تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

 

بحثى درباره شيطان

در داستان خلقت آدم وقتى خداوند به فرشتگان امر كرد كه بر آدم سجده كنند همه آنها به اين دستور الهى عمل كردند ودر مقابل آدم سجده به جاى آوردند ولى در ميان آنها موجودى به نام «ابليس»از دستور خدا سرباز زد و به آدم سجده نكرد ابليس يا همان شيطان به خاطر اين معصيت از درگاه الهى رانده شد و از مقامات معنوى كه به علت عبادتهاى ممتد كسب كرده بود، محروم گرديد و به لعنت خدا گرفتار شد و به همين جهت ابليس به دشمنى با آدم پرداخت و او را وسوسه كرد تا از درختى كه از خوردن ميوه آن منع شده بود بخورد. آدم با خوردن آن از بهشت به زمين فرود آمد و زندانى خاك شد و زيربار مسئوليت و تكليف رفت و بدينسان شيطان در مقابل ضربه اى كه از آدم خورده بود ، ضربه اى بر او زد و باعث بيرون شدن او از بهشت شد.
كار دشمنى ابليس با آدم در اينجا ختم نشد و ابليس تصميم گرفت كه فرزندان آدم و ذريه او را نيز با وسوسه هاى خود گمراه سازد.
آنچه گفته شد خلاصه اى از مطالبى است كه در آيات متعددى از قرآن مجيد درباره داستان حضرت آدم و ابليس آمده است و به زودى متن بعضى از آن آيات را خواهيم آورد.
در اينجا براى آگاهى بيشتر خوانندگان در مورد شيطان، مطالبى را تحت چند عنوان مى آوريم:
1 ـ ابليس كيست و شيطان كدام است؟
2 ـ آيا ابليس از ملائكه بود يا از جن؟
3 ـ چرا خداوند به شيطان اجازه وسوسه داد؟
4 ـ خطور افكار شيطانى و رحمانى در ذهن انسان
5 ـ شيطان و اهريمن
6 ـ مشخصات شيطان در قرآن

ابليس كيست و شيطان كدام است؟

«ابليس»نام خاص همان موجودى است كه در داستان خلقت آدم بر او سجد نكرد و با وسوسه هاى خود او را از بهشت بيرون نمود. ولى «شيطان»يك واژه عمومى است كه به معناى موجود شرور و موذى و وسوسه گر است كه فرد بارز آن همان ابليس است ولى افراد ديگرى هم دارد و همانگونه كه خواهند آمد، ابليس داراى ذريه و اعوان و انصار است كه به همه آنها شيطان يا شياطين گفته مى شود و همچنين از افراد انسان نيز به كسانى كه شرور و موذى باشند شيطان گفته مى شود.
بنابراين ابليس اسم عَلَم و شيطان اسم جنس است و ابليس جز به آن موجود معين كه به آدم سجده نكرد به كس ديگرى اطلاق نمى شود و اين واژه يك واژه غير عربى است و پيدا كردن اشتقاق عربى بر آن بگونه اى كه در بعضى كتب تفسيرى و لغوى آمده است، درست نيست هر چند كه در عربى ، هموزن آن وجود دارد مانند: ازميل،

اصليت، اعريض و غير آنها(1) اما «شيطان» يك واژه عربى است بر وزن فيعال و از ماده «شطن»مشتق است كه به معناى دور شدن است و به هر عصيانگر متمرد از انس و جن و حيوانات «شيطان»گفته مى شود و «شاطن»به معناى خبيث است(2) و به ابليس و ذريه و اعوان او به مناسبت همان تمرد و عصيانگرى و خباثت و وسوسه گرى ، شيطان اطلاق مى شود و به طورى كه گفتيم از افراد بشر هم ممكن است كسى شيطان باشد همانگونه كه در آيات زير آمده است:
و اذاخلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم (بقره /14)
و منافقان چون با شياطين خود خلوت مى كنند، مى گويند ما با شما هستيم.
و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس والجن (انعام /112)
و همچنين براى هر پيامبرى دشمنى قرار داديم از شيطانهاى انس و جن.
حتى در بعضى از روايات به موجودات ريز و كوچكى كه در قسمت شكسته ظرف مى نشيند ، «شيطان» اطلاق شده كه شايد منظور همان ميكروبها باشد.

آيا ابليس از ملائكه بود يا از جن؟

در ميان مفسران و علماء اسلامى در اين باره اختلاف نظر وجود دارد. بعضى از آنها گفته اند كه ابليس از ملائكه بود و به خاطر معصيتى كه مرتكب شد از مقام خود خلع گرديد و رانده درگاه الهى گرديد.
از جمله كسانى كه اين قول را انتخاب كرده اند مى توان از شيخ طوسى نام برد كه در تفسير خود ضمن اينكه اين قول را از ابن عباس و ابن مسعود و ابن مسيب و قتاده و ابن جريح و طبرى نقل مى كند، خود نيز به آن تمايل دارد و آن را به ظاهر تفاسير شيعه نسبت مى دهد و اضافه مى كند كه روايتى هم در اين زمينه از امام صادق (ع) وارد شده است.(3)

در مقابلِ اين قول عقيده كسانى است كه ابليس را از زمره ملائكه نمى دانند و او را از جن معرفى مى كنند. از جمله آنها شيخ مفيد است كه مى گويد: اخبار متواترى از ائمه هدى در اين باره وارد شده و آن قول ، مذهب همه اماميه و بسيارى از معتزله و اصحاب حديث مى باشد.(1)
اكنون ما دلائل هر دو طرف را ذكر مى كنيم و در پايان نظر خود را خواهيم گفت:
كسانى كه ابليس را ازجمله ملائكه مى دانند ، چنددليل ازقرآن مى آورندبه اين شرح:
1 ـ خداوند در آيات متعددى در قرآن ابليس را از ملائكه استثناء مى كند و مى فرمايد:
و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس (بقره /34)
هنگامى كه به ملائكه گفتيم به آدم سجده كنيد پس سجده كردند مگر ابليس.
چرا خداوند به شيطان اجازه وسوسه داد؟

به طورى كه از آيات قرآنى استفاده مى شود پس از رانده شدن شيطان از درگاه الهى شيطان از خداوند مهلت خواست و خدا تا وقت معينى به او مهلت داد و شيطان پس از گرفت مهلت اظهار داشت كه فرزندان آدم را وسوسه خواهد كرد و آنها را وادار به انجام كارهاى بد خواهد نمود. به اين آيات توجه كنيد:

قال رب فانظرنى الى يوم يبعثون قال فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم قال رب بما اغويتنى لأزينن لهم فى الارض و لأغوينهم اجمعين الاّ عبادك منهم المخلصين (حجر / 40 - 36)
(شيطان) گفت: پروردگارا تا روزى كه مبعوث مى شوند به من مهلت بده خداوند گفت: تو از مهلت داده شده گانى تا روز وقت معين. شيطان گفت: پروردگارا به سبب اينكه تو مرا گمراه نمودى ، (اعمال فرزندان آدم را) براى آنها زينت خواهم داد و همگى آنها را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان خالص تو را.
و نظير همين مطلب است آيه 119 از سوره نساء و حتى در جايى خداوند خود به شيطان اجازه اغوا و وسوسه گرى فرزندان آدم را مى دهد و در پاسخ شيطان كه از گمراه ساختن فرزندان آدم خبر مى دهد ، مى فرمايد:
و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم فى الاموال و الاولاد و عدهم و ما يعدهم الشيطان الاّ غروراً (اسراء/64)
هر كس را از فرزندان آدم مى توانى با صداى خود بلغزان وبا سواره و پياده خود بر آنان حمله كن و با آنها در اموال و اولاد شركت كن و به آنها وعده بده و شيطان جز فريب نويدشان نمى دهد.
اكنون بايد ديد كه چرا خداوند به شيطان اجازه داد كه فرزندان آدم را وسوسه كند و زمينه گمراهى آنها را فراهم سازد؟
در پاسخ مى گوييم: خداوند انسان را آفريد وبه او اختيار و آزادى انتخاب داد به طورى كه انسان در انتخاب خير و شر آزاد است او مى تواند راه انبياء را در پيش گيرد و به سعادت ابدى برسد و مى تواند از خدا و پيامبر فاصله بگيرد و به گناه و معصيت و شرّ روى آورد.
در اين ميان خداوند با ارسال پيامبران و كتب آسمانى، انسان را به سوى خير دعوت كرد لازم بود نيرويى هم باشد كه انسان را به سوى شر و بديها دعوت كند تا آزادى انسان در اختيار و انتخاب از بين نرود و او بر سرد و راهى قرار بگيرد آنگاه با

انتخاب راه درست ، كمال خود را به ثبوت برساند.
بنابراين، وسوسه هاى شيطان براى افراد باايمان نه تنها زيانبخش نيست بلكه باعث تكامل بيشتر آنهاست و انتخاب راه خدا با وجود وسوسه هاى شيطان ، بسيار ارزشمند است و افراد با ايمان با مبارزه با وسوسه هاى شيطان به مراتب بالايى از كمال مى رسند.
اساساً وجود دشمن ، انسان را آماده تر و قويتر مى سازد و او را وادار مى كند كه از تمام امكانات خود استفاده كند و در عزم و اراده خود ثابت قدم باشد.
ضمناً توجه كنيم كه وسوسه شيطان در حد الزام و اجبار نيست و شيطان هرگز نمى تواند و اجازه ندارد كه انسان را به ارتكاب گناه و معصيت مجبور كند. كار او تنها وسوسه است و شخص با ايمان وقتى چند بار با آن مبارزه كرد ديگر مخالفت با آن كار دشوارى نخواهد بود و لذا در روايتى آمده است كه شيطان در مقابل پيامبر اسلام تسليم شده بود.(1) يعنى آن حضرت آنقدر با شيطان مخالفت كرده بود كه ديگر شيطان از وسوسه كردن او دست كشيده بود و در قرآن كريم آمده است كه شيطان بر مؤمنان تسلط ندارد:
انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون انما سلطنه على الذين يتولونه(نحل /99 - 100)
همانا شيطان را بر كسانى كه ايمان آورده اند و بر پروردگارشان توكل كردند، تسلطى نيست. تسلط او تنها بر كسانى است كه ولايت او را پذيرفته اند.
همچنين در جاى ديگر از زبان شيطان نقل مى كند كه در روز قيامت در پاسخ كسانى كه شيطان را مسؤل گمراهى خود مى شمارند ، خواهد گفت:
و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى فلا تلو مونى و لو موا انفسكم (ابراهيم / 22)

مرا بر شما تسلطى نبود جز اينكه شما را دعوت كردم و شما مرا اجابت نموديد پس مرا مذمت نكنيد بلكه خود را مذمت كنيد.
خلاصه اينكه وسوسه شيطان الزام آور نيست و همين وسوسه گرى هم موجب پيشرفت و تكامل مؤمنان است.

خطور افكار شيطانى و رحمانى در ذهن انسان

يكى از بحثهايى كه در علم كلام مطرح است اين است كه گاهى به ذهن انسان القائاتى مى شود و مطالبى خطور مى كند كه بعضى وقتها خوب است و انسان را دعوت به نيكيها و اعمال صالح مى كند و بعضى وقتها انسان را به ارتكاب معصيتى مى خواند. در اصطلاح كلامى به اين القائات «خاطر» گفته مى شود و در آنجا بحث مى كنند كه آيا اين دو خاطر از كجاست؟
بسيارى از متكلمان گفته اند: آن خاطرى كه به طاعت خدا دعوت مى كند، از جانب خداست و آن خاطرى كه به معصيت دعوت مى كند، از جانب شيطان است.(1)
و در بيان ماهيت آن گفته شده كه خاطر همان حروف و اصوات خفيه است و فلاسفه گفته اند كه آن تصور حروف و اصوات است مانند صورتهايى كه در آينه نقش مى بندد.(2)
در روايات نيز به اين دو خاطر اشاره شده است:
قال رسول الله (ص): للشيطان لمة بابن آدم و للملك لمة فاما لمة الشيطان فايعاد بالشر و تكذيب بالحق و اما لمة الملك فايعاد بالخير و تصديق بالحق(3)
پيامبر فرمود: براى شيطان تماسى با فرزند آدم است وبراى فرشته نيزتماسى با اوست. تماس شيطان وعده دادن به شر و تكذيب حق است و تماس فرشته وعده دادن به خير و تصديق حق است.
عن ابى عبدالله (ع) قال: ما من قلب الاّوله أذنان على احدهما ملك مرشد و على الاخرى شيطان مفتنّ هذا يأمره و هذا يزجره الشيطان يامره بالمعاصى و الملك يزجره عنها(1)
امام صادق (ع) فرمود: قلبى نيست مگر اينكه داراى دو تا گوش است بر يكى از آنها فرشته اى هدايت كننده است و بر ديگرى شيطانى فتنه گر است يكى او را امر مى كند و ديگرى نهى مى كند شيطان او را به گناهان امر مى كند و فرشته او را از گناهان باز مى دارد.
به راستى كه انسان وقتى به خود مى آيد و درست مى انديشد، اين دو نيرو را در مقابل خود احساس مى كند گاهى از درون دعوت به خير مى شود و گاهى از درون دعوت به شر مى شود اولى القائاتى از جانب خداوند است و دومى همان وسوسه هاى شيطانى است كه ذكر آن در قرآن كريم آمده است.

شيطان و اهريمن

گاهى بعضى از كسانى كه با معارف قرآنى آشنائى ندارند، شيطان را كه در متون اسلامى آمده است با «اهريمن»كه در آئين ثنوى زرتشتى وجود دارد قابل مقايسه مى دانند در صورتى كه چنين مقايسه اى كاملا غلط و نابجاست.
اهريمن در جهانبينى اوستايى خالق شر است در مقابل اهورا مزدا كه خالق خير است ولى قرآن، شيطان را نه به عنوان آفريننده شر بلكه به عنوان موجودى فريبكار و مكار معرفى مى كند و شيطان نه در مقابل خدا بلكه در مقابل آدم و فرزندان او قرار مى گيرد آنهم فقط قدرت وسوسه كردن دارد و توانايى تصرفات ديگرى را در روح و جسم انسان ندارد. 

از نظر زرتشتيها اهريمن خود مانند اهورا مزدا يك جوهر قديم است و تشكيلاتى مستقل از اهورامزدا دارد و آفريده او نيست بلكه خود خالق قديم است كه تمام شرور و آفات و بيمارى ها را او آفريده است. در اوستا، هم خالق خير (اهورامزدا) و هم خالق شر (اهريمن) قديم و ازلى شناخته شده است آنجا كه مى گويد:
«من مى خواهم سخن بدارم از آن دو گوهرى كه در آغاز زندگى وجود داشتند، از آنچه آن گوهر خرد مقدس به آن گوهر خرد خبيث گفت»(1)
بنابراين شيطان را نبايد با اهريمن مقايسه كرد.

مشخصات شيطان در قرآن:

در قرآن كريم براى شيطان كه همان ابليس است اوصافى ذكر شده كه به خوبى اين موجود وسوسه گرو مكار را معرفى مى كند ما اينك با توجه به آياتى كه در اين زمينه وجود دارد بعضى از مشخصات شيطان را ذكر مى كنيم و براى هر كدام شاهدى از قرآن مى آوريم:
1 ـ شيطان دشمن آدم و فرزندان اوست:
ان الشيطان للانسان عدو مبين (يوسف /5)
همانا شيطان براى انسان دشمنى آشكار است.
2 ـ شيطان اغواگر و گمراه كننده است:
قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين(ص /82)
شيطان گفت: به عزت تو قسم كه همه آنها را اغوا خواهم كرد.
3 ـ يعدهم و يمنيهم وما يعدهم الشيطان الاغرورا (نساء /120)
به آنها وعده مى دهد و آنها را به آرزو وادار مى كند و شيطان به آنها جز غرور وعده نمى دهد.

4 ـ شيطان كارهاى زشت را در نظر انسان خوب جلوه مى دهد:
و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل (نمل /24)
و شيطان اعمال آنها را در نظرشان زينت داد پس آنها را از راه حق باز داشت.
5 ـ شيطان امر به فحشاء و گناه مى كند:
الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء (بقره /268)
شيطان به شما وعده فقر مى دهد و شما را به فحشاء امر مى كند.
6 ـ هر چند كه شيطان حيله گر و مكار است ولى كيد او ضعيف است:
ان كيد الشيطان كان ضعيفا (نساء /76)
همانا كيد و حيله شيطان ضعيف است.
7 ـ شيطان باعث فراموشى مى شود:
فانى نسيت الحوت و ما انسانيه الا الشيطان (كهف/63)
من ماهى را فراموش كردم و آن را از ياد من نبرد مگر شيطان.
فانساه الشيطان ذكر ربه (يوسف / 42)
شيطان ذكر خدا را از ياد او برد.
8 ـ شيطان ذريه دارد و زاد و ولد مى كند:
افتتخذونه و ذريته اولياء من دونى و هم لكم عدوّ (كهف /50)
آيا او (شيطان) و ذريّه او را اولياء خود قرار مى دهيد در حالى كه آنها براى شما دشمن هستند.
9 ـ گاهى شيطان با تيرهاى آسمانى (شهابها) هدف قرار مى گيرد:
ولقد زينا السماء الدنيا بمصابيح و جعلناها رجوماً للشياطين (ملك /5)
همانا آسمان نزديك را به وسيله چراغها زينت داديم و آنها را تيرهايى براى شياطين كرديم.
آنچه بر شمرديم تنها نمونه هايى بود از مشخصات و ويژگيهاى شيطان كه در قرآن كريم به آنها اشاره شده است با تتبع و پى گيرى آيات مربوط به شيطان مشخصات

 تفسير كوثر جلد 1  صفحه 139-149

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 در قرآن به زمان نماز و احکام مربوطه در آیات زیر اشاره شده است.  

 ۱ - سوره: ۱۱ , آیه: ۱۱۴  

 و در دو طرف روز [=اول و آخر آن] و نخستين ساعات شب نماز را برپا دار زيرا خوبيها بديها را از ميان  مى‏برد اين براى پندگيرندگان پندى است                     

                                

  ۲- سوره: ۲۴ , آیه: ۵۸                                          

 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد قطعا بايد غلام و كنيزهاى شما و كسانى از شما كه به [سن] بلوغ   نرسيده‏اند سه بار در شبانه روز از شما كسب اجازه كنند پيش از نماز بامداد و نيمروز كه جامه‏هاى خود  را بيرون مى‏آوريد و پس از نماز شامگاهان [اين] سه هنگام برهنگى شماست نه بر شما و نه بر آنان  گناهى نيست كه غير از اين [سه هنگام] گرد يكديگر بچرخيد [و با هم معاشرت نماييد] خداوند آيات  [خود] را اين گونه براى شما بيان مى‏كند و خدا داناى سنجيده‏كار است. 

 ۳ - سوره: ۴ , آیه: ۱۰۳  

 و چون نماز را به جاى آورديد خدا را [در همه حال] ايستاده و نشسته و بر پهلوآرميده ياد كنيد پس چون   آسوده‏خاطر شديد نماز را [به طور كامل] به پا داريد زيرا نماز بر مؤمنان در اوقات معين مقرر شده است.

  ۴- سوره: ۱۷ , آیه: ۷۸  

 نماز را از زوال آفتاب تا نهايت تاريكى شب برپادار و [نيز] نماز صبح را زيرا نماز صبح همواره [مقرون با]  حضور [فرشتگان] است. 

 ۵- سوره: ۲ , آیه: ۲۳۸  

 بر نمازها و نماز ميانه مواظبت كنيد و خاضعانه براى خدا به پا خيزيد. 

 ۶- سوره: ۵ , آیه: ۶  

 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد چون به [عزم] نماز برخيزيد صورت و دستهايتان را تا آرنج بشوييد و سر و  پاهاى خودتان را تا برآمدگى پيشين [هر دو پا] مسح كنيد و اگر جنب‏ايد خود را پاك كنيد [=غسل نماييد] و اگر بيمار يا در سفر بوديد يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان نزديكى كرده‏ايد و آبى نيافتيد  پس با خاك پاك تيمم كنيد و از آن به صورت و دستهايتان بكشيد خدا نمى‏خواهد بر شما تنگ بگيرد ليكن  مى‏خواهد شما را پاك و نعمتش را بر شما تمام گرداند باشد كه سپاس [او] بداريد. 

 ۷- سوره: ۱۷ , آیه: ۱۱۰

 بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد هر كدام را بخوانيد براى او نامهاى نيكوتر است و نمازت را به آواز  بلند مخوان و بسيار آهسته‏اش مكن و ميان اين [و آن] راهى [ميانه] جوى. 

 ۸- سوره: ۴ , آیه: ۴۳

 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در حال مستى به نماز نزديك نشويد تا زمانى كه بدانيد چه مى‏گوييد و [نيز] در حال جنابت [وارد نماز نشويد] مگر اينكه راهگذر باشيد تا غسل كنيد و اگر بيماريد يا در سفريد يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان آميزش كرده‏ايد و آب نيافته‏ايد پس بر خاكى پاك تيمم كنيد و صورت و دستهايتان را مسح نماييد كه خدا بخشنده و آمرزنده است.

 ۹- سوره: ۴ , آیه: ۱۰۱  

 و چون در زمين سفر كرديد اگر بيم داشتيد كه آنان كه كفر ورزيده‏اند به شما آزار برسانند گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد چرا كه كافران پيوسته براى شما دشمنى آشكارند. 

۱۰ - سوره: ۶۲ , آیه: ۹  

 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد چون براى نماز جمعه ندا درداده شد به سوى ذكر خدا بشتابيد و داد و ستد را واگذاريد اگر بدانيد اين براى شما بهتر است. 

  منبع: پارس قرآن 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


منبع : موعود


 


 


گفتني است طبق اطلاعات موجود زماني كه اين افراد «غيب» مي‌شوند، جلساتي را با برخي مقامات بلندپايه امنيتي آمريكا و رژيم صهيونيستي برگزار مي‌نمايند و خواسته‌هايشان را مبني بر حمايت‌هاي مالي، حقوقي و ... بيان و از حمايت ايشان برخوردار مي‌شوند.آشنايي با شيطان‌پرستي


در بخش‌هاي گذشته اشاره كرديم كه نحله مورد مطالعه با استفاده از موسيقي نتوانست به نفوذ خود در اقصي نقاط جهان تحقق بخشد.


عمده اين اقدامات در فضاي تاسيس و فعاليت گروه متاليكا تاكنون دنبال شده است كه در ادامه به معرفي آن خواهيم پرداخت.


1. آشنايي با متاليكا


در سال 1981 يك نوازنده درام به نام « ‌لارس الريچ » با انتشار يك آگهي فراخوان تشكيل يك گروه هوي متال را اعلام و پس از مدتي موفق به جذب افراد مختلفي مي‌شود.


 فعاليت اين گروه‌ها مانند ساير گروه هاي هوي متال به صورت غيرقانوني و زيرزميني در ظاهر و در باطن با حمايت سازمان‌هاي جاسوسي ايالات متحده آمريكا با شعارهاي اجتماعي و اعتراضي ادامه و گسترش مي‌يابد.


اين گروه چند سال بعد پيشنهادهاي Black metal را نيز ادامه داد و ضمن ارائه آثار مختلف زمينه را براي شكل‌گيري گروه هاي بعدي فراهم آورد.

 

ارزش‌هاي القايي متاليكا:


 متاليكا در حقيقت ضدارزش‌هايي را ارائه مي‌نمايد كه شامل «بازگشت به تاريكي» (محور اصلي تفكرات شيطان‌پرستان، بي‌رحمي و تجاوزات جنسي، فحاشي، هجوم و حمله به جامعه و فرهنگ عمومي آن) مي‌باشد.


همچنين گفتني است متاليكا از هم‌جنس بازي نيز دفاع مي‌نمايد و آلبومي را در سالروز مرگ «كوئين»، همجنس‌باز بنام آمريكايي منتشر كرد.


برخي آمارها حكايت از اين امر دارد كه تاكنون بيش از ده ميليون و دويست هزار كپي از آلبوم هاي اين گروه «موسيقي شيطاني» به فروش رسيده است .


براي آشنايي با افكار خوانندگان و اداره‌كنندگان گروه‌هاي متاليكا در ادامه برخي از اشعار ايشان با ترجمه آن ارائه مي‌شود:


Band: Nargaroth

Song:The Day Burzum Killed Mayhem

Album: Black Metal Ist Krieg (2001)

a year of misery؟


سال بدبختي ؟

Darkness fills the sky.

تاريكي آسمان را در برگرفت

I hear the warriors cry.

صداي گريه سلحشور را مي شنوم

The legend tells a story

افسانه‌ها داستاني را بيان مي كنند

From a Viking from the north,

از وايكينگي از شمال

Who met a Death Warrior

چه كسي سلحشور مرگ را ملاقات كرده؟

Black Metal was never really the same.

بلك متال هرگز يكسان نبود

The legend call it murder

افسانه‌ها آن را كشتار ناميدند

And the Viking had survived.

و وايكينگ نجات يافت

But the eyes of the Death Warrior

اما چشمان سلحشور مرگ

Never saw again the sun upon the sky.

هرگز خورشيد را بر فراز آسمان نديد

And the quintessence:

و در اصل:

Everyone recognized war,

همگان جنگ را تاييد كردند

That Black Metal isn't just Entertainment anymore.

بلك متال فقط يك سرگرمي نبود

I can still remember

هنوز هم مي توانم به ياد بياورم

My emotions so confused.

احساسات فوق العاده مغشوشم را

My soul was seeking answers.

روحم به دنبال پاسخ بود

No knife I let unused.

تيغه اي نبود كه بگذارم بي استفاده بماند

So many questions

سوالات بسيار زيادي

I had to satisfy.

مجبور بودم كه خرسند باشم

My soul was under torture,

روحم زير شكنجه بود

But I knew my way was right

اما من مي دانستم كه راه من درست است

I see a cemetery fall asleep under fog

قبرستاني را ديدم كه در زير مه به خواب رفته بود

And I know the old days will never come Again.

و من مي دانم كه روزهاي گذشته هرگز باز نمي گردند

1993, this year of misery was the knife

سالي از بد بختي كه همانند چاقويي

which split the Black Metal scene apart.

چشم انداز بلك متال را از هم جدا ساخت

Since that mighty day Black metal split his Way,

بعد از آن روز بزرگ بلك متال توسط او دو نيم شد

And the unity was never the same again.

و يگانگي هرگز به جود نيامد

Lies, rumors and hate. Moneymaking, sadness And shame

دروغ‌ها ، شايعات و نفرت. منافع، دلسردي و شرمساري.

And all this by, the Day as Burzum Killed Mayhem.

و همه اينها در روزي كه بارزام مايهم را كشت

Remember this day! Remember this way!

اين روز را به خاطر سپار، اين طريق را به خاطر سپار

That you never betray, what here leads you On your way!

تو هرگز تسليم نخواهي شد، كه در اينجا به راهي سوقت دهند

And I never will forget

و من هرگز فراموش نخواهم كرد

The day as this both warriors met.

روزي را كه اين دو سلحشور رودررو شدند

The blood was hot the moon was red

خون جوشان بود و ماه قرمز رنگ،

And Black Metal created his own grave.

و بلك متال براي خود قبري ايجاد كرد

And I dream from days before

و من رويايي ديدم از روز قبل

Black Metal Maniacs, no whore,

مجنونان بلك متال، هيچ فحشايي نبود

In the legions of war

در سپاه نبرد

The demons in our heads the law.

شياطين بر سر ما قانون،

So I summon you once again,

و من تو را بار دگر فرا خواندم

We should never forget the pain

ما هرگز نبايد رنج را از ياد ببريم

From older days in our veins

از روزگاران گذشته در شاهرگ ما

We now cut of that it can flow like rain.

تكه اي از آن هست كه همانند باران گردش كند

Arrghh, this was the legend from

اين افسانه اي بود از

 

2. دلايل استفاده از موسيقي


الف. جاذبه هاي مجازي و حاشيه‌اي موسيقي متاليكا مانند ايجاد فضا براي روابط آزاد دختران پسران

ب. ارزان و قابل دسترسي بودن موسيقي با توجه به ارتقاء‌تجهيزات فني تكثير و توزيع

ج. كاهش سطح حساسيت يا حساسيت زدايي از طريق نفوذ به خانواده‌ها، شركت‌ها، اتومبيل‌هاي شخصي ،رايانه‌هاي شخصي و بالاخره گوشي‌هاي تلفن همراه.

 

3. روند و روال


 روند و روالي كه موسيقي متاليكا در گسترش مقوله شيطان‌پرستي تاكنون طي كرده است بسيار قابل توجه مي‌باشند.

ظهور يك خواننده جديد دقيقا به مثابه يك شيطان جديد همواره جمع تازه‌‌اي از علايق و عواطف اقشار مختلف مردم در كشورهاي جهان را (علي‌الخصوص جوانان) به خود جلب مي‌كند.

 نقش موسيقي متال نقش حساس گسترش دامنه مخاطبين شيطان‌گرايي مي باشد. از سوي ديگر با گذشت زمان خوانندگان متاليكا همه روزه بيشتر تمايلات شيطاني خود را آشكار مي‌نمايند و بدين‌سان مي‌توان آنها را تنها عامل تبليغ شيطان‌گرايي معرفي كرد.


4. مرلين منسون


همانطور كه در بخش قبلي به آنها اشاره شد، استفاده از موسيقي و به تبع آن ظهور خوانندگان جديد به مثابه شياطين نو، ظرفيت‌هاي جديدي را در اختيار شيطان‌پرستان قرار داد.

«برايان هاگ وارنر» نام اصلي فردي است كه امروز به مرلين منسون يا به اختصار(MM) شهرت يافته است.

وي كه اكنون علاوه بر هواداران چندين هزار نفري در اقصي نقاط جهان به عنوان شيطان بزرگ شناخته و مورد پرستش قرار مي‌گيرد. مانند ساير افرادي كه از چهره‌هاي شاخص شيطان‌پرستي به حساب مي‌آيند دوران كودكي توام با سختي‌هاي فراوان مانند فقر و تنگدستي را سپري كرده‌است.

«برايان وارنر» تاكنون توانسته است نقش يك منجي را براي شيطان‌پرستي ايفا كند و اين افراد را از بن‌بست عزلت خارج كرده و مجددا به عرصه فعاليت‌هاي اجتماعي وارد سازد.

مرلين منسون نيز مانند ساير چهره‌هاي شناخته شده شيطانيسم چندين مرحله در طول عمرش يعني طي 38 سال گذشته، براي مدت چند ماه يا چند هفته از نظر‌ها دور شده و پس از طي زمان موردنظر با ارائه يك كنسرت بزرگ و يا در چهره‌اي جديد و البته سخيف‌تر از گذشته ظاهر مي‌شود.

(لازم به ذكر است كه شيطان‌پرستان ادعا مي‌كنند كه در اين مدت به ملاقات شيطان و يا شياطين مي‌روند و دستوراتي را دريافت مي‌كنند.)

گفتني است طبق اطلاعات موجود زماني كه اين افراد «غيب» مي‌شوند، جلساتي را با برخي مقامات بلندپايه امنيتي آمريكا و رژيم صهيونيستي برگزار مي‌نمايند و خواسته‌هايشان را مبني بر حمايت‌هاي مالي، حقوقي و ... بيان و از حمايت ايشان برخوردار مي‌شوند.

 

 

 

لينک هاي مرتبط:

 

آشنايي با شيطان‌پرستي(قسمت اول)

آشنايي با شيطان‌پرستي(قسمت دوم)

آشنايي با شيطان‌پرستي(قسمت سوم)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

منبع : موعود


 


صهيونيسم و شيطانيسم


 


كابالا يا قبالا يا همان تصوف يهودي آئيني است كه به نوع خاصي از رياضت هاي شيطاني يهوديت دلالت دارد.برابر نظريات كارشناسان ملل و نحل اين فرقه تحت تاثير عرفان و تصوف اسلامي در اثر هم‌نشيني مسلمانان آندلس با برخي از يهوديان تشكيل شده است.كابالا بخش رمز‌آلود و بسيار سري دين يهودي طي 500 سال اخير محسوب شده و عمده تحولات جهان توسط كاباليست‌ها دنبال مي‌شود.




در اين فصل به رابطه ميان صهيونيسم و يهوديت و ارتباط آن با شكل‌گيري و دوام شيطانيسم مي‌پردازيم.


لازم به ذكر است كه متون ديني يهود و عمده‌ترين عامل ايجاد اين نحله فاسد فلسفي و فرهنگي (بخوانيد ضدفرهنگي) بوده است.


 

1. متون

از منظر يهودي و نقش آنها در شكل‌گيري شيطان‌پرستي چند نكته ذيل قابل توجه است.


1ـ1 براساس آموزه‌هاي يهودي و عبراني شيطان نه يك موجود بد ، بلكه يك فرشته خادم براي آزمايش انسان‌ها است. (12)


2ـ1 در مكاشفات نيز به عدد 666 عدد مقدس شيطان‌پرستان اشاراتي شده و آن عدد وحش توصيف شده است كه بايد شمرده شود.


3ـ1 خواه‌ ناخواه متون يهودي منبع برداشت براي مسيحيان نيز قلمداد مي‌شوند و نگاه خاصي يهوديت به شيطان‌ تاثيرات فراواني را بر مسيحيت داشته است.

 

 

 2. تصوف يهودي (كابالا)


كابالا يا قبالا يا همان تصوف يهودي آئيني است كه به نوع خاصي از رياضت هاي شيطاني يهوديت دلالت دارد.برابر نظريات كارشناسان ملل و نحل اين فرقه تحت تاثير عرفان و تصوف اسلامي در اثر هم‌نشيني مسلمانان آندلس با برخي از يهوديان تشكيل شده است.كابالا بخش رمز‌آلود و بسيار سري دين يهودي طي 500 سال اخير محسوب شده و عمده تحولات جهان توسط كاباليست‌ها دنبال مي‌شود.


كريستف كلمب و همكارانش همگي كاباليست بودند و از فنون جادوگري كابالايي و منجمان آن در راه پيدا كردن قاره آمريكا بهره‌برداري نمودند. كابالا عميقا بر برخي باورهاي خرافي همچون جادوگري استوار است و رسماً براي آن تقدس قائل است و اين عمده‌ترين نقطه اشتراك شيطان‌پرستي در گذشته و حال با شيطان‌پرستي است.


هم‌اكنون اصطلاح كابالا وصف‌كننده تمرين آئين و دانش محرمانه يهود است. مهم‌ترين منابع و كتب كاباليستي كه به عنوان ستون فقرات و پايه اصلي آئين كابالا درآمدند ، شامل مجموعه كتب عبري «بهير» (به معناي كتاب روشنايي) و «هيچالوت» (به معناي كاخ‌ها) مي‌شوند كه به قرن اول ميلادي بازمي‌گردند. نهايتاً در قرن سيزدهم ميلادي كتاب «زوهار» نوشت شد كه تفكر و شكل كنوني «آئين كابالا» را تشكيل داد.


دكتر «عبدا... شهبازي» نويسنده مجموعه كتاب‌هاي زرسالاران يهودي و پارسي و متخصص تاريخ، در پايگاه خود درباره فرقه كابالا مقاله جامعي دارد و ديدگاه‌هاي وي با آنچه در دانشنامه ويكي پديا آمده‌است، متفاوت است.


شهبازي در قسمت نخست مقاله خود درباره تعريف كابالا مي‌نويسد:

«كابالا نامي است كه بر تصوف يهودي اطلاق مي‌شود و تلفظ اروپايي «كباله» عبري است به معني «قديمي» و «كهن».

 

اين واژه به شكل «قباله» براي ما آشناست. پيروان آئين كابالا يا كاباليست‌ها اين مكتب را «دانش سري و پنهان» خاخام‌هاي يهودي مي‌خوانند و براي آن پيشينه‌اي كهن قائل‌اند. براي نمونه ، مادام بلاواتسكي رهبر فرقه تئوسوفي ، مدعي است كه كابالا (قباله) در اصل كتابي است رمزگونه كه از سوي خداوند به پيامبران، آدم و نوح و ابراهيم و موسي نازل شد و حاوي دانش پنهان قوم بني‌اسرائيل بود. به ادعاي بلاواتسكي، نه تنها پيامبران بلكه تمامي شخصيت‌هاي مهم فرهنگي و سياسي و حتي نظامي تاريخ چون افلاطون و ارسطو و اسكندر و غير، دانش خود را از اين كتاب گرفته‌اند. مادام بلاواتسكي برخي از متفكرين غربي، چون اسپينوزا و بيكن و نيوتون را از پيروان آئين كابالا مي‌داند.


شهبازي در رد اين ادعا مي‌گويد :

«اين ادعا نه تنها پذيرفتني kنيست بلكه براي تصوف يهودي، به عنوان «يك مكتب مستقل فكري  پيشينه جدي نمي‌تواند يافت.»

شهبازي ديرينه مكتب كابالا را به اوايل سده سيزدهم ميلادي محدود كرده و ماقبل آن را گرته‌برداري يهوديان از مكتب فيلو اسكندراني در فرهنگ هلني و فلسفه يوناني و كپي‌برداري از آموزه‌هاي عرفاني مكتب اسلام مي‌داند.


وي در قسمت دوم مقاله خود مي‌نويسد:

«سرآغاز طريقت كابالا به اوايل سده سيزدهم ميلادي و به اسحاق كور (1160 ـ 1235 م) مي‌رسد . او در بندر ناربون (جنوب فرانسه) مي‌زيست و برخي نظرات عرفاني بيان مي‌داشت.»

وي در جايي از قسمت اول مقاله خود درباره گذشته تصوف يهود، پيش از ظهور كابالا، مي‌نويسد:

«مشاركت يهوديان در نحله‌هاي فكري رازآميز و عرفاني به فيلواسكندراني در اوايل سده اول ميلادي مي‌رسد.»


سپس مي‌افزايد :

«در دوران اسلامي نيز چنين است. نحله‌هاي فكري گسترده عرفاني رازآميز كه در فضاي فرهنگ اسلامي پديد شد بر يهوديان نيز تاثير گذارد و برخي متفكرين يهودي آشنا با مباحث عرفاني پديد شدند كه مهم‌ترين آنان ابويوسف يعقوب اسحاق القرقساني (سده چهارم هجري / دهم ميلادي) است.»


شهبازي درباره نمونه تاثيرات فرهنگ اسلامي بر تصوف يهود مي‌نويسد:

«بسياري از مفاهيم آن [كابالا] شكل عبري مفاهيم رايج رد فلسفه و عرفان اسلامي است. در واقع انديشه‌پردازان مكتب كابالا، به دليل زندگي در فضاي فرهنگ اسلامي و آشنايي با زبان عربي، به اقتباس از متون مفصل عرفان اسلامي دست زدند و با تاويل‌هاي خود به آن روح و صبغه يهودي دادند.

اين كاري است كه يهوديان در شاخه‌هاي متنوع علوم و دانش انجام دادند. براي نمونه بايد به مفاهيم «هوخمه» (حكمت)، «كدش» (قدس)، « نفش» (نفس) ، « نفش مدبرت» (نفس مدبره)، « نفش سيخلت» (نفس عاقله) ،« نفش حي» (نفس حيات‌بخش)، « روح» و ... در كابالا اشاره كرد .

مكتب كابالا نيز به دو بخش «حكمت نظري»‌ و «حكمت علمي» تقسيم مي‌شود. در تصوف كابالا بحث‌هاي مفصلي درباره خداوند و خلقت وجود دارد كه مشابه عرفان اسلامي است به ويژه در تاريك فراوان آن بر مفهوم « نور» و مراحل تجلي آن.»


اين استاد تاريخ در انتهاي بحث خود مي‌افزايد :

« آنچه از زاويه تحليل سياسي حائزاهميت است ، «شيطان‌شناسي» و «پيام مسيحايي» اين مكتب است و دقيقاً اين مفاهيم است كه كابالا را به عنوان يك ايدئولوژي سياسي معنادار مي‌كند.»


 مناسك جنسي در فرقه كابالا


مسئله ديگري كه در فرقه كابالا حائز اهميت است مناسك جنسي اين فرقه است كه از نيمه سده هجدهم و براساس آموزه‌هاي فري به نام يعقوب بن يهودا ليب، كه با نام ياكوب فرانك (1719 ـ 1726) شهرت دارد ، ظهور كرد.

ياكوب فرانك شاخه «فرانكسيت» فرقه كابالا را بر بنياد ميراث شاخه‌هاي متعلق به «شابتاي زوي» و «ناتان غزه‌اي» بنا نهاد. وي كه به يك خانواده ثروتمند تاجر و پيمانكار يهودي ساكن اوكراين تعلق داشت و همسرش نيز از يك خانواده ثروتمند تاجر بود، در جوانب به طريقت كابالا جذب شد، كتاب «ظُهَر» (Zohare) (كتابي كه موسي‌بن شم تاولئوني در سال‌هاي 1280 ـ 1286 ميلادي نوشت و با تدوين اين كتاب، تصوف راز‌اميز كابالا به صورت يك نظام فكري و عملي سازمان‌سافته و منسجم درآمد و شكل نهايي يافت) را خواند و به عضويت شاخه شابتاي‌زوي درآمد. در دسامبر 1755 فرانك از سوي سران فرقه دونمه براي تصدي رياست اين فرقه در لهستان به همراه دو خاخام راهي زادگاه خود شد. فرانك در راس فرقه شابتاي در پودوليا قرار گرفت ولي كمي بعد، در ژانويه 1756 كارش به رسوايي كشيد.


زماني كه فرانك و پيروانش در يك خانه در بسته مشغول اجراي مناسك جنسي مرسوم در فرقه شابتاي بودند، به علت باز شدن تصادفي پنجره‌ها، مردم مطلع شدند و ... .

يكي از مواردي كه توانسته از كابالا به شيطان‌پرستي راه يابد نماد «‌پنتاگرام» يا ستاره پنج پر است كه در بخش بعدي  بدان اشاره خواهد شد. اين نماد به مثابه ابزاري براي جادوگران كاباليست مورد استفاده قرار مي‌گرفته.

همچنين شنيدني است كه بخش عمده‌اي از بازيگران و خوانندگان فحشا محور جهان همچون «مدونا» كاباليست مي‌باشند. «مدونا» سال 2005 رسما عضويتش را در گروه هاي كابالا اعلام كرد و نام يهودي «‌استر» را بر خود نهاد.

نقطه ديگر اشتراك كابالا با شيطان‌پرستي ديدگاه جنسي اين دو است كه در هر دو نحله فاسد لذت جنسي در اولويت قرار دارد.

بنيان‌گذاران كابالا همان افرادي هستند كه سپس نهضتي (!) را با عنوان «پرستش زنان» تشكيل دادند كه مي‌توان به صراحت آن را يك جريان شهوت‌محور خطاب كرد.

اين گروه جرياني را در ادامه بنا نهاد تا رابطه جنسي نه به مثابه يك عمل براي تداوم نسل بلكه در راستاي هدف انسان در زندگي به آن نگاه شود.

برخي از كارشناسان بر اين باورند كه كاباليست‌ها ذائقه جنسي مردان و زنان را در سراسر عالم مورد دست‌خوش تغيير و تحول به سمت توحش قرار داده‌اند، مانند تغيير جنسيت«مايكل جكسون» و ... .

 اگرچه ذكر ساير توضيحات مناسب اين نوشتار ارزيابي نمي‌شود لكن يادآوري اين نكته ضروري است كه يهوديان و صهيونيست‌ها به شدت از سخن راندن در باب كابالا پرهيز دارند و امروز تنها يك كتاب فارسي در اين خصوص قابل دسترسي بوده و در صفحات مقالات اينترنتي نيز تا دو سال قبل به جز « ‌كابالا شدن مدونا» خبري در دسترس عموم قرار نداشت.


پی نوشت:

(12) اين مساله به وضوح در كتب عمده قديم قابل مشاهده است.

 

 

 

لينک هاي مرتبط:

 

آشنايي با شيطان‌پرستي(قسمت اول)

 

آشنايي با شيطان‌پرستي(قسمت دوم(

منبع





+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

منبع : موعود


 


 


 


يكي از مواردي كه اغلب، كارشناسان فرق و مذاهب در خصوصي تحليل شيطان‌گرايي از آن بهره‌برداري مي‌نمايند، ديدگاه اديان نسبت به مساله «شيطان» و معرفت خاصي ديني نسبت به اين شر مطلق است.


2.بسترهاي شيطان‌پرستي در غرب


1. فلسفه يوناني

يكي از مواردي كه اغلب، كارشناسان فرق و مذاهب در خصوصي تحليل شيطان‌گرايي از آن بهره‌برداري مي‌نمايند، ديدگاه اديان نسبت به مساله «شيطان» و معرفت خاصي ديني نسبت به اين شر مطلق است.

در همين رابطه نيز ادعاي لاوي در استناد به ذهنيات موهن خود مبني بر تغيير واژه يوناني (Devil) يا شيطان به devil و انتساب آن به زبان سانسكريت كه آن‌گاه معناي الهه مي‌يابد قابل توجه است. در واقع نظريه‌پردازان طريقت گمراهي مذكور دست به مغالطه‌اي مي‌زنند و سپس در بستر آن به تبيين نظرياتشان مي‌پردازند .

بخش دوم ارتباط شيطانيسم يا فلسفه يوناني نيز در نگاه به اسطوره‌‌ها ، ‌افسانه‌ها و خدايان يونان باستان است. همانطور كه در بخش قبلي نيز اشاره شد از يكسو ميل به پرستش كه امر فطري و طبيعي است و از سوي ديگر بناي فكري گروه قابل توجهي از ايشان منجر به آن مي‌شود تا از «‌درد بي‌خدايي به خدايان دروغين» پناه ببرند .


2. پروتستانيزم

كليساي كاتوليك و نهاد مستهلك آن طي 10 قرن فجايع اخلاقي ، ‌عقيدتي ، سياسي ، ‌اجتماعي و اقتصادي را عليه غرب به راه انداخت . پس از اقدام مارتين لورتر و كالوين در اعلام«خريداري شدن جهنم» (8) جامعه مسيحيان به صورت افسار گسيخته و با جهتي كاملا غير‌‌ديني رويكردهايي را نسبت به مولفه‌هاي فوق اتخاذ كردند.


بايد توجه داشت كه عده‌اي از شيطان‌گرايان نيز قصد دارند كه با ارجاع مستقيم تاريخ تشكيل‌شان به سال 1565 در حقيقت دست به نوعي تاريخ‌سازي بزنند كه فاقد عنصر استناد است.


اما ضروري است يادآور شويم كه ريشه‌اي اوليه اين حركت انحرافي به دوران رنسانس يا همان تاريخ ادعايي مي‌رسد اما در آن دوره گزارش تاريخي مستندي از شيطان‌گرايي وجود ندارد، بلكه برخي افراد با ادعايي از دل سپردن به شيطان ‌سعي در راه‌اندازي يك حركت انتقادي عليه كليسا را داشتند و بس.


 اما اصول شيطان‌پرستي پروتستاني كه به دروغ به آنتوان لاوي منصوب مي‌شود شامل موارد ذيل است :


1. شيطان مي‌گويد دست و دلبازي كردن به جاي خساست.

2. شيطان مي‌گويد زندگي دنيوي به جاي نقشه خيالي و موهومي روحاني.

3. شيطان مي‌گويد دانش معصوم به جاي فريب دادن رياكارانه خود.

4. شيطان مي‌گويد محبت كردن به كساني كه لياقت آن را دارند به جاي عشق ورزيدن به نمك‌نشناسان.

 5. شيطان مي‌گويد انتقام و خون‌خواهي كردن به جاي برگرداندن صورت [ اشاره به تعاليم مسيحيت كه مي‌گويد هرگاه برادري به تو سيلي زد ،‌آن طرف صورتت را جلو بياور تا ضربه‌اي به طرف ديگر بزند].

6. شيطان مي‌گويد مسئوليت‌پذيري در مقابل مسئوليت‌‌پذيران به جاي نگران بودن خون آشام‌هاي غير مادي.

7. شيطان مي‌گويد انسان مانند ديگر حيوانات است ، گاهي بهتر ولي عذاب بدتر از آنهايي كه روي چهار پا راه مي‌روند ، ‌به دليل آنكه انسان داراي خداي روحاني و پيشرفت‌هاي روشنفكرانه ، او را پست‌ترين حيوانات ساخته است.

8. شيطان تمام آن چيزهايي كه گناه شناخته مي‌شوند ارائه مي‌دهد چون كه تمام آنها به يك لذت و خوشنودي فيزيكي ، رواني يا احساسي منجر مي‌شوند.

9. شيطان بهترين دوست كليساست چرا كه در ميان تمام اين سال‌ها وجود شيطان دليل ماندگاري كليساها است.

 قوانين فوق و 11 بندي كه در ادامه مي‌آيد تنها متني است كه در سال 1490 و در كتاب« ‌پتك جادوگران » ‌در باب شيطان‌پرستي نوشته شده و صرفا ترجمه‌اش آن هم به دروغ به شيطان‌پرستي لاوييان و يا معاصر نسبت داده مي‌شود كه نگاه به 11 اصل بعدي علي‌رغم آنكه آشكارا نكات انحرافي نيز دارد ،‌ نشان مي‌دهد كه اين نوع شيطان‌پرستي يك حركت انتقادي صرف بوده و نمي‌توان ميان آن و جريان معاصر رابطه‌اي برقرار كرد :


1. هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن.

2. هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوي ديگران ميخواهند آن را بشنوند بازگو نکن.

3. وقتي مهمان کسي هستي ، به او احترام بگذار و در غير اين صورت هرگز آنجا نرو.

4. اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بيرحمي رفتار کن.

5. هرگز قبل از آنکه علامتي از طرف مقابلت نديده‌اي به او پيشنهاد نزديکي جنسي نده.

6. هرگز چيزي را که متعلق به تو نيست برندار، مگر آنکه داشتن آن براي کس ديگري سخت است و از تو ميخواهد آن را بگيري.

7. اگر از جادو به طور موفقيت آميزي براي کسب خواسته‌هايت استفاده کرده‌اي به قدرت آن اعتراف کن. اگر پس از بدست آوردن خواسته‌هايت قدرت جادو را نفي کني، تمام آنچه بدست آوردي را از دست خواهي داد.

8. هرگز از چيزي که نمي‌خواهي در معرض آن باشي شکايت نکن.

9. کودکان را آزار نده.

10. حيوانات -غير انسان- را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفته‌اي يا براي شکارشان مي روي.

11. وقتي در سرزميني آزاد قدم بر ميداري، کسي را آزار نده، اگر کسي تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن.


 لازم به ذكر است دليل پرداختن جدي‌‌تر به اين بخش استناداتي است كه شيطان‌پرستان براي دوره‌هاي تاريخي از آنها بهره مي‌برند .

 
3. معرفت‌شناسي يهودي از شيطان


اگرچه در بخش بعدي به تفضيل در باب رابطه « صهيونيسم و شيطانيسم » سخن به ميان خواهيم آورد ، لكن ضروري است صرفا اشاره شود حركت اعتراضي رنسانس و جنبش‌‌ها و گرايش‌هاي بعدي آن عميقا تحت تاثير آموزه‌هاي يهوديان بوده است .

 همچنين نفوذ آثار يهوديان ،‌بر روي برخي از رهبران رنسانس در گذشته و نظريه‌پردازان فعلي قابل ملاحظه مي‌باشد . (9)


4. افول معنويت


آنگاه كه چراغ عالم افروز معنويت رو به افول نمايد، بديهي است كه انواع و اقسام منحرف‌ترين سراب‌هايي رخ نموده و انسان معاصر را به دام بلا مي كشاند .

در اين محور بايد تاكيد شود كه تعويض جاي معنويت و نقش خداوند با آموزه‌هاي مستعمل و فرسوده امروزي يكي از علل اصلي شكل‌گيري اين گروه‌ها بوده‌است.

بايد اشاره كرد كه موسسان شيطان‌گرايي علي‌الخصوص لاوي به صورت جدي تحت تاثير فلاسفه پوچ‌گرا و بدون معنويتي همچون « نيچه » بوده‌اند .


5. رمانس‌گرايي (10)


رمانس‌‌گرايي در جهان غرب عمدتا با اسطوره‌گرايي در جهان اسلام و يا آئين‌ شرق ارتباط كپي‌گرايانه دارند.

بدين معنا كه غربيان به دليل احساس نياز به وجود قهرمان شخصيت‌‌هاي تخيلي و دروغين با قدرت‌هاي نيك و بد آفريدند تا خلاء ناشي از عدم حضور اسطوره‌ها را در فرهنگ جبران نمايند. (11)

از اين منظر ميل به قهرمان يك رمانس شدن هميشه در روح و روان و انديشه انسان غربي وجود دارد آنقدر كه حاضر است براي آن حتي به «شيطان» هم بدل شود .


پی نوشت:

7) Gothic Satanism

8)منظور اقدام مارتين لوتر در خريداري جهنم با سند كتبي است .

9) به طور مثال مارتين لوتر يهوديان را فرزندان خداوند و سايرين را مهمان و بيگانه مي‌دانست .

10) romancism

11)كتاب زبان و ادبيات فارسي تاليف دكتر احمد ذاكره و دكتر فاطمه حيدري ـ صفحه 285 

 

 

لينک هاي مرتبط:

آشنايي با شيطان‌پرستي(قسمت اول)




+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


سال 1960 را مي‌توان به صورت جدي آغاز دور جديد حيات و فعاليت شيطان‌پرستان در آمريكا دانست (1) ، ‌صرف‌نظر از انواع شيطان‌پرستي كه طي ساليان متمادي باستاني همچون يونان ، عراق ، ‌ايران و ... وجود داشته است . هدف اين پژوهش بررسي و مطالعه جريان خاص شيطان‌پرستي مسيحي است كه در سال 1960 ميلادي رسماً در كشور آمريكا فعاليت خود را به عنوان يك فرقه و مكتب آغاز كرده‌است.


1. تعريف كلي

سال‌هاي پس از رنسانس را مي‌توان به سال‌هاي افسار گسيختگي جهان غرب در تمامي ابعاد فردي و اجتماعي و جنبه‌هاي متعدد منتهي به روابط انساني توصيف كرد .

پس از برداشته شدن يوق تعاليم متعصب كليساي كاتوليك از گردن انسان غربي ، چند كنش عمده فكري و فلسفي شكل گرفت كه شرح آن در حوصله اين مقال نمي‌گنجد ،‌ لكن آنچه قابل توجه است ، رويكر‌د‌هاي متفاوت به مساله انسان و رابطه او با خدا است كه زمينه‌هاي شكل‌گيري بسياري از جريان‌هاي فلسفي را فراهم آورد.

 

نكته‌اي كه نبايد از ذهن دور بماند ،‌تاثيرات گسترده مكاتب يوناني و شرقي بر انديشه متفكران غربي است .

در هر حال با در نظر گرفتن موارد فوق‌الذكر دامنه انتقاد‌گرايي به مباحث اصلي توحيدي يعني جايگاه خدا ، انسان و شيطان نيز رسيد .

قرن‌ها بعد يعني در سال‌هاي آغازين قرن بيستم برخي از عناصر فاسد‌‌الاخلاق با اتكا به گرايشات و نظريات توراتي و پروتستاني به صورت مخفيانه جريان «شيطان‌پرستي» را با ويژگي‌هايي همچون گناه‌گرايي، ‌قتل، ‌تجاوزات جنسي، هدم اصول اخلاقي، بي‌توجهي به مسائل توحيدي و ... پايه‌گذاري كردند .

اگرچه فطرت خداجوي انساني عاملي بازدارنده در تمايل يافتن تعداد وسيعي از افراد جامعه انساني به اين جريان شده ، لكن استفاده از موسيقي‌هاي جذاب و متنوع ، انجام اعمال خارق‌العاده و دور از ذهن ،‌ تهي‌شدن انساني غربي و عصر جديد از معنويت و اتصال به منبع فيض موجبات گرايش افراد اندكي را به اين گروه‌ها فراهم آورد .

نكته حائز اهميت آن است كه علي‌رغم عدم استقبال عمومي از عضويت در گروه‌هاي شيطان‌پرستي ، آموزه‌ها و تعاليم گمراه‌كننده‌اي توسط ايشان و به وسيله ابزارهايي كه در اختيار ايشان توسط قدرت‌هاي بزرگ سياسي قرار گرفته ، ‌منتشر شده و مي‌شود و اين گروه‌ها در سراسر جهان همواره به عنوان كانون هاي فحشا و فساد شناخته مي‌شوند .

 سال 1960 را مي‌توان به صورت جدي آغاز دور جديد حيات و فعاليت شيطان‌پرستان در آمريكا دانست (1) ، ‌صرف‌نظر از انواع شيطان‌پرستي كه طي ساليان متمادي باستاني همچون يونان ، عراق ، ‌ايران و ... وجود داشته است . هدف اين پژوهش بررسي و مطالعه جريان خاص شيطان‌پرستي مسيحي است كه در سال 1960 ميلادي رسماً در كشور آمريكا فعاليت خود را به عنوان يك فرقه و مكتب آغاز كرده‌است.


نكته ضروري نقش قابل توجه يك مامور شناخته شده سازمان مركزي جاسوسي آمريكا در شكل‌گيري جريان مذكور مي‌باشد كه طي پژوهش به آن اشاره خواهد شد .


2. شيطان‌پرستي ديني (2)

اگرچه ضروري است كه متذكر شويم اينكه اساساً آيا مي‌توان شيطان‌پرستي را ديني خواند ، محل سوال‌هاي جدي است ، لكن با توجه به اينكه در اغلب كشورها چنين دسته‌بندي ارائه شده است از عنوان « شيطان‌پرستي ديني » عيناً استفاده مي‌شود .


 مبناي بنيادين اين نوع از گرايش به شيطانيسم ، پرستش يك نيروي ماوراء الطبيعه اساطيري و يا چند خدايي مي‌باشد . عمده پيروان آن به « خدايان » رم باستان ، ‌الهه‌هاي شرقي و ... گرايش دارند . (3)

 

اما ركن اصلي اين نوع نيز مانند ساير انواع تاكيد بر پرورش استعدادهاي شخصي انسان و در حقيقت خودپرستي است .


3. شيطان‌پرستي فلسفي

اين نوع گرايش عبارت است از اينكه محور و مركز عالم انسان است‌» اين شاخه از شيطان‌پرستي به پايه‌گذاري اين فرقه به نام « آنتوان لاوي  »(4) نسبت داده مي‌شود .

 اين نوع شيطان‌گرايي نيز مانند دو نوع ديگر يعني ديني و گوتيك از مبناي اعتقادي يهوديت نشات گرفته است .

 

آشنايي گذرا با « آنتوان لاوي »

 نام كامل وي « آنتوان شزاندر لاوي » (Anton Szandor Lavey) مي‌باشد . وي در يازدهم آوريل سال 1930 ميلادي در شيكاگو آمريكا متولد و به همراه خانواده‌اش به سانفرانسيكو عزيمت نموده و تا زمان مرگش در آنجا ساكن مي‌شود . آنتوان شزاندر لاوي

وي شخصيتي ناهنجار و ناسازگار بوده كه در سن 17 سالگي ضمن فرار از تحصيل و حضور در خانه به عنوان خدمه و دلقك به يك سيرك مي‌پيوندد .

 

لاوي در سال 1950 ميلادي در دايره جنايي پليس آمريكا به عنوان عكاس جنايي مشغول به كار مي‌شود (5) كه تاثيرات عمده‌اي را نيز مي‌پذيرد .

آنتوان در سال 1952 با « كارول لنسيگ » ازدواج مي‌كند اما بنابر دلايلي اعم از عدم  التزام به اصول اوليه اخلاقي و پايبندي به روابط خانوادگي و شيفتگي به زن ديگري به نام « داين هگارتي » از همسر اولش جدا شده و از سال 1960 به بعد روابط نامشروعي را با وي آغاز مي‌كند . لاوي يك فرزند نامشروع از هگارتي كه هرگز با وي ازدواج نكرد را به دست مي‌آورد .

 

 وي همچنين علاقه وافري به نوازندگي پيانو داشته و طبق اطلاعات موجود در همين سال‌ها روابط جدي و پردامنه را با برخي عناصر سازمان (CIA) همچون « مايكل آكينو » (6) برقرار مي‌كند .


اين فرد مرتبط با سازمان جاسوسي آمريكا در تاريخ 30 آوريل 1966 در حال كه براي جمعي از اعضاي حلقه‌هاي سري « دايره اسرار‌آميز » با سري تراشيده سخن مي‌گفت ، مدعي بنيان‌گذاري « ‌كليساي شيطان » شد .

نامبرده كتابي را تحت عنوان « انجيل شيطان » و كتاب ديگري نيز با نام « آئين ‌پرستش شيطاني » به چاپ رساند . روز مرگ لاوي با نام « هالووين » در آمريكا شناخته مي‌شود .

 

4. شيطان‌پرستي گوتيك (7)

 اين نوع شيطان‌گرايي نيز مانند دو نوعي كه در گذشته اشاره شده نوعي از شر‌پرستي با اشاره به تاريكي و از كثيف‌ترين فرقه انحرافي به حساب مي‌آيد . در موسيقي متاليكا نيز سبكي به نام گوتيك وجود دارد .

 كثيف‌ترين اعمال مانند خوردن نوزادان ، ‌تجاوزات جنسي و ... به اين گروه نسبت داده مي‌شود. (گرچه گفتني است براي تمام گروه‌هاي شيطاني اين اعمال از واجبات  به حساب مي‌آيد.) ميل و درخواست به‌ « برگشت تاريكي » در اين شاخه بارز است . همانند اعضاي گروه « آكنكار » كه با لباس‌هاي تيره به غارها و تاريكي‌ها براي فرياد كشيدن پناه مي‌برد.


پي‌نوشت‌ها :

(1) نگاه كنيد به سوابق تشكيل گروه‌هاي ديگري همچون رپ ، متاليكا و ... كه همگي در يك برهه زماني شكل گرفته است .

(2) Religious Satanism

(3) نگاه كنيد به مقاله « نقدي بر انواع گروه‌هاي شيطان‌پرستي » ترجمه « كيوان معمر » .

(4) http://fa.wikwpedia.org

(5) همان

(6) مایکل آکینو«Michael Aquino» متولد 28 اکتبر 1986 بنیانگذار معبد ست است . همچنین او در ارتش و سازمان سیا «CIA» مشغول فعالیت بوده است . وی به خاطر اختلافاتش باآنتوان لاوی ، معبد ست را در 1975 در سانفرانسیسکو تاسیس کرد. معبد سِت (Temple of Set) یکی از مخوف ترین، مشهورترین و مخفی ترین سازمان‌های شیطان پرستی است. معبد سِت اولین جامعه مخفی است که ادعای رهبری جهانی «طریقت دست چپی ها » در جهان را دارد. تعالیم آن شامل فلسفه شیطان و تمرینات سحر است.سِت (Set) نام یکی از خدایان مصراست.آکینو  و گروهی دیگر ار کشیشان کلیسای شیطان به خاطر اختلافات فلسفی و مدیریتی  از آن جدا شده و سازمان معبد ست را تشکیل دادند.در همان سال، معبد سِت به عنوان یک کلیسای بی فایده در  کالیفرنیا به ثبت رسید.بارز ترین تفاوت میان  کلیسای شیطان (Church of Satan) و معبد ست مربوط به مفهوم  شیطان است.معتقدین به کلیسای شیطان (C.o.S)، که سِیتنیست (سیطنیست Saitanist) نامیده می‌شوند  اعتقاد دارند که  شیطان موجودی نمادین است، و وجود خارجی ندارد. آنها از شیطان برای نشان دادن توجهات خود و به استهزاء گرفتن مسیحیت بهره می‌گیرند.در حالی که پیروان معبد سِت که سِتیانس (Setians) نامیده می شوند معتقدند که شیطان واقعی وجود دارد که به آن «پادشاه تاریکی » (The Prince of Darkness) می‌گویند.آنها او را «سِت، پادشاه حقیقی تاریکی» ("Set" the TRUE Prince of Darkness) می‌نامند. سِیتِن (Satan) نامی است مأخوز از انجیل به عنوان پادشاه تاریکی؛ ولی سِت (Set) نام خداوند مرگ و عالم اموات در  باستان است.

(7) Gothic Satanism

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نقد مسیحیت قسمت دوم چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط محمود قوچانی   

دراینکه حضرت موسی و عیسی علیهما السلام دارای کتاب بودند شکی نیست و هیچ اختلافی در میان ادیان وجود ندارد .
در آیات قرآن از یهودیت و مسیحیت تعبیر به اهل الکتاب شده واز خود این کتب تعبیر به نور و هدایت شده است.

انزل الکتاب الذی جاء به موسی نورا و هدی / انعام 91 .

اختلاف در آنجاست که آیا این کتب موجوده که به اسم تورات و انجیل در دست ماست آیا این کتب همان تورات و انجیل واقعی هستند یا خیر ؟

تصریح آیات قرآن آنستکه این کتب تحریف شدند و دیگر قابل اعتناء نیستند . در آیه 91 سوره مبارکه انعام خطاب به اهل کتاب میفرماید : تجعلونه قراطیس تبدونها و تخفون کثیرا یعنی شما اهل کتاب ، کتاب واقعی پیغمبرتان را در چند ورق از کاغذ خلاصه کردید و بسیاری از مطالب آن را پنهان کردید . این بود بیان قران و عقیده مسلمانان .

اما اهل کتاب یعنی یهودیت و مسیحیت این مطلب را رد کرده و قائل به آن هستند که کتب فعلی همان کتب حقیقی هستند که بر پیغمبرانشان نازل شده است .

چون بحث ما پیرامون مسیحیت است برآن شدیم تا از اناجیل موجوده سخن بمیان آوریم و صحت این اناجیل را در 2 بخش کلی و جزئی مورد بررسی قرار دهیم .

 

قسمت اول : تحقیق کلی فحول علمای مسیحیت در مورد اناجیل موجوده :

 

اولا : کشیشهای مسیحیت از قبیل ( جیروم ) و ( ارحن ) مفسرین معروف مسیحی گفته اند : انجیل در زمان عیسی نبوده بلکه سالها بعد از مسیح به طریق الهام بر حواریین تصنیف شده . و کنت تولستوی روسی در مقدمه کتاب خود با نام انجیل تولستوی میگوید : این اناجیل هرگز به طریق وحی روح القدس بر نویسندگان آنها نازل نشده است چنانچه کشیشها در میان مردم نشر داده اند .

 

ثانیا : هورن مفسر مسیحی در کتاب تفسیر خودش در باب 2 از قسم 2 از مجلد چهارم چاپ سال 1822 میلادی میگوید : زمان نوشته شدن اناجیل مشخص نیست و کلماتی که از قدمای مورخین مسیحیت نقل شده همه ابتر و مقطوع السند است .

 

ثالثا : تولستوی در مقدمه کتاب تفسیر خود میگوید : اناجیل موجوده در زمان ما اتصالی به عیسی ندارد .

 

نتیجه قسمت اول : از کلمات علمای مسیحیت فهمیده میشود که خود آنها معتقدند که هیچ کدام از اناجیل موجوده در دوران عیسی نبوده است و همه آنها ساخته دست دیگران بوده و فقط ارزش تاریخی دارد . با همه این اوصاف ما در بخش دوم به یکا یک اناجیل معتبره در نزد مسیحیان اشاره کرده و نقد میکنیم .

 

قسمت دوم : بررسی اناجیل موجوده به صورت جزئی

 

انجیل متی

 

مسیحیان معتقدند که متی یکی از یاران عیسی علیه السلام بود و انجیلی را که او جمع آوری کرده معروف به انجیل متی است

 

نقد 1 : مسیحیان تا به الان دلیل قاطعی ارائه نکردند که انجیل متی همان انجیلی است که بر عیسی نازل شده است زیرا میگویند انجیل متی به زبان عبری بوده و بعد ترجمه شده است و باز خودشان میگویند : نسخه عبرانی در دست نیست و حتی نام مترجم انجیل متی عبرانی را نمیدانند و لذا برای اینکه سندی برای او درست کنند میگویند : نسخه اصلی به زبان یونانی بوده است !!! . این توجیه مسیحیت در حالیستکه علمای بزرگ مسیحیت بمانند « هورن » « یوسی » « بیس جیرم » « پی پیس » « ارنینوس » « پی فلس » همگی عقیده دارند که انجیل متی عبرانی بوده است .

 

{ لازم بذکر است که هورن نام 24 نفر از علمای مسیحیت را میبرد که در این مورد با او هم عقیده اند }

 

نقد 2 : بطلان انجیل متی از خود آیات این انجیل : در باب 9 آیه 9 ص 13 چنین آمده : چون عیسی از آنجا میگذشت مردی را مسمی به متی به باج گاه دید و به او گفت : مرا متابعت کن . متی نیز به دنبال او روانه شد . در آیه دوازده همین باب میگوید : فریسیان به حواریون گفت : چرا استاد شما ( یعنی حضرت عیسی ) با آن مرد گناهکار و گمرگچی ( یعنی متی ) غذا میخورد ؟؟؟

 

نقد 3 : تولستوی در جلد چهارم تفسیر خود میگوید : احتمالات در مورد انجیل متی : تالیف سالهای 38 _ 43_ 48_ 61_ 62_ 63 _64 بعد از میلاد است . بنا بر این ، این کتاب نمیتواند خطابات الهی با عیسی علیه السلام باشد بلکه بعد از او بدست کس دیگری تالیف شده است .

 

خلاصه : تا به حال مسیحیت نتوانسته اند ثابت کنند که انجیل متی همان انجیل نازل شده بر عیسی است بلکه تاریخ تصنیف آن نشان از آن دارد که این انجیل بعد از عیسی نوشته شده است و خود این انجیل هم نشان از آن دارد که انجیل متی نوشته فردی گنهکار بوده که نمیتوان به گفته او اطمینان حاصل کرد !!!

 

انجیل لوقا

 

در مورد شخص لوقا که جمع کننده انجیل لوقا است ، اختلاف شدیدی در میان مسیحیان وجود دارد . فقط تنها اتفاقی که در مورد او کرده اند اینستکه او حتی از حواریون یا شاگرد حواریون هم نبوده است . گفته اند او از شاگردان پولس بوده است .

 

نقد 1 : تاریخ تصنیف این انجیل را بین سالهای 53 و 64 بعد از میلاد ذکر کرده اند . بنا بر این یقینا این انجیل ، انجیل نازل شده بر عیسی علیه السلام نخواهد بود چرا که بعد از رفتن مسیح از میان مردم ، نوشته شده است .

 

نقد 2 : بر فرض که لوقا از یکی از حواریون و یا شاگرد حواریون باشد میگوئییم : در خود اناجیل موجوده شاگردان حضرت عیسی علیه السلام گناهکار و سست ایمان معرفی شده اند و طبیعی است که افرادی که در حفظ ایمان ناتوان باشند نمیتوانند حافظ وحی الهی باشند .

 

از باب مثال : انجیل متی باب 16 ایه 8 میگوید : عیسی علیه السلام به یاران خود گفت : ای سست ایمانان چرا در خود تفکر نمیکنید .

 

نقد 3 : درانجیل لوقا مطالبی وجود دارد که نه با عقل جور در میاید و نه تاریخ آن را تائیید میکند . از باب مثال به نمونه ذیل توجه کنید

در انجیل لوقا باب 20 ایه 41 میگوید : داوود در کتاب زبور گفته است : خداوند ( یعنی عیسی ) به من گفت ......

با این بیان انجیل لوقا در صدد آنست که بگوید داوود هم ، خدا بودن عیسی را تائیید کرده در حالیکه از نظر تاریخ جناب داوود علیه السلام سالها قبل از حضرت عیسی علیه السلام در دنیا بوده است.


خلاصه : یقینا انجیل لوقا همان انجیل واقعی نیست و شاهد بر این مطلب ، هم زمان تالیف آن است و هم محتوای این انجیل است که نه با عقل جور در میاید و نه تاریخ آن را تائیید میکند .

 

انجیل مرقس

 

در مورد او گفته اند که از خادمان یکی از حواریون بوده و در دوران عیسی حتی به ملاقات حضرت عیسی هم نائل نگشته است . اکثر علمای مسیحی عقیده دارند که انجیل مرقس از نوشته های پطرس میباشد .

 

 نقد 1 : تولستوی معروف روسی در مورد انجیل مرقس مینویسد : این انجیل ما بین سالهای 56 تا 65 بعد از میلاد نوشته شده است . بنا بر این بعد از حیات دنیوی حضرت عیسی این انجیل به نگارش در آمده است .

 

نقد 2 : نقل مطالبی که مخالف عقل است نشان از آن دارد که این انجیل هم بمانند انجیل لوقا فاقد ارزش است . برای یک نمونه به این ادرس مراجعه کنید >>> انجیل مرقس باب 36 آیه 12

 

خلاصه : اولا اینکه این انجیل نوشته کیست دقیق معین نبوده و خود علمای مسیحیت در مورد آن اختلاف کرده اند و بر فرض که خود مرقس نوشته باشد باید گفت : این انجیل نوشته فردی استکه حتی حضرت عیسی را از نزدیک هم ندیده است ثانیا اینکه تاریخ و محتوای این انجیل نشان از بی اعتبار بودن این انجیل دارد .

 

انجیل یوحنا

 

انجیل یوحنا در میان اناجیل چهار گانه مسیحیت ، آخرین انجیلی بود که نوشته شده است چرا که تاریخ نوشته شدن این انجیل را سالهای 68 تا 95 بعد از میلاد ذکر کرده اند . و گفته اند : این انجیل را طالبی از طلاب مدرسه اسکندریه نوشته است

 

نقد 1 : این انجیل سخت مورد انکار خود اهل کتاب است و خودشان آن را قبول ندارند .

 

نقد 2 : مطالبی که در انجیل یوحنا موجود است نشان از بطلان این انجیل دارد مثلا صفاتی که به حضرت عیسی علیه السلام در این انجیل نسبت داده شده است و شما در بخش اول با دو مورد آن آشنا شدید .

 

خلاصه : زمان نگارش این انجیل و مورد انکار واقع شدن این انجیل از طرف خود علمای مسیحیت و همچنین مطالب نا مربوطی که در این انجیل به حضرت عیسی نسبت داده شده ، نشان از آن دارد که این انجیل هم بمانند اناجیل دیگر دست ساخته دیگران بوده و فاقد اعتبار میباشد .

 

نکات قابل ملاحظه

 

نکته 1 شما خود قضاوت کنید که آیا میشود به این اناجیل اطمینان کرد در حالیکه خود این اناجیل

شاهد بر بطلان خود به انحاء مختلف هستند . و جالب است بدانید که مسیحیت برای تبلیغ مرام خود همین کتب را به متجاوز از هزار و سیصد زبان ترجمه و جزوات آن را به اطراف و اکناف فرستاده اند و دوست دارند که جهانیان مرام آنها را قبول کرده و هم مسلک آنها شوند !!! .

نکته 2 : لازم بذکر است که به طور کلی اناجیل هفتاد و چهار نوع بوده که توسط علمای مسیحیت یک به یک از دور خارج شده و تنها 4 انجیل معتبر مذکوره را مورد تائیید قرار دادند که بطلان انها را ثابت کردیم . البته بعضی ها اناجیل تصنیف شده را تا 160 مورد و بعضی ها تا 400 انجیل ذکر کرده اند .

نکته 3 : یک از اناجیلی که توسط علمای مسیحیت از دور خارج شد انجیل برنابا میباشد که مطالب آن به مطالبی که در قرآن وجود دارد ، شباهت زیادی دارد . لازم بذکر است که برنابا یکی از شاگردان حضرت عیسی علیه السلام میباشد که آنحضرت به او علاقه داشتند.

حال چطور شده که انجیلی مثل انجیل یوحنا با اینکه 90 سال پس از وجود حضرت عیسی علیه السلام نوشته شده مورد اعتبار واقع شده ولی انجیلی مثل انجیل برنابا که توسط  یکی از شاگردان حضرت عیسی نوشته شده باید از دور خارج شود . واقعا جای بسی تعجب است .

نکته 4 : عده ای از مسیحیت رو به عهد جدید اورده و میگویند ما فقط این کتاب را قبول داریم . باید در قبال این حرف آنها بگوئییم : وقتی ما کتب چهار گانه شما را باطل کردیم و ثابت کردیم که آنها به هیچ وجه نمیتواند خطابات الهی با عیسی علیه السلام باشد به طریق اولی عهد جدید نمیتواند خطابات الهی باشد . بنا بر این استناد به عهد جدید نیز بی فائده و باطل خواهد بود

 

خلاصه بخش دوم :

 

اناجیل موجوده از دیدگاه علمای مسیحیت فقط اعتبار تاریخی دارد . اعتبار تاریخی داشتن یک کتاب به منزله خبر واحد به حساب آمده و نمیتواند اثبات کننده مطلب مهمی مثل کتاب الهی باشد . یعنی به صرف اینکه ثابت شد این کتب جنبه تاریخی دارد نمیتوانیم ادعا کنیم که محتوای این کتب همان مطالبی استکه از ناحیه خداوند بر عیسی نازل شده است .

 

بنا بر این مسیحیت در حال حاضر فاقد کتابی استکه از ناحیه خداوند بر پیغمبرشان نازل شده باشد.

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نقد مسیحیت قسمت اول چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط محمود قوچانی   

در متجاوز از دو هزار سال قبل ، عیسی روح الله علیه السلام در فلسطین ( بیت المقدس ) از مادرش مریم بنت عمران به طریق اعجاز و خرق عادت متولد ، و بعد از سی سال مبعوث به رسالت گردید و به مقام الولعزمی نائل شد و کتابی به نام انجیل از جانب حق تعالی در جامعه بنی اسرائیل برای تتمیم تورات و هدایت آنها آورد .

بعد از سه سال از مبعوث شدنش جماعت یهود در صدد قتل آنحضرت بر آمدند . لذا آنحضرت با حواریون که دوازده نفر بودند به غاری پناه بردند تا اینکه جاسوسان آنها را دستگیر کرده تا فردای آن روز آنها را اعدام کنند .

عقیده مسیحیت نسبت به سر انجام عیسی علیه السلام : در اناجیل موجوده آمده است فردای آن روز جناب عیسی را به دار آویختند و با قساوت او را کشتند و سه روز بعد از دفن شدن به آسمان عروج نمود . مسیحیان میگویند : مقابل درب بیت المقدس صورت قبری وجود دارد که عیسای پیغمبر از آنجا به آسمان عروج کرد .

عقیده اسلام نسبت به سر انجام عیسی علیه السلام : در قرآن مجید آمده است : و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبّه لهم ...... یعنی جناب عیسی نه کشته شد و نه به دار آویخته شد و لکن امر بر آنها مشتبه شد یعنی فرد دیگری را که شبیه عیسی بود به دار آویختند و کسانیکه در مورد به دار آویخته شدن عیسی حرف میزنند فقط از روی گمان حرف میزنند و علم به واقع امر ندارند . یقینا عیسی کشته نشده بلکه او را خداوند به بالا برده است و خداوند عزیز و حکیم است ( سوره مبارکه نساء آیه 156 )

 

پدر و مادر عیسی علیه السلام

 

مادر عیسی زنی است به نام مریم بنت عمران که از زنان پاک روز گار بوده است . و همچنانکه گفته شد او بدون مقاربت با مردی ، عیسی را به طور معجزه واری به دنیا آورده است . بنا بر این عیسی علیه السلام دارای پدر نبوده است . اما متاسفانه در اناجیل فعلی گفته شده : عیسی دارای پدر بوده و اسامی ای را برای پدر ذکر کردند مثلا :

1_ عیسی پسر یوسف هالی بوده است >>> انجیل متی باب 1 آیه ا تا 19 و همچنین در انجیل لوقا باب 2 ایه 23 و باب 4 ایه 41 .

2_عیسی پسر خدا بوده است >>> انجیل متی باب 11 آیه 25 و انجیل لوقا باب 4 آیه 41 و انجیل یوحنا باب 1 آیه 19

3_ عیسی پسر روح القدس بوده است >>> انجیل متی باب 1 آیه 19 و 20 و 21 به بعد .

 

ملاحظه 1 : اگر خوب دقت کنید در میبابید که فقط در همین اناجیل ذکر شده ، پارادوکس منطقی و جملات خود متناقض وجود دارد که خود دلیلی است بر اینکه به مطالبی که در اناجیل در مورد عیسی علیه السلام میباشد نمیتوان به آن اعتماد کرد .

ملاحظه 2 : در قرآن مجید در آیه 59 سوره مبارکه آل عمران آمده است : ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب یعنی مَثل عیسی ابن مریم بمانند آدم علیه السلام است چرا که خداوند آدم را از خاک افرید ( یعنی مثل عیسی بدون پدر ) .

این آیه با یک استدلال کوتاه به ادعاهای مسیحیان نجران درباره الوهیت مسیح پاسخ میگوید : اگر عیسی بدون پدر به دنیا آمد هیچگاه دلیل بر آن نمیشود که او فرزند خدا و یا عین خدا باشد زیرا این موضوع به شکل عجیبتری درباره آدم تحقق یافت چرا که او نه پدر داشت و نه مادر بلکه او را خدا مستقیما از خاک آفرید .

 

عیسی از دیدگاه اناجیل موجوده

 

آیا عیسی واقعا خدا است ؟ : در اناجیل موجوده در بعضی از موارد عیسی را پسر خدا میدانند کما اینکه در بالا ذکر کردیم و در بعضی از موارد عیسی را عین خدا میدانند .

مسیحیان علت خدا دانستن عیسی را زنده کردن مردگان میدانند و میگویند : چون زنده کردن مردگان را فقط خدا میتواند انجام دهد پس عیسی خدا است .

ملاحظه 1 : زنده کردن مردگان برای خیلی از پیغمبران در کتب یهودیت و مسیحیت نقل شده است مثلا در کتاب دومین ملوک باب 4 ایه 32 حکایت از زنده کردن مردگان از ناحیه الیوشع دارد پس چرا او خدا نیست ؟!!

اتفاقا جالب است بدانید که در مناظرات حضرت رضا علیه السلام آمده است که وقتی حضرت به آن عالم مسیحی اعتراض کردند که چرا عیسی را خدا قرار میدهید ؟؟؟ او در جواب عرض کرد : چون او مردگان را زنده میکرد و این نیست جز کار خدا . حضرت به او فرمودند : مگر در کتاب انجیل شما نیامده که فلان پیغمبر و فلان پیغمبر مرده را زنده میکردند ؟ عرض کرد : آری . حضرت فرمود : پس چرا آنها را خدا نمیدانید ؟؟؟ اینجا بود که آن عالم مسیحی ساکت شد .

ملاحظه 2 : در آیه 171 سوره مبارکه نساء آمده است : یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم ...... یعنی ای اهل کتاب ( مسیحیت ) در دین خود غلو نکنید و در باره خدا غیر حق مگوئیید . عیسی ابن مریم فقط فرستاده خدا و مخلوق اوست که او را به مریم القاء نمود و روحی از طرف او بود بنا بر این ایمان به خدا و پیامبران او بیاورید و نگوئیید خداوند سه تا است و از این سخن پرهیز کنید که به سود شما نیست .

آیا عیسی خداوند است یا پسر خداوند و یا ...... ؟ دراناجیل موجوده عیسای پیغمبر را به صفات مختلف متصف کردند که از نظر شما خواننده محترم میگذرد { البته از قبل از طرف نویسندگان اناجیل از شما به خاطر بعضی از صفات عذر خواهی میکنیم } ........

 

 

1_ مسیح ( به معنای نجات دهنده ) انجیل لوقا باب 2 آیه 11

 

2_ خدا : انجیل یوحنا باب 1 آیه 1

 

3 _ پسر خدا : انجیل متی باب 3 آیه 17

 

4_ پسر انسان : مرقس باب 14 آیه 62

 

5_ بَرّه خدا : انجیل یوحنا باب 1 آیه 29 و 30

 

6_ مار بزرگ : یوحنا باب 3 آیه 14

 

7_ شبان نیکوکار : یوحنا باب 10 آیه 11

 

8_ پادشاه پادشاهان : مکاشفات یوحنا باب 17 آیه 14

 

نتیجه بخش اول : اناجیل موجوده آنقدر دارای تناقض هستند که مخاطبین نمیتوانند عیسی را بدرستی بشناسند زیرا در جائی او را خدا خوانده اند و در جای دیگر او را پسر خدا ودر بعضی از موراد او را پسر انسان معرفی میکنند و در بعضی از موارد او را متصف به صفات رذیله کردند . این اختلاف آراء باعث میشود تا مخاطبین اناجیل فعلی نتوانند عیسی را بشناسند .

اما از دیدگاه ما مسلمانان عیسی نه خدا است و نه پسر خدا بلکه بنده ای از بندگان خدا بوده که به مقام نبوت و اولوالعزمی رسید چرا که خداوند متعال در آیه 34 سوره مبارکه مریم میفرماید : وقتی عیسی به دنیا آمد در همان کودکی لب به سخن گشود و در مورد خود گفت : انی عبد الله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا یعنی من بنده خدا هستم و مرا نبی و پیغمبر از طرف خود قرار داده است .

 

 

پایان بخش اول


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

چكيده  
1. پس از آنكه به ظهور اشعرى ، روش معتدل ترى در دفاع از معارف دينى به كار گرفته شد و طريقه اصل حديث و احمد بن حنبل متروك شد، در قرن هشتم ، احمد بن تيميه حرانى ظهور كرد و در صدد ترويج مذهب حنابله بر آمد. او بار ديگر علم كلام را مردود اعلام نمود و هر گونه تاءويل و توجيه عقلانى را در مساءله صفات الهى محكوم كرد.
2. ابن تيميه علاوه بر حمايت از روش و عقايد اهل حديث ، عقايد جديدى مانند شرك دانستن زيارت قبور پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه و رد فضايل اهل بيت ، اضافه نمود.
3. بسيارى از بزرگان اهل سنت با ابن تيميه به مخالفت برخاستند و كتابهاى متعددى در رد او نوشته شد تا اينكه در قرن دوازدهم محمد بن عبدالوهاب ظهور كرد و حمايت جدى از ابن تيميه را آغاز نمود. و از آنجا كه امير آل سعود از او حمايت كرد، عبدالوهاب قدرتى يافت و با استفاده از قدرت به دست آمده به تبليغ آيين خود و قتل مخالفان پرداخت تا اينكه با تسلط آل سعود بر عربستان ، وهابيت به عنوان مذهب رسمى عربستان اعلام شد.
4. از همان آغاز آيين وهابيت با مخالفت علماى اهل سنت و شيعه مواجه شد و كتابهايى بر عليه آن نوشته شد. از جمله كتابهاى اهل سنت در رد اين فرقه الصواعق الالهيه فى الرد على الوهابيه نوشته برادر محمد بن عبدالوهاب ، و از جمله كتابهاى شيعه ، از منهج الرشاد كاشف الغطاء مى توان نام برد.
5. وهابيان همانند خوارج در تكفير مخالفان ، بر اساس تلقى خاصشان از توحيد، بسيارى از آداب اسلامى را شرك و كفر مى دانند، از جمله توسل به اولياى الهى و طلب شفاعت از آنان ، تبرك و استشفاء به آثار آنها، تعمير و زيارت قبور اولياى الهى و ساختن مسجد در كنار قبور.
6. دليلى كه محمد بن عبدالوهاب بر ادعاى خود اقامه مى كند اين است كه اخذ هر نوع واسطه اى ميان خدا و بنده به منزله پرستش اوست و مستلزم شرك خواهد بود، در حالى كه لازمه اين سخن آن است كه همه افراد حتى خود گوينده هم مشرك و كافر باشند زيرا هيچ كس به تنهايى و بدون كمك گرفتن از ديگران قادر به حيات نيست . علاوه بر اين توسل و طلب شفاعت در احاديث متعدد و صحيح در خود كتب اهل سنت آمده است . و اساسا خود خداوند به اين كار امر كرده است . بنابراين چنين اعمالى نه تنها شرك نيست بلكه عين عبادت خداست ، چه اينكه مؤ منان ، اولياى الهى را به عنوان مقربين درگاه حق در نزد حضرت حق واسط مغفرت قرار مى دهند.



ادامه مطلب را از
اینجا بخوانید  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سخن مترجم:

در كتب فقهي و حديثي شيعه و سنّي براي ماه مبارك رمضان نمازهاي مستحبي بسياري نقل شده كه برخي از آنها به هزار ركعت مي رسد.

صلاة تراويح نيز از جمله نمازهايي است كه اهل سنّت آن را مستحب دانسته و در هر شب از ماه مبارك رمضان نزديك به بيست ركعت، آن را به جماعت اقامه مي نمايند.

گرچه نماز عبادتِ برتر است و نمازهاي مستحبي و مندوب در شرع مقدس محدوده خاصي ندارد، اما آيا به جز نمازهاي فريضه يا مواردي كه مشروعيت آن به جماعت، با دليل قطعي از پيامبر و ائمه معصوم(عليهم السلام) به ثبوت رسيده باشد، ميتوان نمازهاي مستحبي مثلاً نوافل را به جماعت خواند؟! در اين مسأله ميان شيعه و سني اختلاف هست و اين اختلاف نظريه، در نماز تراويح نيز مطرح است.

از چندي پيش در صدد بودم كه در اين باره تتبّعي كرده، مطلبي را بنويسم و بدين منظور يادداشتهايي را از برخي منابع روايي و فقهي تهيه كردم، امّا در خلال بررسي، به نوشتاري برخوردم كه فاضلي از افاضل حوزه مقدّس قم، با تتبّع فراوان، موضوع تراويح را به بحث گذارده و با نظم و نسق كامل و زيبا، آماده چاپ كرده بود و اين ما را از تحقيق و تفحّص مجدّد بينياز مي ساخت; از اين رو بهتر آن ديدم كه وقت بيشتري را مصروف اين كار نكنم و همان متن را ترجمه كرده، در فصلنامه «ميقات حجّ» تقديم خوانندگان گرامي نمايم.

گفتني است از آنجا كه تحقيق و نگارش ياد شده، به جز فهرستهاي كتاب، به حدود نود صفحه ميرسيد و اين فراتر از ظرفيت يك مقاله در فصلنامه بود، بر آن شدم كه آن را تلخيص كرده در قالب اين مقاله، كه برگرفته از متن عربي است، به صورت گزيده، با اندك تصرف، به خوانندگان گرامي تقديم كنم. جا دارد از مساعي نگارنده محترم كه زحمت پژوهش و نگارش را متحمّل شده اند سپاسگزاري شود.

واژه «تراويح»

«تراويح» جمع «ترويحه» و معناي اصلي آن، نشستن است. بعدها آن را به نشستن به منظور استراحت پس از چهار ركعت نماز (مستحبي) در ماه رمضان، اطلاق كرده اند و از آن پس به هر چهار ركعت نماز ياد شده، «تراويح» گفته اند. البته مجموعه اين نماز را هم كه به بيست ركعت ميرسد، تراويح ميگويند. 1

كحلاني مي نويسد: نامگذاري اين نماز به تراويح، شايد مستند به روايتي باشد كه بيهقي از عايشه نقل كرده كه گفت: «پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) پس از هر چهار ركعت به استراحت ميپرداخت.» اگر اين حديث به ثبوت برسد، مستند اصلي است براي نشستن امام در نماز تراويح. 2

اشكال در روايت همان است كه بيهقي بدان اشاره كرده كه تنها راوي حديث «مغيرةبن دياب» است كه مورد تأييد نيست. 3

نمازهاي ماه رمضان در احاديث شيعه و سني

در صحاح و سنن و مدارك و جوامع روايي، روايات بسياري از پيامبر(صلي الله عليه و آله) و ائمه(عليهم السلام)درباره نافلههاي ماه رمضان، اصل مشروعيت، تعداد ركعات و چگونگي آن رسيده است كه از مجموع آنها، اصل مشروعيت آن به اجماع و اتّفاق نظريه استفاده مي شود.

مسأله مورد اختلاف اين است كه آيا اين نافله ها را ميتوان به جماعت خواند يا بايد فرادي خوانده شود؟ در اين تحقيق، به تفصيل در باره اين موضوع بحث خواهد شد.

در اينجا، به دليل رعايت اختصار، از كتب اهل سنّت به آنچه بخاري آورده و از كتب اماميه به آنچه شيخ طوسي در تهذيب نقل كرده است بسنده مي كنيم.

و در پانوشت ها به ديگر مصادر روايي كه احاديث مربوط را ثبت كرده است، اشاره مي كنيم:

الف ـ روايات اهل سنّت

1 ـ يحي بن بكير، از عقيل، از ابن شهاب روايت كرده كه امّسلمه مرا خبر داد كه ابوهريره گفت: از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) شنيدم كه در باره ماه رمضان فرمود:

ادامه مطلب را از اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پایگاه اطلاع رسانی شیعیان : ارائه متن زیر هیچ منافاتی با وحدت ندارد و هدف ، روشن شدن حقیقت است .

استحباب بستن دستها در نماز میان اهل سنت شهرت دارد و تنها مذهب مالکی است که به استحباب فتوا نداده است.

مستند حکم استحباب، تعداد اندکی از روایات اهل سنت است که علاوه بر ضعف سند، دلالت روشنی نیز بر مدعا ندارند. در میان روایات اهل بیت علیهم السلام نیز نه تنها هیچ حدیثی آن را تایید نمی کند، بلکه برخی آن را بدعت شمرده است. پس مسأله قبض در نماز مردد میان سنت و بدعت است و مقتضای احتیاط به دلیل ضعف دلایل مشروعیت آن ترک این عمل است.

گرفتن دست چپ با دست راست و گذاشتن آن روی سینه به نشانه خضوع در نماز، از مواردی است که استحباب آن میان فقیهان اهل سنت شهرت دارد.

حنفیه در این زمینه گفته ‏اند: تکتف (دست‏ها را به نشانه خضوع به سینه چسباندن در نماز) مستحب است و واجب نیست و بهتر است مردان، کف دست راست را بر پشت دست چپ و زیر ناف خود بگذارند و زنان دستان خود را روی سینه قرار دهند.

شافعیه معتقدند: تکتف، بر مرد و زن مستحب و بهتر است در نماز، کف دست راست بر پشت دست چپ، زیر سینه و بالای ناف و متمایل به سمت چپ بدن قرار گیرد.

حنابله نیز گفته ‏اند: تکتف سنت شمرده می شود و بهتر است نمازگزار، کف دست راست خود را بر پشت دست چپ گذاشته، آن را زیر ناف قرار دهد.

مالکیه در این مسأله از دیگر مذاهب اهل سنت جدا شده و گفته ‏اند: در نمازهای واجب، رها کردن دست‏ها مستحب است. گروهی نیز پیش از مالکیه همچون عبداللّه بن زبیر، سعید بن مسیب، سعد بن جبیر، عطاء، ابن جریج، نخعی، حسن‏ بصری، ابن سیرین و برخی دیگر از فقیهان بر این اعتقاد بودند.

لیث بن سعد هم این عقیده را دارد با این تفاوت که گفته است: مگر این که قیام طول بکشد و نمازگزار به زحمت افتد که دراین صورت، قبض جایز است.

از امام اوزاعی نقل شده که نمازگزار بین قبض و رها کردن دست‏ها مخیر است. (1) محمد عابد، مفتی مالکیه در حجاز عقیده دارد که رها کردن و بستن دست‏ها در نماز، هر دو سنت رسول خدا (ص) است و اگر قیام کسی در نماز طولانی شد، در صورتی که دست هایش رها باشد می تواند یک دست را با دست دیگرش بگیرد. این مفتی مالکی گفته است که رها کردن دست‏ها در نماز اصل و قبض فرع است، (2) اما قول مشهور میان شیعه امامیه این است که قبض حرام و مبطل نماز است و از میان آن‏ها، معدودی از فقها مانند حلبی در کافی به کراهت آن نظر داده ‏اند. (3)

ادامه مطالب را از اینجا  بخوانید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

تحلیلی از مناظره دکترحسینی قزوینی و مولوی مرادزهی
مهدی ذوقی

این متن تحلیلی است کاملا" بی طرفانه از مناظره مولوی مرادزهی از علمای دسته اول اهل سنت با دکتر قزوینی از علمای جهان تشیع . امید است با مطالعه این نقد و بررسی راه حقیقت بیش از پیش روشن شود . جهت بسط حقیقت این مناظره به تمام حوزه های دیگر , آوردن این نوشتار را حتی بدون ذکر منبع بدون اشکال می بینم



1- سوال اقای قزوینی : حدیث { راستگوتر از فاطمه کسی نبود } با سند صحیح چنانکه هیثمی در مجمع الزواید و ابن حجر در الاصابه آنرا صحیح می دانند , آمده است . حضرت زهرا از خلیفه اول مطالباتی داشت ولی ابوبکر آنها را رد کرد . آیا این نشانگر تکذیب پیامبر نیست ؟
جواب : مرادزهی : با اشعاری از اقبال لاهوری و قسمتهائی از خطبه های مساجد اهل سنت , فضائل حضرت زهرا را تائید می کند .
تحلیل : جناب مراد زهی با اشعاری که خواندند به نوعی حدیث ذکر شده را تا ئید کردند و اعتقاد خود به این حدیث و بسیاری از فضائل دیگر نسبت به حضرت زهرا را اذعان نمودند . اما سوال در مورد تکذیب سخن پیامبر توسط ابوبکر بود و هیچ جوابی به آن داده نشد و با شاخ و برگ دادن به مطالب و طولانی کردن بی مورد سخن , از شنیدن جوابی منطقی از سوی اهل سنت محروم شدیم و همچنان این سوال در اذهان جهان تشیع بدون پاسخ باقی ماند .

2- سوال اقای مرادزهی : سوال خارج از موضوع بحث بود // با گذشت 14قرن از آن قضایا الان چه مستنداتی برای طرح این قضیه وجود دارد ؟ نه مدعی علیه موجودست نه شهود وجود دارند .

جواب اقای قزوینی : چند روایت صحیح از دیدگاه اهل سنت موجود است . یکی ندامت ابوبکر است که می گوید { ای کاش من خانه فاطمه زهرا را مورد هجوم قرار نمی دادم و آن خانه را کشف نمی کردم } سیوطی در مسند فاطمه ص 34 و مقدسی در الاحادیث المختاره ج 10 ص 81 و فرحان مالکی در قراءه فی کتب العقائد ص 52 می گویند : این حدیث با سند صحیح ثابت شده و هیچ شبهه ای در آن نیست . دیگر ابن ابی شیبه در المصنف ج 8 ص 752 می گوید : عمر گفت با آنکه حضرت زهرا برای من احترام دارد اما این مانع از آن نمی شود که دستور بدهم خانه را با ساکنانش به آتش بکشند . همین روایت را بلاذری در الانساب ج 1 ص 586 و طبری در تاریخش ج 2 ص 443 نقل می کند .
تحلیل : جناب مراد زهی فرمودند موضوع خارج از بحث بوده اما خود ایشان و تمام اهل سنت وتشیع شاهد بودند که از هفت الی ده روز قبل از مناظره قرار شده بود موضوع , حضرت زهرا و هر مساله ای که مورد اختلاف شیعه وسنی بوده و با وجود مبارک صدیقه طاهره (س) حل می شود , باشد . اما نمی دانم چرا هر وقت جناب مرادزهی با یک سوال مشکل روبرو می شدند اصرار داشتند آنرا خارج از موضوع بحث که به مدت ده روز روزانه حداقل شش یا هفت مرتبه گوشزد می شد , بدانند . در ادامه مستنداتی برای قضیه هجوم خواستند که آقای قزوینی چند نمونه را با سند صحیح از منظر اهل سنت بیان کردند .

3-سوال اقای قزوینی : بنا بر اعتراف آقای مرادزهی اهل سنت عمر و ابوبکر را مثل اهل بیت دوست دارند .اما با توجه به حدیث بخاری ومسلم در صحیحین فاطمه زهرا از آندو راضی نبوده و خدا و پیامبر هم از آندو راضی نیستند . محبت چنین اشخاصی ( عمر و ابوبکر ) بر خلاف عقل و شرع است . پاسخ بدهند .
جواب : مراد زهی : دلایلی که آقای قزوینی آوردند اصلا" سندیت ندارد . در ادامه آنچیزی که دکتر از انساب الاشراف خواندند آمده : علی و زبیر رفتند پیش ابوبکر و گفتند که دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم و بیعت کردند . فقط علی (ع) گلایه داشتند که چرا ابوبکر با ایشان مشورت نکرد .

تحلیل : آقای قزوینی از عدم رضایت حضرت زهرا از ابوبکر و عمر و حب اهل سنت نسبت به عمر و ابوکر که بر خلاف این نارضایتی و غضب است سوال کردند اما جناب مرادزهی این سوال را نادیده گرفته و بی پاسخ رها کردند . این هم در کنار سوال شماره 1 از جمله سوالاتی است که در این مناظره توانائی پاسخ به آن دیده نشد و کاملا" مسکوت ماند . در بعضی از مناظرات دیگر دیده بودیم که وقتی به بن بست می خورند راه جدل و سفسطه و مغلطه را پیش می گیرند اما در باره این دو سوال چیزی جز سکوت از آقای مرادزهی دیده نشد . اما سراغ مطلبی برویم که مرادزهی نقل کرده است . وی بدون اقامه دلیل وبرهان اسناد هجوم را بدون سند می خواند و همه آنها را در یک چشم به هم زدن باطل میکند .البته در ادامه مناظره چند دلیل می آورد که مطمئنا خود او نیز معتقد به این دست و پا زدن های بیهوده و بدون هیچ پشتوانه علمی نیست . او ادامه حدیث هجوم را از انساب الاشراف می خواند که با صحیح بخاری ( چنانچه بعدا" خواهیم دید ) متضاد است و ماجرای هجوم را به یک گلایه علی (ع) از ابوبکر حل می کند . مثل اینکه روایت ندامت ابوبکر که در شماره 2 را در عرض چند دقیقه از یاد برد و صحه گذاردن علمای طراز اول اهل سنت بر این حدیث را نادیده گرفت . حدیث ندامت نیز از جمله روایاتی است که آقای مرادزهی در طول مناظره دیگر از آن یادی نکرد و همان شیوه سکوت را در برابر آن اتخاذ کرد .

4- سوال : مرادزهی : چگونه آقای قزوینی می گویند آندو بر اثر هجوم به خانه وحی خیانتکار بوده اند اما در ج 1 ص 16 احقاق الحق قاضی نورا... شوشتری از امام صادق می خوانیم : آنها عادل بودند , برحق بودند و بر حق هم فوت کردند .

جواب اقای قزوینی : گفتید که طبق روایت انساب الاشراف علی (ع ) آمد و بیعت کرد اما در صحیح بخاری ج 5 ص 82 ح 4240 و صحیح مسلم ج 5 ص 154 آمده که علی (ع) بعد از 6 ماه بیعت کرد .// جناب مرادزهی گفت که ما آندو را خیانتکار می خوانیم اما در صحیح مسلم ج 5 ص 159 ح 4468 آمده که عمر رو به علی (ع) و عباس می گوید : شما رایتان در مورد ابوبکر و خلافتش آنست که هم دروغگوست هم گناهکارست هم حیله گر است و هم خائن است . پس از ابوبکر هم من خلیفه شدم و مرا دروغگو و گنامکار و حیله گر و خائن می دانید // در مورد حدیثی که در احقاق الحق آمده : اولا" : آدرس را اشتباه گفتید ج1 ص 69 . ثانیا" : این حدیث هیچ سندی ندارد . ثالثا" : در ادامه حدیث آمده که منظور من ( امام جعفر صادق ) از عادل این بود که آنهااز عدل عدول کردند و امام اهل آتشند و آیه { وجعلنا هم ائمه یدعون الی النار . قصص 4 } را خواندند و فرمودند : قاسطند یعنی { و اما القاسطون فکانوا الجهنم حطبا . جن 3 }

تحلیل : جناب مراد زهی برای اینکه ابوبکر و عمر را از اتهام هجوم به خانه وحی مبرا کند پا روی اصول اولیه اهل سنت و صحیح بخاری ومسلم می گذارد که شاید برای جهان اهل سنت این حرکت چندان خوشایند نبود . در ادامه خیانتکار بودن عمر و ابوبکر را به قزوینی منتصب کرده و آنرا بر خلاف فرمایشات اهل بیت می داند و گواهی از احادیث امام صادق را با سانسور قسمتی از حدیث می آورد . جناب قزوینی بنا به نص صریح صحیح مسلم حضرت علی را صاحب نظر خیانتکار بودن آندو معرفی کرده و این ادعا را ثابت می کند . ضمن اینکه قسمت سانسور شده حدیث امام صادق را بیان کرده و دست جناب مرادزهی را برای عوام اهل سنت رو میکند . چرا که هرجا می نشستند می گفتند امام صادق , ابوبکر و عمر را قاسط معرفی کرده است . حالا جهان اسلام اعم از شیعه و سنی هستند که باید در مورد این کار مراد زهی تفکر کرده و آیه النساء150 { إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَن یُفَرِّقُواْ بَیْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَیقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیُرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُواْ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً } را مورد تامل قرار دهند . از همه مهمتر آنکه جناب مرادزهی حدیثی را سانسور کرده اند که اساسا" سند روائی ندارد و کاملا" برای هر دو گروه شیعه و سنی چنین احادیثی بی ارزش است .

5- سوال اقای قزوینی : در صحیح مسلم ج6 ص22 آمده هر کس بمیرد و بر او امامی نباشد به مرگ جاهلیت مرده است .از طرف دیگر در صحیح بخاری و مسلم آمده که فاطمه (س) نه تنها با ابوبکر بیعت نکرد بلک غضبناک هم از دنیا رفت . آیا زهرا (س) به مرگ جاهلیت مرده ( العیاذ بالله ) یا خلافت ابوبکر مشروع نبوده ؟
جواب اقای مراد زهی : حدیث نورا... شوشتری به زبان عربی است , عادل و قاسط در زبان عربی به چه معنائی هستند ؟ // اما در مورد حدیثی که علی (ع) ابوبکر و عمر را خیانتکار و دروغگو می داند : مفهوم این حدیث استفهامی است و می گوید آیا شما فکر می کردید که ایشان کاذبا" غادرا" آثما" خائنا" است ؟ // در کشف الغمه اربیلی ج2 ص 291 از قول امام سجاد آمده که نسبت به متعرضین و آنهائی که نسبت به سه خلیفه اول بدگوئی بودند فرموده اند ما باید نسبت به اصحاب و مومنین گذشته دعای مغفرت کنیم .
تحلیل : گوینده سخن ( امام صادق ) منظور خود را به زبان عربی آورده است و آنرا تشریح نموده . جمله ( آنها از عدل عدول کردند و امام اهل آتشند ) به زبان عربی آمده است . آیه قرآن که امام صادق بیان کرده اند { وجعلنا هم ائمه یدعون الی النار . قصص 4 } به زبان عربی است . منظور از قاسط هم با آیه قرآن روشن شده است { و اما القاسطون فکانوا الجهنم حطبا . جن 3 } که اینهم به زبان عربی است . جناب مراد زهی وقتی که دست خود را در ماجرای سانسور حدیث روشده دیدند راه جدل را پیش گرفتند ولی مثل اینکه اساسا" حواسشان جای دیگری بوده و نشنیدند که اگر هم ما حدیث را سانسور شده بپذیریم !!! نمی توانیم حدیث بدون سند را گواهی قرار دهیم چرا که با راه انصاف و اسلام و عقل در تضاد است . در ادامه پاسخ , ایشان دو مورد را بیان کردند که از سوی جناب قزوینی پاسخ داده خواهد شد .

اقای قزوینی : روایت کشف الغمه در سندش ابوهریره است و او به هیچ عنوان مورد وثوق نیست چون امیرالمومنین او را ذم کرده است // در مورد خیانتکار بودن ابوبکر و عمر از دیدگاه علی (ع) در صحیح مسلم و جواب اقای مرادزهی :
1. خلیفه دوم سوال نکرد بلکه می گوید ( فرایتمانی ) یعنی رای و نظر شما این بود که من دروغگو , حیله گر و خائنم

2. امیرالمومنین و عباس وقتی که خلیفه دوم گفت شما رایتان این بود , نه علی (ع) ونه عباس و نه بقیه اصحاب این را تکذیب نکردند و نگفتند : نه , ما نسبت به شما چنین عقیده ای نداریم .

3. خود آقای بخاری به خاطر اینکه این موضوع را توهین به خلیفه اول و دوم می داند به جای دروغگو و حیله گر و خائن کلمه کذا و کذا را آورده است .

6- سوال اقای قزوینی : سوال قبل و قبل تر من پاسخ داده نشد . بنا بر اعتراف آقای مرادزهی اهل سنت عمر و ابوبکر را مثل اهل بیت دوست دارند .اما با توجه به حدیث بخاری ومسلم در صحیحین فاطمه زهرا از آندو راضی نبوده و خدا و پیامبر هم از آندو راضی نیستند . محبت چنین اشخاصی ( عمر و ابوبکر ) بر خلاف عقل و شرع است . پاسخ بدهند .
جواب اقای مرادزهی : موضوع بحث ما این نیست و بحث فاطمه زهرا (س) و بحث بیعت یک بحث مستقلی است // در مورد مساله هجوم به خانه زهرا (س) مدرک ارائه کنید . نه خود علی و نه خود فاطمه و حسن و حسین این ادعا را در طول 14 قرن مطرح نکرده اند // در خطبه 219 نهج البلاغه آمده ( متن عربی را نمی خوانم !! ) : خداوند شهرهای عمر را آباد گرداند او کجی را راست نمود و بیماری را معالجه کرد و بر پا داشت و تبهکاری و فساد را پشت سر نهاد و پاک وبی آلایش از دنیا رفت و نیکوئی و خیر خلافت را دریافت و از شر و بدی هم پیشی گرفت . در بخش کلمات قصار نهج البلاغه شماره 459 آمده بعد از ابوبکر بر مسلمانان فرمانروا شد پس امر خلافت را بر پا داشت و ... . این کلمات مطاعن خلیفه اول و دوم و هجوم به خانه وحی را رد می کند .

تحلیل : قزوینی بعضی از سوالاتی را که جناب مراد زهی پاسخ نداده اند و در برابر منطق آن سکوت نموده اند را مطرح می کند اما متاسفانه مرادزهی با کلمه تکراری خود حوصله اهل سنت و تشیع را سر برد . ایشان دوباره اذعان نمود که از موضوع بحث ما خارج است . تقریبا" نصف مناظره طی شده اما هنوز ایشان به موضوع بحث پی نبرده است . مرادزهی دوباره از آقای قزوینی مدرک هجوم به خانه علی (ع) را می خواهد . خواننده این تحلیل به خوبی دریافته است که تا به حال مدارک زیادی در این مورد از طرف جناب قزوینی مطرح شده است و به تمام شبهات این مدارک به وسیله منابع موثق اهل سنت پاسخ داده شده است . اما چرا جناب مراد زهی دوباره حرف خود را تکرار میکند ؟ هیچ کس آگاه نیست . اگر دلایل قزوینی غلط باشند ناچاریم بپذیریم کتب اهل سنت اشتباه و مملو از غلط است , جانب مرادزهی با علم به این مطلب , هیچ گاه دلیلی برای رد ادله جناب قزوینی نیاورد چون در اینصورت باید جلوی کتب معتبر خودشان می ایستاد ولی برای خالی نماندن عریضه دوباره گوئی کردند . اما در ادامه جناب مراد زهی که تمام سخنانشان را عربیمی گفتند با اشاره به خطبه نهج البلاغه شبهه ای را وارد کردند که جناب قزوینی به آن پاسخ میگویند . اگر نگاهی به این خطبه نهج البلاغه بیندازیم متوجه دلیل عربی نخواندن مرادزهی میشویم : لله بلاء فلان فلقد قوم الاود و داوی العمد و اقام السنه و ... . بازهم جناب مرادزهی دست به شیطنت زدند , انگار اصلا" برای روشن شدن حقیقت نیامده اند , گناه هزاران جوان شیعه و سنی بی طرف که به امید روشن شدن حقیقت پای مناظره نشسته اند چیست ؟ ایشان برای اینکه کلمه فلان را با خیال راحت به عمر نسبت دهند از خواندن متن عربی آن صرف نظر کردند . گویا یادشان رفته که حتی شارحان سنی مذهب نهج البلاغه کلمه فلان را به عمر نسبت نداده اند . مگر پنج دقیقه قبل ( سوال 5 را ببینید ) به تمام بینندگان مناظره با دلیل محکم از صحیح مسلم ثابت نشد که نظر علی (ع) درباره عمر و ابوبکر خائن و دروغگو و گناهکار است . پس چطور دوباره با زیر پا نهادن شعور بینندگان مناظره این عوام فریبی ها را انجام می دهند ؟

7- سوال اقای مرادزهی : مستندات هجوم را بیان کنید .

جواب اقای قزوینی : قبلا" عرض کردم در المصنف با سند صحیح ( دکتر قزوینی رجال این حدیث را با کتب رجالی اهل سنت بررسی کردند و صحت این حدیث را به اثبات رساندند ) آمده که عمر گفت من دستور می دهم خانه را به آتش بکشند و حضرت زهرا و علی (ع) و حسن (ع) و حسین (ع) را تهدید به سوزاندن می کند . آیا خلیفه حق دارد اگر کسی ممانعت از بیعت کرد این کار را بکند ؟ بیعت کردن از قبول دین بالاترست ؟ قرآن صراحت دارد که لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی . و نسبت به خود رسول خدا صراحت دارد که تو وظیفه ات فقط ابلاغ است و حق شما این نیست که مردم را به زور وادار به اسلام کنید . طبری و بلاذری هر کدام احادیثی را با مضمون هجوم به خانه را دارند که سندا" صحیح است . روایت ندامت ابوبکر از تهاجم را هم داریم که سیوطی و فرحان مالکی و مقدسی رای به صحیح السند بودن آن داده اند . ابن تیمیه حرانی در منهاج السنه ج4 ص220 می گوید ابوبکر خانه زهرا را بهم ریخت و وارد خانه شد و خانه را کشف کرد . شهرستانی و عسقلانی در لسان المیزان ج1 ص268 و صفدی در الوافی و قرطبی همه این قضیه را مطرح می کنند . عبدالفتاح عبدالمقصود در کتاب الامام علی و محمد هیکل در کتاب ابوبکر صدیق ص62 و عمر رضا کحاله این روایت را قبول دارند و مشکلی ندارد .

تحلیل : جناب قزوینی در جواب مولوی مرادزهی مستنداتی را با سند صحیح طبق قواعد اهل سنت بیان می کند . البته این مستندات را بارها و بارها تبیین کرده بودند اما جناب مرادزهی برخلاف روح مناظره که تلاش برای روشن شدن مطاللب است , با دست و پازدن های بیهوده و تکرار مکررات قصد شبهه افکنی دارند ولی با اتمام این تلاشها قزوینی با منابع مورد وثوق اهل سنت این شبهات را جواب دادند . حتی جناب مرادزهی اشکالی بر دلایل قزوینی نمی گیرند و فقط می گویند : ( دوباره بگو ) .

8/-سوال اقای قزوینی : با توجه به مصادر عرض شده , قضیه هجوم ثابت است و این هجوم نشان می دهد که اجماعی در کار نبوده و علی (ع) و عدهای از بنی هاشم از بیعت با ابوبکر خارج بوده اند . ابن حزم اندلسی در المحلی ج9 ص345 می گوید : لعنت خدا به اجماعی که حضرت علی (ع ) و صحابه اش در درون اجماع نباشند .
جواب اقای مرادزهی : از روایت المصنف در مورد هجوم حداکثر تهدید ثابت است و اینکه راوی این حدیث زید بن اسلم است و بنابر کتاب تقریب التهذیب ابن حجر این روایت منقطع و بی ارزش است // خانه علی و فاطمه زهرا متصل به مسجد النبی بود یعنی اگر خانه آتش می گرفت مسجد هم آتش می گرفت . چگونه است با این صحابه ای که هر به مسجد می آمدند , باید حدیث به حد تواتر می رسید . نه اینکه در چند کتاب که راویشان مثل جابر جعفی که کذاب است و زید بن اسلم که منقطع است مطرح شود .// روایت بلاذری در انسال الاشراف باطل است چون نمی توان مطلب به این مهمی را از یک کتاب نسب نامه ثابت کنیم .

تحلیل : خواننده عزیز مصادر آمده در شماره 7 را ببیند . آیا عجیب نیست که با این همه منبع جناب مراد زهی به المصنف تکیه زده اند . انگار که اصلا" بقیه آنها را نشنیده اند و در مقابل روایتی مثل ندامت ابوبکر کاملا" بی پاسخ هستند و خود را به نشنیدن زده اند . ایشان با ایجاد اشکال در سند این روایت قصد بی ارزش جلوه دادن آن را دارد اما قزوینی در ادامه جواب ایشان را با کتب معتبر و نظر علمای طراز اول اهل سنت , می دهد . جناب مرادزهی می گویند اگر خانه را آتش زدند پس چرا مسجد همجوار آنجا آتش نگرفت . جناب مرادزهی فراموش کرده اند که عمر و بقیه نمایندگان ابوبکر فقط در خانه را آتش زدند نه کل خانه را . مراد زهی گمان میکند علی (ع) در آلاچیق زندگی می کرده است که با آتش زدن در خانه , دیوارهای گلی هم آتش بگیرد و تمام خانه و ساکنان کوچه را با خاکستر یکسان کند . در ادامه جناب مرادزهی دست به اعلان نظر عجیبی می زند و وقتی که با سند صحیح روایت روبرو می شود , به خاطر نام کتاب استناد به آن غلط است . جناب مرادزهی فراموش کرده اند سند صحیح این روایت یعنی یکی از شاهدان هجوم به خانه وحی ویکی از اصحاب رسول خدا که از نظر اهل سنت ستارگان نجات امت هستند این روایت را نقل کرده است تا به امروز به دست ما رسیده , یعنی یکی از شهود ماجرا آنرا نقل نموده است و تمام علمای طول تاریخ اهل سنت با پشتوانه ای تقریبا" 1500 ساله این شاهد را راستگو می دانند و به او اعتماد کرده اند . اما در مورد اینکه این روایت به حد تواتر نرسیده پس دروغ است باید بگویم یکی از اهل سنت که اتفاقا" با هم به این مناظره گوش می کردیم گفت {این سخن مرادزهی کاملا" بی منطق است چون این روایت در نزد شیعه ها در مقام تواتر است پس برای آنها قابل قبول است و در نزد ما سنی ها هم خبر واحد اگر با سند صحیح باشد مثل آیات قرآن مورد وثوق است پس برای ما هم این روایت مورد وثوق است هر چند به حد تواتر نرسیده باشد } . البته در طول تاریخ از طرق بسیاری این قضیه بدست شیعه و سنی رسیده است اما جبهه گیری اهل سنت در برابر این موضوع دلیل دیگری است برای عدم تواتر در نزد ایشان . چون هر کس این روایت را نقل می کرد او را کافر می دانستند مثل ابراهیم سیار . و وقتی هم برای قضیه هجوم از آنها دلیل آورده شود می گویند فلانی کافر بوده است . وقتی سوال می کنیم چرا کافر بوده میگویند چون قضیه هجوم را نقل کرده است !! . دلیل دیگر عدم تواتر از بین بردن کتبی است که اهل سنت با آنها مخالف هستند . اهل سنت هر وقت مطلبی را بر خلاف میلشان می دیدند آنرا از بین میبردند . نمونه ای از آنرا در تحریف بخاری در شماره 5 دیدیم .در العلل و الرجال ج1 ص60 میخوانیم : احمد بن حنبل در کتاب العلل می گوید : ابوعوانه کتابی در معایب اصحاب رسول خدا نوشته بود , سلام بن ابی مطیع نزد او آمد و گفت ابی عوانه آن کتاب را به من بده . ابوعوانه کتاب را به او داد و سلام آنرا گرفت و سوزاند . در الکامل ج5 ص519 ابن عدی درباره ابن خراش می نویسد او دو کتاب درباره حرکت های ناروا و معایب ابوبکر و عمر تالیف کرده است . سپس ابن عدی او را توثیق می کند . به راستی آن دو کتاب الان کجا هستد ؟

9- سوال اقای مرادزهی : بجای سوال , پاسخ روایت طبری را می دهم : کتاب طبری یک کتاب تاریخ است و طبری این تعهد را نداشته که روایات صحیح را بیاورد وانگهی چه تضمینی وجود دارد که در تاریخ طبری هم دستبرد نباشد . پس نمی توان به آن استناد کرد . لطفا" از نهج البلاغه دلیل بیاورید .

جواب : قزوینی : کاش آقای مرادزهی حدالقل به سند روایت المصنف یک نگاه می کردند . در آنجا آمده { زید بن اسلم عن ابیه اسلم } .این حدیث انقطاع ندارد جناب مراد زهی ! .او از پدرش حدیث نقل می کند . ابوزرعه و ابو حاتم و ابن سعد و نسائی و ابن خراش همه می گویند زید بن اسلم ثقه است ( تهذیب الکمال ج10 ص17 ) .پدرش اسلم قرشی است که مزی میگوید زمان پیامبر را درک کرده و عجلی هم گفته : مدینی الثقه . ابوزرعه هم گفته ثقه است ( تهذیب الکمال ج2 ص330 ) // گفتید از نهج البلاغه دلیل بیاورم , چشم . در خطبه 202 نهج البلاغه آمده : علی (ع) هنگام دفن حضرت زهرا خطاب به رسول گرامی فرمودند یا رسول ا... دخترت به تو خبر داد که امت تو در حق فاطمه ظلم کردند . در منهاج البراعه ج13 ص14 می خوانیم : این اشاره دارد به شکستن پهلوی حضرت زهرا و سقط جنین حضرت زهرا . این تعبیر را عمر رضا کحاله در اعلام النساء ج3 ص21 و مامون غریب در خلافه علی بن ابی طالب ص33 و عبدالعزیز شناوی در سیدات نساء اهل الجنه ص151 نقل میکنند .

تحلیل : مولوی مرادزهی هرقدر که تلاش کردند حدالقل یکی از منابع روائی هجوم به خانه اهل بیت را شبهه دار کنند به در بسته خوردند و با دلایلی از کتب خودشان روبرو شدند . در ادامه ایشان از منابع تشیع دلیل خواستند که قزوینی مقداری را از نهج البلاغه و منابع اهل سنت که شاهد بر سخن نهج البلاغه بودند ذکر کرد. اینکار برای این بود که اگر آقای قزوینی تنها از نهج البلاغه دلیل می آوردند جناب مرادزهی آنرا از تحریفات شیعی قلمداد میکردند و برای جلوگیری از این شبهه زائی ایشان قرائن اهل سنت را نیز از زبان بزرگترین و فحول علمای سنی مذهب ذکر کردند . اما بنابر آنچه که خواهیم دید جناب مرادزهی برای فرار از سخن اهل سنت , علمای خودشان را لت و پار کرده و به مقام علمی آنها لگد پرانی بی مورد می کند . اما در مورد تحریف تاریخ طبری جناب مرادزهی باید دلیل اقامه کند وگرنه از وی پذیرفته نمی شود . به همان دلیلی که صحیح بخاری تحریف نشده است باید بگوئیم تاریخ طبری نیز تحریف نشده است . جناب مرادزهی وقتی سند صیح روایت را می بیند تهمت تحریف به تاریخ طبری را وی زند , همان کتابی که اهل سنت درباره آن نوشته اند : { کتاب "تاریخ الطبری" تاریخ "الرسل والملوک" أو الأمم والملوک من أهم کتب المصادر فی مجال التاریخ، إذ یعد أوفی عمل تاریخی بین مصنفات العرب أقامه مصنفه علی منهج مرسوم، وساقه فی طریق استقرائی شامل، بلغت فیه الروایة مبلغها من الثقة والأمانة، أکمل ما قام به المؤرخون قبله، کالیعقوبی والبلاذری، والواقدی، ومهد لمن جاء بعده کالمسعودی، وابن مسکویه وابن الأثیر وابن خلدون ولم یقتصر علی تاریخ الإسلام بل أرخ لما قبل الهجرة بل ابتدأ من القول فی ابتداء الخلق ما کان أوله.. ..}

10- سوال اقای قزوینی : آقای مراد زهی گفت این روایت تهدید را ثابت می کند . آیا تهدید فردی برای بیعت از دیدگاه قرآن سند دارد ؟ این تهدید مخالف سوره نور آیه54 است : << اگر از رسالت تو ( که به مراتب از امامت و خلافت بالاتر است ) رویگردان شدند , گناهشان مال خودشان است

جواب اقای مرادزهی : خطبه 219 نهج البلاغه این خطبه ای که جناب قزوینی از نهج البلاغه نقل کردند نفی می کند . خطبه ای که ایشان خواندند دلیل و سند روشنی بر قتل فاطمه زهرا و سقط جنین او نیست . // شما از روزنامه نگاری مثل هیکل دلیل می آورید که سندیت ندارد و تنها رمان نویس وادیب هستند .// در ناسخ التواریخ میرزا تقی خان در شرح حال امام زین العابدین امده : از جناب زید سوال کردند درباره ابوبکر و عمر چه می فرمائید ؟ فرمود : من و تمام اهل بیتم درباره اینها جز خیر نمی گویند و ایشان به هیچکس ظلم نکرده اند و به کتاب الله و سنت رسول عمل کردند .

تحلیل : در بخش سوال 6 جواب زرنگی و تحریف جناب مرادزهی در مورد خطبه 219 نهج البلاغه آمده است . البته در ادامه مناظره نیز آقای قزوینی جواب اهل سنت را به آقای مرادزهی در مورد این خطبه میدهد . اما گفتند روایت نهج البلاغه دلیلی بر شهادت حضرت زهرا (س) نیست . باید بگوییم با روایات اهل سنت که تا به اینجای مناظره با سند صحیح از نظر اهل سنت اقامه شده چه کنیم ؟ اگر قرار است از منابع شیعه روایتی ذکر شود , این مساله در حد تواتر است . خوب است آقای مرادزهی مطلب شماره 9 را مطالعه کنند . اما روایتی که از ناسخ التواریخ آمده اصولا" سند ندارد تا مورد احتجاج قرار بگیرد . اگر قرار باشد هر یک از طرفین شیعه و سنی به روایات بدون سند اتکا کنند , هیچگاه حق ظاهر نمی شود واسلام در چشم بهم زدنی نابود می شود . در کدام سوال و جوابی در طول مناظره شاهد آن بودیم که جناب قزوینی شواهد و روایات بدون سند ذکر کند ؟ ولی تا جائی که دلتان بخواهد آقای مراد زهی اینگونه روایات را به شهادت می آورد که نه تنها مورد قبول تشیع نیست بلکه جمهور فحول و علمای اهل سنت با آوردن حدیث بدون سند مخالفت دارند . کافیست برای اثبات دروغ بودن این روایت بدون سند مطالعه ای دوباره بر مطلب شماره 4 و5 داشته باشیم . آقای مرادزهی بار دیگر در مقابل سوال قزوینی سکوت کرده اند و هنوز پاسخی به آن نداده اند . ایشان کلا" فراموش کرده مناظره برای پاسخ به سوال طرف مقابل است نه سکوت در برابر آن و تکرار مکررات .

11- سوال اقای مراد زهی : بجای سوال در مورد طبری یک چیز دیگر عرض کنم : نخستین راوی تاریخ طبری ابن حمید است که از دیدگاه محدثین متهم به دروغ پردازی و منکرالحدیث است . آخرین راوی نیز منقطع است .

جواب اقای قزوینی : جناب مرادزهی ! آقای مزی در تهذیب الکمال ج5 ص100 از یحیی بن معین و از ابوزرعه و از احمد بن حنبل توثیق ابن حمید را نقل می کند . وقتی شخصیتی مثل احمد بن حنبل ( رئیس حنابله ) , یحیی بن معین و ابوزرعه که از استوانه های علمی اهل سنت هستند وی را توثیق می کنند حرف دیگران قابل قبول نیست . ایشان گفتند که منکر الحدیث است . ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان ج2 ص308 می گوید اگر بنا باشد هر کس منکر الحدیث بود او را تضعیف کنیم , از محدثین یک نفر هم سالم نمی ماند . ذهبی هم میزان الاعتدال ج1 ص118 اینرا نقل می کند . پس روایت کاملا" سند صحیح دارد. بعضی از راویان صحیح بخاری مثل محمد بن عبدالرحمن طوافی و مفضل بن فضاله بنابر مقدمه فتح الباری منکر الحدیث هستند . // جناب محمد هیکل که گفتید یک روزنامه نگار است , ایشان 2 مرتبه وزیر معارف مصر و 1 مرتبه رئیس مجلس شیوخ مصر بوده .// در رابطه با آن خطبه ای که از نهج البلاغه (219) مطرح کردید که مراد جناب عمر بن خطاب است , کافیست که جناب آقای صبحی صالح که از شخصیت های برجسته اهل سنت است میفرماید : مراد عمر بن خطاب نیست بلکه یکی از اصحاب علی (رض) است . روشن کننده این قضیه مطاعن دیگری است که در نهج البلاغه آمده است .پ

تحلیل : وقتی مولوی مرادزهی دیدند که با تهمت تحریف تاریخ طبری راه به جائی نمی برند در اسناد روایت شبهه ای ایجاد کردند که احمد بن حنبل جواب جناب مرادزهی را داد و سند این روایت را نیز بدون آلایش توصیف کرد. درمورد انقطاع آخرین راوی کاش مدرکی هم ارائه می شد چون با رجوع به تاریخ طبری چنین انقطاعی دیده نمی شود .

12-سوال : قزوینی : جناب مرادزهی تهدید به خانه وحی را قبول کردند . پس چرا عمر برای سعد بن عباده که تا آخر عمر بیعت نکرد , به خانه ایشان هجوم نبردند ( تهذیب الکمال ج10 ص18 ) و یا ابن بن سعید بن عاص جزء کسانی هستند که از بیعت خودداری کردند , چرا به خانه آنها هجوم نبردند ( اسد الغابه ج1 ص37 ) . چرا خلیفه دوم دوگانه برخورد کردند ؟
جواب اقای مرادزهی : مسلمانان مدینه که شبانه روز 5 بار در مسجد النبی نماز می خواندند کجا هستند که این قضیه در حد تواتر ثابت می شد . بنی هاشم کجا بودند ؟ علی شیر خدا کجا بود ؟ آیا این زیر سوال بردن تربیت پیامبر را نمی رساند که بعد از 23 سال نتوانست اصحاب خود را تربیت کند و به محض فوت او اصحاب به جان دخترش افتادند ؟ عبدالفتاح عبدالمقصود شاهد این قضیه نبوده که بخواهد به خلیفه دوم اتهام وارد کند . کجا هستند شاهدان این قضیه ؟ // چون برخی از روایات نهج البلاغه مذمتی است پس همدیگر را ساقط می کنند پس باید باز گردیم به قرآن : << و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار والذین اتبعوهم باحسان رضی الله عنهم و رضوا عنه >> . مهاجرین اول چه کسانی بودند ؟ خلیفه اول و دوم و سوم و چهارم . خداوند از آنها اعلام رضایت می کند .

تحلیل : قضیه تواتر حدیث بطور مبسوط در شماره 8 توضیح داده شده است . اما اگر منظور مولوی مرادزهی از جمله " علی شیر خدا کجا بود ؟ " اینست که چون علی شیر خداست پس باید با شمشیر خودش ذوالفقار عمر را می کشت , سخنی بدون منطق است زیرا : زمانی که زینب بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفتند زنان و اهل و عیال رسول خدا مشغول گریه و عزاداری بودند در این هنگام عمر در حضور پیامبر خدا شروع کرد به تازیانه زدن آنها که با مخالفت رسول خدا مواجه شد : عن ابن عباس قال : لما ماتت زینب بنت رسول الله صلی الله علیه (وآله) وسلم قال رسول الله صلی الله علیه وسلم : ألحقوها بسلفنا الخیر عثمان بن مظعون فبکت النساء فجعل عمر یضربهن بسوطه فأخذ رسول الله صلی الله علیه وسلم یده وقال:مهلا یا عمر دعهن یبکین ، وإیاکن ونعیق الشیطان.إلی أن قال:و قعدرسول الله صلی الله علیه وسلم علی شفیر القبر وفاطمة إلی جنبه تبکی فجعل النبی صلی الله علیه وسلم یمسح عین فاطمة بثوبه رحمة لها .

مسند أحمد 1 ص 237 ، 335 ، مستدرک الحاکم 3 ص 191 وصححه وقال الذهبی فی تلخیص المستدرک : سنده صالح ، مسند أبی داود الطیالسی ص 351 ، الاستیعاب فی ترجمة عثمان بن مظعون ج 2 ص 482 ، مجمع الزوائد 3 ص 17 . وأخرج البیهقی فی السنن الکبری 4 ص 70 . عمر جلوی چشم پیامبر زن رسول الله را میزند . آیا رسول خدا عمر را قصاص کرد و او را مورد ضرب قرار داد ؟ خیر . علی (ع) پیرو پیامبر است و سنت و منش او را پیاده می کند . اوست که پیامبر در وصفش فرموده علی مع الحق و الحق مع العلی . پس این رفتار علی (ع) طیق سنت رسول خدا و پیامد آن طبق روش قرآن است و بنا به نص صریح روایت , حق همیشه با علی (ع) است و کار او حق بوده . جناب مرادزهی با جمله " زیر سوال بردن تربیت پیامبر" خواستند به اصطلاح هوچی گری کنند اما غافل از اینکه خود رسول خدا فرموده اند امت من بعد از من مرتد می شوند . تفصیل این مطلب را دکتر قزوینی در ادامه مناظره با دلایل محکم آورده است . ایشان گفتند " عبدالفتاح عبدالمقصود شاهد این قضیه نبوده" . خیر کسی هم چنین ادعائی نکرده است . در طول مناظره روایاتی با سند صحیح در نزد اهل سنت خوانده شد که موید هجوم بودند من جمله روایت ندامت ابوبکر . سند صحیح یعنی چه ؟ جناب مرادزهی فراموش کرده اند سند صحیح این روایات یعنی یکی از شاهدان هجوم به خانه وحی ویکی از اصحاب رسول خدا که از نظر اهل سنت ستارگان نجات امت هستند این روایت را نقل کرده است تا به امروز به دست ما رسیده , یعنی یکی از شهود ماجرا آنرا نقل نموده است و تمام علمای طول تاریخ اهل سنت با پشتوانه ای تقریبا" 1500 ساله این شاهد را راستگو می دانند و به او اعتماد کرده اند . ایشان فرمودند " چون برخی از روایات نهج البلاغه مذمتی است پس همدیگر را ساقط می کنند" . مثل اینکه وقتی جناب قزوینی مطلب شماره 11 را بازگو می کردند , جناب مولوی حواسشان کمی پرت بود . ولی در عوض ایشان تمام مسلمانان اعم از شیعه وسنی دلایل قزوینی را شنیدند . و دانستند که اصلا" روایت موید عمر در نهج البلاغه وجود ندارد ( چنانچه علمای سنی و شیعه معترفند ) که بخواهد روایات مذمتی را ساقط کند . ایشان آیه قرآن را شاهد بر صدق گفتارشان آوردند ولی ای کاش کمی در آیه دقت می نمودند . السابقون یعنی کسانی که در اسلام آوردن سبقت گرفتند و از همه برای دعوت به اسلام مشتاق تر بودند . این حتما" شامل عمر و ابوبکر نمی شود زیرا با آن روایاتی که جناب مرادزهی در طول 2 ساعت مناظره مشتاق شنیدنشان بود و در آخر هجوم را ثابت کرد در منافات است . چطور کسی مشتاق اسلام و عمل به آن است اما به سبط نبی مکرم حمله ور می شود . از طرفی منظور آیه آن عده ای هستند که در دینشان ثابت ماندند نه آنهائی که بنا بر نص صحیح بخاری مرتد شدند . پس این آیه مقصود آقای مرادزهی را تائید نمی کند .

سه دقیقه نهائی اقای مرادزهی :

علی که شاهد ماجرای هجوم است کجاست ؟ ذوالفقارش کجاست ؟ در شرح ابن میثم ص488 می خوانیم که علی می فرماید ناصح ترین انسانها برای خلق خدا و رسول خدا خلیفه صدیق و خلیفه فاروق هستند .آنها جایگاهی والا در اسلام دارند . و با وفات آنها زخم شدیدی بر اسلام پدید آمد .خداوند به آنها جزا و پاداش خیرعنایت فرماید. همچنین در کتاب شافی علامه علم الهدی ج2 ص428 از قول علی آمده بهترین امت بعد از پیامبر ابوبکر و عمر هستند .

سه دقیقه نهائی اقای قزوینی :

در رابطه با این که ایشان فرمودند صحابه کجا رفتند . آیا تربیت پیامبر زیر سوال نمیرود . باید بگویم از آقایان اهل سنت سوال کنید که در صحیح بخاری ج7 ص207 ح6507 آمده : تمام صحابه بعد از من مرتد می شوند و وارد آتش جهنم می شوند . ابن کثیر در البدایه و النهایه ج6 ص33 از قول عایشه نقل می کند : همه عرب یعنی همه مسلمانها مرتد می شوند . اما در رابطه با این که ایشان می فرماید این قضیه شهادت حضرت زهرا سندی ندارد , قبلا" هم گفتم از جوینی که استاد ذهبی است و ذهبی او را امام و پیشوا می نامد نقل میکند که وقتی رسول خدا چشمش به فاطمه افتاد فرمودند من می بینم روزی را که حرمت او شکسته می شود و حق او غصب می شود و ارث او گرفته می شود و پهلویش شکسته می شود و جنین او محسن را سقط میکنند ....

تحلیل : در مورد سخنان مولوی مرادزهی که فرمودند " علی که شاهد ماجرای هجوم است کجاست ؟ ذوالفقارش کجاست ؟" در مطلب شماره 12 به تفصیل صحبت شد . اما ایشان حدیثی را خواندند که علمای اهل سنت به دروغ بودن آن اذعان دارند چرا که علی (ع) عمر و ابوبکر را صدیق و فاروق نمی دانست . طبق روایات صحیح السندی که در بسیاری از کتابهای اهل سنت وجود دارد ، این دو لقب مبارک ، از القاب اختصاصی علی علیه السلام بوده است ؛ اما جناب مولوی تلاش کرده اند که این فضلیت را برای خلفای دیگر نقل کنند . ما به چند روایت اشاره می کنیم : بسیاری از علمای اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزوینی در سننش که یکی از صحاح سته اهل سنت به شمار می آید ، با سند صحیح نقل کرده : عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ لَا یَقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا کَذَّابٌ صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ . عباد بن عبد الله گوید : علی علیه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صدیق اکبر هستم ، پس از من جز دروغگو کسی دیگر خود را صدیق نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از دیگران نماز می خواندم . سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البدایة والنهایة ، ج3 ، ص 26 و المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج3 ، ص 112 وتلخیص آن ، تألیف ذهبی در حاشیه همان صفحه ، و تاریخ طبری ، ج2 ، ص 56 ، والکامل ، ابن الاثیر ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائی ، ص 46 با سندی که تمام روات آن ثقه هستند ، و تذکرة الخواص ، ابن جوزی ، ص 108 و ده ها سند دیگر .محقق سنن ابن ماجه در ادامه می نویسد : فی الزوائد : هذا إسناد صحیح . رجاله ثقات . رواه الحاکم فی المستدرک عن المنهال . وقال : صحیح علی شرط الشیخین . درباره فاروق نیز گفتنی است : محمد بن سعد در الطبقات الکبری ، ابن عساکر در تاریخ مدینة دمشق ، ابن اثیر در اسد الغابة و محمد بن جریر طبری در تاریخش می نویسند :قال بن شهاب بلغنا أن أهل الکتاب کانوا أول من قال لعمر الفاروق وکان المسلمون یأثرون ذلک من قولهم ولم یبلغنا أن رسول الله صلی الله علیه وسلم ذکر من ذلک شیئا . ابن شهاب گوید : این گونه به ما رسیده است که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آنها متأثر شدند و این لقب را در باره عمر استعمال کردند و از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم هیچ مطلبی در این باره به ما نرسیده است . الطبقات الکبری - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 44 - ص 51 و تاریخ الطبری - الطبری - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثیر - ج 4 - ص 57 . همچنین طبق عادتی که برای مولوی در طول مناظره دیدیم ایشان حدیثی بدون سند را از الشافی آورده است : با مطلب به ابات رسیده در همین جلسه مناظره در تضاد است . کافیست ایشان سری به مطلب شماره 4 و 5 بزند تا نظر علی (ع) را در مورد ابوبکر و عمر جویا شوند . ایشان در هنگام نقل قول قزوینی از علامه جوینی وسط حرف ایشان پریده و گفتند " ذهبی به جوینی "حاطب لیل" گفته است .اما باید توجه کنند که این سخن که ذهبی گفته باشد : جوینی «حاطب لیل» است ، تهمتی است که زرکلی به ذهبی می‌زند ، ذهبی در هیچ یک از کتاب‌هایش چنین جمله‌ای در باره جوینی ندارد . وقتی ذهبی آن همه از وی تعریف و تمجید می‌کند و حتی از او در تذکرة الحفاظ با عناوین «الامام المحدث الاوحد الاکمل فخر الإسلام» یاد می‌کند ، چگونه می‌توان باور داشت که در جای دیگر او را «حاطب لیل» معرفی کرده باشد ؟!
در آخر از تمام حق طلبان خواهش می کنم کمی تفکر کرده و راه تعصب و لجاج را پیش نگیرند و دنبال کلام مستدل جستجو کنند . برای انطباق صورت این نقد و بررسی با مناظره ,پیشنهاد می کنم فایل صوتی انرا تهیه و با این مطالب تطبیق بدهید تا راهی باشد برای یافتن حق .

2) متن کامل مناظره دکتر حسینی قزوینی و مولوی عبدالمجید مرادزهی + فایل صوتی
3) مناظره دکتر حسینی قزوینی و مولوی مرادزهی برگزار گردید + فایل صوتی
4) گزارش تصویری مناظره دکتر قزوینی و مولوی مرادزهی
5) مناظره دکتر حسینی قزوینی با مولوی عبد المجید مراد زهی
6) دکتر حسینی قزوینی بخشی از خبر حوزه نیوز را تکذیب کرد
7) انتقاد دکتر حسینی قزوینی از مولوی عبدالحمید به دلیل طفره رفتن ایشان از مناظره (اختصاصی)
8) دعوت مجدد دکتر حسینی قزوینی از مولوی عبدالحمید برای مناظره و مباهله (اختصاصی)
9) مولوی عبدالحمید مناظره با دکتر حسینی قزوینی را رد کرد (اختصاصی)
10) مولوی عبدالحمید مناظره با دکتر حسینی قزوینی را رد کرد (اختصاصی)



منبع خبر: موسسه تحقیقاتی ولی عصر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

متن کامل مناظره دکتر حسینی قزوینی و مولوی عبدالمجید مرادزهی + فایل صوتی

پنجشنبه شب در ساعت 22:00 بوقت ایران مناظره دکتر حسینی قزوینی، عضو هیأت علمی و رئیس بخش حدیث دانشگاه بین المللی آل البیت علیهم السلام، استاد حوزه علمیه قم در سطوح عالی و مسئول مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولیعصر(عج) و مولوی مرادزهی از اساتید برجسته حوزه علمیه زاهدان بصورت زنده از شبکه ماهواره ای سلام پخش شد .


متن این مناظره به شرح زیر است :

مدیر شبکه سلام :
خدمت شما دوستان بیننده سلام و درود تقدیم می‌کنیم ، انشاء الله که با موفقیت و سربلندی کامل در پناه خداوند سبحان روز گار را سپری کرده باشید .

برنامه‌ای که امروز شروع می‌کنیم ، گفتگویی است بین دو بزرگوار ، جناب آقای حسینی قزوینی و جناب آقای مراد زهی . یک گفتگوی دوستان و یک مناظره برای روشن شدن نقاط مبهم و نقاط نا مشخص تاریخ ... .

موضوع مناظره حضرت زهرا سلام الله علیها است . از ماه ها قبل قرار بود که مناظره‌ای را برگزار کنیم ، متأسفانه این امکان فراهم نشد به دلائل مختلفی .

ادامه مطلب را از اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

گفتگو با مهناز رئوفى:
نجات‌يافته فرقه ضاله بهائيت

در این گفتگوی شنیدنی خانم مهناز رئوفی، نجات یافته فرقه ضاله بهائیت خاطرات خود را از زمان انحراف و چگونگی هدایت شدنش را بیان می کند.

مهناز رئوفى متولد ۱۳۴۹ در سنندج است. از سادات طباطبايى است ولى به واسطه اين كه پدرش بهايى بود او نيز بهايى ماند. مى گويد اگرچه اجداد او از مسلمانان سرشناس و صاحب احترام و معتمد بودند و هم اكنون آرامگاه هاى آنان مورد تكريم مسلمانان است ولى پدربزرگ هاى او به مسلك بهائيت درآمدند. او، برادرانش، همسر برادران و خواهرانش از اعضاى فعال تشكيلات بهائيان بودند به شكلى كه برادران او هم اكنون نيز از سران بهائيت در ايران محسوب مى شوند.رئوفى اسلام آوردنش را تنها خواست و لطف خدا مى داند و وقتى از اين مسئله سخن به ميان مى آورد احساسات و شوق كاملاً بر بيانش غالب مى شود اگرچه به اين واسطه هزينه سنگينى را نيز پرداخت كرده است. او مى گويد: اگرچه فردى بسيار عاطفى و وابسته به خانواده هستم ولى به واسطه خروج از بهائيت از خانواده طرد شدم و اجازه پيدا نكردم كه بعد از سالها خانواده ام را ملاقات كنم و پدرم هم در اين سالها از دنيا رفت و اين اتفاق نيز برايم خيلى سنگين بود. با اين حال او اين مسئله را به جان خريد و حاضر شد براى يافتن حقيقت هزينه آن را نيز پرداخت كند.

اجازه بدهيد ابتداى مصاحبه را با يك تاريخچه مختصر از فرقه بهائيت آغاز كنيم.
پيدايش بهائيت از سال ۱۲۶۰ با ادعاى جوانى به نام سيدعلى محمد كه خود را ملقب به «باب» كرد آغاز شده است. سيدعلى محمد باب ابتدا ادعاى مهدويت و سپس ادعاى خدايى نمود. اين شخص بعد از ۹ سال كه توانست پيروانى را براى خود دست و پا كند، توسط اميركبير در تبريز اعدام شد. ميرزا حسينعلى نورى از پيروان باب بود كه پس از اعدام وى ادعاى «من يظهر اللهى» كرد و گفت كه باب مبشر من بوده و من مهدى موعود هستم و به اين شكل ادعاى مهدويت نمود و خودش را بهاءالله و پيروانش را بهايى ناميد. بعد از بهاء، پسرش به نام عباس افندى كه خودش را «عبدالبهاء» يعنى بنده بهاء ناميد جانشين وى گرديد و پس از او نيز شوقى افندى كه نوه دخترى عبدالبهاء بود اداره امور بهائيان را برعهده گرفت. پس از اين سه نفر و تا امروز زعامت بهائيان برعهده «بيت العدل» است. «بيت العدل» مركزيتى متشكل از ۹ نفر است كه توسط شوقى افندى تشكيل شد چرا كه او صاحب فرزندى نشد تا رهبرى بهائيان را برعهده بگيرد. تمام دستورات ادارى و حقوقى و در كل تمام مسائل بهائيان از «بيت العدل» صادر مى شود و همه بهائيان تابع محض اين ۹ نفر هستند. بهائيان اين ۹ نفر را مصون از هرگونه خطا مى پندارند و جمع آنها را (نه تك تك) برى از هر اشتباهى مى دانند.


                                                


يعنى معتقدند اين ۹ نفر معصوم هستند
مى گويند كه اين عده ملهم به الهامات غيبيه هستند و عصمت دارند و هر دستورى كه از سوى آنها صادر شود از طرف خداست و بايد بدون چون و چرا انجام داد.
اين عده چگونه انتخاب مى شوند
توسط خود بهايى ها انتخاب مى شوند.
بيت العدل در كجا قرار دارد
در اسرائيل. خود بهاء هم در اسرائيل فوت كرد و جالب است بدانيد كه او مى گفت كه قبله بهائيان من هستم و بايد به طرف من نماز بخوانيد و طبعاً وقتى هم كه فوت كرد قبرش در اسرائيل بود و الآن قبله همه بهائيان به طرف اسرائيل است.


وقتى بهاء زنده بود چطور به طرف او نماز خوانده مى شد
اين جزو سؤال هاى پاسخ داده نشده است كه چطور مى شود رو به يك انسان زنده نماز خواند يا اين كه خودش چطور نماز مى خوانده است! او ادعاى خدايى داشت ولى در برخى متون از خدا استمداد مى كرد. وقتى از او دليل اين مسئله را مى پرسيدند كه چرا تناقض گويى مى كنى مى گفت كه شما غافل هستيد ظاهر من باطن مرا مى خواند و باطنم ظاهرم را!
رابطه اين فرقه با رژيم صهيونيستى به چه شكل است
طبعاً «بيت العدل» به عنوان مهمترين و مركزيت اين فرقه در سرزمين هاى اشغالى است و فعاليت هاى گسترده اى داشته و به لحاظ اقتصادى منافع زيادى دارد.


چطور
به خاطر اين كه مقبره بهاء آنجاست، بهايى ها دسته دسته به آنجا مى روند و آنجا به حالت يك مكان توريستى درآمده است و طبعاً درآمد مناسبى هم دارد. ضمن اين كه خود بهايى ها هر ۱۹ روز يكبار با بهانه هاى مختلف پول جمع مى كنند و به اسرائيل مى فرستند. به غير از اين «بيت العدل» از دادن ماليات به دولت اسرائيل معاف است كه اين خود جاى سؤال دارد. ضمن اين كه اعضاى «بيت العدل» در سال يك يا دو بار با رئيس جمهور اسرائيل ديدار مى كنند. البته اين ملاقات آشكار آنهاست و طبعاً ملاقات هاى غيرآشكار هم زياد اتفاق مى افتد. بايد عرض كنم منافع صهيونيست ها با بهائيان مشترك است و آن از بين بردن اسلام است.
چرا بهاء از همان ابتدا ادعاى اولوهيت نكرد و ابتدا گفت من مهدى موعود هستم و سپس ادعاى خدايى كرد
اصلاً قبل از ادعاى بهاء ، باب چنين ادعايى داشت و بهاء پيرو باب بود و در اين مورد سكوت كرده بود. پس از اعدام باب عده اى ادعاى «من يظهر اللهى» كردند و گفتند كه باب ظهور آنها را بشارت داده است، بهاء هم گفت كه من در زندان بودم كه يك مرتبه به ذهنم رسيد و به من الهام شد و متوجه شدم كه من پيغمبر بودم و خبر نداشتم!


پيش زمينه چنين ادعايى از جانب بهاء چه بوده است
دال گوركى سفير كبير روسيه در ايران با بهاء ارتباط تنگاتنگ داشته و هر وقت او دچار مشكلى مى شده هميشه روسها و انگليس ها وارد صحنه مى شدند و او را از مخمصه نجات مى دادند و اين مسئله كاملاً آشكار بوده و پنهانى نيست كما اين كه در تاريخ آمده زمانى كه به واسطه طرح ترورى كه بهائيان براى ناصرالدين شاه ريخته بودند و به دليل عدم توفيق عمليات ترور، بهاء به دليل حمايتى كه سفارت روسيه در تهران از او داشت از اعدام و مجازات جان سالم به در برد.
از طرف ديگر با دقت در تعاليم و اصول اين فرقه ما متوجه مى شويم كه اين فرقه كاملاً ساخته و پرداخته شده و هدفى خاص را دنبال مى كند. با اين پيش زمينه كاملاً مى شود فهميد كه در اينجا كار، كار سياست بوده است كما اين كه اسناد آن نيز به وفور در تاريخ وجود دارد و بايد به اين نكته نيز توجه كرد كه استعمارگران، بهائيت را براى انحراف در شيعه و وهابيت را براى انحراف در اهل سنت ايجاد كردند.
حتماً شنيده ايد كه عبدالبهاء به واسطه خدماتش به انگليس از اين كشور لقب «سر» دريافت كرد.


او در كتابش مى نويسد كه آمدن من به ايران سبب الفت ايران و انگليس است و نتيجه به درجه اى مى رسد كه بزودى افراد ايران جان خود را براى انگليس فدا مى كنند. ضمن اين كه نخستين كميسر عالى فلسطين در زمان قيموميت انگليس به پاس قدردانى از خدمات بهائيان در دوران جنگ جهانى اول نشان «شهسوار طريقت امپراتورى بريتانيا» را به عباس افندى (عبدالبهاء) اعطا كرد.
رابطه بابيت با بهائيت چگونه است
ابتدا من يك پيشنهادى مى دهم كه شما يك سؤالى را براى بهائيان مطرح كنيد. قطعاً اين سؤال باعث به فكر افتادن اشخاص بى غرض مى شود كه گول بهائيت را خورده اند و آن اين كه اگر باب آمد كه فقط بهاء را بشارت دهد پس چطور انبوهى از تعاليم را با خود آورد كه به هيچ كدام هم عمل نشد.


چطور
چون قبل از اجرايى شدن آن باب اعدام شد و بهاء پس از باب تعاليم جديدى را آورد و تمام تعاليم باب را به دريا ريخت و اين مسئله در آثار بهائيان وجود دارد.
البته يك سرى متون از باب وجود دارد كه نشانگر اين است كه باب اختلال عقلى داشته است. اين هم در دسترس همه بهائيان نيست مگر اين كه شخصى جست و جوگر باشد و آن را پيدا كند و به فارسى ترجمه كند و تازه متوجه خواهد شد كه متوجه معنى متن نمى شود.
يعنى متون باب قابل ترجمه نيست
اصلاً صرف و نحو بشدت در آن خدشه دار است. وقتى هم از او پرسيدند كه چرا در نوشته هايت قواعد ابتدايى را رعايت نمى كنيد در جواب گفته بود كه صرف و نحو را من ابداع مى كنم و اين صرف و نحو موجود درست نيست! و آنچه من مى گويم درست است. يا احكام عجيب و غريبى كه در بابيت وجود دارد. مثل اين كه اگر زنى از همسر خود بچه دار نشد مى تواند از مرد ديگرى بچه دار شود و احكام بسيار چندش آور ديگرى كه باب آورد يا اين كه مى گويد همه كتاب ها غير از كتاب باب بايد سوزانده شود يا همه اماكن مذهبى حتى مسجدالحرام بايد تخريب شود و تنها ساختمان و آرامگاه او سالم بماند.


اينها هيچكدام عملى نشد و قرار هم نبود عملى شود. وقتى از بهائيان مى پرسيد كه اين احكام چرا اينطور است و چرا برخى از آنها حتى قابل فهم نيست مى گويند كه ما كه بابى نيستيم.
مگر باب را قبول ندارند
خودشان مى گويند باب بشارت دهنده بهاء بوده است و باب را به عنوان يك مظهر مقدسه و كسى كه ظهور كرده قبول دارند ولى بلافاصله وقتى از احكام ديوانه وار باب سخن به ميان مى آيد آنها مى گويند كه ما بابى نيستيم.
يعنى تناقض وجود دارد
بله. اين تناقض است چون منشأ بهائيت از بابيت بوده است.
يكى از بحث هايى كه در مورد بهائيت مطرح مى شود ازدواج با محارم است. در اين مورد توضيح دهيد
اين مسئله در احكام بهائيت به شكلى وجود دارد. بهاير در كتاب اقدس در مورد ازدواج اين طور مى گويد كه ازدواج با زن پدر حرام است و در اين بحث موارد ديگرى را نام نبرده است و اين مسئله باعث سؤال مى شود.


جواب آنها چيست
مى گويند موارد ديگر در اسلام آمده است و نيازى به اشاره مجدد نبوده است! در صورتى كه نام زن پدر هم به عنوان كسى كه نمى توان با آن ازدواج كرد در اسلام آمده است پس چرا فقط به اين مورد اشاره شده است كه اين سؤالى است كه آنها نمى توانند جواب دهند.
شيرين عبادى اخيراً گفته كه نبايد بهايى ها تحت فشار باشند چرا كه آنها مسلمان هستند. اين عمدى كه وجود دارد تا بهائيت را شاخه اى از اسلام بنامند در چيست
قطعاً اينها به هيچ عنوان مسلمان نيستند و اساساً قائل به منسوخ شدن اسلام و ظهور دين بهائيت هستند. آنها اين را مى گويند. ضمن اينكه آنها براى بهاء شأنيت خدايى قائل هستند و مى گويند كه خدا در شخص بهاء متجلى شده است و الآن هم روح بهاء را مى پرستند. از طرف ديگر از آنجايى كه بهاء خود را مهدى موعود ناميد از اين طريق آنها خودشان را به اسلام مى چسبانند.‎/‎/
طبعاً وقتى ادعاى خدايى مى كند اين مسئله هم از بين مى رود. منظور من اين است كه عمد و علت مطرح كردن چنين مسائلى چيست
شگرد آنها اين است. هر كجا كه باشند مى گويند ما از شما هستيم. در مواجهه با مسيحى ها نيز همين را مطرح مى كنند و مى گويند ما هم مثل شما يك دين هستيم. روش تبليغى آنها اين طور است.


بهائيت يك مشكل ويژه با تشيع دارد. علت آن چيست
همان طور كه عرض كردم اينها هميشه سعى داشته اند كه اگر با هر مذهب يا دينى روبه رو شدند خودشان را نزديك به آن دين يا مذهب معرفى كنند. در مورد تشيع هم همين مسئله صادق است و آنها سعى مى كنند در ظاهر اين طور وانمود كنند در صورتى كه خود بهاء از «شيعه» به عنوان «شنيعه» ياد مى كرد و بشدت از علما و روحانيون شيعه تنفر داشت و در ذهن خود به دنبال راهى براى نابودى آنها مى گشت. اساساً بهائيت با دو مسئله در شيعه بشدت مشكل دارد: يكى روحانيت و ديگرى عاشورا.
چرا عاشورا
آنها هم مى دانند كه همه چيز تشيع از عاشوراست. امام هم فرمود ما هرچه داريم از محرم و صفر است. اينها هم اين مسئله را درك كرده اند كه استحكام اسلام و تشيع از عاشوراست. آنها مى خواهند كه اسلام نباشد ولى از آنجايى كه اينها چندين چهره دارند حتى براى امام حسين (ع) هم زيارتنامه مخصوصى نوشته اند تا بگويند كه اسلام را قبول دارند. من خودم بهايى بودم و مى دانم كه اين زيارتنامه هيچگاه خوانده نمى شود و به آن اعتنايى نمى گردد. ضمن اينكه بهائيان هر سال در روز اول و دوم محرم به مناسبت روز تولد بهاء و باب جشن مى گيرند. وقتى از آنها سؤال مى كنيد كه چرا ايام شهادت امام حسين را جشن مى گيريد مى گويند كه اسلام ديگر منسوخ شده است. يعنى از يك سو براى امام حسين زيارتنامه دارند و از سوى ديگر اسلام را منسوخ شده مى دانند. اين تناقضات در بهائيت بسيار زياد است.


شگردهاى جذب غير بهائيان توسط اين فرقه به چه شكل است
شگرد آنها شست وشوى مغزى افراد است. ابتدا سعى مى كنند تمام معتقدات فرد را از او بگيرند و ايمانش را سست كنند و پس از آن مى گويند كه حالا هر چه اعتقاد داشتى از خود بيرون كن و آماده پذيرش بهائيت شو. بعد از جاهايى شروع مى كنند كه طرف را علاقه مند كنند. مى گويند ما به تساوى زن و مرد معتقديم، صلح، وحدت بشريت و.‎/‎/ از اعتقادات ماست و براى آن تلاش مى كنيم. يعنى سعى مى كنند با سفسطه افرادى را كه آگاهى درستى از اسلام ندارند از اسلام زده كنند و سپس با شعارهاى زيبا او را جذب نمايند.
الآن تعداد بهائيان چقدر است
يكى از دستورات اينها به پيروان خود اين است كه سعى مى كنند تا آنجايى كه ممكن است در شهرها و كشورهاى مختلف پخش شوند تا حضور خود را در همه جا گسترش دهند. در مورد تعدادشان هم بايد بگويم كه حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار نفر هستند كه در سراسر دنيا پخش شده اند. البته آمارى كه خودشان مى دهند بسيار غلوآميز است و مى گويند جمعيت شان حدود ۳۰۰ هزار نفر است كه اين طور نيست.


بهائيان در مورد حرمت ورود به سياست هم گويا دستورى دارند.‎/‎/
بله. در بهائيت ورود به سياست حرام است اما اين مسئله در ظاهر است و دقيقاً عكس آن عمل مى شود. شما مى دانيد كه بزرگان بهايى خود در مركز سياست بوده اند، عبدالبهاء با پادشاهان اروپايى و مقامات امريكايى ارتباط داشته و براى آنها الواحى صادر مى كرده كه در آن اينها را ستوده است. ژرژ پنجم و پادشاه عثمانى از جمله اين پادشاهان بوده اند. جالب است بدانيد عبدالبهاء در يكى از اين لوح ها دستور حمله به ايران را صادر كرده است و خطاب به يكى از پادشاهان انگليس گفته بود كه الآن موقعيت خوبى است كه به ايران حمله كنيد. به هرحال اينها نبايد در سياست دخالت كنند و اين مسئله جزو اصول آنهاست.
علت آن چيست
اينها بازى است. چطور اين حرمت در زمان پهلوى وجود نداشت و هويدا كه خود بهايى بود به نخست وزيرى رسيد يا اعضاى ساواك و يا دكتر ايادى بهايى مسلك كه پزشك مخصوص شاه بود. به محض پيروزى انقلاب اسلامى اين مسئله دوباره مطرح شد تا هيچ كمكى از سوى بهائيان به دولت صورت نگيرد. بهائيان در هيچ يك از پروژه هاى ملى يا مواردى كه منجر به ساختن كشور و يا پيشرفت آن باشد شركت نكرده و نمى كنند. هيچ كدام از آنها حتى در جنگ هم شركت نكردند و گفتند كه اجازه نداريم در سياست دخالت كنيم. اين بهانه اى است كه بهائيان هم كمكى به دولت نكنند و هم به اين واسطه جذب آن نشوند. ضمن اين كه دستور ديگرى هم در بهائيت وجود دارد مبنى بر اطاعت كامل از حكومت. يعنى هر بهايى در هر جايى كه هست بايد از حكومت آن اطاعت كامل داشته باشد. باز اين مسئله در ايران اتفاق نيفتاده و آنها به شكل مخفى و به شكل غيرقانونى فعاليت داشتند ولى بعد از اين كه حكومت با آنها برخورد كرد، تعهد دادند فعاليت نكنند و پايبند قانون باشند ولى الآن دوباره از سوى «بيت العدل» دستورى صادر شده كه داخل جامعه شويد و تبليغ علنى كنيد.


از چه زمانى اين دستور صادر شده است
همين چند سال اخير كه اتفاقاً الآن هم بشدت فعال شدند و در حال فعاليت هستند هم اكنون هر بهايى موظف است كه براى جذب ۳ الى ۵ خانوار از مسلمانان تلاش كند. همين سال گذشته هم دستور رسيد كه در انتخابات مجلس هم شركت كنيد و رأى بدهيد.
چطور
علتش اين است كه تا به اين شكل بتوانند جاى پايى در مجلس پيدا كنند و با ارتباط گرفتن با فلان نماينده مجلس و تلاش براى ساختن افكار او منافعى را كسب كنند. يعنى دستور اين بود كه با نمايندگان مجلس ارتباط بگيرند. آنها هم مى رفتند و با شگردهاى خاص مى گفتند كه ما بهايى هستيم و اجازه بدهيد عقايدمان را بگوييم سپس در مورد ما قضاوت كنيد.
چقدر اين تبليغات آنها مؤثر بوده است
به هرحال اينها در فضاسازى مهارت خاصى دارند و سعى مى كنند فضاى ذهنى افراد را براى اهداف خود آماده كنند. اگر هم نتوانند اشخاص را بهايى كنند سعى مى كنند به شكلى چهره جمهورى اسلامى را در ذهن افراد خدشه دار كنند. يعنى مشكل آنها با جمهورى اسلامى است و در اين راه دست به هر تلاشى مى زنند.
چرا فعاليت بهايى ها در سال هاى اخير شدت گرفته است
اينها گمان مى كردند جمهورى اسلامى در حال سرنگونى است ولى ديدند كه قضيه چيز ديگرى شده است و به همين دليل ديدند كه اگر تلاش نكنند راه به جايى نخواهند برد. به اين شكل برخلاف نص صريح بهاءالله كه گفته بود بايد مطيع حكومت باشيد از جمهورى اسلامى اطاعت نمى كنند و حكومت هم مجبور شد تا به واسطه فعاليت هاى غيرقانونى كه داشتند سران آنها را در ايران دستگير نمايد.


بهايى ها بيشتر در چه شغل هايى فعاليت دارند
مشاغل آزاد دارند. مثلاً در عينك سازى، توليد پوشاك، فرش، كارهاى تأسيساتى و صنعتى و ‎/‎/‎/ فعاليت مى كنند.
يك روز كارى يك بهايى را چگونه توصيف مى كنيد
بهائيان براى هر شخص بهايى از سن ۳ سالگى تا ايام پيرى برنامه دارند. گلشن توحيد نام مهدكودك هايى است كه بهائيان از ۳ سالگى وارد آن مى شوند و از همان ابتدا تعاليم بهائيت به آنها القا مى شود. اين تعاليم مبتنى بر پرستش بهاء و ايجاد رعب و وحشت در صورت سرپيچى از فرمان اوست. براى محصلان اول ابتدايى تا كلاس دوازدهم كلاس اخلاق گذاشته مى شود تا به اين شكل افكار غير بهائيت از ذهنشان زدوده شود. علاوه بر اين كلاسها ، افراد بايد هر ۱۹ روز يك بار در يك جلسه اجبارى شركت كنند كه در صورت عدم شركت در آن مجازات مى شوند. در طول اين فعاليت ها نيز مسئوليت هايى براى اين افراد تعريف مى شود كه بايد آن را انجام دهند. كلاس ديگرى كه تشكيل مى شود، كلاس «مفاوضات»است يا «ايقان»و.‎/‎/ . بعد از اتمام تحصيل دانشگاه هايى را مشخص مى كنند تا بهايى ها در آن تحصيل كنند. از طريق اينترنت با دانشگاه هاى امريكا ارتباط مى گيرند و امتحان مى دهند. جلسات ديگرى هم دارند مثل احتفالات كودكان، احتفالات نوجوانان و احتفالات جوانان. در اين كلاسها برنامه هايى دارند از جمله تفريحات و اردوهايى كه به شكل مختلط برگزار مى كنند و به اين شكل آنها را سرگرم مى كنند. به جز اين كميسيون هايى دارند كه بايد در آن شركت كنند و فعاليت هاى ديگرى كه دارند، بهايى ها در طول روز مرتباً سرگرم و درگير اين كلاسها هستند و طورى براى آنها برنامه ريزى شده كه حتى فرصت سرخاراندن هم نداشته باشند.
يعنى اين يك شگرد است
دقيقاً. در اين صورت هيچ كدام از افراد فرصت فكر كردن هم ندارند و به چيزى غير از بهائيت نمى توانند فكر كنند.


شما چه مى كرديد
من معلم مهدكودك و مسئول هيأت موسيقى بودم. ضمن اين كه نوازنده سنتور هم بودم و ۱۵ شاگرد هم داشتم كه نواختن اين ساز را تدريس مى كردم. با اين حال كلاسها و جلسات متعددى مى رفتيم و روزمان كاملاً پر بود.
آيا با غيربهايى ها هم ارتباط داشتيد
البته فرصتى براى اين كار نداشتيم مگر اين كه برنامه ريزى شده باشد. يعنى تشكيلات مى گفت كه مثلاً روى فلان شخص كار كنيد كه ما هم تحت نظر آنها اين كار را مى كرديم.
با اين اوصاف روند برگشتن بهائيان از اين فرقه به چه شكل است
خيلى زياد است. اين افراد فراوان هستند. الآن براى من نامه ها و ايميل هاى زيادى مى آيد كه مى گويند قصد داريم از بهائيت خارج شويم ولى جرأت ابراز آن را نداريم چون هر بهايى كه از اين مسلك برگردد از سوى خانواده و فاميل و تشكيلات كاملاً طرد مى شود و مورد غضب قرار مى گيرد.
علت عمده اين بيزارى از بهائيت چيست
سؤالات زياد، مجهولات و تناقضات.
يعنى به اين سؤالات جواب داده نمى شود
فقط سفسطه مى كنند و كسى كه باهوش باشد كاملاً آن را متوجه مى شود.


خود شما هم به اين واسطه مسلمان شديد
بله. من از تناقضات فرار كردم. همه چيز تناقض داشت و در جواب اين تناقضات هم فقط سفسطه مى كنند. من گاهى با دوستانم صحبت مى كردم و در جواب سؤال آنها كه مى گفتند جواب سؤالم را نگرفتم و مى گفتم كه چرا سؤال نمى كنيد كه آنها مى گفتند كه سؤال مى كنيم ولى اينها جواب آن را نمى دانند. بعد مى گفتم كه با اين حساب چرا اينجا مانديد، مى گفتند كه بعداً جواب اين سؤال داده مى شود! و«بيت العدل» به آن جواب مى دهد.
واقعاً جواب مى دهد
اتفاقاً سفسطه گر واقعى آنها هستند. جواب آنها به گونه اى است كه هم كوتاه است و هم هزاران تفسير مى توان از آن داشت.
از مسلمان شدنتان مى گفتيد.‎/‎/
علاوه بر اين تناقضات در بهائيت خلأ معنوى و ايمانى خيلى ما را آزار مى داد و به اين دليل به سوى اسلام آمدم و چون احساس قرابت و دوستى شديدى نسبت به ائمه داشتم مشرف به تشيع شدم چرا كه ائمه منبع بسيار عظيمى براى پر كردن اين خلأ بودند. البته شيعه شدن من و شناخت اين منبع عظيم به واسطه مطالعه كتاب «على كيست» جناب كمپانى بوده است. اين كتاب بسيار روى من تأثير داشت و خواندن اين كتاب را به همه توصيه مى كنم.


الآن چه مى كنيد
پس از اسلام آوردنم براى نشان دادن چهره واقعى بهائيت تأليفاتى داشته ام و كتابهاى «چرا مسلمان شدم»، «نامه اى براى برادرم»، «مسلخ عشق»، «سايه شوم» و «فريب» را به چاپ رساندم.
گويا چند رمانى هم كه نوشته ايد به واسطه قالبى كه براى نوشته خود انتخاب كرديد سروصداى زيادى در محافل بهائيت به وجود آورده است.‎/‎/
ببينيد، چون چنين كتابهايى تا به حال سابقه چندانى نداشته است، غير از آيتى و مهتدى كه دوتن از بزرگان اين فرقه بودند و برگشتند و كتبى را در اين مورد تأليف كردند تقريباً كتابى در اين باره توسط بهايى هاى برگشته از بهائيت نوشته نشده و طبعاً كتابهاى من به اين واسطه حركت جديدى بود و براى آنها خيلى سنگين آمد. البته از طرف تشكيلات ابتدا خيلى روى من كار كردند و خيلى بحث مى كردند تا من را برگردانند. آنها ساعتها با من بحث مى كردند تا مسير مرا تغيير دهند كه اين روزها از روزهاى سخت زندگى من بود. آنها مرتب به من مى گفتند كه اگر برنگردى مشمول خشم و غضب الهى و نابود مى شوى كه الحمدالله نه تنها هيچ كدام از اين اتفاقات رخ نداد بلكه بعد از مسلمان شدنم هر روز در حال پيشرفت هستم.
چند كلمه مى گويم شما يك جمله درباره آن بگوييد ‎/ اسلام
بهترين مأمن قلوب.


تشيع
كاملترين مذهب الهى.
بهائيت
فرقه سياسى، استعمارى.
بهايى
انسان وابسته به تشكيلات كه ۲ چهره دارد؛ چهره ظاهرى آنها بسيار مظلوم، عاطفى، خوش برخورد، منصف، خدمتگزار و مفيد كه ناشى از تعليمات درازمدت تشكيلات بوده است و چهره باطنى آنها، گزارشگر، حيله گر، تلاشگر به علاوه كينه توزى عليه اسلام.
بدترين تعاليم بهائيت
آموزه هاى ضداسلامى و ضددينى.
بهترين راه مبارزه با بهائيت
پرداختن به آثار بهائيان و افشاى احكام ناقص آنها مثل حكم سارق كه مى گويند اگر شخصى ۳ بار دزدى كرد روى پيشانى او مهر بزنيد. حالا اگر فرض كنيم مهرى باشد كه تا آخر پاك نشود اگر سارق براى چهارمين بار دزدى كرد بايد با او چه كنند !
با كداميك از ائمه احساس قرابت بيشترى داريد
على ابن موسى الرضا (ع)‎/
ادعيه مورد علاقه شما
بعد از دعاى كميل، صحيفه سجاديه.
بهترين روز سال
روزى كه درآن گناهى نكرده باشم.
سخت ترين روز براى شما
پس از مسلمان شدنم والدينم خيلى ناراحت شدند و من از ناراحتى آنها بسيار ناراحت شدم.
چه زمانى گريه كرديد
يك شب عاشورا دلم براى مادرم خيلى تنگ شده بود كه از اين دلتنگى به گريه افتادم.
آرزو
روزى برسد كه خانواده من متوجه شوند كه در اشتباه هستند.
خوشبختى
هميشه خوشبخت هستم چون به خدا ايمان دارم.
خاطره خوب
اولين سفرم به مكه مكرمه.
خاطره بد
شبهايى كه با مأموران تشكيلات بحث مى كردم.
حرف آخر.
اميدوارم كه روزى در راه افشاى فرقه بهائيت به فيض شهادت نائل شوم.

منبع: ایران

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


چرا موسیقی حرام است؟


موسیقی و غنا در اصطلاح فقه با یکدیگر فرق دارد. غنا عبارت است از آوازی که از حنجره بیرون آمده و در گلو چرخانده شود، در شنونده حالت سرور و وجد ایجاد کرده و مناسب مجالس لهو و خوش گذرانی باشد. اما موسیقی آهنگی است که از آلات موسیقی پدید می آید.

با توجه به برخی آیات و روایات و سخنان برخی روان شناسان، مواردی هم چون گرایش انسان به فساد و فحشا، غفلت از یاد خدا، تاثیر سوء موسیقی و غنا بر روان و اعصاب و استفاده سوء استعمارگران از آن را می توان از جمله حکمت های حرمت موسیقی و غنا دانست.

دلائل اصلی حرمت موسیقی (یا حلیت برخی اقسام آن) آیات قرآن و روایات پیامبر اکرم(ص) و ائمه (ع) است. از میان آیات قرآن می توان به آیه های 72 سوره ی فرقان، 30 سوره ی حج، 3 سوره ی مؤمنون و 6 سوره ی لقمان اشاره کرد که ائمه(ع) در تفسیر آنها فرموده اند مراد از واژه های "قول زور" ، "لهو" و "لغو"در این آیات، غنا است.

همچنین روایاتی وجود دارد که در اثبات حرمت غنا به آنها استدلال شده است. وبه دسته ای دیگر از روایات، که در آنها آلات موسیقی و استعمال آنها حرام شمرده شده، برای اثبات حرمت برخی موسیقی ها استدلال شده است.

از آنجایی که غنا به معنی کشیدن صدا و هر گونه صدا و آواز استعمال شده، به همین جهت همه ی فقها «لهوی بودن» را از قیود غنای حرام می دانند و برخی نیز قید «مطرب» بودن را به آن افزوده­اند. در مورد موسیقی نیز اکثر فقها نوع لهوی آن را حرام می دانند و برخی موسیقی مطرب را نیز حرام می دانند.




1. تبیین مفهوم موسیقی:

«موسیقی» یا «موسیقیا» واژه ای یونانی است که در فرهنگ لغت، معادل «غنا» است؛ ولی در حوزه ی مفاهیم دینی و اصطلاح فقه، با یکدیگر تفاوت دارد. «غنا» در اصطلاح شرعی عبارت است از «آوازی که از حنجره ی آدمی بیرون آمده و در گلو چرخانده (چهچهه) شود و در شنونده حالت سرور و وجد ایجاد کند و مناسب با مجالس لهو و خوش گذرانی باشد.» اما موسیقی به «صوتی گفته می شود که از آلات موسیقی، پدید آید»، بر این اساس، نسبت بین موسیقی علمی و موسیقی فقهی، عموم و خصوص مطلق است.»[1]

2. حکمت حرمت موسیقی و غنا:

با بررسی برخی آیات قرآن و روایات و سخن روان شناسان می توان موارد ذیل را از فلسفه های حرمت موسیقی دانست:

الف) انسان را به فساد و فحشا گرایش می دهد:

در حدیثی از نبی اکرم(ص) آمده: «غنا نردبان زنا است.»[2] تجربه نشان داده است که بسیاری افراد، تحت تاثیر آهنگ های غنا راه تقوا را رها کرده و به فساد روی می آورند. مجلس غنا معمولا مرکز انواع مفاسد است[3].

ب) غنا انسان را از یاد خدا غافل می سازد:

قرآن کریم می فرماید: «بعضی از مردم خریدار سخنان بیهوده اند تا به نادانی مردم را از راه خدا گمراه کنند و قرآن را به مسخره می گیرند، نصیب اینان عذابی است خوار کننده.»[4] در این آیه یکی از عوامل گمراهی از سبیل الهی «لهو الحدیث» دانسته شده است. «لهو» آن چیزی است که انسان را به خودش آن چنان مشغول کند که باعث غفلت و بازماندن از کارهای مهم تر شود و در روایات اسلامی از آن به «غنا» تفسیر شده است.[5]

ج) تاثیر سوء موسیقی و غنا بر روان و اعصاب:

غنا و موسیقی یکی از عوامل تخدیر اعصاب است. «توجه به بیوگرافی مشاهیر موسیقی دانان نشان می دهد که در دوران عمر دچار ناراحتی های روحی گردیده ، و رفته رفته اعصاب خو درا از دست داده و عده ای مبتلا به بیماری های روانی شده و گروهی مشاعر خود را از کف داده اند، دسته ای فلج و ناتوان گردیده و بعضی هنگام نواختن موسیقی درجه ی فشار خونشان بالا رفته ،دچار سکته ی ناگهانی شده اند.»[6]

د) غنا یکی از ابزار کار استعمارگران است:

استعمارگران جهان همیشه از بیداری مردم، مخصوصاً نسل جوان، وحشت داشته اند، به همین دلیل بخشی از برنامه های گسترده ی آنها برای ادامه ی استعمار، فرو بردن جامعه در  غفلت و بی خبری و نا آگاهی و گسترش انواع سرگرمی های ناسالم است. ایجاد مراکز فحشا، کلوپهای قمار و همچنین سرگرمی های ناسالم دیگر و از جمله توسعه ی غنا و موسیقی، از مهمترین ابزاری است که آنها برای تخدیر افکار مردم بر آن اصرار دارند.[7]

3) موارد ذکر شده حکمت حرمت غنا و موسیقی می باشد نه علت تامه و به همین دلیل، در مواردی هم که این آثار و نتایج سوء وجود ندارد باز حکم حرمت هم وجود دارد.

4) دلایل اصلی حرمت موسیقی(یا حلیت بعضی از اقسام آن) آیات قرآن و روایات پیامبراکرم(ص) و ائمه(ع) است که در حوزه ی تخصصی فقه . بررسی صورت می شود  و این مقال گنجایش طرح مباحث اجتهادی را ندارد. اما آنچه به صورت اختصار می توان اشاره نمود چند مطلب است:

الف) آیات قرآن هر چند به صورت روشن و صریح حکم غنا را بیان نمی کند و مانند بسیاری از احکام به اصول و کلیات می پردازد، ولی برخی از آیات با توجه به تفسیری که پیامبر اکرم و اهل­بیت(ع) از آنها نموده اند بر غنا تطبیق می کند. در این باره به چند آیه اشاره می کنیم:

1- امام صادق (ع) درباره ی آیات «و کسانی که شهادت به باطل نمی دهند(و در مجالس باطل شرکت نمی کنند)[8]و «از سخن باطل بپرهیزید»[9]، می فرمایند: «منظور مجالس لهو و لعب و غناست.»[10]

2- امام صادق(ع) درباره ی آیه ی «و آنها که از لغو و بیهودگی رویگردانند»[11]، فرمود: «منظور از «لغو» در این آیه، غنا و ملاهی می باشد.»[12]

3- امام باقر و امام صادق(ع) درباره ی آیه ی «بعضی از مردم سخنان بیهوده را می خرند تا مردم را از روی نادانی از راه خدا گمراه سازند و آیات الهی را به استهزا گیرند، برای آنان عذابی خوارکننده است»[13]،فرمودند: «منظور از سخنان بیهوده، غنا­ست.»[14]

نکته: هر چند اکثر این روایات، آیات مذکور را بر غنا تطبیق نموده­اند ولی دربعضی روایات، بر موسیقی نیز تطبیق شده است[15]و فقها نیز برخی از این آیات را بر موسیقی تطبیق نموده اند.[16]

ب) مهمترین دلیل بر حرمت غنا ، روایاتی است که ازپیامبراکرم و اهل­بیت(ع) به دست ما رسیده و به طور صریح و روشن دلالت بر حرمت غنا دارند. برای نمونه به برخی از روایات اشاره می کنیم:

امام باقر (ع) می فرمایند: «غنا از چیزهایی است که خداوند آتش جهنم را سزایش قرار داده»[17] و امام صادق (ع) می فرمایند: «از غنا دوری کنید[18]

ج) در مورد حرمت موسیقی نیز روایاتی از پیامبراکرم و ائمه معصومین(ع) به دست ما رسیده که برخی از آنها را نقل می کنیم:

امام صادق(ع) می فرمایند: «آلات ساز و آواز، از عمل شیطان است پس هر چه در زمین از این نوع وجود دارد از ناحیه ی شیطان است.»[19]پیامبر اکرم(ص) نیز می­فرمایند: «شما را از مزمار و کوبات (آلات موسیقی) نهی می کنم.»[20]

د) از آنجائی که واژه ی غنا به معنای «کشیدن صدا» بلکه به معنای هر گونه صدا و آواز است[21]و به تعبیر شیخ انصاری ره «کاملا روشن و بدیهی است که هیچ یک از این مفاهیم حرام نیستند »[22]، به همین جهت، همه ی فقها «لهوی بودن» را قید غنای حرام می دانند؛ یعنی، غنای لهوی حرام است.[23] (واژه ی «لهو» را به فراموشی یاد خداوند و فرو غلطیدن در ابتذال معنا نموده اند[24] و گفته اند غنا و آوازی حرام است که مناسب مجالس لهو و لعب و فساد و خوش گذرانی باشد.)[25]

بعضی از فقها علاوه بر«لهوی بودن» قید «مطرب» را نیز بر آن افزوده اند[26]. «طرب» به حالت سبک عقلی گفته می شود که در اثر شنیدن آواز یا آهنگ در نفس آدمی پدید می آید و او را از حد اعتدال خارج می کند و در مورد موسیقی(آهنگی که از آلات پدید آید) نیز اکثر فقها نوعی را که «لهوی» باشد حرام می دانند و بعضی استماع موسیقی مطرب را حرام می دانند.[27]

نکته پایانی: همان طوری که قبلا تذکر دادیم، بررسی دقیق این مباحث، در حوزه ی تخصصی فقه انجام می شود و کسانی که در این زمینه قدرت اجتهاد ندارند باید از مراجع تقلید خودپیروی کنند.



[1] . سید مجتبی حسینی، (پرسش ها و پاسخ های دانشجویی)، ص 169؛ امام خمینی(ره)، المکاسب المحرمه، ج 1، صص 198ـ 224؛  حسینی، علی، الموسیقی، صص 16 و 17؛ تبریزی، استفتائات، س10، 46 ، 47 و 1048؛ فاضل، جامع المسائل، ج 1، س 974، 978و 979.

[2] . الغناء رقیة الزنا؛ بحار الانوار، ج 76، باب 99، الغناء.

[3] نک: تاثیر موسیقی بر روان و اعصاب ، ص 29؛ تفسیر روح المعانی، ج 21، ص 6؛ تفسیر نمونه، ج 17، ص 25 و 26.

[4] . ومن الناس من یشتری لهو الحدیث لیضل عن سبیل الله بغیرعلم و یتخذها هزوا اولئک لهم عذاب مهین؛ لقمان، 6.

[5] . وسائل الشیعه، ج 12، باب 99 ـ ابواب ما یکتسب به.

[6] . تاثیر موسیقی بر روان و اعصاب، ص 29 و 92( به نقل از تفسیر نمونه، ج 17، ص 26).

[7] . تفسیر نمونه ، ج 17، ص 27.

[8] . والذین لا یشهدون الزور؛ فرقان، 72.

[9] . واجتنبوا قول الزور؛ حج، 30.

[10] . وسائل الشیعه، ج 12، باب 99، ابواب ما یکتسب به، ح 2، 3 ، 5 ، 9 و 26.

[11] . والذین عن اللغو معرضون؛ مؤمنون، 3.

[12] . تفسیر علی بن ابراهیم، ج 2، ص 88.

[13] . لقمان، 6.

[14] . وسائل الشیعه، ج 12، باب 99، ابواب ما یکتسب به، ح 6، 7، 11، 16و25.

[15] . همان، باب 100، ح3.

[16] . المکاسب المحرمه، امام خمینی(ره)، ج 1، ص 2.

[17] . وسائل الشیعه، ج 12، باب 99، ابواب ما یکتسب به ح 6.

[18] . همان، ح 23 و 24.

 [19] .همان. باب 100، ح 5 و 6.

[20] . همان.

[21] . المکاسب المحرمه، امام خمینی(ره)، ج 1، ص 299.

[22] . مکاسب شیخ انصاری،جلد1، ص 292.

[23] . رساله ی دانشجویی، ص 171.

[24] . احمد شرمخانی، انسان، غناء، موسیقی، ص 14.

[25] . رساله دانشجویی، ص 171. بهر حال حرام بودن مطلق صدای زیبا با فطرت و عقل انسان سازگار نیست و مخالف با بعض روایات که دستور به خواندن قرآن به صوت زیبا می دهند می باشد. لذا منظور  نوع خاصی از آن است و می توان معیار نوع حرام را از همین  تعبیرات «باطل» یا «لهو» بدست آورد.

[26] . همان.

[27] . توضیح المسائل مراجع، ج 2، صص 813 و 913؛ مسائل جدید، ج 1، ص 47 به بعد.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


زبان، مهم ترین وسیله برای برقراری ارتباط بین انسان هاست. خداوند این توانایی بر تکلّم و صحبت کردن را از نعمت های بزرگ خود برمی شمارد که در ابتدای سوره ی الرحمن به آن اشاره می کند. پیامبرانی را که خداوند برای هدایت انسان ها مبعوث می فرمود باید برای ارتباط با قوم خود به زبان همان قومی که در میان آنها مبعوث شده اند صحبت می کردند و دستورات اخلاقی و احکام و عقاید را به همان زبان برایشان بیان می کردند. با توجه به شرایط قبل از بعثت در میان جاهلیّت عرب، خداوند پیامبراکرم (ص) را در میان قوم عرب مبعوث فرمود، پس باید به زبان آنها صحبت کرده و معجزه ای می آورد که قابل فهم باشد. لذا قرآن، معجزه ی پیامبر (ص)، نیز به زبان عربی نازل شد. اگر چه نباید خصوصیات ذاتی زبان عربی، از جمله قانون مند بودن قالب های فصاحت و بلاغت بسیار آن و ... را نادیده گرفت.

اما سؤال دیگر این است که چرا آخرین پیامبر (ص) خدا عرب زبان بود، تا به دنبال آن، کتابش نیز به زبان عربی باشد؟ در پاسخ باید گفت: با توجه به این که عرب ها مردمی هستند که به زبان، راه و روش و آیین و نسب خود تعصب خاصی دارند (عامل درونی حفظ) و در طول تاریخ، هیچ حکومت و سلطه ی خارجی هم نتوانسته آنان را به تغییر زبان مجبور کند(عدم عامل بیرونی برای تغییر) و امکانات فراوان زبان عربی برای بیان بیشترین حجم از مطالب در کمترین حجم از الفاظ بدون ابهام گویی و نارسایی، سرزمین حجاز و زبان عربی، بهترین راه دفاع طبیعی و غیر خارق العاده از دین و بقای دین خاتم و کتاب ایشان بود. بنابراین، یکی از دلایل نازل شدن قرآن به زبان عربی، حفظ و صیانت ابدی آن بوده است.




یکی از سنّت های خداوند، فرستادن رسولانی است برای هدایت انسان ها. پیامبران نیز در برخورد با انسان ها به زبان مردم آن منطقه ای که برای آنها مبعوث شده اند، صحبت می کردند؛ زیرا زبان، تنها راه ارتباط انسان هاست و پیامبران نیز باید با مردم ارتباط داشته باشند. تکلّم پیامبران به زبان قوم، یکی از دیگر سنّت های حتمی الاهی است. خداوند می فرماید: «ما هیچ رسولی نفرستادیم مگر آن که به لسان قومش صحبت  می کرد... .».[1] این سنت حتی در مورد پیامبرانی که دعوتی جهان شمول داشتند نیز صادق است، اگر چه برای هدایت تمام خلق مبعوث شده باشند، مانند پیامبران اولوالعزم، ولی به زبان قومی صحبت می کنند که در ابتدای بعثت در آن جا مبعوث شده اند که اگر غیر از این بود شریعت آن پیامبر (ص) حتی در میان قومی که در آن مبعوث شده بود مورد فهم و قبول واقع نمی شد.

قرآن، حقیقتی فراتر از زبان است و قبل از آن که به زبان عربی درآید، در مرحله ای از هستی وجود داشته که در آن مرحله، عقول بشر به آن دسترسی نداشت. خداوند آن را از موطن اصلی اش پایین آورده و در خور فهم بشر کرده و به لباس واژه ی عربیت در آورد به این امید که عقول بشر با آن انس بگیرد و حقایقش را بفهمد.[2]

پس لبّ و اصل قرآن، فراتر از زبان و گنجانده شدن در زبان خاصی است، امّا درباره ی این که چرا به زبان عربی نازل شده، باید گفت: جدا از خصوصیات ذاتی زبان عربی که این زبان را زبانی قانون مند و در قلّه ی فصاحت و بلاغت در بین زبان ها قرار داده است، پیامبر (ص) اسلام بر قومی مبعوث شد که به زبان عربی سخن می گفتند و ایشان برای ابلاغ پیام خداوند، باید معجزه ای قابل فهم برای آنان ارائه می کرد تا او را انکار نکنند، به خدا ایمان آورند و در راه گسترش دین تلاش کنند. البته این قابل فهم بودن به معنای فهم همه ی حقائق قرآن نیست؛ چرا که حقائقش نامحدود است، بلکه فهم زبان و فهم اجمالی بعضی از حقائق، مورد نظر است.

مردم جاهلیت عرب قبل از بعثت، در پست ترین شرایط زندگی می کردند به همین خاطر، خداوند پیامبر (ص) را در میان قوم عرب برانگیخت. علی (ع) در مورد شرایط جاهلیت قبل از اسلام و آمدن پیامبر (ص) می فرماید: «خدا پیامبر (ص) اسلام را به هنگامی مبعوث فرمود که مردم در حیرت و سرگردانی بودند، در فتنه ها به سر می بردند، هوای و هوس بر آنها چیره شده، و خود بزرگ بینی و تکبّر به لغزش های فراوانشان کشانده بود، و نادانی های جاهلیت، پست و خوارشان کرده، و در امور زندگی حیران و سرگردان بودند و بلای جهل و نادانی دامنگیرشان بود، پس پیامبر (ص) در نصیحت و خیر خواهی، نهایت تلاش را کرد و آنان را به راه راست راهنمایی، و از راه حکمت و موعظه ی نیکو، مردم را به خدا دعوت فرمود».[3]

وجود این شرایط، باعث شد که پیامبر (ص) در میان قوم عرب برانگیخته شود، پس باید قرآن به زبان عربی می بود، نه به دیگر زبان ها. ولی آنچه مهم است بهره گیری از قرآن است که منحصر به عرب زبانان نیست. خداوند می فرماید: «اگر ما قران را غیر عربی نازل می کردیم آن وقت عرب ها می گفتند چرا آیاتش به روشنی بیان نشده است و چرا با عرب به زبان غیر عربی و یا غیر فصیح صحبت می کند. بگو: این قرآن برای کسانی است که ایمان بیاورند که اگر عرب باشند و یا غیر عرب، قرآن برای آنان هدایت و شفا است و کسانی که ایمان نمی آورند، در حقیقت گوششان دچار سنگینی شده و همین قرآن مایه ی کوری آنان است و به همین جهت در قیامت از فاصله ای دور ندا می شوند».[4]

اما امکان دارد سؤال دیگری پیش آید که چرا آخرین پیامبر (ص) خدا عرب زبان بود تا به دنبال آن کتابش نیز به زبان عربی باشد؟ چرا این توفیق نصیب فارس ها و ... نشد؟

در این جا باید چند نکته را ذکر کرده و سپس جواب دهیم:

الف: وقتی سخن از آخرین پیامبر (ص) است باید عده ای باشند که پیام را دریافت کرده و به خوبی از آن نگهبانی کنند (عامل درونی حفظ).

ب: از طرفی عده ای همیشه درصدد از بین بردن دین و نگهبانان آن هستند، همان طور که در تاریخ همه ی انبیا مشاهده می کنیم (عامل بیرونی برای تغییر)، بنابراین باید راهکاری برای مقابله با این مشکل اندیشیده شود.

ج: از طرفی بنا نیست که پیوسته - خصوصاً بعد از وفات پیامبراکرم (ص)- با معجزه و کارهای خارق العاده از دین و قرآن محافظت شود.

با توجه به این مقدمات، به سراغ انسان ها و محیط زندگی آنان می رویم، تا ببینیم در کدام محیط و کدام شرایط، این نکات بیشتر قابل تحقق است.

اوّلاً: عرب ها مردمی هستند که به زبان، راه و روش و آیین و نسب خود تعصب خاصی دارند، به طوری که نمی توان آنها را از زبان و فرهنگ خود جدا کرد. حتی در این دوره هم بعد از این همه تبلیغات انترناسیونالیستی حاضرنشدند لباس سنتی خود را کنار بگذارند (عامل درونی حفظ).

ثانیاً: عرب های حجاز به گونه ای بودند که نه تنها خود از زبان مادری شان دست بردار نبودند، بلکه در طول تاریخ، هیچ حکومت و سلطه ی خارجی هم نتوانست آنان را به این کار مجبور کند؛ یعنی، از بیرون تأثیر نمی پذیرفتند (عدم عامل بیرونی برای تغییر).

ثالثاً: زبان عرب های حجاز با توجه به کثرت ضمائر، تفاوت ضمیرهای تثنیه، مفرد و جمع، تفاوت صیغه های مذکر و مؤنث و داشتن انواع گوناگون جمع، داشتن کنایات، استعارات و ... از امکانات فراوانی برای بیان بیشترین حجم از مطالب در کمترین حجم از الفاظ، بدون ابهام گویی و نارسایی برخوردار است.

با توجه به این نکات، برای بقای دین خاتم و کتاب ایشان، سرزمین حجاز و زبان عربی بهترین راه دفاع طبیعی و غیر خارق العاده از دین بود. قرآن با جاذبه های درونی و آوا و آهنگ دلپذیر آن، در ذهن اعراب بادیه که دوستدار کلام موزون و فصیح بودند، جای باز کرد و از انواع تحریف های لفظی در امان ماند. بنابراین، نازل شدن قرآن به زبان عربی برای حفظ و صیانت ابدی آن بوده است.[5]  البته می توان گفت نازل شدن قرآن به زبان عربی، لطف و مرحمتی به عرب زبانان بوده و اگر به غیر عربی نازل می شد، عرب زبانان که قشر وسیعی بودند به آن ایمان نمی آوردند. خداوند می فرماید: «هرگاه ما آن (قرآن) را بر بعضی از عجم (غیر عرب) نازل می کردیم و او آن را برایشان می خواند، آنان ایمان نمی آوردند».[6]



[1]  . ابراهیم، 4.

[2]  . المیزان، (ترجمه فارسی)، ج 18، ص 122 – 123.

[3]  . نهج البلاغه، ترجمه ی دشتی، خطبه ی 95.

[4]  . فصلّت، 44.

[5]  . فصلنامه ی بینات، شماره ی 27، ص 38 – 41.

[6]  . شعراء، 198- 199.


منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 سئوال :خداوند در آیه 47 سوره مائده می فرماید که "اهل انجیل باید به آنچه خدا در آن نازل کرده است عمل کنند"؛ این معنا در آیات متعدد دیگر نیز آورده شده است. از طرف دیگر می دانیم که اناجیل موجود در دست مسیحیان مشتمل بر اقوال و شرح حال حضرت مسیح (ع) است که سال ها بعد از عروج ایشان توسط حواریون نگاشته شده است. آنها خود نیز به این موضوع اذعان داشته و ادعای وحی بودن آنها را ندارند. حال با توجه به این مطلب منظور قرآن از انجیلی که خدا نازل کرده است چیست؟

*********


انجیل عیسی (ع) بر اساس آنچه در قرآن آمده است، کتابی آسمانی است که مشتمل بر مطالبی است که به عیسی (ع) وحی شده است. ولی آنچه به نام انجیل امروز وجود دارد ـ همان گونه که سوال کننده اشاره کرده است ـ کتاب هایی است که بعد از عیسی (ع) توسط دیگران نوشته شده و هیچیک انجیل عیسی (ع) نیست، هر چند ممکن است برخی مطالب آن از انجیل عیسی (ع) گرفته شده باشد. و همانطور که مسیحی شناسان اذعان دارند تشخیص مطالب انجیل عیسی (ع) یا گفته های وی از آنچه دیگران افزوده اند، بر اساس منابع مسیحی ممکن نیست و راهی جز مراجعه به قرآن که (مهیمن) بر کتاب های الهی است وجود ندارد.

به کتاب مسیح نوشته هامفری کارپنتر و کتاب سیمای محمد (ص) در تورات انجیل مراجعه شود.


 



برای پاسخ به سؤال شما ابتدا باید گفت از این که حضرت عیسی (ع) از پیامبران اولی العزم و صاحب کتاب آسمانی است، مورد اتفاق همۀ مسلمانان است و در این مسئله اختلافی نیست.

همچنین بحثی نیست که این کتاب آسمانی همانند سایر کتب آسمانی غیر از قرآن، مورد تحریف قرار گرفته است و منظور از انجيل، كتاب آسمانى است كه قرآن كريم آن را نازل بر عيسى (ع) مى‏داند، نه اين كتابى كه فعلا در دست است و به نام انجيل ناميده مى‏شود، چه اين انجيل حقيقى و آسمانى نيست، بلكه مجموعه‏اى است كه دست تحريف به اين صورتش در آورده است.[1]

ضمنا از جمله "أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ" بر مى‏آيد كه تورات و انجيلى كه در دست يهود و نصارا در آن عصر (عصر پیامبر) بود، تمام تورات و انجيل اصلى نبود، بلكه احتمالا تنها قسمتى از آن بود و قسمت بيشتر از اين دو كتاب آسمانى، از ميان رفته يا تحريف شده بود.[2]

اما باید توجه داشت که آيات مختلفى از قرآن گواهى مى‏دهد كه نشانه‏هاى پيامبر اسلام (ص) و آیين او در همان كتاب هاى تحریف شده كه در دست يهود و نصارا در آن زمان بوده وجود داشت؛ زيرا مسلم است كه منظور از تحريف اين كتب آسمانى، اين نيست كه تمام كتاب هاى موجود باطل و بر خلاف واقع است، بلكه قسمتى از تورات و انجيل واقعى در لابلاى همين كتب وجود داشته و دارد، و نشانه‏هاى پيامبر اسلام، در همين كتب و يا سائر كتاب هاى مذهبى كه در دست يهود و نصارا بوده، وجود داشته است (و الان هم بشاراتى در آنها هست).

به اين ترتيب ظهور پيغمبر اسلام (ص) و كتاب آسمانى او عملا تمام آن نشانه‏ها را تصديق مى‏نموده؛ زيرا با آن مطابقت داشته است.

بنابراين معناى تصديق قرآن نسبت به تورات و انجيل اين است كه صفات و ويژگي هاى پيغمبر (ص) و قرآن با نشانه‏هايى كه در تورات و انجيل آمده مطابقت كامل دارد".[3]،[4]

اما در مورد سؤال شما که منظور قرآن (در آیۀ 47 از سورۀ مائده و آیات دیگر) از انجیلی که خدا نازل کرده است چیست؟

اولا: در این آیۀ شریفه می فرماید: به اهل انجيل (پيروان مسيح) گفتيم بايد به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند. پس بحث از عمل کردن نیست که شما در سؤالتان مطرح کردید.

ثانیاً: بیان های متعددی در این زمینه وارد شده است که ما به بعضی از آنها اشاره می کنیم:

1. شك نيست كه منظور از جملۀ بالا (به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند)، اين نيست كه قرآن به پيروان مسيح (ع) دستور می دهد كه هم اكنون بايد به احكام انجيل عمل كنند؛ زيرا اين سخن با ساير آيات قرآن و با اصل وجود قرآن كه اعلام آیين جديد و نسخ آیين قديم مي كند، سازگار نيست، بلكه منظور اين است، كه ما پس از نزول انجيل بر عيسى (ع) به پيروان او دستور داديم كه به آن عمل كنند و طبق آن داورى نمايند (در حقيقت همان طور كه بسيارى از مفسران گفته‏اند در اين جا جمله "قلنا" در تقدير است و مفهوم آيه چنين مى‏شود و قلنا ليحكم اهل الانجيل ...).[5]

2. شك نيست كه منظور از برپا داشتن تورات و انجيل، آن قسمت از تورات و انجيل واقعى است كه در آن زمان در دست آنها بود، نه قسمت هاى تحريف يافته كه كم و بيش از روى قراین شناخته مى‏شد، و منظور از "ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ" همۀ كتاب هاى آسمانى و دستورات الاهى است؛ زيرا اين جمله مطلق است، و در حقيقت اشاره به اين است كه نبايد تعصب هاى قومى را با مسائل دينى و الاهى آميخت. كتاب هاى آسمانى عرب و يهود مطرح نيست. آنچه مطرح است دستورهاى الاهى است. با اين بيان قرآن مى‏خواهد تا آن جا كه ممكن است از تعصب آنها بكاهد و راه را براى نفوذ در اعماق جان شان هموار سازد.[6]

3. بايد دانست همان طور كه گفتيم خداى تعالى در انجيل تصديق تورات و شرايع آن را نازل كرده، مگر بعضى از چيزهايى را كه چون نسخ شده انجيل نازل بر عيسى (ع) آنها را استثناء كرده، چون بعد از آن كه انجيل تورات را در شرايع و احكامش تصديق كرد و بعضى از چيزها كه در تورات حرام بود حلال كرد، قهرا عمل به ساير دستورات تورات يعنى عمل به غير آنچه انجيل حلال كرده عمل به احكامى خواهد بود كه خدا در انجيل نازل كرده و اين خود روشن است‏.[7]

نکته: امروزه از انجیلی که خداوند بر حضرت عیسی (ع) نازل فرموده همان طور به صورت دست نخورده و غیر تحریف شده، خبری نیست. بعضی از آيات قرآن خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه "تورات و انجيلى كه آن روز (عصر پیامبر) در دست يهود و نصارا بوده، همه‏اش تحريف شده نبوده، بلكه پاره‏اى از مطالب آن همان تورات و انجيل واقعى بوده، كه بر موسى و عيسى (ع) نازل شده، اما همۀ آنها آياتى كه از طرف خدا نازل شده باشد نبوده، بلكه دست خوش سقط و تحريف شده است".[8]

بهرحال انجیل عیسی (ع) بر اساس آنچه در قرآن آمده است، کتابی آسمانی است که مشتمل بر مطالبی است که به عیسی (ع) وحی شده است. ولی آنچه به نام انجیل امروز وجود دارد ـ همان گونه که سوال کننده اشاره کرده است ـ کتاب هایی است که بعد از عیسی (ع) توسط دیگران نوشته شده و هیچیک انجیل عیسی (ع) نیست، هر چند ممکن است برخی مطالب آن از انجیل عیسی (ع) گرفته شده باشد. و همانطور که مسیحی شناسان اذعان دارند تشخیص مطالب انجیل عیسی (ع) یا گفته های وی از آنچه دیگران افزوده اند، بر اساس منابع مسیحی ممکن نیست و راهی جز مراجعه به قرآن که (مهیمن) بر کتاب های الهی است وجود ندارد.

به کتاب مسیح نوشته هامفری کارپنتر و کتاب سیمای محمد (ص) در تورات انجیل مراجعه شود.



[1] طباطبائی، محمد حسین، الميزان، ترجمه، ج ‏6، ص 52.

[2] مکارم، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص 484.

[3] همان، ج ‏1، ص 211.

[4]  فخر الاسلام مؤلف كتاب "انيس الاعلام" كه خود يكى از كشيشان بنام مسيحى بوده، و تحصيلات خود را نزد كشيشان مسيحى به پايان رسانيده است و به مقام ارجمندى از نظر آنان نائل آمده، در مقدمۀ اين كتاب ماجراى عجيب اسلام آوردن خود را چنين شرح مى‏دهد:

" ... بعد از تجسس بسيار و زحمات فوق العاده و گردش در شهرها خدمت كشيش والا مقامى رسيدم، كه از نظر زهد و تقوا ممتاز بود، فرقۀ كاتوليك از سلاطين و غيره سؤالات دينى خود را به او مراجعه مى‏كردند، من نزد او مدتى مذاهب مختلفه نصارا را فرا مى‏گرفتم، او شاگردان فراوانى داشت، ولى در ميان همه به من علاقۀ خاصى داشت. كليدهاى منزل ... همه در دست من بود، فقط كليد يكى از صندوق خانه‏ها را پيش خود نگاهداشته بود ... .

در اين بين روزى كشيش مزبور را عارضه‏اى رخ داد به من گفت به شاگردها بگو: حال تدريس ندارم. وقتى نزد شاگردان آمدم ديدم مشغول بحث اند، اين بحث منجر به معناى لفظ" فارقليطا" در سريانى و" پريكلتوس" به زبان يونانى ... جدال آنها به طول انجاميد، هر كسى رأيى داشت ...

پس از بازگشت، استاد پرسيد: امروز چه مباحثه كرديد؟! من اختلاف آنها را در لفظ" فارقليطا" از براى او تقرير كردم ... گفت: تو كدام يك از اقوال را انتخاب كرده‏اى؟

گفتم مختار فلان مفسر را اختيار كرده‏ام.

كشيش گفت: تقصير نكرده‏اى، و لكن حق و واقع خلاف همه اين اقوال است؛ زيرا حقيقت اين را نمى‏دانند، مگر راسخان فى العلم، از آنها هم تعداد كمى با آن حقيقت آشنا هستند، من اصرار كردم كه معناى آن را برايم بگویيد، وى سخت گريست و گفت: هيچ چيز را از تو مضايقه نمى‏كنم ... در فرا گرفتن معناى اسم اثر بزرگى است، ولى به مجرد انتشار، من و تو را خواهند كشت! چنان چه عهد كنى به كسى نگويى اين معنا را اظهار مى‏كنم ... من به تمام مقدسات قسم خوردم كه نام او را فاش نكنم، پس گفت: اين اسم از اسمای پيامبر مسلمانان است و به معناى" احمد" و" محمد" است.

پس از آن كليد آن اطاق كوچك را به من داد و گفت: در فلان صندوق را باز كن و فلان و فلان كتاب را بياور، كتاب ها را نزد او آوردم، اين دو كتاب به خط  يونانى و سريانى پيش از ظهور پيامبر اسلام بر پوست نوشته شده بود.

در هر دو كتاب لفظ" فارقليطا" را به معناى، احمد و محمد، ترجمه نموده بودند سپس استاد اضافه كرد: علمای نصارا قبل از ظهور او اختلافى نداشتند كه" فارقليطا" به معناى" احمد و محمد" است، ولى بعد از ظهور محمد (ص) براى بقاى رياست خود و استفاده مادى، آن را تاويل كردند و معناى ديگر براى آن اختراع نمودند و آن معنا قطعا منظور صاحب انجيل نبوده است.

سؤال كردم در باره دين نصارا چه مى‏گويى؟ گفت با آمدن دين اسلام منسوخ است، اين لفظ را سه بار تكرار نمود پس گفتم:

در اين زمان طريقه نجات و صراط مستقيم ... كدام است؟ گفت: منحصر است در متابعت محمد (ص).

گفتم: آيا تابعان او از اهل نجات اند؟ گفت: اى و اللَّه (سه بار تكرار كرد) ... سپس استاد گريه كرد و منهم بسيار گريستم گفت: اگر آخرت و نجات مي خواهى البته بايد دين حق را قبول نمايى ... و من هميشه تو را دعا مى‏كنم، به شرط اين كه در روز قيامت شاهد باشى كه در باطن مسلمان و از تابعان حضرت محمد (ص) هستم، ... هيچ شكى نيست كه امروز بر روى زمين دين اسلام دين خدا است ..."! چنان كه ملاحظه مى‏كنيد طبق اين سند علماى اهل كتاب پس از ظهور پيامبر اسلام (ص) به خاطر منافع شخصى خود، نام و نشانه‏هاى او را طور ديگرى تفسير و توجيه كردند.(اقتباس با كمى اختصار از" هدايت دوم" مقدمه كتاب "انيس الاعلام")،تفسير نمونه، ج ‏1، ص 214.

[5] مکارم، ناصر، تفسير نمونه، ج ‏4، ص 400.

[6] همان، ص 454.

[7] طباطبائی، محمد حسین، الميزان، ترجمه، ج ‏5، ص 568،569.

[8] همان، ج 3، ص 10.

منبع
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 



چطور مي توان به وسيلۀ قرآن وجود حضرت وليعصر (عج) و ظهور او را اثبات كرد؟


در آغاز باید دانست که قرآن نوعا به صورت کلی سخن می گوید و تفصیل آن در سنت آمده است.

با توجه به این نکته از دو دسته آیات قرآن، می توان برای وجود حضرت ولیعصر (عج) و ظهور آن حضرت استفاده نمود:

1. آیاتی که ضرورت وجود حجت الاهی را در میان مردم بیان می کنند. از جمله خداوند سبحان خطاب به پیامبر اکرم (ص) فرمود: "همانا تو بیم دهنده ای و برای هر جامعه راهنمایی است" این آیه و روایات تفسیر کنندۀ آن وجود و حضور دایمی رهبران آسمانی را به طور عام در جوامع بشری مورد تأیید و تأکید قرار می دهد.

2. آیاتی که بشارت به حکومت صالحان و مستضعفان و مؤمنان بر کرۀ زمین می دهد. مثلاً در جایی از قرآن کریم آمده است: "و همانا در زبور بعد از آن که در تورات (نوشته بودیم) نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به ارث خواهند برد". و در جای دیگری از قرآن خداوند "وعده" می دهد که بندگان صالح به قدرت می رسند و امنیت را در جهان گسترش می دهند و دین را در سراسر جهان فراگیر می کنند.

در روایات مصداق این آیات مشخص شده و به وجود و ظهور حضرت مهدی (عج) تفسیر گردیده است.




ظهور منجی و کسی که روزی خواهد آمد و جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود، از اموری است که مورد اتفاق همۀ ادیان و فرق موجود دنیا است، منتها در تعیین مصداق و بعضی از خصوصیات آن با هم اختلاف دارند.

اما شیعه معتقد است که منجی و مصلح جهانی حضرت مهدی (عج )است.[1]

از آن جا که قرآن بر اساس مطالب مستحکم فطری و عقلی است، بهترین سند برای هر مطلب علمی و دینی است.

این نکته را در آغاز باید دانست که قرآن نوعا به صورت کلی سخن می گوید و برای تشریح و تفسیر آن باید به سراغ خبره و متخصص علوم قرآنی؛ یعنی ائمۀ معصومین (ع) رفت. به عبارت دیگر، وظیفه و مسئولیت روشنگری و بیان مقصود آیات قرآن به حجت های الاهی واگذار شده است.[2]

در پاسخ این سؤال تنها به بیان گلچینی از آیات مربوط به بحث می پردازیم و بعضاً از روایات معصومین (ع) برای درک هر چه بیشتر آیات بهره خواهیم گرفت. در هر صورت از دو دسته آیات قرآن، می توان برای وجود حضرت ولیعصر (عج) و ظهور آن حضرت استفاده نمود:

1. آیاتی که ضرورت وجود حجت الاهی را در میان مردم بیان می کنند.

2. آیاتی که بشارت به حکومت صالحان و مستضعفان و مؤمنان بر کرۀ زمین می دهد.

1. آیاتی که ضرورت وجود حجت الاهی را در زمین بیان می کنند:

از نظر قرآن کریم، در طول تاریخ زندگی بشر، هیچ گاه زمین از حجت خدا خالی نبوده و خداوند برای هر امتی فردی مناسب را برگزیده تا انسان ها را در راه رسیدن به کمال مطلوب رهنمون باشند. چنان که خداوند سبحان فرمود: "إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد".[3]

پس همواره یک بیم دهنده و هدایتگر در جوامع انسانی حضور دارد که از جانب خدا برگزیده شده است. امام صادق (ع) در تفسیر آیۀ یاد شده فرمودند: "در هر زمانی امامی از خاندان ما وجود دارد که مردم را به آنچه رسول الله آورده (دین اسلام) هدایت می کند".[4]

از مجموع این آیه و روایت ضرورت وجود حجت الاهی به عنوان هدایتگر در هر عصر، به خوبی فهمیده می شود.

دلیل دیگر بر ضرورت وجود امام معصوم در جامعه این است که قرآن مبین و مفسر لازم دارد و به جز امام معصوم کسی به تمام معانی و خصوصیات آیات قرآن از محکمات و متشابهات آگاه نیست. پس به حکم عقل قطعی پس از رسول، امام معصوم لازم است.[5]

امام رضا (ع) در بیان لزوم وجود امام معصوم می فرمایند: "اگر زمین برای یک چشم به هم زدن از حجت خالی شود، اهلش را در خود فرو خواهد برد".[6]

امامان معصوم (ع) مایۀ آرامش و امنیت هستی و واسطۀ فیض الاهی اند و نعمات و برکات خداوند متعال به واسطۀ آنها و به یمن حضورشان به انسان ها داده می شود، که اگر لحظه ای برکت وجودشان نباشد، زمین اهلش را فرو می برد.[7]

اما این که مصداق این امام معصوم، کیست و چه هویتی دارد، روایات فراوانی وارد شده که بیان می دارند این فرد همان فرزند امام حسن عسکری (ع) است و... .[8]

2. دسته دوم آیاتی که بشارت به حکومت صالحان و مؤمنان بر روی زمین می دهد:

بر اساس ده ها آیه از قرآن کریم موضوع ظهور حضرت مهدی (عج) قابل استناد است، تمرکز غالب این آیات بر بشارت به بندگان صالح و مستضعف برای بازستاندن حق خود و رسیدن به قدرت و ایجاد یک حکومت واحد جهانی مبتنی بر حق و عدل و غلبۀ اسلام بر تمامی مکاتب و ادیان است. قرآن کریم از یک سو بیان می کند این بشارت در بعض کتب آسمانی دیگر هم آمده است: "و همانا در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم که زمین را بندگان شایستۀ من به ارث خواهند برد".[9]

از سوی دیگر این بشارت را به اراده خداوند استناد می دهد: "و خواستیم بر مستضعفان روی زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان گردانیم".[10] این آیات بشارت در ظهورند که در تفسیر آن روایات زیادی وجود دارد که این ادعا ی ما را اثبات می کنند.

در آیۀ دیگری خداوند حکومت و جانشنی مؤمنان و صالحان را به عنوان "وعدۀ الاهی" بر بندگان با ایمان خود بیان می کند و امنیت و آرامش را مژده می دهد: "خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند وعده داده است که حتماً آنان را در این زمین جانشین (خود) قرار دهد و آن دینی را که برایشان پسندیده است، به سودشان مستقر کند و بیمشان را به امنیت مبدل گرداند تا مرا عبادت کنند و ...".[11]

روایات معصومین (ع) این آیه را بر حضرت حجت ولیعصر (عج) و اصحاب او منطبق نموده اند.[12]

انتظار فرج نیز که خود بحثی مبسوط و مفصل است و دلالت به "وجود" و "ظهور" حضرت ولیعصر (عج) می کند، در قرآن و روایات ائمۀ اطهار (ع) مورد اشاره قرار گرفته است. "و ارتقبوا انی معکم رقیب".[13]

در حدیثی امام رضا (ع) در تفسیر آیۀ یاد شده انتظار فرج را موجب گشایش و آرامش دانسته اند.[14]

جمع بندی:

آنچه از مجموع آیات و روایات یاد شده استفاده می شود این است که بر اساس حکمت و لطف خداوند در طول تاریخ بشر همواره رهبرانی آسمانی مردم را انذار و تبشیر نموده اند و خداوند برکت وجود آنها را در زمین همیشگی کرده است. حضرت مهدی (عج) در این زمان، مقام رهبری و امامت جهانیان را به دست دارند و روزی ظهور می فرمایند.[15]



[1] برای آگاهی بیشتر نک: نمایۀ: امام زمان (عج) و ادیان، سؤال 1428 (سایت: 1631).

[2] حدیث ثقلین، مستدرک حاکم، ج 3، ص 148،طبع دارالمعرفة، بیروت.

[3] به درستی که تو بیم دهنده ای و برای هر جامعه راهنمایی است. رعد، 7.

[4] بحارالانوار، ج 23، ص 5. "و فی کل زمان امام منا یهدیهم الی ماجاء به رسول الله (ص)".

[5] بانوی اصفهانی، سیده نصرت امین، مخزن العرفان در تفسیر قرآن، ج 3، ص 39، توضیح آیۀ 44 ، نحل.

[6] بحارالانوار، ج 23، ص 29، احادیث دیگری نیز با همین مضمون در منبع مذکور آمده است.

[7] در بحارالانوار، ج 23، ص 56، به مقولۀ لزوم وجود همیشگی رهبر آسمانی بر می خوریم.

[8] نک: منتخب الاثر، نجم الثاقب، بحار الانوار، ج 23 و ... .

[9] "و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون"، انبیاء، 150.

[10] قصص، 5.

[11] نور، 55.

[12] ر.ک: امید سبز، ص 34، فرزی، محمد علی.

[13] "منتظر باشید که من هم مثل شما منتظرم" هود، 93.

[14] المیزان، ص 393 - 394.

[15] برای آگاهی بیشتر نک: موعود شناسی و پاسخ به شبهات، رضوانی، علی اصغر، ص 287- 298.

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 



واژه شیعه در لغت به معنای «پیرو و یاور» و نیز به معنای «منهاج و دین یکسان داشتن» آمده است و در اصطلاح میان مسلمانان، وابستگی ویژه‏ای به پیروان حضرت علی(ع) پیدا کرده است . در مورد پیروان آن حضرت نیز در معانی متعددی همچون دوستدار و محبّ حضرت علی(ع) ، و یا کسی که حضرت علی(ع) را از عثمان برتر می داند، و یا کسی که حضرت علی(ع) را از عثمان و دو خلیفه نخستین و همه صحابه برتر می داند، و یا کسی که به جانشینی بلا فصل حضرت علی(ع) اعتقاد دارد، استعمال شده است. اما بهترین تعریف برای این واژه آن است که بگوئیم: "شیعه کسی است که جانشینی حضرت علی (ع) را از راه نصّ ثابت دانسته و حضرت علی(ع) را سزاوارترین شخص برای جانشینی پیامبر اکرم(ص) می داند".

واژه ی شیعه مفهومی عام است که طبق تعریف پذیرفته شده همه ی فرقه‏ها و گروههای شیعی، مانند «زیدیه و کیسانیه و اسماعیلیه و...» را شامل می شود .

از پیروان اهل بیت (ع) با واژه‏های دیگری همچون: جعفری، طالبی، خاصّه، علوی، فاطمی، امامی و.... نیز تعبیر می کنند.

در مورد تعداد فرقه های اصلی شیعه چند قول وجود دارد. بغدادی در کتاب خود، اصول فرق شیعه را سه فرقه دانسته است: زیدیه، كیسانیه، امامیه. اما شهرستانی اسماعیلیه را نیز در شمار شعبه های اصلی آورده است. شیخ طوسی(ره) در قواعدالعقاید با نظریه بغدادی موافقت نموده و اصول فرق شیعه را زیدیه، كیسانیه، امامیه دانسته اند. آنچه مشهور بین علمای شیعه و تاریخ نگاران ملل ونحل است این است که اصول فرق تشیع سه فرقه می باشد اما در مورد شاخه ها و فروعات آن ها اختلاف نظر می‌باشد.




در کتاب‏های لغت شیعه به معنای پیرو و یاور و نیز به معنای «منهاج و دین یکسان داشتن» آمده است.[1]

واژه شیعه در اصطلاح میان مسلمانان، وابستگی ویژه‏ای به پیروان حضرت علی(ع) پیدا کرده است. در مورد پیروان آن حضرت نیز در معانی متعددی استعمال شده است که عبارتند از:

1. شیعه به معنای دوستدار و محبّ حضرت علی(ع).

2. شیعه یعنی کسی که حضرت علی(ع) را از عثمان برتر می داند و در مقابل شیعه علی(ع) شیعه عثمان قرار دارد.

3. شیعه کسی است که حضرت علی(ع) را از عثمان و دو خلیفه نخستین و همه صحابه برتر می داند.

4. شیعه کسی است که به جانشینی بلا فصل حضرت علی(ع) اعتقاد دارد.

البته هیچ یک از این تعاریف جامع و مانع نیست. شاید بتوان با توجه به فرقه‏های مختلف شیعه در طول تاریخ عبارت زیر را بهترین تعریف برای این واژه دانست: "شیعه کسی است که جانشینی حضرت علی (ع) را از راه نصّ ثابت دانسته و حضرت علی(ع) را سزاوارترین شخص برای جانشینی حضرت پیامبر اکرم(ص) می داند." در این تعریف بر واژه نصّ تأکید شده است که نقطه افتراق شیعه و گروه‏های دیگر است . زیرا گروه‏های دیگر جانشینی پیامبر اکرم(ص) را انتخابی می دانند، ولی شیعه آن را به نص و بیان حضرت پیامبر اکرم(ص) منوط دانسته است.

تاریخچه پیدایش تشیع

بعض از پژوهش گران گفته اند تشیع پس از رحلت پیامبراکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) ایجاد شده است. اینان خود چند دسته اند:

گروهى مى گویند: تشیع در روز سقیفه پدید آمده است، همان روزى که گروهى از بزرگان صحابه با صراحت گفتند: على(علیه السلام) اولى به امامت و خلافت است.

دسته دوم، پیدایش شیعه را به اواخر خلافت عثمان مربوط مى دانند و انتشار آراى عبدالله بن سبا در این زمان را به پیدایش تشیع ربط مى دهند.

گروه دیگرى معتقدند: شیعه در روز فتنه الدار (روز قتل خلیفه سوم) پدید آمده است.

دسته چهارم معتقدند که تشیع پس از ماجراى حکمیت تا شهادت على(ع)به وجود آمده است.

دسته پنجم نیز آغاز تشیع را به واقعه کربلا و شهادت امام حسین(ع)ربط مى دهند.

در مقابل این اقوال پراکنده و متشتت، پژوهش گرانى معتقدند که تشیع در عصر رسول خدا(ص) ریشه دارد و آن حضرت بارها این واژه را در باره پیروان و یاران حضرت علی(ع) استعمال کرده اند. از میان دانشمندان شیعه، مرحوم کاشف الغطا، شیخ محمد حسین مظفر، محمدحسین زین عاملی و از میان علماى اهل سنت، محمد کرد على مى گویند: شمارى از صحابه در عصر پیامبر اکرم(ص)به شیعه على معروف بودند.[2]

حق این است که در زمان خود پیامبر(ص) و به دست خود پیامبر(ص)، تشیع پایه گذاری شد و پس از وفات پیامبر(ص) صف شیعیان مشخص شد و کسانی که حضرت علی(ع) را جانشین پیامبر دانستند، شیعه علی نامیده شدند.

واژه شیعه مفهومی عام است که طبق تعریف پذیرفته شده همه فرقه‏ها و گروههای شیعی، مانند «زیدیه و کیسانیه و اسماعیلیه و...» را شامل می شود ؛ اما در این میان واژه‏های دیگری نیز وجود دارد که با این مفهوم عام تفاوت هایی دارد و بعضا پیروان اهل بیت (ع) را با آنها می خوانند که لازم است توضیح کوتاهی پیرامون هریک از این اصطلاحات داشته باشیم . برخی از این واژه‏ها عبارت است از:

1- رافضی: رفض به معنای رد کردن و ترک کردن و واگذاشتن کاری است. مخالفان شیعه این واژه را معمولاً در مقام مذمّت و بدگویی از شیعیان به کار می برند. درباره این واژه گفته شده است: از آن جا که شیعیان خلافت دو خلیفه اول را رد کردند "رافضی" خوانده می شوند. برخی نیز گفته‏اند. رافضی به شیعیانی گفته می شود که به جهت موضع نسبتاً ملایم زید درباره دو خلیفه اول در هنگام قیام خود، اردوی وی را ترک کردند. هر یک از دو معنا را که بپذیریم واژه رافضی با شیعه در مفهوم عامش مترادف نیست ؛ زیرا این کلمه گروه هایی از زیدیه را در بر نمی گیرد.

2- جعفری: از آنجایی که امام جعفر صادق(ع) با تلاش بسیار خود به شیعیان معتقد به رهبری امامان معصوم(ع) هویّت فقهی و کلامی ویژه‏ای بخشید ، شیعیان بهره‏مند از آموزه‏های آن بزرگوار به "جعفری" شهرت یافتند. امروزه واژه جعفری با شیعه اثنی عشری مترادف می نماید؛ اما ذاتاً «اسماعیلیان» را نیز شامل می شود ؛ زیرا آنان نیز به امامت امام جعفر صادق(ع) اعتقاد دارند.

3- امامی: در دوران هر یک از امامان به شیعیانی که به امامت امامان معصوم(ع) از فرزندان حضرت فاطمه(س) اعتقاد داشته‏اند و این خط سیر را تا امام دوازدهم ادامه می دادند، امامی خوانده می شدند. امامی در سیر تاریخی اش، به تناسب زمان‏های مختلف معانی دیگر، چون ترادف با شیعه در زمان حضرت علی(ع) نیز داشته ولی امروزه معنایی معادل اثنی عشری دارد.

4- خاصّه: این واژه بیش‏تر درمتون فقهی و در مقابل لفظ عامه(اکثریت مسلمانان) به کار می رود و به معنای شیعه است. معنای ویژه‏تر این واژه درمتون فقهی امامیه اثنی عشری است که فقه خود را از امامان معصوم دوازده گانه می گیرند.

5- علوی: شاید این واژه در زمان هایی برگرایش کلامی شیعه (اعتقاد به برتری حضرت علی(ع)) دلالت می کرده است ؛ اما بعدها بیش‏تر در معنای نسبی اش یعنی بیان وابستگی نسبی افراد به حضرت علی(ع) به کار رفته است.

6. فاطمی: این واژه بیشتر درمعنای نسبی کار برد دارد و برای تبیین تمایز فرزندان امام حسن و امام حسین علیهما السلام - از فرزندان محمد حنفیه که «کیسانیه» خود را بدو منسوب می ساختند، به کار می رود؛ زیرا محمد حنفیه از فرزندان حضرت فاطمه(س) نبود ؛ هر چند در شمار فرزندان حضرت علی(ع) جای داشت.

7. طالبی: این واژه نیز مفهومی نسبی دارد ؛ ولی دایره شمولش از دو واژه پیشین بیش‏تر است. طالبی به معنای فرزندان ابوطالب است که فرزندان آن بزرگوار از طریق غیر از حضرت علی(ع) را نیز شامل می شود. فهم دقیق این واژه با مطالعه کتاب «مقاتل الطالبین» ابوالفرج اصفهانی به دست می آید که در آن از قیام‏های همه طالبی ها و از جمله قیام‏های فرزندان جعفر بن ابی طالب نیز نام برده است.

این مجموعه ای از واژه هاست که در طول تاریخ با آنها از شیعه تعبیر شده است.

تشیع در طول تاریخ پر بار خود، فراز و نشیب‏های فراوانی را پشت سر گذاشته است. فرازهایی که گاه این مکتب را در آستانه تسلط بر کلّ جهان اسلام قرار داده و نشیبهایی که گاه آن را در سراشیبی سقوط نمایانده است. در این میان، آنچه این مکتب را متمایز کرده، عناصری مانند پیشینه دیرین غنی بودن در ابعاد مختلف معارف اسلامی، ادّعای توان تشکیل حکومت و به اثبات رسانیدن این ادّعا در مقاطعی چند و بالاخره هویّت مستقل آن در طول تاریخ بوده است. از آنجایی که مذهب شیعه دارای پشتوانه های عقلی و فقهی و کلامی و اخلاقی و ...است توانسته است علی رغم همه محدودیت ها و فشارها و تبلیغات مسموم جای خود را در همه جای دنیا باز کند و در سرتاسر دنیا پیروان زیادی که روز به روز عدد آنها در حال افزایش است پیدا کند. اما متأسفانه باید اعتراف کنیم آفت بزرگ تفرقه و ایجاد فرقه های متعدد که از دیر باز دامن گیر همه ادیان و مذاهب بوده است کم وبیش دامن گیر مکتب تشیع نیز شده است که امیدواریم با آگاهی روز افزون همه مسلمانان و پیروان حقیقی پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت (ع) روزی همه مسلمانان با اتحاد و همدلی خود دشمنان را ناکام کرده همه مذاهب انحرافی را کنار گذاشته و در زیر پرچم یک مذهب واحد جمع شوند.

اما در مورد تعداد فرقه های اساسی شیعه چند قول وجود دارد:

بغدادی در کتاب خود اصول فرق شیعه را سه فرقه دانسته است: زیدیه، كیسانیه، امامیه، وی در آغاز غلات را نیز از انشعابا ت شیعه دانسته است ولی بعداً یاد آور شده است كه چون آنان از اسلام خارج شده اند از فرقهای اسلامی به شمار نمی آیند[3].

شهرستانی اسماعیلیه را نیز در شمار شعبه های اصلی آورده است، و فرقه های اصلی شیعه را پنچ فرقه می داند.[4]

شیخ طوسی(ره) در قواعدالعقاید با نظریه بغدادی موافقت نموده و اصول فرق شیعه را "زیدیه، كیسانیه، امامیه" دانسته است. "[5] قاضی عضد الدین ایجی نیز اصول فرق شیعه را سه می شمارد: كیسانیه، امامیه، زیدیه.

بعضی نیز اصول فرق شیعی را چهار فرقه، امامیه، كیسانیه، زیدیه و اسماعیلیه می دانند.

آنچه مشهور بین علمای شیعه وتاریخ نگاران ملل ونحل است این است که اصول فرق تشیع سه فرقه می باشد اما در مورد شاخه ها و فروع فرق اختلاف نظر می‌باشد.

برای اطلاع بیشتر به کتاب های : الفرق بین الفرق ، ملل ونحل ،قواعد العقاید مراجعه فرمائید.

همچنین نک:

1. انشعابات شیعه.

2. آشنایی با شیعه.



[1] القاموس المحیط، ج 3، ص 61 و 62. 2؛ تاج العروس، ج 5، ص 405 3؛ لسان العرب، ج 7، ص 258. 4؛ النهایه ابن اثیر، ج 2، ص 246.

[2] نک: تاریخ تشیع در ایران رسول جعفریان، ص 24 - 28.

[3] الفرق بین الفرق ص21-23.

[4] ملل ونحل، ج1، ص147.

[5] قواعد العقاید، ص110.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بايد توجه داشت كه هرچند نام ائمه ی اطهار (ع) در قرآن به طور صريح نيامده است، لكن در كلام پيامبر اسلام (ص) به طور صريح نام ائمه ی معصومين(ع) و مخصوصاً على بن ابى طالب (ع) ذكر شده است كه مصداق روشن آن حديث غدير است كه به منزله‏ى اعلام رسمى خلافت اميرالمؤمنين على (ع) مى‏باشد. حديث غدير از جهت سند متواتر و از جهت دلالت شواهد روشنى بر امامت حضرت على (ع) دارد.

از اين گذشته در خود قرآن هم آياتى در شأن حضرت على (ع) نازل شده كه مهم ترين آنها آيه ی 55 سوره‏ى مائده است كه مى‏فرمايد: "ولى شما خدا و رسول و آن مؤمنانى كه نماز به پا مى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏دهند، است". و در كتب تفسير و تاريخ و روايى شيعه و سنى آمده است كه اين آيه پس از انفاق حضرت على (ع) انگشترش را در حال نماز و در ركوع نازل شده است و مصداق خارجى آن جز على بن ابى طالب (ع) نيست، پس هر چند به طور صريح نام حضرت على (ع) در قرآن نيامده است، اما اشارات واضحى به آن حضرت شده است.

اما اين كه چرا به طور صريح نام ايشان برده نشده است، لااقل  دو جواب مى‏تواند داشته باشد. اوّلا: بناى قرآن براين است كه مسائل را به صورت كلى، و به شكل اصل و قاعده بيان كند، نه اين كه جزئيات و ريز مسايل را تشريح نمايد. چنان كه در موارد بسيارى روش قرآن اين چنين بوده است. از اين رو امام صادق (ع) هنگامى كه از ايشان سؤال مى‏شود: چرا نام امامان (ع) در قرآن نيامده مى‏فرمايد: همچنان كه خدا نماز و زكات و حج را به شكل اصل و قانون كلى نازل فرمود و جزئيات آن را تشريح نكرد، بلكه پيامبر اكرم (ص) خود نحوه ی انجام و احكام جزئى آنها را بيان فرمود، در مورد ولايت هم، پيامبر خود به خلافت حضرت على (ع) و اهل بيتش تصريح نمود، بدون اين كه در قرآن نيازى به ذكر نام تك تك ائمه (ع) باشد. ثانيا: در مثل چنين مسأله‏اى، كه احتمال مخالفت زياد است، مصلحت در آن است كه قرآن به صورت غير صريح و با اشاره و كنايه مطلب را بيان نمايد؛ زيرا احتمال دارد كه دامنه ی مخالفت با مسأله ی امامت ائمه (ع)، به مخالفت با قرآن و اصل دين كشيده شود، كه مسلما اين به صلاح مسلمانان نخواهد بود؛ يعنى چه بسا مخالفين با ولايت حضرت على (ع) به جهت مخالفت با آن حضرت - اگر آيه‏اى به طور صريح ولايت آن حضرت را بيان مى‏فرمود - آن آيه را تحريف يا تبديل يا حذف نمايند، و آن گاه ارزش اسلام به عنوان دين خاتم و قرآن به منزله ی يك كتاب آسمانى جاودان، هتك مى‏گرديد. افزون بر اين بايد توجه داشت اگر خداوند در قرآن مى‏فرمايد: "ما قرآن را نازل كرديم و خود حافظ آن هستيم" يكى از راه‏هاى حفظ قرآن به اين است كه انگيزه‏هاى مخالفت و تحريف را به صورت طبيعى از ميان بردارد. لذا در قرآن اوّلاً به ولايت ايشان به طور صريح و با ذكر نام پرداخته نشده است، ثانيا: آيات مربوط به ولايت حضرت على (ع) و نيز آيه ی تبليغ كه مربوط به ابلاغ رسمى ولايت حضرت على (ع) است و نيز آيه ی تطهير كه راجع به عصمت اهل بيت(ع) است، در لابلاى آياتى كه در ظاهر هيچ ارتباطى با بحث مورد نظر ندارند، گنجانده شده است، تا حتى المقدور انگيزه‏هاى تحريف و تبديل فروكش نمايد و قرآن در طول تاريخ از هر گونه تعرض مصون و محفوظ باشد.




در ابتدا بايد به اين نكته توجه شود كه اوّلاً: نام امامان معصوم (ع) به طور صريح در كلام پيامبر اكرم (ص) آمده است، مخصوصاً نام مبارك حضرت على (ع) كه در چندين مورد، پيامبر اكرم بر جانشينى آن حضرت و ولايت ايشان، تصريح نموده‏اند كه يك مورد آن در ابتداى بعثت، هنگام ابلاغ رسالتش به عشيره و قوم و خويشان بود كه فرمودند: "نخستين كسى كه به من ايمان آورد وصى، وزير و جانشين من خواهد بود"، و غير از حضرت على (ع) كسى جواب مثبت نداد و در نهايت پيامبر (ص) به او فرمودند: "بعد از من، تو وصى و وزير و خليفه ی من خواهى بود."[1] مورد ديگر "حديث غدير" است كه پيامبر صريحا فرمودند: "من كنت مولاه فعلى مولاه"[2]، "هر كس من مولاى اويم على (ع) مولاى اوست". و همچنين "حديث منزلت" كه پيامبر به حضرت على فرمودند: "انت منى بمنزلة هارون من موسى ،الاّ انه لانبى بعدى".[3]  احاديث پيامبر (ص) مربوط به خلافت و جانشينى حضرت على (ع) اكثرا متواترند و به اين مطلب در بسيارى از كتب عامه و خاصه اشاره شده است.[4]  در حديث ديگرى پيامبر (ص) نام ائمه ی معصومين (ع) از حضرت على (ع) تا حضرت حجت (ع) را به جابربن عبدالله انصارى بيان مى‏فرمايند.[5]

پس اين نكته را بايد در نظر داشت كه گرچه نام ائمه ی اطهار (ع) در قرآن صريحا ذكر نشده است، اما پيامبر اكرم (ص)، كه به تصريح  قرآن سخنانش همگى حق و وحى هستند،[6] نام ايشان را صراحتا بيان داشته و به جانشينى و امامتشان تاكيد نموده است.

ثانياً: در قرآن مجيد به ولايت امير المومنين على (ع)، اشاره شده است هرچند كه صريحا نام ايشان نيامده است عموم مفسران، چه شيعه و چه سنى، اذعان دارند كه اين آيه در شأن حضرت على (ع) نازل شده، و جز او مصداقى ندارد[7] و آن آيه‏ى 55 سوره‏ى مائده است كه مى‏فرمايد:"انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون"، جز اين نيست كه ولى شما خدا و رسولش و مؤمنين كه نماز را بپا مى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏دهند، مى‏باشند.

با توجه به اين كه در اسلام دستور و قانونى نداريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهد، معلوم مى‏شود كه اين آيه، اشاره به واقعه‏اى است كه يك بار در خارج وقوع پيدا كرده است، و آن اين بود كه حضرت على (ع)‏ درحال ركوع بود كه سائلى پيدا شد و درخواست كمك نمود، حضرت به انگشت خود اشاره كرد، آن سائل آمد و انگشترى حضرت را از انگشتش بيرون آورد و رفت.[8] از اين رو آيه مى‏فرمايد: منحصراً[9] ولايت و سرپرستى شما مسلمانان بر عهده ی خدا و پيامبر (ص) و حضرت على (ع) است و جز او كسى ولايتى بر شما ندارد.

پس تاكنون روشن شد كه نام معصومين (ع) صريحا بر زبان پيامبر اكرم (ص) جارى شده و اشاره و كنايه روشنى هم به ولايت امير مؤمنان (ع) در قرآن شده است، به گونه‏اى كه اگر شخص پژوهشگر منصفى خواهان حق و به دنبال حق باشد، با اندك تحقيق و تفحصى متوجه مى‏گردد كه نظر پيامبر (ص)، در مورد جانشينى و امامت پس از حضرت، خلافت حضرت على (ع) و اولاد طاهرينش بوده است. اما اين كه چرا نام ائمه (ع) صريحا در قرآن ذكر نشده، دو دليل مى‏تواند داشته باشد:

1. بناى قرآن بر اين است كه مسائل را به صورت كلى و به شكل اصل و قاعده بيان كند نه اين كه جزئيات و ريز آنها را تشريح نمايد، چنان كه در مورد بسيارى از اصول و فروع، اين گونه بوده است.

اين جواب در روايتى از امام صادق (ع)[10] ارايه شده است و براى تاييد گفتار، امام (ع) سه مثال مى‏زنند: يكى اين كه در مورد نماز، قرآن مسأله را به شكل كلى مطرح ساخته و نفرموده است كه كيفيت و كميت هر نمازى چگونه انجام شود ولى پيامبر (ص) طريقه ی اقامه نماز و تعداد ركعات هر نماز را براى مسلمانان بيان فرمودند. ديگر به مسأله ی زكات مثال ‏مى زنند كه در قرآن فقط به صورت يك اصل مطرح شده ولى پيامبر (ص) تعيين فرمود كه به چه اقلامى زكات تعلق مى‏گيرد و نصاب هر يك چقدر بايد باشد. و سوم به احكام حج اشاره فرمودند كه در قرآن فقط وجوب حج آمده است، اما پيامبر (ص) شخصاً راه و روش انجام آن را براى مسلمانان تشريح فرمودند.[11]

پس اين كه ما از قرآن انتظار داشته باشيم كه در همه ی موارد و در جزئيات مسايل وارد شود انتظار نابجايى است، و اگر در مسأله‏ى امامت و اهل بيت(ع) به تك تك نام ائمه ی اطهار (ع) تصريح نشده، نمى‏توان مبنايى براى عدم تمسك به مكتب اهل بيت باشد، چنان كه به بهانه اين كه در قرآن نيامده كه نماز ظهر 4 ركعت است نمى‏شود آن را دو ركعتى خواند. يا اين كه در قرآن نيامده كه در حج بايد هفت مرتبه طواف را انجام داد، طواف را ترك نمود.

2. در مانند چنين مسأله‏اى كه احتمال مخالفت زياد است، مصلحت درآن است كه قرآن به صورت غير صريح مطلب را بيان كند؛ زيرا احتمال دارد كه دامنه ی مخالفت با مسأله ی امامت اميرالمؤمنين على (ع) تا خود قرآن مجيد نيز كشيده شود و اين مسلماً به صلاح مسلمانان نمى‏باشد، البته بايد توجه داشت اين كه قرآن مى‏فرمايد: "انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون" به درستى كه ما قرآن را نازل كرديم و محققا خود حافظ آن هستيم،[12] يكى از راه‏هاى صيانت قرآن از تحريف و كم و زياد شدن همين است كه به شكلى بيان شود تا انگيزه تحريف از منافقان مسلمان نما گرفته شود، تا اگر كسى يا گروهى، به خاطر هوا و هوس و اختلاف و وجود انگيزه‏ى قوى براى تحريف يا تغيير، لااقل قرآن را به مورد نظر خود تغيير ندهد و از اين رهگذر ارزش و حرمت قرآن هتك نگردد.[13]

استاد مطهرى دربيانات خود اين جواب را به اين شكل تقرير نموده‏اند: "اين مطلب را كه چرا قرآن امامت و خلافت حضرت على (ع) را به اسم بيان نكرده است اين طور پاسخ مى‏گويند كه اوّلا: بناى قرآن بر اين است كه مسائل را به صورت اصل بيان كند، و ثانياً: پيغمبر اكرم (ص) يا خداى تبارك و تعالى نمى‏خواست در اين مسأله كه بالاخره هوى و هوس ها دخالت مى‏كند، مطلبى به اين صورت مطرح شود. گو اين كه صورت طرح شده را هم اينها آمدند و به صورت توجيه و اجتهاد و اين حرفها را گفتند كه مقصود پيغمبر (ص) چنين و چنان بوده است؛ يعنى اگر آيه‏اى هم به طور صريح در اين خصوص وجود داشت، باز آن را توجيه مى‏كردند. پيغمبر (ص) در گفتار خودش به طور صريح فرمود: "هذا على مولاه"؛ ديگر از اين صريح‏تر مى‏خواهيد؟! ولى خيلى فرق است گفتار پيامبر (ص) با اين صراحت را زمين زدن، و آيه قرآن را با وجود كمال صراحت در آن، همان روز اول بعد از وفات پيامبر، زمين زدن. و لهذا من اين جمله را در مقدمه ی كتاب "خلافت و ولايت"نقل كرده‏ام كه يك يهودى در زمان حضرت امير (ع)‏ مى خواست عموم مسلمين را به حوادث نامطلوب صدر اسلام سركوفت بزند (و انصافا سركوفت هم دارد) به حضرت گفت: ما دفنتم نبيكم حتى اختلفتم فيه: هنوز پيغمبرتان را دفن نكرده بوديد كه در باره‏اش اختلاف كرديد.اميرالمؤمنين (ع) در جواب فرمودند: انا اختلفنا عنه لا فيه و لكنكم ماجفت ارجلكم من البحر حتى قلتم لنبيكم: اجعل لنا الها كما لهم آلهة. فقال: انكم قوم تجهلون: ما درباره ی پيغمبر اختلاف نكرديم، اختلاف ما در دستورى بود كه از پيغمبر به ما رسيده بود، ولى شما هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه از پيغمبرتان خواستيد كه همان اصل اوّل توحيدتان را زير پا بگذاريد، گفتيد براى ما بتى بساز مانند اينها. پس خيلى تفاوت است ميان آنچه براى ما رخ داد با آنچه براى شما رخ داد، ما درباره ی خود پيامبر اختلاف نكرديم، بلكه درباره ی اين اختلاف كرديم كه مفهوم و مفاد دستور پيغمبر چيست؟ ايندو با هم خيلى فرق دارد كه كارى كه به هر حال انجام مى‏دادند توجيهش درخارج اين طور باشد (نه اين كه در واقع اين طور بود) كه بگويند آنها كه مرتكب اين خطا شدند، خيال مى‏كردند مقصود پيغمبر اين بوده، و در نتيجه گفته ی پيغمبر را به اين صورت توجيه كردند، و يا اين كه بگويند نص آيه ی قرآن با اين صراحت را كنار گذاشتند، يا قرآن را تحريف كردند."[14]

پس مى‏توان گفت كه نكته ی اصلى در عدم ذكر صريح نام ائمه ی اطهار (ع)، و يا لااقل نام اميرالمؤمنين (ع) صيانت قرآن از تحريف و كم و زياد شدن بوده است، چنان كه ملاحظه مى‏شود آيات تطهير[15] و تبليغ[16] و ولايت[17] در لابلاى آيات مربوط به زنان پيامبر (ص) يا احكام يا عدم دوستى اهل كتاب آمده است كه ظاهراً هيچ ارتباطى به ولايت ائمه ی اطهار (ع) و حضرت على (ع) ندارد، ولى شخص پژوهشگر منصف مى‏تواند با اندكى دقت متوجه شود كه سياق اين قسمت از آيه، جدا از آيات قبل و بعد است كه به جهت خاصى در آن جا گنجانيده شده است.[18]



[1] ابن البطريق، العمدة، ص 121 و 133؛ سيد هاشم بحرانى، غاية المرام، ص 320، علامه امينى، الغدير، ج 2، ص 278.

[2] اين حديث متواتر است و در كتب شيعه و سنى آمده است .در كتاب "الغدير" ناقلان اين حديث طبقه به طبقه ازقرن اول تا قرن چهاردهم ذكر شده‏اند كه در راس آنها بيش از 60 تن از طبقه اصحاب پيامبر هستند كه در كتب اهل سنت راوى اين حديث بودند و نام آنها در آن كتب ثبت شده است. و همچنين در كتاب عبقات ميرحامد حسين، تواتر حديث غدير ثابت شده است. ر.ك: الغدير، ج 1، ص 14 - 114؛ ابن المغازلى، مناقب، ص 25 - 26؛ مطهرى، مرتضى، امامت و رهبرى، ص 72 - 73.

[3] العمدة، ص 173 – 175؛ احمدبن حنبل، مسند احمد، ج 3، ص 32؛ الغدير، ج 1، ص 51 ؛ ج 3، ص 197 - 201.

[4] در مورد تواتر احاديث مربوط به امامت حضرت على (ع) دركتاب الغدير و كتاب عبقات كوشش هاى بسيارى صورت گرفته است .فاضل قوشجى نيز - از اهل سنت - در مورد بعضى روايات تواترشان را رد نمى‏نمايد. ر.ك: شرح قوشجى بر تجريد الاعتقاد، خواجه ی طوسى.

[5] محمدبن حسن حرّ عاملى، اثبات الهداة، ج 3، ص 123 ؛ سليمان بن ابراهيم قندوزى، ينابيع المودة، ص 494؛ غاية المرام، ص 267، ج 10، به نقل از مصباح يزدى، آموزش عقايد، ج 2، ص 185.

[6] « و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى»، نجم، 3، 4.

[7] ر.ك: به كتب تفسير، ذيل آيه ی مورد بحث، مانند فخرالدين رازى، التفسير الكبير، ج 12، ص 25؛ تفسير نمونه، ج 4، ص 421 – 430؛ جلال الدين سيوطى، درالمنثور، ج 2، ص 393؛ همچنين كتب روايى اهل سنت اين جريان را نقل كرده‏اند مانند: ذخاير العقبى، محّب الدين طبرى، ص 88؛ نيز جلال الدين سيوطى، لباب النقول، ص 90؛ علاء الدين على المتقى، كنزالعمال، ج 6، ص 391 و بسيارى كتب ديگر كه به برخى از آنها در تفسير نمونه، ج 4، ص 425 اشاره شده است.

[8] تحليل از كتاب امامت و رهبرى، اثر استاد مطهرى، ‏ص 38 بر گرفته شده است.

[9] "انما" به گفته ی نحويون دلالت بر حصر دارد ر.ك: مختصر المعانى.

[10] كلينى، كافى، كتاب الحجة، باب ما نص الله و رسوله على الائمة واحداً فواحداً، ج 1.

[11] متن روايت چنين است: عن ابى بصير قال: سالت اباعبدالله (ع) ‏عن قوله الله عزوجل "اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم"، فقال (ع) نزلت فى على بن ابى طالب و الحسن و الحسين فقلت له: انّ الناس يقولون: فما له لم يسم عليا و اهل بيته فى كتاب الله عزوجل ؟ قال (ع) قولوا لهم: ان رسول الله نزلت عليه الصلاة و لم يسم الله لهم ثلاثاً و اربعا، حتى كان رسول الله هو الذى فسر لهم ذلك .و نزلت عليه الزكاة و لم يسم لهم من كل اربعين درهماً، حتى كان رسول الله هو الذى فسر لهم ذلك .و نزل الحج فلم يقل لهم طوفوا اسبوعاً حتى كان رسول الله هو الذى فسر لهم ذلك.

[12] اين نكته را استاد هادوى تهرانى در جلسه درس "مبانى كلامى اجتهاد" ايراد فرمودند، كه در ج 2 كتاب مبانى كلامى اجتهاد به چاپ خواهد رسيد.

[13] همان.

[14] امامت و رهبرى، ص 109 - 110، چاپ 27، انتشارات صدرا، تهران، 1381.

[15] احزاب،33 :" انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً: همانا خداوند اراده كرده است كه پليدى را از شما اهل بيت دور نمايد و شما را به پاكى خاصى مطهر گرداند" آيه ی فوق درضمن آياتى كه مربوط به نساء النبى است گنجانده شده است.

[16] مائده، 67 : "ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته: اى پيامبر آنچه را كه از پروردگارت به تو نازل شده بيان كن و گرنه رسالت او را انجام ندادى" اين آيه در لابلاى آيات مربوط به احكام مربوط به مردار و گوشت هاى حرام آمده است.

[17] مائده، 55 : "انما وليكم الله..."كه ذيل آيات مربوط به عدم دوستى يهود و نصارى آمده است.

[18] اين نكته نيز از دروس  "مبانى كلامى اجتهاد" استاد هادوى تهرانى، استفاده شده است که در ج 2 كتاب طبع خواهد گرديد.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اشاعره نامى است براى پيروان ابوالحسن اشعرى (260 - 324 ه‍ق ). همان گونه ديديم ، پيدايش مذهب اعتزال ، تا حدى بازتاب دو جريان متضاد خوارج و مرجئه در مساءله ايمان و عمل و حكم مرتكب كبيره بود. اما ابوالحسن اشعرى ، در صدد يافتن راهى ميان روش افراطى معتزله در استفاده از عقل و تفريطگرايى در عقل از سوى اهل حديث بود. در سده دوم هجرى ، اين دو جريان فكرى در امت اسلام رو به گسترش و در تقابل با يكديگر بودند: جريان اول ، بر عقل به عنوان منبعى مستقل براى عقايد و نيز روشى براى دفاع از اسلام تاءكيد مى كرد و در به كارگيرى آن به افراط مى گراييد. از سوى ديگر، جريان دوم منكر هر گونه استفاده از عقل در عقايد بود و ظواهر نقل را بدون هر گونه تحليل و تفكر، به عنوان تنها ملاك و مدرك در معارف دينى اعلام مى كرد. در گيرودار مبارزه اين دو جريان فكرى ، مذهب اشعرى در اوايل سده چهارم هجرى در پوشش دفاع از عقايد اهل حديث و در عمل به منظور تعديل اين دو جريان و نشان دادن راه ميانه و معتدل و موافق با عقل و نقل پا به ميدان گذاشت .
ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى از اوان جوانى به انديشه هاى معتزلى دلبستگى تمام داشت و اصول عقايد آن را نزد معروفترين استاد معتزلى زمان خود، ابوعلى جبائى (م .303 ه‍ق ) فرا گرفته بود و تا چهل سالگى از مدافعان معتزله به شمار مى رفت و كتابهاى بسيارى نيز به همين منظور نگاشت . در همين دوران بود كه به يكباره از اعتزال روى برتافت و آراى تازه اى در مقابل معتزله و همخوان با اهل الحديث ارائه كرد. اشعرى از يك سو، بيگانه منبع عقايد را كتاب و سنت معرفى كرد و از اين جهت با معتزله از در مخالفت در آمد و به اهل حديث گراييد، اما بر خلاف اصحاب حديث نه تنها بحث و استدلال در تبيين و دفاع از عقايد دينى را جايز مى شمرد، بلكه آن را عملا به كار بست . در همين راستا، وى كتابى به نام رسالة فى استحسان الخوض فى علم الكلام به رشته تحرير در آورد و در آن به دفاع از علم كلام و ضرورت آن پرداخت . اشعرى ضمن اصالت دادن به نقل ، براى عقل نقش تبيين گرى و نيز مدافعه گرى را پذيرفت . او كه در آغاز، رسالت خويش را رد و نقض آراى معتزله مى دانست ، در عمل ضمن مبارزه با روش ‍ و عقايد معتزله ، آراى اهل حديث را به شيوه عقلى تبيين و تعديل كرد و تا حدودى به نظريات معتزله نزديك ساخت .
آراى اشعرى  
در اين قسمت سعى خواهيم كرد نتيجه روش اشعرى را در برخى عقايد وى نشان دهيم . از اين رو عقيده او را با عقايد اصحاب حديث و معتزله با اجمال مقايسه خواهيم كرد.
1. صفات خبريه : در علم كلام ، گاه صفات الهى را به صفات ذاتيه و خبريه تقسيم مى كنند. منظور از صفات ذاتيه ، كمالاتى چون علم و قدرت است كه عقل آنها را براى خدا اثبات مى كند. صفات خبريه ، صفاتى هستند كه در آيات و اخبار آمده است و عقل ، به خودى خود، اين صفات را براى خدا اثبات نمى كند، مانند داشتن دست و پا و صورت براى خدا، در باره اين گونه صفات در ميان متكلمان اختلاف نظر وجود دارد.
گروهى از اهل حديث كه به آنها مشبهه حشويه (164) مى گويند، صفات خبريه را با تشبيه و تكييف براى خداوند اثبات مى كنند. آنان معتقدند كه خداوند صفات خبريه را به همان معنا و كيفيتى كه در مخلوقات وجود دارد، دارد و از اين جهت ميان خالق و مخلوق شباهت تمام وجود دارد. شهرستانى از برخى افراد اين گروه نقل مى كند كه معتقدند مى توان خدا را لمس كرد و با او مصافحه و معانقه كرد.(165)
برخى ديگر از اهل الحديث در باره صفات خبريه به تفويض معتقدند. آنها ضمن انتساب صفات خبريه به خداوند، از هر گونه اظهار نظر نسبت به مفاد و مفهوم اين الفاظ خوددارى مى كنند و معناى آنها را به خود خدا وا مى نهند. پاسخى كه مالك بن انس به پرسشى در باره چگونگى استواى خداوند بر عرش ارائه كرد، نمايانگر اين ديدگاه است . اما تعزله خداوند را از شباهت به مخلوقات منزه مى دانستند و بديهى بود كه صفاتى چون داشتن دست و پا براى خداوند را جايز نمى شمردند. از سوى ديگر، در آيات قرآن و احاديث نبوى بارها اين گونه صفات به خداوند نسبت داده شده است . معتزله در برخورد با اين مشكل ، چاره را در توجيه و تاءويل صفات خبريه مى دانستند و براى مثال دست خدا (يدالله ) را به ((قدرت الهى )) تفسير مى كردند.
اشعرى از يك سو نظريه اصحاب حديث را در اثبات صفات خبريه پذيرفت ، از سوى ديگر، قيد ((بلا تشبيه )) و ((بلاتكييف )) را بر اين صفات اضافه كرد. او مى گويد: ((همانا خداوند دو دست دارد اما دست خدا بدون كيفيت است ، همان طور كه خداوند مى فرمايد: ((بل يداه مبسوطتان )) (مائده : 64) همچنين خداوند چشم دارد اما بدون كيفيت ، چنان كه مى فرمايد: ((تجرى باءعيننا)) (قمر:14).(166)
2. جبر و اختيار: اهل حديث به دليل اعتقاد به قضا و قدر الهى و ناتوانى از جمع اين اعتقاد با اختيار انسان ، عملا نتوانستند نقشى براى انسان در افعال خويش تصوير كنند؛ از اين رو گرفتار نظريه جبر شدند. اين مطلب در جملاتى كه از اعتقادنامه ابن حنبل نقل شده به وضوح ديده مى شود. در حالى كه معتزله به آزادى مطلق انسان در افعال اختيارى خويش باور داشتند و نقشى براى قضا و قدر و اراده خداوند در اين گونه افعال در نظر نمى گرفتند.
اشعرى بر اين باور بود كه نه تنها قضا و قدر الهى عموميت دارد، بلكه حتى افعال اختيارى انسان را نيز خداوند خلق و ايجاد مى كند؛ از سوى ديگر، تلاش كرد تا نقشى براى افعال اختيارى انسان بيابد. او اين نقش را در قالب نظريه كسب بيان كرد. از آنجا كه اين نظريه از مهمترين و پيچيده ترين آراى اشعرى است ، آن را با تقصيل بيشترى بيان مى كنيم :
((كسب )) يك واژه قرآنى است و در آيات متعددى اين لفظ و مشتقاتش ‍ به انسان نسبت داده شده است .(167) برخى از متكلمان ، از جمله اشعرى در بيان راءى خويش از اين كلمه سود جسته اند. وى ضمن بيان معناى خاصى براى كسب ، آن را محور نظريه خود در جبر و اختيار و توصيف فعل اختيارى انسان قرار داد. هر چند پيش از اشعرى ، متكلمان ديگرى نيز در اين باب سخن گفته بودند؛ اما پس از اشعرى ، واژه كسب با نام او چنان پيوند خورد، كه وقتى به كسب يا نظريه كسب اشاره مى شود، بى اختيار نام اشعرى را به ياد مى آورد.
پس از او، متكلمان اشعرى مسلك هر يك تفسير خاصى ، متفاوت با آنچه اشعرى بيان كرده بود، ارائه كردند. در اينجا تنها به نظريه كسب با تفسير خود اشعرى مى پردازيم . اصول نظريه او به شرح زير است :
1. قدرت دو نوع است : يكى ((قدرت قديم )) كه تنها از آن خداوند است و در خلق و ايجاد فعل مؤ ثر است ؛ و ديگرى ((قدرت حادث )) كه اثرى در ايجاد فعل ندارد و تنها فايده اش اين است كه صاحب قدرت ، در خويش ‍ احساس آزادى و اختيار مى كند و گمان مى كند كه توانايى انجام فعل را دارد.
2. فعل انسان مخلوق خداست . اين مطلب يك قاعده كلى براى اشعرى است كه خالقى جز خدا نيست و همه چيز، از جمله تمام افعال انسانى ، مخلوق خداست . او تصريح مى كند كه ((فاعل حقيقى افعال خداست ))،(168) چرا كه تنها قدرت قديم در خلقت مؤ ثر است و اين قدرت منحصرا براى خداست .
3. نقش انسان ، كسب كردن فعل است . خداوند افعال انسانى را مى آفريند و انسان اين افعال را كه آفريده اوست اكتساب مى كند.
4. كسب ، يعنى مقارنت خلق فعل با خلق قدرت حادث در انسان . اشعرى خود مى نويسد: ((حقيقت در نزد من اين است كه معناى اكتساب و كسب كردن ، وقوع فعل همراه و همزمان با قوه حادث است . پس كسب كننده فعل كسى است كه فعل همراه با قدرت (حادث ) در او ايجاد شده است )).(169) براى مثال وقتى مى گوييم فردى راه مى رود يا راه رفتن را كسب مى كند، يعنى همزمان با خلق راه رفتن توسط خدا در آن شخص ، خداوند قدرت حادثى را نيز در او ايجاد مى كند تا او احساس كند كه فعل را به اختيار خويش انجام داده است .
5. در اين ديدگاه ، تفاوت فعل اختيارى و غير اختيارى در اين است كه در فعل اختيارى چون انسان در هنگام فعل داراى قدرت حادث مى شود، احساس آزادى مى كند، اما در فعل غير اختيارى چون صاحب چنين قدرتى نيست ، احساس جبر و ضرورت مى كند.(170)
6. هر چند انسان فعل را كسب مى كند، اما همين كسب نيز مخلوق خداست . دليل اين مطلب از نظر اشعرى كاملا روشن است ؛ زيرا اولا، بر طبق قاعده پيشين هر چيز از جمله كسب ، آفريده الهى است . ثانيا، كسب به معناى مقارنت فعل و قدرت حادث در انسان است ، و چون هم فعل و هم قدرت حادث را خداوند خلق مى كند، پس مقارنت اين دو نيز آفريده او خواهد بود. اشعرى ضمن تصريح به اين مطلب به آيات قرآن تمسك جسته ، مى گويد: ((اگر گوينده اى پرسش كند كه چرا مى پنداريد كه كسبهاى بندگان مخلوق خداست ، به او مى گوييم كه چون قرآن فرموده است : ((خداوند شما و هر آنچه را عمل مى كنيد خلق كرده است )) (صافات :) 96). (171)
7. سؤ الى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه اگر كسب مخلوق خداست ، پس چرا آن را به انسان نسبت مى دهيم و مى گوييم عمل انسان است .
در پاسخ ، اشعرى معتقد است كه ملاك مكتسب و كاسب بودن ، محل كسب بودن است نه ايجاد كسب .(172) براى مثال به چيزى كه حركت در آن حلول كرده است ، متحرك مى گويند، نه به كسى كه حركت را ايجاد كرده است ، در اينجا نيز به انسان كه محل كسب است مكتسب مى گويند.(173)
در نتيجه ، سنت خداوند بر آن قرار گرفته است كه وقتى قرار است فعل اختيارى از انسان صادر شود، خداوند به طور همزمان آن فعل را همراه با قدرت حادث در انسان خلق مى كند و انسان تنها محل فعل و قدرت حادث و در نتيجه محل كسب ، يعنى تقارن فعل و قدرت حادث است . بنابراين بر داشت اشعرى از فعل اختيارى انسان چيزى جز جبر نيست . گرچه او تلاش ‍ بسيار كرد تا نقشى براى انسان دست و پا كند اما، سرانجام به همان مسيرى افتاد كه پيشتر، اهل حديث و جبر گرايان به آن راه رفته بودند.(174)
تفاوت اشعرى با اهل حديث در اين موضوع ، تنها در همين تلاش فكرى و كندوكاو عقلانى او بود، كارى كه از نظر اهل حديث ناروا و ناسودمند مى نمود.
3. كلام خدا: اهل حديث معتقد بودند كه كلام خدا همان اصوات و حروف است كه قائم به ذات خدا و قديم مى باشد.
آنان در اين موضوع آنقدر مبالغه كردند كه حتى برخى از آنها جلد و كاغذ قرآن را نيز قديم دانستند.
معتزله نيز كلام خدا را اصوات و حروف مى دانستند، اما آن را قائم به ذات خدا نمى شمردند و معتقد بودند كه خداوند كلام خويش را در لوح مجفوظ يا جبرئيل يا پيامبر صلى الله عليه و آله خلق مى كند و از اين رو كلام خدا حادث است .
اشعرى در تلاش براى يافتن راه ميانه ، كلام را بر دو قسم دانست : قسم نخست همان كلام لفظى است كه در حروف و اصوات تشكيل مى شود. در اين باره او حق را به معتزله داد و كلام لفظى را حادث شمرد. اما قسم ديگر كلام نفسى است كه در اين قسم مانند اهل حديث ، كلام خدا را قائم به ذات و قديم دانست . كلام حقيقى همان كلام نفسى است كه قائم به نفس است و توسط الفاظ بيان مى شود. كلام نفسى واحد و نامتغير است ، در حالى كه كلام لفظى قابل تغيير و تبديل است ؛ كلام نفسى را مى توان با عبارات مختلفى بيان كرد.(175)
4.رؤ يت خدا: گروهى از اهل الحديث كه به مشبهه حشويه معروفند، معتقدند كه خداوند را مى توان با چشم ديد، اما معتزله هرگونه رؤ يت خدا را انكار مى كنند. اشعرى در اين موضوع نيز راهى ميانه مى جست تا از افراط و تفريط در امان ماند. او معتقد است كه خداوند ديده مى شود، اما ديدن خدا مانند ديدن ساير اجسام نيست . به نظر او، رؤ يت خدا مستلزم تشبيه او به مخلوقات نيست . (176) يكى از شارحان در اين باره چنين مى نويسد: ((اشاعره معتقدند كه خداوند جسم نيست و در جهتى قرار ندارد؛ از اين رو شرايطى ، مانند مواجهه و تاثر حدقه و غيره محال است ، با اين حال مى تواند مثل ماه شب چهارده بر بندگانش منكشف شود و به ديده در آيد، چنان كه در احاديث صحيح وارد شده است )). او در ادامه سخن تاكيد مى كند كه : ((دليل ما هم عقل است و هم نقل ، اما اصل در اين باره نقل است )).(177)
دليل عقلى اشاعره كه به دليل الوجود معروف است ، اين است كه هر چيزى كه موجود است قابل رؤ يت است ، مگر اينكه مانعى در كار باشد، به بيان دقيق تر، صرف وجود اشيا مقتضى امكان رويت آنهاست . بنابراين چون خداوند موجود است و لازمه ديده شدنش امر محالى ، مانند حدوث و تشبيه نيست ، پس رويت خدا عقلا ممكن است . (178)
5. حسن و قبح افعال : معتزله بر آن اند كه افعال داراى حسن و قبح واقعى و ذاتى است و عقل نيز قادر است - لااقل در برخى موارد - اين حسن و قبح مى دانند، بلكه اصولا حسن و قبح واقعى افعال را انكار مى كنند. نويسنده كتاب شرح مواقف در اين خصوص مى نويسد: ((در نزد ما (يعنى اشاعره ) قبيح آن است كه مورد نهى تحريمى يا تنزيهى واقع شده و حسن آن است كه از آن نهى نشده باشد، مثل واجب و مستحب و مباح و مانند فعل خداوند كه هميشه حسن است )). هم چنين در بيان و توضيح نزاع ، حسن و قبح زا به سه معنا مى داند:
1 - كمال ونقض : هنگامى كه گفته مى شود: ((علم حسن است )) و ((جهل قبيح است ))، حسن و قبح به همين معنا مراد است . اختلافى نيست كه اين معنا از حسن و قبح ، براى صفات فى نفسه ثابت است و عقل آن را درك مى كند و ارتباط به شرع ندارد.
2.ملايم و منافر بودن با غرض : در اين معنا هر آنچه با غرض ومقصود موافق باشد، حسن است و هر چه با غرض باشد قبيح است و هر چه اين گونه نباشد نه حسن است و نه قبيح . از اين دو معنا گاهى به ((مصلحت )) و ((مفسده )) نيز تعبير مى شود. در اين معنا نيز حسن و قبح امرى عقلى است و بسته به اغراض و اعتبارات تغيير مى يابد؛ مثلا كشته شدن كسى در نظر دشمنان او مصلحت است و موافق غرض آنها، اما نسبت به دوستانش ‍ مفسده است . بنابراين ، حسن و قبح به اين معنا، امرى اضافى و نسبى است ، نه حقيقى .
3.استحقاق مدح : آنچه ميان متكلمان موجب اختلاف شده است ، در واقع همين معناى سوم است . اشاعره حسن و قبح را شرعى مى دانند؛ زيرا همه افعال از اين نظر مادى هستند و هيچ فعلى به خودى خود مقتضى مدح و ذم يا ثواب و عقاب نيست و تنها با امر و نهى شارع چنين خاصيتى پيدا مى كند. اما به اعتقاد معتزله اين معنا نيز عقلى است ، چرا كه فعل به خودى خود، با قطع نظر از شرع ، يا جهت حسنى دارد كه مقتضى استحقاق مدح و ثواب براى فاعل است ، يا جهت قبحى دارد كه مقتضى استحقاق ذم و عقاب براى فاعلش مى باشد. (179)
6.تكليف مالايطاق : تكليف مالايطاق به اين معناست كه خداوند بنده اش را به فعلى مكلف سازد كه قادر به انجامش نيست . سؤ ال اين است كه آيا مى توان بر انسان چنين تكليفى روا داشت و او را بر ترك آن عقاب كرد؟ روشن است كه داورى در اين باره ، به راءى ما در مساءله حسن و قبح باز مى گردد. معتزله از آنجا كه به حسن و قبح عقلى معتقدند اين گونه تكليف را عقلا قبيح و محال مى دانند و صدور آن را از خداوند جايز نمى شمارند. اما اشاعره چون به حسن و قبح عقلى اعتقاد ندارند و چيزى را بر خدا واجب نمى دانند، بر اين باورند كه خداوند هر كارى از جمله تكليف مالايطاق را مى تواند انجام دهد و هر عملى كه از او صادر شود نيكوست .(180)
استمرار و تطور مذهب اشعرى  
مذهب ابوالحسن اشعرى در طول زمان دچار تحولاتى گشت . ديدگاههاى او در آغاز مورد پذيرش علماى اهل سنت قرار نگرفت ، به طورى كه اينجا و آنجا با او سخت به مخالفت برخاستند. اما اين مخالفتها عملا سودى نبخشيد و مكتب اشعرى به تدريج بر حوزه هاى فكرى اهل سنت چيره شد. اولين شخصيتى كه پس از اشعرى از اين حوزه برخاست ، ابوبكر باقلانى (م .403 ه‍ ق ) بود. او آراى اشعرى را كه به اجمال در دو كتابش ، الابانه و اللمع ، آمده بود، با شرح و بسط بيشترى مطرح ساخت و آن را در قالب يك نظام كلامى انسجام بخشيد.
اما بيشترين تاءثير در گسترش مذهب اشعرى به دست امام الحرمين جوينى (م .478 ه‍ ق ) صورت گرفت . خواجه نظام الملك پس از تاءسيس مدرسه نظاميه بغداد به سال 459 هجرى ، جوينى را براى تدريس به آنجا فراخواند. جوينى نزديك به سى سال به ترويج مكتب اشعرى پرداخت و از آنجا كه شيخ الاسلام و امام مكه و مدينه بود، نظرهايش در سراسر عالم اسلام با احترام مورد پذيرش قرار گرفت . از طريق آثار جوينى مكتب اشعرى رواج گسترده اى يافت ، تا جايى كه به عنوان كلام رسمى جامعه اهل تسنن تثبيت گرديد.
جوينى به انديشه هاى اشعرى رنگ عقلى و استدلالى بيشترى داد و با ظهور امام فخر رازى (م .606 ه‍ ق ) كلام اشعرى عملا رنگ فلسفى به خود گرفت . امام فخر ضمن دفاع و تثبيت مكتب اشعرى ، از آراى فلسفى ابن سينا انتقاد كرد و به تشكيك در مبناى او پرداخت . از سوى ديگر، امام محمد غزالى (م .505 ه‍ ق ) كه از شاگردان جوينى بود، پس از يك تحول روحى به تصوف گراييد و تفسيرى عرفانى از آراى اشعرى ارائه داد. او با نگارش كتاب مهم احياء العلوم ميان تصوف و تسنن كه تا آن زمان بيگانه و متضاد مى نمودند، پيوندى استوار برقرار ساخت . ظهور كسانى ، مانند مولانا محمد رومى (م .672 ه‍ق ) مشهور به ((مولوى )) از ميان اشاعره را در واقع بايد از پيامدهاى تفكر غزالى به شمار آورد.
چكيده  
1.به دنبال روش افراطى معتزله در استفاده از عقل و روش تفريطى اهل حديث در سركوب عقل ، مذهب اشعرى در اوايل سده چهارم هجرى به منظور تعديل اين دو جريان توسط ابوالحسن اشعرى پا به ميدان گذاشت .
2.صفات خبريه صفاتى هستند كه در آيات و اخبار آمده ولى عقل به خودى خود آنها را براى خدا اثبات نمى كند. مانند داشتن دست و پا و... براى خدا. برخى از اهل حديث به نام حشويه ، اين صفات را به همان معنايى كه در مخلوقات وجود دارند به خدا نسبت مى دادند. معتزله دست به تاءويل اين موارد مى زدند اما اشاعره از يك سو نظر اهل حديث را در اثبات اين صفات مى پذيرفتند و از طرف ديگر قيد ((بلا تشبيه )) را بر آن مى افزودند.
3.در مساءله جبر و اختيار اهل حديث گرفتار نظريه جبر شدند و معتزله هم آزادى انسان را مطلق دانستند. اشاعره براى مراعات نمودن هر دو جمله (قضا و قدر الهى - اختيار انسان ) نظريه كسب را مطرح كردند.
4.تفسيرهاى مختلفى از نظريه كسب شده است . تفسير خود اشعرى به اين شرح است :
قدرت قديم از آن خداست كه در خلق فعل موثر است . اما قدرت حادث اثرى در ايجاد فعل ندارد و تنها فايده اش اين است كه صاحب قدرت در خود احساس آزادى مى كند. فعل انسان مخلوق خداست چون تنها قدرت قديم در خلقت موثر است كه اين قدرت هم خاص خداست . نقش انسان كسب كردن فعل است كه عبارت است از مقارنت خلق فعل با خلق قدرت حادث شده در انسان . بنابراين در فعل اختيارى ، انسان در هنگام فعل داراى قدرت حادث مى شود و احساس آزادى مى كند.
5.البته اشعرى ، خود كسب را هم مخلوق خدا مى داند و در مورد نسبت دادن آن به انسان معتقد است مكتسب يا كاسب بودن ، محل كسب بودن است نه ايجاد كسب .
6.در بحث كلام هم كه اهل حديث آن را اصوات و حروف و قديم مى دانستند و معتزله حادث ، اشعرى براى يافتن راه ميانه كلام را به دو قسم تقسيم كرد: قسم اول كلام لفظى است كه از اصوات و حروف تشكيل شده و حادث است و قسم دوم كلام نفسى است كه قائم به نفس است و قديم .
7.حشويه رؤ يت خدا را با چشم قائل بودند و معتزله هر گونه رويت را انكار مى كردند. اشاعره در اينجا هم به حد وسط قائل شده اند كه خداوند ديده مى شود ولى نه مانند ساير اشياء.
8.اشاعره بر خلاف معتزله كه حسن و قبح را عقلى و ذاتى مى دانند، اساسا حسن و قبح واقعى اشياء را انكار مى كردند.
9.معتزله تكليف مالايطاق را عقلا محال مى دانستند ولى اشاعره بر خلاف آن نظريه دارند.
10.بيشترين تاءثير در گسترش مذهب اشعرى به دست ((امام الحرمين جوينى )) صورت گرفته است . او به انديشه هاى اشعرى رنگ استدلالى و عقلى بيشترى داد تا اينكه با ظهور فخر رازى ، كلام اشعرى عملا رنگ فلسفى پيدا كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
164-  به اين گروه از آن رو مشبهه گويند كه خدا را به مخلوقاتش تشبيه مى كنند، و از آن جهت حشويه گويند كه ((حشو)) به معناى پر كردن است و اين گروه كتابهاى حديثى خود را از احاديث جعلى و اسرائيليات پر كرده اند. رك : الحورالعين ، ص 204.
165-  الملل و النحل ، ج 1، ص 105
166-  الابانة ، ص 22
167-  براى نمونه نك : بقره : 81، نساء:11 - 112، طور:21، مدثر: 38، روم : 41، ابراهيم : 51.
168-  اللمع ، ص 39: ((لافاعل له على حقيقته الا الله تعالى ))
169-  مقالات الاسلاميين ، ج 2، ص 199: ((و الحق عندى ان معنى الاكتساب هو ان يقع الشى ء بقدر محدئة فيكون كسبا لمن وقع بقدرته )). اللمع ، ص 42:((حقيقة الكسب اءن الشى ء وقع من المكتسب له بقوة محدثه )).
170-  اشعرى در اين باره مى گويد: ((ضرورت ، يعنى اينكه انسان مجبور به فعلى باشد و چاره اى جز انجام آن نداشته باشد. انسان اين حالت را در برخى افعال خود، مثل رعشه دست مى يابد، اما در برخى افعال ديگر چنين حالتى نمى يابد مثل رفتن به جايى و برگشتن از آنجا. در حالت اول عجز و اضطرار را احساس مى كند و در حالت دوم قدرت حادثى را وجدان مى كند كه ضد عجز است )). (اللمع ، ص 41).
171-  اللمع ، ص 37: ((ان قال قائل لمن زعمتم ان اكساب العباد مخلوقة لله تعالى ، قيل له قلنا ذلك لان الله تعالى قال : ((و الله خلقكم و ماتعملون ))
شايان ذكر است كه آيه شريفه در باره عبادت بتهاست و معناى اين آيه و آيه قبلش اين است كه ((ابراهيم گفت : آيا (رواست ) كه شما چيزى را به دست خود تراشيده ، آن را بپرستيد؟ در صورتى كه شما و آنچه (از بتان ) مى سازيد. همه را خدا خلق كرده است )). همچنين رك : تفسير التبيان ، ج 8، ص 513.
172-  اللمع ، ص 40
173-  همان
174-  در باره تفسير كسب ، گذشته از مآخذى كه در ضمن بحث از آنها مطالبى نقل شد، بنگريد به : شرح المواقف ، ج 8 ص 145 - 146 و قوشجى ، شرح تجريد العقايد، ص 341.
175-  شرح المواقف ، ج 8، ص 91 - 95
176-  اللمع ، ص 32.
177-  شرح المواقف ، ج 8، ص 115 - 116
178-  اللمع ، ص 32؛ الاقتصاد فى الاعتقاد، ص 41 - 46؛ المطالب العاليه ، ج 2، ص 81 - 87
179-  شرح المواقف ، ج 8، ص 181-184
180-  درباره مراتب و درجات تكليف مالايطاق بنگريد به شرح المواقف ، ج 8، ص 200-202

منبع : آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى
ام نويسنده : رضا برنجكار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 - معتزله 
اعتزال به معناى ((كناره گيرى )) است . در فرهنگ اسلام ، دو گروه به اين نام خوانده شده اند. بنابر آنچه نوبختى آورده است ، نام معتزله نخستين بار بر يك گروه سياسى اطلاق شد. بر طبق اين گزارش ، پس از آنكه امام على عليه السلام به خلاف رسيد، عبدالله بن عمر، محمد بن مسلمه انصارى ، اسمامة بن زيد و سعد بن ابى و قاص از امام كناره گيرى كرده ، از ستيز با او و نيز از همراهى و حمايت وى در جنگها خوددارى كردند. اين دسته را معتزله خواندند و دليل اين نامگذارى ، كناره گيرى آنان از امام و امت اسلامى بود.(140) برخى معتزله سياسى را كناره گيران از امام حسن عليه السلام و معاويه دانسته اند.(141) گروه ديگرى كه به معتزله معروف شدند، دسته اى از متكلمان به پيشوايى واصل بن عطا (80 - 131 ه‍ ق ) بودند. اين گروه همان معزله معروف هستند و سخن ما در اينجا درباره همين فرقه كلامى است . درباره سبب ناميده شدن اين گروه به معتزله سخنها گفته اند. برخى معتقدند كه اين نام برخاسته از اعتزال و كناره گيرى واصل بن عطا از مجلس درس حسن بصرى است .(142) برخى ديگر اعتزال واصل بن عطا از امت اسلام و مذاهب اسلامى زمان او را سبب اين نامگذارى مى دانند.(143) در هر دو صورت ، اين نكته مسلم است كه اعتزال واصل درباره ايمان و كفر مرتكب كبيره بوده است . البته وجوه ديگرى نيز براى اين نامگذارى بيان كرده اند.(144)
شهرستانى كناره گيرى واصل از درس حسن بصرى را به اين صورت نقل مى كند: شخصى در مجلس درس حسن بصرى از او پرسيد: در روزگار ما جماعتى پيدا شده اند كه مرتكب كبيره را كافر مى دانند، اين گروه ((وعيديه خوارج )) نام دارند. جمع ديگر معتقدند كه گناه به ايمان آسيبى نمى رساند، اين گروه ((مرجئه )) هستند، عقيده تو در اين باره چيست ؟ حسن در انديشه فرو رفت ، اما پيش از آنكه لب به سخن بگشايد، يكى از شاگردان گفت : مرتكب كبيره نه مؤ من است و نه كافر، بلكه جايگاه او ميان كفر و ايمان است (منزلة بين المنزلتين ). اين مرد واصل بن عطا بود كه اولين عقيده مكتب اعتزال را بيان مى كرد. وى آن گاه به كنار يكى از ستونهاى مسجد رفت و به توضيح عقيده خويش پرداخت و در پى آن حسن بصرى گفت : واصل از ما كناره گرفت . (اعتزال عنا واصل ). از همان روز واصل و پيروانش به معتزله موسوم گشتند.(145)
از واصل بن عطا چهار نظريه نقل شده است :
1. منزلة بين المنزلتين : ميان ايمان و كفر مرتبه اى وجود دارد كه به مرتكبب كبيره اختصاص دارد.
2. نفى صفات از خداوند متعال : واصل به اين دليل كه لازمه اثبات صفات قديم براى خداوند تعدد قدما و تعدد آلهه است ، صفات الهى را انكار مى كرد.
3. اختيار انسان : از آنجا كه خداوند حكيم و عادل است و شر و ظلم به او منسوب نمى شود، جايز نيست انسانها را به گناه مجبور كند و سپس آنان را به مجازات رساند، پس انسانها در انجام كارهاى خود مختار و آزادند.
4. حق و باطل : واصل درباره امام على عليه السلام و مخالفان او و نيز درباره عثمان و مخالفانش ، معتقد بود كه يى از دو گروه حق و ديگرى باطل و فاسق است ؛ امام مشخص نيست كه كدام گروه حق و كدام يك باطل هستند.
پس از واصل ، عمرو بن عبيد (80 - 143 ه‍ ق ) برادر زن واصل ، جانشين او شد و به شرح و بسط آراى واصل پرداخت . از ميان متكلمان مشهور معتزلى همچنين بايد از ابوالهذيل علاف (135 - 235 ه‍ ق ) و ابراهيم نظام (160 - 231 ه‍ ق ) ياد كرد.
معتزله در عصر بنى اميه با دستگاه حكومت روابط خوبى نداشتند، گرچه يزيد بن وليد در دوره كوتاه حكومتش از آنان حمايت مى كرد. معتزله در اوايل حكومت بنى عباس حالت بى طرفى به خود گرفتند، اما در عصر منصور و به ويژه در دوران ماءمون كه خود با كلام و فلسفه آشنايى داشت ، مرود توجه قرار گرفتند. نزديكى معتزله به دربار عباسى چنان بالا گرفت كه ماءمون و پس از او معتصم و واثق ، خود را معتزلى خواندند و از معتزله سخت حمايت كردند. در همين هنگام بود كه جدال بر سر خلق قرآن شدت گرفت و اين سؤ ال مطرح شد كه آيا كلام خدا از صفات فعل است و مخلوق و حادث مى باشد، يا از صفات ذات است و خالق و قديم است ؟
به اعتقاد معتزله ، كلام الهى مخلوق و حادث است و اعتقاد به قديم بودن قرآن كف است . در مقابل ، تمام اصحاب حديث و عامه اهل سنت ، به قديم بودن قرآن اعتقاد داشتند. ماءمون به تشويق و حميات معتزله ، دستورى صادر كرد كه بر طبق آن معتقدان به قدم قرآن بايد تاءديب مى شدند. در پى همين فرمان افراد زيادى ، از جمله احمد بن حنبل پيشواى اهل حديث ، به زندان افتادند و شكنجه ها ديدند. اين وضعيت تا زمان متوكل ، كه دشمن معتزله و حامى اصحاب حديث بود، ادامه داشت ؛ در عهد وى معتزله به شدت در فشار قرار گرفتند و كتابهايشان طعمه حريق گرديد. با يان همه ، هر چند معتزله به عنوان يك فرقه سازمان يافته ، در گيرودار مبارزات منقرض ‍ شد، ولى انديشمندان و طرفداران اين فرقه در گوشه و كنار جهان اسلام تا سده ها پايدار ماندند. مكتب اعتزال در بصره به وجود آمد و رشد كرد. اما در اواخر سده دوم هجرى ، بشر بن معتمر (م . 210 ه‍ ق ) كه يكى از دانش ‍ آمووختگان مدرسه بصره بود، به بغداد سفر كرد و مدرسه معتزله بغدا را تاءسيس كرد و به ترويج اصول مكتب اعتزال در بغداد همت گماشت ، ضمن ، آنكه در برخى جزئيات با آراى بزرگان بصره مخالفت كرد. بشر به شيعه گرايش داشت . و مى توان گفت كه در مجموع ، معتزله بغداد بيش از معتزله بصره به عقايد شيعه نزديك است . از متكلمان برجسته بصره ، مى توان از ابوعلى جبائى (204 - 235 ه‍ ق ) و فرزندش ابوهاشم جبائى (277 - 321 ه‍ ق ) و قاضى عبدالجبار (224 - 415 ه‍ ق ) نام برد و محمد اسكافى (م . 240 ه‍ ق ) ابوالحسين خياط (م .311 ه‍ ق ) و ابوالقاسم بلخى معروف به كعبى (273 - 317 ه‍ ق ) از جمله بزرگان معتزله بغداد هستند.
روش كلامى معتزله  
در انديشه معتزله ، عقل و احكام عقلى نقشى اساسى و تعيين كننده در كشف و استنباط عقايد دينى و نيز اثبات و دفاع از اين عقايد بر عهده دارد. در اين روش هر مساءله اى را بايد بر خرد آدمى عرضه كرد و تنها با يافتن توجيهى عقلانى براى آن ، قابل پذيرش خواهد بود. مبنا و اساس اين مكتب بر آن است كه ((همه معارف اعتقادى معقول است ))(146) و جايى براى تعبد در عقايد وجود ندارد. معتزله ، مانند ديگر متكلمان به نقل نيز رجوع مى كردند، اما مفاد و محتواى نصوص دينى تنها در صورت توافق با عقل قابل قبول بود؛ در غير اين صورت به تاءويل و توجيه نصوص ‍ مى پرداختند.(147) به سخن ديگر، نقش نقل در مكتب اعتزال ، تاءييد و ارشاد به حكم عقل است و خود به تنهايى منبع مستقلى محسوب نمى شود. معمولا اين مبنا در قالب قاعده معروف معتزله ((الفكر قبل ورود السمع )) بيان مى شود. برخى از معتزله تا آنجا پيش رفتند كه همه واجبات را عقلى دانسته ، بر آن شدند كه عقل حسن و قبح همه افعال را درك مى كند.(148)
زياده روى معتزله در عقل گرايى ، عمدتا به اين سبب بود كه آنان در صف مقدم جدال و پيكار عقلى با زنادقه و مخالفان دين قرار داشتند و دائما با آنان مناظره مى كردند؛ از اين رو براى تحكيم عقايد دينى به وسيله ادله عقلى عرضه اصول اسلامى به گونه اى كه مورد پسند همگان قرار گيرد، تلاش بسيار كردند. اين كار به تدريج موجب شد تا آنان روشى را كه در مقام دفاع به كار مى گرفتند، به مقام استنباط و استخراج معارف دينى نيز سرايت دهند و نقش اصلى و تاءسيسى را به عقل و مبادى عقلانى واگذار كنند.
عقايد معتزله 
متكلمانى كه به معتزله شهرت يافته اند، داراى انديشه هاى گوناگونى هستند و در بسيارى از موضوعات كلامى با يكديگر اختلاف نظر دارند. همين مطلب باعث شده است كه اين گمان پديد آيد كه معتزله يك مكتب خاص ‍ نيست ، بلكه تنها يك روش كلامى است كه در آن بر عقل و مبادى عقلى تكيه مى شود.(149) امام بسيارى از محققان (150) و نيز خود معتزله ، چنين اعتقادى ندارند و اعتزال را مكتب يگانه اى مى دانند كه مانند ديگر فرقه ها، در ميان پيروانش عقايد مشترك و نيز پاره اى اختلاف نظرها وجود دارد. معتزله براى اثبات اين مطلب معمولا پنج اصل را به عنوان عقايد مشترك و ملاك معتزلى بود ذكر كرده اند و حتى كتابهايى با همين عنوان نوشته اند. براى مثال ، مى توان از كتابهاى الخمسة الاصول از ابوالهذيل علاف ، الاصول الخمسه نوشته جعفر بن حرب و شرح الاصول الخمسة از قاضى عبدالجبار نام برد.
به نظر مى رسد كه در زمان پايه گذارى مكتب اعتزال به دست واصل بن عطا، ملاك معتزلى بودن صرفا اعتقاد به منزلة بين المنزلتين بود،(151) اما به تدريج و در طول زمان ، اعتقاد به چهار اصل ديگر، يعنى توحيد، عدل ، وعد و وعيد، امر به معروف و نهى از منكر، نيز بر فهرست عقايد معتزله افزوده شد و از ويژگيهاى اين مكتب به شمار آمد. به دليل اهميت اين پنج در انديشه معتزله به شرحى كوتاه در اين خصوص مى پردازيم :
1. توحيد: توحيد مراتب و معانى گوناگونى دارد كه مهمتر از همه توحيد ذاتى ، توحيد صفاتى و توحيد افعالى است . توحيد ذاتى ؛ به اين معنا است كه ذات پروردگار يگانه است و مثل و مانند ندارد. توحيد ذاتى مورد قبول همه فرقه هاى اسلامى است ، اما درباره توحيد صفاتى و توحيد افعالى در ميان متكلمان اختلاف نظر جدى وجود دارد. معتزله بر خلاف اشاعره ، معتقد به توحيد صفاتى و منكر توحيد افعالى اند. در بحث عدل و نيز در بررسى عقايد اشاعره به توحيد افعالى خواهيم پرداخت و در اينجا تنها توحيد صفاتى را بررسى مى كنيم :
شهرستانى درباره اعتقاد معتزله به توحيد صفاتى مى گويد: اين سخن در آغاز ناپخته بود و واصل بن عطا در اثبات ديدگاه خود به اين استدلال ساده اكتفا مى كرد كه لازمه اثبات صفات قديم براى خدا تعدد خدايان است (يعنى لازمه پذيرفتن توحيد ذاتى ، توحيد صفاتى است ). بعدها پيروان واصل در توضيح عقيده او بيان داشتند كه معناى توحيد صفاى ، انكار مطلق صفات نيست ، بلكه مراد، انكار صفات زايد بر ذات الهى و در نتيجه عينيت همه صفات با ذات اوست .(152)
در واقع معتزله با اين نظريه در صدد رد اعتقاد اصحاب حديث ، مبنى بر اثبات صفات زايد بر ذات بودند. اگر چه انكار اين نوع صفات مورد اتفاق معتزله بود، اما در فروع و جزئيات اين مساءله تفاسير مختلفى از سوى معتزليان مطرح شده است كه مهمترين آنها عبارت اند از:
نظريه واصل بن عطا كه صرفا به انكار صفات زايد بر ذات مى پرداخت و تحليل بيشترى از واقعيت صفات الهى ارائه نمى كرد.
نظريه ابوالهذيل علاف كه تحليل مساءله صفات ، به عينيت صفات الهى با ذات او رسيد. گفتارى كه از ابوهذيل در اين باره نقل شده چنين است : ((ان البارى تعالى عالم بعلم و علمه ذاته )) بنابراين تقرير، صفات الهى ، مثل علم ، مورد پذيرش است ، اما اين صفات چيزى غير از ذات نبوده ، بلكه عين ذاتند.(153)
نظريه ابوعلى جبائى كه به انكار صفات و نيابت ذات از صفات باور داشت و در بيان نظر خويش مى گفت : ((البارى تعالى عالم لذته ؛)) يعنى خداوند براى عالم بودن به صفت علم نيازى ندارد بلكه او به ذات خويش عالم است و جاهل نيست .(154)
نظريه ابوهاشم جبائى كه بر خلاف پدرش ابوعلى ، صفات الهى را پذيرفت ، ولى آنها را احوال دانست . اين نظر را مى توان حد وسطى ميان نظريه انكار صفات زايد بر ذات خدا(معتزله ) و نظريه اثبات صفات زايد بر ذات (اصحاب حديث ) قلمداد كرد. ابوهاشم بر آن بود كه عالم بودن خدا به معناى اثبات حالتى به نام علم است و ((حال )) صفتى است كه نه موجود است و نه معدوم ، نه معلوم است و نه مجهول ، يعنى حال به تنهايى قابل شناخت نيست ، بلكه هميشه همراه با ذاتى شناخته مى شود. اثر حال اين است كه شخص را از اشخاص ديگر جدا مى كند. اگر حال را موجود بدانيم نظريه ابوهاشم به راءى صفاتيه باز مى گردد كه بر آن اساس صفات زايد بر ذات اثبات مى شود و اگر حال را معدوم بدانيم اين نظريه به انكار صفات زايد بر ذات مى گرايد كه از سوى ديگر معتزليان بيان شده است . نظريه ابوهاشم آن گاه از ديگر آرا متمايز خواهد شد كه احوال نه موجود باشند نه معدوم ، گرچه در اين فرض اشكالات متعددى از جمله لزوم ارتفاع نقيضين مطرح خواهد شد.(155)
2. عدل : هيچ يك از فرقه هاى اسلامى منكر عدل به عنوان يكى از صفات الهى نيستند.(156) اختلاف متكلمان بيشتر در تفسيرى است كه از اين مفهوم صورت مى پذيرد. تفسير معتزله و اماميه ، بر اساس بينشى است كه درباره حسن و قبح اعمال دارند. آنان معتقدند كه افعال در ذات خويش ، صرف نظر از دستور شرع ، خوب بايد هستند و عقلل آدمى نيز قادر است دست كم در پاره اى موارد، اين حسن و قبح اعمال دارند. آنان معتقدند كه افعال در ذات خويش ، صرف نظر از دستور شرع ، خوب يابد هستند و عقل آدمى نيز قادر است دست كم در پاره اى موارد، اين حسن و قبح را دريابد. بنابراين عدل از كارهاى خوب و واجب است و ظلم از كارهاى بد و ناشايست است . از سوى ديگر چون خداوند از هر گونه امر قبيح و ناروا مبر است ، پس ‍ لزوما كارهايش بر طبق عدل است و هر چه عقل مصداق طلم تشخيص ‍ دهد، خداوند انجام نخواهد داد. معتزله از اين تفسير به نتايج متعددى رسيدند؛ از جمله مى توان به انكار جبر و اثبات اختيار براى انسان و رد توحيد افعالى اشاعره - به اين معنا كه خداوند فاعل همه اعمال است - اشاره كرد.(157)
از نظر معتزله ، يكى ديگر از لوازم عدل ، رد تكليف مالا يطاق و عذاب كردن اطفال مشركان بر اثر گناه پدران است . در مباحث آينده خواهيم ديد كه هيچ يك از اين لوازم مورد پذيرش اشاعره نيست .
3. منزلة بنى المنزلتين : معتزله در مقابل خوارج و مرجئه معتقدند كه مرتكب كبيره نه كافر است و نه مؤ من ؛ بلكه منزلت و مقامى بين كفر و ايمان دارد (توضيح اين نظريه قبلا گذشت ).
4. وعد و وعيد: ((وعد)) به معناى نويد به پاداش است و ((وعيد)) به معناى تهديد به كيفر و عذاب است . به عقيده معتزله ، خداوند همان گونه كه خلف وعده نمى كند (اين مطلب مورد اجماع همه مسلمانان است )، خلف وعيد نيز از او سر نمى زند. بنابراين تمام تهديددها و كيفرهايى كه درباره كافران و فاسقان در قرآن و روايات آمده است ، در روز قيامت به وقوع خواهد پيوست و محال است كه خداوند آنها را ببخشد، مگر آنكه در دنيا توبه كرده باشند.
5. امر به معروف و نهى از منكر: اين اصل مورد اتفاق مسلمانان است و اختلاف تنها در مراتب و شرايط آن است . خوراج براى امر به معروف و نهى از منكر شرط و حدى نمى شناختند، اما برخى از اصحاب حديث ، مانند احمد بن حنبل ، آن را صرفا در محدوده قلب و زبان مى پديرند، نه در محدوده عمل و قيام مسلحانه . معتزله براى امر به معروف و نهى از منكر شروطى مانند احتمال تاءثير و عدم مفسده ، قائلند؛ اما آن را به قلب و زبان محدود نمى كنند و بر اين باورند كه اگر منكرات شايع شود يا حكومت ستمگر باشد، بر مسلمانان واجب است تا قواى لازم را فراهم كنند و بر فساد و ستم بشورند.
همان طور كه مى بينيم از پنج اصل معتزله ، تنها دو اصل - توحيد و عدل - از اصول مهم اعتقادى اند، اما دو اصل ديگر - وعد و وعيد و منزلة بين المنزلتين - از فروع اعتقادى به حساب مى آيند و امر به معروف و نهى از منكر جزء تكاليف عملى است و بايد در فقه به آن پرداخت . قاضى عبدالجبار معتقد است كه اصول معتزله از آن رو منحصر در پنج اصل مذكور است كه تمام مخالفان دست كم در يكى از اين اصول با ايشان اختلاف دارند.(158) به بيان ديگر، اين پنج اصل هم وجه اشتراك معتزله است و هم اختلاف و امتياز آنان را از ساير فرق نشان مى دهد.
چكيده 
1. اعتزال به معناى كناره گيرى است و نام معتزله بر دو گره در فرهنگ اسلامى اطلاق شده است . يك دسته معتزله سياسى اند و دسته ديگر كهه محل بحث ماست معتزله كلامى مى باشند.
2. در مورد وجه تسميه معتزله كلامى سخنهايى گفته شده است كه مشهورترين آن كناره گيرى واصل بن عطا از حسن بصرى يا امت اسلامى درباره مساءله ايمان و كفر مرتكب كبيره است .
3. از واصل بن عطا چهار نظريه نقل شده است : 1. اثبات رتبه اى ميان ايمان و كفر؛2. نفى صفات از خداوند متعال به منظور احتراز از تعدد قدما؛3. اثبات اختيار انسان ؛4. در ميان على عليه السلام و مخالفانش حق ار باطل معين نيست .
4. مكتب اعتزال در بصره به وجود آمد اما پس از مدتى در بغداد نيز به كار خود ادامه داد و به اين ترتيب مدرسه معتزله بصره و مدرسه معتزله بغداد پديد آمدند و هر يك بزرگانى از معتزله را در خود پروراندند.
5.در انديشه معتزله ، عقل نقش اساسى و تعيين كننده در كشف و استنباط عقايد دين و اثبات و دفاع از آنها دارد. براى تعبد در اين عقايد جايگاهى وجود ندارد.
6.اصول اعتقادى معتزله عبارت اند از: منزلة بين المنزلين - توحيد - عدل - وعد و عيد - امر به معروف و نهى از منكر.
7.توحيد داراى مراتب سه گانه ذاتى ، صفاتى و افعالى است . متكلمين معتزلى تفسيرهاى مختلفى از توحيد صفاتى ارائه كرده اند. از جمله آنها نظريه نيابت ذات از صفات است كه ابوعلى جبائى مطرح كرد و نيز نظريه احوال كه ابوهاشم جبائى عنوان نمود.
8.هر چند همه فرق اسلامى خداوند را عادل مى دانند اما در تفسير آن اختلافاتى وجود دارد. معتزله و اماميه بر اساس قول به حسن و قبح عقلى ، معتقدند كه خداوند مرتكب ظلم و كار قبيح نمى شود. معتزله لوازمى هم براى اين معنا گاهى از عدل قائلند مثل انكار جبر، رد تكليف مالايطاق و عذاب اطفال .
9.بنابر اصل منزلة بين المنزلتين ، معتزله معتقدند مرتكب كبيره منزلتى ميان كفر و ايمان دارد.
10.بنابر اصل وعد و وعيد، معتزله مى گويند خداوند نه خلف وعده (پاداش ) مى كند و نه خلف و عيد (كيفر) و بنابراين همه عذابهاى وعده داده شده در متون دينى در قيامت واقع خواهد شد.
11.اصل امر به معروف و نهى از منكر مورد قبول همه مسلمين است و اختلاف در مراتب و شرايط آن است . معتزله براى آن شروطى مثل احتمال تاءثير و عدم مفسده قائل اند و آن را محدود به زبان و قلب هم نمى دانند.
**********
-۱۴۸  فرق الشيعه ، ص 5. نوبختى پس از طرح معتزله سياسى ، آنان را پيشگامان معتزله متاءخر، يعنى معتزله كلامى مى داند. محققان در برخورد با اين جمله كه بيانگر ارتباطى ميان معتزله سياسى و كلامى است ، آراى متفاوتى را ابراز كرده اند. نشوان الحميرى به طور كلى آن بى اساس دانسته است . استاد جعفر سبحانى ضمن رد ارتباط ميان معتزله سياسى و كلامى ، با توجه به اعتبار نوبختى ، در اين مساءله توقف كرده است ، شهيد مطهرى ارتباط ميان اين دو گروه را در اين مى داند كه هر دو گروه نوعى كناره گيرى و بى طرفى را در پيش گرفتند. معتزله سياسى از امام و امت انزوا جستند و معتزله كلامى از آراى خوارج و مرجئه كناره گرفتند. الحور العين ، ص 205؛ بحوث فى الملل و النحل ، ج 3، ص 156 و 157؛ كلام و عرفان ؛ ص 50 و 51. ارتباط معتزله سياسى و كلامى با توجه و دقت در آراى بنيانگذار معتزله كلامى يعنى و اصل بن عطا و پيروان او، قابل فهم است . خواهيم ديد كه يكى از چهار نظريه واصل اين است كه قضاوتى درباره حقانيت امام على عليه السلام يا مخالفان ايشان نمى كند و يكى از دو گروه را محق و ديگرى را فاسق مى داند. اين عقيده شبيه عقيده معتزله سياسى است و از آنجا كه نوبختى بيش از همه به جريانهاى سياسى و موضع گيريهاى كه در مورد امامت امام على عليه السلام مطرح شده است ، توجه دارد، بعيد نيست كه به اين شباهت و اشتراك عقيده ميان معزله سياسى و كلامى نظر داشته است .
141-  تاريخ المذاهب الاسلاميه ، ص 118.
142-  الملل و النحل ، ج 1، ص 48؛ اوائل المقالات ، ص 3
143-  الفرق بين الفرق ، ص 41؛ اوائل المقالات ، ص 3؛ لسان العرب ، ج 9، 190، ماده ((عزل )).
144-  الفهرست ، ص 201؛ لسان العرب ، ج 9، ص 190، ماده ((عزل )) الحور العين ، ص 204 و 205.
145-  الملل و النحل ، ج 1، ص 48.
146-  الملل و النحل ، ج 1، ص 42
147-  درباره اين تاءويلات بنگيريد به : تاريخ فلسفه در اسلام ، ج 1، ص 287 و 288
148-  الملل و النحل ، ج 1، ص 44 و 81.
149-  فلسفه و كلام اسلامى ، ص 75.
150-  همان ؛ تاريخ المذاهب الاسلاميه ، ص 119؛ الملل و النحل ، ج 1، ص 43؛ الفرق بين الفرق ، ص ‍ 131
151-  شيخ مفيد ملاك معتزلى بودن را اعتقاد به ((منزلة بين المنزلتين )) مى داند اوائل المقالات ، ص ‍ 3
152-  الملل و النحل ، ج 1، ص 46.
153-  همان ، ص 49 و 50 و مقالات الاسلاميين ، ج 2، ص 177.
154-  الملل و النحل . ج 1، ص 82؛ شرح الاصول الخمسه ، ص 129.
155-  درباره نظريه احوال ابوهاشم بنگريد به : الملل و النحل ، ج 1، ص 82؛ الفرق بين الفرق ، ص 205؛ شرح المواقف ، ج 3، ص 10؛ اوائل المقالات ، ص 14 فلسفه علم كلام ، ص 182.
156-  شرح الاسماء الله الحسنى ؛ ص 224.
157-  درباره استدلال مهتزله در اين زمينه رك :الملل و النحل ، ج 1 ص 45؛ شرح الاصول الخمسه ، ص ‍ 133 و 323 به بعد به خصوص ص 345
158- 
همان ، ص 124؛ بايد توجه داشت كه قاضى عبدالجبار در كتاب مختصر الحسنى ، اصول دين را چهار اصل توحيد، عدل ، نبوت و شرايع مى داند و وعد و وعيد، منزلة بين المنزلتين ، و امر به معروف و نهى از منكر را در شرايع داخل مى كند. او در كتاب المغنى اصول دين را در دو اصل توحيد و عدل خلاصه مى كند و بقيه اصول را ببه اين دو باز مى گرداند. شرح الاصول الخمسه ، ص 122 - 123.
منبع:
آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى
ام نويسنده : رضا برنجكار
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |