تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

پاسخ :

 طبق روايات شيعه ، دعاي حضرت نه تنها در مورد باران باريدن مستجاب مي گرديد ؛ بلکه اگر حضرت براي پيروزي ونصرت خويش نيز دعا مي کردند ، قطعا مستجاب مي شد ؛ اما :

 1 - حضرت مي خواست در كربلا براي همه مسلمانان ، تسليم در برابر حق را به نمايش گذارد و درس عملي تسليم را تا ابد به مردم بياموزد .

 2 – بناي حضرت بر اين بود كه در ماجراي عاشورا اسباب غير عادي را به کار نگرفته تا اين خود نيز درس ديگري براي مسلمانان شود تا وظيفه آناني را كه قادر به استفاده از اسباب غير عادي نيستند ، در برابر ظلم وستم مشخص كند .

 3 - حضرت طبق روايات ، حضرت در ماجراي عاشورا ، در خواست فرشتگان و جنيان را براي ياري رد نموده و تمام آن ها را به مشيت الهي واگذار کردند . اين خود سبب نهايت مظلوميت براي حضرت شده و به همين جهت خبر شهادت آن حضرت در آن زمان که وسائل اخباري محدود بود ، به سرعت پخش گرديد .

 جهت اطلاعات بيشتر در اين زمينه از آدرس هاي ذيل ديدن فرماييد:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=54

 http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=55

 http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=56

 موفق باشيد

  گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي  عصر (عج)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 
فهرست مطالب



&rlm

درآمد



&rlm توصيه بر گريه



&rlm سيره رسول&rlmالله ( ص )



     &rlm الف - گريه بر عبدالمطلب



     &rlm ب - گريه بر ابوطالب



   &rlm   ج - گريه بر آمنه



     &rlm د - گريه بر ابراهيم



     &rlm ه - گريه بر فاطمه بنت اسد



   &rlm   و - گريه بر حمزه



     &rlm ز - گريه بر ياران



&rlm مَنِش اصحاب



&rlm افسانه تحريم



    &rlm پرتو اوّل



&rlm     پرتو دوّم:



&rlm كنكاشى در تاريخ



      &rlm 1 - عزادارى براى عبدالمؤمن ( م 346 ق .)



      &rlm 2 - عزادارى براى جوينى ( م 478ق .)



      &rlm 3 - عزادارى براى ابن جوزى ( م 597 ق .)



&rlm فهرست منابع







 








&rlm بسم اللّه الرحمن الرحيم



&rlm




درآمد



&rlm گريستن بر مرده و همچنين سوگوارى و عزادارى بر او امرى برخاسته از احساس پاك و روح لطيف آدمى است .



&rlm اسلام ضمن تاييد گريه ، بر آن تاكيد نموده است ، سيره رسول گرامى ( ص ) و همچنين سيره و منش اصحاب بزرگ ايشان تاييدى براين مدعاست .



&rlm اين دفتر ، باختصار درپى تبيين روايى گريستن و عزادارى است و در اين راستا ، ضمن ارائه سيره پيامبر و اصحاب ، نمونه&rlmهايى از گونه&rlmهاى ماتم سرايى در تاريخ اسلام را تقديم داشته ، به نقد و بررسى روايات تحريم گريه مى&rlmپردازد .



&rlm




&rlm نجم الدين طبسى








&rlm



&rlm توصيه بر گريه



&rlm گريستن بر درگذشتگان و عزادارى بر ايشان امرى برخاسته از احساس است و هر مصيبت زده ايى را به سمت خود مى&rlmكشاند . رسول گرامى اسلام حضرت محمد مصطفى ( ص ) چنين امرى را سزاوار و شايسته دانسته ، بر گريه كردن توصيه مى&rlmفرمود .



&rlm اسامه بن زيد مى&rlmگويد :



&rlm روزى فرزند دختر پيامبر درگذشت ، دختر غم ديده آن حضرت ، اين واقعه را به پدر خبر داد و از ايشان درخواست حضور نمود . رسول خدا ( ص ) نيز به همراه سعد بن عباده ، معاذ بن جبل ، ابى بن كعب ، زيد بن ثابت و جمعى از ياران به منزل دختر غم ديده خويش رفت ، پيامبر مهربان كودك را در بغل گرفت و بشدت گريست و اشكان مبارك سرازير گشت ؛ سعد با مشاهده گريه پيامبر ، با تعجب پرسيد :



&rlm چرا گريه مى&rlmكنيد؟!



&rlm رسول خدا ( ص ) در پاسخ چنين فرمود :



&rlm « رحمة يجعلها فى قلوب عباده ، انما يرحم اللَّه من عبادة الرحماء ؛ ترحم بر اين كودك است كه خداوند در دل بندگان خود رحمت قرار مى&rlmدهد ، و خداوند بندگان رحيم خود را مورد رحمت قرار مى&rlmدهد . » سنن النسائى ، ج 4 ، ص 22 ، صحيح بخارى ، ج 1، ص 223 .



&rlm پس از پايان نبرد احد رسول اكرم ( ص ) راهى شهر مدينه شد ، در آن هنگام زنان انصار در سوگ شهداى خويش مى&rlmگريستند . پيامبر با شنيدن مويه عزاداران ، از شهادت و غربت عمويش حمزه ياد كرد و فرمود :



&rlm « و لكن حمزة لا بواكى له ؛ اما عمويم حمزة گريه كننده&rlmاى ندارد . »



&rlm پيامبر پس از اندكى استراحت ، صداى ناله زنان انصار را شنيدند كه براى حمزه مى&rlmگريستند .



&rlm ابن عبدالبر مى&rlmگويد : تا به امروز زنان انصار پيش از گريه بر مردگان خويش ، نخست بر حمزه مى&rlmگريند . الاستيعاب ، قرطبى ، ج 1 ، ص 275 ؛ مسند احمد ، ج 2 ، ص 40 ؛ شفاء الغرام ، ج 2 ، ص 347 .



&rlm همچنين پس از كشته شدن جعفر پسر ابى طالب در نبرد موته ، پيامبر به خانه او رفت و با حضور خويش تسلى دل خاندان او گرديد ، آن حضرت به هنگام خروج چنين فرمود :



&rlm « على مثل جعفر فلتبك البواكى ؛ سزاوار است بر مثل جعفر گريستن ، پس گريه كنندگان بر همچون جعفر بگريند . » انساب الاشراف ، بلاذرى ، ج 2 ، ص 298 .



&rlm ديدگاه&rlmهاى افراطى و دور از احساس و عاطفه كه با گريه كردن مخالفت مى&rlmكردند در نزد پيامبر جايگاهى نداشت و آن حضرت در برابر آن موضع&rlmگيرى مى&rlmفرمود ؛ به گفته مورخان :



&rlm روزى رسول خدا ( ص ) در تشييع جنازه يكى از مسلمانان حضور يافتند و عمر نيز به همراه ايشان حركت كرد . عمر تا صداى گريه زنان را شنيد برآشفت و آنان را از گريستن نهى كرد! رسول خدا ( ص ) رو به عمر كرده ، چنين فرمود :



&rlm « يا عمر! دعهُنَّ ، فان العين دامعة و النفس مصابة و العهد قريب ؛ اى عمر! كارى به آنان نداشته باش ، بگذار بگريند ، همانا كه چشم گريان است و نفس مصيبت زده است و پيوند با تازه درگذشته بسيار نزديك . » مستدرك حاكم ، ج 1 ، ص 381 ؛ مسند احمد ، ج 2 ، ص 323 ، كنز العمال ، ج 15 ، ص 621 .



&rlm



&rlm سيره رسول&rlmالله ( ص )



&rlm گريه در غم و اندوه از دست رفته را مى&rlmتوان در آيينه حيات پيامبر اكرم ( ص ) ديد ؛ مورخان گونه&rlmهاى مختلفى از گريستن آن حضرت را در فقدان خويشان و ياران عزيزش روايت كرده&rlmاند ؛ از جمله مى&rlmتوان به موارد ذيل اشاره كرد :



&rlm الف - گريه بر عبدالمطلب



&rlm پس از درگذشت حضرت عبدالمطلب ، حضرت محمد ( ص ) بر جد عزيزش گريست ؛ ام ايمن مى&rlmگويد :



&rlm « أَنا رأيت رسول اللَّه يمشى تحت سريره و هو يبكى ؛ من پيامبر را ديدم كه در پى جنازه عبدالمطلب راه مى&rlmرفت در حاليكه مى&rlmگريست . » تذكرة الخواص ، ص 7 .



&rlm ب - گريه بر ابوطالب



&rlm درگذشت حضرت ابوطالب ، عموى با ايمان و حامى عزيز پيامبر ، نيز بر آن حضرت بسيار گران آمد ، حضرت على ( ع ) مى&rlmفرمايد :



&rlm چون خبر رحلت پدرم ابوطالب را به پيامبر دادم ، ايشان گريست و آنگاه فرمود :



&rlm « اذهب فاغسله و كفّنه و واره غفراللَّه له و رحمه ؛ او را غسل دهيد و كفن كنيد و به خاك بسپاريد ، خداوند او را بيامرزد و مورد رحمت خويش قرار دهد . » الطبقات الكبرى ، ابن سعد ، ج 1 ، ص 123 .



&rlm ج - گريه بر آمنه



&rlm روزى پيامبر ( ص ) قبر مادر عزيز خود آمنه را در ابواء زيارت كرد . به گفته مورخان ، آن حضرت در كنار قبر مادر گريست و همراه خود را نيز به گريستن انداخت . المستدرك ، ج 1 ، ص 357 ؛ تاريخ المدينة ، ابن شبّه ، ج 1 ، ص 118 .



&rlm د - گريه بر ابراهيم



&rlm ابراهيم تنها پسرى بود كه در مدينه نصيب رسول&rlmخدا ( ص ) شد ، اما در يك سالگى درگذشت و پدر را در غم فقدان خويش به سوگ نشاند . پيامبر اكرم ( ص ) در ماتم فرزندش گريست ، و در برابر پرسش ياران كه از علت گريه پيامبر بر مرده جويا شده بودند ، چنين پاسخ فرمود :



&rlm « تدمع العينان و يحزن القلب و لانقول مايسخط الربّ ؛ اشك چشم جارى مى&rlmشود و دل غمگين مى&rlmگردد ، ولى سخنى كه خدا را به سخط و غضب آورد بر لب نمى&rlmآورم . » العقد الفريد ، ج 3 ، ص 19 .



&rlm ه - گريه بر فاطمه بنت اسد



&rlm فاطمه بنت اسد ، همسر حضرت ابوطالب و مادر حضرت على ( ع ) ، در نزد پيامبر بسيار محبوب بود ، همو در سرپرستى رسول&rlmخدا ( ص ) بسيار اهتمام ورزيد . چون فاطمه در سال سوم هجرى درگذشت ، پيامبر كه او را همچون مادر خويش مى&rlmدانست از رحلت&rlmاش بسيار اندوهناك شد و گريست ، مورخان مى&rlmگويند :



&rlm « صلّى عليها و تمرغ فى قبرها و بكى ؛ پيامبر بر او نماز خواند و در قبرش خوابيد و بر او گريست . » ذخائر العقبى ، ص 56 .



&rlm و - گريه بر حمزه



&rlm حمزه فرزند عبدالمطلب ، از چهره&rlmهاى برجسته و قهرمان اسلام بود كه در نبرد احد به شهادت رسيد . رسول خدا ( ص ) در شهادت عموى خويش بسيار غمگين شد و او را سيدالشهداء ناميد و در فراقش گريست :



&rlm « لمّا رأى النبى حمزة قتيلا ، بكى فلمّا راى ما مثّل به شهق ؛ پيامبر چون پيكر خونين حمزه را يافت گريست و چون از مثله كردن او آگاهى يافت با صداى بلند گريه سر داد . » السيرة الحلبية ، ج 2 ، ص 247 .



&rlm ز - گريه بر ياران



&rlm فقدان برخى از ياران همراه ، نيز قلب پيامبر را مى&rlmآزرد و اشك مباركش را جارى مى&rlmساخت ؛ رسول خدا ( ص ) در حالى كه بر مرگ عثمان بن مظعون مى&rlmگريست ، بر پيكر بى جان او بوسه زد . « ان النبى قبّل عثمان بن مظعون و هو ميت و هو يبكى » . المستدرك على الصحيحين ، ج 1 ، ص 261 ؛ السنن الكبرى ، ج 3 ، ص 407 .



&rlm همچنين آن حضرت پس از غزوه حمراء الاسد ، به ديدار خانواده سعد بن ربيع ، يكى از شهداى نبرد احد رفت و در آن جا از حماسه و جانبازى سعد ياد كرد ، خانواده سعد نيز با شنيدن سخنان پيامبر مى&rlmگريستند ، رسول خدا نيز گريه كرد و آنان را از گريستن نهى نفرمود . « فجلسنا و رسول اللَّه ( ص ) يحدِّثنا عن سعد بن ربيع ، يترحّمُ عليه و يقول لقد رأيتُ الأَسنَّة شرعت اِليه يومئذٍ حتّى قُتِل فلما سمع ذلك النسوة ، بكين فدمعت عينا رسول اللَّه ، و ما نهاهن عن شى&rlmء » . المغازى ، ج 1 ، ص 329 .




&rlm * * *




&rlm&rlm مَنِش اصحاب



&rlm در ميان ياران و اصحاب پيامبر ، گريستن و سوگوارى بر درگذشته امرى رايج بود ، در تاريخ نمونه&rlmهاى بسيارى از سوگوارى اصحاب بر درگذشتگان خود را ثبت كرده&rlmاند ؛ به عنوان مثال مى&rlmتوان به موارد ذيل اشاره كرد :



&rlm به گفته سعيد بن مسيب ، به هنگام فوت رسول گرامى اسلام ، شهر مكه از شدت ناله و گريه مردم به لرزه درآمد . « لما قبض النبى( ص ) ارتجت مكة بصوت » . اخبار مكة ، فاكهى ، ج&rlm3 ، ص 80 .



&rlm عايشه مى&rlmگويد :



&rlm « پس از فوت رسول&rlmخدا ( ص ) برخواستم و ( در سوگ پيامبر ) به همراه ساير زنان بر صورت و سينه مى&rlmزديم . » « و قمتُ التدم ( اضرب صدرى ) مع النساء و اضرب وجهى ) . السيرة النبوية ، ج 4 ، ص 305 .



&rlm عبداللَّه بن رواحه بر حمزة گريست و اشعارى را در رثاى او خواند . السيرة النبوية ، ج 3 ، ص 171 .



&rlm چون خبر مرگ نعمان بن مقرن را به عمر بن خطاب دادند ، او در سوگ وى دست بر سر گزارد و برايش گريه كرد . « عن أبى عثمان : اتيتُ عمر بنعى النعمان بن مقرن ، فجعل يده على راسه و جعل يبكى » . المصنف ابن أبى شيبة ، ج 3 ، ص 175 .



&rlm پس از مرگ عمر ، چون ابن مسعود كنار قبر وى ايستاد ، براى او گريست . « فوقف ابن مسعود على قبره يبكى » . العقد الفريد ، ج 4 ، ص 283 .




&rlm * * *




&rlm&rlm افسانه تحريم



&rlm گروهى از عالمان اهل سنت ، سوگوارى و گريه بر درگذشتگان را تحريم كرده و بر خلاف توصيه و روش نبى اسلام ( ص ) و شيوه اصحاب با آن مخالفت كرده&rlmاند . بى شك با نگاه و تامل به مستندات گفته&rlmهاى آنان ، تحريم و ممنوعيت عزادارى افسانه&rlmاى بيش نخواهد بود . موضوع تحريم سوگوارى و پاسخ آن را در دو پرتو و يك نتيجه به نظاره مى&rlmنشينيم :



&rlm پرتو اوّل



&rlm مخالفان گريه و عزادارى ، روايات چندى را در ممنوعيت گريه و عزادارى برشمرده&rlmاند ؛ از جمله :



&rlm 1 به پيامبر ( ص ) اين سخن را نسبت داده&rlmاند كه مرده به جهت گريه و شيون بازماندگان در قبر عذاب مى&rlmشود :



&rlm « الميّت يعذب فى قبره بما نيح عليه . » صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 223 ، كتاب الجنائز ؛ صحيح مسلم ، ج 3 ، ص&rlm44 ، كتاب الجنائز ؛ جامع الاصول ، ج 11 ، ص 99 ، شماره 857 .



&rlm « ان الميّت ليعذب ببكاء اهله عليه . » همان .



&rlm 2 به گفته سعيد بن مسيب ، عايشه به هنگام فوت پدرش ابوبكر ، مجلس سوگوارى برپا نمود . چون خبر آن به عمر رسيد ، وى دستور داد تا از آن جلوگيرى كنند . اما عايشه از دستور خليفه سرپيچى كرد . در واكنش ، عمر ، هشام بن وليد را مامور ساخت تا نزد عايشه رفته و با زور شلاق از نوحه و گريه عزاداران جلوگيرى نمايد . زنان چون از ماموريت هشام آگاه شدند ، مجلس را ترك كرده و پراكنده شدند . آنگاه عمر اين سخن را خطاب به آنان گفت :



&rlm « تردن ان يعذب ابوبكر ببكائكن! ان الميت يعذب ببكاء اهله عليه ؛ مى&rlmخواهيد با گريه خود ابوبكر را عذاب كنيد! همانا مرده با گريه نزديكان خويش عذاب مى&rlmشود . » صحيح الترمذى ، رقم 1002 .



&rlm 3 اين سخن نيز از عايشه نقل شده است كه گفت :



&rlm با رسيدن خبر شهادت جعفر بن ابى طالب ، زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه ، آثار حزن و اندوه در سيماى پيامبر اكرم نمايان شد . من از گوشه&rlmاى او را كه نشسته بود نظاره مى&rlmكردم . در آن حال مردى به حضور ايشان رسيد و گفت :



&rlm اى رسول خدا! زنان بر جعفر گريه مى&rlmكنند!



&rlm پيامبر در واكنش به او فرمود :



&rlm « فارجع اليهن فاسكتهن ، فان ابين فاحث فى وجوههن التراب ؛ برگرد و آنان را ساكت ساز ، اگر آرام نشدند خاك بر صورتشان بپاش! . » المصنف ، ابن ابى شيبة ، ج 3 ، ص 265 .



&rlm 4 از نصر پسر ابى عاصم نقل است كه : شبى عمر صداى نوحه عزاى زنى را از يكى از خانه&rlmهاى مدينه شنيد ، بى درنگ وارد خانه شد و زنان را پراكند و زن نوحه سرا را با تازيانه خود مضروب كرد ، به گونه&rlmاى كه روسرى او از سرش افتاد . همراهان خليفه با مشاهده اين صحنه به او گفتند : اى خليفه! موهاى زن نمايان شد . عمر در پاسخ چنين گفت :



&rlm « أَجل ، فلا حرمة لها ؛ آرى ، اين زن احترام ندارد . » كنزالعمال ، ج 15 ، ص&rlm731 . پرتو دوّم :



&rlm در پاسخ به ادعاى تحريم ، شايسته است تا روايات فوق را كه پيروان تحريم گريه و عزادارى بدان استناد كرده&rlmاند نقد و بررسى نماييم :



&rlm 1 در آغاز مى&rlmتوان از ديدگاه عايشه ياد كرد ؛ او روايات فوق را عارى از اعتبار مى&rlmدانست و آنها را نمى&rlmپذيرفت و به راويان آن نسبت فراموشى و اشتباه مى&rlmداد ؛ نووى مى&rlmگويد :



&rlm « روايات فوق از نظر عايشه پذيرفته نشده ، او به راويان آن نسبت فراموشى و اشتباه مى&rlmدهد . زيرا خليفه دوم و پسرش عبداللَّه اين روايات را به صورت صحيح از پيامبر نگرفته&rlmاند . چنانكه ابن عباس نيز مى&rlmگويد : اين روايات سخن خليفه است نه سخن پيامبر ( ص ) . » شرح النووى ، ج 5 ، ص 308 .



&rlm در اين باره ، يادكرد روايات ذيل شايسته است :



&rlm الف ابن مليكه از ماجرايى ياد مى&rlmكند كه بر ساختگى بودن روايت تحريم گريه گواهى مى&rlmدهد ؛ او مى&rlmگويد :



&rlm يكى از دختران عثمان درگذشت ، به همراه عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عباس در تشييع جنازه او شركت جستيم . در ميان آن دو نشسته بودم كه عبداللَّه بن عمر از گريه مردم شِكوه كرد و به فرزند عثمان چنين گفت :



&rlm چرا مردم را از گريه باز نمى&rlmداريد؟ همانا از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مى&rlmفرمود : « مرده به خاطر گريه خويشانش عذاب مى&rlmشود » ! . در آن حال ، ابن عباس رو به ابن عمر كرده ، گفت : « عمر گوينده اين حرف است » . زيرا هنگامى كه عمر بر اثر شدت زخم در بستر مرگ بود ، صهيب نزد او آمد و بر بالين&rlmاش گريه و ناله سر داد . عمر از اين عمل صهيب ناراحت شد و گفت : آيا بر من گريه مى&rlmكنى ، در حاليكه پيامبر فرموده است كه مرده به دليل گريه نزديكانش در عذاب خواهد بود!



&rlm او در ادامه چنين بيان داشت :



&rlm پس از درگذشت عمر ، اين سخن وى را براى عايشه بازگو كردم ، وى در پاسخ چنين بيان داشت :



&rlm « رحم اللَّه عمر ، واللَّه ما حدث رسول اللَّه ، ليعذب . . و لكن رسول اللَّه ( ص ) قال : ان اللَّه ليزيد الكافر ببكاء اهله عليه ؛ خدا عمر را رحمت كند! سوگند به خدا كه هرگز پيامبر چنين سخنى را بر لب نياورده است ، بلكه ايشان چنين بيان داشت :



&rlm خداوند عذاب كافر را با گريه بستگانش افزون مى&rlmكند . »



&rlm عايشه سپس سخن خود را با اين جمله پى گرفت :



&rlm « حسبكم كتاب اللَّه و لا تزر وازرة وزر اخرى ؛ فاطر ، آيه 18 . قرآن شما را در اين باره كفايت مى&rlmكند كه فرمود : هيچكس گناه ديگرى را به دوش نمى&rlmكشد . »



&rlm آنگاه ابن عباس بر اين جمله تاكيد كرد كه پروردگار مى&rlmخنداند و مى&rlmگرياند .



&rlm روايت گر اين ماجرا مى&rlmگويد :



&rlm چون سخن ابن عباس به پايان رسيد ، عبداللَّه بن عمر سكوت كرد و سخنى نگفت . مسند احمد ، ج 1 ، ص 41 ؛ جامع الاصول ، ج 11 ، ص 99 .



&rlm ب روزى در حضور عايشه ، سخنى از اين گفته عبداللَّه بن عمر به ميان آمد كه به نقل از پيامبر ( ص ) مى&rlmگويد : ميت با گريه خويشانش در قبر عذاب مى&rlmشود! عايشه در واكنش چنين گفت :



&rlm « ذهل ابن عمر! انما قال رسول اللَّه ( ص ) انه ليعذب بخطيئته و ذنبه و انّ اهله ليبكون عليه الان ؛ فرزند عمر فراموش كرده است ، بلكه رسول خدا چنين فرمود : مرده در قبر به خاطر گناهانش عذاب مى&rlmشود ، در حالى كه نزديكانش نيز در آن هنگام براى وى مى&rlmگريند . » شرح النووى ، ج 5 ، ص 308 .



&rlm ج عايشه در فرازى ديگر مدعى است :



&rlm « انكم لتحدثون عن غير كاذبين و لا مكذوبين و لكن السمع يخطى ؛ عمر و فرزند او عبداللَّه ، از روى عمد و آگاهى نسبت دروغ به رسول خدا ( ص ) نداده&rlmاند ، بلكه حديث را از پيامبر ( ص ) اشتباه شنيده&rlmاند . » مسند احمد ، ج 1 ، ص 42 ؛ جامع الاصول ، ج 11 ، ص 93 ، شماره 8563 .



&rlm د همچنين عايشه از اين حكايت ياد مى&rlmكند كه :



&rlm روزى رسول خدا ( ص ) از كنار قبرى عبور مى&rlmكرد ، بازماندگان آن مرده را ديد كه بر او مى&rlmگريند ، آنگاه اين سخن را بر زبان جارى ساخت : « كسى سنگينى عمل ديگرى را بر دوش نمى&rlmكشد » . صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 223 ؛ ارشاد السارى ، ج 2 ، ص 404 .



&rlm 2 روايتى كه به جلوگيرى پيامبر از گريه منسوبان جعفر بن ابى طالب اشاره داشت نيز عارى از واقعيت است ؛ زيرا :



&rlm الف اين روايت با روايات ديگرى كه از ترغيب پيامبر اكرم بر گريه كردن حكايت داشت ، در تعارض است . سنن النسائى ، ج 4 ، ص 19 ؛ مسند احمد ، ج 2 ، ص 323 ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج 1 ، ص 381 . ( به روايات ذكر شده در بخش سيره رسول اللَّه ( ص ) رجوع شود ).



&rlm



&rlm ب در سند روايت فوق ، شخصى بنام « محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار » وجود دارد ، كه در نزد محدثان اهل سنت و علماى علم رجال آن طايفه مورد اعتنا نيست و آنان روايات ذكر شده توسط او را « ضعيف » و « جعلى » مى&rlmدانند . عن ابن نمير : انه يحدث عن المجهولين احاديث باطلة . و عن احمد : يشتهى الحديث فياخذ كتب الناس فيضعها فى كتبه . و عنه ايضا : كان ابن اسحاق يدلّس . و عن ابى عبداللَّه : كان لايبالى عن من يحكى . و عنه ايضا : ليس بحجة . و عن احمد : لم يكن يحتج به فى السنن . و عن يحيى بن معين : ليس بذاك ، ضعيف . و عنه ايضا : سقيم ليس بالقوى . و عن النسائى : ليس بالقوى.



&rlm ر . ك : تهذيب الكمال ، ج 16 ، ص 80 -70 .



&rlm 3 روايت ذكر شده از « نصر بن ابى عاصم » نيز دستخوش ضعف بوده و به علل ذيل بدان نمى&rlmتوان استناد كرد :



&rlm الف سند آن روايت ضعيف است ، زيرا در ميان راويان فردى بنام « ابراهيم بن محمد بن ابى يحيى » به چشم مى&rlmخورد و عالمان نامدار اهل سنت او را دروغگو ، جعل كننده حديث و شخصى غير قابل اعتماد دانسته&rlmاند . قال احمد : كل بلاء فيه . و قال ايضا : لايكتب حديثه ، ترك الناس حديثه ، كان يروى احاديث منكرة ، لا اصل لها ، و كان يأخذ احاديث الناس يضعها فى كتبه . و قال بشر بن المفضل : سألت فقهاء اهل المدينة عنه ، فكلهم يقولون : كذّاب . و قال النسائى : ليس بثقة و لايكتب حديثه . ر . ك : تهذيب الكمال ، ج 1 ، ص 420 .



&rlm ب نسبت چنين ماجراى ناشايستى به خليفه مسلمين باوركردنى نيست و مى&rlmتوان آن را از واقعيت دور دانست ، زيرا چگونه ممكن است كه عمر به خانه يك زن نامحرم حمله كند و او را با تازيانه مضروب سازد ، به گونه&rlmاى كه روسرى زن از سرش بيفتد ، و خليفه در واكنش به اعتراض ياران خود ، آن زن را غير قابل احترام بپندارد! و خاطره تلخ يورش به خانه وحى را در ذهنها تجديد كند .



&rlm ج در صورت صحت ماجراى فوق ، آيا سؤال مطرح مى&rlmشود كه : آيا عملكرد و فعل عمر حجت است؟ با وجود آن كه او ادعاى عصمت نداشته است و ديگران نيز چنين منقبتى را براى او ذكر نكرده&rlmاند . غزالى ، عالم برجسته سنى ، حجت بودن قول عمر و ابوبكر را وهمى بيش ندانسته است . فقال : الاصل الثانى من الاصول الموهومة : قول الصحابى ، و قد ذهب قوم الى ان مذهب الصحابى حجة مطلقا ، و قوم الى انّه الحجة ان خالف القياس ، و قوم الى ان الحجة فى قول ابى بكر و عمر خاصة لقوله اقتدوا باللذين بعدى ، و قوم الى ان الحجة فى قول الخلفاء الراشدين اذا اتفقوا . و الكل باطل عندنا ، فانّ من يجوز عليه الغلط و السهو ، و لم تثبت عصمته عنه فلا حجة فى قوله ، فكيف يحتج بقولهم مع جواز الخطاء .



&rlm المستصفى ، ج 1 ، ص 260 ؛ دراسات فقهية فى مسائل خلافية ، ص&rlm138 .



&rlm د بى شك رفتار خليفه در راستاى سنت پيامبر نبوده است ، آنچه كه ما را به اين ادعا رهنمون مى&rlmسازد آن است كه آن حضرت در حديثى او را از مقابله با گريه كنندگان باز داشت و فرمود « يا عمر! دعهن » مسند احمد ، ج 2 ، ص 323 . . و همچنين عايشه در اين مساله خاص به عمر نسبت خطا و فراموشى داده است . المجموع للنووى ، ج 5 ، ص 308 .



&rlm



&rlm نتيجه :



&rlm با درنگ و تأمل در روايات فوق ، ريشه ادعاى نهى و تحريم گريه و عزادرى بر مردگان ، به عمر و فرزندش باز مى&rlmگردد . اگر با نگاه خوش بينانه به سخن عايشه بنگريم و « اشتباه در فهم » و يا « خطا در نقل » فرمايش پيامبر بپذيريم ، به اين نكته خواهيم رسيد كه :



&rlm رسول گرامى اسلام هرگز از سوگوارى و گريستن بر مرده مسلمان نهى نفرموده است و روايات عذاب دادن ميت به مرده كافر اشارت دارد و شامل مردگان مسلمان نمى&rlmشود .



&rlm



&rlm كنكاشى در تاريخ



&rlm برپايى سوگوارى ، مرثيه خوانى ، عزادارى ، نوحه خوانى و جلوه&rlmهاى خاصى از مراسم بزرگداشت و تعزيت در تاريخ بسيار است . با كنكاش و جست و جو در متون تاريخى و آثار كهن اسلامى نمونه&rlmهاى فراوانى مى&rlmتوان يافت كه اين امر از روايى و همچنين عادى بودن برگزارى چنين محافلى حكايت مى&rlmكند و بر مرسوم بودن آن گواهى مى&rlmدهد ؛ واكنش مردم مدينه نسبت به شنيدن خبر شهادت امام حسين ( ع ) يكى از نمونه&rlmهاى آشكار و گوياى اين مدعاست ، طبرى در تاريخ خود به نقل از يكى از راويان چنين مى&rlmنويسد :



&rlm « فلم اسمع واللَّه واعية مثل واعية نساء بنى هاشم فى دورهن على الحسين ؛ به خدا سوگند ، من سوگواريى همچون ناله و گريه زنان بنى هاشم در مصيبت حسين ( ع ) نشنيده&rlmام . » تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 341 و 342 .



&rlm ابن كثير در تاريخ خود چنين مى&rlmنويسد :



&rlm در روز عاشورا از سبط ابن جوزى در دمشق خواسته شد كه بر فراز منبر رفته و از مقتل و چگونگى شهادت امام حسين ( ع ) براى مردم سخن گويد . سبط ابن جوزى اين خواسته را پذيرفت و بر بالاى منبر تكيه زد ، او پس از يك سكوت طولانى ، دستمال خويش بر صورت نهاد و گريه شديدى سرداد و آنگاه در حالى كه مى&rlmگريست اين دو بيت شعر را سرود :



&rlm ويل لمن شفعاؤه خصماؤه * و الصور فى نشر الخلايق ينفخ



&rlm لابد أن ترد القيامة فاطم * و قميصها بدم الحسين ملطخ



&rlm واى به حال كسى كه شفيع&rlmاش دشمن او باشد! در هنگامه قيامت ، كه براى بيرون آمدن مردم از زمين « قبور » در صور دميده مى&rlmشود .



&rlm سرانجام در قيامت فاطمه زهرا وارد محشر مى&rlmشود ، در حالى كه پيراهن&rlmاو به خون حسين ( ع ) آغشته است .



&rlm سپس سبط ابن جوزى از منبر پايين آمد و اشك ريزان به خانه خويش رفت . البداية و النهاية ، ج 13 ، ص 207 ( حوادث 654 هجرى قمرى ) .



&rlm در تاريخ همچنين نمونه&rlmهاى از برپايى عزادارى مردم براى درگذشت شخصيت هاى اهل سنت ثبت است ؛ به عنوان مثال مى&rlmتوان به موارد ذيل اشاره كرد :



&rlm



&rlm 1 - عزادارى براى عبدالمؤمن ( م 346 ق . )



&rlm عبدالمؤمن بن خلف ، از فقيهان مذهب ظاهرى و پيرو مكتب محمد بن داود است . نسفى درباره خاكسپارى وى چنين مى&rlmگويد :



&rlm در تشييع جنازه عبدالمؤمن شركت جستم ، صداى طبل و دهل آن چنان گوش خراش بود گويا آنكه لشكرى به شهر بغداد يورش برده است . اين مراسم ادامه داشت تا آنكه مردم براى برپايى نماز ميت آماده شدند . » تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 10 ، ص 272 ؛ سير اعلام النبلاء ، ج 15 ، ص&rlm480 .



&rlm 2 - عزادارى براى جوينى ( م 478ق . )



&rlm ذهبى از درگذشت جوينى و مراسم سوگوارى او چنين ياد مى&rlmكند :



&rlm « نخست او را در منزل&rlmاش به خاك سپردند و آنگاه پيكرش را به مقبرة الحسين ( شايد كربلاى معلى ) انتقال دادند . در ماتم او منبرش را شكستند ، بازارها را تعطيل كردند و مرثيه&rlmهاى فراوانى در مصيبت اش خواندند . او چهارصد شاگرد و طلبه داشت ، آنان در سوگ استاد خويش ، قلم و قلمدان&rlmهاى خود را شكستند و يك سال عزادارى نمودند و عمامه&rlmهاى خود را به مدت يك سال از سر برداشتند بدان حد كه كسى جرات به سر گذاشتن عمامه را نمى&rlmداشت . آنان در اين مدت در سطح شهر به نوحه خوانى و مرثيه سرايى پرداختند و در فرياد و جزع زياده روى كردند! » سير اعلام النبلاء ، ج 18 ، ص 468 ؛ المنتظم ، ج 9 ، ص 20 .



&rlm 3 - عزادارى براى ابن جوزى ( م 597 ق . )



&rlm سبط بن جوزى در شب جمعه سيزدهم ماه رمضان فوت كرد . ذهبى درباره بازتاب مرگ او مى&rlmنويسد :



&rlm « . . با درگذشت او ، بازارها تعطيل گرديد و جمعيت زيادى در مراسم او حضور يافتند ، فراوانى مردم و فزونى گرما سبب شد كه بسيارى از سوگواران روزه خويش را خوردند! ، بعضى خود را به دجله انداختند . . از كفن اندكى ماند . . مردم تا پايان ماه رمضان در كنار قبر او شب را به صبح رساندند ، آنان شمع و چراغ و قنديل آوردند و قرآن را ختم كردند . مراسم عزادارى را روز شنبه برپا كرديم ، سخنرانان درباره او به سخن پرداختند ، جمعيت بسيارى شركت جستند و درباره او مرثيه&rlmها گفته شد . » سير اعلام النبلاء ، ج 18 ، ص 379 .



&rlm سخن پايانى



&rlm مورخان بنام اهل سنّت ، بآسانى و مسامحه صحنه&rlmهاى سوگوارى و عزادارى مردم براى عالمان سنى مذهب را گزارش كرده و آن را بدون هيچ تحليل و يا نقدى نقل كرده و گاه به بزرگى از آن ياد نموده&rlmاند ، اما هم ايشان در برابر عزادارى و ماتم سرايى شيفتگان امام حسين ( ع ) به تندى تاخته و در موضع&rlmگيرى خشن و سرشار از تعصب خويش ، آن را مولود بى خردى و دورى از سنت قلمداد مى&rlmكنند! ر . ك : العبر ، ج 2 ، ص 89 ؛ تاريخ الاسلام ، ( حوادث 351 هجرى ) ، ص 11 ؛ الكامل ، ج 8 ، ص 549 .



&rlm براستى اين دوگانگى از چيست؟



&rlm




&rlm



&rlm فهرست منابع




&rlm



&rlm القرآن الكريم



&rlm أخبار مكة ، ابوعبداللَّه فاكهى ، 240 ه' .



&rlm ارشاد السارى ، قسطلانى ، ت 923 ه' .



&rlm أنساب الأشراف ، احمد بن يحيى بلاذرى ، ت 279 ه' .



&rlm الأستيعاب ، ابن عبدالبرّ قرطبى ، ت 463 ه' .



&rlm البداية و النهاية ، ابن كثير دمشقى ، ت 774 ه' .



&rlm تاريخ الاسلام ، شمس الدين ذهبى ، ت 748 ه' .



&rlm تاريخ الأمم و الملوك ، ابوجعفر طبرى ، ت 310 ه' .



&rlm تاريخ المدينة المنورة ، ابوزيد النميرى ، ت 262 ه' .



&rlm تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ت 571 ه' .



&rlm تذكرة الخواص ، سبط ابن الجوزى ، ت 654 ه' .



&rlm تهذيب التهذيب ، ابن حجر عسقلانى ، ت 852 ه' .



&rlm تهذيب الكمال ، ابوحجّاج مزى ، ت 742 ه' .



&rlm جامع الاصول ، ابن اثير جزرى ، ت 606 ه' .



&rlm الجامع الصحيح ، محمد بن عيسى ترمذى ، ت 297 ه' .



&rlm دراسات فقهية فى مسائل خلافية ، نجم الدين طبسى



&rlm ذخائر العقبى ، محب الدين طبرى ، ت 694 ه' .



&rlm السنن الكبرى ، ابوبكر بيهقى ، ت 458 ه' .



&rlm سنن النسائى ، احمد بن شعيب ، ت 303 ه' .



&rlm سير اعلام النبلاء ، شمس الدين ذهبى ، 748 ه' .



&rlm السيرة الحلبية ، برهان الدين حلبى ، 1044 ه' .



&rlm السيرة النبوية ، ابن هشام ، ت 213 ه' .



&rlm شرح النووى ، محيى الدين نووى ، ت 676 ه' .



&rlm شفاء الغرام ، محمد بن احمد حسنى ، ت 832 ه' .



&rlm صحيح البخارى ، محمد بن اسماعيل بخارى ، ت 256 ه' .



&rlm صحيح مسلم ، مسلم بن الحجاج قشيرى ، ت 261 ه' .



&rlm الطبقات الكبرى&rlm ، محمد بن سعد بصرى ، ت 230 ه' .



&rlm العبر فى خبر من غبر ، شمس الدين ذهبى ، ت 748 ه' .



&rlm العقد الفريد ، ابن عبدربه اندلسى ، ت 327 ه' .



&rlm الكامل فى التاريخ ، ابن اثير جزرى ، ت 630 ه' .



&rlm كنز العمال ، متقى هندى ، ت 911 ه' .



&rlm المستدرك على الصحيحين ، ابوعبداللَّه حاكم ، ت 405 ه' .



&rlm المستصفى&rlm ، ابوحامد غزالى ، ت 505 ه' .



&rlm المسند ، احمد بن حنبل ، ت 241 ه' .



&rlm المصنف ، ابن أبى شيبة ، ت 235 ه' .



&rlm المغازى ، محمد بن عمر واقدى ، ت 207 ه' .



&rlm المنتظم ، ابوالفَرَج ابن الجوزى ، ت 597 ه' .

نجم الدين طبسي
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

 

مقدمه تنظيم كننده   

مقدمه شاگرد 

خليفه اوّل(رضي الله عنه)

1ـ اسلام ابوبكر پس از پنجاه سال  

2ـ اسلام خالدبن سعيد قبل از ابوبكر   

3ـ نقش ابوبكر در جنگها 

4ـ يار غار پيامبر ابوبكر است يا عبدالله بن بكر 

5ـ اجماع، بدون على، ملعون است  

6ـ خلافت ابوبكر به، اجماع و شورى

7ـ مخالفت مهاجر و انصار با بيعت   

8ـ خوددارى على از بيعت با ابوبكر 

9ـ ارزيابى حضرت على حكومت ابوبكر وعمر   

10ـ مهارت امام بخارى در حذف و سانسور

11ـ توطئه ترور حضرت على توسط ابوبكر ـ رضى الله عنهما ـ  

12ـ آيا امامت از اصول دين است

13ـ كدامين افضل است پبامبريا ابوبكر 

14ـ آتش زدن احاديث پيامبر ـ صلى الله عليه و سلم ـ   

15ـ حسن روابط ابوبكر و عمر    

 

خليفه دوم(رضي الله عنه)

16ـ آيا خليفه دوم، در اسلام خود شك داشت

17ـ آيا پيامبر قصد خودكشى داشت    

18ـ آيا عمربن الخطاب كند ذهن بود

19ـ نارضايتى مردم از خلافت عمر(رضي الله عنه)    

20ـ خليفه حكم تيمم را نمى دانست   

21ـ آيا اين دو فقيه ايستاده بول مى كردند

22ـ سرگذشت ازدواج عمر با ام كلثوم  

23ـ عمر از فاصله ى چهار هزار كيلومترى مى ديد    

24ـ تنفر حضرت على از همنشينى با عمر(رضي الله عنه)  

25ـ گرايش حضرت عمر، و حفصه به تورات

26ـ جرم توهين به پيامبر اكرم   

27ـ مخالفت عمر با وصيت پيامبر ـ صلى الله عليه و سلم ـ  

28ـ كعب الأخبار يهودى، مورد اعتماد خليفه   

29ـ اهداف فرماندهان فاتح  

30ـ عمر، مردم را عليه على تحريك مى كند   

31ـ فرهنگ و أدب خليفه(رضي الله عنه)  

32ـ سياست منع تدوين حديث   

33ـ ممنوعيت نامگذارى به نام محمد ـ صلى الله عليه و سلم ـ 

 

على بن ابيطالب و اهل بيت ـ رضى الله عنهم ـ

34ـ ولادت على(رضي الله عنه) در كعبه   

35ـ حديث منزلت از صحيح ترين روايات

36ـ انكار ولايت على  

37ـ آيا خليفه اول و دوم جاه طلب بودند    

38ـ آيا لقب صديق ويژه على است 

39ـ آيا نوزادى كه همنام على باشد اعدام مى شود 

40ـ آيا خلفاء فرزندان همنام على داشتند 

41ـ آيا ذكر فضائل على جرم، و اعدام دارد

42ـ آيا رواج لعن على توسط حكومت بنى اميه بود   

43ـ آيا امام مالك و زهرى، هوادار امويان بودند    

44ـ آيا ذهبى تحمل فضائل على را نداشت    

45ـ بخارى و ترويج نظريه تثليت 

46ـ طراح نظريه تثليت امويان بودند

47ـ ابن تيميه رواج دهنده نظريه تثليت

48ـ آيا احمد بن حنبل طراحان تثليت را از حمار گمراه تر مى داند  

49ـ آيا فضائل على از همه صحابه بيشتر است   

50ـ آيا كتمان كننده حديث غدير، دچار بيمارى شد

51ـ آيا فرزندان على، فرزندان پيامبرند  

52ـ آيا على وصى و جانشين بود    

53ـ آيا امام بخارى حديث غدير را كتمان كرده 

54ـ آيا انحراف از معاويه جرم است 

55ـ كينه سفيان ثورى، نسبت به فضائل على

56ـ بى مهرى ما سلفيها به فاطمه ـ رضى الله عنها ـ  

 

عائشه و امهات المؤمنين

57ـ زنان پيامبر دو حزب بودند    

58ـ ازدواج عائشه قبل از پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم

59ـ مخالفت عائشه با آوردن جنازه حسن(رضي الله عنه) به مسجد پيامبر

60ـ عائشه گرفتار فريب ابن زبير

61ـ عائشه و توهين به پيامبر    

62ـ عائشه و جواز رضاع كبير    

63ـ آيا حضرت عائشه مصحف خاصى داشت

64ـ صحابه و اتهام عائشه به فحشاء   

65ـ ام المؤمنين و كشتن بيست هزار مؤمن   

66ـ ارتداد بعضى از امهات المؤمنين    

67ـ عمر و حذف از مقام ام المؤمنين   

 

صحابه پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و سلّم ـ

68ـ پيامبر فقط به عبدالله سلام بشارت بهشت را داد    

69ـ آيا بعضى از صحابه منافق بودند   

70ـ آيا قاتلان عثمان صحابه بودند   

71ـ آيا ما سلفيها سب صحابه مى كنيم    

72ـ ترور نافرجام پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ توسط صحابه 

73ـ آيا بعضى از صحابه جزء خوارج بودند  

74ـ آيا فضائل ابوبكر و عمر دروغ است 

75ـ آيا حضرت ابوهريره دزد بود 

76ـ آيا از نظر صحابه روايات ابوهريره مردود است

77ـ ابوهريره و نقل احاديث توهين آميز

78ـ آيا حديث عشره مبشره از اكاذيب است   

79ـ حديث عشره مبشره و تناقضات    

80ـ حذف نام پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ از خطبه جمعه    

81ـ تهديد به آتش كشيدن زندانيان 

82ـ آيا پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ بدون دليل مؤمن را لعن مى كرد   

83ـ پيامبر دو نفر را لعن مى كرد    

84ـ صحابه و درخواست پناهندگى از يهود

85ـ آيا حضرت عمر در اسلام خود شك داشت

86ـ آيا صحابه همديگر را سب و لعن مى كردند    

87ـ آيا عده كمى از صحابه اهل فتوى بودند   

88ـ استاندارى، زيادبن ابيه، و توسل مردم به قبر پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ    

 

معاويه(رضي الله عنه) و امويان

89ـ اقرار معاويه به حقانيت على(رضي الله عنه)

90ـ آيا معاويه چهار پدر داشت   

91ـ آيا حضرت معاويه مشروب مى خورد   

92ـ آيا معاويه حق تعيين جانشين داشت  

93ـ آيا معاويه غير مسلمان از دنيا رفت

94ـ ادب معاويه هنگام سخنرانى    

95ـ آيا تمامى فضائل معاويه دروغ است   

96ـ دستور مأمون عباسى به لعن معاويه  

97ـ اتهام به قتل عثمان يك بازى سياسى 

98ـ تحريم زيارت قبر پيامبر و فتواى امويان

99ـ ريشه امويان مسيحى و غير عرب بود 

100ـ قتل عام مدينه، و طراحى معاويه 

101ـ دستور يزيد و قتل عام مدينه  

102ـ فرمانده اعزامى يزيد و تجاوزات ناموسى او در مدينه   

 

شيعه

103ـ علت اتهام عامر شعبى به شيعه 

104ـ آيا پيدايش تشيع در زمان پيامبر بود  

105ـ آيا در ميان صحابه روافض بودند  

106ـ اعتراف ما سلفيان به علم غيب براى مردم  

107ـ رجعت مردگان به دنيا   

108ـ آيا علماء ما سلف تقيه مى كردند 

109ـ احداث بنا بر قبر زهرى 

 

فقهاء و محدثين سلف

110ـ حصر مذاهب در قرن چهار و پنج بود  

111ـ آيا يحيى بن معين متعرض نامحرمان مى شد    

112ـ ترجيح با كدام امام جماعت

113ـ آيا بعضى از علماء ما فرزند نامشروع هستند    

114ـ ارزش ما احناف در حد حيوان است   

الف: امام ابوحنيفه(رضي الله عنه)

115ـ آيا ابوحنيفه مولودى پست و بى مايه بود    

116ـ آيا امام ابوحنيفه مسيحى به دنيا آمد

117ـ آيا علماء سلف نظرات ابوحنيفه را مردود مى دارند

118ـ آيا امام اعظم حديث نمى دانست

ب: امام بخارى

119ـ تخصص امام بخارى در حذف و سانسور 

120ـ آيا امام بخارى ناصبى بود  

121ـ خواهر و برادر رضاعى از خوردن شير گاو    

122ـ امام بخارى و احاديث امام زهرى  

123ـ اختلاف در عدد احاديث بخارى

124ـ آيا شيطان در وحى نفوذ مى كند 

125ـ چرا امام بخارى از بعضى صحابه حديث نمى آورد  

126ـ آيا بخارى در علم رجال تخصص نداشت  

127ـ آيا اساتيد بخارى بعضى ملعون و بعضى نصرانى بودند

128ـ صحيح بخارى و اسرائيليات

 

سنت و بدعت

129ـ متن حديث ثقلين كدام است   

130ـ آيا خرافات كتابهاى ما را فرا گرفته   

131ـ آيا صحابه و تابعين متعه مى كردند    

132ـ قبض و ارسال و نبودن روايت صحيح 

133ـ آيا سجده پيامبر و صحابه بر سنگ و كلوخ بود   

134ـ آيا حنابله قرآن را تحريف شده مى دانند

135ـ جماع در دبر، از نظر عبدالله بن عمر  

136ـ اعتراض مردم به عمر درباره تحريم متعه

137ـ آيا نماز تروايح بدعت عمر(رضي الله عنه) بود   

138ـ آهسته خواندن بسم الله و بدعت امويان

139ـ مخالفت امويان با سنت پيامبر 

140ـ سلف و مستحبات  

141ـ صحابه و تابعين و مسح پا  

142ـ الصلاة خير من النوم و بدعت عمر

143ـ زياد كردن السلام عليك ايها الامير در اذان  

144ـ حمار يعفور و سخن گفتن او   

145ـ فتوى به جواز سوزانيدن قرآن

146ـ آيا بخشى از قرآن طعمه گوسفند شد   

147ـ فتواى عمر به تحريف قرآن

148ـ عائشه طراح سينه زنى و عزادارى   

149ـ يكسال عزادارى معاويه و شاميان براى عثمان  

150ـ كرامت و ارزش زن نزد ما سلفيان

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 - حضرت مهدى&rlm (ارواحنا فداه و عجّل اللَّه تعالى فرجه) در صحاح سته


حتمى بودن خروج مهدى ( ع ) اينكه مهدى ( ع ) خواهد آمد امرى است كه شيعه و سنّى بر آن اتّفاق دارند و حتّى غير مسلمانان نيز در كتابهايشان مژده يك نجات دهنده را در آخرالزّمان به پيروانشان داده&rlmاند . به عنوان نمونه:



در تورات ، اشعياى نبى ، فصل 11 آمده است:



« . . . مسكينان را به عدالت داورى خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين به راستى حكم خواهد كرد . . . گرگ با برّه سكونت خواهد كرد و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله و شير پروارى با هم ، و طفل كوچك آنها را خواهد راند . . . در تمامى كوه مقدّس من ضرر و فسادى نخواهند كرد . زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد شد . »



در عهد عتيق ، كتاب مزامير ، مزمور37 ، چنين آمده است:



« . . . زيرا كه شريران منقطع خواهند شد و امّا منتظران خداوند وارث زمين خواهند شد . هان! بعد از اندك زمانى شرير نخواهد بود . در مكانش تأمّل خواهى كرد و نخواهد بود ، و امّا حليمان وارث زمين خواهند شد . . . و ميراث آنها خواهد بود تا أبدالآباد . »
درسوره انبياء آيه 105 مى&rlmخوانيم:



« وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أنَّ الارضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصَّالِحُونَ .



يعنى: ما در زبور (داود ( ع ) ) نوشتيم كه سرانجام ، وارث زمين بندگان شايسته من خواهند شد . حال يكبار ديگر متن زبور را كه در اين نوشتار آورديم بخوانيد و با اين آيه مقايسه كنيد و ببينيد كه چگونه خداوند اين قسمت از زبور را محفوظ نگه داشت تا آيندگان بدانند كه حكومت زمين سرانجام به دست انسانهاى شايسته خواهد افتاد و سرنوشت افراد شرور و ظالم جز نابودى نيست .




در انجيل لوقا ، فصل&rlm12 آمده است:



«كمرهاى خود را بسته ، چراغهاى خود را افروخته بداريد ، و شما مانند كسانى باشيد كه انتظار آقاى خود را مى&rlmكشند كه چه وقت از عروسى مراجعت كند ، تا هر وقت آيد و در را بكوبد بى درنگ براى او باز كنند . خوشابه حال آن غلامان كه آقاى ايشان چون آيد ايشان را بيدار يابد . پس شما نيز مستعدّ باشيد ، زيرا در ساعتى كه گمان نمى&rlmبريد پسر انسان مى&rlmآيد» .



بر خوانندگان محترم مخفى نيست كه معناى عبارت انجيل لوقا همان انتظار فرج است كه از نظر شيعه منتظر واقعى ظهور امام زمان ( ع ) مانند كسى است كه منتظر آمدن مهمان عزيزى است كه قبلاً خانه راتميز كرده و غذا را آماده مى&rlmكند . او نيز خانه دل را از آلايشهاى مادّى تميز كرده و از گناهان مى&rlmپرهيزد . معروف را دوست دارد و بدان امر مى&rlmكند و از منكر بيزار است (نه بى&rlmتفاوت) و از آن نهى مى&rlmنمايد و چون منتظر نابودى ظلم است به اندازه توانش با آن مى&rlmستيزد . ياور حقّ و عدل و دشمن باطل و جور است . اين است معناى انتظار فرج كه در روايات اهل بيت ( ع ) آن را افضل عبادات شمرده&rlmاند .



ترمذى اصل روايت را از رسول گرامى اسلام ( ص ) نقل كرده است كه: «افضل العبادة انتظار الفرج» .
ج&rlm5 سنن ، ص&rlm528 - كتاب الدعوات ، باب 116 - فى انتظار الفرج و غير ذلك ، ح 3571 . امّا قطعاً آنها از اين روايت آنطور كه شيعه معنى مى&rlmكند برداشت نمى&rlmكنند .



صاحبان صحاح نيز در مورد حتمى بودن خروج مهدى ( ع ) رواياتى نقل كرده&rlmاند كه ذيلاً مى&rlmآيد:



1 - اگر از عمر دنيا بيش از يك روز نمانده باشد خداوند آن روز را طولانى مى&rlmكند تا آنكه مردى از اهل بيتم مبعوث شود كه اسم او اسم من است . او زمين را از قسط و عدل پر مى&rlmكند همانگونه كه از ظلم و جور پر شد .
الف - سنن ترمذى ، ج&rlm4 ص&rlm438 - كتاب الفتن ، باب 52 ما جاء



فى المهدى ، ح 2231 .



ب - سنن ابى&rlmداود ، ج&rlm4 ص&rlm106 - كتاب المهدى ، ح 4282 (مختصراً) و 4283 .




2 - دنيا به پايان نمى&rlmرسد تا آنكه مردى از اهل بيتم بر عرب حكومت كند كه اسم او اسم من است .
سنن ترمذى ، همان ، ح 2230 .



3 - اگر از عمر روزگار فقط يك روز مانده باشد خداوند مردى از اهل بيتم را مبعوث مى&rlmكند كه زمين را پر از عدل كند همانگونه كه پر از ستم شد .
سنن ابى&rlmداود ، كتاب المهدى ، همان .



روايتهاى مزبور از رسول خدا ( ص ) نقل شده است و معناى آنها - چنانچه خوانندگان محترم نيز متوجّهند - اين است كه خروج مردى از اهل بيت پيامبر ( ع ) حتمى است نه آنكه يك روز از عمر دنيا مانده و او يكروزه دنيا را پر از عدل و داد مى&rlmكند .







2 - مهدى ( ع ) از اهل بيت است



روايات قسمت اوّل اين فصل با صراحت مى&rlmگويد كه مهدى ( ع ) از اهل بيت رسول خدا ( ص ) مى&rlmباشد . حال به روايات ديگرى كه آن حضرت را از اهل بيت مى&rlmداند نگاهى مى&rlmافكنيم:



1 - «المهدىّ منّا أهل البيت» .
سنن ابن&rlmماجه ، ج&rlm2 ص&rlm1367 - كتاب الفتن ، باب خروج المهدى (34) ح 4085 . رسول گرامى اسلام ( ص ) فرموده است:



مهدى از ما اهل بيت است .



2 - پيامبر اكرم ( ص ) فرموده است: «ما اهل بيتى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا برگزيده است و همانا اهل بيت من بعد از من سختيها ديده و از وطن رانده مى&rlmشوند . تا آنكه قومى از ناحيه مشرق پيدا مى&rlmشوند كه با آنها پرچمهاى سياه است و طلب خير (و حقّ) مى&rlmكنند و به آنها داده نمى&rlmشود . آنان مى&rlmجنگند و آنچه را كه خواستند به آنها مى&rlmدهند و نمى&rlmپذيرند تا آنكه آن (حكومت) را به مردى از اهل بيتم (يعنى حضرت مهدى ( ع ) ) مى&rlmدهند و او آن (يعنى زمين) را پر از قسط و عدل مى&rlmكند همانگونه كه ديگران آن را پر از ظلم و جور كردند . پس هر كه آن زمان را درك كرد به طرف آنها برود ولو چهار دست و پا بر روى برف و يخ» .
همان ، ص&rlm1366 ، ح 4082 توضيح آنكه روايت فوق به همين مضمون و يا مشابه آن در مصادر شيعه نيز نقل شده است و با توجّه به رواياتى كه درباره قيام مردى از قم در روايات ما آمده ، انقلاب اسلامى ايران به رهبرى حضرت آيةالله خامنه&rlmاى حفظه&rlmاللَّه به زودى به دست مبارك امام زمان ( ع ) سپرده خواهد شد . انشاءاللَّه .



توجّه به اين نكته لازم است كه زمان ظهور را كسى نمى&rlmداند و آنچه كه گفتيم و نقل شده برداشتهائى از روايات اهل بيت ( ع ) است . اميد است كه هرچه زودتر اين امر واقع شود تا دست ظلم متجاوزان قطع و سرزمينهاى اسلامى يكپارچه و مقتدر گشته و قدرتهاى پوشالى ذليل و نابود شوند .



3 - مهدى ( ع ) از فرزندان فاطمه ( س ) است



(المهدى من ولد فاطمه) .
همان ، ص&rlm1368 ، ح 4086 .



روايت فوق را كه مى&rlmفرمايد: «مهدى از فرزندان فاطمه است» امّ&rlmسلمه از رسول خدا ( ص ) نقل كرده است . همين روايت با همين سند به اين عبارت نيز آمده است:



(المهدىّ من عترتى من ولد فاطمه) .
سنن ابى&rlmداود ، كتاب المهدى ، ح 4284 . يعنى مهدى از عترتم و از فرزندان فاطمه است .



حال با توجّه به آنچه كه گذشت و فهميديم كه صاحبان صحاح (از جمله ابن ماجه) پذيرفتند كه اوّلاً مهدى از اهل بيت رسول خدا ( ص ) بوده و ثانياً از فرزندان فاطمه زهرا ( س ) مى&rlmباشد ، به يك روايت از سنن ابن ماجه نظرى مى&rlmافكنيم . او از انس بن مالك و انس از رسول خدا ( ص ) چنين روايت مى&rlmكند:



(هر چه مى&rlmگذرد امور مردم سخت&rlmتر شده و دنيا به آنان پشت كرده و مردم بخيل&rlmتر مى&rlmشوند و ساعت (شايد مراد ساعت قيامت باشد نه ساعت ظهور امام زمان ( ع ) چه آنكه براى هر دو زمان ، كلمه ساعت استعمال شده است . ) بر پا نمى&rlmشود مگر بر بدترين مردم و مهدى نيست مگر عيسى بن مريم) .
ج&rlm2 سنن ، ص&rlm1340 - كتاب الفتن ، باب شدّة الزّمان ، ح 4039 .



تعجّب است از محدّثى مانند ابن ماجه كه چشم خود را به روى آنچه كه خود نقل كرده ببندد و با نقل اين روايت ، عيسى بن مريم ( ع ) را از اهل بيت و از فرزندان فاطمه ( س ) بداند!



بهترين توجيه اين است كه بگوئيم ديگران اين حديث را به كتاب او افزودند! در اين صورت چه اعتمادى به روايات اهل سنّت! وقتى بشود به صحاح آنها دستبرد زد و حديثى به آن افزود با بقيّه كتابها بهتر مى&rlmتوان چنين كرد.




4 - زمينه سازان حكومت حضرت مهدى ( ع )



(يخرج ناس من المشرق فيوطّئون للمهدى يعنى سلطانه) . همان ص&rlm1368 - باب خروج المهدى ، ح 4088 .



رسول گرامى اسلام ( ص ) فرموده است: مردمى از مشرق خروج مى&rlmكنند و زمينه را براى مهدى ( ع ) (يعنى حكومت او) فراهم مى&rlmكنند .



(يخرج رجل من وراء النّهر يقال له الحارث بن حرّاث ، على مقدّمته رجل يقال له منصور ، يوطّى&rlmء او يمكّن لآل محمّد ( ( ع ) ) كما مكّنت قريش لرسول&rlmاللَّه&rlm
r وجب على كل مؤمن نصره او قال «اجابته» سنن ابى&rlmداود ، كتاب المهدى ، ح 4290 .



على ( ع ) از رسول گرامى اسلام ( ص ) روايت مى&rlmكند كه فرمود: مردى از آنطرف رود (شايد مراد ، دجله يا فرات باشد) خروج مى&rlmكند كه به او «حارث بن حرّاث» گويند . پيشرو لشگرش مردى است به نام «منصور» كه زمينه را براى حكومت آل محمّد ( ع ) فراهم مى&rlmكند همانگونه كه قريش براى رسول خدا ( ص ) كردند . بر هر مؤمنى واجب است او را يارى كند (يا آنكه گفته:) «دعوتش را اجابت كند» .



ظاهراً آنچه كه در قسمت دوم اين فصل گذشت همان است كه در اين قسمت بدان اشاره رفت و آن گروه كه از ناحيه مشرق و يا از آنطرف رود خروج مى&rlmكنند به احتمال قريب به يقين اشاره به انقلاب اسلامى ايران دارد و امّا كلمه «حارث» يا «منصور» قطعاً اسم واقعى نيست بلكه «حارث» كسى است كه بذر انقلاب عظيمى را كاشت و پيشرو لشگر هم از جانب خدا يارى مى&rlmشود .




5 - نزول حضرت عيسى ( ع ) و امامت حضرت مهدى ( ع )



(كيف انتم اذا نزل ابن مريم فيكم و امامكم منكم) . الف - صحيح بخارى ، ج&rlm4 ص&rlm205 - كتاب بدء الخلق ، باب نزول عيسى بن مريم ( ع ) .



ب - صحيح مسلم ، ج&rlm1 ص 136 - كتاب الايمان ، باب 71 ، ح 244 .




رسول گرامى اسلام ( ص ) مى&rlmفرمايد: چگونه خواهيد بود آنگاه كه پسر مريم در ميان شما بيايد و امام شما از شما باشد!



( . . . فينزل عيسى بن مريم&rlm
r فيقول اميرهم: تعال صلّ لنا . فيقول: لا . انّ بعضكم على بعض امراء تكرمة اللَّه هذه الامّة) . صحيح مسلم ، همان ص&rlm137 ، ح 247 .



اين روايت را ابن&rlmماجه نيز اندكى مفصّل&rlmتر در ضمن حديثى طولانى كه تقريباً 4 صفحه از كتاب را به خود اختصاص داده نقل كرده است . (ج&rlm2 سنن ، ص&rlm1361 - كتاب الفتن باب 33 ، ح 4077) .




يعنى: . . . سپس عيسى بن مريم ( ع ) نازل مى&rlmشود . امير آنها به او مى&rlmگويد: بيا و براى ما نماز بخوان (يعنى بعنوان امام جماعت) او مى&rlmگويد: خير ، همانا بعض از شما بر بعض ديگر امير مى&rlmباشيد به خاطر اين كه خداوند اين امّت را گرامى داشته است .



اين دو حديث به خوبى نشان مى&rlmدهد كه هنگام نزول عيسى&rlmبن مريم ( ع ) امام او كسى ديگر است كه با توجّه به روايات گذشته او جز حضرت مهدى ، صاحب الزّمان صلوات&rlmاللَّه&rlmعليه&rlmوعجّل&rlmاللَّه فرجه نيست .



از آنجا كه از روايات گذشته فهميديم كه برنامه اصلى حضرت مهدى ( ع ) پركردن زمين از عدل و داد است ، لذا لازم است آن حضرت داراى حكومتى مقتدر و كارگزارانى صالح باشد و اين امرى است كه تقريباً همه فرق مسلمين بدان اعتقاد دارند و نيز از روايات اين قسمت روشن شد كه عيسى بن مريم ( ع ) نيز نازل مى&rlmشود و چون امامت و قدرت حكومت به دست حضرت مهدى ( ع ) مى&rlmباشد به ناچار بايد گفت كه حضرت عيسى ( ع ) جهت كمك آن حضرت مى&rlmآيد . شايد علّت آن كثرت پيروان مسيحيّت در آن زمان مى&rlmباشد كه وقتى حضرت عيسى ( ع ) پشت سر امام زمان ( ع ) به نماز بايستد آنان كه از پيروانش طالب حقّند اسلام را زود مى&rlmپذيرند .



با اينحال مى&rlmبينيم صاحبان صحاح - مخصوصاً بخارى و مسلم - كوشيده&rlmاند كه قدرت حكومت را در آن زمان در اختيار حضرت مسيح ( ع ) قرار دهند و در تمامى اين دو كتاب اسمى از حضرت مهدى ( ع ) نمى&rlmبينيم . شايد تصوّر كردند كه اگر چشم خود را ببندند ديگران هم نابينا خواهند ماند ، غافل از آنكه:



«شب&rlmپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نكاهد»




6 - خسف بيداء



از روايات اهل بيت ( ع ) چنين مى&rlmفهميم كه دو دسته نشانه براى ظهور امام زمان ( ع ) به وقوع خواهد پيوست . دسته اوّل نشانه&rlmهاى عامّى كه تا اين زمان مى&rlmتوان ادّعا كرد همه آنها به وقوع پيوسته است . دسته دوم معروف است به علائم حتميّه ظهور و آن پنج علامت است:



1 - خروج سفيانى



2 - صيحه آسمانى



3 - كشته شدن نفس زكيّه



4 - خسف بيداء



5 - خروج يمانى



تعبير پنج نشانه فوق به علائم حتميّه ، از خود روايات اتّخاذ شده است .



اهل سنّت مسأله خروج سفيانى و خسف بيداء را در روايات خويش نقل كرده&rlmاند .



در فصل بعد كه گفتار بعض دانشمندان اهل سنّت را مى&rlmخوانيم از خروج سفيانى نيز سخن خواهيم گفت .



در صحاح ستّه آمدن لشگرى از شام (لشگر سفيانى) و فرو رفتن آنها بين مكّه و مدينه (خسف بيداء) نقل شده است كه ذيلاً اقوال آنها مى&rlmآيد . همه اين روايتها از پيامبر اكرم ( ص ) مى&rlmباشد:



بخارى مى&rlmنويسد: لشگرى به جنگ كعبه مى&rlmآيد (قصد كعبه مى&rlmكنند) و چون به زمين بى آب و علفى (بيابان يا بيداء) رسيدند در زمين فرو مى&rlmروند . . .



مسلم مى&rlmنويسد: يك نفر به خانه خدا پناه مى&rlmبرد و لشگرى به طرف او مى&rlmرود كه در بيابانى فرو مى&rlmروند . او در حديث بعد ، از قول ابوجعفر مى&rlmنويسد كه قسم خورد آن بيابان در اطراف مدينه است . (انّها لبيداء المدينه) .



ترمذى مى&rlmنويسد: مردم از نبرد با اين بيت دست بر نمى&rlmدارند تا آنكه گروهى به نبرد مى&rlmآيند و چون به بيابانى رسيدند همه آنها در زمين فرو مى&rlmروند .



ابن ماجه نيز شبيه آنچه كه ترمذى گفته ، نقل نموده است .



ابوداود اندكى آن را شكافته و چنين روايت مى&rlmكند:



هنگامى كه خليفه&rlmاى مرد ، اختلافى پديد مى&rlmآيد . مردى از اهل مدينه به مكّه مى&rlmگريزد . مردمى از اهل مكّه نزد او رفته و با او بين ركن و مقام بيعت مى&rlmكنند (در اينجا ابوداود مى&rlmنويسد كه آن مرد با اكراه قبول مى&rlmكند و اين مطلب نمى&rlmتواند صحيح باشد) . لشگرى از شام به سوى او مى&rlmرود كه در بيابان بين مكّه و مدينه در زمين فرو مى&rlmروند . چون مردم چنين ديدند برگزيدگانى از شام و گروهى از عراق مى&rlmآيند و با او بين ركن و مقام بيعت مى&rlmكنند . . . او اموال را (عادلانه) تقسيم مى&rlmكند و به سنّت پيامبر رفتار مى&rlmكند . . .



حاكم در مستدرك روايت ابوداود را اينگونه نقل مى&rlmكند:



با مردى از امّتم بين ركن و مقام به عدد اهل بدر (يعنى 313 نفر) بيعت مى&rlmشود و از عراق و شام نيز گروهى به كمك مى&rlmآيند . پس از آن لشگرى از شام (به جنگ با او) مى&rlmروند و چون به بيداء رسيدند در زمين فرو مى&rlmروند



چنانچه ملاحظه مى&rlmفرماييد در هيچكدام از روايات فوق اسمى از سفيانى نيست و نيز ننوشته&rlmاند كه آنكس كه با او بين ركن و مقام بيعت مى&rlmشود كيست . امّا از اينكه ابوداود آن را در كتاب المهدى آورده معلوم مى&rlmشود آن مرد حضرت مهدى ( ع ) است .



حاكم در مستدرك روايت ديگرى دارد كه نام سفيانى و فرو رفتن او و لشگرش را در بيابان ذكر مى&rlmكند . روايت چنين است:



مردى (به نام سفيانى) از دمشق خروج مى&rlmكند و . . . مردى از اهل بيتم (نيز) خروج مى&rlmكند . خبر به سفيانى مى&rlmرسد . او با لشگرى به سوى او مى&rlmرود . . . تا به بيابانى مى&rlmرسند و در آنجا فرو مى&rlmروند و جز يك نفر كه خبر آن را مى&rlmآورد كسى نجات نمى&rlmيابد .
الف - صحيح بخارى ، ج&rlm3 ص&rlm86 - كتاب البيوع ، باب ما ذكر فى الاسواق .



ب - صحيح مسلم ، ج&rlm4 ص&rlm10 - 2208 ، كتاب الفتن و اشراط السّاعة ، باب الخسف بالجيش الذى يؤمّ البيت ، ح&rlm8 - 4 .



ج - سنن ترمذى ، ج&rlm4 ص&rlm415 - كتاب الفتن ، باب&rlm21 ما جاء فى الخسف ح 2184 .



د - سنن ابن&rlmماجه ، ج&rlm2 ص&rlm51 - 1350 ، كتاب الفتن ، باب 30 جيش البيداء ، ح 5 - 4063 .



ه - سنن ابى&rlmداود ، كتاب المهدى ، ح&rlm4286 .



و - مستدرك حاكم ، ج&rlm4 ص&rlm478 ح 8328 و ص&rlm565 ح&rlm8586 .



تذكر اين نكته لازم است كه حديث دوم حاكم به عنوان حديثى صحيح به همان شرطى كه بخارى و مسلم گفته&rlmاند روايت شده است كه اين دو آن را نقل ننمودند .




از بسيارى از روايات فريقين (شيعه و سنّى) چنين بر مى&rlmآيد كه سفيانى در لشگرى كه به سوى «مردى از اهل بيت» - كه همان مهدى موعود(عج) مى&rlmباشد - مى&rlmفرستد ، خود در آن لشگر نيست و لذا روايت اخير مستدرك ، كه سفيانى را هم جزء كسانى مى&rlmداند كه در لشگر مزبور بوده و به زمين فرو مى&rlmروند ، نمى&rlmتواند صحيح باشد .

















حضرت مهدى(ارواحنا فداه و عجل اللَّه تعالى فرجه) در بعض كتب اهل سنت








مسأله خروج مردى از اهل&rlmبيت ( ع ) به نام «مهدى» امرى است كه علماى زيادى از اهل سنّت درباره آن دست به قلم بردند . يكى از نويسندگان معاصر به نام محمد بن احمد بن اسماعيل ، كتابى نوشته بنام «المهدى ، حقيقة لا خرافة» او در فصل دوم اين كتاب مطالبى دارد كه ما فهرست آن را در اينجا مى&rlmآوريم:



1 - اسامى 31 نفر از اصحاب را ذكر مى&rlmكند كه احاديث حضرت مهدى ( ع ) را روايت كرده&rlmاند .



2 - اسامى 38 نفر از دانشمندانى را كه آن احاديث را در كتابهايشان نقل كرده&rlmاند مى&rlmآورد .



3 - نام 63 نفر از علما را كه آن احاديث را صحيح يا حسن دانسته&rlmاند ذكر مى&rlmكند .



4 - 31 نفر از دانشمندان را نام مى&rlmبرد كه مستقلاً كتابى درباره حضرت مهدى ( ع ) نوشته&rlmاند كه بعض از آنها بيش از يك كتاب تدوين نمودند .



ما در اين مختصر اسامى 17 نفر از علماى عامّه را - از ابتداى قرن پنجم تا آخر قرن سيزدهم - كه درباره حضرت مهدى ( ع ) مطالب يا رواياتى نوشتند و نيز بعض از نوشته&rlmهاى آنها را مى&rlmآوريم:



1 - «حاكم نيشابورى - الامام الحافظ ابوعبداللَّه محمد بن عبداللَّه» ، متوفّاى 405 هجرى - در جزء چهارم كتاب معروفش «المستدرك على الصّحيحين» احاديث متعدّدى درباره حضرت مهدى ( ع ) دارد كه در آنها حضرتش از اهل بيت پيامبر ( ص ) و از فرزندان فاطمه ( س ) معرّفى شده و او است كه جهان را پر از عدل و داد مى&rlmكند .



ما در آخر فصل قبل به دو حديث - درباره خسف بيداء و خروج سفيانى - اشاره كرديم اينك حديثى ديگر:



(عن ابى&rlmسعيد خُدرى ( رض ) قال: قال رسول&rlmاللَّه&rlm
r: «لاتقوم السّاعة حتّى تملأ الارض ظلماً و جوراً و عدواناً ثمّ يخرج من اهل بيتى من يملأها قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و عدواناً») . ج&rlm4 ص&rlm600 ، ح 8669 . يعنى: ساعت (مراد ساعت ظهور است نه ساعت قيامت) بر پا نمى&rlmشود تا آنكه زمين پر از ظلم و جور و تعدّى شود ، سپس از اهل بيتم كسى خروج مى&rlmكند كه آن را پر از عدل و داد مى&rlmكند همان گونه كه پر از ظلم و جور شد .



سپس مى&rlmنويسد: اين حديث صحيحى است به همان شرطى كه شيخين (بخارى و مسلم) قرار گذاشتند ولى آندو اين را ننوشتند .



تذكّر اين نكته نيز لازم است كه او كتاب مذكور را - همانطور كه از اسمش پيدا است - تأليف كرد تا بگويد روايات صحيح ديگرى است كه در صحيحين نيامده است . او حديث ابن&rlmماجه را نيز كه روايت كرده: «لا مهدى الاّ عيسى بن مريم» در كتابش آورده و مى&rlmگويد: من اين حديث را ننوشتم كه به آن احتجاج كنم (يعنى به عنوان حديثى صحيح آن را نقل كرده باشم) بلكه از راه تعجّب (كه چطور ابن&rlmماجه آن را در سنن خويش آورده) آن را نوشتم .







2 - «ابوسالم كمال الدّين محمّد بن طلحة بن محمّد بن الحسن شافعى» ، متوفّاى 652 هجرى - دركتاب «مطالب السّؤول فى مناقب آل الرّسول» - چنانچه از نامش پيدااست - در مناقب ائمه 12 گانه شيعه مطالبى دارد . (او نيز آل پيامبر ( ع ) را منحصر در 12 امام شيعه مى&rlmداند - دقّت شود - ) . در باب دوازدهم آن كه درباره امام دوازدهم ( ع ) است چنين مى&rlmنويسد:



«الباب الثانى عشر فى ابى&rlmالقاسم محمّد بن الحسن الخالص بن على المتوكّل ابن القانع (يكى از القاب امام جواد ( ع ) ) ابن علىّ الرّضا ابن موسى الكاظم ابن جعفر الصّادق ابن محمّد الباقر ابن على زين العابدين ابن الحسين الزّكى ابن علىّ المرتضى اميرالمؤمنين ابن ابى&rlmطالب ، المهدى ، الحجّة ، الخلف الصّالح ، المنتظَر ( ع ) و رحمة اللَّه و بركاته» .



چنانچه ملاحظه مى&rlmفرمائيد او اسامى 12 امام را تقريباً با همان القابى كه نزد شيعه مشهورند معرّفى مى&rlmكند . معلوم مى&rlmشود كه آنان هميشه با اين القاب شناخته مى&rlmشدند . او پس از تعريف از امام عصر(عجّ) مى&rlmنويسد:



«امّا نسبه اباً و امّاً فابوه الحسن الخالص ابن . . . (تا آخر اسامى كه ديگر تكرار نمى&rlmكنيم . ) و امّه امّ ولد تسمّى صقيل (صحيح آن صيقل است . ) و قيل حكيمه (حكيمه خاتون عمّه امام حسن عسكرى ( ع ) بوده كه هنگام تولّد حضرت ولى عصر ( ع ) در آنجا حضور داشت . ) و قيل غير ذلك ، و امّا اسمه فمحمّد و كنيته ابوالقاسم و لقبه الحجّة و الخلف الصّالح و قيل المنتظَر» .



خلاصه معناى اين فراز چنين است:



پدرش امام حسن عسكرى ( ع ) و مادرش صيقل يا حكيمه يا غير آن و اسمش محمّد و كنيه&rlmاش ابوالقاسم و لقبش حجّت و خلف صالح بوده و منتظَر هم گفته&rlmاند .



او همچون بسيارى از دانشمندان اهل سنّت ، امام زمان ( ع ) را فرزند امام حسن عسكرى ( ع ) دانسته و كنيه و لقب او را همچون شيعيان بيان كرده است .



آنگاه بعض از رواياتى را كه از ابوداود و ترمذى نقل كرديم آورده و حديث منقول در صحيحين را كه: «كيف انتم اذا نزل ابن مريم فيكم و امامكم منكم» ،
به پنجمين قسمت از فصل قبل رجوع فرمائيد . بر آن حضرت تطبيق مى&rlmدهد و بعد از نقل بعض روايات چنين نتيجه مى&rlmگيرد كه حضرت مهدى ( ع ) از فرزندان فاطمه ( س ) و نيز از عترت و اهل بيت رسول خدا ( ص ) و همنام آن حضرت بوده و او است كه زمين را پر از عدل و داد مى&rlmكند و او از فرزندان عبدالمطلّب و يكى از سروران بهشت است . اشاره به روايتى است كه در ج&rlm2 سنن ابن&rlmماجه ، ص&rlm1368 ، ح&rlm4087 . كتاب الفتن باب خروج المهدى ، از انس بن مالك نقل شده كه رسول خدا ( ص ) فرمود: «ما فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشتيم من و حمزه و على و جعفر و حسن وحسين و مهدى( ( ع ) )» . سپس اشكال مى&rlmكند كه اگر كسى بگويد اينها دليل نيست كه او همان ابوالقاسم محمّد بن الحسن است چه آنكه فرزندان فاطمه ( س ) زيادند و تا روز قيامت هر كه از ذريّه او باشد از فرزندان آن حضرت و از عترت طاهره و از اهل بيت است . پس بايد دليل ديگرى براى اثبات ادّعاى خود بياوريد .



در جواب مى&rlmگويد كه پيامبر ( ص ) براى او نشانه&rlmهائى از رخسار و جبهه و بينى و غير ذلك فرمودند و همه آنها بر فرزند امام حسن عسكرى ( ع ) تطبيق مى&rlmكند .



مجدّداً اشكال مى&rlmكند كه شايد بعدها شخص ديگرى از فرزندان فاطمه ( س ) با همين مشخّصات به دنيا بيايد .



جواب مى&rlmدهد كه وقتى با همان نشانى كسى پيدا شد ، به صرف احتمال نمى&rlmتوان از آن دست برداشت و اگر بخواهيم اينگونه عمل كنيم هر نشانه&rlmاى براى هر امرى كه در روايت آمده باشد احتمال وجود امر ديگرى با همان نشانى وجود دارد .
بايد گفت اگر در روايتى نشانه&rlmاى براى امرى ذكر شده باشد ، اگر بنا بود كه اين نشانه تكرارى باشد نشانه از نشانه بودن ساقط خواهد شد مثل اينكه كسى بگويد درب منزل ما كه در فلان كوچه است سبز رنگ است كه اگر غير از آن منزل ، منزل ديگرى نيز سبز رنگ باشد نمى&rlmتواند نشانه باشد و لذا ما نشانه&rlmهائى را كه در روايات براى امرى وارد شده باشد منحصر به فرد مى&rlmدانيم . آنگاه چنين ادامه مى&rlmدهد:



مسلم در صحيح خود نوشته است كه پيامبر ( ص ) به عمر فرمود: شخصى از اهل يمن به نام اويس با اين مشخّصات مى&rlmآيد . اگر مى&rlmتوانى از او طلب مغفرت كن؛
ج 4 صحيح مسلم ، ص 1969 ، كتاب فضائل الصحابه ، باب 55 من فضائل اويس&rlmالقرنىّ ( رض ) ح&rlm225 . و چون شخص مزبور با همان نشانه&rlmها پيدا شد ديگر عمر نگفت شايد بعداً كسى ديگر با همين مشخّصات بيايد .



همچنين است قضيّه خوارج و نيز حال يهود كه وقتى نبىّ مكرّم اسلام ( ص ) با همان نشانه هائى كه در تورات ذكر شد مبعوث گرديد ، گفتند: شايد كسى ديگر با همين نشانه&rlmها بيايد و خداوند آنان را سرزنش كرد .
اشاره به آيه 89 از سوره بقره كه خداوند آنان را لعنت مى&rlmكند . &rlmبنابر اين اگر ما كسى را با همان صفاتى كه پيامبر ( ص ) فرمود يافتيم و آن در وجود محمّد بن الحسن ، الحجّة ، الخلف الصّالح ، متجلّى شد ديگر منتظر شخص ديگرى با همان صفات نبايد بمانيم .



بعد از آن اشكال ديگرى مطرح مى&rlmكند كه: آنچه گفتى درست است امّا در روايت آمده است كه اسم پدر او اسم پدر رسول خدا ( ص ) است در حالى كه اسم پدر خلف صالح حسن است نه عبداللَّه .



در جواب مى&rlmگويد: اوّلاً - در زبان عرب به جدّ اعلا نيز پدر اطلاق مى&rlmشود . چنانچه در قرآن آمده: «مِلَّةَ اَبيكُمْ اِبْراهيمَ» .
سوره حجّ آيه 78 - يعنى: (اين آيين همان) آيين وروش پدرتان ابراهيم مى&rlmباشد . ثانياً - بر كنيه نيز «اسم» گفته مى&rlmشود . بخارى و مسلم نقل كردند كه پيامبر ( ص ) على ( ع ) را ابوتراب ناميد و «اسمى» نزد او محبوب&rlmتر از آن نبود . (توجّه داشته باشيد كه «ابوتراب» «كُنيه» است نه «اسم») . اينكه در روايت آمده است كه اسم پدر او عبداللَّه است به اين اعتبار مى&rlmباشد كه جدّ اعلاى او يعنى امام حسين ( ع ) «ابوعبداللَّه» بود ، يعنى او فرزند حسين است نه حسن كه كنيه او ابومحمّد بود (البتّه ما استدلال او را بسيار خلاصه كرديم گرچه جاى تأمّل نيز مى&rlmباشد) .



مشابه استدلال اخير او را به طور خلاصه «محمّد بن يوسف گنجى شافعى» در كتاب «البيان فى اخبار صاحب الزّمان» آورده آنگاه اسامى بيش از 30 نفر را كه روايت «اسمه اسمى»(كه رسول خدا ( ص ) فرمود: اسم او اسم من است) را نقل كردند مى&rlmآورد كه هيچ كدام از آنها جمله و «اسم ابيه اسم ابى» (كه آن حضرت فرموده باشد: و اسم پدرش اسم پدر من است) را بدان نيفزودند مگر «عبيداللَّه بن موسى» از «زائده» . آنگاه نتيجه مى&rlmگيرد كه هيچ عاقلى شكّ نمى&rlmكند كه اين اضافى - باتوجّه به اينهمه مخالف - اعتبارى ندارد .



3 - «سبط ابن جوزى» متوفّاى 654 هجرى در كتاب تذكرة الخواص ، معروف به: «تذكرة خواصّ الامّة فى خصائص الائمّة ( ع ) » در فصل مربوط به امام زمان ( ع ) تحت عنوان: «فصل فى ذكر الحجّة المهدى» چنين مى&rlmنويسد:



«هو محمّد بن الحسن بن على بن . . . على بن ابى&rlmطالب عليه(وعليهم) السّلام و كنيته ابوعبداللَّه و ابوالقاسم و هو الخلف الحجّة صاحب الزّمان ، القائم و المنتظَر و التّالى و هو آخر الائمّة» .
او در ابتدا اسامى دوازده امام ( ع ) را به ترتيب نقل كرده (كه ما به جهت اختصار در اينجا و در موارد ديگر چند نقطه مى&rlmگذاريم . ) و پس از آن كنيه&rlmها والقاب حضرت مهدى ( ع ) را ذكر مى&rlmكند و مى&rlmگويد كه او آخرين امامها (ى شيعه) است . آنگاه اين حديث را با سندش از ابن عمر نقل مى&rlmكند كه پيامبر ( ص ) فرمود: «يخرج فى آخر الزّمان رجل من ولدى اسمه كاسمى و كنيته ككنيتى يملأ الارض عدلاً كما ملئت جوراً فذالك هو المهدى»؛ يعنى: در آخرالزّمان مردى از فرزندانم خروج مى&rlmكند كه اسمش مانند اسم من و كنيه&rlmاش مانند كنيه من است . زمين را پر از عدل مى&rlmكند همانگونه كه پر از ستم شد و او همان مهدى است . و خود اين را حديثى مشهور مى&rlmداند . سپس چند روايت ديگر نقل كرده و درباره رفع استبعاد از طول عمر آن حضرت مثالهائى از معمّرين تاريخ آورده و پس از نقل شعرى در مدح ائمّه ( ع ) مى&rlmنويسد: «قلت: و من شروط الامام ان يكون معصوماً لئلاّ يقع فى الخطأ و لانّهم حجج اللَّه على عباده و من شرط الحجّة العصمه من كلّ وصمه . انتهى ذكر الائمّة ( ع ) » . يعنى: از شروط امام اين است كه معصوم باشد تا در خطا واقع نشود (او به حقّ معناى عصمت را عصمت از خطا دانسته است نه عصمت از گناه و اين عصمت است كه از جانب خداوند به بندگان برگزيده&rlmاش داده مى&rlmشود چه آنكه اگر آنان - كه پيشوايان امّتند - در خطا واقع شوند و يا سهو و نسيان به آنان دست دهد دود آن به چشم پيروانشان مى&rlmرود كه گفتارشان را وحى منزل مى&rlmدانند و خطا و سهو يا نسيان ، طبيعى هر انسانى است و معصوم كسى است كه از چنين نقصى مصون باشد و اين نخواهد شد مگر با عنايت خاصّه الهيّه) .



ديگر آنكه آنان حجتّهاى خدا بر بندگانش مى&rlmباشند و شرط حجّت بودن مصون بودن از هر عيب مى&rlmباشد .



در آخر عبارت افزوده است: «تمام شد ياد ائمّه ( ع ) » .




4 - «ابن ابى&rlmالحديد معتزلى» متوفّاى 655 هجرى در ج&rlm7 شرح نهج&rlmالبلاغه ، ص&rlm59 ، در ذيل: «بابى ابن خيرة الاماء» (كه اميرالمؤمنين ( ع ) فرموده است: پدرم فداى پسر بهترين كنيزان باد) مى&rlmنويسد:



«اگر گفته شود كه اين مرد كيست ، درجواب گوئيم: امّا اماميّه ، آنها مى&rlmگويند كه او امام دوازدهم آنها است و مادر او كنيزى بود به نام نرجس و امّا اصحاب ما (يعنى معتزله) ، آنان مى&rlmگويند كه او مردى فاطمى است (يعنى از اولاد فاطمه زهرا ( س ) مى&rlmباشد) كه در آينده به دنيا خواهد آمد و مادر او كنيزى است و او الآن موجود نيست» . آنگاه سؤال ديگرى مطرح مى&rlmكند
خوانندگان محترم توجّه داشته باشند كه اين سؤالات مربوط به مطالبى است كه در شرح نهج&rlmالبلاغه آن را به عنوان حديث نقل كرده است و برداشت او از رجعت و انحصار آن به گروهى از بنى&rlmاميّه و غير آن جهت انتقام&rlmگيرى نيز خالى از اشكال نيست و ما در اينجا قول اين دانشمند معروف اهل سنّت را نقل مى&rlmكنيم نه آنكه در صدد ردّ و ايراد نيز باشيم . كه: از بنى&rlmاميّه چه كسى در آن زمان موجود است كه آن مرد (فاطمى) از آنها انتقام مى&rlmگيرد؟ در جواب مى&rlmگويد: «امّا اماميّه ، آنها قائل به رجعتند و مى&rlmگويند كه وقتى امام منتظَر آنها ظاهر شد ، گروهى از بنى&rlmاميّه و غير آنها رجعت مى&rlmكنند و او از همه دشمنان آل محمّد ( ع ) انتقام مى&rlmگيرد» . آنگاه قول معتزله را چنين نقل مى&rlmكند: «و امّا اصحاب ما ، آنها مى&rlmگويند كه خدا در آخر الزّمان مردى از فرزندان فاطمه ( س ) را خلق مى&rlmكند كه اكنون موجود نيست و او زمين را پر از عدل و داد مى&rlmكند همانگونه كه پر از ظلم و جور شد و از بيدادگران به شديدترين وجهى انتقام مى&rlmگيرد و مادرِ او - همانطور كه در اين خبر و غير آن از ساير اخبار آمده - كنيزى است و اسم آن مرد نيز محمّد است همچون اسم رسول خدا ( ص ) . آن مرد آنگاه ظاهر مى&rlmشود كه بر بسيارى از سرزمينهاى اسلام پادشاهى از تبار بنى&rlmاميّه استيلا يافته است و او همان سفيانى است از فرزندان ابوسفيان بن حرب بن اميّه كه در خبر صحيح (چنانچه نقل كرديم) وعده آن داده شده و آن امام فاطمى او و پيروانش از بنى&rlmاميّه و غير آنها را مى&rlmكشد و در اين هنگام مسيح ( ع ) از آسمان فرود مى&rlmآيد و . . . » .



در ج&rlm10 ص&rlm95 و ج&rlm19 ص&rlm104 نيز از حضرت مهدى ( ع ) ياد كرده و مى&rlmگويد كه اجماع همه فرقه&rlmهاى اسلامى است كه دنيا به آخر نمى&rlmرسد مگر با قيام آن حضرت .



ماگفتار اين دانشمند اهل سنّت را ، كه بر خلاف عقيده شيعه و حتّى بر خلاف عقيده بسيارى از علماى اهل سنّت است ، عيناً ترجمه كرديم تا عدّه&rlmاى با ديدن يا شنيدن بعض تمجيدهائى كه او از اميرامؤمنين ( ع ) نموده است ، او را شيعه ندانند . در حالى كه حضرت امير ( ع ) كسى است كه غير مسلمانان نيز او را تعريف و تمجيد نموده و درباره شخصيّت بى&rlmنظير او كتابها نوشته و اشعارى سروده&rlmاند كه نمونه آن «عبدالمسيح انطاكى» است كه قصيده&rlmاى طولانى - و شايد بتوان گفت طولانى&rlmترين قصيده - (5595 بيت) در مدح اميرالمؤمنين ( ع ) سروده است . علاّمه امينى ( ره ) 15 بيت آن رادر ج&rlm3 الغدير ص&rlm9 نقل كرده است .



5 - «محمّد بن يوسف بن محمّد گنجى شافعى» . او در سال 658 هجرى به شهادت رسيد . سبب شهادتش نوشتن كتابى بود به نام: «كفاية الطّالب فى مناقب اميرالمؤمنين على بن ابى&rlmطالب» صلوات اللَّه و سلامه عليه . با آنكه مستندات آن ، محدّثين اهل سنّت مى&rlmباشند با اينحال به جرم اين گناه نابخشودنى! در 29 رمضان در جامع دمشق كشته شد . آرى ، اين است رفتار آنانكه دم از پيروى از سنّت رسول خدا ( ص ) مى&rlmزنند با كسانى كه حقّ مى&rlmگويند .
در مقدّمه كتابمان: «پيامبر در صحاح» علّت كشته شدن «نسائى» صاحب سنن را نوشتيم كه بيان&rlmگر يكى ديگر از رفتار اهل سنّت با علماى خودشان مى&rlmباشد .



اين دانشمند اهل سنّت كتابى دارد به نام: «البيان فى اخبار صاحب الزّمان ( ع ) » كه ما فقط به ذكر عناوين ابواب سيزده&rlmگانه آن اكتفا مى&rlmكنيم و اين عناوين ، اجمالاً بيان كننده عقايد نويسنده آن مى&rlmباشد:



1 - درباره خروجش در آخرالزّمان .



2 - درباره اين حديث نبوى كه: «مهدى از عترت من و از فرزندان فاطمه است» .



3 - درباره اين حديث كه: «مهدى از سادات اهل بهشت است» .
ر - ك: پاورقى شماره 253 ، متن عربى آن چنين است:



«نحن ولدَ عبدالمطّلب سادة اهل الجنّة انا و حمزه و على و جعفر و الحسن و الحسين و المهدى( ( ع ) )» .




4 - درباره امر پيامبر ( ص ) به پيروى از مهدى ( ع ) .



5 - درباره يارى نمودن اهل مشرق آن حضرت را .



6 - درباره مدّت سلطنت آن حضرت بعد از ظهور .



7 - دراينكه او در نماز ، امامِ حضرت عيسى ( ع ) خواهد بود .



8 - پيامبر ( ص ) مشخّصات مهدى ( ع ) رابيان مى&rlmفرمايد .



او در ذيل عنوان فوق ، روايت: «مهدى طاوس اهل بهشت است» را نيز نقل مى&rlmكند .



9 - پيامبر ( ص ) تصريح مى&rlmفرمايد كه مهدى ( ع ) از فرزندان حسين ( ع ) است .



10 - درباره كَرَم مهدى ( ع ) .



11 - در ردّ اين قول كه ، «مهدى همان عيسى بن مريم است» . (اشاره به روايت ابن&rlmماجه كه بحثش گذشت) .



12 - درباره اين حديث نبوى كه: «امّتى كه من در اوّل آن و عيسى در آخر آن و مهدى در وسط آن است هلاك نخواهد شد» .



13 - درباره كنيه او و اينكه خُلق و خُويَش شبيه پيامبر ( ص ) مى&rlmباشد . او در آخر باب اوّل - چنانچه گذشت - استدلال مى&rlmكند كه پدر حضرت مهدى ( ع ) همان امام حسن عسكرى ( ع ) بوده است .



6 - «ابن تيميّه» متوفّاى 728 هجرى ، در جزء چهارم كتاب «منهاج السنّة» حديث نبوى: «يخرج فى آخرالزّمان رجل من ولدى اسمه كاسمى و كنيته كنيتى يملأ الارض عدلاً كما ملئت جوراً . »
يعنى: در آخرالزّمان مردى از فرزندانم خروج مى&rlmكند كه اسمش مانند اسم من و كنيه&rlmاش كنيه من است . زمين را پر از عدل مى&rlmكند همانگونه كه پر از ستم شد . را قبول داشته و او را همان «مهدى» ( ع ) مى&rlmداند و نيز بعض احاديثى را كه ابوداود و ترمذى ، دائر بر حتمى بودن اين خروج و اينكه آن حضرت از عترت پيامبر ( ص ) و از فرزندان فاطمه ( س ) است ، آورده&rlmاند نقل كرده و آنها را احاديثى صحيح مى&rlmداند .



7 - «شيخ السلام ابراهيم بن محمّد بن المؤيّد الحمويى الخراسانى» متوفّاى 732 هجرى در كتاب: فرائد السّمطين فى فضائل المرتضى و البتول و السّبطين و الائمّة من ذرّيّتهم ( ع ) . » روايات زيادى در مورد حضرت مهدى ( ع ) نقل مى&rlmكند كه بعض آنها قبلاً گذشت . از جمله رواياتى كه اين عالم اهل سنّت نقل مى&rlmكند اين است كه حضرت مهدى ( ع ) داراى غيبت است و نيز: «هر كه خروج مهدى ( ع ) را انكار كند به آنچه كه بر محمد ( ص ) نازل شده كافر گشته است . » و نيز: «انتظار فرج افضل عبادات است . » و نيز در ضمن همين روايات ، به مسأله ولايت و وصايت ائمّه اثناعشر ( ع ) اشاره شده و در بعض از آنها اسامى آن بزرگواران نيز آمده است .



مؤلّف محترم ، اين روايات را در باب 61 از سمط دوم از فوائد السّمطين ، در ضمن 15 عنوان نقل كرده و در آخر آن با سندش از ابن عباس چنين روايت مى&rlmكند كه رسول خدا ( ص ) فرمود:



«همانا علىّ بن ابى&rlmطالب پيشواى امّتم و بعد از من جانشين من در ميان آنها است و از فرزندانش قائم منتظَر است ، آنكس كه خدا به دست او زمين را از قسط و عدل پر مى&rlmكند همانگونه كه از ظلم و جور پر شد . قسم به آنكس كه مرا به عنوان بشارت دهنده به حقّ برانگيخت ، آنان كه در زمان غيبتش بر امامت او ثابتند بسيار اندكند .



جابر بن عبداللَّه انصارى برخاست و گفت: يا رسول&rlmاللَّه! آيا قائم از فرزندانت غيبت دارد؟ فرمود: آرى ، به پروردگارم قسم . همانا خداوند به همين غيبت مؤمنين را آزموده و كافران را نابود مى&rlmكند . اى جابر! اين امر از امر خدا و سرّى از سرّ او بوده و علمش از بندگان مخفى است . مبادا در آن به شكّ افتى كه شكّ در امر خدا كفر است»
متن عربى اين روايت چنين است: «ان علىّ بن ابى&rlmطالب امام امّتى و خليفتى عليها من بعدى و من ولده القائم المنتظر الذى يملأ اللَّه به الارض عدلاً و قسطا كما ملئت ظلما و جورا و الذى بعثنى بالحقّ بشيرا ان الثّابتين على القول به فى زمان غيبته لأعزّ من الكبريت الاحمر فقام عليه جابر بن عبد اللَّه الانصارى فقال: يا رسول&rlmاللَّه! و للقائم من ولدك غيبة؟ قال: «اى و ربّى ليمحّص اللَّه به الذين آمنو و يمحق الكافرين . يا جابر! انّ هذا الامر من أمر اللَّه و سرّ من اسرار اللَّه . علمه مطوىّ عن عباده . فايّاك و الشّكّ فيه! فانّ الشّكّ فى أمر اللَّه كفر» .



8 - «ابن قيّم» متوفّاى 751 - كه از شاگردان ابن تيميّه بود - در فصل پنجاهم كتاب: «المنار المنيف فى الصّحيح و الضعيف . » درباره حضرت مهدى ( ع ) رواياتى نقل مى&rlmكند كه همه آنها قبلاً گذشت . او روايت: «لا مهدى الاّ عيسى بن مريم . » را كه ابن&rlmماجه در سنن خويش آورده ذكر نموده و آن رابه ضعف سند و به تعارضش با رواياتى كه مهدى ( ع ) را از فرزندان فاطمه ( س ) مى&rlmداند و نيز به غير آن ردّ مى&rlmكند .



9 - «ابن صبّاغ مالكى - على بن محمّد - » متوفّاى 855 در فصل دوازدهم از كتاب: «الفصول المهمّة فى معرفة احوال الائمّة ( ع ) » چنين مى&rlmنويسد:



«الفصل الثّانى&rlmعشر فى ذكر ابى&rlmالقاسم محمّد الحجّة الخلف الصّالح ابن ابى&rlmمحمّد الحسن الخالص» و در ادامه چنين مى&rlmنويسد: «و او امام دوازدهم است و (ذكر) تاريخ ولادت و دلايل امامتش و (نيز) ذكر بعض از اخبارش و غيبتش و مدّت قيام دولت او و (نيز) ذكر كنيه و نسبش و غير آن از آنچه كه به او مربوط مى&rlmشود» .
متن عربى آن چنين است: «و هو الامام الثّانى عشر و تاريخ ولادته و دلايل امامته و ذكر طرف من اخباره و غيبته و مدّة قيام دولته و ذكر كنيته و نسبه و غير ذلك ممّا يتّصل به» . و بعد از نقل چند روايت مى&rlmنويسد:



«ابوالقاسم محمّد الحجّة بن الحسن الخالص در شب نيمه شعبان سال 255 در سامرّا به دنيا آمد و امّا نسبش از جهت پدر و مادر: او ابوالقاسم محمّد الحجّة پسر حسن خالص پسر على هادى . . . پسر على بن ابى&rlmطالب صلوات اللَّه عليهم اجمعين مى&rlmباشد و امّا مادرش او كنيزى بود به نام نرگس ، بهترين كنيزان ، و گفته شد كه اسم او غير آن (نرگس) مى&rlmباشد . كنيه او ابوالقاسم و لقبش حجّت ، مهدى ، خلف صالح ، قائم ، منتظَر (يعنى كسى كه همه در انتظار اويند) ، صاحب الزّمان و مشهورترين آنها مهدى است» و بعد از نقل روايات متعدّدى درباره آن حضرت ، آيه «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّه&rlm»
اشاره به آيه: «هو الّذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحقّ ليظهره على الدّين كلّه» كه در قرآن مجيد سه بار ذكر شده است .



1 - سوره توبه ، آيه 33



2 - سوره فتح ، آيه 28



3 - سوره صفّ ، آيه 9



يعنى: او است خدائى كه رسولش را به همراه هدايت و دين حقّ فرستاد تا آن (دين) را بر تمامى اديان (و مكاتب) غلبه دهد .
را از قول سعيد بن جُبير ، مربوط به آن حضرت مى&rlmداند . آنگاه با نقل رواياتى درباره علائم ظهور ، آن را به پايان مى&rlmبرد .



10 - «ابن طولون» از دانشمندان قرن دهم ، متوفّاى 953 ، و از اهالى دمشق مى&rlmباشد . او در كتابش به نام: «الائمة الاثناعشر» درباره امام دوازدهم چنين مى&rlmنويسد:



«و ثانى&rlmعشر هم ابنه (يعنى ابن الحسن العسكرى) محمّد بن الحسن و هو ابوالقاسم محمّد بن الحسن بن علىّ الهادى ابن محمّد الجواد ابن . . . علىّ بن ابى&rlmطالب رضى اللَّه عنهم» . و او را همان مهدى مى&rlmداند . آنگاه شعرى را نقل مى&rlmكند كه در آن اسامى آن بزرگواران به ترتيب آمده است .



11 - «عبدالوهّاب شعرانى» متوفّاى 973 در كتاب: «اليواقيت و الجواهر فى بيان عقائد الاكابر» حضرت مهدى ( ع ) را فرزند امام حسن عسكرى ( ع ) دانسته و مى&rlmنويسد كه تاريخ ولادت او نيمه ماه شعبان سال 255 بوده و اكنون كه سال 958 است عمر او 706 سال مى&rlmباشد . (صحيح آن 703 است) .



12 - «ابن حجر هيتمى مكّى» متوفّاى 974 در كتاب: «الصّواعق المحرقه» - كه در ردّ بر شيعه نوشته است - مى&rlmنويسد:



آيه دوازدهم: «و انّه لعلمٌ للسّاعة» (آيه 61 از سوره زخرف) يعنى: همانا او (حضرت عيسى ( ع ) ) علم است براى ساعت (شايد مراد اين است كه حضرت عيسى ( ع ) وقتى نزول كرد باعث مى&rlmشود كه مردم علم به ساعت ظهور امام زمان ( ع ) پيدا كنند) .



تذكّر اين نكته نيز لازم به نظر مى&rlmرسد كه ابن حجر در كتاب مزبور بيش از 15 آيه در فضائل اهل بيت ( ع ) ذكر كرده كه دوازدهمين آنها آيه فوق است كه بعد از نقل آن مى&rlmنويسد كه اين آيه درباره مهدى ( ع ) نازل شده است . آنگاه مى&rlmنويسد: به زودى احاديثى كه صراحت دارد او از اهل بيت نبوى است خواهد آمد . سپس مى&rlmافزايد: حال كه چنين است (يعنى حال كه آيه فوق مربوط به حضرت مهدى ( ع ) بوده و او نيز از اهل بيت مى&rlmباشد معلوم مى&rlmشود كه) نسل فاطمه و على ( ع ) با توجّه به آيه فوق داراى بركت مى&rlmباشد (كه تا آخرالزّمان اين نسل پاك استمرار دارد) و خدا از آن دو پاكانى خارج مى&rlmكند و نسل آنها را كليدهاى حكمت و معدنهاى رحمت قرار مى&rlmدهد و آن به اين دليل است كه پيامبر ( ص ) آن دو و ذرّيه آنها را از شيطان رانده شده در پناه خدا قرار داد .



آنگاه جريان ازدواج آندو را شرح مى&rlmدهد و از ابوداود روايت مى&rlmكند كه ابوبكر و عمر از فاطمه ( س ) خواستگارى كردند و پيامبر ( ص ) از آندو رو برگرداند . آنها نزد على ( ع ) رفته و از او خواستند كه به خواستگارى برود . سپس بعد از نقل ازدواج آن دو و اينكه اين ازدواج به امر خدا صورت گرفت ، روايات مربوط به خروج حضرت مهدى ( ع ) را در طى چند صفحه مطرح مى&rlmكند و در ضمن آنها حديث: «لا مهدى الاّ عيسى بن مريم» را متعرّض شده و آن را به خاطر مجهول بودن محمّد بن خالد (كه در سند آن حديث است) قبول نمى&rlmكند .



آنگاه دو جريان درباره امام حسن عسكرى ( ع ) نقل مى&rlmكند كه آوردن آن در اين نوشتار خالى از لطف نيست:



1 - امام حسن عسكرى ( ع ) كودك بود و مى&rlmگريست و كودكان ديگر بازى مى&rlmكردند . بهلول - كه پنداشت او حسرت اسباب بازيهاى آنها را مى&rlmخورد - به او گفت: آيا برايت چيزى بخرم كه با آن بازى كنى؟ گفت: اى كم عقل! ما براى بازى آفريده نشديم . گفت: پس براى چه خلق شديم؟ گفت: براى كسب علم و عبادت . گفت: از كجا مى&rlmگوئى؟ گفت: از قول خداى عزّوجلّ: «اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ اَنَّكُمْ اِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ؟»
سوره مؤمنون ، آيه 115 - يعنى: آيا پنداشتيد كه ماشما را بيهوده (و براى بازى) آفريديم و شما به سوى ما برنمى&rlmگرديد؟



بهلول از او خواست كه موعظه&rlmاش كند . حضرتش در ضمن چند بيت شعر اندرزش داد و خود بيهوش بر زمين افتاد و چون به هوش آمد بهلول به او گفت: چه شده! تو كه كودكى و گناهى ندارى . گفت: از من دور شو اى بهلول! من ديدم كه وقتى مادرم مى&rlmخواهد هيزم بزرگ آتش بگيرد از هيزم&rlmهاى كوچك استفاده مى&rlmكند ، مى&rlmترسم كه من از هيزم&rlmهاى كوچك جهنّم باشم .



2 - آنگاه كه امام حسن عسكرى ( ع ) در زمان معتمد زندانى گشت ، در سامرّا قحطى شد . خليفه - معتمد پسر متوكّل - دستور داد كه براى نماز باران بروند . سه روز نماز خواندند و خبرى نشد . مسيحيان همراه راهبى بيرون رفتند و چون راهب دست خود را به آسمان بلند مى&rlmكرد باران مى&rlmآمد . روز دوم نيز چنين شد . اينجا بود كه افراد ضعيف الايمان به شكّ افتادند و عدّه&rlmاى نيز از دين برگشتند . اين امر بر خليفه گران آمد . (چون او به عنوان خليفه پيامبر ( ص ) بر مسند قدرت تكيه زده بود ، و چون مردم از دين برگردند قدرت او نيز رو به زوال خواهد رفت . ) دستور به احضار امام حسن عسكرى ( ع ) داد و به او گفت: امّت جدّت رسول خدا ( ص ) را ، قبل از آنكه هلاك شوند ، درياب .
ببينيد چگونه خليفه ستم&rlmكار عبّاسى با علم به عظمت مقام معنوى امام ( ع ) او را زندانى كرده و چون قدرت خود را در خطر مى&rlmبيند به عنوان نجات امّت از گمراهى از حضرتش استمداد مى&rlmطلبد و عاقبت نيز همچون نياكانش او را به شهادت مى&rlmرساند و امام زمان ( ع ) را هم تحت تعقيب قرار مى&rlmدهد و حضرتش به سرداب مى&rlmرود و ديگر جز عدّه معدودى كسى او را نمى&rlmبيند تا آنكه روزى ظاهر شود و جهانى را از لوث وجود معتمدهاى زمان پاك كند . عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّريف . حضرت فرمود: فردا بيرون بروند و من انشاءاللَّه شكّ آنها را بر طرف مى&rlmكنم و با خليفه صحبت كرد كه اصحابش را از زندان آزاد كند . او نيز چنين كرد .



فردا چون مردم براى طلب باران بيرون رفتند و راهب دست خود را همراه نصارى&rlm بالا برد ، آسمان را ابر فرا گرفت . امام حسن ( ع ) دستور داد دست راهب را بگيرند . ديدند كه در دستش استخوانى است . آن را از دستش گرفت و فرمود: حال طلب باران كن . او دستش را بالا گرفت . ابرها كنار رفت و خورشيد نمايان شد . مردم تعجّب كردند . خليفه به امام حسن ( ع ) گفت: سرّ آن چيست؟ فرمود: اين استخوان پيامبرى است كه اين راهب از بعض قبور آن را يافته است و چون زير آسمان قرار گيرد باران مى&rlmآيد . آن را آزمودند . همان طور بود كه فرمود . لذا شكّ و شبهه از مردم بر طرف شد و حضرتش با عزّت و احترام به منزلش رفت و خليفه نيز هر از چندى هدايائى برايش مى&rlmفرستاد . تا آنكه در سامرّا در سنّ 28 سالگى از دنيا رفت و گفته&rlmاند كه او نيز (همچون پدرانش ( ع ) ) مسموم شد و غير از يك پسر كه همان «ابوالقاسم محمّد الحجّة» باشد فرزندى نداشت كه هنگام وفات (بلكه شهادت) پدرش 5 ساله بود لكن خداوند به او حكمت داد و به قاسم (صحيح آن قائم است چنانچه گذشت) و منتظَر ناميده شد و گفته&rlmاند كه در شهر غايب شد و معلوم نشد كجا رفت و گفتيم كه رافضه (يعنى شيعيان) مى&rlmگويند او همان مهدى است .
قبلاً گذشت كه عدّه&rlmاى از علماى معروف عامّه نيز همچون شيعيان همين را مى&rlmگويند و اين كه ابن حجر آنرا به شيعيان - آنهم با كلمه «رافضه» كه از دشمنى او نسبت به عدّه&rlmاى از مسلمانان حكايت دارد - نسبت مى&rlmدهد نشان از بى اطلاعى او از اقوال گذشتگان داشته و يا از تعصّبى خشك سرچشمه مى&rlmگيرد



جالب است كه مى&rlmگويد يكى از لقبهاى فرزند امام حسن عسكرى ( ع ) «منتظر» است و منتظر به كسى گويند كه عدّه&rlmاى در انتظار اويند . غير از مهدى ( ع ) چه كسى است كه امّت اسلامى منتظر او است .



مى&rlmگويد به او در كودكى حكمت داده شد . مى&rlmپرسيم چه كسى جز خداوند مى&rlmتواند به كودكى پنج ساله حكمت دهد؟ غير از اين است كه او بنده برگزيده الهى بود؟ و اين همان امامت و جانشينى رسول خدا ( ص ) مى&rlmباشد .




او در كتاب: «الفتاوى الحديثيّة» مى&rlmنويسد كه پيامبر ( ص ) فرمود: «من كذّب بالمهدى فقد كفر» يعنى هر كه مهدى را تكذيب كند محقّقاً كافر است؛ و قتل منكر آن حضرت را واجب مى&rlmداند و براى تأييد آن به رواياتى استدلال مى&rlmكند كه دلالت بر خروج حضرتش مى&rlmنمايد .
شايد مى&rlmخواهد بگويد كه منكر آن&rlmحضرت ، منكر روايات مسلّم است و در حقيقت اين شخص منكر قول رسول خدا ( ص ) است كه آن كفر مى&rlmباشد . يا آنكه مى&rlmخواهد بگويد كه مسئله خروج مهدى ( ع ) جزء ضروريّات دين اسلام است و منكر آن در حقيقت منكر يكى از ضروريّات است كه آن در حكم كفر است .



در كتاب: «القول المختصر فى علامات مهدى المنتظر» بعد از نقل حديث: «من كذّب بالمهدى فقد كفر» روى اين مسأله تأكيد مى&rlmكند كه مهدى ( ع ) از ذرّيّه رسول خدا ( ص ) و از فرزندان فاطمه ( س ) است .



13 - «علىّ بن سلطان محمّد» متوفّاى 1014 هجرى در كتاب: «مرقاة المفاتيح» با استدلال به روايت: «اسمه اسمى و اسم ابيه اسم ابى»
به آخر شماره 2 از اين فصل رجوع فرمائيد . مى&rlmنويسد:



اين روايت ردّ بر شيعه است كه مى&rlmگويند مهدى موعود همان قائم منتظَر است و او محمّد بن الحسن العسكرى مى&rlmباشد .
راستى بايد به اين قبيل دانشمندان با اين استدلال محكمشان آفرين گفت! من خود با هركس كه در ايّام حجّ يا عمره از علماى اهل سنّت بحث كردم براى ردّ قول من به رواياتى از كتابهاى خودشان استدلال مى&rlmكردند كه به هيچ وجه مورد قبول ما نبود . گوئيا آنچه كه مى&rlmگويند وحى منزل است! اى كاش مى&rlmتوانستند براى اثبات عقائد خود از كتب شيعيان استفاده نمايند كه قطعاً اگر بخواهند چنين كنند نخواهند توانست .



مَثَل آنان مَثَل مسلمانى است كه براى ردّ اقوال مخالف اعمّ از يهودى و مسيحى و غير آنها و اثبات حقّانيّت اسلام بخواهند از قرآن و روايات استفاده كند!




14 - «احمد بن يوسف بن احمد» متوفّاى 1019 در كتاب: «اخبار الدُّوَل و آثار الاُوَل» مى&rlmنويسد:



«الفصل الحادى عشر فى ذكر الخلف الصّالح الامام ابى&rlmالقاسم محمّد بن الحسن العسكرى ( رض ) و كان عمره عند وفاة ابيه خمس سنين . آتاه اللَّه فيها الحكمة كما اوتيها يحيى ( ع ) صبيّاً . »
ترجمه: «فصل يازدهم درباره خلف صالح ، امام ابى&rlmالقاسم محمّد بن الحسن العسكرى ( ع ) و عمرش هنگام وفات پدرش پنج سال بود . خداوند در همان سنّ به او حكمت عطا كرد همانگونه كه به يحيى&rlm ( ع ) در كودكى عنايت كرد» .







15 - «عبداللَّه بن محمّد بن عامر شافعى» متوفّاى 1171 در كتاب: «الاتحاف بحبّ الاشراف» مى&rlmنويسد:



«محمّد بن الحسن ( ع ) دوازدهمين امام بوده و از القاب او: مهدى ، قائم ، منتظَر ، خلف صالح و صاحب الزّمان مى&rlmباشد و مشهورترين آن مهدى است . ولى مهدى موعود كه در آخرالزّمان خروج مى&rlmكند او نيست . او ائمّه دوازده&rlmگانه را چنين مى&rlmستايد:



«و قد اشرق نور هذه السّلسلة الهاشميّة و البيضة الطّاهرة النّبويّة و العصابة العلويّة و هم اثناعشر اماماً . مناقبهم عليّة و صفاتهم سنيّة و نفوسهم شريفة ابيّة و ارومتهم كريمة محمّديّة و هم محمّد الحجّة بن الحسن الخالص ابن علىّ الهادى . . . ابن الامام الحسين اخى الامام الحسن ولدى اللّيّث الغالب علىّ بن ابى&rlmطالب رضى اللَّه تعالى عنهم اجمعين . »
خلاصه ترجمه آن چنين است:



نور وجود اين سلسه هاشمى و نسل پاك نبوى و فرزندان علوى كه 12 امامند ، بر همه تابيده مناقب آنان والا و صفاتشان بلند پايه و جانهايشان شريف و ريشه در نبوّت محمّدى ( ص ) دارند آنان محمد بن الحسن خالص فرزند على هادى . . . فرزند امام حسين برادر امام حسن دو پسر شير غالب على بن ابى&rlmطالب كه رضوان خداى تعالى بر آنان باد مى&rlmباشند .



آرى ، اين انوار مقدّسه آنچنان در طول تاريخ درخشش داشتند كه مخالف و موافق را وادار به تكريم و تمجيد از آنان نموده است .




16 - «شيخ سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى» متوفّاى 1294 در كتاب: «ينابيع المودّة لذوى القربى» روايات متعدّدى درباره حضرت مهدى ( ع ) نقل كرده است . از جمله در باب 65 مى&rlmنويسد:



« . . . مدّت زندگانى حسن عسكرى بعد از پدرش كه رضوان خدا بر آن دو باد ، 6 سال بود و پسرى غير از ابوالقاسم محمّد المنتظر ملقّب به قائم و حجّت و مهدى و صاحب الزّمان و خاتم الائمّة الاثنى&rlmعشر در نزد اماميّه باقى نگذاشت . ميلاد او شب نيمه شعبان سال 255 بوده و مادرش كنيزى بود به نام نرجس . او (يعنى مهدى ( ع ) ) هنگام وفات پدرش 5 ساله بود و تاكنون پنهان است ( رض ) و او همان محمد منتظر پسر حسن عسكرى رضى اللَّه عنهما مى&rlmباشد كه نزد خواصّ اصحاب و افراد مورد وثوق اهلش شناخته شده است . »



او همچنين از باب 71 چند باب را به آن حضرت اختصاص داده و روايات متعدّدى از طرق مختلف چه از خاصّه و چه از عامّه مى&rlmآورد كه نقل همه آنها در اين مختصر نمى&rlmگنجد .



17 - «سيّد مؤمن بن حسن بن مؤمن شبلنجى» متوفّاى بعد از 1290 هجرى در كتاب: «نور الابصار فى مناقب آل النّبى المختار» در فصلى كه مربوط به حضرت مهدى ( ع ) است چنين مى&rlmنويسد:



«فصل فى ذكر مناقب محمّد بن الحسن الخالص ابن على الهادى . . . ابن على بن ابى&rlmطالب&rlm
y» . و بعد از ذكر بعض صفات آن حضرت ، درباره امكان طول عمر آن بزرگوار از قول «محمّد بن يوسف گنجى شافعى» دلايلى را كه قبلاً گذشت نقل مى&rlmكند .



خداوند تبارك و تعالى&rlm در فرج آن بزرگوار تعجيل فرموده و ما را جزء ياران خاصّ آن حضرت قرار دهد ، و شكر بى&rlmحد به درگاه او عزوجل كه ما را پيرو كسانى قرار داد كه از هر پليدى منزّهند ، و در آنچنان قلّه رفيعى مى&rlmباشند كه منكرين امامت و ولايت آنها نيز به امامت و پيشوائى و جلالت قدرشان مقرّ و معترفند . اميد است به يارى ذات حقّ و عنايات حجّت او بتوانيم در فتن آخرالزّمان با ولاى اهل بيت ( ع ) و با ايمانى راسخ و محكم به حقّانيّت اهل بيت عصمت و طهارت ( ع ) و با اعمالى صالح و قلبى سليم به جوار رحمت الهى بشتابيم.







قم المشرّفه ، حرم اهل البيت و عشّ آل محمد ( ع )



حوزه علميّه



حسين طيبيان



حسين طبيان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

س 1 - اولين بار چه كسى از زيارت قبر پيامبر ( ص ) جلوگيرى كرد ؟.



&rlm ج - حاكم نيشابورى ( متوفاى 405 ه' ) از داود بن ابو صالح نقل مى&rlmكند : روزى مروان حَكَم ديد كه شخصى صورت خود را بر قبر پيامبر ( ص ) گذاشته است ، با شتاب سوى او آمد و گردن او را گرفته ، از جاى بلند كرد و گفت: مى&rlmدانى چه مى&rlmكنى ؟! منظور وى اين بود كه چرا به زيارت سنگ و كلوخ آمده اى ! زائر كه ابو ايوب انصارى - از صحابه پيامبر ( ص ) - بود گفت: آرى خوب مى&rlmدانم كه چه مى&rlmكنم ! من هرگزبه زيارت سنگ نيامده&rlmام ، بلكه به&rlmزيارت پيامبر ( ص ) آمده&rlmام.



&rlm از رسول&rlmاللّه ( ص ) شنيدم كه فرمود: «بر دين خدا گريه نكنيد اگر متولّيانش اهل بودند ، و آنگاه كه نااهلان برآن حكم راندند ،برايش بگرييد .»



&rlm جالب است كه اين حديث را حاكم و ذهبى هر دو صحيح مى&rlmدانند!



&rlm از اين رخداد تاريخى به&rlmخوبى روشن مى&rlmشود كه ريشه اين تفكّر از بنى&rlmاميه و به خصوص مروان بن حكم؛ همان طرد شده رسول&rlmاللّه ( ص ) است . مستدرك حاكم ، ج&rlm4 ، ص 560.



&rlm



س 2 - آيا مس قبر شريف پيامبر( ص ) و تبرّك به آن و برداشتن از تربت شريف مشروع است ؟ و آيا در منابع معتبر اهل سنّت نقل شده است كه كسى از صحابه و تابعين دست به چنين كارى زده&rlmاست؟



&rlm ج - 1 - آرى ، فاطمه زهرا ( س ) از تربت قبر پيامبر ( ص ) برداشت و بر چشمانش گذاشت و چند بيت شعر سرود . ارشاد السارى ، ج&rlm3 ، ص&rlm352.



&rlm 2 - ابو ايوب انصارى صورت خود را روى قبر شريف پيامبر ( ص ) گذاشت . مستدرك حاكم ، ج 4 ، ص 560 - وفاء الوفا ، ج&rlm4 ، ص&rlm1404.



&rlm 3 - بلال حبشى خود را روى قبر شريف پيامبر ( ص ) انداخت و بدن خود را به قبر مى&rlmساييد ؛ «فَجَعَلَ يَبْكي عِندَهُ وَ يُمَرِّغُ عَلَيهِ» . سير اعلام النبلاء ، ج 1 ، ص&rlm358 ؛ اسدالغابه ، ج&rlm1 ، ص&rlm208.



&rlm 4 - عبداللّه بن عمر دست خود را روى قبر شريف مى&rlmگذاشت . شرح الشفاء ، ج&rlm2 ، ص&rlm199.



&rlm 5 - ابن منكدر - تابعى - صورت خود را روى قبر پيامبر ( ص ) مى&rlmگذاشت و مى&rlmگفت: هر زمان مشكل و يا فراموشى و لكنت زبان برايم پيش مى&rlmآيد ، از قبر پيامبر ( ص ) شفاء و يارى مى&rlmطلبم . سير اعلام النبلاء ، ج&rlm3 ، ص&rlm213.



&rlm



س 3 - آيا علماى مذاهب چهارگانه ، درباره تبرّك و يا مس منبر و قبر پيامبر ( ص ) و يا قبور صالحين ، نظر مثبت دارند؟



&rlm ج - آرى ، از احمد بن حنبل رييس مذهب حنابله ، و رملى شافعى و محب&rlmالدين طبرى و ابو الصيف يمانى - يكى از علماى بزرگ مكه و زرقانى مالكى و عزامى شافعى و ديگران نقل شده است ، كه تفصيل آن به اين شرح است:



&rlm 1 - عبداللّه ، فرزند احمد بن حنبل مى&rlmگويد: از پدرم پرسيدم: مسّ منبر رسول&rlmاللّه و تبرّك با مس آن ، و بوسيدن و يا مس و متبرّك شدن به قبر شريف و يا بوسيدن آن به قصد ثواب ، چه حكمى دارد؟ پدرم گفت: هيچ اشكالى ندارد . الجامع فى العلل و معرفة الرجال ، ج&rlm2 ، ص&rlm32 ؛ وفاءالوفا ، ج&rlm4 ، ص&rlm1414.



&rlm 2 - رملى شافعى مى&rlmگويد: تبرّك به قبر پيامبر ( ص ) و يا عالم و يا اوليا جايز است و بوسيدن و استلام آن ايرادى ندارد . كنز المطالب ، ص&rlm219.



&rlm 3 - محب الدين طبرى شافعى گويد: بوسيدن قبر و دست گذاشتن روى آن جايز است و سيره و عمل علما و صالحان بر آن است . اسنى المطالب ، ج&rlm1 ، ص&rlm331.



&rlm 4 - از نظر تاريخى ثابت شده است كه مردم از خاك پاك قبر پيامبر( ص ) و حضرت حمزه بلكه از كلّ مدينه به عنوان تبرك بر مى داشتند و رواياتى هم وارد شده كه تربت مدينه شفاى هر دردى است و امان از جذام و صداع.



&rlm از جمله زركشى مى&rlmگويد : تربت قبر حمزه از منع برداشتن خاك حرمين ، استثنا شده است؛ زيرا اتفاق همگان بر جواز نقل آن براى معالجه صداع است . وفاء الوفا ، ج&rlm1 ، ص&rlm69.



&rlm ابو سلمه از پيامبر ( ص ) نقل مى&rlmكند : «غُبارُ الْمَدِينَةِ يُطْفِي الْجذام».



&rlm ابن اثير جزرى از پيامبر ( ص ) نقل كرده:



&rlm «وَالَّذي نَفْسِي بِيَدِهِ إنَّ في غُبارِها شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داءٍ».



&rlm «سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ، غبارِ خاك مدينه شفاى از هر دردى است .»



&rlm سمهودى مى&rlmنويسد: روش صحابه و ديگران اين بود كه از خاك قبر پيامبر ( ص ) برمى&rlmداشتند وفاء الوفا ، ج&rlm1 ، ص&rlm544.



&rlm



س 4 - نمونه&rlmاى بياوريد كه اهل سنت به جنازه يا قبر بزرگانشان تبرك جسته باشند.



&rlm
&rlm ج - دو مورد ذيل ، نمونه&rlmاى هستند از موارد بسيار كه از نظر شما مى&rlmگذرد:



&rlm * تبرك به قبر و خاك قبرِ سعد بن معاذ صحابى



&rlm ابن سعد و ذهبى مى&rlmگويند: شخصى مقدارى از خاك قبر سعد بن معاذ برداشت ، سپس نگاهى به آن كرد ، ناگهان آن را مشك يافت . طبقات الكبرى ، 3 ، 10 - سير اعلام النبلاء ، 1 ، 289.



&rlm ***



&rlm * تبرّك به خاك قبر عبداللّه حداّنى



&rlm ابونعيم اصفهانى و ابن حجر عسقلانى مى&rlmگويند : حدانى در سال 183 ه'. در روز هشتم ذى&rlmالحجه - يوم الترويه - كشته شد و مردم از خاك قبراو همانند مشك برمى&rlmداشتند و در لباس و پيراهن خود قرار مى&rlmدادند . حلية الاولياء ، ج 2 ، ص 258 - تهذيب التهذيب ج 5 ، ص 310.



&rlm البته راجع به قبر بخارى در سمرقند ، و ابن تيميه نيز مطالبى نقل شده است ، رجوع شود به طبقات الشافعية ج 2 ص 233 ، سير اعلام النبلاء ، ج 12 ، ص 467 - البداية و النهايه ، ج&rlm14 ، ص&rlm136.




&rlm



س 5 - آيا استغاثه و طلب حاجت از غير خداوند جايز است؟



&rlm
&rlm ج - اگر كسى بگويد: اى محمد ، حاجت مرا روا كن و منظورش شفاعت و وساطت و دعا براى تعجيل و انجام كار باشد هيچ اشكالى به نظر نمى&rlmرسد . آيات زيادى داريم كه ظاهرش صدور فعل از بنده خداست؛ { ...وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاكْسُوهُمْ...} . نساء : 5.



&rlm { وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ...}. توبه : 74.



&rlm { وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ...} . توبه : 59.







&rlm با اينكه بى نياز كننده ، تنها خداوند است ، ليكن در اين آيات ، خداوند - عزّوجلّ پيامبر ( ص ) و مؤمنين را نيز رازق و شريك در اغنا وبى&rlmنيازى دانسته است . علاوه اينكه ، صحابه به هنگام گرفتارى به قبر پيامبر ( ص ) متوسّل مى&rlmشدند.



&rlm عسقلانى مى&rlmگويد : در زمان خلافت عمر مردم گرفتار قحطى و خشكسالى شدند ، شخصى از اصحاب به قبر پيامبر ( ص ) متوسّل شد و گفت يا رسول اللّه «اِسْتَسْقِ لِأُمَّتِكَ فَاِنَّهُمْ قَدْ هَلَكُوا ...» فتح البارى ، ج&rlm2 ، ص&rlm557. و شخصيت هايى چون ابن حِبّان و ابن خُزيمه و ابوعلى خلال ، شيخ الحنابله در زمان گرفتارى به قبور اهل بيت پيامبر ( ص ) متوسّل مى&rlmشدند:



&rlm الف - ابن حِبّان (متوفاى 350 ه' .) در كتاب خود «الثقات» مى&rlmگويد: بارها به زيارت قبر على بن موسى الرضا( ع ) رفتم و در مدتى كه در طوس بودم ، هر وقت مشكلى بر من عارض مى&rlmشد ، به زيارت قبر آن حضرت مى&rlmرفتم و از خداوند مى&rlmخواستم كه مشكلم را برطرف كند و الحمد للَّهِ مشكلم برطرف مى&rlmشد و اين معنا را مكرّر امتحان كردم و نتيجه گرفتم . كتاب الثقات ، ج 8 ، ص&rlm456.



&rlm ب - ابن خُزيمه؛ هموكه شيخ بخارى و مسلم و به اصطلاح شيخ الاسلام است ، شاگردى دارد به نام محمد بن مومل . وى مى&rlmگويد: به همراه استادم ابن خزيمه و جمعى از اساتيد به زيارت بارگاه قبر على بن موسى الرضا ( ع ) در طوس رفتيم ، استادم ابن خزيمه چنان در برابر آن بقعه متبركه تعظيم و تواضع كرد كه همگى در شگفت مانديم . تهذيب التهذيب ، ج&rlm7 ، ص&rlm339.



&rlm ج - ابو على خلال ، شيخ حنابله مى&rlmگويد: هرگاه به مشكلى برمى&rlmخورم قبر موسى&rlmبن جعفر ( ع ) را زيارت مى&rlmكنم و به ايشان متوسل مى&rlmشوم و خداوند نيز مشكل مرا آسان مى&rlmكند . تاريخ بغداد ، ج&rlm1 ، ص&rlm120.



&rlm د - محمد بن ادريس شافعى به قبر ابو حنيفه و احمدبن حنبل به قبر شافعى متوسل مى&rlmشدند . مناقب ابى حنيفه ، ج&rlm2 ، ص&rlm199.



&rlm ه' مسلمانان ، به قبر ابو ايوب انصارى متوسل مى&rlmشدند و براى طلب باران به قبر ايشان پناه مى&rlmبردند . مستدرك حاكم ، ج&rlm3 ، ص&rlm518.



&rlm و - ابن خلكان و ذهبى مى&rlmگويند: مردم براى طلب باران به قبر ابن فورك اصفهانى ( متوفاى 406 ه' ) متوسل مى شدند و فيات الاعيان ،ج 4 ص 272 - سير اعلام النبلاء ،ج 17 ،ص 215 ؛ راجع به بخارى و مردم سمرقند مطلبى نيز ذكر شده ، رجوع شود به طبقات الشافعيه ، 12 ، 469 - و طبقات الشافعيه ،ج 2 ص 234.



&rlm نكته مهم اين است كه بزرگان اهل سنت به صراحت مردم را تشويق به استغاثه و توسل كرده&rlmاند.



&rlm قسطلانى گويد: شايسته است كه زائر در كنار قبر پيامبر( ص ) زياد دعا و استغاثه كند و متوسل شود و طلب شفاعت بخواهد و بى تابى كند و سزاوار است كه خداوند شفاعت پيامبر ( ص ) را در حق او بپذيرد . المواهب اللدنيه ، ج&rlm3 ، ص&rlm417.



&rlm



س 6 - چه دليلى بر مشروعيت زيارت قبور داريم؟



&rlm
&rlm ج - در پاسخ اين پرسش ، از كتاب و سنّت مى&rlmتوان بهره جست و فعل صحابه نيز بر آن بوده:



&rlm الف - قرآن كريم :{ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ...}. نساء : 64.



&rlm «اگر به خود ستم كردند ، سراغ تو مى&rlmآيند و استغفار مى&rlmكنند و تو اى محمد ، براى آنان طلب مغفرت كنى...».



&rlm اين آيه به زيارت پيامبر( ص ) در حيات و ممات تشويق مى&rlmكند؛ چنانكه سبكى مى&rlmگويد : علما از اين آيه عموميت؛ يعنى زمان حيات و وفات پيامبر( ص ) را استفاده كرده&rlmاند ، چون طبق روايات از پيامبر ( ص ) نقل شده : «حَياتي خَيرٌ لَكُمْ تحدثون و نحدث لكم و وفاتي خير لكم تعرض عليّ أعمالكم...» طرح التثريب ، ص&rlm297.



&rlm ب - سنت پيامبر اكرم( ص ):



&rlm روايات و احاديث بسيارى از رسول اللّه( ص ) در تشويق به زيارت قبر شريف خود ، پس از رحلتش ، نقل شده است : «مَنْ زَارَ قَبْرِي وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِي» . السنن الكبرى ، ج&rlm5 ، ص&rlm24 5. &rlm







&rlm ج - فعل صحابه:



&rlm عبدالرزاق و بيهقى و ابن عبدالبر روايت كرده&rlmاند كه حضرت فاطمه زهرا(س) ، هر جمعه به زيارت قبر عموى خود حضرت حمزه مى&rlmرفت ودر آنجا نماز مى&rlmخواند و گريه مى&rlmكرد.



&rlm حاكم نيشابورى مى&rlmگويد : سند و راويان اين حديث تماماً ثقه هستند. مصنف عبدالرزاق 3: 572 - مستدرك حاكم ، ج 1 ،377 - السنن الكبرى 4 ، 131 - تمهيد شرح مو طا ، 3 ، 234 - و از خليفه ثانى و عبدللَّه&rlmبن عمر نيز نقل شده كه به هنگام بازگشت از سفر ، ابتداء قبر پيامبر ( ص ) را زيارت مى&rlmكردند شفاء السقام ، ص&rlm44 وفاء الوفاء 4 ،1340..



&rlm



س 7 - حديث : «لا تُشَدُّ الرِّحَالُ إِلاّ إِلَى ثَلاثَةِ مَسَاجِدَ...» زيارت قبور و قصد زيارت را منع مى&rlmكند؟



&rlm
&rlm ج - خير ، به دلايلى كه در ذيل مى&rlmآوريم:



&rlm الف - احتمال مى&rlmرود كه مستثنى منه در اين حديث ، مكان يا مسجد باشد ولى قسطلانى&rlm ارشاد السارى ج 2 ، ص 332. ، تأكيد دارد كه مراد مسجد است . بنابراين ، هيچ دلالتى بر «حرمت قصد زيارت» مشاهد متبركه ندارد.



&rlm ب - اين حديث در مورد خودش نيز مورد عمل نيست؛ زيرا اگر مراد اين است كه: «جايز نيست قصد كردن به هيچ مسجدى جز سه مسجد...» با عمل پيامبر( ص ) كه به&rlmطور قطع هر شنبه به مسجد قبا مى&rlmرفتند ، مخالف است.



&rlm ج - بلال حبشى به يقين ، به قصد زيارت قبر پيامبر ( ص ) از شام به مدينه آمد و جريان او معروف است.



&rlm د - علماى فريقين (شيعه وسنى) قصد كردن زيارت پيامبر ( ص ) را راحج دانسته و در برابر ابن تيميه - يعنى همان كسى كه شبهه حرمت زيارت را مطرح كرد - به شدت موضع گرفتند.



&rlm * - قسطلانى مى&rlmگويد: «قول ابن تيميّة حيث منع زيارة قبر النبي( ص ) وَهُوَ مِن أبشع المسائل المنقولة عنه» . ارشاد السارى ، ج 2 ، ص 329.



&rlm «گفتار ابن تيميه در منع زيارت قبر رسول اللّه ( ص ) از بدترين مسائلى است كه از او نقل شده است .»



&rlm * - غزالى مى&rlmگويد: «كلّ من&rlmيتبرك بمشاهدته( ص ) في&rlmحياته ، يتبرك بزيارته بعد وفاته ويجوز شدّالرحال لهذا الغرض» . احياء العلوم ، ج&rlm1 ، ص&rlm258 ؛ ذهبى در استدلال به اين حديث تأمل دارد. سير اعلام النبلاء ، ج&rlm4 ، ص&rlm484.



&rlm «هركس پيامبر ( ص ) را در حال حيات مى&rlmديد و متبرك مى&rlmشد ، بعد از وفات ايشان نيز با زيارت حضرت از ايشان متبرك مى&rlmشود و شدّ رحال و قصد زيارت پيامبر ( ص ) نيز جايز است.»



&rlm ه' احاديثى از طريق فريقين داريم كه تأكيد بر زيارت مطلق قبور دارد.



&rlm عَنِ النَّبيّ( ص ) : «نَهَيْتُكُمْ عَنْ زِيَارَةِ الْقُبُورِ أَلا فَزُورُوهَا» . صحيح مسلم ، ج&rlm3 ، ص&rlm65.



&rlm جمهور اهل سنت ، از عبارت «فَزُورُوهَا» استفاده استحباب كرده&rlmاند ولى ابن حزم برداشت وجوب كرده است . التاج الجامع للاصول ، ج&rlm1 ، ص&rlm381.



&rlm



س 8 - آيا جايز است زنان به زيارت قبور بروند ، با توجه به آنچه از پيامبر ( ص ) نقل شده است: «لعن اللّه زائرات القبور»؟



&rlm
&rlm ج - پاسخ اين پرسش را اينگونه مى&rlmتوان داد:



&rlm الف - احاديثى داريم كه مى&rlmگويد حضرت فاطمه زهرا( س ) و يا عايشه به زيارت قبور مى&rlmرفتند؛ «إِنَّ فاطِمَةَ كانَتْ تَزُورُ قَبْرَ عَمِّها حَمْزَةَ كُلّ جُمُعَةٍ فَتُصَلّي وَتَبْكِي عِنْدَهُ»: سنن الكبرى ، ج&rlm4 ، ص&rlm132 ؛ مصنف عبدالرزاق ، ج&rlm3 ، ص&rlm572.



&rlm «فاطمه زهراء ، هر جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه مى&rlmرفت و آنجا نماز مى&rlmخواند و گريه مى&rlmكرد .»



&rlm ابن أبى مليكه مى&rlmگويد: «رَأَيْتُ عائِشَةَ تَزُورُ قَبْرَ أَخِيها عَبْدالرَّحْمن وَماتَ بِالْحبشي وَ قُبر بمكة» . مصنف عبدالرزاق ، ج&rlm3 ، ص&rlm570 - معجم البلدان 2 ،214.



&rlm «عايشه به زيارت قبر برادرش عبدالرحمان در مكه مى&rlmرفت ...او در منطقه&rlmاى به نام حبشى كه در نزديكى مكه است مُرد و به مكه انتقال يافت و دفن گرديد».



&rlm ب - اين حديث - لَعَنَ اللّه زائرات القبور با حديث بُريده نسخ شده و يا معارض است ، چنانكه حاكم نيشابورى و ذهبى به آن تصريح كرده&rlmاند.



&rlm و روايت بريده: «نَهى&rlm رَسُول&rlmاللّه ( ص ) عَنْ زِيارَةِ الْقُبُورِ ثُمَّ أَمَرَ بِزِيارَتِها» . السنن الكبرى ، ج 4 ، ص 131 ؛ مستدرك حاكم ، ج 1 ، ص 374 .



&rlm ج - علماى اهل سنت فتوى به استحباب زيارت قبور براى زنان داده&rlmاند:



&rlm * ابن عابدين مى&rlmگويد : «هل تستحبُّ زيارة قبره ( ص ) للنساء؟



&rlm الصحيح : نعم بلا كراهة ، بشروطها على ما صرّح به بعض العلماء اما على الأصحّ من مذهبنا و هو قول الكرخي وغيره: من أنّ الرّخصة في زيارة القبور ثابتة للرجال و النساء جميعاً فلا اشكال و اما على غيره فذلك نقول بالاستحباب لإطلاق الأصحاب بل قيل واجبة» . رد المحتار ، ج 2 ، ص 263 ؛ المواهب اللدنيه ، ج 3 ، ص 405.



 « آيا زيارت قبور براى زنها استحباب دارد؟



&rlm آرى هيچ كراهتى هم ندارد ، البته طبق ضوابط و شرايطى كه بعضى از علما بدان اشاره كرده&rlmاند.



&rlm صحيح تر نزد ما و كرخى و ديگران اين است كه جواز زيارت قبور براى مردان و زنان ثابت است و هيچ اشكالى در آن نيست. اما بنا بر غير مذهب - و مبناى - ما ، باز هم قائل به استحباب هستيم چون اصحاب به طور مطلق فتوى به استحباب داده و ويژه مردها ندانسته&rlmاند . بلكه بعضى قائل به وجوب آن شده&rlmاند .»



&rlm د - اين حديث (لَعَنَ اللَّهُ زائرات الْقُبُور) سه طريق دارد كه هر سه ضعيف است:



&rlm در طريق اول ابن خثيم است و گفته&rlmاند كه به احاديث او احتجاج و استدلال نمى&rlmشود . ميزان الاعتدال ، ج&rlm2 ، ص&rlm45 9. &rlm



&rlm در طريق دوم باذان است كه او هم مورد احتجاج نيست . تهذيب الكمال ، ج&rlm4 ، ص&rlm6.



&rlm در طريق سوم عمر بن ابى سلمه است كه او را هم ضعيف دانسته&rlmاند. سيراعلام النبلاء ، ج&rlm6 ، ص&rlm33.



&rlm



س 9 - آيا نماز گزارى و دعا در كنار قبور اوليا و صلحا و يا قبر پيامبر( ص ) اشكال دارد؟



&rlm
&rlm ج - در پاسخ اين پرسش بايد گفت:



&rlm الف - آيه شريفه { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ...} دلالت بر رجحان دعا در كنار قبر پيامبر( ص ) دارد ، چون كلمه «جَاءُوكَ» هم شامل زمان حيات است و هم شامل زمان رحلت.



&rlm ب - فاطمه زهرا( س ) هر هفته - روز جمعه - كنار قبر حضرت حمزه حضور مى&rlmيافت و در آنجا نماز مى&rlmگزارد و گريه مى&rlmكرد.



&rlm حاكم&rlmنيشابورى گويد: راويان اين حديث همگى ثقه هستند . مستدرك حاكم ، ج 1 ، ص 377 .



&rlm ج - سيره مسلمين بر اين بوده است.



&rlm * ابن خلكان مى&rlmگويد : سيده نفيسه ، دختر حسن بن زيد بن الحسن بن على (ع) در محله&rlmاى به نام «درب&rlmالسباع» به خاك سپرده شده و قبر او - در مصر معروف به استجابت دعا است و بسيار هم مجرب است و فيات الاعيان ، ج 5 ، ص 424.



&rlm * شافعى نيز مكرّر به زيارت قبر ابو حنيفه مى&rlmرفت و دو ركعت نماز مى&rlmگزارد . تاريخ بغداد ، ج 1 ، ص 123.



&rlm * زهرى هم درباره دعا كنار قبر معروف كرخى مطالبى را نقل كرده است . سير اعلام النبلاء ، ج 9 ، ص 343.



&rlm * جزرى نيز راجع به قبر شافعى چيزهايى را نقل مى&rlmكند . الجواهر المضيئه ، ج 1 ، ص 461.



&rlm



س 10 - آيا معناى حديث: «لَعَنَ اللَّهُ الْيَهُودَ اتَّخَذُوا قُبُورَ اَنْبِيائِهِمْ مَساجِدَ» و حديث : «اَلَّلهُمَّ لا تَجْعَلْ قَبْري وَثَناً» . مسند احمد، ج 2 ، ص 246 ؛ الموطّا، ج 1، ص 172.



&rlm خداوند يهود را لعنت كند چون قبور پيامبران خود را مسجد و محل عبادت قرار دادند و در حديث ديگر فرمودند : بار خدايا! قبر مرا بت قرار مده .



&rlm آيا نهى از نماز و دعا در كنار قبر پيامبر ( ص ) و ساير قبور نيست؟



&rlm
&rlm ج - در پاسخ اين پرسش نيز - مانند پرسشهاى پيشين - بايد به چند نكته بپردازيم:



&rlm الف - افرادى كه در سند اين حديث آمده&rlmاند ، يا ضعيف هستند و يا مجهول؛ مثلاً «عبدالوارث» نزد علماى رجال اهل سنت مردود است ، چون قَدَرى مسلك بوده&rlmاست . و «ابو صالح» مردّد بين ضعاف و ثقات است و «عبداللّه بن عثمان» منكر الحديث و ابن بهمان ، شناخته شده نيست . پس حديث از نظر سند مشكل دارد.



&rlm ب - حديث هيچ دلالتى بر حرمت نمازگزارى و دعا كردن در جوار قبور ندارد؛ زيرا اشاره به روايت كنيسه حبشه دارد كه به هنگام مرگ فردى از صالحان خود ، مسجدى بر روى قبرش بنا مى&rlmكردند و عكس هايى روى آن مى&rlmگذاشتند و به سوى آن عكس ها و قبر سجده مى&rlmكردند و اين معنا ارتباطى به خواندن نماز براى خداوند و رو به كعبه ايستادن در كنار قبور صالحان ندارد.



&rlm * قرطبى مى&rlmگويد : «اِنَّما صوَّر اوائلهم الصور ليتأنسوا بها ويتذكّروا أفعالهم الصالحة فيجتهدون كإجتهادهم ويعبدون عند قبورهم ثمّ خلَّفهم قوم جهلوا مرادهم و وسوس لهم الشيطان: إن اسلافهم كانوا يعبدون هذه الصور ويعظّمونها فحذّر النبي عن مثل ذلك» . ارشاد السارى ، ج&rlm3 ، ص&rlm497.



&rlm




&rlm * « نياكان آنان عكس&rlmهايى از مردگان خود ترسيم كردند تا به آن اُنس گيرند و به ياد افراد صالحشان باشند و همچون آنان جديت و تلاش كنند و در كنار قبرشان به عبادت خدا بپردازند . ولى بازماندگان آنها به اهداف و مقاصد نياكان خود جاهل بودند و شيطان هم وسوسه كرده ، به آنان چنين القا كرد كه نياكان شما اين عكس&rlmها را مى پرستيدند و آن را تعظيم مى&rlmكردند ، پس پيامبر ( ص ) مردم را از اين انحراف بر حذر داشت .» بنابراين ، هيچ دلالتى بر حرمت دعا و زيارت كنار قبور انبيا و صلحا ندارد.



&rlm * بيضاوى مى&rlmگويد : «لمّاكانت اليهودوالنصارى يسجدون لقبور الأنبياء تعظيما لشأنهم ويجعلونها قبلة يتوجّهون في الصلاة نحوها واتخذوها اوثاناً ، لعنهم النبيّ( ص ) ...» ارشاد السارى ، ج&rlm3 ، ص&rlm479.



&rlm * « چون يهود و نصارى بر قبور انبيا سجده مى&rlmكردند و آن را قبله - و جهت - نماز قرار مى&rlmدادند و همانند بت با آن رفتار مى&rlmكردند ، مورد لعن پيامبر ( ص ) قرار گرفتند.



&rlm و اين معنا هم هيچ ارتباطى با زيارت قبر پيامبر ( ص ) و ائمه طاهرين و صلحا و نماز خواندن براى خداوند - در آنجا - ندارد.



&rlm ج - بسيارى از علماى اهل سنت فتوى به جواز نماز خواندن در مقبره&rlmها داده&rlmاند؛ از جمله آنها مالك بن انس است:



&rlm - «كان مالك لا يرى بأساً بالصلاة في المقابر و هو اذا صلّى في المقبرة كانت القبور بين يديه وخلفه و عن يمينه وشماله».



&rlm - و قال مالك لا بأس بالصلاة في المقابر و قال بلغني إن بعض اصحاب النبي كانوا يصلّون في المقبرة» . المدونة الكبرى&rlm ، ج&rlm1 ، ص&rlm90.



&rlm مالك مى&rlmگويد : نماز خواندن در قبرستان اشكال ندارد و چنين مى&rlmپنداشت كه اگر در اطراف نمازگزار قبرهايى باشد باز هم مشكلى به نظر نمى&rlmرسد.



&rlm - عبدالغنى نابلسى مى&rlmگويد : «اذا كان موضع القبور مسجداً أو على طريق ، أو كان هناك أحد جالساً ، أو أن قبر وليّ من اولياءاللّه أو عالم من المحقّقين ، تعظيماً لروحه المشرفة ، على تراب جسده اعلاماً للناس اِنّه وليّ ليتبركوا به ، و يدعوااللّه عنده فيستجاب لهم ، فهو أمر جائز ، لا مانع منه» . الحديقة النديه ، ج&rlm2 ، ص&rlm630.



&rlm « اگر قبرى مسجد شود يا در راه واقع شود... و يا قبر يكى از اولياءاللّه باشد ، و يا عالمى از محققين براى تعظيم روان تابناك او براى اعلام و آگاهى دادن به اينكه او يكى از اولياء اللّه است تا مردم به او تبرك جويند و در كنار آرامگاهش او دعا كنند و مستجاب شود . البته اين كار جايز است و منعى ندارد .»



&rlm



س 11 - آيا ساختن و بنا بر قبور؛ از قبيل گنبد ، ضريح و ... منع شرعى دارد؟



&rlm ج - به چند دليل پاسخ اين پرسش منفى است و منعى ندارد:



&rlm الف دليلى بر حرمت ، جز روايت ابى الهياج نيست&rlm صحيح مسلم ، ج&rlm3 ، ص&rlm61. و نيز اين روايت از نظر سند مورد اشكال است؛ زيرا وكيع و حبيب&rlmبن ابى&rlmثابت از راويان سند اين حديث هستند و هر دو از نظر اهل سنت مورد بحث مى&rlmباشند.



&rlm ب - در دلالت حديث نيز جاى بحث و گفتگو وجود دارد؛ چون «وَ لا قَبراً الاّ سوّيته» به معناى تخريب بناى قبور نيست بلكه به معناى مسطح كردن آن در مقابل تسنيم؛ يعنى بلند كردن قبر و بالا آوردن؛ آن همانند كوهان شتر است.



&rlm قسطلانى مى&rlmگويد : «السنة في القبر تسطيحه و انَّه لا يجوز ترك هذه السنّة لمجرّد انّها صارت شعاراً للروافض وانّه لا منافات بين التسطيح و حديث ابى هياج : لأنّه لم يُرَد تسويته بالأرض و انّما أراد تسطيحه جمعاً بين الأخبار ...» ارشاد السارى ، ج&rlm2 ، ص&rlm468.



&rlm « سنت پيامبر ( ص ) همان مسطح كردن قبر است و اين سنت - چون شعار پيروان مذهب شيعه گرديده - جايز نيست رها شود و هيچ منافاتى ميان مسطح كردن قبر و روايت أبى الهياج نيست؛ زيرا كه منظور روايت صاف كردن قبر و برابر كردن آن بازمين نيست . بلكه مراد مسطح كردن در مقابل تسنيم است ، و اين معنا را از جمع ميان روايات به دست مى&rlmآوريم.



&rlm ج - روش مسلمانان اين بوده كه روى قبرها بنا مى&rlmساختند:



&rlm 1 - بناى حجره شريف نبوى.



&rlm 2 - قبور ائمه بقيع كه در سال 1345 ه' ق به دست وهابيان تخريب گرديد.



&rlm 3 - قبر ابراهيم فرزند رسول&rlmاللّه ( ص ) در خانه محمدبن زيدبن على بود و به دست وهابيان تخريب گرديد.



&rlm 4 - بناى مسجد ، روى قبر حمزه( ع ) . در اوايل قرن دوم هجرى و به دست وهابيان تخريب گرديد.



&rlm 5 - بناى قبر سعد بن معاذ - اين قبر در منزل ابن افلح بود و در زمان عمربن عبدالعزيز بر روى آن گنبد ساختند . وفاء الوفا ، ج&rlm2 ، ص&rlm545.



&rlm 6 - بنا بر روى قبر باهلى (سال 275 ه' .) در بصره . سير اعلام النبلاء ، ج&rlm13 ، ص&rlm285.



&rlm 7 - بنا بر روى قبر امير مؤمنان حضرت على&rlmبن ابى طالب ( ع ) در قرن دوم . موسوعة العتبات 6 ، 97.



&rlm 8 - بنا بر روى قبر سلمان فارسى . تاريخ بغداد ، ج&rlm1 ، ص&rlm163.



&rlm 9 - بنا بر روى قبر ابوعوانه (سال 316 ه' .) . سير اعلام النبلاء ، ج&rlm14 ، ص&rlm419.



&rlm خلاصه ، سيره مسلمين؛ چه شيعه و چه سنى بر اين بوده است كه بر قبور بزرگان دين حرم و بارگاه بسازند و اين سيره در تمام بلاد اسلامى همچنان ادامه دارد . قبور ائمه اطهار ( ع ) در نجف و كربلا و كاظمين و سامرا و مشهد و قبور بزرگان اهل سنت؛ ابو حنيفه و عبدالقادر در بغداد و بخارى در سمرقند و . . . شاهد بر مدّعى است ، تنها وهابيان هستند كه در حجاز با اين سيره مسلمين به مخالفت برخاسته&rlmاند.



&rlm



س 12 - آيا حديث: «نَهى&rlm رَسُول اللّه ( ص ) أن يجصّص القبر وأن يعقد عليه وأن يبنى عليه» صحيح مسلم ، ج&rlm3 ، ص&rlm63. صريح در منع از ساختن بر قبور نيست؟



&rlm
 اولاً - اين روايت با سيره قطعيه مسلمين منافات دارد؛ چنانكه در پاسخ پرسش پيش روشن شد.



&rlm ثانياً - سند اين روايات ، جاى بحث دارد؛ زيرا در سند آن ابوالزبير - محمد بن مسلم آمدى - قرار گرفته و علماى رجال و حديث اهل سنت چون احمد بن حنبل و ابن عيينه و شعبه و ابو حاتم ، او را ضعيف مى&rlmدانند تهذيب الكمال 26 : 407.



&rlm و همچنين در سند آن حفص بن غياث است و علماى رجال همچون يعقوب بن شيبه درباره او نظر منفى دارند تهذيب&rlmالتهذيب 2 ، 360 - تاريخ بغداد 8 ، 199 - سير اعلام النبلاء 9 ،31 .



&rlm و باز در سند اين روايات ، شخصى بنام ربيعه است كه ازدى وابن أبى شيبه و ساجى در باره او تأمل دارند . تهذيب التهذيب 9 ، 143 ، ميزان الاعتدال 3 ، 545 ، تهذيب&rlmالكمال 18 ، ص 483 . و بالاخره تمامى طرق و اسناد اين روايات ، مورد اشكال است . به ص 182 «الوهابيه ، دعاوى وردود» مراجعه شود .



&rlm



س 13 - آيا قراردادن روشنايى بر قبور؛ مثل شمع و لامپ و . . . اشكال شرعى دارد؟



&rlm ج - به چند دليل بايد گفت خير:



&rlm الف - طبق روايات اهل سنت ، پيامبر( ص ) شبى مى&rlmخواست وارد قبر و يا قبرستانى شود كه دستور داد چراغ روشن كردند . الجامع الصحيح ، ج&rlm3 ، ص&rlm372.



&rlm ب - سيره و روش مسلمين همواره بر اين بوده كه بر روى قبور بعضى از صحابه و صلحا چراغ و به اصطلاح قنديل روشن مى&rlmكرده&rlmاند:



&rlm * قنديل بر روى قبر ابو ايوب انصارى ، در قرن چهارم . تاريخ بغداد ، ج&rlm1 ، ص&rlm154.



&rlm * قنديل بر روى قبر زبيربن عوام ، در قرن چهارم . المنتظم ، ج&rlm14 ، ص&rlm383.



&rlm * قنديل بر بارگاه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) ، اوايل قرن پنجم . وفيات الاعيان ، ج&rlm5 ، ص&rlm310.



&rlm ج - حديث «لَعَنَ&rlmاللَّهُ الْمُتَّخذينَ عَلَيها الْمَساجِدَ وَالسُرُج» مورد اشكال سندى است؛ زيرا راوى آن «ابو صالح» است كه از نظر اهل سنت ضعيف و مردود مى&rlmباشد و شارحان اين حديث گفته&rlmاند: نهى در اينجا «ارشادى» است نه «مولوى» چنانكه سِنْدى و عزيزى و على&rlmناصف و شيخ حنفى بدان اشاره كرده&rlmاند . شرح الجامع الصغير ،ج&rlm3 ، ص&rlm198 ؛ سنن نسائى ، ج&rlm4 ، ص&rlm95 ؛ التاج ، ج&rlm1 ، ص&rlm381.



&rlm



س 14 - آيا نذر كردن براى صلحا و مؤمنان زنده و يا مرده جايز است ؟



&rlm ج - آرى ، اگر نذر براى خدا باشد و اهداى ثواب براى صلحا و مؤمنان ، همانگونه كه در ميان شيعه رايج است ، به چند جهت جايز مى&rlmباشد:



&rlm الف - احاديثى از كتب اهل سنت دلالت بر جواز دارد: «عن ثابت بن الضحاك ، عَنِ النَّبيّ( ص ) إنّ رجلاً سأله انّه نذر أن يذبح ببوانة ، فأتى&rlm رسول اللّه فاخبره . فقال هل كان فيها وثن من أوثان الجاهلية يُعبد؟ قالوا: لا ، قال: هل كان فيها عيد من اعيادهم؟ قالوا: لا ، قال رسول اللّه( ص ) اوف بنذرك فانّه لا وفاء لنذر في معصيةاللّه و لا فيما لا يملك ابن آدم» . ابو داود ، ج&rlm3 ، ص&rlm238.



&rlm ثابت بن ضحاك مى&rlmگويد : شخصى از پيامبر ( ص ) سئوال كرد ؛ نذركرده&rlmام گوسفندى را در محلى بنام بوانه - در نزديكى ساحل - ذبح كنم ، آيا اين نذر صحيح است؟ پيامبر ( ص ) فرمود: آيا در آن مكان در زمان جاهليت بتى پرستش مى&rlmشد؟ عرض كرد: خير - فرمود : آيا در آنجا محل به پا داشتن يكى از اعياد جاهليت بود ؟ عرض كرد ، خير فرمود : به نذر خود وفا كن ، يعنى در همانجا گوسفندى را ذبح كن - زيرا فقط در دو مورد نذر كردن صحيح نيست؛ 1 - نذر در معصيت خداوند 2 - نذر در موردى كه ملك خود نباشد.



&rlm اگر نذر ، طبق روال جاهليت؛ يعنى براى بت و اعياد كفار نباشد ، وفاى به نذر لازم است . هر چند شيعه رجحان نذر را شرط مى&rlmداند و قربانى در مكانى كه قبلاً بتكده بوده ، راجح نيست ، اما على اىّ حال اهل سنت كه اين قبيل احاديث رانقل مى&rlmكنند نذر در مشاهد مشرفه و هديه به صلحا و مؤمنان را به طريق اولى بايد صحيح بدانند.



&rlm ب - عزامى شافعى در تأييد اين نذرها مى&rlmگويد: كسى كه در وضع نذر مسلمين تحقيق كند ، چنين به دست مى&rlmآورد كه قصدشان از اين قربانى ها و نذرها براى مردگان جز صدقه از طرفشان و اهداى ثواب براى آنان ، چيز ديگرى نيست و اجماع اهل سنت بر اين است كه صدقه زنده&rlmها براى مردگان سودمند و واصل است . و احاديث در اين زمينه بسيار است . سپس عزامى به يك حديث اشاره مى&rlmكند:



&rlm سعد از پيامبر( ص ) پرسيد: مادرم فوت شده و يقين دارم كه اگر زنده بود ، صدقه&rlmاى مى&rlmداد . آيا اگر من از طرف او صدقه دهم سودى به&rlmحالش خواهد داشت؟ حضرت فرمود: آرى ، پرسيد: كدامين صدقه سودمندتر است؟ فرمود: «الماء» پس سعد چاهى را حفر كرد و آن را صدقه براى مادر خود قرار داد . فرقان القرآن ، ص&rlm133.



&rlm ج - قبرهايى از مسلمانان بوده و هست كه معروف به قبور نذور است و مسلمين براى آنان نذرها مى&rlmكردند.



&rlm * قبر البستى در مراكش * قبر النذور در بغداد * قبر احمد البدوى . نيل الابتهاج ، ج&rlm2 ، ص&rlm62 ؛ المواهب اللدنيه ، ج&rlm5 ، ص&rlm346 ؛ تاريخ بغداد ، ج&rlm1 ، ص&rlm123.



&rlm



س 15 - نظر اسلام در جواز و عدم جواز جشن ها و عزادارى ها چيست؟



&rlm
&rlm ج - به يقين جايز است ، زيرا:



&rlm الف - اصل در اشياء ، اباحه و جواز است ، مگر دليلى بر خلاف آن بيايد.



&rlm ب - نص قرآن نيز تشويق به تعظيم شعائر كرده است.



&rlm ج - روش مسلمانان از گذشته تا كنون ، بر به پاداشتن مراسم ولادت پيامبر ( ص ) و جشن و سرور بوده ، چنانكه قسطلانى و دياربكرى بدان اشاره كرده&rlmاند . تاريخ الخميس ، ج&rlm1 ، ص&rlm323 ؛ المواهب اللدنيه ، ج&rlm1 ، ص&rlm27.



&rlm د - روش معمول ميان خواص و عوام اهل سنت ، اقامه عزا و ماتم براى مردگان بوده ، چنانكه ذهبى درباره فوت جوينى (متوفاى 478 ه' .) مى&rlmنويسد:



&rlm «غلقت الأسواق ورثي بقصائد وكان له نحو من أربع مأة تلميذ ، اقاموا حولاً و وضعت المناديل عن الرووس عاماً بحيث ما اجترأ أحد على ستر رأسه وكانت الطلبة يطوفون في&rlmالبلد نائحين عليه مبالغين في الصياح والجزع» . سير اعلام النبلاء ، ج&rlm8 ، ص&rlm468.



&rlm «بازارها تعطيل شد و مرثيه&rlmهايى درباره او خوانده شد . او چهارصد شاگرد داشت كه اينان يك سال عزادارى كردند و عمامه&rlmها را از سر - به عنوان احترام - تا يك سال برداشتند . اين شاگردها در سطح شهر به حالت دسته جات به حركت در آمدند و نوحه سرايى مى&rlmكردند و با صداى بلند به عزادارى مى&rlmپرداختند .»



&rlm و درباره تشييع جنازه عبدالمؤمن (متوفاى 346 ه' .) مى&rlmنويسد:



&rlm «فغشينا اصوات طبول ، مثل ما يكون من العساكر حتى ظنَّ جمعنا أنّ جيشاً قد قدم» . سير اعلام النبلاء ، ج&rlm15 ، ص&rlm481.



&rlm « صداى زدن طبل ها هر صدايى را تحت الشعاع قرار داده بود ، البته همانند آنچه كه در ارتش انجام مى&rlmگيرد - مارش عزا - سر و صدا آنچنان بود كه ما گمان كرديم لشگرى يورش برده است .»



&rlm و در مورد مرگ ابن جوزى (ت 597 ه' .) مى&rlmنويسد:



&rlm «و باتُوا عند قبره طول شهر رمضان يختمون الختمات بالشمع والقناديل . . . و اصبحنا يوم&rlmالسبت عملنا العزاء و تكلمت فيه و حَضَر خلق عظيم و عملت فيه المراثي» . سير اعلام النبلاء ، ج&rlm18 ، ص&rlm379.



&rlm «در كنار قبر او تمامى ماه رمضان را ماندند و چندين قرآن ختم كردند و به همراه خود شمع و قنديل آورده بودند چون شنبه صبح شد مراسم عزادارى به پا داشتيم و سخنرانان ، سخن گفتند و جمع زيادى شركت كردند و مرثيه خوانى انجام شد».



&rlm



س 16 - آيا ازدواج متعه مورد قبول و پذيرش بزرگانى از اهل سنت بوده است؟



&rlm
&rlm ج - بلى ، از آن جمله:



&rlm الف - ابن جريج اموى شيخ بخارى كه اهل سنت نسبت به ثقه بودنش اجماع دارند و همه صحاح سته از او حديث نقل مى&rlmكنند ، شصت و يا هفتاد و بلكه نود زنِ متعه داشت.



&rlm ذهبى مى&rlmگويد: «هو أحد الأعلام الثقات . . و هو مجمع على ثقته مع كونه تزوّج نحواً من سبعين امرأة نكاح متعة كان يرى&rlm الرخصة في ذلك و كان فقيه أهل مكة في زمانه» . ميزان الاعتدال ،ج&rlm2 ، ص&rlm659 ؛ تهذيب التهذيب ،ج&rlm6 ، ص&rlm360.



&rlm «ابن جريج يكى از عالمان مورد وثوق و وثاقت او مورد اتفاق اهل سنت است . ضمن اينكه او هفتاد زن متعه - نكاح موقت داشت . نظر او رخصت و جواز نكاح موقت بود . او فقيه اهل مكه در زمان خود بود .»



&rlm ب - بزرگان صحابه ، چون عبداللّه بن عباس ، جابر بن عبداللّه انصارى ، عمران&rlmبن حصين ، ابو سعيد خدرى وامير مؤمنان على( ع ) ، اين عمل را جايز مى&rlmدانستند.



&rlm ج - خود عمربن خطاب با صراحت مى&rlmگويد: «كانتا عَلى&rlm عهد رسول&rlmاللّه و أنا اُحَرِّمهما وَ اُعاقب عليهما».



&rlm « دو چيز در زمان پيامبر ( ص ) حلال بوده ولى من آن را تحريم و بر آن تعيين عقوبت مى&rlmكنم».



&rlm چنانكه قوشچى در شرح تجريد ، صفحه 484 ، اين جمله را از او آورده و تحليل و توجيه شگفتى كرده است!



&rlm د - در تاريخ طبرى ج&rlm2 ، ص 579. آمده است كه اين نهى از عمر بوده و عمران بن سواده بر او وارد شده و ناراحتى و اعتراض مردم به عمر درباره منع از متعه و چند خبر ديگر را به آگاهى او رسانده است.



&rlm ه' خود عمربن خطاب در هيچ موردى اشاره به اين معنا ندارد كه پيامبر( ص ) منع و يا نهى و يا تحريم كرده است ، بلكه مى&rlmگويد : «أَنَا اُحَرِّمُهُما . . .».



&rlm و - تنها روايتى - به تعبير آنان صحيحه كه به آن استناد مى&rlmكنند كه پيامبر( ص ) متعه را تحريم كرده ، همان حديث سبره است و او اصلاً معروف و شناخته شده نيست و در هيچ كتاب رجالى - خارج از روايتى كه نقل كرده سخنى از او به ميان نياورده اند .



&rlm



س 17 - چرا شيعه به هنگام نماز ، به طور دست بسته نماز نمى&rlmخواند؟



&rlm
 الف : چون شيعه آن را حرام و هيچيك از مذاهب اهل سنت آن را واجب ندانسته&rlmاند بلكه آن را عملى مستحب و نزد بعضى ديگر در نمازهاى واجب ، مكروه شمرده&rlmاند مثلاً رييس مذهب مالكى نماز خواندن دست بسته را مكروه مى&rlmداند و ظاهراً همه صحابه دست باز نماز مى&rlmخواندند تا عمر اين بدعت را گذاشت . و عبداللّه بن زبير - از صحابه - و حسن بصرى و ابن سيرين - از تابعين - و ليث بن سعد و ابراهيم نخعى از اتباع تابعين قائل به ارسال بودند.



&rlm ب : پيامبر ( ص ) در نماز اين كار را نمى&rlmكردند



&rlm قرطبى مى&rlmگويد: «اختلف العلماء في وضع اليدين أحدهما على الأخرى في الصلاة فَكَرِهَ ذلك مالك في&rlmالفرض وأجازه في النفل و رأى قوم أنّ هذا من سنن&rlmالصلاة و هم الجمهور ، والسبب في اختلافهم أنَّهُ قد جاءت آثار ثابتة نقلت فيها صفة صلاته عليه الصلاة والسلام ، ولم ينقل فيها انّه كان يضع يده اليمنى على اليسرى&rlm وثبت ايضا أنّ الناس كانوا يؤمرون بذلك» . بداية المجتهد ، ج&rlm1 ، ص&rlm136.



&rlm « يعنى درباره دست روى دست گذاشتن در نماز ميان علما اختلاف شده است ، مالك آن را در نمازهاى واجب مكروه و بعضى ديگر جزو آداب و سنن نماز دانسته&rlmاند . و اين نظر جمهور اهل سنت است . و علت اين اختلاف نظر اين است كه رواياتى صحيح به ما رسيده است و نماز خواندن پيامبر ( ص ) راتوصيف مى&rlmكند و در آن نقل نشده است كه پيامبر ( ص ) دست راست روى دست چپ مى&rlmگذاشت و از طرفى به مردم امر مى&rlmشد كه در نماز دست روى دست بگذارند .»



&rlm ج - عمده دليل جمهور ، روايت بخارى و مسلِم است.



&rlm * روايت بخارى: «عن ابى حازم عن سهل بن سعد قال: كان الناس يؤمرون أن يضع الرجل اليد اليمنى&rlm على ذراعه اليسرى&rlm في الصلاة قال ابوحازم لا أعلمه إلاّ أن ينمى&rlm ذلك الى النَّبيّ» صحيح بخارى ، ج&rlm1 ، ص&rlm135.



&rlm « ابو حازم از سهل بن سعد نقل مى&rlmكند: مردم مأمور مى&rlmشدند كه - مرد در نماز دست راست خود را بر ذراع چپ قرار د هند .







&rlm ابو حازم مى&rlmگويد: اين مطلب را صحيح نمى&rlmدانم مگر اينكه امر كننده آن پيامبر ( ص ) باشد».



&rlm نكته : روشن نيست كه چه كسى مردم را به اين عمل امر كرده است؟ آيا عمر بوده و يا كس ديگر و چنانكه از عينى ، شارح بخارى به دست مى&rlmآيد ، اين روايت مرسل است . عمدة القارى 5 : 278 . وهمچنين ازسيوطى . التوشيح على الجامع الصحيح ، ج&rlm1 ، ص&rlm463 و نيل الأوطار ، ج&rlm2 ، ص&rlm187.



&rlm * عن علقمة بن وائل و مولى لهم انهما حدثاه عن اَبيه وائل بن حجر أنّه راى النبي( ص ) رَفَع يَدَيهِ حين دخل الصلاة . . . ثمّ وضع يده الُيمْنى&rlm عَلى الْيُسْرى&rlm» صحيح مسلم ، ج&rlm1 ، ص&rlm150.



&rlm اين روايت هم مرسل است؛ زيرا كه اهل سنت روايت علقمة بن وائل از پدرش را مرسل مى&rlmدانند.



&rlm ابن حجر از ابن معين نقل مى&rlmكند: «علقمة بن وائل عن أَبيه مرسل» . تهذيب&rlmالتهذيب ، ج&rlm7 ، ص&rlm247 ؛ تهذيب&rlmالكمال ، ج&rlm13 ، ص&rlm193 .



&rlm د - اهل بيت پيامبر ( ع ) از آن نهى كرده و گاهى بعنوان «لا تفعل ذلك التكفير» و گاهى به عنوان «يفعل ذلك المجوس . . .» از فعل آن جلوگيرى كرده&rlmاند و طبق بعضى از نقل&rlmها ريشه آن به اسراى عجم منتهى مى&rlmشود و خليفه ثانى اين عمل را پسنديد و دستور داد در نماز آورده شود . جواهر الكلام ، ج&rlm11 ، ص 19 ؛ مصباح الفقيه ، ص&rlm402.



&rlm



س 18 - صلاة تراويح چيست و چرا اهل سنت بر آن مداومت دارند؟



&rlm
&rlm ج - اصل نوافلِ شبهاى ماه رمضان بيست و يا سى ركعت است و تا اينجا ميان فريقين اختلافى نيست ،آنچه مورد اختلاف است ، جماعت خواندن آن است . طبق نقل بخارى از عمربن&rlmخطاب ، ايشان مردم را وادار به جماعت كرد و نام آن را بدعت گذاشت:



&rlm «فقال عمر: إنّي أرى&rlm لو جمعتُ هولاء عَلى&rlm قارى&rlmءغ واحد ، لكان أمثل ، ثمّ عزم فجمعهم عَلى&rlm اُبيّ&rlmبن كعب ، ثمّ خرجت معه ليلة اخرى والناس يصلّون بصلاة قارئهم . فقال عمر: نعم البدعة هذه . . .» بخارى ، ج&rlm1 ، ص&rlm342.



&rlm




&rlm « عمر گفت : نظر من اين است كه اگر اينها - نماز گزارها - را بر يك امام جماعت قرار دهم بهتر است پس بر اين معنى تصميم گرفت: و ابى بن كعب را مأمور اقامه جماعت كرد.



&rlm راوى مى&rlmگويد سپس در شب ديگرى به همراه عمر بيرون آمدم مردم را ديدم كه به همراه يك شخص - امام جماعت - نماز مى خوانند.



&rlm عمر گفت: اين كار عجب بدعت خوبى است».



&rlm قسطلانى مى&rlmگويد: عمر از آن با تعبير «بدعت» ياد كرد؛ چون پيامبر( ص ) براى مردم به جماعت خواندن - نماز تراويح - را بيان نكرده بود و در زمان ابوبكر نيز نبوده است . ارشاد السارى، ج 4 ، ص 656.



&rlm و عينى مى&rlmگويد : عمر تعبير « بدعت » آورد ، چون پيامبر ( ص ) جماعت را براى اينان تشريع نكرد و در زمان ابوبكر هم نبود . عمدة القارى ، ج&rlm11 ، ص&rlm126.



&rlm قلقشندى مى&rlmگويد : عمر اوّلين كسى است كه جماعت رمضان را تشريع كرد و آن در سال چهارده هجرى بود . مأثر الانافة فى معالم الخلافة ، ج&rlm2 ، ص&rlm337.



&rlm



س 19 - آيا بدعت به حَسَن و غير حسن تقسيم مى&rlmشود و منظور خليفه دوم از «نعم البدعه » چيست؟



&rlm
&rlm ج - مسلماً هر بدعتى ، ضلال و گمراهى است؛ «وَكُلُّ ضلالٍ في&rlmالنار» ، پس تقسيم بدعت به «حسن» و «غير حسن» را بسيارى از علماى اهل سنت مردود شمرده&rlmاند؛ مانند شاطبى و ابن رجب حنبلى و غامدى از نويسندگان معاصر عربستان در كتاب «حقيقة البدعة و احكامها» مى&rlmنويسد: «القول بحسن بعض البدع مناقض للأدلّة الشرعية الواردة في ذمّ عموم البدع . ذلك أن النصوص الذامّة للبدعة والمحذرة منها جاءت مطلقة عامة و على كثرتها لم يرد فيها استثناء البتة و لم يأت فيها ما يقتضي أنّ فيها ما هو حسن مقبول عنداللّه . . . على&rlm انّ القاعدة الكلّية في ذمّ البدع لا يمكن أن يخرج عن مقتضاها فرد من الأفراد» . ج&rlm1 ، ص&rlm138.



&rlm «اينكه بگوييم بعضى از بدعتها حسن و نيكو است اين مطلب با ادلّه شرعى كه تمامى بدعتها را مذموم مى&rlmداند ، تناقض دارد ، زيرا نصوصى كه بدعت را مذمت مى&rlmكند و مردم را از آن برحذر مى&rlmكند عام است و مطلق و بدعتى از آن استثنا نشده است و دليلى هم نيامده كه بگويد بعضى از بدعتها حسن است و نزد خداوند مقبول است . و اصولاً آن قاعده كلى كه در مذمت بدعت وارد شده ممكن نيست از دايره آن ، فردى از آن خارج شود .»



&rlm



س 20 - احاديثى نقل شده كه امير مؤمنان ( ع ) نماز تراويح را مى&rlmخواند و يا بر آن ، امام جماعت تعيين مى&rlmكرد و يا اينكه فرموده است: «نوّر اللَّهُ قَبْرَهُ كَما نَوَّرَ مَساجِدَنا» اين احاديث با بدعت بودن تراويح چگونه جمع مى&rlmشود؟



&rlm
&rlm ج - اين نسبت از نظر شيعه مسلماً دروغ است و از نظر علماى اهل سنت نيز ثابت نيست؛ چنانكه در اين&rlmباره بيهقى چهار يا پنج روايت نقل كرده و خودش سند همه را ضعيف مى&rlmداند و با تحقيق در روايات ، به يك روايت كه سند آن صحيح باشد برخورد نكرده&rlmايم.



&rlm افزون بر اين ، ثابت نشده است كه خودِ عمربن خطاب نيز نماز تراويح را خوانده باشد ! و عبداللّه بن عمر نيز به شدت از آن نهى مى&rlmكرد . امير المؤمنين ، على( ع ) نيز به هنگام خلافت در كوفه با اين مظهر مخالفت كرد و معارض اقامه آن بود.



&rlm «لَمَّا كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ( ع ) بِالْكُوفَةِ أَتَاهُ النَّاسُ فَقَالُوا لَهُ اجْعَلْ لَنَا إِمَاماً يَؤُمُّنَا فِي رَمَضَانَ فَقَالَ لَهُمْ لا وَ نَهَاهُمْ أَنْ يَجْتَمِعُوا فِيهِ فَلَمَّا أَمْسَوْا جَعَلُوا يَقُولُونَ ابْكُوا رَمَضَانَ وَا رَمَضَانَاهْ . . .» سرائر ، ج&rlm3 ، ص&rlm639.



&rlm « زمانى كه امير مؤمنان على ( ع ) در كوفه بودند مردم كوفه به خدمت حضرت آمده و امام جماعت براى نماز تراويح كردند ، حضرت جواب منفى داد و آنان را از اقامه نوافل شبهاى ماه رمضان به جماعت نهى كرد . چون شب هنگام فرا رسيد به هم ديگر مى&rlmگفتند بر رمضان گريه كنيد واى بر رمضان.



&rlm



س 21 - آيا به هنگام تشريع اذان ، «الصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّوم» بود يا پس از آن ، به اذان افزوده شد؟



&rlm
&rlm ج - به دلايلى كه در ذيل مى&rlmآيد ، جزو اذان نبوده است:



&rlm الف - روايت صحيحى كه اهل سنت نقل مى&rlmكنند ، روايت محمد بن اسحاق است و در آن ، «الصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّوم» وجود ندارد . نيل الأوطار ، ج&rlm2 ، ص&rlm37.



&rlm ب - سعيد بن مسيب با صراحت مى&rlmگويد: «ادخلت هذه الكلمة في صلاة الفجر» . نيل الأوطار ، ج&rlm2 ، ص&rlm37.



&rlm ج - امام مالك در «موطأ» تصريح مى&rlmكند كه اين عبارت به امر عمربن خطاب به اذان صبح ضميمه شد:



&rlm «عن مالك: أنّه بَلَغَهُ انّ الْمُؤَذِّنُ جاءَ اِلى&rlm عُمَرَ بنَ الْخَطّابَ يُؤْذنه لِصَلاة الصّبح ، فَوَجَدَهُ نائِماً فَقالَ: الصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّومِ فَاَمَرَهُ عُمَرُ أن يجعَلَها في نِداء الصّبح» . الموطا ج&rlm1 ، ص 72. &rlm







&rlm «مالك مى&rlmگويد مؤذن نزد عمر آمد تا داخل شدن وقت نماز صبح را به او خبر دهد ولى او را خفته يافت لذا فرياد برآورد : «الصلاة خير من النوم؛ «نماز از خوابيدن بهتر است . عمر دستور داد تا اين جمله را در اذان صبح قرار دهند .»



&rlm د - شافعى آن را مكروه و در يكى از دو قول آن را بدعت مى&rlmداند و شوكانى مى&rlmگويد : «لَو كانَ لما انكره عَلِيّ وابنُ عُمَر وَطاوس» . نيل الأوطار ، ج&rlm2 ، ص&rlm38.



&rlm يعنى اگر جزو اذان بود هرگز حضرت على ( ع ) و عبداللّه بن عمر و طاووس به آن اعتراض نمى&rlmكردند.



&rlm ه' ابن&rlmجريج از عمربن حفص نقل مى&rlmكند كه سعد ، نخستين كسى بود كه در خلافت عمربن خطاب جمله «الصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّومِ» را سر داد . مصنف عبدالرزاق ، ج&rlm1 ، ص&rlm474.



&rlm و - ابن حزم مى&rlmگويد: «لا نقول بهذا - الصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّومِ لأنَّهُ لم يأت عن رسول اللّه( ص )» . المحلى ، ج&rlm3 ، ص&rlm16 0. &rlm







&rlm يعنى ما اين جمله را در اذان نمى&rlmگوييم؛ زيرا كه از پيامبر ( ص ) به ما نرسيده است.



&rlm



س 22 - آيا حى على خير العمل جزو اذان بوده و كسى از صحابه و تابعين اين جمله را در اذان آورده است؟



&rlm
&rlm ج - طبق روايت صحيح از ابن عمر و ابو امامة بن سهل بن حنيف ، اينان ( حتى پس از اينكه اين جمله از اذان حذف گرديد ) در اذان خود آن را مى&rlmآوردند . المحلى ، ج&rlm3 ، ص&rlm160.



&rlm بيهقى هم روايتى از امام زين&rlmالعابدين ( ع ) نقل مى&rlmكند كه ايشان اين جمله را در اذان مى&rlmآورد و مى&rlmفرمود: اذان اول اين است ! السنن الكبرى ، ج&rlm1 ، ص&rlm624.



&rlm همچنين حسن&rlmبن يحيى&rlmبن الجعد و زيد بن ارقم و شافعى - در يكى از دو قول خود اين جمله را ذكر مى&rlmكرد . نيل الأوطار ، ج&rlm2 ، ص&rlm39 ، البته اين شيوه بحث از ديدگاه اهل سنت است .



&rlm



س 23 - نظر صحيح در باره رجعت چيست؟



&rlm ج - در توضيح رجعت بايد گفت:



&rlm الف - مراد از «رجعت» ، بازگشت جمعى از مؤمنان و جمعى از كفار به دنيا در دوران ظهور امام زمان ( ع ) است و اين امر محال نيست و ده ها بلكه صدها روايت بر آن وارد شده است و از اعتقاد به آن مشكلى پيش نمى&rlmآيد ولى بعضى از اهل سنت در ردّ و انكار آن ، پافشارى مى&rlmكنند.



&rlm ب - رجعت در امت هاى پيشين ، نمونه&rlmهاى بسيار دارد:







&rlm 1 - رجعت هفتاد نفر از قوم موسى.



&rlm 2 - رجعت هزاران نفر پس از مرگ { أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ . . .} بقره : 243. .



&rlm يعنى : آيا نديدى به سوى آنانكه بيرون رفتند از خانه&rlmهايشان و ايشان هزاران بودند ، از ترس مرگ ، پس گفت ايشان را خدا كه بميريد ، سپس آنان را زنده كرد.



&rlm او كالذى مر على قرية . بقره : 259 .



&rlm 3 - رجعت عزير بعد از صد سال.



&rlm 4 - رجعت سام بن نوح به دنيا.



&rlm 5 - رجعت فرزندان ايّوب . رجوع شود به: الدرّ المنثور ، ج&rlm5 ، ص&rlm316 ؛ جامع البيان ، ج&rlm16 ، ص&rlm42 ؛ تفسير نيشابورى ، ص&rlm44 ؛ الشيعه و الرجعه ، ج&rlm2 ، ص&rlm154 تأليف مرحوم آيت&rlmاللّه شيخ محمد رضا طبسى . رجعت از نظر شيعه: 28 .



&rlm 6 - رجعت يوشع ، اليسع ، اشموئيل . تاريخ طبرى ، ج&rlm1 ، ص&rlm280 ؛ مختصر تاريخ دمشق ، ج&rlm11 ، ص&rlm170 ؛ الكامل فى&rlmالتاريخ ، ج&rlm1 ، ص&rlm154.



&rlm ج - در اسلام نيز نمونه&rlmهاى زيادى از رجعت وجود داشته است و كسانى ، پس از مرگ ، به دنيا بازگشتند . ابن ابى&rlmالدنيا از علماى عامه (متوفاى 208 ه' .) در اين زمينه كتابى نوشته به نام «مَن عاش بعد الموت» كه در عربستان چاپ شده و شرح حال نمونه هايى از كسانى را كه بعد از مرگ زنده شده&rlmاند ، جمع آوردى كرده است . اينك چند نمونه از آن را مى&rlmآوريم:



&rlm 1 - رجعت زيدبن خارجه.



&rlm 2 - رجعت جوانى از انصار.



&rlm 3 - رجعت مردى از مقتولين مسيلمه.



&rlm 4 - رجعت ابن خراش.



&rlm 5 - رجعت يكى از بستگان - دايى - ابن ضحاك.



&rlm 6 - رجعت رؤبه دختر بيجان.



&rlm 7 - رجعت شخصى از بنى&rlmجُهينه.



&rlm و نمونه&rlmهاى ديگر . ..



&rlm و نيز حديثى از پيامبر ( ص ) نقل مى&rlmكنند كه: «ليأتينّ عَلى&rlm أمّتي ما أتى&rlm بَنِي&rlmإِسْرَائِيلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ» . ترمذى ، ج&rlm5 ، ص&rlm26.



&rlm يعنى: آنچه بر سر امت هاى پيشين آمد بر سر امت من نيز بدون كم و كاست خواهد آمد.



&rlm بخارى مى&rlmگويد: عَنِ النَّبيّ( ص)



&rlm « لتتبعنّ سنن من كان قبلكم شِبراً بِشِبرٍ و ذراعاً بذراعٍ حتّى لو دخلوا في جُحر ضب لأتبعتموهم فقالوا يا رسول&rlmاللّه اليهود و النصارى؟ قال: فمن إذن» . بخارى ، ج&rlm4 ، ص&rlm264.



&rlm « تمامى سنتهاى پيش را وجب به وجب و ذراع به ذراع دنبال خواهيد كرد . و حتى اگر به لانه سوسمارى وارد شده باشند شما هم آنان را دنبال خواهيد كرد . عرض كردند يا رسول اللّه منظور شما از پيشينيان يهود و نصارى هستند فرمود ، آرى ، چه كسى غير از آنان را قصد دارم؟!



&rlm بالأخره - در اين زمينه ، از ائمه طاهرين بيش از پانصد روايت رسيده است . اضافه بر آيات شريفه&rlmاى كه به رجعت تفسير شده است . الشيعة و الرجعة ، ج 2 ، ص 161.



&rlm علامه طباطبايى مفسر بزرگ شيعه درباره رجعت مى&rlmفرمايد: «اگر در اين زمينه به كاوش بپردازى ، بسيارى از آياتى را مى&rlmيابى كه از ائمه طاهرين به قيامت و گاهى به رجعت و گاهى به ظهور امام( ع ) تفسير كرده&rlmاند ، و اين نيست مگر به لحاظ وحدت سنخيت بين اين سه معنا . وليكن چون مردم در حقيقت قيامت بحث نكرده&rlmاند و در زمينه كشف از هويت و واقعيت اين روز عظيم به تحقيق وسيعى نپرداخته&rlmاند ، در معناى اين روايات اختلاف پيدا كرده و بعضى آن را رد و طرح كرده&rlmاند - و حال آنكه بيش از پانصد روايت است . و بعضى ديگر آن را تأويل كرده و حال آنكه آنها در كمال ظهور و يا صراحتند.



&rlm و بعضى ديگر آنرا بدون هر گونه اظهار نظرى نقد كرده&rlmاند . . . تفسير الميزان ، ج 2 ، ص 108.



&rlm علامه طباطبايى بحث مفصلى را مطرح مى&rlmكند كه از حوصله اين جزوه خارج است.



&rlm



س 24 - آيا در كتابهاى اهل سنت درباره يورش به خانه وحى يعنى خانه فاطمه زهرا( س ) اشاره&rlmاى شده است؟



&rlm
&rlm ج - آرى جريان جسارت به پاره تن رسول الله يعنى سيده نساء العالمين حضرت صديقه طاهره فاطمه زهراء روشن&rlmتر از اين است كه نياز به شواهد و ادله باشد و مؤلفان كتب حديث و تاريخ و رجال از اهل سنت با اينكه بناى بر سانسور و بعضاً پنهان داشتن حقايق داشته&rlmاند ، باز هم نتوانسته&rlmاند تمامى آنچه را كه اتفاق افتاد مخفى كنند لذا با شرمندگى و احتياط هر يك به گوشه&rlmاى از آن فاجعه اشاره كرده&rlmاند؛ بعضى به آوردن آتش توسط خليفه ثانى ،«و معه قبس من نار» تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 101؛ مصنف ابن ابى شيبه ، ج 7 ، ص 432؛ العقد الفريد ، ج 4 ، ص 260 ، چاپ مصر سال 1381 ه' ، انساب الاشراف ، ج 2 ، ص 268 .



&rlm بعضى ديگر به محاصره و حمله مسلحانه به خانه حضرت فاطمه ( س )؛ «ثم قام عمر ، فمشى و معه جماعة حتى اتوا باب فاطمة . . .و بقى عمر و معه قوم فاخرجوا علياً . . .» الامامة و السياسة ، ج&rlm1 ،ص&rlm12 .



&rlm گروهى هم به سقط جنين و لگد زدن عمر بن الخطّاب به فاطمه زهرا اشاره كرده&rlmاند؛



&rlm «ان عمر رفَسَ&rlmفاطمة حتى أسقطت محسناً» سيراعلام النبلاء ، ج 15 ، ص 578؛ لسان الميزان ، ج 1 ، ص 373؛ ميزان الاعتدال ، ج 1 ، ص 139 .



&rlm و عده&rlmاى به هتك حرمت ايشان و شكسته شدن استخوان پهلو و پايمال كردن حقوق و ارث ايشان اشاره دارند ، «و قد دخل الذل بيتها و انتهكت حرمتها و غصب حقها و منعت ارثها ، و كسر جنبها ، و اسقطت جنينها» فرائد السمطين ، ج 2 ، ص 34؛ جوينى شافعى ، متوفى سال 722 ، او شيخ و استاد شمس&rlmالدين ذهبى است .



&rlm گروهى ديگر به عذر خواهى عمر و ابوبكر از ايشان بعد از فاجعه - كه خود دليل گويا بر اصل جريان است - اشاره دارند:



&rlm «فقال عمر لابى بكر انطلق بنا الى فاطمة ، فانا قد اغضبناها ، فانطلقا جميعاً ، فاستأذنا على فاطمة ، فلم تاذن لهما ، فأتيا علياً فكلمّاه ،فادخلهما عليها فلما قعدا عندها ، حولت وجهها الى الحائط فسلَّما عليها فلم ترد عليهما ، السلام .» الامامة والسياسة ، ج&rlm1 ،ص&rlm12 .



&rlm «عمر به ابوبكر گفت: برويم به حضور فاطمه زهرا ، زيرا كه ما ايشان را به خشم آورده ، ناراحت كرديم ، پس اذن خواستند ، حضرت فاطمه ( س ) اذن نداد ، خدمت اميرالمؤمنين على ( ع ) آمده و ايشان را واسطه قرار دادند چون وارد منزل و به حضور حضرت زهرا مشرف شدند ، حضرت فاطمه از آن دو روى برگردانيد و جواب سلام آن دو را نداد .»



&rlm ذهبى مى&rlmگويد: «اتى ابوبكر فاستاذن ، فقال علي: يا فاطمة ، هذا ابوبكر ، يستأذن عليك ، فقالت: اتحب ان اذن له؟ قال: نعم ، فاذنت له ، فدخل عليها يترّضاها .» سيراعلام النبلاء ،ج&rlm2 ،ص&rlm121 .



&rlm «ابوبكر خدمت على بن ابى طالب آمد و طلب اذن براى زيارت و عذر خواهى از حضرت فاطمه را نمود ، حضرت على به فاطمه زهرا فرمود: ابوبكر اذن مى&rlmطلبد ايشان عرض كرد: آيا دوست دارى به او اذن دهم؟ فرمود: آرى؛ پس ابوبكر اذن يافت و وارد شد ، و شروع به طلب رضايت و عذر خواهى كرد .» دقت كنيد: كه ذهبى جريان عذر خواهى و پشيمانى را چگونه با احتياط و سانسور شديد نقل مى&rlmكند ، به گونه&rlmاى براى خواننده و مطالعه كننده اصل جريان و حادثه كاملا روشن و واضح نشود .



&rlm بعضى به پشيمانى خليفه اول به هنگام مرگ از يورش به خانه وحى اشاره دارد:



&rlm «وددت انى لم اكشف بيت فاطمة و تركته و ان اغلق على الحرب .» المعجم الكبير ، ج&rlm1 ،ص&rlm62؛ شماره حديث 43 ، كتاب الاموال بن سلام ص&rlm174متوفى 224ه$ - ولى اين عبارت را تغيير داده و به جاى آن كلمه «كذا و كذا» آورده است .



&rlm «اى كاش خانه فاطمه را رها مى&rlmكردم وبه آن يورش نمى&rlmبردم و آن را باز نمى&rlmكردم هر چند بسته شدن آن بعنوان اعلام جنگ با من باشد .»



&rlm



س 25 - آيا در عبارات و متون كتابها ، تحريف و حذف و دست برد صورت گرفته است؟



&rlm ج - البته بعضى از عبارات را تا بحال نتوانسته&rlmاند تغيير دهند مثلاً در كتاب العقد الفريد ابن عبد ربه اندلسى ، ظاهراً در بعضى از عبارات آن تصرف نكرده&rlmاند و همان متن موجود است:



&rlm «بعث اليهم ابوبكر عمر بن الخطاب ليخرجهم من بيت فاطمة و قال له: ان ابوا ، فقاتلهم فاقبل بقبس من نار على ان يضرم عليهم الدار ، فلقيته فاطمة ، فقالت: يابن الخطاب ، اجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم او تدخلوا فيما دخلت فيه الامة .» العقد الفريد ، ج&rlm4 ،ص&rlm260 .



&rlm «ابوبكر عمر را براى تعقيب و شكستن تحصن در منزل فاطمه زهرا به آنجا فرستاده و گفت: چنانچه از بيرون آمدن ممانعت كردند با آنها وارد جنگ شو ، پس عمر در حالى كه شعله آتش به همراه داشت تا خانه را بر روى آنان به آتش بكشد . فاطمه زهرا به او برخورد كرد و فرمود: اى پسر خطاب آيا آمده&rlmاى خانه ما را به آتش بكشى؟!»



&rlm گفت: آرى مگر آنكه راه مردم را پيش بگيريد يعنى همانطور كه آنان بيعت كردند شما هم بيعت كنيد ، ولى در كتاب&rlmهاى ديگر تحريف صورت گرفته است ، ما در اينجا به دو نمونه اشاره مى&rlmكنيم:



&rlm 1 - در معارف ابن قتيبه عبارت زير از آن حذف شده است:



&rlm «ان محسناً فسد من زخم قنفذ العدوي .» كفاية الطالب ، ص 413 ، المناقب ، ح 3 ، ص 407 - «يعنى در اثر فشار و حمله قنفذ عدوى ، حضرت محسن سقط گرديد .»



&rlm 2 - تحريف در مروج الذهب ، در چاپ ميمنية ج&rlm3 ،ص&rlm86 چنين آمده است: عروة بن الزبير در مقام دفاع از كار برادرش چنين مى&rlmگويد: عبدالله بن زبير ، بنى&rlmهاشم را در شعب محاصره و تهديد به سوزانيدن كرد ، همانطور كه عمربن الخطاب با بنى&rlmهاشم به هنگامى كه از بيعت با ابوبكر تخلف كردند چنين كرد؛ يعنى هيزم جمع كرد تا خانه را به آتش بكشد .



&rlm ولى در چاپهاى جديد ، اين عبارت حذف شده است . اما با تمام تحريفات ، باز هم كتابهاى فريقين مملو از نقل اين مطالب است ، و اين گونه برخوردها حقيقت را تغيير نمى&rlmدهد.



&rlm راجع به جريان يورش به خانه وحى ، به چند ماخذ و منبع براى نمونه اشاره مى&rlmشود: اثبات الوصية ص 143 - الوافى بالوفيات ، ج 6 ، ص 17 ، الخطط ، ج 2 ، ص 346 ، الفرق بين الفرق ، ص 148؛ الملل و النحل ، ج 1 ، ص 57؛ الشافى ، ج 4 ، ص 120؛ شرح ابن ابى الحديد ، ج 14 ، ص 193 و ج 2 ، ص 60؛ بحارالانوار ج 28 ، ص 270 و ج 30 ، ص 294؛ تلخيص الشافى ، ج 3 ، ص 156 ، تقريب المعارف ، ص 23؛ الطرائف ، ص 274 - و مأساة الزهراء و دهها كتاب ديگر.



&rlm به اميد اينكه بتوانيم در فرصت مناسب اين واقعيات را در جزوه&rlmاى ويژه گرد آورده و در اختيار علاقمندان قرار دهيم ، و دنباله اين شبهات و پاسخ&rlmهاى آن را نيز در جزوات ديگر تقديم كنيم .

نجم الدين طبسي
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نقد شيخ محمد عبد الوهاب از درون

 نويسنده: دکتر عصام العماد

فهرست مطالب

مقدمه

غلو درباره شيخ محمد عبدالوهاب:

شيخ سليمان عبدالوهاب من را از برادر خود نجات داد :

عبدالوهاب ومشكل تشكيك در تراث امت اسلام :

توحيد عبد الوهاب بر اثر انفعال وى از توحيد اهل تسنن وتشيع نشات گرفته است :

فتنه كه از توحيد عبد الوهاب نشات گرفته است :

كتابهاى عبدالوهاب در رد كتابهاي توحيد شيعيان وسنيان :

فرق ميان توحيد قرآنى وميان توحيد عبدالوهاب :

نقش توحيد عبد الوهاب در ايجاد فرهنگ ضد اعتقاد  به وجود خدا

بزرگان وهابيت توحيد عبدالوهاب را ترك كردند واز توحيد قرآن تبعيت كردند :

شيخ محمد عبدالله مسعرى

شيخ سلمان عوده :

نقش شهيد سيد قطب در نجات من از توحيد عبدالوهاب :

غفلت عبدالوهاب از علم اصول فقه علت شكست وى در درك توحيد بوده است :

شيخ سعيد بن مسفر :

علت ترك سلفيان وسنيان توحيد عبدالوهاب :

مشكل تقليد مطلق از عبد الوهاب :

مشكل عدم تمييز ميان توحيد سلف صالح وميان توحيد عبدالوهاب :

مشكل عدم تمييز ميان معنى عبادت در استعمال عرب وميان معنى عبادت در  استعمال قرآن :

مشكل بنيادين در خود شخص عبدالوهاب :

عبدالوهاب ومشكل تكفير مسلمانان :

روش مناسب براى نجات وهابيان از عبدالوهاب :

اختلاف ميان سيد قطب وميان عبدالوهاب در معرفت توحيد :

مشكل عدم تمييز ميان عدالت ياران بيامبر وميان حجيت آنها در نزد عبدالوهاب :

غفلت شيخ عبدالوهاب از احاديث نهى ازقتل نمازگزاران حتى اگر مشرك بودند :

اشتباه عبدالوهاب وطرفداران وى در نسبت تكفير شيعه به ابن تيميه :

غفلت شيخ عبدالوهاب از خطر امويان نتيجه تقليد او از ابن تيميه :

فرق ميان روش ابن تيميه وابن عبدالوهاب وميان روش سيد قطب در موضوع بنى اميه :

فرق ميان روش ابن تيميه ابن عربى مالكى وابن عبد  الوهاب وميان روش سيد قطب در معرفت امام على  :

ديدگاه سيد قطب در صحابه پيامبر كه عبدالوهاب در آنها غلو كرده است :

نقش سيد قطب در نجات من از ديدگاه ابن تيميه وابن عبدالوهاب در مورد امام على وبنى اميه :

ديدگاه سيد قطب در مورد امام حسين ونقش او در نجات بنده از تفكر ابن تيميه وتفكر عبد الوهاب :

فهرست منابع و مصادر




دکتر عصام العماد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

بررسي شبهه ازدواج عمر با ام كلثوم

در يك ماه اخير ، دوستان زيادي اين شبهه را مطرح كرده‌ و از ما درخواست پاسخ كرده‌اند كه آيا ازدواج ام كلثوم با عمر بن الخطاب صحت دارد يا افسانه‌اي بيش نيست ؟ و اگر صحت دارد ، آيا دليلي بر اثبات حسن روابط ميان خليفه دوم و اهل بيت مي‌شود يا خير ؟ در اين مقاله سعي شده به اين پرسش مهم پاسخ داده شود .

**************

تاريخ بشر ، هميشه در معرض تحريف سردمداران و سياست‌مداران بوده است . تاريخ اسلام نيز از اين قاعده مستثنا نيست . از آن‌جايي كه حكومت‌هاي اسلامي هميشه در اختيار حاكمان جوري از اهل تسنن بوده است ، آن‌ها نهايت تلاش را كرده‌اند تا تاريخ را به دلخواه خود بنويسند . حكومت بني اميه ، نمونه بارز حكومت‌هاي تحريف‌گر است . يكي از افسانه‌هايي كه دودمان بني اميه به تاريخ افزوده‌اند ، ازدواج ام كلثوم با عمر بن خطاب است .

علماي شيعه در باره اين ازدواج نظرات مختلفي داشته‌ و دارند ، برخي از آن‌ها اصل وجود دختري به نام ام كلثوم را براي حضرت زهرا سلام الله عليها منكر شده اند ؛ چنانچه محقق معاصر و از مفاخر شيعۀ ساكن نجف جناب آقاي باقر شريف القرشي در اين باره مي‌گويد :

ليس لصديقة الطاهرة بنت غير السيدة زينب. و انّها تكنّا بأُمّ كلثوم. كما ذكرنا اليه بعض المحققين. و علي ايّ حال فإنّي اذهب بغير تردد اذا ان الصديقة الطاهرة الزهراء ليس عندها بنت تسمّي بأُم كلثوم .

حياة سيدة النساء فاطمة الزهرا سلام الله عليها، ص 219.

صديقه طاهره ، دختري غير از حضرت زينب نداشته است و همو كنيه‌اش ام كلثوم بوده است ؛ چنانچه برخي از محققين نيز بر اين عقيده هستند . به هر حال من بدون ترديد عقيده دارم كه صديقه طاهره دختري به نام ام كلثوم نداشته است .

برخي ديگر اصل وقوع ازدواج را رد كرده‌اند ؛ از جمله مرحوم شيخ مفيد رحمت الله عليه در دو رساله مجزا به نام‌هاي المسائل العُكبرية و المسائل السروية ، و نيز سيد ناصر حسين الهندي در كتاب افحام الأعداء والخصوم اين مطلب را بررسي و دلايل محكمي بررد اين ازدواج آورده‌اند .

و برخي ديگر اصل ازدواج را پذيرفته‌ ؛ ولي گفته‌اند كه اين ازدواج با زورگويي و تهديد عمر بن خطاب بوده است ؛ چنانچه سيد مرتضي رضوان الله تعالي عليه در كتاب تنزيه الأنبياء ، ص 191 مي‌فرمايد :

أنّه ( عليه السلام ) ما أجاب عمر إلى انكاح بنته إلا بعد توعد وتهدد...

امام علي عليه السلام به عمر پاسخ مثبت نداد ؛ مگر بعد از تهديد و زورگويي او .

از آن‌جايي كه بناي ما بر خلاصه نويسي است ، دوستان عزيزي كه علاقه مند هستند مي‌توانند به كتاب‌هاي : افحام الأعداء والخصوم ، تأليف علامه سيد ناصر حسين الهندي ، تزويج ام كلثوم من عمر ، تأليف آيت الله ميلاني مد ظله العالي ، و نيز كتاب زواج ام كلثوم ، نوشته سيد علي شهرستاني مراجعه فرمايند . در اين سه كتاب تمامي روايات اهل سنت و شيعه مورد بررسي قرار گرفته و دلايل محكم و قاطعي بر رد اين ازدواج آورده شده است .

در اين مختصر به چند دليل و اشكال اشاره وبحث مي‌كنيم .

محور اول : حقايق تاريخي ، وقوع ازدواج را زير سؤال مي‌برد :

نخستين كسي كه از اهل سنت اين افسانه را دامن زد . ابن سعد ( متوفاي 230هـ) در الطبقات الكبري است . وي مي‌نويسد :

أم كلثوم بنت علي بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصي وأمها فاطمة بنت رسول الله وأمها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصي تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ فلم تزل عنده إلى أن قتل وولدت له زيد بن عمر ورقية بنت عمر ثم خلف على أم كلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها ثم خلف عليها أخوه محمد بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها فخلف عليها أخوه عبد الله بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت علي بن أبي طالب .

الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 8، ص 462 – 463.

ام كلثوم ، دختر علي بن أبي طالب ... كه مادرش فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بود ... عمر بن خطاب با او ازدواج كرد ؛ در حالي هنوز به سن بلوغ نرسيده بود ! تا زماني كه عمر كشته نشده بود در كنار او به سر مي برد و زيد بن عمر و رقيه را به دنيا آورد . بعد از عمر ، با عون بن جعفر بن أبي طالب و بعد از آن با محمد بن جعفر ازدواج كرد . وقتي محمد بن جعفر از دنيا رفت با برادرش عبد الله بن جعفر بعد از حضرت زينب ازدواج كرد ...

در اين حديث آمده است كه ام كلثوم بعد از به كشته شدن عمر بن خطاب با پسر عمويش عون بن جعفر ازدواج كرد . بعد كه عون فوت كرد ، با برادرش محمد ازدواج كرد و بعد از آن كه محمد فوت كرد ، با عبدالله برادر ديگرش ازدواج كرد ؛ در حالي كه راوي فراموش كرده كه عون و محمد هردو در جنگ شوشتر سال 16 يا 17 هجري در زمان خليفه دوم كشته شده‌اند ؛ يعني همسر دوم و سوم ام كلثوم قبل از همسر اول فوت كرده‌اند !

ابن حجر در الاصابه مي‌گويد :

وقال أبو عمر استشهد عون بن جعفر في تستر وذلك في خلافة عمر وما له عقب.

الإصابة، ابن حجر، ج 4، ص 619.

ابو عمر مي گويد : عون بن جعفر در جنگ شوشتر در زمان عمر شهيد شد و هيچ فرزندي از او بر جاي نماند .

ابن عبد البر مي‌گويد:

عون بن جعفر بن أبي طالب ولد على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم أمه وأم أخويه عبد الله ومحمد بنى جعفر بن أبي طالب أسماء بنت عميس الخثعمية واستشهد عون بن جعفر وأخوه محمد بن جعفر بتستر ولا عقب له .

الاستيعاب، ابن عبد البر، ج 3، ص 1247.

عون بن جعفر بن أبي طالب در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم به دنيا آمد ، مادر او و دو برادرش عبد الله و محمد ، اسماء بنت عميس خثعميه بود ، عون بن جعفر و برادرش محمد در جنگ شوشتر شهيد شدند و هيچ فرزندي از خود بر جاي ننهادند .

با اين‌حال ، چگونه مي‌شود كه آن‌ها بعد از عمر با ام كلثوم ازدواج كرده باشند ؟ شايد دو باره زنده شده و براي تصحيح اين افسانه با ام كلثوم ازدواج كرده باشند ! .

علاوه بر اين كه ازدواج ام كلثوم با عبد الله جعفر شوهر حضرت زينب امكان پذير نيست و مضمون روايت جمع بين دو خواهر مي باشد ؛ زيرا حضرت زينب تا بعد از واقعه كربلا زنده بود و همسر عبد الله بوده است .

محور دوم : اهانت به ناموس رسول خدا

اهل سنت براي اين‌كه ازدواج عمر و ام كلثوم را ثابت كنند ، روايات ساختگي فراواني را نقل كرده‌اند كه از شنيدن و خواندن آن‌ها عرق شرم از پيشاني‌ انسان جاري مي‌شود .

ما از اهل سنت مي‌پرسيم : اثبات حسن روابط به چه قيمتي ؟ آيا اين قدر ارزش دارد كه چنين رواياتي جعل و چنين تعابير زشت و زننده‌اي مطرح كنند ؟

ازدواج ام كلثوم با عمر عوارضي دارد كه كمترين عارضه آن اهانت به ناموس رسول خدا است ، آيا شما اين عوارض را مي‌پذيريد ؟

ابن حجر عسقلاني كه يكي از استوانه‌هاي علمي اهل سنت و حافظ علي الاطلاق آن‌ها است ،‌ در كتاب الاصابة نقل مي‌كند :

عن محمد بن علي أن عمر خطب إلى علي ابنته أم كلثوم فذكر له صغرها فقيل له إنه ردك فعاوده فقال له علي أبعث بها إليك فإن رضيت فهي امرأتك فأرسل بها إليه فكشف عن ساقها فقالت مه لولا إنك أمير المؤمنين للطمت عينيك.

الاصابه، ج8، ص464 .

از محمد بن علي روايت شده است كه عمر ام كلثوم را از علي (عليه السلام) خواستگاري كرد ، امام خردسال بودن او را يادآوري كرد . به عمر گفته شد : علي تو را بي‌پاسخ گذاشته است ، دوباره نزد وي برو . امام علي عليه السلام فرمود : من ام كلثوم را به نزد تو مي‌فرستم ، اگر خوشت آمد ، او را به همسري خود انتخاب كن . امام عليه السلام ام كلثوم را نزد عمر فرستاد ، عمر ساق پاي ام كلثوم را برهنه كرد ! ام كلثوم فرمود : اگر خليفه نبودي چشمت را كور مي‌كردم !

و نيز ذهبي يكي ديگر از استوانه‌هاي علمي اهل سنت در سير أعلام النبلاء نقل مي‌كند :

قال أبو عمر بن عبد البر : قال عمر لعلي : زوجنيها أبا حسن، فإني أرصد من كرامتها مالا يرصد أحد، قال: فأنا أبعثها إليك، فإن رضيتها، فقد زوجتكها ، يعتل بصغرها ، قال: فبعثها إليه ببرد، وقال لها: قولي له: هذا البرد الذي قلت لك، فقالت له ذلك. فقال: قولي له: قد رضيت رضي الله عنك، ووضع يده على ساقها، فكشفها، فقالت: أتفعل هذا؟ لولا أنك أمير المؤمنين، لكسرت أنفك، ثم مضت إلى أبيها، فأخبرته وقالت: بعثتني إلى شيخ سوء! .

سير أعلام النبلاء، الذهبي، ج3، ص501.

ابن عبد البر مي‌گويد : عمر به علي ( عليه السلام ) گفت : ام كلثوم را به همسري من در بياور ، من مي‌خواهم به وسيله اين ازدواج به كرامتي برسم كه احدي نرسيده است . امام گفت : من او را نزد تو مي‌فرستم ، اگر رضايتش را جلب كردي ، او را به عقدت درمي‌آورم ـ گر چه ام كلثوم به خاطر خردسال بودن بهانه ‌آورد ـ امام (عليه السلام) ام كلثوم را به همراه پارچه‌اي نزد عمر فرستاد و به او گفت : از جانب من به عمر بگو ، اين پارچه‌اي است كه به تو گفته بودم ، ام كلثوم نيز سخن امام را به عمر رساند . عمر گفت : به پدرت از جانب من بگو ، من راضي شدم خدا از تو راضي باشد . بعد عمر دستش را بر ساق ام كلثوم نهاد و آن را برهنه كرد . ام كلثوم گفت : چرا چنين مي‌كني ؟ اگر خليفه نبودي ، دماغت را مي‌شكستم . بعد نزد پدرش رفت و او را از عمل عمر خبردار كرد و گفت : مرا به نزد پير مرد بدي فرستادي .

همچنين خطيب بغدادي در كتاب تاريخ بغداد زشت‌ترين تعبيرات را به كار برده و در حقيقت تهمت زشتي را به امير المؤمنين عليه السلام مي‌زند :

فقام علي فأمر بابنته من فاطمة فزينت ثم بعث بها إلى أمير المؤمنين عمر ، فلما رآها قام إليها فأخذ بساقها وقال : قولي لأبيك قد رضيت، قد رضيت، قد رضيت . فلما جاءت الجارية إلى أبيها قال لها : ما قال لك أمير المؤمنين ؟ قالت : دعاني و قبلني فلما قمت أخذ بساقي وقال : قولي لأبيك قد رضيت .

تاريخ بغداد، الخطيب البغدادي، ج 6، ص 180.

علي (عليه السلام) دخترش را آرايش كرد و نزد عمر فرستاد ، عمر وقتي او را ديد ، به سوي او آمد و ساق پاي او را گرفت و به او گفت : به پدرت بگو ، راضي شدم ، راضي شدم ، راضي شدم . و ام كلثوم نزد پدرش آمد ، امام از او سؤال كرد : عمر به تو چه گفت : ام كلثوم عرض كرد : مرا صدا زد ، و بوسيد ! ، وقتي كه بلند شدم ، ساق پايم را گرفت ! گفت : از جانب من به پدرت بگو ، راضي شدم .

اين تعابير آن قدر زشت و زننده است كه حتي صداي بعضي از علماي اهل سنت را نيز درآورده است . به قول معروف آش آن قدر شور شده است كه صداي آشپز هم در آمده است .

سبط ابن الجوزي در اين باره مي‌گويد:

ذكر جدي في كتاب منتظم ان علياً بعثها لينظرها و ان عمر كشف ساقها و لمسها بيده، هذا قبيح والله. لو كانت امة لما فعل بها هذا. ثم باجماع المسلمين لايجوز لمس الاجنبيه.

تذكرة الخواص، ص321.

جدّ من در كتاب منتظم نقل كرده است كه علي (عليه السلام) ام كلثوم را نزد عمر فرستاد تا او را بنگرد ؛ اما عمر ساق پايش را برهنه كرد و با دستش آن را لمس كرد . به خدا قسم چنين چيزي قبيح است ، حتي اگر او كنيز بود ، عمر حق نداشت اين كار را انجام دهد ؛ چرا كه به اجماع مسلمين دست زدن به زن نامحرم جايز نيست .

ما به جعلي بودن اين روايات يقين داريم ؛ اما از آن‌جايي كه بزرگترين علماي اهل سنت اين مطالب را مطرح كرده‌اند ، از آن‌ها مي‌پرسيم :

آيا سزاوار است كه به امير المؤمنين عليه السلام چنين نسبت‌هاي ناروايي داده شود ؟ آيا آن حضرت دخترش را قبل از ازدواج و محرميت به چنين ديدار شرم آورى مى فرستد ؟

چگونه است كه يك دختر خردسال زشتي چنين عملي را درك مى كند ؛ اما خليفه مسلمين آن را درك نمى كند ؟

آيا سزاوار است كه خليفه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) چنين عمل زشتي را انجام دهد ؟ و آيا چنين كسي مي‌تواند خلق خدا را به صراط مستقيم الهي هدايت كند ؟

اگر كسي با خواهر شما ، دختر شما و يا حتي مادر شما ( نه با ناموس رسول خدا ) چنين عمل زشتي را انجام مي‌داد ، چه نظري در باره وي پيدا مي‌كرديد ؟

اگر اين عمل را نمي‌پسنديد ، چرا آن را در حق ناموس رسول خدا نقل مي‌كنيد ؟

محور سوم : مخالفت با سنت رسول خدا

خداوند در قرآن كريم خطاب به همه مؤمنين فرموده است :

لَّقَدْ كاَنَ لَكُمْ فىِ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كاَنَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَْخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا . الأحزاب / 21 .

مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود ؛ براى آن ها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند .

در اين آيه خداوند خطاب به مؤمنين مي‌فرمايد كه پيامبر در همه جا براي شما اسوه است و مراد از اسوه در مورد رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) پيروي كردن از او است ، و اگر تعبير به « لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ » شده است و استقرار و استمرار در گذشته را افاده مى‏كند ، براى اين است كه اشاره كند اين وظيفه هميشه ثابت است ، و هميشه بايد آن حضرت الگوي شما باشد . و نيز معناى آيه اين است كه يكى از فلسفه‌هاي رسالت رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) و ايمان آوردن به او ، اين است كه به او تأسى كنيد ، هم در گفتارش و هم در رفتارش‏ .

از طرف ديگر ، اين مطلب نيز قطعي است كه وقتي عمر و ابوبكر به خواستگاري حضرت زهرا سلام الله عليها آمدند ، پيامبر اسلام دست رد بر سينه آن‌ها زد و از آن‌دو روي گرداند . در حقيقت مي‌خواست به آن دو بگويد كه شما لياقت اين را نداريد كه با خانواده رسول خدا رابطه خويشاوندي برقرار كنيد ، نه تناسب سني با حضرت زهرا داريد و نه تناسب ايماني ، و نه اخلاقي نسبي و ...

ابن حجر هيثمي در باب 11 از صواعق محرقه كه آن را بر ضد شيعه نوشته است ،‌ مي‌گويد :

وأخرج أبو داود السجستاني أنّ أبا بكر خطبها ، فأعرض عنه صلى الله عليه وآله ، ثمّ عمر فأعرض عنه ...

الصواعق المحرقة: 163، إفحاء الأعداء: 51، عن ذخائر العقبى: 29.

ابو داود سجستاني نقل كرده است كه ابوبكر از حضرت زهرا خواستگاري كرد ، رسول گرامي اسلام از او روي گرداند ، سپس عمر خواستگاري كرد و رسول خدا از او نيز روي‌گرداند ...

ابن حبان در صحيحش و نسائي در سننش مي‌نويسند :

عن عبد الله بن بريدة عن أبيه قال خطب أبو بكر وعمر رضى الله عنهما فاطمة فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم إنها صغيرة فخطبها على فزوجها منه.

سنن النسائي ،‌ ج 6 ،‌ ص62 و خصائص أمير المؤمنين (ع) ، النسائي ، ص 114 و صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 15 ، ص 399 و...

عبد الله بن بريده از پدرش نقل مي‌كند كه ابوبكر و عمر از فاطمه خواستگاري كردند ، پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم به آن‌ها فرمود : فاطمه خردسال است ، سپس علي عليه السلام خواستگاري نمود ، پيامبر او را به ازدواج علي عليه السلام درآورد .

حاكم نيشابوري بعد از نقل اين حديث مي‌گويد :

هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه .

المستدرك ، ج 2 ،‌ ص167.

اين حديث ، طبق شرائطي كه بخاري و مسلم در صحت روايت قائل بودند ، صحيح است ؛ اما آن‌ دو نقل نكرده‌اند .

پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم مي‌خواست بگويد كه شما دو نفر از نظر سني با حضرت زهرا تناسبي نداريد و تناسب سني در ازدواج ضروري است . و از آن‌جايي كه امام علي عليه السلام از هر نظر با حضرت زهرا هم كفو بودند ،پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم بلا فاصله به او پاسخ مثبت داد .

متقي هندي مي‌نويسد :

خطب أبو بكر وعمر فاطمة إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فأبى رسول الله صلى الله عليه وسلم عليهما .

كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج 13 ، ص 114 .

ابوبكر و عمر فاطمه را از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم خواستگاري كردند ، آن حضرت نپذيرفت .

و همچنين هيثمي مي‌نويسد :

عن حجر بن عنبس ، فقال : خطب أبو بكر وعمر رضى الله عنهما فاطمة رضى الله عنها فقال النبي صلى الله عليه وسلم هي لك يا على . رواه الطبراني ورجاله ثقات .

مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص204 و أسد الغابة ، ابن الأثير ، ج 1 ، ص 386 و ج 5 ، ص 520 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 4 ، ص 34 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 9 ، ص 204 و ... .

حجر بن عنبس مي گويد : ابوبكر و عمر فاطمه (عليها السلام ) را از پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم خواستگاري كردند ، پيامبر خطاب به علي عليه السلام فرمود : فاطمه براي شما است . اين روايت را طبراني نقل كرده و راويان آن مورد اعتماد هستند .

با اين توضيح ، چطور مي‌شود كه امير المؤمنين عليه السلام اسوه بودن پيامبر را فراموش كرده و بر خلاف سنت رسول خدا كاري را انجام دهد كه آن حضرت از انجام آن كراهت داشته است ؛ با اين كه خود امام علي عليه السلام در نهج البلاغه ، خطبه قاصعه مي‌فرمايد :

وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْم مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ .

من دنبال او مى‏رفتم همان گونه كه بچه شتر دنبال مادرش مى‏رود ، آن بزرگوار هر روز براى من پرچمى از اخلاق فاضله خود بر مى‏افراشت و مرا به پيروى از آن دستور مى‏داد .

در نتيجه قبول چنين ازدواجي از سوي امير المؤمنين عليه السلام مخالفت با سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم محسوب مي‌شود و امكان ندارد كه امير المؤمنين عليه السلام با سنت رسول خدا مخالفت كرده باشد .

محور چهارم : احياء سنت جاهلي توسط عمر :

يكي ديگر از عوارض اثبات ازدواج ام كلثوم با عمر ، اين است كه ثابت مي‌كند ، عمر بن الخطاب بعد از گذشت سي سال از بعثت نبي مكرم اسلام و چندين سال خلافت بر مسلمين و جانشيني رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ، هنوز مبلّغ سنت‌هاي جاهلي بوده و نتوانسته سنت‌هاي زشت جاهلي را فراموش كند ؛‌ با اين كه نبي مكرم اسلام صريحاً در روايات فراواني او و ديگر مسلمانان را از همان سنت جاهلي منع كرده است .

ابن سعد در الطبقات الكبري مي‌نويسد : بعد از آن كه عمر ام كلثوم را از امام علي (عليه السلام) خواستگاري كرد ، به مهاجرين و انصاري كه در كنار قبر پيامبر نشسته بودند گفت :

رفئوني فرفؤوه وقالوا بمن يا أمير المؤمنين قال بابنة علي بن أبي طالب .

الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 8 ، ص 463 .

به من تبريك بگوييد ، پس به او تبريك گفته و سؤال كردند ، در باره چه كسي تبريك بگوييم ؟ عمر گفت : به خاطر ازدواج با دختر علي .

تبريك گفتن با جمله « رفئوني» يا « بالرفاء والبنين » در زمان جاهليت مرسوم بود ؛ هنگامي كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم مبعوث شدند ، از اين عمل نهي كردند ؛ چنانچه نووي تصريح مي‌كند :

وكانت ترفئة الجاهلية أن يقال ( بالرفاء والبنين ) ثم نهى النبي صلى الله عليه وسلم عنها .

المجموع ، محيى الدين النووي ، ج 16 ، ص 205 .

تبريك گفتن جاهليت به اين صورت بود كه مي‌گفتند : « بالرفاء والبنين » ، سپس پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم از آن نهي كرد.

همچنين ابن حجر عسقلاني در فتح الباري ، ج9 ، ص 192 بحث مفصلي را در اين زمينه ، تحت عنوان « كيف يدعي للمتزوج » مطرح و روايات فراواني را در نهي از گفتن اين جمله آورده است .

و عيني ، يكي ديگر از شارحين صحيح بخاري در كتاب عمدة القاري مي‌نويسد :

قوله : ( بارك الله لك ) وهذه اللفظة ترد القول : بالرفاء والبنين ، لأنه من أقوال الجاهلية ، والنبي صلى الله عليه وسلم كان يكره ذلك لموافقتهم فيه ، وهذا هو الحكمة في النهي .

عمدة القاري ، العيني ، ج 20 ، ص 146 .

« بارك الله لك » سخني است كه گفتن « بالرفاء والبنين » را رد مي‌كند ؛ چرا كه اين جمله از سخنان عصر جاهليت بوده است و پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم از گفتن اين كلمه بدش مي‌آمد و دليل نهي پيامبر هم به جهت مخالفت با سنن جاهلي بود .

سؤال ما از علماي اهل سنت اين است كه چرا عمر بر خلاف سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم تلاش مي‌كند كه سنت‌هاي عصر جاهلي را دو باره زنده كند ؟ مگر پيامبر از اين عمل نهي نكرده بود ؟

محور پنجم : عدم تناسب سني

بنا به نقل اهل سنت اين ازدواج در سال 17هـ اتفاق افتاده است ؛ چنانچه يعقوبي از تاريخ نويسان اهل سنت مي‌نويسد :

وخرج عمر إلى مكة سنة 17 ... وفي هذه السنة خطب عمر إلى علي بن أبي طالب أم كلثوم بنت علي ...

عمر ، در سال 17 هـ به طرف مكه حركت و در همين سال از دختر علي بن أبي طالب (عليه السلام) خواستگاري كرد .

ام كلثوم نيز كه در آخرين سال زندگي نبي مكرم به دنيا آمده است در زمان خواستگاري عمر هفت سال بيشتر نداشته است . چنانچه ابن سعد در طبقات به اين حقيقت اشاره كرده و مي‌نويسد :

تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ .

طبقات الكبري، ابن سعد، ج8، ص462_463.

عمر با ام كلثوم ازدواج كرد ؛ در حالي كه هنوز ام كلثوم به سن بلوغ نرسيده بود .

و در روايت ديگري مي‌نويسد :

لما خطب عمر بن الخطاب إلى علي ابنته أم كلثوم قال يا أمير المؤمنين إنها صبية .

الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 8 ، ص 464 .

زماني كه عمر ، ام كلثوم را از علي (عليه السلام) خواستگاري كرد ، علي (عليه السلام) فرمود : اي امير مؤمنان ، او كودكي بيش نيست .

از طرف ديگر عمر بن الخطاب وقتي در سال 23 هـ كشته شد ، شصت و سه سال داشته ؛ پس در سال 17 هـ 57 سال داشته است ؛ يعني بين ام كلثوم و عمر بيش از 50 سال فاصله سني وجود داشته است .

سؤال ما از اهل سنت اين است كه چه تناسبي بين ام كلثوم هفت ساله و عمر بن خطاب پنجاه و هفت ساله وجود داشته است ؟ ام كلثوم چه گناهي كرده است كه مجبور است با يك پيرمرد شصت ساله ازدواج كند ؟

وقتي كه ابوبكر و عمر از مادرش حضرت زهرا سلام الله عليها خواستگاري كردند ، پيامبر عدم تناسب سني را دليل بر رد خواستگاري آن‌ها دانست ، آيا اين تناسب سني ، بعد از سال‌ها بين كوچكترين فرزند حضرت زهرا و شيخين به وجود آمده بود ؟

امير المؤمنين عليه السلام ، چون موافق با اين ازدواج نبود ، عين همان سخن پيامبر را كه در هنگام خواستگاري از حضرت زهرا عليها السلام در پاسخ آن دو فرموه بود ، بيان كرده و مي‌گويد :

ام كلثوم هنوز خردسال است .

جالب اين است كه عمر بن خطاب خودش با ازدواج پيرمردان با دختران جوان مخالف بوده است . ابن عساكر در تاريخ المدينة مي‌نويسد :

أتى عمر بن الخطاب بامرأة شابة زوجوها شيخاً كبيراً فقتلته فقال: أيها الناس اتقوا الله ولينكح الرجل لمته من النساء ، ولتنكح المرأة لمتها من الرجال يعني شبهها .

تاريخ المدينة ، ج2، ص 769 ، كنز العمال ، ج15، ص 716، ح 42857 .

زني جواني را كه با پيرمردي ازدواج كرده بود و سپس شوهرش را كشته بود ، نزد عمر آوردند ، عمر گفت: اي مردم از خدا بترسيد ،‌ هر مردي بايد بازني همسان خودش (هم كفو خودش ) ازدواج كند و هر زني نيز بايد با مردي ازدواج كند كه همسان او هست .

آيا اين عمل مصداق اين آيه نمي‌شود :

أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبرِِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَ أَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَ فَلَا تَعْقِلُون‏ البقرة /44 .

آيا مردم را به نيكى دعوت مى‏كنيد ؛ اما خودتان را فراموش مى‏نماييد ؛ با اين كه شما كتاب (آسمانى) را مى‏خوانيد ! آيا نمى‏انديشيد ؟ !

و همچنين سرخسي حنفي از بزرگان اهل سنت در كتاب المبسوط مي‌نويسد :

وبلغنا عن عمر رضي الله عنه أنه قال لأمنعن النساء فروجهن الا من الأكفاء ... وفيه دليل أن الكفاءة في النكاح معتبرة .

المبسوط ، السرخسي ، ج 4 ، ص 196 .

از عمر روايت شده كه مي‌گفت : من از ازدواج زنان جلوگيري مي‌كنم ؛ مگر اين كه با همتاي او ( هم كفو او) باشد و اين دليل بر اين است كه در ازدواج همتا بودن معتبر است .

همچنين دارقطني در سننش ، متقي هندي در كنز العمال از قول عمر نوشته‌اند :

عن إبراهيم بن محمد بن طلحة ، قال : قال عمر : " لأمنعن تزوج ذات الأحساب إلا من الأكفاء " .

سنن الدارقطني ، الدارقطني ، ج 3 ، ص 206 و كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج 16 ، ص 534 .

از ابراهيم بن محمد بن طلحه نقل شده است كه عمر مي‌گفت : من از ازدواج كساني كه داراي شرافت خانوادگي هستند منع مي‌كنم ؛ مگر با همتاي او باشد .

ما از جناب سرخسي مي‌پرسيم ، چه سنخيت و چه شباهتي بين عمر 57 ساله و ام كلثوم 7 ساله وجود داشته است ؟

آيا مي‌توان خانواده و نسب عمر را با نسب ام كلثوم مقايسه كرد ؟ آيا صحّاك ، با حضرت زهرا كه سيده زنان اهل بهشت است ، مي‌تواند يكسان باشد ؟ آيا خطاب را مي‌توان با رسول اكرم و امير المؤمنين عليهما السلام برابر دانست ؟ ما نمي‌خواهيم در اين مقاله به بررسي نسب عمر بپردازيم ، دوستان مي‌توانند به منابع زير مراجعه كنند :

البداية والنهاية:2/269، السيرة النبوية ، ابن كثير: 1/153. تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر: 19/495، أسد الغابة: 2/238 جامع البيان لابن جرير الطبري: 7/110، أحكام القرآن للجصاص: 2/604، مسند أبي يعلى الموصلي: 6/360، المصنف لابن أبي شيبة الكوفي: 7/438 و ...

به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه خود جناب عمر نيز گفته كه در من از سنن جاهلي چيزي جز نكاح باقي نمانده است چنان كه ابن سعد در الطبقات مي نويسد :

عن محمد بن سيرين قال قال عمر بن الخطاب ما بقي فيّ شئ من أمر الجاهلية إلا أنّي لست أبالي إلى أي الناس نُكحت وأيهم أنكحت .

الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 3، ص 289.

محور ششم : خشونت ذاتي و اخلاق تند عمر :

يكي از خصلت‌هاي معروف عمر بن الخطاب كه تمامي مسلمين بر آن اتفاق و اجماع دارند ، اخلاق تند و رفتار بد او با مردم و به خصوص با خانواده‌اش است . موارد بسياري در باره ترش رويي و اخلاق ناسازگار عمر با مردم نقل شده است كه ما فقط به چند مورد اشاره خواهيم كرد .

ابن تيميه حراني مي‌نويسد :

وقد تكلموا مع الصديق في ولاية عمر وقالوا ماذا تقول لربك وقد وليت علينا فظا غليظا .

صحابه با ابوبكر در باره جانشيني عمر با او صحبت كردند و گفتند : چرا يك فرد خشن و غير صالح را بر خلافت گزيده اى و بر مردم تحميل كردى ؟ فردا جواب خدا را چه خواهى داد ؟

منهاج السنة ، ج6 ، ص155 ، الناشر : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الأولى ، 1406، تحقيق : د. محمد رشاد سالم عدد الأجزاء : 8 .

و در جاي ديگر مي‌نويسد :

لما استخلفه أبو بكر كره خلافته طائفة حتى قال طلحة ماذا تقول لربك إذا وليت علينا فظا غليظا .

همان ، ج7 ، ص 461 .

زماني كه ابوبكر عمر را به جانشيني انتخاب كرد ، برخي از اين انتخاب ناراحت شدند ، طلحه گفت : جواب خدا را چه خواهى داد هنگامي كه به ملاقات او بروي از بابت اين‌كه فردي خشن و بد اخلاق را بر ما مسلط كردي ؟

و نيز شاه ولي الله دهلوي ناصبي در مقصد أول از فصل چهارم كتاب ازالة الخفاء مي‌نويسد :

وأخرج أبو بكر بن أبي شيبة عن زيد بن الحارث ، أن أبا بكر حين حضره الموت أرسل إلى عمر يستخلفه فقال الناس : تستخلف علينا فظا غليظا ولو قد ولينا كان أفظ وأغلظ فما تقول لربك إذا لقيته .

ابن أبي شيبه از زيد بن حارث نقل كرده است كه : وقتي در حال احتضار قرار گرفت ، كسي را به دنبال عمر فرستاد تا او را جانشيني خود كند ، مردم گفتند : كسي را بر ما مسلط مي‌كني كه خشن و بد اخلاق است ، جواب خدا را چه خواهي داد هنگامي كه او را ملاقات كني از بابت اين كه شخص بد اخلاق و خشني مثل عمر را بر ما مسلط مي‌كني .

تمامي اصحاب رسول خدا ؛ اعم از مهاجرين و انصار به انتخاب عمر اعتراض كردند و عمده دليل آن‌ها نيز خشونت ذاتي و اخلاق تند عمر بوده است . روايت در اين باب آن‌قدر زياد است كه از حد تواتر نيز گذشته است . ما اين دو روايت از زبان ابن تيميه و شاه ولي الله نقل كرديم به اين خاطر بود كه اهل سنت و به خصوص وهابيت ، سخن آن دو را از سخن پيامبر نيز بالاتر مي‌دانند و لذا نمي‌توانند از اين بابت ايرادي بگيرند .

حتي در زمان خلافت عمر ، بسياري از صحابه مي‌آمدند و به از بابت اخلاق تند و آزار و اذيتي كه نسبت به مردم روا مي‌داشت اعتراض مي‌كردند . مسلم نيشابوري در صحيحش مي‌نويسد كه أبي بن كعب خطاب به عمر گفت :

يَا ابْنَ الْخَطَّابِ فَلَا تَكُونَنَّ عَذَابًا عَلَى أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ .

صحيح مسلم ، ج 6 ، ص179، كتاب الآداب، باب الاستيذان .

اي پسر خطاب ! بر اصحاب رسول خدا عذاب نباش .

اين نشان مي‌دهد كه صحابه رسول خدا از اخلاق تند عمر و از بد اخلاقي‌هاي او در امان نبودند و اين نوع رفتار عمر ، مردم را به ستوه آورده بوده كه كساني همچون أبي بن كعب مي‌آيند و به عمر اين مسأله را متذكر مي‌شوند .

از اين‌ها كه بگذريم ، مهم اخلاق و رفتار عمر با خانواده اش است كه همين اخلاق ، او را در بسياري از خواستگاري‌ها با شكست مواجه كرده است . ما به چند نمونه اشاره مي‌كنيم .

طبري و ابن أثير ، دو تاريخ نويس معروف اهل سنت مي‌نويسند :

وخطب أم كلثوم ابنة أبي بكر الصديق إلى عائشة فقالت أم كلثوم : لا حاجة لي فيه إنه خشن العيش شديد على النساء . فأرسلت عائشة إلى عمرو ابن العاص فقال : أنا أكفيك . فأتى عمر فقال : بلغني خبر أعيذك بالله منه . قال : ما هو ؟ قال : خطبت أم كلثوم بنت أبي بكر . قال : نعم ، أفرغبت بي عنها أم رغبت بها عني ؟ قال : ولا واحدة ولكنها حدثة نشأت تحت كنف أمير المؤمنين في ليني ورفق ، وفيك غلظة ، ونحن نهابك وما نقدر أن نردك عن خلق من أخلاقك فكيف بها .

الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 54 – 55 و تاريخ الطبري ، ج 3 ، ص 270 .

عمر بن خطاب ابتدا به خواستگارى ام كلثوم دختر ابوبكر رفت ، عايشه اين پيشنهاد را با خواهرش مطرح كرد . در پاسخ گفت : مرا با او كارى نيست . عايشه گفت : آيا اميرالمؤمنين را نمى خواهى ؟ گفت : آرى نمى خواهم ، او در زندگى سخت و خشن و با زنان تندخو و بد رفتار است .

عايشه كسى را نزد عمرو عاص فرستاد و ماجرا را براي او بازگو كرد . عمرو عاص گفت : من ماجرا را درست مى كنم ، آن گاه نزد عمر رفت و گفت : اى امير مؤمنان خبرى شنيده ام كه خدا كند درست نباشد ، عمر گفت : چيست ؟ گفت : ام كلثوم دختر ابوبكر را خواستگاري كرده‌اي ؟ گفت : بله ، مرا براى او نمى‌پسندى يا او را براى من نمى‌پسندى ؟ گفت : هيچكدام ، ولى او نوسال است و در سايه ام المؤمنين عايشه با ملايمت و مدارا بزرگ شده و تو تندخويى و ما از تو مى ترسيم و نمى توانيم هيچيك از عادات تو را بگردانيم ... و من بهتر از او را به تو نشان مى دهم : ام كلثوم دختر على بن ابيطالب را...»

اخلاق بد عمر آن قدر معروف بوده است كه حتي دختران خردسال از آن آگاه بوده اند .

و جالب اين است كه عمر سخن عمروعاص را مي‌پذيرد تا مبادا با اخلاق بد خود روح ابوبكر را آزرده باشد ؛ اما به خود جرأت مي‌دهد كه به پيشنهاد عمروعاص ناصبي به خواستگاري دختر رسول خدا برود . آيا رعايت حق ابوبكر لازم ؛ اما رعايت حق رسول خدا لازم نيست ؟

اين نشان مي‌دهد كه هدف عمروعاص نيز از اين پشنهاد اذيت و‌ آزار ذريه رسول خدا بوده است و گرنه با توجه به علمي كه از اخلاق عمر داشت ، نبايد اين پشنهاد را مي‌كرد .

عمرو عاص تندخويى و درشتى را بر دختر ابوبكر و آزار و اذيت او را روا نمى داند ، امّا تندخويى و اذيت و آزار را بر ذريه رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) روا مى داند و عمر نيز اين پشنهاد را مي‌پذيرد !

همچنين مقريزي از علماي اهل سنت داستان خواستگاري از دختر ابوبكر را اين‌گونه نقل مي‌كند كه بعد از خواستگاري ، مغيرة بن شعبه به ديدار عايشه رفت ، او را غمگين و ناراحت ديد ، از او علت ناراحتي او را پرسيد ، عايشه گفت : عمر از ام كلثوم خواستگاري كرده ، او دختر خردسالي است و من اميد زندگي بهتر از زندگي با عمر براي او دارم . مغيره از خانه عايشه بيرون آمد و نزد عمر رفت و به او گفت :

إلا إنك يا أمير المؤمنين رجل شديد الخلق على أهلك ، وهذه صبية حديثة السن، فلا تزال تنكر عليها الشئ فتضربها ، فتصيح ، فيغمك ذلك ، وتتألم له عائشة ...

إمتاع الاسماع، المقريزي، جلد: 6، ص207.

تو اي امير المؤمنين ، مردي سخت‌گير و بد اخلاق نسبت به خانواده‌ات هستي و ام كثوم دختر خردسالي است ، مي‌ترسم به زور چيزي از او بخواهي و او اطاعت نكند و تو او را كتك بزني و او داد و فرياد و تو را ناراحت كند و عايشه نيز از اين عمل غمگين شود ...

عمر با شنيدن سخنان مغيره ، سخن او را تأييد و دست از خواستگاري برداشت .

اين نشان مي دهد كه حتي كساني همچون عمروعاص و مغيرة بن شعبه كه از مشاورين و معاونين نزديك عمر به حساب مي‌آمدند ، از اخلاق بد و ناسازگار او با خانواده و اطرافيانش آگاه بوده‌اند و عمروعاص با هدف آزار و اذيت خاندان رسول خدا و دشمني ديرينه‌اي كه با آن حضرت داشتند ، اين پشنهاد را مطرح كرده‌ است .

ابن عبد البر نيز مي‌نويسد :

خطب عمر بن الخطاب أم كلثوم بنت أبي بكر إلى عائشة فأطمعته وقالت أين المذهب بها عنك فلما ذهبت قالت الجارية تزوجيني عمر وقد عرفت غيرته وخشونة عيشه والله لئن فعلت لأخرجن إلى قبر رسول الله صلى الله عليه وسلم ولأصيحن به .

الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 4 ، ص 1807 .

عمر ، ام كلثوم دختر ابوبكر را از عايشه خواستگاري كرد ، عايشه او را اميدوار كرد و به ام كلثوم گفت ، رأي تو در اين باره چيست ؟ ام كلثوم گفت : تو را مرا به ازدواج عمر در مي‌آوري ؛ در حالي كه مي‌داني كه او در زندگي چه قدر سخت‌گير و خشن است ؛ به خدا اگر اين كار را انجام دهي ، من به سوي قبر رسول خدا مي روم و در نزد آن حضرت فرياد خواهم زد .

همچنين طبري و ابن أثير مي‌نويسند :

وخطب أم أبان بنت عتبة بن ربيعة فكرهته وقالت يغلق بابه ويمنع خيره ويدخل عابسا ويخرج عابسا .

تاريخ الطبري ، ج 3 ، ص 270 و الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 55 .

عمربن خطاب از «ام ابان بنت عتبه» خواستگارى كرد آن دختر نمى پذيرفت و مى گفت : درش را مى بندد ، خيرش به كسى نمى رسد ، عبوس مى آيد و عبوس مى رود .

با اين وضعيت اخلاقي عمر ، چگونه ممكن است امير المؤمنين عليه السلام دخترش را به چنين فرد خشن و بد اخلاق بدهد و با تن دادن به اين ازدواج اسباب آزار و اذيت روح نبي مكرم اسلام و حضرت زهرا سلام الله عليها را فراهم كند ؟

محور هفتم : امام علي عليه السلام عمر را دروغگو ، خيانت كار و ...مي‌داند :

مسلم نيشابوري به نقل از عمر بن الخطاب مي‌نويسند كه وي خطاب به امام علي عليه السلام و عمويش عباس گفت :

ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا .

صحيح مسلم ، ج5 ، ص152 ، كتاب الحدود ، باب حكم الفئ .

ابوبكر از دنيا رفت و من بعد از او خليفه پيامبر و ابوبكر شدم و شما ( علي عليه السلام و عباس ) مرا دروغگو ، گناه كار ، فريب‌كار و خيانت‌كار مي‌دانستيد .

اين اعتقاد واقعي امير المؤمنين عليه السلام نسبت به خليفه اول و دوم بوده است ؛ آيا امكان دارد كه شخص عاقل دختر نازنينش را به چنين فردي بدهد ؟ چه رسد به امير المؤمنين عليه السلام .

محور هشتم : ازدواج با تهديد و زورگويي

در كتاب‌هاي شيعه نيز رواياتي در اين باب وجود دارد ؛ اما با بررسي تك تك آن‌ها متوجه خواهيم شد كه اين روايات نه تنها روابط حسنه ميان حضرت امير عليه السلام با عمر بن خطاب را ثابت نمي كند ؛ بلكه نشانگر روابط زورمدارانه و رسيدن به اهداف از راه توسل به زور مي باشد .

مرحوم كليني رضوان الله تعالي عليه در كتاب كافي اين روايات را نقل مي‌كند :

1 . مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ لَمَّا خَطَبَ إِلَيْهِ قَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّهَا صَبِيَّةٌ قَالَ فَلَقِيَ الْعَبَّاسَ فَقَالَ لَهُ مَا لِي أَ بِي بَأْسٌ قَالَ وَ مَا ذَاكَ قَالَ خَطَبْتُ إِلَى ابْنِ أَخِيكَ فَرَدَّنِي أَمَا وَ اللَّهِ لَأُعَوِّرَنَّ زَمْزَمَ وَ لَا أَدَعُ لَكُمْ مَكْرُمَةً إِلَّا هَدَمْتُهَا وَ لَأُقِيمَنَّ عَلَيْهِ شَاهِدَيْنِ بِأَنَّهُ سَرَقَ وَ لَأَقْطَعَنَّ يَمِينَهُ فَأَتَاهُ الْعَبَّاسُ فَأَخْبَرَهُ وَ سَأَلَهُ أَنْ يَجْعَلَ الْأَمْرَ إِلَيْهِ فَجَعَلَهُ إِلَيْهِ .

هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : زماني كه عمر بن الخطاب از ام كلثوم خواستگاري كرد ، امير المؤمنين به او فرمود : ام كلثوم خردسال است . امام صادق مي‌فرمايد : عمر با عباس ملاقات كرد و به او گفت : من چگونه ام ، آيا مشكلي دارم ؟ عباس گفت : تو را چه شده است ؟ عمر گفت : از برادر زاده‌ات دخترش را خواستگاري كردم ، دست رد بر سينه‌ام زد ، قسم به خدا چشمه زمزم را پر خواهم كرد ، هيچ كرامتي را براي شما نمي‌گذارم ؛ مگر اين كه آن را از بين ببرم ، دو شاهد بر مي‌انگيزم كه او سرقت كرده و دستش را قطع خواهم كرد . عباس به به نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد ، او را از ماجرا با خبر ساخت و از او درخواست كرد كه تصميم در اين باره را بر عهده او نهد ، حضرت امير نيز مسأله ازدواج را به عهده عباس گذاشت .

2 . عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ وَ حَمَّادٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) فِي تَزْوِيجِ أُمِّ كُلْثُومٍ فَقَالَ إِنَّ ذَلِكَ فَرْجٌ غُصِبْنَاه .

الكافي ، 5 ، 346 .

از امام صادق عليه السلام در باره ازدواج ام كلثوم سؤال كردند ، حضرت فرمود : او ناموسي است كه از ما غصب كرده‌اند .

3 . حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ وَ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمُتَوَفَّى عَنْهَا زَوْجُهَا أَ تَعْتَدُّ فِي بَيْتِهَا أَوْ حَيْثُ شَاءَتْ قَالَ بَلْ حَيْثُ شَاءَتْ إِنَّ عَلِيّاً (عليه السلام) لَمَّا تُوُفِّيَ عُمَرُ أَتَى أُمَّ كُلْثُومٍ فَانْطَلَقَ بِهَا إِلَى بَيْتِه .

الكافي ، ج6 ، ص115

عبد الله بن سنان و معاوية بن عمار مي گويند :‌ از امام صادق عليه السلام در باره زني كه شوهرش مرد سؤال كردم كه در كجا عده نگه‌دارد ؟ حضرت فرمود : هر جا كه بخواهد مي‌تواند عده‌اش را نگه دارد . سپس فرمود : هنگامي كه عمر مُرد ، علي عليه السلام به نزد ام كلثوم آمد و دست او را گرفت و به خانه خويش برد .

4 . مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ غَيْرُهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) عَنِ امْرَأَةٍ تُوُفِّيَ زَوْجُهَا أَيْنَ تَعْتَدُّ فِي بَيْتِ زَوْجِهَا تَعْتَدُّ أَوْ حَيْثُ شَاءَتْ قَالَ بَلَى حَيْثُ شَاءَتْ ثُمَّ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع لَمَّا مَاتَ عُمَرُ أَتَى أُمَّ كُلْثُومٍ فَأَخَذَ بِيَدِهَا فَانْطَلَقَ بِهَا إِلَى بَيْتِهِ .

الكافي ، ج6 ، ص115

سليمان بن خالد مي‌گويد : از امام صادق عليه السلام در باره زني كه شوهرش مرده سؤال كردم كه آيا در خانه شوهرش عده نگه دارد يا هر جا كه دلش خواست ؟ امام عليه السلام فرمود : هر جا كه دلش مي‌خواهد ، سپس فرمود : وقتي عمر از دنيا رفت ، امام علي عليه السلام دست ام كلثوم را گرفت و به خانه‌اش آورد .

اهل سنت هرگز به اين روايات استدلال نخواهند كرد ؛ زيرا با كنارهم قرار دادن اين روايات ، حتي بر فرض وقوع اين ازدواج ، هيچ خدمتي به حسن روابط بين امام علي عليه السلام و عمر بن الخطاب نمي‌كند ؛ بلكه سوء روابط را ثابت مي‌كند ؛ زيرا حد اكثر چيزي كه اين روايات ثابت مي‌كنند ، ازدواج با تهديد و ارعاب ؛ آن‌هم با دختر خردسالي بوده است كه نه خودش به اين ازدواج راضي بوده و نه پدرش .

آيا چنين ازدواجي مي‌تواند براي عمر بن خطاب فضيلت محسوب شود و آيا مي‌تواند دلالت بر صميميت و دوستي ميان خليفه دوم و امير المؤمنين داشته باشد ؟

از برخي از روايات اهل سنت نيز استفاده مي‌شود كه اين ازدواج بعد از تهديد‌ها و زورگويي‌هاي عمر اتفاق افتاده و شلاق عمر نقش اساسي در اين ازدواج داشته است .

طبراني و هيثمي مي‌نويسند : بعد از آن كه امام علي عليه السلام با عقيل ، عباس و امام حسن مشورت كرد ، عقيل مخالفت و به امام علي عليه السلام اعتراض كرد و گفت اگر اين كار را انجام دهي ، چنين و چنان مي‌شود . امام علي عليه السلام به عباس فرمود :

والله ما ذلك منه نصيحة ولكن درة عمر أحرجته إلى ما ترى .

معجم الكبير ، ج3 ، ص45 و مجمع الزوائد ، ج 4 ،‌ ص272 .

به خدا سوگند ! سخن او از روي خيرخواهي نبود ؛ بلكه تازيانه عمر او را به آن‌چه مي‌بيني واداشته است .

و ابن سعد مي‌نويسد كه وقتي امام علي عليه السلام خردسال بودن او را دليل بر رد خواستگاري عمر يادآوري كرد ، عمر گفت :

إنك والله ما بك ذلك. ولكن قد علمنا ما بك .

به خدا سوگند ! عذر تو اين نيست ؛ ولي مي‌دانم كه هدف تو چيست !

الطبقات الكبرى 8: 464.

و نيز هيثمي و طبراني نوشته‌اند كه وقتي عمر از مخالفت عقيل با خبر شد ، گفت :

ويح عقيل ، سفيه أحمق .

مجمع الزوائد ، ج 4 ، ص272 و معجم الكبير للطبرانى ، ج 3 ، ص45.

واي بر عقيل ، او سفيه و احمق شده است

طبري در ذخائر العقبي مي‌نويسد :

خطب عمر إلى علي ابنته أم كلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا والله ما ذلك بك ولكن أردت منعي .

ذخائر العقبى، احمد بن عبد الله الطبري، ص 168_167.

عمر ، ام كلثوم را از امام علي عليه السلام خواستگاري كرد ، امام علي آمد و فرمود : او خردسال است ، عمر گفت : به خدا سوگند ، عذر تو اين نيست ؛ بلكه فقط مي‌خواهي مرا از اين امر بازداري !

اگر واقعاً قصد امير المؤمنين منع عمر بود و به اين ازدواج راضي نبود ، چرا عمر اين همه اصرار و تهديد مي‌كند ؟ آيا يك حاكم مسلمان حق دارد براي به دست آ‌وردن دختر مسلمان ؛ آن‌هم دختري كه هنوز به سن بلوغ شرعي نرسيده است ، دست به چنين تهديد‌هايي بزند ؟

البته در تاريخ نمونه‌هاي زيادي وجود دارد كه زورمداران و سردمداران با تأسي از عمر ، وقتي مي‌خواستند خانواده و بستگان رسول خدا را آزار و اذيت كنند ، پشنهاد ازدواج با دختران و نواده‌هاي پيامبر را مطرح مي‌كردند و اگر آن‌ها موافق نبودند ، با زور و تهديد اين كار را عملي مي‌كردند . نمونه بارز آن ازدواج زور مدارانه و ازدواج غاصبانه حجاج بن يوسف ثقفى با دختر « عبدالله بن جعفر بن ابيطالب » است كه به منظور توهين به خاندان رسول خدا مبادرت به غصب ناموس هاشمى كرد .

ابن جوزي مي‌نويسد :

وتزوج الحجاج ابنة عبدالله بن جعفر، فلما دخلت عليه نظر اليها وعبرتها تجود على خدها، فقال لها: بابى و امى، مم تبكين؟ فقالت: من شرف اتضع، ومن ضعة شرفت .

اخبار النساء ، ابن جوزى ، ص65 .

حجاج بن يوسف كه دختر عبدالله بن جعفر را به ازدواج خود درآورد ، چون بر او وارد شد ديد اشك بر گونه هايش جارى است . گفت : پدر و مادرم فدايت چرا گريانى ؟ گفت : از شرافتى كه خوار و حقير شد و از پستى كه بزرگى يافت .

و نيز ابن أبي طيفور در بلاغات النساء مي‌نويسد :

قال لما زفت ابنة عبد الله بن جعفر ( وكانت هاشمية جليلة ) إلى الحجاج بن يوسف ونظر إليها في تلك الليلة وعبرتها تجول في خديها فقال لها بأبي أنت وأمي مما تبكين قالت من شرف اتضع ومن ضعة شرفت .

بلاغات النساء ، ابن طيفور ، ص 110 .

وقتي دختر عبد الله جعفر را براي زفاف نزد حجاج بردند ، وقتي به او نگاه كرد ، ديد كه اشك‌هاي او بر گونه‌هايش جاري است . گفت : پدر و مادرم فدايت چرا گريانى ؟ گفت : از شرافتى كه خوار و حقير شد و از پستى كه بزرگى يافت .

آيا پس از آن همه ظلم و جنايتي كه حجاج بن يوسف در باره خاندان پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) و بنى هاشم انجام داده است ، مى توان به استناد اين ازدواج تجاهل كرد كه روابط حجاج بن يوسف با اهل بيت پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) دوستانه بوده و او مرتكب هيچ ظلم و جنايتى نسبت به آن ها نشده است ؟!

محور نهم : بررسي روايات اهل تسنن :

روايات زيادي از طريق اهل سنت در باره اين ازدواج وارد شده است كه تمامي اين روايات از نظر سندي مشكل دارند و نيز آن قدر با هم تعارض دارند كه هرگز قابل جمع نيستند . حضرت آيت الله ميلاني در كتاب « تزويج ام كلثوم من عمر » تمامي اين روايات را بررسي و رد كرده است . از آن‌جايي كه هدف ما بر خلاصه نويسي است‌ ، از بررسي باقي روايات خودادري مي‌كنيم و فقط يك روايت را كه بخاري در صحيحش نقل كرده ، بررسي خواهيم كرد كه اتفاقا تنها روايتي كه اهل سنت مي‌توانند ادعا كنند كه از نظر سندي مشكلي ندارد ، همين روايت است ؛ اما ما ثابت خواهيم كرد كه حتي همين روايت نيز نمي‌تواند اهل سنت را به مقصودشان برساند . بخاري مي‌نويسد :

حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، أَخْبَرَنَا يُونُسُ، عَنِ ابْنِ شِهَاب [ زهري ]، قَالَ ثَعْلَبَةُ بْنُ أَبِي مَالِك إِنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ رضى الله عنه قَسَمَ مُرُوطًا بَيْنَ نِسَاء مِنْ نِسَاءِ الْمَدِينَةِ، فَبَقِيَ مِرْطٌ جَيِّدٌ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ مَنْ عِنْدَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَعْطِ هَذَا ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم الَّتِي عِنْدَكَ .

يُرِيدُونَ أُمَّ كُلْثُوم بِنْتَ عَلِيّ. فَقَالَ عُمَرُ أُمُّ سَلِيط أَحَقُّ. وَأُمُّ سَلِيط مِنْ نِسَاءِ الأَنْصَارِ، مِمَّنْ بَايَعَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم. قَالَ عُمَرُ فَإِنَّهَا كَانَتْ تَزْفِرُ لَنَا الْقِرَبَ يَوْمَ أُحُد. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ تَزْفِرُ تَخِيطُ.

كتاب الجهاد والسير، ب 66 ، باب حَمْلِ النِّسَاءِ الْقِرَبَ إِلَى النَّاسِ فِي الْغَزْوِ ، ح2881 .

ثعلبة بن مالك مي‌گويد : عمر ، لباس يا روسري‌هايي را بين زنان مدينه تقسيم مي‌كرد ، يكي از لباس‌هاي ارزشمند باقي مانده بود ، گفتند اين سهم دختر پيامبر است كه نزد تو است . مقصود دختر علي (عليه السلام) بود . عمر گفت : ام سليط كه از زنان مدينه بود سزاوارتر است ؛ زيرا او در روز احد مشك‌هاي پاره را وسله مي‌زد و مي‌دوخت .

در سند اين روايت شهاب الدين زهري وجود دارد كه :

زهري ، در خدمت گروه جعل حديث بني اميه :

اولاً : زهري از كساني است كه در دربار بني اميه ، عضو گروه جعل حديث بوده است ؛ چنانچه ابن عساكر ، از علماي بزرگ اهل سنت در كتاب تاريخ مدينه دمشق مي‌نويسد :

نا جعفر بن إبراهيم الجعفري قال كنت عند الزهري أسمع منه فإذا عجوز قد وقفت عليه فقالت يا جعفري لا تكتب عنه فإنه مال إلى بني أمية وأخذ جوائزهم فقلت من هذه قال أختي رقية خرفت قالت خرفت أنت كتمت فضائل آل محمد .

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 42 ، ص 228

جعفر بن ابراهيم جعفرى مى گويد : در حال شنيدن حديث از زهري بودم ، ناگهان زن كهن سالى آمده و گفت : اى جعفرى از زهرى حديث نقل نكن . چون به بنى اميّه تمايل يافته و جوائزشان را دريافت كرده است ! گفتم : اين زن كيست ؟ زهرى گفت : خواهر من است و خرفت ـ ديوانه ـ شده  است .

آن زن در پاسخ گفت: تو خرفت ـ ديوانه ـ شده اى ؛ زيرا كه فضائل آل محمد را كتمان و پنهان مى كنى!

ابن حجر در ترجمه اعمش مي‌گويد :

وحكى الحاكم عن ابن معين أنه قال أجود الأسانيد الأعمش عن إبراهيم عن علقمة عن عبد الله فقال له انسان الأعمش مثل الزهري فقال برئت من الأعمش أن يكون مثل الزهري الزهري يرى العرض والإجازة ويعمل لبني أمية والأعمش فقير صبور مجانب للسلطان ورع عالم بالقرآن .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 4 ، ص 197 .

حاكم ( نيشابوري) از ابن معين نقل كرده است كه : بهترين سند اين است كه اعمش از ابراهيم ، از علقمه و او از عبد الله نقل كند . شخصي از او سؤال كرد ‌: اعمش مثل زهري است ؟ ابن معين گفت : بيزازم از اين كه اعمش مثل زهري باشد ؛ چرا كه زهري دنبال مال دنيا و گرفتن جايزه بود و براي بني اميه كار مي‌كرد ؛ اما اعمش فقير و صبور بود و از فرمانروايان دوري مي‌كرد ، اهل ورع و عالم به قرآن بود .

و همچنين ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد :

كان رحمه الله محتشما جليلا بزي الأجناد له صورة كبيرة في دولة بني أمية .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 337 .

زهري ، داراي مال و ثروت زيادي بود و در حكومت بني اميه اسم و رسمي داشت .

وتوفي عبد الملك ، فلزمت ابنه الوليد ، ثم سليمان ، ثم عمر بن عبد العزيز ، ثم يزيد ، فاستقضى يزيد بن عبد الملك على قضائه الزهري و...

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 331 .

وقتي عبد الملك از دنيا رفت ، زهري ملازم و همراه پسرش وليد شد ، بعد از او با سليمان ، پس او با عمر بن عبد العزيز و بعد با يزيد بود . و در دوران يزيد بن عبد الملك منصب قضاوت را پذيرفت .

از طرفي علماي اهل سنت ؛ از جمله مزي و ذهبي از امام صادق عليه السلام نقل كرده‌اند كه آن حضرت فرمود :

هشام بن عباد ، قال : سمعت جعفر بن محمد ، يقول : الفقهاء أمناء الرسل ، فإذا رأيتم الفقهاء قد ركنوا إلى السلاطين فاتهموهم .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 5 ، ص 88 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 9 ، ص 92 .

هشام بن عباد مي‌گويد : از جعفر بن محمد (عليه السلام) شنيدم كه مي‌فرمود : فقهاء امانت‌داران پيامبرانند ؛ پس هر گاه آنان را ديديد كه به سلاطين تكيه كردند ( با آن‌ها ملازم شدند ) به آن ها بدبين شويد .

با اين‌حال ، چگونه مي‌شود به چنين شخصي كه در دربار دشمنان امير المؤمنين كارش جعل حديث بر ضد امير المؤمنين بوده است ، اعتماد كرد ؟

زهري ، كثير الإدراج است :

ثالثاً : از آن‌جايي كه زهري كثير الأندارج بوده ، مدرجات و اضافات او حتي از ديدگاه بزرگان اهل سنت نيز هيچ اعتباري ندارد ؛ يعني زهري از كساني است كه الفاظي را از پيش خود در احاديث پيامبر اضافه مي‌كرده است و كلام خود را با كلام پيامبر خلط مي‌كرده است وبا توجه به متن روايت ، ظاهرا جمله « يُرِيدُونَ أُمَّ كُلْثُوم بِنْتَ عَلِيّ » از اضافات زهري است و در اصل روايت نبوده است.

حسن بن سقاف از علماي اهل سنت در كتاب تناقضات الباني مي‌نويسد :

ثم إن الزهري كان يدرج ألفاظا في الأحاديث النبوية هي من فهمه أو تفسيره نبه على ذلك بعض الأئمة كالبخاري وربيعة شيخ الامام مالك ... وكم في الفتح وغيره من جمل وكلمات وعبارات نبه عليها الحفاظ أنها من مدرجات وزيادات الزهري والله الهادي .

تناقضات الألباني الواضحات ، حسن بن علي السقاف ، ج 3 ، ص 336 .

زهري ، الفاظي را در احاديث نبوي زياد مي‌كرد كه آن الفاظ فهم و يا تفسير خودش بوده است ؛ چنانچه بعضي از ائمه ؛ همانند بخاري ، ربيعة شيخ و امام مالك به آن اشاره كرده‌اند .

چه بسيار است در فتح الباري و ... جمله‌ها ، كلمات و عباراتي كه حافظان حديث اشاره كرده‌اند كه آن‌ها از زيادات زهري است .

همان طوري كه ابن حجر در فتح الباري موارد متعددي در باره مدرجات زهري در كتاب صحيح بخاري آورده كه ما به چند مورد اشاره مي‌كنيم :

1. تنبيه ) قوله «وبعض العوالي الخ» مدرج من كلام الزهري في حديث أنس بينه عبد الرزاق عن معمر عن الزهري ... فقال هو إما كلام البخاري أو أنس أو الزهري كما هو عادته .

فتح الباري ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 23 .

2 . قال الخطابي هذه الزيادة يشبه أن تكون من كلام الزهري وكانت عادته أن يصل بالحديث من كلامه ما يظهر له من معنى الشرح والبيان .

ج 5 ، ص 29 .

3 . ( قوله والعقب الخ ) بفتح العين المهملة وكسر القاف قوله وما نعلم أحدا من المهاجرات ارتدت بعد ايمانها هو كلام الزهري .

ج 5 ، ص 261 .

4 . ( قوله فهما على ذلك إلى اليوم ) هو كلام الزهري أي حين حدث بذلك .

ج 6 ، ص 141 .

5 . ( قوله وهي العوامر ) هو كلام الزهري أدرج في الخبر وقد بينه معمر في روايته عن الزهري فساق الحديث .

و نيز موارد بسياري ؛ از جمله : ج 6 ، ص 174 و ج 6 ، ص 249 و ج 7 ، ص 186 و ج 8 ، ص 87 و ج 9 ، ص 404 و ج 10 ، ص 78 و ج 10 ، ص 141 و ج 11 ، ص 507 و ج 12 ، ص 362 و ...

و همچنين نووي ، يكي ديگر از بزرگان اهل سنت در باره دو روايتي كه از رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در باره جهر و يا اخفات قرائت نماز پشت سر امام جماعت وارده شده ، مي‌نويسد :

( الشرح ) * هذان الحديثان رواهما أبو داود والترمذي وغيرهما وقال الترمذي هما حديثان حسنان وصحح البيهقي الحديث الأول وضعف الثاني حديث أبي هريرة وقال تفرد به عن أبي هريرة ابن أكيمة ، بضم الهمزة وفتح الكاف ، وهو مجهول قال وقوله فانتهى الناس عن القراءة مع رسول الله صلى الله عليه وسلم فيما جهر فيه هو من كلام الزهري وهو الراوي عن ابن أكيمة قاله محمد بن يحيى الذهلي والبخاري وأبو داود واستدلوا برواية الأوزاعي حين ميزه من الحديث وجعله من قول الزهري .

المجموع ، محيى الدين النووي ، ج 3 ، ص 363 .

اين دو حديث را ابوداود ، ترمذي و ديگران نقل كرده‌اند . ترمذي گفته است كه اين دو حديث حسن هستند . بيهقي ، حديث اول را تصحيح و حديث دوم را كه حديث ابو هريره از أبي اكيمه است تضعيف كرده است ؛ چرا كه أبي اكيمة مجهول است . و نيز بيهقي گفته است كه « فانتهى الناس عن القراءة مع رسول الله صلى الله عليه وسلم فيما جهر فيه » از كلام زهري است كه زهري روايت را از أبي اكيمه نقل كرده است . اين سخن را محمد بن يحيي الذهلي ، بخاري ، أبو داود گفته‌اند . و به روايت اوزاعي استدلال كرده‌اند ، هنگامي سخن زهري را از حديث جدا كرده‌اند و آن را كلام زهري قرار داده‌اند .

اين نشان مي‌دهد كه « مندرجات » زهري از ديدگاه اهل سنت ارزشي ندارد و الا بيهقي يكي از دلايل ضعف حديث أبي هريره را اندارج زهري نمي‌دانست .

زهري از مدلسين بوده است :

رابعاً : زهري از مدلسين بوده است ؛ چنانچه ابن حجر عسقلاني در كتاب « تعريف اهل التقديس بمراتب الموصوفين بالتدليس » ، ص109 ، شماره 102/36 ، زهري را در مرتبه سوم از مدلسين قرار داده و در تعريف اين مرتبه از مدلسين گفته است :

الثالثة : من أكثر من التدليس فلم يحتج الأئمة من أحاديثهم إلا بما صرحوا فيه بالسماع ، ومنهم من رد حديثهم مطلقا .

از طرف ديگر علماي اهل سنت تدليس و مدلسين تقبيح كرده و تدليس را برادر كذب دانسته‌اند ؛ چنانچه خطيب بغدادي در الكفاية في علم الرواية از قول شعبة بن حجاج مي‌نويسد :

عن الشافعي ، قال: «قال شعبة بن الحجاج: التدليس أخو الكذب... وقال غندر: سمعت شعبة يقول : التدليس في الحديث أشد من الزنا ، ولأن أسقط من السماء أحب إلي من أن أدلس... المعافى يقول: سمعت شعبة يقول : لأن أزني أحب إلي من أن أدلس .

تدليس ، برادر دروغ است . غنذر مي‌گويد : از شعبه شنيدم كه مي گفت : تدليس در حديث از زنا بدتر است ، من از آسمان سقوط كنم برايم بهتر از اين است كه تدليس كنم . معافي مي‌گويد : از شعبه شنيدم كه مي‌گفت : من زنا كنم ، بهتر از اين است كه تدليس كنم .

و در ادامه مي‌نويسد :

«خرّب الله بيوت المدلّسين، ما هم عندي إلا كذابون» و«التدليس كذب»

الكفاية في علم الرواية ، ص‏395، دار الكتاب العربي بيروت .

خداوند ، خراب كند خانه تدليس كنندگان را ، آن‌ها در نزد من جز دروغ نيستند . تدليس همان دروغ است .

آيا بازهم مي‌توان به روايت زهري اعتماد كرد ؟

زهري ، دشمن امام علي عليه السلام است :

ثانياً : زهري نسبت به امير المؤمنين عليه السلام بد گويي مي‌كرده است . ابن أبي الحديد معتزلي شافعي در شرح نهج البلاغه مي‌نويسد :

وَ كَانَ الزهْرِيُّ مِنَ الْمُنْحَرِفِينَ عَنْهُ عليه السلام

وَ رَوَى جَرِيرُ بْنُ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ شَيْبَةَ قَالَ شَهِدْتُ مَسْجِدَ الْمَدِينَةِ فَإِذَا الزُّهْرِيُّ وَ عُرْوَةُ بْنُ الزُّبَيْرِ جَالِسَانِ يَذْكُرَانِ عَلِيّاً فَنَالا مِنْهُ فَبَلَغَ ذَلِكَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) فَجَاءَ حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهِمَا فَقَالَ أَمَّا أَنْتَ يَا عُرْوَةُ فَإِنَّ أَبِي حَاكَمَ أَبَاكَ إِلَى اللَّهِ فَحَكَمَ لِأَبِي عَلَى أَبِيكَ وَ أَمَّا أَنْتَ يَا زُهْرِيُّ فَلَوْ كُنْتُ بِمَكَّةَ لَأَرَيْتُكَ كَرَامَتَكَ‏ .

شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 4 ، ص 102

زهرى نيز از منحرفان نسبت به على عليه السلام بود . از محمد بن شيبه روايت شده است كه روزى در مسجد مدينه زهرى و عروة بن زبير نشسته بودند و از على بدگوئي ها ميكردند . اين خبر بعلى بن الحسين عليه السلام رسيد پيش آن‌ها آمده و فرمود : اما تو عروه پدرم با پدرت پيش خدا حكومت بردند خدا به نفع پدرم حكومت كرد . و تو اي زهرى ! اگر در مكه بودى نشان مي دادم كه چه شخصيتى دارى .

آيا ادعاي كسي را كه از نواصب به شمار مي‌رفته است و به همراه سرسخت‌ترين دشمنان آن حضرت همواره امير المؤمنين عليه السلام را سبّ مي‌كرده است مي‌توان در باره اهل بيت عليهم السلام شنيد و قبول كرد ؟

و امام علي بن الحسين عليه السلام در نامه به زهري مي‌نويسد :

... وَ اعْلَمْ أَنَّ أَدْنَى مَا كَتَمْتَ وَ أَخَفَّ مَا احْتَمَلْتَ أَنْ آنَسْتَ وَحْشَةَ الظَّالِمِ وَ سَهَّلْتَ لَهُ طَرِيقَ الْغَيِّ بِدُنُوِّكَ مِنْهُ حِينَ دَنَوْتَ وَ إِجَابَتِكَ لَهُ حِينَ دُعِيتَ فَمَا أَخْوَفَنِي أَنْ تَكُونَ تَبُوءُ بِإِثْمِكَ غَداً مَعَ الْخَوَنَةِ وَ أَنْ تُسْأَلَ عَمَّا أَخَذْتَ بِإِعَانَتِكَ عَلَى ظُلْمِ الظَّلَمَةِ إِنَّكَ أَخَذْتَ مَا لَيْسَ لَكَ مِمَّنْ أَعْطَاكَ وَ دَنَوْتَ مِمَّنْ لَمْ يَرُدَّ عَلَى أَحَدٍ حَقّاً وَ لَمْ تَرُدَّ بَاطِلًا حِينَ أَدْنَاكَ وَ أَحْبَبْتَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ أَ وَ لَيْسَ بِدُعَائِهِ إِيَّاكَ حِينَ دَعَاكَ جَعَلُوكَ قُطْباً أَدَارُوا بِكَ رَحَى مَظَالِمِهِمْ وَ جِسْراً يَعْبُرُونَ عَلَيْكَ إِلَى بَلَايَاهُمْ وَ سُلَّماً إِلَى ضَلَالَتِهِمْ دَاعِياً إِلَى غَيِّهِمْ سَالِكاً سَبِيلَهُمْ يُدْخِلُونَ بِكَ الشَّكَّ عَلَى‏ الْعُلَمَاءِ وَ يَقْتَادُونَ بِكَ قُلُوبَ الْجُهَّالِ إِلَيْهِمْ فَلَمْ يَبْلُغْ أَخَصُّ وُزَرَائِهِمْ وَ لَا أَقْوَى أَعْوَانِهِمْ إِلَّا دُونَ مَا بَلَغْتَ مِنْ إِصْلَاحِ فَسَادِهِمْ وَ اخْتِلَافِ الْخَاصَّةِ وَ الْعَامَّةِ إِلَيْهِمْ .

تحف العقول عن آل الرسول ص، ص: 276

بدان كه ساده‏ترين نمونه كتمان و سبك ترين بارى كه (در اين راه) به دوش مى‏كشى ، اين است كه ترس و وحشتى را كه ظالم ( از عواقب بيدادگرى و مردم آزارى در دل ) دارد تو با نزديك شدن به او ( به عنوان يك مقام دينى ) و پذيرفتن دعوت گاه و بيگاهش تسكين مى‏دهى ، و راه ضلالت را برايش هموار مى‏كنى . من چه بيمناكم كه تو فردا با گناه خود همراه ستمگران وارد شوى ، و از آن دست مزدها كه براى همكارى با ظالمان دريافت كرده‏اى بازخواست شوى ، تو اموالى را به ناحق گرفته‏اى ، به كسى نزديك شده‏اى كه حق هيچ كس را رد نمى‏كند ، و تو نيز با نزديكى به او باطلى را بر نمى‏گردانى ، با آن كه به دشمنى خدا برخاسته طرح دوستى ريخته‏اى ، مگر نه اين است كه با اين دعوت ها مى‏خواهند تو را چون قطب آسيا محور بيدادگري ها قرار دهند ، و ستمكارى‏ها را گرد وجود تو بچرخانند ؟ ترا پلى براى بلاها ( و مقاصد ) شان سازند ، نردبان گمراهي ها و مبلغ كجرويهايشان باشى ، و به همان راهى برندت كه خود مى‏روند؟

مى‏خواهند با وجود تو علماى راستين را در نظر مردم مشكوك سازند ، و دلهاى عوام را بسوى خود كشند . [ اى عالم دين فروخته ] كارى كه به دست تو مى‏كنند از عهده مخصوص‏ترين وزيران و نيرومندترين همكارانشان بر نمى‏آيد ، تو بر خرابكاريهاى آنان سرپوش مى‏نهى، پاى خاص و عام را به بارگاهشان مى‏گشائى...

از اين نيز كه بگذريم ، زهري از كساني است كه از عمر بن سعد روايت نقل كرده است و با اين كار دشمني خود را با اهل بيت عليهم السلام علني نموده است . عمر سعدي كه جگر گوشه رسول خدا را با آن وضع فجيع به شهادت رساند و نواميس رسول خدا را به اسارت گرفت . ذهبي مي‌نويسد :

عمر بن سعد بن أبي وقاص ، عن أبيه ، وعنه ابنه إبراهيم ، وقتادة ، والزهري ، ولم يلحقاه .

الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة ، الذهبي ، ج 2 ، ص 61 .

عمر بن سعد ، از پدرش روايت نقل كرده و از او پسرش ابراهيم ، قتاده و زهري روايت نقل كرده‌اند .

آيا چنين كسي مي‌تواند مورد اعتماد باشد ؟ آيا روايت چنين كسي مي‌تواند منبع عقائد مسلمانان باشد ؟

نتيجه : ازدواج ام كلثوم با عمر بن الخطاب ، از افسانه‌هايي است كه بني اميه براي بردن ضربه زدن به اهل بيت عليهم السلام و صميمانه نشان دادن رابطه خلفا با امام علي عليه السلام وضع كرده‌اند .

 

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)



گروه پاسخ به شبهات ، مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بسم الله الرحن الرحيم

سند حديث غدير در ترازوي نقد

حديث غدير ، برترين دليل شيعه بر ولايت امير مؤمنان عليه السلام است كه با سند‌هاي صحيح و به صورت متواتر از طريق شيعه و سني نقل شده است ؛ اما در عين حال برخي از علماي اهل سنت كه اعتراف به چنين مطلبي برايشان ناگوار و پذيرش چنين حقيقتي سخت بوده ، چشمان خود را بسته و صحت آن را زير سؤال برده‌اند !

از جمله ابن حزم اندلسي ظاهري در كتاب الفصل خود مي‌نويسد :

وأما من كنت مولاه فعلى مولاه فلا يصح من طريق الثقات أصلاً .

ابن حزم اندلسي ، علي بن أحمد بن سعيد بن حزم الطاهري أبو محمد (متوفاي548 هـ) ، الفصل في الملل والأهواء والنحل ، ج 4 ، ص 116 ، ناشر : مكتبة الخانجي – القاهرة .

حديث: من كنت مولاه... به هيچ وجه از طريق افراد ثقه تاييد نشده است.

و ابن تيميه حراني (متوفاي728هـ) كه در انكار فضائل اهل بيت عليهم السلام زبانزد عام و خاص است در منهاج السنة مي‌نويسد :

وأما قوله من كنت مولاه فعلي مولاه فليس هو في الصحاح لكن هو مما رواه العلماء وتنازع الناس في صحته فنقل عن البخاري وإبراهيم الحربي وطائفة من أهل العلم بالحديث انهم طعنوا فيه وضعفوه ... .

إبن تيمية الحراني ، أبو العباس أحمد بن عبد الحليم ،  منهاج السنة النبوية ، ج 7 ، ص 319 ، تحقيق : د. محمد رشاد سالم ، ناشر : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الأولى ، 1406 .

حديث: من كنت مولاه... در كتب روائي صحيح شش گانه نيست ، بعضي از دانشمندان آن را روايت كرده‌اند ؛ ولي در صحت آن اختلاف است ، از بخاري و ابراهيم حربي وگروهي ديگر از اهل دانش نقل شده است كه آنان اين حديث را تضعيف كرده‌اند .

نقد و بررسي :

براي روشن شدن ارزش سخن ابن حزم و ابن تيميه كافي است كه به اعترافات علما و دانشمندان نام آور اهل سنت كه در علم حديث و رجال خبره فن هستند ، در باره حديث غدير اشاره شود .

اعترافات علماي اهل سنت بر تواتر حديث غدير :

حديث غدير نه تنها سندش صحيح است ؛ بلكه بسياري از بزرگان اهل سنت تواتر آن را پذيرفته‌اند كه ما به نام چند تن از آنان اشاره مي‌كنيم :

1 . شمس الدين ذهبي (متوفاي748هـ) :

وي در كتاب سير اعلام النبلاء در باره حديث غدير مي‌نويسد :

قلت: جمع طرق حديث غدير خم في أربعة أجزاء رأيت شطره فبهرني سعة رواياته وجزمت بوقوع ذلك .

الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز ، سير أعلام النبلاء ، ج 14 ، ص 277 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط و محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة التاسعة ، 1413 هـ .

محمد بن جرير طبري اسناد روايت غدير خم را در چهار جلد جمع آوري كرده است كه من قسمتي از آن را ديدم و از گستردگي روايات آن شگفت زده شدم و يقين كردم كه اين اتفاق افتاده است .

و در تذكرة‌ الحفاظ در ترجمه محمد بن جرير طبري مي‌نويسد :

محمد بن جرير بن يزيد بن كثير الامام العلم الفرد الحافظ أبو جعفر الطبري أحد الأعلام وصاحب التصانيف من أهل آمل طبرستان أكثر التطواف ... . ولما بلغه ان بن أبي داود تكلم في حديث غدير خم عمل كتاب الفضائل وتكلم على تصحيح الحديث .

قلت رأيت مجلدا من طرق الحديث لابن جرير فاندهشت له ولكثرة تلك الطرق .

الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز ، تذكرة الحفاظ ج 2 ، ص 710 ، رقم : 728 ،  ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الأولى .

من يك جلد از كتاب أسناد حديث غدير را كه ابن جرير نوشته بود را ديدم و از زياد بودن أسناد آن گيج و مبهوت شدم .

ابن كثير دمشقي سلفي (متوفاي774هـ) به نقل از ذهبي مي‌نويسد :

قال : وصدر الحديث متواتر أتيقن أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قاله ، وأما : «اللهم وال من والاه» فزيادة قوية الاسناد .

ابن كثير الدمشقي ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر القرشي ، السيرة النبوية ، ج 4 ، ص 426 و البداية والنهاية ، ج 5 ، ص 214 ، ناشر : مكتبة المعارف – بيروت .

اين حديث به صورت متواتر نقل شده است و من يقين كردم كه از رسول خدا ‌صلي الله عليه وآله صادر شده است، وسند آن قوي است، فقط جمله: «اللهم وال من والاه» به آن افزوده شده است. ‌

و شهاب الدين آلوسي (متوفاي1270هـ) نيز در تفسيرش مي‌نويسد :

وعن الذهبى أن «من كنت مولاه فعلى مولاه» متواتر يتقين أن رسول الله صلى الله عليه و سلم قاله وأما اللهم وال من والاه فزيادة قوية الاسناد .

الألوسي البغدادي ، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود ، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني ، ج 6 ، ص 195 ، ناشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت .

حديث : «من كنت مولاه فعلي مولاه» متواتر است و به يقين سخن رسول خدا ‌است و ادامه آن كه رسول خدا فرمود : خدايا دوست بدار هر كه علي را دوست دارد ، سندش قوي است ... .‌‌‌‌‌

ترجمه ذهبي :

ابن ناصر الدين از مشاهير قرن نهم ، متوفاي842 هـ در باره شخصيت ذهبي مي‌گويد :

الشيخ الامام الحافظ الهمام مفيد الشام ومؤرخ الاسلام ناقد المحدثين وإمام المعدلين والمجرحين شمس الدين ... الدمشقي ابن الذهبي الشافعي .

إبن ناصر الدين الدمشقي ، محمد بن أبي بكر ، الرد الوافر ، ناشر : المكتب الإسلامي - بيروت - 1393 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : زهير الشاويش .

امام ، حافظ (كسي كه بيش از صد هزار حديث حفظ باشد) مورّخ واسلام شناس ، منتقد بر اهل حديث ، پيشوا در جرح و تعديل راويان ومؤلفان ، شمس الدين ذهبي.

و در جاي ديگري از همين كتابش مي‌گويد :

وكان آية في نقد الرجال عمدة في الجرح والتعديل عالما بالتفريع والتأصيل إماما في القراءات فقيها في النظريات له دربة بمذاهب الأئمة وأربابا المقالات قائما بين الخلف بنشر السنة ومذهب السلف .

الرد الوافر ، ج 1 ، ص 31  .

در نقد رجال حديث يگانه بود و در جرح وتعديل راويان حديث استاد و در استفاده فروع از اصول دانشمند و در دانش قرائتهاي قرآن پيشوا و در آراء و انظار فقيه بود. راو ورود به مذاهب چهار گانه و پيشواي همه انديشه ها بود، يك تنه در ميان معاصرانش به نشر وتبليغ سنت ومذهب سلفي گري همت گمارد.

و ابن حجر عسقلاني (متوفاي 852هـ) در الدرر الكامنة مي‌نويسد :

قرأت بخط البدر النابلسي في مشيخته كان علامة زمانه في الرجال وأحوالهم حديد الفهم ثاقب الذهن وشهرته تغني عن الإطناب فيه .

ابن حجر عسقلاني ، الحافظ شهاب الدين أبي الفضل أحمد بن علي بن محمد  ، الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة ، ج 5 ، ص 68 ، تحقيق : مراقبة / محمد عبد المعيد ضان ، ناشر : مجلس دائرة المعارف العثمانية - صيدر اباد/ الهند ، الطبعة الثانية ، 1392هـ/ 1972م  .

بدر نابلسي در نوشته اي كه در شرح حال اساتيدش آورده است در باره ذهبي مي‌‌نويسد: وي در دانش رجال وحالات راويان ونويسندگان دانش فراوان داشت، تيز فهم و ذهني قوي داشت، شهرت وآوازه او ما را از توصيف بيشتر بي نياز مي كند.

و جلال الدين سيوطي (متوفاي 911هـ) در باره او مي‌نويسد :

الذهبي الإمام الحافظ محدث العصر وخاتمة الحفاظ ومؤرخ الإسلام وفرد الدهر والقائم بأعباء هذه الصناعة شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان قايماز الركماني ثم الدمشقي .

ذهبي امام وحافظ حديث گوي زمان وآخرين نفر از حافظان ،مورخ اسلام ويگانه زمان و ... است

جلال الدين سيوطي ، عبد الرحمن بن أبي بكر ، طبقات الحفاظ ، ج 1 ، ص 521 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة الأولى  ، 1403 .

2 . ابن حجر عسقلاني متوفاي 852 هـ :

ابن حجر از دانشمندان معروف سني كه به همراه ذهبي يكي از دو ركن اساسي علم رجال اهل سنت به حساب مي‌آيد ، در شرح صحيح بخاري در باره حديث غدير مي‌گويد :

واما حديث من كنت مولاه فعلي مولاه فقد أخرجه الترمذي والنسائي وهو كثير الطرق جدا وقد استوعبها بن عقدة في كتاب مفرد وكثير من اسانيدها صحاح وحسان.

ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي ، فتح الباري شرح صحيح البخاري ، ج 7 ، ص 74 ، تحقيق : محب الدين الخطيب ، ناشر : دار المعرفة - بيروت .

حديث : «من كنت مولاه فعلي مولاه» را، ترمذي ونسائي با سند صحيح نقل كرده اند، روشها وراههاي نقل آن زياد است، كه همه آن راهها را ابن عقده در كتابي خاص نوشته است و تمام اسناد آن صحيح وحسن است.

و در تهذيب التهذيب كه يكي از كتاب‌هاي معتبر رجالي اهل سنت به حساب مي‌آيد ، مي‌گويد كه بيش از هفتاد صحابي روايت غدير را نقل كرده‌اند :

وقد جمعه بن جرير الطبري في مؤلف فيه أضعاف من ذكر وصححه واعتنى بجمع طرقه أبو العباس بن عقدة فأخرجه من حديث سبعين صحابيا أو أكثر .

ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي ، تهذيب التهذيب ، ج 7 ، ص 297 ، ناشر : دار الفكر - بيروت ، الطبعة الأولى ، 1404 - 1984 .

ابن جرير حديث غدير را از طرق گوناگون در نوشته اي خاص با تصحيح آن جمع آوري كرده است، وكسي كه به همه راههاي نقل آن توجه خاص كرده است ابن عقده است ، وي اين حديث را از زبان بيش از هفتاد صحابي نقل كرده است.

ترجمه ابن حجر عسقلاني :

هاشمي مكي ،‌ از مشاهير قرن نهم هجري و از همدوره‌هاي ابن حجر ، او را اين‌گونه مي‌ستايد :

أحمد بن علي بن محمد بن محمد بن علي بن محمود بن أحمد بن أحمد بن العسقلاني المصري الشافعي الإمام العلامة الحافظ فريد الوقت مفخر الزمان بقية الحفاظ علم الأئمة الأعلام عمدة المحققين خاتمة الحفاظ المبرزين والقضاة المشهورين أبو الفضل شهاب الدين ...

الهاشمي المكي ، الحافظ أبو الفضل تقي الدين محمد بن محمد بن فهد (متوفاي871هـ) ، لحظ الألحاظ بذيل طبقات الحفاظ ، ج 1 ، ص 326 ، ناشر : دار الكتب العلمية – بيروت .

ابن حجر عسقلاني مصري  شافعي مذهب، پيشواي دانشمند، حافظ(صد هزار حديث)، يگانه روزگار، افتخار زمان باقي مانده از حافظان حديث، سرآمد پيشوايان بزرگ، محقق عمده، پايان بخش حافظان، قاضي مشهور...  

3 . ابن حجر الهيثمي (متوفاي974هـ) :

ابن حجر هيثمي در كتاب الصواعق المحرقة كه آن را عليه مذهب شيعه نگاشته است به كثرت اسناد حديث غدير اعتراف كرده و مي‌گويد :

أنه حديث صحيح لا مرية فيه وقد أخرجه جماعة كالترمذي والنسائي وأحمد و طرقه كثيرة جدا ومن ثم رواه ستة عشر صحابيا وفي رواية لأحمد أنه سمعه من النبي صلى الله عليه وسلم ثلاثون صحابيا وشهدوا به لعلي لما نوزع أيام خلافته كما مر وسيأتي وكثير من أسانيدها صحاح وحسان ولا التفات لمن قدح في صحته .

ابن حجر الهيثمي ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي  ، الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، ج 1 ، ص 106ـ 107 ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي و كامل محمد الخراط ، ناشر : مؤسسة الرسالة - لبنان ، الطبعة الأولى ، 1417هـ - 1997م  .

در صحت حديث غدير شكي نيست ؛ زيرا گروهي مانند : ترمذي ، نسائي و احمد آن را با سند نقل كرده اند ، راه‌هاي نقل اين حديث فراوان است و لذا شانزده تن از اصحاب آن را روايت كرده اند ، و در نقلي كه احمد دارد مي گويد : سي نفر از اصحاب در زمان خلافت علي عليه السلام وقتي كه علي از آنان در خواست گواهي بر شنيدن اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله نمود ، آنان شهادت دادند كه آن را از پيامبر شنيده‌اند .

بيشتر سندهاي اين حديث صحيح و حسن است و به كسي كه بر سند آن به خواهد ايراد بگيرد نبايد توجه شود .

ترجمه ابن حجر هيثمي :

عبد القادر العيدروسي (متوفاي 1037 هـ) در باره او مي‌گويد :

وفيها [سنة أربع وسبعين بعد التسعمائة ] في رجب توفي الشيخ الإمام شيخ الإسلام خاتمة أهل الفتيا والتدريس ناشر علوم الامام محمد بن إدريس الحافظ شهاب الدين أبو العباس أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيتمي السعدي الأنصاري بمكة ودفن بالمعلاة في تربة الطبريين وكان بحرا في علم الفقه وتحقيقه لا تكدره الدلاء وإمام الحرمين كما أجمع على ذلك العارفون وانعقدت عليه خناصر الملاء إمام اقتدت به الأئمة وهمام صار في إقليم الحجاز أمة مصنفاته في العصر آية يعجز عن الإتيان بمثلها المعاصرون ...

واحد العصر وثاني القطر وثالث الشمس والبدر من أقسمت المشكلات أن لا تتضح إلا لديه وأكدت المعضلات آليتها أن لا تتجلى إلا عليه لا سيما وفي الحجاز عليها قد حجر ولا عجب فإنه المسمى بابن حجر .

العيدروسي ، عبد القادر بن شيخ بن عبد الله ، تاريخ النور السافر عن أخبار القرن العاشر ، ج 1 ، ص 258 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة الأولى ، 1405 .

ابن حجر هيثمي دريائي از دانش فقه و تحقيق ، امام مدينه و مكه بود كه همه پيشوايان به وي اقتدا مي كردند ، در سرزمين حجاز از جهت آثار نمونه‌اي بود كه مثل و مانند نداشت ... .

4 . جلال الدين سيوطي (متوفاي 911هـ) :

جلال الدين سيوطي ، مفسر ، اديب و محدث مشهور اهل سنت ،‌ از كساني است كه حديث غدير را از احاديث متواتر مي‌داند . البته ما در كتاب‌هايي كه از وي در اختيار داريم ، چنين مطلبي را نيافتيم ؛ ولي سه تن از بزرگان اهل سنت ، اين مطلب را از زبان وي نقل كرده‌اند كه همين براي ما كفايت مي‌كند .

حافظ عبد الرؤوف مناوي در شرح جامع الصغير سيوطي مي‌نويسد :

( من كنت مولاه ) أي وليه وناصره ( فعلى مولاه ) ولاء الاسلام وسببه ان أسامة قال لعلي لست مولاي انما مولاي رسول الله فذكره ( حم ه عن البراء ) بن عازب ( حم عن بريدة ) بن الحصيب ( ت ن والضياء عن زيد بن أرقم ) ورجال أحمد ثقات بل قال المؤلف حديث متواتر .

المناوي ، الإمام الحافظ زين الدين عبد الرؤوف ، التيسير بشرح الجامع الصغير ، ج 2   ص 442 ، (متوفاي1031هـ) ، ناشر : مكتبة الإمام الشافعي - الرياض ، الطبعة : الثالثة ، 1408هـ - 1988م .

راويان اين حديث مورد اعتماد هستند ؛ بلكه مؤلف (سيوطي) گفته است كه اين حديث متواتر است .

و در فيض القدير كه اين كتاب نيز در شرح جامع الصغير سيوطي است‌ ، مي‌نويسد :

قال الهيثمي رجال أحمد ثقات وقال في موضع آخر رجاله رجال الصحيح وقال المصنف حديث متواتر

المناوي ، الإمام الحافظ زين الدين عبد الرؤوف ، فيض القدير شرح الجامع الصغير ، ج 6   ص 218 ، ناشر : المكتبة التجارية الكبرى - مصر ، الطبعة : الأولى ، 1356هـ .

هيثمي گفته است كه راويان مسند احمد مورد اعتماد هستند و در جاي ديگر گفته كه روايان آن راويان صحيح بخاري هستند و مصنف (سيوطي) گفته است كه حديث غدير متواتر است .

و ابراهيم بن محمد حسيني (متوفاي1120 هـ) از علماي سني مذهب قرن دوازدهم نيز اين مطلب را تأييد مي‌كند :

من كنت مولاه فعلي مولاه

أخرجه الإمام أحمد ومسلم عن البراء بن عازب رضي الله عنه وأخرجه أحمد أيضا عن بريدة بن الحصيب رضي الله عنه وأخرجه الترمذي والنسائي والضياء المقدسي عن زيد بن رقم رضي الله عنه قال الهيثمي رجال أحمد ثقات وقال في موضع آخر رجاله رجال الصحيح .

وقال السيوطي حديث متواتر . سببه أن أسامة قال لعلي لست مولاي إنما مولاي رسول الله (ص) فقال النبي (ص) : «من كنت مولاه فعلي مولاه» .

الحسيني ، ابراهيم بن محمد ، البيان والتعريف في أسباب ورود الحديث الشريف ، ج 2 ، ص 230 ، ح1577 ، تحقيق : سيف الدين الكاتب ، ناشر : دار الكتاب العربي - بيروت – 1401هـ .

سيوطي مي گويد: حديث غدير متواتر است و مي نويسد: اين حديث را امام احمد ومسلم از براء بن عازم با سند نقل كرده اند و احمد مجددا آن را از بريده بن حصيب و ترمذي و نسائي و ضياء مقدسي از زيد بن ارقم با سند آن را نقل كره اند، هيثمي مي گويد: رجال سند احمد همه ثقه هستند و در مورد ديگري گفته است رجال آن صحيح است .

علت ايراد اين حديث آن است كه اسامه به علي گفت : تو مولاي من نيستي ؛ بلكه مولاي من پيامبر است ، رسول خاد صلي الله عليه وآله پس از شنيدن اين سخن فرمود : هر كس من مولاي او هستم ، علي نيز مولاي او است .

ترجمه سيوطي :

نجم الدين العزيز در كتاب الكواكب السائرة ، وي را اين گونه معرفي مي‌كند :

عبد الرحمن بن أبي بكر الأسيوطي: عبد الرحمن بن أبي بكر بن محمد بن أبي سابق الدين بكر بن عثمان بن محمد بن خضر بن أيوب بن محمد ابن الشيخ همام الدين،

همام الدين، الشيخ العلامة، الإمام، المحقق، المدقق، المسند، الحافظ شيخ الإسلام جلال الدين أبو الفضل ابن العلامة كمال الدين الأسيوطي، الخضيري، الشافعي صاحب المؤلفات الجامعة، والمصنفات النافعة،

وألف المؤلفات الحافلة الكثيرة الكاملة الجامعة، النافعة المتقنة، المحررة، المعتبرة نيفت عدتها على خمسمائة مؤلف

وكان أعلم أهل زمانه بعلم الحديث وفنونه، ورجاله، وغريبه، واستنباط الأحكام منه، وأخبر عن نفسه أنه يحفظ مئتي ألف حديث. قال: ولو وجدت أكثر لحفظته. قال: ولعله لا يوجد على وجه الأرض الان أكثر من ذلك

الغزي  ، نجم الدين محمد بن محمد ، الكواكب السائرة بأعيان المئة العاشرة ، ج 1   ص 142 ، (متوفاى1061هـ) .

استاد علامه ، پيشوا ، محقق ، دقيق ، حافظ ( كسي كه صد هزار حديث حفظ است)، صاحب كتاب‌هاي جامع و تأليفات سودمند ، كسي كه بيش از پانصد كتاب مفيد و ارزشمند نوشته است ، دانا ترين فرد در دانش حديث و فنون آن ، اهل استنباط احكام و كسي كه خودش گفته است : دويست هزار حديث را حفظ هستم و اگر بيشتر مي يافتم باز هم حفظ مي كردم ، كه البته شايد اكنون بيش از اين حديث وجود نداشته باشد.

5 . أبو حامد غزالي (متوفاي505هـ) :

غزالي ، دانشمند نامور و شهير قرن ششم ،‌ در باره حديث غدير و پيماني كه خليفه دوم تنها چند روز بعد از غدير فراموش كرد مي‌نويسد :

واجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم عيد يزحم باتفاق الجميع وهو يقول : « من كنت مولاه فعلي مولاه » فقال عمر بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مولى فهذا تسليم ورضى وتحكيم ثم بعد هذا غلب الهوى تحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار وسقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول : فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا .

الغزالي ، أبو حامد محمد بن محمد  ، سر العالمين وكشف ما في الدارين ، ج 1 ، ص 18 ، باب في ترتيب الخلافة والمملكة ، تحقيق : محمد حسن محمد حسن إسماعيل وأحمد فريد المزيدي ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان ، الطبعة : الأولى ، 1424هـ 2003م .

از خطبه‌هاي رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) خطبه آن حضرت به اتفاق همه مسلمانان در روز عيد غدير خم است كه در آن فرمود : هر كس من مولا و سرپرست او هستم ، علي مولا و سرپرست او است . عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) به علي (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت :

«افتخار ، افتخار اي ابوالحسن ، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاي ديگري هستي.»

اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبري علي (عليه السلام) و  نشانه رضايتش از انتخاب علي (عليه السلام) به رهبري امت دارد ؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها ، عمر تحت تأثير هواي نفس و علاقه به رياست و رهبري خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلي تغيير داد و با لشكر كشي‌ها ، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمين‌هاي ديگر ،  راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلي هموار كرد و [مصداق اين آيه قرآن شد :]

پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن ، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معامله‏اى كردند.

و زماني كه رسول خدا از دنيا رفت ، قبل از رحلت‌ ، فرمودد : كاغذ و دواتي براي من بياوريد تا مشكل شما را در امر خلافت بعد از خودم حل و كسي را كه مستحق آن است ، براي شما ذكر نمايم .

عمر گفت : به سخنان اين مرد توجه نكنيد،  او هذيان مي‌گويد .

ترجمه أبو حامد غزالي :

علامه شمس الدين ذهبي در ترجمه او مي‌نويسد :

الغزالي الشيخ الإمام البحر حجة الإسلام أعجوبة الزمان زين الدين أبو حامد محمد بن محمد بن محمد بن أحمد الطوسي الشافعي الغزالي صاحب التصانيف والذكاء المفرط ... ثم بعد سنوات سار إلى وطنه لازما لسننه حافظا لوقته مكبا على العلم

سير أعلام النبلاء ، ج 19 ، ص 322 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

غزالي استاد پيشوا و درياي علم، نشانه اسلام، اعجوبه زمان، صاحب كتابها وانساني با هوش فراوان وزيرك ... پس از سال‌ها به زادگاهش بازگشت و به استفاده از وقت ، فرصت وعلم ودانش روزگار را سپري كرد ... .

و در جلد 14 ، ص 202 از همين كتاب با استفاده از حديث نبوي او را يكي از احياگران دين مي داند و مي نويسد:

وقال الحاكم سمعت حسان بن محمد يقول كنا في مجلس ابن سريج سنة ثلاث وثلاث مئة فقام إليه شيخ من أهل العلم فقال أبشر أيها القاضي فإن الله يبعث على رأس كل مئة سنة من يجدد يعني للأمة أمر دينها وإن الله تعالى بعث على رأس المئة عمر بن عبدالعزيز وبعث على رأس المئتين محمد بن إدريس الشافعي ...

قلت وقد كان على رأس الأربع مئة الشيخ أبو حامد الاسفراييني وعلى رأس الخمس مئة أبو حامد الغزالي وعلى رأس الست مئة الحافظ عبد الغني ...

حاكم مي گويد: از حسان بن محمد شنيدم مي گفت: در سال 303 مجلس ابن سريج بودم، پير مردي دانشمند بر خواست و گفت:  بشارت اي قاضي! خداوند در هر صد سال كسي را مي فرستد كه احياگر دين است، عمربن عبد العزيز اولين است و در صد سال دوّم محمد بن ادريس شافعي است...

من مي گويم در صد سال چهارم ابو حامد اسفراييني است و در صد سال پنجم غزالي و در صد سال ششم حافظ عبد الغني است ، و...

6 . ملا علي قاري (متوفاي1014هـ) :

أن هذا حديث صحيح لا مرية فيه ، بل بعض الحفاظ عده متواتراً إذ في رواية أحمد أنه سمعه من النبي صلى الله عليه وسلم ثلاثون صحابيا وشهدوا به لعلي لما نوزع أيام خلافته .

محمد القاري ، علي بن سلطان ، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح ، ج 11 ، ص 248 ، تحقيق : جمال عيتاني ، ناشر : دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت ، الطبعة الأولى ، 1422هـ - 2001م .

حديث غدير بدون شك صحيح است ؛ بلكه بعضي از حافظان آن را متواتر دانسته اند ؛ چون در نقل احمد آمده است : 

اين حديث را در زمان خلافت علي عليه السلام بعد از اختلافي كه در باره آن پيش آمد، سي تن از اصحاب شهادت دادند كه آن را از رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده اند.

ترجمه ملا علي قاري :

عاصمي مكي (متوفاي1111هـ ) در باره او مي‌نويسد :

الشيخ الملا على القارى بن سلطان بن محمد الهروى الحنفى الجامع للعلوم العقلية والنقلية والمتضلع من السنة النبوية أحد جماهير الأعلام ومشاهير أولى الحفظ والأفهام ولد بهراة ورحل إلى مكة وتديرها أخذ عن خاتمة المحققين العلامة ابن حجر الهيثمى .

العاصمي المكي ، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي ، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي ، ج 4 ، ص 402 ، تحقيق : عادل أحمد عبد الموجود و علي محمد معوض ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1419هـ- 1998م .

ملا علي قاري حنفي مذهب در علوم عقلي و نقلي جامع بود و سنت نبوي را به درستي مي شناخت ، او يكي از دانشمندان بزرگ و نام آوران زمان و داراي قدرت حافظه و صاحب فهم بود.

7 . علامه شمس الدين الجزري الشافعي (متوفاي833هـ) :

هذا حديث حسن من هذا الوجه، صحيح من وجوه كثيرة تواتر عن امير المؤمنين علي ، وهو متواتر ايضاً عن النبي صلي الله وسلّم رواه الجم الغفير عن الجم الغفير ، ولا عبرة بمن حاول تضعيفه من لا اطلاع له في هذا العلم .

الجزري الشافعي ، أبي الخير شمس الدين محمد بن محمد بن محمد ، أسني المطالب في مناقب سيدنا علي بن أبي طالب كرم الله وجهه ، ص48 ، تقديم و تحقيق وتعليق الدكتور محمد هادي الأميني ، ناشر : مكتبة الإمام امير المؤمنين (ع) العامة ، اصفهان ـ ايران

وي پس از نقل حديث غدير مي گويد: اين حديث از اين جهت حسن واز جهات زيادي صحيح و از جهت امير المؤمنين علي و رسول خدا متواتر است، گروههاي زيادي از گروههاي زيادي ديگر آن را روايت كرده اند، سخن كساني كه بدون آگاهي از دانش حديث آن را ضعيف دانسته اند ارزشي ندارد ونبايد به آن اعتنا كرد.

ترجمه علامه جزري :

محمد بن محمد بن محمد بن محمد الحافظ - الإمام المقرئ شمس الدين ابن الجزري ، ولد ليلة السبت الخامس والعشرين من شهر رمضان سنة 751 بدمشق ، وتفقه بها ، ولهج بطلب الحديث والقراآت ، وبرز في القراآت ، وعمر مدرسة للقراء سماها دار القرآن وأقرأ الناس ، وعين لقضاء الشام مرة ، وكتب توقيعه عماد الدين بن كثير ثم عرض عارض فلم يتم ذلك وقدم القاهرة مرارا ، وكان مثريا وشكلا حسنا وفصيحا بليغا ... وكان كثير الإحسان لأهل الحجاز ، وأخذ عنه أهل تلك البلاد في القراآت وسمعوا عليه الحديث ... وقد انتهت إليه رئاسة علم القراآت في الممالك ، وكان قديما صنف الحصن الحصين في الأدعية ولهج به أهل اليمن واستكثروا منه ، وسمعوه علي قبل أن يدخل هو إليهم ثم دخل إليهم فأسمعهم ، وحدث بالقاهرة بمسند أحمد ومسند الشافعي وبغير ذلك  وكان يلقب في بلاده الإمام الأعظم

ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي ، إنباء الغُمر بأبناء العمر في التاريخ ، ج 8   ص 245 ، تحقيق : د.محمد عبد المعيد خان  ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان الطبعة : الثانية ، 1406هـ -1986م .

جزري شب بيست و پنجم رمضان سال 751 در شهر دمشق بدنيا آمد و در همان شهر به دانش اندوزي پرداخت و براي آشنائي با حديث و قرائتهاي قرآن تلاش كرد و در همين رشته هم موفق شد ومدرسه اي به نام دار القرآن تاسيس كرد  به قضاوت از طرف عماد الدين كثير منصوب شد ولي آن را به پايان نرساند، چندين دفعه به قاهره سفر كرد، وي چهره اي زيبا وجذاب داشت...نسبت به مردم حجاز بسيار نيكو كار بود، از وي دانش قرائات و حديث را آموختند...در همه كشورها داش قرائت به او ختم مي شد وكتابي در دعا به اسم الحصن الحصين نوشت ، مردم يمن از وي استفاده فروان نمودند، در قاهره مسند احمد و شافعي را بر مردم مي خواند، به او امام اعظم لقب داده بودند .

8 . سبط بن جوزي (متوفاي 654هـ) :

اتّفق علماء السير على أنّ قصّة الغدير كانت بعد رجوع النبي (ص) من حجّة الوداع في الثامن عشر من ذي الحجّة جمع الصحابة وكانوا مائة وعشرون ألفاً وقال: (من كنت مولاه فعلي مولاه) الحديث ، نص (ص) على ذلك بصريح العبارة دون التلويح والإشارة .

سبط بن الجوزي الحنفي ، شمس الدين أبوالمظفر يوسف بن فرغلي بن عبد الله البغدادي ، تذكرة الخواص ، ص 37 ، ناشر : مؤسسة أهل البيت  ـ  بيروت ، 1401هـ ـ 1981م .

دانشمندان متخصص در تاريخ اسلام اتفاق دارند كه قصه غدير بعد از باز گشت رسول خدا ‌صلي الله عليه وآله ‌‌از حجة الوداع در هيجدهم ذي الحجة اتفاق افتاد ، اصحاب و يارانش را صد و بيست هزار نفر بودند جمع كرد و درسخنراني اش فرمود : هر كس من او را مولا و رهبرم ؛ پس علي ، مولا و رهبر او است ، در اين روايت با صراحت نه با كنايه و اشاره رسول خدا صلي الله عليه وآله علي را پيشوا قرار داد.‌‌

ترجمه ابن جوزي :

أبو محمد يافعي (متوفاي768هـ) در باره او مي‌نويسد :

العلامة الواعظ المورخ شمس الدين أبو المظفر يوسف التركي ثم البغدادي المعروف بابن الحوزي سبط الشيخ جمال الدين أبي الفرج ابن الجوزي أسمعه جده منه ومن جماعة وقدم دمشق سنة بضع وست مائة فوعظ بها وحصل له القبول العظيم للطف شمائله وعذوبة وعظه .

اليافعي ، أبو محمد عبد الله بن أسعد بن علي بن سليمان ، مرآة الجنان وعبرة اليقظان ، ج 4 ، ص 136 ، ناشر : دار الكتاب الإسلامي  - القاهرة - 1413هـ - 1993م .

در شهر دمشق مردم را موعظه مي كرد و چون چهره و سخنش جذاب بود، مورد قبول و پذيرش عموم قرار گرفت ... .

قطب الدين اليونيني (متوفاي726هـ) در باره او مي‌نويسد :

وكان أوحد زمانه في الوعظ حسن الإيراد ترق لرؤيته القلوب وتذرف لسماع كلامه العيون وتفرد بهذا الفن وحصل له فيه القبول التام وفاق فيه من عاصره وكثيراً ممن تقدمه حتى أنه كان يتكلم في المجلس الكلمات اليسيرة المعدودة أو ينشد البيت الواحد من الشعر فيحصل لأهل المجلس من الخشوع والاضطراب والبكاء ما لا مزيد عليه فيقتصر على ذلك القدر اليسير وينزل فكانت مجالسه نزهة القلوب و الأبصار يحضرها الصلحاء والعلماء والملوك والأمراء والوزراء وغيرهم ولا يخلو المجلس من جماعة يتوبون ويرجعون إلى الله تعالى .

اليونيني ، قطب الدين أبو الفتح موسى بن محمد ، ذيل مرآة الزمان ، ج 1 ، ص 15 .

در وعظ و سخنراني در زمان خودش منحصر به فرد بود ، با ديدنش رقت قلب براي بيننده ايجاد مي‌شد و با شنيدن سخنش اشك‌ها جاري مي شد ، مورد قبول عموم بود ، گاهي در مجلسي كلماتي اندك و يا شعري مي خواند همه حاضران را به گريه مي انداخت . در مجلس وي همواره دانشمندان و اميران و وزيران و غير آنان حضور مي يافتند ، و هيچگاه نمي شد كه بدون توبه كسي از مجلسش خارج شود . 

العكري الحنبلي (متوفاي1089هـ) در باره او مي‌نويسد :

سبط ابن الجوزي العلامة الواعظ المؤرخ شمس الدين أبو المظفر يوسف بن فرغلي التركي ثم البغدادي الهبيري الحنفي سبط الشيخ أبي الفرج بن الجوزي أسمعه جده منه ومن ابن كليب وجماعة وقدم دمشق سنة بضع وستمائة فوعظ بها وحصل له القبول العظيم للطف شمائله وعذوبة وعظه ... ولو لم يكن له إلا كتابه مرآة الزمان لكفاه شرفا .

العكري الحنبلي ، عبد الحي بن أحمد بن محمد ، شذرات الذهب في أخبار من ذهب ، ج 5 ، ص 266 ، تحقيق : عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط ، ناشر : دار بن كثير  - دمشق ، الطبعة الأولي ، 1406هـ .

9 . علامه اسماعيل بن محمد العجلوني الجراحي (متوفاي 1162هـ) :

عجلوني نويسنده كتاب كشف الخفاء ، از دانشمندان مشهور سني در قرن دوازدهم در باره حديث غدير مي‌گويد :

( من كنت مولاه فعلي مولاه ) رواه الطبراني وأحمد والضياء في المختارة عن زيد بن أرقم وعلي وثلاثين من الصحابة بلفظ اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فالحديث متواتر أو مشهور .

العجلوني الجراحي ، إسماعيل بن محمد ، كشف الخفاء ومزيل الإلباس عما اشتهر من الأحاديث على ألسنة الناس ، ج 2 ، ص 361 ، رقم : 2591 ، تحقيق : أحمد القلاش ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت الطبعة : الرابعة ، 1405هـ .

حديث: «من كنت مولاه فعلي مولاه» را طبراني و احمد وضياء در كتابش المختارة، از زيد بن ارقم وعلي و سي نفر از صحابه نقل كرده اند، پس حديث متواتر و مشهور است.

ترجمه العجلوني :

البديري (متوفى بعد 1175هـ) در ترجمه او مي‌نويسد :

وفي يوم الاثنين ثاني محرم هذه السنة توفي شيخنا محدث الديار الشامية ، بل خاتمة المحدثين ، من افتخرت به دمشق على سائر الدنيا الشيخ إسماعيل العجلوني المدرّس تحت قبة النسر بجامع بني أمية ، ولم يبق أحد من أهل الشام من كبير وصغير إلا حضر جنازته .

البديري الحلاق ، أحمد بن بدير ، حوادث دمشق اليومية ، ج 1 ، ص 30 ، حوادث سال 1162هـ .

در دوم محرم سال 1162 استاد ما ، محدث ديار شام و بلكه خاتم محدثان و كسي كه مردم شام به جهت وجود او در آن ديار بر ديگر مردم دنيا فخر فروشي مي‌كردند ، از دنيا رفت . در روز مرگش كوچك و بزرگ در تشييع جنازه اش شركت كردند.

محقق كتاب كشف الخفاء در مقدمه كتاب ص6 مي‌نويسد :

وقد ترجمه الشيخ سعيد السمان في كتابه وقال في وصفه : خاتمة أئمة الحديث ومن ألقت إليه مقاليدها بالقديم والحديث اقتدح زناده فيه فأضاء وشاع حتى ملأ الفضاء آخذا بطرفي العلم والعمل متسنما ذروة عن غيره بعيدة الأمل يقطع آناء الليل تضرعا وعبادة ويوسع أطراف النهار قراءة وإفادة لا يشغله عن ترداده النظر في دفاتره مرام ولا عن نشر طيبها نقض ولا إبرام مع ورع ليس للرياء عليه سبيل وغض بصر عما لا يعني من هذا القبيل ... .

خاتم امامان حديث ، كليد و رمز همه علوم در دست او بود ، شبهايش به عبادت و روزش به مطاله و تدريس مي گذشت ، اهل پارسائي و ورع و به دور از ريا بود ... .

10 . محمد بن اسماعيل صنعاني (متوفاي1182هـ) :

صنعاني ، نويسنده كتاب معتبر سبل السلام در باره حديث غدير مي‌گويد :

حديث من كنت مولاه فعلى مولاه أخرجه جماعة من أئمة الحديث منهم أحمد والحاكم من حديث ابن عباس وابن أبي شيبة وأحمد من حديث ابن عباس عن بريدة وأحمد وابن ماجه عن البراء و ... وقد عده أئمة من المتواتر .

الحسني الصنعاني ، محمد بن إسماعيل الأمير ، توضيح الأفكار لمعاني تنقيح الأنظار ، ج 1 ، ص 243 ، تحقيق : محمد محي الدين عبد الحميد ، ناشر : المكتبة السلفية - المدينة المنورة .

گروهي از بزرگان و پيشوايان در دانش حديث ؛ مانند : احمد حنبل و حاكم نيشابوري و ابن ابي شيبه و ابن ماجه حديث : من كنت مولاه... را با سند روايت كرده‌اند . برخي از پيشوايان آن را از احاديث متواتر شمرده اند .

القنوجي  (متوفاي1307 هـ) در باره او مي‌گويد :

كتاب اسبال المطر على قصب السكر وكتاب توضيح الافكار شرح تنقيح الانظار كلاهما للسيد الامام المجتهد العلامة محمد بن إسماعيل الامير اليمني رحمه الله .

القنوجي ، صديق بن حسن ، أبجد العلوم الوشي المرقوم في بيان أحوال العلوم ، ج 2 ، ص 66 ، تحقيق : عبد الجبار زكار ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1978 .

كتاب اسبال المطر و توضيح الأفكار ، مال آقا ، امام ، مجتهد و علامه محمد اسماعيل است .

اسماعيل باشا بغدادي  (متوفاي1339هـ) در هدية‌ العارفين مي‌نويسد :

السيد محمد بدر الدين ابن المتوكل على الله اسماعيل بن صلاح الامير الكحلاني ثم الصنعاني رئيس العلماء والخطيب بها هو من اصحاب الحديث والاجتهاد .

البغدادي ، إسماعيل باشا البغدادي ، هدية العارفين أسماء المؤلفين وآثار المصنفين ، ج 6 ، ص 338 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1413 – 1992 .

او رئيس علما و خطيب آن‌ها و از اصحاب حديث و اجتهاد بود .

11 . محمد بن جعفر الكتاني  (متوفاي1345هـ) :

جعفر كتاني از مشاهير قرن چهاردهم در باره حديث غدير مي‌گويد :

وفي رواية لأحمد أنه سمعه من النبي (ص) ثلاثون صحابيا وشهدوا به لعلي لما نوزع أيام خلافته وممن صرح بتواتره أيضا المناوي في التيسير نقلا عن السيوطي وشارح المواهب اللدنية وفي الصفوة للمناوي .

الكتاني ، محمد بن جعفر أبو عبد الله ، نظم المتناثر من الحديث المتواتر ، ج 1 ، ص 195 ، تحقيق : شرف حجازي ، ناشر : دار الكتب السلفية - مصر .

در نقل احمد آمده است كه سي نفر از اصحاب رسول خدا براي علي شهادت دادند كه حديث غدير را از زبان پيامبر شنيده اند ، و از كساني كه تصريح به تواتر آن دارد مناوي است كه آن را از سيوطي نقل كرده است .

12 . محمد ناصر الباني (1332هـ . 1914م ؛ 1420هـ - 1999م) :

محمد ناصر الباني ، محدث مشهور و معاصر وهابي كه بيش از صد جلد كتاب نوشته است ، در باره حديث  غدير مي‌گويد :

و للحديث طرق أخرى كثيرة جمع طائفة كبيرة منها الهيثمي في " المجمع " ( 9 / 103 - 108 ) و قد ذكرت و خرجت ما تيسر لي منها مما يقطع الواقف عليها بعد تحقيق الكلام على أسانيدها بصحة الحديث يقينا ، و إلا فهي كثيرة جدا ، و قد استوعبها ابن عقدة في كتاب مفرد ، قال الحافظ ابن حجر : منها صحاح و منها حسان .

و جملة القول أن حديث الترجمة حديث صحيح بشطريه ، بل الأول منه متواتر عنه صلى الله عليه وسلم كما ظهر لمن تتبع أسانيده و طرقه ، و ما ذكرت منها كفاية .

الباني ، محمد ناصر (معاصر) ، السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .

حديث غدير به روش‌هاي گوناگون نقل شده است كه افراد زيادي مانند هيثمي در كتابش المجمع راه‌هاي نقل آن را ذكر كرده اند ، ومن آنچه آورده ام اندكي از آن است كه هر كسي پس از آشنائي با اسناد آن يقين به صحت پيدا مي كند . ابن عقده همه راه‌هاي نقل آن را در كتابي مستقل جمع كرده است و ابن حجر بنا بر بعضي از اسناد ، آن را صحيح و بر بعضي از راهها حسن دانسته است .

خلاصه سخن آن كه هر دو قسمت اين روايت [من كنت مولاه فعلي مولاه ؛ اللهم وال من والاه ] صحيح است ؛ بلكه قسمت اول آن به صورت متواتر از رسول خدا صلي الله عليه وآله نقل شده است ... .

ترجمه الباني :

سايتي كه وهابي‌ها به نام او در اينترنت داير كرده‌اند ، وي را اين گونه معرفي كرده است :

العلامة الشيخ محمد ناصر الدين الألباني أحد أبرز العلماء المسلمين في العصر الحديث ، ويعتبر الشيخ الألباني من علماء الحديث البارزين المتفردين في علم الجرح والتعديل ، والشيخ الألباني حجة في مصطلح الحديث وقال عنه العلماء المحدثون إنه أعاد عصر ابن حجر العسقلاني والحافظ بن كثير وغيرهم من علماء الجرح والتعديل .

علامه ناصر الدين الباني يكي از معروفترين دانشمندان مسلمان در زمان حاضر است ، او در حديث شناسي و جرح و تعديل رجال و راويان حديث منحصر به فرد و الگوي ديگران است ، برخي از دانشمندان در باره وي گفته اند : الباني زمان ابن حجر عسقلاني و ابن كثير و ديگر دانشمندان در علم حديث شناسي وجرح وتعديل را زنده كرده است .

و بعد در ادامه مي‌نويسد :

قال سماحة الشيخ عبد العزيز بن باز رحمه الله :

«ما رأيت تحت أديم السماء عالما بالحديث في العصر الحديث مثل العلامة محمد ناصر الدين الألباني» .

بن باز مفتي اسبق حجاز مي گويد: در عصر حاضر دانشمندي داناتر از شيخ ناصر الباني به علم حديث در زير آسمان كبود سراغ ندارم .

وسئل سماحته عن حديث رسول الله صلى الله عليه و سلم : «ان الله يبعث لهذه الأمه على رأس كل مائة سنة من يجدد لها دينها» فسئل من مجدد هذا القرن ، فقال رحمه الله : الشيخ محمد ناصر الدين الألباني هو مجدد هذا العصر في ظني والله أعلم .

از بن باز در باره اين سخن رسول خدا صلي الله عليه وآله كه فرمود : در هر صد سال خداوند احيا گري براي دين مي فرستد ، سؤال شد ، كه چه كسي اكنون مجدّد دين است ؟  گفت : به گمان من احياگر سنت و دين در اين زمان الباني است .

وقال الشيخ مقبل الوادعي :

والذي أعتقده وأدين الله به أن الشيخ محمد ناصر الدين الألباني حفظه الله من المجددين الذين يصدق عليهم قول الرسول (صلى الله عليه وسلم) : «إن الله يبعث على رأس كل مائة سنة من يجدد لها أمر دينها» .

مقبل وادعي گفته است : آنچه من به آن اعتقاد دارم اين است كه الباني از مجددين و احياگران دين و مصداق حديث رسول خدا صلي الله عليه وآله است كه در هر قرن يك نفر به دنيا مي‌آيد كه دين را احياء مي‌كند .

 

http://alalbany.net/albany_serah.php

13 . شعيب الأرنؤوط (معاصر) :

شعيب الأرنؤوط ، محقق مشهور معاصر سني كه كتاب‌هاي بسياري ؛ از جمله تهذيب الكمال ، سير اعلام النبلاء ، مسند احمد و ... را تحقيق و تصحيح كرده است ، در تحقيق كتاب مسند احمد ، در ذيل حديث 3062 نكاتي را يادآور مي‌شود و از جمله مي‌گويد :

قوله " من كنت مولاه فعلي مولاه " لها شواهد كثيرة تبلغ حد التواتر .

حديث: من كنت مولاه فعلي مولاه ، به مرحله تواتر رسيده است.

احمد بن حنبل ، مسند أحمد بن حنبل ، (الأحاديث مذيلة بأحكام شعيب الأرنؤوط عليها) ج 1 ، ص 330 ، ذيل حديث 3062  ، ناشر مؤسسة قرطبة ـ القاهرة .

اعتراف علماي اهل سنت به صحت حديث غدير :

1 . ترمذي از أبو طفيل :

حدثنا محمد بن بَشَّارٍ حدثنا محمد بن جَعْفَرٍ حدثنا شُعْبَةُ عن سَلَمَةَ بن كُهَيْلٍ قَال سمعت أَبَا الطُّفَيْلِ يحدث عن أبي سَرِيحَةَ أو زَيْدِ بن أَرْقَمَ شَكَّ شُعْبَةُ عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «من كنت مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ» .

قال : أبو عِيسَى هذا حَدِيثٌ حَسَنٌ صحيح وقد رَوَى شُعْبَةُ هذا الحديث عن مَيْمُونٍ أبي عبد اللَّهِ عن زَيْدِ بن أَرْقَمَ عن النبي صلى الله عليه وسلم وأبو سَرِيحَةَ هو حُذَيْفَةُ بن أَسِيدٍ الْغِفَارِيُّ صَاحِبُ النبي .

الترمذي ، محمد بن عيسى أبو عيسى السلمي (متوفاي279هـ) ، سنن الترمذي ، ج 5 ، ص 633 ، ح3713 ، بَاب مَنَاقِبِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رضي الله عنه ، تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت .

محمد ناصر الباني بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

أخرجه الترمذي و قال : «حديث حسن صحيح» .

قلت : وإسناده صحيح على شرط الشيخين .

الألباني ، محمد ناصر ، سلسلة الأحاديث الصحيحة ، ج4 ، ص331ـ 332 ، ناشر : مكتبة المعارف ـ الرياض .

2 . ابن ماجه قزويني از سعد بن أبي وقاص :

حدثنا عَلِيُّ بن مُحَمَّدٍ ثنا أبو مُعَاوِيَةَ ثنا مُوسَى بن مُسْلِمٍ عن بن سَابِطٍ وهو عبد الرحمن عن سَعْدِ بن أبي وَقَّاصٍ قال قَدِمَ مُعَاوِيَةُ في بَعْضِ حَجَّاتِهِ فَدَخَلَ عليه سَعْدٌ فَذَكَرُوا عَلِيًّا فَنَالَ منه فَغَضِبَ سَعْدٌ وقال تَقُولُ هذا لِرَجُلٍ سمعت رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول من كنت مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ وَسَمِعْتُهُ يقول أنت مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ من مُوسَى إلا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي وَسَمِعْتُهُ يقول لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ الْيَوْمَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ .

ابن ماجه القزويني ، محمد بن يزيد (متوفاي275 هـ) ، سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 45 ، ح121 ، باب فَضْلِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رضي الله عنه ،  تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي ، ناشر : دار الفكر - بيروت .

عبد الرحمن معروف به ابن سابط ، از سعد بن ابى وقّاص نقل كرده است كه در يكى از سالهاى حج كه معاوية به مكّه رفته بود ، سعد بن ابى وقّاص به ملاقات او رفت . در اين هنگام ، حاضران براى خوشحال كردن ، معاويه ، از حضرت على عليه السّلام نكوهش مى‏كردند .

سعد ، از شنيدن نكوهش آنان ، خشمناك شد و گفت : چنين سخنان نابجا و نابخردانه را درباره بزرگوارى مى‏گوئيد كه خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم فرمود :

«من كنت مولاه فعلىّ مولاه .

و شنيدم خطاب به حضرت على عليه السّلام، مى‏فرمود:

«انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا أنّه لا نبىّ بعدى»

و شنيدم كه فرمود:

«لاعطينّ الرّاية رجلا يحبّ اللّه و رسوله ؛ همانا پرچم جنگ را به مردى مى‏سپارم كه خدا و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را دوست مى‏دارد.

محمد ناصر الباني نيز بعد از نقل روايت مي‌گويد :

أخرجه ابن ماجة ( 121 ) . قلت : و إسناده صحيح .

ألباني، محمّد ناصر ، سلسة الأحاديث الصحيحة‌ ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .

3 . ابن ماجه قزويني از براء بن عازب :

حدثنا عَلِيُّ بن مُحَمَّدٍ ثنا أبو الْحُسَيْنِ أخبرني حَمَّادُ بن سَلَمَةَ عن عَلِيِّ بن زَيْدِ بن جُدْعَانَ عن عَدِيِّ بن ثَابِتٍ عن الْبَرَاءِ بن عَازِبٍ قال أَقْبَلْنَا مع رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم في حَجَّتِهِ التي حَجَّ فَنَزَلَ في بَعْضِ الطَّرِيقِ فَأَمَرَ الصَّلَاةَ جَامِعَةً فَأَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ فقال أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا بَلَى قال أَلَسْتُ أَوْلَى بِكُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَى قال فَهَذَا وَلِيُّ من أنا مَوْلَاهُ اللهم وَالِ من وَالَاهُ اللهم عَادِ من عَادَاهُ .

ابن ماجه القزويني ، محمد بن يزيد (متوفاي275 هـ) ، سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 43 ، ح116 ، فَضْلِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رضي الله عنه  ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي ، ناشر : دار الفكر - بيروت .

عدي بن ثابت از براء بن عازب نقل كرده است كه در «حجة الوداع» كه افتخار همراهى با رسول‏ خدا صلّى اللّه عليه و آله را داشتيم ، در بازگشت ، در يكى از مسيرها دستور داد براى نماز جمع شويم و در آنجا دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود:

 «ألست أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؟ ؛ آيا من اولى نيستم به مؤمنان از خود آنها؟ » همگى تصديق كرده و بله گفتند. باز فرمود:

 «ألست أولى بكلّ مؤمن من نفسه؟»

باز هم تصديق كرده و بله گفتند. سپس اشاره به حضرت على عليه السّلام كرده و فرمود:

 «فهذا ولىّ من أنا مولاه» ؛ اكنون كه فرموده مرا تصديق كرديد ، بدانيد كه على به هر مؤمنى همان مقام اولويت را دارد كه من نسبت به آن مؤمن دارم.

سپس فرمود : « پروردگارا! دوست على عليه السّلام را دوست بدار ، و دشمن او را خوار و ذليل فرما » .

الباني بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

صحيح .

محمّد ناصر الألباني ، صحيح ابن ماجة ، ج 1 ، ص 26 ، ح113 ، طبق برنامه المكتبة‌ الشاملة .

4 . احمد بن حنبل از رياح بن الحرث :

حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا يحيى بن آدَمَ ثنا حَنَشُ بن الحرث بن لَقِيطٍ النخعي الأشجعي عن رِيَاحِ بن الحرث قال جاء رَهْطٌ إلى عَلِىٍّ بِالرَّحْبَةِ فَقَالُوا السَّلاَمُ عَلَيْكَ يا مَوْلاَنَا قال كَيْفَ أَكُونُ مَوْلاَكُمْ وَأَنْتُمْ قَوْمٌ عَرَبٌ قالوا سَمِعْنَا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يوم غد يرخم يقول من كنت مَوْلاَهُ فان هذا مَوْلاَهُ قال رِيَاحٌ فلما مَضَوْا تَبِعْتُهُمْ فَسَأَلْتُ من هَؤُلاَءِ قالوا نَفَرٌ مِنَ الأَنْصَارِ فِيهِمْ أبو أَيُّوبَ الأنصاري .

أحمد بن حنبل ، أبو عبدالله الشيباني (متوفاي241هـ) ، مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج 5 ، ص 419 ، ح23609 ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر .

نخعي از رياح بن حارث روايت كرده است كه گروهى در رحبه حضور مبارك حضرت على عليه السّلام شرفياب شدند. سلام بر آن حضرت كرده گفتند : «السّلام عليك يا مولانا» حضرت على عليه السّلام از آنان پرسيد: چگونه من‏ مولاى شما هستم با آنكه شما از گروه عرب مى‏باشيد ؟ در پاسخ گفتند : به دليل آن كه در روز غدير خم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيديم مى‏فرمود:

 «من كنت فانّ هذا مولاه»

رياح گويد : پس از آن كه گروه مورد نظر از حضور مبارك مرخّص شدند ، دنبال آنان رفته و از كسانى پرسيدم كه اينان از چه تيره‏اى هستند ؟ گفتند : از مردم «انصار» هستند كه در ميان آن‌ها أبو أيوب انصاري نيز وجود داشت .

الباني بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

أخرجه أحمد  و الطبراني من طريق حنش بن الحارث بن لقيط النخعي الأشجعي عن رياح بن الحارث .

قلت : و هذا إسناد جيد رجاله ثقات . و قال الهيثمي : " رواه أحمد و الطبراني ، و رجال أحمد ثقات " .

الباني ، محمد ناصر ، السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .

5 . احمد بن حنبل از أبي طفيل :

حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا حُسَيْنُ بن مُحَمَّدٍ وأبو نُعَيْمٍ الْمَعْنَى قَالاَ ثنا فِطْرٌ عن أبي الطُّفَيْلِ قال جَمَعَ علي رضي الله عنه الناس في الرَّحَبَةِ ثُمَّ قال لهم أَنْشُدُ اللَّهَ كُلَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ سمع رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول يوم غَدِيرِ خُمٍّ ما سمع لَمَّا قام فَقَامَ ثَلاَثُونَ مِنَ الناس وقال أبو نُعَيْمٍ فَقَامَ نَاسٌ كَثِيرٌ فَشَهِدُوا حين أَخَذَهُ بيده فقال لِلنَّاسِ أَتَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا نعم يا رَسُولَ اللَّهِ قال من كنت مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ اللهم وَالِ من وَالاَهُ وَعَادِ من عَادَاهُ قال فَخَرَجْتُ وَكَأَنَّ في نفسي شَيْئاً فَلَقِيتُ زَيْدَ بن أَرْقَمَ فقلت له انى سمعت عَلِيًّا رضي الله عنه يقول كَذَا وَكَذَا قال فما تُنْكِرُ قد سمعت رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول ذلك له .

أحمد بن حنبل ، أبو عبدالله الشيباني (متوفاي241هـ) ، مسند أحمد بن حنبل  ج 4 ، ص 370 ، ح19321 ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر .

فطر بن خليفه از ابو طفيل نقل كرده است حضرت على عليه السّلام مردم را در حبه گرد آورد و فرمود : سوگند مى‏دهم هر مرد مسلمانى كه غدير خم را به خاطر دارد و سخنى را كه در آن روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است ، از جاى برخيزد . سى تن از مردم براى اقامه شهادت بر پاى خاستند .

ابو نعيم ، گفته است كه گروه بسيارى‏ قيام كردند و اعلام كردند آن هنگام كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دست امير المؤمنين على عليه السّلام را به دست مبارك خود گرفت خطاب به مردم فرمود:

آيا مي‌دانيد كه من سزاوارتر به مؤمنان از خود آنها مى‏باشم ؟ همگى فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را تصديق كردند و به همين دليل بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

 «من كنت مولاه فهذا مولاه»

و اضافه فرمود : «پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار .

 ابو طفيل گفت : از ميان جمع در حالى بيرون رفتم كه در خودم احساس ناراحتى مى‏كردم ، و در بازگشت از اجتماع مردم ، به ديدار زيد بن ارقم رفتم و به او گفتم : از على چنين و چنان شنيدم و ناراحت شدم ! زيد گفت: آنچه را كه شنيدى انكار مكن ! ؛ زيرا آنچه را كه شنيده‌اي من خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ام !

الباني بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

أخرجه أحمد ( 4 / 370 ) و ابن حبان في " صحيحه " ( 2205 - موارد الظمآن ) و ابن أبي عاصم ( 1367 و 1368 ) و الطبراني ( 4968 ) و الضياء في " المختارة " ( رقم -527 بتحقيقي ) .

قلت : و إسناده صحيح على شرط البخاري . و قال الهيثمي في " المجمع " ( 9 / 104) : " رواه أحمد و رجاله رجال الصحيح غير فطر بن خليفة و هو ثقة " .

الباني ، محمد ناصر ، السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .

6 . حاكم نيشابوري از زيد بن أرقم :

أخبرني محمد بن علي الشيباني بالكوفة ثنا أحمد بن حازم الغفاري ثنا أبو نعيم ثنا كامل أبو العلاء قال سمعت حبيب بن أبي ثابت يخبر عن يحيى بن جعدة عن زيد بن أرقم رضي الله عنه قال خرجنا مع رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى انتهينا إلى غدير خم فأمر بدوح فكسح في يوم ما أتى علينا يوم كان أشد حرا منه فحمد الله وأثنى عليه وقال يا أيها الناس أنه لم يبعث نبي قط إلا ما عاش نصف ما عاش الذي كان قبله وإني أوشك أن أدعى فأجيب وإني تارك فيكم ما لن تضلوا بعده كتاب الله عز وجل ثم قام فأخذ بيد علي رضي الله عنه فقال يا أيها الناس من أولى بكم من أنفسكم ؟ قالوا الله ورسوله أعلم . [قال] : ألست أولى بكم من أنفسكم ؟ قالوا : بلى قال من كنت مولاه فعلي مولاه .

يحيي بن جعده از زيد بن ارقم روايت كرده است كه همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به راه خويش ادامه مى‏داديم تا به غدير خم رسيديم . در آن جا درختى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آن درخت اشاره كرد و اصحاب زير آن درخت را تميز و مرتب ساختند و آن روز به اندازه‏اى هوا گرم بود كه ما روز گرم و پر حرارتى را مانند آن روز نديده بوديم .

در آنجا بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به ايراد خطابه پرداخت . پس از حمد و ثناى الهى ، خطاب به مردم فرمود : هيچ پيغمبرى مبعوث نمى‏شود مگر آنكه نيمى از مقدار زندگى پيغمبر پيشين خود را عهده‏دار مى‏شود ؛ طولى نمى‏كشد ، دعوت الهى را اجابت مى‏كنم و دو اثر گران بار (يا گرانبها) در ميان شما به جاى مى‏گذارم كه اگر از خواسته و رويه آنان پيروى نماييد ، هرگز به گمراهى گرفتار نخواهيد شد: يكى‏ كتاب خداست و ديگرى عترت من است .

سپس دست على عليه السّلام را به دست گرفت و خطاب به مردم گفت : اى مردم ! چه كسى از جان و مال شما ، از خود شما سزاوارتر است ؟ گفتند : خدا و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داناتر و اوليتر به جان و مال است آنگاه فرمود :

 «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» .

حاكم نيشابوري بعد از نقل روايت مي‌گويد :

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه .

و ذهبي نيز در تلخيص المستدرك سخن وي را تأييد مي‌كند .

الحاكم النيسابوري ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفاي 405 هـ) المستدرك علي الصحيحين مع تضمينات الذهبي في التلخيص ، ج3 ، ص613 ، ح6272 ، ناشر : دار الكتب العلمية ـ بيروت ، ط 1ـ 1411هـ ـ 1990م .

7 . نسائي از زيد بن أرقم :

أخبرنا محمد بن المثنى قال حدثني يحيى بن حماد قال حدثنا أبو عوانة عن سليمان قال حدثنا حبيب بن أبي ثابت عن أبي الطفيل عن زيد بن أرقم قال لما رجع رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حجة الوداع ونزل غدير خم أمر بدوحات فقممن ثم قال كأني قد دعيت فأجبت و إني قد تركت فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب الله وعترتي أهل بيتي فأنظروا كيف تخلفوني فيهما فإنهما لن يتفرقا حتى يردا على الحوض ثم قال إن الله مولاي وأنا ولي كل مؤمن ثم أخذ بيد علي فقال من كنت وليه فهذا وليه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فقلت لزيد سمعته من رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال ما كان في الدوحات أحد إلا رآه بعينيه وسمعه بأذنيه .

النسائي ، أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن (متوفاي303 هـ) ، خصائص أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ، ج 1 ، ص 96 ، ح79 ،  تحقيق : أحمد ميرين البلوشي ، ناشر : مكتبة المعلا - الكويت الطبعة : الأولى ، 1406 هـ .

ابو طفيل از زيد بن ارقم نقل كرده است : هنگامى كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از حجّة الوداع بازمى‏گشت ، در محل غدير خم منزل كرد و به درختان چندى كه در آن نزديكى بود اشاره كرد . اصحاب بلافاصله زير آن درختها را تميز كرده و سايبانى براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تشكيل دادند. حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در زير آن سايبان قرار گرفت و خطاب به حاضران فرمود :

روزگار من به پايان رسيده و مرا به سوى خدا و عنايات حضرت او دعوت كرده‏اند ، دعوت حضرت او را اجابت كرده‏ام . اينك ، دو اثر گرانبهاء در ميان شما به جاى مى‏گذارم كه يكى از آن دو ، مهمتر از ديگرى است و آن دو اثر گرانبار ، كتاب خدا و عترت اهل بيت من است ؛ اينك بنگريد تا پس از رحلت من با آنها چگونه رفتار خواهيد كرد. بديهى است اين دو يادگار از يكديگر دور نخواهند شد تا اينكه در كنار حوض كوثر با من ملاقات نمايند . سپس فرمود :

«انّ اللّه مولاى و انا ولىّ كلّ مؤمن»

سپس دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود :

 «من كنت وليّه فهذا وليّه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه»

ابو طفيل گويد : از زيد پرسيدم : آيا تو از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اين جملات را شنيده‏اى ؟ زيد در پاسخ گفت : آرى ! همه آن ها كه در اطراف درختان حضور داشتند آن حضرت را ديدند و سخن ايشان را شنيدند.

حاكم نيشابوري بعد از نقل روايت مي‌گويد :

هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله .

الحاكم النيسابوري ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفاي 405 هـ) المستدرك علي الصحيحن ، ج3 ص118 ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، الناشر : دار الكتب العلمية ـ بيروت، ط1، 1411هـ ـ 1990م .

اين حديث با شرائطي كه بخاري و مسلم در صحت روايت قائل هستند ، صحيح است ؛ ولي آن‌ها نقل نكرده‌اند .

ابن كثير دمشقي سلفي (متوفاي774هـ) بعد از نقل روايت مي‌گويد‌ :

قال شيخنا أبو عبد الله الذهبي وهذا حديث صحيح .

ابن كثير الدمشقي ، إسماعيل بن عمر القرشي أبو الفداء ، البداية والنهاية ، ج 5 ، ص 209 ، ناشر : مكتبة المعارف – بيروت .

استاد ما ابو عبد الله ذهبي گفت كه اين حديث صحيح است .

8 . بزار از زيد بن يثيع :

حدثنا يوسف بن موسى قال نا عبيد الله بن موسى عن فطر بن خليفة عن أبي إسحاق عن عمرو ذي مر وعن سعيد بن وهب وعن زيد بن يثيع قالوا سمعنا عليا يقول نشدت الله رجلا سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول يوم غدير خم لما قام فقام إليه ثلاثة عشر رجلا فشهدوا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم قالوا بلى يا رسول الله قال فأخذ بيد علي فقال من كنت مولاه فهذا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وأحب من أحبه وأبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله .

البزار ، أبو بكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفاي292 هـ) ، البحر الزخار (مسند البزار) ج 3 ، ص 35 ، ح786 ، تحقيق : د. محفوظ الرحمن زين الله ، ناشر : مؤسسة علوم القرآن ، مكتبة العلوم والحكم - بيروت ، المدينة الطبعة : الأولى ، 1409هـ  .

ابو اسحاق از عمرو بن ذى مرّ ، سعيد بن وهب و زيد بن يثيع به اتفاق همگان روايت كرده‏اند كه از حضرت على عليه السّلام شنيديم ، سوگند مى‏داد كه اگر كسى از شما از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در روز غدير خم آن چه را درباره من فرموده ، شنيده است ، شهادت خود را اعلام نمايد . سيزده تن از حاضران از جاي برخواستند و شهادت دادند كه از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله شنيديم ، فرمود : مگر نه اين كه من از جان مؤمنان سزاوارتر از خود آن ها هستم ؟ مردم فرموده آن حضرت را تصديق كردند . در اين هنگام دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود :

 «من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و احبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله» .

هيثمي بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

رواه البزار ورجاله رجال الصحيح غير فطر بن خليفة وهو ثقة .

الهيثمي ، علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ) ، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 9 ، ص 105 ، ناشر : دار الريان للتراث/‏دار الكتاب العربي - القاهرة ، بيروت – 1407هـ .

اين روايت را بزار نقل كرده و راويان آن راويان صحيح بخاري هستند ، غير از فطر بن خليفه كه او نيز مورد اعتماد است .

9 . بزار از سعد بن أبي وقاص :

حدثنا هلال بن بشر قال نا محمد بن خالد بن عثمة قال نا موسى بن يعقوب قال نا مهاجر بن مسمار عن عائشة بنت سعد عن أبيها أن رسول الله أخذ بيد علي فقال ( ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ من كنت وليه فإن عليا وليه

البزار ، أبو بكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفاي292 هـ) ، البحر الزخار (مسند البزار) ج 4 ، ص 41 ، ح1203 ، تحقيق : د. محفوظ الرحمن زين الله ، ناشر : مؤسسة علوم القرآن ، مكتبة العلوم والحكم - بيروت ، المدينة الطبعة : الأولى ، 1409 هـ .

عائشه دختر سعد از پدرش نقل كرده است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله دست علي عليه السلام را گرفت و فرمود : آيا من از مؤمنين نسبت به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ هر كس كه من مولاي او هستم ، علي مولاي او است .

هيثمي بعد از نقل روايت مي‌گويد :

رواه البزار ورجاله ثقات .

مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 9 ، ص 107 ، اسم المؤلف:  علي بن أبي بكر الهيثمي الوفاة: 807 ، ناشر : دار الريان للتراث/‏دار الكتاب العربي - القاهرة ، بيروت – 1407 .

اين روايت را بزار نقل كرده و راويان آن مورد اعتماد هستند .

10 .  احمد بن حنبل از سعيد بن وهب و زيد بن يسع :

حدثنا عبد اللَّهِ ثنا عَلِىُّ بن حَكِيمٍ الأودي أَنْبَأَنَا شَرِيكٌ عن أبي إِسْحَاقَ عن سَعِيدِ بن وَهْبٍ وَعَنْ زَيْدِ بن يُثَيْعٍ قَالاَ نَشَدَ عَلِىٌّ الناس في الرَّحَبَةِ من سمع رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول يوم غَدِيرِ خُمٍّ الا قام قال فَقَامَ من قِبَلِ سَعِيدٍ سِتَّةٌ وَمِنْ قِبَلِ زَيْدٍ سِتَّةٌ فَشَهِدُوا انهم سَمِعُوا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول لعلي رضي الله عنه يوم غَدِيرِ خُمٍّ أَلَيْسَ الله أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ قالوا بَلَى قال اللهم من كنت مَوْلاَهُ فعلي مَوْلاَهُ اللهم وَالِ من وَالاَهُ وَعَادِ من عَادَاهُ .

أحمد بن حنبل ، أبو عبدالله الشيباني  (متوفاي 241 هـ) ، مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج 1 ، ص 118 ، ح950 ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر .

أبو اسحاق از سعيد بن وهب و از زيد بن يثيع روايت كرده است كه هر دو تن گفتند : حضرت على عليه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد كه هر كس در روز غدير خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است از جا برخيزد . در اين هنگام شش تن از كنار سعيد و شش تن از پهلوى زيد برخاستند و گواهى دادند كه آنان در آنروز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در محل غدير شنيدند ، خطاب به مردم فرمود :

 «أليس اللّه اولى بالمؤمنين؟»

حاضران گفتند :

آرى ! خدا بر همگى آنان اولويت دارد . به همين دليل بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود :

 «اللّهمّ من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه».

محمد ناصر الباني بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

و قد مضى في الحديث الرابع - الطريق الثانية و الثالثة . و إسناده حسن ، و أخرجه البزار بنحوه و أتم منه . و للحديث طرق أخرى كثيرة جمع طائفة كبيرة منها الهيثمي في " المجمع " ( 9 / 103 - 108 ) .

وقدذكرت و خرجت ما تيسر لي منها مما يقطع الواقف عليها بعد تحقيق الكلام على أسانيدها بصحة الحديث يقينا ، و إلا فهي كثيرة جدا ، و قد استوعبها ابن عقدة في كتاب مفرد ، قال الحافظ ابن حجر : منها صحاح و منها حسان . و جملة القول أن حديث الترجمة حديث صحيح بشطريه ، بل الأول منه متواتر عنه صلى الله عليه وسلم كما ظهر لمن تتبع أسانيده و طرقه ، و ما ذكرت منها كفاية .

الباني ، محمد ناصر ، السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة‌ الشاملة .

11 . ابن حجر عسقلاني از امير مؤمنان عليه السلام :

3943 - وقال إسحاق : أخبرنا أبو عامر العقدي ، عن كثير بن زيد ، عن محمد بن [ عمر ] بن علي عن أبيه ، عن علي رضي الله عنه قال : إن النبي صلى الله عليه وسلم حضر الشجرة بخم ، ثم خرج آخذا بيد علي رضي الله عنه قال : « ألستم تشهدون أن الله تبارك وتعالى ربكم ؟ » قالوا : بلى . قال صلى الله عليه وسلم : « ألستم تشهدون أن الله ورسوله أولى بكم من أنفسكم وأن الله تعالى ورسوله أولياؤكم ؟ » . فقالوا : بلى . قال : « فمن كان الله ورسوله مولاه فإن هذا مولاه ، وقد تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلوا كتاب الله تعالى ، سببه بيدي ، وسببه بأيديكم ، وأهل بيتي » .

 حضرت على عليه السّلام فرموده است : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در زير درختى در محل «خم» قرار گرفته بود ، طولى نكشيد از زير درخت بيرون آمده و دست مرا گرفت و خطاب به مردم فرمود : اى مردم ! مگر نه اينست كه گواهى ميدهيد ، خداى تعالى پروردگار شماست ؟ در پاسخ گفتند : آرى ! فرمود :

مگر نه اينست كه گواهى ميدهيد ، خدا و رسول او از جان شما به شما سزاوارترند ؟ و خدا و رسول او مولاى شمايند ؟ گفتند : آرى ! فرمود : بنا بر اين ، كسى كه خدا و رسول او مولاى او هستند ، به راستى اين شخص (على عليه السّلام) مولاى اوست. اينك ، در ميان شما دو اثر ارزنده و گرانبها مى‏گذارم كه هرگاه به آن‌ها تمسك كنيد ، هرگز در منجلاب گمراهى گرفتار نخواهيد شد : يكى ، كتاب خدا است كه ريسمان استوار ميان شما و خدا مى‏باشد كه يك طرف آن در دست حق تعالى است و طرف ديگرش در اختيار شماست و ديگرى ، اهل بيت من است .

ابن حجر بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

( هذا إسناد صحيح ) ، وحديث غدير خم قد أخرج النسائي من رواية أبي الطفيل عن زيد بن أرقم ، وعلي ، وجماعة من الصحابة رضي الله عنهم ، وفي هذا زيادة ليست هناك ، وأصل الحديث أخرجه الترمذي أيضا .

ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن علي بن حجر (متوفاي852 هـ) ، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية ، ج 16 ، ص142 ، تحقيق : د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري ، ناشر : دار العاصمة/ دار الغيث - السعودية ، الطبعة : الأولى ، 1419هـ  .

سند اين روايت صحيح است . حديث غدير خم را نسائي از طريق أبو طفيل از زيد بن أرقم و نيز از علي عليه السلام و گروهي از صحابه نقل كرده‌ است . در اين روايت چيزهاي است كه در آن‌ها نيست . اصل حديث را ترمذي نيز نقل كرده است .

12 . ابن أبي عاصم از امير مؤمنان عليه السلام :

حدثنا سليمان بن عبيد الله الغيلاني ثنا أبو عامر ثنا كثير بن زيد عن محمد بن عمر بن علي عن أبيه عن علي أن النبي صلى الله عليه وسلم قام بحفرة الشجرة بخم وهو آخذ بيد علي فقال أيها الناس ألستم تشهدون أن الله ربكم قالوا بلى قال ألستم تشهدون أن الله ورسوله أولى بكم من أنفسكم قالوا بلى وإن الله ورسوله مولاكم قالوا بلى قال فمن كنت مولاه فإن هذا مولاه .

الباني در ذيل حديث مي‌گويد :

حسن .

عمرو بن أبي عاصم الضحاك الشيباني (متوفاي287هـ) السنة ، ج 2 ، ص 605 ، ح1361 ، تحقيق : محمد ناصر الدين الألباني ، ناشر : المكتب الإسلامي - بيروت ، الطبعة : الأولى 1400هـ .

از علي عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله بر كنده درختي در غدير خم ايستاده بود ؛ در حالي كه دست علي عليه السلام به دست او بود . سپس فرمود : اي مردم ! آيا شهادت مي‌دهيد كه خداوند پروردگار شما است ؟ گفتند : آري ، فرمود : آيا شهادت مي‌دهيد كه خدا و رسول خدا از خود شما بر شما سزاوارترند ؟ گفتند : آري ، فرمود : آيا شهادت مي‌دهيد كه خدا و رسول او سرپرستان شما هستند ، گفتند : آري . فرمود : هركس من مولاي او هستم ،‌ اين (علي عليه السلام) مولاي او است .

13 . طبراني از زيد بن أرقم :

4986 حدثنا عَلِيُّ بن عبد الْعَزِيزِ ثنا أبو نُعَيْمٍ ثنا كَامِلُ أبو الْعَلاءِ قال سمعت حَبِيبَ بن أبي ثَابِتٍ يحدث عن يحيى بن جَعْدَةَ عن زَيْدِ بن أَرْقَمَ قال خَرَجْنَا مع رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم حتى انْتَهَيْنَا إلى غَدِيرِ خُمٍّ أَمَرَ بِدُوحٍ فَكُسِحَ في يَوْمٍ ما أتى عَلَيْنَا يَوْمٌ كان أَشَدَّ حُرًّا منه فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عليه وقال يا أَيُّهَا الناس إنه لم يُبْعَثْ نَبِيٌّ قَطُّ إِلا عَاشَ نِصْفَ ما عَاشَ الذي كان قَبْلَهُ وَإِنِّي أُوشَكُ أَنْ أُدْعَى فَأُجِيبَ وَإِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ ما لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ كِتَابَ اللَّهِ ثُمَّ قام وَأَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ رضي اللَّهُ عنه فقال يا أَيُّهَا الناس من أَوْلَى بِكُمْ من أَنْفُسِكُمْ قالوا اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ قال من كنت مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ .

المعجم الكبير ، ج 5 ، ص 171 ، اسم المؤلف:  سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم الطبراني الوفاة: 360 ، ناشر : مكتبة الزهراء - الموصل - 1404 - 1983 ، الطبعة : الثانية ، تحقيق : حمدي بن عبدالمجيد السلفي .

يحيي بن جعده از زيد بن ارقم روايت كرده است كه همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به راه خويش ادامه مى‏داديم تا به غدير خم رسيديم . در آن جا درختى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آن درخت اشاره كرد و اصحاب زير آن درخت را تميز و مرتب ساختند و آن روز به اندازه‏اى هوا گرم بود كه ما روز گرم و پر حرارتى را مانند آن روز نديده بوديم .

در آنجا بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به ايراد خطابه پرداخت . پس از حمد و ثناى الهى ، خطاب به مردم فرمود : هيچ پيغمبرى مبعوث نمى‏شود مگر آنكه نيمى از مقدار زندگى پيغمبر پيشين خود را عهده‏دار مى‏شود ؛ طولى نمى‏كشد ، دعوت الهى را اجابت مى‏كنم و دو اثر گران بار (يا گرانبها) در ميان شما به جاى مى‏گذارم كه اگر از خواسته و رويه آنان پيروى نماييد ، هرگز به گمراهى گرفتار نخواهيد شد: يكى‏ كتاب خداست و ديگرى عترت من است .

سپس دست على عليه السّلام را به دست گرفت و خطاب به مردم گفت : اى مردم ! چه كسى از جان و مال شما ، از خود شما سزاوارتر است ؟ گفتند : خدا و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داناتر و اوليتر به جان و مال است آنگاه فرمود :

 «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» .

الباني بعد از نقل اين روايت مي‌گويد :

أخرجه الطبراني ( 4986 ) و رجاله ثقات .

الباني ، محمد ناصر ، السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 ، طبق برنامه المكتبة‌ الشاملة .

14 . نسائي از سعد بن أبي وقاص :

83 أخبرني زكريا بن يحيى قال حدثنا نصر بن علي قال أخبرنا عبد الله ابن داود عن عبد الواحد بن أيمن عن أبيه أن سعدا قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم من كنت مولاه فعلي مولاه .

النسائي ، أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن (متوفاي303 هـ) ، خصائص أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ، ج 1 ، ص 81 ، ح 83 ، ناشر : مكتبة المعلا - الكويت - 1406 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : أحمد ميرين البلوشي .

سعد بن أبي وقاص گفته است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود : هركس من مولاي او هستم ، علي مولاي او است .

الثانية [من طريق سعد بن أبي وقاص] : عن عبد الواحد بن أيمن عن أبيه به . أخرجه النسائي في " الخصائص "  و إسناده صحيح أيضا ، رجاله ثقات رجال البخاري غير أيمن والد عبد الواحد و هو ثقة كما في " التقريب " .

الباني ، محمد ناصر ، السلسلة الصحيحة ، ج 4 ،ص 249 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .

روايت دوم از روايت‌هاي سعد بن أبي وقاص از عبد الواحد بن أيمن از پدرش نقل شده است . اين روايت را نسائي در خصائص نقل كرده و سندش صحيح و راويان آن راويان صحيح بخاري هستند ؛‌ غير از پدر عبد الواحد كه او نيز مورد اعتماد است ؛ چنانچه در تقريب التهذيب ابن حجر آمده است .

كتاب‌هايي كه در باره سند حديث غدير نوشته شده :

1 . محمد بن جرير طبري :

محمد بن جرير طبري از كساني است كه كتاب مستقلي در چهار جلد در باره أسناد اين روايت نوشته است ؛ چنانچه ذهبي در باره كتاب او مي‌گويد :

جمع طرق حديث غدير خم في أربعة أجزاء رأيت شطره فبهرني سعة رواياته وجزمت بوقوع ذلك .

الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز ، سير أعلام النبلاء ، ج 14 ، ص 277 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط و محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، التاسعة ، 1413 هـ .

محمد بن جرير طبري اسناد روايت غدير خم را در چهار جلد جمع آوري كرده است كه من قسمت از آن را ديدم و از گستردگي روايات آن شگفت زده شدم و يقين كردم كه اين اتفاق افتاده است .

و در تذكرة‌ الحفاظ در ترجمه محمد بن جرير طبري مي‌نويسد :

قلت رأيت مجلدا من طرق الحديث لابن جرير فاندهشت له ولكثرة تلك الطرق .

الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز ، تذكرة الحفاظ ج 2 ، ص 710 ، رقم : 728 ،  ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الأولى .

من يك جلد از كتاب أسناد حديث غدير را كه ابن جرير نوشته بود را ديدم و از زياد بودن أسناد آن گيج و مبهوت شدم .

و ابن كثير سلفي نيز در البداية والنهاية مي‌گويد :

وقد رأيت له كتابا جمع فيه أحاديث غدير خم في مجلدين ضخمين وكتابا جمع فيه طريق حديث الطير

البداية والنهاية ، ج 11 ، ص 147 ، اسم المؤلف:  إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي أبو الفداء الوفاة: 774 ، ناشر : مكتبة المعارف – بيروت .

كتابي از ابن جرير طبري را ديدم كه كه در آن احاديث غدير خم را گردآوري كرده بود كه دو جلد ضخيم بود . و نيز طبري كتاب ديگري دارد كه در آن اسناد حديث طير را گردآوري كرده است .

2 . أبو العباس ابن عقده :

وقد استوعبها بن عقدة في كتاب مفرد وكثير من اسانيدها صحاح وحسان

ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي ، فتح الباري شرح صحيح البخاري ، ج 7 ، ص 74 ، ناشر : دار المعرفة - بيروت ، تحقيق : محب الدين الخطيب .

ابن عقده روايات غدير را در كتاب مستقلي جمع آوري كرده است كه بسياري از أسناد آن صحيح و حسن هستند .

و در تهذيب التهذيب مي‌نويسد :

واعتنى بجمع طرقه أبو العباس بن عقدة فأخرجه من حديث سبعين صحابيا أو أكثر.

ابن حجر عسقلاني ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي ، تهذيب التهذيب ، ج 7 ، ص 297 ، ناشر : دار الفكر - بيروت - 1404 - 1984 ، الطبعة : الأولى .

أبو العباس بن عقده تمام أسناد حديث غدير را جمع آوري كرده كه در آن روايت بيش از هفتاد صحابي و يا بيشتر را نقل نموده است .

3 . شمس الدين ذهبي :

واما حديث الطير فله طرق كثيرة جدا قد افردتها في مصنف ومجموعها هو يوجب ان يكون الحديث له أصل واما حديث من كنت مولاه فله طرق جيدة وقد أفردت ذلك أيضا .

تذكرة الحفاظ ، ج 3 ، ص 1043 ، اسم المؤلف:  أبو عبد الله شمس الدين محمد الذهبي الوفاة: 748 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولى .

براي حديث طير أسناد زيادي است كه من آن را در كتاب مستقلي جمع آوري كرده‌ام ، مجموع آن‌ها سبب مي‌شود كه حديث واقعيت داشته باشد . و اما حديث غدير نيز أسناد خوبي دارد كه براي او نيز كتاب مستقلي نوشته‌ام .

نتيجه :

حديث غدير نه تنها با سند‌هاي صحيح نقل شده است ؛ بلكه به اعتراف بزرگان اهل سنت متواتر است ؛ اما پذيرش و اعتراف به آن نيازمند قلب سليم ، تقوا و انصاف است كه متأسفانه برخي از دشمنان اهل بيت عليهم السلام ؛ از جمله ابن تيميه حراني و ابن حزم اندلسي از داشتن آن محروم بوده‌اند .

ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان در باره ابن تيميه مي‌نويسد :

لكن وجدته كثير التحامل إلى الغاية في رد الأحاديث التي يوردها بن المطهر وان كان معظم ذلك من الموضوعات والواهيات لكنه رد في رده كثيرا من الأحاديث الجياد التي لم يستحضر حالة التصنيف مظانها .

لسان الميزان ، ج 6 ، ص 319 ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: 852 ، ناشر : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت - 1406 - 1986 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : دائرة المعرف النظامية – الهند .

ابن تيميه در ردّ احاديثي كه علامه حلي به آن استدلال كرده است زياده روي نموده است تا آنجا كه احاديث خوب و معتبر فراواني را رد كرده است.

و در فتح الباري مي‌نويسد :

وأنكر بن تيمية في كتاب الرد على بن المطهر الرافضي المؤاخاة بين المهاجرين وخصوصا مؤاخاة النبي صلى الله عليه وسلم لعلي قال لأن المؤاخاة شرعت لإرفاق بعضهم بعضا ولتأليف قلوب بعضهم على بعض فلا معنى لمؤاخاة النبي لأحد منهم ولا لمؤاخاة مهاجري لمهاجري وهذا رد للنص بالقياس وإغفال عن حكمة المؤاخاة .

فتح الباري شرح صحيح البخاري ، ج 7 ، ص 271 ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: 852 ، ناشر : دار المعرفة - بيروت ، تحقيق : محب الدين الخطيب .

ابن تيميه در كتابش كه رد بر علامه حلي است داستان عقد برادري بين مهاجران مخصوصاً بين رسول خدا ‌و علي را انكار كرده و مي گويد : فلسفه عقد اخوت براي تأليف دل‌ها و ايجاد محبت و دوستي بين دو نفر تشريع شد ؛ ولي بين دو مهاجر و شخص رسول خدا بي معني است  .

اين اين حرفها را  كسي مي زند از حكمت اين دستور بي خبر است .

و الباني وهابي ، هدف خود را از بررسي سند حديث غدير ، زياده روي ابن تيميه در تضعيف اين روايت دانسته و مي‌گويد :‌‌‌

فقد كان الدافع لتحرير الكلام على الحديث و بيان صحته ، أنني رأيت شيخ الإسلام بن تيمية ، قد ضعف الشطر الأول من الحديث و أما الشطر الآخر ، فزعم أنه كذب ! و هذا من مبالغته الناتجة في تقديري من تسرعه في تضعيف الأحاديث قبل أن يجمع طرقها و يدقق النظر فيها و الله المستعان .

الباني ، محمد ناصر ، السلسلة الصحيحة ، ج 4 ، ص 249 .

غرض من از تشريح حديث غدير و بيان صحت آن، تضعيف ابن تيميه بخش اول (من كنت مولاه فعلي مولاه) و دروغ دانستن بخش دوّم (اللهمّ وال من والاه...) آن است ، اين زياده روي ابن تيميه و عجله در تضعيف احاديث قبل از مطالعه در اسناد متعدد روايت و دقت نظر در صحت و سقم آن است .

آن‌چه ما نقل كرديم ، مختصري از اعترافات بزرگان سني و صحه گذاشتن آن‌ها بر حديث غدير بود ، براي اطلاع بيشتر به كتاب الغدير ، ج1 ، ص294 مراجعه بفرماييد . علامه اميني رضوان الله تعالي عليه 43 نفر از دانشمندان سني را نام مي‌برد كه تصريح به صحت حديث غدير كرده‌اند .

 

والسلام علي من اتبع الهدي

 



گروه پاسخ به شبهات ، مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اگر منظور رسول خدا (ص) از حديث غدير، امامت امير مؤمنان (ع) بود، چرا صحابه دچار اختلاف شدند

توضيح سؤال :

اگر مقصود رسول خدا (ص) از حديث غدير ، تعيين علي (ع) به عنوان خليفه بود ، نبايد ميان صحابه اختلاف مي‌شد ؛ چون آن‌ها صحابه رسول خدا (ص) و دست پروده آن حضرت بودند .‌ چگونه مي‌توان تصور كرد كه تنها بعد از چند روز از حادثه غدير خم ، صحابه وصيت و فرمان رسول خدا را فراموش كرده باشند و به آن حضرت خيانت كنند ؟

بنابراين قطعاً مقصود رسول خدا امامت آن حضرت نبوده است .

نقد و بررسي :

خواستگاه اين شبهه ، تصور نادرستي است كه اهل سنت از صحابه دارند ، زيرا آن‌ها بر اين باورند كه اگر كسي نام صحابي را گرفت وملقب به اين نام شد، عدالتش قطعي است و كاري بر خلاف فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله انجام نخواهد داد .

بي ترديد اگر مواردي يافت شود كه صحابه حتي در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله ، دچار اختلافات شديدي شده‌ و بر خلاف فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله رفتار كرده‌اند ، بي اساس بودن اين شبهه روشن و ثابت مي‌شود كه اختلاف صحابه در باره يك مسأله ، تأثيري در تعيين مقصود رسول خدا نداشته و در نتيجه خدشه‌اي بر دلالت حديث غدير وارد نخواهد كرد . اكنون به چند مورد از مخالفت‌هاي صحابه با رسول خدا اشاره مي كنيم:

مخالفت با فرمان رسول خدا (ص) در قضيه وصيت :

بارزترين نمونه از اختلاف ميان صحابه و سرپيچي از فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله ، قضيه وصيت آن حضرت است كه به بعضي از اصحاب حاضر در مجلس دستور داد تا كاغذ و دوات بياورند، چون تصميم داشت مطالبي بنويسد كه هرگز گمراه نشوند ؛ اما صحابه بدون اين كه حرمت پيامبر خدا را رعايت كنند ، با يكديگر به نزاع پرداختند ، تا جايي كه خليفه دوم آن حضرت را متهم به هذيان گويي كرد ! .

وقتي صحابه در حضور رسول خدا از دستور مستقيم آن حضرت و با يكديگر به نزاع مي‌پردازند ، چه استبعادي دارد كه بعد از آن حضرت نيز دچار همان اختلاف و سرپيچي شوند ؟

محمد بن اسماعيل بخاري در صحيحش مي نويسد :

عن بن عَبَّاسٍ رضي الله عنهما أَنَّهُ قال يَوْمُ الْخَمِيسِ وما يَوْمُ الْخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حتى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فقال اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَجَعُهُ يوم الْخَمِيسِ فقال ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا فَتَنَازَعُوا ولا يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ... .

ابن عباس مي گفت : روز پنجشنبه و چه روزي بود آن روز . سپس آن قدر گريه كرد كه اشك چشمش سنگريزه هارا خيس كرد، آنگاه گفت: روز پنجشنبه درد بر رسول خدا (ص) شديد شد ، فرمود : كاغذي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ، حاضران اختلاف كردند در حالي كه چنين عملي در حضور پيامبر خدا شايسته و سزاوار نبود ، گفتند : او بيمار است و هزيان مي گويد .

الجامع الصحيح المختصر ،  محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256 هـ) ، ج 3 ، ص1111 ، ح 2888 ، كتاب الجهاد والسير  ب 176 ،  باب هَلْ يُسْتَشْفَعُ إِلَى أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُعَامَلَتِهِمْ ، ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .

مسلم نيشابوري اين حديث را با اندك تغيير در صحيحش نقل كرده ومي‌نويسد :

عن بن عَبَّاسٍ أَنَّهُ قال يَوْمُ الْخَمِيسِ وما يَوْمُ الْخَمِيسِ ثُمَّ جَعَلَ تَسِيلُ دُمُوعُهُ حتى رأيت على خَدَّيْهِ كَأَنَّهَا نِظَامُ اللُّؤْلُؤِ قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ائْتُونِي بِالْكَتِفِ وَالدَّوَاةِ أو اللَّوْحِ وَالدَّوَاةِ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا فَقَالُوا إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَهْجُرُ .

صحيح مسلم ،  مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري (متوفاي261 ، ج 3 ، ص1259 ، ح1637 ، كتاب الوصية ، باب ترك الوصية لمن ليس عنده شيء ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي .

رسول خدا (ص) قصد نوشتن چه چيزي را داشت ؟

نووي در شرح روايت مسلم مي‌گويد‌ :

فقد اختلف العلماء في الكتاب الذي هم النبي صلى الله عليه وسلم به فقيل أراد أن ينص على الخلافة في إنسان معين لئلا يقع نزاع وفتن .

علما در اين كه پيامبر (ص) چه مي‌خواست بنويسد ، دچار اختلاف شده‌اند ، برخي گفته‌اند كه آن حضرت مي‌خواست جانشين بعد از خودش را معين و به اسم او تصريح كند تا بعد از ايشان و نزاع فتنه نشود .

شرح النووي على صحيح مسلم ، أبو زكريا يحيى بن شرف بن مري النووي (متوفاي676هـ) ، ج 11 ، ص90 ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1392 ، الطبعة : الطبعة الثانية .

ابن حجر عسقلاني مي‌نويسد :

واختلف في المراد بالكتاب فقيل كان أراد أن يكتب كتابا ينص فيه على الأحكام ليرتفع الاختلاف وقيل بل أراد أن ينص على أسامي الخلفاء بعده حتى لا يقع بينهم الاختلاف قاله سفيان بن عيينة .

در اين كه پيامبر چه مي‌خواست بنويسد ، نظرات گوناگوني وجود دارد . برخي گفته‌اند : نوشته اي بود كه بيانگر احكام باشد و اختلاف را از بين به برد، برخي گفته‌اند: مي‌خواست اسامي جانشينان بعد از خودش را بنويسد تا در ميان آن‌ها اختلاف نشود . اين مطلب را سفيان بن عيينه گفته است .

فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي (متوفاي852 هـ)  ج 1 ، ص209 ، ناشر : دار المعرفة - بيروت ، تحقيق : محب الدين الخطيب .

بدر الدين عيني در شرح صحيح بخاري مي‌نويسد‌ :

واختلف العلماء في الكتاب الذي همَّ صلى الله عليه وسلم بكتابته ، قال الخطابي : يحتمل وجهين . أحدهما : أنه أراد أن ينص على الإمامة بعده فترتفع تلك الفتن العظيمة كحرب الجمل وصفين ... .

عمدة القاري شرح صحيح البخاري ،  بدر الدين محمود بن أحمد العيني (متوفاي855هـ) ، ج 2 ، ص171 ، ناشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت .

علما در اين كه پيامبر (ص) چه مي‌خواست بنويسد ، دچار اختلاف شده‌اند ، خطابي گفته : دو احتمال وجود دارد : 1 . يكي اين كه مي‌خواست بر امامت بعد از خودش تصريح كند تا از فتنه‌هاي بزرگي همانند جنگ‌هاي جمل و صفين جلوگيري شود ... .

قسطلاني (متوفاي 923هـ) در شرح صحيح بخاري مي‌نويسد :

أكتب لكم كتاباً فيه النص على الأئمّة بعدي.

 ارشاد الساري ، ج 1 ، ص207 .

[رسول خدا فرمود : كاغذ و دوات بياوريد] تا نامه اي براي شما بنويسم كه در آن نام ائمه وپيشوايان بعد از خودم آمده باشد.

و محمد بن يوسف كرماني مشهور به شمس الأئمه (متوفاي 786هـ) در اين باره مي‌نويسد :

أنّه أراد أن يكتب اسم الخليفة بعده لئلا يختلف الناس ولا يتنازعوا فيؤدّيهم ذلك إلى الضلال .

الكوكب الدراري في شرح صحيح البخاري ، ج 2 ، ص172 .

 آن حضرت مي‌خواست نام خليفه بعد از خودش را بنويسد تا مردم دچار اختلاف نشوند و با يكديگر نزاع نكنند كه آن‌ها را گمراه كند .

و احمد امين مصري (متوفاي 1373هـ) مي‌نويسد :

وقد أراد الرسول (ص) في مرضه الذي مات فيه أن يعيّن من يلى الأمر من بعده .

يوم الإسلام ، ص41 .

رسول خدا (ص) در هنگام بيماريي كه از دنيا رفت مي‌خواست جانشين بعد از خودش را معين كند .

سرپيچي از فرمان رسول خدا (ص) در قضيه  نماز جمعه

رسول خدا صلي الله عليه وآله در حال ايراد خطبه‌هاي نماز جمعه (يا در حال نماز) بود كه صداي طبل و شيپور كاروان‌هاي تجاري به گوش صحابه رسيد ، آن‌ها بي‌اعتنا به رسول خدا آن حضرت را تنها رها كردند و به سوي كاروان شتافته و جز عده‌اي انگشت شمار ، كسي باقي نماند .

خداوند ، اين عمل صحابه را به شدت تقبيح كرده و مي‌فرمايد :

وَإِذَا رَأَوْاْ تجَِرَةً أَوْ لهَْوًا انفَضُّواْ إِلَيهَْا وَتَرَكُوكَ قَائمًا قُلْ مَا عِندَ اللَّهِ خَيرٌْ مِّنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيرُْ الرَّازِقِين‏ . الجمعة / 11 .

هنگامى كه آنها تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند پراكنده مى‏شوند و به سوى آن مى روند و تو را ايستاده به حال خود رها مى‏كنند بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترين روزى‏دهندگان است‏ .

اين نص صريح قرآن كريم است و كسي نمي‌تواند آن را انكار نمايد . و محمد بن اسماعيل بخاري در صحيحش در باره اين قضيه مي‌نويسد :

عن جَابِرِ بن عبد اللَّهِ رضي الله عنهما قال أَقْبَلَتْ عِيرٌ يوم الْجُمُعَةِ وَنَحْنُ مع النبي صلى الله عليه وسلم فَثَارَ الناس إلا اثْنَيْ عَشَرَ رَجُلًا فَأَنْزَلَ الله (وإذا رَأَوْا تِجَارَةً أو لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ) .

الجامع الصحيح المختصر ،  محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256 ، ج 4 ، ص1859 ، ح4616 ،كتاب البيوع ، بَاب : وإذا رَأَوْا تِجَارَةً أو لَهْوًا ، ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .

از جابر بن عبد الله نقل شده كه گفت : روز جمعه بود وما در حال نماز خواندن با  پيامبر (ص) بوديم ،  قافله اي وارد شد، مردم همه متفرق شدند جز دوازده  نفر؛ خداوند اين آيه را نازل كرد : « وإذا ... .

و در روايت ديگر با صراحت آمده است كه مردم در حال نماز متفرق شدند :

حدثنا جَابِرُ بن عبد اللَّهِ قال بَيْنَمَا نَحْنُ نُصَلِّي مع النبي صلى الله عليه وسلم إِذْ أَقْبَلَتْ عِيرٌ تَحْمِلُ طَعَامًا فَالْتَفَتُوا إِلَيْهَا حتى ما بَقِيَ مع النبي صلى الله عليه وسلم إلا اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا فَنَزَلَتْ هذه الْآيَةُ : (وإذا رَأَوْا تِجَارَةً أو لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا) .

الجامع الصحيح المختصر ، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256هـ) ج 1 ، ص316 ، ح894 ، ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .

جابر بن عبد الله گفت : ما با رسول خدا (ص) در حال نماز بوديم كه كاروان مواد غذائي وارد شد ، مردم متفرق شدند، جز دوازده نفر كس ديگري با رسول خدا (ص) نماند ، سپس اين آيه نازل شد : « وإذا رَأَوْا ... »‌ .

ابن حجر عسقلاني بعد از بررسي اقوال در اين باره كه پيامبر در حال خطبه بود يا در حال نماز مردم متفرق شدند مي‌نويسد :

وسلك طائفةٌ مسلكاً آخر ، وظاهر كلام البخاري هاهنا وتبويبه يدل عليه ، وهو : أن انفضاضهم عن النبي كان في نفس الصلاة ، وكان قد افتتح بهم الجمعة بالعدد المعتبر ، ثم تفرقوا في أثناء الصلاة ، فأتم بهم صلاة الجمعة ؛ فإن الاستدامة يغتفر فيها ما لا يغتفر في الابتداء . وهذا قولُ جماعة من العلماء ، منهم : أبو حنيفة وأصحابه والثوري ومالك والشافعي - في القديم - وإسحاق ... .

فتح الباري في شرح صحيح البخاري ، زين الدين أبي الفرج عبد الرحمن ابن شهاب الدين البغدادي ثم الدمشقي الشهير بابن رجب (متوفاي795هـ ) ج 5 ، ص316 ، ناشر : دار ابن الجوزي - السعودية / الدمام - 1422هـ  ، الطبعة : الثانية ، تحقيق : أبو معاذ طارق بن عوض الله بن محمد .

گروهي راه ديگري رفته‌اند و ظاهر سخن بخاري و چگونگي باب بندي كتابش نيز بر اين مطلب گواهي مي‌دهد كه : متفرق شدن مردم در حال خواندن نماز جمعه بوده است ، رسول خدا نماز را با تعداد لازم شروع كرد ؛ مردم در بين نماز متفرق شدند ؛ ولي رسول خدا با افراد باقي مانده نماز جمعه را به پايان برد ؛ زيرا در ادامه نماز چيزهايي بخشيده مي‌شود كه در آغاز آن بخشيده نمي‌شود .

اين نظر جماعتي از دانشمندان از جمله: ابو حنيفه و طرفدارانش ، ثوري ، مالك و شافعي (در نظر قبلي اش) و اسحاق است .

آيا كساني كه در حضور خاتم پيامبران از شنيدن سخنان آن حضرت اعراض و شرف و افتخار شنيدن سخنان اشرف مخلوقات عالم را به مال دنيا مي‌فروشند ، در زماني كه رسول خدا در ميان آنان نيست ، به سخنان آن حضرت اعتنا خواهند كرد و دچار اختلاف و تشتت نخواهند شد ؟

آيا كساني كه با بي شرمي تمام ووقيحانه رسول خدا را تنها رها كردند ، خليفه و جانشين وي را تنها نخواهند گذاشت و وصيت او را را بر منافع مادي و شخصي خود مقدم خواهند داشت ؟!

سرپيچي از فرمان رسول خدا (ص) در قضيه متعه حج :

قضيه ي ديگري كه قلب رسول خدا صلي الله عليه وآله را جريحه‌دار و خشم و غضب آن حضرت را برانگيخت ، سرپيچي صحابه از فرمان رسول خدا در قضيه متعه حج بود .

ابن ماجه و احمد بن حنبل روايت را اين گونه نقل مي‌كنند :

عن الْبَرَاءِ بن عَازِبٍ قال خَرَجَ عَلَيْنَا رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَأَصْحَابُهُ فَأَحْرَمْنَا بِالْحَجِّ فلما قَدِمْنَا مَكَّةَ قال اجْعَلُوا حِجَّتَكُمْ عُمْرَةً فقال الناس يا رَسُولَ اللَّهِ قد أَحْرَمْنَا بِالْحَجِّ فَكَيْفَ نَجْعَلُهَا عُمْرَةً قال انْظُرُوا ما آمُرُكُمْ بِهِ فَافْعَلُوا فَرَدُّوا عليه الْقَوْلَ فَغَضِبَ فَانْطَلَقَ ثُمَّ دخل على عَائِشَةَ غَضْبَانَ فَرَأَتْ الْغَضَبَ في وَجْهِهِ فقالت من أَغْضَبَكَ أَغْضَبَهُ الله قال ومالي لَا أَغْضَبُ وأنا آمُرُ أَمْرًا فلا أُتْبَعُ .

سنن ابن ماجه ، محمد بن يزيد أبو عبدالله القزويني الوفاة: 275 هـ) ج 2  ، ص2981 ، ح 2982 ، ناشر : دار الفكر - بيروت ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي

مسند الإمام أحمد بن حنبل ،  أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشيباني (متوفاي241 هـ) ج 4 ، ص286 ، ح18546 ، باب حديث قيس عنه البراء بن عازب ، ناشر : مؤسسة قرطبة – مصر .

از براء بن عازب نقل شده كه گفت : با رسول خدا  از مدينه خارج شديم و براي حج، احرام بستيم ، وقتي كه به مكه رسيديم ، رسول خدا فرمود : حج خود را عمره قرار دهيد . مردم گفتند :‌ اي رسول خدا ، ما براي حج احرام بسته‌ايم چگونه آن را عمره قرار دهيم . رسول خدا فرمود : توجه كنيد كه چه دستوري به شما داده شده است ، به همان عمل كنيد . اصحاب ، سخن رسول خدا را رد كردند ، رسول خدا عصباني شد و از آنان جدا شد ونزد عايشه رفت. عايشه غضب را در چهره رسول خدا ديد، گفت : كسي تو را خشمگين كند ، خدا  را خشمگين كرده است . رسول خدا فرمود : چگونه خشمگين نشوم ؛ در حالي كه به آن‌ها دستور مي‌دهم ؛ ولي آن‌ها فرمانبرداري نمي‌كنند .

رواه أبو يعلى ورجاله رجال الصحيح .

مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ،  علي بن أبي بكر الهيثمي (متوفاي807 هـ) ج 3 ، ص233 ، ناشر : دار الريان للتراث/‏دار الكتاب العربي - القاهرة ، بيروت – 1407 .

ابويعلي اين روايت را نقل كرده و روات آن ، روات صحيح بخاري است .

ذهبي بعد از نقل روايت مي‌گويد :

هذا حديث صحيح من العوالي يرويه عدة في وقتنا عن النحيب وابن عبدالدائم بسماعهما من ابن كليب أخرجه ابن ماجة عن الثقة عن أبي بكر ... .

سير أعلام النبلاء ،  محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله (متوفاي748 هـ) ج 8 ، ص498 ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط ، محمد نعيم العرقسوسي .

اين روايت صحيح اعلائي است كه آن را عده‌اي در زمان ما از نحيب و ابن عبد الدائم نقل كرده‌اند كه آن‌ها از ابن كليب شنيده‌اند . ابن ماجه اين روايت را از شخصي مورد اعتماد واز أبي بكر نقل كرده است .

مسلم نيشابوري ، فقط تكه‌هاي آخر روايت را نقل مي‌كند :

عن ذَكْوَانَ مولى عَائِشَةَ عن عَائِشَةَ رضي الله عنها أنها قالت قَدِمَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم لِأَرْبَعٍ مَضَيْنَ من ذِي الْحِجَّةِ أو خَمْسٍ فَدَخَلَ عَلَيَّ وهو غَضْبَانُ فقلت من أَغْضَبَكَ يا رَسُولَ اللَّهِ أَدْخَلَهُ الله النَّارَ قال أو ما شَعَرْتِ أَنِّي أَمَرْتُ الناس بِأَمْرٍ فإذا هُمْ يَتَرَدَّدُونَ .

صحيح مسلم ، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري (متوفاي261هـ) ، ج 2 ، ص879 ، ح1211 ، كتاب الحج ، باب بيان وجوه الإحرام ... ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي .

ذكوان غلام عائشه از وي نقل كرده است كه گفت : رسول خدا چهار يا پنج از ذي الحجة گذشته بود كه ناراحت نزد من آمد ،  گفتم: هر كس شمارا خشمگين كند، خدا او را وارد آتش مي كند ؟ رسول خدا فرمود : مگر نمي‌داني كه من مردم را فرمان مي‌دهم ؛ ولي آن‌ها چون وچرا مي كنند ومردد هستند .

سخن زشت برخي صحابه در توجيه تمرد از فرمان رسول خدا (ص) :

تمرد صحابه از فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله ، قلب آن حضرت را جريحه‌دار كرد ؛‌ اما بدتر از آن سخني است برخي از صحابه در توجيه تمردشان ذكر كرده‌اند . مسلم نيشابوري در صحيحش مي نويسد :

قال جَابِرٌ فَقَدِمَ النبي صلى الله عليه وسلم صُبْحَ رَابِعَةٍ مَضَتْ من ذِي الْحِجَّةِ فَأَمَرَنَا أَنْ نَحِلَّ قال عَطَاءٌ قال حِلُّوا وَأَصِيبُوا النِّسَاءَ قال عَطَاءٌ ولم يَعْزِمْ عليهم وَلَكِنْ أَحَلَّهُنَّ لهم فَقُلْنَا لَمَّا لم يَكُنْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ عَرَفَةَ إلا خَمْسٌ أَمَرَنَا أَنْ نُفْضِيَ إلى نِسَائِنَا فَنَأْتِيَ عرَفَةَ تَقْطُرُ مَذَاكِيرُنَا الْمَنِيَّ قال يقول جَابِرٌ بيده كَأَنِّي أَنْظُرُ إلى قَوْلِهِ بيده يُحَرِّكُهَا .

صحيح مسلم ، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري (متوفاي261هـ) ، ج 2 ، ص883 ، ح1216 ، كتاب الحج ، باب بيان وجوه الإحرام  ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي .

جابر گفت : رسول خدا در صبح روز چهارم ذي الحجة آمد و به ما دستور داد كه از احرام خارج شويم و فرمود :‌ از احرام خارج شويد و نزد زنانتان برويد . عطاء مي گويد: مردم نزد زنانشان نرفتند ؛ ولي از احرام خارج شدند . گفتيم : بين ما و عرفه پنج روز بيشتر فاصله نيست ، به ما دستور مي‌دهيد كه با زنان جمع شويم و بعد به سوي عرفه برويم در حالي كه از آلت‌هاي ما مني مي‌چكد ؟ عطا گفت كه جابر اين سخن را مي‌گفت و با دستش نيز نشان مي‌داد ، من به سخن او مي‌نگريستم و او با دست آلتش را حركت مي‌داد .

بخاري اين گونه نقل مي‌كند :

... فَأَمَرَ النبي صلى الله عليه وسلم أَصْحَابَهُ أَنْ يَجْعَلُوهَا عُمْرَةً وَيَطُوفُوا ثُمَّ يُقَصِّرُوا وَيَحِلُّوا إلا من كان معه الْهَدْيُ فَقَالُوا نَنْطَلِقُ إلى مِنًى وَذَكَرُ أَحَدِنَا يَقْطُرُ ... .

رسول خدا به اصحابش دستور داد تا حج را به عمره تبديل كنند ،‌ سپس طواف كرده ،‌ تقصير انجام دهند و از احرام خارج شوند ؛ مگر كسي كه قرباني به همراه خود دارد ، صحابه گفتند : ما به سوي مني رهسپار شويم ؛ در حالي كه از آلت ما مني مي‌چكد ؟

الجامع الصحيح المختصر ، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي الوفاة: 256هـ) ج 2  ، ص594 ، ح1568 ،‌ كتاب الحج ، باب 81 ، تَقْضِي الْحَائِضُ الْمَنَاسِكَ كُلَّهَا إِلاَّ الطَّوَافَ بِالْبَيْتِ ، ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .

و در روايت ديگر مي‌نويسد :

فَيَرُوحُ أَحَدُنَا إلى مِنًى وَذَكَرُهُ يَقْطُرُ مَنِيًّا .

الجامع الصحيح المختصر ، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي الوفاة: 256هـ) ج 2  ، ص885 ، كتاب الشركة،47 ، باب 15، الاِشْتِرَاكِ فِي الْهَدْىِ وَالْبُدْنِ ، ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .

هر يك از ما به طرف مني برود، در حالي كه از آلت او  مني مي‌چكد ؟

آيا كساني كه در حضور رسول خدا چنين كلماتي را بر زبان جاري مي‌كنند و اين گونه از فرمان صريح آن حضرت سرپيچي مي‌كنند ، بعد از آن حضرت از فرمانش سرپيچي نخواهند كرد ؟

مخالفت صحابه با رسول خدا (ص) در روزه سفر :

در سال هشتم هجرت، رسول خدا صلي الله عليه وآله براي فتح مكه قصد آن سرزمين نمود. در اين سفر آن حضرت به همراهانش دستور داد كه روزه خود را افطار كنند و خود نيز در حالي كه همه مردم مي‌ديدند ، افطار كرد ؛ ولي در عين حال برخي از صحابه از فرمان پيامبر خدا سرپيچي و تا غروب آفتاب افطار نكردند . رسول خدا پس از آگاهي از موضوع ، با صراحتا تمام آنان‌ را عصيان‌گر و گناهكار ناميد.

مسلم نيشابوري در صحيحش مي‌نويسد :

حدثني محمد بن الْمُثَنَّى حدثنا عبد الْوَهَّابِ يَعْنِي بن عبد الْمَجِيدِ حدثنا جَعْفَرٌ عن أبيه عن جَابِرِ بن عبد اللَّهِ رضي الله عنهما أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم خَرَجَ عَامَ الْفَتْحِ إلى مَكَّةَ في رَمَضَانَ فَصَامَ حتى بَلَغَ كُرَاعَ الْغَمِيمِ فَصَامَ الناس ثُمَّ دَعَا بِقَدَحٍ من مَاءٍ فَرَفَعَهُ حتى نَظَرَ الناس إليه ثُمَّ شَرِبَ فَقِيلَ له بَعْدَ ذلك إِنَّ بَعْضَ الناس قد صَامَ فقال أُولَئِكَ الْعُصَاةُ أُولَئِكَ الْعُصَاةُ .

صحيح مسلم ، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري الوفاة: 261هـ) ج 2  ، ص785 ، ح1114 ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي .

جابر بن عبد اللَّه مي گويد : پيامبر در سال فتح مكه در ماه رمضان با حالت روزه از شهر خارج شد ا به «كراع الغميم» رسيد، همراهان آن حضرت هم روزه بودند، ظرفي آب در خواست نمود و آن را بالا بالا برد تا مردم آن را ببينند، سپس آن را نوشيد. پس از گذشتن لحظاتي، گفتند: برخى از مردم روزه هستند. فرمود: آنان سركشان هستند ، سركشانند .

رسول خدا (ص) از پيمان شكني امت خبر داده بود :

علاوه بر آنچه گذشت، پيامبر خدا از آينده اصحاب واز تغييرها ودگرگوني ها ي اعتقادي وروحي آنان، آگاهي بيشتري داشت ولذا از نافرماني آنان ‌و عدم پذيرش ولايت امير مؤمنان عليه السلام خبر داده است .

أبو يعلي موصلي در مسندش به نقل از امير المؤمنين عليه السلام مي‌نويسد :

... قال قلت يا رسول الله ما يبكيك قال ضغائن في صدور أقوام لا يبدونها لك إلا من بعدي قال قلت يا رسول الله في سلامة من ديني قال في سلامة من دينك .

مسند أبي يعلى ، أحمد بن علي بن المثنى أبو يعلى الموصلي التميمي الوفاة: 307هـ) ج 1  ، ص426 ، ناشر : دار المأمون للتراث - دمشق - 1404 - 1984 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : حسين سليم أسد .

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گريست و صداى گريه‏اش بلند شد. پرسيدم: علت گريه شما چيست؟ فرمود: علت گريه من، حسادتهائى است كه مردم نسبت تو در دل دارند و آشكار نمى‏كنند و هنگامى آثار حسادتشان را بروز مى‏دهند كه من دعوت حق را اجابت كرده‏ام و در ميان شما نيستم‏ ، علي عليه السلام مي گويد : سؤال كردم : اي فرستاده خدا ! آيا در آن هنگام دين من سالم است ، فرمود : بلي دينت سالم است .

حاكم نيشابوري نيز المستدرك مي‌نويسد :

عن علي رضي الله عنه قال إن مما عهد إلي النبي صلى الله عليه وسلم أن الأمة ستغدر بي بعده .

از علي عليه السلام نقل شده كه فرمود : از چيزهايي كه رسول خدا (ص) به من فرمود اين است كه : پس از من، مردم با حيله‏گرى با تو رفتار مى‏كنند

و بعد از نقل روايت مي‌گويد :

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه .

المستدرك على الصحيحين ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم النيسابوري الوفاة: 405 هـ) ج 3  ، ص150 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1411هـ - 1990م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا .

اين حديث سندش صحيح است ؛ ولي بخاري و مسلم نقل نكرده‌اند .

امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه مي‌فرمايد :

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي .

نهج البلاغه ، خطبه 172 و شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 4،  ص104.

بار خدايا از قريش و تمامى كسانى كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مى كنم ؛ زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند و در ربودن حقي كه براي من بود ، با يكديگر هم داستان شدند .

نتيجه : تمرد صحابه از فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله در باره ولايت امير المؤمنين عليه السلام ، نخستين تمرد آن‌ها نبوده ؛ بلكه حتي در زمان حيات آن حضرت نيز بارها و بارها از فرمان آن حضرت سرپيچي شده است ؛ بنابراين صرف اختلاف صحابه نمي‌تواند دليلي بر رد حديث غدير باشد .

 

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اگر مراد رسول خدا (ص) از حديث غدير ، ولايت امير مؤمنان (ع) بود ، چرا در سقيفه به آن احتجاج نشد؟
گروه امامت و خلافت  

سؤال كننده : موسوي

شبهه :

مطلبى كه بر ما مجهول اس