تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

عالم برزخ(6)

برزخ

ادامه مطلب از عالم برزخ(5)...

وجوه مشترك و وجوه متفاوت زندگی این جهان و زندگی آن جهان

وجوه مشترك زندگی دنیا و زندگی آخرت این است كه هر دو زندگی ، حقیقی‏ و واقعی است، در هر دو زندگی انسان به خود و آنچه به خود تعلق دارد آگاه است، در هر دو زندگی لذت و رنج، سرور و اندوه، سعادت و شقاوت‏هست. غرایز انسان، اعم از غرایز حیوانی و غرایز ویژه انسان، در هر دو زندگی حكمفرماست. در هر دو زندگی، انسان با بدن و اندام كامل و اعضاء و جوارح زندگی می‏كند، در هر دو زندگی فضا و اجرام هست. اما تفاوتهای‏ اساسی هم در كار است: در اینجا توالد و تناسل و كودكی و جوانی و پیری و سپس مرگ هست و در آنجا نیست.

 

در اینجا باید كار كرد و تخم پاشید و زمینه  مســاعد فراهم كرد و در آنجا باید از تخمهای كاشته شده و زمینه‏های مســـاعد شده در دنیا بهره‏ برداری كرد، اینجا جای كار و عمل است و آنجا جای نتیجه گیری و حساب‏ پس دادن، در اینجا امكان تغییر سرنوشت از طرف خود انســـان به وسیله‏ تغییر مسیر حركت و جهت عمل هست و در آنجا نیست.

 

در اینجا حیات‏ آمیخته است با موت، هر حیاتی توام است با ماده‏ای كه فاقد حیات است‏ و بعلاوه از مرده زنده بیرون می‏آید و از زنده مرده، چنانكه ماده بی‏جان در شرایط خاص تبدیل به جاندار می‏شود و جاندار تبدیل به بی‏جان، ولی در آنجا حیات محض حكمفرماست، ماده و جسم آن جهان نیز جاندار است، زمین و آسمانش جاندار است، باغ و میوه‏اش مثل اعمال و آثار تجسم یافته انسان جاندار است، آتش و عذابش نیز شاعر و آگاه است. در اینجا اسباب و علل و شرایط خاص زمانی حكمفرماست حركت و تكامل وجود دارد، در آنجا فقط ملكوت الهی و اراده الهی ظهور دارد. شعور و آگاهی و به طور مطلق دید و شنید و درك انسان در آن جهان بسی شبیه ‏تر و نیرومندتر است، و به عبارت دیگر، پرده ها و حجابها در آن جهان از جلوی انسان‏ برداشته شده و انسان با بینشی دورنگر حقایق را درك می‏كند چنانكه قرآن‏ كریم می‏فرماید: «فكشفنا عنك غطائك فبصرك الیوم حدید». ما پرده را اكنون از تو برگرفتیم پس دیده‏ات تیز است.

در اینجا خستگی و دلزدگی و ملال خصوصا از یكنواختی است و انسان حالت‏ گم كرده‏ای را دارد كه در پس گمشده خویش است و به هر چیزی كه می‏رسد می‏پندارد آن را یافته است و به او دل خوش می‏كند، اما پس از چندی‏ احساس می‏كند كه "او" نیست، خسته و دلزده می‏گردد و به دنبال چیز دیگر می‏رود. این است كه در دنیا انسان همیشه طالب چیزی است كه ندارد و دلزده از چیزی است كه دارد، اما در جهان آخرت به حكم آنكه به آنچه‏ در اعماق فطرت و شعور شخصی خود دلبستگی داشته و گمشده واقعی او بوده‏ است یعنی حیات جاوید در جوار رب العالمین رسیده است به هیچ وجه خستگی‏ و ملال و دلزدگی برایش پیدا نمی‏شود . قرآن كریم به همین  نكته اشاره می‏كند ، آنجا كه می‏گوید: «لا یبغون عنها حولا».

(بر خلاف دنیا) در آنجا انسانها طالب دگرگونی و وضع جدید نیستند. این است كه اهل بهشت با آنكه الی الابد در بهشت بسر می‏برند هرگز دلزده و سیر نمی‏گردند. و به علاوه نظر به اینكه در آنجا هر چه بخواهند به اراده الهی برایشان‏ پیدا می‏شود آرزوی آنچه ندارند آزارشان نمی‏دهد.

 

برگرفته از کتاب زندگی جاوید یا حیات اخروی اثر شهید استاد مرتضی مطهری 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عالم برزخ(5)

برزخ

ادامه مطلب از عالم برزخ(4)...

تجسم و جاودانگی اعمال و مكتسبات انسان

از قرآن كریم و اخبار و روایات پیشوایان دینی چنین استنباط می‏شود كه‏ نه تنها انسان باقی است و جاوید می‏ماند، اعمال و آثار انسان نیز به‏ نحوی ضبط و نگهداری می‏شود و از بین نمی‏رود و انسان در نشئه قیامت تمام‏ اعمال و آثار گذشته خود را "مصور" و "مجسم" می‏بیند و مشاهده‏ می‏كند. اعمال و آثار خوب با صورتهای بسیار زیبا و جالب و لذت بخش‏ تجسم می‏یابند و به صورت كانون لذت و بهجت در می‏آیند، و اما آثار بد انسان با صورتهای بسیار زشت و وحشت‏زا و مهیب و موذی تجسم می‏یابند و به‏ صورت كانون درد و رنج و عذاب درمی‏آیند.در اینجا به ذكر سه آیه از قرآن مجید و دو حدیث از رسول اكرم (ص) اكتفا می‏كنیم. اما آیات: « یوم تجد كل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء، تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا»

روزی كه انسان هر كار نیك خویش را حاضر شده می‏بیند و همچنین هر كار بد خود را، و دوست می‏دارد كه ای كاش میان او و كار بدش فاصله زیادی‏ می‏بود. این آیه صراحت دارد كه انسان عین این كارهای نیك خویش را به صورت‏ مطلوب و محبوب می‏بیند و عین كارهای بد خویش را مصور شده به صورتهایی‏ می‏بیند كه سخت از آنها نفرت و وحشت پیدا می‏كند و دوست می‏دارد از آنها فرار كند یا آنها را از او دور كنند، اما آنجا جای فرار و یا جدا كردن‏ عمل انسان از انسان نیست. صورت تجسم یافته حاضر شده عمل انسان در آن‏ جهان به منزله جزئی از وجود انسان است و جدا شدنی نیست. «و وجدوا ما عملوا حاضرا».

هر عملی كه در دنیا انجام داده‏اند در آنجا حاضر می‏بینند. مفاد این آیه عینا مفاد آیه پیشین است. « یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا اعمالهم . فمن یعمل مثقال ذره‏ خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره»

در این روز مردم بیرون می‏آیند برای آنكه (در نمایشگاه عمل) اعمالشان‏ به آنها ارائه شود . پس هر كس به وزن یك ذره كار خیر انجام دهد آن را در قیامت می‏بیند و هر كس كه به وزن یك ذره كار بد انجام دهد نیز آن را در آنجا می‏بیند.

انسان باقی و جاوید است، اعمال و آثار انسان نیز باقی و مضبوط و جاوید است و انسان در جهان دیگر با اعمال و اخلاق و مكتسبات‏ خود در این دنیا زندگی می‏كند. این مكتسبات و اعمال، سرمایه‏های خوب و یا بد و مصاحبان نیك یا زشت همیشگی انسان در جهان جاوید است.

اما حدیثها:

گروهی از مسلمانان از راه دور به حضور رسول خدا مشرف شده بودند، ضمن سخنان خود از ایشان تقاضای یك سلسله اندرز كردند. رسول اكرم چند جمله فرمود كه یكی از آنها این است : از هم اكنون رفیقان و مصاحبان و معاشران خوبی برای خود در جهان دیگر انتخاب كنید كه در آن جهان، همراه‏ و مصاحب زنده هر كس همانا اعمال و رفتارهای تجسم یافته خود اوست. انسان مؤمن به حیات جاویدان ، همواره كمال دقت را در اندیشه‏ها و خلق‏ و خویها و اعمال و رفتار خویش به كار می‏برد، زیرا می‏داند كه به اینها به چشم یك سلسله امور زودگذر نباید نگاه كرد ، اینها همه پیش فرستاده‏های انسان به دنیای دیگر است و در دنیای دیگر با این سرمایه‏ها باید زندگی كند.

 

ادامه مطلب در عالم برزخ(6)...

 

برگرفته از کتاب زندگی جاوید یا حیات اخروی اثر شهید استاد مرتضی مطهری 

 

جهت سفارش این کتاب و سایر کتابهای شهید استاد مرتضی مطهری با بخش فروشگاه اینترنتی تبیان به شماره تلفن 81202305 -021 یا 81202306 -021 تماس حاصل نمایید.

 

                                                                                                                                                 تنظیم برای تبیان: پایدار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عالم برزخ(4)

برزخ

ادامه مطلب از عالم برزخ(3)...

 

رابطه و پیوستگی زندگی این جهان و زندگی آن جهان

 

مطلب بسیار عمده و اساسی كه كتب آسمانی، ما را بدان توجه داده‏اند، پیوستگی این دو زندگی است. این دو حیات از یكدیگر جدا نیست، بذر آن‏ حیات در این حیات به دست خود انسان كاشته می‏شود و سرنوشت آن حیات در این حیات به وسیله خود انسان تعیین می‏گردد. ایمان و اعتقاد پاك و درست و مطابق با واقع (و جهان بینی واقع‏ بینانه)، خلق و خوی پاكیزه و انسانی و منزه از حسادتها، مكرها حقد و  كینه‏ها، غل و غشها، نیز اعمال صالح كه در جهت تكامل فرد و جامعه صورت‏ گیرد: خدمتها، اخلاصها و امثال اینها سازنده یك حیات سعادتمندانه‏ جاوید است برای انسان. برعكس، بی‏ایمانیها، بی اعتقادیها، باورهای‏ غلط، خلق و خویهای پلید، خودخواهیها، خودپرستیها، خودبینیها، ظلمها، ستمها، ریاكاریها، رباخواریها، دروغ، تهمت، خیانت، غیبت، سخن‏ چینی، فتنه انگیزی، امتناع از عبادت و پرستش خالق و امثال اینها موجب حیات بسیار شقاوت آلود برای انسان در جهان آخرت است.

 

رسول خدا (صلی‏الله علیه و آله) در تعبیر جالب خود فرمود: «الدنیا مزرعه الاخره» (1) دنیا كشتگاه آخرت است. هر تخم بدی یا نیكی در دنیا بكارید در آخرت برداشت خواهید كرد. همان طور كه محال است‏انسان جو بكارد و گندم برداشت كند و یا خار بكارد و گل بچیند، حنظل‏ بكارد و درخت خرما سبز شود، محال است كه انسان در دنیا اندیشه بد، خلق و خوی بد، عمل و كردار بد داشته باشد و در آخرت سود بگیرد.

 

ادامه مطلب در عالم برزخ(5)...

 

برگرفته از کتاب زندگی جاوید یا حیات اخروی اثر شهید استاد مرتضی مطهری 

 

جهت سفارش این کتاب و سایر کتابهای شهید استاد مرتضی مطهری با بخش فروشگاه اینترنتی تبیان به شماره تلفن 81202305 -021 یا 81202306 -021 تماس حاصل نمایید.

 

                                                                                                                                                 تنظیم برای تبیان: پایدار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عالم برزخ(3)

قیامت

ادامه مطلب از عالم برزخ(2)...

قیامت کبری

مرحله دوم حیات جاوید، قیامت كبری است. قیامت كبری بر خلاف عالم‏ برزخ كه مربوط به فرد است و هر فردی بلافاصله وارد عالم برزخ می‏گردد، مربوط است به جمع ، یعنی به همه افراد و همه عالم، حادثه‏ای است كه همه‏ اشیاء و همه انسانها را در بر می‏گیرد و واقعه‏ای است كه برای كل جهان رخ‏ می‏دهد، كل جهان وارد مرحله جدید و حیات جدید و نظام جدید می‏گردد.

قرآن كریم كه ما را از حادثه بزرگ قیامت آگاه كرده است ظهور این‏ حادثه بزرگ را مقارن با خاموش شدن ستارگان، بی‏فروغ شدن خورشید، خشك‏ شدن دریاها، هموار شدن ناهمواریها، متلاشی شدن كوهها و پیدایش لرزشها و غرشهای عالمگیر و دگرگونیها و انقلابات عظیم و بی‏مانند بیان كرده است. مطابق آنچه از قرآن كریم استفاده می‏شود تمامی عالم به سوی انهدام و خرابی‏ می‏رود و همه چیز نابود می‏شود و بار دیگر جهان نوسازی می‏شود و تولیدی دیگر می‏یابد و با قوانین و نظامات دیگر كه با قوانین و نظامات فعلی جهان‏ تفاوتهای اساسی دارد، ادامه می‏یابد و برای همیشه باقی می‏ماند. قیامت در قرآن كریم با نامها و عنوانهای مختلف خوانده شده است كه هر كدام نشان دهنده وضع مخصوص و نظام مخصوص حاكم بر آن است. مثلا از آن‏ جهت كه همه اولین و آخرین در یك سطح قرار می‏گیرند و ترتیب زمانی آنها از بین می‏رود، "روز حشر" یا "روز جمع" یا "روز تلاقی" خوانده‏ شده است و از آن جهت كه باطنها آشكار و حقایق بسته و پیچیده باز می‏شوند ، "«یوم تبلی السرائر»" یا "روز نشور" نامیده شده است و از آن‏ جهت كه فنا ناپذیر است و جاوید است،"«یوم الخلود»"، و از آن‏ جهت كه انسانهایی سخت در حسرت و ندامت فرو می‏روند و احساس غبن‏ می‏كنند كه چرا خود را برای چنین مرحله‏ای آماده نكرده‏اند، "« یوم‏ الحسره»" یا "«یوم التغابن»"، و از آن جهت كه بزرگترین خبرها و عظیم‏ترین حادثه‏هاست "«نبا عظیم»" خوانده شده است.

رابطه و پیوستگی زندگی این جهان و زندگی آن جهان

مطلب بسیار عمده و اساسی كه كتب آسمانی، ما را بدان توجه داده‏اند، پیوستگی این دو زندگی است. این دو حیات از یكدیگر جدا نیست، بذر آن‏ حیات در این حیات به دست خود انسان كاشته می‏شود و سرنوشت آن حیات در این حیات به وسیله خود انسان تعیین می‏گردد. ایمان و اعتقاد پاك و درست و مطابق با واقع (و جهان بینی واقع‏ بینانه)، خلق و خوی پاكیزه و انسانی و منزه از حسادتها، مكرها حقد و كینه‏ها، غل و غشها، نیز اعمال صالح كه در جهت تكامل فرد و جامعه صورت‏ گیرد: خدمتها، اخلاصها و امثال اینها سازنده یك حیات سعادتمندانه‏ جاوید است برای انسان. برعكس، بی‏ایمانیها، بی اعتقادیها، باورهای‏ غلط، خلق و خویهای پلید، خودخواهیها، خودپرستیها، خودبینیها، ظلمها، ستمها، ریاكاریها، رباخواریها، دروغ، تهمت، خیانت، غیبت، سخن‏ چینی، فتنه انگیزی، امتناع از عبادت و پرستش خالق و امثال اینها موجب حیات بسیار شقاوت آلود برای انسان در جهان آخرت است. رسول خدا (صلی‏الله علیه و آله) در تعبیر جالب خود فرمود: «الدنیا مزرعه الاخره» (1) دنیا كشتگاه آخرت است. هر تخم بدی یا نیكی‏ در دنیا بكارید در آخرت برداشت خواهید كرد. همان طور كه محال است‏ انسان جو بكارد و گندم برداشت كند و یا خار بكارد و گل بچیند، حنظل‏ بكارد و درخت خرما سبز شود، محال است كه انسان در دنیا اندیشه بد، خلق و خوی بد، عمل و كردار بد داشته باشد و در آخرت سود بگیرد.

 

ادامه مطلب در عالم برزخ(4)...

 

برگرفته از کتاب زندگی جاوید یا حیات اخروی اثر شهید استاد مرتضی مطهری 

 

جهت سفارش این کتاب و سایر کتابهای شهید استاد مرتضی مطهری با بخش فروشگاه اینترنتی تبیان به شماره تلفن 81202305 -021 یا 81202306 -021 تماس حاصل نمایید.

                                                                                                                                                 تنظیم برای تبیان: پایدار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عالم برزخ(2)

برزخ

ادامه مطلب از عالم برزخ(1)...

 

- دسته سوم آیاتی است كه در آن آیات سخنی از گفت و شنود فرشتگان‏ با انسانها در میان نیست بلكه مستقیما از حیات انسانهای سعادتمند و نیكوكار یا انسانهای بی سعادت و بدكار و تنعم دسته اول و عذاب و رنج‏ دسته دوم در فاصله مرگ و قیامت یاد شده است . دو آیه ذیل از این گونه‏ است: «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا، بل احیاء عند ربهم‏ یرزقون. فرحین بما آتیهم الله من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم‏ من خلفهم الا خوف علیهم و لا هم یحزنون» گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده‏اند ، بلكه نزد پروردگار خویش زنده‏اند و روزی داده می‏شوند ، بدانچه خدا از فضل و رحمت خود به‏ آنها عنایت كرده شادمان‏اند و آرزو می‏كنند كه بشارت شهادت دوستان‏ دنیاشان به آنها برسد تا آنها را با خود در این شهادت شریك بینند. «و حاق بال فرعون سوء العذاب. النار یعرضون علیها غدوا و عشیا و یوم‏ تقوم الساعه ادخلوا آل فرعون اشد العذاب» عذاب ناراحت كننده، آتش، بر فرعونیان احاطه كرد، هر بامداد و شامگاه بر آن عرضه می‏شوند. آنگاه كه قیامت به پا شود (گفته می‏شود) فرعونیان را در شدیدترین عذاب داخل نمایید. این آیه كریمه دو نوع عذاب برای فرعونیان ذكر می‏كند: یكی قبل از قیامت كه از آن به "سوء العذاب" تعبیر شده است و آن این است كه‏ روزی دو بار بر آتش عرضه شوند بدون آنكه وارد آن گردند، دوم بعد از قیامت كه از آن به "اشد العذاب" تعبیر شده است كه فرمان می‏رسد كه‏ آنها را داخل آتش نمایید. در مورد عذاب اول از بامداد و شامگاه نام‏ برده شده است برخلاف عذاب دوم.

 

همان طور كه امیرالمؤمنین علی (ع) در توضیح و تفسیر این آیه فرموده است بدین جهت است كه عذاب‏ اول مربوط است به عالم برزخ و در عالم برزخ به تبع عالم دنیا صبح و شام‏ و هفته و ماه و سال هست، برخلاف عذاب دوم كه مربوط به عالم قیامت‏ است و در آنجا صبح و شام و هفته و ماه و غیره وجود ندارد.

 

 در روایات و اخباری كه از رسول اكرم (ص) و امیرالمؤمنین علی (ع) و سایر ائمه اطهار (علیهم السلام) رسیده است درباره عالم برزخ‏ و حیات اهل ایمان و اهل معصیت در این دوره فراوان تاكید شده است. رسول خدا در جنگ بدر پس از فتح مسلمین و كشته شدن گروهی از سران‏ متكبران قریش و انداختن بدنهای آنها در یك چاه حوالی بدر، سر به درون‏ چاه برد و به آنها رو كرده ، گفت: ما آنچه را خداوند به ما وعده داده‏ بود محقق یافتیم، آیا شما نیز وعده‏های راست خدا را به درستی دریافتید؟ بعضی از اصحاب گفتند: یا رسول الله! شما با كشته شدگان و مردگان سخن می‏گویید! مگر اینها سخن شما را درك‏ می‏كنند؟ فرمود : آنها اكنون از شما شنواترند. از این حدیث و امثال آن استفاده می‏شود كه با آنكه با مرگ میان جسم و جان جدایی واقع می‏شود، روح علاقه خود را با بدن كه سالها با او متحد بوده‏ و زیست كرده بكلی قطع نمی‏كند .

امام حسین (ع) در روز دهم محرم پس از آنكه نماز صبح را با اصحاب به جماعت خواند، برگشت و خطابه كوتاهی برای اصحاب و یاران‏ ایراد كرد. در آن خطابه چنین گفت: اندكی صبر و استقامت، مرگ جز پلی‏ نیست كه شما را از ساحل درد و رنج به ساحل سعادت و كرامت و بهشتهای‏ وسیع عبور میدهد.

 

در حدیث است كه مردم خوابند، همینكه می‏میرند بیدار می‏شوند. مقصود این است كه درجه حیات، بعد از مردن از پیش از مردن كامل‏تر و بالاتر است. همان طور كه انسان در حال خواب از درجه درك و احساس ضعیفی‏ برخوردار است، حالتی نیمه زنده و نیمه مرده دارد و هنگام بیداری آن‏ حیات كامل‏تر می‏شود ، همچنین حالت حیات انسان در دنیا نسبت به حیات‏ برزخی درجه‏ای ضعیف‏تر است و با انتقال انسان به عالم برزخ كامل‏تر می‏گردد.

لازم به ذکر است، مطابق آنچه از روایات و اخبار پیشوایان دین رسیده است در عالم‏ برزخ فقط مسائلی كه انسان باید بدانها اعتقاد و ایمان داشته باشد مورد پرسش و رسیدگی واقع می‏شود، رسیدگی به سایر مسائل موكول به قیامت است‏.

 

ادامه مطلب در عالم برزخ(3)...

 

برگرفته از کتاب زندگی جاوید یا حیات اخروی اثر شهید استاد مرتضی مطهری 

 

جهت سفارش این کتاب و سایر کتابهای شهید استاد مرتضی مطهری با بخش فروشگاه اینترنتی تبیان به شماره تلفن 81202305 -021 یا 81202306 -021 تماس حاصل نمایید. 

                                                                                                                                                 تنظیم برای تبیان: پایدار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عالم برزخ(1)

برزخ

اگر چیزی میان دو چیز دیگر حائل و فاصله باشد ، آن چیز را "برزخ" می‏نامند. قرآن كریم از زندگی پس از مرگ تا قیامت كبری با كلمه" برزخ" تعبیر كرده است. در سوره مؤمنون آیه 100 می‏فرماید: «حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون. لعلی اعمل صالحا فیما تركت، كلا انها كلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون». تا آنگاه كه یكی از آنها را مرگ فرا می‏رسد می‏گوید: پروردگارا! مرا باز گردان، باشد كار شایسته‏ای در زمینه‏هایی كه نكرده‏ام انجام دهم. ابدا ، این صرفا سخنی است كه او گوینده آن است و از جلوی آنها (از حین مرگ‏) تا روزی كه مبعوث شوند برزخ و فاصله‏ای است. این آیه تنها آیه‏ای است كه فاصله میان مرگ و قیامت را "برزخ" خوانده است. علمای اسلام از همین جا اقتباس كرده و نام عالم بعد از دنیا و قبل از قیامت كبری را "عالم برزخ" نهاده‏اند. در این آیه از ادامه حیات بعد از مرگ، همین قدر سخن آمده است كه‏ انسانهایی پس از مرگ اظهار پشیمانی می‏كنند و درخواست بازگرداندن به‏ دنیا می‏نمایند و به آنها پاسخ منفی داده می‏شود . این آیه كاملا صراحت‏ دارد كه انسان پس از مرگ دارای نوعی حیات است كه تقاضای بازگشت (رجوع) می‏كند ولی تقاضایش پذیرفته نمی‏شود.

- آیاتی كه دلالت می‏كند كه انسان در فاصله مرگ و قیامت از نوعی حیات‏ برخوردار است و در آن حال شدیدا احساس می‏كند، گفت و شنود دارد، لذت‏ و رنج و سرور و اندوه دارد و بالاخره از نوعی زندگانی سعادت آمیز [یا شقاوت آلود] برخوردار است، زیاد است. مجموعا در حدود 15 آیه است‏ كه در قرآن كریم به نحوی از انحاء یك جریان حیاتی را یاد كرده است كه‏ می‏رساند در فاصله بین مرگ و قیامت از یك حیات كامل برخوردار است. این آیات بر چند گونه است:

- آیاتی كه جریان یك سلسله گفت و شنودها میان انسانهای صالح و نیكوكار و یا انسانهای فاسد و بدكار را با فرشتگان الهی یاد می‏كند كه‏ بلافاصله بعد از مرگ صورت می‏گیرد . این گونه آیات زیاد است. آیه 97 از سوره نساء و آیه 100 از سوره مؤمنون -كه قبلا هر دو آیه را نقل و ترجمه كردیم- از این گونه آیات است.

-  آیاتی كه علاوه بر مضمون آیات بالا رسما می‏گویند كه فرشتگان پس از آن گفت و شنودها به صالحان و نیكوكاران می‏گویند از این پس از نعمتهای‏ الهی بهره گیرید، یعنی آنها را در انتظار رسیدن قیامت كبری نمی‏گذارند. دو آیه ذیل مشتمل بر این مطلب است: «الذین تتوفاهم الملائكه طیبین‏ یقولون سلام علیكم ادخلوا الجنه بما كنتم تعملون». آنان كه در حالی كه پاكیزه‏اند فرشتگان آنان را تحویل می‏گیرند و فرشتگان‏ به آنها می‏گویند: درود بر شما! همانا به موجب كردارهای شایسته‏تان وارد بهشت گردید. «قیل ادخل الجنه قال یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربی و جعلنی من‏ المكرمین» (پس از مرگ) به او گفته شد: داخل بهشت شو! او گفت: ای كاش‏ مردم من كه سخن مرا نشنیدند اكنون می‏دانستند كه چگونه پروردگارم مرا آمرزید و مرا جزء بندگان مكرم خویش قرار داد. در آیات قبل از این آیه جریان محاوره این مرد مؤمن (مؤمن آل یس) با قومش نقل شده كه مردم را به پیروی رسولانی كه در شهر انطاكیه مردم را به‏ ترك پرستش غیر خدا و پرستش مخلصانه خدا می‏خواندند دعوت می‏كند و سپس‏ ایمان و اعتقاد خویش را اظهار می‏دارد و از آنها می‏خواهد كه سخن او را بشنوند و به راه او بروند. در این آیات می‏گوید : ولی آن مردم سخن او را نشنیدند تا آنگاه كه او به جهان دیگر رفت. در آن جهان در حالی كه مغفرت و كرامت الهی را درباره خویشتن مشاهده كرد، آرزو كرد كه ای كاش قوم من كه هنوز در دنیایند از وضع سعادتمندانه من در این جهان آگاه می‏شدند.

بدیهی است كه‏ همه این جریانها قبل از قیامت كبری است، زیرا در قیامت كبری همه‏ اولین و آخرین جمع‏اند و كسی در روی زمین باقی نیست. ضمنا این نكته را باید بدانیم كه آنچه پس از مرگ برای اهل سعادت‏ آماده شده، بهشتهاست نه بهشت، یعنی انواع بهشتهاست. بهشتها در آخرت به حسب مقامات قرب الهی متفاوت‏اند.

 بعلاوه همان طور كه در اخبار و روایات اهل بیت (علیهم السلام) رسیده است‏ بعضی از این بهشتها مربوط به عالم برزخ است نه عالم قیامت. علیهذا اینكه در دو آیه فوق كلمه بهشت آمده است نباید سبب اشتباه شود كه‏ مربوط به قیامت است.

 

ادامه مطلب در عالم برزخ(2)...

 

برگرفته از کتاب زندگی جاوید یا حیات اخروی اثر شهید استاد مرتضی مطهری 

 

جهت سفارش این کتاب و سایر کتابهای شهید استاد مرتضی مطهری با بخش فروشگاه اینترنتی تبیان به شماره تلفن 81202305 -021 یا 81202306 -021 تماس حاصل نمایید.

                                                                                                                                                 تنظیم برای تبیان: پایدار


جهت خرید کتب اسلامی کلیک نمایید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سخن ناشر
پيشگفتار
مقدّ مه
تاريخ تبليغ
اهداف و محتواى تبليغ
دامنه تبليغ
ابزار تبليغ
تبليغ براساس آزادى
شناخت مخاطب
تبليغ و آگاهى لازم
تبليغ عملى
جايگاه تبليغ
بلاغ
انذار و تبشير
تخويف
هدايت و ارشاد
دعوت
امربه معروف ونهى از منكر
قلمرو و مراحل تبليغ
ضرورت تبليغ
پاداش تبليغ
تبليغ براى اتمام حجت
عنصر مكان در تبليغ
عنصر زمان در تبليغ
تفقّد در زمان فقر و گرفتارى
ابزار تبليغ
آداب تبليغ
2. متصل به وحى الهى
3. بر پايه حق
4. پاك و دلپسند
5. روشن و روشنگر
6. فارق حق و باطل
7. نيكو و شايسته
8. مستدلّ و منطقى
9. حساب شده و سنجيده
10. مايه رشد و كمال
11. بشارت و تشويق
12. جامع و متنوع
13. هشدار و موعظه
14. صريح و قاطع
15. مناسب با مقتضاى حال
16. تناسب سنّ و سخن
17. ساده و آسان
18. شيوا و رسا
19. نرم و آرام
20. مختصر و مفيد
21. هماهنگ و منظم
22. با آهنگ و حركات مناسب
صفات مبلّغ
1. آگاهى
2. ايمان به هدف
3. پيشگام
4. با اخلاص
5. عادل و بدور از حب و بغض
6. داراى سعه صدر و استقامت
7. اميدوار به وعده هاى الهى
8. اهل علم و عمل
9. قاطع و با شهامت
10. انتقادپذير
11. حامى محرومان
12. توكل به خدا
13. نرمخو، مهربان و دلسوز
14. مردمى و درد آشنا
15. دورى از جناح ها و احزاب
16. خوش سابقه
17. با صداقت
18. منظم و وقت شناس
19. ساده زيست و بى تكلف
20. متواضع و باگذشت
21. تميز، خوشبو، آراسته ظاهر
شيوه هاى تبليغ
1. يادآورى نعمت ها و رحمت هاى الهى
نعمت استقلال و آزادى
نعمت پيروزى بر دشمن
نعمت رزق و روزى
نعمت وحدت
نعمت رهبرى و هدايت
2. تحريك عواطف
3. سؤال كردن از مخاطب
4. بيان تاريخ و سرنوشت پيشينيان
5. تشويق و تهديد
6. تلقين
7. تشبيه و تمثيل
8. برهان، جدل و مناظره
9. جنگ سرد
10. استفاده از هنر
11. قصه گويى
12. تداعى معانى
13. تعادل ميان دنيا و آخرت
14. شيوه مقايسه كردن
15. شيوه فرض مخالف
16. آماده سازى و ايجاد زمينه
17. معرفى الگوهاى خوب و بد
18. تداوم و تكرار
19. دعوت به مشتركات
20. القاء غير مستقيم
21. القاء تدريجى
22. پرسش و پاسخ
وظايف مبلّغ
1. خودسازى و تبليغ عملى
2. تعليم و تربيت
3. تبليغ ولايت و رهبرى
4. مبارزه با طاغوت
5. مبارزه با خرافات
6. احترام به ديگران
7. برخورد مناسب با مخالفان
8. حضور در صحنه
9. آشنايى با علوم اسلامى و احكام شرعى
10. توجه به نسل نو
11. استمداد از خداوند
هشدارها: هشدارهايى به مبلغ
1. پرهيز از دنيا و برترى طلبى
2. پرهيز از سخن بدون علم و عمل
3. پرهيز از بدعت، تحريف و التقاط
4. پرهيز از تحليل هاى غلط
5. پرهيز از غفلت
6. پرهيز از نپذيرفتن مسئوليت
7. پرهيز از مواضع تهمت
8. پرهيز از استبداد و تفرقه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

چرا از مرگ می ترسیم؟

بیست و دومین حدیث از چهل حدیث حضرت امام خمینی(ره) درباره كراهت از مرگ، مغرور نشدن به رحمت پروردگار و ... است. این حدیث با روایتی از امام صادق علیه السلام شروع می شود. آن حضرت می فرماید:

" مردی نزد ابوذر آمد و پرسید: چرا از مرگ كراهت داریم؟ ابوذر جواب داد: چون دنیای خود را آباد كردید وآخرت را خراب. پس چون ( با مرگ) از محلی آباد به سوی مكانی خراب نقل مكان می كنید، ( از مرگ كراهت دارید) از او پرسیدند: وارد شدن ما بر خداوند چگونه است ؟ جواب داد: نیكوكارانتان مثل كسی كه از اهل خود غایب است و برآن ها وارد می شود، و بدكارانتان مثل فراری ای است كه بر صاحبش برگردانده می شود. از او پرسیدند: حال ما را نزد خداوند چگونه می بینی؟ جواب داد: اعمال خود را با فرموده قرآن مقایسه كنید ؛ هرآینه خداوند می فرماید: همانا نیكوكاران در نعمتها هستند وبدكاران در جهنم."

حضرت ادامه داد : " آن مرد سوال نمود: رحمت خداوند كجاست؟ ابوذر پاسخ داد: رحمت خداوند به نیكوكاران نزدیك است . "

همچنین امام صادق علیه السلام فرمود كه مردی به ابوذر نوشت:" ای ابوذر برای من تحفه ای علمی بفرست. ابوذر جواب داد: همانا علم بسیار است؛ اما اگر توانی به كسی كه دوستش داری بدی نكن. آن مرد گفت: آیا ممكن است كسی به شخصی كه دوستش می دارد بدی كند؟ ابوذر فرمود: آری! نفس تو محبوب ترین چیزها نزد توست. پس وقتی نافرمانی خدا را مرتكب می شوی به آن ( نفس خود) بدی كرده ای. "

كراهت از مرگ

مبنای كراهت مردم از مرگ متفاوت است و جناب ابوذر حال مردم متوسط را بیان كرده است.

باید دانست كه انسان فطرتاً و ذاتاً دوست دارد كه جاودان باشد و از فانی شدن متنفر است. برخی بزرگان همین مطلب را مبنای اثبات معاد دانسته اند و چون ما به باقی بودن و دائمی بودن عالم آخرت یقین و اطمینان نداریم، از مرگ گریزان هستیم.اگر یك دهم آنچه به این عامل اطمینان داریم، به آخرت اعتماد داشتیم، دلهای ما به آخرت تمایل و گرایش پیدا می كرد.

ترس و كراهت افراد متوسط الحال ( از جهت معنوی) به آخرت بدان دلیل است كه دنیای خود را آباد كردند و آخرت خود را خراب، و این به خاطر ضعف ایمان است؛ والاّ اشتغال دنیوی با پرداختن به آخرت منافات ندارد و این كراهت و ترس به دلیل نافرمانی از پروردگار است؛ و الا در قیامت حساب و كتاب عادلانه، و حساب كننده عادل است.

محاسبه

در كتاب كافی روایتی از امام كاظم علیه السلام آمده است كه حضرت فرمود:" از ما نیست كسی كه هر روز نفس خود را محاسبه نكند.  پس اگر عمل نیكی انجام داده است از خدای متعال توفیق زیادتر بطلبد و اگر عمل بدی مرتكب شده است از خداوند به خاطر آن آمرزش بجوید و به سوی خدا بازگردد."

اگر در این دنیا از خود حساب كشیدی در آخرت باكی از حساب كشیدن نداری ؛ همان طور كه اگر  در این عالم پیرو ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام باشی در صراط نخواهی لغزید، زیرا حقیقت صراط صورت باطنی ولایت است؛ چنان كه در روایات و در زیارت جامعه كبیره در این خصوص آمده است. پس هر كس اعمالش نیكو باشد از قبر و قیامت وحشتی ندارد. آنچه گفته شد درباره افرادی است كه از لحاظ ایمان در مرحله متوسط هستند؛ اما مومنان كامل از مرگ كراهت ندارند، بلكه در خوف و وحشت هستند. خوف آنها از عظمت خداوند است؛ چنان كه رسول خدا و امیرمومنان این گونه بودند . البته دلهای دوستان الهی نیز در مراتب كمال متفاوت است؛ همان طور كه برخی از آنها در شوق هستند وبرخی در خوف و حزن.

در روایتی آمده است كه حضرت یحیی(ع) ، حضرت عیسی(ع) را دید كه در حال خنده است. باعتاب به عیسی فرمود: گویا تو ازعذاب الهی احساس ایمنی می كنی؟! عیسی پاسخ داد: گویا تو از رحمت خداوند ناامیدی؟! پس خداوند به آنها وحی فرمود: هر كدام از شما كه بیشتر به من خوش گمان هستید، نزد من محبوبتر می باشید.

نتیجه اعمال

ظاهر حدیثی كه بیان شد می رساند كه آباد كردن آخرت و یا خراب كردن آن تابع اعمال و رفتار ما است. در روایت است كه زمین بهشت، ساده است و مواد تعمیر آن كارهای انسان می باشد و این مطلب با برهان فلاسفه و كشف اهل شهود و معرفت است. برخی عرفا "جهنم" را زندان خداوند در آخرت عنوان كرده اند. در حدیث است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله در معراج، ملائكه را دید كه به ساختن بنایی اشتغال دارند و گاه دست از كار می كشند. از جبرئیل سبب این كار را سوال كرد. او جواب داد: مواد این بناها ذكرهای امت است. هر گاه ذكر بگویند، موادی برای ملائك حاصل می شود و مشغول بنا می شوند و چون از ذكر باز بمانند، ملائك نیز دست از كار می كشند.

بر اساس این روایت صورت بهشت و جهنم جسمانی همان صورت كارهای نیكو وكارهای بد مردم است كه در آخرت به همان اعمال مراجعه می كنند و در آیات شریفه به آن اشاره شده است.( كهف/49)

آنچه به عنوان كلام ابوذر گفته شد، دستور محكمی است كه باید به آن مواظبت نمود. وقتی ابوذر بر اساس كلام قرآن مردم را دو دسته عنوان كرد( خوبان و بدكاران) آن مرد( سوال كننده) از رحمت خداوند سوال نمود. ابوذر نیز گفت: رحمت خداوند به نیكوكاران نزدیك است.

 به رحمت خدا نباید مغرور شد

ای دوست! بدان كه شیطان و نفس، گاه انسان را به هلاك ابدی می كشاند كه از جمله ابزار این كار، مغرور كردن شخص به رحمت پروردگار است. دلیل این مغرور شدن بی مورد آن است كه در امور دنیوی به رحمت خدا تكیه نمی كنیم و به اسباب ظاهری متكی می شویم؛ اما همین كه آخرت مطرح می شود به رحمت  خدا تكیه می كنیم و با این كار به نافرمانی خدا و رسولش می پردازیم. این شیوه ای غلط و مخالف سیره معصومین علیهم السلام است. آنها با این كه بیش از دیگران به رحمت حق معتقد بودند، یك لحظه هم از انجام دادن وظایف كوتاهی نمی كردند. صحیفه سجادیه و دعاهای حضرت سجاد علیه السلام شاهد این ادعاست. پس ادعای ما مبنی بر رحمت خدا و اتكال به آن ناشی از غرور نفس و شیطان است.

این عزیز! همان طوركه ابوذرگفت علوم بسیارند، اماعلم نافع برای ما آن است كه خود این اندازه بدی نكنیم و بفهمیم كه آموزه های انبیاء واولیاء، كشف حقایقی است كه از آنها محروم هستیم . آنها درد و بیماری و دارو و درمان را بیان كرده اند، تو اگر خود را دوست می داری، باید از آن دستورات نگذری و خود را با دارویی كه آنها معرفی كرده اند درمان نمایی.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

در "قبر" چه می گذرد

یكى از منازل هولناك سفر آخرت ، قبر است كه در هر روز مى گوید: انا بیت الغربة ، انا بیت الوحشة ، انا بیت الدود (یعنى ) منم خانه غربت و تنهایی ، منم خانه وحشت ، منم خانه كِرم .

عقبه اول وحشت قبر است :

در كتاب "من لا یحضره الفقیه" آمده است كه چون میت را به نزدیك قبر آورند فوراً او را داخل قبر نكنند زیرا براى قبر هول هاى بزرگی است ، و زمینی که قبر را در بر می گیرد از هول آنچه اتفاق خواهد افتاد به خداوند پناه برد ؛ بنابراین خوب است که پیکر مرده را نزدیك قبر بگذارند و اندكى صبر كنند تا آماده ورود به منزلگاه ابدی و سختی های قبر شود ، پس اندكى او را پیشتر برند و اندكى صبر كنند. آنگاه او را به كنار قبر برند.

علامه محمد تقی مجلسى(اول) در  حوادث قبر  گفته است : هر چند روح از بدن مفارقت كرده است و روح حیوانى مرده است اما نفس ناطقه زنده است و تعلق او از بدن كاملا زایل نشده و از بین نرفته است ، و خوف ضغطه (1) قبر و سؤال منكر و نكیر و رومان فتّان قبور (2)، و عذاب برزخ هست تا آنكه براى دیگران عبرت باشد و تا همه بیندیشند كه چنین حادثه اى در پیش دارند...

و در حدیثی که گویا از  حسن بصری ، از یونس  آمده ، منقول است كه گفت حدیثى از حضرت امام موسى كاظم (علیه السلام) شنیدم كه فرمودند: چون مرده را به كنار قبر مى برید، ساعتى او را مهلت دهید تا استعداد و آمادگی پرسش منكر و نكیر بیابد.

و روایت شده از جناب "براء بن عازب" كه یكى از معروفین صحابه پیامبر است كه ما در خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله بودیم كه نظرش به جماعتى افتاد كه در محلى جمع گشته بودند. پرسیدند: براى چه مردم اجتماع كرده اند؟ گفتند براى كندن قبر جمع شده اند. براء بن عازب گفت : چون حضرت اسم قبر را شنید در رفتن به سوى آن شتاب كرد تا خود را به قبر رسانید پس كنار قبر به زانو نشست و من از طرف دیگر مقابل روى آن حضرت رفتم تا ببینم چه كار مى كنند، دیدم بشدت گریستند و آنگاه رو به ما كردند و فرمودند : "اخوانى لمثل هذا فاعدوا" یعنى اى برادران من، براى چنین حادثه ای خود را آماده کنید.

شیخ بهائى نقل كرده كه بعضى از حكما را دیدند كه در وقت مرگ خود دریغ و حسرت مى خورد. به او گفتند كه این چه حالى است كه از تو مشاهده مى شود؟ گفت چه گمان مى برید به كسى كه به سفرى طولانى مى رود و بدون مونس به قبر وحشتناكى وارد مى شود و به حضور حاكم عادلى مى رود كه برای کردار خود در نزد وی حجتى ندارد؟

و قطب راوندى روایت كرده كه حضرت عیسى (علیه السلام) پس از مرگ مادر خود مریم، او را صدا زد و گفت : اى مادر! با من سخن بگو؛ آیا مى خواهى كه به دنیا برگردى؟ گفت : بلى براى آنكه در شب بسیار سرد، براى خدا نماز گزارم و در روز بسیار گرم ، روزه بگیرم . اى پسر جان ! این راه بسیار خطرناك است .

و روایت شده كه حضرت فاطمه صلوات الله علیها در وصیت خود به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گفت : چون من وفات كردم خودت مرا غسل بده و تجهیز كن و نماز گزار و مرا داخل قبر كن و در لحد (قبر) بسپار و خاك بر روى من بریز و نزد سر من مقابل صورتم بنشین ، و قرآن و دعا براى من بسیار بخوان ؛ زیرا كه "آن سعادت" وقتى است كه مرده محتاج به انس گرفتن با زنده است (و زنده با قرآن و ذکر با او نجوا می کند) .

و سید بن طاووس (رحمة الله علیه ) از حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم روایت كرده كه فرمود: ساعتى سخت تر از شب اول قبر بر میت نمى گذرد پس با صدقه دادن ، به مرده خود رحم كنید و اگر چیزى نیافتید كه صدقه دهید، پس دو ركعت نماز گذارید و در ركعت آن نماز سوره "فاتحة الكتاب" (حمد) را یك مرتبه بخوانید و سوره توحید را دو مرتبه بخوانید و در ركعت دوم "فاتحه" را یك مرتبه سوره تكاثر را ده مرتبه بخوانید و سلام دهید و بگویید : "اللهم صل على محمد و آل محمد وابعث ثوابها الى قبر ذلك المیت فلان بن فلان" یعنی : خداوندا درود فرست بر محمد و خاندان او و ثواب این نماز را به قبر این مرده جاری ساز و به جای فلان بن فلان ، نام مرده را بگوید ؛ پس حق تعالى همان ساعت هزار ملك به سوى قبر آن میت مى فرستد و با هر ملكى جامه اى و حله اى (زیور آلات) ، و تنگى قبر او را وسعت مى دهد تا روزی که اسرافیل بر صور بدمد و قیامت کبرا آغاز شود و به نمازگزار به عدد آنچه در آفتاب بر آن مى تابد حسنات مى دهد و چهل درجه مقامش را بالا مى برد.

نماز دیگر برای راحتی کوچیدن مردگان به سوی قبر

براى برطرف كردن وحشت قبر از مرده مستحب است نمازگزار دو ركعت نماز گزارد و در ركعت اول سوره حمد و "آیة الكرسى"(4) و در ركعت دوم سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر را بخواند و چون سلام دهد بگوید: اللهم صل على محمد و آل محمد و ابعث ثوابها الى قبر فلان به جان فلان ، یعنی : خداوندا درود فرست بر محمد و خاندان او و ثواب این نماز را به قبر این مرده جاری ساز و به جای فلان بن فلان ، نام مرده را بگوید.

(حكایت )

حاجی نورى که خداوند قبر او را نورانی کند در کتاب "دارالسلام" از استاد خود ملا فتحعلى سلطان آبادى که خدای بزرگ، قبر او را عطر آگین کند؛ نقل كرده كه فرمود: عادت و طریقه من بر آن بود كه هر كس از دوستان اهل بیت علیهم السلام كه خبر فوتش را مى شنیدم در شب دفن او برایش دو ركعت نماز مى خواندم ، چه میت را بشناسم یا نشناسم و هیچ كس بر این كار من مطلع نبود تا آنكه روزى یكى از دوستان ، مرا در راهى ملاقات كرد و گفت : دیشب خواب دیدم فلان شخص را كه در این ایام وفات كرده و از حال او و آنچه بعد از مرگ بر او گذشته پرسیدم گفت : من در سختى و بلا بودم تا آنكه "مرحوم سلطان آبادی" برایم دو ركعت نماز خواند و اسم شما را برد  و آن دو ركعت نماز، مرا از عذاب نجات داد؛ به خاطر این احسانى كه به من كرد خدا پدرش را رحمت كند. مرحوم حاج ملا فتحعلى فرمود آن شخص از من پرسید كه آن نماز چه نمازى بود؟ پس من ، او را از كار دائمى خود براى اموات خبر دادم .

و نیز از كارهائى كه براى وحشت قبر سودمند است کامل نمودن ركوع نماز است، چنانكه از حضرت امام محمد باقر (ع) روایت شده كه كسى كه ركوع نماز خود را تمام كند گرفتار وحشت قبر نمى شود.

و نیز آنكه در هر روز صد مرتبه بگوید: "لا اله الا الله الملك الحق المبین" همواره برای اوست امان از فقر و از وحشت قبر و او به سوى خود توانگرى مالی را بكشد و گشوده شود درهاى بهشت بسوی او چنانكه در احادیث و اخبار وارد شده است .

و نیز آنكه بخواند سوره یس را هر شب پیش از آنكه بخوابد، و آنكه بخواند نماز لیلة الرغائب(5) را. و هر كه عیادت كند مریضى را حق تعالى بر او فرشته ای مى گمارد كه او را در قبر تا روز ورودش به محشر عیادت كند.

و از ابوسعید خدرى منقول است كه گفت : شنیدم كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله به مولای متقیان على علیه السلام مى فرمود: یا على شاد شو و مژده بده كه براى شیعه تو وقت مردن نه حسرتى است و نه وحشت قبر و نه اندوهى در روز نشور.

حکایت

حضرت ایت الله العظمی شبیری زنجانی"دام ظله العالی" نقل می فرمودند در سنوات میانی حیات مرحوم والدم آیت الله العظمی حاج آقا احمد زنجانی "رحمه الله" ، بانوی محترمی بود به نام "احتجاب السلطنه" که از آشنایان بوده و مورد احترام همه بود ، پس از فوت  او  والد ارجمندم هر شب جمعه برای او سوره یس قرائت می فرمود و این عمل نیکو تا سالها ادامه داشت ، یکی از شب های جمعه غفلت عارض شده و پدر فراموش  می کنند که برای آن مرحومه سوره یس بخوانند. شب که می خوابند در عالم رویا آن مرحومه را می بینند که در منزلشان نان می پزند و آن مرحومه به اطرافیانش می گوید این دو نان را بگیرید و به منزل آقای زنجانی ببرید چرا که ایشان نیز برای ما نان می فرستند گر چه این بار یادشان رفته است.

 

برگرفته از کتاب منازل الاخرة

 بخش دین و اندیشه تبیان- آقامیری

 

 

 

پی نوشت ها :

(1) ضغطه قبر به ضم ضاد و سکون غین به معنای فشار قبر است

(2) رومان فتان القبور یعنی فرشته ای که آزمایش کننده (اهل ) قبر ها می باشد . نقل شده که : « رومان نام فرشته ای است که پیش از نکیر و منکر در قبر می آید و آدمی را می آزماید .

(3) لوامع صاحبقرانی : جلد 2 ، صفحه 400 .

(4) "ایة الکرسی" مطابق قول مشهور آیه های 255، 256و 257 سوره بقرة است و آن ایات چنینند (اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ .... لاَ إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ....اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ كَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ) یعنی : هیچ معبودى نیست جز خداوند یگانه زنده‏، كه قائم به ذات خویش است‏، و موجودات دیگر، قائم به او هستند؛ هیچگاه خواب سبك و سنگینى او را فرانمى‏گیرد؛ [و لحظه‏اى از تدبیر جهان هستى‏، غافل نمى‏ماند؛] آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است‏، از آن اوست‏؛ كیست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟! [بنابراین‏، شفاعت شفاعت‏كنندگان‏، براى آنها كه شایسته شفاعتند، از مالكیت مطلقه او نمى‏كاهد.] آنچه را در پیش روى آنها [بندگان‏] و پشت سرشان است مى‏داند؛ [و گذشته و آینده‏، در پیشگاه علم او، یكسان است‏] و كسى از علم او آگاه نمى‏گردد؛ جز به مقدارى كه او بخواهد. [اوست كه به همه چیز آگاه است‏؛ و علم و دانش محدود دیگران‏، پرتوى از علم بى‏پایان و نامحدود اوست‏] تخت [حكومت‏] او، آسمانها و زمین را دربرگرفته‏؛ و نگاهدارى آن دو [آسمان و زمین] او را خسته نمیكند. بلندى مقام و عظمت‏، مخصوص اوست‏..... در قبول دین‏، اكراهى نیست‏. [زیرا] راه درست از راه انحرافى‏، روشن شده است‏. بنابر این‏، كسى كه به طاغوت [بت و شیطان‏، و هر موجود طغیانگر] كافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محكمى چنگ زده است‏، كه گسستن براى آن نیست‏. و خداوند، شنوا و داناست‏.....خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ایمان آورده‏اند؛ آنها را از ظلمتها، به سوى نور بیرون مى‏برد. [اما] كسانى كه كافر شدند، اولیاى آنها طاغوتها (سرکشان) هستند؛ كه آنها را از نور، به سوى تاریکی ها بیرون مى‏برند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.

(5) اعمال لیلة الرغائب : و بدانکه شب جمعه اوّل ماه رجب را لیلة الرَّغائب می‌گویند و از برای آن عملی از حضرت رسول صَلَّی اللَّهِ عَلِیهِ وَ اله وارد شده با فضیلت بسیار که سیّد در اقبال و علاّمه در اجازه بنی زهره نقل کرده‌اند از جمله فضیلت او آنکه گناهان بسیار بسبب او آمرزیده شود و آنکه هر که این نماز را بگذارد چون شب اوّل قبر او شود، حقّ تعالی بفرستد ثواب این نماز را بسوی او به نیکوتر صورتی با روی گشاده و درخشان و زبان فصیح پس با وی گوید ای حبیب من! بشارت باد تو را که نجات یافتی از هر شدّت و سختی گوید تو کیستی؟ بخدا سوگند که من روئی بهتر از روی تو ندیدم و کلامی شیرین‌تر از کلام تو نشنیده‌ام و بوئی بهتر از بوی تو نبوئیدم. گوید من ثواب آن نمازم که در فلان شب از فلان ماه از فلان سال بجا آوردی؛ امشب بنزد تو آمدم تا حقّ تو را ادا کنم و مونس تنهائی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود من سایه بر سر تو خواهم افکند در عرصه قیامت پس خوشحال باش که خیر هرگز از تو معدوم نخواهد شد ،  و کیفیت آن چنان است که روز پنجشنبه اوّل آن ماه را روزه میداری چون شب جمعه داخل شود ما بین نماز مغرب و عشاء دوازده رکعت نماز می‌گذاری هر دو رکعت به یک سلام و در هر رکعت از آن یک مرتبه حمد و سه مرتبه اِنّا اَنْزَلْناهُ و دوازده مرتبه قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ می‌خوانی و چون فارغ شدی از نماز، هفتاد مرتبه می‌گوئی« اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ الاُْمِّیِّ وَعَلی آلِهِ» پس به سجده می روی و هفتاد مرتبه می‌گوئی:« سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ» پس سر ازسجده برمی‌داری وهفتاد مرتبه می‌گوئی«رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلِیُّ الاَعْظَمُ» پس باز به سجده می‌روی و هفتاد مرتبه می‌گوئی:« سُبُّوحٌ قُدّوُسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ» پس حاجت خود را می‌طلبی که انشاءالله برآورده خواهد شد.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

چراغ سبز به شیطان

چراغ راهنمایی

«اتخذوا الشیطان لامرهم ملاکا و اتخذهم له اشراکا»؛ مردمی هستند که شیطان را تکیه‌گاه شئون حیاتی خود قرار دادند و شیطان هم آنان را در پلیدی و فریبکاری‌ها شرکای خود نموده است.»

مسئله قابل توجه در این فراز این است که حضرت علی علیه السلام در پاسخ به کسانی که در گناهان مرتکب شده خود؛ تقصیر را به گردن شیطان می‌اندازند می‌فرماید که انسان نخست به شیطان چراغ سبز نشان می‌دهد و دست بردگی به سوی او دراز می‌کند، سپس شیطان بردگی آنان را می‌پذیرد. شیطان زمینه را برای اهداف پلید خود مساعد می‌بیند که شروع به فریب دادن می‌نماید .

البته کار شیطان اغوا و فریب دادن انسان است ولی فعالیت او از آراستن خطاها و گناهان تجاوز نمی‌کند. او از طریق وسوسه، انسان را گمراه می‌کند. این موجود پلید هرگز مانند یک عامل جبری مردم را به گناه و سقوط نمی‌کشاند و چنانچه در قرآن کریم آمده است کار او وعده‌های دروغین و آراستن بی‌اساس می‌باشد. "خداوند انسان‌ را به وسیله عقل و وجدان و پیامبران؛ از گمراهی‌های شیطان برحذر داشته است. سه وسیله - عقل، وجدان و پیامبر - قدرتی بیش از تحریکات و وسوسه‌های شیطان را دارا می‌باشند که به خوبی می‌توانند دغل‌کاری‌های شیطان را خنثی نمایند."(1) بنابراین، این شیطان نیست که انسان را با اجبار ، برده خود می‌سازد بلکه این خود انسان است که همه وسایل سه‌گانه را از کار می‌اندازد و دست بردگی به سوی شیطان دراز می‌کند و سپس آن موجود پلید را شریک زندگی خود می‌نماید.

در قرآن مجید آمده است که شیطان در روز قیامت به انسان‌های فریب خورده می‌گوید: «و قال الشیطان ... تلومونی و لوموا انفسکم ما انا بمصرخکم و ما انتم بمصرخی؛ من سلطه‌ای بر شما نداشتم جز این که من شما را خواندم و شما دعوت مرا پذیرفتید. مرا ملامت نکنید، خودتان را ملامت نمایید.» (ابراهیم/22)

مسئله قابل توجه در این فراز این است که حضرت علی علیه السلام در پاسخ به کسانی که در گناهان مرتکب شده خود؛ تقصیر را به گردن شیطان می‌اندازند می‌فرماید که انسان نخست به شیطان چراغ سبز نشان می‌دهد و دست بردگی به سوی او دراز می‌کند، سپس شیطان بردگی آنان را می‌پذیرد. شیطان زمینه را برای اهداف پلید خود مساعد می‌بیند که شروع به فریب دادن می‌نماید .

سینه‌هایی که لانه شیطان می‌گردد

«فباض و فرّخ فی صدورهم. و دبّ و درج فی حجورهم؛ این موجود پلید در درون سینه‌های آنان تخم گذارد و جوجه درآورد و حرکت کرد و تدریجاً در آغوش آنان نشست.»

دلی که جایگاه تجلی انوار الهی است با پیروی از شیطان سیاه و تجلی‌گاه وساوس و خیالات و توهمات شیطانی می‌شود.

شیطان، آنانی را که دنباله‌رو او شده‌اند را مرکبی برای راندن در لغزشگاه‌ها قرار داد و خطا و انحراف را در دیدگان آنان بیاراست، پس در زندگی رفتار کسی را پیش گرفتند که شیطان او را شریک خود نموده؛ و باطل را از زبانشان بیرون می‌آورد.

آنان دیروز انسان‌ بودند و امروز شیطان گشته‌اند. دیروز انسان‌هایی بودند که راه و رسم انسانیت را داشتند و امروز رو به قهقرا گذارده‌اند و سد راه رهگذران کمال شده‌اند.

در قرآن مجید آمده است که شیطان در روز قیامت به انسان‌های فریب خورده می‌گوید: من سلطه‌ای بر شما نداشتم جز این که من شما را خواندم و شما دعوت مرا پذیرفتید. مرا ملامت نکنید، خودتان را ملامت نمایید.» (ابراهیم/22)

«فَنَظَرَ بِاعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِالْسِنَتِهِمْ فَرَكِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَى لِسَانِهِ ؛ از راه چشمانشان مى‌نگریست و از زبانشان سخن مى‌گفت، به راه خطایشان افكند و هر نكوهیدگى و زشتى را در دیده‌شان بیاراست و در اعمالشان شریك شد، و سخن باطل خود بر زبان ایشان نهاد.»

نفوذ شیطان در وجود این انسان‌ها به حدی می‌رسد که به وسیله چشمانشان می‌‌نگرد و از طریق زبانشان سخن می‌گوید. همانطور که در روایات آمده است گوش، چشم، زبان و ... مومن، همگی خدایی می‌شود؛ در این فراز نیز گویا امیرالمومنین اشاره به این نکته دارند که گوش، چشم و زبان فرد گمراه و دور شده از خداوند، ابزار شیطان می‌شوند . 

 

پی‌نوشت:

شرح نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری .

منبع:

نهج البلاغه، خطبه 7، ترجمه عبدالحمید آیتی .

سایت تبیان

مهری هدهدی

 

لینک مطلب مرتبط :

چه کسی از تشنگی هلاک نمی‌شود؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

فشار قبر و راه‌های خلاصی از آن

فشار قبر

چه گناهانی باعث فشار قبر می‌شوند؟ و برای‎ ‎دوری از آن چه باید كرد؟

مؤمن باید بیم و امیدش به خدا در‎ ‎یك سطح باشد اگر ترسش از عذاب‌های الهی بیش از ‏حد باشد از رحمت خداوند مأیوس می‌شود‎ ‎و به اصطلاح عوام می‌گوید آب كه از سر ‏گذشت چه یك وجب و چه صد وجب. و از طرفی اگر‎ ‎امیدش به فضل و رحمت الهی بیش ‏از اندازه باشد، امن از مكر الهی پیدا می‌كند و از‎ ‎جانب دیگر سقوط می‌كند و انگیزه‌ای ‏برای انجام اعمال نیك و پسندیده پیدا نمی‌كند در‎ ‎حالی‌كه خداوند كریم‌تر از آن است كه ‏بنده‌ی ضعیف و ذلیل را عذاب كند. در نتیجه به هر‎ ‎عمل ناشایستی تن داده و باز دم از ‏فضل و كرم و لطف و رحمت خدا می‌زند در همین راستا‎ ‎حضرت پیامبر عظیم‌الشأن اسلام ‏‏(ص) فرمود: «اگر اندازه‌ی رحمت خدا را می‌دانستید هر‎ ‎آیینه بر آن تكیه می‌كردید و جز ‏اعمال اندكی انجام نمی‌دادید و اگر میزان غضب و خشم‎ ‎خدا را می‌دانستید گمان ‏می‌كردید كه دیگر نجات نخواهید یافت‎.‎‏»(1)‏‎ ‎ولی بنابر فرمایش امام صادق (ع): «هیچ ‏بنده‌ی‎ ‎مومنی نیست مگر آن كه در قلبش دو نور وجود دارد نور خوف (از عذاب الهی) و نور ‏امید‎ ‎‏(به رحمت پروردگار) كه اگر هریك را با دیگر‌ی بسنجد از آن زیادتر نخواهد بود» (2) ‏یعنی هر دو به یك میزان خواهند بود پس‎ ‎شما دوست عزیز هم به همان میزان كه از ‏عذاب الهی بیمناك هستید به فضل و رحمت‎ ‎پروردگار هم امیدوار باشید تا انگیزه خود را ‏برای انجام اعمال خوب و پسندیده از دست‎ ‎ندهید و به گناه كبیره یأس از رحمت پروردگار ‏گرفتار نشوید‎. ‎

انسانتا به امروزَش‎ ‎عوالم مختلفی را پشت سر نهاده و عالمهای دیگری را در پیش‌رو دارد، ‏انسان با مرگ از‎ ‎عالم دنیا به جهان آخرت منتقل می‌شود كه آخرت هم ابتدایش "عالم ‏برزخ" و انتهایش‏‎ ‎كه بعد از برپایی قیامت كبری است بهشت یا دوزخ می‌باشد. ‏

یكی از ویژگی‌های عالم برزخ‎ ‎"فشار قبر" می‌باشد. فشار قبر نسبت به افراد متفاوت است ‏بعضی از افراد فشار قبر‎ ‎ندارند و آنها كه دارند فشارشان از نظر شدت و ضعف یكسان ‏نیست و بستگی به اعمال‎ ‎آنها دارد‎. 

 

عواملی كه موجب فشار قبر می‌شود

‏1ـ بداخلاقی. ‏

‏2ـ سخن‌چینی‌،‎ ‎

3- مراعات نكردن طهارت و نجاست و پرهیز نكردن از بول‎.‎‏(3)‏

4- یاری نكردن مظلوم. در كتاب ثواب الاعمال آمده است كه یكی‎ ‎از علمای بنی‌اسرائیل از ‏دنیا رفت و فشار قبر بر او وارد شد چرا كه او یك بار نماز‎ ‎را (عمداً) بی‌وضو خوانده بود و از ‏كنار مظلومی گذشته بود و او را یاری نكرده‎ ‎بود(4).‏

5- ضایع نمودن نعمت‌های الهی‎: ‎حضرت پیامبر اكرم (ص) فرمودند: «فشار قبر برای مؤمن ‏كفاره تباه نمودن نعمت‌ها از‎ ‎ناحیه‌ی اوست». (5)‏

عواملی كه باعث‎ ‎كاهش یا رفع فشار قبر می‌شود(6)‏‎ 

‏1ـ نماز شب و كامل نمودن ركوع: امام رضا (ع )فرمود: «كسی كه نماز شب بخواند و‏‎ ‎در ‏قنوت نماز «وتر» هفتادبار استغفار كند از عذاب قبر پناه داده می‌شود.» و امام‎ ‎باقرعلیه ‏السلام فرمود: «هر كس ركوع نمازش را كامل انجام دهد وحشت قبر به او ‏نمی‌رسد».(7)‏‎

‏2ـ صدقه و نماز مخصوص. (8)‏‎

‏3ـ نماز وحشت، این نماز بسیاری از مردگان‎ ‎را از عذاب قبر و فشار قبر نجات داده است ‏كه حكایات عجیبی در داستان‌های شگفت شهید‎ ‎دستغیب در این باره موجود است كه ‏می‌توان به آن مراجعه نمود‎.‎‏ (9)‏‎

‏4ـ حج نمودن، دو روایت است كه هر كس چهار‎ ‎مرتبه حج به جا آورد عذاب قبر از او ‏برداشته می‌شود. (10)‏‎

‏5ـ خواندن بعضی از سوره‌های قرآن: علی(ع) می‌فرماید‎: ‎‏«هر كس در هر جمعه سوره ‏نسا را تلاوت كند از فشار قبر امان می‌یابد». (11) سوره‌های زخرف، یاسین، تكاثر و ‏تبارك، نیز‎ ‎در این مورد سفارش شده‌اند‎. 

‏6‏‎- ‎این كه مرگ انسان در روز جمعه باشد‎. 

7- ‎ریختن آب روی قبر‏‎. ‎

و... .

________________________________________

‏1- میزان الحكمه 10 جلدی، ج 3، ص‎ 178. 

‏2- بحارالانوار، ج 78، ص‎ 259. 

‏3- همان، ج 75، ص 265‏‎. 

‏4- ثواب الاعمال، ص 111‏‎. 

‏5-‏‎ ‎بحارالانوار، ج 6، ص 221‏‎. 

‏6-‏‎ ‎با استفاده از كتاب «عالم‎ ‎برزخ در چند قدمی ما» محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات ‏نبوی‎. 

‏7-‏‎ ‎همان، ج 85، ص 107‏‎. 

‏8-‏‎ ‎بحارالانوار، ج 91، ص 219‏‎. 

‏9-‏‎ ‎حاشیة مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی‎. 

‏10- من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص‎ ‎‏217، روایت 2209، باب 2‏‎. 

‏11- وسایل الشیعه، ج 7، باب 54، ص 409، روایت

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بعد از مردن به كجا می‌رویم؟

قبرستان

آیا انسان پس از مرگ یكباره وارد عالم قیامت مى‏شود و كارش یكسره‏ مى‏گردد، و یا انسان در فاصله مرگ و قیامت ‏یك عالم خاصى را طى مى‏كند و هنگامى كه قیامت كبرى بپا شد وارد عالم قیامت مى‏گردد؟(و البته این را هم مى‏دانیم كه تنها خدا مى‏داند كه قیامت كبرى كى‏ بپا مى‏شود. حتى پیامبران نیز از این مطلب اظهار بى اطلاعى كرده‏اند.)

مطابق آنچه از نصوص قرآن كریم و اخبار و روایات ‏متواتر و غیر قابل انكارى كه از رسول اكرم و ائمه اطهار (علیهم السلام) رسیده است استفاده مى‏شود، هیچ كس بلافاصله پس از مرگ وارد عالم قیامت كبرى نمى‏شود، زیرا قیامت كبرى مقارن است با یك سلسله انقلاب‌ها و دگرگونی‌هاى كلى در همه موجودات زمینى ‏و آسمانى كه ما سراغ داریم یعنى كوه‌ها، دریاها، ماه، خورشید، ستارگان، كهكشان‌ها.

هنگام قیامت كبرى هیچ چیزى ‏در وضع موجود باقى نمى‏ماند. به علاوه در قیامت كبرى اولین و آخرین جمع مى‏شوند، و ما مى‏بینیم كه هنوز نظام جهان برقرار است و شاید میلیون‌ها و بلكه میلیاردها سال دیگر نیز برقرار باشد و میلیاردها میلیارد انسان دیگر بعد از این بیایند.

همچنین از نظر قرآن كریم هیچ كس در فاصله مرگ و قیامت كبرى در خاموشى و بى حسى فرو نمى‏رود، یعنى چنین نیست كه انسان پس از مردن در حالى شبیه بیهوشى فرو رود و هیچ چیز را احساس نكند، نه لذتى داشته باشد نه المى(درد)، نه سرورى داشته باشد و نه اندوهى. بلكه انسان بلافاصله پس از مرگ وارد مرحله‏اى دیگر از حیات مى‏گردد كه همه چیز را حس مى‏كند، از چیزهایى لذت مى‏برد و از چیزهاى دیگر رنج، البته لذت و رنجش بستگى دارد به افكار و اخلاق ‏و اعمالش در دنیا.

این مرحله ادامه دارد تا آنگاه كه قیامت كبرى بپا شود. در آن هنگام در اثر یك سلسله انقلاب‌ها و دگرگونی‌هاى بى نظیر كه در آن واحد جهان را فرا مى‏گیرد و از دورترین ستارگان گرفته تا زمین ما همه مشمول آن دگرگونى مى‏شوند، این مرحله یا این عالم كه براى هر كسى یك فاصله و حد وسط میان دنیا و قیامت مى‏شود، پایان مى‏پذیرد.

پس، از نظر قرآن كریم عالم پس از مرگ در دو مرحله صورت مى‏گیرد، و به تعبیر صحیح‏تر، انسان پس از مرگ دو عالم را طى مى‏كند: عالمى كه مانند عالم دنیا پایان مى‏پذیرد و «عالم برزخ‏» نامیده مى‏شود، دیگر عالم قیامت كبرى كه به هیچ وجه پایان ‏نمى‏پذیرد.

 

منبع:

مجموعه آثار، ج 2، ص 513، استاد شهید مرتضى مطهرى، ‌با تصرف .
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

حقیقت بهشت و جهنم چیست؟

بهشت

حقیقت بهشت تجلّى رحمت و مغفرت خداست و جهنم تجلّى غضب و لعنت خداست. یعنی این كه؛

اولاً گاهى این چنین گمان مى‏شود كه «بهشت» و «جهنم» دو موضوع جداگانه بوده، و مستقلاً مطرح است. اما این پندارى بیش نیست؛ بلكه حقیقت آن است كه بهشت و جهنم، جدا از مسأله لقاى پروردگار نمى‏باشد.

به عبارت دیگر، بهشت و بهشت‏ها و جهنم و جهنم‏ها مقصد و مقصود، در سیر و حركت نیستند و حركت‏ها به سوى پروردگار و منتهى به لقاى پروردگار است؛ نه این كه حركت‏ها به سوى بهشت‏ها و جهنم‏ها باشد و به آنها منتهى گردد.

هر حركتى در نهایت به مبدأ متعال منتهى مى‏گردد و بهشت‏ها و جهنم‏ها، از آثار چگونگى لقاءها و رسیدن‏ها است؛ یعنى، بهشت و بهشت‏ها، از آثار و لوازم لقاى حضرت حق با «اسماى رحمت و مغفرت» و جهنم و جهنم‏ها هم از آثار و تبعات لقاىِ پروردگار با «اسماى غضب و سخط» است.

ثانیاً براى روشن شدن حقیقت بهشت و جهنم لازم است، به صورت مقدمه، مطالبى را در حقایق اسماى ربوبى مطرح كنیم تا معناى آن كه بهشت از آثار «لقاى حضرت حق با اسماى رحمت» و جهنم از آثار «لقاى پروردگار با اسماى غضب» بوده، درست تحلیل و تفهیم شود.

شخصى كه مریض است، به اسم «شافى» متوجه مى‏شود و شفاى خود را از خداوند متعال با این اسم مى‏خواهد؛ چرا كه شفا را اثر این اسم مى‏داند. كسى كه رزق و وسعت رزق مى‏طلبد، به اسم «خیرالرازقین» توجه دارد. فردى كه مغفرت مى‏خواهد، با اسم «غفور»؛ كسى كه نصرت مى‏خواهد با اسم «نصیر» و «ناصر»؛ چرا كه هر یك از اینها را آثار اسماى ربوبى مى‏داند.

«اسماى حسنى» یك سلسله عناوین محض و اعتبارى نیست؛ بلكه آنها منشأ آثارند و اصولاً هر وجودى و هر موجودى در دنیا و نظام‏هاى دیگر و عوالم برتر و حتى آخرت، از آثار اسماى حسنى‏ است.

عوالم وجود، همه جلوه‏هاى اسماء بوده، هر اسمى آثار خاص خود را دارد و در مراتب مختلف تجلى مى‏كند. به بیان دیگر، ذات مقدس حق در مقام ربوبیت موجودات، هر موجودى را، با اسم و صفت خاص ربوبیت مى‏كند. اسم «رب» داراى شاخه‏ها و انشعاباتى است و در واقع اسماى حسنى‏ شاخه‏هاى اسم «ربّ»اند: ربّ رزاق، ربّ مصوّر، ربّ قدیر، ربّ علیم، ربّ هادى، ربّ غفور، ربّ منتقم، ربّ شدید العقاب و ... .

خداوند متعال در مقام ربوبیت، داراى اسماء و صفات مختلف بوده، همه را با این اسماى گوناگون تربیت مى‏كند؛ مثلاً در مقام ربوبیتش به شیطان با «منتقم» و «شدیدالعذاب» تجلّى مى‏كند و به حضرت رسول ‏اكرم(صلی الله علیه و آله) با «هادى»، «رحیم» و «غفور» تجلى مى‏كند.

گیاهى كه صورت و شكلى به خود مى‏گیرد، با اسم «مصوّر» پیش مى‏آید و هنگامى كه خاك را مى‏شكافد و بیرون مى‏آید، با ربّ «خالق» پیش مى‏آید. به هر صورت، هر موجودى در این نظام هستى، با عوالم گوناگون خود و با موجودات متفاوت - كه در درون خود دارد - در مقام ربوبیّت با اسمى از اسماى حسناى الهى، در ارتباط است.

آدمى اگر در مقام طاعت خداوند باشد، با ربّ «هادى» رو به ‏رو است و خداوند با این اسم او را ربوبیت مى‏كند؛ اما اگر انسان در مقام طغیان و مخالفت با حضرت حق باشد، ربّى كه او را تربیت مى‏كند، ربّ «هادى» نخواهد بود؛ بلكه ربّ «منتقم» و «شدیدالعذاب» خواهد بود.

هر كسى از مسیر خود با اسمى از اسماى ربوبى در ارتباط است و از این رو، من و شما لحظه به لحظه با صفت و اسم خاصى از خداوند متعال، با او در ارتباط هستیم و به همین دلیل است كه خداوند با لحن خاصى گفته است كه از مقام ربوبیّت بترسید: (مَنْ خافَ مَقامَ رَبّهِ).

نتیجه آن كه، هر كسى از مسیر خود با اسمى از اسماى ربوبى در ارتباط است و از این رو، من و شما لحظه به لحظه با صفت و اسم خاصى از خداوند متعال، با او در ارتباط هستیم و به همین دلیل است كه خداوند با لحن خاصى گفته است كه از مقام ربوبیّت بترسید: (مَنْ خافَ مَقامَ رَبّهِ).(1)  

بهشت

به هر روى، تمام هستى و از جمله انسان لحظه به لحظه با «ربّ» با چهره‏هاى مختلف در ارتباط است و هر یك از اسماى حسنى، انسان را بسته به نوع عمل، فكر، صفت و اخلاق، ربوبیت مى‏كند.

در حقیقت این انسان است كه با انتخاب مسیر، راه، عملكرد و مقصد، خود را در تحت یكى از اسماى ربوى مى‏اندازد، چرا كه اسماى الهى، واسطه‏هاى فیض بوده و كل وجود و هستى به آنها منتهى مى‏شود و از آنها نشأت مى‏گیرد.

اگر به دقت به اطراف و جوانب وجود نگاه كنیم، همه جا آثار و جلوه‏هاى اسماء را خواهیم یافت: «وَ بَأَسْمائِكَ الّتى‏ مَلَأَتْ اَرْكانَ كُلِّ شَىْ»(2)؛ «(بارالها! به درستى من مى‏خواهم از تو) به نام‏هایت و به اسمائت كه اركان هر چیز را پر كرده است.»

خداوند متعال در مقام ربوبیت، داراى اسماء و صفات مختلف بوده، همه را با این اسماى گوناگون تربیت مى‏كند؛ مثلاً در مقام ربوبیتش به شیطان با «منتقم» و «شدیدالعذاب» تجلّى مى‏كند و به حضرت رسول ‏اكرم(صلی الله علیه و آله) با «هادى»، «رحیم» و «غفور» تجلى مى‏كند.

آیا رو به رو شدن با اسماى ربوبى، آثار دارد یا خیر؟ قطعاً اثر دارد، این كه انسان در دعاهاى خود و در خواسته‏هایش و در هر نیازى، به اسم متناسب با آن احتیاج متوجه گشته، خداى متعال را با همان اسم مى‏خواند؛ دلالت بر همین حقیقت دارد كه: گویا آدمى به طور فطرى متوجه همین واقعیت است كه هر چیزى متأثر از اسمى از اسماى خدا است.

شخصى كه مریض است، به اسم «شافى» متوجه مى‏شود و شفاى خود را از خداوند متعال با این اسم مى‏خواهد؛ چرا كه شفا را اثر این اسم مى‏داند. كسى كه رزق و وسعت رزق مى‏طلبد، به اسم «خیرالرازقین» توجه دارد. فردى كه مغفرت مى‏خواهد، با اسم «غفور»؛ كسى كه نصرت مى‏خواهد با اسم «نصیر» و «ناصر»؛ كسى كه هدایت مى‏طلبد، به اسم «هادى»؛ او که محفوظ ماندن از خطرات را مى‏خواهد، به اسم «حافظ» و «حفیظ» و كسى كه روشنایى باطن مى‏خواهد، به اسم «نور» متوجه مى‏گردد و خداى سبحان را با آن مى‏خواند، چرا كه هر یك از اینها را آثار اسماى ربوبى مى‏داند.

با توجه به توضیحات فوق، مشخص مى‏گردد كه بهشت‏ها، از آثار و جلوه‏هاى اسماى «رحمت» بوده و جهنم‏ها هم از آثار «غضب و سخط» است؛ چرا كه وقتى همه وجود و همه عوالم هستى، از آثار و مظاهر اسماى حسناى الهى باشد، قهراً بهشت و جهنم نیز به عنوان نظام و عالم خاصى از وجود، از این حقیقت مستثنا نیست. حال براى روشن شدن این كه بهشت‏ها و جهنم‏ها، از آثار اسماى «رحمت» و «غضب» حضرت حق است، به بعضى از آیات قرآنى اشاره مى‏كنیم.

عوالم وجود، همه جلوه‏هاى اسماء بوده، هر اسمى آثار خاص خود را دارد و در مراتب مختلف تجلى مى‏كند. به بیان دیگر، ذات مقدس حق در مقام ربوبیت موجودات، هر موجودى را، با اسم و صفت خاص ربوبیت مى‏كند. اسم «رب» داراى شاخه‏ها و انشعاباتى است و در واقع اسماى حسنى‏ شاخه‏هاى اسم «ربّ»اند: ربّ رزاق، ربّ مصوّر، ربّ قدیر، ربّ علیم، ربّ هادى، ربّ غفور، ربّ منتقم، ربّ شدید العقاب و ... .

1. "وَ أَطِیعُوااللهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ وَ سارِعُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ"(3)؛ «و اطاعت كنید خدا و رسول او را شاید مشمول رحمت شوید و سرعت و شتاب كنید، به سوى مغفرتى از پروردگارتان و بهشتى كه پهنایش [به قدر] آسمان‏ها و زمین است و براى پرهیزكاران آماده شده است.»

این آیات، انتهاى سیر و حركت اطاعت‏كنندگان از خدا و رسول را، رحمت حق و رسیدن به رحمت او و لقاى او با اسماى «رحمت» مى‏داند (لعلكم ترحمون) و نیز دستور مى‏دهد كه به سوى مغفرت و غفران الهى، شتاب كنید و بكوشید كه با غفران او مواجه گشته و به مغفرت او برسید؛ یعنى، او را با اسم «غفور» ملاقات كنید كه از آثار این لقا، بهشت است با آن خصوصیات كه در ادامه آیه فرموده است.

جهنم

2. "یا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَیْكُمْ نُوراً مُبِیناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِراطاً مُسْتَقِیماً"(4)؛ «اى مردم حقیقت این است كه براى شما از جانب پروردگارتان برهانى آمده و ما به طرف شما نور روشنگرى را فرو فرستاده‏ایم و اما آنانى كه به خداى متعال ایمان آورده و به این [برهان و نور الهى] تمسّك جستند، به زودى خداوند آنان را در جوار رحمت فضل خاص خویش داخل كرده، ایشان را به سوى خود، به راهى راست [كه به سوى او نزدیك‏تر مى‏كند] هدایت كند.»

«اسماى حسنى» یك سلسله عناوین محض و اعتبارى نیست؛ بلكه آنها منشأ آثارند و اصولاً هر وجودى و هر موجودى در دنیا و نظام‏هاى دیگر و عوالم برتر و حتى آخرت، از آثار اسماى حسنى‏ است.

این آیات به روشنى گویاى این حقیقت است كه خداوند متعال، مؤمنان و پیروان قرآن و رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) را به زودى در رحمت و فضل خود داخل مى‏گرداند؛ به این معنا كه به لقاى او با اسماى رحمت و فضل رسیده، در عالمى كه جلوه‏گاه رحمت و فضل او است، وارد مى‏شوند. این تعبیر بیانگر این است كه لقاى خداوند با اسماى رحمت، ورود به عالم رحمت و فضل - كه همان بهشت‏ها است - مى‏باشد.

از دیدگاه قرآن، جهنم و جهنم‏ها نیز از آثار لقاى پروردگار با اسماى غضب، سخط، انتقام، طرد و ردّ است. در این باب نیز آیات زیادى وجود دارد كه به دو مورد اشاره مى‏كنیم:

1. "أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللهِ وَالْمَلائِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ خالِدِینَ فِیها لا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ"(5)؛ «آنان، سزایشان این است كه لعنت [و طرد] خداوند و فرشتگان و مردم، همگى بر آنها است، در آن [لعنت و طرد حق همیشه و] جاودانه بمانند [و هیچ‏گاه‏] نه عذاب از آنان كاسته گردد و نه مهلتى یابند (یا نظرى به آنان شود).»

هر حركتى در نهایت به مبدأ متعال منتهى مى‏گردد و بهشت‏ها و جهنم‏ها، از آثار چگونگى لقاءها و رسیدن‏ها است؛ یعنى، بهشت و بهشت‏ها، از آثار و لوازم لقاى حضرت حق با «اسماى رحمت و مغفرت» و جهنم و جهنم‏ها هم از آثار و تبعات لقاىِ پروردگار با «اسماى غضب و سخط» است.

این آیات مى‏فرماید كافران و ستمگران مشمول لعن و غضب الهى مى‏شوند و بعد از آن مى‏فرماید. در این طرد و ردّ الهى جاودانه مى‏مانند و سپس اشاره مى‏كند: هیچ وقت عذاب آنان تخفیف نمى‏یابد. پس اوّلاً، آنان به خداوند متعال در حالى كه او، آنان را لعن و طرد مى‏كند، مى‏رسند (لقا با اسماى غضب) و ثانیاً، غضب و لعن همیشگى است و ثالثاً، این رو به ‏رو شدن با اسماى غضب همان جهنم است؛ یعنى، عذاب و جهنم از آثار لقا با اسماى غضب خداوند است.

2. "أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللهِ كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ" (6)؛ «آیا كسى كه خشنودى خدا را پیروى مى‏كند [و طالب رضوان است] مانند كسى است كه روى به خشمى از خدا آورده [و دچار غضب و سخط از خدا گردیده‏] و جایگاهش جهنم است؟ و چه بد بازگشتگاهى [و نقطه برگشت بدى‏] است.»

این آیه به روشنى گویاى این حقیقت است كه عده‏اى از انسان‏ها، رو به غضب الهى مى‏آورند و او را با اسماى غضب ملاقات مى‏كنند كه از آثار آن جهنم است و آنان را در آنجا جاى مى‏دهند.

 

پی‎نوشت‎ها:

1- الرحمن (55)، آیه 46 و نازعات (79)، آیه 40.

2- فرازی از دعاى كمیل .

3- آل‏عمران، آیه 132 و 133.

4- نساء، آیه 174و 175.

5- آل‏عمران، آیه 87 و 88 .

6- آل عمران، آیه 162 .

 

منبع:

- کتاب قیام قیامت، صص 85 – 100 .

- معاد یا بازگشت بسوى خدا، ج 1، صص 87 - 123.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

معرفي کتاب پيرامون رسول الله

مبعث حضرت رسول صلي الله عليه و آله

 

از آنجا که علاقمندان به رسول خدا کم نيستند در اين نوشتار سعي شده کتاب‏هاي مربوط به زندگاني و سيره حضرت محمد (ص) فهرست‏وار، به پيشگاه خوانندگان گرامي تقديم گردد.

 

1- اخلاق تبليغ در سيره رسول الله

سخني در باب اخلاق نيک رسول خدا، سيد مرتضي حسيني، 1383، نشر مركز جهاني علوم اسلامي ـ قم

2- آشنايي با اخلاق و رفتار پيامبر اعظم حضرت محمد (ص)

رضا قائمي، 1385، نشر شكوه توحيد، جيبي (شوميز)-ص48

3- آشنايي با سنت پيامبر

محمد سليم آزاد، 1387، نشر صديقي، ص181

4- آغاز نهضت اسلامي بعثت تا هجرت

شهيد محمدجواد باهنر، 1360ش، دفتر نشر محمد، ص 85

5- آفتاب حكمت ؛ هزار حكمت از رسول رحمت

محمد حسن دخيل، 1383، نشر ذكر

6- آمنه مادر پيامبر اسلام

حسين اژدري آزاد، نشر  آتروپات، ص 160

7- آينه در آينه

واقع حضرت محمد (ص) را از نگاه حضرت علي (ع) بيان مي کند- زهرا يزدي نژاد، 1382، نشر خورشيد باران

8- آيينه‌ي اسلام

اين کتاب از زمان جاهليت عرب و كيفيت ظهور و انتشار اسلام و عوامل پيشرفت سريع مسلمين بيان مي کند، دكتر طه حسين-نشر شركت سهامي انتشار، ص280

9- آيين خاتم

اين کتاب به فلسفه نبوت و فلسفه نياز نبوت مي پردازد. محمد حسن قدردان قراملکي، 1386، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، ص 750

10- ابعاد زندگاني اسوه بشريت حضرت رسول

گروهي از نويسندگان، 1366ش، نشر دانشگاه رسول اكرم ص، ص 303

11- احاديث خاتم المرسلين

حسين رضا موسوي، ،1380، نشر امام حسن مجتبي (ع)

12- اختلاف الفقهاء في تركه سيدانبياء (ص)

محمدصغيرطيب سندي، 1385، نشر مجمع جهاني اهل بيت (ع)، وزيري (شوميز)، ص 312

13- اخلاق از ديدگاه قرآن، پيامبر و عترت

سيد حسين موسوي راد لاهيجي، 1381، نشر امام‏شناسي و آثار الحجه، رقعي، ص 284

14- اخلاق پيامبر

عبدالكريم بي آزار شيرازي، 1369، نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامي

15- اخلاق تبليغ در سيره رسول الله

سيد مرتضي حسيني، 1383، نشر مركز جهاني علوم اسلامي ـ قم

16- اخلاق محمدي

كتابي است كه به جلوه هايي از اخلاق فردي و اجتماعي و عبادي پيامبر اعظم (ص) پرداخته است. سيد حسين تقوي، نشر بنياد پژوهشهاي علمي فرهنگي نورالاصفياء

17- اخلاق نبوي: آشنايي با سيره اخلاقي پيامبر اعظم (ع)

جواد محدثي، 1385، نشر  جامعه الزهرا (س)،  رقعي (شوميز)، ص 80

18- اخلاق و رفتار پيامبر برگزيده از حيات القلوب علامه مجلسي

 ولي فاطمي، 1377، نشر  فواد

19- اخلاق و كردار محمد (ص)

حيدرعلي قلمداران، نشر كتابفروشي صحفي قم

20- ادب نبوت :‌ مختصر سنن النبي

محمد حسين طباطبايي، 1381،نشر دفتر انتشارات انصاري

21- ادب نبوت: گزيده سنن النبي (ص)

حسين قهستاني مهدي قهستاني، 1385، نشر نهاوندي، رقعي (شوميز)، ص 80

22- از زندگي پيامبر ص درس بگيريم

سپاه، نشر سپاه، ص 50

23- نام کتاب : اسرار معراج پيامبر اسلام (ص )

علي قرني گلپايگاني، 1375، نشر كتابچي، ص 378

24- اشنايي با ياران پيامبر اسلام (ص)

مصطفي فتحي، نشر همراه

25- اسوه حسنه: شايسته‌ترين الگو

در اين كتابچه، چهل آيه و چهل حديث با موضوع "پيامبر (ص)" به همراه ترجمه‌ي آن‌ها فراهم آمده - استهادي موحدي، 85،نشر موسسه مهد قرآن، جيبي (شوميز)، ص 100

 

منبع: پايگاه پيامبر اعظم

تنظيم براي تبيان: سيد پيمان صابري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آخرين زوري كه شيطان مي‌زند!

رازهاي مرگ 18

 

شيطان

 

روايتهاي مرگ – قسمت دوم

 

جناب مفيد  (رحمه الله) از اصبغ ابن نباته گفتگوي حارث همداني را با اميرالمؤمنين نقل مي‌کند: 1

اي حارث به تو بشارت مي‌دهم در هنگام مرگ، صراط، کنار حوض، و هنگام «مقاسمه» مرا خواهي شناخت. حارث عرضه داشت: «مقاسمه» چيست؟ حضرت فرمودند: تقسيم کردن آتش، آن را به صورت صحيح تقسيم خواهم کرد. به آتش مي‌گويم اين ولي من است او را رها کن و اين دشمن است او را بگير.

اين خبر از اخبار مشهور است و گروهي از راويان آن را نقل کرده و بعضي از ائمه (عليهم السلام) نيز آن را تاييد کرده اند.

در غيبت نعماني  از اميرالمؤمنين در حديثي نقل شده است.

«اما انّه لا يَموتُ عَبدٌ يُحِبُّني فتَخرج نفسُه حتي يراني حيثُ يُحبُّ، و لا يَموتُ عبدٌ يُبغضُني فتَخرج نفسُه حتي يراني حيثُ يَکره»2

هيچ بنده‌اي از دوستداران من نمي‌ميرد مگر آنکه هنگام مرگ مرا آنگونه مي‌يابد که دوست دارد. و هيچ بنده‌اي از دشمنان من نخواهد مرد مگر هنگام مرگ مرا آن گونه مي‌يابد که از آن اکراه دارد.

 در کافي از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است که آن حضرت فرمودند:

 علي بن محمد بن بندار ، عن أحمد بن أبي عبد الله ، عن محمد بن علي ، عن عبد الرحمن ابن أبي هاشم ، عن أبي خديجة ، عن أبي عبد الله ( عليه السلام ) قال : ما من أحدٍ يحضرُه الموتُ إلا وَكَّلَ به إبليسُ من شيطانِه أن يأمُرَه بالكفرِ ويُشَكِكَهُ في دينِه حتّى تَخرجَ نفسُه فمن كان مؤمنا لم يَقدر عليه فإذا حضرتم موتاكم فلَقِّنوهم شهادةَ أن لا إله إلا اللهُ وأنَّ محمدا رسولُ‌ الله ( صلى الله عليه وآله ) حتّى يموتَ.

«زمان مرگ هيچ کس فرا نمي‌رسد مگر اينکه ابليس يکي از شياطين خود را بر او مي‌گمارد تا به کفر امرش کند، و در دينش او را به شک و ترديد اندازد تا روحش از بدن جدا گردد. پس هر کس مؤمن باشد بر او چيره نخواهند شد. هر يک از شما در نزد محتضر حاضر شديد شهادت «لا اله الاّ الله» و محمد رسول الله را به او تلقين کنيد تا از دنيا برود.» .اين مطلب از آيات زير نيز بدست مي‌آيد:

شيطان با دعوت به کفر کالاي دنيا را براي او زينت مي‌دهد و با وعده‌هاي دروغ و آرزوهاي سراب گونه و باطن او را از ياد حق غافل مي‌سازد

« يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ وَيُضِلُّ اللّهُ الظَّالِمِينَ»3  « كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ»4. 

«شيطان با دعوت به کفر کالاي دنيا را براي او زينت مي‌دهد و با وعده‌هاي دروغ و آرزوهاي سراب گونه و باطن او را از ياد حق غافل مي‌سازد. زماني که نشانه‌‌هاي آخرت براي او طلوع مي‌کند و مرگ او نزديک مي‌گردد، مشاهده مي‌کند، آرزوهاي دنيا که به آن فريفته شده بود جز سرابي مغرور کننده و خيالي بازي دهند نبوده. در اين حال شيطان از او بيزاري مي‌جويد و به وعده‌هاي خود عمل نمي‌کند و مي‌گويد: من از تو بيزارم، من از خداوند پروردگار جهانيان مي‌ترسم.»5

در تفسير عياشي  از امام صادق «عليه السلام» نقل شده است که آن حضرت فرمودند:6

«إنَّ الشيطانَ ليأتي الرجلَ من اولياءِ نا عندَ موتِه عن يمينه و عن يساره لِيَصُدَّهِ عَمّا هو عليه فيَأبي اللهُ ذلک و کذلک قال اللهُ: يُثَبِّتُ اللهُ الذين آمنوا بالقولِ الثابتِ في الحياةِ الدنيا و في الآخرةِ»

هنگامي که زمان مرگ يکي از دوستان ما فرا مي‌رسد شيطان از چپ و راست به نزد او مي‌آيد تا او را از عقيده‌ي بر حقّش باز دارد. و خداوند مانع اين امر مي‌شود. اين همان گفته خداوند متعال است:خداوند مؤمنان را با قول ثابت در دنيا و آخرت حفظ مي‌کند.

در پايان بايد گفت اين روايات و روايات بسيار ديگر در اين زمينه، با برهان عقلي نيز تاييد مي‌شود و خلاصه ي مطلب اين است که نفس و جان انسان موجودي مجرّد است که با مردن و قطع علاقه از بدن، باطل و نيست و نابود نمي‌گردد.7

 

تاليف: استاد محمد حسين رحيمي -تنظيم براي تبيان


  1- امالي مفيد: ص 7-3 / حديث 3

  2- فروع کافي: ج 3 / کتاب الجنائز / باب تلقين ميت / ح 6 / ص 123

  3- ابراهيم: 27

  4- حشر: 16

  5- الميزان: ج 19 / ص 221

  6- تفسير عياشي: ج 2 / ص 225 / ح 16

  7- الانسان: ص 71 و 72

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مبادى اخلاق در قرآن كريم

حضرت آية الله جوادى آملى

جلد دهم



تفسير موضوعى قرآن كريم تذكر چند نكته

بخش يكم: جهان بينى و اخلاق

فصل يكم: تاثير متقابل جهان بينى و علم اخلاق
فصل دوم: خاستگاه احكام اخلاقى
بايدها و نبايدهاى اخلاقى
بيمارى و درمان جان و تن
واقعيت مسائل اخلاقى
منشا كلى بودن اصول اخلاقى
تجربى بودن مسائل اخلاقى
نوعى ديگر از تجربه
ضرورتى اجتناب‏ناپذير
ضرورت، امكان و امتناع
جهات قضايا در حكمت نظرى و عملى
حكمت نظرى و عملى و كميت جهات
عامل تعيين كننده بايدها و نبايدها
نظر اشاعره و پاسخ آن
جواز ترجيح بدون مرجح نزد اشاعره
محور بايدها و نبايدها
رابطه بين «هست‏» و «نيست‏» با «بايد» و «نبايد»
طرح يك شبهه
پاسخ به شبهه
كتاب تذكره و هدايت
علم اخلاق و شواهد عقلى و نقلى
فصل سوم: كمال انسان از نظر دين
كمال در چيست؟
پايه علوم
نشانه توحيد عملى
نعمت‏ياد آورى گناه
كمال در بينايى و دارايى
جهاد اكبر و ريزش كوثر
كمال در گرو احساس خطر
كمال، نتيجه عمل
فصل چهارم: سعادت روح و بدن
حكمت متعاليه و سعادت روح
هدف خلقت
غنا و علم خدا
تخلق خليفه خدا به صفات الهى
وجه الله

بخش دوم: انسان و اخلاق

فصل يكم: اخلاق‏گرايى انسان
نظام احسن جهان و انسان
گرايش توحيدى انسان به اخلاق فاضله
تشريف، نه تكليف
فصل دوم: تغييرپذيرى خُلق
تبيين نظر ارسطو و افلاطون
امكان تغيير انسان و انواع تغييرپذيرى
بعثت انبيا
تكليف، در همه ادوار زندگى
تغيير خَلق و خُلق
نقش معرفت در تغيير اخلاق
قرآن و تغيير اخلاق
تفضل نعمت و استحقاق كيفر
نعمت ابتدايى الهى
اسراف در نفس
عاقبت مؤمن و كافر
رابطه ملكه شدن با قساوت قلب
احياى زمين و زمينه مرده
تغيير و جهاد اكبر
فرار از «زحف‏» در جهاد اكبر
نتيجه بحث اين كه:
فصل سوم: تاثير و تاثر اخلاقى
تاثير اخلاق در حوادث تكوينى
زمان ظهور فضايل و رذايل اخلاقى
انواع تاثير و تاثر
تاثير و تاثر را به چهار قسم تقسيم كرده‏اند:
اختلاف در اثر پذيرى
پيامد وسوسه شيطان
يار شيطان
نتايج تاثير و تاثرها
آثار تاثير و تاثرها
فصل چهارم: جاودانگى اخلاق
تجرد قواى حسى، خيالى و وهمى
جاودانگى نسبى
كلى طبيعى، رياضى و اخلاقى
گسترش جاودانگى اخلاق
فصل پنجم: شناخت اراده، ميل و اختيار
فرق بين اراده و ميل
مراتب جاذبه و دافعه
انسان و اختيار
تثليث انسان از نظر اخلاقى
انسانهاى بالقوه
حكومت عقل بر قواى نازله
روزه از ياد غير حق
تمرين رياضى و رياضت
فصل ششم: متعلم و معلم اخلاق
قلب سالك، محل نزول قرآن
فصل يكم: اهميت علم اخلاق
كودكى و اخلاق
گستردگى نقش اخلاق
حجاب علم
تمثيل اخلاقى
آتش زير خاكستر
رهايى از عداوت
شناخت نفس و رهايى از غفلت
آتش فشان و آتش نشان
پاكى از پليديها
دعوت قرآن به خلق عظيم
شناسنامه اخلاقى
معناى حسن خلق
فصل دوم: منشا نياز به اخلاق
انواع تزاحمها درانسان
حكومت عقل نظرى و عملى در تزاحمها
وسيله تامين نيازهاى طبيعى
تقواى علمى و عملى
فصل سوم: اهميت تهذيب نفس
اهميت تهذيب نفس از زاويه‏اى ديگر
بهشت و جهنم اخلاقى
جهنم منقول!
خلود؟!
معيار مؤاخذه و كيفر الهى
ظهور ملكات در قيامت
اشتعال قواى تعديل نشده
لزوم آمادگى در برابر دشمن
خشم و بردبارى
راه غلبه بر غضب
آتش جهل
مايه طغيان ستمگران
فصل چهارم: آلودگى و طهارت روح
دنيا در فرهنگ وحى
دوام طهارت و ادامه رزق
راههاى تحصيل طهارت
مراتب دوام طهارت
طهارت روح
طهارت در اخلاق
درك خاص موجودات
طهارت از غفلت
شهود ماوراى طبيعت
اثر شهود
حجاب شهود
حجاب مستور
ظهور و تجلى خداى سبحان
كورى باطن
زندگى كريمانه
حجابهاى نورى
حجابهاى متقابل
حجاب خودى
حكمت واقعى
اركان زندگى انسان مهذب
زى بندگى
داعيه ربوبيت!

ترجيح خواسته خدا
بهبود رابطه با خدا
حسن ظن به خدا
قضا و شفا
رسالت وحى در تهذيب نفس
تيرگى چشم جان
نقش سازنده تهذيب روح
راه مبارزه با تهاجم فرهنگى
تهذيب روح در قرآن و سنت
انسان برده و انسان آزاد
داد و ستد ذات خدا با انسان
ظاهرى پالوده و باطنى آلوده
آلودگى درونى
سازنده مدينه فاضله
هوس مدارى و حاكميت فساد
نخستين كار انبيا
احساس بوى بد گناه
حجاب معرفت نفس
نقش اخلاق در نجات فرد و جامعه
اهميت اخلاق از نظر قرآن و عترت
فصل پنجم: نقش اخلاق در گرايش به لذات برتر
انسان، لذت و رنج
اقسام لذت
لذت فعلى و لذت انفعالى
رابطه فعل و انفعال با وجود
عدم انفعال انسان كامل
لذت فعلى اخلاقى
تعبيرات دينى، نشانه اين تحليل است:
لذت امساك
اشتباه در مصداق لذت و درد
رياست‏يا اسارت روح
پيروزى روح يا بدن؟
فرجام ايستادگى در برابر دين
شرط رياست
معيار تشخيص خير
عقل، شاگرد وحى
مخلص و مخلص
فصل ششم: نقش اخلاق در كارگزاران نظام
نظام اسلامى در سايه اخلاق
شبيخون دشمن داخلى
حيا، نشانه عقل
صالح ترين كارها

بخش چهارم: فرزانگان و اخلاق

اهميت اخلاق از نظر شاگردان معصومين (ع)
فصل يكم: فارابى و اخلاق
فصل دوم: ابن سينا و اخلاق
عهد عملى مرحوم بوعلى
معجزه برخاسته از حوزه
شاگرد نماز
فصل سوم: مقامات عارفان در نگاه ابن سينا
هماهنگى عرفان با نظام آفرينش
راه سير و سلوك
آزادى از رنگ «تعين‏»
نقطه آغازين سير و سلوك
رياضت و اركان آن
جهاد اوسط و جهاد اكبر
مراحل ابتدايى عرفان
عارف، حاضر غايب
بهشت، بهاى توحيد
سير و سلوك در مسير شرع
تامين دانش و گرايش انسان در قرآن
سر اهتمام قرآن به گرايش انسانى
جهش دانش و گرايش
نياز عمومى به بحثهاى عقل عملى
فصل چهارم: گزارشى از «رسالة الطير»
سوگنامه مرغ در بند
پرواز از قفس
جريان يا طيران آدميت
همسفران سلوكى
عوامل اصلاح اخلاق
اصلاح درونى
بخشش نفسانى
درسهاى اخلاقى از حيوانات
بردبارى
رسالت طير در قرآن
رابطه تعليم و تزكيه
آزادى، موهبت الهى
روح در بند
دام شيطان
رهيدگان رهاننده
ذات ناشناخته حق
فصل پنجم: صدرالمتالهين و تحول علم اخلاق
انسان، تجسم اخلاق
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

محمد بن يعقوب كلينى، ملقب به ثقة الاسلام كلينى. ابن اثير در جامع الاصول مى‏نويسد: از خواص شيعه اين است كه در سر هر صد سال هجرى (يك قرن) مجددى براى مذهب ايشان است، و در راس قرن دوم امام رضا(ع) و اول قرن سوم محمد بن يعقوب كلينى و اول قرن چهارم سيد مرتضى علم الهدى بوده است. و چقدر جالب است كه در راس قرن پانزدهم هجرى - كه همين قرن معاصر است - نور رهبر عظيم الشان ما امام خمينى، عالم را فرا گرفته است و بدون شك او را مى‏توان بهترين و كاملترين مصداق تجديد كننده مذهب دانست. شرح حال كلينى متاسفانه از اينكه دانشمندان بزرگوار و افتخار عالم تشيع مرحوم كلينى در قرن سوم هجرى مى‏زيسته اطلاع مختصرى از زندگى پرخير و بركت وى در دست است و تاكنون نقاط مبهم و نامعلوم فراوانى در شرح حال زندگيش موجود است كه عليرغم تلاشها و تحقيقات زيادى كه امروزه بعمل آمده، بى‏نتيجه مانده و پرده از آن ساليان درازى كه اين وارث انبياء در خدمت‏به اسلام و مسلمين سپرى كرده همچنان برداشته نشده است.

آنچه از تاريخ مى‏توان استفاده كرد اينكه كلينى، نواب خاص امام زمان (ع) را درك كرده و بسيارى از احاديث و اخبار را از مصدر اصلى و دست اولش اخذ كرده است.

سال ولادت مرحوم كلينى معلوم نيست، ولى سال وفاتش را 328 يا 329 هجرى ذكر كرده‏اند. مكان ولادت او قريه‏اى است‏بنام كلين كه لقب آن بزرگوار مشتق از اسم همين قريه است. كلين قريه‏اى است در 38 كيلومترى جنوب غربى شهررى و از اين قريه فقها و محدثين زيادى برخاسته‏اند كه از آنجمله محمد بن يعقوب كلينى ثقة الاسلام و دائى او مرحوم علان است.

مرحوم كلينى مدتى در كلين به امامت و رهبرى تشيع پرداخت و سپس به بغداد هجرت كرد و در آنجا نيز به تدريس علوم اهل بيت اشتغال داشت.

نجاشى مى‏گويد: او در زمان خود، شيخ و پيشواى شيعه بود در رى و حديث را از همه بيشتر ضبط كرده و بيشتر از همه مورد اعتماد است.

ابن طاووس حلى مى‏گويد: توثيق و امانت كلينى مورد اتفاق همگان است.

ابن اثير صاحب كتاب الكامل فى التاريخ مى‏گويد: او به فرقه اماميه در قرن سوم هجرى زندگى تازه‏اى بخشيد و پيشوا و عالم بزرگ و فاضل و مشهور در آن مذهب است.

ابن حجر عسقلانى مى‏گويد: كلينى از رؤسا فضلاء شيعه است در ايام مقتدر عباسى.

ملا محمد تقى مجلسى مى‏گويد: حق اين است كه در ميان علماء شيعه مانند كلينى نيامده است، و هر كه در اخبار و ترتيب كتاب او دقت كند درمى‏يابد كه او از جانب خداوند تباك و تعالى مؤيد بوده است.

محقق حلى در مقدمه معتبر مى‏گويد: نظر به اينكه فقهاء ما رضوان الله عليهم زيادند و تاليفات فراوان دارند و نقل اقوال همه آنها غير مقدور است. من به سخن مشهورين به فضل و تحقيق و حسن انتخاب اكتفا كرده‏ام و از كتب اين فضلاء به آنچه اجتهاد آنها هويدا است و مورد اعتماد خودشان بوده است اكتفا كرده‏ام از جمله كسانى كه نقل مى‏كنم از قدماى زمان ائمه، حسن بن محبوب احمد بن ابى نصر بزنطى، حسين بن سعيد اهوازى، فضل بن شاذان نيشابورى و يونس بن عبدالرحمن. و از متاخرين محمد بن بابويه قمى (شيخ طوسى) و محمد بن يعقوب كلينى. (1) كتاب كافى آنچه كلينى را به ما و امت اسلام در طول قرون و اعصار معرفى كرده، كتاب كافى است. و اينك كه از شرح حال اين بزرگ مرد تاريخ اطلاع زيادى در دست نيست، كتاب كافى، كافى است كه عظمت و بزرگوراى او را به ما بشناساند.

شيخ كلينى اولين كسى است كه اخبار را مبوب (تقسيم بندى) كرده و الكافى وى اولين كتاب از كتب اربعه شيعه است و اين كتاب كه همچنان مؤلفش بسيار عظيم و افتخار آفرين است داراى 15176 حديث مى‏باشد.

تاليف اين كتاب 20 سال طول كشيد و هنگامى كه كلينى در بغداد بوده است كتاب خاتمه يافته، ولى معلوم نيست‏شروع كتاب كى و در كجا بوده است.

شيخ مفيد درباره كتاب كافى چنين مى‏گويد: كافى در رديف جليل‏ترين كتب شيعه و سودمندترين آنها است.

محمد بن مكى عاملى - شهيد اول - مى‏گويد: كتاب كافى در علم حديث است و شيعه مانندش را ننوشته است.

شيخ زين الدين - شهيد ثانى - مى‏گويد: بجان خودم هيچ نويسنده‏اى مانند كافى را برشته تاليف در نياورده است. و قدر و منزلت كلينى و جلالت او از اين كتاب نمايان است.

محقق كركى مى‏گويد: اين كتاب از احاديث‏شرعى و اسرار دينى مقدارى جمع‏آورى نموده كه در كتاب ديگرى يافت نمى‏شود.

ملا محسن فيض كاشانى مى‏گويد: كافى شريفترين و كاملترين و جامعترين كتاب است زيرا كه در ميان آنها شامل اصول و خالى از عيب و فضول است.

مولى محمد امين استرآبادى در كتاب فوائد المدينه مى‏گويد: ما از اساتيد و علماى خود شنيده‏ايم كه در اسلام كتابى تاليف نشده كه برابر يا نزديك كتاب كافى است. (2) امتيازات كافى 1- از اينكه شيخ كلينى در زمان نواب اربعه يا نمايندگان و نائبان خاص امام زمان(ع) مى‏زيسته است. لذا قطعا از آنها استفاده شايانى در مورد احاديث كرده است. و از اينرو بيشتر مى‏توان به كتاب وى اعتماد كرد. و البته اين بدان معنى نيست كه تمام احاديث را بدون تحقيق بپذيريم. بلكه بايد اهل فن آنها را مورد بررسى قرار دهند و اسناد و رواة حديث را با دقت مطالعه كرده صحيح را از ضعيف تشخيص داده سپس در دسترس عموم قرار دهند و اين تحقيق مى‏بايست در مورد تمام كتب و مراجع حديث انجام پذيرد و البته قبل از همه آنها كتب اربعه شيعه كه مآخذ و منابع اصلى حديث‏بشمار مى‏روند. بايد زير نظر متخصصين و دانشمندانى كه در علم حديث و رجال تخصص وافر دارند، مراجعه و تنقيح شوند.

2- يكى از بزرگان محققين گفته است: روش كلينى در ترتيب احاديث هر باب اين است كه حديث درست‏تر و صحيح‏تر را در اول باب قرار داده و سپس به احاديث مجمل و مبهم مى‏پردازد از اين جهت احاديث آخر هر باب غالبا خالى از ابهام نيست.

3- يكى از امتيازات كافى اين است كه كلينى سلسله سند را تا به امام، در هر حديث نقل مى‏كند، و آنجا كه صدر سند را حذف كرده است، جايى است كه از كتاب ديگر نقل كرده و سلسله سند را به آن كتاب حواله مى‏دهد.

تاليفات كلينى آنچه در كتب تراجم نقل شده پنج كتاب ديگر از شيخ كلينى نقل كرده‏اند:

1- كتاب تفسير الرؤيا 2- كتاب الرجال 3- كتاب الرد على القرامطة 4- كتاب الرسائل (رسائل ائمه عليهم السلام) 5- كتاب ما قيل فى الائمه من الشعر وفات كلينى كلينى در سال 328 يا 329 هجرى در بغداد وفات كرد و در مقبره خود در باب الكوفه بغداد بخاك سپرده شد. مقبره او در سمت‏شرقى دجله نزد باب جسر عتيق واقع شده است و قرنها است كه شيعيان به زيارت آن بزرگوار مى‏روند. و برادران اهل تسنن هم بر احترام آن مقبره و تعظيم كلينى اتفاق دارند. علامه مجلسى مى‏گويد: مقبره كلينى در مولوى خانه بغداد است‏به شيخ المشايخ معروف است و عامه و خاصه آنرا زيارت مى‏كنند. من از جماعتى از شيعيان شنيدم كه آن مقبره محمد بن يعقوب كلينى است و خودم او را در همانجا زيارت كردم.

پى‏نوشت‏ها:

1) خدمات متقابل اسلام و ايران شهيد مطهرى ص 480

2) مقدمه اصول كافى، سيد جواد مصطفوى.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مروری بر زندگی شیخ مفید(ره)

اوضاع شیعیان پیش از شیخ مفید

وضع شیعیان در عصر شیخ مفید

شیخ مفید در نظر دانشمندان شیعه

شیخ مفید در نظر دانشمندان عامه

ارتباط با امام عصر(عج)

مناظرات شیخ مفید با علمای بزرگ عامه

تبعیدها و گرفتاری های شیخ مفید

استادان وی

شاگردان او

تألیفات شیخ مفید

افول ستاره جامعه تشیع

در بین دانشمندان بزرگ ما كه در اعصار مختلف می زیسته اند، مفاخر و نوابغ بسیاری بوده اند كه امروز هر كدام مایه اعتبار و سند افتخار جهان تشیع به شمار می آیند. ولی از میان آنها شیخ مفید جایگاه خاصی دارد كه از هر جهت او را از دیگران ممتاز می گرداند.

برای این كه بهتر بتوانیم پی به اهمیت شخصیت والای علمی او ببریم، نخست اوضاع عمومی شیعیان پیش از او را از نظر خوانندگان می گذرانیم، سپس دورنمای عصری را كه وی در آن زندگی می كرده است تشریح می كنیم، آنگاه به شرح مختصری از ماجرای زندگی پرحادثه او می پردازیم.

اوضاع شیعیان پیش از شیخ مفید

از زمان درگذشت پیغمبراكرم(ص) تا حدود سال 300 هجری، شیعیان وضع ناگوار و موقعیت تأثرآوری داشتند، زیرا شیعه از روز نخست در اقلیت بوده است. در دولت بنی امیه و بنی عباس نیز سعی می شد كه از نفوذ امامان جلوگیری به عمل آید و رابطه آنها با شیعیان قطع شود. به همین جهت در سراسر ممالك اسلامی از آفریقا و اسپانیای آن روز گرفته تا مصر و روم شرقی و سرحد چین كه همه در زیر نگین خلفای اموی و عباسی قرار داشت، شیعه در محدودیت به سر می برد و تقریباً از هرگونه آزادی عمل و عقیده و ابراز وجود ممنوع بود!

وضع شیعیان در عصر شیخ مفید

از اواسط قرن چهارم هجری شیعیان به میزان قابل ملاحظه ای در كشورهای خاورمیانه از آن محدودیتها و آزادی كشی ها بركنار ماندند. زیرا از یك طرف خلفای فاطمی كه شیعه اسماعیلی بودند در مصر دولت نیرومندی تشكیل داده و از ابهت و جلال دربار بغداد كاستند. و از طرفی سیف الدوله حمدانی و امرای آن خاندان در شام حكومت می كردند و شیعه بودند، و از جانب دیگر در مشرق و جنوب شرقی و شمال ایران نیز غوریان و صفاریان و طاهریان و كمی قبل از آنها حكمرانان علوی مازندران، پرچم استقلال برافراشته و بر ضد خلفای عباسی قیام كردند، و از همه مهمتر ظهور دولت مقتدر آل بویه بود كه از شیعیان با اخلاص به شمار می آمدند. عضد الدوله دیلمی كه از سلاطین مقتدر این دودمان است دامنه اقتدارش از سواحل دریای عمان تا شام و مصر گسترش یافته و در احترام و حمایت شیعیان كوشا و در واقع خلافت بنی عباس در دست او بازیچه ای بیش نبود.

این علل و عوامل دست به هم داد و موجب گردید كه شیعیان از گوشه و كنار سر برآورند و با همتی شایان توجه به تشكیل جمعیت ها و تأسیس حوزه های علمی و نشر معارف و حقایق اهل بیت عصمت و طهارت دست یازند. مسافرت های ثقة الاسلام كلینی و شیخ صدوق دو پیشوای بزرگ شیعه به بغداد و اقامت آنها در آن شهر كه مركز خلافت و علمای عام بود و اهمیتی كه میان آنان كسب كردند، همه از آزادی نسبی و موقعیت آن عصر حكایت می كند.

در عصر شیخ مفید كه خود عرب بود شیعیان از آزادی و احترام بیشتری برخوردار گردیدند. وجود فقیه عالی مقامی چون شیخ مفید در میان آنان اعتبار آنها را بالا برد و بیش از پیش نزد دوست و دشمن بر احترام آنان افزود. شیخ مفید شیعیان را از پراكندگی نجات داد و اوضاع اسف بار آنها را سامان بخشید تا آنجا كه به اوج عزت رسیدند.

شیخ مفید در محله ی "كرخ" بغداد كه مركز شیعیان بود می زیست، و مسجد معروف "براثا" در آن محله كه تاكنون هم باقی است، و زیارتگاه شیعیان است، محل تدریس شیخ مفید بود.

شیخ مفید در نظر دانشمندان شیعه

شیخ الطایفه

در "رجال" باب "كسانی كه از ائمه علیهم السلام روایت نكرده اند" در باب "محمد" طبق معمول به اختصار از استاد عالیقدرش شیخ مفید بدین گونه نام می برد: "محمدبن محمد بن نعمان، دانشمندی بزرگ و موثق است."(1) و در "فهرست" می نویسد: "محمد بن محمد بن نعمان ابوعبدالله مفید معروف به "ابن معلم" از متكلمان (علمای عقاید و مذاهب) طایفه امامیه است. در زمان او ریاست علمی و دینی شیعه به وی منتهی گشت. در علم فقه و كلام بر هر كس مقدم، فكرش عالی، ذهنش دقیق، و دانشمندی حاضر جواب بود. نزدیك به دویست جلد كتاب بزرگ و كوچك دارد و فهرست كتابهایش مشهور است..." (2)نجاشی شاگرد نامی دیگرش در "رجال" پس از ذكر نام و نسب او تا "یعرب بن قحطان" جد نژاد عرب می نویسد: "استاد ما رضی الله عنه است. جایگاه والای او در فقه و كلام و روایت و وثاقت و دانش مشهورتر از آنست كه وصف شود." (3)سپس مانند شیخ طوسی كتاب های او را نام می برد.

ابن شهرآشوب

از وی چنین یاد می كند: "شیخ مفید، ابوعبدالله محمد بن نعمان حارثی بغدادی عكبری: ... شاگرد ابوجعفر ابن قولویه، و ابوالقاسم علی بن محمد رفاء، و علی بن ابی الجیش بلخی بود.حضرت صاحب الزمان صلوات الله علیه او را ملقب به "شیخ مفید" نمودو من علت آن را در كتاب "مناقب آل ابی طالب" ذكر كرده ام. او مولف حدود دویست كتاب بزرگ و كوچك است ..." (4)علامه حلی از این دانشمند عظیم الشأن سخن گستر، بهتر و روشن سخن گفته و می نویسد: "محمدبن محمدبن نعمان مكنّی به "ابوعبدالله" و ملقب به "مفید" است. درباره علت نامگذاریش به "مفید" حكایتی است كه ما آن را در كتاب بزرگ خود، در رجال، آورده ایم. مفید معروف به "ابی المعلم" بود و از بزرگترین مشایخ شیعه و رئیس و استاد آنهاست. كلیه دانشمندان ما كه بعد از وی آمده اند از دانش او استفاده نمودهاند. فضل و دانش او در فقه و كلام و حدیث مشهورتر از آنست كه به وصف آید. او موثق ترین و داناترین علمای عصر خود بود. ریاست علمی و دینی طائفه شیعه امامیه در زمان او به وی منتهی گشت..." (5)

شهید قاضی نورالله شوشتری

دانشمند عالی مقام و سخن گستر نامی، پس از ذكر نام آن بزرگ مرد علم و دین در كتاب نفیس فارسی خود "مجالس المؤمنین" سخن مفصل خود پیرامون شخصیت او را بدین گونه آغاز می كند: "... افادت پناهی كه عقل مستفاد از قوت قدسیه ی او مستفید، و فكر فلك پیمای او با ملأاعلی در گفت و شنید بود. مجتهدی قدسی ضمیر، و متكلمی نحریر، شاهبازی تیزآهنگ، و بدیهه پردازی فیروز چنگ، اشاعره از سطوت مناظره ی او در كنج اعتدال، و حال ارباب اعتزال از دهشت مباحثه او مانند ..." (6)به طور خلاصه، سایر دانشمندان رجالی و فقها و علمای ما هر جا به نام شیخ مفید یا گفتار او رسیده اند، از وی به عنوان سرآمد علمای عقاید و مذاهب اسلامی و متفكری برجسته، و مصنفی پركار و دانشمندی سخنور و ... و اوصافی از این قبیل یاد كرده اند مانند: ابن داود در "رجال" ابن ادریس حلی در "مستطرفات سرائر"، علامه مجلسی، وحید بهبهانی، شیخ یوسف بحرانی، شیخ ابوعلی حائری صاحب "روضات الجنات" و دیگران.

در اینجا از میان آنان به نقل قسمتی از سخنان علامه بحرالعلوم بسنده كرده و می گذریم. علامه بحرالعلوم با آن مقام شامخ علمی و شخصیت نافذ دینی و تقوا و فضیلتی كه داشته است به تفصیل از پیشوای علمای امامیه نام برده و در آغاز گفتار خود می نویسد:

"محمدبن محمدبن نعمان ابوعبدالله مفید رحمة الله" استاد استادان بزرگ و رئیس رؤسای ملت اسلام، گشاینده درهای تحقیق با اقامه دلیل و برهان با بیان روشن خویش سركوب گر فرقه های گمراه، دانشمندی كه تمامی جهات فضل و دانش در وی گرد آمده و ریاست علمی و دینی به او منتهی گشته بود.

كلیه دانشمندان بر مقام عالی وی در دانش و فضل و فقه و عدالت و وثاقت و جلالت قدرش اتفاق نظر دارند. او دارای خوبیها و فضائل فراوان: تیزبین، باهوش، حاضر جواب و موثق ترین دانشمند عصر خود در حدیث و آشناترین آنها به علم فقه و كلام بود و هر كس بعد از او آمده از وی استفاده نموده است..." (7)

شیخ مفید در نظر دانشمندان عامه

شیخ مفید دانشمند ذوفنون وبلند آوازه ما در نظر علمای بزرگ عامه نیز بسیار بزرگ می نمود. این معنی از سخنان خوب و بد آنان به خوبی پیدا است.

ابن ندیم

كه از معاصران شیخ مفید بوده و مانند او در بغداد می زیسته در فهرست خود  نوشته است: "ابن المعلم – ابوعبدالله" ریاست متكلمین شیعه در عصر ما به وی رسیده است. او در علم كلام (عقاید و مذاهب) به روش مذهب شیعه بر همه كس پیشی دارد. دانشمندی باهوش و با فراست است، از كتاب های او دریافتم كه دانشمندی عالیقدر است ..." (8)و در جای دیگر می نویسد: "ابن المعلم - ابوعبدالله محمد بن محمدبن نعمان، ریاست وی بر اصحاب خود از شیعه امامیه در فقه و كلام و آثار، در زمان ما به وی منتهی گشته است. ولادت او در سال 338 هجری روی داده است، از كتابهای او ... (9) در فهرست ابن ندیم در هر دو مورد چیزی از تألیفات شیخ مفید ذكر نشده است و به جای آنها چند نقطه دیده می شود گویا بوده است ولی حذف شده است.

ابن جوزی

دانشمند مشهور كه او نیز هم عصر شیخ مفید بوده در وقایع سال 413 هـ می نویسد: "محمدبن محمد بن نعمان ابوعبدالله معروف به ابن معلم، پیشوای شیعه امامیه و دانشمند آنها بود، و كتابها بر اساس مذهب آنان تصنیف كرده است. سید مرتضی از جمله شاگردان اوست. ابن معلم مجلس مناظره ای در خانه اش واقع در "درب ریاح" منعقد ساخته بود كه در آن عموم دانشمندان گرد می آمدند، او در نزد امرای اطراف كه متمایل به مذهب وی بودند، مقامی عامی داشت. در ماه رمضان امسال (413هـ) وفات یافت. سید مرتضی او را مرثیه گفت..."(10)خطیب بغدادی كه اندكی پس از وی می زیسته در تاریخ بغداد نظر به تعصب خاص خود از وی نام برده و سخنانی ناهنجار گفته است كه از شخصی چون خطیب بعید نیست. (11)

سخنان خطیب به روشنی می رساند كه متعصبان مخالف چقدر از شخصیت شیخ مفید و تألیفات و مكتب وی در رواج مذهب اهل بیت عصمت و طهارت هراس داشته اند. چنان كه از سخنان دانشمندان بعدی عامه نیز روشن می گردد.

شیخ عبدالله یافعی

در "مرآت الجنان فی تاریخ مشاهیر الاعیان" ضمن وقایع سال (413هـ) و دانشمندانی كه در آن سال درگذشته اند می نویسد: " دانشمند شیعه و پیشوای رافضه صاحب تصانیف بسیار، معروف به "مفید" و "ابن معلم" می باشد. وی در كلام و فقه و جدل استاد فرزانه بود. او در دولت "آل بویه" با طرفداران هر مسلك و عقیده ای با جلالت و عظمت مناظره می كرد. وی در سال 413ه وفات یافت."ابن ابی طی می گوید: "وی از مستمندان دستگیری بسیار می كرد، فروتنی و خشوع وی زیاد، و نماز وروزه اش فراوان، و لباسش زبر بود." دیگری گفته است: گاه بود كه عضد الدوله شیخ مفید را زیارت می كرد. مفید شیخی متوسط القامه، لاغر اندام و گندم گون بود. هفتاد و شش سال زندگی كرد. بیش از دویست كتاب تصنیف كرده است. ماجرای تشییع جنازه او مشهور است؛ زیرا هشتاد هزار نفر از رافضیان و شیعیان او را تشییع كردند. خدا اهل تسنن را از شر او آسوده گردانید! وفات او در ماه رمضان اتفاق افتاد. (12)

ابن حجرعسقلانی

در "لسان المیزان" از دانشمند عالیقدر ما بدینگونه یاد می كند: "دانشمند بزرگ رافضه (شیعه) ابوعبدالله بن معلم، صاحب تصانیف بدیع است كه دویست كتاب می باشد. او به خاطر عضد الدوله قدرتی بزرگ داشت. هشتاد هزار رافضی (شیعه) جنازه ی او را تشیع كردند. در سال 413 وفات یافت.خطیب بغدادی نوشته است: "مفید كتاب های بسیاری در گمراهی شیعه! و دفاع از اعتقاد آنها و نكوهش از صحابه و تابعین و ائمه دین و مجتهدین نوشته است(13)او با كتابها و نظریاتش بسیاری را گمراه ساخت! تا این كه خداوند اهل تسنن را با مرگ وی آسوده گردانید."

ابن حجر

می گوید: "مفید بسیار پارسا و فروتن و پاسدار علم بود. گروهی از دانشمندان از محضرش برخاستند، و در بزرگداشت مكتب تشیع جایگاهی عالی یافت، تا جائی كه گفته اند او بر هر دانشمند بلند قدری منت دارد. پدرش در "واسط" معلم بود، و مفید در آنجا متولد گردید. بعضی هم گفته اند در "عكبرا" متولد شده است"(14)گویند عضدالدوله برای ملاقات او به خانه اش می رفت و هر گاه بیمار می شد به عیادتش می شتافت.شریف ابویعلی جعفری شوهر دختر شیخ مفید گفته است: "مفید جز اندكی از شب را نمی خوابید. سپس بر می خاست و به نماز می ایستاد، یا مطالعه می كرد، یا مشغول تلاوت قرآن می گشت." (15)

سایر دانشمندان عامه مانند ابن عماد حنبلی در "شذرات الذهب" و ابن كثیر شامی در "البدایة و النهایه" در وقایع سال 413 و دیگران از مفید قریب به این مضامین سخن گفته و به مقتضای سرشت خود با نیكی و بدی از وی یاد كرده اند.

ارتباط با امام عصر(عج)

دانشمند بزرگوار مشهور شیخ ابوطالب طبرسی در كتاب نامدارش "احتجاج" سه توقیع(نامه) از حضرت "ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف" نقل كرده كه به افتخار شیخ مفید صادر گشته و حضرت او را مشمول عنایات خاص و الطاف مخصوص خود قرار داده است. برای آگاهی از این توقیعات و مضامین آنها نگاه كنید به آخر "احتجاج طبرسی" و كتابهای "مجالس المؤمنین" قاضی نورالله شوشتری، "رجال" علامه بحرالعلوم، روضات الجنات سید محمد باقر خوانساری، خاتمه مستدرك، تنقیح المقال" شیخ عبدالله مامقانی و سایر منابع، به خصوص سخن علامه بحرالعلوم و محدث نوری پیرامون آنها. (16)

در ظرف سه سال سه توقیع از ناحیه امام زمان(ع) به او رسید كه امام در خطابهایش به او چنین مى‏فرمایند:

1- للاخ الاعز السدید الشیخ المفید: برادر عزیز و استوار شیخ مفید.

2- سلام علیك ایهاالعبد الصالح الناصر للحق الداعى الیه. سلام بر تو اى بنده شایسته خدا و اى یارى دهنده حق و دعوت كننده به سوى آن.

و جالب اینجاست كه در زمان غیبت كبرى هیچ توقیعى از ناحیه مقدسه نرسیده است. مگر براى شیخ مفید و شیخ اسدالله كاظمینى رحمهما الله تعالى.

در یكى از نامه‏ها كه در اواخر ماه صفر سال 410 از ناحیه مقدسه براى شیخ مفید ارسال شده امام چنین مى‏فرمایند:

بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد سلام بر تو اى دوستدار مخلص دین كه در ولایت ما مخصوص به یقین گشته‏اى ... پس از ستایش و حمد خداوندى كه معبودى جز او نیست و درود به سید و مولى و پیغمبر گرامى ما حضرت محمد(ص) خداوند توفیقت را در یارى از حق مستدام فرماید و پاداشت را در نشر علوم براى ما براستى زیاد و فراوان نماید... بدان كه ما رخصت ‏یافتیم تا تو را به نامه نگارى مشرف ساخته و دستور دهیم احكام ما را به دوستانمان كه نزد تو هستند برسانى، خداوند آنان را به طاعت ‏خود عزیز فرموده و به وسیله رعایت و حراست ‏خود مهم آنان را كفایت فرماید، پس تو به یارى خدا واقف شو بر آن دشمنانى كه از دین خدا بیرون رفته‏اند. بدانچه اكنون برایت ‏بیان مى‏دارم و در رساندن آن به سوى آنان كه اطمینان دارى بر آن وجهى كه براى تو مى‏نویسم...

ما اگر چه بر طبق آنچه خداوند براى ما و شیعیانمان مصلحت دانسته تا مادامى كه دولت دنیا در دست فاسقان است جایمان از جاى ستمگران دور است، ولى با این حال به احوال شما آگاهیم چیزى از اخبار شما بر ما پوشیده نیست و ما از پیش آمد ناگوارى كه براى شما اتفاق افتاده آگاه هستیم و این پیشامد بدان سبب شد كه بسیارى از شما به سوى آنچه پیشینیان صالح از آن روگردان بودند متمایل گشته و بدان عهدى كه از ایشان گرفته شده بود پشت پا زدند، گویا اینان نمى‏دانند كه ما در فكر شما هستیم و از یاد شما بیرون نرفته‏ایم وگرنه بلاى سختى به شما مى‏رسید و دشمنان شما را مستاصل مى‏كردند. پس از خدا بترسید و در بیرون آمدن از فتنه‏اى كه بر سر شما و بر سر آنكه اجلش نزدیك شده سایه افكنده است‏ به ما كمك كنید، و حفظ كنید خود را از آن فتنه كسى كه به آرزویش رسیده باشد و آن فتنه نشانه‏اى است‏ براى حركت كردن و اظهار نمودن شما امر و نهى ما براى همدیگر. خدا به پایان رساند نور خود را اگر چه مشركان نخواهند...

چون جمادى الاولى این سال در رسد بدانچه در آن اتفاق مى‏افتد پند گیرید و براى آنچه پس از آن مى‏آید از خواب غفلت ‏بیدار شوید به زودى از آسمان براى شما نشانه و آیت آشكارى ظاهر گردد و مانند آن نیز از زمین نمودار شود و در مشرق زمین جریان ناگوار و حزن آورى اتفاق افتد و مردمى كه از اسلام بیرون هستند بر سر مردم عراق مسلط گردند و به كردار ناپسند آنها روزى بر مردم عراق تنگ گردد و پس از این جریان با نابود شدن مرد سركش از اشرار اندوه بر طرف گردد و از نابودى او مردمان با تقوا و نیكان خشنود گردند براى آنان كه در اطراف جهان اراده انجام حج را دارند وسائل آماده گردد و ما را نیز در آماده كردن وسائل حج ‏به اختیار و توافق ایشان سهمى است كه آن با نظم و ترتیب در كار آشكار گردد. پس هر یك از شما باید كارى كند كه او را بدوستى و محبت ما نزدیك گرداند و

از آنچه موجب سخط و ناراحتى ماست‏ بپرهیزد زیرا كار ما چنین است كه بطور ناگهانى در مى‏رسد و هنگامى در آید كه توبه او را سود ندهد و پشیمانى از گناه وى را نجات نبخشد. خداوند راه رستگارى را به شما الهام فرماید و در توفیق یابى به رحمتش درباره شما لطف نماید.

مناظرات شیخ مفید با علمای بزرگ عامه

شهر بغداد كه از مراكز مهم علمی عصر به شمار می رفت، در آن زمان مملو از فقها و متكلمان مذاهب مختلف بود. پیروان مذاهب اهل تسنن كه از نظر علم كلام آنها را "معتزلی" و "اشعری" می گفتند، در مجامع عمومی و گاهی در حضور خلیفه مجلس ها گرفته و هر كس برای اثبات مرام خود حجت ها می آورد و دلیل ها اقامه می كرد. علمای شیعه كه تا آن روز به آن محافل راه نداشتند، با طلوع شیخ مفید در بغداد، نه تنها در مجامع آنها شركت می نمودند، بلكه "شیخ مفید" و "ابن معلم" یگانه عالم مبرّز و سخنوری بود كه با نیروی علم و بیان و منطق محكم خود در تمام موارد بر همگان غلبه می یافت.

از خطیب بغدادی كه هم عصر شیخ مفید بوده است نقل شده كه گفته است: "او اگر می خواست می توانست ثابت كند كه ستون چوبی از طلاست"! علی بن عیسی رمانی و قاضی ابوبكر باقلانی قاضی القضاة بغداد، فاضل كتبی و ابوعمرو شطوی و ابوحامد اسفرائنی شافعی  قاضی عبد الجبار معتزلی و غیرهم از دانشمندان بزرگی بودند كه اغلب اوقات مفید با آنها در بحث امامت و اصول عقائد به گفتگو می پرداخت و آنها را ملزم و محكوم می ساخت.

داستان مناظرات آنها بسیار شیرین و خواندنی است. سید مرتضی كه بزرگترین شاگرد شیخ مفید است آنها را در كتابی جمع نموده كه از جمله یك داستان آن را برای نمونه می آوریم:

در كتاب "مجموعه ورّام" می نویسد: "مفید در اصل از "عكبرا" است، در ایام كودكی همراه پدرش به بغداد آمد و نزد ابوعبدالله معروف به "جعل" به تحصیل پرداخت. سپس به مجلس "ابویاسر" كه در دروازه خراسان تدریس می كرد حضور یافت. چون ابو یاسر از عهده بحث و پرسشهای او درمانده شده او را به "علی بن عیسی رمّانی" كه از بزرگان علمای كلام بود ارجاع داد و گفت چرا به نزد او نمی روی تا از او استفاده كنی؟ مفید گفت او را نمی شناسم و كسی ندارم مرا به او معرفی كند. ابویاسر یكی از شاگردان خود را همراه او كرد و نزد رمانی فرستاد چون مجلس رمانی از فضلا و دانشمندان پر بود، مفید در صف آخر نشست و به تدریج كه مجلس خلوت شد نزدیكتر رفت. در آن اثناء مردی از اهل بصره آمد و از رمانی پرسید چه می فرمایید در باره حدیث غدیر (كه به عقیده شیعه پیغمبر اكرم (ص) امیرمؤمنان (ع) را جانشین بلافصل خود گردانید" و داستان غار (كه به اعتقاد اهل سنت دلیل برخلافت ابوبكر است)؟ رمانی گفت داستان غار درایت ( یعنی امری مسلم و معقول) است و حدیث غدیر روایت و منقول می باشد، و آنچه از درایت و امر مسلم استفاده می شود از روایت مستفاد نمی گردد. مرد بصری سكوت كرد و برخاست و از مجلس بیرون رفت.

در این موقع مفید خود را به رمانی نزدیك گردانید و گفت: سوال دارم. رمانی گفت: بگو! شیخ مفید گفت: چه می فرمایید درباره  كسی كه بر امام عادل خروج كند و با وی جنگ نماید؟ رمانی گفت: او كافر است، بعد گفت: نه فاسق است. شیخ مفید پرسید: راجع به امامت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام چه می گویید؟ رمانی گفت: او امام است. مفید گفت: درباره طلحه و زبیر( دو آتش افروز جنگ جمل بر ضد امیرالمؤمنین بودند) چه می فرمایید؟ رمانی گفت: آنها از این عمل توبه كردند. شیخ مفید گفت: جناب استاد!

داستان جنگ جمل درایت و امر مسلمی است و توبه كردن طلحه و زبیر روایت می باشد!!رمانی كه متوجه موضوع شد گفت: مگر موقعی كه آن مرد بصری از من سئوال كرد تو حاضر بودی؟ شیخ مفید گفت: آری: رمانی گفت: این سخن به جای آنچه من گفتم! اشكال تو وارد است!! آنگاه پرسید: تو كیستی و نزد كدام یك از علمای این شهر درس می خوانی؟ مفید گفت: نزد شیخ ابوعبدالله جعل. رمانی گفت: بنشین تا من مراجعت كنم. سپس برخاست و به درون خانه رفت و پس از لحظه ای برگشت و نامه ای سربسته به وی داد  گفت: این را به استاد خود بده. مفید نامه را آورد و به استادش تسلیم كرد. استاد نامه را گشود و شروع به قرائت آن كرد و طی مطالعه آن به خنده افتاد. پس از قرائت نامه گفت: رمانی ماجرائی را كه میان تو و او در مجلس وی روی داده نوشته و سفارش تو را نموده و تو را ملقب به "مفید" كرده است. (17)

تبعیدها و گرفتاری های شیخ مفید

به طور خلاصه مناظرات شیخ مفید و آزادی نسبی كه شیعه در زمان آل بویه یافتند، چندان هم پایدار نماند. زیرا بعد از عضدالدوله - حتی در زمان خود وی - به واسطه درگیری های شیعه و سنی چند بار شیخ مفید دستگیر و تبعید شد. از جمله به گفته ابن اثیر در سال 393 هـ كه بهاء الدوله دیلمی پسر عضدالدوله، الطائع لله خلیفه عباسی را از خلافت خلع كرد، بغداد سر به شورش برداشت. بهاء الدوله نیز سرلشكر خود را به بغداد فرستاد و او سنی و شیعه را از اظهار مذهب خود منع كرد، و شیخ مفید را تبعید نمود.

و باز ابن اثیر می نویسد: در سال 409 ه سلطان الدوله پسر بهاء الدوله، ابن سهلان را به حكومت بغداد منصوب داشت، و چون او وارد بغداد شد، ابوعبدالله بن نعمان فقیه شیعه را تبعید كرد.

این تبعیدها و دستگیری ها گاهی عمدی بود كه از ناحیه سلطان یا حكمران او انجام می گرفت، و زمانی به خاطر فرو نشاندن نزاع بین دو فرقه و جلوگیری از هجوم اكثریت سنی بر ضد اقلیت شیعه در محله "كرخ" بغداد - محل اقامت شیخ مفید -  روی می داده است.

استادان وی

محدث بزرگوار "حاج میرزا حسین نوری" در اثر گرانقدرش "خاتمه مستدرك الوسایل" پنجاه تن از استادان شیخ مفید را نام می برد و در مقدمه چاپ جدید "بحارالانوار" این تعداد به 59 تن رسیده است. ممكن است بیش از اینها هم بوده اند. شیخ مفید در نزد اینان كه از شیعه و سنی و زیدی بودند علوم متداول عصر یعنی ادبیات عرب، قرائت، كلام، فقه، اصول، حدیث، تفسیر، رجال و غیره را فرا گرفته است. معروفین آنها جعفربن محمد قولویه قمی محمدبن علی بن بابویه قمی (شیخ صدوق)، ابوعبدالله صفوانی احمد بن محمد بن ولید قمی، ابوعبدالله مرزبانی، ابوجعفر محمد بن حسین بزوفری، ابوغالب زراری، ابن جنید اسكافی، ابوعلی صولی بصری، علی بن محمد رفاء، علی بن ابی الجیش بلخی و ابوعبدالله جعل می باشند كه همگی از اعاظم فقها و متكلمین و محدثین و رجال نامی بوده اند.

شاگردان او

همچنین گروه بیشماری از دانشمندان كلیه مذاهب جزء شاگردان وی بوده اند، ولی متأسفانه جز 15 نفر آنها را كه درمقدمه "بحارالانوار" نام برده اند، از بقیه اطلاع درستی نداریم. قبلاً از علمای عامه نقل كردیم كه در مجلس وی از عموم مذاهب شركت می نمودند، و گروهی از دانشمندان محضرش برخاستند، ولی اینان چه كسانی بوده اند، به درستی معلوم نیست.

سرآمد شاگردان شیخ مفید، علم الهدی سید مرتضی، برادر نابغه اش سید رضی، شیخ طوسی، ابوالعباس نجاشی، ابوالفتح كراجكی، دامادش ابویَعْلی محمدبن حسن بن حمزه جعفری، سالار بن عبد العزیز دیلمی معروف به "سَلاّر" و جعفربن محمد دوریستی بوده اند كه همگی از مفاخر علمای شیعه و استادان علوم و فنون اسلامی به شمار رفته اند.

تألیفات شیخ مفید

شیخ اجل مفید در سایه علوم سرشار و ذهن وقاّد و نبوغ كم نظیر و پشت كار زائد الوصفش كه همگی زبانزد خاص و عام بوده است. در كلیه فنون و علوم اسلامی تألیف و تصنیف دارد، و تقریباً از همه موضوعات علمی و دینی سخن به میان آورده و به تجزیه و تحلیل و نقض و ابرام و تخطئه و تصویب آنها پرداخته است. چنانكه از انبوه تألیفات پر ارزش او پیداست، اغلب آنها پاسخ سوالات گوناگون علمی بوده كه از شهرها و كشورهای اسلامی از وی نموده اند، و ردّ عقاید و نظریات دانشمندان نامی عصر از فرقه های غیرشیعه بوده است. علامه متتبع بزرگوار و محدث عالی مقام خبیر حاج میرزا حسین نوری می نویسد: "كمتر در كتب علمای شیعه كه پس از وی آمده اند یافت می شود كه از مسایل متعلق به امامت و ادله اثبات آن از كتاب و سنت از نظر درایت و روایت ولو با اشاره به آنها در كتاب های شیخ مفید مطلبی نباشد و ذلك فضل الله یؤتیه من یشاء."(18)

آثار قلمی آن نابغه نامی شیعه كه به گفته "ذهبی" دانشمند متعصب و معروف سنی "تصانیف بدیعه و كثیره"(19)است، به نقل شاگرد نامدارش شیخ طوسی، نزدیك به دویست كتاب بزرگ و كوچك است .

شیخ طوسی در كتاب "فهرست" بیست كتاب او را نام می برد، وی می نویسد: "از جمله كتاب های او كتاب مقنعه در فقه، كتاب اركان نیز در فقه، رساله ای در فقه كه برای فرزندش نوشته و كامل نیست، كتاب ارشاد، كتاب ایضاح در امامت، كتاب افصاح، كتاب نقض بر ابن عباد در امامت، كتاب نقض بر علی بن عیسی (رمانی) در امامت، كتاب نقض بر ابن قتیبه در حكایت و محكی، كتاب احكام اهل جمل، كتاب منیر در امامت، مسائل صاغانیه، مسائل جرجانیه، مسائل دینوریه، مسائل مازندرانیه، مسائل منثوره (پراكنده) قریب یكصد مسئله است، كتاب فصول از عیون و محاسن، كتاب احكام متعه و غیر اینها كه در فهرست كتب وی ثبت است. و نیز كتاب مسئله كافیه در ابطال توبه خاطئه، كتاب النصره لسید العتره فی احكام البغاه علیه بالبصره. ما تمام این كتابها را از وی استماع نمودیم. بعضی را با قرائت بر وی و برخی را كه بارها بر او می خواندند و او می شنید، شنیده ایم."

نجاشی شاگرد برازنده دیگر مفید كه رجال خود را بعد از فهرست شیخ نوشته است جمعاً175 كتاب شیخ مفید را نام می برد.

ابن شهر آشوب مازندرانی 52 كتاب او را نام می برد و 15 كتاب اضافه بر ضبط شیخ و نجاشی دارد. بنابراین اسامی 190 كتاب شیخ مفید با ضبط این سه دانشمند صاحب نظر اقدم، به دست آمده است. علامه مجلسی نیز در مقدمه بحارالانوار چند كتاب دیگر را اضافه دارد. (20)

از میان انبوه كتاب های گرانمایه شیخ مفید پیشوای دانشمندان شیعه و بزرگترین دانشمند اسلام در نیمه دوم سده چهارم و اوائل سده سوم هجری كه قسمتی از آنها را ملاحظه نمودید و بقیه را نیز در رجال نجاشی می توانید ببینید، چند كتاب او تاكنون چاپ و منتشر شده است. این كتابها عبارتند از: عیون و محاسن، ارشاد، اختصاص، اوائل المقالات، مقنعه، امالی، افصاح المسائل العشره فی الغیبه. (21)و چند رساله دیگر در كتابی به نام "عدة رسائل الشیخ مفید".

افول ستاره جامعه تشیع

به روایت شیخ طوسی، مفید در سال 338 متولد گردید و دو شب مانده به آخرماه رمضان سال 413 وفات یافت. روز وفات او روزی بود كه از بسیاری مردم كه برای نمازگزاردن بر وی گرد آمده بودند و كثرت گریستن دوست و دشمن بر او، از آن بزرگتر دیده نشده است. (22)

شاگرد عالیقدر دیگرش نجاشی كه خود از مردم نواحی بغداد و مانند شیخ طوسی ناظر جریان بوده است، می نویسد:

"مفید رحمة الله علیه سه شب مانده به آخر ماه رمضان سال 413 وفات یافت. ولادتش در روز یازدهم ماه ذی القعده سال 336 اتفاق افتاده است. شریف مرتضی ابوالقاسم علی بن الحسین (سید مرتضی) در میدان "اشنان" بر وی نماز گزارد. میدان اشنان با همه وسعتی كه داشت از كثرت جمعیت تنگ بود. مفید را در خانه اش دفن كردند، و چند سال بعد به "مقابر قریش" جنب مرقد حضرت امام موسی بن جعفرعلیهماالسلام منتقل ساختند. قول دیگر اینست كه ولادت او سال 338 بوده است." (23)

چنان كه دیدیم شیخ طوسی ولادت مفید را سال 338 دانسته بود. و نجاشی كه رجال خود را بعد از فهرست شیخ تألیف كرده، 336 ضبط نموده است. همچنین شیخ وفات استادش را دو شب مانده به آخر ماه رمضان و نجاشی سه شب مانده به آخر ماه مبارك دانسته است، ولی سال وفات مفید سال 413 هـ بوده است.

به هرحال بر اساس قول شیخ طوسی و ابن ندیم، مفید هنگام رحلت 75 سال و به گفته نجاشی 77 سال داشته است.

شیخ مفید در پایین پای امام موسی بن جعفر و نوه عالیقدرش امام محمد تقی یعنی كاظمین علیهماالسلام جنب آرامگاه استادش جعفربن محمد قولویه قمی آرمیده است. گفتنی است كه فیلسوف نامی اسلام شیعه خواجه نصیرالدین طوسی نیز در كنار آنها و پایین پای آن دو امام همام مدفون می باشد. علائم قبور هر سه بزرگان نیز برای زائران معلوم است. سید مرتضی بزرگترین شاگرد مفید، و مهیار دیلمی شاعر برازنده عصر، فوت پیشوای علمای شیعه را مرثیه گفتند و مراثی آنها در دیوان هر دو كه چاپ شده موجود است.

پی نوشت ها:

1- "رجال" شیخ طوسی، ص 514.

2- "فهرست" شیخ طوسی، ص 157.

3- "رجال" نجاشی، ص 383.

4- معالم العلماء، ص 112.

5- "مجالس المومنین" جلد 1، ص 436.

6- "خلاصة الاقوال" ص 147.

7- رجال علامه بحرالعلوم، جلد 3، ص 311.

8- فهرست ابن ندیم، ص 366.

9- فهرست ابن ندیم، ص 293.

10- المنتظم جلد 8، ص 11.

11- تاریخ بغداد، جلد 3، ص 331.

12- مرآت الجنان، جلد 3، ص 199.

13- منظور خطیب آن دسته از صحابه و تابعین و ائمه و مجتهدین عامه است كه شیخ مفید افكار و عقاید و روش آنها را مورد تجزیه و تحلیل و تخطئه و تنقید قرار داده است... (نگاه كنیده به فهرست كتب شیخ مفید)

14- واسط شهركی بین بغداد و سامراء. امروز در ناحیه دهكده دُجیل واقع در سه یا چهار فرسخی بغداد، و عكبرا در همین مسیر واقع در ده فرسخی بغداد بوده است. (نگاه كنید به نمراصد الاطلاع" در لفظ "واسط" و "عكبرا")

15- لسان المیزان جلد 5، ص 368.

16- "رجال" علامه بحرالعلوم جلد 3، ص 320، خاتمه مستدرك ص 518، معجم رجال الحدیث جلد 17، ص 234.

17- البته از ابن شهر آشوب مازندرانی نقل شده كه لقب "مفید" را حضرت امام زمان(ع) به مفید داده اند. ممكن است چنین بوده و شیخ بزرگوار به این لقب شهرت داشته، و رمانی و قاضی عبدالجبار این لقب را برای او تأیید كرده اند.

18- مستدرك وسائل، جلد 3، ص 517.

19- میزان الاعتدال، جلد 4، ص 26 و 30.

20- معجم رجال الحدیث، جلد 17، ص232.

21- این كتاب اخیراً به فارسی ترجمه و چاپ و منتشر شده است.

22- فهرست شیخ، ص 158.

 23- رجال نجاشی، ص 287.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

منادی وحدت امام موسی صدر

به مناسبت هفته وحدت

 

امام موسی صدر

یکی از آرزوها و آرمانهای دیرین امام موسی صدر وحدت امت اسلامی در سرتاسر جهان بود. او از آغاز دوران جوانی که در حوزه ی علمیه قم مشغول تحصیل بود به این مهم می اندیشید و در محافل (و حضور استاید) حوزه آن را پیوسته دنبال می کرد در سال 1326 ش که کمتر از بیست سال سن داشت وقتی اطلاع می یابد که علامه امینی از نجف به تهران تشریف آورده و چند روزی در آنجا اقامت دارند، فرصت را غنیمت می شمارد و با یکی از دوستان صمیمی به دیدار علامه امینی در تهران می شتابد. امام موسی صدر در محضر استاد، ضمن طرح بحث های علمی متعدد، از ضرورت وحدت میان شیعه و سنی در مقابل دشمن مشترک سخن به میان می آورد و در تعریف این موضوع در مقابل استاد به دفاع از مبانی خود در این خصوص می پردازد. گویا که خداوند این موضوع را در نهان و سرشت او برای امت اسلامی به ودیعه گذاشته است.

بنابراین وقتی امام موسی صدر در سال 1338 وارد لبنان شد در همان سال و در اولین فرصت شالوده ی روابط دوستی با علمای اهل سنت را در شهر صور پی ریزی کرد از جمله با محی الدین حسن (مفتی اهل سنت) ارتباط مستمر برقرار نمود. این ارتباط بقدری گرم و صمیمی شد که مردم در اکثر مناسبات مانند: عید غدیر، شب های ماه رمضان و ایام عاشورا و تاسوعا و ... آن دو را در کنار هم می دیدند. آن دو در یک مکان مشترک مثل: «مسجد قدیم» یا «نادی امام صادق» به منبر می رفتند و مردم از شیعه و سنی به بیانات آن دو گوش فرا می دادند. به طوری که اگر کسی از شهر دیگری وارد این مجلس می شد و شناخت قبلی از این دو شخصیت مذهبی نداشت نمی توانست تشخیص بدهد کدام یک از اهل تسنن و کدامیک از تشیع است؟

یکی از آرزوها و آرمانهای دیرین امام موسی صدر وحدت امت اسلامی در سرتاسر جهان بود

امام موسی صدر می گفت: هیچ تناقض و اختلافی میان شیعه و سنی نیست. اینها پیروان دو مذهب از یک دین واحدند. وی با این تفکر به فعالیت های وحدت آفرین خود در لبنان عمق بخشید، در تابستان 1342 ش. طی مسافرت دو ماهه به کشورهای شمال آفریقا، در یک اقدام و ابتکار عمل تاریخی، توانست ارتباط مستمر و کارآمدی را میان مراکز اسلامی کشورهای مصر، مغرب و الجزایر با حوزه های علمیه و مراکز مذهبی شیعه در لبنان برقرار سازد.

امام موسی صدر

نامه ی تاریخی

امام موسی صدر بعد از تشکیل «مجلس اعلی شیعیان لبنان» و در روز تصدی ریاست این مجلس،جمعه 2/3/1348 هـ.ش برابر ششم ربیع الاول و 23 مه 1969، طی سخنرانی پرشوری (در حالی که شخصیت های بزرگ علمی، سیاسی، فرهنگی و مذهبی و دینی کشور لبنان از جمله رئیس جمهور وقت آقای شارل حلو در آن حضور داشتند) ضمن خوش آمد گویی و تشکر از شرکت کنندان، برنامه و خطوط کلی خود در مجلس را برای حاضران ترسیم کرد که در میان آنها به دو بند زیر تاکید ویژه داشت:

1- اقدام اساسی جهت عدم تفرقه میان مسلمانان و سعی فراوان به منظور وصول به وحدت کامل.

2- همکاری با همه ی طوایف مذهبی لبنان و کوشش برای حفظ وحدت در کشور.

این برنامه و خط مشی، بعد از یک هفته در اولین بیانیه ای که از طرف مجلس اعلی انتشار یافت، مجدداً مندرج و تاکید شد و در سرتاسر لبنان و در اغلب روزنامه ها منتشر و پخش گردید. امام موسی صدر در این باره به سخنرانی و صدور بیانیه بسنده نکرده بلافاصله به اقدام عملی همت گمارد، در آذرماه 1348 اکتبر 1969 نامه ی تاریخی و کم نظیری به مفتی وقت لبنان شیخ حسن خالد نوشت و در آن ضمن طرح نکات ظریف و دقیق پیرامون وحدت بین مذاهب، خواستار اقدام عملی و جدی در این امر مهم و سرنوشت ساز شد. در اینجا متن کامل این نامه را مرور می کنیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

برادر بزرگوار حضرت شیخ حسن خالد مفتی محترم جمهوری لبنان

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

با درود و سلامی پاک، باری در این روزهای سخت که امت ما در نگرانی عمیقی فرو رفته و با خطراتی رویاروست که از هر سو منطقه را محاصره کرده و حال و آینده آن را در برابر طوفان قرار می دهد، نیاز مبرم مسلمانان را نسبت به یک وحدت فراگیر و به هم پیوسته، آشکارا و روز به روز بیشتر احساس می کنیم. وحدتی که صفوف از هم گسسته ی مسلمانان و کوششهای پراکنده شان را متحد سازد، چنان که زیر پای خود را خوب ببینند و در راه ساختن آینده و تاریخ خویش و انجام مسوولیت های خود به خویشتن اعتماد کنند. وحدت کلمه و یکی کردن نیروها و رشد کارآیی ها، نه فقط از شریف ترین هدف های دینی و وصایای پیامبر عظیم الشان (ص) ماست. بلکه چیزی است که به موجودیت ما، شرف ما و موجودیت نسل های آینده ما بستگی دارد. بلی مساله ی است حیاتی. این وحدت کلمه نباید به صورت شعاری برافراشته یا سخنی مکتوب بماند، بلکه باید تابشی از فکر و تپیدنی از دل و راهی برای رفتن باشد و پایه ای در ساختن آینده باشد و این جز با تلاش فکری فوق العاده و اهتمام ویژه ی برخاسته از درون و کوشش و تلاش و شب زنده داری، میسر نخواهد شد. در این هنگام وحدتی خواهیم داشت نمونه که دیگران از آن الگو برخواهند گرفت.

برادر! اینک تجربه ی متواضعانه ی خویش را در برابر شما قرار می دهیم. من قبلاً در ملاقاتی که چهار ماه پیش در دارالافتاء دست داده بود، عرض کردم که ایجاد وحدت کلمه در میان مسلمین و میان عقول و قلوبشان و به تعبیری دقیق تر عمق بخشیدن به وحدت مسلمانان و قرار دادن آن بر پایه های فکری و عاطفی استوار، از دو راه تحقق می یابد: 

1- یکی کردن فقه

کاخ اسلامی که در شالوده ی خویش امری واحد است و امت اسلامی که در عقیده، کتاب آسمانی و آغاز و انجام خویش واحد است، در جزئیات نیز به وحدت نیاز دارد. ایجاد وحدت در این جزئیات یا نزدیک کردن آنها به یکدیگر، چیزی است که پیشینیان صالح و دانشمندان نیک ما نیز رویاهای آن را در سر می پرورانده اند. چنانکه می بینیم، شیخ ابوجعفر بن محمد بن محمد بن حسن طوسی کتاب «خلاف» را در هزار سال پیش در زمینه ی «فقه تطبیقی» می نویسد. علامه حلی (حسن بن یوسف بن مطهر) با نوشتن کتاب «التذکره» راه طوسی را دنبال می کند.

فقه تطبیقی همان بذر مبارکی است که روش «وحدت فقهی» بدان بسته است و وحدت احکام شریعت به آن کامل می شود

فقه تطبیقی همان بذر مبارکی است که روش «وحدت فقهی» بدان بسته است و وحدت احکام شریعت به آن کامل می شود. در روزگار ما، از سی سال پیش، تخبگانی فاضل و مجاهدانی از دانشمندان بزرگ اسلامی، مرکزی را با نام «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» در قاهره تاسیس کردند (که از جمله آنان) مرحوم استاد اکبر شیخ محمود شلتوت و مرحوم شیخ محمد مدنی، رئیس دانشکده ی شریعت در دانشگاه الازهر و دانشمندان بزرگ اسلامی در لبنان و ایران و عراق مانند، سید عبدالحسین شرف الدین، مرجع عالی شیعیان مرحوم آیت الله سید حسین بروجردی و علامه عالی قدر شیخ محمد تقی قمی دبیرکل دائمی دارالتقریب و استاد علامه طباطبایی در قمر را نام می برم. موسسه ی دارالتقریب

امام موسی صدر

 علاوه بر خدمات گسترده ی خود در آرزوی طرحی بود که مرحوم پدرم امام سید صدرالدین اجرای آن را با نوشتن کتاب «لواءالحمد فی الاخبار و العامه» آغاز نمود، تلاشی بود در راه گردآوری همه احادیثی که فرق مختلف اسلامی از نبی اکرم(ص) در همه ی زمینه های عقیدتی و احکام شریعت روایت کرده اند. بدین منظور که پس از قرآن کریمف مرجع دوم مسلمانان باشد، به عبارت دقیق تر کوششی است که در راه یکی کردن سنت پاک پیامبر صورت گرفته است، در این مرحله بعضی از این دانشمندان و دیگران نیز تحقیقات و آثاری پیرامون فقه و مذاهب اسلامی ارائه کرده اند. آنگاه نوبت به نوشتن دایره المعارف فقهی می رسد، دانشگاه دمشق نوشتن «الموسوعه الفقهیه» و دانشگاه الازهر کار تالیف «موسوعه عبدالناصر الاسلامی» را آغاز می کند و استاد بزرگ سید محمد تقی حکیم کتاب ارجمندی درباره ی اصول کلی فقه تطبیقی پدید می آورد و ما نخستین ثمرات این کوشش های سازنده را در فتاوای فقهای فرق اسلامی آشکارا مشاهده می کنیم، چیزی که نشان می دهد ما به یاری خدا، در چند قدمی «وحدت فقهی» قرار گرفته ایم.

2- کوششهای مشترک

این راه در شرایطی استثنایی مانند شرایط ما در لبنان مناسبتر است و سریع تر به نتیجه خواهد رسید. این راه همان بسیج نیروهای مشترک در جهت تحقق هدف های گوناگون است، راهی است که خود به خود یک دستاورد وحدت جویانه به حساب می آید. کوشش مشترک برای تلاقی دو عامل و دو همرزم در یک میدان که در نتیجه آن، حسن اعتماد گسترش می یابد و دل ها به آرامش می رسند و یکی از مظاهر وحدت عقیده و عواطف، خود را نشان می دهد. به عنوان مثال پاره ای از این هدف ها را نام می بریم:

الف: هدفهای شرعی مانند یکی کردن اعیاد و شعایر دینی و تشکل پاره ای عبادات چون: «اذان» و «نماز جماعت» و غیره. مثلاً می توان این پیشنهاد را بررسی کرد که در رویت هلال به طرق نوین علمی و تعیین زاویه ی دید هلال در افق تکیه کنیم و روز عید را با دقت علمی مشخص کنیم تا همه مسلمانان در یک روز عید داشته باشند و در بسیاری دشواری ها صرفه جویی شود و از لحاظ تعطیل و دید و بازدید، دشواری های ناشی از تعدد روزهای عید را نداشته باشیم و نیز می توان شکلی از «اذان» را که برای همگان مورد قبول باشد بررسی نمود.

این وحدت کلمه نباید به صورت شعاری برافراشته یا سخنی مکتوب بماند، بلکه باید تابشی از فکر و تپیدنی از دل و راهی برای رفتن باشد و پایه ای در ساختن آینده باشد و این جز با تلاش فکری فوق العاده و اهتمام ویژه ی برخاسته از درون و کوشش و تلاش و شب زنده داری، میسر نخواهد شد

ب: هدف های اجتماعی یکی از کوشش های مشترک، کوشش هایی است که می تواند در جهت مبارزه با بی سوادی، بی خانمانی، سرپرستی ایتام و بالا بردن سطح زندگی زحمتکشان صورت پذیرد، بسیار ساده است که موسساتی را به همین منظور تاسیس کنیم یا به موسسات موجود رسیدگی بیشتر کنیم.

ج: هدف های میهنی آیا در وحدت احساسات میهنی ما شکی وجود دارد؟ لزوم مشارکت فعال در آزادی فلسطین، وظیفه ی پشتیبانی از لبنان در برابر آزهای دشمن مکار و وظیفه ی حمایت از نیروهای پایداری مقدس فلسطین و ضرورت آماده باش و همکاری کامل با کشورهای عربی برادر، برای رویارویی با تجاوزی که هر لحظه انتظار آن می رود و مساله ی مصونیت بخشیدن به جنوب لبنان و سراسر لبنان تا چون دژی استوار شاخهای اسرائیل در برخورد با آن درهم بشکند و استعمار طمع خود را در برابر آن به فراموشی بسپرد.

امام موسی صدر

همه اینها هدفهایی است که کوچکترین اختلافی در آن نداریم. با این حال وصول به این هدفها به بررسی های دقیق و تعیین مسوولیتها و ایجاد هماهنگی کوششهای همه فرزندان این کشور در میان خود و در میان مسوولین کشور و نیز با کشورهای عربی و نیز به بسیج نیروهای همه مسلمانان جهان و صاحبان وجدان های بیدار و نیات خیر در همه ی مکان ها نیازمند است و به خاطر مشارکت واقعی در این وظایف، یعنی بذل آن چه در توان داریم، بر ماست که برای تحقق این امور، برنامه ها و شیوه های اجرایی آن را مشترکاً بررسی کنیم تا هماهنگی در فعالیت ها پدیدار و مشکلات آن آسان گردد. اینها نمونه هایی بود که بر جناب عالی پیشنهاد کرده ام به این امید که مساله از همه جنبه های خود مورد بررسی قرار گیرد و دستور فرمایید تا اهل تخصص کمیته های مشترک تشکیل دهند و بی درنگ آغاز به کار کنند.

بزرگوار! پیش از آن که این نامه را امضا کنم توجه آن جناب را به نزدیک شدن ماه مبارک رمضان جلب می کنم. ماه مبارک چنانکه می دانید فرصت بی نظیری است برای پدید آوردن جو روحی و قهرمانی تا مسلمانان خاطرات تاریخی جاودانه ی خویش را بار دیگر زنده کنند و صحنه ی بزرگ تاریخ خود را در این ایام تجدید نمایند. از این رو، امیدوارم هرچه زودتر مسوولان «دارالافتاء» را ملکف فرمایید تا با اعضای کمیته انتشارات و تبلیغات «شورای عالی اسلامی شیعیان» تماس حاصل کنند، به طوری که پاره ای مومنان فعال و اهل تخصص در ادارات رسمی تبلیغات نیز شرکت کنند تا در نتیجه برنامه های کاملی به وجود اید که بتواند جوی متناسب با این ماه بزرگ را پدید آورد و شعله های خیر و حقیقت جویی و قهرمانی ها را در دل ها برافروزد. سلامت وجود آن برادر را برای اسلام و برای مطلق نیکی و برای برادران شما در شورای عالی شیعیان و برای برادر مخلصتان آرزو دارم.

ادامه دارد...

تنظیم برای تبیان:سید ابراهیمی

منبع:امام موسی صدر سروش وحدت،نویسنده:عبدالرحیم اباذری،مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

منادی وحدت:سید قطب

سید قطب
زندگی نامه:

سید قطب در تاریخ 9/10/1906/1285 هـ.ش در روستای موشه یا (موشا) از توابع استان أسیوط مصر- که به روستای عبدالفتاح نیز معروف است- دیده به جهان گشود.

پس از گذراندن دوران کودکی، پدر و مادر تصمیم گرفتند، او را به مدرسه بفرستند ولی او تمایلی به مدرسه نداشت و دوست داشت در منزل بماند، با تشویق پدر و مادر در سن شش سالگی و در سال 1912/1291 هـ.ش. به مدرسه رفت، همان روز اولی که وارد مدرسه شد مشاهده نمود، ناظم مدرسه- که قبلاً شغل نظامی داشته است- بچه ها را کتک می زند. سید با دیدن این صحنه، فرار را برقرار ترجیح داده و به منزل بازمی گردد. مادر که آرزو داشت فرزندش درس بخواند و باسواد شود با شوهرش، حاج ابراهیم، صحبت کرد تا او را نصیحت کند که به مدرسه بازگردد، با صحبتهای پدر، سید دوباره به مدرسه بازگشت و به تحصیل مشغول شد.

سفر به قاهره

سید، در سال 1920 م /1299 هـ.ش برای ادامه تحصیلات به قاهره سفر کرد و در منزل دایی اش احمد حسین عثمان که استاد دانشگاه الازهر و روزنامه نگار بود، سکونت گزید و در سال 1922 م/ 1301 هـ.ش در حدود سن 16 سالگی وارد دانشسرای عبدالعزیز قاهره گردید.

این دانشسرا زیر نظر وزارت تعلیم و تربیت، اداره می شد و معلم دوران ابتدایی، تربیت می کرد. سید قطب پس از سه سال تحصیل در سال 1924 م/ 1304 هـ.ش با موفقیت دوره دانشسرا را به اتمام رساند و از طرف دانشسرا، گواهینامه تدریس در مدارس ابتدایی به نام وی صادر شد.

سید قطب با این مدرک می توانست به استخدام وزارت تعلیم و تربیت درآید و به امر مقدس تدریس مشغول شود ولی ذوق و شوق تحصیل مانع از این امر شد و وی تصمیم گرفت تحصیلات عالی تر را ادامه دهد. لذا در سال 1925 م /1304 هـ.ش موفق به اخذ دیپلم گردید. سید قطب در همان سال در آزمون ورودی سطح عالی دارالعلوم شرکت کرد و با موفقیت قبول شد و وارد دانشگاه دارالعلوم گردید.

سید قطب همچون سید جمال الدین اسدآبادی مرزهای جغرافیایی را در هم شکست. وی معتقد بود هرجا مسلمانی هست آن جا قلمرو اسلام است. و اگر کشوری اجنبی به یکی از کشورهای اسلامی حمله کند، به اسلام حمله کرده است.

زمانی که سید دانشجوی دانشگاه بود. ریاست آن بر عهده دکتر طه حسین بود. سید قطب با شجاعت و بدون واهمه، از اوضاع علمی و فرهنگی دانشگاه انتقاد می کرد. و با وجود اینکه جوان بود، وقتی دید نظریات وی مورد بی توجهی و بی مهری قرار می گیرد. به طه حسین گفت: اداره دانشگاه را به من واگذار کنید؟ آن گاه من اقدامات مهمی در جهت ارتقای سطح علمی دانشگاه انجام می دهم به عنوان نمونه، درس عربی و علوم دینی را توسعه می دهم، مدت تحصیل را از 4 سال به 6 سال اضافه می کنم، و آموزش زبان انگلیسی را برای همه دانشجویان اجباری می کنم زیرا معتقدم در دنیای امروز اگر دانشجویی، زبان انگلیسی بلد نباشد از بحث روز عقب می ماند. این نکته مایه شگفتی است که سید قطب در آن سنین چنین افکار مترقی و پیشرفته ای داشته است.

وی در تاریخ 3/11/1948 م /1327 هـ.ش سفرش را با کشتی از بندر اسکندریه به نیویورک آغاز کرد. در راه سفر با خود می گفت: می خواهی به آمریکا بروی؟ جایی که مردم فقط می خورند و می خوابند؟ آیا می خواهی تو هم راه و روش آن ها را برگزینی و از وسایل لذت و شهوت، استفاده کنی؟ یا نه اراده کرده ای مسلمان باشی و در راه خود ثابت قدم بمانی؟ و خود، جواب خودش را این گونه داد: این امتحان الهی است. خدا مرا کمک کند که بر این امتحان بزرگ، چیره شوم من اراده کرده ام مسلم و متعهد باقی بمانم این امتحال الهی است که خدا بداند آیا فقط ادعا می کنم، یا بدان چه ادعا می کنم، صادق و پایبندم.

اولین مقاله وی در سن 16 سالگی در مجله «صحیفه بلاغ» در سال 1922 م/ 1301 هـ.ش به چاپ رسید. او تا سال 1945 م/ 1333 ش. که دستگیر و زندانی شد- حدود 25 سال- همکاری علمی خود را با مطبوعات، قطع نکرد. وی ابتدا با نشریات معروفی چون: البلاغ، البلاغ الاسبوعی، الجهاد، الاهرام و ... همکاری می کرد و بطور مرتب برای این نشریات مقاله می نوشت. حجم مقالات، دقت و ظرافت سید در چینش مطالب مورد تحسین و تعجب همگان می شد. دکتر علی احمد عامر در 1934م/1313 هـ.ش طی مقاله ای که در مجله «الاسبوع» به چاپ رسید، نوشت: از فهم و علم گسترده سید قطب، مقالات فراوان و کوشش او در ادب، نتقد و شعر تعجب می کنم.

سید قطب در سن چهل سالگی همزمان با شروع تفکر درباره حرکت اسلامی و انقلابی با نشریاتی چون: الکتاب المصری، الکتاب، السوادی، الشئوون الاجتماعیه و ... همکاری داشت.

شهادت

او متهم به طراحی برای سرنگونی دولت  ملی گرای مصر بود و به دادگاهی فرستاده شد که عده‌ای آن را دادگاهی نمایشی می‌نامند. اغلب اتهامات او مستقیماً برگرفته از کتاب معالم فی الطریق بود. او در دادگاه سرسختانه از عقایدش دفاع کرد. دادگاه قطب و شش عضو دیگر اخوان‌المسلمین را به اشد مجازات یعنی اعدام محکوم کرد. در ۲۹اوت ۱۹۶۶ سید قطب به دار آویخته شد.

اندیشه وحدت در کلام سید قطب

سید قطب متفکر و دانشمند بزرگ مصری، آفت بزرگ جوامع اسلام را ملی گرایی می داند و معتقد است تا وحدت میان مسلمانان جهان حاصل نشود، امپریالیسم غرب، بر منابع مالی مسلمانان چنگ اندازی خواهد کرد. علت مخالفت سید قطب با ملی گرایی این است که ملی گرایی در مقابل وحدت مسلمانان قرار گرفته است. همین اندیشه سید قطب یک از مواردی بود که باعث تیرگی روابط او با جمال عبدالناصر شد. زیرا جمال عبدالناصر معتقد به ناسیونالیزم عربی بود، در حالی که سید قطب با ملی گرایی به شدت مخالفت می کرد وی در نوشتاری می نویسد:

بی تردید اندیشه تنگ و تاریک ملی گرایی در درون مسائل داخلی ما، اندیشه ویرانگری بود، اندیشه ای که نیروهای «میهن بزرگ اسلامی» را پراکنده ساخت و آن را به دولتهای کوچک ناتوان بی ارزشی که با هیچ چیزی قدرت مقابله ندارد، تبدیل نمود، اندیشه ای بود که به امپریالیسم غربی اجازه و امکان داد روزانه یک کشور اسلامی را بدرد و بخورد! و شب یک کشور دیگری را ببلعد! در حالی که اطمینان دارد این مرزهای ساختگی، به هیچ دولت کوچکی اجازه کمک به دیگری را نخواهد داد، زیرا که همه! در قفس های تنگ آهنین خود به انزوا کشیده شده اند و توان نجات خود را ندارند چه رسد که به فکر کمک به دیگران باشند.

سید قطب متفکر و دانشمند بزرگ مصری، آفت بزرگ جوامع اسلام را ملی گرایی می داند و معتقد است تا وحدت میان مسلمانان جهان حاصل نشود، امپریالیسم غرب، بر منابع مالی مسلمانان چنگ اندازی خواهد کرد.

سید قطب همچون سید جمال الدین اسدآبادی مرزهای جغرافیایی را در هم شکست. وی معتقد بود هرجا مسلمانی هست آن جا قلمرو اسلام است. و اگر کشوری اجنبی به یکی از کشورهای اسلامی حمله کند، به اسلام حمله کرده است.

در جریان ملی شدن صنعت نفت، وی نامه ای به آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی نوشت و از نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران، حمایت کرد، سید قطب در این نامه نکات بسیار مهمی را بیان می کند به اعتقاد او، نهضت ملی شدن صنعت نفت «ملی» نیست بلکه نهضتی اسلامی به رهبری یک روحانی است.

وی این گام را قدمی در راه استقرار نظام اسلامی و کوتاه کردن دست اجانب از کشور ایران می داند؛ همچنین سید در این نامه مسلمانان را به وحدت و دوری از تفرقه دعوت می کند

 به دلیل اهمیت مطالب مطرح شده در این نامه در ذیل متن کامل نامه آورده می شود:

بسم الله الرحمن الرحیم

اذا جاء نصرالله و الفتح...

تقدیم به آیت الله کاشانی

این روزها به رغم اینکه ابرها و تیرگی ها افق را فرا گرفته، اما بارقه های امیدی دیده می شود. در تمام افق های میهن اسلامی، امید بازگشت به آغوش اسلام پرتو افکنده است. بازگشت پاره های از هم گسیخته ای که از بس در پی تبلیغات بیگانه با روح و تاریخ و آرمان و گرایش های خود، دویده اند، که به جان آمده اند.

مسلمانان در این روزها، آهسته آهسته به آغوش اسلام باز می گرداند آغوشی که وقتی از آن دور شدند، احترام و ارزش خود را از دست دادند .... مسلمانان به زیر پرچمی باز می گردند که وقتی از آن چشم پوشیدند، عزت خود را هم باختند، آن ها به اسلام باز می گردند و در هر گوشه و کنار جهان، نام آن را با صدای بلند می خوانند و از قرآن، عزت، قدرت و سلامت، طلب می کنند. چیزی که امروز موجب امیدواری در جهان اسلام شده، همین نکته است.

کسانی که امروزه خواستار تشکل و وحدت جهان اسلام در یک جبهه و تحکیم این جبهه هستند، تنها به روحانیون محدود نمی شود. تنها «اخوان المسلمین» هم نیستند، در افرادی که تفکر و اندیشه ی اسلامی را باور دارند، هم خلاصه نمی شوند. و امروزه نه تنها اینان، بلکه گروهها. احزاب و شخصیتهایی که اسلام ویژگی بارز و اساسی آن ها نیست، فرا می گیرد، این خود دلیلی است که امت اسلامی پس از گمراهی و سرگردانی خود را باز یافته است. و اکنون بدون هیچ فریب و نیرنگی، یک صدا به این سو گرایش پیدا کرده است.

امپریالیسم مهم ترین بازی خود را زمانی انجام داد که میهن بزرگ اسلامی را به کشورهایی کوچک با گرایشهای ضعیف «ملی» تقسیم کرد و ملیت بزرگ اسلامی، در این کشورها کنار گذاشته شد. استعمار با این کار، اتحاد بزرگی را که اسلام پدید آورده بود، از هم پاشانید. اتحادی که در آن نژاد، جنس، رنگ و زبان مطرح نبود بلکه همگی با یک صدا و برادروار شعار واحدی سر می دادند.

امپریالیسم، جز این بازی چاره دیگری نداشت، زیرا قدرت نداشت این تشکل بزرگ و یکپارچه را فرو ببلعد، اما زمانی که بوق فریبنده «ملی گرایی» را به صدا درآورد، گردنبند از هم فرو پاشیده، گره باز شد. تشکل از هم گسیخت و به لقمه ای چرب و نرم برای هر کس که می خواهد مبدل گردید.

سید قطب

... سپس هر کدام از این کشورهای کوچک با مشکلات داخلی رو به رو شدند، آنها با این مشکلات- بدون وجود پرچمی که در سایه آن بایستند و بدون داشتن قبله گاهی که به سمت آن روی آورند و توجه کنند- رو به رو شدند و به ناچار هر کدام به تنهایی به مقابله با استعمار برخاستند.این مقابله گاهی به شکایت به «شورای امنیت»، گاهی به صورت استمداد از «سازمان ملل» و یا پناه بردن به دادگاه بین المللی «لاهه» نمود و بروز می کرد و در تمام موارد به ناکامی می انجامید، چرا که امپریالیسم در همه این مراکز، متحد و یکپارچه بود. «ملی گرایی» ابزاری بود که غرب مستضعفین شرق را با آن فریب داده بود، در حالی که امپریالیسم مردم غرب را به یاد «صلیبی گری» می انداخت تا با آن به مقابله با کلیت اسلام برخیزند!

هر کدام از این کشورهای کوچک برای مبارزه با ظلم و ستم داخلی و آسیب های اجتماعی، راه حل و اصولی را در پیش می گرفتند که نه بجا بود و نه بر زمینه درستی استوار می شد. این راه حل ها با نام های دموکراسی و سوسیالیسم و گاهی به نام کمونیسم مطرح می شد، اما تمام این تلاش ها مایوس کننده بود؛ زیرا افکار و اصولی بود که شرایطی غیر از شرایط جهان اسلام، آن را پدید آورده بود.این راه حلها در واقع امتداد طبیعی اندیشه های مادی گری است که وجدان تمدن غرب آن را مذهب خود ساخته است و ریشه در تمدن یونان و روم دارد، اما چنین راه حلهایی در فضای اسلامی و اندیشه اسلامی جایی نمی تواند داشته باشد.

... و سرانجام کار به کجا کشید؟ نتیجه کار همان شده که امروز می بینیم؟ تجزیه و جدایی جهان اسلام و تشکل جهان صلیبی... یعنی تضعیف کشورهای اسلامی و اقتدار استعمار ... تقسیم ثروت و منابع این کشورها و در واقع غارت آن ها توسط انگیس، هلند و آمریکا.

حکومت کشورهای غیر مستقلی مانند مصر و عراق با موضع گیری های ناتوان خود.

وضع در داخل کشورهای اسلامی به هرج و مرج در مقابله با بیداد و ستمگری های اجتماعی کشید، عده ای از ما به نام اسلام و گروهی دیگر به نام سوسیالیسم، می خواستیم با آن مقابله کنیم و کسانی هم در بین ما بودند که بطور پنهانی به کمونیسم دعوت می کردند، در جبهه مقابل، بوژوازی و فئودالیسم خشن و سرمایه داری فسادآمیز صف آرایی کرده بودند و با توطئه چینی و فتنه انگیزی میان این گروهها، درگیری ایجاد می کردند، تا بهره خود را ببرند!

البته هر از گاهی نیز صدای هیاهوی طوطی صفاتی به گوش می رسید که خطر نشر اندیشه اسلامی و اهتزاز پرچم اسلامی را هشدار می دادند و به ما بیم می دادند چنان چه شعار اسلامی بدهیم، دشمنی امپریالیسم و جهان غرب را به جان خریده ایم! و از ما می خواستند که زیر لوای جهان غرب گرد بیایم!- گویی جهان غرب به ما جام محبت می نوشاند- و آن گاه به ما هشدار می دادند که دچار انشعاب و جدایی در درون کشور واحد نشویم، گویی که ما امروزه در جبهه های واحد متشکل هستیم و هیچ گونه جناح بندی و گروه گرایی در میان ما نیست!

آنها اوضاع وخیم تر را به ما هشدار می دادند، حکم بغی در برابر «حکومت اسلامی» را یادآور می شدند، و از جور و بیداد، بیم می دادند، گویی که امروز ما در اوج آزادی هستیم، ما را از بازی «روحانیون حرفه ای» بیم می دادند! گویی که ما اکنون این مرارت ها را از دست آنها نمی کشیم!

دنیای سرمایه داری و کمونیسم هر دو از «این روز» در هراس هستند، سرمایه داری از این در هراس است و می داند روزی که اسلام زمام امور را در دست بگیرد، اصول اقتصادی مربوط به ربا، احتکار و سودجوی را در هم خواهد ریخت و اقتصاد را بر اساس اصول اسلامی- که در آن رباخواران و محتکرین و بهره کشان جایگاهی ندارند- پی ریزی خواهد کرد.
سید قطب

 در این جامعه، اسراف و تنگدستی هر دو مکروه و حرام است. جامعه ای است که ثروتها انبار نمی شود، زیرا ربا و احتکار و ظلم در دستمزدها وجود ندارد. جامعه ای متوازن است زیرا حکومت مقید است، هرگاه در موازنه ثروتها اختلالی پیش آمد. آن را دوباره تقسیم بندی نماید، حتی موظف است روشهایی برای جلوگیری از پدید آمدن این اختلال- سرمایه داری کلان- بکار گیرد. جامعه ای است که تمام بخش های عمومی آن ملی است و مالکیت عمومی دارد و انحصاری نیست. وقتی جامعه اسلامی بدین منوال باشد، امکان رخنه کردن کمونیسم در آن ضعیف و غیرممکن است. بهمین دلیل، کمونیسم همانند کاپیتالیسم در اندیشه ستیز با اتحاد اسلام و ایجاد حکومت اسلامی است.

کمونیسم بوسیله بوقهای خود هشدار داده و همواره سعی می کند از ارزشهای اندیشه اسلامی بکاهد و وانمود کند که زمینه عملی برای اجرای آن وجود ندارد در این راستا گام به گام، سرمایه داری را همراهی می کند اما در میان تمام این دشمنی ها و تجاوزها، فریاد مشترک از گوشه و کنار جهان اسلام برخاسته است که خواستار اتحاد مسلمانان و ایجاد حکومت واحد اسلامی است.

باید گفت که امروزه تنها «اخوان المسلمین» نیستند که چنین خواسته ای را دنبال می کنند، تنها اندیشمندان، نویسندگان و مبلغان هم نیستند، بلکه خواسته ای است که از وجدان امت اسلامی برخاسته است.

این بیداری است ... هدایت است... نور است... وجدان تمام امت است که بیدار می شود و راه می گشاید و نور می افشاند. این دعوت، دیگر یک دعوت و خواسته فردی نیست. دعوت یک هیات هم نیست. سروش آسمانی است که بار دیگر به زمین می آید. این همان بارقه های امیدی است که علیرغم ابرها و تیرگی در افقها هویدا شده است.

فرآوری: سید ابراهیمی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مناديان وحدت:شيخ غزالي 

زندگي نامه:

کشور مصر از ديرباز خاستگاه متفکران و انديشمندان بزرگي بوده است. در سده‌هاي اخير نيز بزرگاني چون، شيخ محمد عبده، استاد حسن البناء، شيخ محمود شلتوت، سيد قطب و... از اين کشور برخاسته و خدمات شاياني به اسلام و مسلمين انجام دادند.

در تاريخ 1334 هـ.ق . در يک خانواده ساده و متدين در روستاي «نکلاالعنب» واقع در استان بحيره، کودکي ديده به جهان گشود که بعدها به عنوان يکي از متفکرين بزرگ جهان اسلام معروف و مشهور شد.

پدرش شيخ احمد السقا که يکي از تجار روستا به شمار مي‌آمد و دوستدار رسول‌ صلي‌الله عليه واله وسلم و آل رسول علهيم‌السلام بود.

قبل از تولد محمد، خوابي شيرين ديد که او را به پسري به نام محمد غزالي بشارت دادند. او چقدر از اين رويا خوشحال بود و آرزوي تحقق آن را داشت. پس از مدتي خداوند به اين انتظار پايان داد و پسري به او عطا کرد.

پدرش احمد، که به عارف بزرگ اهل سنت، ابوحامد غزالي (505) عشق مي‌ورزيد، با توجه به علاقه‌اش و خوابي که ديده بود تصميم‌ گرفت نام فرزندش را محمد غزالي بگذارد.

شيخ محمد غزالي

شيخ محمد غزالي بعدها درباره وجه تسميه خود در يکي از جلسات درس گفت:

پدرم شيخ احمد السقا عارف مسلک بود؛ به اهل بيت علهيم‌السلام عشق مي‌ورزيد و براي بزرگان عرفان احترام خاصي قائل بود. او حجت الاسلام ابو حامد محمد غزالي صاحب کتاب احياء علوم‌الدين را بزرگ مي‌داشت، لذا وقتي به دنيا آمدم، به دليل تعلق خاطر به او، نام مرا محمد غزالي گذاشت که در واقع يک اسم مرکب است و نام خانوادگي من السقا است. در واقع پدرم با اين آرزو چنين نامي را بر من نهاد که من نيز در عصر خود از شخصيتي همچون ابوحامد غزالي برخوردار شوم.

مدرسه

محمد، پس از گذراندن دوران کودکي، براي فراگيري ادبيات عرب و مقدمات علوم اسلامي، وارد مکتب خانه روستا شد. وي در بدو ورود، به حفظ قرآن مشغول و موفق شد در سن ده سالگي کل قرآن را حفظ کند. غزالي بعدها درباره آن روزها مي‌گويد:

هنگامي که به حفظ قرآن مشغول بودم، صبحگاهان، هنگام استراحت، پس از نمازهاي يوميه، هنگام قدم زدن، قبل از خواب و در تنهايي قرآن را حفظ و مرور مي‌کردم. بعدها هم که بازداشت شدم، مرتب قرآن را ختم مي‌کردم و در آن تنهايي وحشت‌زا، قرآن انيس و مونس من بود.

محمد، به دليل مشکلات مالي پدر، دوران کودکي را با سختي گذراند، پدرش احمد، شش فرزند داشت، و نمي‌توانست به آنها به صورت مطلوب، رسيدگي کند، لذا اتاق محمد بسيار کوچک و محقر بود، وي شب‌ها روي فرشي نازک که بر کف حجره انداخته بودند، مي‌خوابيد ولي با آن همه سختي و مرارت، تمام هدف او در آن سنين کودکي حفظ قرآن بود.

تحصيل، با هدف کسب مدارج علمي به شدت نهي مي‌نمودند، و معتقد بودند که القاب علمي، اخلاص را از بين مي‌رود.

کرسي تدريس

غزالي با پشتکار و کوشش، پس از چهار سال تحصيل در 1360 هـ. ق. در سن 26 سالگي، موفق شد از دانشگاه الازهر فارغ‌التحصيل شود. همچنين موفق به کسب اجازه دعوت و ارشاد و اجازه تدريس در دانشگاه الازهر گرديد.

غزالي در دانشکده اصول دين و مرکز بررسي‌هاي عربي و اسلامي دانشگاه الازهر مشغول تدريس و فعاليت علمي شد.

همچنين سالياني چند، رياست شوراي معارف اسلامي دانشگاه عبدالقادر را به عهده داشت و به عقيده صاحبنظران، اعتبار اين دانشگاه در دوره‌هاي فوق‌ليسانس و دکتراي رشته‌هاي فرهنگ اسلامي، مباني دين و شريعت اسلام و... بيشتر مرهون کلاس‌هاي درس غزالي بوده است.

به حق مي‌توان گفت شيخ محمد غزالي يکي از پرچم داران وحدت اسلامي در سده اخير است. غزالي معتقد است که اسلام، دين وحدت است و در اوايل ظهور توانست بين تمام قبايل عرب و عجم اتحاد برقرار کند و هفتاد سال بزرگترين تمدن انساني و اسلامي را بنا نهاد ولي متاسفانه پس از آن تخم تفرقه پاشيده و جمعيت‌ها متفرق شد، در نتيجه ممالک اسلامي از هم پاشيد.

به برخي از انديشه‌هاي او در اين زمينه اشاره مي‌کنيم:

اسلام، وطن واقعي

غزالي اعتقادي به مرزهاي جغرافيايي ندارد و بسيار فراتر از آن فکر مي‌کند. از منظر غزالي هر جا مسلماني زندگي مي‌کند، آنجا کشور بزرگ اسلامي است وي در اين باره مي‌گويد:

وطن کوچک ما سرزمين نيل است که مورد توجه ماست ولي وطن بزرگتر ما سرزميني است که عرب آن را در اختيار دارد و مورد علاقه ماست اما وطن عاالي ما منطقه‌اي است که همه مسلمانان طبق يک اصول و فکر و عقل با يکديگر مربوط ساخته و قلب‌هايشان با يکديگر رابطه دارد.

نقد ناسيوناليسم عربي

به عقيده غزالي وحدت عربي منهاي اسلام هيچ توفيقي نخواهد داشت. وي ضمن انتقاد شديد از ناسيوناليسم عربي مي‌گويد:

اگر وحدت اعراب و دعوت به ناسيوناليسم عربي به شيوه و سبک حزب بعث عربي باشد، اميدوارم خداوند اين اتحاد را موفق نگرداند و زمينه‌هاي آن را نيز فراهم ننمايد. عرب منهاي اسلام مساوي است با صفر و چنانچه اسلامي در کار نباشد، اين اتحاد هيچ ارزشي ندارد. ما هم نيازي به آن نخواهميم داشت.

وحدت اهل باطل و تفرقه اهل حق

يکي از نکات تاسف‌آور دنياي اسلام تفرقه است در حالي که استکبار و حاميان زور و زر با اتحاد و يکپارچگي منافع کشورهاي مسلمان را تاراج مي‌کنند، مسلمانان به علت اختلافات داخلي در ساختن کشور واحد اسلامي ناتوانند. اروپاي مسيحي، پول واحد، اقتصاد واحد و ... ايجاد مي‌کند ولي با کمال تاسف برخي از سران کشورهاي اسلامي براي انتقام از کشور اسلامي ديگر با آمريکا و اسرائيل همکاري مي‌کند

 اين موضوع فقط در عصر ما نبوده است بلکه موضوعي است که امام علي عليه‌السلام نيز از آن رنج مي‌برد و هنگامي که از سستي ياران خود در مقابل تهاجم دشمن آگاه شد، فرمود:

به من خبر رسيده که «پسر بن ارطاة» بر يمن تسلط يافته، سوگند به خدا مي‌دانستم که مردم شام به زودي بر شما غلبه خواهند کرد زيرا آنها در ياري کردن باطل خود، وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقيد! شما امام خود را در حق، نافرماني کرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند! آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خيانتکاريد...

غزالي روشنفکر مصري، ضمن انتقاد از تفرقه موجود بين مسلمانان و اتحاد کفار مي‌نويسد:

فرقه‌هاي مختلف و متخاصم مسيحي، جنگ‌هاي ديني را که در خلال قرون وسطي ميان ايشان شعله ور بود به دست فراموشي سپردند و اختلافات مهمي را که گاهي تا عمق عقايد‌شان نفوذ مي‌کند و ايشان را از نظر اصول عقيده از هم جدا مي‌کند، يکباره به دور افکندند و مقرر داشتند که در برابر اسلام و مسلمين به صفي واحد درآيند و جبهه‌اي نيرومند تشکيل دهند، ولي مسلمين بر سر امور واهي همچنان دستخوش خصومت و اختلاف مانده‌اند و جامعه‌اي که مي‌بايد ايشان را از تفرقه باز دارد هنوز به صورت آرزويي باقي مانده و نور صفا و محبتي که سزاوار است تا راه را در برابرشان روشن سازد هنوز پرتوي فرا راه ايشان نيفشانده است.

عوامل تفرقه

1- عدم آگاهي

يکي از عوامل تفرقه بين فرق مسلمين عدم آگاهي از عقايد و رفتار و اخلاق طرف مقابل است. عدم آگاهي موجب قضاوت بي‌جا مي‌شود.

هنگامي که علامه شيخ محمود شلتوت، شيخ الازهر فتوي جواز پيروي از مذهب اهل بيت را صادر کرد، برخي از متحجرين، به علت عدم آگاهي به اين اقدام اعتراض کردند. غزالي در اين باره مي‌گويد:

بياد دارم که روزي يکي از عوام با خشم و خروش از من پرسيد که: چگونه شيخ از هر فتوي داده است که تشيع مذهبي اسلامي و مانند ساير مذاهب است؟ من در جواب گفتم: تو از شيعه اطلاع داري؟ و از تشيع چه مي‌داني؟ او اندکي سکوت کرد و آنگاه گفت: ايشان گروهي از پيروان ديني غير از دين ما هستند گفتم: ولي من ديده‌ام که ايشان درست به مانند ما نماز مي گزارند و روزه مي‌گيرند. مرد با تعجب گفت: چگونه چنين چيزي ممکن است؟ گفتم: عجبتر اينکه ايشان درست مانند ما قرآن مي‌خوانند و پيامبر خدا را بزرگ مي‌دارند و فريضه حج را به جا مي‌آورند گفت: شنيده‌ام که آنها قرآني ديگر دارند و با اين انديشه آهنگ کعبه مي‌کنند که آن را مورد توهين قرار دهند!

در اين هنگام از سر تاثر و ترحم در او نگريستم و گفتم: تو معذوري زيرا بعضي از ما چيزهايي درباره بعضي ديگر مي‌گويند که منظوري جز هتک حرمت ايشان ندارند.

2- نويسندگان مغرض

بي‌شک آثار مکتبوب، تاثير مهمي بر فرهنگ سازي مسلمانان دارد، اگر نويسنده‌اي، نفاق و پراکندگي را در آثارش رواج دهد، جامعه نيز به همين سو پيش مي‌رود غزالي ضمن انتقاد از اين نوع نويسندگان مي‌گويد:

آن نويسندگاني که توجهي به اتحاد مسلمانان ندارند و يا مطالبشان کينه و اختلافات را تحريک مي‌نمايد، جرم بزرگي را مرتکب مي‌شوند.

3- يادآوري اختلافات گذشته

يکي از عوامل تفرقه بين مسلمانان دامن زدن به اختلافات گذشته و بزرگ‌نمايي آن است. در صدر اسلام خلافت، موضوع اصلي اختلاف بين مسلمانان گرديده و هنوز هم ادامه دارد. غزالي در اين باره مي‌گويد:

ما به طور ريشه‌اي عقب مانده‌ايم، اسلام چکار بايد بکند؟ وضع مسلمانان تاسف بار است. آنها تاريخ گذشته را به رخ هم مي‌کشند. اختلاف بين ابوبکر و عمر، بين ابوبکر و علي.

از نقطه نظر تاريخي اين موضوع ديگر پايان يافته تلقي مي‌شود، من فرزند امروز هستم. يادآوري ين مسائل چه مشکلي را حل مي‌کند جز آنکه آتش اختلاف بين نوادگان را دامن مي‌زند همان‌طور که بين اجداد بود، چه بدست آورديم؟ هيچ!

عوامل وحدت

1-رشد فرهنگي و علمي

از ديدگاه غزالي راه برطرف شدن اختلافات و رسيدن به وحدت، پيشرفت فرهنگي و علمي در ميان جوامع مسلمانان است، وي در اين باره مي نويسد:

وسعت اطلاعات و ترقي و افزايش علمي، اطلاع از بزرگترين حقايق زندگي و مذاهب فلاسفه و علماء اولين راه بر طرف شدن اختلافات است.

2- عالمان ديني

به عقيده غزالي يکي از عوامل مهم در شکل گيري وحدت ميان توده هاي مردم، نقش عالمان ديني در کليه فرقه هاي اسلامي است. اين نکته بديهي است که اگر عالمان در سخنراني ها، کنفرانس ها و نوشتارهاي خود به موضوع وحدت توجه کنند، جو جامعه اسلامي نيز به سوي وحدت پيش خواهد رفت. غزالي در اين زمينه مي گويد:

خدا پادشاه ايران، نادرشاه را در برابر کوششي که در راه وحدت کلمه و جمع امت مبذول داشت جزاي خير دهد ولي در عصر ما ايفاي نقش تقريب- پيش از آنکه بر عهده پادشاهان باشد- برعهده علماست.

3- مسئولين

غزالي ضمن تبيين اين نکته که يکي از مهمترين عوامل اختلاف، حکام فاسدي بودند که در کشورهاي اسلامي حکومت داشته اند، او سياستمداران را به تغيير نگرش از اختلاف به وحدت سوق مي دهد و در اين باره مي گويد:

صحيح است که اختلافات تحت تاثير عوامل سياسي به وجود آمده است و مطالع پادشاهان و مظالم حکام آن را گسترش داده است. از اين رو سياستمداران مسئوليت دارند تا فسادي را که اسلافشان به وجود آورده اند به صلاح آورند.

وظيفه مسلمانان در قبال وحدت

غزالي ضمن حساس خواندن شرايط جهان اسلام و توطئه هاي استکبار جهاني، وظيفه آنان را بسيار سنگين مي داند و در اين زمينه مي گويد:

وظيفه مسلمين در اين شرايط حساس و اوضاع خطرناک اين است که از پراکندگي و اختلاف باز آيند و در برابر حمله هاي صليبي جديد صفي واحد و جبهه اي متشکل و نيرومند به وجود آورند و در اين مبارزه سرنوشت ساز که تقدير بر ايشان مقرر داشته در سنگر استوار دين خود ثابت قدم بمانند و توجه داشته باشند که براي ايشان مايه ننگ و شرم آور است که به هنگام تجمع قواي شر و اتحاد دشمنان در حمله و هجوم همگاني بر ايشان پراکنده و بي سامان باشند يا در ميدان مسابقه ترقي و تقدم واپس بمانند يا از تمسک به دين خود سستي کنند در شرايطي که پيروان مذاهب باطلب به عقايد خود پاي بندند.

تنظيم براي تبيان:سيد ابراهيمي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پیشگیرى از افسردگى با نماز صبح


افسردگى (DEPRESSION) حالتى احساسى است كه مشخصه‏اش اندوه، بى‏احساسى (APATHY) ، بدبینى (PESSIMISM) و احساس تنهایى است. این بیمارى كه امروزه از شیوع بالایى در میان مراجعه كنندگان به كلینیك‏هاى روانپزشكى برخوردار است، داراى تظاهرات متنوع و زیادى بوده كه از مهمترین آنها مى‏توان به اختلالات خواب اشاره نمود. تحقیقات نشان مى‏دهد 75 درصد از بیماران افسرده مشكلى در خواب (چه به صورت بى خوابى و چه پرخوابى) دارند و همچنین علایم این بیماران در هنگام صبح تشدید مى‏شود. نكته جالب و قابل توجه و مورد بحث ما این است كه در این بیماران چگالى (REM حركت‏ سریع چشم) در نیمه اول خواب و همچنین كل زمان REM افزایش یافته و فاصله میان به خواب رفتن تا شروع اولین دوره REM یعنى ( LATENCY - REM) كم شده و مرحله 4 خواب نیز كاهش مى‏یابد. (1)

پس به عبارت ساده‏تر مى‏توان گفت، افراد افسرده زمان بیشترى را در مرحله خواب REM به سر مى‏برند. یعنى به میزان بیشترى نسبت ‏به سایرین خواب مى‏بینند.

یك روش درمانى جدید براى بیماران افسرده، بیدار نگه داشتن آن‏ها براى كاهش میزان REM است، كه بهترین شكل آن نماز صبح است. (2) زمان نماز صبح كه مورد تاكید قرآن و همچنین بسیارى از روایات بوده، سبب كاهش قابل توجه میزان خواب REM در اشخاص مى‏شود. زیرا شخص نمازگزار كه خود را ملزم به اقامه نماز صبح مى‏داند و باید صبحگاه بیدار شود، پس در حقیقت جلوى ورود به مرحله قابل توجهى از REM را مى‏گیرد. از این جهت ‏بیدارى صبحگاهى براى نماز خود به تنهایى مى‏تواند یك عامل مهم بدون عارضه در پیشگیرى از افسردگى مطرح باشد كه بر تمام روش‌هاى درمانى دارویى و غیر دارویى ارجح است، چرا كه پیشگیرى بر درمان مقدم است .

حال ببینیم، این موضوع چه ارتباطى با نماز صبح دارد، یعنى نماز صبح چه اثر درمانى مى‏تواند در این بیماران داشته باشد؟

به طور متوسط 20 - 15 دقیقه طول مى‏كشد تا یك فرد معمولى به خواب رود. پس در عرض 45 دقیقه وارد مراحل 3 و 4 خواب شده كه این مراحل عمیقترین مراحل خواب‏اند. یعنى بیشترین تحریك براى بیدار كردن فرد در این مراحل لازم است. حدود 45 دقیقه پس از مرحله ‏4 است كه نخستین دوره حركات سریع چشم (REM) فرا مى‏رسد. هر چه از شب مى‏گذرد، دوره‏هاى REM طولانى‏تر و مراحل 3 و 4 كوتاه‏تر مى‏شود. بنابراین در اواخر شب، خواب شخص سبك‏تر شده و رؤیاى بیشترى مى‏بیند (یعنى خواب REM اش بیشتر مى‏شود). پس قسمت اعظم خواب REM در ساعات نزدیك صبح به وقوع مى‏پیوندد. و از طرفى دیدیم كه یكى از مشكلات مهم بیماران افسرده، افزایش یافتن طول خواب REM و خواب دیدن زیاد است. از این جهت ‏یك مبناى مهم در تولید داروهاى ضد افسردگى ایجاد داروهایى است كه كاهش دهنده مرحله REM خواب باشند (از جمله داروهاى ضد افسردگى سه حلقه‏اى) .

لازم به ذكر است آثار روحى و روانى ایمان به خدا و اقامه نماز بسیار زیاد است و نكات علمى بسیار شگرفى در اسرار سحر كه مورد تاكید فراوان اسلام نیز بوده، نهفته است كه انسان با دانستن آنها از تمام وجود زمزمه مى‏كند.

علاوه بر این یك روش درمانى جدید براى بیماران افسرده، بیدار نگه داشتن آن‏ها براى كاهش میزان REM است، كه بهترین شكل آن نماز صبح است. (2) زمان نماز صبح كه مورد تاكید قرآن و همچنین بسیارى از روایات بوده، سبب كاهش قابل توجه میزان خواب REM در اشخاص مى‏شود. زیرا شخص نمازگزار كه خود را ملزم به اقامه نماز صبح مى‏داند و باید صبحگاه بیدار شود، پس در حقیقت جلوى ورود به مرحله قابل توجهى از REM را مى‏گیرد. از این جهت ‏بیدارى صبحگاهى براى نماز خود به تنهایى مى‏تواند یك عامل مهم بدون عارضه در پیشگیرى از افسردگى مطرح باشد كه بر تمام روش‌هاى درمانى دارویى و غیر دارویى ارجح است، چرا كه پیشگیرى بر درمان مقدم است .

لازم به ذكر است آثار روحى و روانى ایمان به خدا و اقامه نماز بسیار زیاد است و نكات علمى بسیار شگرفى در اسرار سحر كه مورد تاكید فراوان اسلام نیز بوده، نهفته است كه انسان با دانستن آنها از تمام وجود زمزمه مى‏كند؛

"اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الیل و قرءان الفجر ان قرءان الفجر كان مشهودا (3) ؛ نماز را از زوال آفتاب تا نهایت تاریكى شب برپا دار و (نیز) نماز صبح را، زیرا نماز صبح همواره (مقرون با) حضور (فرشتگان) است .


پى‏نوشت:

1 . روانپزشكى بالینى كاپلان، ترجمه دكتر مرسده سمیعى و دكتر حسن رفیعى، ص‏152 .

2 . 40 نكته پزشكى پیرامون نماز، دكتر مجید ملك محمدى، ص‏3 .

3 . الاسراء (17): 78 .

منبع: مجله پرسمان، شماره 15 .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 آیت الله آقا شیخ محمد کوهستانی

آیت الله آقا شیخ محمد کوهستانی

 

مولود مبارک

در یکی از روزهای سال 1308 قمری ( 1267 ه.ش ) در روستای کوهستان و در خانه علم و تقوا کودکی چشم به جهان گشود که سیمای ملکوتی اش آینده ای بس درخشان را نوید می داد. نامش را به نام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم « محمد » نهادند تا به برکت نام آن حضرت، منشأ حرکت سازنده و حیات بخش در جامعه آینده گردد. پدرش عالم پارسا و فقیه وارسته آیت الله  محمد مهدی کوهستانی از عالمان برجسته و با فضل به شمار می آمد.  طبق مدارک و اسناد موجود، اجداد ایشان در اصل از کاشان بوده اند که قریب به یک قرن و نیم قبل به مازندران هجرت کردند و نسب معظم له به « ملا محمد شریف کاشانی » که عالمی برجسته و فاضل بوده می رسد به این ترتیب:  محمد مهدی فرزند محمد علی فرزند مهدی فرزند حاج محمد کاشی که وی نوه ملا محمد شریف بود.

ملا محمد شریف از علمای زمان خود بشمار می آمد او را بعنوان قاضی به قریه «رستمکلا» از توابع شهرستان بهشهر  دعوت کردند که بعد یکی از نوادگان او به نام حاج محمد کاشی در کوهستان سکنی گزید و فرزندان او نیز در همان کوهستان ماندگار شدند و به کوهستانی شهرت پیدا کردند.

مادر بزرگوارشان فاطمه کوهستانی ـ همسر حاج شیخ مهدی ـ بانویی باایمان و پاکدامن و مادری خردمند و باکفایت بود. قناعت و ساده زیستی همراه با کیاست و تدبیراز صفات این بانوی صالح به شمار می آمد.

دوران کودکی

مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد کوهستانی مشهور به «آقاجان» قسمتی از دوران کودکی خویش را در زمان حیات پدر بزرگوارش گذراند. استعداد و نبوغ فوق العاده وی، پدر را بر آن داشت که در تعلیم و تربیتش بیشتر بکوشد، لذا در همان اوان طفولیت وی را به مکتب خانه فرستاد تا با قرائت قرآن و خواندن و نوشتن آشنا گردد و خود نیز شخصاً در تربیت او مراقبت کامل داشت که در آینده فردی مفید و عالمی خدمت گزار شود؛ گویی از جبینش آتیه ای پرامید را می خواند. می توان گفت این دوران زودگذر از بهترین روزهای زندگی اش بود، چرا که سایه پرمهر و محبت و دست نوازش گر پدر را بر سر خود می دید و از هدایت ها و مراقبت های مستمرش بهره مند می گشت، ولی افسوس که بیش از هشت بهار از عمرش سپری نشده بود که از نعمت وجود پدر فرزانه خود محروم گشت.

 

سلام مرا به امام رضا علیه السلام برسانید و بگویید شیخ محمد دارد می آید، ولی دست خالی است

یادگاران

مرحوم آیت الله کوهستانی در حدود 25 سالگی با دختری از خانواده متدین ازدواج کرد. ثمره این ازدواج مبارک ، هشت فرزند بود که چهار تن از فرزندان ایشان در دوران کودکی و درزمان حیاتشان از دنیا رفتند. ولی خداوند متعال با عطا کردن چهار فرزند صالح دیگر چراغ زندگی ایشان را روشن نمود. سه تن از آنان دختر بودند  ، که همگی آنان را به همسری سه تن از شاگردان شایسته خود درآورد و آخرین فرزند صالح ایشان حجت الاسلام محمد اسماعیل کوهستانی است.

1. آیت الله حاج سید آقا هاشمی نسب:

معظم له در سال 1304 شمسی در قریه کوهستان ( آسیا بسر) از پدری جلیل القدر به نام سید محمد فرزند میرهاشم فرزند سید ذوالفقار و مادری به نام کربلایی زینب هاشمی فرزند ملا یحیی گرجی که از علمای بزرگ وقت به شمار می آمد متولد شد. ایشان  ضمن آن که از شاگردان برجسته آقا جان کوهستانی بود به دامادی ایشان نیز مفتخر گردید و در کنار این نامدار، پاکی، تواضع، وارستگی، بی ریایی و سایر کمالات روحی و اخلاقی را نیز آموخت.

2. مرحوم حجت الاسلام محمد حسن یوسفی بیشه بنه ای هزار جریبی:

فرزند عالم ربانی مرحوم ملا الیاس، عالمی عامل و زاهدی عابد بود. به دامادی آیت الله کوهستانی مفتخر گردید و در کوهستان در مجاورت بیت معظم له سکنا گزید.

3. آیت الله حاج شیخ محمد فاضل:

فرزند آیت الله  نجف علی فاضل استرآبادی فقیهی وارسته و عالمی زاهد است. در سال 1314 ش در نجف اشرف به دنیا آمد قرآن و فارسی را در نجف فرا گرفت و در سال 1326 به همراه پدر و مادر به ایران آمد و ادبیات را در حوزه بابل گذراند.

در سال 1364 با جدیت و پشت کار حوزه علمیه فیضیه مازندران را راه اندازی کرد و با تلاش مستمر و پی گیر خود تاکنون توانست طلابی فاضل و باتقوا و لایق تربیت نماید.

رحلت

مرحوم آیت الله کوهستانی در سال های آخر عمر شریفشان به بیماری برونشیت مزمن و تنگی نفس مبتلا شدند که در فصل زمستان به علت سرما بیماری شدت پیدا می کرد و لازم بود تحت مراقبت ویژه پزشکان قرار گیرد. پیوسته این کسالت در شدت و ضعف بود تا آن که در تاریخ هشتم شوال 1391 به پیشنهاد بعضی از ارادتمندان و با تفأل به قرآن کریم جهت توسل به ساحت مقدس حضرت معصومه علیها السلام به قم عزیمت نمودند و پس از معاینات اولیه در بیمارستان آیت الله العظمی گلپایگانی بستری گردیدند و تحت معالجه پزشکان متعهد قرار گرفتند. باری با عنایت خداوند متعال و تلاش پزشکان همراه و بذل توجه آیت الله گلپایگانی و فرزند بزرگوارش، بهبودی کامل برای آقاجان  حاصل گردید و با کمال رضایت و خرسندی  به مازندران مراجعت نمودند. افسوس که این سلامتی چندان به طول نینجامید، بر اثر سرماخوردگی وضع مزاجی آقا در 28 ذی قعده 1391 ه.ق به هم خورد و بار دیگر غم و اندوه در چهره ارادتمندان ظاهر گشت.

مرحوم آیت الله کوهستانی در این اواخر عمر بسیار نگران آخرتش بود، با همه زهد و ورع، خود را دست خالی می دید، از این رو هرگاه برخی از شاگردان او از قبیل شهید هاشمی نژاد و دیگر فضلا که از مشهد به حضورشان می رسیدند، می فرمود: « سلام مرا به امام رضا علیه السلام برسانید و بگویید شیخ محمد دارد می آید، ولی دست خالی است.»

سرانجام در حدود ساعت یک بعد از نیمه شب جمعه چهاردهم ربیع الاول برابر با هشتم اردیبهشت سال 1351 شمسی در حالی که سکوت سنگینی فضای منزل آن عالم الهی و آسمان خطه شمال را فراگرفته بود قلب مبارکش از تپش باز ایستاد و خورشید فروزانی که هزاران نفر از پرتو روشنایی او بهره می گرفتند غروب کرد و ندای «ارجعی الی ربک» را لبیک گفت و روح بلندش به ملکوت اعلی پرواز نمود و بدین ترتیب خواسته اش که رحلتش شب جمعه باشد، مستجاب گشت و در آن شب غفران و رحمت الهی به لقای محبوب شتافت.

روحش شاد

 

تحصیلات

 

گردآوری و تنظیم برای سایت تبیان: سید پیمان صابری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

وقتي جانت به حلقومت مي‌رسد!

رازهاي مرگ 17

 

سکرات مرگ

روايتهاي مرگ – قسمت اول

 

«من أصحابنا ، عن سهل بن زياد ، عن محمد بن سليمان ، عن أبيه ، عن سدير الصيرفي قال : قلت لأبي عبد الله ( عليه السلام ) : جُعِلتُ فِداك يا ابنَ رسولِ الله هل يُكره المؤمنُ على قَبض روحِه قال : لا والله إنه إذا أتاه ملكُ الموتِ لقبضِ روحِه جَزَعَ عند ذلك فيقول له ملكُ الموتِ : يا ولي اللهِ لا تَجزَع فوالذي بعث محمدا ( صلى الله عليه وآله ) لأنا أبرُّ بك وأشفَقُ عليك من والدٍ رحيمٍ لو حَضَرَكَ ، اِفتَح عينك فانظر قال : و يُمَثَّلُ له رسولُ اللهِ ( صلى الله عليه وآله ) وأميرُ المؤمنين وفاطمةُ والحسنُ والحسينُ والأئمةُ من ذريتِهم .( عليهم السلام ) فيُقالُ له : هذا رسولُ اللهِ وأميرُ المؤمنينَ وفاطمةُ والحسنُ والحسينُ والأئمةُ ( عليهم السلام ) رفقاؤُك ، قالَ : فيَفتَحُ عينَه فينظُر فيُنادِي روحَه منادٍ من قِبَلِ ربِّ العزَّةِ فيقول : " يا أيتها النفسُ المطمئنةُ ( إلى محمد وأهل بيته ) إرجعي إلى ربِّكِ راضيةً ( بالولاية ) مرضيةً ( بالثواب ) فادخُلي في عبادي ( يعني محمدا وأهل بيته ) وادخُلي جَنَّتي " فما شئٌ أحبُ إليه من استلالِ روحِهِ واللحوقِ بالمُنادي ».

 در فروع کافي از سدير صيرفي  نقل شده که به امام صادق (عليه السلام) عرضه داشت:

فدايت گردم اي پسر رسول خدا (صلي الله عليه وآله) آيا مؤمن بر قبض روحش وادار مي‌گردد. حضرت فرمودند: به خدا قسم نه! هنگامي که ملک الموت براي قبض روح او مي‌آيد در اين هنگام اظهار ناراحتي مي‌کند. ملک الموت به او مي‌گويد: اي ولي خدا ناراحت نباش. قسم به کسي که محمد (صلي الله عليه وآله) را مبعوث کرده، من براي تو مهربانتر و دلسوزتر از پدر مهربانم. چشمانت را باز کن و نگاه کن. حضرت فرمود: (در اين هنگام) رسول خدا و اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و امامان معصوم از نسل آن بزرگواران (صلوات الله عليهم اجمعين) براي او مجسم و آشگار مي‌گردند. پس به او مي‌گويد: اين بزرگواران رسول خدا، اميرالمؤمنين حسن و حسين و ائمه (عليهم صلوات الله) دوستان تو هستند.

هنگامي که جان يکي از شما به حلقومش مي‌رسد،ملک الموت بر او نازل مي‌شود و مي‌گويد: آنچه را که به آن اميد داشتي به تو عطا شد

سپس حضرت فرمودند: در اين هنگام مؤمن چشم مي‌گشايد و نگاه مي‌کند. ندا دهنده‌اي از جانب پروردگار صاحب عزت،روح او را مي‌خواند و مي‌گويد: اي نفس اطمينان يافته به محمد (صلي الله عليه وآله) و اهل بيت (گرامي) او بسوي پروردگارت باز گرد در حالي که راضي به ولايت و با ثواب الهي مورد رضايتي. پس داخل در جمع بندگان من و بهشت من شو. در اين هنگام هيچ چيز در نزد او محبوبتر از خلاصي روح و ملحق شدن به منادي نيست.

عن عبدِ الرحيمِ قال : قال أبو جعفرٍ عليه السلامُ : إنَّما أحدُكُم حينَ يَبلُغ نفسُه هاهنا فينزل عليه ملكُ الموتِ ، فيقولُ له : اما ما كنتَ تَرجُوا فقد أعطيته ، واما ما كنتَ تَخافه فقد أمَنتَ منه ، ويَفتَحُ له بابٌ إلى منزله من الجنَّةِ ، ويُقال له : اُنظُر إلى مَسكَنِكَ من الجَنَّةِ ، وانظُر هذا رسولُ اللهِ وعلىٌّ والحسنُ والحسينُ عليهمُ السلامُ رفقاؤُك وهو قولُ اللهِ ( الذين آمنوا وكانوا يتَّقون لهم البُشرى في الحياة ِالدنيا وفي‌الآخرةِ .)

عياشي در تفسيرش از عبدالرحيم أقصر از امام باقر (عليه السلام) نقل مي‌کند که حضرت فرمودند:

هنگامي که جان يکي از شما به حلقومش مي‌رسد، ملک الموت بر او نازل مي‌شود و مي‌گويد: آنچه را که به آن اميد داشتي به تو عطا شد و آنچه را که از آن مي‌ترسيدي از آن ايمن گشتي. دري بسوي منزلگاهش در بهشت به روي او باز مي‌گردد و به او گفته مي‌شود: به جايگاهت در بهشت نظر کن و رسول خدا و علي و حسن و حسين (عليهم السلام) را ببين که دوستان تواند و اين همان کلام خدا است که:«الَّذِينَ آمَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ»2

 

تاليف: استاد محمد حسين رحيمي - گروه دين و انديشه سايت تبيان


 1 - فروع کافي: ج 3/کتاب الجنائز/ ص 127 ح 2

 2 - يونس: 63-64

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

زيارت در آيين هندو

زيارت، مانند معبد، از مهم ترين و بارزترين مؤلفه هاى دين هندو است. حتى اگر نتوان گفت هندوها بيش از ساير مردم به زيارت مى روند، اما ترديدى نيست كه اين نحوه عبادت، آيين هندو را در زمره اديانى قرار داده كه زيارت در آنها رواج و توسعه زيادى دارد. حتى اگر با قدرى احتياط سخن بگوييم، همه ساله بيش از 12 ميليون هندوى متدين به شوق زيارتِ حدود 150 زيارتگاهِ شناخته شده در هند بار سفر مى بندند. اين سفرها گاه مسافتى بالغ بر 3000 كيلومتر را شامل مى شود.[2]

بنابه مهابهارته، سفر زيارتى، يا همان تيرتهه ياترا،[3] در گذشته بيشتر مجاهده اى بود براى كسب و انباشتن ثواب، كه به ويژه كسانى كه توان اهداى قربانى هاى پرهزينه را نداشتند آن را بر خود هموار مى كردند. اما هم اكنون اين واژه معناى عامى پيدا كرده است، به طورى كه شامل ديدارهايى نيز مى شود كه شايد بيشتر آميزه اى از سير و سياحت و تفريح و زيارت است.

شايد به سبب ماهيتِ تلفيقى، جذب كننده و همگون سازنده آيين هندو، و نيز تكثر و گوناگونى سنّت هاى خداباور در اين آيين، زيارت هندويى از بساطت اوليه درآمده و نظام پيچيده اى پيدا كرده است، در حالى كه در متون پورانهاى، زيارت اغلب وسيله اى براى انباشتن ثواب، كه الزامى هم نبوده تلقى شده است.[4] اين روزها با توسعه شبكه حمل و نقل در هند، زيارت در ميان هندوها رواج و وسعت بيشترى يافته است، و گويا اين روند ادامه داشته باشد.

بذر زيارت در آيين هندو در مناسك پيش آريايى نهاده شده است كه در آن شواهدى بر وجود آيين غسل در آب هاى مقدس مى توان يافت. اما اشاره آشكار به تيرتهه ياتْرا در متون وده اى آشكار گشته است. در وهله بعد، در مهابهارته سخن از اعمال نهادينه شده اى رانده اند كه در آن زمان ها ترتيب مى دادند و تا حد زيادى با معناى لغوى تيرتهه (گذرگاهِ آب، گدار و پاياب) ياترا (سير و سفر) مطابقت دارد. مهابهارته خط سير يك سفر زيارتى بزرگ را در هند ترسيم كرده است كه در كل حركتى در جهت عقربه هاى ساعت دارد، يعنى از پوشْكَره[11]

زيارتگاه هاى هندويى به چند نوع اند. چنان كه از پورانه ها بر مى آيد، به لحاظ منشأتقدس چهارگونه زيارتگاه وجود دارد:

1) دَيْوَه:[12] مربوط به خدايى از خدايان;

2) آسوره:[13] مربوط به يكى از موجودات اهريمنى (ديوان);

3) آرْشه:[14] مربوط به مردان مقدس و فرزانه;

4) مَنوشه:[15] مربوط به انسان.

برخى از منابع  ديگر[16] زيارتگاه ها را به لحاظ وابستگى يا عدم وابستگى، به صورت زير دسته بندى كرده اند.

1) زيارتگاه هاى فرقه اى (متعلق به فرقه يا مذهبى خاص)،

2) زيارتگاه هاى غيرفرقه اى; كه اين دسته دوم خودْ به دو نوع است:

2ـ1) زيارتگاه هاى منطقه اى (كه شايد به سبب اهميت كمتر، فقط مردم همان منطقه به آن سفر مى كنند)،

2ـ2) زيارتگاه هاى مربوط به كل هند.

همچنين،زيارتگاه ها را به لحاظ عملى كه در آن صورت مى دهند (يا ويژگى محل)، به دو دسته  تقسيم كرده اند:

1) جَلَه تيرتْهه ها،[17] يا مكان هاى زيارتى مربوط به آب، مثل رودخانه هاى مقدس;

2) مَنْديره تيرتهه ها[18] يا زيارتگاه هايى كه بر محور معبدى بزرگ و مهم شكل گرفته است.

در جَلَه تيرتهه ها مراسم غسل در آبِ مقدس، و نيز مراسمى براى نياكان، رايج ترين اعمال است، در حالى كه، در مَنْديره تيرتهه ها زائران عموماً در طلب برقرارى رابطه اى ملكوتى با خداى مورد نظر خود و حاجت خواستن يا عنايت و فيض اويند.[19]

اگر ملاك دسته بندى را ويژگى محل بدانيم، در برخى متون دينى (گروده پورانه) گونه ديگرى از زيارتگاه ها را نيز بايد بر اين دو افزوده اند; 3) زيارتگاه هاى غيرآبى و غيرمعبدى، كْشِتْره ها،[23]

هندوها اكنون زيارت را براى مقاصد مختلفى به عهده مى گيرند: كسب ثواب، طلب رستگارى و به دست آوردن استحقاقِ شرايط بهتر در زندگانى بعدى، طلب بخشودگى گناهان، عبادت، شهود خدا يا دريافت جذبه اى از او (دَرْشَنه)، خشنود كردن نياكان، راضى ساختن خدايى خشمگين، شفا يافتن از بيمارى، رهايى از بدبختى، تأمين رفاه و يا كسب بركت و رونق.[26] يا حتى غلْط زدن.

منبعى وجود ندارد كه بتواند از نگاهى برون دينى، مهم ترين زيارتگاه هاى هندو را، با وجود كثرت آنها و تنوعى كه در عقايد هندويى درباره آنها سراغ داريم فهرست كند. از ديد هر فرقه و نحله اى دسته اى خاص از زيارتگاه ها مهم ترين اند. با وجود اين مى توان با قاطعيت 4 مكان اصلى را نام برد كه زائران در مسير 'زيارت بزرگ `هندويى به آنها گذر مى كنند. چهاردهامَس،[27] يا چهار آستانه قدسى، عنوانى براى اين مكان هاست:

1) بَدْرينات[28] در كوه هاى هيماليا;

2) پورى[29] در ساحل شرقى;

3) رامِشْوَرَم[30] در منتهى اليه جنوب هند;

4) دواركا [32]

علاوه بر اين، چهار مكان مقدس هست كه هر چند سال يك بار در آنها اجتماع بزرگى از هندوها شكل مى گيرد. كومب مِلا،[41]

علاوه بر دْهامهها و كومْب ملاها، هفت مكان مقدس ديگر نيز هست كه از زيارتگاه هاى سرتاسرى هند در شمار است: سپته پورى ها[50].

هفت رودخانه مقدس نيز كه موضوع زيارت هندويى قرار مى گيرد عبارت است از: گَنگ، يَمونا، گُداوَرى،[56]

اماكن زيارتى بزرگ و سرتاسرىِ هند، بيشتر به نام شيوه است و كمتر به نام ويشنو، برهما و خدا بانوان; فقط زيارتگاه پوشكره را مى توان نام برد كه در آن برهما خداى اصلى است. اما در زيارتگاه هاى منطقه اى و محلى، چه بسا خدابانويى خداى اصلى شناخته مى شود; مثل زيارتگاه كالى[59]

از ديد هندوان، هر مكان زيارتى ويژگى هايى دارد و بركات مخصوصى را به زائران اش ارزانى مى كند، براى مثال زيارتگاه هاى منطقه اى هست كه به داد نابينايان مى رسد، يا مخصوص بى فرزندان است، و يا حتى برخى زيارتگاه ها به امور جزئى ترى مثل شفاى عارضه هاى پوستى شهرت دارد.[63] با همان بنارس، در ساحل رود گنگ در ايالت اوتّرپْرادِش مجاور گردند. اين مكان را مأواى شيوه، خداى بارورى و انهدام، مى دانند.

معمولا مكان هاى زيارتى را خوب سازمان داده اند. در هر زيارتگاه راهنمايان و دينيارانى هستند كه زائران را تحويل مى گيرند و به همراه خود به اماكن و مراسم مى برند. معمولا دفترچه هاى راهنمايى هست كه خصوصيات هر محل و معابد آن را شرح مى دهد، جزئيات اساطيرىِ خاص آن جا را بيان مى كند، فضيلت هاى آنها را تعريف مى كند، و فايده هايى را كه از هر جا عايد مى شود بر مى شمرد.

به اين گونه، زيارت براى هندوها، همه خواصِ دينى و معنوى مورد انتظار از اين مؤلفه مهم دينى را در بر دارد. تقريباً همه آثار و بركاتى را كه مسيحيان و مسلمانان از زيارت مى طلبند، هندوها نيز در نظر دارند. اما علاوه بر آن، و شايد بيشتر از ساير اديان، هندوها به وسيله زيارت به بُعد ديريابى از آيين هندو راه مى برند كه مشكل مى توان آن را با چيز ديگرى تبيين كرد. در آيينى مثل آيين هندو، با آن همه تنوع و تكثر، خودآگاهى هندويى، يا آگاهى به آنچه يك نفر به وسيله آن خود را در چارچوب اين آيين حس مى كند، امرى است ديرفهم و پيچيده. اما در اجتماعات بزرگِ هندويى، بهويژه كومْب مِلاها، چنين مايه وحدت و هم بستگى اى به خوبى ادراك مى شود.
منبع

على موحديان عطار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

موعود در آيين زرتشت

موعود در آيين زرتشت / سيدحسن حسينى (آصف)

 

 

چكيده: اعتقاد به موعودى نجاتبخش كه در آينده خواهد آمد تا جهان پر از فساد و تباهى را از نو بنيان كند و مردم را از شر ظلم و بيداد و بدبختى نجات بخشد، تقريباً در تمامى مذاهب و مكاتب الهى و بشرى نمايان است. بسيارى از دين پژوهان و مورخان غربى بر اين باورند كه اين عقيده به دست ايرانيان باستان ميان يهوديان منتشر شده، و سپس از ايشان به مسيحيان و مسلمانان منتقل شده، و در ميان اديان سامى به صورت يكى از معتقدات اصلى دينى درآمده است. نقد و بررسى اين نظريه فرصت ديگرى را مى طلبد، اما اين ديدگاه، گوياى جايگاه والا و برجسته اين باور در اديان ايران باستان، به ويژه آيين زرتشت است. نوشته حاضر عهده دار تبيين و توضيح اين باور زرتشتى است.

 

بشر از آغاز پيدايى اش تاكنون، همواره چشم انتظار نجاتبخشى اصلاحگر بوده است. اين موعود كه در آيين مزديسنا «سوشيانس» خوانده مى شود، به صورتى همان كالكىِ هندوان (دهمين تجلى ويشنو)، بوداى پنجم بوداييان، مسيحاى يهوديان، فارقليط مسيحيان و حضرت مهدى (عج) مسلمانان است. البته چنين انديشه اى تنها مختص اين اديان نيست، چنين رواياتى در اشكال مختلف از قصص مذهبى گرفته تا اساطير و افسانه ها، بلكه در ميان همه اقوام و ملل متمدن و غيرمتمدن جهان و حتى قبايل بدوى وجود داشته است; مثلا در ميان سرخپوستان امريكاى ميانى، آزتكها از كتسال كواتل (Quetzal Coatl) و تولتكها از سه آكاتل توپيلتسين ( CeAcatl Topiltzin)  و ماياها از كوكولكان (Kukulcan) در اساطير خويش ياد مى كنند، كه احتمالا منشأ هر سه يكى است.

ايشان بر اين باور بودند كه اين شخصيتهاى اسطوره اى، كه تدريجاً به مقام خدايى ارتقا يافتند، همان گونه كه به شكل ناگهانى و اسرارآميزى ناپديد شدند، دوباره روزى مراجعت مى كنند و باعث نجات مردم و سامان بخشيدن به اوضاع جامعه خويش خواهند شد.[1]

اينكاها نيز از ايزدى آفريننده موسوم به ويراكوچا (Virakocha) نام مى برند و معتقدند پس از آن كه كار آفرينش به دست وى پايان يافت، دستورهايى براى مردمش بر جاى گذاشت; و قبل از آن كه در آسمان ناپديد شود، قول داد كه روزى مراجعت خواهد كرد.[2]

ساكنان جزاير ملانئيد (Melaneid)، واقع در جنوب اقيانوس آرام، در اين باره افسانه اى دارند مبنى بر اين كه در زمانهاى دور، پادشاه يك سرزمين ناشناس ـ كه امريكا نام داشت ـ به ديدار آنها آمده بود. نام اين خدا جان فرام (John Frum) بود، كه به آنها قول داد در روزى از روزها با پنجاه هزار تن از پيروان آسمانى اش از دهانه آتشفشان مازور (Masur) بيرون آيد و زندگىِ فقيرانه بوميان را بهبود بخشد و براى آنها خوشبختى به ارمغان آورد. ولى بوميان مى گويند اين خدا فقط در صورتى نزد آنها باز خواهد گشت كه آنها سنتها را زنده نگاه داشته و خدايان را پرستش كنند.[3] گذشته از اينها، چنين معتقداتى را مى توان در اساطير كهن مصر باستان، چين و يا افسانه هاى يونانى بازشناخت.

اعتقاد به موعود در عقايد مانوى نيز خودنمايى مى كند. در قطعه شماره 9 اسناد مكشوفه تورفان (كلكسيون لنينگراد) پرسشهايى درباره آخرالزمان و علامات آن مطرح مى شود. اين اسناد سالها پس از زمان مانى نوشته شده است، ولى از آنها چنين بر مى آيد كه پيروان مانى به ظهور وى در آخرالزمان معتقد بوده اند. تكه هايى از كتاب شاپورگان[4] مانى وجود دارد كه در آنها اشاره به ظهور مانى نمى شود، اما از قراينى چنين به دست مى آيد كه انتظار ظهور عيسى را دارند. در شاپورگان، ترجمه مولر، نام «خرد شهر ايزد» آمده كه در آخرالزمان بايد ظهور بكند. جكسون عقيده دارد كه بى شك عيسى به اين لقب ناميده شده است. در قطعات پهلوى لنينگراد به «آمدشنيه ييشو زندگر» و در جاى ديگر «مردان پوسر» اشاراتى شده است.

به هر حال، وقايعى كه با ظهور مصادف مى شود، عبارت از علامات شگفت انگيزى است كه در آسمان پديد مى آيد و برآمدن «خرد شهر ايزد» دلالت مى كند، و دانش را پيش از تكميل فرشگرد به دنيا مى آورد. فرشتگانى از شرق و غرب به فرمان او فرستاده مى شوند و به همه اهل دنيا پيام مى فرستند. اما اشخاص شرور او را انكار مى كنند و كاذب مى شمارند. از طرف ديگر، پنج تن از نگهبانان پيروزگر آسمانها و زمينها با پرهيزگاران و ديوان فروتن به پرستش او سر فرود مى آورند.[5]

برخلاف ديگر اديان، كه معمولا منتظر يك موعود نجاتبخش اند، ـ زرتشيان منتظر سه موعود هستند كه هر يك از آنها به فاصله هزار سال از ديگرى ظهور خواهد كرد. در اين جا لازم است قبل از پرداختن به مسئله سه موعود، اشاره اى گذرا به بحث ادوار جهانى يا سال كيهانى در آيين زرتشت داشته باشيم، كه افسانه ظهور اين موعودهاى سه گانه در چنين چارچوبى جاى داده شده است. البته بايد يادآور شويم كه متنهاى زرتشتى درباره اين كه «سال كيهانى» از چند هزاره تشكيل مى شود همسخن نيستند. پاره اى مى گويند از نُه هزاره، و برخى اين دوره جهانى را به مناسبت دوازده برج سال طبيعى و دوازده نشان منطقة البروج متشكل از دوازده هزاره مى دانند. قراينى نيز حكايت مى كند رقم اصلى شش هزار سال بوده و به تدريج به نُه هزار سال و دوازده هزار سال افزايش يافته است.[6]

اميل بنونيست (Emil Benveniste) در اين باره مى نويسد: نُه هزار سال عقيده زروانيان و دوازده هزار سال اعتقاد مزديسنان غير زروانى است.[9]

در سه هزاره اول، اهورامزدا عالم فروهر، يعنى عالم روحانى را بيافريد، كه عصر مينوى جهان بوده است. در سه هزاره دوم از روى صور عالم روحانى، جهان جسمانى خلقت يافت. در اين دوره امور جهان و زندگى مردمان فارغ از گزند و آسيب بود و به همين دليل عصر طلايى تاريخ دينى مزديسنان ناميده مى شود. سه هزاره سوم، دوران شهريارى شهرياران  و خلقت بشر و طغيان و تسلط اهريمن است. زرتشت درست در آغاز هزاره اول از دوران چهارم زاده شد; يعنى هنگامى كه بنابر سنتْ دوران واپسين از چهار دوره عمر جهان بود.[10]

به موجب روايات زرتشتى، و بنا به يشت نوزدهم، در آخرالزمان از زرتشت سه پسر متولد مى شود كه با نام عمومى سوشيانس خوانده مى شوند. اين نام بخصوص براى تعيين آخرين موعود تخصيص يافته و او آخرين مخلوق اهورامزدا خواهد بود. كلمه «سوشيانس» كه از ريشه «سو» به معنى سودمند است، در اوستا سئوشيانت (Saoshyant) آمده و در پهلوى به اشكال گوناگونى چون: سوشيانت، سوشيانس، سوشانس، سوشيوس يا سيوشوس آمده است. در فروردين يشت، بند 129، در معنى سوشيانت چنين آمده است: «او را از اين جهت سوشيانت خوانند; براى آن كه او به كليه جهان مادى سود خواهد بخشيد.»[11]

اين كلمه چندين بار در گاتاها براى شخص زرتشت به كار رفته و پيامبر خود را سوشيانت خوانده; يعنى كسى كه از وجودش سود و نفع برمى خيزد و سود رساننده است.[15] همين موضوع در يسنا (59/28) نيز تكرار شده است.

در يسنا (24/5) از سوشيانسها با عنوان نوكنندگان جهان و مردانى كه هنوز متولد نشده اند ياد مى شود:

ستايش و نيايش و خشنودى و آفرين با فروهرهاى همه پاكان; آن پاكانى كه مرده اند و آن پاكانى كه زنده اند و آن مردانى كه هنوز زاييده نشده، سوشيانتهاى نوكننده اند.[16]

و در فروردين يشت كرده 1 فقره 7 آمده است:

اى سپنتمان! فروهرهاى نخستين آموزگاران دين و فروهرهاى مردانى كه هنوز متولد نشدند و در آينده سوشيانسهاى نوكننده جهان خواهند بود، از فروهرهاى ساير مردمان قويتر هستند.[17]

در گزارش پهلوىِ ونديداد (19/5) سوشيانت به صورتِ «Sut aumand» سودمند آمده و از آن هنگامى سخن رفته كه ميان زرتشت و اهريمن (انگرمينو) جدالى سخت بوده است. اهريمن ديوان را برمى انگيزد تا زرتشت را هلاك كنند، اما زرتشت با خواندن ادعيه و توسل به كلام مقدس ديوان را مى راند و بر آن مى شود تا آفرينش شر اهريمنى را نابود سازد. اهريمن به تمنا مى خواهد زرتشت را منصرف كند، اما زرتشت در جوابش مى گويد:

اى اهريمن بدسگال! من آفريده هاى ديو ساخته را تباه مى كنم; ديو نسو (Nasu) ]ديولاشه و مردار[ را بر مى افكنم; پرى خنتائيتى[20]

اما عمده مطالب درباره سوشيانسها در يشتهاى سيزدهم و بويژه نوزدهم آمده است. در يشت 19، بند 88 به بعد، درباره ظهور سوشيانس در آخرالزمان و نو شدن گيتى و سپرى شدن جهان چنين آمده است:

فرّ كيانى نيرومند مزدا آفريده را ما مى ستاييم; (آن فر) بسيار ستوده زبردست، پرهيزگار، كارگر چست را كه برتر از ساير آفريدگان است; كه به سوشيانت پيروزمند و به ساير دوستانش تعلق خواهد داشت.[21] در هنگامى كه گيتى را نو سازد; (يك گيتىِ) پير نشدنى، نمردنى، نگنديدنى، نپوسيدنى، جاودانِ زنده، جاودانِ بالنده و كامروا. در آن هنگامى كه مردگان دگرباره برخيزند و به زندگان بى مرگى روى كند. پس آن گاه او (سوشيانت) به در آيد و جهان را به آرزوى خود تازه كند.

پس جهانى كه فرمانبردار راستى است فناناپذير گردد. دروغ دگرباره به همان جايى رانده شود كه از آن جا از براى آسيب رساندن به راستى پرستان و نژاد و هستىِ وى آمده بود. تباهكار نابود خواهد گرديد; فريفتار رانده خواهد شد.

در هنگامى كه اَستْوَتْ اِرِتَه (= سوشيانت) پيكِ اهورامزدا، پسرِ «ويسْپَه تَئورْوَئيرى[22] از آب كيانسيه به در آيد، گرز پيروزمند آزنده; (گرزى) كه فريدون دلير داشت در هنگامى كه اژى دهاك (ضحاك) كشته شد.

كه افراسياب تورانى داشت در هنگامى كه زنگياب[23] دروغگو كشته شد، كه كيخسرو داشت در هنگامى كه افراسياب تورانى كشته شد، كه كى گشتاسب داشت (آن) آموزگار راستى از براى سپاهش، با اين (گرز) او (استوت ارته) دروغ را اين جا از گيتى بيرون خواهد كرد.

او (استوت ارته = سوشيانس) با ديدگان خرد بنگرد. به همه آفريدگان او نگاه خواهد كرد; آنچه زشت نژاد است، او با ديدگان بخشايش سراسر جهان مادى را خواهد نگريست و نظرش سراسر جهان را فنا ناپذير خواهد ساخت.

يارانِ استوت ارته پيروزمند به در خواهند آمد. نيك پندار، نيك گفتار، نيك كردار و نيك دين اند و هرگز سخن دروغ به زبان نياورند. در مقابل آنان خشم خونين سلاح بى فرّ رو به گريز نهد. راستى به دروغ زشتِ تيره بدنژاد غلبه كند.

منش بد شكست خواهد يافت. منشِ خوب به آن چيره شود. (سخن) دروغ گفته شده، شكست خواهد يافت. سخن راست گفته شده به آن چيره خواهد شد. خرداد و اَمرداد هر دو را شكست دهند: گرسنگى و تشنگى را. خرداد و اَمرداد گرسنگى و تشنگى زشت را شكست دهند. اهريمن ناتوان بدكنش رو به گريز خواهد نهاد.[24]

بر اساس روايات پهلوى، نطفه زرتشت در درياچه هامون، ]كيانسيه يا كَسَه اُيه (Kasaoya) [قرار دارد. در آخرين هزاره از عمر جهان (هزاره دوازدهم) سه دوشيزه از اين نطفه بارور مى شوند و سه موعود مزديسنان را مى زايند. در يشت سيزدهم، بند 62، آمده است:

فروهرهاى نيك تواناى پاك مقدسين را مى ستاييم كه نُه و نود و نهصد و نه هزار و نُه بار ده هزار (يعنى 99999) از آنان نطفه سپنتمان زرتشت مقدس را پاسبانى مى كنند.[25]

اما در يشت سيزدهم، بندهاى 128 و 129 مهم و قابل توجه هستند. در بند 128 مجموعاً از نُه پارسا ـ كه شش تن از آنها ياران سوشيانس و سه تن ديگر موعودهاى آينده اند ـ ياد شده و فروشى شان ستوده شده است.

بنا به مندرجات كتاب پهلوى دادستان دينيك، هنگامى كه در آخرالزمان سوشيانس ظهور كند، قيامت مردگان به مدت 57 سال به طول مى انجامد. در اين مدت، سوشيانس در كشور مركزى، يعنى خونيرس،[26] فرمانروا خواهد بود، و شش تن از يارانش در شش كشور ديگر. اينان در طى مدت فرمانروايى شان، كه بايد به نوعى فرمانروايى معنوى و روحانى تلقى شود، همواره در حال اطاعت از سوشيانس و مجرى فرمانهاى وى خواهند بود. اين شش پارساى جاودانى عبارت اند از:

1. رَئوچَسْ چَئِشمَن (Raocas - Caesman) يعنى روشنى پاشنده، كه در دادستان دينيك (فصل 36، فقره 4) روشن چشم (Rosan Casm) ياد شده است، و در كشور اَرِزَه (Arezah) يعنى كشور غربى فرمانده خواهد بود.

2. هوَرِ چَئِشمَن ( Caesmanـ Hvare) يعنى فروغ خورشيد پاشنده، كه در دادستان دينيك خور چشم(Xor Casm) آمده است، و در سَوَه (Savah) يعنى كشور شرقى، فرمانده خواهد بود.

3. فْرادَت خوارِنَه (Fradat xvarenah) يعنى فرّپرور، كه در دادستان دينيك فْرادَت ـ فرّه (Fradat Frrah) آمده است، و در كشور فْرَدَ ذَفش (Fradzafs) يعنى كشور جنوب شرقى فرمانده خواهد بود.

4. ويذَت خوارِنَه (Vidhat xvarenah) يعنى از فرّ برخوردار، كه در دادستان دينيك وَرِدَت فَرّه (Varedat Farrah) آمده است، و در كشور ويدَ ذَفشْ (Vida zafs) يعنى كشور جنوب غربى فرمانروا خواهد بود.

5. وُئورو ـ نِمَه (Vouru nemah ) يعنى فراخ نيايش، كه در دادستان دينيك كامك نيايش (Kamak Vaxsisn) آمده است، و در كشور وُروبَرِشت (Vorubarest) يعنى كشور شمال غربى فرمانروا خواهد بود.

6. وُئورو ـ سوه (Vouru Savah) يعنى فراخ سود، كه در دادستان دينيك كامَك سود (Kamak Sud) آمده است، و در كشور وُروجَرِشت (Vorujarest) يعنى كشور شمال شرقى فرمانده خواهد بود.[27]

پس از اين شش نام، در بند 128، يشت سيزدهم، از سه تن ديگر نيز ياد شده و فروشى شان مورد ستايش قرار گرفته است. اينها در اصل همان سه پسرِ آينده زرتشت يا موعودهاى نجاتبخشى هستند كه در هزاره آخر عمر جهان، به فاصله هزار سال از همديگر، ظهور خواهند كرد. اين سه تن عبارت اند از:[28]

اوخْشْيَت اِرتَه (Ukhsyat ereta) يعنى پروراننده قانون مقدس (نيرو دهنده و رواكننده قانونِ دين و دادِ زرتشت).[29] امروزه اين نام را اوشيدريا هوشيدر گويند، و در كتب پهلوى به صورت خورشيتدر يا اوشيتر آمده است. گاه كلمه بامى را به آن افزوده، هوشيدربامى مى گويند، كه به معنى هوشيدر درخشان است.

اوخْشْيَت نِمَه (Ukhsyat nemah) يا اوخْشْيَت نِمَنگه، يعنى پروراننده نماز و نيايش. امروزه آن را اوشيدرماه يا هوشيدرماه گويند، ولى در كتب پهلوى به صورت خورشيتماه و اوشيترماه ضبط شده است. استاد پورداود مى نويسد: «در واقع بايستى اوشيدر نماز بگويند; چه، كلمه نِمَنگه به معنى نماز است.»[30]

اَستْوَتْ اِرِتَه (Astvat ereta)، يعنى كسى كه مظهر و پيكر قانون مقدس است. در خود اوستا نيز به معنى لفظى اين كلمه اشاره شده و در بند 129، يشت سيزدهم، مى خوانيم:

كسى كه سوشيانت پيروزگر ناميده خواهد شد و اَستْوَتْ اِرِتَه ناميده خواهد شد. از اين جهت سوشيانت، براى اين كه او به سراسر جهان مادى سود خواهد بخشيد; از اين جهت اَستْوَتْ اِرِتَه، براى اين كه او آنچه را جسم و جانى است پيكر فناناپذير خواهد بخشيد، از براى مقاومت كردن بر ضد دروغ جنس دوپا (بشر). از براى مقاومت كردن در ستيزه اى كه از طرف پاكدينان برانگيخته شده باشد.[31]

و اين اَستْوَتْ اِرِتَه همان سوشيانس، يعنى سومين و آخرين موعود در آيين مزديسناست. در اوستا هر جا كه سوشيانت به صورت مفرد آمده، از او آخرين موعود، يعنى اَستْوَتْ اِرِتَه اراده  گرديده است; چنان كه امروزه نيز هر وقت به طور عام سوشيانس مى گوييم، مقصود همان  آخرين نجاتبخش و موعود است; مثلا دريسنا كه ذكرش گذشت، (26/10) در آن جايى كه به فروهر نخستين بشر كيومرث تا به سوشيانت درود فرستاده مى شود. و يا دريسنا (59/28) كه آمده است: «به سوشيانت پيروزگر درود مى فرستيم.» همچنين در ويسپرد (2/5) به كسى درود فرستاده مى شود كه به كلام سوشيانت ـ كه از پرتوش جهان راستى برپا خواهد شد ـ متكى  باشد. بى شك مقصود از سوشيانت در فقرات مذكور، همان اَستْوَتْ اِرِتَه يا آخرين موعود است.[32]

چنان كه اشارت رفت، اين سه برادر از پشت و نطفه زرتشت پيامبر ايران هستند. بنابر سنت نطفه زرتشت را ايزد نريوسنگ برگرفت و به فرشته آب ناهيد سپرد، كه آن را در درياچه كيانسيه (هامون) حفظ كرد. در آغاز هزاره يازدهم دوشيزه اى از خاندان بهروزِ خداپرست و پرهيزگار در آن درياچه آبتنى مى كند و از آن نطفه آبستن مى شود. پس از سپرى شدن نُه ماه، هوشيدر پا به عرصه دنيا خواهد گذاشت. اين پسر در سى سالگى از طرف اهورامزدا برانگيخته مى شود و دين در پرتو ظهور وى جان مى گيرد. از جمله علامات ظهور وى اين است كه خورشيد دَه شبانه روز غيرمتحرك در آسمان خواهد ماند و به هفت كشور روى زمين خواهد تابيد. آن كه دلش با خدا نيست، با ديدن اين شگفتى، از هول و هراس، جان خواهد باخت و زمين از ناپاكان تهى خواهد گشت.

در آغاز هزاره دوازدهم دگرباره دوشيزه اى از خاندان بهروز در درياچه هامون تن خود را مى شويد و از نطفه زرتشت بارور مى شود، و از او هوشيدرماه زاده خواهد شد و در سى سالگى به رسالت خواهد رسيد. در هنگام ظهور وى، خورشيد بيست شبانه روز ميان آسمان مى ايستد. در دورانِ شهريارىِ روحانىِ هوشيدرماه، ضحاك از كوه دماوند زنجير گسيخته، و به ستمگرى و بيداد مى پردازد. به فرمان اهورامزدا يَلِ نامور، گرشاسب، از دشت زابلستان به پا مى خيزد و آن ناپاك را هلاك مى كند.

در پايان هزاره دوازدهم، باز از خاندان بهروز، دوشيزه اى در آب هامون شست و شو مى كند و بارور مى شود و از او سوشيانس، آخرين آفريده اهورامزدا، متولد مى شود. در سى سالگى مزديسنا امانت رسالت را به وى واگذار مى كند. به واسطه نشانه متوقف شدن خورشيد در وسط آسمان، به عالميان ظهور سوشيانس و نوكننده جهان بشارت داده خواهد شد. از ظهور وى اهريمن و ديو دروغ نيست و نابود گردد. ياران آن موعود، كه از جاودانان هستند، قيام مى كنند و همراه وى خواهند بود تا مردگان برخيزند و جهان معنوى روى نمايد.[33]

اسامى مادران اين سه موعود در اوستا محفوظ مانده، چنان كه در يشت سيزدهم، بند 141 ـ 142، در اين باره آمده است: فروهر پاكدين دوشيزه سْروتَتْ فِذْرى را مى ستاييم. فروهر پاكدين دوشيزه وَنْگهوفِذْرى را مى ستاييم. فروهر پاكدين دوشيزه اِرِدَت فِذْرى را مى ستاييم. كسى كه همچنين ويسپه تئوروئيرى ناميده (خواهد شد). از اين جهت ويسپه تئوروئيرى، براى اين كه كسى را خواهد زاييد كه همه آزارهاى ديوها و مردمان را دور خواهد نمود.[34]

شرح اسامى مذكور به ترتيب ذكر نام ايشان چنين است: سْروتَتْ فِذْرى (Srutat fedhri)، مادرهوشيدر، و به معناى كسى كه پدرش نامى و مشهور است. وَنگْهْوفِذْرى (Vanghu fedhri)، مادر هوشيدرماه، و به معناى كسى كه از پدرى شريف و نيك است. اِرِدَت فِذْرى ( Eredatfedhri)، مادر سوشيانس، و به معناى كسى كه موجب آبروى پدر و شرف اوست. ويسْپَه تَئورْوئيرى (Vispa taurvairi) نام ديگر وى است، و به معناى كسى كه همه را شكست مى دهد.[35]

گفتنى است كه دريشت سيزدهم هيچ گونه اشاره اى به اين موضوع كه اين دوشيزگان مادران سه موعودند وجود ندارد. اما در يشت نوزدهم، مادر سوشيانس، يعنى سومين موعود، با صراحت مشخص گرديده است; آن جا كه مى گويد:

در هنگامى كه اَسْتوَتْ اِرِتَه پيك اهورامزدا، پسر ويسپه تئوروئيرى از آب كيانسيه (هامون) به در آيد ... .

چنان كه گفته شد، ويسْپَه تئَورْوَئيرى نام ديگرِ مادر سوشيانس (اَسْتوَتْ اِرِتَه) يعنى اِرِدَت فِذْرى است.

در كتاب هفتم دينكرد (فصول 7 ـ 10) شرحى درباره موعودها و مادران آنها آمده است. در كتاب مذكور اين دوشيزگان پانزده ساله، كه هر كدام مادر يكى از موعودها خواهند بود، از خاندان بهروز پسر فريان اند. اسامى اين مادران در روايت دينكرد به ترتيب: شميگ ابو (Shemig - abu)، شپير ابو (Shapir - abu)، گوباك ابو (Gubak - abu) ذكر گرديده اند.[37]

بنا به روايات، زرتشت در آغاز هزاره دهم يا در آغاز دوران چهارم متولد شده است. پس از وى سه پسر آينده او، كه موعودهاى نجاتبخش در آيين مزديسنا هستند، به ترتيب: هوشيدر در آغاز هزاره يازدهم، هوشيدرماه در آغاز هزاره دوازدهم و سوشيانس در پايان هزاره دوازدهم ظهور مى كنند. ايشان مى آيند تا ادامه دهنده راه زرتشت، زداينده پيرايه ها از دين او و پالاينده جهان از فساد و تباهى، و سرانجام، منجيان مردمان و برپاكننده رستاخيز مردگان باشند.

در مينوى خرد (پرسش 1، بند 95) مى خوانيم:

اگر كيخسرو بتكده (ساحل) درياچه چيچست[39]كردن ممكن نبود.

در بندهش (ص 142) آن جا كه از هزاره ها ياد شده، درباره چگونگى ظهور اين سه موعود توضيحاتى داده شده است. در زندوهومن يسن (فرگرد 7 ـ 9) نيز پيرامون ظهور اوشيدر و زمان ظهور و وقايعى كه رخ مى دهد، مطالبى آمده است. همچنين در روايت پهلوى (فرگرد 48) نيز درباره اين سه موعود شرحى مفصل نقل شده،[40] اما شرحى كه در صد در بندهش آمده مفصل تر و جامع است و تحول شفاهى روايت و تغييرات تازه آن را نيز نشان مى دهد.

 

هزاره اوشيدر

اندر دين پيداست كه زراتشت اسفنتمان از نزديك ايزد تعالى بيامد و گفت: اى دادار وهِ افزونى بعد از اين، كه باشد كه بدين منزلت رسند كه من رسيده ام و از تو چيزها توانند پرسيدن؟ ايزدتعالى گفت تا آن كه اوشيدر سى ساله شود به نزديك من بيايد و اين دين ديگر باره از من پذيرد و هيچ كس به مناجات من نتواند رسيدن و سخن گفتن الا اوشيدر. و اكنون ببايد دانستن آن گاه كه زراتشت اسفنتمان انوشه روان باد، دين در جهان روابكرد، و آشكار. و ديگر به هفت كشور زمين برسيد و مردمان بر دين استوار و بى گمان شدند. زراتشت برخاست كه به ايران ويج شود. در مدت سه ماه با زن خويش نزديكى كرد، هر بار كه آن زن برخاستى و برفتى و چشمه آب هست از آن قُهستان (كوهستان) و آن را «كانفسه» خوانند و در آن آب نشستى و سر و تن بشستى و منى در آن آب بگميختى.

دادار اورمزد نُه بيوَر و نُه هزار و نُه صد و نود و نُه ]99999[ فروهر اَشُوان بر آن منى موكل كرده است تا آن منى نگاه مى دارند. چون هزاره زراتشت اسفنتمان برآيد، جايى و كوهى است كه آن جا را كوهِ خدا خوانند و قومى بسيار از جمله بهدينان آن جا نشسته اند و هر سال روز نوروز و چون مهرجان آيد، آن مردمان دخترانِ خانه را بفرستند تا در آن آب نشينند.[42] باشد، و آن دختر از آن آب آبستن شود. ـ و چون دشتان باشد نيز دشتان شود، مادر داند. ـ او را نگاه دارند تا نُه ماه برآيد. پس اوشيدر از او بزايد. و چون سى ساله شود، به نزديك اورمزد شود، و با ايزد تعالى همپرسگى كند. و ده شبانه روز خورشيد در ميان آسمان بايستد و فرو نشود تا همه كس بدانند كه كارِ نوپديدار خواهد آمدن.

پس چون دين بپذيرد و بيايد به ايرانشهر روا بكند و ديگر باره دين تازه شود. همچنان كه در آن روزگار كه كسى چيزى از كسى نيايش نكند يا گاهنبار نسازد او را به داور برند و باد اَفراد نمايند و مردم در راحت و ايمنى باشند. و چون تيرست (100) سال از روزگار اوشيدر بگذرد، همه دَد و دام هلاك و نيست شوند. پس چون گرگى پديدار آيد سخت بزرگ و سهمناك، و مردمان از سبب آن گرگ به رنج آيند و بنالند و بسيار كسى هلاك كند. پس به اوشيدر شكايت كنند و اوشيدر يَزشنِ يزدان بكند و مردمان را گويد شما سلاح برداريد و به جنگ او شويد. مردم به جنگِ او روند و آن گرگ را هلاك كنند. و بعد از آن هيچ دَد و دام، چون گرگ و شير و پلنگ و مانند ايشان، هيچ نباشند و جهان از همه بلاها پاكيزه و صافى شود.

و چون تيرست (100) سال از روزگار اوشيدر بگذرد، ديوى پديدار آيد كه آن ديو را «مَلكوس»[44] و ايران ويج و كنگ دژ و كشمير اندرون راهها و گذرها گشاده شود، بدين كشور آيند و عالم آبادان كنند و ديگر باره دين در ايرانشهر روا شود.

 

هزاره اوشيدر ماه

و چون هزاره برآيد، سى سال مانده باشد، ديگر باره دختران در آب نشينند. دخترى باشد كه او را نام «وه بُد»[45] باشد. از آن رو آبستن شود. چون نُه ماه برآيد، اوشيدرماه از وى بزايد. چون سى سال شود، به همپرسه دادار اورمزد شود. بيست روز و شبان خورشيد در ميان آسمان بايستد و فرو نشود و مردم عالم بدانند ديگر باره عجايبى پديدار خواهد آمدن. و چون دين بپذيرد و بيايد و در همه جهان روا بكند و مار سرده (=انواع مار) جمله هلاك شوند. و اژدهايى پديدار آيد سخت بزرگ. مردمان به رنج شوند. بيايند و معلوم كنند. و اوشيدرماه يَزِشنِ امشاسفندان بكند و مردمان را فرمايد شما سلاح برگيريد و به كارزار شويد. و مردمان به حربِ او روند و او را بكشند و جهان از همه خْرَفَسْتَران (= جانوران موذى) و جمبندگان پاكيزه و پاك شود و مردم از بلاها ايمن شوند. ـ و دار و درخت كه در جهان بوده باشد باز ديدار آيد و ديگر هيچ بنخوشد و به زيان نشود و تا رستاخيز بر جاى باشد. و مردمان چنان سير شوند كه هيچ حركتى و قوتى در ايشان نباشد. و اگر بنميرند و نان و آب به كار نيايد و بى آن كه چيزى خورند سير شوند. و همه مردم دينِ بهِ مازدَيَسنان دارند. به پيغامبرىِ زرتشت اسفنتمان انوشه روان باد را اوشيدر. ـ اوشيدرماه اقرار آورند. دين بهِ مازدَيَسنان بستايند و بپذيرند و كيشهاى ديگر همه باطل شود، و خشم و كين و آز و نياز و شهوت كم شوند و مردم اندر راحت و آسانى باشند.

پيدايىِ سوشيانس

و چون روزگار اوشيدرماه به سر شود، دختران بروند بر آب كانفسه نشينند. دخترى باشد كه نام او «ارددبُد»[47]

 

منابع

1. آفرينش در اساطير امريكا، تأليف نگارنده، زيرچاپ.

2. اساطير و فرهنگ ايران در نوشته هاى پهلوى، دكتر رحيم عفيفى، انتشارات توس، 1374.

3. ايران در زمان ساسانيان، آرتوركريستين سن، ترجمه رشيد ياسمى، انتشارات دنياى كتاب، چاپ نهم، 1374.

4. بندهش، فرنبغ دادَگى، گزارنده مهرداد بهار، انتشارات توس، 1369.

5. بندهش هندى، تصحيح و ترجمه: رقيه بهزادى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1368.

6. پژوهشى در اساطير ايران (پاره نخست و دويم)، مهرداد بهار، انتشارات آگاه، 1375.

7. پيام آور گذشته ها، اريك فون دانيكن، بدون نام مترجم و تاريخ چاپ.

8. تاريخ اديان، هاشم رضى، انتشارات كاوه، ج 5، 1345.

9. تاريخ كيش زرتشت، مرى بويس، ترجمه همايون صنعتى زاده، انتشارات توس، 1374.

10. جستار درباره مهر و ناهيد، محمد مقدم، مركز ايرانى مطالعه فرهنگها، دفتر نخست، 1357.

11. جشنهاى باستانى ايران، نوشته على خوروش ديلمانى، تهران، 1342.

12. دانشنامه مزديسنا، دكتر جهانگير اوشيدرى، نشر مركز، 1371.

13. در جستجوى افسانه هاى قديمى، اريك فون دانيكن، ترجمه شيرين رادان، انتشارات فردوسى، 1372.

14. دين ايرانى بر پايه متنهاى معتبر يونانى، اميل بنونيست، ترجمه دكتر بهمن سركاراتى، نشر قطره، 1377.

15. دينكرد، به كوشش مدن، بمبئى، 1911 م.

16. دين و اسطوره در امريكاى وسطا، مهران كندرى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372.

17. دينهاى ايران باستان، هنرى ساموئل نيبرگ، ترجمه دكتر سيف الدين نجم آبادى، مركز ايرانى مطالعه فرهنگها، 1359.

18. رساله سوشيانس، استاد پورداود، انتشارات فروهر، چاپ دوم، 1374.

19. زندوهومن يسن، صادق هدايت، بدون تاريخ چاپ.

20. صد در نثر و صد در بندهش، تصحيح و حواشى دهابهر (Dhabhar)، بمبئى، 1909 م.

21. فرهنگ نامهاى اوستا، هاشم رضى، ج 2، انتشارات فروهر، 1346.

22. فرهنگ و تمدن امريكاى جنوبى، مهران كندرى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1371.

23. گاتاها، گزارش پورداود، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1354.

24. گاه شمارى و جشنهاى ايران باستان، هاشم رضى، انتشارات بهجت، 1371.

25. مينوى خرد، ترجمه احمد تفضلى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1354.

26. نجات بخشى در اديان، محمدتقى راشد محصّل، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1369.

27. ونديداد، ترجمه و يادداشتها: هاشم رضى، ج 1 و 4، انتشارات فكر روز، 1376.

28. ويسپرد، گزارش پورداود، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1357.

29. يسنا، گزارش پورداود، انتشارات دانشگاه تهران، ج 1، چاپ سوم، 1356.

30. يشتها، گزارش پورداود، دو مجلد، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1356.



[1]. ر. ك: دين و اسطوره در امريكاى وُسطا، ص 118 ـ 124; هاشم رضى، تاريخ اديان، ج 5، ص 678 ـ 680، 734; آفرينش در اساطير امريكا، تأليف نگارنده، زيرچاپ.

[2]. در جستجوى افسانه هاى قديمى، ص 101; فرهنگ و تمدن امريكاى جنوبى، ص 250 ـ 252.

[3]. پيام آور گذشته ها، ص 244.

[4]. شاپورگان يا شاهپورگان يكى از كتب مانى است كه به زبان پهلوى ساسانى نوشته شده است. اين كتاب به نام شاهپور اول، و حاكى از مطالب متعلق به مبدأ و معاد بود. بعضى از قسمتهاى آن و ترجمه پهلوى انجيل، در ضمن قطعات مكشوفه تورفان به دست آمده است. عربها شاپورگان را شبورقان گفته اند. ر. ك: ايران در زمان ساسانيان، ص 284; دانشنامه مزديسنا، ص 342.

[5]. زند وهومن يسن، پيشگفتار، ص 25 ـ 26.

[6]. تاريخ كيش زرتشت، ص 391.

[7]. دين ايرانى بر پايه متنهاى معتبر يونانى، ص 70 به بعد.

[8]. ر.ك: دينهاى ايران باستان، ص 387. آرتوركريستن سن درباره اين اختلاف مى نويسد: «به نظر من اختلاف در عدد سنوات حاكى از اختلافات اين دو فرقه نيست; سبب اين تفاوت آن است كه چه زروانيان و چه مزديسنان گاهى سه هزار سال آغاز جهان را، كه كاينات در حال امكانى و جنينى بوده، به حساب مى آورند و گاهى نمى آورند. در تمام روايات، اعم از زروانى و غير زروانى، مدت جنگ بين اهريمن و اهورامزدا را نُه هزار سال گفته اند. اما اين كه در تواريخ ازنيك (Eznik) و اليزه (Elisee) آمده است كه زروان قبل از تولد اهريمن و اهورامزدا هزار سال قربانى داد، دليل اين است كه زروانيان قبل از نُه هزار سال باز به يك مدتى از عمر جهان قائل بوده اند.» ر.ك: ايران در زمان ساسانيان، ص221.

[9]. درباره سالشمار تا زمان تازيان، كه دوازده هزار سال بود، ر. ك: بندهش، فصل 22، ص 155 ـ 156; بندهش هندى، فصل 29، ص 120 ـ 121.

[10]. ر. ك: فرهنگ نامهاى اوستا، 2: 771 ـ 772.

[11]. يشتها، 2: 101.

[12]. يسنا، 45/11، 48/9، 53/2.

[13]. ر.ك: رساله سوشيانس، ص 7 ـ 13; فرهنگ نامهاى اوستا، 2: 769 ـ 770. همچنين درباره كلمه سوشيانس و اشتقاق آن و كاربرد مفرد و جمع آن در اوستاى گاهانى و جديد نگاه كنيد به: نجات بخشى در اديان، ص 4 ـ 9.

[14]. ر.ك: يسنا، 12/7، 13/3، 14/1، 20/3، 61/5، 70/4; ويسپرد، 5/1، 11/13، 22/1; سروش يشت 17; فروردين يشت 38، به نقل از رساله سوشيانس، ص 10 ـ 11.

[15]. يسنا 1:229 .

[16]. همان، ص 222ـ223.

[17]. رساله سوشيانس، ص 12 ـ 13.

[18]. خنتائيتى (Khnatہiti)، خناثئيتى يا خنه ثئيتى (Khnathaiti)، نام يكى از پريهايى است كه گرشاسب را فريفته است. معنى لفظى اين كلمه معلوم نيست و بارتولومه آن را يك واژه اوستايى يا ايرانى نمى داند. گزارش تفسيرهاى پهلوى اين نام را به ساحره اى نسبت مى دهند كه گرشاسب را به سوى بت پرستى سوق داده است. در ونديداد، فرگرد 19، بند 5، و نيز در نهمين فرگرد، از اين پرى ياد شده و در فرگرد 19 از خناثئيتى يك زن بد عمل اراده شده است. ر. ك: دانشنامه مزديسنا، ص 262; هاشم رضى، ونديداد، 1:222.

[19]. درياچه كسو، كسويه (Kasavya) يا كَسَه اُيه (Kasaoya)، همان درياچه هامون واقع در سيستان است. اين درياچه در اوستا كنس اُيه (Kansaoya) و در پهلوى كيانسيه (Kyہnsih) و در كتب فارسى همچون صد در بندهش و روايات هرمزديار به صورت كانفسه ضبط شده است. اين نام با قرائت ديگرى در اوستا كنسو (Kansu) و در پهلوى و پازند كانسيه خوانده شده است. در اوستا از اين درياچه در سه جا (يشت، 19/66، 92; ونديداد، 19/5) نام برده شده، و تصريح شده است كه سوشيانسها از اين محل ظهور خواهند كرد. ر. ك: يشتها، 2: 299; رساله سوشيانس، ص 19 ـ 25; جستار درباره مهر و ناهيد، ص 25 ـ 29; فرهنگ نامهاى اوستا، 2: 950 ـ 958.

[20]. فرهنگ نامهاى اوستا، 2: 781.

[21]. دوستان سوشيانس جاودانهايى هستند كه در روز واپسين رستاخيز كرده و وى را در كار نو نمودن جهان و تازه ساختن گيتى يارى خواهند كرد; مانند كيخسرو، نرسى، طوس، گودرز، پشوتن، اَغريرَث و گرشاسب.

[22]. مادر استوت ارته، اردت فذرى نام دارد، كه عنوانش ويسپه تئوروئيرى است.

[23]. زنگياب در اوستا به صورت زئينيگاو (Zainigao) و در پهلوى زين گاو (Zenigav) و در فارسى زنگياب يا زنگياو آمده است. وى يكى از دشمنان ايران در دوره كيكاووس بود كه سرانجام به دست افراسياب كشته شد. معنىِ لفظى اين واژه معلوم نيست، اما يوستى (Yusti) آن را «دارنده گاو زنده» معنى كرده است. ر. ك: يشتها، 2: 350; اساطير و فرهنگ ايران، ص 547; فرهنگ نامهاى اوستا، 2: 571 ـ 575.

[24]. ر. ك: يشتها، 2: 348 ـ 351.

[25]. همان، 2: 73.

[26]. خونيرَس، نام كشور ميانه از هفت كشور زمين است كه بنا به اساطير ايرانى در هزاره هفتم پديد آمده است. اين نام در اوستا به صورت خونيرث (XvanإroaQa)، و در پهلوى خونيرس (Xvanإras) و در نوشته هاى فارسى خنيره (Xvanإrah)، خنيرث و خنيرس آمده، و صفتى كه براى آن آورده شده، نامى به معنى درخشان است. اساطير و فرهنگ ايران، ص 505. براى آگاهى بيشتر درباره هفت كشور، ر.ك: يشتها، 1: 431 ـ 433; ويسپرد، ص 109 ـ 117; فرهنگ نامهاى اوستا، 3: 1428 ـ 1440.

[27]. ر.ك: يشتها، 2: 100، حاشيه 1; ونديداد، 4: 1775 ـ 1776.

[28]. ر.ك: رساله سوشيانس، ص 14 ـ 16; يشتها، 2: 101 ـ 100; فرهنگ نامهاى اوستا، 2: 777.

[29]. ونديداد، 4: 1757.

[30]. رساله سوشيانس، ص 15.

[31]. ر. ك: يشتها، 2: 101 ـ 102.

[32]. رساله سوشيانس، ص 16 ـ 17; يشتها، 2: 91.

[33]. يشتها، 2: 101; ونديداد، 4: 1757 ـ 1758.

[34]. ر. ك: يشتها، 2: 107 ـ 108.

[35]. همان، 2: 108، حاشيه 1.

[36]. رساله سوشيانس، ص 18 ـ 19. كلمه «ابو» در اسامى مذكور به معنى پدر است.

[37]. صددر بندهش، در 35، بندهاى 10، 27، 40. شادروان استاد پورداود در رساله سوشيانس، ص 18 درباره اين اسامى مى نويسد: «در اين كلمات بُد به معنى دارنده و صاحب است; مثل بُد در سپهبد و موبد.»

[38]. چيچست (Caecast) نام درياچه اروميه است. اين نام در اوستا به صورت چيچسته (Caecasta) به معنى تابان و درخشان است و صفاتى كه براى آن آمده، ژرف، پهن و دور كرانه است. اين درياچه را كبودان و درياچه ارميه و ارمينيه و شاهى و درياچه تلا و شور دريا هم خوانده اند. در اين چند سال اخير درياچه رضائيه ناميده شده است. در بندهش (بند 92) و گزيده هاى زاد سپرم (فصل 3، بند 24) اين درياچه چنين وصف شده است: آب آن گرم و شور و هيچ جانورى در آن زيست نمى كند. بنش به درياى فراخكرد پيوسته است. آتشكده آذرگشسب در ساحل آن قرار داشته است. در ساحل همين درياچه است كه بنا به روايات كيخسرو، ايزد ناهيد و درواسپ را نياز مى برد (يشت، 5/49ـ52، 9/20 ـ 23) و از آنان مى خواهد كه او را يارى دهند تا بتكده اى را كه در كرانه آن است ويران سازد. در بندهش (بند 125) و دينكرد (ص 99) نيز به برانداختن اين بتكده اشاره شده است. ر.ك: اساطير و فرهنگ ايران، ص 494; يسنا، 2: 144 به بعد; فرهنگ نامهاى اوستا، 1: 419 ـ 426.

[39]. تن پسين يا آخرين بدن، تنى است كه در روز قيامت مردگان با آن برمى خيزند و براى هميشه در آن باقى مى مانند. تن پسين كردن معمولا مترادف با رستاخيز و فرشگرد كردن (به كمال رسانيدن موجودات) به كار رفته است. در زندوهومن يسن (ص 33) اهورامزدا به زرتشت مى گويد: «اگر تو را انوشه (= بى مرگ) كنم توربِرادْروش (=كشنده زرتشت) هم انوشه باشد، و رستاخيز و تن پسين كردن نشايد ... .» ر.ك: اساطير و فرهنگ ايران، ص 476 ـ 477; مينوى خرد، ص 11، حاشيه 2.

[40]. آقاى محمدتقى راشد محصّل در نجات بخشى در اديان (ص 44 ـ 24) به تفصيل و با استفاده از منابع متعدد درباره ظهور هر يك از اين سه موعود مطالبى آورده است. همچنين آقاى احمد تفضلى در تعليقات مينوى خرد (ص 95 ـ 87) با استفاده از سه كتاب بندهش، دينكرد و روايات پهلوى به بحث هزاره ها پرداخته است.

[41]. درباره چگونگى انجام اين مراسم در نوروز ميان مردم سيستان و ساكن كنار درياچه هامون، ر.ك: على خوروش ديلمانى، جشنهاى باستانى ايران، ص 30 به بعد; گاه شمارى و جشنهاى ايران باستان، ص 286 ـ 288.

[42]. پهلوى: ناميگ پد (namig - pid) به معناى كسى كه داراى پدرِ نامدار است.

[43]. پهلوى: malkus، اوستا: mahrkusa، از ريشه mar k به معناى كشتن و ميراندن. نام موجودى اهريمنى است كه در پايان هزاره هوشيدر زمستان هولناكى پديد آورد و در مدت سه سال زمين را دچار باران و تگرگ و برف و باد و سرما نمايد.

[44]. پهلوى: warijamkard، به معناى باروى جم ساخته. بنايى است منتسب به جمشيد كه بنا به روايت ونديداد (فرگرد دوم) جمشيد آن را مى سازد تا گزيده اى از موجودات را در برابر گزند برف و سرماى عظيمى كه در عصر او اتفاق مى افتد، حفظ كند. بنا به ديگر روايتها، بدان سبب آن را مى سازد تا گزيده اى از مردم را در آن حفظ نمايد تا در پايان هزاره اوشيدر كه بر اثر گزندهاى ملكوس، مردم و جانوران مفيد نابود شده اند، درهاى اين بارو را بگشايند و جهان از نو پُر مردم و گوسفند شود. در هر دو مورد برف سنگينى مى افتد. مرحوم مهرداد بهار مى نويسد: به احتمال، در اصل بارو در ارتباط با همين منظور واپسين بوده است. سپس بر اثر تأثير اساطير سامى بر اساطير ايرانى و اختلاط داستان نوح و كشتى وى با داستان جمشيد و باروى او، داستان ونديدادى شكل گرفته است. ر. ك: پژوهشى در اساطير ايران، ص 201.

[45]. پهلوى: وه پد (weh - pid) به معناى كسى كه داراى پدر خوب است.

[46]. پهلوى: گواگ پد (gawag - pid) به معناى كسى كه داراى پدر موفق است.

[47]. به نقل از: ونديداد، 4: 1760 ـ 1763.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عقايد دينى اصلى یهود

 سرشت خداى يهوديت

توحيد را معمولا اعتقاد به خداى واحد مى دانند، اما در پس اين تعريفِ بيش از اندازه ساده پيچيدگى هاى بى شمارى نهفته است. يهوديت در طى تاريخ طولانى اش هميشه خود را متعهد ديده كه به خداى يگانه ايمان بورزد، اما معناى اين اعتقاد و الاهياتى كه بر گرد آن حلقه زده به نحو چشمگيرى از دوره اى تا دوره ديگر فرق كرده است. در هر عصرى تصورات گوناگونى درباره خدا در كنار هم وجود داشته و اندك اندك در يكديگر تأثير گذاشته اند. چه بسا اين نكته حتى در مورد يك فرد واحد، كه تصورش از خدا احتمالا دربردارنده شمارى از عناصر مختلفِ مأخوذ از پيشينيان است، نيز صدق كند. در مطالب آينده مؤلفه هاى اصلى اى را نشان مى دهيم كه عناصر تشكيل دهنده تصوير پيچيده اعتقادات يهودى اند.

 

1. انسان انگارى

خصيصه زبانى كه يهوديان، همچون ديگر مردمان، از روزگاران نخست تا به امروز درباره خدا به كار مى گرفته اند عبارت است از استفاده از تعابيرى كه مناسب ارتباطات انسان ها با يكديگر و با جهان است، و به كار بردن آن در مورد خدا. اين نكته گرچه بى نهايت مشكل زاست اما در الاهيات يهودى نقش محورى دارد و باعث شده است فلاسفه يهودىِ قرون وسطا در تلاش براى خنثا كردن فشار شديدى كه بر اذهان آدميان وارد مى كرد انرژى فكرى قابل توجهى مصروف دارند. سخن گفتن از خدا به عنوان پدر يا شاه، و با عناوينى چون خشمگين يا خوشحال، و به عنوان كسى كه جهانى مى آفريند و از آفريده اش ملول مى شود، و مانند اينها، به خوبى مى فهماند كه آدمى با خدا به وسيله زنده ترين تعابيرِ در دسترس خود ارتباط برقرار مى كرده است. به علاوه، اين نكته كمك مى كند تا تصورى جسمانى از خدا شكل گيرد كه با ديگر تعاليم يهودى درباره ذات او ناسازگار است. ربى هاى تلمودى اغلب مقدم بر مواردى از بياناتشان كه انسان انگارى آنها افراطى تر بود اين عبارت را ذكر مى كردند: «اگر كه ممكن مى بود (يعنى سخن گفتن از خدا با اين كلمات)».

زبان انسان انگار نوع توحيدى را كه در واژه هايش مى ريزيم تحت تأثير قرار خواهد داد. اين نوع از گفتار در حالى كه خدا را همچون موجودى انسانوار، اما قدرتمندتر و اخلاقى تر، نشان مى دهد تأكيد دارد كه هستى خدا همواره با هستى انسان همراه است. خدا همانند اشخاص متجلّى مى شود: دل نگران آدمى است و مى خواهد كه آدمى او را از خشم به در آورد. به جز كتاب مقدس و نوشته هاى تلمودى، مخزن عمده افكار انسان انگار نمازنامهسنتى يهوديان است.

 

2. تعالى گرايى

تعالى گرايى يعنى تأكيد بر اينكه خدا غير از چيزهاى ديگر است و با جهان مخلوق تفاوت جوهرى دارد. در نقطه مقابل ديدگاه انسان انگار، عامل تعالى گراى انديشه يهوديان در باب خدا وجود دارد. از اين ديد، تمام گفتارهاى آدمى درباره خدا چيزى جز تلاش او براى دريافتن موجودى غير قابل درك نيست. اين ديدگاه در نهايت با فرض شكافى عميق بين خدا و جهان، او را از آن جدا مى كند. نه «افكار» او ]مثل[ افكار ماست و نه «روش ها»ى او ]مانند[ روش هاى ما. الاهيات فلسفه انديش[2] مطرح اند نوعى تعالى گرايى غليظ موج مى زند. عبادت بت ها كه منفور توحيد يهودى است چالشى رودررو با تعالى و يگانگى خدا به شمار مى آيد. خدا را نمى توان با هيچ جنبه اى از خلقتش يكى دانست.

 

3. همهـ درـ خدايى[3]

خدا در هر چيزى هست اگرچه او را با كل جهان خلقت، و به طريق اولى با هيچ بخشى از آن، نمى بايد يكى دانست. اين درك از خدا در زمره تحولات تقريباً متأخر است و از دوره قرون وسطا به بعد در ميان عارفان يهود رايج بوده است. در حالى كه انسان انگارى روش بسيار مشكل سازى براى تفكر درباره خداست و خدا را به ابعاد تجربه آدمى فرو مى كاهد، تعالى گرايى در عموم موارد خدا را از تجربه دينى آدمى جدا مى كند و به نوعى خداشناسى طبيعى و دئيزم منجر مى شود. همهـ درـ خدايى مى كوشد با مسلم شمردن خدايى كه واقعيتِ وراى همه نمودهاست كشمكش دو جانبه اى را كه در الاهيات يهودى بين خداى فيلسوفان و خداى پدران وجود دارد برطرف نمايد. بدين ترتيب خدا غير از جهان خلقت است ولى با آن عميقاً ارتباط دارد. غير عارفان چنين برداشتى را نمى پذيرند; زيرا يا آن را به  غلط با همه خدايى[4] يكى مى انگارند (يعنى مساوى بودن خدا با مجموعه آنچه وجود دارد) و يا به نظرشان رسيده است كه به نوعى بى قانونى و اباحى گرى منجر مى شود; چرا كه اگر، همانگونه كه در همهـ درـ خدايى مطرح است، هر چيزى مظهرى از خداست به نظر مى رسد ديگر ميان مقدس و شيطانى، يا خير و شر تمايزى نخواهد ماند.

 

4. ويژه گرايى

ويژه گرايى يعنى خدا خداى اسرائيل است. تصويرى كه كتاب مقدس از خدا ارائه مى دهد حكايت از آن دارد كه او با قوم اسرائيل وارد رابطه پيمانى ويژه اى شده است. عمل خدا عمل موجودى رهايى بخش در تاريخ اسرائيل است و اسرائيل بايد فقط به او وفادار بماند. همراه با اين تصوير ويژه گرا، تصوراتى نيز درباره قوم يهود و منزلت و سرنوشت مخصوص آن پذيرفته شده است. ويژه گرايى خصيصه اى است كه در تمام دوره هاى تاريخ يهود وجود دارد اما لزوماً در همه آنها وجه غالب نيست. ويژه گرايى با گرايش هايى كه از همه گرايىِ غليظ ترى برخوردارند در تقابل و ناسازگارى است.

 

5. همه گرايى

همچنين در كتاب مقدس گفته مى شود كه خدا خالق آسمان و زمين، و خداى تاريخ بشريت است; او دل نگران آدميان، و عموماً در امور مربوط به آنان تأثيرگذار است. اگرچه برعكس ويژه گرايى وانسان انگارى رابطه اى ضرورى بين همه گرايى و تعالى گرايى وجود ندارد، ارتباطى معقول بين آنها موجود است: اگرچه خدا به كلى چيز ديگرى است و به هيچ جنبه اى از جنبه هاى مخلوقاتش شباهتى ندارد، اين امكان وجود دارد كه او را به راحتى با تمام مجموعه دست ساختش مرتبط دانست. بارى، تصاوير انسان انگار كه مستلزم نوعى حلول يا دستِ كم رابطه اى مانند روابط اشخاص هستند، با گرايش ويژه گرا كه خدا را «پدر» يا «شاه» اسرائيل مى داند ساده تر جور در مى آيد.

اگرچه ممكن است هر يك از آيين هاى[8] خدا هنوز محورهاى اصلى عموم ديدگاه هاى يهودى نسبت به خدا در قرن بيستم هستند. اما تفسير معناى توحيد يهودى در ميان مكاتب فكرى مختلف اين عصر از مسائل مورد مناقشه است.

 

حلول، تعالى و بت پرستى

اگرچه پنج مؤلفه اصلى در اعتقاد يهوديان درباره خدا را خاطرنشان كرده ايم اما نوعى دوگانگى مفاهيم نيز وجود دارد كه براى نزديك شدن به فهم الاهيات يهودى از اهميت اساسى برخوردار است و آن همان تفاوتى است كه ميان حلول خداوند و تعالى او هست. انديشه هاى يهوديت ميان حلول و نزديكى خدا با تعالى مطلق او در نوسان دائم است.

ابن ميمون (قرن دوازدهم)، كه در فضاى فلسفه قرون وسطا قلم مى زند، با قاطعيت اظهار مى دارد كه اعتقاد به جسمانى بودن خدا برخوردى شرك آميز با وى است.(1) در جايى ديگر كه ابن ميمون سعى دارد شكل زبان دين و بهويژه تعابير انسان انگار آن را حل كند توضيح مى دهد كه هيچ خصلت اثباتى را نمى توانيم به خدا نسبت دهيم; فقط شناختى سلبى مى توانيم از او داشته باشيم: «او چنان نيست، نه كه او چنان است». بدين ترتيب، به نظر ابن ميمون، زبان انسان انگار فقط راه ساده ترى براى نفى محدوديت ها و نقصان ها از ساحت خدا به هنگام سخن گفتن از اوست.(2) وقتى خداى فيلسوفان به ميان مى آيد گويا براى«توى ازلى»،يا همان خداى انسانوارى كه يهوديان درنمازها و در برگ برگ كتاب مقدس با او مواجه اند جايى باقى نمى گذارد. واكنش هاى مخالف ابن ميمون منكر خداى متعالى و غير انسانوارى شدند كه الاهيات ابن ميمون آفريده بود، و خداى حلول كرده اى را كه زبان زنده انسان انگار در خود نگاه داشته بود مورد تأييد دوباره قرار دادند و با اين كار تمام مشكلاتى را كه ابن ميمون به انسان انگارى وابسته مى ديد حل ناشده واگذاشتند. عرفاى يهود كه در زمره اولين منتقدان ابن ميمون بودند تلاش كردند تا با دادن محتوايى عرفانى به حلول انسان انگارانه، آن را نگه دارند. مقولات انسانى را از آن رو توانسته ايم درباره خدا به كار بريم كه، به معنايى افلاطونى، انسان خداوار بوده است نه از آن جهت كه خدا انسانوار است. هر جنبه اى از تجربه آدمى بازتابى، هرچند كمرنگ، از ساختار و شاكله خداوندى[9] است و معناى عميق تر آن ساختار را در تأملات عرفانى مى توان سراغ گرفت.

در دوران جديد با آنكه هم انسان انگارى بسيط و ابتدايى و هم عرفان يهودى را به كنارى گذاشته اند تقابل حلول و تعالى مورد وارسى دوباره قرار گرفته است. الاهيات حلول گرا به شخصيت و روح آدمى به عنوان چارچوبى براى نزديك شدن به فهمِ نسبت خدا با انسان، روى آورده است، در حالى كه تفكر تعالى گرا كه بهويژه با نهضت بازسازى خواهان[11] از آرمان ها و ارزش هاى تمدن يهودى دانسته مى شود. احتمالا مشهورترين متكلم حلول گرا مارتين بوبر است. نوشته هاى او در باره سرشت نسبت من ـ تو، كه خدا، يا همان توى جاويد، در چنان نسبتى تجلّى مى كند، در بيرون از مرزهاى تفكر يهودى و بهويژه بر متفكران مسيحى تأثيرگذار بوده است.

 

انسان و خدا

گزارش كتاب مقدس از «آفرينش» در سفر پيدايش، باب هاى 1 و 2، از نظر يهوديت تعليم دهنده اين معناست كه آدمى در ميان همه مخلوقات اهميت محورى دارد. تصوراتى كليدى مانند آفريده شدن آدمى به صورت خدا (1:26 و 27)، فرمان به انسان براى پر كردن زمين، تسلط بر آن و فرمانروايى داشتن بر همه مخلوقات زمينى (1:28)، و اين تصور كه آدمى تافته اى جدابافته از ديگر مخلوقات است و نمى تواند از ميان آنان همدمى برگيرد (2:20) در انديشه يهود به ساختارى بسيار انسان محور مى انجامد.

انسان در انديشه يهود آن چنان بزرگ دانسته شده كه در بندهايى از نوشته هاى تلمود از اين معنا ياد مى شود كه آدمى، و بالاخص يهودى، از ملائك برتر است. و بدين ترتيب همچنان كه از بيان ميدراشىِ زير كه از گفتوگويى ميان ملائكه و خدا حكايت مى كند بر مى آيد، آدم، مثلا، كه نمونه نخست بشريت است هوشى بيشتر از ملائك دارد:

فرشتگانِ مأمور، در پيشگاه آن قدوس، كه مبارك است، گفتند: سرور جهانيان! انسان چه اهميتى دارد كه بايد به فكرش باشى؟ آدم از بيهوده ها است. او حتى نمى تواند امور مربوط به بدنش را اداره كند. وى به آنان پاسخ گفت: همان گونه كه شما در عوالم بالا مرا ستايش مى كنيد، او نيز در جهان هاى پايين مرا به وحدانيت مى خواند. تنها اين نيست! آيا شما مى توانيد بياييد و تمامى مخلوقات را نام گذارى كنيد؟ آنها آمدند (يعنى سعى كردند)[12] اما نتوانستند. آدم آمد و همه مخلوقات را نام گذارى كرد (پيدايش 2:20).(4)

 

گرچه هم در نوشته هاى تلمودى و هم در ميان متفكران يهودى قرون وسطا (مثل ابراهيم ابنعزرا (1089ـ1164) و ابن ميمون) آراى مخالفى نيز وجود دارند كه شأن انسان را در نقطه مقابل فرشتگان دانسته اند، اما بايد دانست كه وجود اين ديدگاه انسان محورانه غليظ نشان دهنده ارزشى است كه در دين يهود به انسان داده اند. آدمى آزاد است تا آن چنان كه مى خواهد عمل كند. او مسئوليت اعمالش را به دوش مى كشد، و قابليت دريافت تعاليم الاهى از طريق وحى را دارد.

گائونسعديا، دانشمند وفيلسوف قرن دهم، اين گرايش فكرى دريهوديت را چنين خلاصه مى كند:

اگر چه مى بينيم كه مخلوقات زيادى وجود دارند، با اين حال نبايد در اين مسئله كه كدام يك از آنان برتر از ديگر خلايق است حيران باشيم. وقتى با استفاده از انديشه ساده و فطرى خود تحقيق كنيم درخواهيم يافت كه انسان برترين موجود است.

 

]سپس يك رشته استدلالات از عقل و كتاب به دنبال مى آيند تا ثابت كنند انسان هدف خلقت است[

... اگر احياناً كسى فكر مى كند كه اين ويژگى هاى برتر به چيزى غير از انسان داده شده است، بيايد اين خصايص را، و يا حتى بخشى از آنها را، در مخلوق ديگر به ما نشان دهد. چنين چيزى يافت نخواهد شد.

بنابراين، مسلم است كه بايد امر و نهى و پاداش و سزا متوجه آدمى باشد; زيرا او قطب عالم و هدف خلقت است ... زيرا خداى حكيم انسان را بدين جهت با اين ويژگى هاى برتر آفريده است كه آدمى بتواند امر و نهى او را پذيرا گردد.(5)

 

بدين ترتيب اين تصور كه انسان از شأنى برتر، همچون محور عالم، برخوردار است به مسئوليت ها و وظايف او نسبت به خدا و جهان خلقت وابسته است. در تلمود، ربى ها درباره انسان شرور چنين نظر داده اند: او زندگى بى روحى دارد و قابليت هايش در قالب انسانى كه هدف خلقت است تحقق نخواهد يافت.(6) زوهر، مهم ترين متن عرفانى يهود، اين تصوير را به شكل زيباترى درآورده، اظهار مى دارد: تسلط انسان بر عالم حيوانات، و خدمت گزارى مخلوقات پست تر براى او بر اين اساس قرار دارد كه انسان ويژگى هاى روحى برتر خويش را نشان دهد. وقتى آدمى زندگى عادلانه اى در پيش نگيرد حيوانات نمى توانند صورت والاتر انسان، يعنى روحش را درك كنند; در نتيجه هيبتى را كه از آدمى داشتند از دست مى دهند.(7)

 

اقوال در مورد روح

گرچه الاهيات كتاب مقدس در باب طبيعت انسان و سرنوشت معنوى او تقريباً ساكت است، اما مى بينيم يهوديت حاخامى در ادوار تلمودى و قرون وسطايى علاقه مند است كه درباره اين موضوعات با آب و تاب فراوان سخن بگويد. در يهوديت سنتى در مورد انسان نظريه تلمودى، فلسفى يا عرفانى واحدى وفاق عام نيافت، اما هر يك از اين سه ديدگاه عمده مدافعان خاص خودش را داشت. از آنجا كه هيچ نتيجه عملى مستقيمى در رابطه با نظريه پردازى هاى الاهياتى مطرح نبود، چيزى بيش ازيك چارچوب اعتقادى بسيار سيال و مبهم براى مسائل عقيدتى لازم نمى آمد. به طور كلى در ميشنا انديشه زنده شدن مردگان در دوران مسيحا[13]از عقايد جاافتاده و معيار است اما لوازم اين اعتقاد بدون توضيح باقى مانده اند.(8) اين از آن رو است كه در مفهوم زنده شدن جسد تصورى از روح نهفته است كه براى آن وجود كاملا مستقلى، جداى از شخص زنده جسددار، قائل نيست، وگرنه داورى روز رستاخيز عيناً مى توانست درباره روح بى جسم هم صادق باشد. ربى ها كه روزبه روز گرايش بيشترى به انديشه جدايى روح و بدن پيدا مى كردند ضرورت زنده شدن مردگان را با يك مَثَل توضيح مى دادند:

شاهى باغستان زيبايى داشت كه انجيرهاى رسيده بسيار خوبى پيدا كرده بود. او دو نگهبان آنجا گماشت كه يكى شَل و ديگرى كور بود. نگهبان شل به نگهبان كور گفت: من انجيرهاى رسيده بسيار خوبى در باغستان مى بينم. بيا مرا بر دوش گير تا انجيرها را بچينيم و بخوريم. نگهبان شل بر پشت نگهبان كور سوار شد و انجيرها را چيدند و خوردند. سرانجام صاحب باغستان آمد و از ايشان پرسيد كه انجيرهاى رسيده مرغوب چه شد. نگهبان شل پاسخ گفت: آيا من پايى دارم كه راهى رفته باشم؟ و نگهبان كور گفت: آيا من چشمى دارم كه ببينم؟ اما مالك چه كرد؟ او نگهبان شل را بر دوش نگهبان كور نهاد و همانند يك شخص بر آن دو حكم راند. بر همين قياس، آن قدوس، كه متبارك است، روح را آورده، آن را در بدن مى راند و آنها را چون يك واحد مورد داورى قرار مى دهد.(9)

 

اين مثلِ توضيحى به ربى يهوداى امير[17]است؟ به نظر مى رسد كه آن مَثَل، به شق دوم اشاره دارد ولى اين معنا را با تعابيرى ناظر به مسئوليت آدمى مطرح كرده و نه حاكى از جنبه وجودى و توانايى هاى او. شخصيت مسئول آدمى فقط در تركيب روح و بدن پيدا مى شود.

از يك طرف با دريافتى از روح مواجهيم كه بر اساس آن روح پس از مرگ از تفرّد تعيّن بخش و شخصيت آفرين محروم است و در آسمان، در «خزانه ارواح» و يا در زير كرسى جلال، منتظر رستاخيز مى ماند.(10) از طرف ديگر، مى بينيم كه دريافت نسبتاً متفاوتى نيز مطرح بوده است; تلمود(11) اين موضوع را به بحث مى گذارد كه آيا مردگان از آنچه در زمين رخ مى دهد آگاه اند يا نه، مطابق نظر ربىحِيّا[18] (قرن سوم وچهارم) مردگان از آنچه در زمين رخ مى دهد آگاه نيستند، و در حمايت از اين نظر آيه 5 باب 9 از كتاب جامعه را مى آورد: «اما مردگان هيچ نمى دانند.» ديدگاه ديگر كه از آنِ ربى يوناتان، معاصر ربى حيا، است مى گويد مردگان در واقع از آنچه در حال انجام است آگاه اند و شواهد كتابى مخالف را بايد به گونه اى غير لفظى و مجازى تفسير كرد.

اين انديشه در كتاب مقدس ريشه دارد. از كتاب مقدس چنين بر مى آيد كه ارواح مردگان پس از مرگ در شئول[20] روح پس از مرگ، بر تصورى از روح كه آن را مرده، و محتاج دوباره زنده شدن در رستاخيز مى دانست غلبه يافت. اما به لحاظ اعتقادى همان تصور مغلوب مورد حمايت بود و اين امر مشكلات الاهياتى جدى اى به بار آورد. ابن ميمون اگرچه اعتقاد به رستاخيز را از زمره اصول اعتقادى اش مى شمارد اما اين كار را كوتاه و به ابهام برگزار كرده است. وى در آثار فلسفى تر خويش فقط به مسئله طبيعت ارواحِ جداشده از بدن و ابدى بودن آنها مى پردازد. برخى از همقطارانش كه از ذهنيت فلسفى كمترى برخوردار بودند او را به نفى اعتقاد به رستاخيز و يا كم ارج شمردن آن متهم كردند، و او سرانجام ناچار شد مقاله اى در موضوع رستاخيز بنويسد و موضعش را توضيح دهد. ديدگاه ابن ميمون براى دين دارى عوام يهود كه اعتقاد به رستاخيز و اعتقاد به زندگى روح پس از مرگ را يكجا پذيرا مى شود هميشه پيچيده و معماگونه بوده است.

ظهور نظريه پردازى هاى عارفانه يهودى در قرون وسطا اوضاع را پيچيده تر كرد. در تعاليم قبالايى روح ساختار درونى خاص خود را دارد و تركيبى از عناصر جداگانه است. به هنگام مرگ، اين عناصر از هم جدا مى گردند و با تركيب با عناصرى ديگر اصلاح مى شوند تا در بدنى جديد تجسّدى دوباره پيدا كنند، و يا به عبارتى، در آن حلول يابند. اين گونه اعتقاد به تناسخ روح و يا تناسخ اجزا و مؤلفه هاى آن، از جانب مراجع دينى پيشين يهوديان پذيرفته نشده بود; آن چنان كه گائون سعديا در اثرش به نام كتاب عقايد و آرا (قرن نهم و دهم) اين انديشه را از يهوديت بيگانه شمرد. از آنجا كه مى توان تناسخ را دنباله و بسط انديشه زنده شدن مردگان و در واقع اعتقاد به زنده شدن هاى چندگانه دانست بايد گفت مضمون و محتواى اين برداشت از روح چندان جديد نيست. اما انديشه قبالا به همراه اين برداشت، اعتقاد قومى و بنيادينى نيز نسبت به ارواحِ بى بدل، كه وجود ذى شعورى براى خود دارند، پيدا كرد، اعتقادى كه دست كم از قرن سوم به بعد، عقيده محورى يهوديت عامه نيز بوده است.

از آنچه گذشت مى توانيم نتيجه بگيريم كه در يهوديت يك رشته از ديدگاه هاى مختلف، و تقريباً ناسازگار، درباره روح در كنار هم وجود دارند و تلاش چندانى نيز براى حل تنش هاى مفهومى همزاد آنها صورت نمى گيرد. در روزگار جديد همه جريان هاى سنتى هر يك به گونه اى باقى مانده اند. يهوديت اصلاح گرا عموماً ازاعتقاد بهرستاخيز به سود ابديت روح پس ازمرگ دست شسته است. متفكران راست كيش كوشيده اند براى آنكه انديشه هاى مختلف را از جهت مفهومى متحد گردانند راهى پيدا كنند; اگرچه در خارج از دايره تنگ عارفان و فرهنگ عامه يهوديان كه بى تأثير از عرفان نبوده است، تناسخ هرگز به اندازه ديگر انديشه ها مورد حمايت قرار نگرفته است.

تورا

تورا در معناى اخص آن صرفاً به اسفار پنج گانه موسى[21] گفته مى شود. اما تورا براى يهوديت معناى گسترده و عميقى نيز دارد كه بسيار فراتر از اين مورد خاص مى رود. در واقع تورا يكى از مفاهيم محورى يهوديت است و همزمان، در سطوح قانون دينى، الاهيات و عرفان به كار مى آيد. تلمود حكيم يهودى را تجسم زنده اى از تورا مى داند، آن چنان كه پس از تحقيق و غوطه ور شدن در آن، هر فكر و عمل چنين حكيمى متجلّى از تورا است. يك رشته از داستان هاى تلمود را فقط بايد در پرتو اين اصل فهميد: مثل اينكه چگونه شاگردان به دنبال استادان خود حتى به دستشويى داخل مى شدند تا از نمونه اعمال آنان چيز ياد گيرند; يا آنكه چگونه دانش آموزى خودرا پشت تختخواب استادش پنهان كرد تا بفهمد كه او و زنش چگونه عشق بازى مى كنند. در برابر اعتراض هايى كه اين رفتارهاى نامناسب برمى انگيخت پاسخ مى گفتند: «اين تورا است و من بايد ياد بگيرم.»(13)

مفهوم تلمودى تورا بيش از همه خود را در تعاليمى نشان داد كه قائل بودند تورا پيش از خلقت جهان وجود داشته است،(14) و يا مثلا تورا در واقع طرحى است كه صانع، مجموعه طبيعت را از روى آن ساخته است.(15) اين انديشه را مى توان نتيجه مستقيم تصورات خاصى دانست كه در نوشته هاى مربوط به حكمت در كتاب مقدس موجود است. در آنجا حكمت را تا مرتبه صورتِ ازلى خلقت بالا مى رود: «خدا جهان را به وسيله حكمت بنا نهاد، و به وسيله فهم آسمان ها را ساخت.»(16) و حتى در روند  خلقت آن را همكار خدا مى دانند: «و من ]يعنى حكمت[ به عنوان صنعتگر با او بودم.»(17)

اگرچه يهوديت، بر خلاف مسيحيت، هرگز چنان نبود كه به آموزه لوگوس گرايشى نشان داده يا آن را بپرورد، اما خود تورا را مى توان در الاهيات يهود هم ارز لوگوس دانست. به نظر مى رسد بن سيرا (قرن دوم ق م) اولين كسى بوده است كه رسماً حكمت مورد بحث كتاب مقدس را با تورا يكى دانسته است اما شيوع اين مسئله مربوط به دوران تلمودى است.

آن دسته از فيلسوفان قرون وسطايى كه عقل گراتر بودند براى نظريه وجود ازلى[26] ]= جان حيات[، به تفصيل فراوان بسط مى دهد.(19)

از ديد حس دينى عامه يهوديان، و بهويژه در ميان آنان كه تحت تأثير انديشه هاى عرفانى رواج يافته در ميان عموم مردم قرار داشتند، اين مسئله به معناى آن بود كه برترين آرمان يهوديت، نوعى زندگى تورايى است.

پدرها و مادرها راضى مى شدند محروميت بكشند تا فرزندانشان بتوانند بدون دردسر درس تورا بخوانند; و در واقع آنان را حتى آنگاه كه ازدواج كرده و مستقل مى شدند باز همچون شاگردان تماموقت، مورد حمايت مالى قرار مى دادند. شادباشى كه به پدر يا مادر كودك تازه بدنيا آمده مى گويند اين است: «سزاوار آن باشى كه او را براى تورا، ازدواج، و عشق به نيكوكارى پرورش دهى». مرد تورا(20) شخصيت معتبر اجتماع بود و در هر حال، چه مقام ربى منصوب و يا ديگر مسئوليت هاى حاخامى را عهده دار مى شد يا نمى شد، سزاوار احترامى واجب بود.

از نظر يهوديان سنتى مى توان تورا را  همچون تركيبى از مجموعه خلقت و مجموعه عمل قوم دانست كه گويى نبض هستى آنها با هم مى زند; اما در عين حال تورا نظامى از قوانين دينى، اخلاق و مناسك است كه مستقل از تجارت دينى، و داراى انديشه ها و حجّيتى مخصوص به خود است. حتى خدا هم تورا مى خواند(21) و از او چون معلمى ياد مى شود كه به قوم يهود آموزش مى دهد. نماز صبح مشتمل بر شمارى از بِراخاها يا دعاهاى بركت[27] است كه يهودى ديندار بايد آنها را به شكرانه موهبت تورا بخواند. يكى از آن دعاها با اين كلمات پايان مى پذيرد: «متباركى تو، اى خدا، كه تورا را به قومت، اسرائيل، تعليم مى دهى.»

 

ميصوادر يهوديت مفهوم تورا با مفهوم ميصوا كه از اهميتى همسان برخوردار است در كنار هم قرار دارند. ميصوا فرمان خدا و راهنماى عمل انسان است و به همه زمينه هاى رفتار آدمى تسرى مى يابد. بدين ترتيب، ميصوا فقط دستورى برآمده از تفسير متون نيست بلكه بسيار گسترده تر از آن است و معمولا در مورد عموم كارهاى خوب، و نيز در مورد مراسم و آيين هايى كه سنّت يهود آنها را مقدس انگاشته است هم به كار مى رود.

به هنگام مطالعه تورا، يهودى خود را با اراده و فكر خدا در ارتباط مى يابد و در نتيجه چنين مطالعه اى يكى از برترين اعمال دينى است. با اجراى ميصوا (و از جمله دستور مطالعه تورا) فرد يهودى اراده الاهى را گردن مى گذارد و به وسيله اعمالى كه از مناسك دين به حساب مى آيند رو سوى خدا مى آورد. ميصواها هم ادب طاعت و هم ارتباط و اتصال انسان و خدايند. در يهوديت حاخامى پيش از ميصواها ــ به معناى اخصشان ــ اين دعاى بركت را قرار داده اند: «اى آن كه ما را با ميصواهايت مقدس ساخته اى و به ما فرمان داده اى كه ...» عارفان و بهويژه عرفاى نحله حسيديزيم در قرن نوزدهم، ذكر مراقبه اى كوتاهى داشتند كه پيش از دعاى بركت هر ميصوا خوانده مى شد. با مطرح كردن اين ذكرها به دنبال آن بودند كه معناى عرفانى ميصوا به هنگام انجام يافتن آن، فرشته ها يا اسماى الاهى مخصوص و مرتبط با آن ميصوا، و نتايجى را كه آن ميصوا در سطوح عالى تر واقعيت پديد مى آورد بشناسانند. نمونه اى از مراقبه هاى حسيدايى[28] چنين شروع مى شود:

به خاطر توحيد[31] ]= ناموس الاهى مونث[، من حاضر و آماده ام تا با خشيت و ارادت، ميصواى فلان را به جاى آورم و فرمان خالق خود را انجام دهم.

 

در حالى كه قبالايى ها براى نقش ميصواها در زندگى دينى يهوديان تفسيرى عرفانى مطرح مى كردند و آنها را اعمالى داراى آثارى كيهانى مى دانستند كه تأثيرشان كسى فراتر از عالم انسان و به قلمرو خدا مى رسد، گروه هاى ديگر يهودى هر كدام تفاسير خاص خود را داشته اند. اخلاق گراها[33] بود،(22) و وظيفه ويژه و شاخص يهوديان محسوب مى شد، وظيفه اى كه آنان را از بيگانگان جدا مى كرد و به عنوان اعضاى «ملكوت كاهنى و قوم مقدس» تقدس مى بخشيد. در دوران جديد در مورد جايگاه مناسك در يهوديت، ديدگاه هاى ديگرى پيدا شده است. در حالى كه «يهوديت مترقى»(23) برخى ميصواها را به نحوى گزينش وبه عنوان اينكه داراى ارزشى نمادين يا اجتماعى وحتى درمانى اند حفظ مى كند، ميصواهاى ديگر را قديمى شمرده و نفى كرده است. اما سنّت گراها هنوز هم ميصواها را مستقيم ترين، اگر نه تنهاترين، پاسخ معتبر يهوديان به خدا مى دانند. به نظر سنّت گرايان تغيير عمدى ميصواها و يا سنجش آنها بر اساس فايده يا درستىاخلاقى نوعى كفر است، چرا كه با اين كار گويى آدمى خود را حاكم و داور فرمان خدا قرار مى دهد.

 

گناه و توبه

مطابق ديدگاه حاخام ها آدمى دو گرايش در درون خويش دارد: گرايش خوب (يِصِر طووْ)[36] عنصر الاهى درون انسان است. بدين ترتيب، مى بينيم يصر طوو به انگيزش ها و تحركات واقعى و عادى آدمى، گرچه گاه با استفاده بد او از يصر ها- راع مختل مى گردند، نزديك تر است. اين ديدگاه از ديدگاهى كه در تلمود بيان شده است زياد دور به نظر نمى رسد: «و هيچ انسانى گناه نمى كند مگر وقتى كه روحى از حماقت در وى داخل گردد.»(24)

براى متخلف هميشه امكان توبه يا تشُووا[38] صادقانه را تشويق مى كنند تا يهوديان تأمل كنند كه تا چه اندازه عمل آنان از فرمان الاهى قصور دارد. در  نتيجه اين جنبه از تشُووا، كه در سرتاسر نوشته هاى يهودى موج مى زند، فرد يهودى قادر خواهد بود هم آنگاه كه از راه بازمانده است دوباره شروع كند ــ كه درين مرحله به نام بَعل تشُووا خوانده مى شود ــ و هم انحرافاتى را كه گاه ممكن است به سختى بر وجدان او چنگ اندازند به راحتى تصحيح گرداند.

 

پاداش و مجازات

مفهوم ميصوا متضمن معناى پاداش ومجازات نيز هست; چه پاداش ومجازات در اين جهان، چه پس از مرگ و در داورى بزرگى كه در رستاخيز برپا خواهد شد. به علاوه فقط با اعمال بدنى است كه آدمى مى تواند ميصواها را انجام دهد و از خطاهاى گذشته توبه كند.(26) بنابراين، بسيارى پارسايى ها از نوعى فوريت و ضرورت برخوردارند. اين فوريت و ضرورت به آدمى يادآور مى شود كه نمى توان در مسائلى كه سرنوشت ابدى آدمى تأثير مى گذارد تعلّل و تأخير رواداشت. اين انديشه ها در دوتعليم برگرفته از رساله ميشنايى آووت كه با موضوعاتى از نوع اخلاقى ـ كلامى سر و كار دارد خلاصه مى شوند:

ربى يعقوو(قرن دوم) مى گويد: اين جهان مانند دالانى است براى جهان آينده; خويشتن را در دالان آماده كنيد تا به تالار (سلطنتى) در آييد.(27)

 

و با لحنى مُصِرتر و مؤكَّدتر:

ربى طَرفون (قرن اول و دوم) مى گويد: روز كوتاه است و كار زياد، و كارگران تنبل و پاداش بزرگ و كارفرما سخت گير.(28)

 

كيفيت حقيقى پاداش ها يا مجازات هاى آينده، معمولا در ميان مبالغه هايى كه در توصيفات اگادايى آمده است گم مى شود. به طور كلى، عادلان پاداش خويش را در «بهشت عِدِن» و بدكاران مجازاتشان را در گِهينوم[41] توسط فرد سوگوار براى مدت يازده ماه پس از مرگ والدينش وجود دارد همين امر است. خواندن آن دعا براى دوازده ماه كامل متضمن اين معنا خواهد بود كه مرده بخشيده نشده و هنوز گناه با خود دارد و لازم است دوران برزخ را كامل گرداند. در واقع، بدكاران بزرگ حتى پس از آنكه دوره پاك شدنشان پايان يابد نيز در گِهينوم باقى مى مانند، درحالى كه كسانى كه فقط گناه كمى داشته باشند پس از ماندنى موقت آنجا را ترك مى كنند، اما روشن نيست كه سرنوشت ايشان پس از اين چه خواهد بود.(29)

توصيفات واضح و دقيقى كه از رنج هاى افراد در شعله هاى گِهينوم و از لذات «بهشت عِدِن» در دست است، توسط متفكران يهود به انحاى گوناگونى تفسير شده است. فيلسوفان/الاهيدانان بر معناى روحانى توصيفات نمادين تأكيد مىورزند: آدمى دم مرگ تبديل به همان چيزى مى شود كه خودسازى ها و يا هوس هايش از او ساخته اند. اگرچه براى عارفان هر عقيده اى در آنِ واحد در چند سطح مختلف معنادار بود، آنان نمى كوشيدند كه آن نظريه را با اصطلاحات نمادين توجيه كنند. ذهنيت عمومى يهوديان و فرهنگ عامه آنان اين موضوع را شاخ و برگ فراوان داده است و مضامين مختلف اگادايى را توصيفاتى حقيقى از سرنوشت روح مى داند.

از آنجا كه مقصود بسيارى از عبارات مبهم است، ارتباط ميان سرنوشت روح پس از مرگ و رستاخيز بيان كاملا منسجمى پيدا نمى كند، در عباراتى از تلمود درباره وضعيت عادلان در جهان آينده كه با آن كه ابهام دارد اما معمولا فرض مى شود كه مربوط به زندگى پس از رستاخيز است، چنين آمده است:

جهان آينده مانند اين جهان نيست; در جهان آينده خوردن يا نوشيدن يا زادن يا خريد و فروش يا حسادت يا نفرت و يا رقابت در كار نيست،  بلكه عادلان با تاج هايى بر سر، فقط نشسته اند و از پرتوشخينا لذت مى برند.(30)

 

امروزه يهوديان سنتى، حتى اگر نسبت به تفسير مجدد برخى از جنبه هاى مسائل دينى خودرا آزادببينند، به عمل كردن درداخل همين چارچوب اعتقادى قناعت مىورزند; اما يهوديان مترقى بخش زيادى از مفاهيم دينى را كه تصاوير تيره وتار وگمان هاى قرون وسطايى مى پندارند، به كنارى گذاشته اند.

اگر مفهوم ميصوا و پاداش و مجازاتى را كه لازمه آن هستند مبنا قرار دهيم به معناى آن است كه معتقد شده ايم رستگارى از عمل ناشى مى شود، نه از ايمان; اما اين امر لزوماً بدين معنا نيست كه در باب رستگارى ديدگاهى مادّى و بى توجه به معنويات اختيار كرده ايم. در تلمود كلمات كتاب ميخا:[43] «مرد عادل به ايمان خود زيست خواهد كرد» (2:4)، بيان كننده جوهره اصلى يهوديت دانسته شده و با لحنى تصديق آميز نقل شده اند.(31)

يهوديت از همان روزهاى نخست تحت تأثير مشاجراتى بود كه درباره كميت يا كيفيت انجام ميصواها، نحوه اجراى آنها و يا انگيزه ها و نيت انجام آنها در مى گرفت. همين بحران نيز در زمان هاى مختلف باعث شد جنبش هايى احياگر و با ماهيتى عرفانى يا موسارى (اخلاقى) در درون يهوديت شكل گيرند. اين جنبش ها خواسته اند در مقابل گرايش هاى كاملا بى روح و ماشينوارى كه ظاهراً در مناسك و آيين هاى يهوديت ريشه داشت و بر زندگى و ذهن يهوديان غالب بود منزلت ايمان و اخلاق و حالات درونى انسان را مورد تأكيد دوباره قرار دهند.

 

نجاتعلاوه بر اعتقاد به خداى يگانه و تصوراتى درباره رابطه پيمانىِ ويژه اى بين خدا و قوم يهود و نيز درباره شكل بيان اين پيمان در تورا و ميصوا، بناى اساسى ديگرى نيز در دين يهود وجود دارد. اين امر همان اعتقاد به نجات تاريخىِ واقعىِ اين جهان، يا اعتقاد به دوره اى مسيحايى است كه به دست يك يا چند شخصيت مسيحايىتحقق خواهد يافت. گردآورى تبعيدشدگان يهودى در سرزمين اسرائيل، بازسازى معبد، برخاستن مردگان، و داورى بر بشر امورى اند كه با رستگارى مسيحايى ربط داده شده اند. مكاتب مختلف فكرىْ ترتيب جزئيات اين وقايع و چگونگى آنها را به انحاى گوناگون تفسير كرده اند. اما اين مسائل تا دوران جديد، كه متجددان يهود آنها را به همراه ديگر عقايد و مناسك سنّتى به ارزيابى مجدد گذاشته اند، نزد همه گرايش هاى داخلى يهوديت از اهميت يكسانى برخوردار بودند.

در قرون بعد از تخريب معبد دوم، و در طى مدت طولانى «شب تبعيد»، عقيده به نجات مسيحايى اهميت خاصى پيدا كرد; چرا كه در تبعيد، يهوديان شأن آرمانى خويش را به عنوان برگزيده و محبوب خدا با وضعيت واقعى خود كه از آدميان لگدِ طَرد مى خوردند و بيشتر اوقات جفا مى كشيدند، به نحو دردناكى در تناقض مى ديدند. يهودى گرچه رنج مى كشيد اما با اميد و رؤياى عصر طلايىِ آينده زندگى مى كرد. او مى توانست به روزگارى چشم بدوزد كه حقيقت اسرائيل براى جهانيان آشكار مى شد و ملت ها براى به خاك افتادن در خانه خدا به اورشليم روى مى آوردند. اين  دو عقيده، يعنى اعتقاد به شأن والا و ناشناخته قوم يهود و اعتقاد به نجات، به تأكيد زياد در دعاى عالِنُو،[45] انشا شده بود اما با تغييراتى جزو كتاب نماز قرار گرفت تا روزى سه بار خوانده شود. علت اين امر احتمالا آن بوده است كه  اين دعا دربردارنده معنايى است كه بايد در مقابله با نااميدى ها و شرايط بحرانى مدام به تكرار آن پرداخت.

بر ماست كه خداوندِ همه هستى را ستايش كنيم و خالق را بزرگ بداريم، آن كه ما را مانند ملت هاى ديگر قرار نداده و جايى مثل جاى دودمان هاى سرتاسر زمين براى ما مقرر نكرده است. زيرا او سهم ما را چون سهم آنان تقسيم نكرده و سرنوشت ما را همانند هيچ يك از آنها قرار نداده است. زيرا آنان مطيع خودبينى و پوچى اند و نماز به درگاه خدايى مى برند كه كسى را رستگارى نمى بخشد. آنگاه كه زانو خم مى كنيم و سر تعظيم فرود مى آوريم و نزد پادشاه، شاه شاهان، و آن قدوسِ متبارك اظهار سپاس مى كنيم ... او، و فقط او، خداى ما است. پادشاه ما حق است و ديگران در كنار او هيچ اند ...

پس اميدمان فقط به تو است خداوندا، اى خداى ما، تا به زودى شكوه قدرت تو را ببينيم; تا بت ها را از جهان به دور ريزيم; و خدايان ]دروغين[ را با اطمينان بشكنيم; و جهان را تحتِ پادشاهى قادر مطلق اصلاح كنيم، تا همه ابناى بشر نام تو را بخوانند; تا همه شريران زمين به سوى تو برگردند. بگذار همه ساكنان زمين بدانند و بفهمند كه بايد همه زانوها براى تو خم شوند، همه زبان ها به تو سوگند ياد كنند ... بگذار همه آنان يوغ پادشاهى تو را بپذيرند، و به زودى تو براى هميشه بر آنها فرمانروا خواهى شد.

 

اصول عقايد

اگرچه برخى از اجزاى اصلى عقيده يهوديان را نشان داده ايم اما بايد دانست كه هيچ توافق عامى در درون يهوديت درباره محتواى چارچوب اعتقادى اى كه براى دين درست و سنتى[46] لازم است وجود ندارد. تا دوران الاهيدانان قرون وسطا هيچ كوششى براى تدوين چنان چارچوبى صورت نگرفته بود و كل مسئله اعتقاد در سياليت قابل توجهى غوطهور بود. ميشنا(32) گروه هايى از يهوديان را نام مى برد كه نصيب خويش از جهان آينده را از دست مى دهند:  ]يعنى[ كسانى كه انكار مى كنند تورا برخاستن مردگان را تعليم كرده باشد;(33) كسانى كه منكر آسمانى بودن تورا مى شوند; و اپيكوريان يا لذت جويان بى اخلاق. حكيمانى ديگرْ كسانى غير از اينها را نيز به اين فهرست اضافه مى كردند: آنان كه بر گره ها افسون مى دمند; و آنان كه نام خدا را آن چنان كه نوشته مى شود بر زبان مى آورند. اما واضح است كه ميشنا در حال بر شمردنِ شرايط صحتِ اعتقادات نيست، بلكه به محدوده اى ويژه اكتفا كرده است. با تمام سيّاليت و عدم تصلّبى كه بحث هاى ربى ها داشت بسيارى از مدعياتِ عموماً مشتركِ اعتقادى نيز وجود داشتند كه انكار آنها مى توانست شخصى را در موضع ملحد يا اقليت قرار دهد. آنچه مايه تفاوت ديدگاه ها در نوشته هاى تلمود است معناى همين مفروضات و مدعيات، و كيفيت تفصيل بردار آنهاست.

تلاش براى تعيين دقيق يك چارچوب اعتقادى، در واقع در قرن دوازدهم و با شرح ابن ميمون بر ميشناى ياد شده آغاز مى شود; وى در آنجا سيزده اصل اعتقادى را برمى شمرد. هفت تا ازاين اصل ها درباره اعتقاد به خداست: وجود خدا; وحدت; غير جسمانى بودن; و جاودانى او; تنها بايد او را عبادت كرد; خدا افكار و اعمال انسان ها را مى داند; و پاداش مى دهد و مجازات مى كند. چهار اصل با وحى مربوط اند: اعتقاد به نبوت; برترى موسى در سلسله همه پيامبران; تورا از خدا به موسى رسيد; و هيچ چيز نمى تواند جانشين تورا  گردد. و سرانجام دو اصل هم به آمدن مسيحا و به رستاخيز ربط دارند.

در دوران پس از ابن ميمون بحث مهمى به ميان آمد: آيا براى تعيين عقايد الزامى و معيار يهوديت اين اصول لازم اند يا كافى؟ منتقدان ابن ميمون طيف گسترده اى داشتند: در يك سوى طيف برخى مدعى مى شدند كه گزينش اين اصول اختيارى و خودسرانه بوده است، چرا كه روشن است همه آنها از اهميت يكسانى برخوردار نيستند; و در سوى ديگر طيف كسانى بودند كه ابن ميمون را به خاطر محدود كردن فهرست اعتقادات به سيزده اصل مورد انتقاد شديد قرار مى دادند. به مرور زمان، على رغم اخطارهاى بسيار، آن سيزده اصل به عقيده غير رسمى گروه هاى بسيارى از يهوديان تبديل شد و در شكل هاى مختلفى به نيايش نامه متداول و رايج راه پيدا كرده، در آغاز يا انجام نيايش صبح خوانده مى شد. اما متشرعان هنوز در استفاده از آنها بسيار احتياط مى كردند، زيرا، به نظر آنان، اين گونه مضامين از آثار فضاى فلسفه قرون وسطا بود كه آنان آن را از دو جهت مطرود مى دانستند: اول اينكه براى يهوديت بيگانه مى نمود، و ديگر آنكه مورد اعتراض شديد كسانى قرار داشت كه از ذهن عرفانى ترى نسبت به ديگران برخوردار بودند.

چارچوب اعتقادى اى كه يهوديان در دست داشتند كمكشان كرد تا تفاوت هايى را كه با مسيحيت و اسلام، و بالاخص با جنبش هاى فرقه گراى يهودى دارند مشخص كنند. بدين ترتيب ضرورت وجود يك اعتقادنامه رسمى به معناى فرا رسيدن مرحله خاصى در تاريخ انديشه هاى يهود بود. اما پديده هايى كه يهوديان متجدد امروزه با آن دست به گريبان اند از جنس ديگرى هستند و سؤالاتى كه به ميان مى آورند به مسئله معنا مربوط مى شوند; مسئله اين است كه هر آموزه، چه كل و چه بخشى از آن، چه مقدار تابع معناى حقيقى الفاظ متون است و يا به چه مقدار بايد از مقولات جديد در تفسير دوباره آن بهره برد. سبك بيان ابن ميمون و يا ديگر الاهيدانان قرون وسطا فقط تا حدى براى متجددان قابل فهم است. نيز علايق اصلى متجددان با علايق اصلى آنها بهوضوح فرق دارند. روش بيان اغراق آميز حكيمان تلمودى در باب مسائل عقيدتى، با همه پيچيدگى هاى سرگيجه آورى كه در ميان تفاوت هاى هر يك از آنان با ديگرى وجود دارد، به نظر مى رسد كه با گذشت زمان بهتر شده است. اگاداىِ حاخامى، خود ذاتاً امرى تفسيربردار است، و در نتيجه به متجددان اجازه مى دهد براى مشكلات مربوط به خدا، وحى يا انسان معنا يا جنبه مناسب را پيدا كنند. اما بر عكس، راه هايى كه متفكران قرون وسطا رفته اند صاف تر وصريح ترند وچون مى خواهند احكام اعتقادى نهايى را بيان كنند بيش از اندازه گرفتار قالب سخت اصطلاحات فلسفه هاى آن دوران اند.

بيرون از مسلك راست كيش، در يهوديت قرن هاى نوزده و بيست، برخوردها با اعتقادات يهودى صورت بسيار آزادانه ترى داشته است. براى مثال، نهضت جديد بازسازى خواهان كه در آمريكاى شمالى در دهه 1920 بنيان گذاشته شد، به جاى سيزده اصل ابن ميمون، سيزده معيار وفادارى[47] يهودى را آورده است. استدلال اين است كه وفادارى ديگر نمى تواند موضوعى عقيدتى باشد، بلكه تجربه زندگى است كه به وسيله ميراث يهود غنا يافته است. ملاك هاى بازسازى گرايان اصولى تعميم يافته، و از جنس اصول اخلاقى، هستند كه براى تفكر و براى هدايت اعمال به كار مى آيند و نشان دهنده آن چيزى اند كه يهوديان بازسازى خواه از يهوديت انتظار دارند.(34)



[1]. philosophy-minded

[2]. Merkavah

[3]. pan-en-theism

[4]. pantheism

[5]. rituals

[6]. Auschwitz; بازداشتگاه معروف آلمان نازى و نماد يهودكشى (جنگ جهانى دوم).

[7]. oneness

[8]. unity

[9]. divine structure

[10]. Reconstructionist(s)

[11]. projection

[12]. افزوده از نويسنده است.

[13]. messianic era

[14]. R. Judah the Prince; ربى يهودا ناسى.

[15]. asymmetrical

[16]. spiritual

[17]. life-giving

[18]. R. Chiyya

[19]. She'ol

[20]. spiritual

[21]. مُشه.

[22]. The pre-existence doctrine

[23]. emanationist theory

[24]. Godhead

[25]. R. Chaim of Volozhin

[26]. Nefesh Ha-Chaim

[27]. benedictions (berakhot)

[28]. Chasidic

[29]. unification

[30]. principle

[31]. Shekhinah

[32]. moralists

[33]. imitatiodei

[34]. yetzer tov

[35]. yetzer ha-ra

[36]. self-expression

[37]. teshuvah

[38]. self-scrutiny

[39]. Gehinnom

[40]. purgatory

[41]. Kaddish

[42]. ميكا

[43]. حبقوق

[44]. Aleinu; «برما است كه»، اسمِ برگرفته از اول دعا.

[45]. روش هشانا

[46]. orthodoxy

[47].loyalty

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عثمانيه

پاتريشيا كرون
مهدى فرمانيان
اشاره
يكى از فرقه هاى سياسى اسلام كه در نيمه نخست قرن اول هجرى به وجود آمد، عثمانيه بود. بعد از قتل عثمان عده اى از اصحاب پيامبر با خلافتِ حضرت امير(ع) مخالفت كردند و به علل گوناگونى باعث جنگ و خونريزى فراوان شدند. اگر به مهم ترين مناطق و مراكز جهان اسلام در سال 36 هجرى نظرى بيفكنيم، به غير از كوفه و مصر بقيه مناطق با حضرت امير(ع) همراهى نكردند و آشوبى به پا كردند كه هنوز اثرات آن باقى است. اگرچه مصر نيز در ادامه، دست از حمايت ايشان برداشت و به اهل سنتِ محبّ اهل بيت گرايش پيدا كرد، ولى هيچ گاه عثمانى نشد. مدينه سكوت كرد و عبدالله بن عمر، سعدبن أبى وقاص، محمدبن مسلمه و ديگران خود را خانه نشين كردند. اين افرادِ مطرح با سكوتشان ضربات مهلكى به حكومت على(ع) وارد كردند. عبدالله بن عمر دوران خلافت آن حضرت را فتنه دانسته و در فهرست خلفاى راشدين نامى از ايشان نياورد.[1] مكه و بصره با عايشه و زبيريان همراه شد و اگرچه با امويان نيز نمى ساختند، ولى جنگى به راه انداختند كه تا سال ها علماى اسلام نمى دانستنند چه حكمى بر دو طرف دعوا بار نمايند.[2]
اينان خودرا مخالف حكومت حضرت امير(ع) مى دانستند ودراشعارشان از خود با عنوان «على دين عثمان» ياد مى كردند. از اين تاريخ به بعد به طرفداران عثمان لقب عثمانيه اطلاق شد. معاويه نيز خود را در طيف عثمانيه قرار داد و شاميان را به جنگ با اميرالمؤمنين(ع) وادار كرد. عثمانيه بعد از سال 41 هجرى، كه با عنوان «عام الجماعة» از آن ياد مى شود، كار تبليغاتى خود را عليه آن حضرت شروع كرد و به سبّ و لعن ايشان پرداختند، و اين چنين وحدتِ اسلامى را به كينه هاى عميق مذهبى ـ سياسى تبديل كردند. اگرچه لعن على(ع) توسط عمربن عبدالعزيز ممنوع شد، ولى عثمانيه راه خودرا مى رفت و حضرت امير(ع) را به عنوان خليفه مسلمين پذيرا نبود. دوران عباسيان اگرچه با آزار و اذيت فراوان همراه بود، ولى از نتايج مهم آن، دگرگونىِ تدريجى نگاه اكثر مردم مسلمان نسبت به حضرت على(ع) بود. مأمون، تحت تأثير معتزله بغداد، نقل فضايل معاويه را ممنوع كرد وبه بسط وگسترش فضايل حضرت امير(ع) همت گماشت. نتيجه اينكه عبدالله بن مبارك ــ استاد احمدبن حنبل ــ حضرت امير(ع) را به عنوان يكى ازخلفاى راشدين پذيرفت واحمدبن حنبل دركوششى سى ساله خارج كردن حضرت از خلفاى راشدين را جايز ندانست.[3] و اين چنين چرخشِ ايام به نفع على(ع) در جريان بود.
در قرن سوم عثمانيه كمتر به موضوع برترى عثمان پرداخته بلكه از مباحث مهم اين قرن برترى شيخين بر حضرت امير(ع) بود. كتاب العثمانيّه جاحظ نمونه كامل اين رويكرد است. در اين كتاب با توجه به مناقب ابوبكر او را افضل صحابه مى داند. اين كتاب به وسيله ابوجعفر اسكافى، يكى از معتزليان بغداد در زمان حيات جاحظ، نقض گرديد; او بر اساس فضائل على(ع) وى را افضل صحابه معرفى كرد. تأثير عميق عثمانيه بر اهل سنت در مباحثى همچون جبر و اختيار، نگاه به سلطان جائر، عدم خروج عليه آن، احاديث معتبر نزد اهل سنت، نگاه منفى به كوفيان و احاديثِ آنها و جرح و تعديل راويان به خوبى هويداست.
نگارنده اين سطور در نظر دارد در مقاله اى مستقل به اين مباحث بپردازد و تأثير افكار عثمانيه بر اهل سنت را نشان دهد; بنابراين به عنوان پيش درآمد، مدخل «عثمانيه»[4] دايرة المعارف اسلامِ انگليسى را كه در سال 1998 ميلادى به رشته تحرير درآمده است، ترجمه و به جامعه علمى عرضه مى نمايد. مهم ترين دليل طرح اين مباحث اين است كه به خاطر تأثيرپذيرى علماى اهل سنت از عثمانيه، هيچ يك از ملل و نحل نويسان به غير از ناشى اكبر در مسائلُ الامامة به اين موضوع نپرداخته اند و از عثمانيه به عنوان فرقه اى كه درصدر اسلام ظهور يافته است، ياد نكرده اند. شناخت ما از عثمانيه و بزرگان آنها و تأثيرش بر اهل سنت و تأثير آنها بر شيعه در تقابل اختلاف مذهبى، شناخت ما را نسبت به موضع گيرى هاى مذهبى در طول تاريخ روشن تر ساخته و مارا به سوى تقريب و وحدت اسلامى سوق مى دهد.
 
عثمانيه
پيروان اعتقادى كه همزمان و به سبب همان مسائلى كه خوارج و شيعه پديد آمدند، به وجود آمد; اما عمرش از قرن چهارم فراتر نرفت. تاريخ عثمانيه را مى توان به چهارمرحله تقسيم كرد:
1. وفادارى به عثمان: اين موضع در واكنش به قتل عثمان (هـ. د) به وجود آمد. آيا كار شورشيان درست بود؟ افرادى كه منكر صحت عمل شورشيان بودند، عثمانيه ناميده شدند. در نگاه آنها عثمان حاكمِ برحقى بود كه كشتن او اشتباه بود. «به خدا عثمان مظلومانه كشته شد» (طبرى، 3243، 3434; بنگريد: قرآن، 17، 32). آنان فرياد بر آوردند: «قاتلان عثمان بايد به عدالت سپرده شوند و خليفه جديد به وسيله شورا (هـ. د) انتخاب گردد» (بلاذرى، انساب، ج2، ص233، 300، 327; طبرى، 3377)[5] در حالى كه ادعاى على]ع [در مورد خلافت را ــ به علت شركت او در قتل عثمان و يا به علت تصاحب قدرت بدون مشورت با امت ــ رد مى كردند (يادداشت الحاقى فان اس بر كتاب ناشى، بيوگرافى معتزله نخستين، بيروت و وديسبادن 1971، ص 19،21،26; بلاذرى، انساب، ج2، ص 226; برّادى، الجواهر، قاهره، 1302ق، ص 101; شيخ مفيد، الجمل، ترجمه روحانى، پاريس 1974، ص 97 به بعد). در مقابل آنها، شورشيان استدلال مى كردند كه عثمان به سبب بدعت هايى كه در شريعت ايجاد كرد (احداث)، مقام امامت خود را از دست داد و همچون ظالمان ــ و نه مثل مظلومان ــ مرد. همه شورشيان جانشينى على]ع[ را پذيرفتند; هرچند خوارج (هـ . د) معتقد بودند كه او نيز بعداً مقامش را از دست داد.
در روزهاى نخست احتمالا همه غيرشورشيان عثمانى بوده اند. تمام مسلمانان بين وفادارى به عثمان و پذيرش آرمان شورشيان (خوارج و شيعه) حق انتخاب داشتند; هرچند ادعا شده كه تعداد اندكى تلاش كردند[6] بى طرف باقى بمانند (بنگريد: سطور بعدى، شماره 2). اما وفادارى به عثمان تا حدود سال هفتصد ميلادى ]هفتاد هجرى[ به صورت ديدگاه غايب در جهان اسلام باقى ماند.[7] در اين زمان مرجئه كه طرفدار معلّق گذاشتن قضاوت در مورد حقّ و باطل بودن شخصيت هاى مورد اختلاف بودند، ظهور كردند. مطمئناً وفادارى به عثمان در عراق نيز نمايندگانى داشت. مردم بصره در نبرد جمل بر ضد على]ع[ وارد جنگ شدند (بنگريد: الجمل) و فراريانِ از جنگ به سوريه گريختند[8] (يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 215; نوبختى، ص 5). عده اى از كوفيان و بصريان بعد از پيروزى على]ع[، به علت عثمانى بودن، عراق را ترك كرده و ساكن جزيره (هـ. د) ]عربستان [شدند (بلاذرى، انساب، ج 2، ص297; نصربن مزاحم، وقعة صفين، تصحيح عبدالسلام محمد هارون، قاهره 1962، ص 12 و 146; يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 218; پاتريشياكرون، غلامانِ سوار بر اسب، كمبريج 1980، پيوست يك، شماره هاى 13،14،16،19). بعلاوه هنگامى كه حسن]ع [جانشين پدرش شد، تعداد بيشترى از اهالى بصره، درحالى كه قبل از آن ديدگاه هاى عثمانى خود را پنهان مى كردند، به معاويه پيوستند (أغانى، ج12، ص321). در دومين جنگ داخلى نيز بسيارى از عثمانى هاى پيرو بنى اميه در بصره حضور داشتند (بلاذرى، انساب، ص 156). اهالى بصره عموماً به عثمانيه مشهور بودند (البصرة كلّها عثمانيّة، اصمعى در ابن عبد ربّه، العقد الفريد، تحقيق امين، الزين و الابيارى، ج 6، ص248) كه برخى آن را معلول اين امر مى دانند كه سه تن از حاكمان آنها از جمله حجاج (هـ. د) بيش از حد دوستدار عثمان و بنى اميه بودند (نشوان الحميرى، الحورالعين، تحقيق مصطفى، قاهره 1948، ص 230).
اما عثمانى ها در كوفه نيز بودند[9] (بلاذرى، انساب، ج5، ص214، 229، 275 و ج 11، ص 26، ويراسته اهل وردت; بلاذرى، فتوح، ص 308; طبرى، ص 3348; ج 2، ص 342، 636،659، 765 ــ 766; أغانى، ج 11، ص 251 و ج 14، ص 217، 231ــ232; زبيربن بكار، الاخبار الموفقيّات، تصحيح المعانى، بغداد 1972، ص 465). برخى منابع مدعى اند مصر ــ كه سابقاً علوى بود ــ صرفاً توسط يزيد بن ابى حبيب (م 128/ 6ــ745) يا ليث بن سعد (م 175/2ــ791) به عثمانيه گرويد، اما پذيرش اين مطلب مشكل است (ذهبى، تاريخ اسلام، ج 5، ص184; ابن عساكر، تاريخ مدينة الدمشق، تحقيق على شيرى، بيروت 1995، ج9، ص42، ]ذيل اسماعيل بن عياش[; ابن حجر، تهذيب، ج8، ص463ــ464; فان اس، كلام و جامعه، برلين و نيويورك 1991ــ1997، ج2، ص719; مقايسه كنيد با: كندى، حاكمان، ص 18; طبرى، ص 2341ــ3245، 3401، 3408; مقريزى، خطط، قاهره، 1324-1326ق، ج2، ص337ــ338. براى كلمه علوى بنگريد: ابن عبدربّه، العقد الفريد، ج6، ص248; بلاذرى، انساب، ج5، ص275; فسوى، المعرفة والتاريخ، تحقيق عُمرى، 1974ــ1976، ج2، ص806).[10]
احتمالا مى توان مسلم گرفت كه عثمانيه در اوايل دوره بنى اميه در جاهاى ديگر نيز اكثريت را داشتند. در نخستين جنگ داخلى، عثمانى مذهبان در حجاز و عراق توسط طلحه، زبير و عايشه، و در سوريه به وسيله معاويه رهبرى مى شدند. اين دو شاخه به همان آرمان وفادارانه پيوستند و هنگامى كه طلحه و زبير كشته شدند، معاويه را به عنوان رهبر يگانه خود پذيرفتند، اما براى مدت طولانى متحد باقى نماندند. بعد از مرگ معاويه، عبدالله بن زبير با جانشينى يزيد بن معاويه مخالفت كرد و زمانى كه يزيد از دنيا رفت، ادعاى خلافت نمود. پيروان بنى اميه همچون زبيريان بر وفاداريشان به عثمان پاى مى فشردند، اما پذيرش اين ديدگاه غايب، ديگر متضمن توافق بر سر سياست هاى جارى نبود. هنگامى كه منابع درباره عثمانيه در دوره سفيانى و در خلال دومين جنگ داخلى صحبت مى كنند، معمولا حزب طرفدار امويان را در نظر دارند (مثل جاحظ در رسالة الحكمين، تحقيق بلاّت در مجله المشرق، 1958، ص428، با ارجاع به دوره مروانى).[11]
امويان امتياز خويشاوندى با عثمان را دارا بودند و اكثر مسلمانان نه تنها معاويه، بلكه يزيد را به عنوان جانشين عثمان پذيرفته بودند، در حالى كه تصريح مى كردند كه بر دين عثمان، معاويه و يزيدند، (براى مثال أغانى، ج 14، ص 321; طبرى، ص 3402) و به على]ع[ و يا خوارجى كه ميزان دلبستگى شان متفاوت بود، توهين مى كردند (بلاذرى، فتوح، ص 308; اغانى، ج 12، ص 321). جوانى بصرى كه خود را بر دين معاويه معرفى نكرده و محكّمه (خوارج) را نيز لعنت نكرده بود، اعدام شد (ابوالاسود دوئلى، ديوان، تحقيق آل ياسين، بيروت 1974، ص 92 به بعد، ش47) چنان كه حجر بن عدىِ كوفى كه به حمايت از على]ع[ علناً معاويه را لعنت مى كرد، اعدام شد (طبرى، ج2، ص 115). حاميان فعال حكومت بنى اميه به «شيعة عثمان، معاويه يا بنى اميه» وصف مى شدند (براى مثال طبرى، ج2، ص112; مسعودى، مروج، ج 4، ص 352 يا ج 3، ص 1660; بلاذرى، ص 156). آنها افرادى همچون بُسربن ابى ارطاة، معاوية بن حديج (ابن سعد، ج 7، چاپ دوم، ص 130 و 195)، مالك بن مسمع، حسان بن ثابت، كعب بن مالك و نعمان بن بشير بودند (طبرى، ص3245; أغانى، ج 16، ص 28ــ30، 228ــ233ــ234، كه در اينجا آنها و ديگر عثمانى ها به طور نامتناسبى على]ع[ را به عنوان اميرمؤمنان مورد خطاب قرار داده اند; مسعودى، مروج، ج4، ص 284 و 297 يا ج 3، ص 1609 و 1623، كه در اينجا حتى آنها با على]ع[ بيعت نيز نمودند). برخلاف ديدگاه ولهاوزن (پادشاهى، ش 93) عثمانى مذهبان كوفه در دوران مختار نيز طرفدار امويان بودند (رك: ارجاعات كوفه در بالا).
2. نظريه سه خليفه: امويان در دوره مروانى نيز بر روابط خويشاوندىِ خود با عثمان تأكيد مى كردند، اما اكنون عموم تاريخ نگاران عراقى، ديگر هواداران اموى را عثمانيه يا شيعه عثمان نمى نامند و آنها را مطيعِ (على دين) خلفا توصيف نمى كنند. با قطع نظر از مديحه سرايى هاى دربارى، همه اظهارات حاكى از اين است كه امويان و هواداران آنها وسيله نجاتى را تشكيل مى دادند و به آن متمسك مى شدند كه به غايت نادر بود. درعوضْ منابع از عثمانيه به عنوان ديدگاه پذيرفته شده اصحاب حديث سخن مى گويند. عثمانيه اصحاب حديث همچون اسلافشان ادعاى خلافت از جانب على]ع[ را رد مى كردند، اما برخلاف سلف خود فقط به خلفاى گذشته مى پرداختند و به خلفاى هم عصر خود كارى نداشتند. اصحاب حديث با اين اعتقاد كه خلفاى راشدين منحصر به سه تن بوده اند (يعنى ابوبكر، عمر و عثمان) ديدگاه خود را بيان مى كردند. هنگامى كه از زُهرى درباره امتيازات نسبى على]ع[ و عثمان سؤال شد، گفت: «خون، خون عثمان شايسته تر است و على با مسلمانان جنگيد; بنابراين نمى توانست خليفه راشد يا امامى كه بتوان او را الگوى خويش قرار داد، باشد» (فسوى، معرفة، ج2، ص806 ، در اينجا زهرى ظاهراً عثمان را نيز خليفه نمى داند);[12] همان طور كه احمدبن حنبل و ديگر اصحاب بغداد بعداً مى گفتند: خلافت على]ع [فتنه بود (ناشى اكبر، ص113).[13] جمله اى معروف از عبدالله بن عمر منقول است كه «وقتى پيامبر زنده بود و اصحابش فراوان، ما ابوبكر و عمر و عثمان را برشمرده سپس سكوت مى كرديم (ابن ابى يعلى، طبقات الحنابلة، ج1، ص243; بخارى، صحيح، كتاب فضائل الصحابة، باب 4; بنگريد: اشعرى، مقالات، ص458). هشام بن حسان بصرى (م146/763) به همان ترتيب ابوبكر وعمر و عثمان را برشمرده و سپس سكوت مى كرد. همچنين درباره سفيان ثورى در كوفه، و مالك بن انس در مدينه نيز اين مطلب گفته شده است (فسوى، ج2، ص806 ــ807; فان اس، كلام، ج1، ص224ــ225، براساس ديدگاه هاى مختلفى كه به سفيان نسبت مى دهد). ظاهراً اسماعيل بن داود جوزى نظريه سه خليفه را از مالك آموخته بود و گفته مى شود كه اولين بار اين نظريه را اسماعيل در بغداد منتشر كرده است.[14](رك: مادلونگ در مجله IsL[15]، شماره 57، سال 1980، ص224ــ233). محققان زيادى از اصحاب حديث به عنوان عثمانى مذهب شناخته شده اند، از جمله حمّادبن زيد[16] و افراد ديگرى كه بين 151 تا 186 هجرى در بصره از دنيا رفتند (ابن سعد، ج7، ويرايش دوم، ص24، 42، 44ــ45; نيز فان اس، كلام، ج2، ص64) سيف بن عمر، تاريخ نويس دروغ پرداز معروف (م180/796) و ديگران در كوفه (رك: كرون در Jss[17]، شماره6، 1996، ص237 به بعد; فان اس، كلام، ج1، ص216 و235; ابن حجر، تهذيب، ج5، ص25ــ26، ج7، ص127 و ج10، ص207). و نيز ]يحيى[ بن معين (م233/8ــ847)، ابوخيثمه (م234/9ــ848) واحمدبن حنبل به مدت زيادى از عمرش در بغداد[18] (ناشى، ص113; مادلونگ،امام قاسم بن ابراهيم و معتقدات زيديه، برلين، 1965، ص225). احاديثى كه ابوبكر و عمر و عثمان را به عنوان خلفاى راستين انتخاب مى كنند ــ يعنى امامانى كه بايد به آنها تأسى كرد، يا افضل مردم بعد از پيامبرند ــ و درباره على]ع [سكوتى معنادار دارند، به صورت گسترده در اين كتاب ها منتشر شده اند (ناگل، مشروعيت و خلافت[19]، بن، 1975، ص229ــ230).
به نظر مى رسد پيام اصحاب حديث اين بوده كه وظيفه هدايت امت به وسيله رهبر در زمان پيامبر و خلفاى نخستين، با قتل عثمان به پايان رسيد.[20]در روايتى بصرى با اشاره به مرگ عثمان آمده است كه «امروز نبوت و خلافت از امت محمد]ص[ گرفته شد و سلطنت و بيدادگرى ظاهر شد.» (ابن ابى شيبه، مصنَّف، تحقيق افغانى و اعظمى و ندوى، بمبئى 1386ــ1403 ق، ج 14، ش 18936)[21]. از اين پس همه رهبران جامعه اسلامى فقط سران حكومت بودند و معارف دينى در جامعه گسترش يافته بود و نگه داشتن جامعه در كنارهم ]اجماع امت [بسيار مهم تر از تضمين صداقت اخلاقى رئيس آن بود. وجود حاكمان براى حمايت از شريعت و حفاظت از امت ضرورى بود. انسان بايد از نزاع داخلى پرهيز كند و متحمل مرگ شود، ولى خود را گرفتارِ جنگ داخلى نكند، نه اينكه به خود اجازه دهد تا در جنگ هاى داخلى وارد شود. در حديثى معروف آمده كه «بنده مقتول خدا باش، نه فردى كه قاتل است.» هنگامى كه از بصريان اواخر دوره اموى با عنوان عثمانى ياد مى شود، اشاره به هواداران بنى اميه نيست، بلكه به اصحاب حديثى اشاره دارد كه با استناد به حديث «كُن عبدالله المقتول» معتقد به پرهيز از جنگ بودند (اخبار الدولة العباسية، ويراسته عبدالعزيز الدورى و مطلّبى، بيروت 1917، ص206; مقدسى، ص 293; ابن الفقيه، ص 315. تمام اين منابع عبارتى را از محمدبن عبدالله ]ص [كه يادآور جمله اصمعى است. نقل كرده اند; نيز: بلاذرى، انساب، ج 3، ص 81; جاحظ، رساله مناقب الترك در رسائل كوچك جاحظ، ويراسته فان فلوتن، ليدن 1903، ص 9، ترجمه هارلى واكر در مجله JRAS،[22] 1915، ص643). همچنين عثمانى مذهبان در ميان بسيارى از اصحاب حديثى بودند كه اين افراد را در رديف خود مى دانستند; عبدالله بن عمر، سعدبن ابى وقاص، محمدبن مسلمه، كعب بن مالك (در جايى ديگر وى را عثمانى به مفهوم طرفداران امويان دانسته اند[23]) و ديگرانى كه على الظاهر سعى در بى طرفى در اولين جنگ داخلى داشتند (مسعودى، مروج، ج4، ص 295ــ296 يا ج 3، ص 1621; نيزطبرى، ص307; ناگل، مشروعيت، ص226ـ227; كرون وزيممرمان، رساله سالم بن ذكوان، آكسفورد، در دست انتشار، فصل ششم[24]).
3. ديدگاه هايى در چارچوب اتفاق نظر بر چهار خليفه: حديث گرايانِ عثمانى مذهب موضع خود را تغيير داده و سرانجام با گسترش نظريه چهار خليفه ناپديد شدند. گفته شده كه قبلا نوح بن ابى مريم (م173/ 90ــ789) و ابن مبارك (م181/797) چهار خليفه را پذيرفته بودند، هرچند ديدگاه سه خليفه عثمانى مذهبان نيز به ابن مبارك منتسب است (سرخسى، شرح كتاب السير الكبير للشيبانى، تحقيق منجِّد، قاهره 1971ــ1972 م، ج 1، ص 157ــ158; ابن ابى يعلى، طبقات الحنابلة، ج2، ص 40; ناگل، مشروعيت، ص 229).
به هر حال نظريه چهار خليفه ]تربيع[ عملا در اواسط قرن سوم/نهم در عراق فراگير شده بود (ناشى، ص 88ــ89ـ109ـ111; نيز: مادلونگ در مجله ISL، ش 57 ، 1980، در زمان ]انتشار كتاب مسائل الامامه [ناشى). تنها در بغداد بود كه اين ديدگاهْ با قدرت، البته نه به اتفاق آراء، مورد مخالفت قرار گرفت (همان، ص113ــ114، قس: فان اس، كلام، ج3، ص189ــ190) و سرانجام احمدبن حنبل به آن متمايل شد (مادلونگ، قاسم، ص 225 به بعد). اما به نظر مى رسد كه همه پيروان او از وى پيروى نكردند; زيرا اصحاب حديث تندرو (حشويه و نابته) كه احترام زيادى به معاويه و يزيد اول مى گذاشتند، اصلا نمى توانستند على]ع [را به عنوان خليفه برحق بپذيرند (قس: پلت درSI ، ش6، 1956; AIEOALger[25]، ش10، 1952; قس: خياط، الانتصار، ويراسته و ترجمه نادر، بيروت 1957، ص 102، و اين دقيقاً بدان سبب بود كه حنابله چنان دلباخته معاويه بودند كه در قرن چهارم/ دهم مقدسى نتوانست آنها را مشمول اكثريت بزرگى كه به نجات خواهند رسيد، قرار دهد (ص39ــ126، 365، 378). اما با وجود اين و ديگر كانون هاى مخالف (به ويژه در سوريه) روشن است كه مسلمانان به سرعت عثمان و على]ع[ را به عنوان خلفاى راشدين پذيرفتند، مگر كسانى كه خارجى يا شيعه باقى ماندند. اهل سنت ]بعداً اين موضع را [بنابر چينش خلفاى گذشته به عنوان ديدگاه غايب اسلامى تلقى كردند.
شيعيان معتدلى كه غالباً كوفى بودند و قانع شده بودند كه عثمان را به عنوان خليفه سوم بپذيرند، نمى توانستند تا آنجا پيش روند كه عثمان را برتر از على]ع[ بدانند; هرچند معمولا فرض بر آن بود كه خليفه بايد شايسته ترين فردِ (افضل) زمان خود باشد; بنابراين برحسب افضليت، ترتيب امامان آنها عبارت بود از: ابوبكر، عمر و على]ع[، و عثمان در انتها اضافه مى شد (ناشى، ص 110; قس خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 7، ص 258 و ج 12، ص 409). اينك عثمانى كسى بود كه قائل بود عثمان برتر از على]ع[ بوده است و تأكيد مى كرد كه هر خليفه اى افضل زمانه خود بود و بدين سان ترتيب جانشينى با شايستگى يكسان شد (بنگريد: تاريخ بغداد، ج 2، ص 367 و 369). شايد نويسنده موسوم به ناشى اين تحول را در نظر داشته وقتى مى گويد كه عثمانيه با مرجئه پيوند يافتند. مرجئه در نظر او افرادى اند كه على]ع[ را به عنوان خليفه چهارم، بدون هيچ وجه ترجيهى براى او يا امويان مى پذيرند. در اين برداشتِ فروكاسته شده، همه سنيان عثمانى اند.
اما شيعيان معتدلى نيز بودند كه على]ع[ را افضل از تمام خلفاء، از جمله ابوبكر مى دانستند; با وجود اين آنان خلافت ابوبكر را مى پذيرفتند، با اين استدلال كه در بعضى اوقات فرد مفضول براى خلافت مناسب تر است (برخى از زيديه و معتزله چنين اند رك: ناشى، ص68 و 94). در بحث با اين افراد، عثمانى كسى بود كه از افضليّت ابوبكر دفاع مى كرد. يك نمونه از اين كاربرد رساله عثمانيه جاحظ است (تحقيق عبدالسلام محمدهارون، قاهره 1955; قس: پلت در عربيكا، ش سوم، 1956; نويوئى اويات در REI[26] شماره 55، 57، 1978، 1989، ص 146 به بعد). اين كتاب به وسيله اسكافى معتزلى زيدى[27] (م240/ 854) و عده اى از شيعيان امامى از جمله مسعودى[28] نقض گرديد[29] (مروج، ج6، ص56 به بعد يا ج 4، ص2281ــ2282). انتظار مى رفت هواداران ابوبكر به بكريه يا بوبكريه شناخته مى شدند، ولى گويا اصطلاح جديدى لازم نبود. به نظر مى رسد هركس افضليت سه خليفه اول را در مقابل ادعاهاى افراطىِ به نفع على]ع[ تأييد مى كرد، عثمانى بود; اعم از اينكه به ابوبكر و عمر توجه كند يا عثمان. در اين تعريف نيز همه سنيان عثمانى اند.
4. فرقه طرفدار امويان: هنگامى كه اصحاب حديث عثمانى مذهب در اهل سنت ناپديد شدند، دوباره نوع ديگرى از طرفدارى از بنى اميه ظاهر شد. درسال 324/6ــ935 مسعودى در شهر طبريه ]اردن[ با كتابى كه در مالكيتِ يك عثمانى بود، برخورد كرد كه درباره امويان بود (التنبيه، ص336ــ337 ]در چاپ صاوى، ص 291[); اسم كتاب كتاب البراهين فى امامة الامويين بود كه از ادعاى امامت بنى اميه دفاع مى كرد. اين كتاب فضائل خلفاى اموى را بيان و تك تك آنها از عثمان تا مروان دوم را نام برده بود و مى گفت كه اين آخرى ]مروان دوم[، عبدالرحمن اول را به عنوان جانشين خود منصوب نموده است (نَصَّ على). فهرست امويان اسپانيا تا سال 310/3ــ922م نيز در اين كتاب بود و با نام عبدالرحمن سوم پايان يافته بود. عبدالرحمن سوم در سال 300 هـ/ 912 به حكومت رسيد، ولى تنها در سال 316 ق بود كه نام خليفه را براى خود برگزيد (واسرستين، خلافت در غرب، آكسفورد، 1993، ص 10 به بعد); بنابراين گويا اين كتاب بدون اطلاع از اعاده خلافت امويان نگاشته شده بود (على رغم تصورات ناگل، مشروعيت، ص252ــ253); در هر حال اين از گفته هاى شيعة العثمانية بود (تنبيه، ص 334). عثمانيه به عنوان يك فرقه قديمى، يعنى به عنوان حزبى كه به طرفدارى از يك رهبر سياسى ـ مذهبى، كه به واسطه او خودش را در مسير حق مى ديد، تعريف مى شد. اينكه آيا اين حزب قوانين يا ديدگاه خاصى براى خودش داشته است، معلوم نيست. هرچند وسوسه انگيز است كه بسيارى از همان ديدگاه هاى حشويه بغداد را كه به خاطر احترامشان به امويان معروف بودند، به آنها نسبت دهيم. همچنين در قرن چهارم / دهم در كوفه از عثمانى مذهبانِ هوادار امويان ياد شده كه مسجدى براى خودشان داشته اند[30] (أغانى، ج 11، ص251). اما اين نكته آخرين چيزى است كه ما از عثمانيه مى شنويم.[31]
 
منابع
علاوه بر منابع ارائه شده در مقاله، بنگريد: گلدزيهر، مطالعات اسلامى، ج2، ص119 به بعد; لامنس، بررسى سلطنت معاويه اول، خليفه اموى، پاريس 1908 (يا مجله MFOB،[32] ش 2، 1907) ص11 و 2 1; پلت  Le milieu basrien ct la formationdeGahiz، پاريس 1953، ص 188 به بعد; زهنيسر، «بينش هايى درباره سياست دينى مأمون بر اساس كتاب العثمانيه جاحظ»، مجله MW،[33] ش 54، 1979; مونت گمرى وات، دوره تكوين تفكر اسلامى، ادينبرگ 1973، ص75 به بعد و166ــ167; ويلفرد مادلونگ، جانشينى حضرت محمد]ص[، كمبريج 1997، نمايه.


[1]. بخارى در صحيح خود و احمد بن حنبل در اصول السنة از عبدالله بن عمر نقل مى كنند: «در زمان پيامبر انتخاب ما از بين اصحاب ابتدا ابوبكر، سپس عمر و در ادامه عثمان بود» رك: صحيح بخارى، كتاب فضايل اصحاب، باب 33، و نيز عقائد ائمة السلف، ص 26 ــ 27.
[2]. آغاز پيدايش مرجئه به همين مسأله باز مى گردد و قدماى معتزله نيز نمى دانستند كه كدام طرفِ دعوا برحقّ است.
[3]. رك: مقاله «نقش احمدبن حنبل در تعديل اهل سنت» نوشته رسول جعفريان، مجله هفت آسمان، شماره 5.
[4] اين مقاله ترجمه اى است از:
 `UTHMANIYYA', in The Eucyclopedia of Islam; new edition, Leiden, 2000, Vol. 10, pp.952-954.
 (در سراسر مقاله پى نوشت ها از مترجم است.) نويسنده اين مدخل پاتريشياكرون  PatriciaCrone است. وى متخصص در تاريخ اسلام بوده و تاكنون كتب متعددى از او در اين زمينه به چاپ رسيده است. در سال 1987 عضو هيأت علمى دانشگاه آكسفورد بوده و هم اكنون در موسسه مطالعات عالى وابسته به دانشگاه پرينستون ايالات نيوجرسى آمريكا به تحقيق اشتغال دارد. از تأليفات او مى توان به تجارت مكه و گسترش اسلام، چاپ انگلستان; خليفة الله، قدرت دينى در سده هاى نخستينِ اسلام، با همكارى هيندز، چاپ كمبريج، هاجريسم، ساختار جهان اسلام، با همكارى مايكل كوك، كمبريج اشاره كرد. مترجم از جناب آقاى محمدى مظفر به خاطر مقابله اين مقاله و ارائه نكات مفيد تشكر مى نمايد.
[5]. بلاذرى از ابى مخنف نقل مى كند كه طلحه و زبير به عايشه گفتند: «مردم مى دانند كه عثمان مظلوم كشته شده و از تو مى خواهيم كه مردم را به شورا فراخوانى. مروانيان و مغيرة بن سعيد مردم را به جنگ با على(ع) تحريك مى كردند». (بلاذرى، انساب، ج2، ص233).
[6]. اين افراد عبارت بودند از: سعدبن ابى وقاص، كه فرزندش عمر بن سعد در كربلا در برابر امام حسين(ع) قرار گرفت، و عبدالله بن عمر كه با حضرت امير(ع) بيعت نكرد ولى بعداً امويان را تأييد مى نمود و با آنان بيعت كرد. فرد ديگر اسامة بن زيد بود. (رك: ترجمه فرق الشيعه نوبختى، محمدجواد مشكور، ص 9).
[7]. منظور نويسنده اين است كه تا ظهور مرجئه براى عموم مردم مشخص نبود كه ديدگاه اسلام كدام است؟ آيا طرفداران حضرت امير(ع) برحق اند، يا عمل شورشيان صحيح نبوده؟ بعد از ظهور مرجئه، كه حكم آنان را به خدا واگذار كردند، كم كم مباحث ديگرى همچون ايمان، حكم مرتكبِ كبيره يا فاسق و امثال آن مطرح شد و به تدريج اكثريت مسلمانان به اين نتيجه رسيدند كه اگرچه عمل شورشيان درست نبوده، ولى آنان را از ايمان خارج نمى كند. خلافت حضرت امير(ع) نيز مشروع بوده و عمل مخالفين (جمليون و معاويه) صحيح نبوده است، و اين چنين جهان اسلام به پذيرش خلافت امير(ع) متمايل شد، در حالى كه در قرن اول اكثريت، مخالف مشروعيت خلافت على(ع) بودند. نويسنده اين چرخش ديدگاه اهل سنت را ديدگاه غايب اسلام ناميده است.
[8]. منظور، مروان بن حكم، سعيدبن عاص و بقيه امويان بودند كه به معاويه پيوستند.
[9]. يكى از آنها سماك بن مخرمه اسدى است كه مسجدى در كوفه به نام وى مشهور بود. وى رئيس مخالفان حضرت امير(ع) در كوفه بود و يكى از كسانى بود كه عليه حجربن عدى شهادت داد و باعث شهادت وى شد. على(ع) هرگز در آن مسجد نماز نگذارد و آن منطقه محل تجمع عثمانيه كوفه بود. شيعيان به تأسى از مولاى خود از آن مسجد دورى مى كردند (ميراث مكتوب شيعه، ص254).
[10]. در بغية المطلب، ج 4، ص 1731 آمده است: «كان اهل مصر ينتقضون عثمان حتى نشأ فيهم ليث بن سعد، فحدثهم بفضائل عثمان، فكفوا عن ذلك و كان اهل حمص ينتقضون على بن ابيطالب حتى نشأ فيهم اسماعيل بن عيّاش، فحدثهم بفضائله فكفوا عن ذلك.» ليث بن سعد از فقيهان نامدار قرن دوم است كه صاحب مكتب مستقلى در مصر و براى مدتى رقيب سرسختى براى مذهب مالك بوده است. در نامه اى از مالك بن انس به وى آمده كه «تو فتواهايى داده اى كه نزد ما مطرح نيست. مردمْ تابع اهل مدينه اند... پس چرا مخالفت با عمل اهل مدينه مى كنى؟...» ليث در جواب نوشت: «... بسيارى از صحابه اجتهاد به رأى مى كردند و در موضوعات گوناگون اختلاف بسيارى داشتند... اكنون نيز در مدينه كسانى هستند كه اختلافِ شديدى با هم دارند; مثل ابن شهاب و ربيعه... .» اين دو نامه در كتاب مالك نوشته ابوزهره، ص69ــ104 آمده است. در اين نامه نيز با همان رويكرد عثمانى نام سه خليفه اول آمده و يادى از حضرت على(ع) نشده است.
[11]. اين رساله با نام «رسالة عمروبن بحر الجاحظ فى الحكمين و تصويب اميرالمؤمنين على بن ابيطالب فى فعله» در المشرق، ص417 تا ص428 به چاپ رسيده است. رساله مذكور در رسائل جاحظ كه توسط عبدالسلام محمدهارون در چهار جلد جمع آورى شده است نيامده و يكى از رساله هاى مهم در باب عثمانيه است.
[12]. درباره محبّت زهرى نسبت به اهل بيت بنگريد: ميراث مكتوب شيعه در سه قرن نخستين، نوشته مدرسى، ترجمه قرائى و جعفريان، ص 61 ، و منابع زيادى كه وى آدرس داده است.
[13]. ناشى اكبر در مسائل الامامة (شماره هاى110ــ115) به ديدگاه هاى اصحاب حديث درباره امامت پرداخته و مى نويسد: «اصحاب حديث كوفه مثل وكيع بن جراح، پيروان عبدالله بن ادريس شافعى و... على]ع[ را بر عثمان مقدم مى دارند و اين گرايش شيعى اصحاب حديث كوفه است... اما بزرگان اصحاب حديث بصره و واسط مثل حمادبن زيد، يحيى بن سعيد و عبدالرحمن بن مهدى معتقد بودند به ابوبكر، عمر، عثمان و على]ع[... اما بزرگان اصحاب حديث بغداد امامت حضرت على]ع[ را ثابت نمى دانند. يحيى بن معين، ابوخثيمه و احمدبن حنبل از آنانند كه على]ع[ را از امامت ساقط دانسته و مى پندارند كه ولايت او فتنه اى بيش نبود!... اسماعيل جوزى اين عقيده را در بغداد رواج داد... ولى عده اى ديگر امامت حضرت على(ع) را نيز مى پذيرند; مثل وليد كرابيسى كه قائل به اجتهاد در رأى متنازعان در جنگ جمل و صفين بود... .»
[14]. در پاورقى قبلى اين مطلب را از مسائل الامامةنقل كرديم.
[15]. IsL مخفف مجله آلمانى Der Islam است.
[16]. ابن ابى يعلى از بربهارى، يكى از بزرگان اصحاب حديث متأخر نقل مى كند كه ابوهريره، يزيدبن زُريع، حمادبن زيد، حمادبن سلمه و... صاحب سنت اند و ما پيرو آنهاييم. (طبقات الحنابلة، ج 2، ص 37). از طرف ديگر ابن سعد در طبقات به صراحت تصريح دارد كه حمادبن زيد و يزيد بن زريعْ عثمانى مذهب بودند (طبقات ابن سعد، ج7، 286ــ289).
 [17]. Journal of Semitic Studies.
[18]. درباره چرخش تفكر احمد بن حنبل از عثمانى گرى به تعديل و پذيرش حضرت امير(ع) به عنوان خليفه چهارم بنگريد: رسول جعفريان، «نقش احمدبن حنبل در تعديل مذهب اهل سنّت» مجله هفت آسمان، شماره پنجم.
[19]. اين كتاب و كتاب قاسم بن ابراهيم از مادلونگ به زبان آلمانى است.
[20]. مسأله عدم توجه به سنن على(ع) در تاريخ اصحاب حديث به خوبى آشكار است. در فقه هاى همنوا ــ مالكى، شافعى و حنبلى ــ كمتر به سنت آن حضرت استناد مى گردد، اگرچه درباره آن، احاديثى در كتب معتبر اهل سنت مثل صحيح بخارى و صحيح مسلم نيز آمده است.
[21]. در مصنَّف، تحقيق عبدالسلام شاهين، شماره حديث، 30540، 32020، 37078 است.
 [22]. Journal of the Royal Asiatic Society.
[23]. مفهوم عثمانى معناى وسيعى داشته و به طرفداران امويان، زبيريان و توقف كنندگان در باب حضرت على(ع) گفته شده و گاه بر هركس كه حضرت امير(ع) را دوست نداشته يا مثل مرجئه مردد بوده نيز اطلاق شده است.
[24]. اين كتاب در سال 2002 به چاپ رسيده است. سالم بن ذكوان اباضى يكى از بزرگان اباضيه بود كه درحدود سال 100هجرى ازدنيا رفته است. اين رساله ازقديمى ترين نوشته هاى اسلامى است.
[25]. مخفّف مجله Annales de L'Institut d'Etudes Orientales de L'Universite d' Alger.
 [26]. Revue des Etudes Islamiqus.
[27]. بعيد است كه اسكافىْ زيدى مذهب باشد. اسكافى مسأله فاطمىِ قيام كننده را قبول ندارد. او از معتزله بغداد است.
[28]. مسعودى صاحب مروج الذهب، امامى نيست. شايد به خاطر اثبات الوصيه مسعودىْ نامى، اين اشتباه براى كرون پيش آمده باشد. براى اثبات الوصيه مسعودى بنگريد: مقالات محمدجواد شبيرى زنجانى در مجله انتظار.
[29]. نويسنده مى توانست به كتاب بناء مقالة الفاطميّة فى نقض الرسالة العثمانية، نوشته ابن طاووس مثال بزند.
[30]. اين همان مسجد سماك بوده كه طرفداران عثمان در آن منطقه جمع مى شدند و شيعيان در آن مسجد نماز نمى خواندند.
[31]. به هر حال از قرن چهارم به بعد بصره عثمانى به شيعه علوى تبديل شده و شام، بصره، اصفهان، حمص و بعضى از مراكز ديگر كه به عثمانى مذهب مشهور بودند، اكنون شهر شيعيان امامى مذهب و گاه افراطيون شيعه، همچون غلات و مفوضه شده است. چرخش روزگار عجايبِ بسيارى در خود نهفته دارد.
 [32]. Melanges de la Facult Orientale de L'Universite St.Joseph de Beyrouth.
 [33]. The Muslim World.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

قاديانيه

مهدى فرمانيان
 
قاديانيه نام فرقه اى است كه حدود صد سال پيش در هند به وسيله ميرزا غلام احمد قاديانى بنيان نهاده شد. ميرزا غلام احمد فرزند ميرزا غلام مرتضى، در سال 1839 ميلادى در روستاى قاديان ــ كه در آن زمان حدود 1500 نفر جمعيت داشت ــ به دنيا آمد. قاديان روستايى از روستاهاى شهر گرداس پورپنجاب[1] است كه اكنون بعد از تقسيم شبه قاره هند، از توابع هند است. ميرزا غلام احمد به مطالعات اسلامى علاقه داشت و رياضت هايى را بر خود تحميل مى كرد. پدرش كه طبيب ماهرى بود و با حكومت انگلستان رابطه حسنه داشت، در سال 1876 از دنيا رفت. فهم بهتر افكار و تحولاتِ قاديانيه ارتباط مستقيمى با تحولات هند و پاكستان در قرن نوزدهم و بيستم دارد. در قرن نوزدهم هند تحت تسلط بريتانيا بود و مبلغان مسيحى فوج فوج به هند وارد شده و به تبليغ مسيحيت مى پرداختند. در سال 1857 قيامِ عمومى مردم هند، كه در آن پيروان اديان ديگر در كنار مسلمانان بر ضدّ استعمار انگلستان قيام كردند، به شدت سركوب شد. در اين قيام پدر غلام احمد در كنار انگلستان قرار داشت و به آنان كمك هاى مالى مى كرد كه اين مطلب توسط خود قاديانى ها مورد تأييد قرار گرفته است.[2]
از طرف ديگر هندوان نيز كه از اين شكست ضربه سختى خورده بودند، به بازسازى خود پرداخته، جنبش هايى را براى احياى آيين هندو راه اندازى كردند. غلام احمد در اين زمان احساس كرد كه او همان كسى است كه مى تواند مسلمانان را از درد و رنج سلطه بيگانگان برهاند. از اولين اقدامات او مناظره و مبارزه با تبليغات مسيحيان و هندوان بود كه در اين زمينه كتاب براهين احمديه را ــ در 562 صفحه رحلى در چهار جلد و در يك مجلد ــ در سال 1884 در اثبات فضل اسلام و اعجاز قرآن و اثبات نبوت پيامبر و ردّ مسيحيت و آيين هاى هندو و برهما نوشت و به چاپ رساند.
وى در سال 1886 با يك آريه سماجى[3] بحث كرد و كتابى را به زبان اردو به نام سرمه چشم آريه نگاشت. اين مناظرات و كتاب ها او را مشهور كرد. از اين زمان به بعد چرخش افكار غلام احمد به سمتى بود كه بعدها باعث اختلافاتِ زيادى بين قاديانيه و مسلمانان شد. وى در سال 1889 ادعا كرد كه مجدِّد قرنِ چهاردهم بوده و به او الهام شده و از طرف خدا مأمور است كه از مردم بيعت بگيرد; پس در سال 1891 كتابى را درباره عيسى(ع) به نام نزول المسيح نوشت و در آن كتاب ادعا كرد كه عيسى بر صليب نمرده، بلكه از فلسطين فرار كرده و به هند آمده است و در 120 سالگى در سرينگر از دنيا رفته، و قبرى كه امروز به نام بوذاسف در كشمير معروف است، قبر عيسى است، و عيسى به آسمان صعود نكرده، بازگشت دوباره اى ندارد و او (غلام احمد) مثيل (تجلى) المسيح است. در اين زمان به غير از اينكه خود را مسيح موعود معرفى كرد، خود را مهدى موعود مسلمانان نيز دانست و مردم را به سوى خود فراخواند.
وى در اين دوره كتب زيادى را در تأييد ادعاهاى خويش نوشت تا اينكه در سال 1902 اعلام كرد كه خداوند او را نبىّ مرسل قرار داده، ولى نه نبىِّ شريعت آور، بلكه او «نبى غيرحامل الشريعة»، «النبى الظلى و المتجسد»، «محمد على وجه التجسد» و «محمد بصفة ظلية» است.[4] و در سال 1904 اعلام كرد كه «اوتاركريشنا» است تا اينكه در سال 1908 در 69 سالگى از دنيا رفت. برخى از مهم ترين كتب وى عبارت اند از: ازالة الاوهام، حقيقة الوحى، جزء پنجم براهين احمديه ــ كه درسال 1905 به نام تكمله براهين احمديه نوشت ــ الاربعين، حقيقة النبوة، التجليات الالهية، عين المعرفة، ترياق القلوب، الحرب المقدسة، الدرُّ الثمين، الخطبة الالهامية، نور الحق، فتح اسلام، ختم النبوة و قاديانى مذهب.
غلام احمد در حدود 75 كتاب نوشته است كه همگى به چاپ رسيده اند. سخنرانى ها و مكاتبات وى نيز بعداً به وسيله پيروانش جمع آورى و چاپ شده است. او مسلمانان را كافر مى دانست و به پيروان خود دستور مى داد كه با آنان مثل اهل كتاب رفتار كنند و با زنان مسلمانان ازدواج كنند، ولى دختران خود را به ازدواج مسلمانان درنياورند. اين طرز تفكر در شاخه قاديانيه به شدت اعمال شده و آنان مسلمانان را به خاطر ايمان نياوردن به نبوت غلام احمد كافر مى دانند.
بعد از مرگ وى شوراى احمديه به اتفاقْ حكيم نورالدينِ بُهَيروى[5] را جانشين و خليفه غلام احمد اعلام كرد. از فعاليت هاى او در زمان زعامتش اطلاع چندانى نداريم. نورالدين در سال 1914 در 73 سالگى از دنيا رفت. در اين زمان تحصيل كردگان اين فرقه توقع داشتند كه محمدعلى[6] كه سردبير مجله مرورى بر اديان قاديانيه بود خليفه شود، ولى اكثريت اعضا كه در قاديان بودند، خواستار زعامت پسر 25 ساله غلام احمد يعنى ميرزا بشيرالدين محمود احمد بودند. محمود احمد اين اتفاق را در كتاب ديباچه تفسير القرآن به خوبى توضيح داده، مى نويسد: «در زمان نورالدين عده اى از اعضا خلافت وى را به باد انتقاد گرفتند، و وقتى نورالدين از دنيا رفت، تلاش كردند تا خلافت را به طور كلى از بين ببرند. من در آن هنگام 25 ساله بودم. سازمان اجرايى جماعت دست مخالفان بود. بخش اعظم جنبش كه در قاديان بودند، مسئوليت را بر دوش من گذاشتند و من نيز پذيرفتم... در آن زمان خداوند به من وحى فرمود كه مرا يارى خواهد كرد و مخالفان را شكست خواهد داد. در آن موقع تحصيل كرده ها، با تجربه ها، صاحبان مكنت و نفوذ، جنبش را ترك كرده، گفتند: چون جنبش به دست جوان خام و بى تجربه اى افتاده است، به زودى متلاشى خواهد شد...» (صفحه 592 ــ 595).
محمود احمد تا سال 1965 يعنى 51 سال رهبرى جنبش را به عهده داشت تا اينكه در اين سال در 76 سالگى از دنيا رفت. از مهم ترين كتب وى تفسيرِ هفت جلدى وى بر قرآن و كتاب احمديه يا اسلام حقيقى، دعوة الامير و حقيقة النبوة است. بعد از محمود احمد فرزندش ميرزا نصيراحمد به جاى وى نشست. او نيز تا سال 1982 رهبرى را به عهده داشت.
بعد از او هم ميرزا طاهراحمد ــ پسرعموى ميرزا نصير (طاهراحمد بن بشيراحمد بن غلام احمد) ــ رهبر جنبش شد و تاكنون رهبرى گروه را بر عهده دارد. گفتنى است غلام احمد از زن دوم خود سه پسر داشت با نام هاى ميرزا بشيرالدين محمود احمد كه رهبر قاديانيه شد، ميرزا بشيراحمد فرزند دوم و مؤلف كتاب سيرة المهدى، كه زندگى نامه مفصل غلام احمد است، و ميرزا شريف احمد. ميرزا طاهر احمد رهبر فعلى قاديانيه، فرزند ميرزا بشيراحمد است و كتابى به نام القتل بإسم الدين نوشته كه مباحث اين كتاب بيشتر ردّ نظريه ابوالاعلى مودودى درباره ارتداد، تكفير و جهاد است. وى مجازات مرگ مرتد را يك اصل اسلامى نمى داند و به فرمان امام خمينى(ره) درباره قتل سلمان رشدى سخت تاخته و آن را اسلامى نمى داند و مى نويسد: «ان مفهوم الردّة مخالف للاسلام و لم تشرع عقوبة دنيوية لمن يخرج عن الاسلام...» (ص72). او تكفير را از اختراعات فقهاى اسلام دانسته كه از فكرِ خوارج به آنها رسيده است (ص 77). همچنين سابّ النبى را داراى عقوبت دنيوى نمى داند (ص 103) و در فصل نهم به انقلاب اسلامى ايران پرداخته و مى نويسد: «انقلاب ايران هدفش اسلام نبود و در جنگ ايران و عراق هيچ كدام براى اسلام نمى جنگيدند» (ص 119)، و در پايان مى نويسد: «عقيده راسخِ من اين است كه اسلام و هر دين حقيقى نمى تواند به نام خدا خون بريزد» (ص 131). اصل اين كتاب در سال 1962 به زبان اردو منتشر شد، سپس در سال 1989 بازبينى و به انگليسى نوشته شد و در سال 1990 ترجمه عربى آن نيز عرضه شد.
نام ديگر قاديانيه احمديه است كه در كتب انگليسى به اين نام شهرت دارند و خود را در عالم به اين نام معرفى مى كنند. اين فرقه هيئت هاى تبليغىِ قوى اى دارد و اكنون مركز آن در انگلستان است، و بنابر اعلام خودشان حدود 10 ميليون نفر به اين فرقه وفادارند كه حدود 4 ميليون از آنها در پاكستان زندگى مى كنند، اما بيشترين فعاليت آنها در آفريقاست.[7]
 
عقايد
به خاطر اهميت ادعاى نبوت غلام احمد، همه نويسندگانى كه درباره قاديانيه اثرى نگاشته اند، ازجمله ابوالاعلى مودودى (م1979م) در كتاب ما هى القاديانية، احسان الهى ظهير (م1407ق) در القاديانية دراسات و تحليل، ابوالحسن ندوى (م1420ق) درالقاديانى والقاديانية، عبدالله سلّوم درالقاديانية والاستعمار الانجليزى، مصباح الدين زاهدى در القاديانية و خطرها على الاسلام، و جمعى از علماى پاكستان در موقف الامة الاسلامية من القاديانية، و اسميت در مدخل «احمديه»ى دايرة المعارف اسلام، چاپ ليدن، كه در دانش نامه ايران و جهان، ج10 ترجمه و چاپ شده است، و بروش[8] در مدخل «احمديه»ى دايرة المعارف دين، ويراسته الياده، و نيز يوهانان فريدمن در مدخل «احمديه»ى دايرة المعارف جهان اسلامِ معاصر از انتشارات آكسفورد، بيشتر به بحث ادعاى نبوت غلام احمد پرداخته اند و كمتر به مباحث ديگر نظر داشته اند; لذا به اختصار بعضى از عقايد ديگر آنها را براساس كتاب ديباچه تفسير القرآن نوشته محمود احمد مى آوريم:
1. صفات الهى; احسان الهى ظهير در القاديانية نسبت تجسيم و تشبيه به قاديانيه داده و آنان را جزء مجسّمه مى داند،[9] ولى محمود احمد در ديباچه تفسير القرآن مى نويسد: «تشابه ميان صفات خدا و صفات اشياء، ظاهرى و سطحى است; مثلا خدا وجود دارد و انسان وجود دارد، اما كلمه وجود به صورت يكسان در هر دو مورد دلالت ندارد... صفات خدا با هيچ شئ يا پديده ديگر سهيم نيست... هيچ شئ يا وجودى شباهت واقعى به او ندارد...» (ص550 ــ 552). از اين عبارات همان اشتراك لفظى وجود در نزد بعضى از متكلمان و عرفا به دست مى آيد و نمى توان تجسيم را به خاطر چند كلمه متشابه به آنان نسبت داد. وى همچنين مى نويسد: «چيزى را كه خلاف عقل و خرد است، نمى توان به خدا نسبت داد» (ص528).
2. رؤيت الهى; «خدا با چشم ديده نمى شود; چرا كه ذاتاً با اشياء مادى متفاوت است» (ص 556).
3. اختيار انسان; «انسان در برابر اعمالِ خود مختار و مسئول است، ولى دامنه اين اختيارْ محدود و تا حدى جبر بر او حاكم است» (ص520، 523، 582 و 586).
4. قرآن; «قرآن مصون از تحريف است و در آن تحريفى صورت نگرفته است» (ص 511). همچنين بنابر نظر عزيز احمد، قائل به خلق قرآن اند (تاريخ تفكر اسلامى درهند، ص 47).
5. ختم نبوت; «قرآن به شدت رد مى كند كه وحى با پيامبر اسلام ختم شود، بلكه خدا به سخن گفتن با بندگان برگزيده خود ادامه مى دهد» (ص166ــ167 و 522) و «شريعت پيامبر اسلام تا آخرالزمان هست، ولى مردانى ظهور مى كنند كه نور وحى را از پيامبر مى گيرند و در هيئت مصلحان ظاهر مى شوند و در صورت ازدياد فسق و فجور، پيامبرى ظهور مى كند» (ص589)... .
6. خلود در جهنم; «عذاب جهنم دائمى نيست و كافرترين انسان ها پس از چندى مجازات شدن سرانجام به رستگارى مى رسند» (ص525 و 559).
7. بيان تكليف; «تكليف بلا بيان قبيح است» (ص 527).
8. معجزات; «قرآن هيچ معجزه اى را به پيامبران نسبت نمى دهد و خبردادن از غيب از معجزات پيامبران است» (ص 529)، «قرآن از نسبت هاى جاهلانه به پيامبر از قبيل زنده كردن مرده ها، متوقف كردن حركت ماه و خورشيد و رودها و كوه ها خوددارى فرموده است. مطالبى از اين قبيل افسانه است. آنچه در قرآن آمده، به معناى مجازى آن به كار رفته است، نه حقيقى» (ص533 ــ534). اين مطلب يكى از نكات عجيبى است كه در گفته هاى محمود احمد يافت مى شود; چرا كه پدرش غلام احمد نيز ادعا مى كرد كه مرده را زنده مى كند و دشمنانش را مى كشد.[10]
9. تجرّد روح; برخلاف فلاسفه روح را مجزا از بدن نمى دانند و قائل اند كه «تولد روح از تولد جسم جدا نيست و تغييراتى كه باعث رشد جسم است، موجب تولد روحانى مى شود» (ص 545 ــ547).
10. قدمت انسان; «به تصريح قرآن قبل از زمانِ آدم نيز انسان وجود داشته است، و انسانِ قبل از آدم چندين مرحله از مراحل تكامل را طى كرده است» (ص 578).
11. جنّ; «منظور از جنّ در آيات قرآن موجودات نامرئى نيست، بلكه اين تعبير به دسته اى از انسان ها اطلاق مى شود» (ص 579).
12. زندگى پس از مرگ; «پس از مرگْ روح انسان كالبد ديگرى مى يابد كه متناسب با آن عالم است. كالبدى روحى كه داراى استعدادهاى خاصى براى درك زيبايى هاى صفات خداوند است. روح هاى كامل وارد حالتى كه آن را بهشت مى نامند مى شوند، و روح هاى ناكامل در وضعيتى به نام دوزخ قرار مى گيرند و اين وضعيتْ شفاى آن روح هاى بيمار را سبب مى گردد تا اينكه تمام روح هاى بيمار داخل بهشت مى شوند و دوزخ از ميان برداشته مى شود. همه لذات در آن عالمْ روحى و معنوى است» (ص588).
از نكات قابل توجه در اين كتاب اين است كه مى گويد: طوفان نوح تمام دنيا را فرانگرفته است (ص 22) و عيسى معلمى جهانى نيست (ص26ــ30 و 183). و در توضيح آيات 117ــ119 سوره مائده (اى عيسى آيا تو به انسان ها گفتى كه به جاى خدا، من و مادرم را خداى خود قرار دهيد؟)[11] مى نويسد: «عيسى مرده است و در آسمان ها به سر نمى برد» (ص 189)، كه معلوم نيست از كجاى آيه اين مطلب به دست مى آيد!!
13. جهاد; «اسلام تهاجم را توصيه نمى كند و آن را منع كرده است، ولى مى گويد هرگاه خوددارى از جنگ، صلح را به خطر اندازد، به جنگ بپردازيد. حمله به اماكن مذهبى ممنوع است. هرگاه دشمن فعاليت هاى مذهبى را آزاد گذاشت، جنگ بايد متوقف شود». عزيز احمد به نكته اى در اين زمينه اشاره كرده و مى گويد: «در نظام سياسى شديداً از حاكم حمايت مى كنند و منع جهاد در پرتو آن معنا مى يابد» (تاريخ تفكر اسلامى، ص48).
گفتنى است كه قاديانيه نماز، روزه، حج و بقيه اعمال عبادى را قبول دارند (ص527 و 538) و اينكه احسان الهى ظهير حجّ قاديانيه را شركت در اجتماعِ ساليانه قاديانيه در قاديان مى داند، صحيح نيست. البته قاديان براى آنها، مثل مدينه براى مسلمانان، ارج و قرب دارد. همچنين زكات براى محصولاتِ كشاورزى ده درصد و براى تجارت 5/2 درصد است (ص539). و ربا، قمار و مسكرات نيز نزد آنان حرام است (ص540 و 544).
آنچه در پى مى آيد، ترجمه مدخل «احمديه» در دايرة المعارف جهان اسلامِ معاصرِ «آكسفورد» است. اين مقاله در سال 1990 نوشته شده است. گفتنى است كه مدخل «احمديه»ى دايرة المعارف اسلام در سال 1954، و مدخل «احمديه»ى دايرة المعارف دين، ويراسته الياده در سال 1985 نوشته شده است. ابوالاعلى مودودى در سال 1967 و احسان الهى ظهير در سال 1386 ق و ندوى در دهه هفتاد ميلادى كتاب هاى خود را نوشته اند; لذا اين مدخل جديدترين مقاله درباره قاديانيه، و نويسنده آن از متخصصان احمديه است كه كتاب تداوم نبوت را درباره اين فرقه نوشته است. اين مقاله كه يكى از قوى ترين مقالات درباره احمديه است، متأسفانه به قدرى جانبدارانه است كه انسان احساس مى كندكه يك قاديانى مذهب آن را نوشته است وبه ادعاهاى پى درپى غلام احمد (مجدّد قرن، مهدى موعود، مسيح موعود، نبىّ مرسل و اوتاركريشنا) آنچنان پرداخته است كه گويا هيچ تناقضى در گفتار او نيست. درباره تفكر غلام احمد نسبت به عيسى نيز به توجيه دست يازيده و به مسئله منع جهاد درزمان اشغال كشور بهوسيله بيگانه اشاره اى نكرده ومطلبى درباره رابطه آنها با انگليس در زمان اشغال هند و حمايت هاى هميشگى انگليس از آنها نياورده است; مسئله اى كه مسلمانان هند را در آن زمان بسيار آزرد و باعث اختلافات شديد بين آنها و قاديانيه گرديد (ر.ك: القاديانى والقاديانية).
 
احمديه[12]
يك نهضت مسيحايى در اسلام معاصر; احمديه از ابتداى ظهورش در هند در سال 1889، يكى از فعال ترين و جنجال برانگيزترين نهضت ها بوده است. اين فرقه فعاليت هاى خود را بيش از يك قرن حفظ كرده است. آنها در وقف كردن خود براى تبليغ دين بى نظيرند. مراكز تبليغى و مساجد احمديه نه تنها در شبه قاره هند، بلكه در بسيارى از شهرهاى جهان غرب، آفريقا و آسيا بنا شده است. هسته اصلى انديشه احمديه پيامبرشناسى است، كه از صوفى بزرگ مسلمانِ قرون وسطا، محيى الدين ابن عربى (1165ــ1240م/560 ــ 638ق) كه به يك سلسله متوالى پيامبران غيررسمى بعد از ]حضرت[ محمد اعتقاد داشت، الهام گرفته است.[13]
نهضت احمديه كه براى مؤسس خود شأن پيامبرانه و مسيحايى قائل بود، مخالفت شديد مسلمانان اهل سنت را برانگيخت و به نفى اين عقيده كه محمد خاتم الانبياست، متهم گرديد. هنگامى كه هند تحت حاكميت بريتانيا بود، اين اختلاف به عنوان يك اختلاف عقيدتى در ميان افراد خاص و نهادهاى غير دولتى باقى ماند، اما وقتى كه احمديه مركزيت خود را در سال 1947 به كشور اسلامى پاكستان انتقال داد، اين موضوع يكى از مشكلاتِ قانونى شد و اهميت بسيارى پيدا كرد.
عالمان دينى اى كه به جريان اصلى اهل سنت تعلق داشتند، خواستار طردِ رسمى احمدى ها از اُمت اسلام شدند و در سال 1974 به اين هدف دست يافتند. بنابراين، تاريخ نهضت احمديه نمونه اى بى نظير از ارتباط پيچيده بين دين و حكومت را در اسلام ارائه مى دهد; يعنى نمونه اى كه در آن، اعضاى نهادهاى سياسى اى كه به نحو عرفى انتخاب شده بودند، حق تعيين عضويتِ دينى گروهى از شهروندان و حق أخذ نتايج قانونى از اين تعيين را به خود اختصاص مى دادند.
 
تاريخ
ميرزا غلام احمد ــ بنيانگذار جنبش احمديه در جهان اسلام ــ در اواخر دهه 1830 در قاديان ــ روستايى در پنجاب ــ به دنيا آمد و براى اولين بار در اوايل دهه 1880 ادعا كرد كه به يك جايگاه ويژه معنوى رسيده است. در مارسِ 1889 هنگامى كه غلام احمد قول به وفادارى را از تعدادى از پيروانش در شهر لوديان پنجاب پذيرفت، نهضت احمديه تأسيس گرديد. او سال هاى بعد را به فعاليت گسترده فرهنگى، سازماندهى و توسعه جنبش جديد، و مباحثات جدلى بسيار با علماى سنّى، مبلغان مسيحى و اعضاى نهضت احياگران هندو، آريه سماج، اختصاص داد.
نشريات متعددى در قاديان منتشر مى شد; از جمله ماهنامه مرورى بر اديان )Review of Religions (كه به زبان انگليسى[14] و براى تبليغ ديدگاه احمديه از اسلام منتشر مى شود. غلام احمد در 26 مى 1908 از دنيا رفت. نورالدين، يكى از اولين طرفدارانش به جاى غلام احمد، رهبر اقليت و جانشين مسيح ]غلام احمد [شد. در طول مدت رهبرى وى به خاطر اختلافات عقيدتى درباره مسائلى همچون ارتباط با مسلمانان غيراحمدى و ماهيّت رهبرِ جماعت، اتحاد نهضت در معرض خطر قرار گرفت. نورالدين در سال 1914 درگذشت و پسر غلام احمد، بشيرالدين محمود احمد جانشين وى شد. اختلافات در نهضت، در اين زمان به اوج خود رسيد و احمديه به دو دسته قاديانى و لاهورى منشعب گرديد. شاخه قاديانى را كه بزرگ تر بود و مركزيتِ نهضت و نشريات مهم را در كنترل خود داشت، محمود احمد، كه بعد از مرگِ نورالدين به عنوان خليفه دوم شناخته مى شد، رهبرى مى كرد. شخصيت هاى برجسته شاخه لاهورى، محمد على و خواجه كمال الدين بودند.[15] افزون بر اختلافات شخصى در ميان هر دو گروه، اصلى ترين مسائل اختلافى عبارت بودند از: ماهيّت ادعاى معنوى غلام احمد، محدوده مرجعيت محمود احمد در امور جامعه، و شيوه برخورد با مسلمانان غير احمدى. قاديانيه بر مدعاى نبوت غلام احمد اصرار داشتند و قائل بودند كه مرجعيت دينى محمود احمد، كمتر از مرجعيت دينى غلام احمد نيست، و بى ترديدْ مسلمانانِ غيراحمدى كافرند. از طرف ديگر لاهورى ها اعتقاد داشتند كه غلام احمد ادعايى بيشتر از مجدّد دينى بودن نداشت و قائل بودند كه رهبرى نهضت بايد به يك گروه مثل شوراى عالى احمديه (صدر انجمن احمديه)، نه به يكى از جانشينان مسيح، واگذار شود. و آنان تنها مسلمانانى را كافر مى دانستند كه احمديه را كافر به شمار مى آورند. اين نوع نگرش به ديگر مسلمانان براى كاهش اختلاف احمديه با آنان مطلوب بود. پس از انشعاب، احمدى ها فعاليت فرهنگى و تبليغى خود را ادامه دادند و هر دو گروه از هر نوع رابطه با ديگرى تبرى جستند.
نشريات لاهورى ها فقط به مباحث مربوط به مدرنيسم اسلامى مى پردازند و با انديشه هايى كه احمديه را از جريان اصلى اسلام جدا مى كند، ارتباط چندانى ندارند، اما مجله مرورى بر اديان قاديانيه همچنان بر نقش حياتىِ غلام احمد در تاريخ معنوى بشر تأكيد دارد. صفحات اين مجله ترجمه هايى از آثار غلام احمد را عرضه مى كند و جزئيات فعاليت هاى تبليغى احمديه ، نظير تأسيس مساجد و مراكز تبليغى و نمونه هايى از تازه مسلمانان ]تازه احمديان[ را بيان مى كند. تعدادى از مؤسسات جديد به دستور و سفارشِ محمود احمد در قاديان تأسيس شد تا تبليغ و فعاليت هاى فرهنگى اين نهضت را در سطح جهان هماهنگ سازد.
پس از تقسيم شبه قاره هند در سال 1947، بزرگان نهضت به شهرى به نام رَبْوه در پاكستان (برگرفته از قرآن، سوره مؤمنون، آيه 51)[16] رفتند. اين شهر ]به دستور محمود احمد [به عنوان مركز جديدى براى احمديه ساخته شد.
در پاكستان نهضت با اختلاف روزافزونى مواجه شد. گروه هاى مختلفِ اسلامى كه به وسيله جماعت اسلامى[17] هدايت مى شدند، اصرار داشتند كه احمدى ها به عنوان اقليتى غيرمسلمان شناخته شده و از مشاغل دولتى طرد  گردند.
در اوايل دهه پنجاه از قرن بيستم، اين تحريك عمومى در درجه اول بر ضد محمد ظفرالله خان، يكى از مشاهير احمديه كه در آن زمان به عنوان وزيرِ امور خارجه پاكستان خدمت مى كرد، جهت دهى مى شد. اين تقاضا با شورش هاى گسترده بر ضد احمديه در پنجاب همراه بود، ولى حكومت زمينه آن را از بين برد.[18] در 1974 دوباره موضوع احمديه بر سر زبان ها افتاد. به دنبال برخوردى بين دانشجويان احمدى و غير احمدى در ربوه فشار براى طرد احمدى ها از جمع مسلمانان از نو آغاز و با شورش ها و تهديد رهبرانِ دينى به اعتصاب عمومى همراه شد. پس از مخالفت هاى اوليه، نخستوزيرِ دولتِ ذوالفقار على بوتو بر كنار شد و مجلس ملى تصميم گرفت درباره وضعيت اشخاصى كه به خاتميت حضرت محمد ــ كه درود خدا بر او باد ــ اعتقاد ندارند، بحث كند. بعد از بررسى هاى طولانى در پشت درهاى بسته، مجلس در هفتم سپتامبر 1974 جلسه علنى تشكيل داد و به اتفاق آرا تصميم گرفت كه قانون اساسى پاكستان با اضافه كردن ماده اى اصلاح شود; در اين ماده تصريح شد كه «هر كس ايمان قاطع و بدون قيد و شرط به خاتميت ]حضرت [محمد ندارد يا پس از ]حضرت [محمد ــ كه درود خدا بر او باد ــ ادعاى پيامبرى كند، به هر معنا يا تفسيرى از اين كلمه، يا اين چنين مدعيانى را به عنوان پيامبر يا مصلح دينى به رسميت بشناسد، طبق قانون اساسى مسلمان نيست». در آوريل 1984 به دنبال ]درخواست علما مبنى بر [تقويت صبغه اسلامى زندگى عمومى مردم در جمهورى پاكستان، رئيس جمهور ضياءالحق در فرمانى به صورت رسمى اعلام كرد كه انجام آداب دينىِ احمديه، عملى مجرمانه است. همچنين احمديه از اظهار دين خود به عنوان اسلام و تبليغ و انتشار آن و ناميدن مكان هاى عبادت خود به مسجد منع شدند. مجازات هر يك از اين جرم ها سه سال زندان همراه با جريمه بود. به دنبال اين فرمان، ميرزا طاهر احمد، رهبر فعلى احمديه به لندن رفت كه هنوز ــ اوايل دهه 1990 ــ در آنجا زندگى مى كند.
 
تفكر دينى
تفكر دينى احمديه تا 1914 و بعد از آن در شاخه قاديانى بر محور مدعاى تأكيد شده غلام احمد مبنى بر ]اينكه او[ يك متفكر و مصلح دينىِ ملهَم از سوى خداست، قرار دارد.
راه هاى مختلفى كه غلام احمد عقايد خود را از طريق آنها بيان كرده است، هم طرفداران و هم مخالفان او را قادر ساخت تا تفاسير مختلف و غالباً متضادى از ادعاى او نسبت به مقام معنوى اش ارائه دهند.
نقطه شروع تفكر غلام احمد، همانطور كه در اغلب حركت هاى مسيحايى و احياگرانه اسلامى وجود داشته است، اصرار بر اين مطلب بود كه جامعه و دين مسلمانان تا حدى فاسد شده است و نياز است كه اصلاح گرانِ ملهَم از غيب بيايند تا مانع فرآيند انحطاط گرديده و اسلام ناب را احيا كنند. با توجه به ا ين پيشينه بود كه غلام احمد ادعا كرد كه خداوند او را براى وظيفه احياى اسلام برگزيده است. رسالت غلام احمد با الفاظ مختلفى در نوشته هايش بيان شده است. پذيرفتنى ترين وصفِ ادعاى معنوى او نزد بزرگان اهل سنت، بيان او مبنى بر انتخابش از جانب خداوند به عنوان مجددِ اسلام در قرن چهاردهم هجرى قمرى بود.
ادعاى او مبنى بر اينكه مهدى يا مسيح موعود است، مناقشه انگيزتر بود. او اين ادعايش را به يك مسيح شناسىِ پيچيده اى مستند مى كرد كه برطبق آن عيسى بر روى صليب از دنيا نرفت، بلكه بى هوش گرديد و پايين آورده شد و وقتى از آن جراحت ها التيام يافت، به هند رفت و در 120 سالگى به مرگِ طبيعى در شهر سرينگر از دنيا رفت; لذا بنابر نظر غلام احمد، اعتقاد مسيحيان به رستاخيز عيسى و مراجعت باشكوهش در آخرالزمان پوچ و بى اساس است. قرآن در آيات مختلفى اين اعتقاد مسيحيان را به صورت انكارناپذيرى رد كرده است (آل عمران، آيه 55)[19]. ]اين اعتقاد [يك اسطوره مجعول از سوى مسيحيان است كه نشان مى دهد عيساى زنده برتر از ]حضرت [محمد متوفى است; بنابراين مسيحيت برتر از اسلام است; لذا اگر حديثى در اسلام رجوعِ دوباره مسيح را مطرح ساخته است، بايد اين گونه تفسير شود كه منظورْ خودِ عيسى نيست، بلكه فردى شبيه اوست، و اين شخص غلام احمد است كه نقش معنوى او كاملا شبيه به عيسى است; از اين جهت كه هم عيسى و هم غلام احمد وقتى ظهور كردند كه امت شان تحت سلطه بيگانه بودند و هر دو با تمام وجود به وسيله جوامع دينىِ فاسد طرد شدند و هر دو جهاد را رد كردند و هيچ كدام قانون جديدى نياوردند، بلكه براى تجديد قوانينى كه ]حضرت [موسى و ]حضرت [محمد آورده بودند، عهد بستند. جنجالى ترين قسمتِ ادعاى وى تأكيد مكرر غلام احمد بر اين بود كه خداوند او را پيامبر قرار داده است; زيرا اين ادعا عقيده مسلمانان را مبنى بر اينكه ]حضرت [محمد آخرين پيامبر است، نقض مى نمود و باعث پرهياهوترين تهمت ها از سوى علماى سنى عليه غلام احمد و پيروانش شده بود.
با اين حال غلام احمد اصرار داشت كه معتقداتش با عقايد مسلمانان درباره خاتميت پيامبرى ]حضرت [محمد يكسان و همنوا است. او پيامبران را به دو دسته تقسيم مى كرد: تشريعى يا پيامبران شريعت آور; كسانى كه كتابِ جديد با قوانين وحيانى آورده اند و معمولا بنيانگذار جوامع جديدى اند و پيامبران غير تشريعى يا غيرقانون گذار; كسانى كه كتاب جديدى با قوانينِ الهى نياورده اند، بلكه به سوى اُمت خود فرستاده مى شوند تا آن جامعه را به تحقق قوانينى كه پيامبران قانون گذار قبلى آورده اند، وادار سازند. به نظر غلام احمد عقيده به خاتميت پيامبرى ]حضرت [محمد از مصاديق نوع اول (پيامبران قانون گذار) است ]يعنى حضرت محمد خاتم نبوت تشريعى است[. اين نوع دسته بندى، غلام احمد را قادر ساخت تا تصديق كند كه ]حضرت [محمد واقعاً خاتم پيامبران است و در عين حال ادعا كند كه خداوند بعد از مرگ ]حضرت [محمد به هيچوجه مسلمانان را بدون راهنمايى هاى پيامبرگونه رها نمى سازد، چون در غير اين صورت مسلمانان به جامعه اى رهاگشته و نفرين شده تبديل مى شوند.
بنابراين هر چند درست است كه نمى تواند پيامبرى قانون گذارْ بعد از ]حضرت [محمد ظاهر شود، ولى كمالات پيامبرانه به طور مداوم به كمال يافته ترين پيروان او مثل غلام احمد اعطا مى شود; كسى كه خدا با او صحبت كرد و اسرارش را بر او مكشوف ساخت. و از آنجا كه غلام احمد اين موقعيت را تنها به وسيله پيروى صادقانه اش از ]حضرت [محمد به دست آورد، لذا پيامبرى اش نقض خاتميت ]حضرت[ محمد نيست، بلكه اين واقعيت كه پيامبر اسلام مى توانست كمالات پيامبرانه را به كمال يافته ترين پيروانش اعطا نمايد، برترى ]حضرت[ محمد را بر پيشينيانش در مقامِ پيامبرى مشخص مى سازد; لذا فقط مسلمانان تنها جامعه برخوردار از ارتباط و نبوت الهى بعد از اتمام رسالت ]حضرت [محمداند. اگرچه اين نبوت مستلزم ارسال قوانين جديد نيست و تنها سايه اى از نبوت ]حضرت[ محمد است، ولى وجودش گواه روشنِ برترى اسلام بر اديان ديگر است. ادعاى غلام احمد مبنى بر اينكه همان مهدى موعود است، كاملا با ديدگاه او در باب جهاد مرتبط است. روايت معتبرى كه بنابر آن، مهدى «شكننده صليب، قاتلِ خوك ها و پايان دهنده جنگ»[20] است، ]به وسيله غلام احمد [طورى تفسير شده كه مهدى به يك چهره كاملا صلح طلب تبديل گرديده است، و اين عبارت كه مهدى «پايان دهنده جنگ است»، در معناى حقيقى خود استعمال شده است و بيشترين تأكيد متوجه اين عبارت است، ولى جمله «كشتن خوك ها و شكستن صليب» به صورت مجازى استعمال گرديده است و به صورت اشاره مى گويد كه پيروزى مهدى بر مسيحيت از طريق برهان و قدرت معنوى خواهد بود; بنابراين، جهاد با شمشير با ظهور مهدى به پايان مى رسد و حتى قبل از آن، جهاد با هجوم تجاوزكارانه متفاوت بوده و فقط در پاسخ آزارِ كافران مجاز شمرده شده است.
اين تفسير ردّ ديدگاهى سنتى است كه مى گويد فرمان منع مطلق جهاد در مكه، نامحدود است و به مدينه نيز گسترش مى يابد. به نظر احمدى ها، اسلام دينى است كه به صلح پايبند است. غلام احمد به كرّات مسلمانانى را كه جهاد را خشن نشان مى دهند، سرزنش كرده و مى گويد: «نه تنها آنان بخشى ضرورى از تعاليم اسلام را تحريف كرده اند، بلكه آنها كمك كار مبلغان مسيحى اند در بد جلوه دادن اسلام به عنوان دينى كه گسترش آن با ابزار خشونت آميز پيوند خورده است، و تنها جهادى نزد اسلام جايز است كه براى اشاعه دين از طريق تبليغ و اقناع صورت گرفته باشد.»
 
خلاصه
چالش هاى احمديه و جريان اصلى اسلام سنّى از رويكردهاى مختلف درباره مسئله مرجعيت دينى ناشى مى شود; چون احمديه به عنوان يك جنبش مسيحاگرا مدعى نوعى خاص از نبوت براى رهبرشان و ادامه الهام الهى براى جانشينانش بود، وظيفه خود مى دانست كه با علما درگير شود; يعنى كسانى كه احساس مى كردند اقتدارشان به عنوان متوليان معارفِ اسلامى و مفسران شريعت اسلام متزلزل شده است. اين اختلاف به وسيله اجماع علما در مخالفتشان بر موضوع عاطفى احترام به ]حضرت [محمد كه گفته مى شد با ادعاى غلام احمد مبنى بر دريافت وحى الهى بعد از اتمام رسالت ]حضرت[ محمد ــ كه درود خدا بر او باد ــ زنگار گرفته است، وخيم تر شد; بنابراين تا آنجا كه به درگيرى احمديه در درون اسلام مربوط مى شود، نقطه اصلى نزاع، ادعاى دينى غلام احمد است كه اين ادعا با الفاظى كه صوفيان قرون وسطا به كار برده اند، بيان شده است. اما درباره ارتباط احمديه با جهان غير مسلمان، در وهله اول، احمديه مشغول دفاع از اسلام و وصفِ آن به عنوان دينى آزادى خواه، انسانى و مترقى است كه همواره از ناحيه غيرمسلمانان مورد هجوم واقع مى شود. اين جنبه از تعاليم احمديه كاملا با انديشه متفكران نوانديش مسلمان همسو است، اما در ديگر موضوعات ــ همچون حجاب و چند همسرى ــ پيرو ديدگاه سنتى است. يكى از اختلافاتِ اساسى ميان آنان و ديگر جنبش هاى اسلامى معاصر اين است كه احمديه تبليغ صلح آميز را از برداشت خودشان از اسلام در ميان مسلمانان و غيرمسلمانان به طور مساوى به عنوان يك فعاليت ضرورى و واجب تلقى مى كنند; وظيفه اى كه در انجام آن پايدار و ثابت قدم اند. (نيز بنگريد به مداخل «هند، اندونزى، پاكستان و نبوت».)
 
 


 
كتابنامه ]مؤلف[
آثار احمديه
1. بشيرالدين محمود، احمد، دعوت احمديه، ربوه 1961. جامع ترين وصف عقايدِ احمديه به زبان انگليسى، ترجمه شده از زبان اردو، از پسر غلام احمد و دومين جانشين او.
2. غلام احمد، عيسى در هند، فرار عيسى از مرگ بر روى صليب و مسافرتش به هند، لندن 1978.
3. محمد ظفر الله، خان، تذكرة; ترجمه انگليسىِ مكاشفات، افكار و الهامات شفاهىِ اعطا شده به مسيح موعود ــ عليه السلام ــ ]يعنى مكاشفات غلام احمد[.
4. ــــــــــــــ ، احمديه، رنسانس اسلام، لندن 1978; تاريخ نهضت از نگاه احمديه.
 
آثار غيراحمديه
1. لئونارد بيندر، دين و سياست در پاكستان، بركلى و لوس آنجلس 1961; مناظره احمديه در نخستين سال هاى استقلال پاكستان.
2. استنلى اى. براش، «احمديه در پاكستان، ربوه و احمديه ها» ]مجله  [جهانِ اسلام، شماره 45، 1955، ص 145ــ171.
3. هامفرى جى. فيشر، احمديه; تحقيقى درباره اسلام معاصر در ساحل غرب آفريقا، لندن 1963 (تحقيقى عالى و فوق العاده درباره احمديه در مناطق آفريقا).
4. يوهانان، فريدمن، تداوم نبوت; جنبه هايى از تفكر دينى احمديه و زمينه هايش در قرون ميانه، بركلى 1989; تاريخ احمديه و توسعه آن. تحليل پيامبرشناسى در هر دو نوعش. داراى فصلى درباره جهاد احمديه است كه عقايد مربوط به آن را در سنت اسلامى قرون ميانه بررسى مى كند; با كتابشناسى وسيع.
5. مجلس ملى پاكستان، حكم درباره خاتميت نبوت حضرت محمد ــ كه درود خدا بر او باد ــ ، اسلام آباد 1974.
6. ويلفرد كانتول اسميت، «احمديه»، دايرة المعارف اسلام، ويرايش جديد، جلد دوم ليدن 1960، صفحه 301ــ303. ]مدخل «احمديه» در چاپ سوم، 1979 در جلد اول است و احتمالا جلد دومْ اشتباه تايپى است.[
 
كتابنامه ]مترجم[
1/1 ـ قرآن كريم.
1. احسان الهى ظهير، القاديانية; دراسات و تحليل، چاپ اداره ترجمان پاكستان، لاهور، بى تا.
2. جمعى از علماى پاكستان، موقف الامة الاسلامية من القاديانية، دار قتيبه، چاپ اول، 1991م.
3. محمد بخارى، صحيح، تحقيق قاسم شماعى رفاعى، دارالقلم، بيروت، چاپ اول، 1407ق.
4. ابن اثير، جامع الاصول من احاديث الرسول، تحقيق محمد حامد الفقى، داراحياء التراث العربى، بيروت، چاپ دوم، 1400ق.
5. يوسف بن يحياى مقدسى، عقد الدرر فى اخبار المنتظر، تحقيق عبدالفتاح محمد حلو، چاپ اول، 1399 ق.
6. ميرزا بشيرالدين محمود احمد، ديباچه تفسير القرآن، الشركة الاسلاميّة، اسلام آباد 1992.
7. غلامعلى حداد عادل، دانشنامه جهان اسلام، بنياد دايرة المعارف اسلامى، ج 5، چاپ اول، تهران 1379.
8. بهاءالدين خرمشاهى، و ديگران، دايرة المعارف تشيع، ج3، نشر شهيد سعيد محبّى، تهران 1375.
9. ابوالاعلى مودودى، ما هى القاديانية، دارالقلم، چاپ اول، لاهور، 1388.
10. ميرزا غلام احمد، حقيقت اسلام، چاپخانه فردوسى، تهران، چاپ اول، 1328.
11. ميرزا غلام احمد، فلسفه اصول دين، ترجمه سيد عاشق حسين شاهد، انتشارات اسلام، انترناسيونال، لاهور، چاپ اول، 1996م.
12. عبدالله سلّوم السامرايى، القاديانية والاستعمار الانجليزى، وزارت فرهنگ عراق، 1981.
13. مصباح الدين زاهدى، القاديانية و خطرها على الاسلام، مؤسسة الرسالة، چاپ اول، 1991.
14. سيد عبدالماجد الغورى، القاديانى و القاديانية، دار ابن كثير، بيروت و دمشق، چاپ اول، 2000م. در اين كتاب، سه كتاب مودودى، ندوى و احسان الهى ظهير آمده است، به همراه جديدترين مقالات آنان.
15. ميرزا طاهر احمد، القتل بإسم الدين، ترجمه محمد حلمى شافعى، الشركة الاسلامية، اسلام آباد 1990.
16. احسان يار شاطر، دانشنامه ايران و اسلام، ج10، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، تهران 1370.
17. عزيز احمد، تاريخ تفكر اسلامى در هند، ترجمه نقى لطفى و محمد جعفر ياحقى، انتشارات كيهان و شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، تهران 1367.
18. گروهى، دايرة المعارف دين، با سرويراستارى ميرچاالياده، انتشارات مك ميلان، لندن 1986.
19. عبدالوهاب بن احمد شعرانى، اليواقيت والجواهر، داراحياءالتراث العربى، چاپ اول، بيروت 1997م.
20. سن. ك.م، هندوئيسم، ترجمه ع.پاشايى، انتشارات فكر روز، چاپ دوم، تهران 1375.
21. سيد على محمد نقوى، سيرى در انديشه معاصر هند، رايزنى فرهنگى ايران در هند، بى تا.
22. ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، تحقيقاتى درباره هند، رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در هند، 1376.
23. جمشيدى بروجردى، محمد تقى، ملى گرايى هندو، مركز انتشارات وزارت امور خارجه، چاپ اول، تهران 1379.
24. سعيد اسعد گيلانى، ابوالاعلى مودودى; نگاهى به آثار و افكار، ترجمه نذير احمد سلامى، انتشارات احسان، چاپ اول، تهران، 1380.
25. اعظم پويازاده، «تصليب مسيح»، مجله مدرّس، شماره 5، زمستان 1376.
26. جمعى از نويسندگان، دايرة المعارف اسلام (انگليسى)، چاپ بريل، چاپ سوم، ليدن 1979.
27. نووى، صحيح المسلم بشرح الامام النووى، چاپ دارالفكر، 1401ق.
 


[1]. درباره پنجاب و تحولات آن بنگريد: دانشنامه جهان اسلام، ج5، ص640ــ736، كه ترجمه مدخل «پنجاب» دايرة المعارف اسلام است. و نيز دايرة المعارف تشيع، ج3، ص623ــ 625، از مشايخ فريدنى.
[2]. ترياق القلوب، ص 15، به نقل از القاديانى والقاديانية، ص 213ــ218 و ص 276ــ 285.
[3]. آريه سماج يا آريا سماج، نهضت احيا كننده آيين هندو است كه در سال 1875 به وسيله ديانند سرسوتى (1824ــ1883) بنياد نهاده شد. وى مخالف شرك و بت پرستى، آيين ولاء و مرتاض گرى منحط و قائل به بازگشت به وداها بود. او دومين هدف خود را دفاع از هندوئيسم در مقابل اديان ديگر معرفى كرد و قائل بود كه نژاد آريايى هند بايد بر نژادهاى ديگر غالب شود، و اسم نهضت خود را آريه سماج (جامعه آريايى) ناميد. آريه سماج به سرعت در هند گسترش يافت و بيشترين مخالفت را با اسلام و مسلمانان داشت و آنان را دشمن اصلى خود مى دانست. از دل آريه سماج دو حزب افراطى هندو به نام هاى «هندو مهاسابا» و «آر.اس.اس» به وجود آمد كه يكى از اهداف خود را شودهى ــ يعنى تغيير دين مسلمانان ــ قرار داده اند و در تخريب مسجد بابرى فعال بوده اند. (رك: هندويسم، ترجمه ع. پاشايى، ص 137; سيرى در انديشه معاصر هند، دكتر سيد على محمد نقوى، ج2، ص995ــ1020; ملى گرايى هندو، ص 75ــ77).
[4]. مودودى، ما هى القاديانية، ص 21ــ37.
[5]. وى متولد 1841 ميلادى در بهيره از استان شاهپور پنجاب است. پدرش امام جماعت مسجد بهيره بود. نورالدين در ابتدا معلم ادبيات فارسى بود، ولى براى كسب علوم اسلامى اين حرفه را  رها كرد و به كشورهاى مختلف ازجمله حجاز مسافرت كرد. سپس به هند بازگشت و به عنوان طبيب حاذقى، معروف شد وازاين رو به حكيم، نامبردار گشت. وى داراى تأليفاتى همچون فصل الخطاب در چهار جلد، تصديق براهين احمديه و... است. درباره او كتاب مرقاة اليقين فى حياة نورالدين به وسيله نجيب آبادى نوشته شده است، كه توسط انجمن اشاعت اسلام لاهور به چاپ رسيده است.
[6]. وى نويسنده كتاب النبوة فى الاسلام و مترجم قرآن به انگليسى است كه ترجمه آن در شبه قاره هند از مقبوليت بالايى برخوردار است (تاريخ تفكر اسلامى در هند، عزيز احمد، ص 50).
[7]. بنگريد: مدخل «احمديه»، دايرة المعارف دين، ويراسته ميرچاالياده، ج1، ص153 و كتاب فلسفه اصول اسلام، نوشته غلام احمد، پشت جلد.
    [8]. Brush
[9]. القاديانى و القاديانية، ص 326، جمع آورى سيد عبدالماجد الغورى، چاپ دار ابن الكثير.
[10]. رك: دايرة المعارف اسلام، ج1، ص301. مع الأسف مترجم در دانشنامه ايران و اسلام اين جمله را خوب ترجمه نكرده است.
[11]. «و اذ قال الله يا عيسى ابن مريم ءأنت قلت للناس اتخذونى و اُمَّى الهين من دون الله، قال سبحانك ما يكون لى أن أقول ما ليس لى بحق».
[12]. اين مقاله ترجمه اى است از:
    "Ahmadiyyah in" The Oxford Encyclopedia of the Modern Islamic World; Ed. John L. Esposito, Oxford, 1995, vol. I, pp. 54-57.
    مترجم سپاس و قدردانى خود را از پژوهشگر فاضل، آقاى محمد حسن محمدى مظفر به خاطر مقابله دقيق و راهگشاى اين ترجمه با متن اصلى ابراز مى دارد. نويسنده مدخلْ يوهانان فريدمن است.
[13]. درباره تفكر ابن عربى در باب سلسله متوالى پيامبران غيررسمى بنگريد: اليواقيت والجواهر، نوشته شعرانى، ج2، ص 455ــ464، بحث فرق بين وحى الهامى اوليا و وحى انبيا; صفحه 346ــ363، بحث فرق بين نبى و رسول; و صفحه 371ــ 375، بحث ختم نبوت پيامبر اسلام. در صفحه 374 از باب 73، از فتوحات نقل مى كند كه ابن عربى گفته است: «واعلم ان النبوة لم ترتفع مطلقاً بعد محمد كه درود خدا بر او باد و انما ارتفعت نبوة التشريع فقط فقوله لانبى بعدى و لا رسول بعدى اى ما ثَمّ من يشرع بعدى شريعة خاصة... و قد كان الشيخ عبدالقادر الجيلى يقول أوتى الانبياء اسم النبوة و أوتينا اللقب...». كتاب تداوم نبوت )Prophecy Continuous( اثر ديگرِ يوهانان فريدمن (نويسنده مقاله) اين مبحث را به طور مبسوط بررسى كرده است. (همه پانوشت ها از مترجم است).
[14]. اين مجله در سال 1902 در قاديان هند منتشر شد و از سال 1947 در پاكستان و از سال 1984 تا كنون در آمريكا و اروپا منتشر مى شود و در سال 2002 جشن صد سالگى آن گرفته شد (رك: دايرة المعارف دين، ويراسته الياده، ج1، ص155، مدخل «احمديه»). اولين سردبير اين مجله محمدعلى بود. وى داراى فوق ليسانس از اروپا و مترجم قرآن و از فعالان شاخه لاهور بود كه خلافتِ بشيرالدين را نپذيرفت.
[15]. درباره فرقه لاهورى بنگريد: دانشنامه ايران و اسلام، ج10، ص1305ــ1306، و نيز القاديانى و القاديانية، ص244ــ251، 428 ــ 435 و 439ــ441.
[16]. قاديانيه با الهام از آيه «وجعلنا ابن مريم و اُمه آيةً و آويناهما الى ربوة ذات قرار و معين»، شهرى را در نزديكى لاهور بنا كردند و نامش را ربوه ناميدند.
[17]. گروه جماعت اسلامى را ابوالاعلى مودودى در سال 1941 در شبه قاره هند تأسيس كرد. اين جماعت در تمام تحولات سياسى پاكستان دست داشته و در صحنه سياسى بنگلادش بسيار فعال است، اما در هند به كارهاى فرهنگى مى پردازد و جنبش اسلامگرايىِ شبه قاره هند را رهبرى مى كند. اين جماعت از منظم ترين و نيرومندترين سازمان هاى اسلامى در شبه قاره هند است و با سكولاريزم، دموكراسى غربى و ناسيوناليسم اسلامى و هندى مخالف است. همچنين اين گروه مخالف تصوف اند، ولى اين مخالفت به اندازه مخالفت وهابيت با تصوف نيست (رك: تحقيقاتى درباره هند، جلد سوم، مقاله «سازمان هاى اسلامى هند: جماعت اسلامى»، نوشته نقوى، و نيز ابوالاعلى مودودى، نگاهى به آثار و افكار، نوشته سعيد اسعد گيلانى، ترجمه نذير احمد سلامى، ص71ــ73).
[18]. در دسامبر 1952 بحران سياسى درباره به رسميت شناختن فرقه قاديانى آغاز شد و دو ماه و نيم ادامه يافت تا اينكه حكومت پاكستان در ششم مارس 1953 در لاهور حكومت نظامى اعلام و مودودى و يارانش را دستگير و راهى زندان كرد. اينان در يك دادگاه نظامى محكوم به مرگ شدند، ولى فشار جهانى باعث شد كه حكم اعدام به حبس ابد تبديل شود. سپس در سال 1955 در دادگاه عالى كشور تبرئه و آزاد شدند (رك: ابوالاعلى مودودى، ص362).
[19]. «اذ قال الله يا عيسى إنّى متوفيك و رافعك الىّ و مطهرك من الذين كفروا و جاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا الى يوم القيامة ثم الىّ مرجعكم فاحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون». درباره اين آيه نظرات متفاوتى از سوى مفسران ابراز شده است و مع الأسف كتب قاديانيه در دسترس نيست تا بدانيم كه آيه «وقولِهم انا قتلنا المسيح عيسى بن مريم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبّه لهم و انّ الذين اختلفوا فيه لفى شك منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه يقيناً بل رفعه الله اليه و كان الله عزيزاً حكيما» (نساء، 157ــ158) و يا آيه «والسلام علىّ يوم ولدتُ و يوم أموت و يوم أُبعث حيا» (مريم، 33) را چگونه تفسير كرده اند، ولى بشير الدين محمود احمد اين آيات (157ــ158 سوره نساء) را اين گونه ترجمه كرده است: عبارت «ولكن شبه لهم» را به «بلكه او را در نظر آنان به شكل انسانى مصلوب درآورديم» و عبارت «مالهم به من علم إلا اتباع الظن» را به «تاكنون اين حدس و خيال را به اطمينان مبدل ننموده اند» ترجمه كرده و عبارت «و ما قتلوه يقيناً» را ترجمه نكرده و نياورده است و عبارت «بل رفعه الله اليه» را به «خداوند عيسى را در محضر خود عزت بخشيد» ترجمه كرده است و آيه «و ان من اهل الكتاب الا ليؤمنن به قبل موته و يوم القيامة يكون عليهم شهيداً» را به «و از ميان اهل كتاب كسى نيست كه پيش از مرگ به واقعيت اين امر ايمان نياورد و در روز قيامت خود عيسى عليه آنان شهادت خواهد داد» ترجمه كرده است (رك: ديباچه تفسير قرآن، اثر بشيرالدين محموداحمد، ص188). گفتنى است كه اكثر مفسران آيه فوق را دليل زنده بودن عيسى مى دانند، ولى شيخ محمود شلتوت نيز مثل قاديانيه قائل است كه عيسى بعداً به مرگ طبيعى مرده و به آسمان نرفته است. رك: مجله مدرّس، شماره 5، 1376، مقاله «تصليب مسيح».
[20]. ابن اثير در كتاب جامع الاصول من احاديث الرسول از بخارى و مسلم و ترمذى و ابن داود روايتى را از ابوهريره، از پيامبر نقل مى كند كه: «ينزل فيكم ابن مريم حكماً مقسطاً فيكسر الصليب و يقتل الخنزير و يضع الجزية و يفيض المال حتى لايقبله أحد»، و در روايت ديگر، عبارت «وليتركن القلاص فلا يُسعى عليها و ليذهبن الشحناء والتباغض والتحاسد» اضافه شده است و در روايتِ ديگر، عبارت «ليس بينى و بينه ــ يعنى عيسى ــ نبىٌ و انه نازل... فيقاتل الناس على الاسلام فيدق الصليب و يقتل الخنزير و يضع الجزية و يهلك الله فى زمانه الملل كلها الا الاسلام و يهلك المسيح الدجال ثم يمكث فى الارض اربعين سنة ثم يتوفى و يصلى عليه المسلمون» آمده است (رك: جامع الاصول، ج11، ص47ــ48، و نيز صحيح بخارى، ج3 و 4 ــ مجلد ثانى ــ ص633، باب 945، و كتاب عقدالدرر فى اخبار المنتظر از يوسف بن يحيى مقدسى، ص229ــ 241 باب «عيسى بن مريم يصلى خلفه»). در اكثر روايات عبارت سومْ «يضع الجزية» است و احتمالا عبارت پايان دهنده جنگ  (abolish war)كه عين آن در روايات نيست، از عباراتى همچون «ليتركنّ القلاص و ليذهبن الشحناء» به دست آمده است كه تفسير خاصى از اين عبارت است كه مخالف شرح و تفسير نووى بر اين روايات است. (درباره شرح اين روايات بنگريد: شرح امام نووى بر صحيح مسلم، چاپ دارالفكر، مجلد اول، ج1 و 2، ص189ــ194. بايد دانست كه در صحيح بخارى در روايتى ديگر آمده است. «كيف أنتم اذا انزل ابن مريم و امامكم منكم»; اين روايات درباره حضرت عيسى است و نمى دانيم چرا نويسنده آن را با مهدى منطبق دانسته است; البته بنابر نظر قاديانيه كه مسيح همان مهدى است و هر دو همان غلام احمد هستند، اين ديدگاه صحيح است، ولى ديگران اين تفسير را قبول ندارند. به احتمال بسيار نويسنده مقاله آقاى فريدمن، به كتب حديث مراجعه نكرده و فقط تفسير آن را در كتب احمديه ديده و به آنها اعتماد كرده است، و يا جانبدارانه اين روايت را طبق مشرب قاديانيه معنا كرده است كه با توجه به كتاب وى با نام تداوم نبوت احتمال دوم تقويت مى شود. عجيب تر از كار وى، گفتار محمود احمد در كتاب ديباچه تفسيرالقرآن است كه با توجه به تصريح پيامبر كه عيسى رجعت خواهد كرد، مى نويسد: «پيامبر اسلام، اعتقادِ اشتباهى را كه مردم درباره رستاخيز عيسى دارند، اصلاح كرد و ثابت نمود كه عيساى بنى اسرائيل دوباره به اين جهان نخواهد آمد» (ص189).

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مورمونیسم


مورمون‌ها یک فرقه مذهبی هستند که خود را پیروان راستین عیسی مسیح می‌دانند. ایشان جماعت خود را به نام کلیسای عیسی مسیح وابسته به مقدسین روزه‌های آخر می‌خوانند. این فرقه با داشتن مکاشفات جدید و اضافه کردن کتاب‌های دیگر در کنار کتاب مقدس (تنها منبع مورد موثق و اعتبار) خود را از مسیحیت اصیل جدا کردند. توانایی مالی بالا باعث باعث نفوذ و تاثیر زیاد این فرقه در میان ملیت‌های مختلف در کشورهای مختلف دنیاست.

بنیانگذار و تاریخ پیدایی این جماعت
ژورف اسمیت، بنیانگذار فرقه مورمون‌هاست. او در سال ۱۸۲۰ زمانی که ۱۵ ساله بود، به گفته خود رویایی از جانب خدا دریافت کرد که در آن به او گفته شد همه کلیساها در اشتباهند و او نباید به هیچ‌کدام بپیوندد. ژورف مجددا در ۱۸ سالگی رویایی دیگر دریافت کرد که در آن از جانب فرشته‌ای به نام مورونی به او ماموریتی عظیم داده شد تا به دنبال الواح طلایی و لوحه‌های قدیمی بگردد.
سرانجام در سال ۱۸۳۰ پس از به دست آوردن این الواح و ترجمه آنها این کتاب‌ها به عنوان کتاب‌های مورمون‌ها انتشار یافت. اگر چه ژورف اسمیت از شرایط تحصیلی خوبی برخوردار نبود، اما با پیدا کردن عینک مخصوص در کنار الواح طلایی و گذراندان سه سال در خلوت و در پس پرده موفق به ترجمه متون شد و در انتها الواح طلایی را به فرشته باز پس داد. اسمیت به عنوان بانی این فرقه در سال ۱۸۴۳ تعدد زوجات را متداول کرد و این عمل او باعث عدم محبوبیت مورمون‌ها از جانب روزنامه‌نگاران و سازمان‌های دیگر شد. اسمیت و برادرش، هیرام پس از سه روز بازداشت از طرف حکومت ایالتی ایلینویز در سال ۱۸۴۴ توسط افرادی مسلح که به زندان نفوذ کردند، کشته شدند. بدین شکل اسمیت به عنوان اولین پیامبر و شهید این فرقه نام گرفت.
گفته شده که اسمیت در هنگام مرگ دارای ۴۸ همسر بود.

اصول عقاید
مورمون‌ها علاوه بر کتاب مقدس، سه کتاب دیگر را در کلیسای خود به رسمیت می‌شناسند. این کتاب‌ها عبارتند از: کتاب مورمون‌ها، اصول و پیمان‌ها، و کتاب مروارید گرانبها. کلیسای مورمون، سخنان پیامبران زنده خویش را در حد کتاب‌های مقدس می‌دانند.

کتاب مورمون‌ها
مهاجرت افرادی است بنام جاردیت‌ها که پس از واقعه تاریخی سقوط برج بابل به سوی امریکا رهسپار شدند و به خاطر بت‌پرستی و ارتداد از بین رفتند. مهاجرت بعدی در سال ۶۰۰ قبل از میلاد به وقوع پیوست که در آن گروهی از یهودیان به فرمان خداوند و قبل از سقوط توسط بابلی‌ها، اورشلیم را ترک کردند. این گروه که توسط شخصی به نام لحی و پسرش، نافی رهبری می‌شدند، از اقیانوس اطلس عبور کردند و به جنوب امریکا رسیدند. در آنجا آنان به دو گروه رقیب تقسیم شدند که عده‌ای طرفدار نافی و عده‌ای دیگر طرفدار برادرش، لامان گشتند. خدا لامان را به خاطر نااطاعتی لعنت کرد و به این خاطر، رنگ پوست او و خانواده‌اش تیره شد. سرخ‌پوستان امریکا از نژاد لامان‌ها هستند. نافی که مطیع و وفادار به احکام خداوند بود، افتخار این را پیدا کرد که عیسی مسیح قیام کرده را ملاقات کند. در این ملاقات، انجیل واقعی و راستین توسط عیسی مسیح به آنان موعظه شد. در ادامه اختلافات بین لامان و نافی لامان‌ها دست به نابودی زدند، ولی یکی از آنان به نام مورمون زنده ماند و قبل از مرگ تمام این وقایع را بر روی الواحی ثبت کرد. این لوحه‌ها به وسیله "مورونی"، پسر مورمون زیر خاک مدفون شد. ۱۴۰۰ سال بعد مورونی به صورت فرشته‌ای بر ژوزف اسمیت (بنیانگذار این فرقه) ظاهر شد و محل الواح را به او نشان داد.

اصول و پیمان‌ها
مجموعه‌ای از مکاشفات ژوزف اسمیت است که در مورد کلیسای مسیح در روزهای آخر، مقام کاهنان و پیشگویی‌های آینده سخن می‌گوید.

کتاب مروارید گرانبها، این کتاب شامل سه بخش عمده است:
نخست، کتاب ابراهیم که ترجمه یک پاپیروس مصری است، در سال ۱۸۳۵ توسط اسمیت ترجمه و چاپ شد. او مدعی بود که این طومارها توسط ابراهیم در ۴۰۰۰ سال پیش نوشته شده است.

دوم، کتاب موسی مجموعه مکاشفات ژوزف اسمیت است که گفته می‌شود از کتاب و شریعت موسی گم شده است. در این کتاب اطلاعاتی در مورد آفرینش جهان آورده شده است.

سوم، نوشته‌های ژوزف اسمیت که شامل اساسنامه، منتخباتی از تاریخ کلیسای مورمون و الهاماتی است که موسس این فرقه دریافت کرده است.


نگاهی به عقاید این فرقه

تثلیث
مورمون‌ها به تثلیث معتقد هستند، اما تفسیر آنان از این آموزه با تفسیر مسیحیت ارتدکس در تضاد است. در تعلیم مورمون پدر، پسر و روح‌القدس سه خدا هستند که در ذات و ماهیت متفاوتند. پدر دارای گوشت و استخوان است که زمانی انسان بوده و سپس به مقام خدایی رسیده است. بر این اصل، هر انسانی این توانایی را در خود دارد که خدا شود. آنان می‌گویند که خدای پدر نیز دارای پدری بوده و به طور جسمانی از مادرش متولد شده است. خدای مورمون‌ها اسیر تکامل و تغییرپذیری است.

عیسی مسیح
مسیح با انسان‌های دیگر تفاوت چندانی ندارد. او اولین روح خلق شده توسط خداست که نامش قبل از زندگی بر روی زمین یهوه بوده است. او ابدی است، اما نه تنها او بلکه همه انسان‌ها در روح ابدی‌اند. طبق این نظریه مسیح یکی از روح‌ها بوده که جسم گرفت و اینک یکی از خدایان شده است. پس فرق مسیح و انسان‌ها نه در ذات، بلکه در ترتیب زمانی جسم پوشیدن است. طبق این استدلال، کلیسای مورمون مسیح را برادر ارشد ما معرفی می‌کند. مسیح بی‌گناه و در هدف با خدا یکی است، اما او خدای مجسم شده نیست. او از تعدد زوجات حمایت کرده و در روی زمین با مریم، مرتا و مریم مجدلیه ازدواج کرده و بچه‌دار شده است.

روح‌القدس
روح‌القدس با روح خدا متفاوت است و می‌توان آن را یک روح غیر شخصی نامید که مانند مایعی سیال در انسان‌ها به میزان متفاوتی قرار دارد. روح‌القدس تنها با دستگذاری کشیش‌های مورمون به اشخاص عطا می‌شود.

مسیح به عنوان کفاره گناهان
عمل مسیح به عنوان کفاره گناهان تنها قادر است که گناهان پیشین را پاک کند. به همین منظور انسان برای برای تحصیل نجات ‌باید به اعمال نیکو دست یابد. عادل شمردگی توسط ایمان مردود است و نجات شامل ایمان به مسیح، توبه، تعمید آب، اعمال نیکو و تعمید روح‌القدس با دستگذاری کشیشان مورمون است. این نجات فرایندی است که به خدا شدن منتهی می‌شود. همچنین باید گفت که در خارج از کلیسای مورمون نجات وجود ندارد.

تعمید به نیابت از مردگان
از این جهت که تعمید آب توسط کلیسای مورمون برای تحصیل نجات ضروری است، مورمون‌ها علاقه زیادی به شجره‌نامه‌های خانوادگی دارند و سعی می‌کنند اجداد و نیاکان خود را شناسایی کرده و به نیابت از آنان تعمید یابند.

ارزیابی اصول اعتقادات مورمون‌ها
با اینکه ادعا می‌شود کتاب مورمون در سال ۴۲۸ میلادی نوشته شده است، ولی حدود ۲۵۰۰۰ کلمه آن عینا از ترجمه انگلیسی کتاب مقدس (King James version) که در سال ۱۶۱۱ میلادی به چاپ رسیده، برداشته شده است. کلماتی که از زبان عیسی مسیح، پولس، پطرس و یوحنا در انجیل آمده است، در کتاب مورمون از زبان افرادی نقل می‌شود که سال‌ها قبل از میلاد مسیح می‌زیسته‌اند. کتاب مورمون مملو از اشتباهات تاریخی است. شواهد علمی در مورد نژاد سرخ‌پوستان امریکا با ادعای کتاب مورمون اختلاف دارد. طبق این تحقیقات علمی، نسل سرخ‌پوستان شباهت کاملی به نژاد مغول‌ها و مردمان خاور دور دارد. همچنین تحقیقات باستان‌شناسی تمدن عظیمی را که کتاب مورمون ارائه داده است، تائید نمی‌کند.

در تحقیقات زبان‌شناسی، از زبان مصری اصلاح شده هیچ سخنی به میان نیامده است (زبانی که اسمیت ادعا می‌کرد کتاب مورمون را از آن ترجمه کرده است). اینکه بومیان اولیه امریکا به این زبان ناشناخته صحبت می‌کرده‌اند، به هیچ وجه اعتبار ندارد. این زبان برای متخصصان زبان‌های باستانی و حتی مصرشناسان نیز کاملا بیگانه است.

تعالیم مورمون در مورد خدا
تعالیم مورمون‌ها در مورد خدا در مغایرت با کتاب مقدس است. خدای مورمون‌ها زمانی یک بشر بوده و در اثر تکامل به مقام خدایی رسیده است. در صورتی‌که کتاب مقدس صریحا اعلام می‌کند که خدا روح است و هر که او را پرستش کند، باید به روح و راستی بپرستد، انجیل یوحنا فصل ۴ آیه ۲۴. کتاب مقدس خدا را غیر قابل تغییر می‌داند. همان‌طور که رساله یعقوب فصل اول آیه ۱۷می‌گوید. از جانب خدا فقط مواهب نیکو و کامل به ما می‌رسد، زیرا او آفریننده همه روشنایی‌هاست و خدایی است تغییرناپذیر.

وحدانیت خدا
وحدانیت خدا در کتاب مقدس بارها مورد تاکید قرار گرفته است. در کتاب اشعیای نبی آمده است که ای جمیع کران‌های زمین به من توجه نمایید و نجات یابید، زیرا من خدا هستم و دیگری نیست. کتاب اشعیا فصل ۴۵ آیه ۲۲خدا واحد است و در میان خدا و انسان یک واسطه است: انسانی که مسیح عیسی باشد. کتاب دوم تیموتاوس، فصل ۲آیه ۵. این در حالی است که در تعالیم مورمون‌ها خدایان زیادی وجود دارند.

عیسی مسیح شخصیت دوم تثلیث
عیسی مسیح شخصیت دوم تثلیث و دارای الوهیت است. او با خدای پدر هم‌ذات است. او مخلوق نیست، آن‌طور که کتاب مورمون می‌گوید، بلکه از ازل وجود داشته است، انجیل یوحنا فصل اول آیه ۱. در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همچنین انجیل یوحنا فصل اول آیه ۱۴، و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد، پر از فیض و راستی و جلال او را دیدیم، جلالی شایسته پسر یگانه پدر. رساله کولسیان فصل ۱ آیه ۱۵ می‌فرماید: و او صورت خدای نادیده است نخست زاده تمامی آفریدگان. مقام الوهیت عیسی مسیح بوضوح در کتاب مقدس تعلیم داده شده است. او فرموده که من و پدر یک هستیم و در جای دیگر می‌فرماید: هر کس مرا دیده است، پدر را دیده است. همچنین کتاب کولسیان فصل ۲ آیه ۹ می‌گوید: در وی (مسیح) از جهت جسم تمامی پری الوهیت ساکن است. همین طور در کتاب عبرانیان فصل ۱۳ آیه ۸ اعلام می‌دارد که او تغییرناپذیر است. عیسی مسیح دیروز و امروز و تا ابدالاباد همان است.

روح‌القدس به عنوان شخصیت سوم تثلیث
روح‌القدس به عنوان شخصیت سوم تثلیث از مقام الوهیت برخوردار است. در کتاب اعمال رسولان چنین آمده است: آن‌گاه پطرس گفت: ای حنایا چرا شیطان دل تو را پر ساخته است تا روح‌القدس را فریب دهی. به انسان دروغ نگفتی بلکه به خدا، کتاب اعمال رسولان فصل ۵ آیه ۳ و ۴.

درست است که کلمه تثلیث در کتاب مقدس یافت نمی‌شود، ولی نمی‌توان منکر واقیت آن شد. در سراسر کتاب مقدس صحبت از این است که پدر و پسر و روح‌القدس، هر سه قدرت خدایی دارند. تثلیث نشانگر وجود سه شخصیت در یک خدای واحد است؛ به عبارت دیگر، خدایی واحد مرکب که دارای یک ذات است. خدایی که مورمون‌ها می‌پرستند، در واقع سه خدای مجزا در زیر یک اسم است. همان‌طور که قبلا" اشاره کردیم، نجات در کلیسای مورمون به توبه، اعمال نیکو، تعمید آب و دستگذاری کشیشان بستگی دارد. کتاب مقدس نجات را تنها فیض خدا می‌داند و تنها راه تحصیل آن را ایمان به عیسی مسیح می‌داند، زیرا محض فیض نجات یافته‌اید، و این از شما نیست، بلکه بخشش خداست، کتاب افسسیان فصل ۲ آیه ۸. زیرا اگر به زبان خود عیسی خداوند را اعتراف کنی و در دل خود ایمان آوری که خدا او را از مردگان برخیزانید، نجات‌ خواهی یافت (کتاب رومیان فصل ۱۰ آیه ۹).

در کتاب مقدس اعمال نیکو نتیجه ایمان است و نه راه به دست آوردن آن. طبق تعالیم مورمون، گناه اولیه آدم برای تشخیص نیک و بد ضروری بود. کتاب مقدس سقوط آدم را نتیجه گناه می‌داند. این گناه باعث قطع رابطه خدا و آدم شد. با این گناه، نسل بشریت نیز آلوده شد. لذا همچنان که به وساطت یک آدم گناه داخل جهان شد و به گناه موت، و به این‌گونه موت بر همه طاری گشت از آنجا که همه گناه کردند (کتاب رومیان فصل ۵ آیه ۱۲
).
در کتاب مقدس، گناه به هر صورتی که باشد، به معنی شکستن قوانین خداست. خدای کتاب مقدس، خدای قدوس است و از گناه نفرت دارد. عیسی مسیح بارها هشدار داد که بعد از او افراد زیادی خواهند آمد که خود را مسیح و نجات‌دهنده خواهند خواند. او مردم را تعلیم داد که به او ایمان داشته و گمراه نشوند. عیسی در جواب ایشان گفت: زنهار کسی شما را گمرا نکند! از آن ‌رو که بسا به نام من آمده خواهند گفت که من مسیح هستم و بسیاری را گمراه خواهند کرد (انجیل متی فصل ۲۴ آیه ۴). در همین باب آیه ۱۱ مسیح چنین می‌فرماید: و بسا انبیای کذبه ظاهر شده، بسیاری را گمراه کنند. وجود انجیلی دیگر غیر از انجیل عیسی مسیح نیز بشدت مردود اعلام شده است. بلکه هر گاه ما هم یا فرشته‌ای از آسمان، انجیلی غیر از آن‌که ما به آن بشارت دادیم به شما رساند، اناتیما (لعنت) باد (کتاب غلاطیان فصل ۱ آیه ۸
).
تعمید به نیابت از طرف مردگان در هیچ قسمت از کلام خدا تعلیم داده نشده است. مورمون‌ها با تفسیر اشتباه اول قرنتیان باب ۱۵ آیه ۲۹ به این نتیجه رسیده‌اند. در حالی‌که منظور پولس رسول تایید این موضوع نیست و او در استدلال خود مبنی بر واقیت رستاخیز مردگان از این عمل که در بین افرادی رواج یافته بود، استفاده می‌کند.

نکته جالب در این است که در این‌جا روی صحبت با ایمان‌دارانی است که در ایمان خود نسبت به رستاخیز و زندگی پس از مرگ سست شده‌اند. دیدگاه مورمون در زمان‌های آخر، مبنی بر نجات همگان است. در اعتقاد ایمان یک نوع نجات عمومی هست که شامل همه مردم دنیا می‌شود و یک نوع نجات فردی نیز هست.

وجود بهشت و جهنم در تعالیم مورمون چندان روشن نیست. مجازات ابدی در تعالیم مورمون جایی ندارد. آنان انسان‌ها را به طبقات مختلفی که در ملکوت در نظر گرفته‌اند، تقسیم می‌کنند. کتاب مقدس صریحاً در مورد حیات جاودان و عذاب جاودان تعلیم می‌دهد. مسیح فرمود که این جدایی در پایان جهان است و هر انسانی متعلق به یکی از این دوست.

زیرا خدا جهان را این‌قدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد، هلاک نگردد، بلکه حیات جاودانی یابد (یوحنا فصل ۳ آیه ۱۶). عذاب جاودان برای آنانی است که به عیسی مسیح ایمان نمی‌آورند.

مورمون معتقد است که همه موجودات اعم از انسان و حیوان و گیاهان قبلاً به صورت روح خلق شده و سپس شکل مادی به خود گرفته‌اند. کتاب مقدس فصل ۱ آفرینش جهان را کار دست خدا می‌داند که نه به صورت روح خلق شده است. خدا در ۶ روز جهان را آفرید و تمامی خلقت کامل و نیکو بود. تعالیم کلیسای مورمون از آغاز تا کنون دستخوش تغییرات زیادی شده است. انبیای زنده این کلیسا بارها نظرات انبیای قبل از خود را نقض کرده‌اند. به عنوان مثال بریگهام یانگ بر این اعتقاد بود که آدم همان خدای پدر است که در اثر رابطه جنسی با مریم باکره، پدر جسمانی مسیح شد. این تعلیم چند سال بعد توسط یکی دیگر از انبیا رد شد. با اینکه یانگ این گفته خود را مکاشفه‌ای از جانب خدا می‌دانست، ولی امروز کلیسای مورمون این تعلیم را رد می‌کند.

اعتقاد جدید مبنی بر این است که آدم اولین فرزند خدا بود که جسم خاکی پوشید و در زمین زندگی کرد. این موارد این سئوال را ایجاد می‌کند که یا خدا در کلام خود تجدید نظر کرده است که در این صورت خدا را دروغگو نشان می‌دهد و یا اینکه گفته این پیامبر بی‌اساس بوده است.

امروزه کلیسای مورمون اعلام کرده است که هیچ پیامبری حق آوردن پیامی را از طرف خدا ندارد، مگر آنکه به تأیید شورای رهبران کلیسا برسد. نیوت‌ها در این کلیسا بر دو نوع است: گفته‌هایی که از طرف خدا بر آنها نازل شده است، و سخنانی را که مورمون‌ها آنها را صرفاً عقاید شخصی پیامبران خوانده‌اند. برای مثال اسمیت مدعی شده بود که در کره ماه آدم زندگی می‌کند و یانگ مدعی وجود موجودات زنده در خورشید شد.

ایمان در کلیسای مورمون چنین تعریف شده است: اعتقاد به این حقیقت که عیسی نجات‌دهنده جهان و ژوزف اسمیت پیامبر حقیقی و راستین خداست. مقام اسمیت در کلیسای مورمون بسیار بالاست، به طوری‌که در کنار ایمان به عیسی برای نجات، وساطت ژوزف اسمیت نیز نقش مهم و حیاتی دارد. امروزه بانی این فرقه حتی مقام بسیار بالاتری از یک پیامبر را در این کلیسا دارد. در کتاب مورمون پیشگویی‌های قید شده که نادرستی آن آشکار شده است.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ترجمه مدخل:

سلسله مراتب کلیسای کاتولیک رم در دانشنامه ویکیپدیا 

 

سلسه مراتب روحانیونی که در کلیسای کاتولیک رم خدمت می کنند،  عبارت است از:

پاپ:  رهبر کلیسا،  وی در واتیکان مستقر است،  کاتولیک‌ها اعتقاد دارند پاپ در تعریف موضوعات ایمانی و اخلاقی خطاناپذیر و معصوم است.

کاردینال: توسط پاپ منصوب می شود،  ۱۷۸ کاردینال در سراسر دنیا وجود دارد،  عده‌ای از این کاردینال‌ها شورای کاردنیال‌های انتخاب پاپ را تشکیل می‌دهند و به عنوان مشاور پاپ محسوب می‌شوند و در زمان مرگ او پاپ جدید را انتخاب می‌کنند.

اسقف اعظم: اسقف اعظم،  اسقفی است که در قلمرو ناحیه اي  در شهرهای اصلی به کلیسا خدمت می‌کند که این ناحیه، قلمرو زیر نظر اسقف اعظم نیز نامیده می‌شود. یک کاردینال می‌تواند اسقف اعظم نیز باشد.

اسقف: اسقف همانند کشیش در یک جا مستقر بوده و آموزگار اصول تعلیمی کلیساست و بر کار کشیشان نظارت دارد.

کشیش: سرپرست انجام کارها و مراسم عبادی از جمله عشای ربانی،  تعمید و ازدواج است.

دیکون(شماس): این مقام کلیسا یک درجه پایین‌تر از کشیش است و به کسی گفته می‌شود که برای کشیش شدن آماده می‌شود. در کلیسای پروتستان به این مقام شماس گفته می‌شود و کشیش را برای امور غیر نیایشی یاری می‌کند. یک دیکون همیشگی می‌تواند ازدواج کند و در اجرای برخی از آداب و رسوم دینی به کشیش کمک کند.

مسئولیت‌ها و سابقه تاریخی هر کدام از مراتب کلیسا:

کاردینال: در کلیسای کاتولیک رم کاردینال شخص عالی مقامی است که در دومین مقام پس از پاپ قرار دارد. واژه کاردینال از ریشه لاتین cardo به معنای پاشنه مشتق شده است،  چرا که کاردینال‌ها به عنوان «لولای درِ کلیسا» به شمار می‌روند. روی هم رفته،  کاردینال‌ها، شورای سرّی کاردینال‌های انتخاب پاپ را تشکیل می‌دهند. کاردینال‌ها به سه درجه تقسیم‌بندی می‌شوند: کاردنیال‌ اسقف‌ها،  کاردینال کشیش‌ها و کاردینال دیکون‌ها. پاپ،  کاردینال‌های تازه‌ای نیز منصوب کرده است که کاردینال‌های شورای کلیسایی نامیده می‌شوند. در برخی مواقع از کاردینال‌ها به عنوان "پرنس‌های کلیسا" نام برده می‌شود. این طبقه از روحانیان کاتولیک مهم‌ترین مشاوران پاپ هستند و بسیاری از آنها در سازمان اداری واتیکان مشغول فعالیت بوده و بر اداره مقر پاپ نظارت دارند. علاوه بر این،  آنها مسئول انتخاب پاپ‌ها هستند و عده‌ای از آنها در فاصله‌ای که پاپ از دنیا می‌رود و تا انتخاب پاپ بعدی مسئولیت کلیسا را بر عهده دارند.

یک کاردینال از امتیازات بسیاری برخوردار است. اگر کاردنیال اسقف نباشد،  امتیازات تشریفاتی که اسقف‌ها از آن برخوردارند،  به وی اعطا می‌شود که در آن میان می‌توان به رفتن به درجه بالاتر و گذاشتن کلاه چهار کوهانه و زوکتو بر سر اشاره کرد. از قرن ۱۳ کاردینال‌ها با لباس رسمی قرمز رنگشان شناخته می‌شوند که این رنگ نماد اشتیاق آنها برای مرگ در راه ایمان در صورت لزوم است. کاردینال‌ها همچنین بالای نشان خود کلاه لبه‌دار و منگوله‌دار بزرگی به نام galero قرار می‌دهند که نماد باستانی اداره‌ای است که در آن خدمت می‌کنند. از سال ۱۶۳۰،  کاردینال به عنوان یک لقب محسوب می‌شود که درست پس از نام خانوادگی آنها قرار گرفته و جزئی از نام آنها تلقی می‌شود و پیش از آن واژه Eminence را به کار می‌برند که به معنای عالی مرتبه است. مانند عالی جناب تئودور کاردینال مک کریک،  اسقف واشنگتون.

کاردینال‌ها همیشه در طول تاریخ پاپ را انتخاب نمی‌کردند،  بلکه انتخاب پاپ در اصل به عهده مردم رم بود،  اما طی قرون وسطی انتخاب پاپ به کاردینال‌ها واگذار شد. پاپ می‌تواند اعضای شورای کاردنیال‌های انتخاب پاپ را تغییر دهد،  در حقیقت در گذشته شورای اسقف‌های کلیسا این اقدام را صورت می‌دادند. علاوه بر کاردینال‌هایی که نام آنها عنوان شده،  پاپ ممکن است کاردینال‌هایی داشته باشد که تنها خود از آنها خبر داشته باشد و حتی خود کاردینال هم از ترفیع خود مطلع نباشد. اگر شرایط مساعد باشد و جان کاردینال در امنیت باشد،  پاپ می‌تواند نام او را عنوان کند،  اگر پاپ پیش از برملا کردن نام کاردینال سری از دنیا برود،  مرتبه کاردینال بودن شخص مذکور از بین می‌رود.

پاپ ژان پل دوم،  در سال ۲۰۰۳،  ۳۱ کاردینال را به کاردینال‌های شورای کلیسایی افزود و تعداد کاردینال‌های این شورا را به ۱۳۵ از ۱۹۴ کاردینال شورای انتخاب پاپ رساند. در سال ۲۰۰۵ تعداد کاردینال‌های شورای انتخاب پاپ به ۱۱۷ نفر رسید.

اسقف اعظم: در مسیحیت،  اسقف اعظم،  اسقف ترفیع یافته‌ای است که رئیس یک قلمرو خاص زیر نظر اسقف است که از نظر اندازه،  تاریخ و یا هر دو،  ناحیه کلیسایى زیر نفوذ اسقف اعظم نامیده می‌شود. زمانی که یک اسقف،  اسقف اعظم می‌شود،  هیچ آداب خاصی درباره او صورت نمی‌گیرد،  اما زمانی که فرد به درجه اسقفی نائل می‌شود،  طی مراسم ویژه‌ای منصوب می‌شود. اسقف اعظم الزاما قدرت بیشتری از اسقف‌ها ندارد،  اما مسئولیت قلمروهایی را در اختیار دارد که بلند آوازه‌تر و مشهورتر است. اسقف اعظم نمی‌تواند ردایی را که پاپ و کاردینال‌ها برتن می‌کنند،  بپوشد. برخی به صورت نادرست سنت تیموتی و تیتوس شاگران سنت پل را به عنوان اولین اسقفان اعظم کلیسا معرفی کرده‌اند. احتمالا آنها اسقف اعظم اما در معنای وسیع‌تر بوده‌اند،  یکی از آنها اسقف اعظم آسیای صغیر و دیگری اسقف اعظم جزیره کرت بوده است.

اسقف: اسقف‌ها در میان رهبران کلیسای کاتولیک و کلیسای ارتدکس شرقی از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. اسقف‌ها عموماً مسئول هدایت منطقه‌ای هستند که بسیار پرجمعیت است. مقام اسقفی در مناطقی که از ابتدا به مسیحیت روی آوردند،  بویژه اطراف دریای مدیترانه کوچک‌تر از همین مقام در مناطقی است که بعدها به مسیحیت روی آوردند که در آن میان می‌توان به شمال و مرکز اروپا و مناطقی که پیشتر مستعمره ابرقدرت‌ها بودند،  اشاره کرد.

اسقف‌های خاص دارای مسئولیت‌های جداگانه‌ای هستند. اسقف اعظم،  اسقفی است که مسئول ناحیه کلیسایى زیر نفوذ اسقف اعظم است که از مناطق پرآوازه به شمار می‌رود. عنوان اسقف اعظم  تشریفاتی است و هیچ آداب و رسوم خاصی را همراه خود ندارد. این در شرایطی است که برخی از اسقف‌ها،  اسقف مناطق پرجمعیت و مهم نیز هستند. اسقف شهرهای بزرگ،  اسقف اعظمی است که در شهری خدمت می‌کند که وابسته به کلیساست. در برخی مواقع اسقف‌ها رئیس کلیسای خودمختار هستند.

گاهی از عنوان کشیش ارشد استفاده می‌شود که این عنوان به اسقف کهن‌ترین کلیسای یک ملت اطلاق می‌شود. گاهی اسقفان شهرهای بزرگ و مهم نیز این عنوان را با خود دارند،  اما در کل این عنوان تشریفاتی است.

تنها یک اسقف می‌تواند اسقف،  کشیش و دیکون منصوب کند. پاپ،  علاوه بر این که اسقف شهر رم و رهبر کلیسای کاتولیک است،  عنوان کشیش ارشد کلیسای کاتولیک لاتین را نیز با خود دارد. در آیین کلیسای کاتولیک رم و همچنین ارتدکس،  کلیسای جامع یک قلمرو زیر نظر اسقف جایگاه ویژه‌ای دارد که تنها برای استفاده اسقف در نظر گرفته شده است. این جایگاه متعلق به اسقف کلیسای جامع است که از آن به عنوان تخت اسقف نیز یاد می‌شود. اسقف‌های کاتولیک،  ارتدکس و انگلیکن مدعی‌اند که جانشینان حواریون عیسی هستند. البته از زمانی که حکم رسمی پاپ لئوي سیزدهم در سال ۱۸۹۶ صادر شد،  کلیسای کاتولیک رم اصرار دارد که فرقه انگلیکن غیر معتبر است،  چرا که این فرقه چگونگی منصوب کردن رهبران کلیسای خود را تغییر داده است. کلیسای کاتولیک رم منصوب شدن اسقف‌ها،  کشیش‌ها و دیکون‌های کلیساهای ارتدکس را معتبر می‌داند.

کشیش: این واژه از لحاظ ریشه‌شناسی از بزرگ‌تر و ارشد گرفته شده و معنی sacerdos را در خود دارد که در زبان‌های انگلیسی،  فرانسه و آلمانی هیچ معادلی ندارد. کشیش مجری نیایش الهی و به ویژه بلند مرتبه ترین اقدام نیایش یعنی از خودگذشتگی است. در این شرایط هر دینی دارای کشیش است که به عنوان واسطه ای میان مردم و خداوند قرار می گیرد.

در قرون و سالهای متمادی کشیش ها با یکدیگر تفاوت های بسیاری دارند:کشیش ها به صورت نادرستی توسط کشیش های پایین تر از خود منصوب می شوند که ممکن بود به هر طبقه و کاستی تعلق داشته باشند،  به طبقه روحانی و یا دیگر شهروندان و ممکن بود عضو یک سلسه سران روحانی و يا برعکس کشیشی به صورت مستقل باشد،  در نهایت شیوه های به خدمت گرفتن کشیش ها،  آدابی که به واسطه آن آنها به قدرت می رسیدند،  مقامی که آنها را دارای صلاحیت می کرد ممکن بود با یکدیگر تفاوت داشته باشند اما،  در میان تمام این تفاوتهای تصادفی،  یک ایده بنیادی که در تمام ادیان به صورت مشترک وجود دارد این است که کشیش کسی است که به نحوی معتبر انتخاب می شود تا به نام جامعه و حتی جامعه خانواده به خداوند ادای احترام کرده و او را تکریم نماید و قربانی کند.

در قوانین مسیحیت مقام کشیشی برای اجرای مراسم عبادی الهی است،  که مهمترین اقدام آن آیین عشای ربانی است. این کشیش دو درجه دارد،  درجه کامل و  تمام و درجه ناتمام. درجه اول متعلق به اسقف است. اسقف در حقیقت یک کشیش است او مراتب کشیشی را گذرانده و تمام رسوم دینی را کامل کرده است. درجه دوم متعلق به کشیش است،  که به واسطه این مقام او قدرت ارائه قربانی ( به طور مثال آیین عشای ربانی و نان و شرابی که در این مراسم خورده می شود) را به دست می آورد،  و می تواند گناهان را ببخشد،  تقدیس کند،  موعظه کند،  و به طور کل وظایف عبادی را انجام داده و کارکردهای کشیشی خود را تحقق بخشد.

در سنت شرقی و رومی،  تنها مردان می توانند کشیش شوند،  قانوناً تنها مردهای بالای 30 سال می توانند کشیش شوند،  اگرچه با تشخیص اسقف می توان استثناتی نیز لحاظ کرد . به عنوان یک قانون کلی،  کشیش ها در آیین کاتولیک نمی توانند ازدواج کنند،  اما مردان متأهل می توانند کشیش شوند و این امر نیز مستلزم قوانین خاصی است.

در بیشتر سنت های مسیحی لباس کشیش با دیگر اقشار جامعه تفاوت دارد. در مسیحیت غربی کشیش ها لباس بلند سیاه با یقه سفیدی می پوشند. کشیش ها در حین انجام مراسم عبادی لباس های خاصی می پوشند. این لباس ها درهر سنتی آنقدر متفاوت است که موارد عمومی درباره آنها وجود ندارد. در این میان می توان به لباس بلند و سفید کشیش ها،  ردای سفید که در مراسم رسمی پوشیده می شود و روپوش کشیش ها اشاره کرد.

دیکون(شماس): مقام دیکون در مذاهب کاتولیک رم،  انگلیکن،  ارتدوکس شرقی،  کاتولیک رم وجود دارد.

واژه دیکون از واژه یونانی (diakonos) گرفته شده است که معمولاً به عنوان خادم ترجمه می شود. مقام دیکون از انتخاب هفت مرد که سنت استفان نیز در میان آنها بوده برای کمک به کشیش در زمان های اولیه کلیسا سرچشمه گرفته است. در کلیساهای کاتولیک رم،  انگلیکن،  و ارتدوکس،  دیکون ها به کشیش در کارهای کشیشی و وظایف اجرایی خود کمک می کنند. دیکون ها اصولا برای کمک به کشیش ها و آماده کردن آنها برای اجرای مراسم منصوب می شوند . دیکون های در مراسم عبادی نقش خاصی برعهده دارند وظیفه اصلی آنها خواندن انجیل و کمک کردن به اجرای مراسم عشای ربانی است.

در کلیسای کاتولیک رم،  دیکون ها معمولا از رو پوش بلندی با آستین های کوتاه استفاده می کنند. در کلیسای کاتولیک رم و کلیساهای انگلیکن،  دیکون ها اغلب به صورت مستقیم با کشیش کار کرده،  خارج از کلیسا فعالیت می کنند و کارهای جانبی کلیسا را انجام می دهند. در عصر مدرن منصوب کردن کسی به سمت دیکون به عنوان تشریفاتی در مراحل پیش از کشیشی به شمار می رود. اگرچه در سالهای اخیر کسانی که

می خواهند همواره دیکون بوده و کشیش نشوند،  نقشهای مجزایی داشته و به رسمیت شناخته شده اند.         

سلسله پاپها 30 تا 249 م

1.پتروس

2. لینوس

3. آناکلتوس

4. کلمنت

5. اواریستوس

6. الکساندر یکم

7. سیکتوس یکم

8. تلسفوروس

9. هیجینوس

10. پیوس

11. آنیستوس

12. سوتر

13. الئوتروس

14. ویکتور یکم

15. زفیرنیوس

16. کالیکستوس یکم

17. اوربان یکم

18. پونتیان

19. آنتروس

20. فابین

 250 تا 499 م

1. کورنلیوس

2. لوسیوس یکم

3. استفان یکم

4. سیکستوس دوم

5. دیونیسیوس

6. فلیکس یکم

7. اوتوکین

8. کایوس

9. مارسلینیوس

10. مارسلوس یکم

11. اوزبیوس

12. میلتیادس

13. سیلوستر یکم

14. مارک

15. ژولیوس یکم

16. لیبریوس

17. دامازوس

18. سیریسیوس

19. آناستازیوس یکم

20. اینوسنت یکم

21. زوزیموس

22. بونیفاس یکم

23. سلستین یکم

24. سیکستوس سوم

25. لئون یکم

26. هیلاریوس

27. سیمپلیسیوس

28. فلیکس سوم

29. ژلازیوس یکم

30. آناستازیوس دوم

31. سیماکوس

 500 تا 749 م

1. هورمیسداس

2. ژان یکم

3. فلیکس چهارم

4. بونیفاس دوم

5. ژان دوم

6. آگاپتوس یکم

7. سیلوریوس

8. ویژیلیوس

9. پلاژیوس یکم

10. ژان سوم

11. بندیکت یکم

12. پلاژیوس دوم

13. گرگوری یکم

14. سابینین

15. بونیفاس سوم

16. بونیفاس چهارم

17. آدئوداتوس یکم

18. بونیفاس پنجم

19. هونوریوس یکم

20. سورینوس

21. ژان چهارم

22. تئودور یکم

23. مارتینوس یکم

24. اوژنیوس یکم

25. ویتالیانوس

26. آدئوداتوس دوم

27. دونوس

28. آگاتو

29. لئون دوم

30. بندیکت دوم

31. ژان پنجم

32. کونون

33. سرگیوس

34. ژان ششم

35. ژان هفتم

36. سیسینیوس

37. کنستانتین

38. گرگوری دوم

39. گرگوری سوم

40. زکریا

 750 تا 999 م

1. استفانوس؛سه روز پس از گزینش برای ی درگذشت.

2. استفان دوم

3. پل یکم

4. استفان سوم

5. آدریان یکم

6. لئون سوم

7. استفان چهارم

8. پاسکال یکم

9. اوژن دوم

10. والنتین

11. گرگوری چهارم

12. سرگیوس دوم

13. لئون چهارم

14. بندیکت سوم

15. نیکولاس یکم

16. آدریان دوم

17. ژان هشتم

18. مارینوس یکم

19. آدریان سوم

20. استفان پنجم

21. فورموزوس

22. بونیفاس ششم

23. استفان ششم

24. رومانوس

25. تئودور دوم

26. ژان نهم

27. بندیکت چهارم

28. لئون پنجم

29. سرگیوس سوم

30. آناستازیوس سوم

31. لندو

32. ژان دهم

33. لئون ششم

34. استفان هفتم

35. ژان یازدهم

36. لئون هفتم

37. استفان هشتم

38. مارینوس دوم

39. آگاپتوس دوم

40. ژان دوازدهم

41. لئون هشتم

42. بندیکت پنجم

43. ژان سیزدهم

44. بندیکت ششم

45. بندیکت هفتم

46. ژان چهاردهم

47. ژان پانزدهم

48. گرگوری پنجم

49. سیلوستر دوم

1000 تا1249 م

1. ژان هفدهم

2. ژان هژدهم

3. سرگیوس چهرم

4. بندیکت هشتم

5. ژان نوزدهم

6. بندیکت نهم

7. گرگوری ششم

8. کلمنت دوم

9.  بندیکت نهم

10. دامازوس دوم

11. لئون نهم

12. ویکتور دوم

13. استفان نهم

14. نیکولاس دوم

15. الکساندر دوم

16. گرگوری هفتم

17. ویکتور سوم

18. اوربان دوم

19. پاسکال دوم

20. گلاسیوس دوم

21. کالیکستوس دوم

22. هونوریوس دوم

23. اینوسنت دوم

24. سلستین دوم

25. لوسیوس دوم

26. اوژن سوم

27. آناستازیوس چهارم

28. آدریان چهارم

29. الکساندر سوم

30. لوسیوس سوم

31. اوربان سوم

32. گرگوری هشتم

33. کلمنت سوم

34. سلستین سوم

35. اینوسنت سوم

36. هونوریوس سوم

37. گرگوری نهم

38. سلستین چهارم

39.اینوسنت چهارم

40. الکساندر چهارم

41. اوربان چهارم

42. کلمنت چهارم

43. گرگوری دهم

44. اینوسنت پنجم

45. آدریان پنجم

46. ژان بیست‌ویکم

47. نیکولاس سوم

48. مارتین چهارم

49. هونوریوس چهارم

50. نیکولاس چهارم

51. سلستین پنجم

52. بونیفاس هشتم

53. بندیکت یازدهم

54. کلمنت پنجم

55. ژان بیست‌ودوم

56. بندیکت دوازدهم

57. کلمنت ششم

58. اینوسنت ششم

 1254 تا 1492 م

1. اوربان پنجم

2. گرگوری یازدهم

3. اوربان ششم

4. بونیفاس نهم

5. اینوسنت هفتم

6. گرگوری دوازدهم

7. مارتین پنجم

8. اوژن چهارم

9. نیکولاس پنجم

10. کالیکستوس سوم

11. پیوس دوم

12. پل دوم

13. سیکستوس چهارم

14. اینوسنت هشتم

15. الکساندر ششم

 1503 تا 1740 م

1. پیوس سوم

2. ژولیوس دوم

3. لئون دهم

4. آدریان ششم

5. کلمنت هفتم

6. پل سوم

7. ژولیوس سوم

8. مارسلوس دوم

9. پل چهارم

10. پیوس چهارم

11. پیوس پنجم

12. گرگوری سیزدهم

13. سیکستوس پنجم

14. اوربان هفتم

15. گرگوری چهاردهم

16. اینوسنت نهم

17. کلمنت هشتم

18. لئون یازدهم

19. پل پنجم

20. گرگوری پانزدهم

21. اوربان هشتم

22. اینوسنت دهم

23. الکساندر هفتم

24. کلمنت نهم

25. کلمنت دهم

26. اینوسنت یازدهم

27. الکساندر هشتم

28. اینوسنت دوازدهم

29. کلمنت یازدهم

30. اینوسنت سیزدهم

31. بندیکت سیزدهم

32. کلمنت دوازدهم

33. بندیکت چهاردهم

 1758 تا 2005 م

1. کلمنت سیزدهم

2. کلمنت چهاردهم

3. پیوس ششم

4. پیوس هفتم

5. لئون دوازدهم

6. پیوس هشتم

7. گرگوری شانزدهم

8. پیوس نهم

9. لئون سیزدهم

10. پیوس دهم

11. بندیکت پانزدهم

12. پیوس یازدهم

13. پیوس دوازدهم

14. ژان بیست‌وسوم

15. پل ششم

16. ژان‌پل یکم

17. ژان‌پل دوم

 2005 م

 بندیکت شانزدهم
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 


در آیه 56 سوره احزاب مى‏خوانیم: "ان الله و ملائكته یصلون على النبى یا ایهاالذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما"؛ «خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود مى‏فرستند، اى كسانى كه ایمان آورده‏اید بر او درود بفرستید و سلام بگوئید و در برابر فرمانش تسلیم باشید.»

در این آیه مقام پیامبر اسلام به عالی‌ترین وجه ترسیم شده است، چرا كه هم خداوند متعال و هم تمام فرشتگان مقرب او بر پیامبر درود مى‏فرستند و هم دستور داده شده است همه مؤمنان بدون استثنا بر او رحمت و درود و سلام بفرستند.

در روایات بسیارى مى‏خوانیم كه وقتى اصحاب و یاران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستیم، پیغمبر اكرم «آل» را در كنار خود قرار داد و تمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مى‏شد، براى «آلش» نیز تقاضا مى‏شد، این قرینه است بر این كه صلوات و درود خداوند و ملائكه نیز تعمیم دارد، هم شامل پیامبر و هم شامل «آل» او مى‏شود، و این یك مساله ساده نیست، بلكه نشان مى‏دهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پیغمبر و مأموریتى دارند در جهاتى شبیه مأموریت او، وگرنه این همه مقام تنها به خاطر خویشاوندى، غیر ممكن است .

چه مقامى از این بالاتر؟ و چه عظمتى از این بیشتر؟

درست است كه در این آیه، سخنى از آل پیامبر صلی الله علیه و آله به میان نیامده است، ولى در روایات بسیارى مى‏خوانیم كه وقتى اصحاب و یاران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستیم، پیغمبر اكرم «آل» را در كنار خود قرار داد و تمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مى‏شد، براى «آلش» نیز تقاضا مى‏شد، این قرینه است بر این كه صلوات و درود خداوند و ملائكه نیز تعمیم دارد، هم شامل پیامبر و هم شامل «آل» او مى‏شود، و این یك مساله ساده نیست، بلكه نشان مى‏دهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پیغمبر و مأموریتى دارند در جهاتى شبیه مأموریت او، وگرنه این همه مقام تنها به خاطر خویشاوندى، غیر ممكن است .

اكنون به سراغ بخشى از این رویات كه در معروف‌ترین منابع اهل تسنن آمده است، مى‏رویم .

- در«صحیح بخارى» از «ابو سعید خدرى» نقل شده است كه ما عرض كردیم: «اى رسول خدا! سلام بر تو معلوم است، چگونه صلوات بر تو بفرستیم»؟ فرمود: قولوا اللهم صل على محمد عبدك و رسولك كما صلیت على ابراهیم، و آل ابراهیم و بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهیم؛«بگوئید خداوندا درود بفرست بر محمد بنده‏ات و رسولت همان گونه كه درود بر ابراهیم و آل ابراهیم فرستادى، و بركت بفرست بر محمد و بر آل محمد، آن گونه كه بركت فرستادى بر ابراهیم.»(1)

«بیهقى» در ذیل یكى از روایاتى كه در آن سخن از نماز به میان نیامده است مى‏گوید: این روایت نیز ناظر به حال نماز است زیرا جمله قد علمنا كیف نسلم؛ «ما مى‏دانیم چگونه سلام بر تو بفرستیم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام علیك ایها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراین مراد از صلوات نیز همان فرستادن صلوات در تشهد است.

در همان كتاب و همان صفحه این حدیث به طور كامل‌ترى از «كعب بن عجره» (یكى از صحابه معروف) نقل مى‏كند كه به رسول خدا عرض كردند: چگونگى سلام بر تو را دانسته‏ایم، اما صلوات بر تو چگونه باید باشد؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صلیت على آل ابراهیم انك حمید مجید، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهیم انك حمید مجید.(2)

توجه داشته باشید كه بخارى این احادیث را در ذیل آیه شریفه ان الله و ملائكته... ذكر مى‏كند.

- در «صحیح مسلم» كه دومین منبع حدیث معروف برادران اهل تسنن است از «ابى مسعود انصارى» نقل شده كه پیامبر صلی الله علیه و آله نزد ما آمد و ما در مجلس «سعد بن عباده» بودیم، «بشیر» فرزند «سعد» عرض كرد: «اى رسول خدا، خداوند به ما دستور داده بر تو صلوات بفرستیم، چگونه بر تو صلوات بفرستیم؟ پیامبر نخست سكوت كرد، سپس فرمود بگوئید: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صلیت على آل ابراهیم، بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهیم فى العالمین انك حمید مجید.(3)

- در تفسیر «الدرالمنثور» كه معروف‌ترین تفسیر روایى است همان روایت ابوسعید خدرى را از «بخارى» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردویه» از پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل مى‏كند.(4)

و در همان كتاب عبارت «ابو مسعود انصارى» را از ترمذى و نسائى نقل كرده است. (5)

و عین این، مضمون را نیز با مختصر تفاوتى از «مالك»، و «احمد » و «بخارى» و «مسلم» و «ابوداود» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردویه» و از «ابواحمد ساعدى» نقل مى‏كند.(6)

«حاكم نیشابورى» در المستدرك على الصحیحین از ابن ابى لیلى نقل مى‏كند كه «كعب بن عجره» مرا ملاقات كرد و گفت: آیا هدیه‏اى به تو بدهم كه از پیامبر شنیدم؟!

گفتم: آرى هدیه كن، گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله سوال كردیم: چگونه بر شما اهل‌بیت علیهم‌السلام صلوات بفرستیم؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صلیت على ابراهیم و على آل ابراهیم انك حمید مجید اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهیم و على آل ابراهیم انك حمید مجید .

سپس حاكم نیشابورى كه بناى او بر این است احادیثى را ذكر كند كه در صحیح بخارى و مسلم نیست، مى‏گوید: این حدیث را با همین سند و الفاظ، بخارى از «موسى بن اسماعیل» در كتاب خود نقل كرده، و اگر من آن را در اینجا تكرار كردم به خاطر آن است كه معلوم شود اهل‌بیت و آل همه یكى هستند (باید توجه داشت كه حاكم این حدیث را بعد از حدیث «كساء»كه در آن تصریح شده اهل‌بیت من على و فاطمه (حسن و حسین علیهم السلام هستند نقل كرده است).(7) و این یك تعبیر پر معنى است .

سپس «حاكم» به دنبال آن، حدیث ثقلین و به دنبال آن، حدیث ابوهریره را نقل مى‏كند كه پیامبر نگاه به على و حسن و حسین علیهم السلام كرد و فرمود: انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم؛ «من با هر كس كه با شما از در جنگ در آید، اعلان حنگ مى‏دهم، و با هر كس كه با شما در صلح باشد در صلحم.» (8)

«محمد بن جریر طبرى» نیز در تفسیر خود در ذیل همین آیه، روایت فوق را با كمى تفاوت از «موسى بن طلحه» از پدرش نقل كرده است، و در روایت دیگرى همان را از «ابن عباس» روایت كرده، و در روایت سومى از زیاد و ابراهیم و در روایت چهارم از «عبدالرحمن بن بشربن مسعود انصارى.»(9)

«بیهقى» نیز در كتاب معروف «سنن» روایات متعددى در این زمینه نقل كرده كه بعضى از آنها وظیفه مسلمانان را در موقع نماز، و هنگام تشهد روشن مى‏سازد، از جمله در حدیثى از «ابى مسعود عقبّه بن عمرو» نقل مى‏كند كه مردى آمد و خدمت پیامبر نشست، و ما نیز نزد او بودیم، عرض كرد، اى رسول خدا! كیفیت سلام بر تو را مى‏دانیم ولى هنگامى كه نماز مى‏خوانیم چگونه بر تو صلوات بفرستیم؟ پیامبر سكوت كرد تا آنجا كه ما فكر كردیم اى كاش این مرد چنین سؤال را نمى‏كرد سپس فرمود: اذا انتم صلیتم علىّ فقولوا اللهم صل على محمد النبى الامى و على آل محمد، كما صلیت على ابراهیم و على آل ابراهیم و بارك على محمد النبى الامى و على آل محمد كما باركت على ابراهیم و على آل ابراهیم انك حمید مجید.

سپس از ابو عبدالله شافعى نقل مى‏كند كه این حدیث صحیحى است كه درباره صلوات فرستادن بر پیغمبر در نمازها سخن مى‏گوید.(10)

«بیهقى» احادیث متعدد دیگرى نیز در زمینه چگونگى صلوات بر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به طور مطلق یا در نماز آورده مخصوصا در حدیثى از «كعب بن عجره» از پیغمبر اكرم نقل مى‏كند كه: انه كان یقول فى الصلوة؛ اللهم صل على محمد و آل محمد كما صلیت على ابراهیم و آل ابراهیم و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهیم و آل ابراهیم انك حمید مجید: پیامبر در نماز خود چنین مى‏فرمود: اللهم صل على محمد و آل محمد كما صلیت...(11)

از این حدیث روشن مى‏شود كه حتى خود پیغمبر در نمازهایش این صلوات را مى‏فرستاد.

«بیهقى» در ذیل یكى از روایاتى كه در آن سخن از نماز به میان نیامده است مى‏گوید: این روایت نیز ناظر به حال نماز است زیرا جمله قد علمنا كیف نسلم؛ «ما مى‏دانیم چگونه سلام بر تو بفرستیم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام علیك ایها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراین مراد از صلوات نیز همان فرستادن صلوات در تشهد است.(12)

به این ترتیب مسلمانان مأمورند همان گونه كه به عقیده تمام فرق مسلمین سلام بر پیغمبر را به صورت السلام علیك ایها النبى و رحمة الله در تشهد نماز بگویند مأمورند كه صلوات بر پیغمبر را نیز در تشهد بگویند

هر چند در میان مذاهب چهارگانه اهل تسنن در اینجا مختصر اختلافى دیده مى‏شود شافعى‏ها و حنبلى‏ها مى‏گویند صلوات بر پیامبر در تشهد دوم واجب است در حالى كه مالكى‏ها و حنفى‏ها آن را سنت مى‏دانند (13) ولى طبق روایات فوق بر همه واجب است .

به هر حال كتاب‌هایى كه روایات مربوط به صلوات بر محمد وآل محمد (به طور مطلق یا در خصوص تشهد نماز) در آن نقل شده بیش از آن است كه در این مختصر بیان شد، آنچه در بالا آمد، نمونه‏اى از این روایات و این كتب است، این روایات را گروهى از صحابه مانند ابن عباس، طلحه، ابو سعید خدرى، ابوهریره، ابو مسعود انصارى، بریده، ابن مسعود، كعب بن عجره ، و شخص على علیه السلام نقل كرده‏اند .

نكته‏اى كه مایه شگفتى است این است كه دانشمندان اهل تسنن - على‌رغم این همه تاكیداتى كه در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به اضافه كردن «آل محمد» وارد شده، همیشه (جز در موارد بسیار نادر) آل محمد را حذف مى‏كنند و مى‏گویند: صلى الله علیه و سلم .

ابن حجر در صواعق چنین نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بریده و ناقص نفرستید، عرض كردند صلوات بریده و ناقص چیست؟ فرمود: این كه بگوئید: اللهم صل على محمد و امساك كنید و ادامه ندهید بلكه بگوید: اللهم صل على محمد و آل محمد.

و از آن عجیب‌تر این كه: در كتب حدیث حتى در ابوابى كه روایات فوق در مورد اضافه كردن آل محمد نقل مى‏شود هنگامى كه نام پیامبر را در لابلاى همین احادیث ذكر مى‏كنند، مى‏گویند «صلى الله علیه و سلم» (بدون اضافه ال) و ما نمى‌دانیم چه عذرى در پیشگاه پیامبر در این مخالفت صریح با دستور آن حضرت دارند؟

مثلا بیهقى در عنوان همین باب مى‏نویسد: «باب الصلوة على النبى صلى الله علیه و سلم فى التشهد»و همچنین در بعضى دیگر از منابع معروف حدیث .

سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: من صلى صلاة لم یصل فیها علىّ و على اهل بیتى لم تقبل؛ «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهل‌بیتم صلوات نفرستد نمازش قبول نیست.»

انتخاب این عنوان خواه از سوى مؤلفان این كتب باشد و یا محققان بعد، با توجه به آنچه در ذیل آن آمده بسیار عجیب و متناقض است .

این بحث را با دو حدیث دیگر پایان مى‏دهیم:

- ابن حجر در صواعق چنین نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بریده و ناقص نفرستید، عرض كردند صلوات بریده و ناقص چیست؟ فرمود: این كه بگوئید: اللهم صل على محمد و امساك كنید و ادامه ندهید بلكه بگوید: اللهم صل على محمد و آل محمد.(14)

این حدیث نشان مى‏دهد كه حتى كلمه على نباید میان محمد و آل محمد جدایى بیافكند باید گفت: اللهم صل على محمد و آل محمد.

- سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: من صلى صلاة لم یصل فیها علىّ و على اهل بیتى لم تقبل؛ «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهل‌بیتم صلوات نفرستد نمازش قبول نیست.» (15)

و ظاهرا امام شافعى در آن شعر معروفش ناظر به همین روایت است كه مى‏گوید:

یا اهل‌بیت رسول الله حبّكم فرض من الله فى القرآن انزله

كفاكم من عظیم القدر انكم من لم یصل علیكم لاصلاة له

«اى اهل‌بیت رسول الله محبت شما، از سوى خداوند در قرآن واجب شده است .

در عظمت مقام شما همین بس است كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است.(16) آیا كسانى كه چنین مقامى را دارند كه نامشان در كنار نام پیامبر اکرم در نمازها به عنوان یك فریضه الهى باید ذكر شود مى‏توان همسنگ دیگران شمرد، و با وجود آنان جایى براى غیر آنان در مساله ولایت و امامت و جانشینى پیامبر صلی الله علیه و آله باقى مى‏ماند؟ كدام فرد منصف مى‏تواند دیگران را بر آنان با این همه مقام فضیلت ترجیح دهد؟ آیا اینها همه به طور مستقیم مسئله ولایت و خلافت را روشن نمى‏سازد؟ داورى با شماست .


پی‌نوشت‌ها:

1- صحیح بخارى، ج 6، ص 151 (طبع دارالجیل بیروت).

2- همان مدرك.

3- صحیح مسلم، ج 1، ص 305، حدیث 65 (طبع احیاء تراث العربى، بیروت).

4- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

5- همان مدرك.

6- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

7- المستدرك على الصحیحین، ج 3، ص 148.

8- همان مدرك، ص 149.

9- تفسیر جامع البیان (طبرى)، ج 22، ص 32 (چاپ دارالمعرفه بیروت).

10- سنن بیهقى، ج 2، ص 146 و 147.

11- همان مدرك، ص 147.

12- سنن بیهقى، ج 2، ص 147.

13- الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 266 (طبع دارالفكر).

14- صواعق، ص 144.

15- سمهودى در الاشراف، ص 28 (مطابق نقل احقاق الحق، ج 18، ص 310).

16- در كتاب نفیس الغدیر انتساب این اشعار را به امام شافعى از «شرح المواهب زرقانى» ج 7، ص 7 و جمعى دیگر آورده است .

منبع:

سایت بلاغ ، آیة الله مكارم شیرازى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

ديباچه

بنا به تقاضاي برخي کاربران که خواهان آشنايي با برخي مکاتب فکري و سياسي بودندف به مرور سلسه مقالاتي براي آشنايي با اين مکتبها به زبان ساده ارائه مي شود. اولين مکتب اين مجموعه نيز بنابه درخواست شما مارکسيسم خواهد بود. با توجه به آنکه قصد بر بيان ساده مکاتب مي باشد، پيچيدگي هاي نظري اين مکاتب و نکات ريز و دقيقه هاي فلسفي به ناچار فداي ساده گويي و عامه فهم بودن مطلب خواهد شد.

مارکسيسم

کارل مارکس

مارکسيسم به مکتب فکري گفته مي شود که توسط کارل مارکس (1818-1883)، دانشمند يهودي آلماني و نيز دوست و همکارش فردريش انگلس تبيين شد. مهمترين مولفه هاي انديشه مارکس عبارتند از:

1- ماترياليسم: مارکس معتقد به ماترياليسم بود يعني آنکه در دنيا فقط ماده وجود دارد. اين مفهوم از ماترياليسم را مارکس از فوئرباخ اخذ کرد. بر اين اساس ديگر وجود خداوند يا روح و يا هر گونه موجود غيرمادي منتفي خواهد شد و در جهان فقط ماده وجود دارد.

2- ديالکتيک: مارکس ديالکتيک را از هگل فراگرفت. بر اساس ديالکتيک همه چيز در دنيا درحال تغيير و دگرگوني است. در مقابل هر چيزي، ضد يا مخالفي وجود دارد که مارکس از آن دو به تز و آنتي تز ياد ميکند. از ترکيب اين دو سنتز به وجود مي آيد.

3- دترمينيسم تاريخي: دترمينيسم به معناي جبري بودن يا تعيين شدگي است. دترمينيسم تاريخي به اين معناست که تاريخ روندي جبري دارد. از نظر مارکس تاريخ به چند مرحله تقسيم مي شود. مرحله اول"کمون اوليه" نام دارد و در آن همه چيز اشتراکي بوده و مالکيت خصوصي وجود نداشته است، سپس تاريخ به دوره برده داري، و بعد از آن فئوداليسم رسيده و در زمان مارکس در مرحله سرمايه داري قرار داشت. مارکس پيش بيني کرد که سرمايه داري به کمک انقلاب و ديکتاتوري پرولتاريا (کارگران بدون ابزار) به "سوسياليسم" مي رسد که در اين مرحله مالکيت خصوصي از بين مي رود و همه اموال و دارايي ها اشتراکي مي شود و سپس به به "کمونيسم" که جامعه بدون طبقه و بدون دولت و بدون مالکيت است مي رسد. اين پيش بيني هيچ گاه محقق نشد.

4- اقتصاد: تحولات تاريخي که مارکس از آنها ياد مي کند به چه صورتي رخ داده اند؟ موتور محرکه تاريخ از نظر مارکس اقتصاد بوده و لذا اقتصاد زيربنا، و سياست، فرهنگ، دين و.... همه روبنا هستند. منظور مارکس از اقتصاد با منظوري که ما امروزه از اقتصاد در ذهن داريم کمي متفاوت است. از نظر مارکس اقتصاد در مناسبات توليد خلاصه مي شود و مناسبات توليد نيز در مالکيت ابزار توليد. هر کسي که مالک ابزار توليد باشد شکل دهنده طبقه مسلط در جامعه است و آناني که فاقد ابزار توليد هستند طبقه زيردست هستند که از سوي طبقه مسلط استثمار مي شوند. به عنوان مثال در برده داري، برده ها ابزار توليد هستند، در فئوداليسم زمين و در سرمايه داري ماشين آلات صنعتي.

دفاع از حقوق کارگران تنها به قالب مارکسيسم محدود نيست و مي توان بدون تمسک به آموزه هاي مارکسيستي به دفاع از حقوق کارگران پرداخت

نقد نظريه مارکس:

1- بزرگترين انتقاد به نظريه مارکس اين بوده و هست که پيش بيني او محقق نشد. او پيش بيني کرد به زودي در انگلستان انقلاب کمونيستي رخ مي دهد اما اين انقلاب هيچ گاه در اين کشور رخ نداد. تاريخ که به باور او مي باست روندي جبري را مطابق با دوره هاي تاريخي او پيش نرفت.

2- دومين نقد عمده به انديشه مارکس معمولا به وجه تقليلگرايي اين انديشه ناظر مي باشد. تقليلگرايي به اين معناست که شما يک امر مهم و بزرگي را به يک چيز خلاصه کنيد و تقليل دهيد. مارکس تحولات تاريخي را که از بسياري عوامل فرهنگي، اجتماعي، سياسي و... ناشي مي شود را صرفا (و در برخي تفاسير عمدتا) به اقتصاد تقليل مي دهد . اقتصاد را هم در نهايت به ابزار توليد تقليل مي دهد. به اين ترتيب او در نظريه اش بسياري از عوامل مهم و موثر را ناديده مي گيرد و يا کم اهميت مي پندارد.

3- از لحاظ هستي شناسانه نيز عدم پذيرش وجود خداوند و يا هر نوع پديدار غير مادي طبيعي از سوي مارکسيسم مورد پذيرش هيچ يک از اديان که بنيان همه آنها بر پذيرش عالم ماوراء است، نمي باشد. به عنوان مثال يکي از نشانه هاي مومنين در آيات ابتدايي سوره بقره ايمان به خداوند و ايمان به غيب است. (الذين يومنون بالغيب)

4- نگاه مارکسيسم به دين نيز بسيار مورد بررسي و انتقاد قرارگرفته است. مارکس، دين را افيون توده ها ناميد. مهمترين ويژگي افيون (مواد مخدر) رکود و سستي است. منظور مارکس اين بود که دين از انقلاب و مبارزه ممانعت به عمل مي آورد. شايد در برخي مقاطع تاريخ اين گفته در مورد دين مسيحيت صادق باشد اما بي ترديد در مورد ديني همچون اسلام آن هم در ميان اهل تشيع صادق نخواهد بود. شيعيان به دليل حضور پررنگ قيام عاشورا در زندگي روزمره آنها همواره با انقلاب و قيام آشنا بوده اند و نمونه آشکار آن نيز انقلاب اسلامي ايران است که بر اساس آموزه هاي اسلامي شکل گرفت. در واقع انقلاب ايران خط بطلاني است بر اين آموزه مارکس.

5- همچنين بسياري از انديشمندان کمونيسم نهايي مارکس را که جامعه اي بدون طبقه؛ بدون دولت و بدون مالکيت خصوصي است نقد مي کنند. اصولا امکان به وجود آمدن چنين جامعه اي وجود ندارد و لذا پيش بيني مارکس که معتقد به رسيدن به اين جامعه است هيچ گاه محقق نخواهد شد.

6- اکنون که نقاط ضعف مارکس را برشمرديم بد نيست به نقطه قوت و تاثير مثبت انديشه مارکس هم اشاره کنيم، نقطه قوتي که باعث شده انديشه او يکي از پرتاثيرترين انديشه هاي سياسي باشد؛ مارکس به حقوق کارگران و استثماري که از سوي طبقه کارفرما بر آنها صورت مي پذيرفت اعتراض کرد. بي ترديد انديشه هاي او وضعيت کارگراني که بيش از 12 ساعت و حتي بعضا 16 ساعت در روز کار مي کردند و حقوق بسيار اندکي دريافت مي کردند را  بهبود بخشيد؛ و به تدريج کارفرمايان را به رعايت بيشتر حقوق کارگران مانند سقف کاري 8 ساعت در روز، بيمه و... سوق داد. به همين دليل عمده طرفداران انديشه مارکسيسم کارگران هستند اما لازم به ذکر است که دفاع از حقوق کارگران تنها در قالب مارکسيسم محدود نيست و مي توان بدون تمسک به آموزه هاي مارکسيستي به دفاع از حقوق کارگران پرداخت.

بعد از مارکس:

لنين

ازانديشه مارکسيسم تفاسير متعدد و فراواني صورت پذيرفت. و همين امر سبب پيدايش انواع مارکسيسم گرديد: مارکسيسم فلسفي، مارکسيسم انتقادي، مارکسيسم ساختاري، مارکسيسم-لنينيسم و.... در عرصه انديشه به وجود آمدند.

يکي از اين تفاسير که انديشه مارکسيسم-لنينيسم (تفاسير لنين از انديشه مارکس) بود از سوي ولاديمير لنين در شوروي سابق به اجرا گذاشته شد و بعد از 70 سال به دليل ناکارآمدي و ناتواني در حل معضلات جامعه، و علي رغم جرح و تعديلهاي فراوان از سوي جانشينان لنين، به جاي تحقق جامعه کمونيسم نهايي به فروپاشي اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي انجاميد. اندگ زماني پيش از فروپاشي شوروي،  امام خميني (ره) اين مساله را در نامه اي به گورباچف يادآوري کردند و بيان کردند که ديگر بايد کمونيسم را در موزه هاي دنيا جستجو کرد. پيش بيني ايشان کمي بعد محقق شد و شوروي فروپاشيد.

براي آشنايي بيشتر با مارکسيسم مي توانيد کتاب نقدي بر مارکسيسم اثر استاد شهيد مرتضي مطهري را دانلود کنيد.

حميد نساج

گروه جامعه و سياست

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

لطفا نوجوانتان را دین زده نکنید

رعایت نکاتی به منظور کاستن از مشکلات مذهبی

نوجوان

1- والدین و مربیان نقش بسیار با اهمیتی در ایجاد اعتقادات مذهبی صحیح و جهت‌دهی نوجوانان و جوانان در پیروی از اصول مذهبی و اخلاقیات پسندیده ایفا می‌نمایند.

روابط آموزشی- مذهبی می‌بایست براساس انس و الفت، دوستی و محبت، اطلاع و آگاهی و استدلال منطقی صورت گیرد.

 عقاید و آرای مذهبی باید طوری منظم، هدفدار، هماهنگ و هدایت کننده و قابل اجرا به آنها عرضه شود که زمینه را برای اختلاف و تضاد و درگیری فراهم نسازند. ضمنا باید آنها را به تفکر با شیوه درست آشنا نمود و اعتقاد به مبانی دینی و جهان‌بینی توحیدی و خداشناسی، نبوت، معاد ، امامت و رهبری و عدالت را براساس تفکر و برهان عقلی و بینش مذهبی در آنها به‌وجود آورد و نیز کتب مناسبی را که جوابگوی سوالات و اشکالات نوجوانان و جوانان با اصول استدلالی و منطقی باشد به آنان معرفی کرد، زیرا آنها تشنه اطلاعات در زمینه‌های فوق می‌باشند ، و با این عمل خلاء مذهبی در آنها پر خواهد شد و دچار ویرانی فکر و اندیشه نمی‌شوند.

طرز ارائه مسائل مذهبی به نوجوانان و جوانان بسیار اهمیت دارد زیرا مسائلی را در این دوره باید برای آنها گفت که از دین زده نشوند ، و در عین حال باید آن مسائل را با زندگی تطبیق داد.

2- طرز ارائه مسائل مذهبی به نوجوانان و جوانان بسیار اهمیت دارد زیرا مسائلی را در این دوره باید برای آنها گفت که از دین زده نشوند ، و در عین حال باید آن مسائل را با زندگی تطبیق داد.

این موضوعات باید طوری ارائه شود که آنها احساس کنند امور مذهبی قابل پیاده شدن در زندگی روزمره می‌باشد و حتی گاهی می‌توانند احتیاجات روانی خود را نیز با این امور برطرف نمایند. تنها موعظه کردن از طریق والدین، مربیان و با علمای دین در خانه و مدرسه و مسجد کافی نیست، باید مسائل دینی را با تجربه و عمل توام نمود تا به این زودی‌ها از فکر نوجوان خارج نشود و اثرش در رفتار  او ثابت بماند.

تفکر مذهبی، تقوا، فضیلت، شجاعت و پرهیزکاری، ایمان، اخلاق، کمال، دفاع از محرومین و جهاد در راه خدا را باید عملا به آنها آموزش داد و از طریق ارائه الگوهای صحیح به آنان آموخت که از هر پوچ و کهنه‌ای دست بردارند و عملا به کردارها و رفتارهای ارزنده برسند.

3- باید دین و علم را با هم به نوجوانان و جوانان آموزش داد و تذکر این امر برای آنها لازم است که این دو از یکدیگر جدا نیستند ، بلکه زوجی هستند که باید یکدیگر را درک کنند، و باید به آنها آموخت که دین و علم و عقل با هم هماهنگ هستند و مطالب دینی، عقلی و بعضا علمی است.

 

4- نوجوان نیازمند یک تکیه گاه نیرومند و قوی می‌باشد ، تکیه گاهی که در همه حوادث بتواند به آن پناه ببرد ، از او کمک بخواهد و به اتکای او آرام و مطمئن زندگی کند. اگر تکیه گاه و پناهگاه او والدین ، مربیان ، دوستان، سیاستمداران و حتی بزرگان دینی باشند ، با از بین رفتن آنها و یا سقوط آنها نوجوان هم سقوط خواهد کرد ، بنابراین به وجود آوردن این اعتقاد عمیق که تنها تکیه گاه قوی خداوند قادر است که هرگز سقوط نخواهد کرد و باید به او متصل شد و او را انتخاب نمود، باعث می‌گردد که نوجوان خود را در زندگی نبازد ، دچار شکست و تزلزل نشود ، از انحرافات و لغزش‌ها دور بماند ، شخصیت و معنویت خویش را از دست ندهد و خود راه کمال را در پیش گیرد. وابستگی و پذیرش این غایت و مقصودی که ورای این عالم مادی، جامعه، اجتماع و محیط می‌باشد ، خود معنای عمیق و با ارزشی برای زندگی کردن به او می‌بخشد و در مصیبت‌ها و حوادث‌ ناگوار، او دارای چنان قوت روحی مخصوص و شکیبایی خواهد بود که مجال همه گونه تدبیر را به وی خواهد داد.

کسانی که در مورد دین با نوجوانان و جوانان صحبت می‌نمایند ، خود باید الگوی واقعی دین باشند و به آنچه که می‌گویند عمل نمایند.

5- کسانی که در مورد دین با نوجوانان و جوانان صحبت می‌نمایند ، خود باید الگوی واقعی دین باشند و به آنچه که می‌گویند عمل نمایند ، ایمان و اعتقاد قوی به مذهب داشته باشند ، به خصوص معلمین دینی باید از بین شخصیت‌های لایق و عالم انتخاب شوند و احاطه علمی کافی به آنچه که می‌باید گفته شود داشته باشند و اعمال خود را با اهداف مذهبی تطبیق دهند، توانایی پاسخ دادن به سوالات نوجوانان را داشته باشند و بتوانند خرافات را از نظریات صحیح دینی جدا کرده، به دانش‌آموزان ارائه دهند ، از نظر اخلاقی، خود الگوی اخلاق باشند، با اخلاص، مهربان، انسان دوست و علاقه‌مند به کار خود باشند، سعه صدر و وسعت نظر داشته باشند ، بر نفس خود غالب باشند و از اعتدال در امور خارج نشوند ، با حوصله ، صبور و با تدبیر باشند و از نظر ظاهر نیز آراسته و تمیز و مرتب باشند که دانش‌آموز قطعا تحت تاثیر چنین معلمی قرار خواهد گرفت.

نوجوان

6- فلسفه اصول عبادی را برای نوجوانان و جوانان باید به خوبی و به طور مطلوب و جذاب بیان نمود و در مواقع  دعا، دلیل علمی و روانی این درخواست‌ها و توسلات را باید گفت، و نیز اثری را که این درخواست‌ها در اعمال ما می‌گذارند ، توضیح داد. باید برای نوجوان تفهیم شود که دعا عامل سکون و بی‌تحرکی و ایستادن نیست، دعا عامل فریب و تخریب نیست، بلکه برعکس عامل حرکت است و او را به مقصد راهنمایی می‌کند و راه را به او نشان می‌دهد، هدف را معین می‌کند و امید‌بخش است، روح و روان انسان را صفا و جلا می‌دهد و او را به نیکی و سلامت می‌کشاند و مسیر حرکت و رفتن و جریان داشتن و شدن را به وی می‌نمایاند.

بردن نوجوانان و جوانان به مجالس مذهبی که مطالب مطرح شده در آن مجالس در خور سن و سال و فهم و دانش آنها باشد.

7- بردن نوجوانان و جوانان به مجالس مذهبی که مطالب مطرح شده در آن مجالس در خور سن و سال و فهم و دانش آنها باشد و همچنین دیدار افراد سلیم النفس و پاک دل، مومن و متقی و عالم باعث می‌گردد که روح دینی و فطرت مذهبی آنها پرورش یابد.

 

8- و بالاخره عبور دادن منطقی نوجوانان و جوانان از احساسات خام مذهبی به بینش مذهبی که با تعقل و تفکر همراه باشد و کمک کردن به ایجاد ارتباط آنها با خدا، ارتباط آنها با خودشان، ارتباط آنها با دیگران، ارتباط آنها با جهان هستی و کشف حقایق ناشی از این ارتباطات که با چون و چرا و سوال و جواب به دست می‌آید، یکی از وظایف سنگین مربیان است.

 

والدین عزیز راه سختی در پیش دارید اما با توکل به خدا و سعی و تلاش حتما موفق می شوید و فرزندتاناز نوجوانی به سلامت عبور خواهد کرد.

 

کتاب: مسائل نوجوانان و جوانان- دکتر خدایاری فرد

تنظیم برای تبیان:داوودی

 

مقالات مرتبط :

دین و هویت

كدام روش تربیتی صحیح است ؟

آنچه كه لازم است مادران درباره پسرانشان بدانند

جوانانی سالم تحویل جامعه بدهیم

آموزش مهارت های زندگی ( ویژه جوانان و نوجوانان)

جوانی ، احساسات ، میل به مذهب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

یوسف

محبوبیت یوسف ـ علیه السلام ـ و آرامگاهِ او

حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا كرده و عزّت فوق العاده‎ای نزد مردم مصر داشت كه پس از فوتش بر سر محل به خاك سپاریش نزاع شد. هر طایفه‎ای می‎خواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مایه بركت در زندگی‎شان باشد. بالاخره رأی بر این شد كه جنازه یوسف را در رود نیل دفن كنند، زیرا آب رود كه از روی قبر رد می‎شد مورد استفاده همه قرار می‎گرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و بركت وجود پاك حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎رسیدند.

صبر بسیار بباید پدر پیر فلك را                         تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

جنازه حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ عمل شده باشد. خداوند به پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ خطاب نموده و می‎فرماید:

«ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحِیهِ إِلَیكَ وَ ما كُنْتَ لَدَیهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یمْكُرُونَ؛

اینها از اخبار غیبی است كه به تو وحی كردیم، تو نزد برادران یوسف نبودی در آن موقعی كه مكر كردند (تا یوسف را به چاه بیفكنند).»[1]

«لَقَدْ كانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَبْصار...؛

 در داستان‎های ایشان (یوسف و یعقوب و برادران یوسف و داستان‎های پیامبران دیگر)، درسهای آموزنده‎ای برای صاحبان بصیرت است.»[2]

این داستان‎ها حاكی از واقعیتهای حقیقی است، نه آن كه آنها را ساخته باشند.[3]

جالب توجه این كه: مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراكم) بر بنی اسرائیل طلوع نكرد (هرگاه می‎خواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم می‎كردند) به حضرت موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد كه استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم كرد.

جنازه حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ عمل شده باشد.

موسی ـ علیه السلام ـ پرسید كه چه كسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. موسی ـ علیه السلام ـ دستور داد كه آن پیرزن را كه از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند. حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به او فرمود: «آیا قبر یوسف را می‎شناسی؟»

پیرزن عرض كرد: آری.

حضرت موسی ـ علیه السلام ـ فرمود: ما را به آن اطّلاع بده.

او گفت: اطلاع نمی‎دهم مگر آن كه چهار حاجتم را بر آوری:

اول: این كه پاهایم را درست كنی.

دوم: اینكه از پیری برگردم و جوان شوم.

سوم: آن كه چشمم را بینا كنی.

چهارم: آن كه مرا با خود به بهشت ببری.

این مطلب بر موسی ـ علیه السلام ـ بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد، حوائج او را برآور. حوائج پیر زن برآورده شد. آن گاه او مكان قبر یوسف ـ علیه السلام ـ را نشان داد.

موسی ـ علیه السلام ـ در میان رود نیل جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را كه در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آن گاه ماه طلوع كرد. از این رو، اهل كتاب، ‌مرده‎های خود را به شام حمل كرده و در آن جا دفن می‎كنند.

[4]

جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را (بنابر مشهور) كنار قبر پدران خود دفن كردند. اینك در شش فرسخی بیت المقدس، مكانی به نام قدس خلیل معروف است كه قبر یوسف ـ علیه السلام ـ در آن جا است.

حُسن عمل و نیكوكاری این نتایج را دارد كه خداوند پس از حدود چهار صد سال با این ترتیبی كه خاطر نشان شد، طوری حوادث را ردیف كرد، تا وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به دست پیامبر بزرگ و اولوا العزمی چون حضرت موسی ـ علیه السلام ـ انجام شود، و به بركت معرّفی قبر یوسف ـ علیه السلام ـ به پیر زنی آن قدر لطف و عنایت گردد.[5]

آری، یوسف ـ علیه السلام ـ بر اثر پرهیزكاری و خدا ترسی، آن چنان مقام ارجمندی در پیشگاه خدا پیدا كرد كه در روایت آمده: هنگامی كه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در شب معراج، به آسمان سوم رسید، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آن جا به گونه‎ای دید كه:

«كانَ فَضْلُ حُسْنِهِ عَلی سایرِ الْخَلْقِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ لَیلَهِ الْبَدْرِ عَلی سایرِ النُّجُومِ؛ زیبائیش نسبت به سایر مخلوقات، همانند زیبایی ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.»[6]

________________________________________

[1] . یوسف، 103.

[2] . یوسف، 111.

[3] . مجمع البیان، ج 5، ص 262ـ266.

[4] . علل الشرایع، ص 107؛ بحار، ج 13، ص 127.

[5] . در بعضی از روایات نقل شده كه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در سفری در بیابان به چادر نشینی برخورد، چادر نشین حضرت را شناخت، بسیار پذیرایی كرد. هنگام خداحافظی، رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او فرمود: هرگاه از ما چیزی بخواهی از خدا می‎خواهیم كه به تو عنایت كند؛ او در جواب گفت: از خدا بخواه شتری به من بدهد كه موقع حركت، اثاثیه خود را بر آن بگذارم و چند گوسفند به من عطا كند كه در این صحرا آنها را بچرانم، و از شیرشان استفاده كنم. حضرت آنها را از خدا تقاضا نمود. خداوند هم تقاضای حضرت را برآورد. در این هنگام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب خود رو كرد و فرمود: ای كاش این مرد نظر و همتش بلند بود و مثل عجوزه بنی اسرائیل، خیر دنیا و آخرت را از ما می‎خواست تا آن را از خدا می‎خواستم، و خدا به او می‎داد، اصحاب تقاضای بیان قصه عجوزه بنی اسرائیل را نمودند. حضرت داستان عجوزه را به طور مشروح برای اصحاب شرح دادند. در این روایت است كه آن عجوزه سه حاجت خواست و برآورده شد: 1. جوان شود 2. همسر موسی گردد 3. در بهشت هم همسر موسی باشد (به نقل از حیاه الحیوان دمیری).

[6] . بحار، ج 18، ص 325.

با تلخیص از اندیشه قم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

استخوانهاي پوکيده

به خدمتگزار خود كه دختر بسيار جوانى بود گفت :

- تا عصر برمى گردم ، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجير بياورم .

- خدا به همراه ، مواظب خودتان باشيد!

عزير، پشت سر چارپايش كه دو سبد خالى از دو سويش آويزان بود پياده راه مى رفت . باغ قدرى از شهر دور بود اما او خوشتر مى داشت كه راه را پياده طى كند. چوبدستى خود را پشت گردن گذاشته و هر دو دست را از آرنج بر آن حمايل كرده بود. آرام راه مى سپرد و به زمين كه آهسته از زير پاى او فرار مى كرد مى نگريست . در اين ميان ناگاه استخوان كتف گوسفند يا حيوان ديگرى سر راهش سبز شد، ديدن استخوان ، انديشه او را به دنياى ديگرى برد:

- چگونه خداوند در قيامت ، استخوانهاى جدا از رگ و پى و گوشت و خون را دوباره به هم پيوند مى دهد؟

و در سراسر راه ، اين انديشه ذهنش را به خود مشغول داشت .

اوايل پاييز بود. برگ درختان ، رنگ باخته بود، اما باغ هنوز طراوت تابستانى خود را داشت . درختهاى به و انار و انجير، سر در سر هم آورده و ساكت و بى صدا در آفتاب دلچسب پاييزى غنوده بودند. تاكها از سپيدارها بالا رفته و به گونه اى پيچ در پيچ ، خود را از شاخسارها آويخته بودند. انگورها، در خوشه هايى زرد و طلايى و ياقوتى ، از لابه لاى برگهاى انبوه نمايان بود.

عزير، نان توشه را از درون يكى از سبدها برداشت و چارپاى خسته خود را در ميان قصيلهاى وحشى كناره جويبارى كه از لابه لاى درختان مى گذشت رها كرد. سپس خوشه اى انگور تازه چيد و سفره نان توشه را زير سپيدارى آن سوتر پهن كرد و به خودردن ناهار پرداخت . بعد از صرف غذا، مى خواست روى سبزه ها استراحت كند، اما راه بازگشت دراز و وقت تنگ بود. پس چارپا را آورد تا سبدهاى خالى را از انگور و انجير پر كند. وقتى هر دو سبد پر شد، سفره خود را ميان بار گذاشت و با چارپا از باغ بيرون آمد و به سوى خانه راه افتاد.

سپس يك روز، يك هفته ، يك ماه ، يك سال ، چند سال چشم به راه ماندند و از عزير خبرى نشد. همه از او دل كندند و تا درست يكصد سال تمام از آن ماجرا گذشت .

در راه بازگشت ، دوباره چوبدستى خود را به موازات شانه ، پشت گردن نهاده و دستها را از آن آويخته بود و همچنان ، چشم بر گامهاى چارپاى خود داشت كه اينك زير بار سنگين انجير و انگور، به سختى پا عوض مى كرد و پيش مى رفت .

باز همان انديشه هاى صبح ، او را به فكر فرو برد:

- خداوندا! من به تو ايمان دارم ، اما جمع شدن دوباره استخوانهاى انسان يا حيوانى را كه مرده و پوسيده است درك نمى كنم ! پروردگارا، به راستى روح چيست ودر كجاى زنده پنهان است كه چون از او رخت مى بندد ديگر دست او تكان نمى خورد و از ناى او صدا برنمى آيد و در نگاه او طراوت نيست و خون او از گردش مى ايستد و قلب او از تپش باز مى ماند و گرماى پوست پرواز مى كند و نفس از هرم و هوا مى افتد و عضلات ، گيرودار را فراموش مى كنند؟

علت اين همه را اگر در نمى يابم دستكم آثار آن را در مردگان مى بينم و حس ‍ مى كنم . اما نمى دانم يك مرده تباه شده چگونه پس از ساليان سال همه استخوانها و اندامهاى پوسيده خود را باز مى يابد و دوباره زنده مى شود. ايمان دارم . اما نمى توانم درك كنم .

عزير چنان در فكر فرو رفته بود كه ندانست چارپاى بيچاره مدتى است به بيراهه افتاده است .

ناگهان ، در كنار خرابه هاى قريه اى خاك شده به خود آمد و دريافت كه از راه منحرف شده است . پس چارپا را نگه داشت . عزير خسته و بى رمق بود. با درماندگى ، به خرابه هاى بازمانده از آن قريه كهن كه تا گردن در شن و خاك فرو رفته بود نگاه انداخت . به اطراف نيز نگاه كرد، اما هيچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشت ، بايد آن راه دراز را دوباره باز مى گشت . اما تصور طول راه بر او سنگينى مى كرد. پس به ديوار كوتاهى كه در كنارش بود تكيه داد. پايش را دراز كرد و چوبدستى را با دو دست در مشت گرفت و يك سر آنرا بر دوش خود نهاد و سر ديگر را، پيش پاى خود، روى زمين .چارپا، روبروى او، يكمتر آنسوتر، زير بار ايستاده بود. ريز نقش ‍ بود با موهاى خاكسترى در لعابى نامحسوس از رنگ شترى كدر رنگ زير شكمش به سفيدى ميزد .

عزير، نگاهى به چارپاى خود انداخت و سپس به خرابه هاى اطراف نگريست و با خود انديشيد:

در ههمين خانه كه اكنون من به ديوار خراب آن تكيه داده ام ، روزگارى دور انسانهايى زندگى مى كده اند، به هم عشق يا كينه مى ورزيده اند، همديگر را دوست يا دشمن مى داشته اند؛ اكنون حتى استخوانهاى آنان هم بر جاى نمانده است ...

تامل در سرگذشت قريه و مردمانى كه در آن زندگى مى كرده اند، ديگر بار به انديشه هاى قبلى او جان داد و در آن حال و هوا بود كه كم كم به خواب عميقى فرو رفت ؛ گويى خود يكى از همان درگذشتگان بوده است .

دختر خدمتگزار، هر چه منتظر باشد عزير نيامد! فرداى آن روز با آشنايان و خويشاوندان عزير به باغ رفت ، اما نه از عزير اثرى بود و نه از چارپاى او.

سپس يك روز، يك هفته ، يك ماه ، يك سال ، چند سال چشم به راه ماندند و از عزير خبرى نشد. همه از او دل كندند و تا درست يكصد سال تمام از آن ماجرا گذشت .

ديگر همه آشنايان و خويشاوندان و دوستان و همشهريان عزير مرده بودند، جز همان دختر خدمتگزار كه پير زالى يكصد و پانزده ساله شده بود! او تنها در خاطرات دور خود از عزير ياد مى كرد و گاهى به ياد مهربانيهاى او اشكى در ديده مى گرداند. به ياد مى آورد كه تا پنجاه و چند سال پس از گم شدن عزير، هنوز به حوالى باغ مى رفت و در جست و جوى نشانه اى از او بود. به خاطر مى آورد كه در همان هنگام ، يك بار تا كنار خرابه هاى قريه اى متروك ، در اطراف راهى كه عزير رفت و آمد داشت ، رفته بود اما در كنار ديوارى خراب و كهن جز استخوانهاى بر جاى مانده از يك انسان كه انگار به ديوار تكيه داده بوده است و نيز استخوانهاى سفيد شده يك اسب يا الاغ ، چيزى نيافته بود!

پيرزن گفت عزير پيامبري مستجاب الدعوه بود اگر راست مى گويى ، دعا كن كه من نيز چون همان ايام جوان شوم !عزير دعا كرد و او نيز جوان شد.

عزير وقتى زندگانى را باز يافت ، شبح فرشته اى را روبه روى خود ديد. فرشته از او مى پرسيد:

- فكر مى كنى چه قدر در كنار اين ديوار مانده اى ؟

- چند ساعت يا حدود يك روز!

اما وقتى بيشتر به خود آمد، اثرى از چارپاى خود و سبدهاى انجير و انگور نديد.

همان فرشته گفت :

- اما تو درست يكصد سال است كه در همين جا بوده اى و آن استخوانها هم بازمانده چارپاى توست . اكنون بنگر كه خداوند چگونه آن را نيز جان مى بخشد.

ناگهان عزير با شگفتى بسيار ديد كه استخوانها ناپديد شد و چارپايش به همان حالت كه يكصد سال پيش بود پيش رويش ايستاده است ، با همان بار انگور و انجير! پس بى اختيار به پروردگار سجده برد و عرض كرد:

- اينك مى دانم كه پروردگار بر هر چيز تواناست .

شهر بكلى دگرگون شده بود. نوع لباسها، چهره ها، ساختمانها، خيابانها و كوچه ها تغيير كرده بود و با سختى بسيار، خانه خود را پيدا كرد. در زد. پير زالى دم در آمد. عزير پرسيد:

- اينجا خانه عزير است ؟

پيرزن ، از يادآورى عزير به گريه افتاد و از اينكه كسى پس از ساليان نام او را بر زبان مى آورد در شگفتى ماند و با حسرت پاسخ داد:

- آرى ، اينجا خانه اوست ، اما خود او.....

- من خود، عزيرم ! خداوند مرا يكصد سال از دنيا برد و سپس دوباره به دنيا برگرداند.

پيرزن با ناباورى گفت :

- عزير مستجاب الدعوه بود. اگر راست مى گويى ، دعا كن كه من نيز چون همان ايام جوان شوم !عزير دعا كرد و او نيز جوان شد.

پس آنگاه نوبت به بازماندگان خانواده او رسيد. آنان از او خواستند تمام تورات كه پس از حمله بخت نصر(1) از ميان رفته و حتى يك نسخه از آن بر جا نمانده بود برايشان بخواند. عزير تورات را بى كم و كاست خواند و آنان سخن او را باور كرده اند. از آن پس ‍ عزير از سوى خداوند نبى قوم خود شد و سالها امت خويش را به راه حق رهنمون گشت (2).

--------------------------------------------------

1. بخت نصر: عالى ترين لقبى كه به دو پادشاه بزرگ بابل داده شده يكى به بنوكد نصر اول 1112 - 1146 قبل از ميلاد و ديگرى به بنوكد نصر دوم 605 - 562 قبل از ميلاد. - فرهنگ معين .

2. آيات مربوط به داستان عزير:

بقره : 259 - توبه : 30.

 

برگرفته از:

سيد على موسوى گرمارودى، داستان پيامبران جلد هاى 1، تنظيم براي تبيان توسط شکوري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نام كتاب نام نويسنده مطالعه

آثار اسلامى مكه و مدينه رسول جعفريان
آداب و احکام حج علی عراقچی همدانی
ابعاد حج در قرآن ناصر شكريان
احكام فقهي اجرايي حج محمد حسين فلاح زاده
اسرار حج آيت الله حسين مظاهرى
پرتوى از اسرار حج عباسعلى زارعى سبزوارى
چهل حديث حج حسين انصاريان
حج البيت در مكتب اهل بيت عليهم السلام بهاءالدين قهرمانى نژاد شائق
حديث حج حجة الاسلام و المسلمين قرائتى
روح حـجّ جـواد محدّثي
عرفان حج آیة الله جوادی آملی
عمره حجة الاسلام و المسلمين قرائتى
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

جرعه ای از زلال قرآن ، جلد ۱

آيت الله ميرزا ابوالقاسم محمدی گلپايگانی ‌(ره)

- فهرست -





جرعه ای از زلال قرآن ، جلد ۲

آيت الله ميرزا ابوالقاسم محمدی گلپايگانی ‌(ره)

- فهرست -


فهرست مطالب
تفسير سوره طه
تفسير سوره انبياء
تفسير سوره حج
منابع تصحيح

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سنن النبی

علامه سید محمدحسین طباطبائی

- فهرست -


سخن مترجم
مقدمه مؤلف

1- شمایل و کلیات اخلاق پیامبر
وضع داخلی رسول الله
وضع خارج از منزل پیامبر
وضع مجلس رسول الله
اخلاق پیامبر

2- آداب معاشرت پیامبر اكرم
ملحقات

3- آداب و سنن رسول الله در نظافت و آرایش
ملحقات

4- آداب و سنن رسول الله در سفر
ملحقات

5- آداب و سنن رسول الله در لباس
ملحقات

6- آداب و سنن رسول الله در مسکن
ملحقات

7- آداب و سنن رسول الله در خوابیدن و بستر خواب
ملحقات

8- آداب و سنن رسول الله در زناشویی و تربیت فرزند
ملحقات

9- آداب و سنن رسول الله در خوردنیها و آشامیدنیها
ملحقات

10- آداب و سنن رسول الله در بیت الخلاء
ملحقات

11- آداب و سنن رسول الله در امور اموات
ملحقات

12- آداب و سنن رسول الله در معالجه و مداوا
ملحقات

13- آداب و سنن رسول الله در مسواک کردن
ملحقات

14- آداب و سنن رسول الله در وضو
ملحقات

15- آداب و سنن رسول الله در غسل
ملحقات

16- آداب و سنن رسول الله در نماز
ملحقات

17- آداب و سنن رسول الله در روزه
ملحقات

18- آداب و سنن رسول الله در اعتکاف

19- آداب و سنن رسول الله در صدقه دادن
ملحقات

20- آداب و سنن رسول الله در قرائت قرآن
ملحقات

21- آداب و سنن رسول الله در دعا
دعای رسول الله وقتی در آئینه نگاه میکرد
دعای رسول الله وقتی که بر مرکب سواری مینشست
دعای رسول الله در سفر هنگامی که شب می شد
دعای رسول الله وقتی که لباس نو میپوشید
دعای رسول الله وقتی که از مجلسی برمی خاست
دعای آ ن حضرت هنگام داخل شدن به مسجد و خروج از آن
دعای رسول الله هنگام رفتن به بستر خواب
دعای رسول الله سر سفره غذا
دعای رسول الله هنگامی که سفره را برمیچیدند
دعای رسول الله هنگام غذاخوردن و شیرنوشیدن
دعای رسول الله هنگامی که میوه تازه میدید
دعای رسول الله هنگام وارد شدن به دستشویی
دعای رسول الله هنگامی که به قبرستان میگذشت
دعای رسول الله در زیارت اهل قبور
دعای رسول الله چون از چیزی خوشحال میشد
دعای رسول الله وقت دیدن چیزی که آنرا دوست میداشت
ذکر رسول الله موقع شنیدن «اذان»
ذکر رسول الله در رکعت آخر نماز مغرب
ذکر و دعای رسول الله در قنوت نماز وتر
دعای رسول الله موقع افطار
دعای رسول الله در تعقیب نماز
دعای دیگر رسول الله در تعقیب نماز
دعای رسول الله بعد از نافله صبح
دعای رسول الله در تعقیب نماز صبح
ذکر رسول الله بعد از نماز صبح
دعای رسول الله بعد از نماز ظهر
دعای رسول الله در سجده
دعای رسول الله هنگام بازگشت از نماز
دعای رسول الله بعد از هر نماز
نماز و دعای رسول الله در آغاز سال جدید
دعای رسول الله در شب نیمه شعبان
دعای رسول الله موقع دیدن ماه نو
دعای رسول الله موقع دیدن هلال ماه رمضان
ذکر رسول الله در هر روز
عمل دیگری از رسول الله در شب نیمه شعبان
ذکر رسول الله در هر صبح و شام
دعا و تعویذ رسول الله برای سردرد
دعا و تعویذ رسول الله برای تب و سایر دردها
دعا و تعویذ رسول الله برای تب
دعا و تعویذ رسول الله برای دفع سـِـحر
دعا و تعویذی دیگر
دعای رسول الله موقع گرفتاری وغم
دعای رسول الله برای حفظ قرآن
دعای رسول الله جهت محفوظ ماندن از شر دشمنان
ملحقات
دعای رسول الله هنگام صبح
تعویذ رسول خدا «ص»
تعویذ دیگر در گرفتاریها، ناراحتی ها و شداید
دعای رسول الله وقتی از امری محزون میگشت
دعای رسول الله موقع دیدن هلال

ملحقات حج

نوادر ملحقات

ملحقات شمایل پیامبر «ص»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عاقبت و كيفر گناهكاران

سيد جواد رضوى

- فهرست -


مشاهدات افسر ترك از نزول عذاب الهى
عاقبت دغل بازى
شرورتر از فرعون
عاقبت نكبت بار معتز
عاقبت عابد بدبخت بنى اسرائيل
عقوبت دشمنى با على (عليه السلام)
سزاى بى احترامى به تربت سيدالشهداء (عليه السلام)
سزاى بى احترامى به پيامبر (صلى الله عليه و آله )
غصه رسوايى
اعتراض به خداوند و سزاى آن
كيفر دشنام دادن به پيامبر (صلى الله عليه و آله )
كيفر و مجازات لجاجت
نتيجه سخن ناسنجيده گفتن
نتيجه سخن چينى
وعده بدون ان شاءالله
نتيجه بى احترامى به پدر
پدرى كه فرزندش را الكلى كرد
عقوبت شقى ترين افراد
نتيجه خيال پردازى
((نتيجه تكبر))
عذاب برزخى رئيس شيطان
عقوبت بدحجابى
اثر شرابخوارى بر كودك در رحم مادر
اثر غذاى حرام در حالات كودك
نتيجه تشويق به دزدى
عاقبت سهل انگارى و بى توجهى نسبت به عقايد فرزند
مجازات خودبينى
دورى امام صادق (عليه السلام) از دوست ناسزاگو
مجازات سخت رد كردن مؤمن از در خانه
دو جنازه مختلف و راز تفاوت تشييع آنها
عقوبت انكار كردن فرمايشات اميرالمؤمنين (عليه السلام)
عقوبت تجاوز به ناموس مردم
عاقبت بخل
عاقبت طمع ورزى
شهادت كبك ها
نفرين عارف سالك
كيفر دشمنى با على (عليه السلام)
مجازات نمك نشناسان
كيفر سخت رد كننده حاجت مؤمن
كيفر تارك نهى از منكر
شخصى نجيب و شخصى ديگر نانجيب
زبان حال موسيقى حرام
تبريك به ظالم
عذاب زبان
نتيجه ترك دعا براى پدر و مادر
مردان و زنان منافق در قيامت
زيان غفلت
عذاب برزخى
مكافات عمل
دست انتقام
كيفر اهانت به پيامبر (صلى الله عليه و آله )
عذاب دروغگو در عالم قبر
چاهى وحشتناك در راه مكه
آجر پاره !
گناه بزرگ استمناء
مرگ جوان بى ادب
سرانجام قطع رحم
مكافات عمل
سزاى متكبر
مرگ ذلت بار ابولهب
اعدام دو فرارى
جزاى عمل
عاقبت هشام بن عبدالملك
نهى از تشبيه به روش دشمنان
نتيجه بدزبانى
مجازات خيانت به بيت المال
مرگ ذلت بار محمد بن اشعث
كيفر خيانت
حيوانات مسخ شده
اجراى حد شرابخوار توسط حضرت على (عليه السلام)
حد شرابخوار
عامل هلاكت زودرس
كيفر لواط شده
مجازات كفن دزد
مجازات منكرين نبوت
كيفر غلات
مجازات ذلت بار چهار گروه
مجازات سخت هفت نفر
مجازات گناهان
دستور امام زمان (عج ) به قتل توهين كنندگان به آيت الله بروجردى (قدس سره )
مجازات تارك حج
عاقبت تعجيل در قضاوت
نتيجه تفرقه و اختلاف
نتيجه طمع
عاقبت همنشينى با افراد ناباب (1)
عاقبت همنشينى با افراد ناباب (2)
حسن رفتار و امانتدارى
سرانجام خيانتكاران
عاقبت قاتل ميزبان
دست انتقام
مرگ عبرت انگيز
پيامد گناه
عاقبت زياده خواهى
نفرين مادر دل شكسته
مجازات آزار رساندن به حيوانات
تاءثير ماهواره در زندگى
مجازات پاره اى از اعمال

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

دام عاشقى
(آزمايش و امتحان انسان در قرآن )
(پژوهشى پيرامون ابتلا در كلام وحى )

سيد جعفر موسوى نسب

- فهرست -


مقدمه
فصل اول
ابتلا در كاربرد لغت
ابتلا در فرهنگ قرآن
جنبه هاى عام ، سنت ابتلاء
الف : عموميت ابتلا از نظر زمان و مكان
ب : عموميت ابتلا از جهت افراد و مصاديق
ج : عموميت ابتلا از نظر اسباب و عوامل
فصل دوم
فلسفه ابتلاء
رابطه اختيار با ابتلاء
فلسفه ابتلا در قرآن
ابتلا عامل شناخت و ظهور هويت واقعى افراد
انسان موجود ناشناخته
ابتلاء غربال انسان ها
انواع ابتلاء
سر تاكيد بيشتر قرآن بر ابتلاء به ((باءساء و ضراء))
شدت باءساء و ضراء
نقش انسان در نزول بلاء
فصل سوم : دين و ابتلا
رابطه دين و ابتلا
دار دنيا محل ابتلاء
فصل چهارم : دنيا و آخرت در قرآن
ماهيت حيات دنيوى از منظر قرآن
رابطه دنيا و آخرت در قرآن
تجسم اعمال از ديدگاه قرآن
فصل پنجم : جمع بندى مطالب
جمع بندى بحث
رابطه ابتلاء با رحمت و قدرت الهى
عمل ، زمينه است
ابتلاء و قضاء و قدر
اراده از منظر قرآن
رابطه اراده با قضا و قدر الهى
اراده و سرنوشت
اما كتاب تقدير
اما كتاب عمل
قرآن و كتاب عمل
تاءثير اراده بر سرنوشت
اراده و عوامل بيرونى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نام كتاب نام نويسنده مطالعه

بزم حضور دفتر شعر رضوي آیت الله العظمی صافی گلپایگانی
۵۳ داستان از كرامات حضرت رضا (ع) موسى خسروى
چهل داستان و چهل حديث از امام رضا (ع) عبداللّه صالحى
حيات پاكان جلد ۴ مهدى محدثى
زندگى سياسى هشتمين امام
حضرت على بن موسى الرضا (ع )
جعفر مرتضى الحسينى العاملى
قرآن كريم از منظر امام رضا عليه السلام آیة الله جوادی آملی
كرامات الرضويه (ع) على مير خلف زاده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


نام كتاب نام نويسنده مطالعه

اخلاق اسلامى جلد اول تقريرات درس اخلاق امام خمينى (ره)
اخلاق اسلامى جلد سوم تقريرات درس اخلاق امام خمينى (ره)
اخلاق اسلامى جلد چهارم تقريرات درس اخلاق امام خمينى (ره)
امام خمينى در آئينه خاطره ها على دوانى
امام خمينى و الگوهاى دين شناختى در مسايل زنان سيد ضياء مرتضوى
امام در سنگر نماز انتشارات ستاد اقامه نماز
انسان كامل از نگاه امام خمينى (رحمه الله ) و عارفان مسلمان محمد امين صادقى ارزگانى
ايام در نگاه امام (قدس سره) مركز تحقيقات اسلامى
تحريرالوسيله امام خمينى جلد اول  سيّد محمّد باقر موسوى همدانى
تحريرالوسيله امام خمينى جلد دوم سيّد محمّد باقر موسوى همدانى
تحريرالوسيله امام خمينى جلد سوم سيّد محمّد باقر موسوى همدانى
تحريرالوسيله امام خمينى جلد چهارم  سيّد محمّد باقر موسوى همدانى
تربيت اسلامى با تاكيد بر ديدگاههاى امام خمينى محمد رضا شرفى
تفسير سوره حمد امام خمينى (ره)
حديث نور
(خاطراتى از زندگانى حضرت امام خمينى (ره ) )
ابراهيم رستمى
حكايتهاى تلخ و شيرين
(۳۱۴ خاطره و حكايت از زبان حضرت امام خمينى قدس سره )
موسسه فرهنگى قدر ولايت
حكومت اسلامى در كوثر زلال انديشه امام خمينى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم
خورشيد عرفان محمد رضا رمزى اوحدى
در سايه آفتاب
(يادها و ياد داشتهاى از زندگى امام خمينى )
محمد حسن رحيميان
شرح چـهـل حديث امام خمينى (ره)
شرح حديث جنود عقل و جهل امام خمينى (ره)
صحيفه نور جلد ۱ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۲ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۳ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۴ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۵ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۶ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۷ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۸ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۹ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۰ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۱ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۲ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۳ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۴ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۵ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۶ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۷ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۸ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۱۹ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۲۰ امام خميني رحمه الله عليه
صحيفه نور جلد ۲۱ امام خميني رحمه الله عليه
نبوت از ديدگاه امام خمينى مؤ سسه تنظيم و نشر آثار امام
وصيت نامه سياسى الهى حضرت امام خمينى قدّس سرّه الشريف امام خمينى (ره)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مطالب قدیمی‌تر