جنگ ها و عامل وحدت و اُلفت، پیوند زناشویی بود. به همین جهت پیامبر(ص) با قبایل بزرگ قریش، به ویژه با قبایلی كه بیش از دیگران با پیامبر(ص) دشمن بودند، مانند بنی امیه و بنی اسرائیل،‌ ازدواج نمود. امّا با قبایل انصار كه از سوی آنان هیچ خطری احساس نمی شد و آنان نسبت به پیامبر(ص) دشمنی نداشتند، ازدواج نكرد.
«گیورگیو» نویسندة مسیحی می نویسد: محمد(ص) ام حبیبه را به ازدواج خود در آورد تا بدین ترتیب داماد ابوسفیان شود و از دشمنی قریش نسبت به خود بكاهد. در نتیجه پیامبر با خاندان بنی امیه و هند زن ابوسفیان وسایر دشمنان خونین خود خویشاوند شد و ام‌حبیبه عامل بسیار مؤثری برای تبلیغ اسلام در خانواده های مكه شد.(3)
2ـ هدف تربیتی: پیامبر(ص) حمایت از محرومان و واماندگان را جزء آیین نجات بخش خویش قرار داد. قرآن مردم را به حمایت از واماندگان ومحرومان و ایتام فرا می خواند. پیامبر(ص) در مناسبت های مختلف مردم را به این كارخداپسندانه تشویق نمود، و در عمل برای مردان بیچاره و وامانده در كنار مسجد «صفه» را بنا نهاد و حدود هشتاد نفر از آنان را در آن جا سكنی داد.
این حمایت عملی و صفه نشینی مربوط به مردان بود، اما دربارة زنان با توجه به موقعیت آنان، این گونه راه حل برای رهایی آنان از مشكلات پسندیده نبود، بلكه رسول خدا(ص) برای زنان راه حل دیگری را در نظر گرفت. حضرت از فرهنگ مردم و راه حل چند همسر داری كه بازتاب شرایط اجتماعی بود، بهره جست و مردان مسلمان را تشویق نمود كه زنان بی سرپرست و یتیم دار را به تناسب حالشان، با پیوند زناشویی به خانه های خویش راه بدهند، تا آنان و یتیمانشان از رنج بی سرپرستی و تنهایی و فقر مالی و عقده های روانی رهایی یابند؛ و خود نیز در عمل به این كار تن داد تا مسلمانان در عمل تشویق شوند و در مسیر رفع محرومیت واماندگان قدم بردارند.
پیامبر(ص) با زنان بیوه ازدواج نمود و آنان را به همراه فرزندان یتیمشان به خانة خویش راه داد،‌ تا هم خودش به قدر توان در زدودن مشكلات گام برداشته باشد و هم الگوی خوبی برای مردم در این امر باشد.
3ـ هدف رهایی كنیزان:
اسلام با برنامه ریزی دقیق و مرحله به مرحله در جهت آزادی اسیران گام برداشت. رسول خدا(ص) از شیوه های خوب و متعدد برای آزادی اسیران بهره جست كه ازدواج از جملة آن‌ها است. جویریه و صفیه كنیز بودند. پیامبر(ص) این دو را آزاد كرد و سپس با آن دو ازدواج نمود، تا بدین وسیله به مسلمانان بیاموزد كه می‌شود با كنیز ازدواج نمود. اوّل او را آزاد نمود و سپس شریك زندگی قرار داد. در ازدواج پیامبر با جویریه بسیاری از كنیزان آزاد شدند. توضیح این كه: جویریه در غزوه بنی مصطلق اسیر شده بود و در سهم غنیمتی رسول خدا(ص) قرار گرفت. حضرت وی را آزاد كرد و سپس با وی ازدواج نمود. كار حضرت برای یارانش الگوی خوبی شد و تمامی اسیران غزوه بنی مصطلق كه حدود دویست تن بودند،‌ آزاد شدند.
«گیورگیو» دانشمند مسیحی می نویسد: محمد با جویریه ازدواج كرد. یارانش این عمل را نپسندیدند و آن را با تعجب می نگریستند. فردای آن روز كم كم اسیران خود را آزاد كردند، چون كه نمی توانستند بپذیرند كه بستگان همسر پیامبر(ص) بردة آنان باشند.(4)
4ـ نجات زن و جلوگیری از غلتیدن وی در دامن بستگان مشرك و كافر:
برخی از زنانی كه مسلمان شده بودند و به جهت مرگ، شهادت و یا ارتداد شوهر، بی سرپرست می شدند و زندگی بر آنان بسیار مشكل بود و در وضع بسیار اشفته ای به سر می بردند، همانند ام حبیبه، دختر ابوسفیان كه همراه شوهرش به حبشه هجرت كرد و در آن جا بی سرپرست شد. نه می توانست در آن جا بماند و نه به مكه نزد پدرش برگردد.
پیامبر(ص) وقتی كه از مشكل وی با خبر شد، پیكی برای نجاشی پادشاه حبشه فرستاد و از او خواست تا ام حبیبه را به عقد پیامبر در آورد. این ازدواج باعث شد كه وی از بی سرپرستی نجات پیدا كند و به دامن بستگان مشرك خویش نغلتد.
5ـ‌ طرد سنت غلط و جاهلی:
در اسلام «پسرخوانده» حكم پسر واقعی را ندارد و زن پسر خوانده بر مرد مَحْرَم نیست. در حالی كه در جاهلیت احكام پسر واقعی را بر پسر خوانده سرایت می دادند، از آن جمله زن پسر خوانده بر پدر خوانده محرم بود. اسلام این حكم را باطل نمود.(5) پیامبر(ص) به دستور خدا با «زینب بنت حجش» كه همسر مطلقه زیدبن حارثه، پسرخواندة پیامبر بود، ازدواج نمود، تا حكم جاهلی را در عمل باطل كند و مردم پذیرای نقض حكم جاهلی باشند.(6)
اگر این ازدواج صورت نمی گرفت، ممكن بود زیدبن حارثه، یا پسرش اسامه بن زید، بعد از رحلت پیامبر به عنوان پسر و وارث پیامبر مطرح می شد و مسیر امامت و وراثت خاندان پیامبر(ص) دگرگون می شد.
افزون بر این امور ازدواج های پیامبر از اهداف و حكمت های دیگری برخوردار بود كه به جهت رعایت اختصار از ذكر آن‌ها خودداری می‌شود.
در پایان به بیان نكته ای دیگر می پردازیم: در اسلام چند همسر گزینی برای مردان محدود است. مرد نمی تواند بیش از چهار همسر دائمی در یك زمان داشته باشد.
قرآن می‌گوید: با رعایت عدالت می‌تواند چهار همسر داشته باشد.(7) تا قبل از نزول این حكم مردان بیش از چهار همسر دائمی داشتند.
همة زنان پیامبر(ص) قبل از نزول این حكم به عقد پیامبر(ص) در آمده بودند. خداوند به پیامبرش دستور داد كه از این پس حق نداری با كسی ازدواج نمایی، و حتی اگر همة زنانت را طلاق بدهی، به جای آنان نمی توانی با زنان دیگری ازدواج نمایی.(8)
این حكم از احكام اختصاصی پیامبر(ص) است، همان گونه كه وجوب خواندن نماز شب و ... از مختصات پیامبر بود.
پی‌نوشت‌ها :
1 . سید محمد حسین طباطبایی، فرازهایی از اسلام، ص 174.
2 . مقدمه ابن خلدون(ترجمه)، ج 1، ص 286.
3 . محمد پیامبری كه از نو باید شناخت، ص 207.
4 . همان، ص 181.
5 . احزاب (33) آیه 4.
6 . همان، آیه 37.
7 . نساء (4) آیه 3.
8 . احزاب (33) آیه‌ 52.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

لطفا دلایل ازدواج های متعدد پیامبر اسلام (ص) را توضیح دهید

در آغاز بیان دو نكته ضروری است.
اوّل: نگاهی كوتاه به فرهنگ ازدواج در جزیره العرب در زمان پیامبر(ص):
1ـ عرب های جاهلی نسبت به دختر،‌ بلكه جنس زن بی علاقه بودند، چون در محیطی كه دائم مردم با هم به جنگ و خونریزی مشغول بودند و هر كس هر قدر كه می توانست، به دیگران ظلم روا می داشت، خوف داشتند كه در جنگ،‌ دختران اسیر شوند و باعث ننگ آن طایفه گردند، نیز به جهت وضع بد اقتصادی و این كه دختران به فحشا رو آورند و ... به دختر علاقه ای نداشتند، بلكه دختر داری را ضد ارزش می شمردند و بعضاً به زنده به گور كردن دختران رو می آوردند.
2ـ چون جنگ و خونریزی در آن محیط امری متداول بود، و عرب جاهلی با اندك بهانه ای یك دیگر را می كشتند، حاصل به هم خوردن تعادل جمعیتی بود و نسبت زنان به مردان افزایش چشمگیری پیدا می‌كرد (چون مردان به جنگ اقدام می كردند، نه زنان و كشته‌ها از مردان بود) كه گزینة «چند زن داشتن» را برای رهایی از مشكل عدم تعادل جمعیتی پذیرفتند. این مشكل در اكثر نقاط از جمله در ایران هم وجود داشت، لیكن در عربستان بیشتر بود.
3ـ در آن وضع ناگوار اقتصادی، زن گرفتن از یك خانواده و قبیله نوعی كمك به آنان محسوب می شد، به همین جهت مشركان قریش به دامادهای پیامبر(ص) فشار وارد می كردند كه دختران پیامبر(ص) را طلاق دهند تا بر مشكلات پیامبر افزوده شود.
4ـ در محیطی كه نا امنی و جنگ و خونریزی آسایش را از همگان ربوده بود، ازدواج از مهم ترین عامل بازدارندة از جنگ به شمار می آمد.
5ـ در آن وضع زن بیوه اگر شوهر نمی كرد، خوشایند نبود، بلكه زشت شمرده می‌شد. به مجرد آن كه شوهر می مرد، یا از وی طلاق می گرفت و عدّه وفات یا طلاق سپری می شد، شوهری دیگر گزینش می شد، مانند «اسماء بنت عمیس» كه اوّل همسر جعفر بن ابی طالب شد، بعد از شهادتش به عقد ابوبكر در آمد و بعد از درگذشت ابوبكر همسر امام علی(ع) شد. این شیوه در آن فرهنگ متداول بود.
نكتة دوم: نگاهی گذرا به ازدواج پیامبر(ص).
1ـ پیامبر(ص) در 25 سالگی با حضرت خدیجه كه چهل سالش بود و قبلاً یك یا دوبار شوهر كرده بود و با مرگ شوهر بیوه شده بود، ازدواج نمود، و به مدت بیست و پنج یا بیست و هشت سال با وی زندگی كرد و همسر دیگری نگرفت.
2ـ همة‌ همسران پیامبر(جز عایشه) بیوه بودند. آنان پیش از آن كه به همسری پیامبر(ص) در آیند، یك یا دوبار شوهر نموده بودند و بعد از درگذشت و یا شهادت شوهر و انقضای عدّه به عقد پیامبر(ص) در آمدند.
3ـ عمدة‌ ازدواج های پیامبر(ص) در شرایط سخت و دشوار جنگی صورت گرفته بود، مانند شكست مسلمانان در جنگ اُحد كه وضع مسلمانان بسیار ناراحت كننده بود.
4ـ پیامبر(ص) از قبایل مهم عرب مانند تیم، عدی، بنی امیه، نیز یهودیان مدینه همسر انتخاب كرد، ولی از قبایل انصار زن نگرفت.
دقت در این امور به ما می فهماند كه ازدواج های پیامبر نه در پی ارضای خواهش‌های نفسانی، بلكه در جهت اهداف عالی بود كه ذیلاً بیان می‌شود.
بی شك پیامبر در ازدواج های متعدد دنبال خوشگذرانی ها نبود، چون:
اوّلاً: اگر چنین بود، می بایست در سنین جوانی به این امر مبادرت می كرد، نه در سنین پیری و آن هم در شرایط سخت و دشوار.
ثانیاً: خوشگذرانی انگیزة آن حضرت بود، می بایست جهت گیری هایش در گزینش همسر، این ادعا را اثبات كند. حضرت دنبال زنان زیبا و جذّاب از جهت امور جنسی و جوانی نبود، حتی به خواستگاری برخی از زنان مانند «ام سلمه» رفت و او تعجب نمود دراین سن و سال كه كسی حاضر نمی شود با او ازدواج كند، چرا پیامبر دنبال زنان جوان نمی رود و به خواستگاری او كسی را فرستاده است.
ثالثاً: آنانی كه با انگیزة كامیابی جنسی به ازدواج های متعدد رو می آورند،‌ ماهیت زندگی آنان به گونه ای دیگر است. آنان به زرق و برق ظاهری زندگی، لباس و زینت زنان و رفاه و خوشگذرانی رو می آورند؛ درحالی كه سیره و زندگی پیامبر اسلام(ص) خلاف این را نشان می‌دهد. پیامبر(ص) در برابر خواست همسران خویش در مورد زرق و برق زندگی، آنان را مخیّر كرد كه یا همین ساده زیستی را برگزینند و به عنوان همسر پیامبر باقی بمانند و یا از حضرت طلاق بگیرند و بروند دنبال زرق و برق زندگی.
علامة طباطبایی در این باره می نویسد: داستان تعدّد زوجات پیامبر(ص) را نمی توان بر زن دوستی و شیفتگی آن حضرت نسبت به جنس زن حمل نمود، چه آن كه برنامه ازدواج آن حضرت در آغاز زندگی كه تنها به خدیجه اكتفا نمود و هم چنین در پایان زندگی كه اصولاً ازدواج بر او حرام شد، منافات با بهتان زن‌دوستی آن حضرت دارد. (1)
رابعاً: دو تن از زنان پیامبر(ص) كنیز بودند. اگر هدف پیامبر از ازدواج لذت بردن از آنان بود،‌این دو چون كه كنیز بودند، بدون ازدواج، پیامبر(ص) می توانست از آنان بهره مند شود. با این تحلیل ازدواج بی فایده بود.
بنابراین اهداف و حكمت های ازدواج پیامبر(ص) را می بایست در اهداف بلند و ارزشی جستجو نمود كه مهم ترین آن بدین شرح است:
1ـ هدف سیاسی ـ تبلیغی:
یكی از اهداف ازدواج های پیامبر(ص) هدف سیاسی – تبلیغی بود؛ یعنی با ازدواج موقعیتش در بین قبایل مستحكم گردد و بر نفوذ سیاسی واجتماعیش افزوده شود و از این راه برای رشد و گسترش اسلام استفاده نماید.
حضرت به خاطر دست یابی بر موقعیت های بهتر اجتماعی وسیاسی، در تبلیغ دین خدا و استحكام آن و پیوند با قبایل بزرگ عرب و جلوگیری از كارشكنی‌های آنان وحفظ سیاست داخلی وایجاد زمینة مساعد برای مسلمان شدن قبایل عرب، به برخی ازدواج ها رو آورد.
در راستای این اهداف پیامبر(ص) با عایشه دختر ابوبكر از قبیله بزرگِ «تیم»، با حفصه دختر عمر از قبیله بزرگ «عدی»، با ام‌حبیبه دختر ابوسفیان از قبیلة نامدار بنی‌امیه، ام سلمه از بنی مخزوم، سوده از بنی اسد، میمونه از بنی هلال و صفیه از بنی‌اسرائیل پیوند زناشویی برقرار نمود. ازدواج مهم ترین پیوند و میثاق اجتماعی است، به ویژه در آن فرهنگ تأثیر بسیاری از خود به جا می گذارد.
در آن محیطی كه جنگ و خونریزی و غارتگری رواج داشت، بلكه به تعبیر «ابن‌خلدون» جنگ و خونریزی و غارتگری جزو خصلت ثانوی آنان شده بود،(2) بهترین عامل بازدارنده از جنگ ها و عامل وحدت و اُلفت، پیوند زناشویی بود. به همین جهت پیامبر(ص) با قبایل بزرگ قریش، به ویژه با قبایلی كه بیش از دیگران با پیامبر(ص) دشمن بودند، مانند بنی امیه و بنی اسرائیل،‌ ازدواج نمود. امّا با قبایل انصار كه از سوی آنان هیچ خطری احساس نمی شد و آنان نسبت به پیامبر(ص) دشمنی نداشتند، ازدواج نكرد.
«گیورگیو» نویسندة مسیحی می نویسد: محمد(ص) ام حبیبه را به ازدواج خود در آورد تا بدین ترتیب داماد ابوسفیان شود و از دشمنی قریش نسبت به خود بكاهد. در نتیجه پیامبر با خاندان بنی امیه و هند زن ابوسفیان وسایر دشمنان خونین خود خویشاوند شد و ام‌حبیبه عامل بسیار مؤثری برای تبلیغ اسلام در خانواده های مكه شد.(3)
2ـ هدف تربیتی: پیامبر(ص) حمایت از محرومان و واماندگان را جزء آیین نجات بخش خویش قرار داد. قرآن مردم را به حمایت از واماندگان ومحرومان و ایتام فرا می خواند. پیامبر(ص) در مناسبت های مختلف مردم را به این كارخداپسندانه تشویق نمود، و در عمل برای مردان بیچاره و وامانده در كنار مسجد «صفه» را بنا نهاد و حدود هشتاد نفر از آنان را در آن جا سكنی داد.
این حمایت عملی و صفه نشینی مربوط به مردان بود، اما دربارة زنان با توجه به موقعیت آنان، این گونه راه حل برای رهایی آنان از مشكلات پسندیده نبود، بلكه رسول خدا(ص) برای زنان راه حل دیگری را در نظر گرفت. حضرت از فرهنگ مردم و راه حل چند همسر داری كه بازتاب شرایط اجتماعی بود، بهره جست و مردان مسلمان را تشویق نمود كه زنان بی سرپرست و یتیم دار را به تناسب حالشان، با پیوند زناشویی به خانه های خویش راه بدهند، تا آنان و یتیمانشان از رنج بی سرپرستی و تنهایی و فقر مالی و عقده های روانی رهایی یابند؛ و خود نیز در عمل به این كار تن داد تا مسلمانان در عمل تشویق شوند و در مسیر رفع محرومیت واماندگان قدم بردارند.
پیامبر(ص) با زنان بیوه ازدواج نمود و آنان را به همراه فرزندان یتیمشان به خانة خویش راه داد،‌ تا هم خودش به قدر توان در زدودن مشكلات گام برداشته باشد و هم الگوی خوبی برای مردم در این امر باشد.
3ـ هدف رهایی كنیزان:
اسلام با برنامه ریزی دقیق و مرحله به مرحله در جهت آزادی اسیران گام برداشت. رسول خدا(ص) از شیوه های خوب و متعدد برای آزادی اسیران بهره جست كه ازدواج از جملة آن‌ها است. جویریه و صفیه كنیز بودند. پیامبر(ص) این دو را آزاد كرد و سپس با آن دو ازدواج نمود، تا بدین وسیله به مسلمانان بیاموزد كه می‌شود با كنیز ازدواج نمود. اوّل او را آزاد نمود و سپس شریك زندگی قرار داد. در ازدواج پیامبر با جویریه بسیاری از كنیزان آزاد شدند. توضیح این كه: جویریه در غزوه بنی مصطلق اسیر شده بود و در سهم غنیمتی رسول خدا(ص) قرار گرفت. حضرت وی را آزاد كرد و سپس با وی ازدواج نمود. كار حضرت برای یارانش الگوی خوبی شد و تمامی اسیران غزوه بنی مصطلق كه حدود دویست تن بودند،‌ آزاد شدند.
«گیورگیو» دانشمند مسیحی می نویسد: محمد با جویریه ازدواج كرد. یارانش این عمل را نپسندیدند و آن را با تعجب می نگریستند. فردای آن روز كم كم اسیران خود را آزاد كردند، چون كه نمی توانستند بپذیرند كه بستگان همسر پیامبر(ص) بردة آنان باشند.(4)
4ـ نجات زن و جلوگیری از غلتیدن وی در دامن بستگان مشرك و كافر:
برخی از زنانی كه مسلمان شده بودند و به جهت مرگ، شهادت و یا ارتداد شوهر، بی سرپرست می شدند و زندگی بر آنان بسیار مشكل بود و در وضع بسیار اشفته ای به سر می بردند، همانند ام حبیبه، دختر ابوسفیان كه همراه شوهرش به حبشه هجرت كرد و در آن جا بی سرپرست شد. نه می توانست در آن جا بماند و نه به مكه نزد پدرش برگردد.
پیامبر(ص) وقتی كه از مشكل وی با خبر شد، پیكی برای نجاشی پادشاه حبشه فرستاد و از او خواست تا ام حبیبه را به عقد پیامبر در آورد. این ازدواج باعث شد كه وی از بی سرپرستی نجات پیدا كند و به دامن بستگان مشرك خویش نغلتد.
5ـ‌ طرد سنت غلط و جاهلی:
در اسلام «پسرخوانده» حكم پسر واقعی را ندارد و زن پسر خوانده بر مرد مَحْرَم نیست. در حالی كه در جاهلیت احكام پسر واقعی را بر پسر خوانده سرایت می دادند، از آن جمله زن پسر خوانده بر پدر خوانده محرم بود. اسلام این حكم را باطل نمود.(5) پیامبر(ص) به دستور خدا با «زینب بنت حجش» كه همسر مطلقه زیدبن حارثه، پسرخواندة پیامبر بود، ازدواج نمود، تا حكم جاهلی را در عمل باطل كند و مردم پذیرای نقض حكم جاهلی باشند.(6)
اگر این ازدواج صورت نمی گرفت، ممكن بود زیدبن حارثه، یا پسرش اسامه بن زید، بعد از رحلت پیامبر به عنوان پسر و وارث پیامبر مطرح می شد و مسیر امامت و وراثت خاندان پیامبر(ص) دگرگون می شد.
افزون بر این امور ازدواج های پیامبر از اهداف و حكمت های دیگری برخوردار بود كه به جهت رعایت اختصار از ذكر آن‌ها خودداری می‌شود.
در پایان به بیان نكته ای دیگر می پردازیم: در اسلام چند همسر گزینی برای مردان محدود است. مرد نمی تواند بیش از چهار همسر دائمی در یك زمان داشته باشد.
قرآن می‌گوید: با رعایت عدالت می‌تواند چهار همسر داشته باشد.(7) تا قبل از نزول این حكم مردان بیش از چهار همسر دائمی داشتند.
همة زنان پیامبر(ص) قبل از نزول این حكم به عقد پیامبر(ص) در آمده بودند. خداوند به پیامبرش دستور داد كه از این پس حق نداری با كسی ازدواج نمایی، و حتی اگر همة زنانت را طلاق بدهی، به جای آنان نمی توانی با زنان دیگری ازدواج نمایی.(8)
این حكم از احكام اختصاصی پیامبر(ص) است، همان گونه كه وجوب خواندن نماز شب و ... از مختصات پیامبر بود.
پی‌نوشت‌ها :
1 . سید محمد حسین طباطبایی، فرازهایی از اسلام، ص 174.
2 . مقدمه ابن خلدون(ترجمه)، ج 1، ص 286.
3 . محمد پیامبری كه از نو باید شناخت، ص 207.
4 . همان، ص 181.
5 . احزاب (33) آیه 4.
6 . همان، آیه 37.
7 . نساء (4) آیه 3.
8 . احزاب (33) آیه‌ 52.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  | 

مگر خداوند در قرآن نفرموده که زن‌ها در انتخاب نوع حجاب آزاد هستند؟ پس چرا چادر را به دختران جوان تحمیل می‌کنند؟

در هیچ یک از آیات قرآن نیامده که زن‌ها در نوع و مقدار پوشش بدن (حجاب) آزاد هستند، بلکه آنچه در قرآن آمده، واجب بودن حفظ پوشش (حجاب) برای زنان است، اما این که این پوشش حتماً باید با چادر صورت گیرد، آیه‌ای به صراحت نداریم.
آنچه در احکام دینی بیان شده ، مقدار پوشش زنان و اصل حجاب است، اما این که این پوشش حتما باید با چادر صورت گیرد ، چیزی نیامده است و تنها به بهتر بودن استفاده از چادر برای حجاب اشاره شده است.
خانم ها باید تمامى بدن خود را به غیر از گردى صورت و دست ها تا مچ بپوشانند, (خواه پوشش باچادر باشد یا با مانتو), ولى پوشیدن چادر بهتر است و از لباس‏هایى که توجه نامحرم را جلب کند (مثلاً برجستگى‏ها را نمودار کند) باید اجتناب شود. (1)
البته یک آیه در قرآن آمده که برخی از مفسران از آن ، معنای پوشش با چادر را برداشت کرده اند. قرآن مجید خطاب به پیامبرش فرمود: «به زنان و دختران خود و زنان مؤمن بگو که: خویشتن را با «جلباب» بپوشند که این کار براى این که به عفت شناخته ‏شوند و از تعرض محفوظ ‏بمانند، براى آنان بهتر است».(2)
بعضى از مفسّران ، جلباب را پوششى فراگیر معنا کرده‏اند که از بالاى سر تا پایین پا را مى‏پوشاند و چیزى در حدود اندازه چادر است.(3) البته دیدگاه دیگر ، جلباب را پوشش تا زانو(4) و دیدگاه سوم ، جلباب را مقنعه مى‏داند.(5)
بر اساس دیدگاه اوّل مى‏توان گفت: قرآن از چادر یا چیزى مانند آن که تمام بدن را بپوشاند، سخن گفته است .
علاوه بر این: درباره پوشش حضرت فاطمه(ع) هنگام خروج از منزل و رفتن به مسجد براى دفاع از فدک، همین پوشش نقل شده است.
حضرت فاطمه(ع) مقنعه خویش را بر سر و جلباب بر تن کردند؛(6) یعنى پوششى که تمام تن را از سر تا قدم فرا مى‏گرفته است.
علاوه بر این عقل نیز بر برتر بودن چادر حکم مى‏کند، چون اندام بدن با چادر بهتر محفوظ مى‏ماند.
به همین خاطر فقها به برتر بودن چادر برای حفظ حجاب حکم کرده اند ، نه این که فقط آن واجب باشد.
پوشش کامل با مانتو و روسرى نیز مى‏تواند مورد استفاده قرار گیرد، ولى حجاب برتر نیست، زیرا هر چند با مانتو وروسرى پوشش صورت مى‏گیرد، ولى باز حجم بدن مشخص است و با مقایسه با چادر، قطعاً چادر برترى دارد.
آنچه مهم است، مراقبت زن از خود و حجاب و عفت خویش به جهت ایجاد جامعه سالم است. آن چه که بهتر بتواند این هدف را تأمین کند، برتر است، در عین حال در صورت لزوم باید با حفظ عفت و حجاب، زن نقش اجتماعى خود را ایفا کند.
براى روشن شدن فلسفه حجاب زن و راز تفاوت آن با پوشش مردان، توجه به مطالب ذیل لازم است:
1- توجه به رابطه پوشش با فرهنگ دینى‏
بر اساس فرهنگ اسلامى، انسان موجودى است که براى رسیدن به کمال و معنویّت خلق گردیده است. اسلام با تنظیم و تعدیل غرایز به ویژه غریزه جنسى و توجه به هر یک از آن‏ها در حدّ نیاز طبیعى، سبب شکوفایى همه استعدادهاى انسان شده و او را به سوى کمال سوق داده است.
پوشش مناسب براى زن و مرد عامل مهمى در تعدیل و تنظیم این غریزه است.
2- توجه به ساختار فیزیولوژى انسان‏
نوع پوشش زن و تفاوت آن با لباس مرد رابطه‏اى مستقیم با تفاوت‏هاى جسمى و روحى زن و مرد دارد.
در تحقیقات علمى در مورد فیزیولوژى و نیز روان‏شناسى زن و مرد ثابت شده که مردان نسبت به محرّک‏هاى چشمىِ شهوت‏انگیز حساس ترند و چون تأثیر حس بینایى زیادتر است و چشم از فاصله دور و میدان وسیعى قادر به دیدن است، از سوى دیگر ترشّح هورمون‏ها در مرد صورتى یکنواخت و بدون انقطاع دارد، مردان به صورتى گسترده تحت تأثیر محرّک‏هاى شهوانى قرار مى‏گیرند اما زنان نسبت به حس لمس و درد حساس ترند و به محرّک‏هاى حسى پاسخ مى‏دهند. حس لامسه بروز زیادى ندارد و فعالیتش محدود به تماس نزدیک است.
از این گذشته چون هورمون‏هاى جنسى زن به صورت دوره‏اى ترشح مى‏شوند و به طور متفاوت عمل مى‏کنند، تأثیر محرّک‏هاى شهوانى بر زن صورتى بسیار محدود دارد و نسبت به مردان بسیار کمتر است.
با توجه به مطالب فوق مى‏توان گفت: حجاب در اسلام از یک مسئله کلّى و اساسى ریشه گرفته است. اسلام مى‏خواهد انواع التذاذهاى جنسى (چه بصرى و لمسى و چه نوع دیگر) به محیط خانواده و در چهارچوب شرع و قانون اختصاص یابد و اجتماع تنها براى کار و فعالیت باشد، بر خلاف سیستم غربى که حضور در جامعه را با لذت جویى جنسى به هم مى‏آمیزد و تعدیل و تنظیم امور جنسى را به هم مى‏ریزد.
اسلام قائل به تفکیک میان این دو محیط است و براى تأمین این هدف، پوشش و حجاب را توصیه نموده است، زیرا بى بند و بارى در پوشش به معناى عدم ضابطه در تحریک غریزه و عدم محدودیت در رابطه جنسى است که آثار شوم آن بر کسى پوشیده نیست.
ج) آثار و فواید رعایت حجاب و پوشش دینى‏
1- بهداشت روانى اجتماع و کاهش هیجان‏ها و التهاب جنسى که سبب کاهش عطش سیرى ناپذیرى شهوت است.
2- تحکیم روابط خانوادگى و برقرارى صمیمیت کامل زوجین.
با رواج بى حجابى و جلوه گرى زن، جوانان مجرد، ازدواج را نوعى محدودیت و پایان آزادى‏هاى جنسی خود تلقّى مى‏کنند وافراد متأهل هر روز در مقایسه‏اى خطرناک میان آن چه دارند و ندارند، قرار مى‏گیرند. این مقایسه‏ها، آتش هوس را دامن زده و ریشه زندگى را مى‏سوزاند.
در محیطى که حجاب است و شرایط دیگر اسلامى رعایت می‌ شود دو همسر تعلق به یکدیگر دارند و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص یکدیگر است، ولى در بازار آزاد برهنگى و بى حجابى که عملاً زنان به صورت کالاى مشترک (لااقل در مرحله غیر آمیزش جنسی) در آمده اند دیگر قداست پیمان زناشویى مفهومى نمى تواند داشته باشد. بنابراین ، دین مقدس اسلام براى حفظ حرمت زن و حراست از آلودگى اجتماع و جلوگیرى از شعله ورشدن غریزة جنسى ، رعایت حجاب را براى زنان لازم دانسته است.
3- استوارى اجتماعى و استیفاى نیروى کار و فعالیّت‏
دختر و پسرى که در محیط کار و دانشگاه تحریک شهوانى شوند، از تمرکز و کارآیى آن‏ها کاسته مى‏شود و حکومت شهوت بر اجتماع سبب هدر رفتن نیروى فکرى و کارى است.
4- بالارفتن ارزش واقعی زن و جبران ضعف جسمانى او
حیا، عفاف و حجاب زن مى‏تواند در نقش عاطفى او و تأثیرگذارى بر مرد مؤثر باشد. لباس زن سبب تقویت تخیّل و عشق در مرد است و حریم نگه داشتن یکى از وسائل مرموز براى حفظ مقام و موقعیّت زن در برابر مرد است.
اسلام می‌ خواهد زن کرامت داشته باشد و وقتى درجامعه حضور پیدا می‌ کند به عنوان یک انسان ظاهر شود نه به عنوان جنس مخالف مرد. زن و مرد در درجه اول هر دو انسانند و هر دو باید در محیط اجتماع و در برخورد با یکدیگر به گونه اى ظاهر شوند که مایة الودگى و ناپاکى جامعه نشوند. زن مسلمان، تجسم حرمت و عفت در جامعه است، حفظ پوشش و داشتن حجاب به نوعى احترام گذاردن به زن و محفوظ نگه داشتن وى از نگاه هاى شهوانى و حیوانى است.
اسلام حجاب را براى محدودیّت و حبس زن نیاورده، بلکه براى مصونیّت او توصیه کرده است، زیرا اسلام راضى به حبس، رکود و سرکوبى استعدادهاى زن نیست، بلکه با رعایت عفاف و حفظ حریم، اجازه حضور زن را در اجتماع داده امّا از سوء استفاده شهوانى و تجارى منع کرده است.
در واقع حجاب موجب محدودیت، مردان هرزه مى‏باشد که در صدد کام جویى‏هاى آزاد و بى حد و حصر هستند و مصونیت زنان از دست این گروه از مردان منظور است.
علاوه بر مطالب فوق استاد مطهری در بیان این که چرا حجاب به زنان اختصاص یافته می گوید: اما علت این که در اسلام دستور پوشش، اختصاص به زنان یافته، این است که میل به خود نمایى و خودآرایى مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب‏ها و دل‏ها مرد شکار است و زن شکارچى، همچنان که از نظر تصاحب جسم و تن، زن شکار است و مرد شکارچى. میل زن به خود آرایى از حس شکارچى‏گرى او ناشى مى‏شود. در هیچ جاى دنیا سابقه ندارد که مردان لباس‏هاى بدن نما و آرایش‏هاى تحریک کننده به کار برند. این زن است که به حکم طبیعت خاص خود مى‏خواهد دلبرى کند و مرد را دل باخته و در دام علاقه خود اسیر سازد. بنابراین انحراف تبرّج و برهنگى، از انحراف‏هاى مخصوص زنان است و دستور پوشش هم براى آنان مقرر گردیده است».(7) به عبارت دیگر: جاذبه و کشش جنسى و زیبایى خاص زنانه و تحریک پذیرى جنس مردانه، یکى از علت‏هاى این حکم است. توصیه و دستور الهى به پوشش و حجاب براى زنان، به منظور ایجاد محدودیت و محرومیت و چیزهایى از این قبیل که تنها فریب شیطانى‏اند نمى‏باشد، بلکه در واقع براى آگاهى دادن به گوهر ارزشمند در وجود زنان است که باید از آن مراقبت شده و حفظ شود و به تاراج نرود. این کاملاً معقول است که هر چیزى ارزشمندتر باشد، مراقبت و محافظت بیشترى را مى‏طلبد تا از دست راهزنان در امان باشد و به شکل یک ابزار براى مطامع سودپرستان در نیاید.
به یاد داشته باشیم که غریزه جنسى، نیرومند و عمیق است. هر چه بیشتر اطاعت شود، سرکش‏تر مى‏گردد، همچون آتش که هر چه به آن بیشتر هیزم بدهند، شعله ورتر مى‏شود، و شهوت خود را به صورت یک عطش روحى و خواست اشباع نشدنى در مى‏آورد.(8) و وضعیت جهان معاصر و کشانده شدن عده‏اى به همجنس بازى نشانه آشکارى از این حالت است.
بنابراین رعایت نکردن پوشش اسلامى توسط زنان نه تنها از بین رفتن حساسیت مردان را به دنبال ندارد، بلکه موجب طغیان غریزه جنسى آنان نیز مى‏گردد و چه بسا پس از مدتى باعث دلزدگى و بى معنایى آن خواهد شد.
جهت مطالعه بیشتر به کتاب فلسفه حجاب ، استاد مطهری مراجعه فرمائید.
پى نوشت‏ها:
1.توضیح المسائل مراجع , ج 2 ص 417
سید مسعود معصومى، احکام روابط زن و مرد، ص 111، س 113.
2. احزاب (33) آیه 59.
3. ر.ک: علامه طباطبایى، المیزان؛ شیخ طوسى، تفسیر تبیان.
4. المصباح المنیر، ریشه جلب.
5. راغب اصفهانى، مفردات، ریشه جلب.
6. طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 98.
7. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 19، ص 436، با تلخیص.
8. همان، ص 434.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بامداد  |