| • توحید - خداشناسی |
| • نبوت - راهنما... |
| • امامت - امام... |
| • معاد - فرجام... |
| • جهان شناسی |
| • انسان شناسی |
| • اسلام شناسی |
| • نفس شناسی |
| • متفرقات |
آشنایی با ادیان و مذاهب
| • توحید - خداشناسی |
| • نبوت - راهنما... |
| • امامت - امام... |
| • معاد - فرجام... |
| • جهان شناسی |
| • انسان شناسی |
| • اسلام شناسی |
| • نفس شناسی |
| • متفرقات |
مقدمه: يكى از براهينى كه ابن سينا(ره) بر وجود خداوند متعال اقامه كرده، برهان وجوب و امكان است. پايه اين برهان بر اين مسئله استوار است كه در نظام هستى واجب الوجود بالذات، ضرورى الوجود است; زيرا اگر چنين نباشد تسلسل ممكنات پيش مىآيد كه باطل است.در اين مقاله باطل بودن تسلسل ممكنات، اثبات شده و وجود واجب اثبات گرديده است.
ابن سينا براىاولين بار از راه مساله «وجوب و امكان» - كه مسالهاى در فلسفهاست - استفاده كرده است نه از راه حركت.راهى كه ابن سينا رفته است از راهى كهارسطو رفته فلسفىتر است، يعنى بيشتر جنبه عقلانى و محاسباتى دارد.راه ارسطو يك سرش به طبيعيات بستگىدارد(كه مساله حركت است)اما راهى كه ابن سينا رفته است چنين نيست.
ما دو مفهوم داريمكه در فلسفه مورد استعمال است ولى همه مردم آن را درك مىكنند:هستى، نيستى.هستى و نيستى از بديهىترين مفهومهاىدنياست و احتياجى نيست كه كسى بخواهد آنها را براى ما تعريف كند.
سه مفهوم ديگر هم داريم كه در همين رديف است،نفس اين سه مفهوم بديهى است(يعنى تصورش احتياج به تعريف ندارد)، يكى «وجوب» يا ضرورت است، ديگرى «امتناع» يامحال بودن است، سومى «امكان» است، يعنى نه واجب بودن و نه ممتنع بودن.اگر شما «الف» را موضوع قرار دهيد و «ب» راصفت براى آن فرض كنيد، مىگويند «ب» براى «الف» حتما يكى از اين سه حالت را دارد، شق چهارم ندارد: يا اين صفت براى«الف» ضرورى است، يعنى نمىشود اين صفت را نداشتهباشد، مثل اينكه شما مىگوييد مجموع سه زاويه مثلث نمىتواندمساوى با دو قائمه نباشد.يا اين صفت براى «الف» محال است، درست نقطه مقابل[حالت اول]، يعنى اصلا نمىشود «الف» اين صفترا داشتهباشد، مثل اينكه فرضا مجموع سه زاويه مثلث صد و هشتاد و يك درجه باشد.و يا اين صفت براى «الف» امكاندارد، يعنى نه ضرورت دارد كه اين صفت را داشتهباشد، نه ضرورت دارد كه اين صفت را نداشته باشد(مىتواند اين صفترا داشتهباشد، مىتواند اين صفت را نداشته باشد)، مثل اغلب حالات طبيعى كه هر كسى دارد.مثلا آيا تعداد انسانهاى داخل ايناتاق بايد ده نفر باشد؟نه.محال است كه ده نفر باشد؟نه.آيا هم مىشود ده نفر باشد، هم مىشود نباشد؟بله، افراد انسانهايىكه اينجا مىآيند، هم ممكن است ده نفر باشند و هم ممكن است ده نفر نباشند.يك مثال ديگر: نفس عدد 5 طاق است؟فرداست؟يعنى غير قابل انقسام به متساويين است؟بالضروره و بالوجوب. جفت بودن برايش امتناع دارد، اينكه قابل انقسام به متساويينباشد(مشروط بر اينكه واحدها را همان واحد بگيريم، نه اينكه يك واحد را به دو واحد تقسيم كنيم)[براى آن محالاست].اما اين شىء كه به نام گردوست، مىتواند پنج تا باشد، مىتواند شش تا باشد، مىتواند طاق
باشد، مىتواند جفت باشد.
اينها يك مفاهيم خيلى واضحى است كه نفس تصورآنها براى ما اشكالى ندارد.
هم هستى و نيستى، هم ضرورت و امتناعو امكان از چيزهايى است كه هيچ وقت بشر از خودش طرد نكرده و طرد هم نخواهد كرد، بلكه اساس تمام علوم بر پايه همين مفاهيمو معانى است.امروز كه شما مىگوييد «قوانين جبرى» يا مىگوييد «اجتناب ناپذير» ، اين «اجتناب ناپذير» همان ضرورت است.نقطهمقابل آن را هم مىگوييد «غير ممكن» كه همان محال بودن است.اينكه اين مفاهيم از كجا در ذهن بشرپيدا شده مسالهاى است، چون انسان «وجوب» را هيچ وقت با چشم نمىتواند ببيند، «امتناع» را هم با چشم نمىتواند ببيندو نه با هيچ حسى، اينها مفاهيم معقول هستند ولى محسوس نيستند.
حال كه ما اين پنج مفهوم را دانستيم: وجود و عدماز يك طرف، و ضرورت و امكان و امتناع از طرف ديگر، حرف معروف ابن سينا اين است، مىگويد موجودات [يعنى]آنهايىكه هستند، مسلم محال نيستند، چون اگر محال بودند كه نبودند (بودنشان دليل بر اين است كه محال نيستند).پس اينهاكه هستند، يكى از دو شق ديگر را دارند: يا ممكن الوجودند يا واجب الوجود.آيا به حسب احتمال عقلى از اين دو شقخارجاند؟در اينكه در عالم اشيائى هست كه بحثى نيست.آنچه كه در عالم هست، مسلم يا ممكن الوجود استيا واجب الوجود، چونممتنع الوجود نمىتواند باشد.اينجا ما چشمهايمان را مىبنديم و تمام هستى را زير نظر مىگيريم و نمىدانيم آنچه كهدر عالم هست واجب الوجود استيا ممكن الوجود: اگر در ميان آنچه كه در عالم هست، واجب الوجود هست(يك شق مطلب)فهوالمطلوب، اگر نه، آنچه هست ممكن الوجود است.مىگويد ممكن الوجود بايد به واجب الوجود منتهى شود، اگر باآن ممكن واجب الوجود نباشد، ممكن الوجودى هم نيست، چرا؟چون ممكن الوجود يعنى آن چيزى كه در ذاتش، هم مىتواندباشد هم مىتواند نباشد، پس خود ذاتش - به تعبير امروزى - نسبت به هستى بى تفاوت است، چون اگر ما ذات اورا در نظر بگيريم، هستى برايش نه ضرورت دارد نه امتناع(مىتواند باشد، مىتواند نباشد).پس بودن او به حكم علتىاست و آن علت است كه وجود را به او داده است و الا اگر وجود ذاتى او باشد، ممكن الوجود نمىشود، واجب الوجود است، همينقدر كه وجود براى او ذاتى نيست و شما فرض كرديد كه او ممكن الوجود است(يعنى وجود داشتن براى او به
اصطلاح يك امر عرضى است)پس علتى او را به وجودآورده است.فكر نمىكنم در اين هم بحثى باشد.مىگويد مىرويم سراغ آن علت، آن علتيا «واجب» استيا «ممكن»: اگر «واجب» است، پس مطلوب ما كه «واجب الوجود در عالم هست» به دست آمد، اگر «ممكن» است، باز آن هم علت مىخواهد.همينطور باز سراغ علت علت مىرويم و...شما ممكن است بگوييد بسيار خوب، همين طور بىنهايت برود جلو، كما اينكه اصلا فرضياتماديين در عصر اخير بر همين نظام علت و معلول است، مىگويند اين شىء معلول است، معلول چيست؟معلول علتى كهآن علت هم باز به نوبه خود معلول است.اين معلول چيست؟معلول يك شىءديگر كه آن باز علت است و معلول، الى غير النهايه.نتيجهحرف ماديين اين است كه نظام هستى از بى نهايت ممكن الوجودها تشكيل شده است.
ابن سينا مىگويد محال است كه تمام نظامهستى از بىنهايت ممكن الوجودها تشكيل شده باشد.چرا محال است؟محال بودن آن را از دو راه بيان كرده است: يكى از راه تسلسلكه مىگويد نظام علت و معلول نمىتواند غير متناهى باشد.علت و معلول با يكديگر همزماناند، يعنى اين شىء كهدر اينجا وجود دارد اگر ممكن الوجود باشد، الآن بايد يك علتى باشد كه نگهدارنده وجود و موجد آن باشد.
آنگاه آن علت هم اگر ممكن الوجود باشد، الآن بايدعلتى در زمان حاضر داشته باشد.
آن هم اگر ممكن الوجود باشد، بايد علتى در زمانحاضر داشتهباشد، و همين طور...
[در نتيجه]بايدالآن در آن واحد يك سلسله بىنهايت و غير متناهى وجود داشته باشدو چون با براهينى كه در مبحث تسلسل[اقامه شده]ثابتشده است كه تسلسل علتهاىهمزمان - نه علتهايى كه زمانا منفك از يكديگر هستند - محال است، پس اين هم محال است.
اين راه بر دو مطلب مبتنى شد كه ما هر دو مطلب رانمىتوانيم اينجا توضيح بدهيم: يكى اينكه بايد ثابت كنيم علت هر معلولى بايد با خودش همزمان باشد، دوم بايد ثابت كنيمكه علتهاى همزمان، غير متناهى نمىتوانند باشند كه همان مساله تسلسل پيش مىآيد.
راه ديگر كه سادهتر است - گو اينكه خود ابنسينا توضيح آن را نگفته است و
ديگران بعد آمدهاند گفتهاند، شايد هم خواجهنصير اولين كسى است كه اين حرف را زده است - اين است: ما به اينجا رسيديم كه در دنيا علت و معلول وجود دارد.حتى«مادى» قبول مىكند كه هر پديدهاى، بلكه هر چيزى كه شما در عالم مىبينيد معلول يك علت است، به زبان ابن سيناممكن الوجودى است كه به واسطه علتى وجود پيدا كرده است.چيزى كه هست، مادى مىگويد هر معلولى - كه شما اسمشرا «ممكن الوجود» گذاشتهايد - معلول يك علتى است كه آن هم مثل خودش ممكن الوجود و معلول علت ديگر است و...تابىنهايت، يعنى تمام نظام هستى از مجموع ممكنات به وجود آمده، يعنى از مجموع اشيائى كه وجودشان از جاى ديگرى(علت آنها)به آنها رسيده است، علتشان بوده است كه به آنها وجود داده است.
با يك مقدمه سادهاى كه احتياج به آن حرفها نداشتهباشد، مىشود اين مساله را فيصله داد و آن مقدمه ساده اين است: شما در فلسفه امروز و در حرفهاى ماديين زياد مىخوانيدكه مىگويند هر چيزى تا وجودش اجتناب ناپذير نباشد وجود پيدا نمىكند، يعنى تا وجودش ضرورى نشود وجود پيدا نمىكند.مثلابه شما مىگويند گردش اين صفحه را نگاه كنيد، اگر اين گردش الآن وجود دارد، ضرورت پيدا كرده است كهوجود پيدا كند، يعنى مجموع شرايط و علل به آن ضرورت بخشيدهاند، كه اين را مىگويند «ضرورت بالغير» ، منتهااين ضرورتى است كه از ناحيه ذاتش نيست، علت به آن ضرورت داده، و اين درست هم هست.ما مىگوييم هر ممكنىضرورى است، هر ممكن الوجودى واجب الوجود است اما واجب الوجود بالغير، يعنى هر ممكن الوجودى علتش به آنضرورت بخشيده است.بنابراين وجوب وجود بالغير با وجوب وجود بالذات اشتباه نشود.آن تقسيمى كه ما ذكر كرديم اين بود كه اشياءيا ممكن الوجود بالذاتاند يا واجب الوجود بالذات، و البته ما گفتيم ممكن الوجود از ناحيه واجب الوجود بالذات،واجب بالغير مىشود، يعنى چون او واجب الوجود است و به اين ضرورت مىبخشد، اين وجود پيدا مىكند.
پس ماديين مىگويندنظام عالم نظام ضرورت است، ما هم مىگوييم نظام ضرورت است،منتها آنها مىگويند دست روى هر چيزى كه بگذاريد واجب بالغير است، مامىگوييم اين واجب بالغيرها يك جا منتهى مىشود به يك واجب بالذات.
پس وجوب بالغير را احدى انكار ندارد و قابل انكار همنيست.ما آمديم با آنها توافق
كرديم و مىگوييم اينعالم، اين هستها، اين پديدهها و اين نظامى كه ما مىبينيم، يكنظام صد در صد ضرورى و قطعى است.شما كتابهاى ماديين را كه بخوانيد، مىبينيد كهپر است از اين حرفها، كتابهاى الهيون را هم كه بخوانيد، مىگويند: «حف الممكن بالضرورتين» دو ضرورت دو طرف هر ممكنى را گرفته است.
ما اين بحث را در مقاله هشتم اصول فلسفه[مطرح]كردهايم.فلسفهدر اين جهت اختلاف نظرى ندارد كه نظام عالم نظام ضرورت است.حتى روى حسابهاى فلسفى، اين حرفى كهالآن از دهان من بيرون مىآيد، در عين اينكه در آن نظام اختيار كه ما مىگوييم، اختيار به آن معنا در مقابل جبرهست، در عين حال ضرورت است، يعنى چه؟يعنى اصلا محال بود كه اين حرف، در اين ساعت و در اين لحظه، از دهان من بيروننيايد.چرا؟چون اين حرف در اين ساعت و در اين لحظه كه از دهان من بيرون آمد يا آن پلك چشم شما كه تكان خورد،به موجب علتى بوده است، اگر آن علت نبود، محال بود كه پلك چشم شما تكان بخورد يا اين حرف از دهان من بيرون بيايد،نه يك علت، بلكه مجموع عللى كه وجود پيدا كردهاند، به آن ضرورت بخشيدهاند.چطور مىشد كه اين[حادثه]واقعنشود؟علت آن وجود پيدا نكند، و آن علت چرا وجود پيدا كرده؟باز هم يك مجموع شرايط و عللى به آن ضرورت بخشيدهاست.مىرويم سراغ آن علت اصلى، به آن هم يك مجموع عللى ضرورت بخشيده است.پس با اينكه موجودات عالم - به قولما و آنها - همه ممكنات هستند، همه واجبات هستند اما واجبات بالغير. هر واجبى اگربگوييم چرا ضرورت پيدا كرد؟مىگوييم چون علتش به آن ضرورت بخشيد.
سينوىها مىگويند اگرتمام نظام هستى از ممكنات تشكيل شود، اين ضرورتى كه الآن قبولداريم نبود.اين ضرورتى كه الآن تو هم قبول دارى، به دليل وجود واجبالوجود بالذات است، چون خدا در عالم هست، اين نظام عالم نظام ضرورت است و اگر خدا يعنى واجب الوجود بالذاتى در عالمنباشد، نه مخلوق و موجودى هست و نه مىتواند اين موجود مخلوقها ضرورى باشند.چرا؟براى اينكه وجود اين موجودممكن وقتى ضرورت پيدا مىكند كه تمام راههاى نيستى بر آن بسته باشد. مثلا اگر اين موجود ممكن ده علت دارد، نه علتوجود داشته باشد و يكى وجود نداشته باشد، يك راه نيستى كه برايش باز باشد، آن موجود نيست.
پس اشياءوقتى در دنيا ضرورت پيدا مىكنند كه تمام راههاى نيستى بر آنها
بسته باشد.اينكه شماالآن مىبينيد كه اين عالم هست و ضرورى است[به اين جهت است كه]تمامراههاى نيستى بر عالم بسته شده است.منتها شما مىگوييد اين نظامهمه ممكنات است، من مىگويم اين نظام منتهى مىشود به يك واجب الوجود.از من و شما - هر دو - مىپرسنداين[موجود]چرا وجود پيدا كرده است و چرا ضرورت دارد كه وجود پيدا كند؟ مىگوييم به حكم اين علت; به حكم اينكه اينعلت وجود داشته، اين هم بوده است; چون اين علت وجود داشته، اين هم ضرورت پيدا كرده است.
مىبينيم اين سؤالجواب پيدا كرد.مىرويم سراغ اين علت، اين چرا وجود و ضرورت پيدا كردهاست؟مىگوييد چون اين بود، اين نمىتوانست نباشد.مىبينيم راست مىگويد.سراغاين مىرويم، باز شما مىگوييد چون اين بود، اين نمىتوانست نباشد. مىگوييم بله.
يك فرض ديگر در اينجا هست و آن اين است: اگرمن بگويم «الف» چرا وجود دارد؟مىگوييد چون «ب» وجود دارد.مىگفتم خوب، «ب» وجود پيدا نكند كه «الف» هم وجودپيدا نكند; اين نباشد تا آن هم نباشد.مىگفتيد چون «ج» بود، «ب» هم نمىتوانست نباشد.مىگفتم نه آقا، «الف» نباشدبه اينكه «ب» هم نباشد به اينكه «ج» هم نباشد.مىگفتيد وقتى «ج» بود، نمىتوانست «ب» نباشد و وقتى «ب» بود، نمىتوانست«الف» نباشد.يكدفعه مىگوييم «سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسى» ; مىگويم آقا، چرا الف «هست» ؟چرا الف«نيست» نيست تا اينكه نه «ب» باشد، نه «ج» باشد، نه «د» باشد...الى غير النهايه؟يعنى چرا اصلا بر عالم نيستى مطلقحكومت نمىكند؟چه چيزى راه نيستى را بر جميع عالم بسته است؟يعنى نبودن اين شىء بالخصوص[منوط]به اين استكه هيچيك از علل آن نباشد; اگر اين علل متكى به واجب الوجود بالذات باشند، اين[شىء]نمىتواند نباشد.چرا؟چون اگراين[شىء]نباشد بايد[علت]آن نباشد، [اگر علت]آن نباشد بايد[علت علت] آن نباشد، [اگر علت علت]آن نباشد بايد[علت علت علت]آننباشد و...آخر كار اگر همه اينها بخواهند نباشند، بايد چيزى نباشد كه عدم بر ذات او محال است(يعنى واجب الوجودبالذات)و چون محال است كه او نباشد، او بايد باشد; او كه بود همه اينها هستند.
اما اين نظام هر چه جلوترمىرود[مىبينيم]اين[شىء]در ذات خودش مىتواند نباشد، اين[شىء]هممىتواند نباشد و...اگر اينها زبان داشته باشند و از هر كدامشان
بپرسيد چرا هستى؟مىگويد من خودم كهنمىخواستم باشم، يكى ديگر مرا هست كرد; چون آن هست، من مجبورم باشم. به آن هم كه مىگفتيم، مىگفت من مىتوانستم نباشمولى آن ديگرى كه هست، من مجبورم كه باشم.ما تا وقتى اين نظام را قطع كنيم و ببريم، هر جا كه از كمرگاهش بگيريم،جواب داريم.مثلا ما به اين سه شىء مىگوييم چرا هستند؟مىگويد اين بالا سر من هست، من نمىتوانستم نباشم.اما اگر روىتمام اين نظام يكجا دست بگذاريم، بگوييم چرا تمام آن يكجا «نيست» نيست و چه دليلى دارد كه بايد باشد؟[بدون واجبالوجود بالذات جواب نداريم]; يعنى اگر تمام نظام عالم از ممكنات باشد(ممكن است باشد، ممكن است نباشد)،پس چرا هست و چرا ضرورت دارد؟هستى و ضرورت و جبرى بودن اين نظام و اينكه هر چيزى كه هست بايد باشد و محالاست كه نباشد[به اين جهت است كه] يك ضرورت وجود بالذاتى در عالم هست، واجب الوجود بالذاتى در عالم هست، و الا اگر تماماين نظام هستى، همه اشيائى است كه زبان حالشان در ذات خودشان اين است كه مىگويند من مىتوانم باشم مىتوانمنباشم، من كه هستم به حكم خودم نيستم و من كه ضرورت دارم به حكم خودم ضرورت ندارم، ديگرى به من داده، ديگرىهم [همين را]مىگويد و...در اين صورت براى اين سؤال جواب پيدا نمىكنيم، مىگوييم تو نباش به اينكه علتت هم نباشدبه اينكه علت علتت هم نباشد، چرا تو «نيست» نيستى به اينكه نه علتت مىبود و نه علت علتت و نه علت علت علتت و نه...؟ چه محالى لازم مىآمد؟پس ممكن بود كههيچ چيز نباشد؟بله، ممكن بود هيچ چيز نباشد.پس چرا هست؟بنابراين تمام نظام ممكناتحكم ممكن واحد را پيدا مىكند كه باز متكى به واجب الوجود است.
اگر از اين راه واردشويم، احتياجى نيست كه ما آن براهين مخصوص باب تسلسل را اثبات كنيم،بلكه همين كه گفتيم، با يكى از براهين باب تسلسل خيلى قريب الماخذاست، و حتى لزومى ندارد وارد آن مطلبى شويم كه قدرى اثباتش مشكل است(كه علت و معلول بايد با يكديگر همزمان باشند)،فقط همين مقدار كه وارد شويم، با يك محاسبه فلسفى درك مىكنيم كه چون هستى و ضرورت در عالم هست، واجبالوجود بالذات در عالم هست و تمام اين هستيها متكى به واجب الوجود بالذاتاند.
استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه195
http://www.hawzah.net/Per/A/do.asp?a=ABCD.htm
نظر یهودیّت و مسیحیت و بودائیان و زردشتیان و مارکسیسم دربارهی خدا چیست؟
در کتاب تاریخ مختصر ادیان بزرگ دربارهی دین بودا، مینویسد گرچه: دین بودائی خدایان بیشماری در زمین و آسمان دارد ولی اصولاً بیخدا است خدایان موجوداتی مثل سایرین تابع تحولات عمومی جهان هستند اما این بیخدایی را در هیچیک از قوانین و اصول دین بودائی تصریح نکردهاند و از خدا به معنایی که در سائر ادیان است بحثی نیست و - جایگاهی برای آن در این آئین نیست.... صحفه 143 . در کتاب دائرةالمعارف فارسی دربارهی دین زردشتی چنین آمده است: دین زردشتی - مبتنی بر اصول ثنویت (دوگانگی) که بوسیلهی زردشت تأسیس گردید... در نظر زردشتیان نیکی از بدی جداست و ممکن نیست یکی از دیگری پدید آید انکار مبدأ جداگانهای برای شرّ، به منزلهی انتساب شرّ است بخدا (اهور مزدا) و چون شرّ را نمیتوان بخدا منسوب جنبهی - ثنویت دارد بین طرفین این ثنویت تعادل نیست... و از همان اول قهر و غلبهی قوهی خیر مسلّم است. و از همین رو است که تمایلات یکتاپرستی در آن تأثیر کرده است و بعضی از - محققین آن را اصلاً نوعی دیانت یکتاپرستی دانستهاند به هر حال در این آئین اهور مزدا، خدای بزرگ است و هفت اسشاسپند و گروه بسیار از ایزدان مجری ارادهی اویند اهریمن روان خبیث و اصل شرّ است و گروهی از دیوان یار اویند. با این ترتیب آئین زردشتی براساس ثنویت و دوگانگی است و نمیتوان آن را آئین توحیدی - دانست. و تصویری که در کتاب آسمانی (تحریف شده) یهود میدهند دربارهی خداوند، موجودی است که مانند انسان راه میرود و آواز میخواند جاهل و نادان است و دروغ میگوید، ناتوان و - ضعیف است. در این زمینه به تورات سفر پیدایش، باب دوم و سوم و باب 32 آیهی 24 مراجعه فرمائید. و خدایی که اناجیل معرفی میکنند همان عیسایی است که از مادر زائیده، شده راه میرفت، غذا میخورد، گرسنه و تشنه میشد، قضاء حاجت مینمود در دست یهودیان گرفتار میگردید و بر بالای دار میرفت؟!! در این زمینه میتوانید به انجیل یوحنا باب دهم آیهی 30 و - انجیل مرتی باب 12 آیه 35 و همچنین انجیل متی باب 22 آیه 42 و انجیل متی باب 21 آیه 2 مراجعه فرمائید و نیز در بسیاری از موارد در اناجیل میتوان اینگونه تصریحات را یافت. و در مکتب مارکس، خدا مورد انکار میباشد و اساساً بینش مارکسیسم یک بینش مادی است و هر گونه حقیقت متافیزیکی مورد انکار قرار گرفته است مراجعه به آثار مارکس و دیگر رهبران مارکسیسم این مطلب را به وضوح نشان میدهد. برای شناخت کامل خداوند باید به کتاب آسمانی اسلام که قرآن است مراجعه نمود و از آن رهگذر به شناخت خداوند دست یافت.
http://www.mirdamad.org/layers.aspx?quiz=vijeh&id=2
معاد یکى از مهم ترین مباحث قرآن است که حدود 1200 آیه به آن پرداخته است و ذکر همه مباحث آن از حوصله این پاسخ نامه خارج است. در این پاسخ تنها به یادآورى راههاى اثبات معاد اکتفا مى کنیم. منابع بحث در پاورقى ها آمده است.
اثبات قیامت از دو راه ممکن است: الف: نقلى (قرآن و روایات); ب: براهین عقلى(1).
قرآن براى اثبات قیامت از شیوه هایى بهره گرفته است:
1. در برخى آیات، منکران معاد را خلع سلاح مى کند; آنان که مى گویند: جز همین زندگى دنیایى، خبر دیگرى نیست... (جاثیه، 24)
2. گاهى از کسانى که قیامت را بعید مى شمارند، دفع شبهه مى کند.
3. با ذکر نمونه هایى از زنده شدن دوباره، در همین دنیا (از قبیل: داستان اصحاب کهف، مقتول بنى اسرائیل، عُزیر پیامبر، زنده کردن چهار کبوتر براى حضرت ابراهیم(علیه السلام)، زنده شدن مردگان به دست حضرت مسیح(علیه السلام) به اذن خداوند، مرگ طبیعت در پاییز و زمستان و زنده شدن دوباره آن در بهار و تابستان و...) به منکران مى فهماند که وقوع رستاخیز محال نیست(2)
امّا براهین عقلى براى اثبات قیامت دو قسم است:
الف: براهینى که امکان معاد را ثابت مى کند: مثل برهان قدرت; خداوند از آیه 6 تا 11 از سوره «ق» مى فرماید: 1. خداوند قدرت دارد آسمان و ستارگان و زمین و... را با آن همه عظمت بیافریند; 2. این همه قدرت و عظمت براى بینایى بندگان توبه کار است; 3. در نتیجه، خدا با چنین قدرتى مى تواند او را دوباره زنده و قیامت را برپا نماید; لیکن چشم بصیرت لازم است.(3)
ب: براهینى که ضرورت آن را ثابت مى کند; از جمله:
1. برهان حکمت: الف: کار خدا عبث نیست و هدف حکیمانه دارد; ب: همه پدیده هاى هستى به حکم قوانین حاکم بر آن ها نابود شدنى است; نتیجه آن که: اگر فراتر از این پدیده ها، چیز دیگرى نباشد، آفرینش جهان عبث خواهد بود، و خداوند کار عبث نمى کند(4)
2. برهان عدالت: الف: خدا ستم نمى کند; ب: در این دنیا انسان ها با اختیارى که دارند اعمال نیک و زشت انجام مى دهند و همه مى میرند. نتیجه آن که: اگر قیامتى نباشد تا خدا بر اساس عدالت خود رفتار نماید، عدالتش خدشه دار مى شود.(5)
3. برهان رحمت: الف: از صفات خداوند، «رحمت» به معناى اعطاى فیض و نعمت به موجودى است که قابلیت و استعداد آن را داشته باشد. ب: انسان استعداد حیات جاودانه دارد.
در نتیجه: چون خداوند چنین فیضى را از انسان نمى گیرد و با مرگ نیز قطع نمى گردد، پس قیامتى باید باشد تا این فیض ادامه پیدا کند.(6)
در قرآن از براهین متعدد دیگرى از قبیل: برهان حرکت و هدف، دلیل نفس اختلاف، دلیل بقاى روح، دلیل آفرینش نخستین و... سخن به میان آمده است.(7)
با دلایلى که ذکر شد، فهمیده مى شود که اگر قیامتى نباشد، زندگى بى هدف خواهد بود.
پس مرگ انسان، براى سازندگى مجدد و بهتر و همیشگى است. مرگ حرکت از مرحله پست به مرحله عالى تر است.
بهشتیان در بهشت از نعمت هاى مادى و معنوى فراوانى برخوردارند که قابل مقایسه با نعمت هاى دنیوى نیست.
نعمت هاى مادّى مانند: باغ هاى بهشتى، ساختمان ها و قصرها، سایه هاى لذت بخش، فرش ها و تخت ها، غذاها و ظرف ها، نوشیدنى هاى پاک، لباس ها و زینت ها، همسران پاک، خادمان، پذیرایى کنندگان و... .
بهشتیان از نعمت ها و لذت هاى معنوى نیز برخوردارند; از جمله: احترام مخصوص، محیط صلح و صفا، امنیت، دوستان با وفا، برخوردهاى پر از محبت، احساس خشنودى خدا، نظر رحمت خدا به آنان، به دست آوردن آنچه را که بخواهند و... .(8)
(ر.ک: توبه، 72 / صافات، 41ـ49 / واقعه، 12ـ37 / انسان، 12ـ21 / زخرف، 70ـ73 و...)
1. برخى از این دلایل عقلى در قرآن آمده است.
2. ر.ک: معارف قرآن، استاد آیت الله مصباح یزدى، ج 2، ص 458 ـ 487.
3. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 22، ص 233 ـ 236.
4. معارف قرآن، استاد آیت الله مصباح یزدى، ج 2، ص 490، چ سلمان فارسى.
5. همان، ص 493.
6. پیام قرآن، آیت الله مکارم شیرازى، ج 5، ص 263، نشر مدرسة الامیرالمؤمنین(علیه ا
7. براى آگاهى بیشتر ر.ک: پیام قرآن، ج 5، ص 255 ـ 261 و ص 267 ـ 275 و ص 277 ـ 305
8. اقتباس از پیام قرآن، ج 6، ص 228 ـ 304، نشر مدرسة الامام على بن ابى طالب(علیه السلام)
http://www.porsemanequran.com/fa/node/17223
در این باره قرآن کریم از سه راه وارد شده است:
الف) امکان معاد; خداوند متعال یادآورى آفرینش نخستین و قدرت مطلقه، مرگ و حیات مکرر در جهان گیاهان، تطورات جنین، بازگشت انرژى ها را، گوش زد مى کند که معاد امر محالى نیست; مى فرماید: «وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْىِ الْعِظَـمَ وَ هِىَ رَمِیمٌ * قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِى أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْق عَلِیمٌ» (یس، 78 ـ 79)
ب) نمونه هاى عینى و تاریخى معاد; قرآن کریم در ضمن آیاتى به آن اشاره مى کند:
1. داستان عزیر; پیامبرى که صد سال مُرد و سپس زنده شد; 2. داستان ابراهیم(علیه السلام) و احیاى مرغ هاى چهارگانه او; 3. داستان اصحاف کهف; 4. ماجراى کشته بنى اسرائیل و داستان گاو
ج) دلایل وقوع معاد و ضرورت آن:
این دلایل عبارتند از: 1. حکمت; 2. عدالت; 3. بقاى روح; 4. رحمت; 5. فطرت; 6. حرکت و هدف; 7. نفى اختلاف.•
در این جا جهت اختصار به دو دلیل از آن ها اشاره مى شود:
1. حکمت الهى; عقل به ما مى گوید: باید بعد از این جهان، جهان دیگر باشد، تا غرضى که خداوند متعال از به وجود آوردن ما در رساندن انسان ها به کمال نهایى و ارزش واقعى است، برآورده شود و با حساب و کتاب روز قیامت انسان هاى درست کار به سعادت و آسایش واقعى و بى پایان خودشان برسند.
آیا نباید بعد از این جهان، جهان دیگرى باشد تا به کارهاى خوب و بد مردم رسیدگى شود، نیکوکاران پاداش خوب بگیرند و بدکاران به کیفر اعمال بدشان برسند؟ آیا اگر حساب و کتاب و جوابگویى در برابر اعمال دنیایى در آن دنیا نباشد، خلقت انسان کار عبث و بر خلاف حکمت پروردگار توانا نیست؟ آیا عقل مى پذیرد که افراد خیرخواه و نیکوکار، با افراد بدکار و تبهکار یکسان باشند و به حساب اعمال شان رسیدگى نشود؟
اگر حساب و کتاب و جوابگویى به اعمال نباشد، مردم در این دنیا از دستورات خدا و پیامبران اطاعت خواهند کرد؟
قرآن کریم در این باره مى فرماید: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَـکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ;(مؤمنون،115) آیا چنین پنداشتید که ما شما را به عبث و بازیچه آفریده ایم و ]پس از مرگ[ هرگز به ما رجوع نخواهید کرد؟!»
2. عدل الهى; مقتضاى «عدل الهى» است که پس از این جهان، سراى دیگرى باشد که با حساب رسى به اعمال بندگان، میان انسان ها به طور عادلانه داورى شود.
چون انسان ها به دو گروه صالحان و تبهکاران تقسیم مى شوند، اگر هر دو گروه را پاداش نیک و یا هر دو گروه را کیفر دهد و یا اصلا اطاعت و مخالفت هر دو گروه را نادیده بگیرد و هیچ پاداش و کیفرى ندهد، رفتارى عادلانه نکرده است.•
1. ر.ک: تفسیر نمونه، آیة الله مکارم شیرازى و دیگران، ج 18، ص 192 و 479، دارالکتب
1. همه باید بدانند، ابراهیم امینى، ص 134ـ129، نشر دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه
http://www.porsemanequran.com/fa/node/17221
دلایل فراوانی بر اثبات وجود خدا اقامه شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
1-برهان امکان، یا برهان «امکان و وجوب».
این برهان از چهار مقدمه یقینی تشکیل می یابد:
الف) هیچ ممکن الوجودی ذاتاً ضرورت وجود ندارد، یعنی هنگامی که عقل، ماهیتش را در نظر می گیرد، آن را نسبت به وجود و عدم، یکسان می بیند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتی برای وجود آن نمی بیند.
این مقدمه، بدیهی و بی نیاز از اثبات است. زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع به دست می آید و فرض ممکن الوجود بودن عیناً فرض نداشتن ضرورت وجود است.
ب) هیچ موجودی بدون وصف ضرورت، تحقق نمی یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه های عدم به روی آن مسدود نشود، به وجود نمی آید، و به قول فلاسفه «الشیء ما لم یجب لم یوجد». به دیگر سخن: موجود یا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و یا ممکن الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می یابد که علتی آن را ایجاب کند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، یعنی به گونه ای شود که امکان عدم نداشته باشد. این مقدمه هم یقینی و غیر قابل تشکیک است.
ج) هنگامی که وصف ضرورت، مقتضای ذات موجودی نبود، ناچار از ناحیه موجود دیگری به آن می رسد، یعنی علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغیر می سازد.
این مقدمه نیز بدیهی و غیر قابل تردید است، زیرا هر وصفی از دو حال، خارج نیست: یا بالذات است و یا بالغیر. هنگامی که بالذات نبود، ناچار بالغیر خواهد بود. پس وصف ضرورت هم که لازمه هر وجودی است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود دیگری حاصل میشود که آن را علت می نامند.
د) دور و تسلسل در علل محال است. این مقدمه هم یقینی است، زیرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقیضین می نماید و محال بودن اجتماع نقیضین بدیهی است.
با توجه به این مقدّمات یقینی، برهان امکان به این صورت تقریر میشود: موجودات جهان، همگی با وصف ضرورت بالغیر، موجود می شوند، زیرا از یک سو ممکن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوی دیگر، هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی یابد (مقدمه دوم) پس ناچار، دارای وصف ضرورت بالغیر میباشند و وجود هر یک از آنها به وسیلة علتی ایجاب میشود (مقدمه سوم).
اکنون اگر فرض کنیم که وجود آنها به وسیله یک دیگر ضرورت می یابد، لازمه اش دَوْر در علل است و اگر فرض کنیم که سلسلة علل،تا بی نهایت پیش می رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوی آنها باطل و محال میباشد(مقدمه چهارم) پس ناچار باید بپذیریم که در رأس سلسله علت ها موجودی است که خود به خود ضرورت وجود دارد، یعنی واجب الوجود است.
این برهان را به صورت دیگری نیز می توان تقریر کرد که نیازی به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن این که: مجموعه ممکنات به هر صورت که فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتی در آنها تحقق نمی یابد، در نتیجه، هیچ یک از آنها موجود نمی شود، زیرا هیچ کدام از آنها خود به خود دارای ضرورتی نیستند تا دیگری در پرتو آن ضرورت یابد.
به دیگر سخن: ضرورت وجود در هر ممکن الوجودی ضرورتی عاریتی است و تا ضرورتی بالذات نباشد، جایی برای ضرورت های عاریتی نخواهد بود.
2ـ برهان تقدّم:
علت، تقدّم وجودی دارد بر معلول (نه تقدّم زمانی). معلول با این که هم زمان با علت است و از این نظر تقدّم و تأخری در کار نیست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت که مشروط به وجود معلول نیست، یعنی درباره معلول صادق است: «تا علت وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمیکند» اما درباره علت صادق نیست که: «تا معلول وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی کند». کلمه «تا» مفید مفهوم شرطیّت و مشروطیّت و تقدّم ذاتی است.
مثال: فرض میکنیم گروهی می خواهند در امری، مثلاً حمله به دشمن، اقدام کنند اما هیچ یک از آنها حاضر نیست پیش قدم شود و حتی حاضر نیست هم قدم باشد. به سراغ هر کدام که می رویم، میگوید «تا» فلان شخص حمله نکند، من حمله نخواهم کرد. شخص دوم همین را نسبت به شخص سوم میگوید و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همین طور... یک نفر پیدا نمی شود که بلا شرط حمله کند. آیا ممکن است در چنین وضعی حمله صورت گیرد؟ البته نه، زیرا حمله ها مشروط است به حمله دیگر، حمله غیر مشروط وجود ندارد و حمله های مشروط که سلسله را تشکیل می دهند، بدون شرط، وجود پیدا نمی کنند، نتیجه این است که هیچ اقدامی صورت نمی گیرد.
اگر سلسله ای غیر متناهی از علل و معلولات فرض کنیم، چون همه ممکن الوجود می باشند، وجود هر کدام مشروط بر وجود دیگری است که آن دیگری نیز به نوبه خود مشروط به دیگری است، تمام آنها به زبان حال میگویند «تا» آن یکی دیگر وجود پیدا نکند، ما وجود پیدا نخواهیم کرد، و چون این زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه یک جا مشروط هایی هستند که شرط شان وجود ندارد، پس هیچ یک وجود پیدا نخواهد کرد.
از طرف دیگر چون می بینیم موجوداتی در عالَم هستی وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غیر معلول و شرط غیر مشروطی در نظام هستی هست که اینها وجود پیدا کرده اند.
3- برهان تجربی (دلیل علمی )
مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیستشناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمهای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنشهای این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشنتر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوقالعاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازندهای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیدهتر و عجیبتر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1)
سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.
برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید.
پی نوشت:
1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
http://www.pasokhgoo.ir/fa/node/593
ترجمه قرآن به فارسي (1)
1. پيشينه ترجمه قران به زبان فارسي
ترجمه قرآن ابتدا با احتياط فوق العاده و صدور حكم به حرمت آن مواجه شد اما اين دوران ديرى نپاييد. گرايش به حرمت ترجمه از بيم آن بود كه مبادا به هنگام انتقال دادن معانى قرآن از زبان عربى به زبانى ديگر، بخشى از معانى در جريان انتقال از دست برود، و يا حالت عام و پر احتمال الفاظ و عبارات به تنگنا گرايد. يا در نقل مقصود خلل و اشتباهى رخ دهد و خواننده از فيض آن همه زيبايىهاى اصل عربى محروم ماند.[2] پس از طى شدن اين مرحله، ترجمههاى بسيارى از قرآن توسط مفسران و قرآن پژوهان ارائه شد.2. روشهاى ترجمه قران به فارسى
ترجمه قرآن در دوران هزار و دويست ساله خود سيرى تكاملى را طى نموده و به روشهاي مختلف ارائه شده است. مقصود از روش مؤلفه هاي تأثير گذار در فرآيند ترجمه است؛ مثل نوع گزينش و چينش واژه ها و جمله ها كه نتيجه آن، گونه خاصي از ترجمه را به وجود مي آورد.[15] در طول تاريخ ترجمه قرآن اندك اندك مترجمان عناصر و مؤلفههاى جديدى بر آن افزودند و ترجمههاى خود را غنىتر و جذابتر نمودند و به اين ترتيب روشهاى گوناگونى از ترجمه قرآن را پديد آوردند. ترجمه هاي فارسي قران به روش هاي: تحت اللفظي ، معادل ، محتوايي (معنايي) ، آزاد و تفسيري و ساختاري (ارتباطي) ارائه شده اند .1/2 . ترجمه تحت اللفظي
بيشتر ترجمههاى كهن و برخى از ترجمههاى جديد به شكل تحت اللفظى است. در اين روش كه بيش از هزار سال رايج ترين روش ترجمه قرآن بود تنها به عنصر معادل يابى اهميت داده مىشد و مترجمان مىكوشيدند با دقت و احتياط كلمات و واژههاى مناسبى براى آيات قرآن بيابند. در اين نوع ترجمه ، مترجمان بدون توجه به ساختار جمله يا تنها به ترجمه لفظ به لفظ و معادل يابى و ترجمه كلمات مىپرداختند، و يا در نهايت واژگان فارسي را در ساختار زبان عربي مي ريختند و به عنوان ترجمه قرآن ارائه مي داند . پايبندي بيش از اندازه مترجم به زبان در اين روش، به انجام متن مقصد آسيب مي رساند و اين امر موجب مىشد كه خواننده از درك ارتباط كلمات و جملهها با هم عاجز ماند و معناى آيه را به خوبى درك نكند.وسوسه شیطان، نعمت و رحمت است!
یکی از مشکلات در زندگی بشر، به ویژه مؤمنان، وسوسههای شیطان است. در این زمینه فرمود: «والشیاطین مغلولة» شیطانها در این ماه در زنجیرند و تنها پارس میکنند؛ اما کسی را نمیگزند.

شیطان موجودی است که به اذن خدای سبحان وسوسه میکند. وسوسهٴ شیطان نعمت و رحمت است؛ چون هر کسی به جایی رسید، در اثر مبارزهٴ با وسوسه، در میدان جهاد اکبر بود که پیروز شد. اگر وسوسه نباشد و راه برای گناه باز نباشد، راه اطاعت یک طرفه است و اطاعت ضروری میشود و اگر اطاعت ضروری شد دیگر جا برای ضرورت وحی و رسالت و تکلیف و دین نخواهد بود. عالمی که در آن گناه نباشد، عالم دین و تکلیف و امر ونهی و مانند آن نیست.
شیطان در حدّ وسوسه مأموریت دارد که پارس کند، آنکه آشناست به این پارس اعتنا نمیکند، راه را طی کرده و به مقصد میرسد. اما بیگانه بیراهه میرود و به دام شیطان میافتد. شیطان پارس را به گزیده تبدیل میکند و از آن به بعد میگزد. البته شیطان تحت ولایت خدای سبحان است؛ بدون اذن خدا کاری نمیکند و در قیامت صریحاً میگوید: ﴿فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ﴾[1] امروز نه من به داد شما میرسم نه شما به داد من میرسید. من بر شما مسلط نبودم؛ فقط شما را دعوت کردم، خودتان آمدید. ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُم﴾[2] خدا وعدهٴ حق داد و من وعدهٴ فریب. وعدهٴ حق را نپذیرفتید و وعدهٴ آمیخته به فریب من را پذیرفتید؛ پس من سلطهای بر شما ندارم.
اگر کسی وعدهٴ الهی را عمداّ پشت سر گذاشت و به دنبال فریب شیطان رفت، خدای سبحان به او مهلت میدهد. اگر از این مهلت استفاده نکرد، از آن به بعد شیطان را بر او مسلّط میکند. لذا به عنوان کیفر فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً﴾[3] ما شیطانها را بر کفار مسلط کردیم تا سخت آنها را آزار دهند (و از سعادت ابد محرومشان سازند. در جای دیگر فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾[4] آنها که مؤمن نیستند، تحت ولایت شیطانند. وخدای سبحان شیطان را مانند کلب مُعلّم (سگ دستآموز) بر آنها مسلط کرد. این سگ تربیت شده در ماه مبارک رمضان بسته است. عملاً کاری نکنید که باز شود. او فقط از دور پارس میکند، مبادا با دست خود زنجیرش را باز کنید؛ کن خدای سبحان او را بر شما مسلط کند.
در اینجا سؤالی است که اگر ملائکه گناه نمیکنند، پس شیطان چگونه گناه کرد؟ جواب این است که شیطان از جن است و در بین فرشتگان بود ولی فرشته نبود. قرآن کریم، درباره شیطان میفرماید: ﴿کَانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ﴾[5] . شیطان، خود به خداوند گفت: مرا از آتش خلق کردی، خدا هم او را تکذیب نکرد. و اصل اینکه جنّ از آتش خلق شده در قرآن کریم مورد تأیید است .[6]
فرشته معصیت نمیکند. وجن، گاهی اطاعت دارد و گاهی عصیان. لذا فرمود: «والشیاطینُ مغلولة فاسألوا ربّکم أن لا یُسلّطها علیکم». از خدا مسئلت کنید تا شیطان را بر شما مسلّط نکند. اگر خدا بخواهد شیطان را مسلط کند او را به وسیله ابزار درونی و خاطرات نفسانی بر ما مسلّط میکند. قوای نفسانی ما را ابزار دست شیطان قرار میدهد.[7]
______________
1ـ سورة ابراهیم، آیة ۲۲/
2ـ همان.
3ـ سورة مریم، آیة ۸۳/
4ـ سورة اعراف، آیة ۲۷/
5ـ سورة کهف، آیة ۵۰/
6ـ ﴿وَالجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ﴾(سورهٴ حجر، آیهٴ ۲۷) جمع جنّ «جنّه» است نه أجنّه. أجنّه جمع جنین است نه جن. ﴿وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُم﴾(سورهٴ نجم، آیهٴ ۳۲)، یعنی شما جنینهایی بودید در شکم مادرانتان.
7- فرازهایی از سخنان حضرت آیت الله جوادی آملی
تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه_شکوری
http://www.tebyan.net/religion_thoughts/articles/quranicarticles/2009/9/6/101632.html
![]() | ||
|
![]() | ||
|
![]() | ||
|
![]() | ||
|
![]() | ||
|
|
در هیچ موردی از آیات قرآنی به طور خاص ، به کسی یا چیزی جز حضرت عیسی(ع) کلمه گفته نشده، گواینکه به طور عام، به همه مخلوقات الهی کلمات گفته شده است.
|
منبع : www.tebyan.net - تبیان
http://www.atcce.com/علامه_طباطبایی/چرا_عیسی_کلمه_نامیده_شد_-730.htm

از نشانههاى رحمت و لطف وسيع الهى، نعمت توبه و پذيرش آن از سوى خداوند، توبه به معنى ترك گناه، بازگشت به سوى خدا و عذرخواهى در پيشگاه خداوند است.
عذرخواهى بر سه گونه است؛
گاهى عذر آورنده مىگويد: من اصلاً فلان كار را انجام ندادهام. گاهى مىگويد: من به آن جهت اين كار را انجام دادم. و گاهى مىگويد: اين كار را انجام دادم ولى خطا كردم و بد كردم و اينك پشيمانم. اين همان توبه است.
توبه در اسلام داراى شرايطى است؛ 1- ترك گناه، 2- پشيمانى از گناه، 3- تصميم بر انجام ندادن دوباره گناه، 4- تلافى و جبران گناه.(1)
توبه همچون بيرون آوردن لباس چركين از بدن و پوشيدن لباس پاك و تميز است. توبه همچون شستشوى بدن آلوده و عطر زدن است.
قرآن در آغاز سوره هود مىفرمايد:
و ان استغفروا ربكم ثم توبوا اليه (2)؛ و از پروردگار خود آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد.
آوردن استغفار و توبه در يك آيه، حاكى از آن است كه اين دو با هم تفاوت دارند، اولى به معنى شستشو و دومى به معنى كسب كمالات است. انسان نخست بايد خود را از گناهان پاك سازد و سپس خود را به اوصاف الهى بيارايد، نخست هرگونه معبود باطل را از قلب خود بزدايد و سپس معبود حق را در آن جاى دهد، به قول حافظ:
تا نفس، مبرّا ز نواهى نكنى دل، آئينه نور الهى نكنى
استغفار و توبه در قرآن
در قرآن، ذات پاك خداوند، 91 بار غفور، «بسيار آمرزنده» و 5 بار غفّار، «بسيار بخشنده» ياد شده و در آيات بسيارى، مردم به استغفار و طلب آمرزش از درگاه خدا دعوت شدهاند. و بيش از 80 بار سخن از توبه و پذيرش توبه به ميان آمده است. در اينجا به ذكر چند آيه مىپردازيم:
1- والّذين اِذا فَعَلوا فاحِشَة اَو ظلموا اَنفُسهم ذكروا الله فَاستَغفروا لِذُنوبِهم(3)؛ و از نشانههاى پرهيزكاران آن است كه: هرگاه مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مىافتند و براى گناهان خود از خدا طلب آمرزش مىكنند.
2- و من يَعمَل سُوء او يَظلِم نَفسَه ثُمّ يَستغفِرِ الله يَجد الله غَفوراً رَحيماً(4)؛ كسى كه كار بدى انجام دهد، يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.
3- وعد الله الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَهم مَغفِرةٌ و اجرٌ عظيم(5)؛ خداوند به آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است.
4- قُل يا عِبادِىَ الَّذينَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله يَغفرُ الذُّنوبَ جَميعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحيم(6)؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كردهايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مىآمرزد و او بسيار بخشنده و مهربان است.
تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مىكند، به خصوص تعبير به "عبادى"؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشمانداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.
5- و اِذا سَئَلكَ عِبادِى عَنّى فَانّى قَريبٌ اُجيبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَليَستجيبوا لِى وليُؤمِنوا بى لَعلَّهُم يَرشُدون (7)؛ هنگامى كه بندگانم از تو درباره من سوال كنند، (بگو) من نزديكم به دعا كننده به هنگامى كه مرا مىخواند پاسخ مىگويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند.
از لطايف و نكات بسيار ظريف در نزديك بودن خدا به انسان اين كه در اين آيه خداوند هفت بار، امور را به ذات پاك خود، بدون واسطه نسبت داده است: بندگان من، درباره من، من نزديكم، مرا مىخواند، من پاسخ مىگويم، دعوت مرا اجابت كند، به من ايمان آورد.
يار نزديكتر از من به من است وين عجب بين كه من از وى دورم
6- ... و تُوبُوا اِلى اللهِ جَمعياً اَيُّها المُؤمِنون (8)؛ اى مؤمنان! همگى به سوى خدا باز گرديد.
7- وَ هُو الّذى يَقبِلُ التَّوبَة مِن عِبادِه (9)؛ و خدا كسى است كه توبه بندگانش را مىپذيرد.
8- ... اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابِين (449)؛ قطعاً خداوند توبه كنندگان را دوست دارد.
9- يا ايّها الَّذينَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً(10)؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد توبه حقيقى و خالص كنيد.
10- و هُو الَّذى يَقبلُ التَّوبَة عَن عِبادِه و يَعفُوا عَنِ السّيّئات (11)؛ او كسى است كه توبه بندگانش را مىپذيرد و از گناهان مىگذرد.
11- اَفَلا يَتُوبُونَ اِلَى الله و يَستَغفِروُنَه و اللهُ غَفُورٌ رَحيم (12)؛ آيا توبه نمىكنند و به سوى خدا باز نمىگردند و از او طلب آمرزش نمىنمايند. خداوند آمرزنده مهربان است.
در اين آيه با استفهام انكارى كه بيانگر تاكيد است، خداوند انسانها را به سوى توبه و استغفار دعوت مىنمايد و با ذكر دو صفت "غفور" و "رحيم" بودنش، عواطف آنها را تحريك مىنمايد تا شايد به سوى خدا باز گردند و با آب استغفار، گناهانشان را بشويند و در پرتو توبه بر كمالات و فضايل انسانى خود بيفزايند.

با بررسى و تجزيه و تحليل روايات مربوط به توبه و استغفار، مطالب متنوع و جامعى، پيرامون توبه به دست مىآيد كه در اينجا به طور خلاصه به بخش مهمى از آن مىپردازيم:
1- توبه راستينتوبه راستين پنج ركن دارد:
- ترك گناه.
- پشيمانى از گناهان سابق.
- تصميم بر ترك گناه.
- جبران گناهانى كه قابل جبران است با اداى حق الله و حق النّاس.
- استغفار با زبان.
خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
تُوبُوا الى الله تَوبَة نَصُوحاً(13)؛ به درگاه الهى توبه نصوح كنيد.
امام صادق عليه السلام در تفسير واژه «نصوح» چنين فرمودند:
هو الذَّنبُ الّذى لا يَعودُ فيه اَبداً(14)؛ آن توبهاى است كه هرگز به آن گناه باز نگردد.
و امام هادى عليه السلام در معنى نصوح فرمود:
ان يكونَ الباطِنُ كالظاهِر و افضِل من ذلك (15)؛ توبه نصوح، آن است كه باطن انسان مانند ظاهر بلكه بهتر از ظاهر باشد.
رسول خدا صلّى الله عليه وآله در معنى نصوح فرمودند:
ان يَتُوب التائِب ثمّ لايَرجع فى ذَنبٍ كما لايَعود اللَبن الى الضَّرع (16)؛ توبه كننده، هرگز به گناه باز نگردد، چنانكه شير به پستان باز نمىگردد.
امام على عليه السلام در معنى نصوح مىفرمايد:
نَدمٌ بِالقَلب و استِغفار باللّسان و القَصد على ان لا يَعود(17)؛ پشيمانى قلبى و عذرخواهى با زبان، و تصميم جدى و مداوم بر ترك گناه.
2- شرائط صحت و كمال توبه
شخصى براى خودنمايى در محضر على عليه السلام گفت: "استغفر الله". حضرت على عليه السلام به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا مىدانى استغفار (تنها به زبان نيست و) از درجه اعلى است؟ سپس فرمود: استغفار و توبه داراى شش ركن است:
- پشيمانى از گناهان قبل،
- تصميم بر ترك گناه،
- اداى حق مردم،
- اداى حق الله،
- ذوب شدن گوشت بدن كه از غذاى حرام روييده شده با حزن و اندوه،
- بدن سختى طاعت خدا را بچشد همانگونه كه شيرينى گناه را چشيده است.(18) در اين هنگام بگو: استغفر الله.(19)
امام سجاد عليه السلام فرمودند:
انّما تَوبَة، اَلعَمل و الرُّجوع عن الاَمر و ليستِ التَّوبة بِالكَلام (20)؛ توبه يعنى كار شايسته و بازگشت از انحراف، نه لقلقه زبان.
يكى ديگر از شرايط توبه، جبران ضايعات گناه است.
قرآن در اين باره مىفرمايد:
اِلاّ الَّذينَ تابُوا مِن بَعدِ ذلِك وَ اَصْلحوا؛ مگر كسانى كه بعد از اين توبه كنند و به اصلاح و جبران بپردازند.
جمله "واصلحوا" بيانگر اين است كه شرط مهم توبه اصلاح و جبران ضايعات گناه است.
يكى ديگر از شرايط كمال توبه اقرار به گناه است، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام فرمودند:
والله ما ينجو من الذّنب الاّ من اقربه؛ سوگند به خدا از گناه نجات پيدا نمىكند، مگر كسى كه به گناه اعتراف كند.(21)
و حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
المُقرّ بالذَّنبِ تائِب (22)؛ اعتراف كننده به گناه، توبه كننده است.
3- انواع توبه و مراحل آن
امام صادق عليه السلام در ضمن گفتارى فرمودند:
و كل فرقة من العباد لهم توبة ... و توبة الخاص، من الاشتغال بغير الله تعالى و توبة العام من الذنوب (23)؛ هر گروهى داراى يك نوع توبه هستند... توبه بندگان خاص و ممتاز، توبه كردن از لحظات غفلت از خدا و متوجه شدن به غير خداست و توبه توده مردم، توبه از گناهان است.

مطلب ديگر اين كه، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك گناه، مرحله نخستين توبه است، مراحل بعد آن است كه توبه كننده از هر نظر به حالت روحانى قبل از گناه درآيد.
همچون بيمار و كسى كه تب دارد، كه با خوردن دارو، تب او قطع مىشود، ولى بعد از اين مرحله نياز به داروهاى تقويتى دارد تا با استفاده از آنها، بنيه جسمى او به مرحله قبل از بيمارى برسد و شايد سخن امام باقر عليه السلام بر همين اساس باشد كه فرمود:
التائِبُ من الذَّنب كَمَن لا ذَنبَ له و المُقيم على الذّنب و هو مستغفِرٌ منه كالمُستَهز(24)؛ توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناه ندارد و آن كس كه در گناه بماند و در عين حال استغفار كند همانند مسخره كننده است.
4- وسعت دامنه پذيرش توبه
چنانكه قبلاً ذكر شد، خداوند مىفرمايد:
... لا تَقنطوا مِن رَحمَة الله اِنّ اللهَ يَغفِر الذُّنوبَ جَميعاً(25)؛ از رحمت خدا نااميد نشويد، خداوند همه گناهان را مىآمرزد.
اين آيه با صراحت بيان مىدارد كه راه توبه به روى همه كس باز است. تا آنجا كه نقل شده «وحشى» قاتل حضرت حمزه (عليه السلام) با شنيدن اين آيه به حضور پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و اظهار توبه كرد.
پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفت ولي فقط به او فرمود: از چشم من غايب شو، چرا كه من نمىتوانم به تو نگاه كنم.
رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مىفرمايد:
در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.
وسعت و دامنه پذيرش توبه تا آنجاست كه روايت شده: شخصى در محضر حضرت رضا (عليه السلام) گفت: خدا لعنت كند كسى كه با على (عليه السلام) جنگيد. امام رضا (عليه السلام) به او فرمود:
قل الاّ مَن تاب و اَصلح (27)؛ بگو مگر كسى كه توبه كرد و خود را اصلاح نمود.
و اين بيانگر لطف الهى نسبت به گنهكاران است اصولاً اسلام راه بازگشت به سوى خدا را به روى هيچ كس نمىبندد، حتى در مورد عذاب سخت شكنجه گران مىفرمايد:
اِنّ الَّذينَ فَتَنُوا الْمُؤمِنينَ والمُؤمِناتِ ثُمَّ لَم يَتُوبُوا فَلَهم عَذابُ جَهنَّم(28)؛ براى آنان كه زنان و مردان با ايمان را شكنجه دادند، ولى توبه ننمودند عذاب دوزخ است.
جمله "ثم لم يتوبوا" حاكى از پذيرش توبه شكنجه گران است.
5- محبت خاص خدا به توبه كنندگان
در قرآن مىخوانيم:
اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابين(29)؛ خداوند قطعاً توبه كنندگان را دوست مىدارد.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
هر گاه مردى در شب تاريك شتر و توشهاش را در سفر گم كند و سپس پيدا كند، چقدر خوشحال مىشود، خداوند بيشتر از او نسبت به توبه كننده فرحناك مىشود.(30)
و در سخن ديگر فرمودند:
الله افرح بتوبة عبده من العقيم الوالد، و من الضال الواجد، و من الظمان الوارد(31)؛ خداوند به توبه بندهاش فرحناكتر است از مرد عقيمى كه داراى فرزند شود و از شخصى كه گمشدهاش را پيدا كند، و از تشنهاى كه به آب مىرسد.
رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) فرمودند:
هيچ موجودى در پيشگاه خدا، محبوبتر از مرد يا زن توبه كننده نيست.(32)
نيز فرمودند: التائبُ حَبيب الله (33)؛ توبه كننده، محبوب خدا است.
6- سرزنش از تاخير توبه
انسان، هر لحظه مامور به توبه است و فرمان توبوا، «توبه كنيد» او را به تعجيل در توبه دعوت مىنمايد، بنابراين تاخير در توبه تاخير در انجام فرمان الهى است و چنين كسى در هر لحظه به عنوان ترك كننده فرمان خدا به حساب مىآيد.
امام جواد عليه السلام مىفرمايد:
تَاخير التُّوبَة اِغتِرار، و طُول التَسويف حَيرَة(34)؛ تاخير توبه نوعى غرور و بىخبرى و طولانى نمودن آن نوعى حيرت و سرگردانى است.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيدهاند.
لا تَكُن ممّن يَرجوا الا خِرة بِغَير العَمَل و يُرَجِّى التَّوبَة بِطُول الاَمَل (35)؛ از كسانى مباش كه بدون عمل، اميد سعادت آخرت را دارند، و توبه را با آرزوهاى دراز به تاخير مىاندازند.
نيز فرمودند: لا دينَ لِمُسَوّف بِتَوبته(36)؛ آن كس كه توبه را به آينده موكول مىكند، دين ندارد.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
ايّاكَ و التَّسويف فَانَّه بَحرٌ يُغرَقُ فيه الهَلْكى (37)؛ از تاخير انداختن (توبه) بپرهيز، زيرا تاخير انداختن (همچون) دريايى است كه درمانده در آن غرق مىگردد.
بايد توجه داشت كه توبه هنگام مرگ، ارزشى ندارد، چنان كه ايمان و توبه فرعون هنگام غرق شدن پذيرفته نشد و در آيه 18 سوره نساء به اين مطلب تصريح شده است.
محمد همدانى مىگويد، از حضرت رضا (عليه السلام) پرسيدم: چرا خدا، فرعون را غرق كرد، با اين كه ايمان آورد و به توحيد اعتراف كرد؟
آن حضرت در پاسخ فرمود:
لانَّه آمَنَ عند رُؤيَة البَاءس، و الايمانُ عِند رؤيَةِ البَاسِ غَير مَقبُول (38)و (39)؛ زيرا فرعون هنگام ديدن عذاب، ايمان آورد. و ايمان در اين هنگام پذيرفته نيست.
و اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه در روايات متعدد آمده هرگاه مؤمن گناهى مرتكب شود، تا هفت ساعت به او مهلت داده مىشود كه اگر در اين هفت ساعت توبه كرد، گناه او در نامه عمل ثبت نمىگردد، در بعضى از روايات به جاى هفت ساعت از صبح تا شب ذكر شده است، امام صادق عليهالسلام فرمودند:
إنّ العبد اذا اذنب ذنباً اُجِّل من غَدوَةٍ الى الليل فانْ استغفر الله لم يكتب عليه (40)؛ بنده وقتى كه گناه كند، از بامداد تا شب مهلت دارد اگر در اين مدت از درگاه خدا طلب آمرزش كرد، آن گناه بر او نوشته نشود.
7- نتايج درخشان توبه
توبه و قبولى آن از نعمتها و مواهب كم نظير الهى است و داراى آثار و نتايج بسيار درخشانى است.
توبه حقيقى آنچنان انسان گنهكار را دگرگون مىكند، كه گويى اصلاً گناه نكرده است. چنانكه امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
التائب من الذنب كمن لا ذنب له (41)؛ توبه كننده از گناه مانند آن است كه گناهى نكرده است.
امام باقر عليه السلام فرمود: اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مىكند:
راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.
توبه حقيقى موجب پردهپوشى و نابودى آثار گناه مىگردد، امام صادق عليه السلام فرمودند:
هنگامى كه بنده توبه حقيقى كرد، خداوند او را دوست مىدارد، و در دنيا و آخرت گناهان او را مىپوشاند، هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او برايش نوشتهاند از يادشان ببرد و به اعضاى بدن وحى مىكند كه گناهان او را پنهان كنيد. و به نقاط زمين (كه او در آن گناه كرده) فرمان مىدهد گناهان او را پنهان كنيد.
فيلقى الله حين اَلقاه و ليس شَيى يَشهد عليه بشىء من الذّنوب (42)؛ پس توبه كننده با خدا ملاقات كند به گونهاى كه هيچ چيز نيست كه در پيشگاه خدا گواهى بدهد كه او چيزى از گناه را انجام داده است.
در آيه 8 سوره تحريم كه به توبه نصوح امر شده، به پنج ثمره و نتيجه توبه حقيقى اشاره شده كه عبارتند از:
1- بخشودگى گناهان.
2- ورود در بهشت پر نعمت الهى.
3- عدم رسوايى در قيامت.
4- نور ايمان و عمل، در قيامت به سراغ توبه كنندگان آمده و پيشاپيش آنها حركت نموده و ايشان را به سوى بهشت، هدايت مىكنند.(43)
5- توجه آنها به خدا بيشتر مىگردد، و تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خود مىكنند.
بطور خلاصه، توبه حقيقى انسان را محبوب خدا مىكند، آن هم به عنوان محبوبترين بندگان، چنانكه امام كاظم عليه السلام مىفرمايد:
و اَحَبّ العِباد الى الله تعالى المُفَتَّنون التَّوابون(44)؛ و محبوبترين بندگان در پيشگاه خدا، آنهايى هستند كه در فتنه (گناه) واقع شوند و بسيار توبه كنند.

و در روايت ديگرى از امام معصوم نقل شده (45) كه خداوند به توبه كنندگان، سه موهبت عطا كرده كه اگر يكى از آنها را به همه اهل آسمانها و زمين مىداد همه آنها نجات مىيافتند:
1- بشارت به آنها كه خداوند آنان را دوست دارد،(46) و كسى كه خدا او را دوست بدارد او را عذاب نمىكند.
2- حاملين عرش خدا و رهيافتگان در جوار عرش كبريايى خداوند براى توبه كنندگان، طلب آمرزش مىكنند و مقامات عالى را براى آنها آرزو مىنمايند.(47)
3- گناهان توبه كنندگان به حسنات و پاداشها، تبديل مىگردد و خداوند به آنها نويد رحمت و امن داده است.(48)
در پايان بحث توبه، با امام سجاد عليه السلام همنوا شويم كه در فرازى از مناجات خود از مناجاتهاى پانزدهگانهاش به پيشگاه خداوند چنين عرض مىكند:
الهى انت فَتَحت لِعبادك باباً الى عَفوِك، سمّيتَه التّوبه، فقلت: توبوا الى الله توبة نصوحاً، فما عذر مَن اغفل دخول الباب بعد فتحه؟ (49)؛ اى خداى من! تو آن كسى هستى كه درى به سوى عفوت براى بندگانت گشودهاى و نام آن را توبه نهادهاى و (در قرآن) فرمودهاى: به سوى خدا باز گرديد و توجه خالص كنيد، اكنون عذر كسانى كه از وارد شدن به اين در گشوده غفلت كردهاند، چيست؟
در توبه يكى از اركان مهم، جبران گناه است، كه موجب شستن آثار گناه شده و زدودن رسوبات گناه مىگردد.
از اين جبران، در اسلام با عنوان «كفارات و تكفير» «پوشاندن و پاك كردن» ياد مىشود.
«تكفير» در مقابل «اِحباط» است، احباط يعنى انسان با ارتكاب گناه، كارهاى نيك خود را پوچ و بى اثر كند، ولى تكفير يعنى انسان با كارهاى نيك، آثار گناهان از چهره جان خود بزدايد، به عبارت روشنتر توبه داراى دو مرحله است:
1- قطع و ترك گناه (پاكسازى).
2 - تقويت جان با اعمال نيك (بهسازى).
همانند بيمارى كه درمان او داراى دو بعد است، يكى خوردن داروىهاى درمان كننده، دوم خوردن داروهاى نيروبخش، تا آثار و ضايعات بيمارى را از بين ببرد.
جبران گناهان گاهى به مرحلهاى مىرسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكىها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدتها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.
- و يَدْرؤُونَ بِالحَسَنَةِ السَّيّئة (50)؛ (انديشمندان) با كارهاى نيك، كارهاى بد خود را از بين مىبرند.
- اِلاّ مَن تابَ و آمن و عَمل صالِحاً اُولئِك يُبدِّل الله سيِّئاتِهم حَسَنات (51)؛ مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، كه خداوند گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مىكند.
- و اَقِم الصَّلوةَ طَرَفَى النَّهار و زُلَفاً مِنَ الليل اِنَّ الحَسَنات يُذهِبْن السَّيّئات (52)؛ نماز را در دو طرف روز و اوايل شب برپا دار، چرا كه نيكىها، بدىها را بر طرف مىسازد.
- اِنْ تَجتَنِبُوا كَبائِرَ ما تَنهَون عَنه نُكَفِّر عَنكُم سيِّئاتِكم (53)؛ اگر از گناهان كبيرهاى كه از آن نهى شدهايد، اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مىپوشانيم.
- والَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرنَّ عَنهُم سَيِّئاتِهم(54)؛ كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند، قطعاً گناهان آنان را مىپوشانيم.
- ... فَالَّذينَ هاجروا وَ اُخرِجوا مِن دِيارِهم و اُوذوا فى سَبيلى و قاتَلوا وَ قُتلوا لاُكَفِّرنَّ عَنهم سَيِّئاتهم (55)؛ پس آنها كه در راه خدا هجرت كردند و از خانههاى خود بيرون رانده شدند، و در راه من آزار ديدند و جنگ كردند و كشته شدند سوگند ياد مىكنم كه گناهان آنها را مىپوشانم و محو مىكنم.
از آيات فوق چنين نتيجه مىگيريم كه:
توبهاى مورد قبول است و موجب محو گناهان مىگردد كه با ايمان، عمل صالح، نماز، هجرت، جهاد و شهادت همراه باشد وگرنه ضايعات گناهان سابق، جبران نخواهد شد.
در روايات بطور صريح تاكيد شده كه در توبه ترك گناه و پشيمانى، كفايت نمىكند. بلكه بايد آثارى را كه گناهان در زندگى انسان پديد آوردهاند با كارهاى نيك، جبران و اصلاح نمود.
اين جبران در چهرههاى مخصوصى بروز مىكند، تا عامل تربيت و تكامل انسان گردد. براى تكميل اين بحث، به روايات زير توجه كنيد:
- رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مىفرمايد:
اتَّقِ الله حيث كنت و خالط الناس بخلق حسن و اذا عملت سيئة فاعمل حسنة تمحوها(56)؛ در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.
- امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
التّائب إذا لم يَستبن اثر التّوبة فلَيس بِتائب: يرضى الخصماء و يُعيد الصّلوات و يتواضع بين الخَلق يتّقى نفسه عن الشهوات(57)؛ هرگاه نشانههاى توبه، از توبه كننده آشكار نگردد، او توبه كننده حقيقى نيست. (آشكار شدن نشانههاى توبه اين است كه:) آنها را كه ادعاى حقى بر او دارند راضى كند، نمازهاى قضا شدهاش را اعاده نمايد، در برابر مؤمنان متواضع باشد، و خود را از طغيان هوسهاى نفسانى حفظ نمايد ...
- اميرمؤمنان على عليه السلام فرمودند:
ثَمَرة التّوبة إستدراك فَوارط النّفس (58)؛ ميوه و اثر توبه، جبران ضايعات نفس است.
- امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
ما احسن الحَسنات بَعد السّيئات (59)؛ چقدر كارهاى نيك، بعد از گناهان شايسته و زيبا است.
- امام كاظم عليه السلام فرمودند:
من كفارات الذّنوب العِظام إغاثة المَلهوف و التّنفيس عن المَكروب (60)؛ از كفارات گناهان بزرگ، پناه دادن به انسانهاى پريشان و گرفتار و زدودن اندوه از اندوهگين است.
- شخصى از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست؟
حضرت فرمودند:
تَستَغفر لِمَن إغتَبته (61)؛ براى كسى كه او را غيبت كردهاى، از خدا طلب آمرزش كن.
- امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
ثلاث كفّارات: إفشاء السّلام و إطعام الطّعام و التّهجُد باللّيل و النّاس نيام (62)؛ سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيدهاند.
- امام باقر عليه السلام فرمودند:
اربع مَن كنّ فيه و كان مِن قَرنه الى قَدمه ذُنوباً بَدّلها الله حَسنات: الصِّدق والحَياء و حُسنُ الخُلق و الشّكر(63)؛ اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مىكند:
راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.
- شخصى به حضور رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: گناهانم بسيار شدهاند و اعمال نيكم اندك است. پيامبر اكرم فرمود:
اكثر السّجود فانّه يحطّ الذّنوب كما تحطّ الرّيح وَرق الشجر (64)؛ سجدههاى بسيار بجا بياور چرا كه سجده، گناهان را آنچنان مىريزد كه باد، برگهاى درخت را مىريزد.
جبران گناه، با كارهاى نيك، ممكن است به صورتهاى گوناگون مانند كمكهاى مالى، جهاد در راه خدا، روزه گرفتن، شب زندهدارى و ... انجام گيرد، ولى مناسب آن است كه جبران هر گناه متناسب با همان گناه باشد. مثلاً بىحجابى و ناپاكى را با حفظ كامل عفت و پاكدامنى، جبران كرد. گناه غيبت را با كنترل و مراقبت زبان، جبران نمود. گناه ظلم و بى رحمى را با احسان به مظلومان و دستگيرى از بينوايان، تلافى نمود. گناه چشمچرانى را با عفت چشم و نگاههايى كه براى آن پاداش است مانند نگاه به قرآن و به چهره عالم و نگاه به چهره پدر و مادر، جبران نمود. چنانكه از بعضى روايات اين مطلب استفاده مىشود؛
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
كفارة عمل السّلطان قَضاء حوائِج الاِخْوان (65)؛ كفاره و جبران (گناه) كارمندى حاكم ظالم، رسيدگى و برآوردن نيازمندىهاى برادران(مردم) است.
پينوشتها:
1- مفردات راغب، ص 76.
2- هود / 3.
3- آل عمران / 135.
4- نساء / 110.
5- مائده / 9.
6- زمر / 53.
7- بقره / 186.
8- نور / 31.
9- شورى / 25.
10- بقره / 222.
11- تحريم / 8.
12- تحريم / 8.
13- مائده / 74.
14- تحريم / 8.
15- كافى، ج 2 ص 432.
16- بحار، ج 6 ص 22.
17- مجمع البيان، ج 10 ص 318.
18- تحف العقول / ص 149.
19- از علامه مجلسى قدس سره نقل شده كه چهار ركن اول شرايط صحت توبه است، و دو ركن بعد دو شرط كمال توبه مىباشد.
20- نهج البلاغه، حكمت 417.
21- كشف الغمه، ج 2 ص 313.
22- وسائل الشيعه، ج 11 ص 347.
23- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 345.
24- مصباح الشريعه، ص 97.
25- كافى، ج 2 ص 435، در قرآن 8 بار ذات پاك خدا با عنوان تَوّاب رَحيم توصيف شده اين عنوان بيانگر آن است كه: اگر بنده اى توبه خود را شكست، باز نااميد نشود و مجدداً توبه كند، چرا كه خداوند بسيار توبه پذير است.
26- زمر / 53.
27- سفينة البحار (وحشى). تفسير فخر رازى، ج 27 ص 4.
28- وسائل الشيعه، ج 11 ص 266.
29- بروج / 10.
30- بقره / 222.
31- كافى، ج 2 ص 435.
32- ميزان الحكمه، ج 1 ص 541.
33- سفينة البحار، ج 1 ص 127، عيون اخبار الرضا، ج 2 ص 29.
34- جامع السعادات، ج 3 ص 51.
35- بحار، ج 6 ص 30.
36- نهج البلاغه، حكمت 150.
37- غرر الحكم، ميزان الحكمة، ج 4 ص 589.
38- بحار، ج 78 ص 164.
39- بحار، ج 6 ص 23.
40- از آيات 50 و 51 سوره يونس استفاده مىشود كه به هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته است، چرا كه توبه در چنين حالى شبيه توبه اجبارى و اضطرارى است و چنين توبه اى بى ارزش است.
41- كافى، ج 2 ص 437.
42- كافى، ج 2 ص 435.
43- كافى، ج 2 ص 431.
44- نمونه، ج 24 ص 292.
45- كافى، ج 2 ص 432.
46- كافى، ج 2 ص 432.
47- بقره، 222.
48- مؤمن / 7 9.
49- فرقان / 68 70.
50- بحار، ج 94 ص 142.
51- رعد / 22.
52- فرقان / 70.
53- هود / 114.
54- نساء / 31.
55- عنكبوت / 7.
56- آل عمران / 195.
57- بحار، ج 71 ص 242. وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.
58- بحار، ج 6 ص 35، ميزان الحكمة، ج 1 ص 548.
59- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 348.
60- وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.
61- شرح نهج البلاغه (حديدى)، ج 18 ص 135.
62- وسائل الشيعه، ج 15 ص 583.
63- بحار، ج 77 ص 52.
64- بحار، ج 71 ص 332.
65- بحار، ج 85 ص 162، ميزان الحكمة، ج 3 ص 477، وسائل الشيعه، ج 15 ص 584.
منبع:
گناه شناسى، محسن قرائتى، تنظيم و نگارش: محمدى اشتهاردى .
منبع
مساحت بهشت با خط کش قرآن
براي انسانهاي شايسته، بهشت، زيباترين وعده الهي است. قرآن شريف در عرصههاي گونه گون، پيرامون بهشت و نعمتهاي آن سخن گفته و به زيباترين وجه آن را به تصوير كشيده است. از حوريان[1] بهشتي تا به بهشت لقاء و بهشت رضوان[2] سخن گفته است كه يكي نعمت مادي است و ديگري نعمت معنوي.

در اين ميان، قرآن شريف از گستره و قلمرو بهشت نيز سخن به ميان آورده است و به نام «عرض بهشت» آن را يادآور شد. از اين روي سايت افشا به اصطلاح دست به افشاگري پيرامون تناقضات قرآني زده و «عرض بهشت» كه در تعبيري به گستره «آسمانها و زمين» و در تعبير ديگر به گستره «آسمان و زمين» آمده، تناقض ديده است و جمع آن را نامعقول و ناممكن دانسته است. در صورتي كه طرح تناقض خود نامعقول و ناصواب است و پاسخ آن بر همگان روشن است.
شبهه:
چه طور ميشود گستره و «عرض بهشت» هم به وسعت و پهناي «زمين و آسمانها» باشد و هم به وسعت و پهناي «زمين و آسمان»؟ و اين بيان همانند آن است كه گفته شود: يك قطعه زمين مساحتش صد متر مربع است و همان قطعه زمين پانصد متر مربع است و اين يعني تناقض آشكار قرآني!. چون يك قطعه زمين نميتواند داراي دو مساحت متفاوت باشد.
جواب:
براي ورود در قرآن شريف و برداشتهاي علميو روشمند از آن، نياز به فراگيري يك سري علوم پيراموني و مقدماتي است كه فراگيري آن براي ورود در قرآن شريف ضروري است. يكي از علوم پيراموني در اين راستا، فراگيري ادبيات عرب است كه با زبان قرآن يكي است.
با اين بيان، از دو منظر به شبهه جواب داده ميشود: 1. جواب ادبي. 2. جواب تفسيري و عرفاني.
1. جواب ادبي:
در سوره آل عمران در مورد گستره و وسعت بهشت آمده است: «و جنّه عَرضُهَا السّموات و الارض»[3] يعني «بهشتي كه پهناي آن (به قدر) آسمانها و زمين است.» در اين آيه «سماوات» با «الف و تا» جمع بسته شد و بر همگان روشن است. و در سوره حديد، همين معنا با ادبيات ديگر و با قاعده ديگر بيان شد. در سوره حديد پيرامون گستره بهشت آمده: «و جَنّهٍ عرضها كعرضِ السماء و الارض»[4] يعني «و بهشتي كه پهنايش چون پهناي آسمان و زمين است.»
كلمه «سماء» در اين آيه به صورت مفرد و با «الف و لام» جنس آمده و «الف و لام» جنس نيز دلالت بر عموم ميكند.[5] بنابراين «السّماء» نيز به معناي «آسمانها» ميباشد. و معناي هر دو آيه يكي ميباشد و هيچ تناقض، حتّي تفاوتي بين دو آيه از نظر بار معنايي وجود ندارد.
اين جواب محكم ترين جوابي است كه در كتابهاي ادبي و تفسيري بيان گشته است و با آشنايي اندك به ادبيات عرب، ميتوان بر اين معنا دست يافت و ظرافت آن را كشف كرد.[6]
2. جواب تفسيري و عرفاني:
آن چه از مباني و منابع ديني به دست ميآيد اين است كه به تعداد انسانها مراتب و درجات وجود دارد. هم پيامبران و امامان نسبت به هم داراي مراتب و درجات ميباشند و هم ساير انسانها نسبت به هم. هم بهشت داراي مراتب و درجات ميباشد و هم بهشتيان داراي مراتب و درجات ميباشند. هم دوزخ داراي مراتب و دركات ميباشد و هم دوزخيان داراي مراتب و دركات ميباشند ...»
با اين بيان دو آيه مورد بحث در صدد بيان درجات و مراتب بهشت و بهشتيان هستند. چون در ذيل سوره آلعمران آمده: «اُعِدّتْ لِلْمتقين» يعني بهشت با گستره و وسعت «آسمانها و زمين» براي «پرهيزگاران آماده شده است.» و در ذيل سوره حديد آمده: « اُعِدّتْ لِلّذين آمَنوا بالله و رسوله.» يعني بهشت با گستره و وسعت «آسمان و زمين» براي كساني آماده شده است كه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده اند.»
بنابراين، با تفسير عرفاني، جواب شبهه اين ميشود كه:
گستره بهشت «متقين» و «مؤمنين» بر اساس مراتب و درجات آنها فرق ميكند. بهشت با پهناي «آسمانها و زمين» براي متقين آماده شده و بهشت با پهناي آسمان و زمين براي مؤمنين[7] چون از توصيف «جنّت» به صفت «اُعِدّتْ لِلْمتقين» كه وصف توضيحي باشد چنين به دست ميآيد كه بهشت، جايگاهي براي تقواپيشگان است و اگر ديگران وارد بهشت شوند به تبع خواهد بود نه با اصالت.[8]
اين جواب از ناحيه كساني بيان شد كه جواب ادبي را قانع كننده ندانستند و «السماء» را به معناي مفرد گرفته و از اين روي براي تبيين دو آيه مورد بحث، مراتب و درجات، «متّقين» و «مؤمنين» را متفاوت دانسته و گستره و وسعت بهشت «متّقين» و «مؤمنين» را نيز متفاوت دانسته و با اين بيان به تناقض موهومي مورد شبهه جواب گفته است.
آنچه در پايان قابل بيان است اين است كه: جواب ادبي بسيار محكم، روشن و روان است و بهترين جواب براي شبهه مورد نظر ميباشد. هر چند جواب دوم نيز قابل دفاع است. به هر صورت، هر دو جواب به راحتي و به آساني به شبهه مورد نظر جواب ميدهد و جاي هيچ شبهه و يا تناقضي باقي نميماند.
_____________________
[1] . سوره واقعه: 56 / 22.
[2] . سوره توبه: 9 / 72.
[3] . سوره آل عمران: 3 / 133.
[4] . سوره حديد: 57 / 21.
[5] . تفسير الميزان، ج 19، ص 342.
[6] . ر.ك: تفسير نمونه، ج 3، ص 92.
[7] . تفسير الميزان، ج 19، ص 342.
[8] . تفسير راهنما، ج 3، ص 69.
اصغر بابائي ساخمري
تنظيم براي تبيان: گروه دين و انديشه_شکوري
تعريف مدارا
1- مدارا و ايمان
2- مدارا و عقل
3- مدارا و مأموريت انبيا
موسيا در پيش فرعون زمن
نرم بايد گفت قولا لينا
آثار مدارا
آب اگر در روغن جوشان کني
ديگران و ديگ را ويران کني
نرم گو ليکن مگو غير صواب
وسوسه مفروش در لين الخطاب(14)
4- مدارا و خيرخواهي الهي: پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد: هر گاه خدا خير کساني را بخواهد آن ها را به سوي رفق و مدارا مي کشاند و کسي که از رفق و مدارا محروم شد از همه ي خوبي ها محروم است.(15)
5- مدارا و صدقه: از نظر آموزه هاي ديني، صدقه فقط کمک مالي به بيچارگان نيست بلکه مدارا نيز خود نوعي صدقه به شمار مي رود.(16) شايد وجه مشابهت صدقه و مدارا در اين جهت باشد که با مدارا کردن، نياز عاطفي ديگران برطرف مي شود و با صدقه نياز اقتصادي آنان تأمين گردد.
6- خير دنيا و آخرت: پيامبر اکرم(ص) فرمود: رفق و مدارا در چيزي قرار داده نمي شود مگر آن را زينت مي دهد و خشونت و تندي بر چيزي قرار داده نمي شود مگر آن را زشت مي کند. پس اگر به کسي رفق و مدارا عطا شود، خير دنيا و آخرت به او داده شده و کسي که از مدارا محروم باشد، از خير دنيا و آخرت محروم خواهد بود.(17)
7-پاداش الهي: امام صادق (ع) مي فرمايد: خداوند متعال، ملايم است و ملايمت را دوست دارد و پاداشي که به آن مي دهد، به خشونت و سخت گيري نمي دهد.(18)
8- سامان دهي امور: پيامبر اسلام(ص) فرموده اند: «ثلاث من لم يکن فيه لم يتم له عمل: ورع يحجزه عن معاصي الله و خلق يداري به الناس و حلم يرد به جهل الجاهل؛(19) سه خصلت است که اگر کسي از آن برخوردار نباشد کارش سامان نمي يابد: 1-تقوايي که آدمي را از گناه باز دارد؛ 2- اخلاقي که به کمک آن با مردم بسازد و مدارا کند؛ 3-حلمي که ناداني جاهل با آن پاسخ داده شود.»
9-تقويت پيوندهاي اجتماعي: يکي از آثار مدارا، رفع کدورت و اختلاف و تقويت انسجام و وحدت ملي است، زيرا ريشه ي بسياري از کشمکش ها و درگيري ها را مي توان در حساسيت هاي نابجا و عدم وجود روحيه ي رفق و مدارا در جامعه، جست. قوام بقاي اجتماع به عواملي مانند ميزان مداراي افراد در برابر خطاهاي ديگران و روحيه ي همکاري، وابسته است. امام علي (ع) مي فرمايد: «دار الناس تأمن غوائلهم و تسلم من مکائدهم؛ (20) با مردم مدارا کن تا از مکر و تزوير آن ها در امان ماني».
پس مي توان گفت: مدارا خود نوعي سياست مصلحت جويانه است که در تحکيم پايه هاي حکومت اسلامي نقش مؤثري ايفا مي کند. از اين رو امام علي (ع) به کارگيري اين اصل مهم يعني مدارا را در رأس سياست مي داند.(21)
قلمرو مدارا
موارد رفق و مدارا
1-رفق و مدارا با خود
2- رفق و مدارا با ديگران
1-2)رفق و مدارا در تبليغ دين (آسان گويي)
2-2) مدارا در اقامه ي نماز جمعه و جماعت
3-2) اختصار گويي
4-2) مدارا با همسايه
5-2) مدارا با دشمن
6-2) مدارا با مديون
7-2)رفق و مدارا در برخورد با افراد ضعيف الايمان
8-2) مدارا با کودکان در امور عبادي
9-2) مدارا در امر به معرف و نهي از منکر
10-2) مدارا براي شنيدن حق
راه رفق ورزي و مدارا
به نرمي، طبع تندان رام گردد
به سختي، پخته ديگر خام گردد
سعدي مي گويد:
بدي را بدي سهل باشد جزا
اگر مردي احسن الي من أسا
اين شعر سعدي اشاره به روايت امام باقر(ع) است که فرمود: «احسن الي من اساء اليک؛ (54) نيکي کن به کسي که به تو بدي کرده است.»
قرآن کريم در کنار کفار و مشرکان، از منافقان نام برده و اين از ويژگي هاي اين کتاب آسماني است. استاد مطهري مي گويد: شما در هر کتاب مذهبي ديگري مي بينيد که صحبت از مؤمن و کافر است ولي قرآن در مقابل مؤمن، دو گروه را قرار مي دهد: کافر و منافق.
3- اگر با هر اتفاق ساده اي، بيهوده خود را ناراحت کنيم، وقت و انرژي خويش را که مي تواند صرف تجربه اندوزي شود، از دست داده ايم، بدون آن که نتيجه اي از آن گرفته باشيم. اما با روش صحيح مدارا، مي توانيم شخصيت خود را در آيينه ي رفتار ناموزون ديگران، باز يابيم. معروف است که لقمان را گفتند: ادب از که آموختي؟ گفت: از بي ادبان. هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، از آن پرهيز کردم.
4- نکته ي مهم ديگر در رفق ورزي آن است که کمال گرايي - هر چند آرزوي بشر است - اما در حد همان آرزو مي ماند و هرگز کسي نمي تواند همه چيز را در حد کمالش به دست آورد. کمال گرايي، يکي از ويژگي هاي نسل جوان است. آن ها به دنبال دوست، همسر و شغل کامل و غيره هستند، اما بايد واقعيت را پذيرفت. انسان ها جايز الخطا هستند و اين امر بايد ما را متقاعد سازد که انتظارات خود را از ديگران کاهش دهيم تا زندگي بر ما خوش آيند گردد. اگر کسي به دنبال همسر يا فرزند يا پدر و مادر و يا همکار و دوست بي عيب باشد، تنها خواهد ماند. امام صادق (ع) مي فرمايد: در دنيا به دنبال چهار چيز نباشيد، زيرا نمي يابيد و حال آن که به آن ها نياز داريد:
1- دانشمندي که به همه ي علم خود عمل کند، زيرا بدون دانشمند مي مانيد؛
2- عملي که از ريا خالي باشد، زيرا توفيق هيچ عملي را نمي يابيد؛
3- غذايي که بدون شبهه باشد، زيرا بدون غذا مي مانيد؛
4- دوستي که بي عيب باشد، زيرا بدون دوست مي مانيد.(55)
5- نکته آخر توجه به پاداش مداراست. امام علي (ع) مي فرمايد: با مردم، مدارا کن تا از برادري آنان بهره مند شوي.(56) پيامبر اسلام (ص) براي مرداني که در برابر بداخلاقي همسرانشان مدارا مي کنند ثواب ايوب و براي زناني که در برابر بداخلاقي شوهر، شکيبايي مي ورزند، ثواب آسيه را مطرح کرده است.(57)
پی نوشت ها :
1- مجمع البحرين، ماده ي دري.
2- المحجه البيضاء، ج5، ص 322.
3- محمدتقي فلسفي، شرح و تفسير دعاي مکارم الاخلاق، ج1، ص 372.
4- اصول کافي، ج 2، ص 117.
5- همان، ص 118.
6- من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 384.
7- بحار الانوار، ج 72، ص 52.
8- همان، ج 2، ص 69.
9- وسائل الشيعه، ج 8، ص 540.
10- طه(20) آيه ي 44-43.
11- غرر الحکم و دررالکلم، ج 4، ص 16.
12- همان، ج 3، ص 153.
13- همان، ج 2، ص 45.
14- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، بيت 6-3814.
15- مستدرک الوسائل، ج 11، ص 293.
16- مشکوه الانوار، ص 42.
17- مستدرک الوسائل، ج 11، ص 292.
18- اصول کافي، ج 2، ص 119.
19- همان، ج 2، ص 116.
20- غرر الحکم و درر الکلم، ج4، ص 15.
21- همان، ج 4، ص 54.
22- مجموعه آثار، ج 17، ص 247.
23- نهج البلاغه، خطبه 108.
24- مجموعه آثار، ج 17، ص 248.
25- اصول کافي، ج 2، ص 87.
26- همان، ص 86.
27- مرتضي مطهري، سيره ي نبوي، ص 217.
28- بقره(2) آيه ي 185.
29- سيره ي ابن هشام، ج 4، ص 337.
30- ابراهيم(14) آيه ي 4.
31- بحار الانوار، ج1، ص 85.
32- علامه طباطبائي، سنن النبي، ص57.
33- مستدرک الوسائل، ج 6، ص 196.
34- صحيح بخاري، ج 1، ص 31.
35- نهج البلاغه، نامه ي 53.
36- صحيح بخاري، ج 1، ص 25.
37- بحار الانوار، ج 77، ص 110-45.
38- تحف العقول، ص 409.
39- مستدرک الوسائل، ج 2، ص 91.
40- ممتحنه (60) آيه ي 8.
41- اصغر ناظم زاده، تجلي امامت، ص 611.
42- محمدتقي فلسفي، شرح و تفسير دعاي مکارم الاخلاق، ج1، ص 371.
43- بقره (2) آيه 280.
44- نهج الفصاحه، ص 15.
45- تفسير صافي، ص 80.
46- وسائل الشيعه، ج 11، ص 427.
47- علامه طباطبائي، سنن النبي، ص 157.
48- شعراء (26) آيه ي 216.
49- مستدرک الوسائل، ج 12، ص 186.
50- مرتضي مطهري، داستان راستان، ج 1، ص 24، با اندکي تصرف.
51- توبه (9) آيه ي 6.
52- شعراء(26)آيه ي 4-3.
53- غرر الحکم و درر الکلم، ج 3، ص 314.
54- من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 1770.
55- الکافي، ج 2، ص 651.
56- غرر الحکم و درر الکلم، ج 4، ص 16.
57- بحار الانوار، ج 103، ص 247.

یکی از افکار ابن تیمیه این است که زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را جایز نمیداند و آن را بدعت مینامند. و آن را حتی برای اهل مدینه مورد شبهه قرار داده است. وی در کتاب خود به نام "مجموعة الرسائل الکبری" آورده است که هر حدیثی که درباره زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد شده، ضعیف بلکه جعلی است. از کلام ابن تیمیه پیداست که با زیارت مرقد مطهر پیامبر اکرم در کل مخالف است.
این که وی میگوید نباید برای زیارت تربت نبی و ائمه بار سفر بست، بین همه وهابیها از جمله ابنتیمیه و محمدبن عبدالوهاب اجماع است.
ابن تیمیه نظرش این است که حتی برای کسانی که در خود مدینه ساکن هستند نیز رفتن برای زیارت قبر نبی اکرم جایز نیست اما محمدبن عبدالوهاب در این قسمت با ابن تیمیه اتفاق نظر ندارد. وی میگوید برای مردم مدینه رفتن به زیارت مرقد نبی اکرم مستحب و سنت است.
در این مقاله قصد داریم موضع اهل تسنن را در مقابل وهابیون که زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) را غیر مجاز و شرک میداند، را روشن کنیم.
بسیاری از علمای اهل تسنن بر جواز و استحباب زیارت مرقد رسول خدا اجماع و اتفاق نظر دارند:
1- سمهودی از تقی الدین سبکی نقل میکند که گفته است: «مسئله اجماعی است، هم از نظر اقوال که همه گفتهاند و هم از نظر فعل و عمل، اجماعی است.» و به طور تفصیل کلام علمای اهل سنت را در این مورد بیان نموده و گفته است که زیارت رسول خدا «قربةً الی الله» است؛ یعنی موجب قرب به خدا میشود؛ هم به دلیل کتاب، هم سنت، هم اجماع و قیاس.
اما در کتاب(قرآن)، به این آیه استدلال نموده است:
«... و لو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرّسول لوجدوا الله توّاباً رحیماً»(1)؛ چون آیه دلالت دارد به ترغیب آمدن نزد رسول خدا و استغفار نزد آن حضرت، و استغفار رسول خدا برای آنان. این مقامی است که با رحلت پیامبر قطع نمیشود و بعد از رحلت هم رسول خدا برای مؤمنین و امت، استغفار میکند چون پیغمبر زنده است و پس از رحلت و هنگامی که اعمال بر آن حضرت عرضه میشود، برای امت استغفار میکند و از کمال رحمتش دانسته میشود که ترک نمیکند استغفار را برای کسی که نزد آن حضرت آمده در حالی که استغفار میکند خداوند را.
علما از این آیه برای هر دو حالت استفاده کردهاند؛ یعنی هم حالت قبل و بعد از موت رسول خدا را. و نیز برای کسی که نزد قبر میآید، تلاوت این آیه را مستحب دانستهاند.
و اما در سنت و روایات:
در احادیثی صحیح و موثق، ثواب و تاکید زیارت قبر پیغمبر ذکر شده که خللی در آن نیست.
اما اجماع، عیاض گفته است: «زیارة قبره(صلی الله علیه و آله) سنّةٌ بین المسلمین مجمع علیها و فضیلة مرغب فیها»(2)؛ زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بین مسلمانها سنت و بر آن اجماع هست و فضیلتی میباشد که به آن ترغیب شده است.
2- سمهودی مینویسد: فقها و علمای حنفی گفتهاند: زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از با فضیلتترین مستحبات بلکه به درجه واجبات نزدیک است و هم چنین "مالکیه" و "حنابله" هم بر این مطلب تصریح نمودهاند و سبکی در کتابی که درباره زیارت دارد، نقلهای آنها را توضیح داده، ولی چون بر آن اجماع هست، نیازی به بررسی و تتبّع آنها نیست.(3)
3- در مسند ابی حنیفه در پاورقی حدیث: «زیارة قبر نبی(صلی الله علیه و آله) از فاضل لهنوی در شرح موطّأ مینویسد: «به درستی که علما اتفاق دارند بر این که زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از بزرگترین اعمال مستحب و افضل مشروعات است و کسی که در مشروعیت آن نزاع کند، گمراه و گمراه کننده است.»(4)
5- در کتاب: الفقه علی المذاهب الأربعة – که موارد اتفاقی علمای مذاهب اربعه را نقل مینماید – میگوید: «زیارة قبر النبیّ (صلی الله علیه و آله) أفضل المندوبات و ورود فیها احادیث.»(5)
بنابراین، جواز زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را علمای اهل تسنن اجماعی و اتفاقی دانستهاند، چگونه میشود اجماع و اتفاق بر مسئلهای باشد و ابن تیمیّه آن را بدعت بداند؟
در کتابهای علمای اهل سنت، روایات بسیاری مبنی بر سیره و عمل همیشگی اصحاب و تابعین، بر زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وجود دارد:
1- مالک بن انس، از عبدالله بن دینار نقل میکند که ابن عمر نزد قبر پیغمبر میایستاد و بر آن حضرت صلوات میفرستاد و برای ابوبکر و عمر دعا میکرد.(6)
2- بیهقی نیز با سندی از عبدالله بن دینار نقل کرده است که گفت: «دیدم عبدالله بن عمر را که بر قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) ایستاده و بر پیغمبر سلام کرده و دعا میکند، بعد برای ابوبکر و عمر دعا کرد.»(7)
3- در وفاء الوفا از ابن عون نقل میکند که مردی از نافع پرسید: آیا عمر بر قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) سلام مینمود؟ جواب داد: «آری، به تحقیق دیدم او را صد مرتبه یا بیشتر که میآمد نزد قبر، میایستاد و میگفت: السّلام علی النبی(صلی الله علیه و آله)، السّلام علی أبی بکر، السّلام علی أبی.»(8)
6- علامه امینی(ره) میگوید:
«بر اساس روایتی که به طور شایع نقل شده، از عمر بن عبدالعزیز نقل شده است که او همواره از شام به سوی مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قاصد میفرستاد تا بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سلام کند و برگردد. در عبارت دیگری است که او همواره قاصدی از شام به مدینه به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روانه میکرد؛ این مطلب را بیهقی در کتاب شعب الایمان و ابوبکر احمد بن عمرو نیلی(متوفی 287) در مناسکش و قاضی عیاض در کتاب الشفاء و حافظ ابن جوزی (در کتاب مثیر الغرام الساکن) و تقیّ الدین سبکی در شفاء السقام(9) و دیگران نیز ذکر کردهاند.»(10)
از تعبیر نقل شده معلوم میشود که این عمل، مکرر انجام شده، زیرا میگوید: «و کان (عمربن عبدالعزیز) یبعث» این تعبیر: «کان» دلالت بر استمرار و تکرار دارد، نه این که یک بار انجام شده باشد.
بنابراین، شبهه ابن تیمیّه مبنی بر بدعت بودند زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و این که تعظیم غیر خداوند منجرّ به شرک شده و حرام است، شبههای بی پایه و اساس است چرا که هرگز نمیتواند عملی حرام و بدعت باشد و در عین حال مورد عمل اصحاب و تابعین قرار گیرد.
با تحقیق در کتابهای اهل سنت، به وضوح میتواند دریافت که جواز زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) مورد تصریح علمای اهل سنت قرار گرفته و شبههای در آن نیست. در اینجا برخی از نظرات را ذکر میکنیم.
1- یکی از علمای بزرگ اهل سنت به نام "تقی الدین ابوالحسن عبدالکافی السبکی" در کتاب شفاء السقام فی زیارة خیر الأنام، احادیث زیادی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده و درباره سند آن احادیث، بحث نموده و اسناد بسیاری از آنها را صحیح و معتبر دانسته است. در ذیل یکی از این روایات، ضمن بررسی سند آن روایت میگوید:
«با این مطلبی که گفتیم بلکه به کمتر از این هم افترای کسی که میگوید همه احادیثی که در مورد زیارت وارد شده مجعول و جعلی است، روشن میشود.»
سپس میگوید: «منزّه است خداوند تبارک، آیا از خدا و رسولش در این گفتار حیا نمیکنند، چیزی را میگویند که نه عالم و نه جاهل و نه هیچ اهل حدیث و نه غیر اینان، کسی آن را نگفته است، چگونه مسلمانی اجازه میدهد که به تمام احادیث – که حدیث زیارت تربت پیامبر نیز یکی از آنهاست – بگوید همه اینها جعل و ساختگی است؟!»
2- در الفقه علی المذاهب الأربعه؛ کتابی که موارد اتفاق علمای مذاهب اربعه را نقل کرده (و این کتاب، فقهی است) میگوید: «زیارة قبر النبیّ أفضل المندویات و ورد فیها أحادیث»(11)؛ زیارت قبر پیامبر، با فضیلتترین مستحبات است و در این زمینه، روایاتی وارد شده است.
3- محمد غزالی – که علمای اهل تسنن او را امام غزالی میگویند - نیز در کتاب احیاء العلوم خود، مسافرت را چند قسم کرده و بعد میگوید: «یک قسم از مسافرت، مسافرتی است که انسان برای عبادت انجام میدهد مثل جهاد، حج، زیارت قبور پیامبران، صحابه، تابعین و اولیا که خود این زیارت کردن، عبادت است.»
بعد ادامه میدهد: «زیارت قبور پیامبران، صحابه، تابعین و اولیا با روایتی که میگوید: لا تشدّ الرحال ألاّ إلی ثلاثة مساجد، هیچ منافاتی ندارد؛ چون این روایات میگوید: سفر برای مساجد جایز نیست مگر این سه مسجد، زیارت با این مسئله تفاوت دارد و با هم منافاتی ندارند.»(12)
4- علامه امینی(ره) بیش از چهل نفر از بزرگان و علمای مذاهب اربعه را نام میبرد که کلمات آنها را در استحباب زیارت و سفر برای آن را نقل میکند.(13)
5- سمهودی(متوفّی 911 هـ.ق.) روایات زیادی در استحباب زیارت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) نقل کرده است و بعد میگوید:
«فصل دوم در بقیه دلایل زیارت است، اگرچه متضمن لفظ زیارت نیستند و همچنین بیان تأکید مشروعیت زیارت و نزدیک بودن به درجه وجوب تا آنجا که بعضی، لفظ وجوب را بر آن اطلاق نمودهاند و از آن به وجوب زیارت رسول الله تعبیر کردهاند. بنابراین درستی به سوی قبر پیامبر جهت زیارت آن حضرت رفتن و صحیح بودن نذر زیارت آن حضرت و اجیر گرفتن برای رساندن سلام به آن حضرت از یقینیات است.»(14)
6- در مسند ابی حنیفه از ابن عمر است که گفت: من السنة ان تأتی قبر النبی(صلی الله علیه و آله) من قبل القبلة و تجعل ظهرک إلی القبلة و تستقبل القبر بوجهک ثمّ تقول السلام علیک أیّها النبیّ و رحمة الله و برکاته»(15)؛ از سنت است که از طرف قبله، به سمت مرقد پیامبر بروی، پشت خود را به سمت قبله قرار دهی و رو به قبر نمایی؛ یعنی قبر را مقابل خود قرار دهی، بعد بگویی سلام بر تو ای پیغمبر و رحمت خدا و برکات او بر تو باد.
7- از ابن عربی نقل شده است که: «زیارة قبور الأنبیاء و الصحابة والتابعین و العلماء و سائر المرسلین للبرکة أثر معروف»
(16)؛ زیارت قبور انبیاء، صحابه، تابعین، علما و سایر مرسلین برای برکت است، که روایت معروفی است.
8- ابی عمران مالکی گفته است: «زیارة قبر النبیّ(صلی الله علیه و آله) واجبةٌ قال عبدالحقّ؛ یعنی من السنن الواجبة»
(17)؛ زیارت قبر پیغمبر واجب است و عبدالحق صقلی، این وجوب را به سنتهای واجب تفسیر کرده است.
10- صاحب وفاء الوفا از فقها و علمای حنفی نقل میکند که آنها میگویند: «زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از با فضیلتترین مستحبات است ... و بعد از آن که اجماع بر آن هست، حاجتی به بررسی و تتبع آنها نیست.»
12- محی الدین نووی مینویسد:
«به دلیل روایتی از ابن عباس، زیارت قبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مستحب است، وی نقل کرده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من برای او واجب میشود. و مستحب است که زائر در مسجد رسول خدا نماز بخواند، چون آن حضرت فرمود: یک نماز در مسجد من، برابر است با هزار نماز در سایر مساجد.»
13- بکری دمیاطی مینویسد:
«فایده زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سنت مؤکّد است. وقتی کلام مصنّف درباره مناسک از قبیل ارکان، واجبات و مستحبات به پایان رسید، شروع میکند به بحث درباره چیزی که حقّ مؤکّد بر هر مسلمانی به ویژه حاجی است و آن زیارت آقای ما رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.»(18)
14- محمّد بن شربینی مینویسد:
«زیارت قبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مستحب است؛ به دلیل فرمایش آن حضرت که فرمود: هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من برای او واجب میشود.
نیز به دلیل فرموده حضرت که فرمود: هر کس برای زیارت من بیاید، و جز زیارت من، کار دیگری نداشته باشد، بر خداوند حق است که روز قیامت مرا شفیع او قرار دهد. ابن سکن این روایت را در سنن خود، جزو اخبار صحیح نقل کرده است.
بخاری روایت کرده است که حضرت فرمود: هر کس نزد قبرم بر من درود فرستد، خداوند فرشتهای را میگمارد تا آن را به من برساند و خدا کار دنیا و آخرت او را کفایت میکند و روز قیامت، من شفیع و یا شاهد او خواهم بود.
در حدیثی آمده است که حضرت فرمود: هر کس حج به جا آورد ولی مرا زیارت نکند به من جفا کرده است. این روایت را ابن عدی در کتاب الکامل نقل کردهاند. (19)
15- بهوتی مینویسد:
«زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای مردان و زنان مستحب است، به دلیل عموم روایتی که دارقطنی از ابن عمر نقل کرده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس حج به جا آورد و بعد از مرگم، قبر مرا زیارت کند، مانند این است که مرا در حال حیاتم زیارت نموده است. و در روایتی دیگر است: «هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعتم برای او واجب میشود.»(20)
با توجه به روایات و نظرات علمای اهل تسنن دریافتیم که ایشان نه تنها زیارت مرقد مطهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بدعت نمیدانند بلکه مستحب و به نظر برخی واجب دانسته و آن زیارت را موجب شفاعت حضرت در قیامت میدانند. و این که وهابیان با زیارت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مخالفت میکنند از عقاید گمراه کننده خودشان است و ربطی به عقاید اهل تسنن ندارد. نظر شیعه هم که در این مورد واضح و روشن میباشد.
پینوشتها:
1- و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم میکردند (و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند)، به نزد تو میآمدند؛ و از خدا طلب آمرزش میکردند؛ و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد؛ خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.(نساء/ 64)
2- وفاءالوفا، ج 4، ص 1362.
3- همان، ص 1366.
4- مسند، ابی حنیفه، حدیث زیارة قبر النبیّ، ص 201.
5- الفقه علی المذاهب الأربعه، ج 1، ص 590.
6- الموطّأ، ج 1، ص 166.
7- سنن بیهقی، ج 5، ص 245، کتاب الحج، باب زیارة قبر النبی صلی الله علیه وآله.
8- وفاء الوفا، ج 4، ص 1358.
9- شفاء السقام، ص 41.
10- الغدیر، ج 5، ص 127/ وفاء الوفا، ج 4، ص 1357.
11- الفقه علی المذاهب الاربعه، ج 1، ص 590.
12- ردّ المختار علی الدر المختار، ج 2، ص 689.
13- الغدیر، ج 5، ص 109.
14- وفاء الوفا، ج 4، ص 1349.
15- مسند ابی حنیفه، 201، حدیث زیارة قبر النبیّ صلی الله علیه وآله.
16- وفاء الوفا، ج 4، ص 1363.
17- همان، ص 1364.
18- اعانة الطالبین، ج 2، ص 312.
19- مغنی المحتاج، ج 1، ص 512.
20- کشّاف القناع، ج 5، ص 37.
برگرفته از کتاب وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، آیة الله جعفر سبحانی؛ آیین وهابیت، آیة الله جعفر سبحانی؛ توحید و زیارات، آیة الله سیدحسن طاهری خرم آبادی.
گروه دین و اندیشه تبیان
مهری هدهدی

در مقالات قبل(سرشاخه وهابیت و وهابیت؛ فرقهای علیه شیعه و سنی) گفتیم که «وهابیت» جریانی فکری - سیاسی است که در قرن اخیر ظهور کرده و پیرو برخی اندیشههای افراطی سدههای سوم و چهارم اسلامی میباشد؛ که به این جریان «سلفیه» نیز میگویند.
در این عصر «محمدبن عبدالوهاب» با طرح و تبلیغ برداشتی بیپایه از مفهوم «توحید» و «شرک»، و بزرگنمایی باورهای خرافی موجود در عربستان، در میان مردم ساده، بی بضاعت و بدوی "نجد" نفوذ کرده، و پس از مهاجرت به "درعیه" و برخورداری از حمایت سیاسی و نظامی حاکم آن «محمد بن سعود»، دیدگاههای قابل انتقاد و نادرست خود را در سراسر عربستان منتشر کرد.
«محمد بن سعود» بزرگ آل سعود و جدّ پادشاهان کنونی در عربستان سعودی است، که توانست با حمایت خود از نفوذ مذهبی محمد بن عبد الوهاب و تبلیغات وی، از جهت سیاسی، در منطقه سیاسی نفوذ یابد.
همراهی نفوذ مذهبی و سیاسی این دو در "درعیه"، نقطه آغاز تاریخ خونین وهابیت به شمار میرود. زیرا محمد بن سعود با فتوای جاهلانه محمد بن عبد الوهاب که مسلمانان غیر وهابی را به نوعی مشرک و شایسته مرگ میپنداشت، مسلمانان و شیعیان بیگناه سرزمینهای اطراف را مورد هجوم و تاراج قرار داد، و جنگهای خونین فراوانی را به برخی دولتهای اسلامی تحمیل نمود. (1)
پس از محمد بن عبدالوهاب برخی فرزندان و نوادگان او که در عربستان به «آل الشیخ» معروفاند راه او را ادامه دادند و با تألیف رسائل و کتب وهابی، و استفاده از روشهای خشونتآمیز نقش غیر قابل انکاری را در تحکیم مبانی و گسترش دیدگاههای وهابی در میان سرزمینهای اسلامی ایفا نمودند. خشونت و تکفیر برجستهترین ویژگی تاریخی جریان وهابی بوده است؛ ویژگیای که اکنون نیز در سرزمین عربستان کما بیش به چشم میخورد، و گاهی در فتواهای عجیب مفتیان وهابی علیه شیعیان، و رفتار خشن و بیادبانه برخی وهابیان با حجّاج بیت الله الحرام و زائران مدینه منوّره نمود مییابد.
وهابیان، خود را پیروان مذهب جدیدی در اسلام نمیدانند و بیشتر خود را به مذهب حنبلی که یکی از مذاهب چهارگانه اهل تسنّن است منتسب میکنند. اما تردیدی نیست که مبانی و دیدگاههای اینان تفاوتهای جدّی با دیدگاههای مذهب حنبلی و به طور کلی همه مذاهب اسلامی دارد. از این رو، برخی این جریان فکری - سیاسی را یک مذهب نوین انحرافی برمیشمارند که نسبت قابل توجهی با مذاهب اهل تسنن ندارد.
در متون وهابیت هیچ واژهای به اندازه «توحید» و «شرک» به کار نرفته است؛ لذا مهمترین پایه اندیشه وهابیون را باید در ذیل این دو واژه بررسی کرد.
یکی از اشکالهایی که وهابیها به مسلمانان وارد میکنند؛ زیارت کردن، بوسیدن و تبرک جستن و انواع احترامهایی است که مسلمانان به قبور انبیا، اولیا، صالحان و علما دارند. وهابیها اینگونه احترامها و اظهار علاقه و محبت را خلاف توحید و شرک میدانند.
در این مبحث ابتدا باید حد و مرز توحید و شرک و عبادت و غیر عبادت روشن شود تا مشخص شود که اینگونه اعمال خلاف توحید است و مسلمانان با این اعمال مشرک هستند یا نه؟!
از دیدگاه محمد بن عبدالوهاب و پیروان او، توحید بر دو بخش است: توحید ربوبیّت و توحید الوهیّت.
منظور اینان از توحید ربوبیّت؛ اعتقاد به یکتایی خداوند در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است.
و منظورشان از توحید الوهیّت، چیزی است که آن را توحید در عبادت خداوند معرفی مینمایند. از نگاه وهابیان، توحیدی که در برابر شرک قرار میگیرد ترکیبی از هر دو بخش است. بنابراین، امکان دارد کسی به یگانگی خداوند متعال در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان معتقد باشد، اما کاملاً «مشرک» باشد! بدین معنا که غیر خداوند یکتا را مورد «عبادت» قرار دهد.
وهابیان از «عبادت»، تفسیر وسیعی ارائه میدهند و آن را شامل هرگونه تعظیم و تقدیس میپندارند. از این رو، معتقدند که مسلمانان با تقدیس برخی چیزها یا مکانها، و حتی تعظیم قبور پیامبر و ائمه، در واقع آنان را عبادت میکنند. از نگاه اینان هرگونه توسل به اولیاء و عرض حاجت در نزد قبور آنان از مصادیق کفر است!
اینان عبادت را علاوه بر اسلام و ایمان و احسان؛ شامل دعا، بیم، امید، توکل، رغبت، هراس، خشوع، خشیت، انابه، کمک گرفتن، استعاذه، استغاثه، ذبح و نذر میدانند. طبیعی است که چنین تفسیر وسیع و بیپایهای از عبادت، بسیاری از یکتاپرستان و مسلمانان جهان را در جرگه مشرکان وارد میکند! و این تفکر خطرناکی است که متأسفانه وهابیان بیباکانه بدان پایبند هستند!
دیدگاه محمد بن عبدالوهاب درباره توحید در یکی از رسائل او به نام «القواعد الأربعة» آمده است. او در این رساله مختصر، با استناد به ظواهر برخی آیات و روایات، برای توحید، چهار رکن ذکر نموده، که در واقع ارکان وهابیت است:
1- کافران زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) به این که خداوند خالق و مدبّر جهان است اقرار داشتند ولی این اقرار، باعث مسلمان شدن ایشان نمیشد.
2- کافران عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) میگفتند که برای نزدیک شدن به خداوند و طلب شفاعت، بتها را میخوانیم.
3- پیامبر(صلی الله علیه و آله) در میان کسانی ظهور فرمود که از حیث عبادت متفاوت بودند؛ برخی فرشتگان، برخی پیامبران و صالحان، بعضی درختان و سنگها، و عدهای خورشید و ماه را میپرستیدند، اما پیامبر با همه آنان جهاد فرمود و میان آنان فرقی نگذاشت.
4- مشرکان زمان ما از مشرکان زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) مشرکتراند! چرا که مشرکان زمان پیامبر تنها به هنگام آسایش شرک میورزیدند و به هنگام دشواری، مخلص میشدند، اما مشرکان زمان ما، هم به هنگام آسایش و هم به هنگام دشواری مشرکاند! (2)
وی در رساله دیگرش به نام «کشف الشبهات» نیز بر این دیدگاه افراطی پای فشرده، و بیش از 24 بار مسلمانان غیر وهابی را مشرک، و بیش از 25 مرتبه آنان را کافر، بتپرست، مرتد، منافق و شیطان خوانده است! این دیدگاه عجیب تقریباً در همه منابع وهابی به چشم میخورد. از این رو، برخی چون سیّد محسن امین عاملی و سیّد مرتضی عسکری وهابیان را به «خوارج» تشبیه، و دیدگاههای اینان را به تفصیل با دیدگاههای آنان مقایسه و تطبیق دادهاند.
جای شگفتی دارد که محمّد بن عبدالوهاب با وجود اهمیتی که برای مسأله توحید قائل بود؛ و مسلمانان، علی الخصوص شیعیان را مشرک مینامید! خدا را جسم میانگاشت، و باور داشت که نشستن خدا بر عرش و نزول او به آسمان دنیا و ثبوت دست و صورت و جهت برای او حقیقی است!توحید مهمترین مسئله در ادیان الهی است و اساسیترین وظیفه پیامبران نیز اینست که انسانها را به سمت یکتاپرستی و توحید رهنمون باشند. توحید اقسام مختلفی دارد که در مورد هر یک توضیح اجمالی میدهیم.
الف – توحید ذاتی: یعنی خدا یکی است و نظیر و مانند ندارد. یگانه است و به ذات او ترکیب راه ندارد.
ب- توحید در صفات: خداوند دارای دوگونه صفات است؛ صفات ذات و صفات فعل. صفات ذات خدا، عین ذات اوست و دوگانگی بین او و صفات ذاتش وجود ندارد. مانند: علم و قدرت . و صفات فعل به کارهای خدا برمیگردد؛ مانند خالقیت، رازقیت و امثال آن.
ج- توحید در خالقیت: به این معنا که آفریدگار و خالق هستی یکی است و جز او خالقی وجود ندارد و علل و اسبابی هم که در جهان تاثیر دارند از سوی خداست.
د- توحید در تدبیر: یعنی کارگردان جهان خداست. اوست که انسان و جهان را آفرید و تدبیر و سرپرستی هستی را به عهده گرفت. اکثر مشرکان اعتراف داشتند که خالق اصلی خداوند است، ولیکن میگفتند خداوند وقتی موجودات را آفرید تدبیر آنها را به ملائکه، اجنه و ارواح واگذار کرد. پس آنها دنیا را اداره میکنند. توحید در تدبیر یعنی انسان تدبیر امور را نیز از خدا بداند.
ه – توحید در عبادت: منظور از این نوع توحید آن است که عبادت و پرستش، منحصر خداوند است و بر این اصل همه مسلمانان اتفاق نظر دارند.(3)
و – توحید در تقنین و تشریع: یعنی حکم و قانونگذاری را خاص خدا بدانیم مگر این که خداوند آن را به فردی واگذار کرده باشد.
ز – توحید در ولایت و حاکمیت: یعنی سرپرستی و ولایت جامعه مخصوص خداوند است.
ح – توحید در اطاعت: یعنی اطاعت مخصوص خداوند است و از هیچ انسانی اطاعت کردن جایز نیست، مگر این که خداوند به اطاعت کردن از او فرمان دهد، مانند رسول خدا و ائمه معصومین (علیهمالسلام) .(4)
وهابیت در قسم توحید در عبادت، به دیگر مسلمانان علی الخصوص شیعه، شبهه وارد کرده است که شیعیان، پیامبر و ائمه اطهار(علیهمالسلام) را میپرستند؛ در مقاله بعدی به این شبهه پاسخ میدهیم.
پینوشتها:
1- ذهبی، محمدبن احمد، تاریخ الاسلام، دارالکتب العربی .
2- محمد بن عبدالوهاب، القواعد الأربعة، رئاسة ادارات البحوث العلمیة و الافتاء و الدعوة و الإرشاد بالمملکة العربیة السعودیة .
3- وهابیت، مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 53.
4- تبیین باورهای شیعی، ج 1، سید حسن طاهری خرم آبادی، ص 42 .
گروه دین و اندیشه سایت تبیان
مهری هدهدی
در مقاله قبلی از ابن تیمیه و افکارش گفتیم که برای شناخت فرقه گمراه کننده وهابیت لازم مینمود. گفتیم که افکار ابن تیمیه از همان روزهای نخست از سوی اندیشمندان و علمای شیعه و سنی مورد نقد قرار گرفت و در این زمینه کتابهای بسیاری نگاشته شد.
اما متاسفانه پس از گذشت حدود 5 قرن از ابن تیمیه، آراء و افکار وی توسط فردی به نام محمدبن عبدالوهاب (که از علمای بزرگ عربستان سعودی بوده)، از انزوا بیرون آورده شد و موجی از تفرقه را بین مسلمانان ایجاد نمود و باعث کشتاری شدید بین ایشان شد.
ترویج آراء ابن تیمیه از سوی محمدبن عبدالوهاب (که عنوان مکتب وهابیت را به خود گرفت) باعث حمله وهابیون با پشتیبانی سیاسی – نظامی شیوخ برخی از قبایل "نجد" به مناطق مسلماننشین حجاز، عراق، شام و یمن، در دهههای نخست قرن 13 هجری و قرن 19 میلادی شد.
در دورانی که انگلیسیها، فرانسویها، روسهای تزار و آمریکاییها چشم طمع به کشورهای اسلامی دوخته بودند؛ محمدبن عبدالوهاب مسلمانان را به جرم "شفاعتخواهی از پاکان" و "زیارت قبور اولیاء خدا" مشرک و بتپرست و واجب القتل! معرفی کرد و اعراب بادیهنشین را برانگیخت که مناطق سنینشین و شیعهنشین حجاز، عراق، شام و یمن را به خاک و خون بکشند و اموال مسلمین را به عنوان غنیمت جهاد با کفار به غارت برند!
نکته عجیب و غیرقابل هضم در این جریان، مسئله فتوای محمدبن عبدالوهاب (به عنوان یک فقیه مسلمان) به تکفیر مسلمانان جهان و تشویق و ترغیب پیروان خویش به قتل و غارت فجیع آنان به اتهام شرک و بتپرستی است که صحنهای جانگداز در طول دو قرن اخیر پیش آورده است.
وی در کتاب کشف الشبهات مینویسد: «کسانی که فرشتگان و پیامبران و اولیاء الله را شفیع قرار داده، و به وسیله آنها نزد پروردگار تقرب میجویند، خونشان حلال و قتل آنان جایز است.»(1)
خشونت و قساوتی که در ذات این فرقه نهفته و مظاهر آن در ترورها و سر بریدنهای فجیع شیعیان در پاکستان و افغانستان است؛ باور نکردنی است.
محمدبن عبدالوهاب در سال ۱۱۱۵ق در شهر عُیَینه از توابع نجد دیده به جهان گشود. پدر وی عبدالوهاب، که مردی صالح و متقی بود، از قضات آن شهر به شمار میرفت. محمد، فقه حنبلی را در زادگاه خود آموخت. سپس برای تکمیل معلومات رهسپار مدینهٔ منوره شد و در آنجا به تحصیل حدیث و فقه پرداخت.
در دوران تحصیل در مدینه، گهگاه مطالبی بر زبانش جاری میشد که از عقایدی خاص حکایت داشت، چندان که اساتید وی نسبت به آیندهاش نگران شده و میگفتند: اگر این فرد به تبلیغ بپردازد گروهی را گمراه خواهد کرد.(2)
پس از چندی، محمدبن عبدالوهاب مدینه را به سوی نقاط دیگر ترک کرد و چهار سال در بصره، پنج سال در بغداد، یکسال در کردستان و دو سال در همدان اقامت گزید. اندک زمانی نیز در اصفهان و قم بود و آنگاه از سمت بصره به احساء رفت و از آنجا به «حُرَیمله»، اقامتگاه پدرش رفت.
وی تا زمانی که پدرش در قید حیات بود، کمتر سخن میگفت. ولی منازعات سختی میان او و پدرش در میگرفت. ولی پس از درگذشت پدر در سال ۱۱۵۳ ق، محمد پرده از روی عقاید خود برداشت.(3)
تبلیغات محمدبن عبدالوهاب در شهر «حریمله» افکار عمومی را برآشفت، به گونهای که ناچار شد آنجا را به سوی «عیینه» (زادگاهش) ترک کند. در «عیینه» با حاکم وقت، عثمان بن معمر، تماس گرفت و دعوت جدید خود را با او در میان نهاد و قرار شد که او با پشتیبانی حاکم، آیین خود را تبلیغ کند. ولی فرمانروای «احساء» که مقامی برتر از حاکم عیینه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هرچه زودتر محمدبن عبدالوهاب را از شهر عیینه بیرون کند.
بنابراین وی ناچار شد مکان سومی را به نام «درعیه» برای اقامت برگزیند که محمدبن سعود (جد آل سعود) بر آن حکومت میکرد. او دعوت خود را با حاکم درعیه در میان نهاد و هر دو پیمان بستند که رشتهٔ دعوت از آنِ محمدبن عبدالوهاب و زمام حکومت در دست محمد بن سعود باشد. برای استحکام این روابط، ازدواجی نیز بین دو خانواده صورت گرفت.
محمدبن سعود بر قبائل "عتوب" و "عنزه" امارت داشت. وی افکار شیخ محمدبن عبدالوهاب را شعار حکومت خود قرار داد و برای نشر آن با شهرهای مجاور خود جنگها کرد و مرکز حکومت خود را "درعیه" قرار داد، در آن زمان "ریاضیها" از دعوت او سرپیچیدند و "دهام بن دواس" امیر ریاض با ابن سعود سالها جنگید تا عاقبت مغلوب شد و حکومت ریاض به ابن سعود رسید. پس از ابن سعود، پسرش عبدالعزیز بن سعود به امارت رسید. او نیز برای نشر آئین وهابیت کوششها و جنگها کرد. (4)
محمدبن عبدالوهاب تبلیغ خود را در پرتو قدرت حاکم آغاز کرد. زمانی نگذشت که هجوم به قبایل اطراف و شهرهای نزدیک شروع شد و سیل غنایم از اطراف و اکناف به شهر درعیه که شهر فقیر و بدبختی بود، سرازیر گشت. این غنایم چیزی جز اموال مسلمانان منطقهٔ «نجد» نبود که با متهم شدن به شرک و بتپرستی، اموال و ثروتشان بر سپاه محمدبن عبدالوهاب حلال شده بود تا آنجا که "آلوسی" که خود تمایلات وهابیگری دارد، از مورخی به نام "ابن بُشر نجدی" چنین نقل میکند:
«من در آغاز کار، شاهد فقر و تنگدستی مردم درعیه بودم ولی بعدها این شهر در زمان سعود (نوهٔ محمد بن سعود) به صورت شهری ثروتمند درآمد، تا آنجا که سلاحهای مردم آن، با زر و سیم زینت یافته بود. بر اسبان اصیل و نجیب سوار میشدند و جامههای فاخر در بر میکردند و از تمام لوازم ثروت بهرهمند بودند، به حدی که زبان از شرح آن قاصر است.»(5)

دو چیز به انتشار دعوت محمدبن عبدالوهاب در میان اعراب بادیهنشین نجد کمک کرد:
۱. حمایت سیاسی و نظامی آل سعود.
۲. دوری مردم "نجد" از تمدن، علم و معارف اسلامی.(6)
جنگهایی که وهابیان در نجد و خارج از نجد(همچون حجاز، یمن، شام و عراق) داشتند، جاذبهای دلفریب داشت: ثروت هر شهری که با قهر و غلبه بر آن دست مییافتند، بر مهاجمین حلال بود، اگر میتوانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار میدادند و در غیر این صورت به غنایمی که به دست آورده بودند، اکتفا میکردند.(7)سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت و پس از وی پیروان او به همین روش ادامه دادند. مثلاً در سال 1216 امیر سعود سپاهی مرکّب از بیست هزار را مجهز کرد و به کربلا حملهور شدند. سپاه وهابی جنایات بسیاری در شهر کربلا انجام دادند، از جمله پنج هزار تن و یا بیشتر را به قتل رساندند.
آیین وهابیت بر اساس عملکرد، عقاید و باورهای شیخ محمدبن عبدالوهاب شکل گرفت. امروزه نیز این فرقه بر عقاید شیخ محمد و دیگر رهبران آن پافشاری میکنند.
کشتار وهابیان در عتبات عالیات؛ صفحهای سیاه در تاریخ اسلام است. "صلاحالدین مختار" که از نویسندگان وهابی است مینویسد: در سال ۱۲۱۶ ق. امیر سعود با سپاه بزرگی، متشکل از مردم نجد و عشایر جنوب، حجاز، تهامه و دیگر نقاط، به قصد عراق حرکت کرد. وی در ماه ذی القعده به شهر کربلا رسید و آنجا را محاصره کرد.
سپاهش، برج و باروی(دیوار) شهر را خراب کرده، به زور وارد شهر شدند و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار و خانهها بودند به قتل رساندند. سپس نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطهای به نام ابیض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقیه، به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم، بین مهاجمین تقسیم شد.(8)
"ابن بشر"، مورخ نجدی، دربارهٔ حملات وهابیان به نجف مینویسد: در سال ۱۲۲۰ق، سعود با سپاهی انبوه از نجد و اطراف آن، به بیرون مشهد معروف در عراق (مقصود، نجف اشرف است) فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراکنده ساخت. وی دستور داد باروی شهر را خراب کنند ولی سپاه او زمانی که به شهر نزدیک شدند به خندق عریض و عمیقی برخوردند که امکان عبور از روی آن وجود نداشت. در جنگی که بین طرفین رخ داد، بر اثر تیراندازی از باروهای شهر، جمعی از سپاهیان سعود کشته شدند و بقیهٔ آنها از گرد شهر عقب نشسته، به غارت روستاهای اطراف پرداختند.(9)
به این نکته توجه کنیم که وهابیان تنها بلاد شیعهنشین را مورد تاخت و تاز خود قرار نمیدادند؛ بلکه کلیهٔ مناطق مسلماننشین حجاز، عراق و شام، در تیرس حملات وهابیان قرار داشت و تاریخ در این مورد، از هجومهای وحشیانهای گزارش میدهد که در اینجا به یک مورد اشاره میکنیم:
"جمیل صدقی زهاوی" در خصوص فتح طائف به دست وهابیان مینویسد: از زشتترین کارهای وهابیان، قتل عام مردم است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند. طفل شیرخوار را بر روی سینهٔ مادرش سر میبریدند. جمعی را که مشغول فراگرفتن قرآن بودند، همه را کشتند. چون در خانهها کسی باقی نماند به دکانها و مساجد رفتند و هر کس بود، حتی گروهی که در حال رکوع و سجود بودند، را کشتند. کتابها را که در میان آنها تعدادی مصحف شریف(قرآن) و نسخههایی از صحیح بخاری و مسلم (از معتبرترین کتابهای حدیثی در نزد اهل تسنن) و دیگر کتب حدیث و فقه بود در کوچه و بازار افکندند و آنها را پایمال کردند. این واقعه در سال ۱۲۱۷ق اتفاق افتاد.(10)
وهابیان پس از قتل عام طائف، نامهای به علمای مکه نوشته و آنان را به آیین خویش دعوت کردند. سپس صبر کردند تا ایام حج تمام شد و حاجیان از مکه بیرون رفتند، آنگاه قصد مکه نمودند.
به نوشتهٔ شاه فضل رسول قادری(هندی)، علمای مکه در کنار کعبه گرد آمدند تا به نامهٔ وهابیان نجد پاسخ گویند، در حین گفتگو و مشاورهٔ آنان، ناگهان جمعی از ستمدیدگان طائف داخل مسجدالحرام شدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بیان داشتند و در میان مردم شایع شد که وهابیان به مکه آمده و کشتار خواهند کرد.
مردم مکه سخت در وحشت و اضطراب افتادند، چندان که گویی قیامت برپا شده است. علما اطراف منبر (در مسجدالحرام) جمع شدند. ابوحامد خطیب به منبر رفت و نامهٔ وهابیان و جواب علما در رد عقاید آنان را قرائت کرد. آنگاه خطاب به علما و قضات و فقها گفت: گفتار نجدیان را شنیدید و عقایدشان را دانستید.
دربارهٔ آنان چه میگویید؟ همهٔ علما و مفتیان مذاهب اربعهٔ اهل تسنن، از مکهٔ مشرفه و سایر بلاد اسلامی که برای ادای مناسک حج آمده بودند، به کفر وهابیان حکم کردند و بر امیر مکه واجب دانستند به مقابلهٔ با آنان بشتابد و افزودند که بر مسلمین واجب است او را یاری کنند و با وی در جهاد شرکت نمایند و هر کس بدون عذر، تخلف کند، گنهکار بوده و هر کس در این راه شرکت کند مجاهد و در صورت کشته شدن شهید خواهد بود. در این امر، اتفاق نظر بود و فتوای مزبور را نوشتند و همه مُهر کردند.(11)
بدینگونه میبینیم که آیین وهابیت از دیرباز از سوی کلیه فرق اسلامی (اعم از شیعه و سنی) محکوم به بطلان بوده است.
وهابیت فرقهای است که نه پایبندی بر اعتقادات مذاهب اهل تسنن دارد و نه بر اعتقادات تشیع، و از تمامی مذاهب معتبر اسلام خارج است و علمای چهارگانه اهل تسنن و علمای تشیع در ردّ این فرقه کتابهای بسیاری نوشتهاند. و علمای مذاهب چهارگانه و علمای تشیع، نسبت به رهبران و پیروان وهابیت حکم به گمراهی و خروج از راه و روش مسلمانان دادهاند؟
وهابیت فرقهای است که دشمنان اسلام آن را برای تفرقه افکنی و سوء استفاده از مسلمانان ایجاد کرده است. دشمنان که همواره از اسلام و اعتقادات آن واهمه داشتهاند مدام در پی آن بودهاند که بین مذاهب مختلف مسلمین تفرقه ایجاد کنند و حمایت از وهابیت توسط دشمنان اسلام راهی برای جدایی بین مسلمانان است.
وهابیان با این افکار خشن باعث ایجاد اختلاف و تشتت و درگیری میان مسلمانان شدهاند و استعمار را خشنود نمودند. تا جایی که «لورد کورزون» در توصیف شریعت وهابیت میگوید: "این دین عالیترین و پربهاءترین دینی است که برای مردم به ارمغان آورده شده است." با این که محمدبن عبدالوهاب از دنیا رفته است ولی مستشرقین و استعمارگران دائما در صدد دفاع از افکار او هستند، تا جایی که مستشرق یهودی «جولد تسهیر» او را پیامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افکار او تحریک مینماید.
در مقالههای بعدی عقاید این فرقه گمراه کننده را بررسی میکنیم.
پینوشتها:
1- کشف الشبهات، صص 58- 87.
2- جمیل الصدقی الزهاوی، الفجر الصادق، ص ۱۷؛ سید احمد زینی الدحلان، فتنة الوهابیة، ص۶۶ .
3- آلوسی، تاریخ نجد، صص ۱۱۱-۱۱۳ .
4- وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 37.
5- تاریخ ابن بشر نجدی، ج1، ص ۲۳.
6- وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 38.
7- جزیرة العرب فی القرن العشرین، ص ۳۴۱
8- تاریخ المملکة العربیة السعودیة، ج3، ص ۷۳ .
9- عنوان المجد فی تاریخ نجد: ج۱، ص۳۳۷ .
10- الفجر الصادق، ص ۲۲8.
11- سیف الجبار المسلول علی الاعداء، شاه فضل رسول قادری، استانبول ۱۳۹۵ ق، ص۲ به بعد.
گروه دین و اندیشه سایت تبیان
مهری هدهدی

از جمله مواردی که وهابیها به مسلمانان، علیالخصوص شیعیان ایراد میگیرند و نسبت به آن حساس هستند، آداب روضه منوره و حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از هنگام ورود به حرم، کیفیت ایستادن، تبرک جستن به قبر و یا ستونها، منبر و ... میباشد.
صنعانی که از وهابیون میباشد میگوید: طواف قبور و تبرک و دست کشیدن یا لمس اعضای دیگر به قبور پیامبر و اهلبیت شرک است و این اعمال، مانند افعال جاهلیت برای بتها میباشد.(1)
وهابیها در نامهای که به «شیخ الرکب المغربی» نوشتند، بیان کردهاند که:
تعظیم قبور انبیاء و اولیاء از موارد شرک و عبادت بتها محسوب میشود.(2) برای پاسخ به این شبهه و اتهام وارده به مسلمانان، علیالخصوص شیعیان ذکر چند نکته لازم است:
«و من یعظم شعائر الله فانّها من تقوی القلوب»؛ و هر کس شعایر الهی را بزرگ شمارد، همانا که آن از پرهیزگاری دلهاست.(3)
هیچ دلیلی بر تحریم تعظیم قبور وجود ندارد. مگر این که برخی اعمال در آنجا انجام شود و نیّت عبادت بر آن حمل شود مانند: سجده بر قبور، نماز خواندن بر آنها و هر نوع احترامی که به قصد عبادت باشد نه صرفاً احترام و محبت.
بلکه آن خضوع و تعظیمی عبادت شمرده میشود که در برابر فردی که برای او مقام الوهیت قائل است و او را خدا میداند، شرک است. در مقاله گذشته اشاره کردیم که عبادت چه معنایی دارد و در چه صورت، عملی عبادت محسوب میشود. در غیر این صورت احترام و تعظیم در مقابل والدین، بزرگان و اساتید و امیران همه باید عبادت و در نتیجه شرک محسوب شوند.
پس احترام و تعظیم در برابر کسی که خدا او را بزرگ قرار داده، مانند انبیاء، اولیاء، علما و صالحین، عبادت نیست، بلکه چون خداوند آنها را بزرگ شمرده ما نیز او را بزرگ میشماریم در نتیجه این کار به نوعی تعظیم و بزرگداشت خداوند است. مانند احترام به پدر و مادر، احترام و تعظیم به کعبه، مسجدالحرام، رکن، مقام، عرفات و نظایر آنها، همه اینها به اعتبار انتساب به خداوند محترم هستند. و همینطور است احترام و تعظیم پیامبران و اولیاء و صالحان، همانطور که در زمان حیاتشان شرک نیست بلکه از نظر آیات و روایات پسندیده است و در حال ممات و پس از مرگ هم تعظیم و تکریم ایشان دارای فضیلت است زیرا حرمت آنها با مرگشان از بین نمیرود. مالک در مناظرهای که با منصور دوانیقی در حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشت گفت:
«انّ حُرمة النبی میتاً کحرمته حیّاً؛ احترام پیامبر بعد از وفات، همانند احترام او در حال حیات است.(4)
جمله فوق به بحث توسل و حیات برزخی رسول خدا دلالت دارد و وهابیها میگویند که:
ما اعتقاد داریم که پیامبر در قبر، از حیات برزخی بالاتر از شهدا که قرآن به آن تصریح نمود، برخوردار است، زیرا آن حضرت از شهیدان، افضل است.(5)
پس با توجه به حقایق مربوط به حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و لزوم احترام به آن حضرت، مکانی که در برگیرنده جسد انبیاء و اولیاست یعنی قبور آنان نیز در خور احترام و تکریم است و این احترام و اظهار محبتها نظیر بوسیدن و دست کشیدن به قبور و مانند آن، عبادت آنها یا عبادت سنگها نیست و این اماکن به جهت این که مدفن انبیاء و اولیاء است شرف و حرمت پیدا کردهاند. و در خور تکریم میباشند. همانطور که جلد قرآن از هر جنسی که باشد، به علت مجاورت با قرآن باید محترم باشد و نباید آن را نجس نمود، چون توهین به قرآن محسوب میشود.
آیا کسی احترام به مقام ابراهیم و تعظیم حجرالاسود و یا طواف کعبه را، عبادت سنگها، و آن اماکن میداند؟
و در روایات اهل تسنن و تشیع و تاریخ وارد شده است که در صدر اسلام، مسلمانان به آبی که پیامبر با آن، دست خود را میشست یا مویی که از پیامبر ریخته میشد و یا به آب دهان آن حضرت تبرک میجستند. برای نمونه به بعضی از این موارد اشاره میکنیم:
- در سیره حلبیه آمده است:
عروة بن مسعود ثقفی در سال صلح حدیبیه نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ایستاده بود، ناگهان دید که اصحاب ایشان به خاطر تبرک جستن به آبی که پیامبر با آن وضو میگرفت و یا دست خود را میشست، بر هم سبقت گرفته و نزدیک بود برای دستیابی به آن آب، یکدیگر را بکشند و همین کار را با آب دهان حضرت انجام میدادند و نیز مویی از حضرت نمیافتاد مگر این که اصحاب آن را میگرفتند.(6)
- بخاری در باب صفة البنی(صلیالله علیه و آله) از ابی جحیفه نقل میکند:
پیامبر در سفری به سوی وادی بطحاء (بیابان مکه) از منزل خارج شد، هنگام نماز، وضو گرفت و دو رکعت نماز ظهر و دو رکعت نماز عصر بجا آورد - تا آنجا که میگوید- آنگاه مردم، دست آن حضرت را گرفته و به صورتشان میمالیدند.
راوی میگوید: من نیز دست پیامبر را گرفته و به صورت خود میمالیدم که دست حضرت از برف خنکتر و از مشک خوشبوتر بود.
بخاری در پایان این باب، از همین راوی نقل میکند: بلال، باقی مانده آب وضوی رسول خدا را برای مردم آورد و آنان از آن آب تبرک نمودند.(7)
بخاری در باب استعمال فضل وضوءالناس، از ابی جحیفه نقل میکند: همراه رسول خدا در مسافرت بودیم، حضرت وضو گرفت و مردم از آب باقی مانده وضوی ایشان، میگرفتند و به خود میمالیدند.(8)
مالک در مناظرهای که با منصور دوانیقی در حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشت گفت:
«انّ حُرمة النبی میتاً کحرمته حیّاً؛ احترام پیامبر بعد از وفات، همانند احترام او در حال حیات است.
مانند این روایت را بخاری در صحیح خود، «کتاب الصلاة» نیز آورده است و گفته است که مردم خود را به وضوی حضرت، مسح میکردند.(9)
و قسطلانی گفته است که از این عبارت، جواز تبرک جستن به چیزی که جسد صالحان را لمس کرده استنباط میشود.(10)
- مسلم در کتاب الصلاة از ابی جحیفه نقل میکند:
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را در بیابان مکه ملاقات نمودم... وقتی بلال آب وضوی حضرت را آورد، مردم میشتافتند؛ بعضی به آب وضو میرسیدند و برخی نیز به دیگران، رطوبت آن آب را میرساندند و قطرههایی از آن را بر آنها میپاشیدند. و در حدیثی دیگر به همین صورت نقل میکند و میگوید: اگر کسی به آب نمیرسید، از رطوبت آب دست رفیقش میگرفت و به خود میمالید. نووی گوید: در این باب است، تبرک جستن به آثار صالحان و استفاده کردن باقی مانده آب وضو و غذای او و نوشیدنیها و لباسهایشان است.(11)
- در جریان فتح مکه، داستان تبرک به وضوی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و سبقت گرفتن بر هم و نگاه نمودن ابوسفیان به این منظره و تعجب از آن، معروف است، که در کتابهای تاریخی ذکر شده است.
سمهودی در آداب روضه منوره و حرم پیغمبر(صلی الله علیه و آله) مینویسد:
یکی از آداب روضه منوره و حرم پیامبر اینست که نزد منبر شریف حضرت آمده و بایستد و خدا را بخواند و او را به خاطر این که در کارش آسانی قرار داده، حمد و سپاس گوید و بر رسول خدا درود فرستد و همه نیکیها را از خدا بخواهد و به او پناه برد، همانطور که ابن عساکر گفته است. در ادامه آن اقشهری میگوید: مردانی از اصحاب رسول خدا را دیدم وقتی که در مسجد (پیامبر) بودند مانند رسول خدا قُبه جلو منبر گرفته و رو به قبله ایستادند و دعا خواندند.
- عیاض در کتاب الشفاء از ابی قسط و عتبی مینویسد:
اصحاب رسول خدا همواره وقتی که در مسجد (پیامبر) بودند، قبّه منبر را که به سمت قبر بود، با دستان خود میگرفتند و رو به قبله دعا میکردند.(12)
- ابوبکر اثرم میگوید: به ابوعبدالله (احمد بن حنبل) گفتم:
آیا لمس و مسح کردن قبر پیامبر جایز است؟ گفت: نمیدانم. گفتم: منبر چطور؟ گفت: آری، در این باره روایتی است که آن را از ابن ابی فدیک از ابن ابی ذئب از ابن عمر نقل میکنند که او (ابن عمر) منبر را مسح میکرد.(13) - در فصلی از کتاب شرح الکبیر چنین آمده است که میگوید: در باره مسح کردن منبر، روایتی وارد شده است که آن را ابراهیم بن عبدالله بن عبدالقاری نقل کرده و در آن آمده که او، ابن عمر را دید که به جایگاه نشستن پیامبر روی منبر، دست گذاشت، سپس دستش را بر صورت نهاد.(14)
با مطالعه این روایات که از کتب معتبر اهل تسنن استخراج شده دریافتیم که:
1- بر خلاف نظر وهابیها، تبرک جستن به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هیچ منافاتی با توحید ندارد و اگر فقط به عنوان تبرک این اعمال انجام شود، هیچ نوع شرکی را به همراه نخواهد آورد. و مسلم است که هیچ مسلمانی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را با دیدی غیر از نگاه پیامبری نمی نگرد و اگر این همه محترم است به جهت پیامبری ایشان است و این که مورد رضایت خدای متعال می باشد.
2- این روایات از منابع اهل تسنن استخراج شده است و اگر فردی از این فرقه، به این روایات عامل نباشد دچار تفریط شده است و کسی نمی تواند شیعیان را متهم نماید که این افکار و اعتقادات مختص به شیعیان است .
3- این مسئله واقعیتی است که باید به آن توجه نمود که اگر تبرک به آب وضو و آبی که روی دست پیامبر ریخته میشد و موی پیغمبر جایز نبود؛ یقینا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در زمان حیات خود مردم را از این اعمال نهی میفرمود.
4- قهراً تبرک به قبری که همه جسم پیامبر را در برگرفته است نیز باید جایز باشد، چون معیار در تبرک چیزی است که به پیغمبر وابسته بوده و به بدن مطهر و مبارک آن حضرت به نوعی چسبیده و مرتبط بوده است، مانند لباس و مو و نظایر آن و با توجه به این که قبر در برگیرنده بدن مطهر آن حضرت است، خصوصاً با توجه به این که خود وهابیها میگویند که پیغمبر در قبر به گونهای است که احساس دارد... پس تبرک جستن به قبر، چه با مالیدن دست باشد و چه بوسیدن و چه طواف در اطراف آن، اینها تبرک به بدن پیغمبر است نه عبادت آن حضرت و یا سنگ، آجر و ... .
پینوشتها:
1- کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، سیدمحسن امین، ص 341 .
2- کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، سیدمحسن امین، ص341 .
3- حج/32 .
4- تببین باورهای شیعی، ج 3، ص 61 .
5- رسائل الهدیّة السّنیّه، ص 41 به نقل از کشف الارتیارب، ص 110 .
6- سیره حلبیه، ج3، ص 15 .
7- صحیح بخاری، ج4، ص229- 231.
8- صحیح نجاری، ج1، ص 58- 59 .
9- صحیح بخاری، ج1، ص 134 .
10- ارشاد الساری، ج1، ص 467 .
11- صحیح مسلم با شرح نووی، ج4، ص 218- 220 .
12- وفاء الوفا، علی بن عبدالله سمهودی، ج4، ص 1401 .
13- وفاء الوفا، ج4، ص 1403 .
14- عبدالرحمان بن قدامه، الشرح الکبیر، ج 3، ص 496 .
با استفاده از کتاب توحید و زیارت، آیة الله سیدحسن طاهری خرم آبادی
سایت تبیان
آيا اعتقاد به "بداء" کفر است؟
بدا، يکي از معارف قرآن است و آياتي درباره آن فرود آمده و احاديثي به تشريح آن پرداخته، همچنين دانشمندان اسلامي بر صحت آن اتفاق نظر دارند و به ديگر سخن: محتواي بدا چيزي نيست که مسلمانان آگاه از قرآن و سنت پيامبر بتواند آن را انکار کند، فقط از لفظ آن وحشت دارند، در حالي که در معارف و عقايد، مضمون و محتوا مطرح است نه لفظ و تعبير.

حقيقت بدا، جز اين نيست که انسان با اعمال نيک و بدِ خود، سرنوشت خود را دگرگون سازد، همچنان که قوم يونس به وسيله توبه و انابه سرنوشت بد خود را، که نزول عذاب الهي بود، دگرگون ساختند و عذاب را از خود دفع کردند؛ چنان که قرآن کريم مي فرمايد:
{ فَلَوْلاَ کَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَي حِين } ( 1 )
« چرا هيچ يک از شهرها و آبادي ها ايمان نياوردند که مفيد به حالشان باشد مگر قوم يونس، آنگاه که ايمان آوردند عذاب رسوا کننده را از زندگي آنان برطرف کرديم و تا مدّت معيني آنها را بهره مند ساختيم. »
جهل وناآگاهي از عقايد ومشترکات شيعه، ازموانع تقريب است وبانشر کتاب هاي اصيل شيعه مي توان بسياري از بد بيني ها را زدود.
مضمون آيه، همان محتواي « بدا » است؛ يعني چيزي که همه مسلمانان در آن اتفاق دارند و مي گويند فرد و جامعه مي توانند با اعمال پاک و نيک و يا آلوده و زشت خود، سرنوشت موجود و حاکم بر خود را دگرگون سازند.
گاهي مي پرسند: محتواي « بدا » مورد پذيرش همگان است و آيات قرآني بر صحت آن گواهي مي دهند، چه آيه اي صريح تر از اين که مي گويد:
{ وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَي آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَکَات مِنْ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ وَلَکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا يَکْسِبُونَ } ( 2)
« هرگاه مردم شهرها ايمان آورده، تقوا پيشه مي کردند، قطعاً برکاتي از آسمان و زمين براي ايشان مي گشودم، ولي تکذيب کردند پس به کيفر
دستاوردشان گرفتيم. »
ولي سؤال اين است که: چرا از اين اصل به جمله « بد الله في قَومِ يُونِس » تعبير مي شود؛ چون مفاد ظاهري آن اين است که براي خدا مخفي بود سپس چيز جديدي آشکار گشت و اراده قطعي بر اين تعلّق گرفته بود که آنان را کيفر دهد، سپس تبدل رأي به او دست داد.
پاسخ آن روشن است و آن اين که به کار بردن اين لفظ درباره خدا، از باب « مجاز » است نه حقيقت، همچنان که به کار بردن لفظ « مکر » و « استهزاء » در مورد خدا از باب مجاز است؛ چنان که مي فرمايد:
{ أَفَأَمِنُوا مَکْرَ اللهِ فَلاَ يَأْمَنُ مَکْرَ اللهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ } ( 3)
« آيا از مکر و حيله خدا مطمئن گشته اند، از مکر خدا جز قوم زيانکار کسي مطمئن نمي باشد. »
و علت به کار بردن اين جمله که: « با مقام ربوبي سازگار نيست » اين است که يک چنين جرياني از نظر بشرهاي عادي نوعي « بدا » است؛ يعني ظهور پس از خفا است، گويا بشر از ديدگاه خود سخن مي گويد:
اتفاقاً در حديث پيامبر، خود اين جمله وارد شده است.
بخاري نقل مي کند: « ثَلاثَة مِنْ بَني إسْرائيل: أَبْرص وَاَقْرَع وَأعمي بَدا لله أنْ يَبْتَليهم فَبَعَث ملکاً... » ( 4)
براي آگاهي بيشتر از احاديث مربوط به بدا، مراجعه شود به کتاب « الدّرُّ الْمَنْثور » سيوطي ( 5).
آقاي شيخ عبدالعزيز که مفتي اهل سنت در استان سيستان و بلوچستان در خبرگان نخست بود و در کميسيون مربوط به احوال شخصيه همکاري داشتيم، روزي مسأله بدا را مطرح کرد، به او گفتم بدا به معناي امکان تغيير سرنوشت با اعمال صالح و طالح است. او گفت: کتابي از قدماي شيعه معرفي کن که اين اصل را به اين نحو تفسير کرده باشد، کتاب « أوائل المقالات » شيخ مفيد را در اختيارش نهادم. او پس از چند روز، کتاب را باز گرداند و گفت: اگر معناي « بدا » همين باشد که مؤلف اين کتاب مي گويد، همه مسلمانان به آن معتقدند.
حقيقت بدا، جز اين نيست که انسان با اعمال نيک و بدِ خود، سرنوشت خود را دگرگون سازد
اين حادثه حاکي ازآن است که جهل وناآگاهي از عقايد ومشترکات شيعه، ازموانع تقريب است وبانشر کتاب هاي اصيل شيعه مي توان بسياري از بد بيني ها را زدود.
يکي از گام هاي بلندي که براي « تقريب » برداشته ايم، نگارش کتابي است به نام « طبقات الفقها » در 16 جلد، که 10 جلد آن منتشر شده و 6 جلد ديگر آن در دست تأليف و انتشار است. دو جلد اول آن مقدمه است که در نخستين جلد آن، مصادر فقه در نزد شيعه و سني آمده و در جلد دوم آن ادوار فقه آن دو مطرح شده است ولي در تمام موارد از ميراث فقهي همگان تجليل شده، هر چند در مواردي به احقاق حق پرداخته ايم.
در پايان بايد به برادران اهل سنت بگويم که: « ما يَجْمَعُنا، أَکْثر مِمّا يُفَرِّقُنا »؛ « مشترکات ما فزونتر از متميزات ما است. »
پي نوشت هاــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يونس: 98
2ـ اعراف: 96
3ـ اعراف: 99
4 ـ صحيح بخاري، ص 4، ص 172، باب حديث الأبرص و الأعمي و الأعرج.
5 ـ الدر المنثور، ج4، ص660 تفسير آيه { يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ } رعد: 39
برگرفته از:
در ساحل تقريب، شيخ جعفر سبحاني
تنظيم: گروه دين و انديشه_شکوري
غنا چیست؟

(غنا از دیدگاه محقق سبزواری)
در اين مقاله، به بررسى اجمالى «اباحه غنا از ديدگاه محقق» مىپردازيم. ابتدا به مفهوم لغوى غنا اشارهاى كوتاه مىكنيم و اختلاف نظر لغويان را در اين زمينه مىنمايانيم. سپس به ويژگى غنا و افراد شايع آن در زمان صدور روايات توجه مىكنيم تا بدينوسيله به فضاى صدور روايات و فهم مقصود واقعى آن نزديك شويم.
يادآورى اجمالى فتاواى فقهاى معروف و فتاواى گوناگون آنان، بخش بعدى اين مقاله را تشكيل خواهد داد، و در خاتمه بحثى اخلاقى پيرامون غنا خواهيم داشت.
غنا چيست؟
1 - ابن منظور، غنا را به صداى شادىآفرين معنى كرده است. (1)
2 - صاحب مصباح المنير در تعريف غنا نوشته است: «ان الغناء الصوت»: غنا يعنى صوت. (2)
3 - بعضى غنا را بدين گونه تعريف كردهاند: «الغناء هو مد الصوت». غنا عبارت است از كشيدن صوت. (3)
4 - ابناثير در كتاب النهاية خود از شافعى نقل كرده كه: «الغناء هو تحسين الصوت و ترقيقه». يعنى غنا زيبا و نازك كردن صوت است. (4)
5 - مرحوم محقق سبزوارى در كفايةالاحكام غنا را اين گونه تعريف كرده: كشيدن صدا و بازگردانيدن آن در حلق كه حالتشنونده را تغيير دهد. (5)
از فحواى كلام مرحوم فيض اينطور استنباط مىشود كه غنا را نظير محقق سبزوارى معنا كردهاند.
6 - پيروان مذهب حنابله غنا را چنين تعريف مىكنند: زيبا ساختن صدا به شكلى كه سبب تغيير حال و تاثير در عواطف و احساسات شود. (6)
7 - مرحوم علامه در قواعد مىفرمايند: «الغناء هو الصوت المشتمل على الترجيع» غنا صوت و آوازى است كه در آن ترجيع باشد. (7)
8 - مرحوم فخرالدين طريحى در مجمعالبحرين و محقق كركى در جامعالمقاصد گفتهاند: «الغناء هو الصوت المشتمل على الترجيع المطرب» يعنى آوازى كه در گلو بازگردانده شود و حالت را تغيير دهد. (8)
9 - شيخ انصارىرحمه الله در كتاب المكاسب تعاريف زيادى براى غنا بيان فرموده و پس از جرح و تعديل مىفرمايد: مقتضاى عبارات كسانى كه غنا را تعريف كردهاند اين است كه غنا درباره چگونگى صوت و خود صوت است و معنى كلام در آن نقشى ندارد و فرقى ندارد كه كلام باطل باشد يا حق، حكمتباشد يا قرآن يا رثاء مظلوم. (9)
نگارنده به منظور ارائه تعريفى جامع و مانع به فكر تهيه منابع و متون و دسترسى به آراء و نظريات حضرات فقهاى قديم و جديد بودم و لكن همان ذهنيت پيش بر من غلبه يافت، مبنى بر اين كه شايد نتوان تعريف جامع و مانع براى غنا پيدا كرد. پس، علىرغم ميل شديد تعريفى مقنع كه بتوان آن را موضوع حكم شرعى قرار داد، نيافتم. تعاريفى كه از غنا شده تنها شرح اسم و شرح لفظ به حساب مىآيد. هيچ كدام از تعريفهايى كه بيان شد و تعريفهاى ديگر كه به خاطر جلوگيرى از اطاله كلام از آنها صرفنظر شد، منطقى، دقيق، علمى و فنى نيستند. از جمله هيچ كدام از تعريفهاى فوق توان تعيين موضوع و مفهوم غناى حرام را ندارد چرا كه خواندن قرآن و مراثى با صداى خوش و بلند نه تنها منع نشده بلكه در مورد قرآن توصيه شده كه با صوت حسن و لحن زيبا خوانده شود. (10)

فقهاى شيعه و غنا
آراء حضرات فقها اعم از قدما و متاخران در اين مساله گوناگون و پراكنده است. ما بعد از بررسى آراء گوناگون به اين نتيجه رسيديم كه ابتدا نظريات ايشان را به دو دسته تقسيم كنيم سپس نظر صائب را بيان كنيم.
قائلان به اباحه غنا
از جمله مشهورترين فقهاى اين گروه، مىتوان از مرحوم آيتالله فيض كاشانى و مرحوم آيتالله محقق سبزوارى ياد كرد.
از مرحوم محدث كاشانى (فيض) نقل شده است كه: غنايى حرام است كه مشتمل بر امرى بوده باشد كه حرمتش از خارج ثابتباشد. مثل غنايى كه همراهش لعب با آلات لهو يا اختلاط زن و مرد در مجلس و تكلم نمودن به امر باطل باشد و در غير اين فرض، نفس غنا را نمىتوان محكوم به حرمت دانست. (11)
كلام مرحوم فيض در وافى: مرحوم فيض در كتاب وافى، (12) پس از آن كه اخبار حرمت را نقل نموده - و انشاءالله ما نيز بعدا به برخى از آنها اشاره خواهيم نمود - فرموده است: از مجموع اخبار وارده در اين باب، چنين استفاده مىشود كه حرمت غنا و متعلقات آن از قبيل اخذ اجرت و تعليم دادن و گوش كردن و خريدوفروش آلات، كلا اختصاص به غنايى دارد كه در زمان بنىاميه و بنىعباس معهود و متعارف بوده و به اين نحو بوده كه در مجلس اغانى، زنان و مردان مختلط بودند و همواره زنان تكلم به باطل مىكردند و با آلات لهو از قبيل عود و نى و غير اينها، به لعب و خوشگذرانى مشغول بودند.
اما غير اين گونه اغانى حرام نيست چنان كه فرموده امام صادقعليهالسلام در حديثى كه در همين باب وارد شده، مشعر به آن است. حضرت فرمودند: اين مجالس نبايد از آن محافلى باشد كه زن و مرد مختلط باشند. (13) سپس مرحوم فيض سخن را ادامه مىدهند تا آنجا كه مىفرمايند: بنابراين شنيدن تغنى با اشعارى كه متضمن ذكر بهشت و دوزخ بوده باشد، مستمع را نسبتبه عالم باقى و آخرت تشويق نمايد و نعم الهى را توصيف و بيان كند و شخص را به خيرات و اعمال نيك ترغيب نمايد و نسبتبه امور فانى و زايل بىميل و بدون رغبت كند و امثال اين امور، اشكالى ندارد.
چنان كه به همين معنا در حديثى كه مرحوم صدوق در كتاب فقيه نقل نموده اشاره شده است و آن اين است كه امامعليهالسلام فرمودند: «ما عليك لو اشتريتها فذكرتك الجنة» (14) و دليل ما بر جواز تغنى به اشعار مذكور اين است كه كل مطالب و موضوعاتى كه گفته شد ذكر خداوند متعال است لذا اگر آنها را با غنا بخوانند مرتكب حرامى نشدهاند و اصلا كسانى كه داراى مقام خشيت و از عصيان حقتعالى خائف هستند از شنيدن اينگونه اشعار پوستبدنشان جمع شده، دلهايشان به جانب ربالارباب و ذكر حضرتش متوجه مىگردد.
خلاصه كلام آن كه، بر هيچ شخص عاقلى پس از شنيدن اين اخبار تمييز غناى حق از غناى باطل مخفى نمىماند و معلوم مىشود اكثر غناهايى كه اهل تصوف مرتكب آن مىشوند از سنخ غناى باطل است.
محقق سبزوارى در كفايه (15) بعد از ذكر اخبارى كه از حيث جواز و منع در قرآن و غير آن موجود است نوشته: جمع بين اين اخبار به دو وجه ممكن است:
وجه اول از جمع بين اخبار متعارضه آن است كه بگوييم:
اخبارى كه ما را از غنا نهى نمودهاند، اختصاص به غير قرآن دارند و اخبار مجوزه راجع به غناى قرآن مىباشند. بنابراين تنافى و تعارض به اين بيان از بين اخبار برداشته مىشود. اگر گفته شود; پارهاى از اخبار مانعه بهصراحت از تغنى به قرآن ما را نهى و منع نمودهاند و با اين وصف چگونه بگوييم مورد اين اخبار غير قرآن مىباشد. در جواب مىگوييم: اين دسته از اخبار كه بهصراحت و روشنى تغنى به قرآن را مورد نهى و منع قرار دادهاند حمل مىشوند بر قرائتى كه بر سبيل لهو بوده و به آن نحوى كه فساق و اهل عصيان در غنايشان مىخوانند. ولى غنايى كه به سبك غناى ايشان نباشد در صورتى كه قرآن را با آن نحو و طرز قرائت كنند، اشكالى ندارد. مؤيد اين گفتار روايت عبدالله بن سنان استبه اين مضمون: قرآن را با الحان عربى بخوانيد و بپرهيزيد از اين كه آن را به طريق اهل فسوق و كبائر بخوانيد و عنقريب بعد از من اقوامى مىآيند كه قرآن را با صوتى مشتمل بر ترجيع مىخوانند. (16)
اخبار مانعه را حمل مىكنيم بر آنچه در عصر و زمان عباسيان و امويان رايجبوده است و فرد شايع غنا در آن زمان اين بود كه غنا را به طرز لهو، عملى مىساختند. يعنى، مجالس فجور و فسوق ترتيب مىداده و در آن از خمور و عمل به ملاهى استفاده مىكردند و نيز در آن محافل، زنان و مردان به طور مختلط شركت داشتند و همواره زنان به مطالب باطل تكلم مىكردند و آنها را به سمع مردان مىرساندند. (17)
بديهى استحمل لفظ «الغناء» كه مفرد معرفه است مفهوم كلى ندارد و حمل بر افراد آن زمان هيچ بعيد نيست. سپس روايت علىبن جعفر و روايت «اقرؤوا و القرآن» كه قبلا نقل شد ذكر كرده و پس از آن اين عبارت معصومعليهالسلام را كه «ليستبالتى يدخل عليها الرجال» را جهت تاييد حمل مذكور نقل نموده است و پس از آن فرموده: در اين حمل، اشعار و اشاره استبه اين كه منشا منع در غنا پارهاى از امور محرمه بوده كه با غنا همراه و مقرون قرار مىدادند همچون لهو و غير آن. (18)

سپس، سخن را ادامه داده تا جايى كه فرموده است: در تعدادى از اخبار، منع از غنا، مضمونى آمده كه مشعر استبه اين كه غنا چون لهو و باطل است، حرام مىباشد پس در هر موردى كه عنوان لهو و باطل صادق بود البته بايد حكم به حرمت نمود و در غير آن حرمتبدون دليل مىباشد و پرواضح است كه صدق اين دو عنوان (لهو و باطل) در قرآن و ادعيه و اذكارى كه با اصوات و الحان خوش خوانده مىشوند و انسان را به ياد بهشت مىاندازند و شوق به عالم بالا را در شخص تهييج مىنمايند، محل تامل است.
پس از آن فرمود: از اين بيانات و تفاصيل كه بگذريم بين اخبار غنا و اخبار بسيار ديگر كه به حد تواتر رسيده و جملگى بر فضيلت قرائت قرآن و ادعيه و اذكار با صوت حسن و لحن خوش دلالت دارند تعارض مىباشد و بايد توجه داشت كه موضوع اين اخبار چنان كه اشاره شد صوت حسن است و اين موضوع از نظر لغت اعم از غنا است، افزون به اين كه حكم آن طبق دلالت اين اخبار اباحه استبا اصل موافق مىباشد و به هر تقدير بين اخبار مذكور و احاديثحرمت و منع از غنا تعارض است و نسبتبين آنها عموم و خصوص من وجه مىباشد زيرا قرائت قرآن و دعا و ذكر با صوت حسن اعم است از اين كه على وجه الغناء المحرم بوده يعنى همراهش محرم مسلمى باشد يا تنها و بدون آن محرم تحقق يابد و از آن طرف غنا نيز اعم است از قرائت قرآن و دعا و ذكر با صوت و لحن حسن يا غير آن،
ناگفته نماند كه در اين مساله البته، طريق احتياط واضح و روشن استيعنى احتياط اين است كه از غناى غير مقرون با حرام نيز اجتناب گردد.
كسانى هستند كه غنا را به طور مطلق رد كردهاند. عدهاى از اين گروه، اول نظريات آن دو بزرگوار (محقق سبزوارى و فيض كاشانى) را نقل كرده و سپس آنها را مورد نقد و بررسى قرار داده و نظر خود را بيان كردهاند از آن جمله شيخ على شهيدى (شيخ على بن شيخ محمدبن شيخ حسن) صاحب حاشيه بر شرح لمعه كه از معاصران مرحوم فيض و سبزوارى است.
(نقد و برسی نظریه محقق سبزواری و فیض کاشانی در ادامه خواهد آمد)
تنظیم:گروه حوزه علمیه تبیان_امید آشتیانی
1- لسانالعرب، ج15، ص136.
2- المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير للرافعى، فيومى، ج1 و 2، ص455، المكتبة العلميه بيروت، لبنان.
3- المكاسب المحرمة، امام خمينىقدس سره، ناشر اسماعيليان، 1368.
4- النهاية فى غريب الحديث و الاثر، ابناثير، ج3، ص391، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، چاپ چهارم، 1364.
5- الغناء و هو مد الصوت المشتمل على ترجيع المطرب. كفاية الاحكام، كتاب تجارت، مقصد دوم.
6- الفقه على المذاهب الاربعه، عبدالرحمان الجزيرى، ج2-42، داراحياء التراث العربى، بيروت.
7- مفتاح الكرامة فى شرح قواعد العلامه، محمد جواد عاملى، دار احياء التراث العربى، بيروت.
8- مكاسب شيخ انصارى، چاپ سنگى، ص37.
9- همان.
10- حضرت سجادعليهالسلام به قدرى قرآن را زيبا و جالب قرائت مىفرمود كه هر كس صداى او را مىشنيد فريفته مىشد و بىاختيار مىايستاد و به صداى دلنشين حضرت گوش فرامىداد.
11- تفسير صافى، فيض كاشانى، ج1 ص62.
12- جلد سوم، صفحه 35 و نيز مفتاح الشرائع، ج2، ص21; مفتاح ص465; مجمع الذخائر الاسلاميه، ص1401.
13- عين عبارات فيض در كتاب الوافى، جلد سوم، صفحه 35 و نيز در كتاب مفاتيح الشرايع، ج2، ص21. مفتاح، 465 به همينگونه آمده است: والذى يظهر من مجموع الاخبار الواردة فى اختصاص حرمة الغنا و ما يتعلق به من الاجر و التعليم و الاستماع و البيع و الشراء كلها بما كان على النحو المعهود المتعارف فى زمن بنىالعباس من دخول الرجال عليهن و تكلمهن بالاباطيل و لعبهن بالملاهى من العيدان و القصيب و غيرها دون ما سوى ذلك كما يشعر به قولهعليهالسلام بالتى يدخل عليها الرجال.
14- در كتاب وسائل الشيعة، ج12، ص86، باب 160، حديث دوم آمده است. محمدبن على بن الحسين قال: سال رجل على بن الحسين عن شراء جارية لها صوت فقال: ما عليك لو اشتريتها فذكرتك الجنة، يعنى بقراءة القرآن و الزهد و الفضائل التى ليستبغناء فاما الغناء فمحظور.
15- كفاية الاحكام، كتاب تجارت، فصل سوم، مقصد دوم، مبحث فيما يحرم التكسب به، چاپ سنگى بدون شماره صفحات، مكاسب شيخ انصارى، ص39.
16- و فى رواية عبدالله بن سنان عن ابىعبدالله قال: قال رسولاللهصلى الله عليه وآله اقرؤوا و القرآن بالحان العرب و اصواتها و اياكم و لحون اهل الفسق و اهل الكبائر فانه سيجىء من بعدى اقوام يرجعون القرآن ترجيع الغناء و النوه و الرهبانية لايجوز تراقيهم قلوبهم مقلوبه و قلوب من يعجبه شانهم. المستدرك - كتاب الصلاة، الباب 20 من ابواب القرائة، فى غير الصلاة.
17- عين عبارات محقق سبزوارى در كفايه: نقول يمكن الجمع بين هذه الاخبار و الاخبار الكثيرة الدالة على تحريم الغناء بوجهين احدهما، تخصيص تلكالاخبار بما عدا القرآن و حمل ما يدل على ذم التغنى بالقرآن على قراءة تكون على سبيل اللهو كما يصنعه الفساق فى غنائهم و ثانيهما ان يقال المذكور فى تلك الاخبار الغناء و المفرد المعرف باللام لا يدل على العموم لغة و عمومه يستنبط من حيث انه لا قرينة على ارادة بعض الافراد من غير تعيين ينافى غرض الافادة...
18- اين قسمت در عبارات كفايه نيست (و ما آن را از مكاسب ص38 نقل نموديم) ممكن استشيخ اعظم از رساله ايشان در غنا نقل فرموده باشد.
بسم الله الرحمن الرحيم
يكى از سنتهاى حسنه و مستحبات اسلامى كه پس ازپيروزى انقلاب اسلامى احياء گرديد، سنت مبارك اعتكاف است.اين سنت،در طول تاريخ اسلام و اديان آسمانى طرفداران و عاملانى داشته و در بلاد اسلامى به طور عموم و شهرهاى شيعه و مراكز حوزوى بطور خاص مورد توجه بوده است.
مساجد شهرهاى مقدس نجف و كربلا و كاظمين و سامرا و مشهد و قم و اصفهان و شيراز و بسيارى ديگر از شهرهاى شيعه،خاطره حضور پر نور نيايشگران و معتكفان«ايام البيض»ماه رجب و احيانا دهه آخر ماه رمضان را در سينه دارد.
اين عبادت كه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى حالت فراگير و عمومى نداشت،در چند ساله اخير در ميان جمع كثيرى از صالحان و نيكان و خواهران و برادران دينى از اقشار گوناگون اجتماعى به ويژه دانشجويان و طلاب،متداول گرديده است و مساجد بسيارى از شهرهاى ايران و جهان اسلام پذيراى مهمانان خدا در ايام البيض ماه پر بركت رجب است.
از آنجا كه اشتغال انسان به كار و زندگى و مسؤوليتهاى اجتماعى،گاهى موجب غفلت مىشود،و توجه به كار،گاه از توجه به هدف باز مىدارد و سبب مىشود وظيفه بزرگ ياد خدا و توجه به خود سازى و مبدا و منتهاى هستى فراموش شود.
اعتكاف،آب حيات بخش در كوير غفلتهاست.
غفلت از«خود»و«خداى خود»،بستر مرگ ارزشهاى انسانى و نقطه سقوط از پايگاه بلند خردورزى و عشق عرفانى و عامل پيوستن به زندگى پست و حيوانى است.
اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون(اعراف/179)
اعتكاف،بستر مناسب انديشه و تفكر و خردورزى است.
اعتكاف،تلاشى استبراى اينكه انسانهاى فرو رفته در غرقاب روزمرهگىها از فضاى پر التهاب روزانه به سوى«خويش»و«خداى خويش»باز گردند.
اعتكاف زمينه توبه و بازگشت است.بازگشتبه قرآن و معنويت،بازگشتبه دعا و استمداد از عالم غيب،بازگشت از«خودمدارى»به«خداگرايى»آنها كه مسؤوليتهاى حساستر و بزرگترى دارند،بيش از ديگران به اعتكاف و خودسازى نياز دارند.
بىجهت نيست كه شخص رسول الله صلى الله عليه و آله پس از هجرت،همه ساله دهه اول يا دوم و گاه هر دو دهه و در سالهاى آخر زندگى به طور منظم دهه سوم ماه مبارك رمضان را به«اعتكاف»مىپردازد و به همه دستاندركاران و كارگزاران و رجال سياسى،اجتماعى درس معنويت گرايى و ذكر و نياش و روزه و تلاوت قرآن مىدهد.
اعتكاف،توقفى ناآگاهانه در مسجد نيست.صرف درنگ و مكث و«حبس خويشتن»در مسجد، بدون عشق به عبادت و قصد قربت نيست.
اعتكاف،لميدن خوابيدن و چرت زدن و احيانا وقت گذرانى بيكاران و گردهمايى تفريحى-سياحتى در مساجد بزرگ شهر نيست.
در اعتكاف كسانى كه كار دارند و زياد هم كار دارند،و غرق دنياى اقتصاد و سياست و هنر و مطبوعات و غيره هستند،بايد از توليد و توزيع و طرح و برنامههاى اقتصادى و سياسى و فرهنگى و نظامى و كار و زندگى فاصله بگيرند و به همآهنگى كار و تلاش و فعاليتها،با رضاى خدا و وظيفه مكتبى بيانديشند.تنظيم فكر و انديشه و عمل،با معيارهاى الهى را تمرين كنند.
كار براى امت و تامين حوائج نيازمندان،تشييع پيكر شهيدان و مؤمنان،عيادت بيماران و هر كارى كه در آن،خود مطرح نيست و انگيزه الهى دارد،با اعتكاف سازگار است و حتى در برخى احاديث قضاى حوايج مؤمنان از اعتكاف برتر شناخته شده است.
اعتكاف،دوره كوتاه مدت خود سازى است،كه حداقل سه روز طول مىكشد و انسان را از حاكميت غريزهها،عادتها و اشتغالات معمول زندگى آزاد مىسازد.
اعتكاف،محو خود خواهى در امواج بلند خداگرايى و خدمتبه امت اسلامى است.
اعتكاف،برون رفتن از خانه خويش و مصمم شدن بر حضور در خانه حضرت حق است. عبادتى مستحبى و تقرب جويانه و داوطلبانه است كه روزه روز سوم آن رنگ وجوب مىگيرد.
اعتكاف،گريز از لذت گرايى و هر گونه التذاذ جنسى و مهار حس خود محورى و برترى جوئى و بازگشت از قبله ديناگرايان به سمت و سوى قلب و قبله هستى است. خود سازى،محاسبه نفس،توبه و نيايش،نماز و تلاوت قرآن و استمداد از آستان قدس ربوبى از ديگر بركات«اعتكاف»است.
از آنجا كه گرد آورى احكام و استفتائات مربوط به اعتكاف،كارى است كه مؤمنان را در انجام اين وظيفه الهى يارى مىدهد،ستاد هماهنگى اعتكاف شهر مقدس قم كه از دير باز از حافظان و مروجان اين سنتحسنه اسلامى است.از برادر بزرگوار جناب حجة الاسلام محمد حسين فلاحزاده،در خواست كرد،احكام و مسائل اين عبادت اسلامى را در ابعاد مختلف واجبات-محرمات،مبطلات و احيانا مكروهات و مباحات گرد آورى كنند،تا عاكفان خانه دوست فرمان الهى را بهتر بشناسند و با عمل به احكام دين،از فيض ثواب و ارزش معنوى مورد نظر از انجام اعتكاف،بهرهمند شوند.
در پايان از همه عاكفان حضرت دوست و مؤمنان معتكف در مساجد ميهن اسلامى صميمانه مىخواهيم،براى زلال شدن درياى قلبها و صاف شدن آسمان انديشه مسلمين و تحكيم دوستى بين ياران و دوستان انقلاب اسلامى و ظهور مصلح كل حضرت بقية الله الاعظم عليه السلام دعا كنند و عزت و عظمت فرزندان امام خمينى قدس سره را همراه با سلامت و موفقيت رهبر بزرگوار انقلاب-حضرت آية الله العظمى خامنهاى و مراجع عظيم الشان جهان تشيع از خداى بزرگ تمنا كنند.
مايه سپاس است اگر نظرات اصلاحى و تكميلى خود را به نشانى-قم،صندوق پستى 316-37185 ستاد مركزى اعتكاف بفرستيد.
و الحمد لله رب العالمين
ستاد مركزى اعتكاف قم
اسلام،فكر جدايى از زندگى دنيا و گوشه نشينى و كناره گيرى از مردم و به تعبير ديگر رهبانيت را باطل و ناپسند اعلام كرد،اما اعتكاف را به عنوان فرصتى براى بازگشتبه خويش و خداى خويش قرار داد،تا كسانى كه از هياهو و جنجالهاى زندگى مادى خسته مىشوند، بتوانند چند صباحى با خداى خود خلوت كنند و جان و روح خود را با خالق هستى ارتباط دهند،و با توشه معنوى و اعتقادى راسخ و ايمان و اميدى بيشتر به زندگى خود ادامه دهند،و خود را براى صحنههاى خطر و جهاد در راه خدا آماده سازند و هميشه با ياد خدا تلاش كنند و خود را در محضر پروردگار ببينند و از نافرمانى او بپرهيزند و به سوى سعادت دنيا و آخرت گام بردارند.كه با اندك تاملى در احكام و مسائل اين برنامه زيباى عبادى پى به چنين حقايقى خواهيم برد.
از آنجا كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران،سنت اعتكاف حيات ديگرى يافته و جمع زيادى از مشتاقان به ويژه جوانان بدان روى آوردهاند و چون در سابق،كمتر مورد توجه بوده، احكام آن در اكثر رسالههاى توضيح المسائل يافت نمىشود،لذا بر آن شديم كه احكام اعتكاف را به مقدارى كه مورد ابتلاء و نياز است،با استفاده از منابع معتبر فقهى و استفتاءآت جديد،مطابق با فتاواى مراجع معظم تقليد آماده كنيم،كه دفتر حاضر حاصل اين تلاش است. اميدواريم راه گشاى بندگان خالص خداوند باشد و مورد قبول حضرت حق قرار بگيرد.
آنچه در اين نوشته به صورت مساله آورده شده بر اساس فتاواى بنيانگذار جمهورى اسلامى حضرت آية الله العظمى امام خمينى قدس سره است كه از ترجمه بحث اعتكاف كتاب«العروة الوثقى»با ملاحظه حواشى معظم له و كتاب«تحرير الوسيله»استفاده شده است.
فتاواى ساير مراجع معظم تقليد نيز با استفاده از تعليقات آن بزرگواران بر كتاب«عروة»و استفتاءاتى كه توسط معاونت فرهنگى مسجد مقدس جمكران و ستاد مركزى اعتكاف قم در اختيار گذاشتند،آورده شده است.
ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم
قم-پائيز 78-محمد حسين فلاح زاده
1-اعتكاف،در لغتبه معناى توقف در جايى است و در اصطلاح احكام،عبارت است از ماندن در مسجد به قصد عبادت خداوند،با شرايطى كه خواهد آمد.
2-انسان مىتواند،در حال اعت