تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

یوسف

محبوبیت یوسف ـ علیه السلام ـ و آرامگاهِ او

حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا كرده و عزّت فوق العاده‎ای نزد مردم مصر داشت كه پس از فوتش بر سر محل به خاك سپاریش نزاع شد. هر طایفه‎ای می‎خواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مایه بركت در زندگی‎شان باشد. بالاخره رأی بر این شد كه جنازه یوسف را در رود نیل دفن كنند، زیرا آب رود كه از روی قبر رد می‎شد مورد استفاده همه قرار می‎گرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و بركت وجود پاك حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎رسیدند.

صبر بسیار بباید پدر پیر فلك را                         تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

جنازه حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ عمل شده باشد. خداوند به پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ خطاب نموده و می‎فرماید:

«ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحِیهِ إِلَیكَ وَ ما كُنْتَ لَدَیهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یمْكُرُونَ؛

اینها از اخبار غیبی است كه به تو وحی كردیم، تو نزد برادران یوسف نبودی در آن موقعی كه مكر كردند (تا یوسف را به چاه بیفكنند).»[1]

«لَقَدْ كانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَبْصار...؛

 در داستان‎های ایشان (یوسف و یعقوب و برادران یوسف و داستان‎های پیامبران دیگر)، درسهای آموزنده‎ای برای صاحبان بصیرت است.»[2]

این داستان‎ها حاكی از واقعیتهای حقیقی است، نه آن كه آنها را ساخته باشند.[3]

جالب توجه این كه: مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراكم) بر بنی اسرائیل طلوع نكرد (هرگاه می‎خواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم می‎كردند) به حضرت موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد كه استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم كرد.

جنازه حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ عمل شده باشد.

موسی ـ علیه السلام ـ پرسید كه چه كسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. موسی ـ علیه السلام ـ دستور داد كه آن پیرزن را كه از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند. حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به او فرمود: «آیا قبر یوسف را می‎شناسی؟»

پیرزن عرض كرد: آری.

حضرت موسی ـ علیه السلام ـ فرمود: ما را به آن اطّلاع بده.

او گفت: اطلاع نمی‎دهم مگر آن كه چهار حاجتم را بر آوری:

اول: این كه پاهایم را درست كنی.

دوم: اینكه از پیری برگردم و جوان شوم.

سوم: آن كه چشمم را بینا كنی.

چهارم: آن كه مرا با خود به بهشت ببری.

این مطلب بر موسی ـ علیه السلام ـ بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد، حوائج او را برآور. حوائج پیر زن برآورده شد. آن گاه او مكان قبر یوسف ـ علیه السلام ـ را نشان داد.

موسی ـ علیه السلام ـ در میان رود نیل جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را كه در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آن گاه ماه طلوع كرد. از این رو، اهل كتاب، ‌مرده‎های خود را به شام حمل كرده و در آن جا دفن می‎كنند.

[4]

جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را (بنابر مشهور) كنار قبر پدران خود دفن كردند. اینك در شش فرسخی بیت المقدس، مكانی به نام قدس خلیل معروف است كه قبر یوسف ـ علیه السلام ـ در آن جا است.

حُسن عمل و نیكوكاری این نتایج را دارد كه خداوند پس از حدود چهار صد سال با این ترتیبی كه خاطر نشان شد، طوری حوادث را ردیف كرد، تا وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به دست پیامبر بزرگ و اولوا العزمی چون حضرت موسی ـ علیه السلام ـ انجام شود، و به بركت معرّفی قبر یوسف ـ علیه السلام ـ به پیر زنی آن قدر لطف و عنایت گردد.[5]

آری، یوسف ـ علیه السلام ـ بر اثر پرهیزكاری و خدا ترسی، آن چنان مقام ارجمندی در پیشگاه خدا پیدا كرد كه در روایت آمده: هنگامی كه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در شب معراج، به آسمان سوم رسید، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آن جا به گونه‎ای دید كه:

«كانَ فَضْلُ حُسْنِهِ عَلی سایرِ الْخَلْقِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ لَیلَهِ الْبَدْرِ عَلی سایرِ النُّجُومِ؛ زیبائیش نسبت به سایر مخلوقات، همانند زیبایی ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.»[6]

________________________________________

[1] . یوسف، 103.

[2] . یوسف، 111.

[3] . مجمع البیان، ج 5، ص 262ـ266.

[4] . علل الشرایع، ص 107؛ بحار، ج 13، ص 127.

[5] . در بعضی از روایات نقل شده كه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در سفری در بیابان به چادر نشینی برخورد، چادر نشین حضرت را شناخت، بسیار پذیرایی كرد. هنگام خداحافظی، رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او فرمود: هرگاه از ما چیزی بخواهی از خدا می‎خواهیم كه به تو عنایت كند؛ او در جواب گفت: از خدا بخواه شتری به من بدهد كه موقع حركت، اثاثیه خود را بر آن بگذارم و چند گوسفند به من عطا كند كه در این صحرا آنها را بچرانم، و از شیرشان استفاده كنم. حضرت آنها را از خدا تقاضا نمود. خداوند هم تقاضای حضرت را برآورد. در این هنگام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب خود رو كرد و فرمود: ای كاش این مرد نظر و همتش بلند بود و مثل عجوزه بنی اسرائیل، خیر دنیا و آخرت را از ما می‎خواست تا آن را از خدا می‎خواستم، و خدا به او می‎داد، اصحاب تقاضای بیان قصه عجوزه بنی اسرائیل را نمودند. حضرت داستان عجوزه را به طور مشروح برای اصحاب شرح دادند. در این روایت است كه آن عجوزه سه حاجت خواست و برآورده شد: 1. جوان شود 2. همسر موسی گردد 3. در بهشت هم همسر موسی باشد (به نقل از حیاه الحیوان دمیری).

[6] . بحار، ج 18، ص 325.

با تلخیص از اندیشه قم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

استخوانهاي پوکيده

به خدمتگزار خود كه دختر بسيار جوانى بود گفت :

- تا عصر برمى گردم ، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجير بياورم .

- خدا به همراه ، مواظب خودتان باشيد!

عزير، پشت سر چارپايش كه دو سبد خالى از دو سويش آويزان بود پياده راه مى رفت . باغ قدرى از شهر دور بود اما او خوشتر مى داشت كه راه را پياده طى كند. چوبدستى خود را پشت گردن گذاشته و هر دو دست را از آرنج بر آن حمايل كرده بود. آرام راه مى سپرد و به زمين كه آهسته از زير پاى او فرار مى كرد مى نگريست . در اين ميان ناگاه استخوان كتف گوسفند يا حيوان ديگرى سر راهش سبز شد، ديدن استخوان ، انديشه او را به دنياى ديگرى برد:

- چگونه خداوند در قيامت ، استخوانهاى جدا از رگ و پى و گوشت و خون را دوباره به هم پيوند مى دهد؟

و در سراسر راه ، اين انديشه ذهنش را به خود مشغول داشت .

اوايل پاييز بود. برگ درختان ، رنگ باخته بود، اما باغ هنوز طراوت تابستانى خود را داشت . درختهاى به و انار و انجير، سر در سر هم آورده و ساكت و بى صدا در آفتاب دلچسب پاييزى غنوده بودند. تاكها از سپيدارها بالا رفته و به گونه اى پيچ در پيچ ، خود را از شاخسارها آويخته بودند. انگورها، در خوشه هايى زرد و طلايى و ياقوتى ، از لابه لاى برگهاى انبوه نمايان بود.

عزير، نان توشه را از درون يكى از سبدها برداشت و چارپاى خسته خود را در ميان قصيلهاى وحشى كناره جويبارى كه از لابه لاى درختان مى گذشت رها كرد. سپس خوشه اى انگور تازه چيد و سفره نان توشه را زير سپيدارى آن سوتر پهن كرد و به خودردن ناهار پرداخت . بعد از صرف غذا، مى خواست روى سبزه ها استراحت كند، اما راه بازگشت دراز و وقت تنگ بود. پس چارپا را آورد تا سبدهاى خالى را از انگور و انجير پر كند. وقتى هر دو سبد پر شد، سفره خود را ميان بار گذاشت و با چارپا از باغ بيرون آمد و به سوى خانه راه افتاد.

سپس يك روز، يك هفته ، يك ماه ، يك سال ، چند سال چشم به راه ماندند و از عزير خبرى نشد. همه از او دل كندند و تا درست يكصد سال تمام از آن ماجرا گذشت .

در راه بازگشت ، دوباره چوبدستى خود را به موازات شانه ، پشت گردن نهاده و دستها را از آن آويخته بود و همچنان ، چشم بر گامهاى چارپاى خود داشت كه اينك زير بار سنگين انجير و انگور، به سختى پا عوض مى كرد و پيش مى رفت .

باز همان انديشه هاى صبح ، او را به فكر فرو برد:

- خداوندا! من به تو ايمان دارم ، اما جمع شدن دوباره استخوانهاى انسان يا حيوانى را كه مرده و پوسيده است درك نمى كنم ! پروردگارا، به راستى روح چيست ودر كجاى زنده پنهان است كه چون از او رخت مى بندد ديگر دست او تكان نمى خورد و از ناى او صدا برنمى آيد و در نگاه او طراوت نيست و خون او از گردش مى ايستد و قلب او از تپش باز مى ماند و گرماى پوست پرواز مى كند و نفس از هرم و هوا مى افتد و عضلات ، گيرودار را فراموش مى كنند؟

علت اين همه را اگر در نمى يابم دستكم آثار آن را در مردگان مى بينم و حس ‍ مى كنم . اما نمى دانم يك مرده تباه شده چگونه پس از ساليان سال همه استخوانها و اندامهاى پوسيده خود را باز مى يابد و دوباره زنده مى شود. ايمان دارم . اما نمى توانم درك كنم .

عزير چنان در فكر فرو رفته بود كه ندانست چارپاى بيچاره مدتى است به بيراهه افتاده است .

ناگهان ، در كنار خرابه هاى قريه اى خاك شده به خود آمد و دريافت كه از راه منحرف شده است . پس چارپا را نگه داشت . عزير خسته و بى رمق بود. با درماندگى ، به خرابه هاى بازمانده از آن قريه كهن كه تا گردن در شن و خاك فرو رفته بود نگاه انداخت . به اطراف نيز نگاه كرد، اما هيچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشت ، بايد آن راه دراز را دوباره باز مى گشت . اما تصور طول راه بر او سنگينى مى كرد. پس به ديوار كوتاهى كه در كنارش بود تكيه داد. پايش را دراز كرد و چوبدستى را با دو دست در مشت گرفت و يك سر آنرا بر دوش خود نهاد و سر ديگر را، پيش پاى خود، روى زمين .چارپا، روبروى او، يكمتر آنسوتر، زير بار ايستاده بود. ريز نقش ‍ بود با موهاى خاكسترى در لعابى نامحسوس از رنگ شترى كدر رنگ زير شكمش به سفيدى ميزد .

عزير، نگاهى به چارپاى خود انداخت و سپس به خرابه هاى اطراف نگريست و با خود انديشيد:

در ههمين خانه كه اكنون من به ديوار خراب آن تكيه داده ام ، روزگارى دور انسانهايى زندگى مى كده اند، به هم عشق يا كينه مى ورزيده اند، همديگر را دوست يا دشمن مى داشته اند؛ اكنون حتى استخوانهاى آنان هم بر جاى نمانده است ...

تامل در سرگذشت قريه و مردمانى كه در آن زندگى مى كرده اند، ديگر بار به انديشه هاى قبلى او جان داد و در آن حال و هوا بود كه كم كم به خواب عميقى فرو رفت ؛ گويى خود يكى از همان درگذشتگان بوده است .

دختر خدمتگزار، هر چه منتظر باشد عزير نيامد! فرداى آن روز با آشنايان و خويشاوندان عزير به باغ رفت ، اما نه از عزير اثرى بود و نه از چارپاى او.

سپس يك روز، يك هفته ، يك ماه ، يك سال ، چند سال چشم به راه ماندند و از عزير خبرى نشد. همه از او دل كندند و تا درست يكصد سال تمام از آن ماجرا گذشت .

ديگر همه آشنايان و خويشاوندان و دوستان و همشهريان عزير مرده بودند، جز همان دختر خدمتگزار كه پير زالى يكصد و پانزده ساله شده بود! او تنها در خاطرات دور خود از عزير ياد مى كرد و گاهى به ياد مهربانيهاى او اشكى در ديده مى گرداند. به ياد مى آورد كه تا پنجاه و چند سال پس از گم شدن عزير، هنوز به حوالى باغ مى رفت و در جست و جوى نشانه اى از او بود. به خاطر مى آورد كه در همان هنگام ، يك بار تا كنار خرابه هاى قريه اى متروك ، در اطراف راهى كه عزير رفت و آمد داشت ، رفته بود اما در كنار ديوارى خراب و كهن جز استخوانهاى بر جاى مانده از يك انسان كه انگار به ديوار تكيه داده بوده است و نيز استخوانهاى سفيد شده يك اسب يا الاغ ، چيزى نيافته بود!

پيرزن گفت عزير پيامبري مستجاب الدعوه بود اگر راست مى گويى ، دعا كن كه من نيز چون همان ايام جوان شوم !عزير دعا كرد و او نيز جوان شد.

عزير وقتى زندگانى را باز يافت ، شبح فرشته اى را روبه روى خود ديد. فرشته از او مى پرسيد:

- فكر مى كنى چه قدر در كنار اين ديوار مانده اى ؟

- چند ساعت يا حدود يك روز!

اما وقتى بيشتر به خود آمد، اثرى از چارپاى خود و سبدهاى انجير و انگور نديد.

همان فرشته گفت :

- اما تو درست يكصد سال است كه در همين جا بوده اى و آن استخوانها هم بازمانده چارپاى توست . اكنون بنگر كه خداوند چگونه آن را نيز جان مى بخشد.

ناگهان عزير با شگفتى بسيار ديد كه استخوانها ناپديد شد و چارپايش به همان حالت كه يكصد سال پيش بود پيش رويش ايستاده است ، با همان بار انگور و انجير! پس بى اختيار به پروردگار سجده برد و عرض كرد:

- اينك مى دانم كه پروردگار بر هر چيز تواناست .

شهر بكلى دگرگون شده بود. نوع لباسها، چهره ها، ساختمانها، خيابانها و كوچه ها تغيير كرده بود و با سختى بسيار، خانه خود را پيدا كرد. در زد. پير زالى دم در آمد. عزير پرسيد:

- اينجا خانه عزير است ؟

پيرزن ، از يادآورى عزير به گريه افتاد و از اينكه كسى پس از ساليان نام او را بر زبان مى آورد در شگفتى ماند و با حسرت پاسخ داد:

- آرى ، اينجا خانه اوست ، اما خود او.....

- من خود، عزيرم ! خداوند مرا يكصد سال از دنيا برد و سپس دوباره به دنيا برگرداند.

پيرزن با ناباورى گفت :

- عزير مستجاب الدعوه بود. اگر راست مى گويى ، دعا كن كه من نيز چون همان ايام جوان شوم !عزير دعا كرد و او نيز جوان شد.

پس آنگاه نوبت به بازماندگان خانواده او رسيد. آنان از او خواستند تمام تورات كه پس از حمله بخت نصر(1) از ميان رفته و حتى يك نسخه از آن بر جا نمانده بود برايشان بخواند. عزير تورات را بى كم و كاست خواند و آنان سخن او را باور كرده اند. از آن پس ‍ عزير از سوى خداوند نبى قوم خود شد و سالها امت خويش را به راه حق رهنمون گشت (2).

--------------------------------------------------

1. بخت نصر: عالى ترين لقبى كه به دو پادشاه بزرگ بابل داده شده يكى به بنوكد نصر اول 1112 - 1146 قبل از ميلاد و ديگرى به بنوكد نصر دوم 605 - 562 قبل از ميلاد. - فرهنگ معين .

2. آيات مربوط به داستان عزير:

بقره : 259 - توبه : 30.

 

برگرفته از:

سيد على موسوى گرمارودى، داستان پيامبران جلد هاى 1، تنظيم براي تبيان توسط شکوري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

متن كامل مجادله اردوغان با رئيس رژيم صهيونيستي

خبرگزاري فارس: پاي كشتار كه وسط بيايد، شما خوب بلديد بكشيد. من خوب مي‌دانم كه شما در سواحل چطور بچه‌ها را هدف مي‌گيريد و مي‌كشيد.من كساني را هم كه براي چنين ظلمي كف مي‌زنند تقبيح مي‌كنم، زيرا فكر مي‌كنم، تشويق اين قاتلين كودكان، و اين قاتلين انسان‌ها، خود نوعي جنايت عليه بشريت است.


به گزارش خبرگزاري فارس، در حاشيه اجلاس داووس، نشستي با حضور رجب طيب اردوغان، شيمون پرز، بان كي مون و عمرو موسي ، با موضوع غزه برگزار شد.در اين نشست ، نخست وزير تركيه 12 دقيقه پيرامون آن چه در غزه گذشت و تحركات سياسي تركيه براي توقف جنگ و كارشكني هاي رژيم صهيونيستي در اين مسير صحبت كرد.سخنان او با آرامش و همراه با رعايت آداب بود.پس از وي،شيمون پرز در مقام پاسخگويي به سخنان اردوغان، 25 دقيقه با صدايي بلند و حركات فيزيكي خشم آلود و آكنده از تكبري آشكار ، خطاب به نخست وزير تركيه سخن گفت و از عملكرد ارتش صهيونيستي در غزه شديدا دفاع كرده و سياست هاي تركيه را در قبال اين جنايت ضد بشري تخطئه نمود.
با پايان سخنان «پرز» ، نخست وزير تركيه كه در تمام مدت سخنراني او مشغول نت برداري بود با اصرار از مدير نشست خواست كه به او وقت صحبت بدهد. وي در بخش دوم سخنان خود گفت:

*جناب پرز! شما از من مسن‌تر هستي، صدايت هم خيلي بالا مي‌رود. معتقدم كه اين طور بالا رفتن صداي شما ريشه در يك احساس رواني گناه دارد اما مطمئن باش كه صداي من اين طور بالا نخواهد رفت.
پاي كشتار كه وسط بيايد، شما خوب بلديد بكشيد. من خوب مي‌دانم كه شما در سواحل چطور بچه‌ها را هدف مي‌گيريد و مي‌كشيد. در سرزمين‌شما دو نخست وزير پيشين بودند كه حرف‌هايي دارند كه براي من مهم است. شما نخست وزيراني داشتيد كه مي‌گفتند: «وقتي بر روي تانك وارد سرزمين‌هاي فلسطين مي‌شود، در خود احساس لذت مي‌كنم». شما با من با ارقام صحبت كرديد، من هم حاضرم نام اين افراد را ببرم، شايد در ميان شما كسي كنجكاو باشد كه بداند. من كساني را هم كه براي چنين ظلمي كف مي‌زنند تقبيح مي‌كنم، زيرا فكر مي‌كنم، تشويق اين قاتلين كودكان، و اين قاتلين انسان‌ها، خود نوعي جنايت عليه بشريت است. توجه كنيد. در اين جا نمي‌توانيم از يك حقيقت صرف نظر كنيم. من در ياد دانست‌هايم [از سخنان آقاي پرز] خيلي نكته برداري كردم اما در اين جا فرصت پاسخ‌گويي به همه آن موارد را ندارم در اين جا من فقط دو مطلب را به شما عرض خواهم كرد.
(در اين هنگام مدير نشست با عبارات و حركات دست سعي مي‌كند مانع از سخنان اردوغان شود)
- اردوغان دوبار دست مجري را پس زده و مي‌گويد: «اجازه بدهيد و صحبتم را قطع نكنيد»
اول اين كه [در ده فرمان ] تورات در بند ششم آمده است كه: «نبايد دست به قتل بزنيد» اما در اينجا [فلسطين] كشتار مي‌شود.
اما دوم؛ توجه كنيد كه اين هم خيلي شنيدني است «گيلعاد آتزمون» مي‌گويد: «بربريت و توحش اسرائيل، بسيار فراتر از هرگونه ظلمي است»، در كنار اين مطلب، «آوي شالوم» پرفسور «روابط بين‌الملل» از دانشگاه آكسفورد كه در روزنامه انگليسي «گاردين» اين را گفته است: «اسرائيل به يك دولت راهزن تبديل شده است»
(در تمام مدت ايراد نكته دوم، مدير جلسه با حركات مستقيم فيزيكي و حتي زدن دست روي شانه اردوغان، سعي در پايان دادن به سخنان او دارد. در اين مرحله «اردوغان»از فرط غضب بر افروخته شده و بدون اين كه حتي به مدير جلسه نگاه كند، دست او را پس زده و اين گونه به سخنان خود پايان داد:
- از تو هم خيلي متشكرم!! از تو هم بسيار متشكرم!! براي من از اين لحظه به بعد، «داووس» پايان يافته است. ديگر در اجلاس «داووس» حضور نخواهم يافت. شما اجازه صحبت نمي‌دهيد. (اردوغان با دست به «پرز» اشاره كرده) 25 دقيقه صحبت كرد، (و با دست به خود اشاره مي‌كند) 12 دقيقه صحبت كرد. اين قابل قبول نيست.
(اردوغان با برداشتن يادداشت خود، بدون اينكه به پرز و بان كي مون نگاه كند از جاي خود برخاست و جلسه را ترك كرد. در ميان مسير (عمر موسي) دبير كل اتحاديه عرب، برخاسته و با او به حالت تحسين برانگيزي مصافحه نمود.
انتهاي پيام/
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711111101

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

هفت طيف مريي و هفت پيامبر خداوند




( رنگ‌ها و روانشناسي رنگ )







همانطور كه مي‌دانيم با پاشيدگي نور سفيد در منشور ، هفت طيف مريي بدست مي‌آيد . از مدتها پيش اين موضوع كه چرا انسانها به رنگهاي مختلفي علاقمند هستند و اصولا رنگها در روح و روان انسانها چه تاثيراتي دارند ؟ يك معما و بعنوان يك سوال بزرگ مطرح شده بود تا اينكه مبحث روانشناسي رنگ در هنر مطرح شد ! ولي تا به امروز اين موضوع كه چرا انسانها ، اقوام و پيروان مذاهب به رنگهاي مختلفي علاقمند هستند و تاثير رنگها در آنها چيست ؟ كاملا مشخص نشده و در مورد آن اختلاف نظر بسياري مشهود است . ولي اين موضوع كه چرا پيروان مذاهب مختلف نسبت به رنگهاي بخصوصي توجه خاص و علاقه شديدي دارند كاملا توجه پذير است ، به طور مثال چرا اعراب سني رنگ قرمز ، شيعيان رنگ سبز و يا قوم يهود و بني اسرائيل رنگ آبي را دوست دارند ؟ با توجه به اينكه اين موضوع هم به مذهب و هم به مفاهيم فيزيكي مربوط ميشود ، پس يقينا ماهيت متافيزيكي خواهد داشت .

آيا تا به حال اين سوال براي شما مطرح شده است كه چرا در مراسم مذهبي در ايران از رنگ سبز و در اسرائيل از رنگ آبي استفاده ميشود ؟ و يا اينكه اين موضوع بيشتر به مذهب مربوط ميشود و يا اينكه به فيزيك و يا روانشناسي ؟ جواب اين سوال را بايد در مفاهيم متافيزيكي جستجو كرد !



و گفتند [كه] باشيد ( شويد ) يهودي يا نصراني ، [كه حتما] هدايت مي‌شويد ، بگو بلكه آيين ابراهيم حنيفي ( يكتا پرستي ، خدا ترسي ) [را باور دارم] و نبوده است از مشركان 135
بگوييد [كه] ايمان آورديم به خداوند و آنچه كه نازل شد به سويمان و آنچه كه نازل شد به سوي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و سبط‌ها ( فرزندان ، گروه‌ها و طايفه‌ها ) و آنچه كه داده شد موسي و عيسي [را] و آنچه [را كه] داده شد انبياء ( خبرگويان و پيغام‌رسانان ) [را] از [جانب] سرورشان ، فرق نميگذاريم ( شكاف نمي‌اندازيم ) مابين يكي از ايشان و ماييم برايش تسليم شدگان ( مسلمانان ) 136
پس اگر ايمان آوردند به همانند آنچه كه ايمان آورديد به آن ، پس هدايت شده‌اند و اگر سر پيچيدند ، پس جز اين نيست كه ايشان در گسستگي ( اختلاف و پراكندگي ) [هستند] ، پس به زودي كفايت ( بي‌نياز ) ميكند تو را [از] ايشان خداوند و اوست شنوي دانا 137
رنگ آميزي ( رنگارنگي ) خداوند و كيست نيكوتر از خداوند [در] رنگ آميزي ( رنگارنگي ) و ماييم برايش عبادت ( بندگي ) كنندگان 138
بگو آيا جدال ( مشاجره ) ميكنيد ما را در [مورد] خداوند و [در حاليكه] اوست سرور ما و سرور شما و برايمان [است] اعمالمان و برايتان [باشد] اعمالتان و ماييم برايش خالص شدگان ( مخلص شده‌ها ) 139
يا ميگوييد [كه] بدرستي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و سبط‌ها ( فرزندان ، طايفه و قبيله‌ها ) بودند يهودي يا نصراني ، بگو آيا شماييد داناتر يا خداوند و كيست ظالمتر از كسي كه كتمان ( پنهان ) كند شهادتي [را] نزدش از خداوند و نيست خداوند به غافلي ( بي‌خبر ) از آنچه كه عمل ميكنيد . آيه 140 سوره بقره



بگو ايمان آورديم به خداوند و آنچه كه نازل شد برايمان و آنچه كه نازل شد براي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط ( سبط ها ، فرزندان ، طايفه‌ها ) و آنچه كه داده شد موسي و عيسي و انبياء ( خبر و پيغام رسانان ) را از [جانب] سرورشان ، فرق نميگذاريم ( جدايي نمی‌افكنيم ) مابين يكي از ايشان و ماييم برايش تسليم ( مسلمان ) شدگان 84
و كسي كه می‌جويد غير اسلام ديني را ، پس هرگز قبول نميشود از او و اوست در آخرت از زيان كاران . آيه 85 سوره آل عمران



همانطور كه مي‌دانيم در تجزيه نور سفيد توسط منشور هفت طيف مريي حاصل ميشود كه عباراتند از قرمز نارنجي زرد سبز آبي نيلي بنفش . ولي به استناد آيات فوق ما دانستيم كه رنگ مربوط به پيامبران از ابراهيم رسول الله تا عيسي رسول الله چيست ! حال اين سوال مطرح ميشود كه رنگ بنفش به چه پيامبري مربوط ميشود ؟



می‌خواهند براي اينكه خاموش ( تاريك ) كنند نور خداوند را به دهان‌هايشان و [در حاليكه] خداوند تمام ( كامل ) كننده نورش [ميباشد] و اگر چه كراهت داشته باشد كافران 8
اوست كسي كه ارسال كرد رسولش را به هدايت و دين حق ، براي اينكه چيره كندش براي دين همگيش و اگر چه كراهت داشته باشد مشركين . آيه 9 سوره صف

می‌خواهند كه خاموش كنند نور خداوند را به دهان‌هايشان ، و ابا ( خودداري ) [نه] می‌كند خداوند مگر اينكه ( تا اينكه ) تمام كند نورش را و اگر چه كراهت داشته باشد كافران 32
اوست كسي كه ارسال كرد رسولش را به هدايت و دين حق براي اينكه چيره كندش براي دين همگيش و اگر چه ( هرچند كه ) كراهت داشته باشد مشركان . آيه 33 سوره توبه



از مفهوم آيات فوق چنين بر مي‌آيد كه طيف هفتم مربوط به محمد رسول الله ميباشد و با نبوت ايشان هفت طيف نور هدايت خداوند تكميل ميشود .



و مي گويد كساني كه كفران كردند ، نيستي فرستاده‌اي ( رسول و پيامبري ) ، بگو كافي [است] به خداوند شاهدي بين من و بين شما و كسي كه نزد اوست علم كتاب . آيه 43 سوره رعد



در واقع علم كتاب به ما مي‌گويد اگر هدايت خداوند نور سفيد باشد ، چون با تجزيه آن هفت طيف مريي به دست مي‌آيد پس هفت پيامبر بايد حامل كل اين هدايت خداوند باشند تا هدايت خداوند براي فرزندان آدم تكميل شود . البته اين موضوع به اين معني نيست كه هدايت خداوند تا قبل از رسالت محمد رسول الله ناقص بوده است ، بلكه تكميل دين خداوند شايد تابعي از زمان بوده است و در هر مرحله از زمان ، نبوت رسولي از جانب خداوند لازم شده است . آنچه مسلم است منظور خداوند از كامل كردن نورش همان كامل كردن و تكميل كردن نبوت انبياء است .



حرام ( ممنوع ) شد برايتان [خوردن] مرده و خون و گوشت خوك و آنچه كه اهليت ( مربوط ) شد به غير خداوند ( به خاطر غير خداوند ذبح شد ) به آن و خفه شده و بيمار در شرف مرگ و پرت شده [از بلندي] و شاخ خورده [و مرده] و آنچه [را] كه خورد درنده ( حيوان گوشت خوار ) ، مگر آنچه را كه [قبلا] پاك كرديد [ذبح كرديد و بعدا درنده قسمتي از آن را خورده است] و آنچه كه ذبح شد براي بتها و اينكه تقسيم بندي كنيد به تيرها ( قرعه‌ها ، شرط بندي و قمار ) ، آن [عمل] شما فسقي ( نافرماني ) [است] ، امروز نااميد ميشود كساني كه كفران كردند از دين شما ، پس نترسيد ايشان را و بترسيد مرا ، امروز كامل كردم برايتان دينتان را و تمام كردم برايتان نعمتم را و پسنديدم برايتان اسلام را ديني ، پس كسي كه اضطرار ( فوريت ) يافت در گرسنگي بدون تمايلي براي گناهي [ميتواند از آنها بخورد] ، پس بدرستي خداوند آمرزنده‌اي مهرباني [است] . آيه 3 سوره مائده

و اين موضوع مهم كه خداوند دين ، هدايت و كتب آسماني و حتي پيامبرانش را نور معرفي كرده است ، براي اينكه انسان براي ديدن پيرامون خود و راه يابي نياز به نور و ديدن دارد .

اي انسيان ( مردم ) آمده است شما را برهاني از [جانب] سرورتان و نازل كرديم به جانب شما نوري آشكاري [را] 174
پس اما كساني كه ايمان آوردند به خداوند و چنگ زدند ( دست انداختند ) به آن ، پس به زودي داخل مي كند ايشان را در رحمتي از [طرف] خودش و فضلي ( زيادي ) و هدايت مي كند ايشان را به سويش ( خودش ) راهي مستقيمي ( پايداري ) را . آيه 175 سوره نساء

اي نبي ( خبر و پيغام رسان ) ما ارسال كرديم تو را شاهدي و بشارت دهنده‌اي و بيم دهنده‌اي 45
و خواننده‌اي ( دعوت كننده‌اي ) به سوي خداوند به اذنش و چراغي نوراني 46
و بشارت ( مژده ) بده مومنان را كه به درستي برايشان از [طرف] خداوند فضلي ( فزوني ، بخشش ) بزرگي [است] . آيه 47 سوره احزاب

اي اهل كتاب ( يهود و نصاري ) آمده است شما را فرستاده ما [كه] مبين ( آشكار ) می‌كند برايتان بسياري از آنچه كه مخفي می‌كرديد از كتاب ( تورات و انجيل ) و گذشت می‌كند از بسياري ، آمده است شما را از [جانب] خداوند نوري و كتابي آشكاري ( مبيني ) 15
هدايت می‌كند به [وسيله] آن خداوند كسي را كه تبعيت كرد رضايتهايش ( خشنودی‌هايش ) را [به] راه سلامت ( تسليم و اسلام ) و خارج می‌كند ايشان را از تاريكی‌ها به سوي نور به اذنش و هدايت می‌كند ايشان را به سوي راهي مستقيمي ( پايداري ) . آيه 16 سوره مائده

ما نازل كرديم تورات را [كه] در آنست هدايتي و نوري [كه] حكم ( داوري و قضاوت ) می‌كند به آن انبياء ( خبر و پيغام رسانان ) كساني را كه تسليم ( مسلمان ) شدند ، براي كساني كه يهودي شدند و ربانيان ( خدا جويان و خدايی‌ها ) و علماي دين به [سبب] آنچه كه محافظت ( نگهداري ) جستند از كتاب خداوند و بودند برايش شاهدان ، پس نترسيد انسيان ( مردم ) را و بترسيد مرا و نخريد ( بده بستان نكنيد ) به آياتم بهايي اندكي [را] و كسي كه حكم ( داوري و عمل ) نكرده است به آنچه كه نازل كرد خداوند ، پس ايشان ، ايشانند كافران . آيه 44 سوره مائده

و پيرو ( دنباله رو ) كرديم براي رد ( اثر ، راه ) ايشان به عيسي پسر مريم ، تصديق كننده‌اي براي آنچه كه پيش رويش [بود] از تورات و داديمش انجيل [را كه] در آن هدايتي و نوري و تصديق كننده‌اي براي آنچه كه پيش رويش [بود] از تورات و هدايتي و موعظه‌اي براي متقيان ( خدا ترسان ) . آيه 46 سوره مائده

پس ايمان بياوريد به خداوند و رسولش و نور ، آنكه نازل كرديم و خداوند به آنچه كه عمل مي كنيد آگاهي ( بينايي ) [است] . آيه 8 سوره تغابن

توجه خاص و علاقه شديد اقوام و پيروان مذاهب به رنگهاي مختلف بسيار قابل توجه است . به طور مثال رنگ قرمز متعلق به ابراهيم رسول الله است و اين رنگ مورد علاقه و توجه اعراب پيروز مذهب سني است . رنگ زرد متعلق به اسحاق رسول الله است اين رنگ مورد علاقه و توجه اعراب ساكن لبنان است . رنگ سبز متعلق به يعقوب رسول الله است و اين رنگ مورد علاقه و توجه پيروان مذهب شيعه است . رنگ آبي متعلق به موسي رسول الله است و اين رنگ مورد علاقه و توجه پيروان مذهب يهوديت است و بارزترين آن ستاره داوود است كه به اين رنگ رسم ميشود . رنگ نيلي متعلق به عيسي رسول الله است و اين رنگ مورد علاقه راهبان نصاري است . رنگ بنفش متعلق به محمد رسول الله است و در مورد اين رنگ فعلا اظهار نظري نميشود . آلبوم زير عكسهايي در اين زمينه ارايه مي‌كند . اميد است كه عكسها و مطالب مورد پسند شما واقع گردد .



آلبوم تصاوير





منبع:محمدرضا طباطبايي 21/10/86

http://www.ki2100.com/meta/seven_spectrum.htm

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

فرازهایی از زندگی حضرت ابوالفضل العباس(ع)

میلاد فرزند شجاعت ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتی علی(ع) به فكر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را كه در علم نسب‏ شناسی وارد بود و قبایل و تیره‏ های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب می‏شناخت طلبید. از عقیل خواست كه: برایم همسری پیدا كن شایسته و از قبیله ‏ای كه اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تكسوار و رشید.

پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفه كلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی كرد كه آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاكانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه كلابیّه می گفتند و بعدها به «امّ‏ البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری كه به ‏دنیا آورد و عبّاس یكی از آنان بود.


عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج كرد. فاطمه كلابیّه سراسر نجابت و پاكی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی(ع) شد، حسن و حسین (علیهماالسلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری كرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد.


گویند: وقتی او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.


ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثه كربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی كه در این بخش از او و خوبی‏ها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر بركت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.


فاطمه كلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و كمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاك، احترام ویژه ‏ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است(4). او برای حسن، حسین، زینب و امّ كلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا (س)، مادری می‏كرد و خود را خدمتكار آنان می‏دانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نكرد، با آن كه مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.


ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست می‏داشت. وقتی حادثه كربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود كه از كوفه و كربلا می‏رسید. هركس خبر از شهادت فرزندانش می‏داد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا می‏شد و برایش مهمتر بود.


عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ‏ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاكی رقم زده بود.


ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری در مدینه بود. تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت می‏دیدند در كربلایی كه در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت.


وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.


آن حضرت، گاهی قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای كوچك او را بالا می‏زد و بر بازوان او بوسه می‏زد و اشك می‏ریخت. روزی مادرش امّ البنین كه شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است.


با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ‏ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشك برای آینده‏ ای كه برای این فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.


عبّاس در خانه علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در كنار حسن و حسین (علیهماالسلام) رشد كرد و از این دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.


تربیت خاصّ امام علی(ع) بی‏ شك، در شكل دادن به شخصیت فكری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده‏ ای داشت و درك بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.


روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زینب (س) هم حضور داشت. امام به این كودك عزیز گفت: بگو یك. عبّاس گفت: یك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری كرد و گفت: شرم می‏كنم با زبانی كه خدا را به یگانگی خوانده ‏ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید(10).


استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد كه در كمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی كامل، ممتاز و شایسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشید بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏ های انسانی هم رشید بود. او می‏دانست كه برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری كند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.


عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاك و عنایتهای ویژه علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یكجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیّت ممتاز و مورد احترامی داشت. این كه زینب كبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت و پیوسته به خانه او رفت و آمد می‏كرد و شریك غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهل‏بیت بود


▲فصل جوانیاز روزی كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در كنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.

چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علی(ع) گذشت، دورانی كه علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته‏ اند عبّاس در برخی از آن جنگها شركت داشت، در حالی كه نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازه پیكار نمی‏داد،(13) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمی‏داد. اینان ذخیره‏ های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عبّاس می‏بایست جان و توان و شجاعتش را برای كربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.

برخی جلوه ‏هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفّین نگاشته ‏اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان می‏دهد.

در یكی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏ های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام كسی جرأت نكرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یكی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر می‏دانند، چگونه فرمان می‏دهی كه به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه كنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یكی از آنان را می‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. یكی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان كشته شد. دیگری را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش یك به یك به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.

خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی كه میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را كشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یك ضربت كاری جوان، ابن ‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش كنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند كه او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.


نیز آورده‏ اند در جنگ صفین، در مقطعی كه سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید می‏كرد، فرمانی كه حضرت به یاران خود داد و جمعی را در ركاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در كنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.


اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شك این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تكیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصیه‏ ای را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسین را تنها نگذارد. می‏دانست كه روزهای تلخی در پیش دارد و باید كمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق دركربلا شود تا به ابدیّت برسد.


ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی كه برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گری‏های معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به آل علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی 24 سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.


پس از آن كه امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلی مرتضی را تكرار كردند و غمهایشان تجدید شد. عباس بن علی نیز ازجمله كسانی بود كه با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاك عزا بر سر و روی خود افكند ...


این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در كنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا می‏زیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.


عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی(ع) بود. شخصیّت معنوی و فكری این بانو نیز در خانه این مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز كسانی بودند كه در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند و این نور علوی كه در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.



عباس درهمه دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جوانی ‏اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی‏ هاشم شكوه و عزّتی داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه‏ ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏ حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود.


آن روز هم كه پس از مرگ معاویه، حاكم مدینه می‏خواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح كند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس‏ بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند كه اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ‏ای شوند. كسانی هم كه از مدینه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.


اینها، گوشه‏ هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن كه حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.



▲سیمای اباالفضل(ع(هم چهره عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینه باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان می‏داد و در میان بنی هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.

در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان كشیده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضیلتهای او نیز، كه درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشكیل می‏داد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار می‏ آمد. زیبایی صورت و سیرت را یكجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوی‏ و بازوانی ستبر وتوانا و چهره ‏ای نمكین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.


وقتی سوار بر اسب می‏شد، به خاطر قامت كشیده ‏اش پاهایش به زمین می‏رسید و چون پای در ركاب اسب می‏نهاد، زانوانش به گوشهای اسب می‏رسید. شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگاری از همه عظمتها و جاذبه‏ های بنی‏ هاشم بود. بر پیشانی‏ اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساری در برابر «اللّه» حكایت می‏كرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.


قلبش محكم و استوار بود همچون پاره آهن. فكرش روشن و عقیده ‏اش استوار و ایمانش ریشه ‏دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود كه به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده می‏شد.


ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شیعه پیوسته از آن یاد می‏كردند و او را به عنوان یك انسان والا و الگو می ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهره «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گریست. آنگاه با یاد كردی از صحنه نبرد اُحد و صحنه كربلا از عموی پیامبر (حمزه سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس‏ بن علی) چنین یاد كرد:


«هیچ روزی برای پیامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه كه شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصره سی ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان می‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیك می‏شوند و سرانجام، بی ‏آن‏كه به نصایح و خیرخواهی های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»


آنگاه در یادآوری فداكاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:

«خداوند،عمویم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ایثار و فداكاری كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاری كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابی‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز می‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، كه همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می‏خورند و رشك می‏برند.»


بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی كه امام صادق(ع) از او كرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏های متبلور در وجود عبّاس، یاد كرده است:


«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصیره صُلب الایمانِ، جاهد مع ابی‏عبدالله(ع) وابْلی’ بلاءاً حسناً ومضی شهیداً(26)؛


عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.»


بصیرت و بینش نافذ و قوی كه امام در وصف او به كار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگی‏های والاست كه سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یك قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او كه از خردسالی از سرچشمه علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر «زُقّ العِلْم زقّاً» كه در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد كه تغذیه علمی او از همان كودكی بوده است.


افتخار بزرگ عباس بن علی این بود كه در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهل‏بیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تكیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت كه حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسه یكی از نویسندگان درباره این پدر و پسر توجه كنید:


«حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قد مردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را كه پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.


عباس، همانطور كه علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساكین می‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مكّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام می‏نمود. عباس، مانند علی(ع) كه باب حوایج دربار پیغمبر بود و هركس روی به ساحت او می‏كرد، اوّل علی را می‏خواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هركس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) می‏شتافت، عباس را می‏خواند.


عباس مانند پدر كه در بستر پیغمبر خوابید و فداكاری كرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب آوردن فداكاری كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پیغمبر شمشیر می‏زد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همان‏طور كه پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت.»



▲در آیینه القابغیر از نام، كه مشخّص كننده هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگی‏های اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز می‏كند و به خاطر آن خصوصیّات بر آنها «لقب» نهاده می‏شود و با آن لقبها آنان را صدا می‏زنند یا از آنان یاد می‏كنند.

وقتی به القاب زیبای حضرت عباس می ‏نگریم، آنها را همچون آیینه ‏ای می‏ یابیم كه هركدام،جلوه ‏ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان می‏دهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.


چه زیباست كه اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد كه با آن خوانده و یاد می‏شود.


نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله می‏كرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود كه ترس در دل دشمن می‏ریخت و فریادهای حماسی‏اش لرزه بر اندام حریفان می‏افكند.


كُنیه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت كه در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیكی زاده او و مولود سرشت پاكش و پرورده دست كریمش بود.


او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم میگفتند به خاطر مشكِ آبی كه به دوش میگرفت(33) و از كودكی میان بنی هاشم سقّایی می‏كرد(34)«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقی كاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏ های ابا عبدالله(ع) بود و یكی از مسؤولیتهایش در كربلا تأمین آب برای خیمه‏ های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یك بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خیمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوری برای كودكان تشنه به شهادت رسید(35) (كه در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهه علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. دركربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.


لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذاب‏ترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار می‏درخشید.


او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه كرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) كاری داشتند از راه عباس وارد می‏شدند، هم پس از شهادت به كسانی كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر می‏ آورد. بسیارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا یافته‏ اند یا مشكلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. دركتابهای گوناگون، حكایات شگفت وخواندنی از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنیدن این گونه كرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان می‏افزاید.


او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در كربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در ركاب امام حسین(ع) بود و خود سیّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏ دهنده نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بنده شایسته) لقب دیگری است كه در زیارتنامه او به چشم می‏خورد، زیارتنامه ‏ای كه امام صادق(ع) بیان فرموده است. این كه یك حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی كند، افتخار كوچكی نیست.


یكی دیگر از لقبهایش «طیّار» است، چون همانند عمویش جعفر طیّار به جای دو دستی كه از پیكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در كودكی عباس، آن هنگام كه دستهای او را می‏بوسید و می گریست به اهل خانه داد تا تسلای غم و اندوه آنان گردد.
منبع:www.abalfazl.com
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

با استفاده از آمار می توان هر موضوع یا حادثه ای را دقیق تر بیان کرد تا افراد هم آن را بهتر درک کنند. واقعه کربلا تنها یک بار در طول تاریخ اتفاق افتاد. اما این رویداد بی‌نظیر و مسائل قبل و بعد از آن را افراد مختلفی نقل و روایت کرده اند. به همین دلیل برخی از اطلاعات و آمار ها با همدیگر تفاوت دارد.
با استفاده از آمار می توان هر موضوع یا حادثه ای را دقیق تر بیان کرد تا افراد هم آن را بهتر درک کنند. واقعه کربلا تنها یک بار در طول تاریخ اتفاق افتاد. اما این رویداد بی‌نظیر و مسائل قبل و بعد از آن را افراد مختلفی نقل و روایت کرده اند. به همین دلیل برخی از اطلاعات و آمار ها با همدیگر تفاوت دارد. از میان آمار های موجود، ما چهل نمونه را برای شما انتخاب کردیم.
▪ قیام حضرت امام حسین (ع) از روز خودداری از بیعت با یزید تا روز عاشورا ۱۷۵ روز طول کشید.
▪ قیام سالار شهیدان از مدینه آغاز و به کربلا ختم شد. این قیام یک هفته در مدینه، ۴ ماه و ۱۰ روز در مکه، ۲۳ روز بین راه مکه تا کربلا (از دوم محرم تا دهم محرم) به طول انجامید.
▪ از مکه تا کوفه منزل هایی وجود داشت که ما امروز به آنها کاروانسرا یا اقامتگاه می‌گوییم. کاروان سید الشهدا در مسیر حرکت خود از ۱۸ منزل عبور کرد.
▪ فاصله میان این منزل ها با همدیگر حدود سه فرسنگ و گاهی پنج فرسنگ بوده است.
▪ اسرای اهل بیت امام حسین(ع) از کوفه تا شام از ۱۴ منزل عبور کردند.
▪ زمانی که امام حسین (ع) در مکه حضور داشت حدود ۱۲۰۰۰ نامه از کوفه برای آن حضرت فرستاده شد که در آنها از آن امام دعوت کرده بودند تا به شهر کوفه برود و به یاری مردم آن دیار بشتابید.
▪ زمانی که فرستاده امام حسین(ع) یعنی مسلم بن عقیل به کوفه رسید، تعداد ۱۸ هزار نفر با ایشان بیعت کردند. برخی هم تعداد بیعت کنندگان را ۲۵ هزار یا ۴۰ هزارنفر عنوان کردند.
▪ در زیارت ناحیه نام ۱۷نفر از فرزندان ابیطا‌لب به عنوان شهدا کربلا ذکر شده است.
▪ درجمع شهدای کربلا،۳ کودک ازخاندان بنی هاشم وجود دارد.
▪ از خاندان بنی هاشم درمجموع ۳۳نفر در واقعه کربلا به شهادت رسیدند. این مجموع عبارتند ازحضرت امام حسین(ع)، سه نفر فرزندان حضرت سیدالشهداء(ع)، ۹ نفر از فرزندان امام علی(ع)، چهار نفر از فرزندان امام حسن مجتبی(ع)، دوازده تن از اولاد عقیل و ۴ نفر از فرزندان جعفربن ابیطالب. البته درمنابع مختلف ۱۸و ۳۰ نفر هم ذکرشده است.
▪ غیراز سالارشهیدان و خاندان بنی هاشم، نام۸۲ نفر از شهدا نامشان در زیارت ناحیه مقدسه و برخی منابع دیگر آمده است. غیرازشهیدان نام۲۹ نفر دیگر درمنابع متأخرتر آمده است.
▪ مجموع شهدای کوفه از یاران امام حسین(ع) ۱۳۸نفر است.
▪ درمیان شهدای کربلا تعداد ۱۴غلام دیده می شود.
▪ پس از واقعه کربلا، دشمنان امام حسین، سرهای تعدادی از شهدای کربلارا از بدن‌های آنان جداکرده و با خود به کوفه بردند. آنان در این واقعه سرهای ۷۸ شهید را بین خود تقسیم کردند. در این میان قیس بن اشعف، رئیس قبیله بنی کنده ۱۳ سر، شمر رئیس هوازن ۱۲ سر، قبیله بنی تمیم ۱۷ سر، قبیله مذحج ۶ سر و افراد متفرقه از قبایل دیگر۱۳ سر را همراه خود بردند.
▪ پس ازشهادت امام حسین(ع)تعداد۳۳ زخم نیزه و۳۴ ضربه شمشیرغیراز زخم های تیربر بدن مطهرآن امام به چشم می آمد. سیدالشهدا(ع) در هنگام شهادت ۵۷ سال داشت.
▪ بعدازشهادت سیدالشهدا(ع) تعداد ۱۰ نفر از دشمنان با اسب های خود بر بدن مطهر آن امام تاختند.
▪ سپاهیان کوفه با۳۳ هزارنفربه جنگ با امام حسین(ع) وارد شدند. درمرحله اول۲۲ هزار نفر شامل عمرسعد با۶۰۰۰ نفر و سنان،عروه بن قیس، شمرو شبث بن ربعی هرکدام با۴۰۰۰نفر برای نبرد آماده شدند. سپس در ادامه یزیدبن رکاب کلبی با۲ هزارنفر، حصین بن نمیربا۴۰۰۰نفر، ما زنی با۳۰۰۰نفر و نصرمازنی با۲۰۰۰نفر پا به میدان مبارزه با سالار شهیدان گذاشتند.
▪ حضرت سیدالشهدا(ع)درروز عاشورا برای ۱۰نفرمرثیه خواند و درشهادت آنان سخنانی ایراد فرمود و آنان را دعا و یا دشمنان آنان را نفرین کرد. این ده نفرعبارتند از: حضرت علی اکبر، حضرت ابوالفضل العباس، حضرت قاسم، عبدالله بن حسن، عبدالله طفل شیر خوار، مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهر، حربن یزیدریاحی، زهیربن قین و جون
▪ امام حسین(ع)در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد. این دو تن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه بودند.
▪ سیدالشهدا(ع) در واقعه کربلا بر بالین ۷نفر از شهدا یعنی مسلم بن عوسجه، حربن ریاحی، واضح رومی، جون، حضرت ابولفضل(ع)، حضرت علی اکبر و حضرت قاسم با پای پیاده رفت.
▪ در روز عاشورا دشمنان سرهای سه نفر از شهدا یعنی عبدالله بن عمیر کلبی،عمروبن جناده وعابس بن ابی شبیب شاکری را به جانب امام حسین(ع) پرتاب کردند.
▪ پیکرهای سه نفر از شهدای واقعه کربلا یعنی حضرت ابوالفضل العباس(ع)، حضرت علی اکبر و عبدالرحمن بن عمیر توسط دشمنان سنگدل قطعه قطعه شد.
▪ در واقعه کربلا ۵ کودک و نوجوان که هنوز به سن بلوغ نرسیده بودند، جام شهادت را نوشیدند. این افراد عبارتند از:
۱) عبدالله بن حسین، کودک شیر خوار امام حسین(ع)
۲) عبدالله بن حسن
۳) محمدبن ابی سعید بن عقیل
۴) قاسم بن الحسن
۵) عمروبن جناده انصاری
▪ تعداد ۵ تن از شهدای کربلا از اصحاب حضرت رسول(ص) بودند.
ـ انس بن حرث کاهلی
ـ حبیب بن مظاهر
ـ مسلم بن عوسجه
ـ هانی بن عروه
ـ عبدالله بن بقطر عمیری
▪ در رکاب سالار شهیدان ۱۵ غلام به درجه رفیع شهادت رسیدند.
ـ نصروسعد- ازغلامان امام علی(ع)
ـ منحج- غلام امام حسن مجتبی(ع)
ـ اسلم و غارب- غلامان امام حسین(ع)
ـ حرث- غلام همزه
ـ جون- غلام ابوذر غفاری
ـ رافع- غلام مسلم ازدی
ـ سعد-غلامعمرصیداوی
ـ سالم-غلام بنی المدینه
ـ سالم- غلام عبدی
ـ شوذب غلام شاکر
ـ شیب-غلام حرث جابری
ـ واضح-غلام حرث سلمانی
این چهارده نفر در کربلا به شهادت رسیدند. امام حسین (ع) غلام دیگری به نام سلمان داشت. آن حضرت او رابرای انجام مـأموریتی به بصره فرستاد که در آنجا به شهادت رسید.
▪ دو نفر از یاران امام حسین (ع) روز عاشورا به اسارت دشمن در آمده و سپس به شهادت رسیدند. این دو تن سوار بن ثمامه صیداوی هستند.
▪ چهار نفر از یاران امام حسین (ع) در کربلا پس از شهادت آن حضرت به درجه رفیع شهادت نایل آمدند. این افرادعبارتند از:
ـ سعد بن حرث و برادرش ابوالحتوف
ـ سوید بن ابی مطاع که مجروح بود
ـ محمد بن ابی سعید بن عقیل
▪ تعداد۷ نفر از شهدای کربلا در حضور پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند. این افراد عبارتند از: حضرت علی اکبر،عبدالله بن حسین، عمرو بن جناده، عبدالله بن یزید، عبیدالله بن یزید، مجمع بن عائذ و عبدالرحمن بن مسعود.
▪ تنها زنی که در کربلا به شهادت رسید ام وهب،همسر عبدالله بن عمیر کلبی بود.
▪ در واقعه کربلا ۵ نفر از زنان به دلایلی از خیمه ها بیرون آمده و به دشمن حمله ور شده و یا به آنها اعتراض کردند. این بانوان عبارتند از:
ـ حضرت زینب کبری(س)
ـ کنیز مسلم بن عوسجه
ـ مادر عمرو بن جناده
ـ ام وهب، همسر عبدالله کلبی
ـ مادر عبدالله کلبی
▪ حضرت علی اکبر (ع) فرزندسالار شهیدان، اولین نفر از خاندان بنی‌هاشم بود که در کربلا به شهادت رسید.آن حضرت به هنگام شهادت۲۷ سال داشت.
▪ در واقعه کربلا سرهای۲شهید یعنی حضرت علی اصغر (ع) وحربن یزید ریاحی از پیکر آنان جدا نشد.
پس از شهادت امام حسین (ع) ده نفر از یاران سپاه یزید وسایل آن حضرت را غارت کردند. پیراهن، زیرجامه، عمامه، کفش‌ها، زره، انگشتر، کلاه خود و شمشیر آن امام را با خود بردند.
▪ دهم محرم سال ۶۱هجری برابر با روز جمعه بود. روز عاشورا در تاریخ معادل۲۱ مهر ماه سال ۵۹ می باشد.
▪ امام حسین (ع) هنگام شهادت ۵۷ سال داشت.حضرت علی اکبر (ع) به هنگام شهادت ۲۷ سال داشت.
▪ نام ۱۳ نفر از فرزندان ابیطالب که در حماسه عاشورا به شهادت رسیدند در زیارت ناحیه نیامده است.
▪ در روز عاشورا تعداد ۶۰ خیمه با فاصله ۲ متر از یکدیگر در صحرای کربلا بر پا شده بود.
▪ در واقعه کربلا سه نفر از شهدا یعنی جناده بن حرث، عبدالله بن عمیر کلبی ومسلم بن عوسجه همراه با خانواده های خود در این حماسه ماندگار تاریخ اسلام حضور داشتند.
▪ در واقعه عاشورا هشت مرد و پسر یعنی امام زین العابدین(ع)،امام محمد باقر(ع)، عمر بن حسین، حسن بن حسن، زید بن حسن، عمر‌‌بن ‌حسن، محمد بن عمر بن حسن و محمد بن حسین به اسارت دشمن در آمدند که در این میان تنها امام سجاد(ع) و عمربن حسن به سن بلوغ رسیده بودند.
▪ امام حسین (ع) در روز عاشورا، فرماندهی لشکر خود را به افراد مختلفی سپرده بودند. زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر مسئولیت جناح های راست و چپ لشکر را بر عهده داشتند و حضرت ابوالفضل(ع) و خود سیدالشهدا(ع) نیز قلب لشکر را هدایت می کردند.
▪ سعد نیز لشکر خود را توسط چند نفر هدایت می کرد. عمروبن حجاج و شمر، جناح‌های راست وچپ لشکر را فرماندهی می کردند. عمروبن قیس و شبث بن ربعی هم سواره نظام و پیاده نظام لشکر عمر سعد را رهبری می‌کردند.

منبع:

www.roozedahom.com
خبرگزاری فارس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

نسخ و ناسخ و منسوخ در قرآن
بدلیل اهمیت موضوع و ورود بحث به بعد تخصصی بحثهای دینی ، لذا احتیاط را در این نوشتار سرلوحه کار قرار داده وتنها به بررسب سیر تکوین این مبحث ( نسخ در قرآن ) بسنده نمودیم تا خدائی ناکرده بی اطلاعی مان از علوم قرآنی بیراهه روی را در پی نداشته باشد لذا با بررسی آثار اساتید فن در زمینه های مرتبط با موضوع مطلبی را گرد آوری کردیم باشد که توانسته باشیم گامی هرچند بسیار ناچیز اما در راهی بس عظیم برداریم.
مراتب نزول قرآن
طبق برخی از روایات، قرآن کریم دارای سه مرحله نزولی بود:
نزول در لوح محفوظ
نزول در بیت العزه آسمان دنیا
نزول تدریجی آن بوسیله جبرئیل بر پیامبر
ولی آنچه مشهور است قرآن دارای دو نوع نزول است یک نزول دفعی یعنی اینکه همه قرآن در شب قدر یکجا بر قلب پیامبر نازل یافته و دوم نزول تدریجی، به این معنی که قرآن در طول مدت بیست و سه سال بر پیامبر اکرم نازل یافته است.
مرحوم طبرسی از ابن عباس روایت می‌کند که خداوند متعال قرآن را در شب قدر از لوح محفوظ به آسمان دنیا، نازل کرد سپس جبرائیل آنرا قسمت قسمت به صورت پنج آیه، ده آیه، کمتر یا بیشتر در طول مدت بیست و سه سال به دستور خداوند متعال بر پیامبر اکرم نازل می‌کرد.
و باز ایشان نقل می‌کنند که خداوند متعال از لوح محفوظ، قرآن را در شب قدر هر سال بر فرشتگان نویسنده در آسمان دنیا نازل می‌کرد و همین آیات نازل شده در ماه رمضان، بتدریج در طول سال هماهنگ با پیامدها و مقتضیاتش و حوادث دو باره بر پیامبر اکرم نازل می‌گردید. عده‌ای دیگر نیز معتقدند که نزول قرآن در شب قدر، به مفهوم به مفهوم شروع نزول قرآن است یعنی اولین آیات نازل شده بر پیامبر در شب قدر آغاز گردید نه اینکه کل قرآن در این شب نازل شده باشد. و استعمال لفظ قرآن بر آن از بابت تسمیه جز به اسم کل است یعنی می‌توان به یک آیه، یا یک سوره و یا همه قرآن، لفظ قرآن را اطلاق نمود.
حل یک شبهه
شاید این سوال پیش آید که مگر قرآن برای هدایت بشر نازل نشده است، پس زمانی می‌تواند بشر را هدایت کند که در دسترس بشر باشد اما نزول قرآن از لوح محفوظ به آسمان دنیا که نمی‌تواند این هدف را تامین کند؟
• سیوطی پاسخ می‌دهد که رمز نزول قرآن بر آسمان دنیا به دلیل اهمیت دادن به شأن و منزلت و عظمت قرآن و همچنین نشان دادن عظمت پیامبر اکرم است به عنوان کسی که قرآن بر وی نازل گردیده است به این دلیل که به فرشتگان و ساکنان آسمانها اعلام دارد: این آخرین کتاب آسمانی است که به آخرین پیامبر و شریفترین امتها نازل می‌گردد و ما آنرا که به آاسمان دنیا نازل کرده‌ایم به خاطر آنست که بر آنها نازل کنیم و اگر حکمت الهی نبود که بتدریج نازل گردد، مانند سایر کتابهای آسمانی یکجا نازل می‌شد؛ ولی خداوند میان این کتاب با سایر کتابهای آسمانی در نوع نزولش فرق گذاشت.
پس هر دو جهت را در مورد قرآن قرار داد. هم یکجا نازل کرد و هم متفرق و جدا جدا و آیه آیه، به جهت شرافت بخشیدن به کسی که قرآن بروی نازل گردید. و در روایتی دیگر بیان می‌کند که خداوند با نزول یکجای قرآن بر آسمان هفتم حضرت محمد را با حضرت موسی از اینکه تورات بر وی یکجا نازل شده بود مساوی نمود و حضرت محمد را مقامش را با تدریجی نازل کردن آن، فزونی بخشید.
• وجه دیگری نیز در نزول وفعی قرآن بر پیامبر بیان گردیده که بنظر صحیح می‌رسد و آن اینکه روح و مقاصد و اهداف قرآن بصورت یکباره و جمعی بر قلب، پیامبر اکرم نازل شد و سپس بر اساس مقتضیات و احوال خاصی به عالم لفظ و عبارت از طریق وحی بر پیامبر اکرم نازل گردید. که آیه 194 سوره شعراء تائید کننده این مطلب می‌باشد به این مفهوم که جبرئیل قرآن را بر قلب تو نازل نمود؛ یعنی مقاصد و محتوای قرآن، یکجا بر قلب پیامبر افکنده شد. به عبارت ساده‌تر قرآن تا آنجا که مربوط به شخص پیامبر می‌شد، یکجا نازل گردیده و قلبش را از نورانیت قرآن، روشن گردیده است. ولی از آنجا که قرآن باید به مردم نیز ابلاغ گردد باید بتندریج نازل گردیده و به ابلاغ مردم بشود که آیه 107 سوره شعرا در این زمینه چنین بیان می‌دارد که خداوند آنرا جدا جدا بر پیغمبرش نازل کرد تا آنرا با درنگ و تانی بر مردم بخواند، البته شاید اینجا سوالی پیش آید که حکمت نزول تدریجی قرآن چیست؟
حکمت نزول تدریجی
همچنانکه گفتیم یکی از امتیازات قرآن به سایر کتب آسمانی به این بود که علاوه بر نزول دفعی آن بر قلب پیامبر، بنا به دلایلی مانند شرافت بخشیدن به عظمت مقام پیامبر و امتش، قسمت به قسمت و به تدریج در طول بیست و سه سال بر پیامبر نازل گردیده و بدین ترتیب روش نزول قرآن کریم بر پیامبر با سایر کتب آسمانی، تغییر یافت، البته دانشمندان علتهایی را برای تغییر روش نزول قرآن (تدریجی) با سایر کتب آسمانی بر شمرده‌اند که به ترتیب زیر می‌باشد.
الف: نزول بسیاری از آیات در قرآن پیوستگی کاملی با حوادث و جریانات اتفاق افتاده در عصر نزول داشت، یعنی آیات قرآنی بعضا در جواب سوالی نازل می‌شد و بعضا در حل اختلافی و موارد گیری و طبیعی است که همه اتفاقات در یک لحظه اتفاق نیافتاده تا قرآن نیز یکجا نازل شده باشد بلکه بتدریج این اتفاقات رخ می‌داد. به بیان ساده، برخی از حوادث در زمان رسول خدا سبب نزول آیه یا آیاتی از قرآن بوده است که از آن نیز به اسباب النزول تعبیر می‌گردد.
ب: نزول تدریجی قرآن به منظور پشتگرمی و آرامش خاطر حضرت محمد صلی الله علیه و آله می‌باشد که در آیات 32 و 33 سوره فرقان به این عامل اشاره شده است که ما قرآن را بدین صورت بر تو نازل می‌کنیم تا قلبت استوار گردد. و به این دلیل است که ماموریتهایی که از خداوند متعالی بر پیامبر اکرم نازل می‌شد باعث خوشحالی آن حضرت می‌گردید. فلذا جالبترین وحی در ماه رمضان بود که حضرت جبرئیل، فرشته وحی را بسیار می‌دیدند. چرا که در حقیقت پیوستگی و ادامه تدریجی نزول قرآن یکی از علل ثبات و پایداری پیامبر در مقابل تهدید و آزار منافقان و مشرکان در مساله دعوتش به شمار می‌رفت.
ج: از دلایل دیگر نزول تدریجی، حفظ قرآن بود زیرا پیامبر فردی درس نخوانده و امّی بوده و علاوه بر ایشان، اکثریت مردمی نیز که به ایشان ایمان آورده بودند بیسواد بوده و خواندن و نوشتن را نمی‌دانستند و نزول تدریجی قرآن این امکان را فراهم می‌آورد که آنها قرآن را به حافظه خود بسپارند و گرنه نزول یکجای قرآن، با توجه به مردمی که به آنها نازل می‌گردید نه تنها موثر نبود بلکه احتمال از بین رفتنش نیز وجود داشته موید این مطلب روایتی است بدین مضمون که "پیامبر آیات جدیدی به ما یاد نمی‌داد مگر اینکه آیات قبلی را یاد گرفته و عمل کرده باشیم".
چ: علاوه بر حفظ قرآن، نزول تدریجی قرآن خود فرصتی بود تا کاتبان وحی آن را بنویسند که آیه 106 سوره اسراء به چنین دلیلی اشاره می‌کند مفهومش این است که قرآن بتدریج و پراکنده نازل گردیده تا پیغمبر با تامل و تانی، آنرا همزمان با نزولش بر مردم بخواند.
ح: عمل به احکام قرآن، زیرا در قرآن یک سلسله احکام و قوانینی وجود دارد که اگر یکباره بر تازه مسلمانان عرب نازل می‌گشت، زیرا بار وظایفی که در قرآن آمده نمی‌رفتند مانند تورات که یکجا به یهود نازل گردید و آنها از پذیرفتن دستوراتش، دوری کردند و همچنانکه روایتی از عایشه که این مطلب را بیان می‌کند که بدین جهت اولین سوره از مفصلات از بهشت و دوزخ حرف می‌زند که اگر اولین آیاتی که بر آنها نازل می‌گردید حرف از حلال و حرام می‌زد و می‌گفت شراب نخورید، زنا نکنید، آنها می‌گفتند ابدا شرابخواری را ترک نمی‌کنیم و ابدا زنا را رها نمی‌کنیم.

پس، پذیرفتن احکام و قوانین قرآن مستلزم تدریجی بودن آنهاست یعنی بهترین روش بر قبول احکام و عامل واجبات، این است که تدریجا چیزی واجب گردد تا اساس عمل ما، یا ترک ما گردد چون پذیرفتنش موثرتر است؛ بر خلاف اینکه اگر یکجا نازل می‌شد بسیاری از مردم به علت واجبات و محرمات آن (حرام هایش) ممکن بود اصلا اظهار تمایلی به اسلام و قرآن نکنند. مانند حرام نمودن شراب که در چهار مرحله طی آیات 62 سوره نحل و 219 سوره بقره و 43 سوره نساء و 90 و 91 سوره مائده به صورت تدریجی، حکم به تحریفش نموده است.
ح: از دیگر حکمتهای نزول تدریجی قرآن، اینکه قرآن دارای مفاهیم و مطالب زیادی می‌باشد و آیات مختلف و متعددی انسانها و مومنین و مشرکین را دعوت به تفکر می‌نماید که این تدریجی بودن نزولش بهترین فرصت بر تفکر در آیات نازل شده را فراهم می‌آورد تا مردم با فرصتی که بین یک نزول و نزول دیگر یعنی نزول قبلی و نزول بعدی است از این فرصت پیش آمده در جهت تفکر و بررسی آیات قبلی استفاده نمایند یعنی ایجاد فرصت برای تفکر.
خ) و آخر اینکه در قرآن عده‌ای از آیات هستند که با نزولشان، حکم آیه قبلی را تعطیل نموده و حکم دیگری آورده که باید به این حکم جدید عمل نموده و حکم قبلی را ترک بگوئیم که به اصطلاح، ناسخ و منسوخ می‌گویند و همچنین پاره ای از آیات نیز در جواب سوالاتی است که از پیامبر اکرم می‌پرسیدند که اینها نیز یکی از عوامل تدریجی بودن نزول قرآن می‌باشد. که ترتیب قرآن به همین صورتی که در اختیار ما قرار دارد تائید کننده این دلیل ما می‌باشد چرا که قرآن بر اساس نزولش، ترتیب نیافته بلکه پس از اینکه آیه یا آیاتی نازل می‌گردید پیامبر دستور می‌داد که فلان آیه را در فلان سوره پس از فلان آیه قرار دهید و آیه دیگری را نیز در کنار سوره فلان و آیه فلان قرار دهید.

یکی از مسائل مهمی که در مورد قرآن مطرح بوده و از حساسیت بیشتری برخوردار است مسئله تحریف قرآن می‌باشد که پیوسته در حوزه قرآنی، ذهن هر مسلمانی بویژه دانشمندان این علم را به خود مشغول داشته، البته هر چند که همه آنها اعم از مسلمانان عادی و یا دانشمندانشان با نظر به دلایل عقلی و گواهی تاریخ، یقین و اعتقاد بر عدم تحریف قرآن را دارند و معتقدند که این قرآنی که امروز در دست دارند عین همان قرآنی است که دیروز بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله نازل شده و چیزی از آن کم و زیاد نگردیده، اما در این میان عده‌ای از افراد کوته بین و ظاهر نگر و عده‌ای نیز بر اساس دشمنیشان به اسلام و قرآن، می‌گویند همانطور که کتابهای پیشین تحریف شده است این کتاب نیز تحریف شده و در این میان به ظواهر برخی از احادیث و روایتها نیز اشاره می‌کنند.=-
در این نوشتار به بررسی مساله تحریف و دلایل طرفداران تحریف پرداخته، و با نقدهای اصولی، اشتباه بودن نظریاتشان را یادآور گردیده و به اثبات عقلی و روایتی عدم تحریف قرآن می‌پردازیم لازم است قبل از هر چیز خود کلمه تحریف اشاره کنیم که به شرح زیر است.
تحریف
تحریف در لغت از ریشه حرف به معنای کناره گرفته شده و تحریف در سخن یعنی کناره زدن از مسیر طبیعی سخن، به عبارت دیگر گوینده یک سخنی را به منظوری بگوید و ما اگر منظوری غیر از آنچه مورد نظر گوینده است به دیگری بگوئیم در واقع تحریف انجام داده‌ایم.
انواع تحریف
اما تحریف به چند صورت می‌تواند در قرآن اتفاق بیفتد که در برخی از موارد در قرآن اصلا واقع نشده و نسبت به برخی موارد احتمال وقوع آن هست که در زیر به بررسی انواع تحریف می‌پردازیم:
تحریف در معنا
اگر کلمه‌ای از معنای اصلی خود تغییر داده شده و در غیر معنای واقعیش به کار برده شود این عمل نوعی تحریف است. همچنانکه در سوره نساء آیه 46 به این نوع تعریف اشاره کرده می‌فرماید:« گروهی از یهودیان گفتار خدا را از معنای حقیقی آن به معناها و مواردی دیگر تغییر داده و تحریف می‌کنند.» که این نوع تحریف، شایعترین نوع تحریف در بین انواع تحریف می‌باشد، و از این نوع تحریف نیز قطعا در قرآن واقع شده است. زیرا که تفسیر آیات قرآنی به غیر معناهایی که هدف و مقصود قرآن است چیزی غیر از تحریف نیست. بر این اساس است که ما را از تفسیر به رای ممنوع کرده‌اند چرا که تفسیر به رای راهی است که ما را به این نوع تحریف نزدیک می‌کند. چنانکه امام باقر علیه السلام فرموده‌اند: « آنان قرآن را پشت سر انداخته‌اند و حروف و الفاظ آن را حفظ نموده، ولی حقوق و حدود آن را رعایت نمی‌کنند کوته نظران از قرآن به خواندن ظاهرا آن خوشحالند ولی دانشمندان از اینکه حقوق و احکام قرآن رعایت نمی‌شود بسیار غمگین و محزونند.»
تحریف در حروف و حرکان
چنانچه بعضی از حروف یا حرکه‌های کلمات قرآنی تغییر داده شود اما بطوری که در معنای کلمه، کوچکترین تغییری رخ ندهد این نیز نوعی تحریف می‌باشد این نوع تحریف نیز در قرآن صورت گرفته است که مهمترین دلیل‌ها اختلاف قرائتهایی است که قاریان دهگانه در برخی موارد دارند چرا که ثابت شده است هیچ یک از این قرائتها به طور متواتر از پیامبر و یا امامان معصوم نقل نگردیده و اجتهادی بیش نیستند و معلوم است که از این ده قرائت یکی از آنها صحیح بوده و بقیه غیر صحیح می‌باشند.
تحریف در کلمات قرآن
اگر کلمه یا کلماتی از قرآن برداشته شود و یا بر آن اضافه گردد به طوری که در معنی و حقیقت قرآن کوچکترین اشکالی پیش نیاید و حقیقت قرآن همانگونه که نازل گردیده است محفوظ بماند یک نوع تحریف است که چنین تحریفی در صدر اسلام به وقوع پیوسته اما در زمان عثمان در جریان توحید المصاحف، با سوزاندن همه مصفحهای تحریف شده به این مفهوم، تحریف به این معنا نیز از بین رفت و تنها قرآنی که در زمان رسول الله، رایج بوده و چیزی از آن کم نشده بود و بر عکس اضافه نیز نشده بوده در دست مسلمانان باقی ماند.
تحریف در آیات
به معنی اینکه آیه یا آیات و سوره یا سوره‌هایی از قرآن کم گردد و یا بر قرآن توسط دیگران اضافه گردد به شرط عدم تغییر در مفهوم کلی و حقیقت قرآنی، که تحریف به این معنی طبق نظر اهل سنت صورت گرفته چرا که آنها «بسم الله الرحمن الرحیم» در اول سوره‌ها به جز توبه را جز قرآن نمی‌دانند و حتی گروهی از آنها، خواندن آیه ذکر شده را در نمازها قبل از سوره حمد جز در موارد مخصوصی، مکروه می‌دانند. در حالیکه علما و دانشمندان شیعه همه آنها، این آیه یاد شده را جز در سوره توبه، آیه قرآنی می‌دانند. و حتی در حدیثی آمده که « خدا لعنت کند به کسانی که بزرگترین آیه قرآنی را حذف می‌کنند وقتی سوال می‌کنند کدام آیه است اشاره به بسم الله الرحمن الرحیم می‌فرمایند.»
تحریف با زیاد کردن
اگر زیادتی به قرآن وارد شود یعنی اینکه آیات یا سوره‌های غیر قرآنی، به قرآن از طرف افراد دیگری که درست شده؛ وارد گردد به گونه‌ای که ماهیت و واقعیت قرآن را تغییر دهد و گفته شود که قسمتی از قرآن موجود جزء سخن وحی الهی نیست، اینگونه تحریفی اصلا در قرآن راه نیافته و باطل بودن چنین تحریفی در میان همه فرقه‌های اسلامی از مسلمات و بدیهات می‌باشد.
تحریف با کم کردن
به این معنی که برخی از سوره‌های قرآن در قرآن نیامده است و قسمتی از سوره‌ها و آیات قرآنی که طی جمع کردن قرآن و یا در طول آن از بین رفته که تحریف به این معنی نیز طی دلایل قوی عقلی و روایتها و شواهد تاریخی قطعا در قرآن رخ نداده است. لازم به توضیح که بیشتر طرفداران تحریف نظریاتشان در مورد تحریف قرآن به این نوع اشاره می‌کنند و این نوع تحریف را معتقدند که در قرآن به وقوع پیوسته است که همچنانکه گفته شد اکثر علما آن را مردود دانسته، به دور از حقیقت می‌دانند.
نتیجه
با توجه به مطالب گفته شده در بالا، تحریف در قرآن به دو صورت متصور است یا تحریف قرآن به توسط اینکه اقزودن سوره یا آیاتی غیر قرآنی صورت گرفته و این آیات و سوره های افزوده شده را ما می‌شناسیم در این صورت ،چون ما آنها را می‌شناسیم پس حذف می‌کنیم پس در این صورت تحریفی از این نوع در قرآن نخواهد بود و یا تحریف در قرآن بصورتی است که ما آن سوره‌های غیر قرآنی را نمی‌شناسیم که این نوع تحریف نیز با توجه به اعجاز قرآن، برخلاف عقل است که چنین تحریفی نیز در قران صورت نگرفته چون در غیر اینصورت باید نظیر قرآن در متون عربی نیز وجود داشت که تا به حال چنین چیزی ثابت نشده است.
و آخر اینکه اعتقاد بر عدم تحریف قرآن علاوه بر اینکه یک حجت عقلی است طبق آیات مختلف قرآنی، از جمله آیه نهم سوره حجر که می‌فرماید:« إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» از هر گونه تحریفی توسط خداوند متعال محافظت شده می‌باشد.


ما انسانها در برخی مواقع تصمیم به کاری می‌گیریم و می‌خواهیم آن را انجام دهیم، اما پس از مدتی از انجام دادن آن کار منصرف شده و یا انجام دادنش را به تاخیر می‌اندازیم که به اینکار در اصطلاح بداء می‌گویند. حال سوال اینجاست آیا بداء برای خدای متعال نیز اتفاق می‌افتد یا نه. با نظر بر اینکه انسان به خاطر نداشتن علم کافی و همچنین ندانستن مصلحتها و ضرر و زیانهای یک کاری چنین اتفاقی برایش می‌افتد، در حالی که خداوند عالم به همه چیزی هست و همه چیزی را می‌داند و به قول شاعر نامه نانوشته را نیز می‌خواند، چگونه می‌تواند این اتفاق بیفتد؟

انواع مقدرات
قبل از پرداختن به این موضوع ما نیازمند دانستن انواع مقدرات هستیم، که پس از روشن شدن این مطلب، بداء نیز حل خواهد شد.
خداوند دو نوع مقدرات دارد.
• مقدرات ثابت
بعضی از تقدیرات خداوند متعال به گونه‌ای است که جز خودش هیچ کس حتی فرشتگان و پیامبران از آنها مطلع نیستند و در واقع جزء علوم اختصاصی خداوندی است و این تقدیرات حتما اتفاق خواهد افتاد که بداء نیز جزو همین قسمت است، اما برخی دیگر از تقدیرات الهی را خداوند به فرشتگان و پیامبران اطلاع می‌دهد و اعلام می‌کند که انجام این کار حتمی است و غیر قابل تغییر، مانند طوفان نوح که خداوند حتی به پیامبرش دستور می‌دهد که این طوفان اتفاق خواهد افتاد و نباید در حق کسی شفاعت و دعایی بکند. چنانکه امام رضا علیه السلام فرمودند: علم خدا دو گونه است یک نوع آن همان است که به فرشتگان و پیامبرانش اطلاع داده و در این گونه علوم و تقدیرات تغییراتی رخ نمی‌دهد، ... و نوع دوم همان علوم و تقدیراتی است که پوشیده نگه داشته و کسی را بر آن مطلع و آگاه نساخته است. در اینگونه علوم است که بداء جریان دارد، خداوند آنچه را که بخواهد مقدم می‌دارد و آنچه را که بخواهد به تاخیر می‌اندازد و هر طور که بخواهد آن را تغییر می‌دهد و یا تثبیت می‌کند.
• مقدرات غیر حتمی و قابل تغییر
بعضی از تقدیرات خداوندی نیز وجود دارد که وجودشان مشروط به چیزی می‌باشد یعنی مقدراتی که خداوند بوقوع پیوستنشان را تابع شرایط و مصلحتی قرار داد است که اگر آن شرایط محقق شد، این مقدرات نیز تحقق خواهد یافت و اگر آن شرایط محقق نشد این مقدرات نیز تحقیق نمی‌یابد. مثلا شخص سالمی که بیمار شود و خداوند مقدر فرموده که اگر به پزشک مراجعه کند او خوب می‌شود و اگر به پزشک نرود و مثلا دعا کند می‌میرد، اگر چنین کسی به پزشک مراجعه کرد صحتش را در می‌یابد و اگر مراجعه ننمود خواهد مرد. یعنی شرط تحقق سلامتی این بیمار، مراجعه به دکتر بوده که وی مراجعه نکرده است.

یا در مورد قوم حضرت یونس خداوند به حضرت یونس وحی نمود که پس از سه روز قومش هلاک می‌شوند، زمانیکه حضرت یونس قومش را ترک گفت و نشانه‌های عذاب آشکار گردید قوم وی توبه کردند، خداوند با قبول توبه آنها، عذاب را نیز از آنها دور کرد. در اینجا به اصطلاح بداء حاصل شده و علت آن نیز این است که خداوند این قوم را به خاطر بد دینی‌شان و عدم ایمان به خدا و پیروی نکردن از پیامبرش می‌‌خواست عذاب بکند حال که این قوم تصمیم به اطاعت از خدا و پیامبر نمودند دیگر جایی برای عذاب نیست و این تقدیر خداوندی است.

پاسخ به یک شبهه
اهل سنت شیعه را به خاطر اعتقاد به بداء محکوم می‌کنند، چون سینها بداء را فقط به معنی پشیمانی و تغییر اراده خداوندی می‌دانند و معنای دیگر از این را نمی‌گویند. در پاسخ ابتدا باید گفت که شیعه نیز همانند اهل سنت منکر بداء به معنی پشیمانی است چرا که معتقد است خداوند عالم هست و به همه چیز علم کافی و لازم را دارد. اما اگر بخواهیم با اعتقاد به بداء، با هر گونه تغبیری حتی در مقدرات غیرحتمی، مقابله بکنیم باید بگوئیم که این کار نه تنها برخلاف روایتهای رسیده توسط خود سنیها می‌باشد، بلکه در این صورت ما باید از دعا کردن نیز دست بکشیم چراکه دعا رفع بلا می‌کند و این یک نوع تغییر و بداء می‌باشد. در حالیکه دعا کردن پس از هر نمازی یک سنت می‌باشد.

آثار عقیده به بداء
اعتقاد داشتن به بداء نه تنها نسبت جهل دادن به خداوند متعال نمی‌باشد بلکه فوایدی نیز دارد که در زیر به چند مورد بسنده می‌کنیم:
• اعتقاد به بداء سبب توجه دادن انسان به قدرت خداوند در تمام مراحل خلقت است یعنی برای انسان آشکار می‌شود که اگر چیزی به وجود می‌آید و یا برعکس از بین می‌رود، و یا تغییری در جهان روی می‌دهد همگی به سبب قدرت و تقدیر خداوندی است.
• و اینکه بداء سبب می‌شود انسان متوجه خدای خویش باشد، از وی درخواست رفع مشکلات و یا برخورداری از نعمتی را بنماید چون در سایه اعتقاد به خدا می‌داند که خداوند می‌تواند سرنوشتش را تغییر دهد و به حالتی بهتر از وضع کنونی تبدیل نماید.
با این مقدمات به بحث نسخ میپردازیم :
نسخ در لغت
• در لغت نسخ به چند معنی استعمال شده است از جمله نوشتن چیزی از روی نوشته دیگر به عنوان مثال ما اگر جزوه درسی دوستمان را از او گرفته و از روی آن برای خودمان بنویسیم در واقع از آن یک نسخه بر ایمان نوشته‌ایم.
• به معنای انتقال و حمل نیز آمده مانند تناسخ المواریث و الدهور که به معنی ثروتها و زمانها تغییر یافته است، می‌باشد و همچنین به معنای از بین بردن نیز می‌باشد مانند نسخت الشمس الظلّ که به معنی، خورشید سایه را از بین برد؛ می‌باشد که نسخ اصطلاحی نیز از این معنی گرفته شده است.
نسخ در اصطلاح
سنخ در اصطلاح علوم قرآنی عبارت از اینکه حکمی از احکام ثابت دینی در اثر سپری شدن وقت و دوران آن حکم برداشته شود. البته باید بدانیم که در نسخ حکمی، ثابت بودن آن حکم یک اصل لازم و حتمی است و فقط حکم ثابت نسخ شود و اگر حکمی با از بین رفتن موضوعش، از بین رود و لازم الاجرا نباشد از موضوع نسخ نیست مانند اینکه واجب بودن روزه ماه رمضان که پس از سپری شدن ماه رمضان، واجب نمی‌باشد.
مراحل قانونگذاری
یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که هر حکم و قانونی اسلامی که قانونگذاری می‌شود دارای دو مرحله می‌باشد مرحله اول، ثبوت حکم در واقع است یعنی اینکه در این مرحله از قانونگذاری حکم به صورت کلی، بدون در نظر گرفتن موضوع آن حکم، تصویب می‌شود. مانند حرام بودن شراب، که در اینجا قانونگذار کاری ندارد، آیا فعلا شراب وجود دارد یا ندارد بلکه می‌گوید شراب چه داشته باشیم و چه نداشته باشیم ذاتا و به طور کلی نوشیدنش حرام می‌باشد. که اگر چنین حکمی برداشته شود می‌شود منسوخ.
مرحله دوم قانونگذاری، ثبوت حکم در ظاهر است به این معنی که این حکم زمانی اجرا می‌شود که موضوعش در خارج نیز وجود داشته باشد مانند وجود شراب در دسترس ما که حرمتی که در خوردن شراب و معین شده بود با پیدا شدن شراب، جنبه فعلیت پیدا می‌کند که این از بین رفتن شراب از دست ما که حکمش نیز به تبع آن از بین می‌رود جز نسخ نمی‌باشد مثل تبدیل شراب به سرکه.
نسخ احکام
با روشن شدن مفهوم نسخ، حالا بحث اینجاست که آیا نسخ در احکام الهی نیز می‌تواند اتفاق بیفتد یا نه، چون می‌دانیم که نسخ در میان انسانها یک امر عادی است که نمونه روشن آن تغییر پی در پی قوانینی است که انسانها خودشان آنها را تصویب می‌کنند اما پس از مدتی، با روشن شدن نارسائی آن قانون، قانون دیگری تصویب کرده قانون قبلی را نسخ می‌کنند که اینهم به خاطر عدم احاطه انسانها به تمام جنبه‌های یک موضوع است؛ اما آیا در احکام الهی که علم یکی از صفتهای وی می‌باشد و از همه چیز آگاه است؛ باز نسخ اتفاق می‌افتد و اگر اتفاق می‌افتد به چه دلیل؟
یهودیان و مسیحیان با نسخ احکام الهی مخالفند و می‌گویند محال است که در احکام الهی نسخ اتفاق بیفتد که این نظریه غلطی است و دلیل ما، وجود نسخهای زیاد در تورات و انجیل می‌باشد. اما دانشمندان اسلامی با نسخ در احکام الهی موافقند و می‌گویند نسخ در احکام محال نیست بلکه ممکن است حکمی از احکام الهی که در مرحله قانون گذاری تصویب شده بود برداشته شده و حکمی دیگر جایگزین آن گردد. و به بیان علتهای نسخ احکام الهی پرداخته‌اند که به طور فهرست وار به ترتیب زیر است:
دلایل طرفداران نسخ
1) حکمی که از طرف خداوند تشریع می‌شود گاهی هدف از تشریع آن قانون، اجراء شدن آن حکم قانون نیسیت بلکه منظور دیگری مانند آزمایش و امتحان افراد و یا اتمام حجت در کار است که نسخ در این مورد کوچکترین اشکالی ندارد.

2) گاهی حکمی روی یک مصلحت واقعی، تعیین می‌شود و پس از مدتی نسخ می‌شود اما نسخ شدنش نه به دلیل، آگاه نبودن خداوند بر نتیجه آن کار بوده بلکه بدین دلیل آن حکم تغییر می‌یابد که مدت آن هم از اول، یک مدت موقتی بوده است و پس از سپری شدن آن مدت، آن حکم نیز تمام شده. پس نسخ در احکام شرعی به این معنی است که این حکم از اول موقتی بوده و تمام شدن آن مدت، بوسیله نسخ اعلام می‌گردد.
اقسام نسخ
مفسران و دانشمندان اسلامی معتقدند که نسخ در قرآن به سه نوع قابل تصور می‌باشد که به ترتیب زیر است:
• نسخ در تلاوت: یعنی آیاتی از قرآن در قرآن وجود ندارد و خوانده نمی‌شود اما به دستورات و احکام این آیِات باید عمل نمود که این نوع نسخ در قرآن وجود ندارد چون لازمه چنین نسخی، تائید تحریف قرآن می‌باشد که آن نیز طبق اجماع مسلمین، صورت نگرفته است.
• نسخ در تلاوت و حکم: عده‌ای می‌گویند آیاتی در قرآن وجود دارد که هم حکم آنها و هم تلاوت آنها نسخ شده، بر این اساس در قرآن وجود ندارد. که این چنین نسخی نیز در قرآن وجود ندارد چون همانطور که گفتیم لازمه چنینی نسخی، تحریف قرآن است که آن نیز به اجماع مسلمین صورت نگرفته است.
• نسخ در حکم نه در تلاوت: یعنی آیه‌ای از آیات قرآن، حکمش توسط آیه‌ای دیگر یا سنت معصوم یا اجماع مسلمین، نسخ می‌شود و دیگر به انجام دادن آن حکم آن آیه موظف نباشیم ، که این نوع نسنخ در قرآن طبق نظر عده ای صاحبنظر بوقوع پیوسته و منظور در دانمشندان علوم قرآنی و مفسران از نسخ آیات الهی ، این نوع نسخ می باشد نه آن دو نوع دیگر.
.


شناخت «ناسخ» و «منسوخ» یکى از نیازمندى هاى تفسیر است و مفسّر با شناخت آنها به فوایدى ارزنده دست مى یابد. این مبحث که از دیرباز مورد عنایت و توجه مفسران بوده، راهى شگفت را بین افراط و تفریط پیموده و دانشمندان را براى تبیین بهتر آن، به صحنه آورده است.
این قسمت از نوشتار حاضر را، به دلیل تخصصى بودن مباحث ناسخ و منسوخ، به اختصار برگزار کرده و تنها به نکته ها و نتایج مهم و ارائه گزارشى کلى در قالب پرسش و پاسخ بسنده مى کنیم.
معناى نسخ
* چرا بحث ناسخ و منسوخ پیش آمده است؟ آیا نسخ با حکمت خداوند منافات ندارد؟
** نسخ، عبارت است از: «صرف نظر کردن از یک حکم شرعى پیشین که به حسب ظاهر اقتضاى دوام دارد، به دلیل یک حکم شرعى پسین به شرطى که از لحاظ معنایى میان این دو حکم، تنافر، ناسازگارى بیّن و آشکار وجود داشته باشد یا بر نسخ آن اجماع یا نص معتبرى، یافت شود.»
لزوم نسخ: نیازهاى انسان، گاه با تغییر زمان و شرایط محیط دگرگون مى شود و گاه ثابت و برقرار است. با توجه به قانون تکامل انسان و جامعه ـ به ویژه هنگام شروع انقلاب هاى اجتماعى و عقیدتى ـ گاه برنامه اى مفید و سازنده و گاه ناکارآمد است; بنابراین، لزوم دگرگونى برنامه ها در مقطع هاى مختلف زمانى، روشن به نظر مى رسد.
نسخ، هیچ گونه منافاتى با حکمت خداوند ندارد; زیرا:
1. احکام، تابع مصلحت ها و مفسده ها است. همان طور که ممکن است ساعت معین، روز معین و هفته معین، در مصلحت فعل تأثیر داشته باشد، سال و سال ها نیز ممکن است در مصلحت فعل مؤثر باشد; مثل این که مصلحت براى مسلمانان در یک زمان (به علت ضعف نیرو) عفو و گذشت از منافقان و کفار است و در زمان دیگر، مصلحت (به علت داشتن تجهیزات و نیرو) جهاد با آنان مى باشد.
2. درست است که ظاهر حکم وضع شده به وسیله شارع، دوام و استمرار است، ولى در واقع، خود شارع، محدودیت زمانى آن حکم را مى داند و به دلیل مصالحى مثل آماده کردن مردم براى اطاعت و انقیاد و تسهیل و تخفیف در عبادات، زمان پایان یافتن حکم را براى مردم ابلاغ نکرده است; بنابراین، نسخ منافاتى با علم و حکمت خداى متعال ندارد; علاوه بر این که دقت در آیات منسوخ، وجود قراینى را ثابت مى کند که حاکى از موقتى بودن حکم است.
3. در وضع احکام به وسیله آیات قرآن، هدف هاى مختلفى دنبال مى شود که یکى از آنها تشریع حکم است که با نسخ، حکم از بین مى رود; ولى هدف هاى دیگر، مثل اعجاز آیات، تلاوت آیات و در برخى موارد چون سند تاریخى است ـ در موردى که شأن نزول خاصى داشته باشد ـ به حال خود باقى مى ماند.
اقسام نسخ
* اقسام نسخ را بیان کنید.
** نسخ سه قسم است:
1. نسخ در تلاوت: آیه هایى وجود داشته که اکنون در قرآن نیست و خوانده نمى شود، ولى مسلمانان به حکم آن عمل مى کنند. مانند آیه رجم.
2. نسخ در حکم: آیه هایى در قرآن وجود دارد که عمل به حکم و مفهوم آنها جایز نیست، ولى از نظر تلاوت در قرآن ضبط شده و مانند دیگر آیات تلاوت مى شوند.
3. نسخ در تلاوت و حکم: آیه هایى وجود داشته که هم حکم آن نسخ شده و هم تلاوت آن; یعنى نه مسلمانان به حکم آن عمل مى کنند و نه تلاوت آن را در قرآن ضبط کرده اند.
از دیدگاه دانشوران شیعه، قسم اول و سوم نسخ باطل است و واقع نشده است و تنها قسم دوم را پذیرفته اند.[1]
* آیا این گونه از نسخ که تلاوت نباشد ولى حکم آن باشد امکان دارد که واقع شود؟ البته شیعه معتقد است که واقع نشده; ولى آیا امکان وقوع دارد یا خیر؟ چرا؟
** همان گونه که گفته شد نسخ سه گونه است: نسخ تلاوت بدون حکم، نسخ تلاوت و حکم و نسخ حکم بدون تلاوت.
این سه گونه همان طور که امکان ذاتى دارند امکان وقوعى هم دارند; همان ادله و جواب هایى که قائلان به امکان نسخ در مقابل قائلان به عدم امکان نسخ بیان مى کنند کافى است.
به عقیده شیعه دو قسم اول (نسخ تلاوت بدون حکم و نسخ تلاوت و حکم) در قرآن اتفاق نیفتاده است; چرا که نمونه هایى که براى این نوع نسخ ذکر مى کنند از یک یا دو نمونه بیشتر نیست و این موارد، اخبار آحادى هستند که درباره قرآن ـ که ثبوتش با تواتر و نسخ آن نیز با تواتر باید باشد ـ کاربردى نداشته از اعتبار ساقطند.[2]
دیگر این که مدعیان به وقوع این دو قسم نسخ نمونه ها را براى بعد از زمان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کنند، در حالى که به عقیده محققان علوم قرآنى، پس از وفات پیامبر اکرم نسخى واقع نشده است.[3]
در پایان شایسته ذکر است که کاربرد مباحث و معانى امکان در حقایق تکوینى و تشریعى با هم دیگر متفاوت است که نباید خلط شود.
* آیا احادیث معصومین(علیهم السلام) مى تواند آیه یا حکمى از قرآن را نسخ کند؟ اگر جواب مثبت است، مثال بزنید.
** خیر، گرچه برخى از دانشمندان چنین نسخى را جایز دانسته اند ولى آیه اى که محتواى آن با دلیل اجماع یا سنت قطعى، نسخ شده باشد، وجود ندارد; البته برخى آیه 240 سوره بقره را به روایات، منسوخ مى دانند، ولى آیة اللّه خویى و آیة اللّه معرفت و بسیارى دیگر آن را نپذیرفته، ادعاى نسخ آن را پاسخ گفته اند.[4]
* آیا آیه شریف (یَـأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِى...) به وسیله آیه (...اتَّقُوا مَا اسْتَطَعْتُمْ...) نسخ گردیده است؟
** در آیه مذکور (آل عمران، آیه 102) نخست به تقوا دعوت شده تا مقدمه اى براى دعوت به سوى وحدت باشد، در حقیقت دعوت به اتحاد بدون استمداد از یک ریشه اخلاقى و عقیدتى بى اثر و یا کم اثر است، به همین دلیل در آیه مذکور تلاش شده تا عوامل اختلاف و پراکندگى در پرتو ایمان و تقوا تضعیف شوند، در این که منظور از «حق تقوا» چیست؟ در میان مفسران سخن بسیار است; ولى شکى نیست که حق تقوا آخرین و عالى ترین درجه پرهیزگارى است، که پرهیز از هر گونه گناه و عصیان و تعدى و انحراف از حق را شامل مى گردد، و لذا در تفسیر الدرالمنثور از پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله) و در تفسیر عیاشى و معانى الاخبار از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که فرمودند: «حق تقوا و پرهیزگارى این است که پیوسته اطاعت فرمان او کنى و هیچ گاه معصیت ننموده و همواره به یاد او باشى و او را فراموش نکنى و در برابر نعمت هاى او شکرگذار باشى و کفران نعمت او را ننمایى.»
بدیهى است انجام دستور مذکور، همانند همه دستورهاى خداوند متعال به میزان توانایى و استعداد انسان بستگى دارد. بنابراین، آیه مذکور با آیه 16، سوره تغابن هیچ گونه منافاتى ندارد و گفت و گو درباره تضاد این دو آیه و نسخ یکى به وسیله دیگرى به کلى بى اساس است; البته آیه دوم (تغابن، 16) در حقیقت بیان قید و در اصطلاح تخصیص در آیه اول است و آن را مقید به مقدار توانایى انسان مى کند و از آن جا که ظاهراً در میان قدما گاهى کلمه «نسخ» بر «تخصیص» اطلاق مى شده، ممکن است منظور کسانى که آیه دوم را ناسخ آیه اول دانسته اند همان «تخصیص» باشد.[5]
آیات ناسخ و منسوخ
* آیات ناسخ و منسوخ کدام اند؟
** در تعداد آیات منسوخ اتفاق نظرى دیده نمى شود; بیشتر دانشمندان علوم قرآنى فقط هشت مورد را که بر نسخ آنها دلیل قطعى و اجماع وجود دارد پذیرفته اند. آیاتى که نسخ شده اند، عبارتند از:
1. آیه نجوا; (یَـأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِذَا نَـجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُواْ بَیْنَ یَدَىْ نَجْوَاکُمْ صَدَقَةً)[6] اى کسانى که ایمان آورده اید، هرگاه با پیامبر خدا گفت و گوى محرمانه مى کنید، پیش از گفت و گوى محرمانه خود صدقه اى تقدیم بدارید. که به واسطه آیه بعد از آن نسخ گردیده است.
2. عدد مقاتلین; (إِن یَکُن مِّنکُمْ عِشْرُونَ صَـبِرُونَ یَغْلِبُواْ مِاْئَتَیْنِ وَإِن یَکُن مِّنکُم مِّاْئَةٌ یَغْلِبُواْ أَلْفًا مِّنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّیَفْقَهُون)[7] اگر از ]میان[ شما بیست تن، شکیبا باشند بر دویست تن چیره مى شوند، و اگر از شما یک صد تن باشند بر هزار تن از کافران پیروز مى گردند، چرا که آنان قومى اند که نمى فهمند. این آیه نیز به واسطه آیه بعدش نسخ گردیده است.
3. آیه امتاع;[8]
4. آیه جزاى فحشا;[9]
5. آیه توارث به ایمان;[10]
6. آیات صفح و عفو;[11] که با آیه هاى 39 از سوره حج، 65 از سوره انفال و 15 از سوره توبه نسخ شده است.
7. آیات معاهده;[12]
8. آیات تدریجى بودن تشریع قتال.[13]
فواید آیات منسوخ در قرآن
* چرا آیات منسوخ با وجود از دست دادن اثر خود، از قرآن حذف نشده اند؟! مثل آیاتى که فقط در مکه کاربرد داشته اند; آیا این آیات در آینده ممکن است مصداقى بیابند؟ یا جهت حفظ کل قرآن حفظ شده اند؟ چه هدف و حکمتى در این است؟
** آیات قرآن کریم تنها براى یک هدف نازل نشده است که با رسیدن به همان یک هدف، تاریخ مصرف آنها تمام شود; بلکه براى اهداف متنوع و متعددى نازل شده است که یکى از آن اهداف، حکم تشریعى آیات است، که گاهى حکم تشریعى آیه اى طبق مصلحت الهى نسخ مى شود. روشن است که با نسخ شدن یک هدف (حکم تشریعى) اهداف دیگر از بین نمى رود; زیرا اهمیت قرآن، تنها در جنبه تشریعى آن نیست; بلکه جنبه هاى دیگر قرآن چون: اعجاز بیانى و... نیز از اهمیت ویژه اى برخوردار است و باید همیشه ثابت و استوار باقى بماند.
افزون بر این، نفس وجود آیات ناسخ و منسوخ در قرآن، سیر تدریجى و مراحل تشریع احکام را نشان مى دهد و این خود، ارزش آموزشى و نیز تاریخى، دینى دارد و مراحل تکامل شریعت را بیان مى کند.[14]


________________________________________
[1]. ابوالقاسم خویى، بیان در علوم و مسائل کلى قرآن، ترجمه محمد صادق نجمى و هاشم زاده هریسى، ج 2، ص 483ـ486.
[2]. ر.ک: جوان آراسته، درسنامه علوم قرآنى، ص 421; ابوالقاسم خویى، همان، ص 18; ج 1، ص 288.
[3]. ر.ک: محمد هادى معرفت، علوم قرآنى، ص 188.
[4]. براى آگاهى بیشتر ر.ک: همان، ص 259 ـ 261.
[5]. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 3، ص 27 و 28.
[6]. مجادله، آیه 12.
[7]. انفال، آیه 65.
[8]. بقره، آیه 240.
[9]. نساء، آیه 15و16.
[10]. انفال، آیه 72.
[11]. جاثیه، آیه 14; بقره، آیه 109.
[12]. نساء، آیه 90 و 92; انفال، آیه 72.
[13]. ر.ک: محمد هادى معرفت، التمهید فى علوم القرآن، ج 2، ص 300ـ316.
[14]. ر.ک: همو، علوم قرآنى، ص 269.
شبهات منكران نسخ
در اين قسمت به برخى از عواملى كه سبب گرديده است برخى وجود نسخ را انكار كنند و يا بر وجود نسخ در شريعت خرده گيرند، اشاره مى‏كنيم.
شبهه اول: نسخ در تشريع كه همان پيدايش نظر جديد و آگاهى از مصلحتى است كه در آغاز مخفى بوده، بر خداوند محال است؛ زيرا علم خداوند ازلى است و تبدّل و تجدّد رأى درباره او پذيرفتنى نيست.
پاسخ: گويا اين گروه گمان كرده‏اند كه نسخ در تشريع، به معناى حقيقى آن است؛ در حالى كه پيش‏تر توضيح داديم كه نسخ در اين‏جا صرفاً به معناى ظاهرى است.
شبهه دوم: وجود آيات منسوخ در قرآن كريم، چه بسا سبب اشتباه مكلّفان گردد؛ چراكه ممكن است در برخورد با آن آيات به گمان آن‏كه آيه‏اى محكم است، به آن عمل نموده يا به مفاد آن ملتزم گردند. اين امر اغرا به جهل، و از خداوند قبيح است.
پاسخ: از آن‏جا كه مصلحت‏هايى وجود داشته است كه تشريع سابق با تشريع لاحق، نسخ گردد و مكلّفان خود مى‏دانند كه در قرآن ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيد و محكم و متشابه وجود دارد، شتاب در اخذ يك آيه و عمل به آن پيش از آن‏كه نوع و حقيقت آن شناخته شود، بر كسى روا نيست. به همين دليل است كه على(ع) در برخورد با آن قاضى از او مى‏پرسد: <آيا تو كه فتوا مى‏دهى، ناسخ قرآن را از منسوخ آن مى‏شناسى؟»
شبهه سوم: التزام به وجود آيات ناسخ و منسوخ در قرآن كريم، مستلزم وجود تنافى ميان آيات قرآن كريم است و اين امر با قول خداوند منافات دارد كه مى‏فرمايد: أفلا يتدبَّرون القرآن ولَو كانَ مِنْ عندِ غيرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيه اختلافاً كثيراً؛(1) آيا در جمعانى‏ج قرآن نمى‏انديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسيارى مى‏يافتند.
پاسخ: اختلافى كه در اين آيه نفى مى‏گردد، اختلاف حقيقى و واقعى است؛ امّا اختلاف آن‏گونه كه در ناسخ و منسوخ وجود دارد، منافاتى با مفاد آيه ندارد. منطقيان براى تناقض هشت وحدت را شرط دانسته‏اند كه از جمله آنها وحدت زمان، ملاك و شرط است؛ در صورتى كه هريك از اينها تغيير كند، ديگر تنافى و تناقضى وجود نخواهد داشت. در ناسخ و منسوخ، تفاوت زمانى و از همه مهم‏تر تفاوت در ملاك حكم وجود دارد كه با تعمّق در آن روشن خواهد گرديد كه تنافى ميان آنها، ظاهرى است.
شبهه چهارم: چه فايده‏اى بر وجود و ثبت آياتى كه نسخ گرديده‏اند، مترتب است؟ آياتى كه ديگر به حكم آنها عمل نمى‏شود، آيا هدف فقط، قراءت آنهاست كه قاريان و مسلمانان در طول زمان آن را قراءت نمايند، بدون آن‏كه به مفاد آن عمل نمايند؟
پاسخ: اگر ثمره نزول آيات قرآن كريم تنها در حكم تشريعى آنها بود، اين اشكال صحيح به نظر مى‏رسيد. امّا بايد دانست كه تشريع يكى از اهدافى است كه در نزول قرآن مدّ نظر بوده است. بسيارى از آيات قرآن، اساساً حكم تشريعى را در بر ندارند. قرآن‏شناسان بر اين باورند كه آيات‏الاحكام از پانصد آيه تجاوز نمى‏كنند.
آن‏چه هدف اساسى از نزول آيات بوده هدايتگرى آن است.
اگر در مواردى حكم تشريعى آيات برداشته شده است، بُعد اعجاز و تحدّىِ آن، هم‏چنان به قوّت و ثبات اولى خود برقرار است.
در فصل نهم به هنگام بيان آيات ناسخ و منسوخ، خواهيم ديد كه وجود آيات منسوخ، بيشترين تأثير را در بهتر فهميدن مفاد آيات ناسخ دارند. در برخى موارد حكم آيه ناسخ دقيقاً ناظر بر حكم آيه منسوخ است؛ بنابراين وجود آيه منسوخ ضرورت دارد، تا فضاى حاكم بر آيه ناسخ به صورت اوليه خود براى ما معلوم گردد. مراجعه به دو آيه جزاى فاحشه و آيه نجوا اين امر را به خوبى اثبات مى‏نمايد.
مسأله مهمّ ديگر آن است كه وجود چنين آياتى در قرآن، نشانِ مراحل تحوّل احكام و بيانگر استعدادها و ظرفيت‏هاى متفاوت امت اسلامى در تاريخ تشريع است.
از ديگر دلايلى كه مى‏توان براى ثبت آيات منسوخ در قرآن كريم ذكر نمود، حفظ آيات به عنوان يك ميراث فرهنگى است. در زمانى كه ملت‏ها در مورد حفظ ذخاير فرهنگى خود، اهتمامى شگفت نشان مى‏دهند، آيا در مورد آيات قرآن كريم كه وحى آسمانى بوده است و ظاهر و باطن آن نورانيّت دارد، چنين كارى شايسته‏تر نيست؟
شبهات ديگرى درباره امكان يا وقوع نسخ از سوى يهوديان، مسيحيان و ديگران وجود دارد كه به دليل روشن‏بودن بطلان آنها از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.(2)
گزيده مطالب
1. منكران نسخ به امورى استناد نموده‏اند كه مهم‏ترين آنها عبارت است از: الف)نسخ در تشريع، يعنى پيدايش نظر جديد و اين بر خداوند محال است. ب)وجود آيات نسخ‏شده موجب اشتباه مسلمانان مى‏گردد. ج) وجود آيات ناسخ و منسوخ مستلزم تضاد ميان آيات قرآن است. د) وجود آيات نسخ‏شده در قرآن، لغو است.
2. اشكالات فوق ناشى از عدم درك صحيح معناى نسخ و عدم توجه به فلسفه ابقاى آياتى است كه حكم آنها نسخ شده‏است.
اقسام نسخ
بسيارى از دانشمندان علوم قرآن، نسخ را در قرآن به سه قسم تقسيم نموده‏اند:
الف) نسخ تلاوت و حكم
همان‏طور كه از معناى آن پيداست، مدعيان وقوع اين قسم از نسخ، معتقدند كه آيه يا آياتى بوده كه تلاوت آنها همراه با حكمشان نسخ گرديده است. مثالى كه معمولاً در اين مورد ذكر كرده‏اند بر اساس روايتى از عايشه است. وى گفته‏است: از جمله آيات نازل شده بر پيامبر اين آيه بود: عَشْرُ رَضَعاتٍ معلوماتٍ يُحَرّمْن (ده مرتبه شيردادن معلوم، باعث حرمت مى‏شود) اين آيه با حكمِ پنج‏بار، نسخ گرديد. رسول‏خدا وفات نمود؛ در حالى كه اين آيه در ميان مردم قراءت مى‏گرديد.(3)
جالب اين جاست كه در بيان چگونگى از بين رفتن آيه گفته‏اند: صحيفه‏اى كه آيه بر آن نوشته شده بود، هنگام فوت رسول خدا، زير تخت بود و وقتى آنان مشغول دفن رسول خدا بودند، حيوانى خانگى داخل شده و آن را خورده است!
باطل‏بودن اين سخنان و بطلان قول به نسخ در اين قسم به قدرى روشن است كه نيازى به ابطال از سوى شيعه ندارد. آن‏چه نقل شده است، خبر واحدى است كه خواسته‏اند با آن، وجود آيه‏اى را كه كسى از آن خبر نداشته اثبات كنند، آن‏گاه با همان خبر، نسخ آن را نيز ثابت نمايند. محققان اهل سنت خود به انكار اين قسم پرداخته‏اند.
قاضى ابوبكر در كتاب انتصار خود ردّ اين قسم را از گروهى نقل نموده‏است.(4)
سرخسى در كتاب اصول، جزيرى و حسن عريض، همگى اين قسم را مردود شمرده‏اند.(5)
صبحى صالح پذيرش اين قسم را مولودِ عشق و شيفتگى طرفداران كثرت نسخ در قرآن دانسته كه با جرأت شگفتى چنين ادعايى نموده‏اند.(6)
اين قسم از نسخ مستلزم وقوع تحريف در قرآن نيز خواهد بود.
ب) نسخ تلاوت بدون حكم
منظور اين است كه لفظ آيه‏اى، نسخ و از متن قرآن حذف شده است؛ ولى حكمى كه با آن آيه نازل شده است، هم‏چنان ادامه دارد و بدان عمل مى‏شود. كسانى كه چنين نسخى را معتقدند، مى‏گويند: در سوره نور آيه رجم (الشيخ والشيخة اذا زَنيا فارجموهما البتة، نكالاً من اللَّه...) وجود داشته، سپس تلاوت آن نسخ گرديد، ولى حكم رجم پيرمرد و پيرزن زناكار، هم‏چنان باقى است.
در نقل ديگرى اين آيه را از آيات سوره احزاب، كه آياتش برابر آيات سوره بقره بوده است، دانسته‏اند!(7)
به‏عقيده شيعه، اين‏قسم از نسخ نيز، همانند قسم‏اول، ممنوع و در قرآن اتفاق نيفتاده‏است. آن‏چه در اين باره نقل گرديده است، اولاً، از يك يا دو نمونه بيشتر نيست، و همين موارد نيز اخبار آحادى هستند كه درباره قرآن - كه ثبوتش با تواتر ونسخ آن نيز با تواتر بايد باشد- كاربردى نداشته از اعتبار ساقطند. آيةاللَّه خوئى دراين‏باره مى‏گويد:
نسخِ امر مهمى چون آيه قرآن، اگر واقع شده باشد، نقل آن شيوع پيدامى‏نمود و دليل روشن بر كذب راوى همين است كه ديگران آن را نقل نكرده‏اند....(8)
التزام به چنين نسخى به معناى التزام به تحريفِ قرآن است كه هيچ مسلمانى آن را قبول ندارد.
صبحى صالح - كه هم‏چون شيعه از اساس اين تقسيم را قبول ندارد - در بيانى زيبا و رسا مى‏گويد:
تقسيم مسائل به اقسام، زمانى صحيح است كه براى هر قسمى، شواهد فراوان يا حداقل كافى وجود داشته باشد، تا بتوان قاعده‏اى را از آن شواهد، استنباط و استخراج نمود؛ امّا براى عاشقان نسخ در اين دو قسم، جز يك يادو نمونه شاهد وجود ندارد. آن‏چه را هم كه ذكر كرده‏اند، خبرهاى واحدند و مى‏دانيم كه قطع پيدا نمودن در نزول قرآن و نيز نسخ آن با خبرهاى واحدى كه حجّيتى ندارند، جايز نيست.(9)
ج) نسخ حكم بدون تلاوت
اين قسم، تنها قسمى است كه نسخ در آن واقع شده است. مؤلّفانى كه درباره ناسخ و منسوخ و بررسى آيات آن كتاب نوشته‏اند، همگى در اين قسم كوشيده‏اند.(10)
آياتى از قرآن مجيد كه نسخ گرديده‏اند، نسخ فقط در ناحيه حكم آنها واقع شده‏است؛ امّا لفظ آيه و تلاوت هم‏چنان در قرآن محفوظ مانده است.
در اين قسم، سه نوع نسخ مورد بحث قرار گرفته است:
الف) نسخ قرآن به قرآن.
ب) نسخ قرآن به خبر متواتر.
ج) نسخ قرآن به خبر واحد.
در مورد نوع اول بحثى وجود ندارد.
در مورد نوع دوم دانشمندان اختلاف‏نظر دارند. بعضى قائل به جواز و برخى ديگر قائل به منع شده‏اند. تجويزكنندگان نيز خود به دو گروه تقسيم شده‏اند: آنان‏كه قائل به وقوع چنين نسخى هستند، و آنان‏كه مى‏گويند جايز است ولى واقع نشده است.
قائلان به جواز چنين استدلال كرده‏اند كه نسخ قرآن به سنت، نه بالذات و نه بالغير، محال نيست. ذاتاً كه روشن است. استحاله بالغير نيز ندارد چون، همان‏گونه كه قرآن وحىِ الهى است، سنّت نيز وحى از جانب خداست. خداوند خود فرموده‏است: وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ الاّ وَحْىٌ يُوحى‏.(11)
زرقانى به دنبال اين بحث چنين نتيجه‏گيرى مى‏كند: نسخ قرآن به سنّت مانع عقلى و شرعى ندارد؛ منتها چنين نسخى واقع نشده‏است و دليل كسانى كه قائل به وقوعند تمام نيست.(12)
آيةاللَّه خوئى در اين مورد معتقدند:
حكم ثابت به وسيله قرآن، با سنّت متواتر يا با اجماع قطعى، كه كاشف از صدور نسخ از معصوم باشد، نسخ مى‏گردد. اين نوع نسخ، اشكال عقلى و نقلى ندارد. بنابراين اگر در موردى ثابت شد، قبول مى‏كنيم والاّ ملتزم به نسخ نخواهيم شد.(13)
ظاهراً چنين نسخى در قرآن واقع نشده است.
امّا نوع سوم، يعنى نسخ قرآن به خبر واحد، چون يكى از شرايطِ دليل ناسخ، همسنگ‏بودن با دليل منسوخ است، چنين نسخى ممكن نيست.
گزيده مطالب
1. اقسام نسخ در قرآن عبارت است از: نسخ تلاوت و حكم؛ نسخ تلاوت بدون حكم؛ نسخ حكم بدون تلاوت. شيعه و محقّقان اهل سنّت تنها قسم سوم را صحيح مى‏دانند.
2. نسخ حكم بدون تلاوت در قرآن كريم به چند صورت متصور است: نسخ قرآن به قرآن، نسخ قرآن به خبر متواتر و نسخ قرآن به خبر واحد. صورت سوم باطل است و صورت دوم گرچه محال نيست، اما واقع نشده است.
عاشقان نسخ
در فصل سوم، شروطى را براى تحقق نسخ ذكر كرديم و در فصل ششم به اين رهيافت رسيديم كه از ميان اقسام سه‏گانه نسخ، تنها نسخ حكم بدون تلاوت جايزاست و در همين قسم آن‏چه در قرآن اتفاق افتاده، نسخ قرآن به قرآن است. باتوجّه به اين امور، مجموعه آيات ناسخ و منسوخ در قرآن، شمارى اندك خواهندبود، كه البتّه فراگيرى آنها لازم است. متأسفانه بسيارى از نويسندگان علوم‏قرآن -به‏ويژه آنان كه در زمينه ناسخ و منسوخ كتاب مستقلى نگاشته‏اند- بدون‏توجه به شرايط نسخ و مراعات ساير ضوابط، چنان در تعيين آيات ناسخ ومنسوخ مبالغه كرده‏اند كه ناآشنايان به كتاب الهى را به اين گمان انداخته‏اند كه‏گويااصل، در قرآن بر <نسخ» بوده‏است. شيفتگى و گشاده‏دستى در خلقِ <نسخ» در قرآن، گروهى را واداشته تا تقسيمات عجيبى از خود ابداع نمايند و از زواياى گوناگونى به بحث در زمينه نسخ قرآن بپردازند. به عنوان نمونه تقسيمات زير رابنگريد:
الف) دسته‏بندى سوره‏هاى قرآن به اعتبار وجود ناسخ يا منسوخ
افراطيون گفته‏اند: سوره‏هاى قرآن به اين اعتبار به چهار دسته تقسيم مى‏شوند:
1. سوره‏هايى كه ناسخ و منسوخ ندارند (43 سوره).
2. سوره‏هايى كه ناسخ و منسوخ دارند (25 سوره و به نقل البرهان 31سوره).
3. سوره‏هايى كه فقط آيه ناسخ دارند (6 سوره).
4. سوره‏هايى كه فقط آيه منسوخ دارند (40 سوره).(14)
ما از ذكر نام سوره‏ها خوددارى نموده پاسخ دكتر صبحى صالح را به اين گروه بازمى‏گوييم:
در اين تقسيم، سوره‏هاى محكمات قرآن، كه خالى از نسخند، بيش از 43 سوره نيستند. بنابراين قاعده اوّليه در قرآن، نسخ است، نه اِحكام! و اصل اين است كه سوره‏هاى قرآن يا ناسخ داشته‏باشند يا منسوخ! حق اين است كه اصل و قاعده در تمام قرآن، اِحكام آيات آن است؛ جز در مواردى كه دليل صريحى بر نسخ دلالت نمايد كه به آن اخذ خواهيم نمود....(15)
زرقانى ضمن انتقاد از نحّاس، هبةاللَّه‏بن سلامه و ابن‏حزم و ديگرانى كه در تأليف كتاب‏هاى ناسخ و منسوخ خويش شمار آيات ناسخ و منسوخ را افزايش داده‏اند، اين امر را غلط قلمداد نموده و منشأ اشتباه آنان را چنين بيان كرده‏است:
اينان فريب چيزى را خورده‏اند كه از گذشتگان نقل گرديده و غافل شده‏اند كه مقصود گذشتگان از نسخ، معناى اصطلاحى امروز نبوده است؛ بلكه آنان ناسخ را اعم از بيانِ مجمل و تقييد مطلق و نظاير آن مى‏دانسته‏اند....(16)
ب) وجود نسخ در يك آيه
شيفتگان نسخ در جست‏وجو براى يافتن نواسخ قرآن، گاه به نتايج جالبى رسيده‏اند؛ مثلاً در مورد آيه يا أيّها الذين آمنوا عليكم أنفسَكم لايضرُّكم مَنْ ضَلَّ إذَاهْتَدَيْتُم‏(17) گفته‏اند: اوّلِ آن، منسوخ و آخر آن، ناسخ است!(18)
ج) وقوع نسخ در اوّل و آخر آيه
ابن‏عربى گفته‏است:
از شگفت‏ترين آيات نسخ در قرآن كريم اين آيه است: خُذِ الْعَفْوَ وَأمُرْ بالعُرفِ وأَعْرض عن الجاهلين.(19) اول و آخر اين آيه، منسوخند و وسط آن محكم است!(20)
د) نسخ ناسخ
شيفتگانِ نسخ، گفته‏اند: مواردى وجود دارد كه آيه ناسخى خود، منسوخ شده‏است.
زركشى مى‏گويد:
نسخِ ناسخ، جايز است و در اين صورت، ناسخ، منسوخ مى‏گردد؛ مثل قولِ خداوند: لكُمْ دينُكم وَلِىَ دين.(21) اين آيه با آيه فَاقْتُلوا المشركين‏(22) نسخ گرديده و سپس همين آيه با آيه حَتَّى يُعْطوا الجزيةَ عن يدٍ وهُمْ صاغِرون‏(23) نسخ شده است.
و نيز ناسخ آيه فاعْفوا وَاصْفَحُوا حَتَّى يأتى اللَّهُ بِأَمْرِه،(24)آيه فَاقتُلُوا الْمشركين است كه اين آيه نيز به وسيله آيه حَتى يُعطوا الجِزيَةَ... نسخ گرديده‏است.(25)
ه) نسخِ آيات فراوان با يك ناسخ
ابن عربى گفته‏است:
آيه فَإِذا انْسَلَخَ الاَشْهُرُ الْحُرُم فَاقْتُلوا المشركين حيثُ وجدتُموهم‏(26) ناسخ 114 آيه است! و آخرِ همين آيه (فَإِنْ تابوا وَأَقاموا الصَّلوة وآتوا الزّكاة فَخَلّوا سَبيلَهُم إِنَّ اللَّه غفور رحيم) ناسخ اوّلِ آن است!(27)
گزيده مطالب
1. اصل در قرآن مجيد، عدم نسخ و اِحكام آيات آن است؛ جز در مواردى كه دليلى صريح بر نسخ دلالت نمايد.
2. افراط برخى از نويسندگان در خلقِ نسخ در قرآن چنان بوده‏است كه در نظر آنان فقط 43 سوره قرآن ناسخ و منسوخ ندارند!
3. وجود نسخ در ابتدا و انتهاى يك آيه، نسخ ناسخ و نسخ آيات فراوان با يك ناسخ از ابتكارات گشاده‏دستى‏هاى اين گروه است.
بررسى آيات ناسخ و منسوخ
اگر از افراطى كه برخى در زمينه اكتشاف <نسخ» در قرآن كرده‏اند، بگذريم، با يك سير اجمالى در اقوالِ بزرگانِ قرآن‏شناس روشن مى‏گردد كه به تدريج با ضابطه‏مند شدن اصطلاح نسخ، دايره نواسخ قرآن محدود و محدودتر گرديده و نظر محقّقان متأخر خط بطلانى بر نظريّه طرفداران فراوانى نسخ كشيده است به‏گونه‏اى كه: <پيشينيان تا حدود پانصد آيه را منسوخ مى‏دانستند.»(28)
مصطفى زيد در كتاب خود، موارد ادّعايىِ نسخ را نزد متقدمان اين‏گونه گزارش مى‏كند:
ابوعبداللَّه، محمدبن حزم 214 مورد؛ ابوجعفر نحاس 134 مورد؛ ابن‏سلامه 213 مورد، و ابن‏جوزى 247 مورد را از مصاديق نسخ دانسته‏اند.(29)
سيوطى در الاتقان ضمن ردّ طرفداران كثرت نسخ، در يك بررسى در مورد آيات‏نسخ، از ابتدا تا انتهاى قرآن موارد معدودى را ذكر نموده است كه عبارتند از: سوره بقره شش آيه، آل‏عمران يك آيه، نساء دو آيه، مائده سه آيه، انفال سه آيه، نور دوآيه، احزاب يك آيه، مجادله يك آيه، ممتحنه يك آيه، مزّمّل يك آيه. مجموعه آيات منسوخ نزد سيوطى، 21 آيه است كه در منسوخ‏بودن يك مورد هم ترديد مى‏نمايد. زرقانى نيز به پيروى از سيوطى همين آيات را مورد بررسى قرار داده است.(30)
دكتر صبحى صالح پس از بيان اين مطلب كه محقّقان، آيات منسوخ قرآن را اندك مى‏دانند، به نظر سيوطى اشاره نموده مى‏گويد: <اگر بررسى نماييم، درمى‏يابيم آياتى كه پذيراى نسخند افزون بر ده آيه نخواهند بود.»(31)
آيةاللَّه محمدهادى معرفت در بررسى‏هاى خود، تنها هشت آيه را منسوخ مى‏داند، كه عبارتند از: آيه نجوا، آيه عدد مقاتلان، آيه اِمتاع، آيه جزاى فاحشه، آيه توارث به ايمان، آيات صفح، آيات معاهده و آيات تدريجى‏بودن تشريع قتال.(32)
علاّمه شعرانى نيز به پنج مورد از نسخ معتقد است.(33) آيةاللَّه خوئى، جز يك مصداق براى نسخ قائل نيست و آن آيه نجواست.(34)
سيد اسماعيل صدر افزون بر آيه نجوا، آيه 65 سوره انفال را نيز منسوخ مى‏داند.(35)
در پايان اين بحث آيات ناسخ و منسوخ در تفسير الميزان را انتخاب نموده به اختصار توضيح خواهيم داد.
1. آيه عفو و بخشش‏
...فاعْفوا واصْفَحوا حتّى يَأتِىَ اللَّه بأَمْرِه.(36) اين آيه دستور به گذشت از اهل كتاب درآغاز هجرت مى‏دهد. چراكه هنوز مسلمانان قدرت قابل ملاحظه‏اى نداشتند. علاّمه طباطبائى مى‏گويد: <گفته‏اند اين آيه با آيه قتال نسخ گرديده است.»(37) آيه قتال عبارت است از: قاتِلوا الَّذين لايؤمنونَ باللهِ ولا بالْيَوم الآخِرِ وَلا يُحرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّه وَرَسُولُه ولايدينون دينَ الْحَقِ من الّذين اوُتُوا الكتابَ حتَّى يُعطُوا الجزيَةَ عَنْ يدٍ وهُم صاغِرون؛(38) با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز بازپسين ايمان نمى‏آورند و آن‏چه را خدا و فرستاده‏اش حرام كرده‏اند، حرام نمى‏دارند و متديّن به دين حق نمى‏گردند، كارزار كنيد تا با جكمال‏ج خوارى به دست خود جزيه دهند.
از اين كه علاّمه پس از نقل نسخ آيه سوره بقره، بر آن ايرادى نگرفته، چنين برمى‏آيد كه نظر خود وى نيز در اين زمينه، مثبت بوده است.
2. آيه نسخ حرمت زناشويى در شب‏هاى ماه رمضان‏
أُحِلَّ لَكُمْ ليلَةَ الصّيامِ الرَّفَثُ إلى‏ نساءِكُم هُنَّ لباسٌ لكم واَنتم لِباسٌ لَهُنَّ...(39) در شب‏هاى روزه، همخوابگى با زنانتان بر شما حلال گرديده است. آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستيد....
اين آيه با نزولش حرمت را نسخ و حليّتِ نزديكى با همسران را تشريع نمود؛ همان‏گونه كه گروهى از مفسّران اين عقيده را دارند و تعابيرى نظير أُحِلَّ لكم و كُنتم تختانون و فتابَ عليكم و فالآن باشروهنّ در آيه، اشعار يا دلالت بر حرمت سابق مى‏كند.(40)
3. آيه جزاى فاحشه‏
واللاّتى يأتينَ الْفاحِشَةَ من نِساءِكُم فاستشهدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعةً منكُمْ فإِن شَهِدُوا فَاَمْسِكوهُنَّ فىِ البيوتِ حتَّى يتوفّاهُنَّ الْمَوتُ أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سبيلاً؛(41) و از زنان شما، كسانى كه مرتكب زنا مى‏شوند، چهار تن از ميان خود جمسلمانان‏ج بر آنان گواه گيريد؛ پس اگر شهادت دادند، آنان جزنان‏ج را در خانه‏ها نگاه داريد تا مرگشان فرارسد، يا خدا راهى براى آنان قرار دهد.
علاّمه مى‏نويسند:
ظاهراً همان‏گونه كه گروهى از مفسّران گفته‏اند: مراد از <فاحشه» در اين آيه <زنا» ست و روايت نموده‏اند كه: پيامبر، هنگام نزول آيه جَلْد(42) فرمود: اين همان <سَبيلى» است كه خدا براى زنان زناكار قرار داده‏است. شاهد بر اين مطلب اين است كه آيه با جمله أو يجعل اللَّه لَهُنَّ سبيلاً ظهور بر اين مطلب دارد كه حكمِ آيه در آينده نسخ مى‏گردد.
ترديد در آيه اشعار دارد به اين كه ممكن است اين حكم نسخ شود و چنين نيز شد؛ حكم جَلْد و تازيانه، حكم حبس ابد آنها را نسخ نمود و بديهى است كه حكمى كه در اواخر زمان حيات پيامبر و پس از آن حضرت بر زنان زناكار جارى مى‏گرديد، زدن تازيانه بود و نه حبس ابد آنها در خانه. بنابراين آيه با فرض اين كه دلالت بر حكم زنان زناكار داشته باشد، با آيه جَلْد (الزّانية والزّانى‏، فاجلدوا كُلَّ واحدٍ منهما مأة جَلْدة...؛ به هر زن زناكار و مرد زناكار صد تازيانه بزنيد...) نسخ گرديده است.(43)
4. آيه توارث از طريق ايمان‏
إِنَّ الذينَ آمنوا وهاجَروا وجاهَدوا بأموالِهم وأَنْفُسِهِم فى‏ سبيل اللَّهِ والّذينَ آوَوْا ونَصَروا أولئك بعضُهم أولياءُ بعضٍ...؛(44) كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده‏اند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نموده‏اند و كسانى كه جمهاجران راج پناه داده‏اند و يارى كرده‏اند، آنان ياران يكديگرند....
از بيان علاّمه طباطبائى چنين استفاده مى‏شود كه، ولايت بر ارث با اخوّت دينى و نه نَسَب و قرابت، در آغاز هجرت، ميان مهاجران و انصار، امرى مسلّم بوده است. پيامبر ميان اصحاب خويش عقد اخوّت برقرار نمود و آنان با همين اخوّت از يكديگر ارث مى‏بردند. مجمع‏البيان از امام باقر(ع) نقل مى‏كند: اِنَّهم كانُوا يَتَوارثونَ بالمُؤاخاة؛ مسلمانان به سبب برادرى دينى از يكديگر ارث مى‏برند.
درّالمنثور به نقل از ابن‏عبّاس مى‏گويد: پيامبر ميان اصحاب خويش برادرى ايجاد نمود و بعضى را وارث بعضى ديگر گرداند؛ تا آن‏گاه كه آيه وأُولوا الأرحامِ بعضُهم أَوْلى ببعضٍ فى‏ كتاب اللَّه؛(45) و خويشاوندان جطبق‏ج كتاب خدا، بعضى جنسبت‏ج به بعضى اولويّت دارند جوج بر مؤمنان و مهاجران جمقدّمندج...، نازل گرديد.
با نزول اين آيه، ارث به نَسَب، جاى توارث به ايمان را گرفت.(46)
5. آيه نجوا
يا أَيُّهَا الذينَ آمَنوا إِذا ناجيتم الرَسُول فَقَدّموا بينَ يَدَى نَجواكم صَدَقة...؛(47) اى‏كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هرگاه با پيامبر جخداج گفت‏وگوى محرمانه مى‏كنيد، پيش از گفت‏وگوى محرمانه خود صدقه‏اى تقديم بداريد....
آيه فوق را همه قرآن‏شناسان شيعى و بسيارى از دانشمندان سنّى، جزو آيات منسوخ قرآن مى‏دانند. قبلاً اشاره كرديم آيةاللَّه خوئى، تنها مصداق نسخ در قرآن را همين آيه دانسته است. در شأن نزول اين آيه گفته‏اند: مسلمانان در اثر كثرت سؤالات غيرلازم، وقت پيامبر را بى‏نتيجه مى‏گرفتند، اين آيه نازل شد و براى هر بار صحبت، انفاق يك درهم را به عنوان صدقه واجب نمود.
علاّمه طباطبائى مى‏گويد:
مؤمنان و صحابه، نجوا با پيامبر را براى خوف از بخشش مال، ترك نمودند و هيچ‏كس جز علىّ‏بن ابى‏طالب با پيامبر سخن نگفت. على(ع) ده مرتبه اقدام به اين كار نمود و براى هر مرتبه يك صدقه داد؛ تا آن‏كه آيه بعدى از همين سوره نازل شد و شديداً صحابه و مؤمنان را مورد عتاب قرار داد: ءَأَشفَقْتُم اَنْ تُقَدِّموا بَيْنَ يَدى نجواكُم صَدَقات...؛ آيا ترسيديد كه پيش از گفت‏وگوى محرمانه خود، صدقه‏اى تقديم بداريد....
با نزول اين آيه، حكم آيه سابق نسخ گرديد.(48)
6. آيه عدد مقاتلان‏
يا أيّها النبىّ حَرِّضِ الْمؤمنين عَلَى الْقِتال إِن يَكُنْ مِنْكُمْ عشرُونَ صابرونَ يَغْلِبُوا مأتين وإن يَكُنْ منكُم مأَة يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الّذينَ كفَرُوا بِأَنَّهم قومٌ لايفقهون؛(49) اى پيامبر، مؤمنان را به جهاد برانگيز. اگر از جميان‏ج شما بيست تن، شكيبا باشند، بر دويست تن، چيره مى‏شوند و اگر از شما يك صد تن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مى‏گردند؛ زيرا آنان قومى هستند كه نمى‏فهمند.
در مورد اين آيه، گرچه التمهيد آن را از آياتى دانسته است كه با آيه بعدش نسخ مى‏گردد،(50) البيان و الميزان، سياق هر دو آيه را، شاهدى بر نزول همزمان آنها دانسته‏اند؛ بنابراين ناسخ‏بودن آيه دوم، نسبت به آيه اوّل را نمى‏پذيرند.(51)
________________________________________
1 . نساء(4) آيه 82.
2 . براى آگاهى از اين شبهات ر.ك: التمهيد، ج‏2، ص‏294 - 297؛ و دكتر مصطفى زيد، النسخ فى القرآن الكريم، ص 27 - 52. متأسفانه اين محقق در آغاز كتاب خويش در رابطه با نسخ و بَداء، بدون آن‏كه از اعتقاد شيعه آگاهى صحيح داشته‏باشد، نسخ و بَداء را به معناى غير قابل قبول آن به شيعه نسبت مى‏دهد. نسبت او نه از روى تحقيق بلكه تقليدى محض از گذشتگان است.
خلق را تقليدشان بر باد داد
اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد
3 . ر.ك: البرهان، ج‏1، ص‏169 و 170؛ الاتقان، ج‏2، ص‏705؛ مناهل العرفان، ج‏2، ص‏212.
4 . البرهان، ج‏2، ص‏171؛ الاتقان، ج‏2، ص‏705.
5 . التمهيد، ج‏2، ص‏282 - 286.
6 . مباحث فى علوم القرآن، ص‏256.
7 . البرهان، ج‏2، ص‏166.
8 . البيان، ص‏285.
9 . مباحث فى علوم القرآن، ص‏265.
10 . الاتقان، ج‏2، ص‏706.
11 . الاتقان، ج‏2، ص‏701؛ مناهل العرفان، ج‏2، ص‏237.
12 . مناهل العرفان، ج‏2، ص‏244.
13 . البيان، ص‏286.
14 . ر.ك: ابن حزم اندلسى، الناسخ والمنسوخ، ص‏10 - 12؛ البرهان، ج‏2، ص‏164 و 165؛ الاتقان، ج‏2، ص‏704.
15 . مباحث فى علوم القرآن، ص‏273.
16 . مناهل العرفان، ج‏2، ص‏253 و 254.
17 . مائده(5) آيه 105.
18 . مباحث فى علوم القرآن، ص‏264، به نقل از ابن‏عربى.
19 . اعراف(7) آيه 199.
20 . البرهان، ج‏2، ص‏171؛ مباحث فى علوم القرآن، ص‏264.
21 . كافرون(109) آيه 6.
22 . توبه(9) آيه 5.
23 . همان، آيه 29.
24 . بقره(2) آيه 109.
25 . البرهان، ج‏2، ص‏162.
26 . توبه(9) آيه 5.
27 . البرهان، ج‏2، ص‏171.
28 . الفوز الكبير فى اصول التفسير.
29 . رساله <ناسخ و منسوخ در قرآن و ديدگاه علاّمه»، ص‏106 و 107.
30 . ر.ك: الاتقان، ج‏2، ص‏708 - 712؛ مناهل العرفان، ج‏2، ص‏256 - 270.
31 . مباحث فى علوم القرآن، ص‏273 و 274.
32 . ر.ك: التمهيد، ج‏2، ص‏300 - 316.
33 . رساله <ناسخ و منسوخ در قرآن و ديدگاه علاّمه»، ص‏107.
34 . البيان، ص‏373 - 380.
35 . رساله <ناسخ و منسوخ در قرآن و ديدگاه علاّمه»، ص‏107.
36 . بقره (2) آيه 109 .
37 . الميزان، ج‏1، ص‏257.
38 . توبه (9) آيه 29.
39 . بقره(2) آيه 187.
40 . الميزان، ج‏2، ص‏45.
41 . نساء(4) آيه 15.
42 . نور (24) آيه 2.
43 . الميزان، ج‏4، ص‏233.
44 . انفال(8) آيه 72.
45 . احزاب(33) آيه 6.
46 . ر.ك: الميزان، ج‏9، ص‏141 - 143 و نيز ر.ك: التمهيد، ج‏2، ص‏309 و 310.
47 . مجادله(58) آيه 12.
48 . الميزان، ج‏19، ص‏189؛ البيان، ص‏373 - 380؛ التمهيد، ج‏2، ص‏300.
49 . انفال(8) آيه‏65.
50 . التمهيد، ج‏2، ص‏301.
51 . ر.ك: البيان، ص‏354؛ الميزان، ج‏9، ص‏125.

منبع:منابع مقاله در انتهای بخشهای مختلف در داخل متن آورده شده است.

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

برهان نظم:

مقدمه:

مساله ی وجود خدا از همان آغاز از مسائل اساسی فلسفه در تبیین شرایط پیدایش خداوند بوده است. از این رو بسیاری از فلاسفه به منظور اثبات وجود خداوند به اقامه ی براهینی پرداختند که در نمای کلی به چهار دسته ی عمده ی براهین وجودی، اخلاقی،غایت شناختی و جهان شناختی تقسیم می شود. هم اکنون به بررسی براهین غایت شناختی می پردازیم و سپس نقدهای ارائه شده برای آنها را تشریح می کنیم.
در حالت کلی پرداختن به براهین غایت شناختی با مطالعه ی نظم و هماهنگی موجود در جهان صورت می پذیرد. از اینرو می توان آنها را در دسته ی براهین لمی طبقه بندی کرد.


برهان ویلیام پیلی:
یکی از ساده ترین صورتهای براهین غایت شناختی توسط ویلیام پیلی معاون اسقف کارلیسل عرضه شده است. پیلی با استفاده از مثال ساعت به تشریح برهان خود می پردازد. او می پرسد اگر ساعتی را در بیابان ببینید در مورد آن چه فکری می کنید؟ مسلما هیچوقت فکر شما به این سمت سوق پیدا نمی کند که به طور اتفاقی این ساعت در بیابان و با کمک پدیده های طبیعی ساخته شده است. بلکه تصور می کنید این ساعت با این نظم و هماهنگی بین اعضایش باید صانعی آگاه و مدبر داشته باشد. زیرا عوامل طبیعی دارای خصیصه و ابزار مناسبی برای ایجاد این تدبیر نیستند. مهمترین عاملی که وجود صانع را تایید می کند وجود هدف و غایت به خصوصی ( نمایش زمان ) برای این شئ است که تعیین آن تنها از عهده ی شعوری آگاه بر می آید و امکان شکل گیری تصادفی این ساعت را منتفی می کند. بدین سبب حتی اگر هماهنگی و نظم موجود در شئ تصادفی و وابسته به خصائل ذاتی طبیعت باشد غایتمندی آن تنها می تواند معلول شعوری مدبر باشد. بنابراین هماهنگی ای که غایتمند باشد دلالت بر وجود ناظمی آگاه دارد و این هماهنگی متناسب با نوع و میزان آگاهی و تدبیر ناظم است. در نتیجه نظم گسترده تر حاکی از وجود ناظم آگاه تر است. با توجه به این دانسته ها پیلی به اقامه ی برهانی می پردازد:
1- هر نظمی (هماهنگی غایتمندی ) دال بر وجود ناظمی است و نظم گسترده تر حاکی از وجود ناظم بزرگتر است.
2- با توجه و دقت به ساختار اجزای عالم به این نتیجه می رسیم که نظمی بس عظیم و سترگ در عالم موجوداست.
3- بنابراین وجود عالم حاکی از وجود ناظم بزرگی است.





انتقاد میل از برهان پیلی:

جان استوارت میل، فیلسوف شهیر انگلیسی پس از بررسی برهان پیلی به طرح انتقادی به منظور اصلاح آن پرداخت. او با تاکید بر این امر که برهان پیلی مبتنی بر روش تمثیل است انتقاد خود را مطرح کرد. وی معتقد است استفاده از روش تمثیل تنها در شرایطی مقدور است که بتوان از منظر موضوع مورد بحث شباهتی اساسی بین مثال مطرح شده و شئ مورد بررسی پیدا کرد و اگر شباهت اساسی و مبتنی بر موضوع مورد بحث یافت نشود کارآمد نخواهد بود. نظر میل این است که در برهان پیلی این شباهت اساسی میان ساختار عالم و اشیاء مورد بررسی مانند ساعت مصداق پیدا نمی کند. او این عدم شباهت را در نوع تجربه ای می داند که ما از عالم و اشیای مثال زده شده ( در اینجا ساعت ) داریم. در نگاه میل تجربه ی ما نسبت به ساعت و دیگر ابزار و مصنوعات انسان ساز پیشینی است اما مسلما ما چنین تجربه ای نسبت به عالم نداریم. مقصود از تجربه ی پیشینی حافظه ی ما درباره ی منشا شئ مورد نظر است. مثلا ما به خوبی می دانیم که ساعت شئی انسان ساز است زیرا واجد این تجربه هستیم که همیشه ساعتها بدست انسان ساخته شده اند و هیچ وقت خلاف این مشاهده یا گزارش نشده است. بنابراین ذهن ما به روش استقراء و با تکیه بر تجربیات قبلی نتیجه می گیرد که ساعت شئی انسان ساز است و این می تواند ناشی از نظم ذاتی موجود در ساعت نباشد و فقط تجربه ی پیشینیمان ما را به این نتیجه برساند. اما ما هیچوقت ناظر پیدایش جهان نبوده ایم که چنین تجربه ی پیشینی ای داشته باشیم. در نتیجه دلیل وجود ندارد که بر مبنای آن نتیجه بگیریم در جهان نوعی نظم ذاتی غایتمند وجود دارد که مصنوع شعور آگاه و مدبر است. بنابراین در دیدگاه میل این عدم مشابهت ضعف بزرگی در برهان پیلی به حساب می آید. اما باید دانست که هدف میل اصلاح برهان پیل بوده است، نه رد برهان غایت شناختی در تعریف عام آن. در حقیقت میل با این که به تقلا به منظور رد روش تمثیل در ارائه ی برهان غایت شناختی می پردازد اما به صورت استقرائی برهان غایت شناختی پایبند است. وی می پذیرد که احتمال شکل گیری تصادفی عالم بعید است و این هماهنگی و دقت موجود در پدیده ها باید هدفمند باشد. تفاوت اساسی میل با دیگر پردازندگان براهین غایت شناختی این است که وی دلیلی برای قائل شدن به علت فاعلی برای پدیده های عالم نمی بیند و احتمال قائم به ذات بودن پدیده ها را منتفی نمی شمارد در حالی که از پیلی تا میل فیلسوفان وجود علت غایی را متضمن وجود علت فاعلی قائم به غیر می دانستند. در عین حال همانطور که گفته شد میل با سایر فلاسفه در قائل شدن به علت غایی مشترک است و نظریه ی شکل گیری تصادفی عالم را منتفی می داند.



ردیه ی تکاملی راسل:

برتراند راسل پس از انتقاد میل از برهان غایت شناختی پیلی که مبتنی بر روش تمثیل بود به طرح انتقاد جامع تری از برهان غایت شناختی پرداخت که مبتنی بر نظر میل درباره ی عدم ارتباط تضمینی میان علت غایی و فاعلی بود. از لحاظ روش شناختی این نظریه صورت تعمیم یافته ی نظریه ی انتخاب طبیعی یا بقاء اصلح داروین، زیست شناس و طبیعی دان مشهور است. بر اساس این نظریه زیست شناختی تکامل عالم اصلی پیدایش گونه های زنده است. داروین علت و عامل شکل گیری این تکامل را انتخاب طبیعی نامید و علت این نامگذاری این است که تنازع بقاء در اثر هماهنگی میان طبیعت و گونه های زنده حادث می شود و همین هماهنگی میان طبیعت و گونه هاست که سبب پیدایش زیست بومها می شود و امکان زندگی همه نوع گونه ای را در محیط طبیعی مشخص سلب می کند. تنها گونه هایی می توانند در محیط طبیعی مشخص زندگی کنند که ساختار ارگانیکشان با مشخصات و ویژگی های آن محیط طبیعی هماهنگ باشد در غیر این صورت انقراض گونه ی مورد نظر را در پی خواهد داشت. از آنجایی که امکان تغییرات ارگانیک برای همه ی گونه ها وجود ندارد تنها گونه هایی که دارای ویژگی های منحصر به فرد باشند می توانند به حیات ادامه دهند و بقیه ی گونه ها از بین می روند. داروین برای اثبات این ادعای خویش ما را به حقیقتی متوجه می کند. روشن است که از تعداد بی شمار تخمی که وارد طبیعت میشود تنها تعداد معدودی از آنها سر از تخم بیرون می آورند و امکان رشد آنها فراهم می شود. بقیه در اثر عوامل طبیعی از بین می روند. مسلم است که از آن تعداد بیشمار جنین تنها آنهایی که ویژگی های منحصر به فردی دارند می توانند رشد کنند و به حیات ادامه دهند و این خود موجب می شود که گونه هایی با خصائل جدید جایگزین گونه هایی با خصائل پست تر شوند که راحتتر با طبیعت سازگار می شوند. در اثر استمرار این روند سیستماتیک تکامل انواع شکل می گیرد. مهم ترین نتیجه ای که از این نظریه حاصل می شود این است که :
طبیعت می تواند بدون نیاز به هیچگونه عامل خارجی و به صورت خودجوش تغییرات را شکل دهد، و این تغییرات تنها در اثر کنش و واکنش اجزای خود طبیعت تحقق می یابد و به عبارت دقیق تر برخوردها و کنشهای موجود بین اجزای طبیعت هر لحظه هماهنگی و سازش بین آنها را افزایش می دهد. راسل تلاش می کند تا این نظریه را به کل عالم تعمیم دهد و یک انتخاب طبیعی کلی و فراتر از جهان ارگانیک زنده ارائه کند. وی معتقد است در همه ی شرایط در اثر برخورد و جدال اجزای طبیعت عناصر و جواهری که نمی توانند خود را با ظرایط وفق دهند نابود شده و به عناصر هماهنگتر بدل می شوند ویا توسط عناصر هماهنگ تر جایگزین می شوند و این نتیجه ی مسلم کنشهای بین اجزاست. در حالت کلی در یک مجموعه تمامی اجزا در برخورد با یکدیگر به طور تدریجی هماهنگتر می شوند و اگر اینگونه نباشد مجموعه از هم می پاشد زیرا دیگر کنشی وجود نخواهد داشت و تا وقتی کنش و برخورد میان اجزا وجود داشته باشد، همانطور که گفته شد عناصری که توان سازگاری را نداشته باشند از تغییر کرده و یا توسط عناصر سازگارتر جایگزین می شوند و این خود موجب تکامل می شود.
بنابراین راسل معتقد است تکامل و هماهنگی خصیصه ی ذاتی هر مجموعه است و بنابراین نیازی به قائل شدن به علت فاعلی خارجی نیست و غایتمندی پدیده ها هم به واسطه ی همین خصیصه ی ذاتی توجیه پذیر است.
روشن است که نظریه ی راسل امکان صحت برهان غایتمندی را رد نمی کند بلکه تنها درستی آن را محتمل می شمارد. زیرا هیچ دلیل منطقی ای وجود ندارد که تدبیر و طرح قبلی برای تکامل و شکل گیری جهان وجود نداشته باشد و تکامل خود ناشی از این تدبیر نباشد و یا حتی انتخاب طبیعی و تدبیر ( طرح قبلی ) هر دو در موازات یکدیگر در پیدایش و تکامل جهان نقش نداشته باشند.



نظریه ی شکاکانه ی هیوم:

چیزی که باید مورد توجه قرار بگیرد اهمیت کثیر اصل علیت در برهان غایت شناختی است. این برهان با اتکا به اصل علیت از نظم موجود در پدیده ها به وجود ناظم پی می برد. به عبارت دیگر عامل اساسی پیوند میان شعور و پدیده های مادی، رابطه ی علی موجود بین نظم و ناظم است.
اکثر فلاسفه ای که به بررسی براهین غایت شناختی پرداختند به وجود این رابطه ی علی قائل بودند اما برخی تفاوت آنها در این بود که برخی تاکید داشتند که این نظم تنها می تواند معلول مدبری آگاه باشد و برخی دیگر از جمله راسل معتقد بودند که علت فاعلی نظم پدیده ها قائم به ذات است. بنابراین تمام این فلاسفه در دو دسته ی عمده تقسیم بندی می شوند: آنهایی که علت فاعلی نظم را قائم به غیر می دانند و آنهایی که علت فاعلی نظم را قائم به ذات می دانند. ولی همانطور که گفته شد همه ی آنها دارای وجه مشترکی هستند و آن این است که همگی قائل به وجود رابطه ی علی بین نظم و ناظم هستند. برخی این رابطه ی علی را با توجه به تکامل ذاتی و برخی دیگر با نظریه ی تدبیر توجیه می کنند.
اما دیوید هیوم، فیلسوف تجربه گرای انگلیسی با روش شکاکیت اصل علیت را مورد تردید قرار داد. وی اصل علیت را به یک گزاره ی احتمال ناشی از استقراء تقلیل داده و قطعیت آن را رد کرد.
هیوم و بقیه ی فلاسفه ی تجربه گرا محدوده ی شناخت را به دو قسم شناخت منطقی و تجربی تقسیم کردند. شناخت به اعتبار تحقیق پذیری از هر قسمی که باشد به واسطه ی دو نوع گزاره ( جملات خبری یا حملی ) صورت می پذیرد. شناخت منطقی توسط گزاره های تحلیلی و شناخت تجربی توسط گزاره های تالیفی ماتاخر حاصل می شود. از منظر هیوم اصل علیت شامل هیچ یک از گونه های شناخت نمی شود و به همین دلیل تردید پذیر است. هم اکنون به تشریح برهان وی می پردازیم. اما ابتدا باید گزاره های تحلیلی و تالیفی ماتاخر را تعریف کنیم.
گزاره های تحلیلی، گزاره های هستند که استلزام منطقی یا همانگو هستند. مانند گزاره ی " هر معلولی علتی دارد ". این گزاره یک گزاره ی همانگو است زیرا مفهوم علت در معلول نهفته است و می توان گزاره را به صورت دیگری مانند " هر چیزی که علتی دارد، علتی دارد " بازنویسی کرد. ( زیرا " هر چیزی که علتی دارد " تعریف معلول است و می تواند به جای آن جایگزین شود. ) مسلما اینگونه گزاره ها همواره صدق می کنند زیرا در غیر این صورت دچار تناقض خواهند شد. در نتیجه این گزاره ها کذب بردار نیستند و برای مثال ما هیچوقت نمی توانیم بگوییم " هر معلولی علتی ندارد " زیرا در این صورت بازنویسی گزاره ی ذکر شده به صورت " هر چیزی که علتی دارد، علتی ندارد " می شود که آشکارا تناقض منطقی است. هیوم معتقد است که اصل علیت به هیچ وجه نمی تواند به این دسته گزاره ها تعلق داشته باشد. جوهره ی اصل علیت در گزاره ی " هر پدیده ای علتی دارد " تبیین می شود که مسلما تحلیل نیست زیرا مفهوم علت در پدیده نهفته نیست و در تعریف پدیده ها مفهوم علیت گنجانده نشده است مگر آنکه پدیده را معلول فرض کنیم که چنین فرضی بی دلیل و بیجاست.
اما آیا اصل علیت به عنوان یک گزاره ی تالیفی ماتاخر قابل طرح است؟ بگذارید اول گزاره ی تالیفی ماتاخر را تعریف کنیم. گزاره هایی که در تعریف موضوع آنها مفهوم محمول موجود نیست را گزاره ی تالیفی می نامیم. مثلا گزاره ی " این گل سرخ است " یک گزاره ی تالیفی است زیرا در آن مفهوم سرخ در تعریف گل گنجانده نشده است و ما از طریق مشاهده به ارتباط آنها پی بردیم و مفهوم " سرخ " را به گل مشاهده شده نسبت دادیم. و به عبارت ساده تر مفهوم " این گل " و " سرخ " را با هم تالیف ( ترکیب ) کردیم. اما اینگونه احکام چگونه صادر می شوند؟ پاسخ هیوم این است که احکام تالیفی به توسط دو ابزار ابراز می شوند و بر اساس نوع صدورشان به دو دسته ی ماتاخر و ماتقدم تقسیم می شوند. احکام تالیفی ماتقدم توسط عقل صادر می شوند و از آنجایی که پیش از تجربه صادر می شوند و به اصطلاح نسبت به تجربه ماتقدم هستند صدق و کذب آنها قابل طرح نیست. زیرا تطابق آنها با واقعیت و تعیین صدق و کذب آنها در گرو تجربه و مشاهده است. از اینرو تنها در صورتی ما نسبت به صادق یا کاذب بودن حکم خود می توانیم اطمینان حاصل کنیم که شناخت ما مبتنی بر تجربه و به اصطلاح ماتاخر باشد.
سپس هیوم به بررسی ارتباط مشاهده ( تجربه ) و احکام تالیفی ماتاخر می پردازد. این مطالعه از جهت تاثیر گسترده ای که بر فلسفه ی علم قرن بیستم گذاشت از اهمیت به سزایی برخوردار است. هیوم معتقد است که تقریبا تمامی قوانین و نظریه های علمی متشکل از احکام تالیفی هستند و برای اینکه صدق و کذب ردار و یا به اصطلاح تحقیق پذیر باشند باید ماتاخر و ناشی از تجربه باشند. اما طی چه فرآیندی مشاهدات و تجربیات به پارادایم های علمی تبدیل می شوند و تشکیل نظریه ها را می دهند؟ هیوم روش استقراء را مبنای شکل گیری تمامی نظریه های علمی می داند. او معتقد است مبنای تمامی آزمایشات علمی آزمون و خطاست. بنابراین با افزایش تعداد آزمایشات بررسی ما دقیق تر می گردد اما هیچگاه به یقین نمی رسد. زیرا اگر آتش صد بار در اثر حرارت پدیدار شد دلیلی نداریم که قطعا دفعه ی صد و یکم هم همین اتفاق بیافتد و ممکن است بدون تاثیر حرارت پدیدار شود. ما با هر بار مشاهده ی اینکه آتش از حرارت بر می خیزد تنها می توانیم با اطمینان خاطر بیشتری بگوییم که آتش همیشه از حرارت بر می خیزد . اما هیچگاه نمی توانیم به یقین برسیم. زیرا در استدلال استقرائی از آنجایی که هیچگاه مجموعه آزمایشات ما نمی تواند مجموعه ی کل را در بر گیرد ( زیرا همیشه احتمال وقوع دوباره ی حادثه ی مورد مشاهده وجود دارد و هیچگونه محدودیتی در تعداد وقوع حادثه وجود ندارد ) همیشه نتیجه ی ما محتمل خواهد بود نه یقینی زیرا همیشه احتمال دارد مشاهده ای خلاف نتیجه ی ما صورت پذیرد. بنابراین قوانین علمی همگی تنها توابع استقرائی محتملی هستند که هیچگاه کاملا اثبات نمی شوند بلکه تنها در هر بار آزمایش به یقین نزدیکتر می شویم اما هرگز کاملا به آن نمی رسیم.
از دیدگاه هیوم این برهان در مورد اصل علیت نیز صدق می کند. زیرا حکم ما درباره ی وجود رابطه ی علی میان دو پدیده، خود نوعی نظریه است. وقتی گفته می شود " حرارت علت پیدایش آتش است. " این حکم ما از آنجایی که تالیفی ماتاخر است به روش استقراء اثبات می شود. اما از آنجا که این روش به دلایل ذکر شده نتیجه ی یقینی بدست نمی دهد، پس حکم ما محتمل خواهد بود.
بنابراین احتمال دارد که این دو پدیده کاملا مجزا از هم ولی در یک زمان بوقوع پیوسته باشند و چون ما به کرات آن دو را همگام با هم تجربه کرده ایم به اشتباه حکم می کنیم که این دو با یکدیگر رابطه ی علی دارند. هیوم با این استدلال قصد دارد نشان دهد که دو پدیده می توانند بطور کاملا تصادفی در یک زمان و مکان به وقوع بپیوندند بگونه ای که ذهن ما را به خطا بیاندازد که بین این دو پدیده رابطه ی علی وجود دارد. بنابراین در نگاه هیوم تصادف همواره احتمالی است که نباید از ذهن ما دور افکنده شود.
هیوم با استفاده از این نتیجه به اقامه ی استدلالی برای رد برهان غایت شناختی می پردازد.
1- چیزی که مسلم است این است که هر پدیده ی منظمی می تواند حاصل تدبیر و طرح قبلی یا حاصل تصادف باشد و نمی تواند از این دو حالت خارج باشد.
2- کاملا امکان دارد که پدیده ی منظم حاصل تصادف و اتفاق باشد. ( به دلایلی که ذکر کردیم )
3- بنابراین ممکن است نظم موجود در جهان فعلی ما تنها حاصل تصادف و اتفاق باشد.

هیوم معتقد است که در شرایطی که شانس و تصادف عامل شکل گیری جهان باشد اراده ی آزاد دخالت کرده و امکان وقوع هر ترکیبی را در اجزای جهان می دهد. اما چگونه هر ترکیبی می تواند بقاء داشته باشد؟ پاسخ هیوم این است که ترکیباتی که با یکدیگر تطابق داشته باشند می توانند تشکیل یک مجموعه را بدهند و ترکیباتی که توان تطابق را ندارند، یا در سیستم دیگری سامان می یابند و یا تغییر ماهیت می دهند.
نظریه ی اتفاق و تصادف در ساختار عالم تا قرن بیستم کمتر مورد توجه فلاسفه و دانشمندان قرار می گرفت. تمامی علوم تجربی از فیزیک گرفته تا زیست شناسی به قاعده ی جباریت در ساختمان سیستمهای مادی قائل بودند. داروین تکامل را حاصل تطابق اجباری گونه ها با طبیعت می دانست. لاپلاس معتقد بود با توجه به قوانین مکانیک نیوتنی فیزیکدانان قادر خواهند بود آینده را بطور دقیق و اجتناب ناپذیری توصیف و پیش بینی کنند زیرا ماده همواره از یک سلسله ی علت و معلولی تبعیت می کند که توسط مکانیک نیوتنی قابل توصیف است.
بزرگترین رخداد علمی ای که قاعده ی جباریت را در علم مورد تردید قرار داد، ارائه ی اصل عدم قطعیت وسط ورنر هایزنبرگ، فیزیکدان آلمانی بود.
پس از آنکه در قرن بیستم خاصیت موجی – ذره ای نور توسط ماکس پلانک اثبات گردید و مدل کوانتومی اتم توسط ایروین شرودینگر ارائه گردید، هایزنبرگ بر مبنای معادلات پل دیراک که از ترکیب معادلات نسبیت خاص انیشتین و معادله ی شرودینگر بدست آمده بود، به طراحی اصل عدم قطعیت پرداخت. معادلات این اصل به محاسبه ی میزان آشفتگی در اندازه گیری مختصه های اصلی ذرات بنیادی از قبیل سرعت، مکان و طول موج می پردازد.
بر مبنای این اصل ما حتی با کمک دقیق ترین میکروسکوپهای الکترونی هم نمی توانیم مکان و سرعت یک ذره را همزمان حساب کنیم. برای اینکه مکان یک ذره را بیابیم و آن را ردیابی کنیم ابتدا باید به آن نور بتابانیم. دقت مکان یابی ذرات با عکس طول موج نور تابانده شده متناسب است، یعنی هر چه طول موج نور تابانده شده کمتر باشد مکان با دقت بیشتری اندازه گیری میشود. حال آنکه با کاهش طول موج، انرژی نور تابانده شده بیشتر می شود و سرعت ذره را بیشتر آشفته می کند. بنابراین هر چه دقت اندازه گیری مکان بیشتر باشد دقت اندازه گیری سرعت کاهش می یابد و هر چه دقت اندازه گری سرعت افزایش یابد مکان یابی کم دقت تر می شود. بنابراین ما هیچگاه نمی توانیم موقعیت دقیق یک ذره را شناسایی کنیم و همیشه درصدی عدم قطعیت در موقعیت ذره وجود خواهد داشت حتی وقتی دستگاه اندازه گیری ما بسیار دقیق باشد. مسلما اگر اطلاعات ما از موقعیت کنونی ذره دقیق نباشد به همان نسبت پیش بینی ما از موقعیت آینده ی ذره نیز دقیق نخواهد بود.
ایروین رودینگر، فیزیکدان بزرگ اتریشی نیز برای نشان دادن نتایج عملی اصل عدم قطعیت به طراحی معمایی پرداخت که در علم فیزیک به معمای " گربه ی شرودینگر " مشهور شد. طبق این معما، ما محفظه ای در اختیار داریم که در داخل آن گربه ای قرار دارد و روی جداره ی بیرونی آن یک آشکارسازحساس امواج رادیواکتیو قرار دارد و هنگامی که آشکارساز موجی را دریافت کند محفظه ی گار سمی موجود در ظرف باز شده و گربه می میرد. پرسش نهایی این معما این است که آیا هم اکنون گربه زنده است یا خیر؟ اطمینان ما در جواب به این پرسش در چه حد است؟ برمبنای اصل عدم قطعیت ما با هیچ یقینی نمی توانیم به این سوال پاسخ دهیم زیرا نمی توان با یقین کامل از وضعیت تک تک اتمهای در حال فروپاشی سخن گفت. هایزنرگ معتقد است وقتی که امکان پیش بینی دقیق آینده غیر ممکن باشد توجیه هرگونه رابطه ی علی میان پدیده ها غیر ممکن خواهد بود. وی رابطه ی علی را در یک گزاره ی شرطی اینگونه تبیین می کند: " اگر حال را دقیقا بدانیم، آینده را می توانیم پیش بینی کنیم. " به عبارت کامل تر، کشف رابطه ی علی میان دو موقعیت گوناگون تنها از راه شناخت موقعیت فعلی و دامنه ی تغییرات مشخصات فیزیکی امکان پذیر خواهند بود و این در حالی است که شناخت ما از موقعیت و دامنه ی تغییرات مشخصات فیزیکی ذرات در هاله ای از عدم قطعیت فرو رفته است. وی در این باره می گوید: " با توجه به ارتباط نزدیک بین سرشت آماری نظریه ی کوانتوم و عدم دقت تمامی ادراکات ممکن است پیشنهاد شود که در پس جهان آماری ادراک، یک جهان واقعی قرار دارد که محکوم به علیت است. این به نظر ما خیال پردازی است و ما این را بطور صریح می گوییم که بی فایده و بی معنی است. زیرا فیزیک باید خودش را محدود به توصیف همبستگی مشاهدات بنماید. در واقع وضعیت واقعی را می توان بصورت زیر بیان کرد چون تمامی آزمایشها محکوم قوانین مکانیک کوانتومی هستند. پس نتیجه می گیریم که مکانیک کوانتومی انهدام نهایی علیت را تثبیت می کند. "
اما مسلم است که در دستگاههای کوانتومی پیچیده تر از جمله مجموعه ی چندین اتم درجه ی قطعیت بیشتر می شود و معادله ی شرودینگر درجه ی احتمال بیشتری را نسبت به ذرات منفرد نشان می دهد. درست همانگونه که ما با اطمینان نسبی می گوییم امروز نود درصد مردم به خارج از منزل می روند. اما نمی توانیم با اطمینان بگوییم امروز فلان شخص از منزل بیرون می رود. نتیجه ی منطقی این امر این است که هر سیستمی دارای درجه ای از قطعیت است و این قطعیت با افزایش گستره ی سیستم و پیچیده تر شدن آن افزایش می یابد. این قطعیت نسبی دامنه ی حرکات و تغییرات موقعیت فیزیکی سیستم را محدود می کند. بنابراین می توان گفت در هر سیستمی درجه ای از موجبیت ( اجبار ) وجود دارد. اما از آنجایی که همواره عدم قطعیت در هر سیستمی حکمفرما است درجه ای از عدم موجبیت نیز قابل درک است. برتراند راسل در تایید این مدعا در کتاب " تحلیل ماده " می گوید: " تا آنجایی که نظریه ی کوانتوم در زمان حال می تواند بگوید، اتمها نیز ممکن است اراده ی آزاد داشته باشند. اما محدود به یکی از چندین انتخاب باشند. " همچنین کامپتون در کتاب " آزادی انسان " می نویسد: " دیگر قابل توجیه نیست که قانون فیزیکی را به عنوان شاهدی بر علیه آزادی انسان بکار ببریم. "
پل دیراک ، فیزیکدان برجسته ی دانشگاه کمبریج با بیانی معتدل تر درکتاب مشهور " مکانیک کوانتومی " خود می نویسد: " علیت فقط در مورد سیستمی که مختل نشده است، حکم فرماست. اگر سیستمی کوچک باشد ما نمی توانیم آن را مشاهده کنیم مگر آنکه اختلالی جدی ایجاد کنیم و بنابراین نمی توانیم انتظار داشته باشیم که رابطه ی علی بین مشاهداتمان بیابیم. علیت هنوز در مورد سیستمهای غیر مختل فرض می شود. "


نقد نظریه ی شکاکانه ی هیوم در رابطه با علیت:

همان طور که گفته شد نظریه ی عدم قطعیت هایزنبرگ جدلهای فلسفی بسیاری را در رابطه با عینیت رابطه ی علی در بین فلاسفه و فیزیکدانهای جهان برانگیخت. باید توجه داشته باشیم که اولین نتیجه ی پوزیتیویستی اصل عدم قطعیت بی معنا بودن مفهوم علیت است و نه غلط بودن آن. مهمترین انتقادی که منتقدین، از نظر هایزنبرگ در رابطه با علیت می کنند این است که معتقدند، هایزنبرگ در اثر اختلاط وجه معرفت شناختی و وجه عینی اصل علیت، تعریف غلطی از مفهوم علیت بدست می دهد. بین مفهوم موجبیت علی و قابلیت پیش بینی تفاوت بزرگی وجود دارد که هایزنبرگ آن را در نظر نمی گیرد. وجود موجبیت علی برای پیش بینی امری الزامی است اما کافی نیست. قابلیت پیش بینی علاوه بر موجبیت علی وابسته به وجود معرفت نظری کافی از شرایطی که در آن رابطه ی علی تحقق مییابد نیز هست. در نتیجه امکان دارد که موجبیت علی برقرار باشد و قابلیت پیش بینی مقدور نباشد. اشتباه هایزنبرگ این بود که این امکان را نادیده گرفت، و این امر در تعریفی که وی از مفعوم علیت بدست می دهد کاملا مشهود است. وی گفت: " اگر حال را دقیقا بدانیم می توانیم آینده را پیش بینی کنیم ". همواره احتمال دارد که در جهان میکروسکوپیک درون اتم هم علیت برقرار باشد اما ما بدلیل ضعف معرفت شاختی خود نتوانیم این روابط علی را استنتاج و ادراک کنیم. این می تواند ناشی از محدودیتهای تجربی یا نظری نظام معرفتی ما باشد. زیرا عامل پیدایش عدم قطعیت در تعیین موقعیت ذرات ایجاد آشفتگی در دستگاه کوانتومی مورد نظر بواسطه ی مشاهده گرها صورت می گیرد. به این معنا مشاهده گرهای فیزیکی دانشمندان، خود محدودیتهای تجربی را شکل می دهد. محدودیتهای نظری فاکتور دیگری است که از ضعف نظام معرفت شناختی ما ناشی می شود. مدلهای اتمی همگی گزاره های تعمیم یافته ای هستند که از تعدادی مشاهدات جزئی ناشی می شوند. در نتیجه مدل سازی، از لحاظ تجربی یقینی نیست بلکه دستگاهمندی نظامهای فیزیک نظری بیشتر از امور انتزاعی ناشی می شود تا از امور تجربی. هایزنبرگ در این باره می گوید: " اتم در فیزیک مدرن، بسیار انتزاعی تر از اتم اتمیستهای یونان است. " از اینجا می توانیم نتیجه بگیریم که شاید با رفع محدودیتهای تجربی و نظری ما بتوانیم تحلیلی از روابط علی در جهان میکروسکوپیک ارائه کنیم و اگر روابط اصل عدم قطعیت هایزنبرگ مطلق پنداشته شود، جزم اندیشی خواهد بود. انیشتین در این باره می گوید: " من فکر نمی کنم که چنین نظریه ای ( مکانیک کوانتوم ) ماندنی باشد. "
انیشتین یکی از فلاسفه ای بود که شدیدا با هایزنبرگ در این باره مخالفت می ورزید. وی در رد نظریه ی هایزنبرگ مبنی بر طرد موجبیت علی می گوید: " با وجود این من نمی توانم قبول کنم که خداوند تاس می اندازد. "
با تمام اینها هایزنبرگ مفهوم علیت را با یک برهان کوتاه مبتنی بر رویکرد امپریسیستی ( تجربه انگارانه ) طرد می کند:
1- امکانات و دانش فعلی ما چه در بعد نظری و چه در بعد آزمایشگاهی قادر به کشف روابط علی در جهان میکروسکوپیک نیست.
2- شناخت ما تنها در بازه ای که تجربه به آن تعلق می یابد ( احکام تالیفی ماتاخر ) دارای معنا است. و در خارج از محدوده ی شناخت تجربی، احکام ما بی معنی هستند.
3- بنابراین علیت لااقل در جهان میکروسکوپیک با توجه به دانش امروزین فاقد معناست.

یکی دیگر از نقدهای مهمی که نظریات تجربه باورانه ی هیوم و هایزنبرگ درباره ی علیت را هدف خود قرار می دهد، برخلاف تجربه باوران دامنه ی شناخت حقیقت را از شناخت تجربی فراتر می داند و علیت را بمثابه ی قانونی عقلی اثبات می کند. هم اکنون به بررسی چند نقد اساسی که توسط علامه محمدتقی جعفری به نظریات هیوم وارد است می پردازیم:
ایراد 1 ) انتقاد اول بیان می کند که قاعده ی شناخت استقرائی هیوم خدشه ای به اصل علیت وارد نمی کند. زیرا کاملا امکان دارد که علتی که معلولی را ایجاد کرده، در شرایط دیگر معلولی دیگر را ایجاد کند زیرا ماهیت علت تامه ( کافیه ) در دو موقعیت تفاوت کرده است. پس اگر حرارت در شرایطی ایجاد آتش کرده است ممکن است در شرایطی این کار را نکند زیرا علل تامه در حالت اول برقرار شده اما در حالت دوم برقرار نشده است. در نتیجه همواره امکان این وجود دارد که یک علت همیشه یک معلول مشخص صادر نکند و وجود چنین امکانی نمی تواند دلیل مناسبی برای طرد علیت باشد. برای مثال اینکه همواره محتمل است که حرارت و اکسیژن و ماده ی سوختنی ایجاد آتش نکند، دلیل موجهی برای مورد تردید قرار دادن علیت نیست.
پاسخ 1 ) اگر در برهان هیوم کمی دقت کنیم متوجه می شویم که مقصود هیوم از علت، همان علت کافیه است. دیگر اینکه از نظر هیوم نمی توان اثبات کرد که پدیده ها معلول به حساب می آیند که علل آنها بخواهد در شرایط مختلف پدیده های متفاوتی را ایجاد نماید. در ایراد وارد شده علیت مستقل از تجربه فرض شده است. حال آنکه از نظر هیوم دانش خارج از تجربه تنها در شرایطی عینیت دارد که استلزام منطقی باشد که در این مورد اینگونه نیست.
ایراد 2 ) اشکال دومی که به نظریه ی هیوم گرفته شده این است که اگر تئوری او درست باشد هر پدیده ای می تواند هر پدیده ای را شکل دهد. زیرا اولین خصیصه ی موجبیت علی این است که معلول خود را مجبور به داشتن وضعیت و انجام رفتاری خاص می کند و این یعنی معلول باید ماهیت بخصوصی داشته باشد. ( زیرا از هر علتی در یک موقعیت خاص تنها می تواند یک معلول خاص از خود بروز دهد. ) حال آنکه اگر علیت نفی شود این محدودیت و جبر منتفی خواهد شد و امکان صدور هر پدیده ای از پدیده ای دیگر ممکن است. در صورتی که عملا چنین اتفاقی نمی افتد و محال است چنین اتفاقی بیافتد.
پاسخ 2 ) مساله ی اصلی اینجاست که هیوم استلزام علت کافیه را زیر سوال می برد، نه اینکه امکان کنار هم قرار گرفتن هر دو پدیده ای را بدهد. اینکه اجباری در کنار هم قرار گرفتن دو پدیده نیست نمی تواند دلیل موجهی باشد برای اینکه امکان کنار هم قرار گرفتن هر دو پدیده ی دلخواهی است. دو پدیده برای اینکه بتوانند در کنار یکدیگر قرار گیرند باید تطابق ذاتی داشته باشند اما دلیل ندارد که بین آنها رابطه ی علی و معلولی باشد. برای مثال اینکه دلیلی ندارد که همیشه آتش با حرارت همراه باشد، دلیل موجهی نیست برای اینکه آتش می تواند با هر پدیده ای همراه باشد. آتش هیچگاه نمی تواند با سرما همراه باشد. اما این دلیل کافی ای نیست که بتوانیم بر مبنای آن نتیجه بگیریم که آتش همیشه با گرما همراه است. ثانیا اگر جهان حاصل تصادف و احتمالات باشد، این بدان معناست که تمامی اتفاقاتی که در یک شرایط احتمال وقوع آنها هست ذاتا محتمل هستند. اما وقوع همه ی آنها میسر نیست چرا که ما یک شرایط بیشتر نداریم. بنابراین در شرایط مشخص امکان وقوع هر کدام از اتفاقات محتمل وجود دارد. اما دلیل نداریم که یک اتفاق، مدام در زمانها و مکانهای مختلف مدام تکرار نشود ( زیرا همواره وقوع آن محتمل است. ) بنابراین احتمال دارد که در جهان ما مجموعه ای از اتفاقات از روی احتمال متداوما روی دهند و ما به اشتباه فکر کنیم که تنها احتمال وقوع این اتفاقات وجود دارد یا به عبارت بهتر وقوع این اتفاقات جبری است. مانند وقتی که ما در اثر مشاهده ی متداوم همراه بودن آتش با حرارت به این نتیجه می رسیم که این دو پدیده با هم ملازمه دارند. در حالی که از لحاظ منطقی امکان دارد که این دو پدیده متداوما بطور اتفاقی با هم همراه شده باشند و همواره این احتمال وجود دارد که تحت همان شرایط یکی از این پدیده ها با پدیده ی دیگری همراه شود. هر چند احتمال اینکه بطور اتفاقی دو پدیده متداوما با هم همراه شوند بسیار ضعیف است اما از لحاظ منطقی این احتمال معدوم نیست و نباید بی جهت این فرض کنار گذاشته شود. بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که نظریه ی تصادف هیچ تناقضی با سازوکار جهان فعلی ما ندارد.



منبع:نویسنده: رهام برکچی زاده
با همکاری داور حسینی وجدان ( تیم اتقادی میرزاده ی عشقی )
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

baghi

قبرستان بقيع قبل ازتخريب سال1304-عكس

با انتشار كتاب آلبوم عكس‌هاي اختصاصي سلطان عبدالحميد عثماني از مكه و مدينه، تصاوير جالب و كم‌نظيري از بقاع متبركه مدينه و به ويژه قبرستان بقيع به دست آمده است.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، اين كتاب در سال 2006 تقريبا هم‌زمان در نيوجرسي آمريكا و استانبول تركيه به چاپ رسيد.
در اين كتاب، حدود 130 تصوير زيبا و تاريخي از صحراي عرفات، كعبه، مسجدالنبي تا قبرستان ابوطالب و شهر مكه و مدينه منتشر شده است.
1. بيت الاحزان
2. قبر مطهر چهار امام معصوم
3. دختران پيامبر
4. زنان پيامبر
8. عثمان (خليفه سوم)
10. فاطمه بنت اسد
تصاوير قبرستان بقيع در آن مقطع، از آن رو داراي اهميت است كه چند سال بعد، با روي كار آمدن آل سعود و وهابيون در عربستان و پايان قدرت عثماني‌ها در اين ديار، گنبد و بارگاه موجود در آن تخريب شد.
اين اقدام در آن زمان، مورد اعتراض دولت ايران قرار گرفت و حتي رضاشاه پهلوي عليه آن بيانيه صادر كرد.
گفتني است، سعودي‌ها سال 1340 قمري (1301 شمسي)، قدرت را در عربستان به دست گرفتند و سال 1443 قمري (1304 شمسي) ‌ساختمان‌هاي موجود در بقيع را تخريب كردند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


راستي‌آزمايي تمثال منسوب به پيامبر

ترجمه جعفر جعفريان

سال‌هاست که تصويري به عنوان تصوير نوجواني رسول خدا (ص) در ايران انتشار مي‌يابد. بسياري از مردم در عين نشان دادن علاقه شان به اين تصوير، اين پرسش را مطرح مي‌کنند که تصوير ياد شده از کجا آمده است؟ شنيده شده است که کساني در پاسخ مي‌گويند اين تصويري است که بحيراي راهب در سفري که حضرت به همراه عمويش ابوطالب به شام داشت، آن را کشيده است. اما در واقع درستي اين پاسخ در معرض ترديد قرار دارد.

مقاله زير کوششي است براي بازشناسي منبع اصلي اين تصوير. نويسنده استدلالهاي خاص خود را دارد و تلاش کرده تا نشان دهد اصل اين تصوير از کجا آمده است. شايد باب بحث در اين باره همچنان باز باشد.

عجالتا اين مقاله را ترجمه و در اختيار خوانندگان عزيز قرار مي‌دهيم. عنوان اصلي مقاله چنين است:
The Story of Picture
Shiite Depictions of Muhammad
Pierree Centlivre & Micheline Centlivres-Demont

در مجله
ISIM Review 17
Spring 2006
pp. 18-19

شيعيان ايران سابقه ديرينه‌اي در به تصوير کشيدن اعضاي خاندان حضرت محمد(ص) و خود ايشان دارند. از اواخر دهه نود، پوسترهاي پرفروشي منقش به تصوير حضرت محمد(ص) در ايران چاپ شده است که در آنها حضرت محمد به صورت جواني خوش‌چهره تصوير گرديده است. اين پوسترها امروزه با استفاده از فناوريهاي روز و ابزارها و تکنيکهاي مختلف توليد مي‌گردند. با وجود اين، ساختار تصاوير هنوز سنتي هستند، پس زمينه آنها رنگ ساده‌اي دارد و رنگها به سادگي در کنار يکديگر قرار گرفته‌اند. به علاوه، اين تصاوير همواره خصوصيات و صفاتي دارند که تمايز آنها را از ديگر عکسها آسان مي‌سازد، به عنوان مثال شمشير دو لبه حضرت علي(ع).

اما تصويري که در اينجا بدان خواهيم پرداخت، اساسا با تصاوير قبلي متفاوت است: اين تصوير نوجواني خوش‌قيافه با چشماني لطيف و چهره‌اي دلنشين را نشان مي‌دهد که تا حد زيادي يادآور نقاشيهاي اواخر رنسانس است، به خصوص تصاوير نوجواناني که توسط Caravagio کشيده شده، همچون پسري با سبد ميوه (Boy Carrying a Fruit Basket رم، گالري Borghese) و يا پدر جان تمهيد دهنده (Saint John The Baptist موزه Capitole). همان نرمي مخمل‌شکل گونه‌ها، همان دهان نيمه باز و همان نگاه نوازش‌گر. هرچند نسخ متفاوتي از اين تصوير وجود دارد، اما همه آنها صورتي جوان را نشان مي‌دهند که اغلب در زير آنها نوشته شده محمد رسول الله و يا حتي اطلاعات دقيق‌تري درباره دوره‌اي از زندگي محمد(ص) که اين عکس بدان متعلق است و حتي منبع عکس داده شده است.

يک اکتشاف جالب
در سال 2004، در حين بازديد از يک نمايشگاه عکس مختص به دو عکاس Lehnert و Landrock، تصادفا موفق به کشف ريشه اين پوستر ايراني شديم و آن عکسي بود که Lehnert بين سالهاي 1904 و 1906 در تونس گرفته بود، و سپس در اوايل دهه بيست به صورت کارت پستال چاپ و توزيع شده بود.

Radolf Franz Lehnret ـ 1878 – 1948 ـ که اهل جمهوري چک امروزي بود، در سال 1904 به همراه Ernst Heinrich Landrock ـ 1878 – 1966 ـ آلماني به تونس آمد، اولي به عنوان عکاس و دومي به عنوان ناشر و مدير. از آنجايي که Lehnret در سال پيش از آن اقامتي کوتاه در تونس داشت، علاقه زيادي به مناظر طبيعي و ساکنان آنجا پيدا کرده بود. شرکت اين دو (L&L) به صورت تخصصي به چاپ تصاوير از مناظر زيبا در تونس و مصر مي‌پرداخت و هزاران عکس و کارت‌پستال از اين مناطق چاپ نمود.

به گزارش كتابخانه تاريخ اسلام و ايران، Lehnert که در موسسه هنرهاي گرافيکي وين تحصيل کرده بود، روابطي با اعضاي جنش pictorialist که عکاسي را به عنوان اثر هنري مي‌دانستند، داشت. عکسهاي Lehnert نه تنها بيابان، تپه‌هاي شن روان، بازارها و مناطق محلي تونس را نشان مي‌داد، بلکه شامل تصاويري از پسران و دختران نابالغ جوان بود که سني بين کودکي و نوجواني و چهره‌اي بين زن و مرد داشتند. اين تصاوير معمولا مطابق سليقه مشتريان اروپايي تهيه شده بود که تصويري وسوسه انگيز و وهم‌آميز از شرق داشتند.

Lehnret بدون شک در تهيه عکسها از اين مساله استفاده نموده، ولي نبوغ قابل توجهي نيز به خرج داده است. عکسهاي او به صورت چاپ نقره اي، گراورسازي شده و چهاررنگ چاپ شده است. اکثر اين کارت پستالها از سال 1920 در آلمان چاپ شده و در مصر پخش شده است.

چاپ‌ها و متن‌هاي منطبق
هيچ شکي نيست که کارت پستال نشان داده شده در شکل 1، که براساس شماره گذاري L&L، شماره آن 106 است به عنوان مدل پوسترهاي ايراني مورد استفاده قرار گرفته است. به علاوه، نام کارت پستال شماره 106 محمد است، که اين خود به تنهايي مي‌تواند نشان دهد که چرا تصويرگران ايراني آنرا به عنوان مدلي از حضرت محمد(ص) انتخاب نموده‌اند. بدون شک، همه نسخ موجود از اين عکس، همه از عکس شماره 106 الگوبرداري کرده‌اند با اين تفاوت که نسخ اوليه به عکس اصلي شبيه ترند. بدين ترتيب، Lehnret ناخواسته در قلب يک اسطوره قرار گرفته است.

سوال درباره ارتباط بين توصيف مرسوم از چهره پيامبر و چهره جوان تونسي، هنوز بدون پاسخ مانده است. تصوير نمايشگر چهره يک نوجوان خندان است، با دهاني نيمه باز، عمامه‌اي بر سر و گل ياسمني بر گوش. همين چهره در کارت پستالهاي ديگري و تحت عناوين ديگري از قبيل احمد، جوان عرب و غيره تصوير شده است.

کشف مسيري که باعث گرديده تصاوير چاپ شده در دهه بيست به دست ناشران تهران و قم در دهه نود برسد، براي ما ممکن نبوده است. اما اين سوال وجود دارد که چه چيزي باعث شده که ناشران ايراني شباهتي بين پيامبر اسلامي در سنين نوجواني و تصوير يک جوان تونسي بيابند؟

قبل از جنگ جهاني اول، تصوير محمد در مجله National Geographic در ژانويه سال 1914 و تحت مقاله‌اي با عنوان اينجا و آنجا در شمال آفريقا چاپ شد که زير آن نوشته شده بود عربي با يک گل. در دهه بيست، کارت پستالهاي تونسي L&L بين سربازان فرانسوي در شمال آفريقا بسيار محبوب بود. در دهه‌هاي هشتاد و نود، کتب متعددي شامل عکس اين نوجوان چاپ شد، ولي اغلب آنها عنواني غير از محمد به عکس داده‌اند.

در نسخ ايراني فعلي، اصلاحاتي روي تصوير انجام شده و از فريبندگي چهره نوجوان چيزهايي نگه داشته شده است ولي از زيبايي جذاب آن کاسته شده است. شانه سمت چپ اندکي با پارچه پوشانده شده است و دهان و چشمها اندکي اصلاح شده است. به طور کلي مي‌توان گفت که هنرمندان ايراني سعي کرده‌اند جنبه‌هاي زيبا پسندانه تصوير Lehnert را کاهش دهند و تصوير را از حالت جذاب خارج نموده، به آن زيبايي مقدسي ببخشند.

عنوان يکي از پوسترها (تصوير 2) اين است: تصوير روحاني حضرت محمد، در سن 18 سالگي در همراهي عمويش در يک سفر تجاري از مکه به دمشق. به علاوه ادعا شده است که اين تصوير توسط يک کشيش مسيحي کشيده شده و تصوير اصلي آن در موزه رم قرار دارد.

ريشه مسيحي؟
همانطور که پيش از اين نيز گفته شد، برخي از نوشته‌ها براي اين اثر ريشه‌اي مسيحي قائلند، و نه يک ريشه اسلامي که اين مساله مسلمانان را از گناه نگاه به صورت پيامبر و يا تصويرگري چهره وي، مبري مي‌سازد. به علاوه، اين مويد اين مطلب است که مسيحيان حضرت محمد [ص] را در همان سنين کودکي به عنوان شخصيتي الهي پذيرفته اند. اين داستان از يک کشيش مسيحي کاتوليک يا ارتدکس به نام بحيرا صحبت مي‌کند که بر اساس داستان، در حين گشت و گذار حضرت در سوريه وي را براساس نشانه پيامبري بين شانه‌هايش بازشناخته است. پيامبر آينده بايد مي‌گفته است: «هنگامي که من به آسمان و ستاره‌ها مي‌نگرم خود را بالاتر از ستاره‌ها مي‌يابم». به همين دليل است که در بعضي عکسها ستاره‌هايي در پس زمينه عکس ديده مي‌شود.

هرچند که هيچ توصيفي درباره چهره حضرت محمد(ص) در نوجواني وجود ندارد، ولي توصيفاتي از چهره وي در بزرگسالي گفته شده است: گفته شده که وي پوستي سفيد داشته، چشماني سياه، گونه‌هايي صاف، ابروان پرپشت و کمان‌گونه. دنداندهاي مرتب و مويشان کمي موجدار بوده است. اين خصوصيات در مورد نوجوان تصوير شده در پوسترهاي ايراني ديده مي‌شود. در حقيقت اين تصويري از يک تصوير و نمايشي از يک نمايش است. به عبارت ديگر، تصويرگران ايراني مدلي از حضرت محمد(ص) را انتخاب کرده‌اند که نمايانگر زيبايي، جواني و توازن است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

رسول خدا (ص) در ورود به مدینه، محلی را برای زندگی و مسجد انتخاب کرد. دلیل این انتخاب چه بوده است؟ در این مقاله روی این نکته تأکید شده است که حکمت این انتخاب، قرار داشتن این نقطه در میانه جایی است که یثرب نامیده می شده است. انتخاب محل مسجد النبی (ص) و در کنارش خانه حضرت، از طرف رسول خدا (ص) صورت گرفت. پیش از آن، حضرت حد اقل برای دوازده روز در قبا ماند، جایی که بسیاری از اصحابش در وقت آمدن به مدینه، در آن محل، درکنار طایفه بنی عمرو بن عوف مستقر شده بود. اما پس از تأسیس مسجد قبا و رسیدن امام علی (ع) با فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر رسول خدا (ص)، آن حضرت از قبا حرکت کرده و به جایی منتقل شدند که امروزه مسجد النبی (ص) قرار دارد.

ادامه.....


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

هجدهمين حديث از چهل حديث امام خميني(ره) درباره ذكر خداوند و فايده ذكر پروردگار است و رواياتي در اين زمينه ارائه مي نمايد . اين مبحث با روايتي از امام باقرعليه السلام گشوده مي شود:

ابوحمزه ثمالي مي گويد : امام باقرعليه السلام فرمود :" در توراتي كه تغيير نكرده ، نوشته شده است : همانا موسي از پروردگار خود سؤال كرد ، پس گفت: اي پروردگار من! آيا تو به من نزديك هستي تا تو را مناجات نمايم ، يا دورهستي تا تو را صدا بزنم ؟  پس خداي عزوجل به او وحي فرستاد كه اي موسي! من همنشين كسي هستم كه مرا ياد كند . پس موسي پرسيد : چه كسي در پناه توست در آن روز كه جز تو پناهي نيست؟ خدا فرمود : آنها كه مرا ياد مي كنند ، من هم آنها را ياد مي كنم . در راه من با يكديگر دوستي مي ورزند ، پس آنها را دوست دارم . اينها كساني هستند كه وقتي بخواهم عذابي  به اهل زمين برسانم ، آنها را ياد مي كنم ، پس آن [ عذاب ] را از آنان [ اهل زمين] به واسطه ي  اين كسان رفع مي كنم" .

مرحوم مجلسي مي نويسد : "  گويا منظور حضرت موسي عليه السلام از اين سؤال ، آن بوده است كه آداب دعا را از پرودگار سوال كند . " اين احتمال هم وجود دارد كه حضرت موسي با اين سؤال ناتواني خود را از كيفيت دعا بيان مي كند و مي گويد كه پروردگارا ! تو منزهي از اين كه به دوري و نزديكي وصف گردي و هيچ گونه دعايي را شايسته مقام تو نمي دانم . تو خود اجازه ورود به دعا و كيفيت آن را به من مرحمت نما. لذا از سوي خداوند متعال جواب آمد كه همه ي عوالم محضر من است.

در حقيقت اين كه در آيات قرآن آمده است: " من به بندگانم نزديك هستم " ( بقره/186) يا " از رگ گردن به آنها نزديكترم" ( ق/16) نوعي استعاره است ؛  و الا  ذات مقدس خداوند ، منزه از نزديكي و دوري حسي و معنوي است . با عنايت به حديث فوق ،  ياد خداوند متعال و دوستي با يكديگر درراه خدا چند دستاورد دارد كه بزرگترين آن ، اين است كه خداوند متعال ، بنده را ياد مي كند و اين ياد كردن ، نقطه ي مقابل فراموشي اي است كه نسبت به برخي افراد آمده است . ( طه/126) چنانكه فراموشي آيات الهي در دنيا موجب آن مي شود كه  شخص در قيامت ، كور محشور گردد. محبت و دوستي در راه پروردگار نيز سبب محبت پروردگار مي گردد و اين دوستي زدوده شدن پرده هاي باطني را به دنبال دارد.

 

تفاوت تذكر وتفكر

تذكر ، دستاورد تفكر و انديشيدن است ؛ لذا در منازل و مراتب سير وسلوك ، تفكر و انديشيدن را بر تذكر مقدم دانسته اند . جناب خواجه عبدالله انصاري مي فرمايد : تذكر فوق تفكراست  زيرا انديشيدن، درخواست محبوب است و تذكر به دست آمدن آن . تا زماني كه شخص در پي به دست آوردن مطلوب  باشد ، از مطلوب پوشيده است ؛ و نيز قوت و كمال تذكر، وابسته به قوت و كمال تفكر است و ساير اعمال به آن تفكري كه نتيجه اش تذكر تام و تمام معبود باشد ، قابل مقايسه نيست ، چنان كه در روايات اين نوع تفكر را از يك سال، شصت سال و هفتاد سال عبادت برتر دانسته اند .

اي عزيز! بدان كه به ياد محبوب بودن براي هر طبقه از مردم ، دستاوردهايي دارد: براي اولياء و عرفا ، نهايت آرزويشان است و براي عموم مردم ،  بهترين راه اصلاح اخلاقي شان است.

اين همه مصيبت ، به دليل دوري و غفلت از ياد پروردگاراست . دل را به ياد پروردگار عادت بده ، تا صورت قلبي تو صورت ذكر خداوند گردد .

اگر چه ذكر حق از صفات قلب است و اگر قلب شخص متذكر گرديد ، از تمام دستاوردهاي تذكر ، بهره خواهد برد ، ولي بهتر آن است كه ذكر قلبي پس از ذكر زباني باشد . كامل ترين ذكر آن است كه در تمام مراتب وجودي شخص ، جاري باشد و حكم آن ذكر، ظاهر و باطن شخص را در بر بگيرد . در اين صورت ، تمام حركات انسان اعم از حركات ظاهري  و باطني با ذكر خداوند انجام مي گيرد ؛ و اين تمام آمال و آرزوي اهل " الله " است و از اين معلوم مي شود كه ذكر زباني هم مفيد است ، زيرا اولاً در اين صورت زبان به وظيفه خود اقدام كرده و ثانياً چه بسا از رهگذر همين ذكر زباني ، قلب نيز متذكر گردد. شيخ  عارف ما ، جناب شاه آبادي ، مي فرمودند:

" شخص ذاكر بايد مثل كسي باشد كه مي خواهد به طفلي كلمه هايي را آموزش دهد. پس از آن كه طفل توانست بر اثر تكرار معلم ، كلمه را ادا كند خستگي معلم بر طرف مي شود . همين طور كسي كه ذكر مي گويد بايد به قلب خود كه زبان ذكر باز نكرده است ، ذكر را آموزش بدهد ، و علامت گشوده شدن زبان قلب آن است كه زبان از قلب پيروي مي كند ، و ارزش اعمال ظاهري به ميزان اقبال و توجه قلب انسان است و اينكه قلب به آن اعمال ظاهري ، حياتي ملكوتي ببخشد."

 

رواياتي در زمينه ذكر پروردگار

امام صادق عليه السلام فرمود:" هر مجلسي كه نيكوكاران و بدكاران در آن جمع شوند و بدون ذكر و ياد خداي عزوجل جلسه را ترك نمايند در روز قيامت برايشان به حسرت تبديل مي شود."

در روز قيامت ، وقتي نتايج عظيم ذكر خداوند براي افراد معلوم گردد ، آن وقت است كه شخص خواهد فهميد ،  چه نعمتهايي  به خاطر غفلت ازدستش رفته است. پس بايد فرصت را غنيمت شمرده  و محافل و مجالس را خالي از ذكر خدا برگزار ننمايد .

در رواياتي آمده است كه خداي عزوجل به حضرت عيسي عليه السلام فرمود:" اي عيسي! مرا نزد خودت ياد كن تا تو را نزد خودم ياد كنم و مرا در ميان جمعيت ياد كن تا تو را در ميان جمعيتي بهتر از جمعيت آدميان ياد نمايم.

اي عيسي! دل خودت را براي من نرم نما و مرا در خلوتها بسيار ياد كن..."

 خداي عزوجل مي فرمايد : " كسي كه به واسطه ي ذكر من از درخواست كردن باز بماند ، چيزي برتر از آنچه شخص ديگر ِ درخواست كننده از من مسئلت و درخواست كرده است، به او عطا مي نمايم ."

از رسول اكرم صلي الله عليه و آله روايت شده است :

" بدانيد كه بهترين كارهاي شما نزد خداوند و پاكيزه ترين و بالاترين آنها در درجات شما و بهترين چيزي كه آفتاب بر آن طلوع كرده است ، ذكر خداوند سبحان مي باشد، زيرا خداوند از جانب خود فرموده است  من همنشين كسي هستم كه مرا ياد كند. "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بيست و هفتمين حديث از چهل حديث حضرت امام خميني (ره) در خصوص فراغت وقت و فراغت قلب براي عبادت ، مراتب حضور قلب و اهميت عبادت است.

اين مبحث با روايتي از امام صادق عليه السلام آغاز مي گردد ، آن حضرت فرمود:

" در تورات نوشته شده است: اي پسر آدم! براي عبادت من فارغ شو تا قلب تو را مملو از بي نيازي سازم و تو را به طلب خودت واگذار نكنم و بر من است كه راه فقر را بر تو مسدود سازم و دل تو را از خوف خودم پرسازم و اگر براي عبادت من فارغ نشوي دل تو را از اشتغال به دنيا پر سازم . پس از آن فقر تو را مسدود نسازم و تو را به طلب خودت واگذار كنم."

دو امراست كه حضور قلب ايجاد مي كند: اول اينكه وقت مشخصي براي عبادت نهاده شود و دوم اينكه اهميت عبادت به قلب انسان تفهيم گردد.

انسان متعبد و معتقد بايد همان طور كه براي كسب و كار و مطالعه و مباحثه وقت مشخصي قرار مي دهد ، براي عبادت نيز وقت معيني مقرر سازد تا حضور قلب كه اساس عبادت است ايجاد گردد ، نه اين كه مثلاً نماز با تكلف ادا شود.

امام باقر عليه السلام به زراره فرمود:

" در امر نمازت سستي مكن ، زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله هنگام رحلت فرمود: از من نيست كسي كه نمازش را سبك بشمارد. از من نيست كسي كه مست كننده اي بياشامد. سوگند به خدا كه نزد حوض بر من وارد نمي شود."

همچنين ابوبصير مي گويد: امام كاظم عليه السلام فرمود: " چون زمان وفات پدرم رسيد ، به من فرمود: پسرم! به شفاعت ما نمي رسد كسي كه نمازش را سبك بشمارد. "

دور شدن از رسول خدا و محروميت از شفاعت ائمه عليهم السلام مصيبت بزرگي است. اگر مايل هستي كه از امت رسول الله صلي الله عليه و آله باشي و به شفاعت آنها نائل آيي ، بايد نسبت به نماز اهتمام ورزي.

خداي متعال و رسول خدا (ص) بي نياز از عبادات ما هستند ؛ اما بيم آن است كه عدم اهتمام به نماز موجب شقاوت ابدي گردد.

فراغت قلب براي عبادت

فراغت قلب ، قلب را براي عبادت اختصاص دادن، از فراغت وقت مهمتر است ، بلكه فراغت وقت مقدمه اي براي فراغت قلب است. فراغت قلب به معناي آن است كه انسان در هنگام عبادت، قلب خود را ازاشتغالات دنيوي فارغ سازد، در حالي كه ما همين كه تكبيرة الاحرام نماز را مي گوييم دل خود را سراغ محاسبه و معامله و حساب و كتاب و مطالعه مي فرستيم و زماني به خود مي آييم كه به سلام نماز رسيده ايم.

اي عزيز! تو مناجات با خداوند را مانند صحبت با يكي از بندگان بدان. تا زماني كه با كسي سخن مي گويي از غير او غافل هستي. آيا قدر و منزلت بندگان از قاضي الحاجات بيشتر است؟1 خوب است درعبادت ائمه عليهم السلام دقت كني. بعضي از آنها در هنگام نماز رنگ مباركشان تغيير مي كرد و پشت مباركشان مي لرزيد و معروف است كه در وقت نماز ، توانستند تيري از پاي مبارك امام علي عليه السلام بيرون بياورند و اين دليل بر توجه آن حضرت به خداوند متعال در هنگام نماز است.

هر گاه انسان اختيار خيال خود را به دست بگيرد و آن را از اين كه از اين شاخه به آن شاخه بپرد، بازدارد، پس از مدتي آرام مي گردد و از توجه به امور متفرقه باز مي ماند.

روح عبادت

حضور قلب ، روح عبادت است و عبادت بدون آن قيمتي ندارد. امام باقر و امام صادق عليهما السلام به فضيل بن سيار فرمودند: از نمازت براي تو( بهره اي ) نيست مگر آنچه قلباً به نمازت توجه كردي. پس اگر شخص تمام آن راغلط ادا كند يا از آداب آن غفلت ورزد،( آن عبادت) پيچيده مي شود و به روي صاحبش زده مي شود."

حضرت علي عليه السلام فرمود:

" هيچ يك از شما در حال كسالت يا چرت زدن به نماز نايستد و از پيش نفس خود انديشه نكند، زيرا او در محضر پروردگار است و جز اين نيست كه براي بنده(بهره اي) از نمازش نيست، مگر آن مقدار كه قلباً به آن توجه كرده است."

رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:" خواندن دو ركعت نماز مختصر، اما با تفكر، بهتر از يك شب عبادت است."

مراتب حضور قلب

حضور قلب مراتبي دارد. برخي از مراتب براي اولياي حق است و برخي براي افراد معمولي هم قابل دسترسي است. در يك تقسيم بندي كلي ، حضور قلب به " حضور قلب در عبادت" و "حضور قلب در معبود" تقسيم مي شود. مضاف اين كه هر قسم از عبادت و ثناي پروردگار مبتني بر صفتي از خداوند يا اسمي از اسماي حضرت پروردگار است مگر نماز كه ثناي پروردگار است و مبتني بر همه اسماء و صفات خداوند مي باشد و چون چگونگي ثناي ذات پروردگار را ، هيچ كس نمي تواند كشف كند . پس هيچ كس حق تشريع عبادات ندارد جز آنچه خداوند از طريق وحي مشخص كرده باشد.

حضور قلب در عبادت: اجمال قضيه آن است كه شخص ولو به اجمال بداند در حال عبادت مثل وضو، غسل، حج و... ثناي پروردگار مي كند و اسمي از اسماي خداوند را مي خواند. شيخ عارف مرحوم شاه آبادي، مثل مي زند مبني بر اين كه وقتي طفلي قصيده اي در مدح كسي مي خواند در حالي كه به معناي آن آگاه نيست، اجمالاً مي داند كه مدح كسي مي كند، همين مقدار اجمال در آگاهي براي حضور قلب مفيد است. برخي از مراتب نازل حضور قلب آن است كه به معناي مطالبي كه در نماز مي خواند توجه داشته باشد. مرتبه ديگر آن است كه به بخشي از اسرار عبادت راه يابد.

حضور قلب در معبود نيز مراتبي دارد كه عمدتاً در سه مرتبه متجلي مي گردد:

1- حضور قلب در تجليات افعالي.

2- حضور قلب در تجليات اسمايي و صفاتي

3- حضور قلب در تجليات ذاتي

البته هر كس را از عبادات و كيفيات معنوي آن بهره اي است . آنچه براي امام صادق عليه السلام در عبادات حاصل مي شود، ديگران از آن بي بهره اند و آن حالي كه براي رسول خدا صلوات الله عليه در عبادت حاصل مي شده است، براي هيچ كس ممكن نبوده است.    

به اميد آنكه با حضور قلب به عبادت معبود بپردازيم ، باشد كه نور عبادت در قلبمان تابيدن آغازد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

" توبه ، ارکان و شرايط آن"

هفدهمين حديث از چهل حديث امام خميني (ره) درباره توبه ، ارکان و شرايط توبه و توبه نصوح مي باشد که با روايتي از امام صادق عليه السلام آغاز مي گردد:

معاوية بن وهب گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم که فرمودند: " وقتي که بنده اي توبه خالص کند ، خداوند دوستدار او شود ، پس در دنيا و آخرت بر او بپوشاند. از حضرت سوال کردم: چگونه خداوند بر او بپوشاند؟ حضرت فرمودند: (خدا) دو فرشته اي که گناهان او را نوشته اند به فراموشي اندازد و به سوي اعضاي او وحي کند که گناهان او را بپوشانيد و به سوي بقعه هاي زمين وحي فرستد که گناهاني را که بر شما انجام مي داد ، بپوشانيد پس [ در اين حال توبه] خداوند را ملاقات کند و زماني که او را ملاقات مي نمايد چيزي که عليه او به ارتکاب گناه شهادت بدهد ، وجود ندارد."

حقيقت توبه

توبه بازگشت از طبيعت به سوي روحانيت نفس مي باشد ، پس از آن که نفس به دليل انجام دادن گناه به تاريکي طبيعت پوشيده شده باشد. نفس در ابتدا از هر گونه نقش و ويژگي ( کمالات روحاني و ضد اين کمالات) پاک است ؛ اما امکان رسيدن به هر مقام و مرتبه اي در او وجود دارد ؛ همان طور که مي تواند سقوط کند ، والبته فطرت نفس آغشته به نور الهي است. پس هرگاه گناهي انجام بدهد کدورت و تاريکي اي درآن به وجود مي آيد ، تا اين که به دليل انجام دادن مکرر گناه ، نور فطرت خاموش مي گردد و شخص به بدبختي هميشگي مي رسد. حال اگر شخص از گناه برگردد و توبه کند ، نفس او از تاريکي بيرون مي رود ، چنان که در حديث آمده است:

" بازگشت کننده از گناه ، همانند کسي است که گناهي انجام نداده است."

دانستن اين نکته ضروري است که توفيق توبه با حفظ شرايط آن مشکل است و کمتر کسي به اين توفيق دست  مي يابد ، زيرا ارتکاب گناه انسان را غافل مي کند و چه بسا به مرور زمان- به دليل ارتکاب مکرر گناه – انسان کلاً از توبه رويگردان شود و نسبت به توبه ، امروز و فردا کند. گمان نکن که پس از محکم شدن ريشه گناه ، انسان موفق به توبه مي شود. پس تا روزگار جواني باقي است ، بار گناه کمتر ، و امکان توبه و بازگشت بيشتر است ، به فرض اين که شخص قصد توبه در پيري داشته باشد- جداي از اين که اين امکان کمتر وجود دارد ، چه تضميني است که شخص به سن و سال پيري برسد؟

اگر چه درحديث آمده است که خداوند بر اين امت تفضل کرده است و توبه آنها را تا زمان مشاهده آثار مرگ مي پذيرد ؛ اما چه بسا در اين حال انسان موفق به توبه و بازگشت نگردد ، اجل مهلت ندهد و انسان با کوله بار گناه از اين عالم منتقل گردد.

همچنين بايد دانست که شخص توبه کننده ، پس از توبه به آن صفاي باطني و روحاني مي رسد ، همان طور که اگر کاغذي را سياه کنند و سپس پاک نمايند ، به جلا وسفيدي اول نمي رسد . پس بايد از نافرماني و گناه دوري کرد ، والا اصلاح نفس ، پس از گناه مشکل است و نمي توان به صفاي قبلي دست يافت.

ارکان توبه

توبه ارکاني دارد که هر گاه اين ارکان تحقق يابد ، توبه صحيح و درستي انجام مي گيرد.

اولين رکن و پايه توبه ، پشيماني از گذشته و عملکرد قبلي است. ديگر از ارکان توبه، تصميم بر عدم بازگشت به حالت گناه و ارتکاب نافرماني پروردگار مي باشد ، و اين دو حالت ، از پايه هاي اساسي توبه است و عمده راه رسيدن به اين دو حالت ، باور به اين مطلب است که گناهان انسان ، در عالم برزخ و قيامت به موجوداتي تبديل مي گردند که از روي شعور و آگاهي انسان را آزار مي رسانند.

هر گاه اين دو رکن توبه به دست آمد ، کار توبه کننده آسان مي گردد.

پس انسان بايد بکوشد که حالت پشيماني از گناه را در خود تقويت کند و اين مهم با انديشيدن در پيامدهاي گناه به دست مي آيد.

شرايط توبه

در اين زمينه به روايتي ازمولاي پرهيزکاران حضرت علي عليه السلام مي پردازيم:

 گوينده اي در محضر امام گفت:" استغفرالله " حضرت به او فرمود: آيا مي داني استغفار به چه معناست؟ استغفار بالاترين مراتب است و آن اسمي است که شش معنا دارد:

1- پشيماني از گذشته

2- تصميم هميشگي مبني بر عدم بازگشت به سوي آن

3- ادا کردن حق             

4- روي آوردن به سوي گوشتي که به واسطه ارتکاب عمل حرام بر تو روييده است . پس با اندوه آن را آب کني ، به گونه اي که پوست بر استخوان بچسبد و بين آنها گوشت تازه برويد.

5- روي آوردن به سوي هر واجبي که آن را ضايع ساخته اي ، تا حق آن را ادا نمايي.

6- جسم را درد طاعت بچشاني- با فرمانبرداري و اطاعت ، سختي را بر خود تحمل کني- همان طور که شيريني ارتکاب گناه را به آن چشاندي.

حديث فوق دو شرط مهم توبه را يادآور مي شود ، که يکي رد حقوق مخلوق و ديگري رد حقوق پروردگار است . و البته اگر اداي آنها براي شخص ممکن نيست ، نسبت به آن اندازه که در توانش هست ، بايد اقدام نمايد.

در خصوص از بين بردن گوشتي که با ارتکاب گناه بر بدنش روييده است ، شخص مي تواند با گرفتن روزه هاي واجب که بر عهده دارد و يا روزه مستحب به اين هدف برسد.

از اموري که برشخص توبه کننده لازم است ، اين که به خداوند پرده پوش پناه برد و کسب حالت آمرزش را از خداوند طلب نمايد.

توبه نصوح

در تفسير توبه نصوح ميان صاحب نظران اختلاف است.

محدث خبير مجلسي رحمة الله به نقل از شيخ بهايي توبه نصوح را توبه اي مي داند که شخص توبه کننده ، ديگران را به توبه و کسب آثار آن نصيحت کند.

محقق طوسي توبه نصوح را توبه اي مي داند که خالص براي خدا باشد ، نه توبه از ترس عذاب قيامت .

برخي توبه نصوح را توبه اي مي دانند که از ريشه لغوي آن مشتق شده باشد. نصوح از نصاحة گرفته شده واين به معناي خياطت ( خياطي) است ، زيرا توبه  آنچه را به خاطر ارتکاب گناه از دين پاره شده باشد ، مي دوزد.

برخي هم گفته اند توبه نصوح توبه اي است که شخص خود را نصيحت مي کند که توبه را به نحو کامل انجام دهد.

بارالها!

توفيق توبه کردن را به ما عنايت فرما و ما را از مخلصين درگاهت قرار ده .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بنابر گواهی متون تاریخی ، دراكثر قریب به اتفاق ملت ها وآیین های جهان، حجاب دربین زنان معمول بوده است ؛ هرچند درطول تاریخ ،فراز ونشیب های زیادی راطی كرده وگاهی با اعمال سلیقه حاكمان ،تشدید یا تخفیف یافته است ، ولی هیچگاه بطور كامل ازبین نرفته است . مورخان به ندرت ازاقوام بدوی كه زنانشان دارای پوشش مناسب نبوده ویا به صورت برهنه دراجتماع ظاهر می شدند ،یاد می كنند.

دانشمندان ، تاریخ حجاب وپوشش زن رابه دوران ما قبل ازتاریخ وعصر حجر نسبت می دهند ، كتاب « زن درآینه تاریخ » پس از طرح مفصل علل وعوامل تاریخی حجاب ، می نویسد : باتوجه به علل ذكر شده وبررسی آثارونقوش به دست آمده ،پیدایش حجاب به دوران پیش ازمذاهب مربوط می شود، وبه  این دلایل ، عقیده عده ای كه می گویند « مذهب » موجد حجاب می باشد، صحت ندارد، ولی باید پذیرفت كه دردگرگونی و تكمیل آن بسیار موثر بوده است .1

1- پوشش زن دریونان وروم باستان:

دایره المعارف لاروس درباره پوشش زنان یونان باستان می گوید: زنان یونانی در دوره های گذشته ، صورت واندامشان را تا روی پا می پوشاندند. این پوشش كه شفاف وبسیار زیبا بود، درجزایر كورس وامرجوس ودیگر جزایر ساخته می شد. زنان فنیقی نیز دارای پوششی قرمز بودند. سخن درباره حجاب ، در لابلای كلمات قدیمی ترین مولفین یونانی نیزبه چشم می خورد، حتی « بنیلوب » ( همسر پادشاه « عولیس » فرمانروای ایتاك )  نیز با حجاب بوده است  . زنان شهر « ثیب » دارای  حجاب خاصی بوده اند، بدین صورت كه حتی صورتشان رانیزبا پارچه می پوشاندند. این پارچه دارای دو منفذ بود كه جلوی چشمان قرار می گرفت تا بتوانند ببینند. در « اسپارته » دختران تا موقع  ازدواج آزاد بودند، ولی بعد از ازدواج خود را ازچشم مردان می پوشاندند. نقش هایی كه برجای مانده ، حكایت می كند  كه زنان سررا می پوشانده ، ولی صورت هایشان بازبوده است ، ووقتی به بازارمی رفتند  ، برآنان واجب بوده است كه صورت هایشان را بپوشانند ، خواه باكره و خواه دارای همسر باشند. حجاب در بین زنان سیبری وساكنان آسیای صغیر وزنان شهرماد ( وفارس وعرب) نیزوجود داشته است. زنان رومانی ازحجاب شدیدتری برخوردار بوده اند، به طوری كه وقتی ازخانه خارج می شدند، با چادری بلند تمام بدن را تا روی پاها می پوشاندند وچیزی ازبرآمدگی های بدن مشخص نمی شد. 2

یكی از تاریخ نویسان غربی نیزشواهد زیادی دال بروجود حجاب دربین زنان یونان وروم باستان آورده است. او درباره « الهه عفت » كه یكی ازخدایان یونان باستان است، می گوید :  « آرتمیس » ، الهه عفت است و عالی ترین نمونه ( والگو برای) دختران جوان به شمار می آید. دارای بدنی نیرومند و ورزیده وچابك وبه زیور عفت وتقوا آراسته است. 3

همچنین درباره مردم یكی ازقبائلی كه نهصد سال قبل ازمیلاد زندگی می كرده اند، آمده است: « بالاتر ازارمیان ودركنار دریای سیاه ، « سكاها» بیابانگردی می كردند. آنها مردم وحشی و درشت اندام قبائل جنگی نیمه مغول و نیمه اروپایی بسیار نیرومندی بودند كه در ارابه به سرمی بردند وزنان خود راسخت در پرده نگاه می داشتند.4

این مورخ درجای دیگر می گوید: « زنان فقط درصورتی می توانند خویشان ودوستان خود راملاقات كنند ودرجشن های مذهبی و تماشاخانه ها حضور یابند كه كاملا درحجاب باشند.5

همچنین ازقول یكی ازفلاسفه یونان باستان ، درباره شدت پوشش زن، نقل می كند : نام یك زن پاك دامن را نیز چون شخص او باید درخانه پنهان داشت. 6      

2- پوشش زن درایران باستان:

درمورد پوشش زنان ایران باستان ،مطالب زیادی درتاریخ وجود دارد . ویل دورانت درباره پوشش زنان ایران باستان واین كه حجاب بسیار سختی دربین آنان رایج بوده است، می گوید : « زنان طبقات  بالای اجتماع جرأت آن را نداشتند كه جز درتخت روان  روپوش دارازخانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده  نمی شد كه آشكارا با مردان آمیزش ( اختلاط) كنند. زنان شوهردارحق نداشتند هیچ مردی را ،ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند . در نقش هایی كه  درایران باستان برجای مانده ، هیچ صورت زن دیده نمی شود ونامی از ایشان به نظر نمی رسد. 7

ازدایراه المعارف لاروس نیزبه دست می آید كه حجاب دربین مادها وپارس ها وجود داشته است. 8 همچنین درتفسیر اثنی عشری 9 آمده است : « تاریخ نشان می دهد كه حجاب در فرس قدیم وجود داشته است.» دركیش « مازدیسنی » نامه شت مهاباد ،آیه 90 گوید : زن خواهید و جفت گیرید وهم خوابه دیگری را نبینید  و براو منگرید و با او میامیزید.»

نصوصی كه بیانگر حجاب زنان ایران باستان است، نشان می دهد  كه زنان دردوره های مختلفی چون دوره مادها، پارسی ها ( هخامنشیان ) ، اشكانیان و سامانیان دارای حجاب وپوشش بوده اند، كه به چند نمونه آن اشاره می شود :

دوره مادها:

دركتاب « پوشاك باستانی ایرانیان » آمده : « اصلی كه باید درنظر داشت ، این است كه طبق نقوش برجسته و مجسمه های ماقبل میلاد، پوشاك زنان آن دوره ( مادها ) ازلحاظ شكل ( باكمی تفاوت ) با پوشاك مردان یكسان است. 10

وی درادامه برای توضیح نقوش برجای مانده می نویسد : « مرد وزن به واسطه اختلافی كه میان پوشش سرشان وجود دارد، ازهم تمیز داده می شوند . به نظر می رسد كه زنان پوششی نیز روی سرخود گذارده اند واز زیر آن گیسوهای بلندشان نمایان است.» 11

دوره پارسی ها ( هخامنشیان ):

پارسی ها به وسیله كوروش ، دولت ماد را از میان برداشته وسلسله هخامنشی را تاسیس كردند . آنها ازنظر لباس همانند مادها بودند . درمورد پوشاك خاص زنان این دوره آمده است : « ازروی برخی نقوش مانده ازآن زمان ، به زنان بومی برمی خوریم كه پوششی جالب دارند. پیراهن آنان پوششی ساده وبلند یا دارای راسته چین و آستین كوتاه است . به زنان دیگر آن دوره نیز برمی خوریم كه ازپهلو به اسب سوارند . اینان چادری مستطیل برروی همه لباس خود افكنده ودرزیر آن ، یك پیراهن بادامن بلند ودرزیر آن نیز ،پیراهن بلند دیگری تا به مچ پا نمایان است. » 12

دوره اشكانیان:

دراین دوره نیز هماهنند گذشته ، حجاب زنان ایرانی كامل بوده است . دراین باره چنین می خوانیم : « لباس زنان اشكانی پیراهنی بلند تا روی زمین ، گشاد ، پرچین ، آستین دار و یقه راست بوده است . پیراهن دیگری داشته اند كه روی اولی می پوشیدند وقد این یكی نسبت به اولی كوتاه و ضمنا یقه باز بوده است . روی این دو پیراهن چادری سرمی كردند .» 13

درجای دیگر آمده است : « چادر زنان اشكانی به رنگ های شاد و ارغوانی ویا سفید بوده است. گوشه چادر درزیر یك تخته فلزی بیضی منقوش یا دكمه كه به وسیله زنجیری به گردن افكنده شده ، بند است . این چادر به نحوی روی سر می افتاده كه عمامه ( نوعی كلاه زنانه ) را درقسمت عقب و پهلوها می پوشانیده است . »14

دركتاب «پارتیان» نیزآمده است : « زنان عهد اشكانی قبایی  تا زانو برتن می كردند ، با شنلی كه برافكنده می شد ونیز نقابی داشتند كه معمولا به پس سرمی آویختند.»

دوره ساسانیان:

دراین دوره اردشیر پسر ، بابك با استفاده از ضعف اشكانیان ، سلسله ساسانیان را بنیان نهاد ودین زرتشت را دین رسمی كشور قرار داد. اوستا را ترجمه و آتشكده های ویران را بازسازی نمود . زنان دراین دوره كه احكام دینی زرتشتیان دركشور اعمال می شده است ، همچنان دارای حجاب كامل بودند . درمورد پوشاك زنان چنین آمده است : « چادر كه از دوره های پیش مورد استفاده بانوان ایران بوده است ، دراین دوره نیز به صورت مختلف مورد استعمال داشته است . » 15

حجاب زنان در این دوره چنان اهمیتی داشت كه « حتی لباس هنرپیشگان زن، مانند لباس های بلند سایر بانوان ، تا پشت پاكشیده شده است .» 16

برای اثبات توجه زنان دراین دوره به حجاب ، كافی است این نقل تاریخی را ازمنابع اسلامی مرور كنیم : هنگامی كه سه تن از دختران كسری ، پادشاه ساسانی ، را با ثروت فراوانی ازاموال ، برای عمر آوردند ، شاهزادگان ایرانی رادربرابر عمر درحالی كه با پوشش ونقاب ، خود را پوشانده بودند ، ایستاندند، خلیفه دستورداد، با آوازی بلند برآنان فریاد كشند كه : پوشش ازچهره برگیرید تا مسلمانان آنها را ببینند وخریداران پول بیشتری به پای آنها بریزند . دوشیزگان ایرانی ازبرهنه كردن صورت خودداری كردند و مشت برسینه نماینده عمرزدند وآنان راازخود دور ساختند . خلیفه خشمناك شد و خواست با تازیانه آنان رابیازارد، درحالیكه شاهزادگان ایرانی می گریستند . حضرت علی ( علیه السلام ) به عمر فرمودند : دررفتارت مدارا كن ؛ ازپیغمیر خدا صلی الله علیه وآله  شنیدم كه می فرمود : « بزرگ و شریف هرقومی را كه خوار وفقیر شده ، گرامی بدارید » عمر پس ازشنیدن فرمایش حضرت علی ( علیه السلام ) آتش خشمش فرو نشست . سپس حضرت اضافه كرد : « با دختران ملوك نباید معامله دختران بازاری ( كنیزان ) كرد . »17

3- پوشش زن در ادیان بزرگ الهی

حجاب در شریعت حضرت ابراهیم ( علیه السلام ):

درآئین مقدس حضرت ابراهیم ( علیه السلام ) مساله پوشش زنان ، حائز اهمیت بوده است . دركتاب تورات چنین می خوانیم : « رفقه »چشمان خود را بلند كرده واسحاق را دید واز شتر خود فرود آمد ، زیرا ازخادم پرسید : این مرد كیست كه درصحرا به استقبال ما می آید ؟ خادم گفت : آقای من است . پس برقع خود را گرفته ، خود را پوشانید .» 18

ازاین بیان روشن می شود كه پوشش زن در مقابل نامحرم در شریعت حضرت ابراهیم ( علیه السلام وجود داشته است ؛ زیرا « رفقه » در مقابل اسحاق كه به او نامحرم بود ، ازشتر پیاده شدو خود را پوشاند تا چشم اسحاق به او نیفتد .

حجاب درآیین یهود:

دراصول اخلاقی « تلمود » كه یكی از كتاب های مهم دینی و درحقیقت فقه مدون و آیین نامه زندگی یهودیان است ، آمده : « اگرزنی به نقض قانون یهود می پرداخت، چنانچه مثلا بی آنكه چیزی برسر داشت  به میان مردم می رفت ویا در شارع عام نخ می رشت یا با هرسنخی ازمردان درد دل می كرد یا صدایش آنقدر بلند بود كه چون درخانه اش تكلم می نمود ، همسایگانش می توانستند سخنان او را بشنوند ، درآن صورت مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه اوراطلاق دهد . » 19

حجاب درآیین مسحیت:

در كتاب انجیل آمده است : پولس دررساله خودبه قدنتیان تصریح می كند :

« اما می خواهم شما بدانید كه سرهرمرد ، مسیح است و سرزن ، مرد وسر مسیح ، خدا. هرمردی كه سرپوشیده دعا یا نبوت كند سر خود رارسوا می نماید . اما هرزنی كه سربرهنه دعا كند ، سرخود را رسوا می سازد ؛ زیرا این چنان است كه تراشیده شود. زیرا اگر زن نمی پوشد ، موی را نیز ببرد واگر زن را موی بریدن یا تراشیدن قبیح است ، باید بپوشد ؛ زیرا كه مرد اززن نیست ، بلكه زن ازمرد است و نیز مرد اززن نیست ، بلكه زن ازمرد است ونیز مرد به جهت زن آفریده نشده ، بلكه زن برای مرد . ازاین جهت زن می باید عزتی برسرداشته باشد ، به سبب فرشتگان ... دردل خود انصاف دهید آیا شایسته است كه  زن نا پوشیده نزد خدا دعا كند.» 20 پس در جایی كه برای دعا باید سرزن پوشیده باشد، به هنگام روبه روشدن با نامحرم پوشش سرلازم تر خواهد بود.

ونیز درانجیل ، دررساله پولس ، به تیمو تاوس می گوید : « وهمچنین زنان خود را بیارایند به لباس حیا وپرهیز، نه به زلف ها وطلا و مروارید ورخت گران بها ، بلكه چنان كه زنانی را می شاید كه دعوای دینداری می كنند به اعمال صالحه . » 21

عباس رجبی

شمیم یاس/ شماره 32


 پی نوشت  ها :

1-     علی اكبر علویقی ، زن در آیینه تاریخ ؛ اگر منظور نویسنده این است كه حجاب یك امر فطری است وبراثر یك رسم اكتسابی به وجود نیامده ، ما هم قبول داریم ، ولی نمی توان پذیرفت دین موجد حجاب نبوده است ؛ زیرا اولا دوران پیش ازمذاهب ، پیش فرض باطلی است .چون بنا برآموزه های دینی ، اولین انسان خود پیامبر ودارای مذهب بوده است ، ثانیا اگرحجاب را جزئی ازتعلیمات مذهب بدانیم ، به فطری بودن آن نقصی وارد نكرده ایم ، زیرا تعالیم دین با فطرت انسان هماهنگی كامل دارد، چنانچه  آیه 30 سوره روم بدان اشاره دارد.

2-     به نقل ازدایره المعارف القرن العشرین ، 1923

3-     ویل دورانت ، تاریخ تمدن ، ص 520

4-     همان ، ص 336

5-     همان ، ص 340

6-     همان

7-     همان ، ص 434

8-     به نقل ازدایره المعارف  القرن العشرین ، 1923

9-     تفسیر اثنی عشری ، ج 10 ، ص 490

10-   ضیاء پور ، پوشاك باستانی ایرانیان ، ص 51

11-   همان ، ص 54

12-   همان ، ص 56

13-   جلیل ضیاء پور، پوشاك زنان ایرانی ، ص 194

14-   همان ، ص 197

15-   همان ، ص 114

16-   علی سامی ، تمدن ساسانی ، ج 1 ، ص 186

17-   السیره الحلبیه ، ج 2 ، ص 234

18-   سفرپیدایش، باب 24 ،آیه 64 و 65

19-   ویل دورانت ، تاریخ تمدن ، ج 4 ص 461 .

20-   باب 11 ،آیه 3 تا 14

21-   باب دوم ، آیه 9 تا 11

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |