تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

ايستگاه آخر 

(4)

گل

عطري خوشبوي مخصوص مومنان

 

پيرامون پديده هول انگيز "مرگ" سخن مي رانديم؛ از پيچيدگي و رازآلودگي، اضلاع ناشناخته و حتي بدشناخته اين سرنوشت محتوم و اين حقيقت مکتوم نکته ها گفتيم.

آنچه گذشت به اختصار اين بود که:

در ذهن و زبان برخي، مرگ چونان عفريتي عجوزه است که بر بلنداي زندگي ايستاده و تشنه کام جان آدمي است.

بينش ماديگرايانه، مرگ را قانون طبيعت و نتيجه استهلاک و به تحليل رفتن قواي جسماني تفسير مي کند.

براي برخي ديگر، مرگ فسون و افسانه اي بيش نيست، دروغي بزرگ که هميشه راست در مي آيد.

تنها براي اندکي از ابناي بشر، مرگ، آرامشي خوشتر از زندگي و سرآغاز حياتي جاودانه است.

اينان بر آستان مرگ راحت سر فرود مي آورنند.

آنگاه در پرتو آيات کتاب نور آموختيم که:

1. موت نيست که وفات است، فنا نيست که توفّي (به تمامت گرفتن) و سرچشمه آب بقاست

2. امري وجوديست و نه عدمي

3. پايان نيست که آغاز است؛ گذشت از دنيا و بازگشت به آخرت است

4. سنت عمومي خدا در کائنات است؛ همه چيز ميراست جز ذات ناميراي او

و اينک دل و جان بسپاريم به فرمايشات درربار ائمه هدي عليهم السلام و ببينيم تصوير مرگ در انديشه و زبان اين ذوات مقدس چگونه است:

مرگ از منظر روايات

1 ـ از اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) درخواست شد مرگ را وصف كند، فرمود: براي گروهي نويد به نعمت‌هاي هميشگي است و براي دسته‌اي وعيد به عذاب ابد و براي طايفه‌اي هول و ترس است: "إمّا بشارة بنعيم الأبد وإمّا بشارةٌ بعذاب الأبد، وإمّا تحزين و تهويل"(1).

در روايت حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) مي‌بينيم همراهان بيمار خواستند مرگ را براي آنان تعريف فرمايد و امام (عليه‌السلام) در پاسخ آنان فرمود: "الموت هو المصفّاة"؛ مرگ حقيقتي تصفيه كننده است. پس امري است وجودي و مخلوق؛

2 ـ از امام مجتبي (عليه‌السلام) سؤال شد: مرگي كه مردم به آن آگاهي ندارند چيست؟

فرمود: بزرگترين سروري است كه بر مؤمنان وارد مي‌شود؛ چرا كه از سراي سختي‌ها به نعمت‌هاي هميشگي انتقال مي‌يابند و بزرگترين درد و مصيبت است بر كافران، زيرا از دنيا كه بهشتش محسوب مي‌داشتند به آتشي منتقل خواهند شد كه هيچ نابودي و زوال ندارد: "ما الموت الذى جهلوه؟ قال: أعظم سرور يرد علي المؤمنين إذنقلوا عن دارالنّكد إلي نعيم الأبد، و أعظم ثبور يرد علي الكافرين إذنقلوا عن جنّتهم إلي نارلاتبيد و لا تنفد"(2)

3 ـ امام حسين (عليه‌السلام) در روز عاشورا چهره‌ي‌ زيبايي از مرگ ترسيم كرد، در حالي كه آن به آن به مرگ نزديك مي‌شد و چهره ملكوتي او برافروخته تر و گل‌گون‌تر مي‌گشت؛ در آن حال خطاب به ياران باوفا فرمود: "صبراً بنى الكرام، فما الموت إلّا قنطرة يعبر بكم عن البؤس و الضّرّاء إلي الجنان الواسطة و النّعيم الدائمة، فأيّكم يكره أن ينتقل من سجن إلي قصر، و ما هو لأعدائكم إلّا كمن ينتقل من قصر إلي سجنٍ و عذابٍ، إنّ أبى حدّثنى عن رسول اللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) إنّ الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر و الموت جسر هؤلاء إلي جنانهم و جسر هؤلاء إلي جحيمهم، ما كذبت و لا كذبت"(3)؛ شكيبايي كنيد اي فرزندان مردان بزرگوار، مرگ تنها پلي است كه شما را از ناراحتي‌ها و رنج‌ها به باغ‌هاي وسيع بهشت و نعمت‌هاي جاودان منتقل مي‌كند. كدام يك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتيد؟ امّا مردن نسبت به دشمنان شما مانند اين است كه شخصي را از قصري به زندان و عذاب منتقل كنند. پدرم از رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل فرمود: كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ، پل آنان به باغ‌هاي بهشت و پل اينان به جهنم خواهد بود. نه برايم دروغ گفته اند و نه من دروغ مي‌گويم.

4 ـ از امام سجّاد (عليه‌السلام) حقيقت مرگ را جويا شدند. فرمود: "للمؤمن كنزع ثيابٍ و سخةٍ قملةٍ و فكّ قيود و أغلال ثقيلةٍ و الاستبدال بأفخر الثّياب و أطيبها روائح و أوطي‌ي‌ المراكب و آنس المنازل و للكافر كخلع ثيابٍ فاخرةٍ و النقل عن منازل أنيسةٍ و الاستبدال بأوسخ الثّياب و أخشنها و أوحش المنازل و أعظم العذاب"(4)؛ مرگ براي مؤمن مانند كندن لباس چركين و پر حشره است و گشودن غل و زنجيرهاي سنگين و تبديل آن به فاخرترين لباس‌ها و خوشبوترين عطرها و راهوارترين مركب‌ها و مناسب ترين منزل‌ها و براي كافر مانند كندن لباس فاخر و انتقال از منزل‌هاي مورد علاقه و تبديل آن به چركترين و خشن ترين لباس‌ها و وحشتناكترين منزل‌ها و بزرگترين عذاب‌هاست.

5 ـ به امام صادق (عليه‌السلام) عرض شد مرگ را براي ما وصف كن.

فرمود: براي مؤمن مانند بهترين بوي خوشي است كه آن را ببويد و آن بوي پاكيزه سبب شود همه‌ي‌ درد و رنج از او رخت بربندد و براي كافر مانند گاز گرفتن و گزيدن افعي‌ها و كژدم‌هاست يا شديدتر: "للمؤمن كأطيب ريح يشمّه فينعس لطيبه وينقطع التّعب و الألم كلّه عنه و للكافر كلسع الأفاعى و لدغ العقارب أو أشدّ..." (5). بنابراين، مرگ براي مؤمن به منزله بوييدن بهترين گل و عطر و براي كافر همانند گزيدن مار و عقرب است.

6 ـ حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) بر بيماري وارد گرديد كه در حال بي‌هوشي مرگ بود و به كسي پاسخ نمي‌داد. اطرافيان بيمار گفتند: يابن رسول اللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) دوست داريم حقيقت مرگ و وضع بيمار ما را شرح دهيد. فرمود: "الموت هو المصفّاة تصفّى المؤمنين من ذنوبهم فيكون آخر ألمٍ يُصيبهم كفّارة آخر وزر بقى عليهم و تصفّى الكافرين من حسناتهم فيكون آخر لذّة أو راحة تلحقهم، و هو اخر ثواب حسنة تكون لهم و أمّا صاحبكم هذا فقد نخل من الذنوب نخلا ً و صفّي من الاثام تصفية و خلّص حتي نقى كما ينقى الثّوب من الوسخ و صلح لمعاشرتنا أهل البيت فى دارنا دارالأبد" (6)؛ مرگ وسيله و ابزار تصفيه است كه همه بايد از آن بگذرند، كه مؤمنان را از گناه پاك مي‌كند و آخرين ناراحتي اين عالم است و كفّاره آخرين گناهان آنان به شمار مي‌رود. در حالي كه كافران را از نعمت‌هايشان جدا مي‌كند و آخرين لذّتي است كه به آنان مي‌رسد و آخرين پاداش كار خوبي است كه احياناً انجام داده اند. امّا اين بيمار محتضر شما به طور كلّي از گناهانش پاك شد و از معاصي بيرون آمد و خالص شد؛ آن سان كه لباس چركين با شستشو پاك مي‌شود. او هم اكنون اين شايستگي را پيدا كرد كه در سراي جاويد با ما اهل بيت باشد(7).

تنها براي اندکي از ابناي بشر، مرگ، آرامشي خوشتر از زندگي و سرآغاز حياتي جاودانه است؛ اينان بر آستان مرگ راحت سر فرود مي آورنند.

7 ـ از حضرت جوادالائمه (عليه‌السلام) حقيقت مرگ را جويا شدند. فرمود: "هو النّوم الّذى يأتيكم كلّ ليلة إلّا أنّه طويل مدّته لاينتبه منه إلّا يوم القيامة. فمن رأي فى نومه من أصناف الفرح ما لا يقادر قدره و من أصناف الأهوال ما لا يقادر قدره فكيف حال فرح فى النّوم و وجل فيه. هذا هو الموت. فاستعدّوا له"(8)؛ مرگ همان خوابي است كه هر شب به سراغ شما مي‌آيد، جز اين كه مدّتش طولاني است و انسان از آن تا روز قيامت بيدار نمي‌شود. هر كسي در خوابش آن اندازه از انواع خوشحالي‌ها و اقسام وحشت‌ها مي‌بيند كه نمي‌تواند به حساب آورد. پس حال خوشحالي و ترس در خواب چگونه است؟ اين همان مرگ است. بنابراين، براي آن آماده شويد.

باري روايات فراوان ديگري در اين زمينه به چشم مي‌خورد كه حقيقت مرگ در برخي از آنها وصف و در برخي تعريف شده است؛ چنان‌كه در روايت حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) مي‌بينيم همراهان بيمار خواستند مرگ را براي آنان تعريف فرمايد و امام (عليه‌السلام) در پاسخ آنان فرمود: "الموت هو المصفّاة"؛ مرگ حقيقتي تصفيه كننده است. پس امري است وجودي و مخلوق؛ آن سان كه در قرآن آمده است: "الّذي خلق الموت و الحيوة لِيبْلُوَكم أيّكم أحسن عملا ً"(9)؛ خدايي كه مرگ و زندگي را آفريد تا شما بندگان را بيازمايد تا كدام نيكوكارتر و خلوص اعمالش بيشتر است. بنابراين، حيات و ممات دو نحوه‌ي‌ حركت از حركت‌هاي شي‌ي‌ متحرّك است.

پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) مرگ را در عبارتي شيرين و شيوا چنين وصف فرمود: "يا على... ما خلقت أنت و لا هم لدار الفناء بل خلقتم لدار البقاء و لكنّكم تنتقلون من دار إلي دار"(10)؛ اي علي تو و مردم براي سراي فاني آفريده نشديد، بلكه براي بقا در سراي جاودان خلق گشته و از سرايي به سرايي دگر منتقل خواهيد شد.(11)

___________________

(1) بحار، ج 6، ص 153.

(2) همان، ص 154.

(3) بحار، ج 6، ص 154.

(4) همان.

(5) بحار، ج 6، ص 152.

(6) همان، ص 155.

(7) ر.ك معاني الأخبار صدوق، ص287، باب معني الموت.

(8) بحار، ج 6، ص 154.

(9) سوره‌ي‌ ملك، آيه‌ي‌ 2.

(10) بحار، ج37، ص146.

(11)تفسير موضوعي قرآن، ج4، جوادي آملي


 شکوري_گروه دين و انديشه تبيان
منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ایستگاه آخر

(تاملی درواقعیت ناشناخته مرگ)

 (3)

 

مرگ رهایی است

حقیقت مرگ چیست؟

 

معناى لغوى مرگ عبارت است از «مردن»، «فناشدن» و «زوال حیات»، اما در حقیقت، ماهیت و مفهوم مرگ نیستى و زوال حیات نیست، بلكه انتقال است، آن هم انتقال از حیاتى (دنیا) به حیات دیگر (آخرت). در حقیقت مرگ براى انسان سرآغاز حیاتى نو است. همان گونه كه انتقال انسان از «جنین» به «عالم دنیا» تولّد و حیات جدیدى براى او محسوب مى شود، انتقال او از حیات دنیا به آخرت نیز تولدى دیگر و سرآغاز حیات جدیدى است.[1]

 

در قرآن كریم هر كجا سخن از مرگ است كلمه ى «توفّى» استعمال شده كه خود بیانگر نكات مهمى است:

1. «توفّى» به معناى «تمام و كمال به اختیارگرفتن یك حقیقت» است; لذا عرب این كلمه را در جایى به كار مى برد كه طلبكارى تمام قرض خودش را از بدهكار دریافت كند.

استعمال این كلمه براى مرگ بدین معناست كه انسان به تمام و كمال دریافت مى شود و به سراى آخرت منتقل مى گردد و چیزى از انسان پراكنده و گم نمى گردد.

2. حقیقت انسان «منِ» اوست، نه بدن مادّى اش; چرا كه با توفّى و مرگ، شخصیت و منِ حقیقى انسان به تمام و كمال دریافت مى شود و بدن كم كم پوسیده و بعد پراكنده مى شود، آنچه پوسیده نمى شود و تحویل مأموران الهى مى گردد بدن مادّى انسان نیست، بلكه حقیقت وجودى او است كه «منِ» او وابسته به آن است و قرآن از آن به نفس و روح تعبیر مى كند.[2]

اگر مرگ را به معناى تعطیل شدن تحریكات قواى ادراكى و حسّى بدانیم، مرگ چیزى جز «فقدان» نخواهد بود; چرا كه با مرگ تمام اندام و اعضاى بدنِ آدمى از جنبش و حركت بازمى ایستد و دیگر قدرتى براى حركت دادن دست و پا و چشم و... براى او نمى ماند و این چیزى جز عدم و فنا نخواهد بود; پس موت و مرگ از این مَنظر، امرى عدمى است و پایان حیات انسان محسوب مى شود.

امّا مى توان از مَنظرى دیگر به مرگ نگریست و آن نه مرگ بدن، بلكه انتقال آدمى (روح و نفس او) به جهان دیگر است كه در این صورت مرگ امرى وجودى خواهد بود; چرا كه آدمى به حیات خود در جهان دیگرى ادامه مى دهد، البته با خصوصیاتى متفاوت با جهان مادى.

لذا قرآن كریم فرشتگانى را براى مرگ انسان مأمور مى كند تا این امر وجودى را تحقق ببخشند. همان گونه كه فرشتگانى مأمور رساندن وحى به پیامبران اند، فرشتگانى هم مأمور قبض روح انسان هستند.

در حقیقت فرشتگان كارگزاران پروردگارند. در یك مرحله حیات را به انسان مى دهند كه امرى است وجودى و در مرحله ى دیگر ممات و مرگ را براى انسان رقم مى زنند كه باز هم امرى است وجودى; چون مرگى كه توسط فرشتگان محقق مى شود انتقالى بیش نیست.[3]

------------------------------

[1]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 181 و ده مقاله پیرامون مبدأ و معاد، ص 299; مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 2، ص 505 و ج 4، ص 625; محمد حسین طباطبایى، المیزان، ج 16، ص 252 ـ ذیل آیه ى 11 از سوره ى سجده و شیعه در اسلام، ص 155; جعفر سبحانى، اصالت روح از نظر قرآن، ص 47 و راه خداشناسى و شناخت صفات او، ص 514.

[2]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 181 ـ 182 و ده مقاله پیرامون مبدأ و معاد، ص 303; مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 2، ص 505 ـ 506; محمد حسین طباطبایى، همان، ص 252 و ج 7، ص 130 و انسان از آغاز تا انجام، ص 65 ـ 66; محمد تقى مصباح یزدى، آموزش عقاید، ص 358 ـ 359 و معارف قرآن ص 450 ـ 451 و جعفر سبحانى، آئین و هابیّت، ص 236 ـ 241.

[3]. ر.ك: جعفر سبحانى، منشور جاوید، ج 9، ص 210 ـ 211 و الالهیات، ج 4، ص 222 و مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 51.


تالیف: محسن میرزاپور

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ایستگاه آخر

(تاملی درواقعیت ناشناخته مرگ)

 (2)

برزخ

 

اشاره:

واقعیت تلخ و شیرین مرگ، حتمی ترین رویداد و قطعی ترین سرنوشت مکتوب هر موجود جانداری است.

موجودی همچون انسان ذاتا خواهان زندگی است و به همان نسبت از مرگ گریزان.

ومرگ که هیچگاه دروغ نمی گوید در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.

مرگ هر کس همرنگ اوست و هر کس آنگونه می میرد که می زید. به دیگر سخن، نوع نگاه هر کسی به مرگ نحوه زندگی او را شکل می دهد.

از این رو ناگفته پیداست که ضرورت مرگ آگاهی، واقع نمایی حقیقت مرگ، تبیین روشن آثار یادکرد مرگ در زندگی و ایمان به رستاخیز و عوالم، پس از مرگ تا چه پایه است.

سلسله نگاره های "ایستگاه آخر" که تاملی ست بر واقعیت ناشناخته  "مرگ"، با چنین نگاهی سامان یافته است.

پیشتر نیز در مجموعه "رازهای مرگ"، کلید گشایش پاره ای از  اسرار مرگ را به دست دادیم که البته روایت آن همچنان ادامه دارد.

اما در "ایستگاه آخر" که در حقیقت پرسمان مرگ پزوهی است، بسیاری از سوالات مطرح شده پیرامون این رویداد قابل تامل، باروی آورد درون دینی و عمدتا از منظر قرآن پاسخ می یابد.

بعد از مطالعه پیش درآمد این مجموعه نوشتار با ما همراه باشید تا نخستین برگ از کتاب خواندنی مرگ را با هم مرور کنیم.

شکوری_دین و اندیشه

 

سوال:

حیات انسان داراى چه مراحلى است؟

جواب:

با بهره گرفتن از آیات قرآن كریم درمى یابیم كه حیات انسان داراى سه مرحله است: 1. حیات دنیا; 2. حیات برزخ; 3. حیات قیامت.

عده اى، با توجه به برخى از آیات، احتمال مى دهند كه حیات برزخ ملحق به حیات دنیا و تداوم حیات دنیاست تا قیامت. نظیر آیه ى شریفه ى:

(قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ);[1] چند سال در زمین درنگ كردید؟

این پرسشى است كه در قیامت از كسانى مى كنند كه از برزخ به صحنه ى قیامت منتقل شده اند.[2] امّا با توجه به آیات دیگر، حیات انسان، داراى سه مرحله ى دنیایى، برزخى و قیامت خواهد بود; نظیر آیه ى شریفه ى:

(قُلِ اللّهُ یُحْیِیكُمْ ثُمَّ یُمِیتُكُمْ ثُمَّ یَجْمَعُكُمْ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ لا رَیْبَ فِیهِ);[3] خداوند شما را نخست در حیات دنیا زنده كرده، آن گاه شما را با مردن به حیات برزخى منتقل مى گرداند و سرانجام در قیامت شما را بدون شك گرد مى آورد.

در روایتى از امام رضا(علیه السلام) وارد شده است كه حضرت مهم ترین مراحل زندگى بشر را سه مرحله بیان فرموده اند:

1. روزى كه از مادر متولد مى شود و پا به عرصه ى دنیا مى گذارد;

2. روزى كه از دنیا مى رود (و با مرگ به آخرت منتقل مى گردد);

3. روزى كه در صحنه ى قیامت مبعوث مى گردد.

و حضرت به آیاتى استشهاد مى فرمایند كه درباره ى حضرت یحیى و عیسى(علیهما السلام)نازل شده است. در این آیات خدواند در این سه مرحله بر حضرت یحیى(علیه السلام) درود مى فرستد:[4]

(وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا);[5] سلام حق بر او باد در روز ولادتش و روز وفاتش و روزى كه براى زندگانى ابدى برانگیخته خواهد شد.

و حضرت عیسى (علیه السلام) هم در این سه مرحله بر خود سلام مى فرستد.

-----------------------------------

[1]. سوره ى مومنون، آیه ى 112.

[2]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 90، و محمدحسین طباطبایى، المیزان. ج 15، ص 72.

[3]. سوره ى جاثیه، آیه ى 26.

[4]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، همان، ص 72 ـ 73 و معاد، ص 162 ـ 163، و محمد حسین طباطبایى، همان، ج 14، ص 27. حدیث عبارت است از: «اِنَّ اوحش مایكون هذا الخلق فى ثلاثة مواطن: یوم ولد ویخرج من بطن امِّه فیرى الدّنیا و یوم یموت فیعاین الاخرة واهلها، و یوم یبعث فیرى احكاماً لم یرها فى دار الدنیا و قد سلّم الله عزوّجل على یحیى فى هذه الثلاثة المواطن و آمن روعته فقال «و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیّاً» و قد سلّم عیسى بن مریم على نفسه فى هذه الثلاثة المواطن فقال «والسلام على یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیّاً».

[5]. سوره ى مریم، آیه ى 15.


تالیف: محسن میرزاپور

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ایستگاه آخر

 (1)

(تاملی بر واقعیت ناشناخته مرگ)

مرگ

 

نوشتار پیش رو به منزله پیش درآمدی است برای سلسله نگاره های "ایستگاه آخر" که تاملی ست بر واقعیت ناشناخته "مرگ".

پیشتر نیز در مجموعه "رازهای مرگ"، پاره ای از اسرار مرگ گشوده شد که البته روایت آن همچنان ادامه دارد.

قدر مسلم حتمی ترین رویداد زندگی در سرنوشت هر جانداری، واقعیت تلخ و شیرین مرگ است.

مرگ هیچگاه دروغ نمی گوید و در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.

مرگ تنها کالاییست که انسانها از آن عادلانه سهم می برند.

مرگ هر کس همرنگ اوست و هر کس آنگونه می میرد که می زید. به بیان روشنتر نگاه هر کس به مرگ نحوه زندگی او را شکل می بخشد.

گونه گونی تصویر مرگ در ذهن و زبان افراد بشر از پیچیدگی و رازآلودگی اضلاع ناشناخته و حتی بدشناخته این پدیده خبر می دهد.

از نگاه برخی، مرگ چونان عفریتی عجوزه است که بر بلندای زندگی ایستاده و تشنه کام جان آدمی است.

بینش مادیگرایانه، مرگ را قانون طبیعت و نتیجه استهلاک و به تحلیل رفتن قوای جسمانی تفسیر می کند.

برای برخی دیگر، مرگ فسون و افسانه ای بیش نیست، دروغی بزرگ که همیشه راست در می آید.

تنها برای اندکی از ابنای بشر، مرگ، آرامشی خوشتر از زندگی و سرآغاز حیاتی جاودانه است.

اینان بر آستان مرگ راحت سر فرود می آورنند.

با این همه، انسان، این تماشاچی هر روزه ی مستند مرگ در هر کوی و برزن، زمانی به واقعیت « مرگ همین نزدیکی است » پی می برد که خود تجربه کند

براستی حقیقت مرگ چیست؟

به چند و چون آن چگونه می توان راه جست؟

پاسخ را باید از خالق حیات بخش مرگ آفرین سراغ گرفت.  

باید دید قرآن، این حبل متین الهی، به پدیده مرگ از چه زاویه ای می نگرد.

 

در منطق قرآن، مرگ:

1. موت نیست که وفات است، فنا نیست که توفّی (به تمامت گرفتن) و سرچشمه آب بقاست:

إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَا یفَرِّطُونَ(تا زمانی که یکی از شما را مرگ فرا رسد؛ (در این موقع،) فرستادگان ما جان او را می‌گیرند؛ و آنها (در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان،) کوتاهی نمی‌کنند.«الأنعام/61»

2. امری وجودیست و نه عدمی چرا که: الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ(او کسی است که مرگ و حیات را آفرید)«ملک/2»

3. پایان نیست که آغاز است؛ گذشت از دنیا و بازگشت به آخرت است: فَإِلَینَا یرْجَعُونَ(آنان را به سوی ما باز می گردانند)«غافر/77»

4. سنت عمومی خدا در کائنات است؛ همه چیز میراست جز ذات نامیرای او :

كُلُّ مَنْ عَلَیهَا فَانٍ (همه کسانی که روی آن [= زمین‌] هستند فانی می‌شوند) «رحمن/26»

وَیبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می‌ماند!) «رحمن/27»

 

با این همه، انسان، این تماشاچی هر روزه ی مستند مرگ در هر کوی و برزن، زمانی به واقعیت « مرگ همین نزدیکی است » پی خواهد برد که خود تجربه کند و پیش از آن حتی دمی به حال زار خود نمی اندیشد که به کجا و کدامین سو، ره می پیماید: فَأَینَ تَذْهَبُونَ(پس به کجا می‌روید؟!)«التکویر/26»

اگر چه هر حیاتمندی بر حسب طبیعتش خواهان زندگی است و به همان نسبت از مرگ گریزان؛ اما از این خواب جان آرام شیرین، نه باید هراسید و نه روی گرداند.

آنان که باورمندانه حقیقت مرگ را پذیرفته اند آنرا شربتی خوش گوار، جامه ای خوشبو و مرکبی راهوار تا سرای جاوید یافته اند.

اینان پیش ازآنکه اجلشان در رسد خود مرده اند: موتوا قبل أن تموتوا(بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان)

بار خود را بسته و آماده در آستانه مرگ ایستاده اند.

مرگ هیچگاه دروغ نمی گوید و در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.

به هر روی، ماجرای اسرارآمیز مرگ، درنگ و تاملی فراتر از این مجال می طلبد و ما در این نوشتار مختصر، تنها کوشیدیم که توصیفی گذرا از این مساله به دست دهیم بلکه ضرورت مرگ آگاهی، اهمیت باورداشت مرگ در اندیشه ها، تاثیر آثار یادکرد مرگ در زندگی اندکی بیشتر نموده شود.

و اما در "ایستگاه آخر" که درنگی در مرگ پزوهی است، بسیاری از سوالات برانگیخته پیرامون این رویداد قابل تامل، باروی آورد درون دینی و عمدتا از منظر کتاب و سنت پاسخ و تبیین می یابد.

دومین سرفصل از کتاب قطور مرگ را در شماره آتی این مجموعه ورق خواهیم زد.


نوشته‌‌ی: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


عمل در ترازوى حق

 جعفر طيّارى دهاقانى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


         شناخت قرآن                       اثر استاد علامه طباطبايي (ره)


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       علم اخلاق اسلامی جلد 1 

تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       علم اخلاق اسلامی جلد 2 

تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       علم اخلاق اسلامی جلد 3 

تاليف: عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)

       معراج السعادة 

تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       اللمعة الالهية  

عبد الرحيم اباذرى

       ملا مهدى نراقى منادى اخلاق 

المولى محمد مهدي النراقي

       جامع السعادات (الجزء الأول )  

المولى محمد مهدي النراقي

       جامع السعادات (الجزء الثاني )  

المولى أحمد النراقي

       عوائد الأيام 

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الأول )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثاني )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثالث )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الرابع )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الخامس )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السادس )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السابع )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثامن )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء التاسع )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء العاشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الحادي عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثاني عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثالث عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الرابع عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الخامس عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السادس عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السابع عشر )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اخلاق از ديدگاه قرآن پيامبر و عترت

سيد حسين موسوى راد لاهيجى

- فهرست -

فهرست مطالب
پيشگفتار
مقدمه كتاب
فلسفه اخلاق
حوزه بحث پيرامون فلسفه اخلاق
اخلاق از ديدگاه مذاهب و مكاتب
نظر برخى از دانشمندان در زمينه حسن و قبح عقلى
نظريات دانشمندان در خصوص حسن و قبح
نظريه فاضل قوشچى در خصوص حسن و قبح شرعى
اخلاق از ديدگاه برخى از فلاسفه
اخلاق از ديدگاه قرآن
اخلاق از ديدگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله
اخلاق از ديدگاه عترت
اخلاق عظيم حميده پيامبر (عليه السلام )
مكارم اخلاق
اخلاق و ايمان
اخلاق مصاحبت و دوستى
جوان و تعهدات اخلاقى
جوانى دوران تعهد و تخصص
اخلاق و شرم و حياء اسلامى
جوان و اخلاق اسلامى
اخلاق و امر خطير ازدواج
اخلاق رازدارى
اخلاق اقتصادى
اخلاق مشاوره و راهنمائى
اخلاق اميال روحى و نفسانى
اخلاق و كار و عمل
اخلاق و صله ارحام
اخلاق ، همزيستى و هميارى
سيره دنياطلبان و ماديگران
اخلاق اسلامى و آفات لسان
اخلاق نفسانى يا بيماريهاى حسادت
اخلاق جنسى
اخلاق عيبجويان و ايرادگرايان
اخلاق عجب و خودستائى
اخلاق غش و تقلب
اخلاق رياكارى و تظاهر
اخلاق دروغگويان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سؤال:
آیا گفته وهابیون که مردگان سخن ما را نمی شنوند صحیح است؟
جواب:
وهابيت مي‌گويند: توسل به پيامبر و اولياء خداوند، اگر زنده باشند، اشكال ندارد. ولي اگر از دنيا رفته باشند، شرك است. چون در سوره فاطر آيه 22 قرآن فرموده است:
وَ ما يَسْتَوِي اْلأَحْياءُ وَ لاَ اْلأَمْواتُ إِنَّ اللّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ
و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند! خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد مى‏رساند، و تو نمى‏توانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفته‏اند برسانى!
وقتي مردگان هيچ اثري ندارند و نمي‌شنوند و پيامبر هم نمي‌تواند به آنان چيزي بشنواند تقاضا و توسل به آنان شرك و حرام است.
در نقد اين معنا و عقيده، مطالبي را بيان مي‌كنيم:
الف – اولاً آيه شريفه قرآن در مقام مقايسه بين مؤمنين و كفار است و آنان را به زندگان و مردگان ظاهري اين دنيا تشبيه مي‌كند كه همانطور كه به حسب ظاهر مردگان حرف ما را نمي‌شنوند و ما نمي‌توانيم با آنان گفتگو كنيم و گفتگوي ما آنان را بر نمي‌انگيزاند، حرف هدایت خداوندی در گوش کفار که مردگان واقعی هستند فرو نمی رود و تو هم که پیامبر خدا هستی نمی توانی آنان را هدايت كني و اين يك تمثيل است و در مقام بيان اين مطلب نيست كه مردگان مي‌شنوند يا نمي‌شنوند.
ب-گيرم كه معناي اين آيه همان باشد كه وهابيون درك كرده اند؛ آنان بايد اين عمل را لغو بشمارند نه اينكه شرك. چون قبول كرده‌اند كه توسل به اولياء در زمان حيات اشكال ندارد و شركت نيست. اما در زمان مرگ اولياء بايد توسل نجست چون اثر ندارد و لغو است؛ نه شرك![1]
ج- اتفاقاً رواياتي در صحيح مسلم و بخاري، و آثار اهل سنت وجود دارد كه اين برداشت انحرافي از قرآن كريم را رد مي‌كند از جمله:
1- پيامبراكرم(ص) در جنگ بدر وقتي كه اجساد مشركين را در چاهي انداخت بالاي آن چاه ايستاد و به آنان خطاب كرد. آنچه پروردگار ما به ما وعده داد عمل كرد و حق بود آيا به حق دريافتيد آنچه پروردگارتان به شما وعده داده بود؟ يكي از صحابه عرض كرد يا رسول‌الله با مردگان حرف مي‌زني؟؟
پيامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد.[2]
2-پيامبر اكرم(ص) بارها به قبرستان  بقيع مي‌رفت و مكرر مي فرمود: سلام بر اهل ديار از مردان مؤمن و زنان  مؤمن و به روايتي ديگر مي‌فرمود: سلام بر شما اي گروه مؤمنين[3]
3- هم در بخاري آمده است كه وقتي كه پيامبر اكرم رحلت فرمود ابوبكر داخل حجره ي عايشه شد سپس بسوي جنازه ي پيامبر اكرم رفت و پرده از روي پيامبر كنار زد و او را بوسيد و در حالي كه گريه مي كرد عرض كرد پدر و مادرم به فدايت اي پيامبر خدا خداوند دو مرگ را بر تو جمع نكرد اما مرگ اولي كه برتو نوشته شده بود بدرستي كه آن را يافتي[4]
4-هنگامي كه حضرت امير(ع) جنازه پيامبراكرم(ص) را تجهيز كرد، عرض كرد:
بامرگ تو چيزي قطع شد كه با مرگ ديگران قطع نشد و آن نبوت وخبرآوري از آسمان بود، پدر و مادرم به فدايت، ما را در نزد پروردگارت يادكن و ما را در خاطر خود داشته باش.[5]
5-همه مسلمانان دست كم در پايان نمازهاي پنجگانه خود خطاب به پيامبر اكرم(ص) عرض مي‌كنند: السلام عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته. يعني سلام بر تو اي پيامبر خدا و رحمت و بركاتش بر تو باد.
6-در مكتب فقهي، حنابله و شافعي‌ها بحث تلقين ميت مستحب است و مالکيه آن را مكروه دانسته و حنيفه حكم خاصي نداده‌اند. در كتبي فقهي به اين روايات استناد كرده‌اند كه پيامبر(ص) فرمود: آنانی که در شرف مرگ هستند(محتضر) را به لااله‌الاالله تلقين كنيد و.... و همينطور مستحب است كه بعد از دفن و تسويه خاك بر قبر، تلقين كنند و به او بگويند يا فلان بن فلان (اگر او را مي شناسند) و اگر نمي‌شناسند، آن را به مادرشان حواء عليها السلام نسبت داده و بعد از آن بگويند:
ذكرالعهد الذي خرجت عليه من الدنيا، شهادة أن لااله الله و أن محمداً رسول‌الله و ان الجنة حق، و أن النار حق، وان البعث حق، و أن الساعة آتية، لاريب فيها. و أن‌الله يبعث من في القبور و أنك رضيت بالله ربا و بالاسلام دينا و بمحمد صلي‌الله عليه وآله نبيا و بالقرآن اماماً....[6]
راستي اگر كسي كه مرده است نمي‌فهمد بايد آنچه كه بيان كرديم لغو و بيهوده باشد . در اين باب مطلب فراوان است به همين مقدار بسنده مي‌كنيم.

پی نوشتها:
[1] العقيدة الاسلامية آيت الله سبحاني ص 282
[2] صحيح بخاري ج5 باب قتل ابي جهل و سيره نبويه ابن هشام ج 2 ص 292 و....
[3] صحيح مسلم ج2 باب ما يقال عند دخول القبور
[4] صحيح البخاري ج 2 كتاب الجنائز ص 12 و سيره ي نبوي ابن هشام ج 4 صفحه ي305 –306
[5] نهج البلاغه – خطبة 235
[6] كتاب الفقه مع المذهب الاربعه عبدالرحمن بن محمد عوص الجزيري – ج1 ص 437 و 438 مباحث الجنائز ما يقعل بااستحضر
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آماده مرگ باش سفر آخرت نزدیك است - قسمت پنجم

 

فشار قبر

آنچه گذشت: قسمت اول       قسمت دوم         قسمت سوم        قسمت چهارم

 

عقبه فشار قبر ؛ آن هنگامی است، بسیار دشوار كه تصورش ، دنیا را بر انسان تنگ و تاریک مى نماید . دهلیزی سخت و خرد کننده و راهی دشوار و صعب العبور   !!

مولای متقیان فرمودند : ای بندگان خدا؛ آنکس که خدای بزرگ او را نبخشیده، دشواری های بعد از مرگ او بیشتر از سختی های هنگام مرگ است ، پس از تنگی و  فشردگی قبر بهراسید و غربت و تنهایی اش را یِاد آرید ؛ بدرستیکه قبر در هر روز  فریاد بر آورد من خانه وحشتم ، من خانه کرم ها و جانوران هستم .

قبر می تواند بوستانی از بوستانهای بهشت باشد و یا سیاه چالی از چاله های جهنم . تا آنجا که فرمودند آن زندگی سخت و تنگدستانه ای که خداوند، وعید آن را به دشمنانش داده است، شکنجه قبر است .

خدای قهار، نود و نه اژدهای بزرگ را بر اجساد کافران، مسلط می نماید تا برخی از آنها گوشتش را بدرند و برخی دیگر استخوانهایش را خرد کنند و این عمل تا هنگامه قیامت تکرار خواهد شد و این کورکودیلها چنان مخوف و سختند که اگر در این دنیا بدمند دیگر گیاهی نروید.

ای بندگان خدا؛ جانهای ضعیف شما و بدنهای نازک و ناز پرورده شما که با راحتی، انس گرفته این حکایت را تاب ندارد .

ای بندگان خدا؛ جانهای ضعیف شما و بدنهای نازک و ناز پرورده شما که با راحتی، انس گرفته ، حکایت سختی های درون قبر را  تاب ندارد

در نقل است كه حضرت صادق آل محمد (علیهم السلام) در آخر شب كه از خواب بر مى خاستند؛ صدای مبارک  را بلند نموده  به حدى كه اهل خانه بشنوند و مى فرمودند : خداوندا؛ مرا در هراس مرگ یاری رسان و مزارم را فراخ ساز و بهترین ها را پیش از مرگ و پس از آن روزیم فرما .

و از دعاهاى آن حضرت است : خداوندا؛ مرگ را بر من مبارک ساز ، خداوندا ؛ مرا در بی خودی های لحظات واپسین زندگی و آغازین مرگ مدد فرما ،  خداوندا؛ مرا بر اندوه قبر یاری فرما ، خدایا؛ مرا بر تنگی گور مدد فرما ، خدایا؛ در تاریکی قبر دستم را بگیر ، خداوندا؛ در دهشت گور کمکم کن  و خداوندا؛ مرا با "چشم سیاهان" بهشتی دمساز فرما.

خداوندا؛ مرا در هراس مرگ یاری رسان و مزارم را فراخ ساز و بهترین ها را پیش از مرگ و پس از آن روزیم فرما

بدان كه عمده عذاب قبر، از بى توجهى به نجاسات ظاهری و باطنی است ، پس نباید انسان خود را به اشیاء نجس ملوث ساخته و نسبت به آن بی تفاوت باشد و نیز انسان باید از نجاسان باطنیه که موجب کدورت قلب می شود پرهیز کند بنابراین انسان نباید سخن چینی کند و یا غیبت برادران مومن خود نماید و یا به عمل بی ادبانه و غیر اخلاقی دیگر خو بگیرد.

عذاب

یکی از گناهانی که موجب فشار قبر است بی توجهی کردن به زن و فرزند و دور شدن از آنان است و از روایت "سعدبن معاذ" چنین بهره گرفته می شود كه بداخلاقی مرد با خانواده خود و درشت گوئى با آنها، سبب فشار قبر مى شود.

و در حدیثی از حضرت صادق (علیه السلام) مرویست كه هیچ مؤ منى نیست مگر آنكه از براى او فشار قبر است . و در روایت دیگر است كه فشار قبر كفاره نعمتى است كه آن مؤ من تضییع كرده .

و شیخ صدوق (رحمة الله علیه) از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده كه مردى از علماى یهود را در قبرش نشاندند و گفتند: ما صد تازیانه به تو مى زنیم ، گفت : من طاقت ندارم . پس كم كردند تا رساندند به یكى و گفتند چاره اى از یك تازیانه نیست، گفت : به چه سبب مرا مى زنید؟ گفتند به سبب آنكه روزى نماز را بدون وضوء خواندى و بر ناتوانى گذشتى و او را یارى نكردى پس او را یك تازیانه از عذاب الهى زدند كه قبرش پر از آتش شد.

صدوق بزرگ باز از آن حضرت روایت کرده : هر مؤ منى كه برادر مؤ منش از او چیزى بخواهد و او توانایى داشته باشد كه خواسته او را بر آورد ولى چنین نكند خداوند در قبر مار بزرگى را بر او مسلط مى كند تا همیشه انگشتان او را بگزد و در روایت دیگر است كه تا روز قیامت چنین خواهد بود.

بی توجهی کردن به زن و فرزند و دور شدن از آنان است و  بداخلاقی مرد با خانواده خود و درشت گوئى با آنها، سبب فشار قبر مى شود.

 

کیفیت نجات از فشار قبر

چیزهایى كه باعث نجات از فشار قبر است ، بسیار است و ما در اینجا چند مورد را ذکر می نماییم .

اول : از حضرت امیرالمؤ منین (علیه السلام) روایت شده كه هر كه در هر جمعه سوره "نساء" بخواند از فشار قبر ایمن مى شود.

دوم : روایت شده كه هر كه به خواندن سوره "زخرف" ادامه دهد حق تعالى او را در قبرش از جانوران زمین و از فشار قبر ایمن گرداند.

سوم : از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است كه هر كس پس از زوال و ظهر روز پنج شنبه تا زوال روز جمعه بمیرد خدای بزرگ او را از فشار قبر پناه دهد.

چهارم : از حضرت امام رضا (علیه السلام) منقول است كه فرمود بر شما باد به نماز شب ، نیست بنده اى كه آخر شب برخیزد و بجا آورد هشت ركعت نماز شب و دو ركعت نماز شفع و یك ركعت وتر و در قنوت وتر هفتاد مرتبه استغفار كند تا آنكه او را از عذاب جهنم و قبر پناه داده شود و عمرش ‍ طولانى و زندگیش وسیع گردد.

پنجم : از حضرت رسول صلى الله علیه و آله مرویست : هر كس سوره "تکاثر" را در وقت خواب بخواند، از عذاب قبر نگه داشته شود.

ششم : آنكه در هر روز ده مرتبه این دعا را بخواند ((اعددت لكل هول لا اله الا اللّه و لكل هم و غم ماشاء اللّه و لكل نعمة الحمدللّه و لكل رخاء الشكر للّه و لكل اعجوبة سبحان اللّه و لكل ذنب استغفر اللّه و لكل مصیبة انا للّه و انا الیه راجعون و لكل ضیق حسبى اللّه و لكل قضاء و قدر توكلت على اللّه و لكل عدو اعتصمت باللّه و لكل طاعة و معصیة لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظیم ))1 بخواند، از عذاب قبر نگه داشته شود.

 

هفتم : آنكه در نجف اشرف دفن شود، زیرا از خواص تربت شریف نجف اشرف آن است كه عذاب قبر و حساب منكر و نكیر از كسى كه در آن مدفون شود ساقط مى گردد.

هشتم : از چیزهایى كه نافعست براى رفع عذاب قبر، گذاشتن "جریدتین" یعنى دو چوب تر همراه میت . و روایت شده كه عذاب از مرده مادامى كه آن چوب تَر همراه اوست برطرف مى شود. و نیز روایت شده كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله بر قبرى گذشتند كه صاحب آن عذاب مى شد. پس ‍ حضرت چوب تری طلبیدند ، همراهان تقدیم حضرت داشتند و حضرت شاخه درختى كه برگش را كنده بودند دو نیمه كردند، نیمی را زیر سر میت گذاشتند و نیم دیگر را زیر پاهاى او. و نیز آب پاشیدن بر قبر سودمند است زیرا مادامى كه ترى در خاك قبر باشد عذاب از صاحب آن برداشته مى شود.

نهم : آنكه روز اول ماه عظیم رجب ده ركعت نماز بخواند و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد خوانده و سپس سه مرتبه توحید بعد از حمد بخواند و باقی ذکرها مانند سایر نمازها باشد، تا از فتنه قبر و عذاب روز قیامت محفوظ بماند. و در شب اول ماه رجب بعد از نماز مغرب ، بیست ركعت نماز خوانده که هر دو رکعت بایک سلام باشد و در هر رکعت سوره حمد و توحید را بخواند، براى رفع عذاب قبر سودمند است .

چنانچه این دعا سه بار بر سر قبر مرده خوانده شود خداوند تا روز دمیدن در صور عذاب از آن مرده بر مى دارد  "اللهم انى اساءلك بحق محمد و آل محمد ان لا تعذب هذا المیت"

دهم : آنكه چهار روز از ماه رجب روزه بگیرد، و همچنین است روزه گرفتن دوازده روز از شعبان .

یازدهم : از چیزهائى كه سبب نجات از عذاب قبر است خواندن سوره "سوره 67 قرآن ملک" است در بالاى قبر میت ؛ چنانكه قطب راوندى از ابن عباس ‍ نقل كرده كه مردى خیمه اى روبروى قبرى بر پا كرد و ندانست كه آن ، قبر است ؛ پس سوره "ملك" را می خواند. آنگاه شنید صیحه زننده اى كه گفت : این سوره نجات بخش است . پس این مطلب را به حضرت رسول صلى الله علیه و آله عرض كرد. آن حضرت فرمود: آن سوره نجات دهنده از عذاب قبر است .

و شیخ كلینى از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: سوره "ملك" مانعة است ، یعنى از عذاب قبر جلوگیری مى كند.

دوازدهم : از دعوات راوندى نقل شده كه پیامبر گرامی فرمود: هر كس بر سر قبر مرده ای كه دفن شده بایستد و سه مرتبه بگوید: "اللهم انى اساءلك بحق محمد و آل محمد ان لا تعذب هذا المیت2" خداوند تا روز دمیدن در صور عذاب از آن مرده بر مى دارد.

سیزدهم : شیخ طوسى در کتاب مصباح المتهجد از حضرت رسول صلى الله علیه و آله روایت كرده كه هر كه در شب جمعه دو ركعت نماز بخواند و در هر ركعت حمد و پانزده مرتبه سوره "زلزال" را پس از آن بخواند حق تعالى او را از عذاب قبر و از هولهاى روز قیامت ایمن بدارد.

چهاردهم : و نیز براى رفع عذاب قبر خواندن سى ركعت نماز در شب نیمه رجب سودمند است كه در هر ركعت سوره حمد را یك مرتبه و سوره توحید را ده مرتبه بخواند و همچنین است در شب شانزدهم و شب هفدهم رجب ، و نیز آنكه در شب اول شعبان صد مرتبه سوره حمد و صد مرتبه سوره توحید را خوانده و سپس صد ركعت نماز بخواند و چون از نماز فارغ شود پنجاه مرتبه سوره توحید را بخواند و نیز  وترد شده كه در شب بیست و چهارم شعبان دو ركعت نماز بخواند و در هر ركعت سوره حمد را یك مرتبه و سوره "نصر" را ده مرتبه بخواند، و براى روز نیمه رجب پنجاه ركعت نماز همراه با سوره حمد ، سوره توحید ، سوره فلق و سوره ناس وارد است كه براى رفع عذاب قبر نیز نافع است مانند صد ركعت نماز شب عاشورا.

 پاورقی


1- ترجمه این دعا چنین است : "خداوندا"  برای هر نگرانی کلمه لااله الا الله را آماده ساخته ام و برای هر غم و اندوهی کلمه ماشاء الله را آماده ساخته ام و برای هر نعمتی کلمه الحمدلله را و برای هر راحتی کلمه الشکر لله را و برای هر شگفتی کلمه سبحان الله را و برای هر گناهی کلمه استغفر الله را و برای هر مصیبتی کلمه انا لله و انا الیه راجعون را  و  برای هر تنگدستی کلمه حسبی الله  را و برای هر قضا و قدری کلمه توکلت علی الله را و برای هر دشمنی کلمه اعتصمت بالله را و برای هر فرمانبرداری و نا فرمانی  کلمه لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم را آماده ساخته ام.

2- ترجمه : خداوندا از تو می خواهم بحق محمد و آل محمد که این مرده را عذاب نفرمایی.

 

 

برگرفته از کتاب منازل الاخرة

تهیه و ترجمه توسط آقامیری 

بخش دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مقدمه:
  آیت ا... حاج میرزا حسین بن محمدتقی بن میرزا محمدعلی نوری طبرسی (معروف به "محدث نوری") در هفده شوال 1254 هـ.ق در روستای "یالو" از توابع شهرستان "نور" در استان مازندران متولد شد و در سال 1320 هـ.ق  (سن 66 سالگی) دارفانی را وداع گفت.
  وی دارای تالیفات فراوانی است که بیشتر آنها به چاپ رسیده است و حتی چندین بار تجدید چاپ شده‌اند که برخی از آنها عبارتند از؛
-         مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل؛
-         النجم الثاقب فی احوال الامام الغائب؛
-         فصل الخطاب فی تحریف الکتاب؛
-         کشف الاستار عتن وجه الامام الغائب عن الابصار؛
-         الفیض القدسی فی احوال العلامه المجلسی.[1]
  همچنین ایشان شاگردان زیادی تربیت کردند از جمله آنها؛
-         شیخ آقا بزرگ تهرانی؛
-         حاج شیخ عباسی قمی؛
-         علامه شرف الدین؛
-         عارف واصل، میرزا جوادآقا ملکی تبریزی؛
-         شهید شیخ فضل الله نوری؛
-         آیت ا... کاشف الغطاء؛
-         آیت ا... بافقی.
 
مسأله تحریف قرآن:
  یکی از ضروریات تاریخ این است که تقریباً در چهارده قرن قبل پیغمبری به نام محمد (ص) مبعوث شد و معجزه‌ای به نام قرآن آورد و نیز از مسلمات تاریخ است که قرآن موجود در این عصر همان قرآن است که حضرت (ص) آوردند و تحریفی در آن رخ نداده است.
دلائل عدم تحریف قرآن:
   اولاً: صراحت خود قرآن کریم است که در سوره فصلت آیات 40 – 42 و سوره حجر آیه 9 می‌باشد؛
   ثانیاً: اخبار بسیاری از رسول اکرم (ص) از طریق شیعه و سنی نقل شده که فرموده: «در هنگام بروز فتنه‌ها و برای حل مشکلات به قرآن مراجعه کنید.»[2]
  ثالثا: حدیث ثقلین به حد تواتر از شیعه و سنی نقل شده است.[3]
  رابعاً: از نظر عقل، حکمت خداوند، اقتضا می‌کند که پیامبران را برای هدایت بشر بفرستد و کتابهای آسمانی نیز چنین وظیفه‌ای را بر عهده دارند؛ یعنی با ابلاغ او امر و نواهی الهی، حجت را بر مردم تمام می‌کنند. حال اگر کسی تحریف را بپذیرد، حجیت قرآن را مخدوش ساخته و حیثیت هدایتگری آن را زیر سؤال برده است؛ چون قرآن حجت کامل بر مردم است که همه‌اش به مردم رسیده باشد.[4]
  اما متاسفانه عده‌ای از محدثین شیعه و حشویه و جماعتی از محدثین اهل سنت عقیده دارند که قرآن کریم تحریف شده است، به این معنا که چیزی از آن افتاده و پاره‌ای الفاظ آن تغییر یافته و ترتیب آیات آن به هم خورده است؛ ولی تحریف به معنای زیاد شدن چیزی در آن فرضیه‌ای است که احدی از علمای اسلام بدان قائل نشده است. نخستین کسی که در این زمینه کتاب نوشت و مسأله تحریف قرآن را مطرح نمود، "سید نعمت‌ا... جزائری" بود که در کتاب «منبع الحیاة» با ذکر دلائلی درصدد اثبات تحریف قرآن برآمد، سپس (بعد از گذشت تقریباً 2 قرن) "حاجی‌ نوری" کتاب «فصل الخطاب» را نوشت و مجموعه روایاتی را در این زمینه عرضه داشت، که کتاب‌ها و رساله‌های فراوانی در ردّ آن نوشته شد که نخستین آن‌ها کتاب «کشف الارتیاب» نوشته معاصر وی "شیخ محمود" معروف به "معرب تهرانی" است.[5]  
 
فصل الخطاب و دفع شبهه تحریف:
  کتاب «فصل الخطاب فی تحریف کتاب ربّ الارباب» تألیف "محدث نوری" (که در تاریخ 28 جمادی‌الثانی 1292 ق نوشته شده و در 12 شوال 1298ق به چاپ رسید) دارای سه مقدمه و دوازده فصل و یک خاتمه است.
  در مقدمه نخست روایات جمع و تألیف قرآن را که از نظر متن مختلفند، یادآور می‌شود. در مقدمه دوم انواع تحریف متصور در قرآن را بیان می‌دارد. در مقدمه سوم گفتار بزرگان علمای شیعه را نقل می‌کند. در فصول دوازده‌گانه، دلائل را بیان می‌کند و در خاتمه کتاب، ادله منکرین تحریف را آورده و مناقشه نموده است.
  از آنجائی که مهمترین عنوان کتاب، همان فصول دوازده‌گانه می‌باشد که در واقع دلائل اثباتی او را تشکیل می‌دهد به مقتضای مقاله، چند دلیل او را بررسی و نقد می‌کنیم:
دلیل نخست: یکی از شبهات تحریف، تشابه حوادث امم توحیدی است. طبق برخی روایات، حوادث امت اسلامی کاملاً منطبق با پیش‌ آمدهای امتهای گذشته است؛ به ویژه حوادث امت یهود و نصاری. از‌ آنجا که آنان کتاب مقدس خود را تحریف کرده‌اند. تحریف قرآن نیز به دست شماری از مسلمانان تحقق یافته است.
امام صادق (ع) از پیامبر اکرم (ص) چنین روایت کرده است:
«کل ما کان فی الامم السالفة، فانه یکون فی هذه الامة مثله؛ خذ والنعل بالنعل والقذة بالقذة»[6]
نظیر تمام آنچه در امتهای پیشین اتفاق افتاده، کامل و بدون کم و زیاد در این امت نیز اتفاق خواهدافتاد.
 
  "محدث نوری" به استناد این قسم از روایات گفته است: دلیل نخست آنکه تحریف در کتابهای عهدین واقع شده است و ضرورت تشابه حوادث حال با گذشته، مستلزم تحقق تحریف در قرآن است. [7]
 
نقد:
  استدلال به روایات مشابهت حوادث امت اسلامی با رخدادهای امتهای پیشین، از جهات متعددی نقد پذیر است زیرا؛
اولاً: برخی معتقدند که این روایات اخبار آحادند، اگر این مدعا صحیح باشد، خبر واحد در مسائل اعتقادی نه علم آور است و نه عمل آور، و این به جهت اهمیت و حساسیت مسائل اعتقادی و کلامی می‌باشد.
ثانیاً: این روایات ناظر به حوادثی است که سالها پس از ارتحال پیامبر (ص) تحقق می‌یابد و در حقیقت، بیان کننده ملاحم و فتنه‌های آینده است.
ثالثاً: مراد از تشابه امم، در اصل کلی رفتارهای ناهنجار و مقاومت‌های ناروای آنان در مقابله با پیامبران است نه در جزئیات و خصوصیات مربوط به شرائط ویژه هر زمان.
رابعاً: تحریفی که در کتب عهدین صورت گرفته، در رابطه با ترجمه‌ها و تفسیرهای نابجا است و اساساً مفهوم تحریف – در لغت و در استعمال قرآنی – انحراف در تفسیر و کجی معنا است نه به معنای تحریف لفظی که تغییر در نصّ عبارت اصل باشد.
 
دلیل دوم: "محدث نوری" در فصل دوم می‌گوید: یکی از دلائل تحریف قرآن کریم، عدم استناد جمع قرآن به معصوم (ع) است و از آنجا که نحوه جمع و تألیف قرآن که پس از پیامبر انجام گرفت، طبعاً مستلزم افتادگی برخی آیات کلمات یا جابه‌جایی آن‌ها می‌گردد. [8]
  براساس روایات و تحلیل تاریخی درباره جمع‌آوری قرآن درمی‌یابیم که جمع قرآن با درخواست خلفاء و به دست افرادی غیر معصوم، همچون "زیدبن ثابت" جمع‌آوری و تدوین شده است و احتمال تحریف در قرآن أمری عقلائی به نظر می‌رسد.[9]
 
نقد:
اولاً؛ جریان تاریخی مورد ادعای شما درباره جمع قرآن در زمان "ابوبکر" و به دست "زیدبن ثابت" نه خبر واحدی است که محفوظ به قرینه قطعی باشد و نه خبر متواتر است.
ثانیاً؛ مفسران نظم آیات هر سوره را توقیفی می‌دانند؛ یعنی تنظیم  آیه‌ها در هر سوره و تکمیل هر یک از سوره‌ها در حیات پیامبر اکرم (ص) و با دستور و نظارت وی انجام گرفته است، آن چه پس از وفات پیامبر (ص) انجام گرفته، جمع سوره‌ها و ترتیب آن‌ها به صورت «محصف»، بوده است لاغیر، از این رو ترتیب سوره‌ها را توقیفی نمی‌دانند.[10]
 
دلیل سوم: شماری از صاحب نظران اهل سنت، یکی از اقسام نسخ در قرآن را «نسخ تلاوت» می‌دانند[11] و محدث نوری با اشاره به وجود آیات منسوخ التلاوة در قرآن بدون تحلیل آن روایات حکم به تحریف قرآن داده است. [12]
 
نقد:
اولاً؛ نسخ ناظر به تکوینیات است نه تشریعیات، زیرا نسخ در تشریعیات، مانند بداء در تکوینیات در مورد خداوند محال است.
ثانیاً؛ وجود آیات ناسخ و منسوخ در قرآن، سیر تدریجی و مراحل تشریع احکام را نشان می‌دهد. این خود یک ارزش تاریخی – دینی است که مراحل تکامل شریعت را می‌رساند.
 
دلیل چهارم: وی معتقد است وجود مصحف حضرت علی (ع) از دلایل محکم تحریف قرآن است[13] زیرا اگر مصحف امام (ع) منطبق با مصحف شناخته شده مردم آن عصر بود، دلیلی نداشت امام (ع) جداگانه به گردآوری آن اقدام نماید و وجهی نداشت که برخی از صحابه به ویژه خلفا از پذیرش آن امتناع کنند و حضرت علی (ع) بفرماید که این مصحف را تا ظهور مهدی (عج) نخواهید دید.[14]
 
نقد:
اختلاف میان دو مصحف به معنای وقوع تحریف در قرآن نیست، زیرا چنان‌که بسیاری از عالمان هر دو فرقه شیعه و سنی گفته‌اند مصحف حضرت علی (ع) از چند جهت با قرآن کریم تفاوت داشته است:
1- از نظر نظم و چینش آیات و سوره‌ها؛ به گونه‌ای که امام (ع) آیات و سوره‌ها را در مصحف خود براساس نزول قرآن تنظیم کرد در حالی که این امر در قرآن لحاظ نشده است.
2- مصحف امام (ع) حاوی تفسیر و تأویل آیات و تبیین شأن و سبب نزول و مشخص کردن آیات ناسخ از منسوخ، عام از خاص، مطلق از مقید و... بوده است در حالی که این امر، ناظر به تفسیر و علوم قرآن است؛ نه خود قرآن؛ از این رو در مصحف کنونی (قرآن کریم) دیده نمی‌شود.


[1] . مدرس، محمدعلی، ریحانه الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه واللقب، تبریز، چاپخانه شفق، 1349ش، دوم، ج 3، صص 389 – 391.
[2] .طباطبائی، محمدحسین، تفسیر المیزان، محمدباقر موسوی، قم، انتشارات اسلامی، ج 5، ص 155؛ (به نقل از عین الحیوه علامه مجلسی، ص 478).
[3] .همان، (به نقل ازز معانی الاخبار، ص 90، مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 14، کنزالعمال، ج 1، صص 185 – 189).
[4] .جوادی آملی، عبدالله، نزاهت قرآن از تحریف، قم، مرکز نشر اسراء، آذرماه 1384هـ.ش، دوم، ص 43.
[5] .معرفت، محمدهادی، علوم قرآنی، قم، موسسه فرهنگی انتشاراتی التمهید، بهار 1378 هـ.ش، اول، ص 465.
[6] .مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403ق، دوم، ج 28، ص 10.
[7] .معرفت، محمدهادی، صیانة القرآن من التحریف، قم، موسسه النشر الاسلامی، 1428ق، سوم، ص 210 (به نقل از فصل الخطاب، ص 95)
[8] .همان، (به نقل از فصل الخطاب، صص 96- 104)
[9] .ر.ک: البیان فی تفسیر القرآن، صص 247 – 255.
[10] .همان (علوم قرآنی)، ص 477.
[11] .کاظمی قزوینی، سید أمیر محمد، القائلون بتحریف القرآن السنه ام الشیعه، بیروت، الرؤیا، 1425ق، اول، ص 215.
[12] . همان (صیانه القرآن من التحریف)، ص 211؛ (به نقل از فصل الخطاب، صص 105 – 120)
[13] همان (صیانه القرآن من التحریف)، ص 211، (به نقل از فصل الخطاب، صص 120 – 134).
[14] .همان (نزاهت قرآن از تحریف)، صص 165- 166.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

قرآن کریم معجزة جاویدان، و سند رسالت نبی خاتم حضرت محمد(ص) است. این کتاب آسمانی ویژگی ها و امتیازاتی دارد، از جمله این که از آغاز نزول تا کنون از تحریف مصون مانده است و قران فعلی دقیقاً و بدون کم و زیاد همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم(ص) نازل شده، حتی کلمه و حرفی از آن کم و زیاد نگردیده است، چرا که حافظ و پاسدار قرآن، خدای قادر و توانا است.خداوند فرمود: "إنّا نحن نزّلنا الذکر و إنّا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل کردیم و ما خود نگهدار آن خواهیم بود".[1] در این آیه خدا خویشتن را ضامن نگهداری قرآن معرفی کرده است. از این جا معلوم می شود که اگر جن و انس و تمام قدرت ها بر ایجاد خلل در قرآن متحد شوند، هیچ کاری از پیش نخواهند برد. از این رو خدا فرمود: "در قرآن هیچ گونه خللی از هیچ جهت وارد نمی شود، و از جانب خداوند فرزانه و ستوده نازل گشته است".[2] برخی از دلایل عدم تحریف قرآن:1ـ عقل انسان حکم می کند که احتمال هر گونه تغییر و تبدیل از قرآن کریم به دور است، زیرا قرآن کتابی است که از روز اوّل مورد عنایت و اهتمام مسلمانان بوده است. قرآن برای مسلمانان همه چیز بوده است: قانون اساسی، دستور عمل زندگی، برنامه حکومت، کتاب مقدس آسمانی و رمز عبادت و بندگی.با دقت در این موضوع روشن می شود که اصولاً کم و زیاد در آن امکان نداشته است.قران کتابی بود که مسلمانانِ نخستین همواره در نمازها، در مسجد، در خانه، در میدان جنگ، به هنگام رو به رو شدن با دشمنان و به عنوان استدلال بر حقانیت مکتب از آن استفاده می کردند.از تواریخ اسلامی استفاده می شود که تعلیم قرآن را مِهر زنان قرار می دادند. اصولاً تنها کتابی که در همه محافل مطرح بوده و هر کودکی را از آغاز عمر با آن آشنا می کردند و هر کس می خواست درسی از اسلام بخواند، آن را به او تعلیم می دادند، قرآن مجید بود.آیا با چنین وضعی کسی احتمال می دهد که دگرگونی در این کتاب آسمانی رخ دهد؟ به خصوص با توجه به این که قرا؛ به صورت یک مجموع با همین شکل فعلی در عصر خود پیامبر جمع آوری شده بود،[3] و مسلمانان سخت به یادگرفتن و حفظ آن اهمیت می دادند؟ اصولاً شخصیت افراد در آن عصر تا حد زیادی به این شناخته می شد که چه اندازه از آیات را حفظ کرده بودند. شمار حافظان قرآن به اندازه ای زیاد بود که در تواریخ می خوانیم در یکی از جنگ ها که زمان ابوبکر واقع شد، چهارصد نفر از قاریان قرآن به قتل رسیدند. در داستان "بئر معونه" (یکی از آبادی های نزدیک مدینه) و جنگی که در آن منطقه در زمان حیات پیامبر(ص) اتفاق افتاد می خوانیم که جمع کثیری از قاریان در حدود هفتاد نفر شربت شهادت نوشیدند.از این مطالب روشن می شود که حافظان و قاریان و معلّمان قرآن آن قدر زیاد بودند که تنها در یک میدان جنگ این تعدا شربت شهادت نوشیدند. باید چنین باشد، چرا که گفتیم قرآن فقط قانون اساسی برای مسلمانان نبود، بلکه همه چیز آن ها را تشکیل می داد، مخصوصاً در آغاز اسلام که هیچ کتابی جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعلیم و تعلّم مخصوص قرآن بود.قرآن یک کتاب متروک در گوشة خانه و یا مسجد که گرد و غبار فراموشی روی آن نشسته باشد نبود تا کسی از آن کم کند یا بر آن بیفزاید.مسئله حفظ قران به عنوان یک سنت و یک عبادت بزرگ همیشه در میان مسلمانان بوده و هست، حتی پس از آن که قرآن به صورت کتاب تکثیر شد و در همه جا پخش گردید و حتی بعد از پیدا شدن صنعت چاپ که سبب شد این کتاب به عنوان پر نسخه‌ترین کتاب در کشورهای اسلامی چاپ و نشر گردد، باز مسئله حفظ قرآن به عنوان یک سنت دیرینه و افتخار بزرگ، موقعیت خود را حفظ کرد، به طوری که در هر شهر و دیار همیشه جمعی حافظ قرآن بوده و هستند. اکنون در بعضی کشورهای اسلامی مدرسه هایی وجود دارد که برنامه شاگردان آن در درجة اوّ حفظ قرآن است. اکنون در کشور پاکستان بیش از یک میلیون و نیم حافظ قرآن وجود دارد. سنت حفظ قرآن از عصر پیامبر(ص) و به دستور و تأکید آن حضرت در تمام قرون ادامه داشته است. هم چنین سنت قرائت قرآن در شب ها و روزهای متعدد و ثواب بسیاری که بر قرائت ذکر شده است. آیا با چنین وضعی هیچ گونه احتمالی در مورد تحریف قرآن امکان پذیر است؟! مسلّماً نه.2ـ علاوه بر همة این مسأله نویسندگان وحی است، یعنی کسانی که بعد از نزول آیات بر پیامبر، آن را یادداشت می کردند که شمار آن ها را از چهارده تا چهل و سه نفر نوشته اند. ابوعبدالله زنجانی در کتاب "تاریخ قرآن" می گوید: "پیامبر(ص) نویسندگان متعددی داشت که وحی را یادداشت می کردند و آن ها چهل و سه نفر بودند که از همه مشهورتر خلفای چهارگانة نخستین بودند، ولی بیش از همه "زیدبن ثابت" و امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) ملازم پیامبر در این رابطه بودند".[4] البته همه کاتبان وحی، همه آیات را نمی نوشتند، بلکه در مجموع آیات را می نوشتند. کتابی که این همه نویسنده داشته، چگونه ممکن است دست تحریف کنندگان به سوی آن دراز شود؟3ـ دعوت همة پیشوایان اسلام به قرآن موجود: بررسی کلمات پیشوایان بزرگ اسلام نشان می دهد که از آغاز اسلام، همه یک زبان مردم را به تلاوت و عمل به قرآن موجود دعوت می کردند، و این نشان می دهد که کتاب آسمانی به صورت یک مجموعة دست نخورده در همة قرون، از جمله قرون نخستین اسلام بوده است.مولای متقیان علی(ع) بعد از رسیدن به خلافت هیچ گونه اشاره ای به کم یا زیاد شدن قرآن نفرمود. نه تنها این کار را نکرد،‌ بلکه بارها مردم را به عمل و چنگ زدن به قرآن موجود دعوت نمود. اگر کم و زیادی در قرآن پیش آمده بود، مسلّماً حضرت قرآن اصلی را بر مردم عرضه می نمود. حضرت فرمود: "کتاب خدا میان شما است. سخنگویی است که هرگز زبانش به کندی نمی گراید، و خانه ای است که هیچگاه ستون هایش فرو نمی ریزد. وسیلة عزت است، آن چنان که یارانش هرگز مغلوب نمی شود".[5] نیز فرمود: "کتاب خدا نوری است خاموش نشدنی و چراغ پرفروغی است که به تاریکی نمی گراید".[6] اگر دست تحریف به دامن این کتاب آسمانی دراز شده بود، امکان نداشت امام علی(ع) این گونه به آن دعوت کند و به عنوان چراغی که به خاموشی نمی گراید، معرفی کند. مانند این تعبیرها در سخنان علی(ع) و سایر پیشوایان دین، گواه و دلیل روشنی است بر عدم تحریف قرآن کریم.4ـ اصولاً پس از قبول خاتمیت پیامبر(ص) و این که اسلام آخرین آیین الهی است، و رسالت قرآن تا پایان جهان برقرار خواهد بود، چگونه می توان باور کرد که خدا این یگانه سند اسلام و پیامبر خاتم را پاسداری نکند؟ آیا تحریف قرآن ما جاودانگی اسلام طیّ هزاران سال و تا پایان جهان مفهومی می تواند داشته باشد؟![7] چون یکی از دلایل تجدید نبوت ها، تحریف کتاب آسمانی بوده است و اگر این تحریف در قرآن صورت گرفته بود، باید پیامبری از طرف خداوند برای اصلاح می آمد، در حالی پیامبر اسلام، خاتم پیامبران شناخته شده و خود نیز آن را بیان کرده است. با توجه به این دلایل و دلایل فراوان دیگر که در کتاب هایی که در زمینه عدم تحریف قرآن نوشته شده و لا به لای کتاب های دیگر موجود است،[8] علما و دانشمندان و مفسران اسلامی، با قاطعیت تمام، مسئلة تحریف قرآن را ردّ کرده و معتقد شده اند که قرآن مجید به هیچ وجه تحریف نشده و تحریف نخواهد شد، زیرا امکان تحریف دراین کتاب آسمانی راه ندارد.مرحوم علامه طباطبایی می فرماید: "یکی از ضروریات تاریخ اسلام این معنا است که تقریباً در 14 قرن قبل، پیغمبر از نژاد عرب به نام محمد(ص) مبعوث به نبوت شده و ادعای نبوت کرده است، و نیز کتابی آورده که آن را به نام قرآن نامیده، و در طول حیاتش مردم را به آن شریعت دعوت می کرده. و نیز از مسلّمات تاریخ است که آن جناب با همین قرآن تحدّی کرده و آن را معجزة نبوت خود خوانده، و نیز هیچ حرفی نیست در این که قرآن موجود در این عصر همان قرآنی است که او آورده و برای بیشتر مردم معاصر خودش قرائت کرده است".[9] امام خمینی(ره) می فرماید: "هر کس از اهتمام مسلمانان به جمع آوری قرآن و حفظ و ضبط قرائت و کتابت آن با خبر باشد، به سستی و بطلان پندار تحریف پی می برد، و اخباری که اهل تحریف به آن تمسک جسته اند، یا چنان ضعیف است که نمی توان بدان استدلال نمود و یا اخباری جعلی بوده که نشانه های جعل از سر و روی آن می بارد، و یا مفهوم آن به قدری بیگانه و دور از واقعیت است که نمی توان به آن اعتنا کرد".[10] تحریف قرآن به زیاده، به معنای افزودن چیزی بر قرآن، میان مسلمانان هیج قائلی ندارد،[11] و اما تحریف به نقیصه یعنی کاستن از آیات، تنها برخی از علما بدان معتقد بودند. این را هم علمای شیعه و سنی جواب قاطع داده اند، تا جایی که مرحوم شیخ صدوق عقیده بر مصونیت قرآن از تحریف را از اصول شیعه دانسته و می فرماید: "اعتقاد ما این است: قرآنی که خداوند متعال بر پیامبرش حضرت محمد(ص) نازل فرمود، همان است که در یک مجلد و در دسترس همة مردم قرار دارد و هرگز بیش از آن نبوده است، و هر کس به ما نسبت دهد که ما می گوییم قرآن بیش از این است، مسلّماً دروغگو می باشد".[12] دلایل بسیار دیگری برای فرق بین این دو موضوع وجود داسته است. در مورد روایت غدیر و عدم اقبال و روی آوردن مردم به مسئلة خلافت علی(ع) دلایل دیگری دارد، غیر از تحریف روایت. البته اگر تحریفی هم صورت گرفته، تحریف در معنا بوده، نه اصل روایت.برای اطلاع بیشتر از عدم تحریف قرآن و زدودن هر گونه شک و شبهه در این مورد به کتاب قرآن در قرآن، آیت الله جوادی آملی، مصونیت قرآن از تحریف، از آیت الله معرفت و دانشنامة‌ قرآن و قرآن پژوهشی، بهاء الدین خرمشاهی و کتاب‌های دکتر حجتی مراجعه فرمایید.اما در مورد روایات نمی توان گفت که دچار تحریف نشده اند و همه روایات نقل شده از پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع) صحیح می باشد بلکه دلائلی وجود دارد که به جهت انگیزه های سیاسی و منفعت پرستانه، روایاتی به نام پیامبر اسلام (ص) و امامان معصوم جعل شده و به آنها نسبت داده شده است.علل و عوامل تحریف ایجاد شده در روایات متعدد است. از جمله: 1- انگیزه های ذکر شده در مورد حفظ و قرائت که در مورد قرآن شده بود، در مورد روایات نیامده است.2- انگیزه های سیاسی اجتماعی که در جعل روایات و یا تحریف آن ها و یا حذف بعضی از روایات وجود داشت، در مورد آیات وجود نداشت، با توجه به این که روایات در هر موضوع صراحت داشت و در مورد آیات این صراحت نبود. بعضی از عالمان مانند شهید مطهری این مسئله را یکی از دلایل عدم ذکر نام علی(ع) و ولایت او به طور صریح در قرآن می داند، تا دست خوش تحریف نشود. 3- در حالی که جمع و حفظ و قرائت در مورد قرآن آن همه تأکید شده بود، در مورد روایات این مسئله را بر عکس می یابیم. مثلاً در زمان خلیفة دوم دستور علنی برای عدم کتابت و نوشتن حدیث صادر شده بود که هیچ کس حق نوشتن احادیث پیامبر را ندارد.4- احادیث نوشته نمی شد و تنها به صورت شفاهی نقل می شد و هر کس می توانست ادعا کند که از پیامبر احادیث و روایاتی شنیده استپی نوشت ها : [1] حجر (7) آیة 9.[2] فصلت (41) آیة 42.[3] ر.ک: تفسیر نمونه، ج1، ص 8 - 10؛ قرآن هرگز تحریف نشده، آیت الله حسن زاده، آملی ص 28.[4] ابوعبدالله زنجانی، تاریخ قرآن، ص 24.[5] نهج البلاغه (فیض الاسلام)، ص 403، خطبة‌133.[6] همان، ص 632،‌ خطبة 189.[7] تفسیر نمونه، ج 11، ص 21 - 26.[8] ر.ک: حسن زاده آملی، قرآن هرگز تحریف شده؛ آیت الله خویی، بیان، ج 1، ص 305.[9] علامه طباطبایی، تفسیر المیزان (ترجمه) ج 12، ص 150.[10] محمد هادی معرفت، مصونیت قرآن از تحریف، ص 69 (حاشیه حضرت امام بر کفایه الاصول، بحث حجت ظواهر).[11] آیت الله جوادی آملی، تسنیم، ج1، ص 99.[12] باب حادی عشر (اعتقادات صدوق)، ص 93.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

حاج شیخ عباس قمی، سید محمد كاظم قزوینی، علی شریعتی، سید جعفر شهیدی، آیت الله مكارم، سیدمهدی شجاعی و شهید دستغیب تنها تعداد اندكی از انبوه نویسندگانی هستند كه درباره حضرت فاطمه زهرا (س) نوشته‌اند.
فارس: حاج شیخ عباس قمی، سید محمد كاظم قزوینی، علی شریعتی، سید جعفر شهیدی، آیت الله مكارم، سیدمهدی شجاعی و شهید دستغیب تنها تعداد اندكی از انبوه نویسندگانی هستند كه درباره حضرت فاطمه زهرا (س) نوشته‌اند.

روز پنجشنبه هفتم خرداد ماه 1388 با شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) مقارن شده است.
به همین مناسبت، برخی از معروف‌ترین كتاب‌هایی را كه درباره دخت نبی اكرم(ص) نگاشته شده، مرور می‌كنیم:

* اخلاق‌ فاطمه‌ (س) نوشته احمد لقمانی‌، نشر عطر سعادت‌

در این‌ كتاب‌ به‌ دیدگاه‌های‌ اخلاقی‌ در سیره‌ و سخنان‌ الهی‌ زهرای‌ مرضیه‌ (س) پرداخته‌ شده‌ است‌. نخست‌ اخلاق‌ اجتماعی‌، خانوادگی‌، سیاسی‌ و اقتصادی‌ مورد نگارش‌ قرار گرفته‌، و سپس‌ 13 ویژگی‌ اخلاقی‌در زندگی‌ حضرت‌ زهرا (س) بحث‌ شده‌ است‌. موضوع‌ كتاب‌ جوانان‌ و جامعه‌ معرفی‌ شده‌ است‌.

* اشكنامه‌، نوشته مهدی‌ صفیاری‌، نشر ام‌ابیها

این‌ كتاب‌ اشعار سروده‌ مهدی‌ صفیاری‌ در مرثیه‌ و نوحه‌ خوانی‌ حضرت‌ زهرا (س) و قسمتی‌ نیز در اواخر كتاب‌ مرثیه‌ و نوحه‌ خوانی‌ ایام‌ محرم‌ است‌. عنوان‌ دیگر كتاب‌ "مجموعه‌ نوحه‌ و مرثیه‌ ایام‌ فاطمیه‌ است.

* اما دخترم‌ فاطمه‌ ...! نوشته ب‌، ام‌ نرجس‌، انتشارات‌ دلیل‌

این‌ كتاب‌ در دو بخش‌ است‌: بخش‌ اول‌ مناقب‌ فاطمه‌ (س) از زبان‌ پیامبر (ص) باعنوان‌های‌ زیر: 1. مناقب‌ فاطمه‌ (س) قبل‌ از این‌ عالم‌. 2 . مناقب‌ فاطمه‌ (س) در این‌ عالم‌. 3 . مناقب‌فاطمه‌ (س) بعد از این‌ عالم‌. بخش‌ دوم‌: مصائب‌ فاطمه‌ (س) از زبان‌ پیامبر اكرم‌ (ص) ‌است‌. این‌ كتاب‌ جلد دوم‌ از سری‌ "در آستان‌ فاطمه‌ (س) " است‌. عنوان‌ دیگر كتاب‌ "مناقب‌ و مصائب‌حضرت‌ زهرا (س) از زبان‌ پیامبر (ص) " است.

* انارهای‌ آسمانی‌، نوشته مجید ملا محمدی، نشر مطهر

در این‌ كتاب‌ چند قصه‌ درباره‌ حضرت‌ زهرا (س) آمده‌ كه‌ اولین‌ آن‌ها قصه‌ انارهای‌ آسمانی‌ است‌ و كتاب ‌به‌ نام‌ آن‌ اسم‌ گذاری‌ شده‌ و سایر داستان‌ها بدین‌ قرار است: انارهای‌ آسمانی، چادر ساده فاطمه‌ (س)، مسابقه‌ خوشنویسی‌، یك‌ تك‌ لبخند، پس‌ از سه‌ روز، قصه‌ عطر خوشبو و هدیه‌های‌ بهشتی‌. عنوان‌ دیگر كتاب‌ "داستان‌هایی‌ از زندگی‌ حضرت‌ فاطمه‌ (س) " است‌.

* انوار حدیث‌ كساء، سید اسد عالم‌ نقوی‌، انتشارات‌ طاووس‌ بهشت‌

در این‌ كتاب‌ حدیث‌ كساء را با اسناد معتبر شیعه‌ و از منابع‌ اهل‌ سنت‌ نقل‌ كرده‌ است‌. بعد از ذكر حدیث‌كساء شرح‌ و تحلیل‌ قصة‌ كساء به‌ صورت‌ شیوا و عاطفی‌ آمده‌ و سپس‌ چند حدیث‌ در محبت‌ و ولایت‌ آل‌محمد (ع) ذكر شده است‌.

* زندگانی حضرت فاطمه (ع)،برگزیده منتهی الامال، حاج شیخ عباس قمی، دفتر نشر برگزیده

این كتاب در سه فصل است؛ فصل اول: ولادت با سعادت حضرت فاطمه(ع)،فصل دوم: اسمی و القاب شریفه حضرت فاطمه(ع) و نماز توسل به حضرت فاطمه(ع) و فصل سوم: وفات و وصیت های حضرت فاطمه(ع)

* چشمه در بستر، سیدمسعود آقایی، مؤسسه فرهنگی انتشاراتی حضور

هر نویسنده‏ای كه در زمینه معارف فاطمی قلم به‏دست گرفته است با توجّه به توان و علاقه‏ای كه داشته به موضوع خاصّی از ویژگی‏ها و ابعاد شخصیت این الگوی كامل الهی پرداخته است. مؤلف اثر حاضر می‏كوشد تا خواننده را با اقدامات حضرت فاطمه علیهاالسلام و علل و انگیزه‏های آن آشنا سازد. این كتاب دارای 468 صفحه، 74 موضوع اصلی و سه ضمیمه تكمیلی است. وی در مقدمه كتاب درباره هدف از تألیف این اثر می‏نویسد.

* فاطمه زهرا شادمانی دل پیامبر، احمد رحمانی همدانی و حسن افتخارزاده سبزواری، نشر بدر

اصل كتاب به زبان عربی است و عنوانش "فاطمه الزهرا بهجت قلب المصطفی " است كه جزو كتاب‌های دست یك درباره حضرت زهرا (س) و زوایای پنهان زندگی ایشان است. ترجمه‌ای روان و چاپی درخور یك كتاب به یاد ماندنی را به مخاطبان عرضه كرده است.

* فاطمه الزهرا از ولادت تا شهادت، مؤلف: سید محمد كاظم قزوینی، مترجم: علی كرمی، نشر مرتضی

اهل علم، مؤلف این كتاب را "علامه " می‌خوانند. وی مجتهدی مبرز و كلامی مسلمی است كه یك دوره كتاب ارزشمند درباره زندگی اهل‌بیت(علیهم السلام)، تالیف كرده است. اصل كتاب‌ها به زبان عربی تالیف شده‌اند ولی اغلب آنها در زمان حیات مؤلف به فارسی برگردانده شده و به چاپ رسیدند. آیت‌الله قزوینی این كتاب‌ها را به سیاق واحد "من المهد الی اللحد " تالیف كرده و در آنها ضمن بهره بردن از منابع دسته یك تاریخ و حدیث و كلام به تبیین شرایط و كیفیت زندگی حضرات اهل بیت پرداختند. امام علی، زینب كبری، امام هادی و امام زمان (علیهم السلام) در این مجموعه ارزشمند، پرفروش‌ترین بوده‌اند.

* زندگانی فاطمه الزهرا، حسین عماد زاده، نشر اسلام

كتابی با نثری سلیس و همه فهم كه مانند سایر كتاب‌های انتشارات اسلام، هم دقیق و مستند هستند.

* صدیقه شهیده، سید عبدالرزاق موسوی مقرم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین

موسوی مقرم را با مقتل‌هایی می‌شناسند كه تالیف كرده است. این مقتل‌ها در عین اختصار پر مغز و مستند است. این كتاب جزء معدود كتاب‌های فارسی است كه اهل تاریخ و اسلام‌شناسان، آن را به زبان عربی و سایر زبان‌ها برگردانده‌اند.

* نهج الحیات (فرهنگ سخنان حضرت فاطمه)، محمد دشتی، مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین

دانشنامه‌ای كوچك از احادیث كمتر شنیده شده حضرت صدیقه كبری.

* سیصد و شصت داستان از فضایل، مصائب و كرامات حضرت فاطمه(س)، عباس عزیزی، نشر سلسله

عباس عزیزی را بیشتر با داستان‌ها وحكایتهایش می‌شناسیم كه با محوریت اهل بیت (ع)، از منابع دست یك روایی، تهیه و روانه بازار كرده است. كتاب‌هایی كه شاید حجم زیادی نداشته باشند ولی سرشار از حكایت‌های ناشنیده‌ای هستند كه با حسن سلیقه و انتخاب در جایی گرد آمده‌اند.

* زندگانی فاطمه زهرا، سید جعفر شهیدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی

بیش از 15 مرتبه این كتاب تجدید چاپ شده است. می‌گویند استاد شهیدی كه سال گذشته فوت كرد در این كتاب دقت نظر خود را بار دیگر در حوزه تألیف و پژوهش اثبات كرد.

* كشتی پهلو گرفته، سید مهدی شجاعی، نشر نیستان

از این كتاب تاكنون بیش از دویست هزار نسخه به فروش رفته است. یك متن ادبی و روحانی از سید مهدی شجاعی؛ كه در عین استناد به منابع درجه یك، از اتقان در روایتگری برخوردار است. خیلی‌ها معتقدند كه "كشتی پهلو گرفته " شاهكار شجاعی است. روضه‌های مكتوب شجاعی را با دل باید گریست.

* فاطمه فاطمه است، علی شریعتی، نشر چاپخش

یك متن ادبی پر از حس و حال. علی شریعتی در مقام یك شیعه علوی كوشیده است كه بسراید فاطمه بودن فاطمه را!

* زندگانی صدیقه كبری حضرت فاطمه زهرا(س)، عبدالحسین دستغیب، نشر جزایری

خیلی‌ها دستغیب را از اولیای خدا می‌دانند و از خواص اهل علم. او كه از سیده نساء عالمین بنویسد باید خوانده شود.

* زندگانی فاطمه الزهرا(س)، ناصر مكارم شیرازی، نشر محبان فاطمه

چه چیزی از این بهتر و بالاتر كه یك مرجع تقلید در رثای حضرت زهرا مرثیه‌نگاری كند. كتابی ارزشمند كه صحیح‌ترین و معتبرترین اقوال تاریخی را نقل كرده است. مكارم شیرازی پر تالیف‌‌ترین مراجع روزگار ما است.

* بحار الانوار (جلد 43)، محمد باقر مجلسی، محمد روحانی علی آبادی، نشر مهام

اگر دلت می‌خواهد كه تمام احادیث مرتبط با حضرت زهرا(س) را در كتابی داشته باشی باید جلد 43 كتاب شریف بحارالانوار را بخری ! خاصیت ترجمه بحارالانوار این است كه تك جلدی هم می‌توان آنرا خرید. به خلاف چاپ عربی كه فقط به صورت دوره كامل به فروش می‌رسد.

* اسرار فدك، محمد باقر انصاری و سید حسین رجائی، نشر دلیل ما

نویسندگان، متن خطبه فدكیه را با 17 نسخه اصیل تاریخی، تطبیق داده‌اند. یك كار نادر گروهی كه تمام اختلاف نسخه‌ها را مشخص كرده است. این كتاب، یك كتابشناسی پر و پیمان هم از كتاب‌های مرتبط با خطبه فدك دارد. این كتاب لیست بیش از 200 عنوان كتاب تخصصی درباره سرزمین فدك و خطبه‌اش را نیز دربرمی‌گیرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

تأثير گناه در شناخت انسان سنتي و انسان متجدد
مقاله‌ای از مصطفی ملکیان

يكي از وجوه اختلاف مهم انسان متجدد با انسان سنتي، آن است كه انسان متجدد معتقد است هيچ عامل غيرمعرفتي در شناخت او از عالم واقع مؤثر نيست. اعتقاد انسان سنتي بر اين است كه در جريان شناخت جهان هستي، اعم از جهان طبيعت و جهان ماوراي طبيعت (اگر در نظر او جهان ماوراي طبيعتي وجود داشته باشد)، عوامل غيرمعرفتي هم دخيل هستند و مهم‌ترين عامل غيرمعرفتي‌اي كه در جريان شناخت، دخيل است، مسألة گناه است. انسان سنتي معتقد است گناه در جريان شناخت اثر مي‌گذارد و اين‌گونه نيست كه يك انسان گناهكار و يك انسان بي‌گناه، يا يك انسان كمتر گناهكار و يك انسان بيشتر گناهكار، برداشت و استنباط واحدي از جهان هستي داشته باشند. وقتي انسان در مقام مواجهه با جهان هستي قرار مي‌گيرد و درصدد بر مي‌آيد از اين جهان هستي شناخت پيدا كند، در روند اين شناخت و استنباط و برداشتي كه حاصل مي‌كند، گناهكاري يا بيگناهي‌ا‌ش هم دخالت دارد؛ اين عامل، عامل كم اهميتي نيست. البته خود گناه يك عامل معرفتي نيست؛ مثل ساير عوامل غيرمعرفتي‌اي كه پيش از اين نام برده‌ام، گرچه خودشان عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي در معرفت اثر مي‌گذارند. ممكن است به يك پديده بنگريم، ولي دو استنباط مختلف داشته باشيم و اين دو استنباط مختلف معلول اين باشد كه شما كمتر از من گناه مي‌كنيد و من بيشتر از شما گناه مي‌كنم يا شما اصلاً گناه نمي‌كنيد و من گناهكارم. تأثير گناه در شناخت، از اصول مسلم تفكر انسان سنتي بوده است. يكي از توابع هم اين بوده كه در اثر مسلم انگاشتن تأثير گناه در شناخت، انسان سنتي در مقام آموزش و پرورش، خود را به لوازمي ملتزم مي‌دانست و از مربيان و معلمان انتظار داشت در متعلم ويژگي‌هاي خاصي را بپرورد تا آن متربي و آن متعلم، شناختي واقعي‌‌تر از جهان هستي پيدا كنند.
انسان متجدد، منكر اين ويژگي است. به نظر انسان متجدد، مسأله‌اي به نام گناه تأثيري در شناخت از اين جهان يا واقعي و غيرواقعي بودن آن ندارد. گرچه انسان سنتي بر تأثير گناه در شناخت اصرار مي‌ورزيد و انسان جديد منكر اين تأثير است، اما ريشه‌هاي توجه دوباره به تأثير گناه بر شناخت، در آثار بسياري از متفكران متجدد وجود دارد. در اين زمينه به بعضي از آثار و مكتوبات متفكران متجدد رجوع مي‌كنيم. كساني مثل پولس قديس (به ترتيب تاريخي)، آگوستين قديس، لوتر، كالون (لوتر و كالون در واقع دو بنيانگذار اصلي مكتب پروتستانتيزم هستند) و بعد از آن دو، كركگور. اينان،‌ متفكراني هستند كه عقيده‌شان خلاف انتظار نيست، مخصوصاً چهار نفر اول كه انسان‌هايي كاملاً سنتي بودند. اما در ميان متفكران جديد (باز هم به ترتيب تاريخي) كسي مثل هابز در كتاب معروف خودش، لوياتان، كه مهم‌ترين اثر و شاهكار فلسفي اوست، گرچه ماترياليست است، ولي در عين حال اعتقاد دارد خطاي اخلاقي در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد. بعد از هابز، كانت، بعد از كانت،‌ فيخته و به همين ترتيب بيكن، هيوم،‌ ماركس مانهايم،‌ شوپنهاور،‌ نيچه، فويرباخ،‌ فرويد، فوكو،‌ دريدا، رالز، هابرماس، هِر و مكينتاير، جملگي متفكران متجددي هستند كه به تأثير گناه در شناخت اعتقاد دارند. بعضي از آن‌ها مادي هستند (مثل هابز و ماركس) و به همين دليل، به جاي اين‌كه تعبير گناه را به كار ببرند، از تعبير خطاي اخلاقي استفاده مي‌كنند.
در اين‌‌جا توجه به چند نكته مهم است؛ يكي اين‌كه منظور از گناه- تعبير ديني: گناه و تعبير غيرديني: خطاي اخلاقي- كه در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد، چه گناهي است. متفكراني كه قائل به اين نظريه (نظرية تأثير گناه در شناخت) هستند، به سه دستة بزرگ تقسيم مي‌شوند: بعضي مي‌گويند اين همان گناهي است كه مسيحيان از آن به گناه نخستين يا گناه جبلّي يا گناه ذاتي و يا گناه فطري تعبير مي‌كنند و طبق نصوص مسيحيان، آدم و حوا مرتكب آن شده‌‌اند. طبق نظر مسيحيان اين گناه كاملاً‌ جنبة وراثتي و ارثي دارد و بنابراين، تمام آثار و نتايج مترتب بر آن هم به ارث رسيده است. پس اين‌كه ‌گفته مي‌شود گناه، شناخت انسان را از جهان هستي كج و معوج و مات كرده است، مراد همان گناه جبلّي و نخستين است. بعضي متفكران كه نظرية گناه نخستين را قبول ندارند، مثلاً به اين جهت كه مسيحي نيستند يا به اين جهت كه در عين مسيحي بودن، گناه نخستين را به صورت ديگري تفسير و تعبير مي‌كنند، اين گناه را گناه هر روزه‌ا‌ي مي‌دانند كه در زندگي‌مان مرتكب مي‌شويم. همين گنا‌هان عادي و روزمره كه در طول شبانه‌روز، در لحظات هوشياري و بيداري مرتكب آن‌ها مي‌شويم، ناخواسته در شناخت ما از عالم واقع اثر مي‌گذارند. بعضي از متفكران،‌ بويژه متفكران مادي مسلك كه طبعاً‌ نمي‌توانند نظرية گناه نخستين را قبول كنند، اين نظر را مي‌پذيرند. بعضي از متفكران (دستة سوم) هم جمع هر دو نظريه را مي‌پذيرند و معتقدند، گناه نخستين آثاري در شناخت از عالم واقع دارد، همچنان كه گنا‌هان روزمره هم تأثيرات منفي و مخرب ديگري بر شناختي كه از عالم واقع وجود دارد، برجاي مي‌‌گذارند.
به هر حال اولين مسأله اين است كه مراد از گناه، گناه هر روزه است، يا گناه نخستين و يا هر دو. بلافاصله بعد از اين مسأله، نكته بعدي طرح مي‌شود و آن اين‌كه آيا همة ما آدميان مشمول اين گناه هستيم يا فقط بعضي از ما مشمول آن مي‌شويم؟ روشن است اگر مراد از گناه، همان گناه نخستين باشد، هيچ كس از آن مستثني نيست. اما اگر معتقد باشيم منظور از گناه همان گناه هر روزه است، آن وقت مي‌توان گفت اين تأثير مخرب و اختلال‌آور گناه در شناخت، شامل حال انسان‌هايي است كه گناه مي‌كنند. اگر باشند كساني كه گناه نكنند، در اين صورت از آفت مصون خواهند بود. لااقل مي‌توان گفت اين تأثير بر همة انسان‌ها يكسان نيست. كسي كه بيشتر گناه مي‌‌كند، تصويرش از عالم واقع، كج و معوج‌تر است و كسي كه كمتر گناه مي‌كند، تصوير واقعي‌تري دارد.
مسأْلة سوم اين است كه آيا گناه در همة شناخت‌ها اثر مي‌گذارد يا تنها در بعضي از شناخت‌ها اثر دارد و آن‌ها را مختل مي‌كند. در اين‌جا هم دو قول وجود دارد؛ يك قول اين است كه گناه در هر شناختي اثر مي‌گذارد، حتي در شناخت حقايق رياضي كه به نظر مي‌آ‌يد انتزاعي‌ترين و بي‌طرفانه‌ترين حقايقي هستند كه انسان در جهان هستي به آن‌ها پي برده است. پس به تبع، گناه در شناخت‌هايي كه در علوم تجربي و علوم تاريخي هم داريم، اثر مي‌گذارد؛ بيشتر كساني كه به تأثير گناه در شناخت قائلند، به قانوني به نام عقلانيت معكوس معتقدند. به زبان بسيار ساده، يعني اين كه گناه بر همه شناخت‌هاي ما اثر ندارد و بر آن‌ها هم كه اثر دارد، تأثير يكساني ندارد.‌ هر چه مطلبي كه مي‌خواهيم بشناسيم، با منافع و مضار وجودي ما كم ارتباط‌تر باشد، شناخت ما نسبت به آن مطلب كمتر تحت تأثير گناهكاري ما واقع مي‌شود و برعكس،‌ هر مطلبي كه قرار است محل شناخت واقع شود، بيشتر با مسائل وجودي ما و منافع و مضار ما تماس داشته باشد، يا به تعبير وسبال، معرفت‌شناس معروف آمريكايي، هر چه آن مسأله بيشتر به كانون وجودي ما نزديك‌تر شود، گناه در شناخت آن امر، مؤثرتر است. در مسائل رياضي و احياناً مسائل منطقي، گناهكاري و بي‌گناهي ما،‌ يا خطاكاري و درستكاري ما تأثيري ندارد. اين حقايق را بيشتر به صورت عيني1 مي‌توان شناخت. اما وقتي مسأله مورد بحث با منافع و مضار ما اصطكاك پيدا مي‌كند، يعني به تعبيري به كانون هستي ما نزديك مي‌شود، آن‌گاه به نظر مي‌آيد ما در اتخاذ موضع‌ها، بيشتر تحت تأثير حالات غيرمعرفتي، از جمله تحت تأثير گناهكاري خود قرار مي‌گيريم.
اول كسي كه اين تفكيك را قائل شد، هابز است. هابز در كتاب لوياتان، مي‌گويد: «مي‌دانيد چرا حقايق رياضي مورد انكار نيستند؟ به دليل اين‌كه هيچ حقيقت رياضي‌اي نيست كه به كسي قدرت سياسي داده باشد، يا قدرت سياسي را از كسي گرفته باشد، در غير اين صورت اگر حقايق رياضي هم مي‌توانستند به كسي قدرت سياسي بدهند يا قدرت سياسي كسي را از او بگيرند، آن گاه مي‌ديديد در حقايق رياضي چقدر اختلاف پيش مي‌آمد و كساني معتقد بودند دو به علاوه دو پنج مي‌شود، نه چهار؛ يا دو به علاوه دو سه مي‌شود، نه چهار. يا اگر نمي‌توانستند بگويند دو به علاوه دو مساوي است با پنج يا دو به علاوه دو مساوي است با سه، دستور مي‌دادند كتاب‌هايي را كه در آن نوشته شده است دو به علاوه دو مساوي است با چهار، بسوزانند.» تعبير خود هابز اين است كه آموزه‌هاي مربوط به صواب و خطاي اخلاقي، يعني آ‌ن‌هايي كه به حقايق زندگي مربوط مي‌شوند، مدام مورد مناقشه قرار دارند. اين آموزه‌ها را هم اصحاب قلم مورد مناقشه قرار مي‌دهند و هم اصحاب شمشير. حال آن‌كه حقايق رياضي چنين نيستند،‌ زيرا براي انسان‌ها در اين خصوص چندان اهميت ندارد كه حقيقت چيست. اما چرا؟ زيرا اين مسائل مانع يا راضع جاه و مقام و منفعت و شهوت هيچ قدرت‌مدار و شهوت‌پرستي نيست. هابز مي‌گويد من سرسوزني در اين حقيقت شك ندارم كه اگر تساوي مجموعه زواياي يك مثلث چيزي بود مخالف سلطة يك انسان بر ساير انسان‌ها،‌ در آن صورت اين آموزه هم مورد مناقشه قرار مي‌گرفت يا سركوب مي‌شد. به اين صورت كه كسي كه مورد تعرض اين آموزه واقع شده بود، يعني كسي كه اين آموزه مي‌خواست قدرت او را بگيرد، ‌تا آن‌جا كه مي‌توانست دستور مي‌داد همة كتا‌ب‌هاي هندسه را به آتش بكشند. تأكيدهايي هم كه در ترجمة ‌من است، تأكيد خود هابز است. مثلاً او روي اين «شك ندارم» تأكيد مي‌كند. بنابراين اگر حقايق رياضي، مورد مناقشه واقع نمي‌شوند و همه ما معتقديم دو به علاوه دو، مساوي است با چهار، به دليل اين است كه سود و زيان نمي‌بينيم. اما اگر روزي از اين گزاره نفعي عايد من بشود، در آن صورت خودم و اعوان و انصارم، آهسته‌آهسته كاري مي‌كنيم كه اين تساوي درست مورد انكار واقع شود. اين در واقع يعني اين‌كه من قدرت‌پرست باشم يا نباشم، شهوت‌پرست باشم يا نباشم، جوياي جاه و مقام باشم يا نباشم. ‌همين قدرت‌پرستي، همين جاه‌طلبي و همين شهوت‌پرستي مصداق گناه ديني است. حتي ماركس هم كه به گناه ديني قائل نبود، از كساني است كه طرفدار اين نظريه‌اند. ماركس به جاي گناه ديني از خطاي اخلاقي سخن مي‌گويد.
بنابراين اين مهم است كه بدانيم يك عقلانيت معكوس داريم و اين يعني هر چه از منافع و مضارمان دورتر مي‌شويم، عقلاني‌تر رد و قبول مي‌كنيم و اثبات و نفي‌هايمان عقلاني‌تر مي‌شود. عقلاني‌تر يعني چه؟ يعني صرفاً ذهني‌تر مي‌شود. هر چه مسأله يا موضوع مورد بحث به قدرت و جاه و مقام و ثروت نزديك مي‌شود، بايد به عقلاني بودن رد يا قبول‌هايمان بيشتر توجه كنيم تا صرفاً بر اساس يك سلسله قواعد منطقي صوري نباشند. از اين نظريه به قانون عقلانيت معكوس تعبير مي‌كنند.
بنابراين اين در پاسخ به اين مسأله كه آيا گناه يا خطاي اخلاقي در همه معلومات ما اثر مي‌گذارد يا در بعضي از معلومات،‌ دو قول وجود دارد؛ بعضي مي‌گويند در همة معلومات اثر مي‌گذارد و بعضي مي‌گويند در همة معلومات نه، بلكه در آن معلوماتي تأثير مي‌گذارند كه به منافع و مضار ما مربوط مي‌شوند. البته در تشخيص آن مصداقي كه در كانون منافع و مضار ماست هم اختلاف وجود دارد، ولي تقريباً به استثناي يك مورد، اتفاق قول وجود دارد (براي اين مي‌گويم تقريباً، چون اين قول در ميان بيست و سه متفكري كه آراء و نظرات آن‌ها را بيان ‌كردم رواج دارد). چهار حيطه وجود دارد كه عقلانيت در آن‌ها بسيار منعطف و سست و ضعيف است. در اين حيطه‌ها، رد و قبول‌ها يكسره امور ذهني نيستند. اين چهار قلمرو، يكي الهيات يا به تعبيري كلام، دومي مابعدالطبيعه (فلسفه)، سومي اخلاق و چهارمي سياست است. در اين چهار قلمرو اجماعي وجود دارد كه بر اساس آن در آن‌ها عقلانيت معكوس به پر هيمنه‌ترين صورت حاكميت مي‌يابد. در واقع به تعبيري كه بعضي از متفكران، از جمله كركگور به كار برده‌اند، در اين‌جاها از اين‌كه توجه انسان به خود باور معطوف شود، به آثار و نتايج ناشي از باور داشتن معطوف مي‌شود و بعد از اصل، به آثار و نتايج مترتب بر باور داشتن توجه مي‌كند. اگر آثار و نتايج به نظر او نامطلوب باشند، باوري را كه آن آثار و نتايج مطلوب را دارد، قبول مي‌كند و اگر آن آثار و نتايج براي او نامطلوب باشند، در باوري كه آن آثار و نتايج نامطلوب را به بار مي‌آورد، مناقشه مي‌كند. بخصوص با توجه به اين نكته كه كركگور مي‌گفت عقل هم خاصيت ديالكتيكي دارد؛ يعني اگر عقل هم بناي خود را بر اين بگذارد كه يك رأي را قبول نكند، مي‌تواند آن را قبول نكند. مي‌تواند در مورد آن رأي مناقشه كند. آن وقت بايد مقدمات ديگري براي اثبات اين مقدمه يافت. البته به آن مقدمه ديگر هم مي‌توان شك كرد، چون عقل، قدرت ديالكتيكي شگفت‌انگيزي دارد. آن قدرت ديالكتيكي در آخرين آثار كركگور تحت عنوان قدرت شكاكيت پايان ناپذير آمده است. عقل اين قدرت دليل‌تراشي2 را هم دارد كه به ديگران بباوراند رأيي مستدل است، يا ادله‌اي كه به سودش اقامه كرده‌اند، قوي‌ است.3 خلاصه همه چيز بازمي‌گردد به اين مسأله كه من اراده كرده‌ام رأيي را قبول كنم يا آن را رد كنم. اگر اراده كرده‌ام رأيي را قبول بكنم، مي‌توانم از زرادخانة عقل و ذهن خودم، چيزهايي متناسب و سودمند براي اين قبول ارائه كنم و اگر اراده كرده باشم آن را رد كنم، باز هم به همين ترتيب عمل مي‌كنم.
حال اگر بخواهيم شناختي مطابق با واقع پيدا كنيم، بايد چه كنيم؟ در اين‌جا بايد توجه كرد كه اگر گناه يك گناه جبلّي باشد، يا همان گناه نخستين يا گناه ذاتي، در اين صورت به نظر مي‌رسد راهي وجود ندارد. اما كساني مثل كانت و فيخته كه معتقد نبودند آن گناه نخستين است كه اين اثر را بر آدم مي‌گذارد، مي‌‌گفتند همين گناه روزمره است كه در شناخت اثر مي‌گذارد. آنان براي اين‌كه كسي بتواند شناخت مطابق با واقع يا لااقل شناخت مطابق با واقع‌تري از جهان هستي پيدا كند، راه‌حل‌هايي پيشنهاد مي‌كردند.
يك راه، همان چيزي است كه در آيين هندو، از آن به كنش بي‌خواهش تعبير شده، يا به تعبيري عمل بي ‌‌امل كه مورد توجه كساني مثل شوپنهاور، فيلسوف آلماني قرن 19 قرار گرفت. در آيين هندو گفته مي‌شود ممكن است انسان در پس دو خطا قرار بگيرد: يكي اين‌كه بنا را بر اين بگذارد كه وقتي دست به عمل مي‌زند، به نتيجه حاصل از آن يقين يا چيزي نزديك به يقين داشته باشد، اين يك خطاست. در آيين هندو چنين يقيني خطاست؛ چرا؟ براي اين‌كه در متافيزيك آيين هندو اين اعتقاد وجود دارد كه جهان هستي در اختيار انسان نيست تا نتيجه مورد انتظار او را رقم بزند. كساني كه به آثار و نتايج خيلي بها دهند، بعد از مدتي كه مي‌بينند آن آثار و نتايج متوقع به بار نمي‌آيد، ‌دست از عمل مي‌كشند. فرض كنيد من مثلاً در يك انقلاب سياسي يا در يك نهضت فرهنگي شركت بكنم و نتايج خاصي مد نظر داشته باشم. اگر بعد از مدتي هيچ يك از آن نتايج محقق نشد، آهسته‌ آهسته از نفس دست به عمل زدن دلسرد مي‌شوم. از ديد آيين هندو من از اول اشتباه مي‌كردم. كساني هم هستند كه از اول دست به عمل نمي‌زنند و معتقدند در جهاني كه انسان قدرت دخل و تصرف در آن را ندارد،‌ نمي‌تواند هيچ كاري بكند. انسان‌ها بين اين دو نظر افراط مي‌كنند، يكي كنش همراه با خواهش، يكي بي‌‌خواهشي مقارن با بي‌كنشي و هر دو از نظر آيين هندو خطاست. از منظر آنان درست اين است كه انسان كنش داشته باشد، ولي خواهش نداشته باشد، عمل داشته باشد، ولي امل نداشته باشد.
بعضي از متفكراني كه به تأثير گناه بر شناخت قائلند، نتيجه گرفته‌اند كه تنها راه اين‌كه شناختي مطابق با واقع پيدا بكنيم، اين است كه از هر خواهشي خالي شويم، ولي اين به آن معنا نيست كه از هر كنشي دست بشوييم. كنش مي‌كنيم، ولي خواهشي نداريم و چون خواهشي نداريم، منفعت و مضرتي هم احساس نمي‌كنيم و چون منفعت و مضرتي احساس نمي‌كنيم، رد و قبولمان هم عقلاني است، نه به دليل اين‌كه براي ما نتيجه‌اي مطلوب به بار مي‌آورد يا نتيجه‌اي نامطلوب عايد ما نمي‌‌كند. بعضي چنين تعبيري دارند و بعضي تعبير ديگري دارند و آن اين است كه نمي‌‌توان گفت بدون خواهش دنبال شناخت باشيم، ولي مي‌توان گفت فقط يك خواهش است كه در راه شناخت ما از عالم واقع مانع نيست و آن حقيقت‌طلبي است. هر كس تنها يك خواست در جهان دارد و آن اين است ‌كه جهان هستي هر چه بيشتر بر او مكشوف شود. اين‌كه پس از آن‌چه تصوري از خودمان خواهيم داشت، اصلاً مهم نيست و چون مهم نيست كه آنچه كشف مي‌كنيم، چه چيزي است، هيچ چيز جز استدلال اهميت نخواهد داشت. كركگور مي‌گويد اكثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميده‌ايم كه اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر شويم، هيولاي زشتي هستيم، دلمان نمي‌خواهد خودمان را بشناسيم. به نظر كركگور سخت‌ترين شناخت، خودشناسي است و كمتر انساني تن به خودشناسي مي‌دهد.
اما انسان حقيقت‌طلب حق را فداي چيز ديگري نمي‌كند و حق برايش مطلوب لذاته است. اگر حقيقت‌طلبي در انسان وجود داشته باشد، در شناخت هيچ واقعيت سياسي‌اي به خطا نمي‌رود،‌ در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني،‌ در شناخت هيچ واقعيت اجتماعي‌اي به خطا نمي‌رود، بويژه واقعيت‌هايي كه به تعبيري در كانون هستي ما قرار دارند. يعني اگر مثلاً مداقه‌اي معلوم كند عقيده سياسي من بر باطل بوده، جناح سياسي من همه خيانتكار بوده، برنامه‌هاي اقتصادي من همه خطا بوده، توصيه‌هايي كه در تعليم و تربيت مي‌كرده‌ام، همه نادرست بوده و هيچ كدام اهميتي ندارد. به تعبير ديگر، من حق بدون قيد و شرط را مي‌خواهم، نه حق با قيد و شرط را. هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم، تنها حق را مي‌خواهم. در اين صورت به لب بي‌گناهي ديني رسيده‌ام. بزرگ‌ترين فضيلت ديني، حق‌طلبي است و بنابراين كسي كه چنين باشد، در واقع از گناه گريزان است و چون از گناه گريزان است، برايش هيچ نتيجه‌‌اي از پيش خواسته يا ناخواسته نيست و حاضر است به هر گونه ماجراجويي فكري و عقلي تن بدهد.
تاكنون به دو تعبير اشاره كرده‌ام؛ يك تعبير اين است ‌كه راه شناخت مطابق با واقع، آن است كه خواهشي نداشته باشيم، اگرچه دست به كنشي متناسب زده باشيم. اين تعبير شرقي است. تعبير ديگر اين است ‌كه در واقع فقط يك خواسته داشته باشيم و آن هم روشن شدن حق باشد؛ حق‌طلب باشيم؛ حق بدون قيد و شرط، حق عريان، نه حق مقيد به قيد و مشروط به شرط.
اما كساني هم هستند كه تعبير ديگري دارند. اين تعبير در آثار كساني مثل رالز، مكينتاير و هِر، قابل مشاهده است. آنان هيچ كدام از اين دو تعبير را به كار نمي‌گيرند. تعبير آنان اين است كه هر كس بخواهد شناختي مطابق با واقع داشته باشد، بايد خود را از هر گونه پيش‌فرض ارزشي و دانشي خالي بكند. اگر دوستان با كتاب‌هاي كريشتامورتي- متفكر متجدد و تجددطلب هندو- سروكار داشته باشند، اين تعبير را ديده‌اند؛ اين در واقع اساس شعار كريشنامورتي است كه قبل از هر كاري براي هر نوع استكمال، چه در جهت فردي، چه در جهت جمعي، چه در جهت ذهني و چه در جهت احساسي و عاطفي بايد پيشداوري را تعطيل كرد و پذيراي هر امري بود. بحث بر سر اين است كه آيا نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي، واقعاً امكانپذير است يا نه. به تعبيري كه هِر به كار مي‌برد، نفي پيشداوري، يك اصل راهنماي عمل است. اصل راهنماي عمل يعني اصلي كه مي‌دانيم نمي‌توان به اصلش رسيد، ولي مي‌توان گفت عمل‌تان را در جهت رسيدن به آن مقصد ساماند‌هي و برنامه‌ريزي كنيد. مثلاً به فرزندم توصيه مي‌‌كنم در پي كسب ثروت بي‌نهايت باشد، مي‌دانم كسب ثروت بي‌نهايت براي انسان غير ممكن است، ولي مي‌خواهم فرزندم در طلب ثروت يك لحظه هم توقف نكند، براي همين به او مي‌گويم در طلب ثروت بي‌نهايت باش و معناي آن، اين است كه هر چه بيشتر در اين جهت بكوش. اين گونه اصل‌هاي راهنماي عمل، اصل‌هايي هستند كه رسيدن به منتها و مقصد آن‌ها محال است و فقط از اين لحاظ توصيه مي‌شوند كه پويش مدام را تأكيد كرده باشند. نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي ظاهراً به صورت محكم امكان ندارد4، ولي در عين حال يك اصل راهنماي عمل است، اصل راهنماي عمل به اين معنا كه هر امري را كه حس كردي از پيشداوري‌هاي توست، در خود آن مناقشه كن، چون و چرا كن، در طلب استقلال باش و طبعاً حاضر به دست برداشتن از آن باش. در اين صورت شناخت‌هاي ما از واقعيت‌هاي جهان هستي، شناخت‌هايي باشند مطابق با واقع،‌ يا مطابق با واقع‌تر.
فارغ از اين كه اين راه‌حل‌ها، راه‌حل‌هاي موفقي هستند يا نه، به دو نكته ديگر براي ادامه بحث احتياج دارم. نكتة اول اين كه چرا انسان متجدد به اين‌كه عوامل غيرمعرفتي در فرآيند معرفت‌يابي انسان اثر مي‌گذارند، بها نمي‌داده و آن را قبول نداشته است. به نظر مي‌رسد به دليل اين‌كه علوم تجربي را پارادايم مي‌دانست. علوم تجربي به كانون هستي ما نزديك نيستند، در علوم تجربي رد يا قبول‌هاي ما بسيار عقلاني‌تر صورت مي‌گيرد. سپس از همين الگو و اسوه در حيطه‌هاي ارزشي، مثل اخلاق و‌ سياست و حيطه‌هاي دانشي مثل الهيات و فلسفه استفاده مي‌كرده است.
و اما نكتة دوم اين‌كه اگر انسان به اين قائل شود ‌كه گناه در فرآيند شناخت نيز اثر دارد، مطلب به گناه متوقف نمي‌ماند. به محض اين‌كه كسي چنين چيزي را قبول كرد، گناه ويژگي‌اش را از دست مي‌دهد. گناه يك عامل غيرمعرفتي است و بنابراين، اين بحث پيش مي‌آيد كه عوامل غيرمعرفتي ديگري هم غير از گناه در فرآيند شناخت مؤثرند. به عنوان مثال، هم تلقين و هم القا مؤثر است،‌ تلقين و القا ‌دو پديدة شناختي هستند،‌ ايدئولوژي هم مؤثر است (ايدئولوژي البته به معنايي ‌كه ماركس به كار مي‌برد، نه به معناي اين‌كه كه در عرف ما به كار مي‌رود). اميد هم مؤثر است. همة اين عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي همة آن‌ها مؤثر هستند. از سوي ديگر نقيض هر كدام از عواملي هم كه در جهت اخلال در شناخت نقش دارند، در جهت وضوح دادن به شناخت و به صواب نزديك كردن شناخت، مؤثرند. در اين صورت آهسته‌آهسته به يك درونمايه ديگر تفكر انسان سنتي نزديك مي‌شويم و آن، اين است ‌كه انسان سنتي معتقد بود قبل از هر چيز بايد خود انسان را شناخت. چرا؟ چون تمام اين عوامل، عوامل دخيل در انسان هستند. به محض اين‌كه مي‌گوييم عوامل مؤثر در انسان و عوامل غيرمؤثر در انسان،‌ ابتدا بايد شناختي از خود انسان داشته باشيم. اگر بخواهيم بدانيم كه در جريان شناخت كه يكي از روندهاي نفساني ماست، چه عواملي مؤثر هستند و چه عواملي مؤثر نيستند، بايد به يك نوع خودشناسي روي آوريم. از اين حيطه است كه انسان سنتي مي‌گويد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». و نه تنها شناخت خدا،‌ بلكه شناخت هر چيز ديگري، در گرو خودشناسي است. شناخت نفس بر شناخت هر چيز ديگري تقدم دارد. اگر بخواهم طبيعت و ماوراء طبيعت را بشناسم، گذشته را بشناسم، حال را بشناسم، ‌آينده را بشناسم،‌ ماديات را بشناسم،‌ مجردات را بشناسم، ‌جمادات و نبادات و حيوانات و عوالم جمعي و عوالم فردي و روان را بشناسم و ذهن را بشناسم،‌ اول بايد خود را بشناسم. در روند شناخت، ‌يك شناسنده و يك شناخته شده وجود دارد، اگر كسي بخواهد ارتباط بين اين دو شناخت را بشناسد، نه فقط بايد شناخته شده را بشناسد، بايد شناسنده را هم بشناسد و شناسنده من هستم. معمولاً در فلسفة علم تحت دو عنوان در اين باره بحث مي‌كنند، يكي بحث عقلانيت و يكي هم بحث آبجكتيويته و نشان مي‌دهند كه هم عقلانيت با اين كه ما چه تصوري از انسان داشته باشيم، ارتباط دارد و هم آبجكتيويته به اين كه ما چه شناختي از انسان داشته باشيم، مرتبط است. ما مي‌خواهيم رفتارمان عقلاني باشد و شناخت‌هايمان عيني باشد. ولي هم عينيت و آفاقي بودن و هم عقلاني بودن، هر دو متوقف‌اند بر اين‌كه ما چه تصوري از خودمان داشته باشيم.
به نظر من پيامبران و بنيانگذاران اديان و مذاهب اگر به رفتار ما بنگرند، آن را عقلايي نمي‌بينند، زيرا مي‌بينند ما در پي اموري هستيم كه وقتي حاصل مي‌شود، فقط به درد و رنج ما مي‌افزايد.
در باب Activated و اين‌كه چه چيزي عيني است و چه چيزي غيرعيني، انسان سنتي شناخت خود را بر شناخت هر چيز ديگري مقدم مي‌داند، چون مي‌‌بيند كه شناخت هر چيز ديگري حتي منطقاً متأخر از شناخت خود است. انسان بايد خود را به عنوان سوژه بشناسد تا بتواند ابژه را هم بشناسد. وقتي ميزان واقع‌نمايي عينكمان را ندانيم، چگونه مي‌توانيم با كمك اين عينك درباره شكل و رنگ اشياء داوري داشته باشيم. آيا واقعاً عقلايي نيست كه ابتدا ببينيم اين عينك واقع‌نما هست يا نه، در رنگ‌ها و اندازه‌ها دخل و تصرف مي‌كند يا نمي‌كند، تا بعد بفهميم رنگي كه از اين صندلي‌ها به ما عرضه مي‌كند، مطابق واقع است يا خير؟ انسان هم مثل اين عينك است. اول بايد خودش را بشناسد و ببيند اصولاً به چه معنا و تا چه حدي بايد انتظار عينيت داشته باشد و تا چه حد مي‌تواند به عينيت برسد. بنا بر اين در باب مقولة عقلانيت هم همه چيز به اين بستگي دارد كه چه ديدي نسبت به انسان داشته باشيم.
در واقع يكي از ويژگي‌هاي جهان‌بينانه‌ مدرنيزم در مبحث شناخت‌شناسي، اين است كه نفي و اثبات به عوامل غيرمعرفتي بستگي ندارد، به تعبير ديگر به گناه و خطا بستگي ندارد. اما طرز تفكر سنتي اين مطلب را قبول ندارد كه البته نتيجه‌اش در تعليم و تربيت سنتي و مدرن هم اثر دارد.

پانوشت‌ها
1. Objective
2. Rationization
3. توجه شود كه ما چيزي داريم به نام Rationilzation يعني دليل‌‌تراشي و چيز ديگري داريم به نام Reasoning يعني استدلال.
4. اين كه مي‌گوييم ظاهراً امكان ندارد، براي اين است كه معتقديم واقعاً امكان ندارد، ولي از روي احتياط مي‌گوييم ظاهراً.

* این مقاله در آخرین شماره مجله آیین منتشر شده است.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |