|
تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى |
|
|
تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى |
|
|
تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى |
|
|
تاليف: عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره) |
|
|
تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى |
|
|
عبد الرحيم اباذرى |
|
|
المولى محمد مهدي النراقي |
|
|
المولى محمد مهدي النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
|
|
المولى أحمد النراقي |
اخلاق از ديدگاه قرآن پيامبر و عترت
سيد حسين موسوى راد لاهيجى
- فهرست -
فهرست مطالب
پيشگفتار
مقدمه كتاب
فلسفه اخلاق
حوزه بحث پيرامون فلسفه اخلاق
اخلاق از ديدگاه مذاهب و مكاتب
نظر برخى از دانشمندان در زمينه حسن و قبح عقلى
نظريات دانشمندان در خصوص حسن و قبح
نظريه فاضل قوشچى در خصوص حسن و قبح شرعى
اخلاق از ديدگاه برخى از فلاسفه
اخلاق از ديدگاه قرآن
اخلاق از ديدگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله
اخلاق از ديدگاه عترت
اخلاق عظيم حميده پيامبر (عليه السلام )
مكارم اخلاق
اخلاق و ايمان
اخلاق مصاحبت و دوستى
جوان و تعهدات اخلاقى
جوانى دوران تعهد و تخصص
اخلاق و شرم و حياء اسلامى
جوان و اخلاق اسلامى
اخلاق و امر خطير ازدواج
اخلاق رازدارى
اخلاق اقتصادى
اخلاق مشاوره و راهنمائى
اخلاق اميال روحى و نفسانى
اخلاق و كار و عمل
اخلاق و صله ارحام
اخلاق ، همزيستى و هميارى
سيره دنياطلبان و ماديگران
اخلاق اسلامى و آفات لسان
اخلاق نفسانى يا بيماريهاى حسادت
اخلاق جنسى
اخلاق عيبجويان و ايرادگرايان
اخلاق عجب و خودستائى
اخلاق غش و تقلب
اخلاق رياكارى و تظاهر
اخلاق دروغگويان
تأثير گناه در شناخت انسان سنتي و انسان متجدد
مقالهای از مصطفی ملکیان
مقالهای از مصطفی ملکیان
يكي از وجوه اختلاف مهم انسان متجدد با انسان سنتي، آن است كه انسان متجدد معتقد است هيچ عامل غيرمعرفتي در شناخت او از عالم واقع مؤثر نيست. اعتقاد انسان سنتي بر اين است كه در جريان شناخت جهان هستي، اعم از جهان طبيعت و جهان ماوراي طبيعت (اگر در نظر او جهان ماوراي طبيعتي وجود داشته باشد)، عوامل غيرمعرفتي هم دخيل هستند و مهمترين عامل غيرمعرفتياي كه در جريان شناخت، دخيل است، مسألة گناه است. انسان سنتي معتقد است گناه در جريان شناخت اثر ميگذارد و اينگونه نيست كه يك انسان گناهكار و يك انسان بيگناه، يا يك انسان كمتر گناهكار و يك انسان بيشتر گناهكار، برداشت و استنباط واحدي از جهان هستي داشته باشند. وقتي انسان در مقام مواجهه با جهان هستي قرار ميگيرد و درصدد بر ميآيد از اين جهان هستي شناخت پيدا كند، در روند اين شناخت و استنباط و برداشتي كه حاصل ميكند، گناهكاري يا بيگناهياش هم دخالت دارد؛ اين عامل، عامل كم اهميتي نيست. البته خود گناه يك عامل معرفتي نيست؛ مثل ساير عوامل غيرمعرفتياي كه پيش از اين نام بردهام، گرچه خودشان عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي در معرفت اثر ميگذارند. ممكن است به يك پديده بنگريم، ولي دو استنباط مختلف داشته باشيم و اين دو استنباط مختلف معلول اين باشد كه شما كمتر از من گناه ميكنيد و من بيشتر از شما گناه ميكنم يا شما اصلاً گناه نميكنيد و من گناهكارم. تأثير گناه در شناخت، از اصول مسلم تفكر انسان سنتي بوده است. يكي از توابع هم اين بوده كه در اثر مسلم انگاشتن تأثير گناه در شناخت، انسان سنتي در مقام آموزش و پرورش، خود را به لوازمي ملتزم ميدانست و از مربيان و معلمان انتظار داشت در متعلم ويژگيهاي خاصي را بپرورد تا آن متربي و آن متعلم، شناختي واقعيتر از جهان هستي پيدا كنند. پانوشتها * این مقاله در آخرین شماره مجله آیین منتشر شده است.
انسان متجدد، منكر اين ويژگي است. به نظر انسان متجدد، مسألهاي به نام گناه تأثيري در شناخت از اين جهان يا واقعي و غيرواقعي بودن آن ندارد. گرچه انسان سنتي بر تأثير گناه در شناخت اصرار ميورزيد و انسان جديد منكر اين تأثير است، اما ريشههاي توجه دوباره به تأثير گناه بر شناخت، در آثار بسياري از متفكران متجدد وجود دارد. در اين زمينه به بعضي از آثار و مكتوبات متفكران متجدد رجوع ميكنيم. كساني مثل پولس قديس (به ترتيب تاريخي)، آگوستين قديس، لوتر، كالون (لوتر و كالون در واقع دو بنيانگذار اصلي مكتب پروتستانتيزم هستند) و بعد از آن دو، كركگور. اينان، متفكراني هستند كه عقيدهشان خلاف انتظار نيست، مخصوصاً چهار نفر اول كه انسانهايي كاملاً سنتي بودند. اما در ميان متفكران جديد (باز هم به ترتيب تاريخي) كسي مثل هابز در كتاب معروف خودش، لوياتان، كه مهمترين اثر و شاهكار فلسفي اوست، گرچه ماترياليست است، ولي در عين حال اعتقاد دارد خطاي اخلاقي در شناخت انسان از عالم واقع اثر ميگذارد. بعد از هابز، كانت، بعد از كانت، فيخته و به همين ترتيب بيكن، هيوم، ماركس مانهايم، شوپنهاور، نيچه، فويرباخ، فرويد، فوكو، دريدا، رالز، هابرماس، هِر و مكينتاير، جملگي متفكران متجددي هستند كه به تأثير گناه در شناخت اعتقاد دارند. بعضي از آنها مادي هستند (مثل هابز و ماركس) و به همين دليل، به جاي اينكه تعبير گناه را به كار ببرند، از تعبير خطاي اخلاقي استفاده ميكنند.
در اينجا توجه به چند نكته مهم است؛ يكي اينكه منظور از گناه- تعبير ديني: گناه و تعبير غيرديني: خطاي اخلاقي- كه در شناخت انسان از عالم واقع اثر ميگذارد، چه گناهي است. متفكراني كه قائل به اين نظريه (نظرية تأثير گناه در شناخت) هستند، به سه دستة بزرگ تقسيم ميشوند: بعضي ميگويند اين همان گناهي است كه مسيحيان از آن به گناه نخستين يا گناه جبلّي يا گناه ذاتي و يا گناه فطري تعبير ميكنند و طبق نصوص مسيحيان، آدم و حوا مرتكب آن شدهاند. طبق نظر مسيحيان اين گناه كاملاً جنبة وراثتي و ارثي دارد و بنابراين، تمام آثار و نتايج مترتب بر آن هم به ارث رسيده است. پس اينكه گفته ميشود گناه، شناخت انسان را از جهان هستي كج و معوج و مات كرده است، مراد همان گناه جبلّي و نخستين است. بعضي متفكران كه نظرية گناه نخستين را قبول ندارند، مثلاً به اين جهت كه مسيحي نيستند يا به اين جهت كه در عين مسيحي بودن، گناه نخستين را به صورت ديگري تفسير و تعبير ميكنند، اين گناه را گناه هر روزهاي ميدانند كه در زندگيمان مرتكب ميشويم. همين گناهان عادي و روزمره كه در طول شبانهروز، در لحظات هوشياري و بيداري مرتكب آنها ميشويم، ناخواسته در شناخت ما از عالم واقع اثر ميگذارند. بعضي از متفكران، بويژه متفكران مادي مسلك كه طبعاً نميتوانند نظرية گناه نخستين را قبول كنند، اين نظر را ميپذيرند. بعضي از متفكران (دستة سوم) هم جمع هر دو نظريه را ميپذيرند و معتقدند، گناه نخستين آثاري در شناخت از عالم واقع دارد، همچنان كه گناهان روزمره هم تأثيرات منفي و مخرب ديگري بر شناختي كه از عالم واقع وجود دارد، برجاي ميگذارند.
به هر حال اولين مسأله اين است كه مراد از گناه، گناه هر روزه است، يا گناه نخستين و يا هر دو. بلافاصله بعد از اين مسأله، نكته بعدي طرح ميشود و آن اينكه آيا همة ما آدميان مشمول اين گناه هستيم يا فقط بعضي از ما مشمول آن ميشويم؟ روشن است اگر مراد از گناه، همان گناه نخستين باشد، هيچ كس از آن مستثني نيست. اما اگر معتقد باشيم منظور از گناه همان گناه هر روزه است، آن وقت ميتوان گفت اين تأثير مخرب و اختلالآور گناه در شناخت، شامل حال انسانهايي است كه گناه ميكنند. اگر باشند كساني كه گناه نكنند، در اين صورت از آفت مصون خواهند بود. لااقل ميتوان گفت اين تأثير بر همة انسانها يكسان نيست. كسي كه بيشتر گناه ميكند، تصويرش از عالم واقع، كج و معوجتر است و كسي كه كمتر گناه ميكند، تصوير واقعيتري دارد.
مسأْلة سوم اين است كه آيا گناه در همة شناختها اثر ميگذارد يا تنها در بعضي از شناختها اثر دارد و آنها را مختل ميكند. در اينجا هم دو قول وجود دارد؛ يك قول اين است كه گناه در هر شناختي اثر ميگذارد، حتي در شناخت حقايق رياضي كه به نظر ميآيد انتزاعيترين و بيطرفانهترين حقايقي هستند كه انسان در جهان هستي به آنها پي برده است. پس به تبع، گناه در شناختهايي كه در علوم تجربي و علوم تاريخي هم داريم، اثر ميگذارد؛ بيشتر كساني كه به تأثير گناه در شناخت قائلند، به قانوني به نام عقلانيت معكوس معتقدند. به زبان بسيار ساده، يعني اين كه گناه بر همه شناختهاي ما اثر ندارد و بر آنها هم كه اثر دارد، تأثير يكساني ندارد. هر چه مطلبي كه ميخواهيم بشناسيم، با منافع و مضار وجودي ما كم ارتباطتر باشد، شناخت ما نسبت به آن مطلب كمتر تحت تأثير گناهكاري ما واقع ميشود و برعكس، هر مطلبي كه قرار است محل شناخت واقع شود، بيشتر با مسائل وجودي ما و منافع و مضار ما تماس داشته باشد، يا به تعبير وسبال، معرفتشناس معروف آمريكايي، هر چه آن مسأله بيشتر به كانون وجودي ما نزديكتر شود، گناه در شناخت آن امر، مؤثرتر است. در مسائل رياضي و احياناً مسائل منطقي، گناهكاري و بيگناهي ما، يا خطاكاري و درستكاري ما تأثيري ندارد. اين حقايق را بيشتر به صورت عيني1 ميتوان شناخت. اما وقتي مسأله مورد بحث با منافع و مضار ما اصطكاك پيدا ميكند، يعني به تعبيري به كانون هستي ما نزديك ميشود، آنگاه به نظر ميآيد ما در اتخاذ موضعها، بيشتر تحت تأثير حالات غيرمعرفتي، از جمله تحت تأثير گناهكاري خود قرار ميگيريم.
اول كسي كه اين تفكيك را قائل شد، هابز است. هابز در كتاب لوياتان، ميگويد: «ميدانيد چرا حقايق رياضي مورد انكار نيستند؟ به دليل اينكه هيچ حقيقت رياضياي نيست كه به كسي قدرت سياسي داده باشد، يا قدرت سياسي را از كسي گرفته باشد، در غير اين صورت اگر حقايق رياضي هم ميتوانستند به كسي قدرت سياسي بدهند يا قدرت سياسي كسي را از او بگيرند، آن گاه ميديديد در حقايق رياضي چقدر اختلاف پيش ميآمد و كساني معتقد بودند دو به علاوه دو پنج ميشود، نه چهار؛ يا دو به علاوه دو سه ميشود، نه چهار. يا اگر نميتوانستند بگويند دو به علاوه دو مساوي است با پنج يا دو به علاوه دو مساوي است با سه، دستور ميدادند كتابهايي را كه در آن نوشته شده است دو به علاوه دو مساوي است با چهار، بسوزانند.» تعبير خود هابز اين است كه آموزههاي مربوط به صواب و خطاي اخلاقي، يعني آنهايي كه به حقايق زندگي مربوط ميشوند، مدام مورد مناقشه قرار دارند. اين آموزهها را هم اصحاب قلم مورد مناقشه قرار ميدهند و هم اصحاب شمشير. حال آنكه حقايق رياضي چنين نيستند، زيرا براي انسانها در اين خصوص چندان اهميت ندارد كه حقيقت چيست. اما چرا؟ زيرا اين مسائل مانع يا راضع جاه و مقام و منفعت و شهوت هيچ قدرتمدار و شهوتپرستي نيست. هابز ميگويد من سرسوزني در اين حقيقت شك ندارم كه اگر تساوي مجموعه زواياي يك مثلث چيزي بود مخالف سلطة يك انسان بر ساير انسانها، در آن صورت اين آموزه هم مورد مناقشه قرار ميگرفت يا سركوب ميشد. به اين صورت كه كسي كه مورد تعرض اين آموزه واقع شده بود، يعني كسي كه اين آموزه ميخواست قدرت او را بگيرد، تا آنجا كه ميتوانست دستور ميداد همة كتابهاي هندسه را به آتش بكشند. تأكيدهايي هم كه در ترجمة من است، تأكيد خود هابز است. مثلاً او روي اين «شك ندارم» تأكيد ميكند. بنابراين اگر حقايق رياضي، مورد مناقشه واقع نميشوند و همه ما معتقديم دو به علاوه دو، مساوي است با چهار، به دليل اين است كه سود و زيان نميبينيم. اما اگر روزي از اين گزاره نفعي عايد من بشود، در آن صورت خودم و اعوان و انصارم، آهستهآهسته كاري ميكنيم كه اين تساوي درست مورد انكار واقع شود. اين در واقع يعني اينكه من قدرتپرست باشم يا نباشم، شهوتپرست باشم يا نباشم، جوياي جاه و مقام باشم يا نباشم. همين قدرتپرستي، همين جاهطلبي و همين شهوتپرستي مصداق گناه ديني است. حتي ماركس هم كه به گناه ديني قائل نبود، از كساني است كه طرفدار اين نظريهاند. ماركس به جاي گناه ديني از خطاي اخلاقي سخن ميگويد.
بنابراين اين مهم است كه بدانيم يك عقلانيت معكوس داريم و اين يعني هر چه از منافع و مضارمان دورتر ميشويم، عقلانيتر رد و قبول ميكنيم و اثبات و نفيهايمان عقلانيتر ميشود. عقلانيتر يعني چه؟ يعني صرفاً ذهنيتر ميشود. هر چه مسأله يا موضوع مورد بحث به قدرت و جاه و مقام و ثروت نزديك ميشود، بايد به عقلاني بودن رد يا قبولهايمان بيشتر توجه كنيم تا صرفاً بر اساس يك سلسله قواعد منطقي صوري نباشند. از اين نظريه به قانون عقلانيت معكوس تعبير ميكنند.
بنابراين اين در پاسخ به اين مسأله كه آيا گناه يا خطاي اخلاقي در همه معلومات ما اثر ميگذارد يا در بعضي از معلومات، دو قول وجود دارد؛ بعضي ميگويند در همة معلومات اثر ميگذارد و بعضي ميگويند در همة معلومات نه، بلكه در آن معلوماتي تأثير ميگذارند كه به منافع و مضار ما مربوط ميشوند. البته در تشخيص آن مصداقي كه در كانون منافع و مضار ماست هم اختلاف وجود دارد، ولي تقريباً به استثناي يك مورد، اتفاق قول وجود دارد (براي اين ميگويم تقريباً، چون اين قول در ميان بيست و سه متفكري كه آراء و نظرات آنها را بيان كردم رواج دارد). چهار حيطه وجود دارد كه عقلانيت در آنها بسيار منعطف و سست و ضعيف است. در اين حيطهها، رد و قبولها يكسره امور ذهني نيستند. اين چهار قلمرو، يكي الهيات يا به تعبيري كلام، دومي مابعدالطبيعه (فلسفه)، سومي اخلاق و چهارمي سياست است. در اين چهار قلمرو اجماعي وجود دارد كه بر اساس آن در آنها عقلانيت معكوس به پر هيمنهترين صورت حاكميت مييابد. در واقع به تعبيري كه بعضي از متفكران، از جمله كركگور به كار بردهاند، در اينجاها از اينكه توجه انسان به خود باور معطوف شود، به آثار و نتايج ناشي از باور داشتن معطوف ميشود و بعد از اصل، به آثار و نتايج مترتب بر باور داشتن توجه ميكند. اگر آثار و نتايج به نظر او نامطلوب باشند، باوري را كه آن آثار و نتايج مطلوب را دارد، قبول ميكند و اگر آن آثار و نتايج براي او نامطلوب باشند، در باوري كه آن آثار و نتايج نامطلوب را به بار ميآورد، مناقشه ميكند. بخصوص با توجه به اين نكته كه كركگور ميگفت عقل هم خاصيت ديالكتيكي دارد؛ يعني اگر عقل هم بناي خود را بر اين بگذارد كه يك رأي را قبول نكند، ميتواند آن را قبول نكند. ميتواند در مورد آن رأي مناقشه كند. آن وقت بايد مقدمات ديگري براي اثبات اين مقدمه يافت. البته به آن مقدمه ديگر هم ميتوان شك كرد، چون عقل، قدرت ديالكتيكي شگفتانگيزي دارد. آن قدرت ديالكتيكي در آخرين آثار كركگور تحت عنوان قدرت شكاكيت پايان ناپذير آمده است. عقل اين قدرت دليلتراشي2 را هم دارد كه به ديگران بباوراند رأيي مستدل است، يا ادلهاي كه به سودش اقامه كردهاند، قوي است.3 خلاصه همه چيز بازميگردد به اين مسأله كه من اراده كردهام رأيي را قبول كنم يا آن را رد كنم. اگر اراده كردهام رأيي را قبول بكنم، ميتوانم از زرادخانة عقل و ذهن خودم، چيزهايي متناسب و سودمند براي اين قبول ارائه كنم و اگر اراده كرده باشم آن را رد كنم، باز هم به همين ترتيب عمل ميكنم.
حال اگر بخواهيم شناختي مطابق با واقع پيدا كنيم، بايد چه كنيم؟ در اينجا بايد توجه كرد كه اگر گناه يك گناه جبلّي باشد، يا همان گناه نخستين يا گناه ذاتي، در اين صورت به نظر ميرسد راهي وجود ندارد. اما كساني مثل كانت و فيخته كه معتقد نبودند آن گناه نخستين است كه اين اثر را بر آدم ميگذارد، ميگفتند همين گناه روزمره است كه در شناخت اثر ميگذارد. آنان براي اينكه كسي بتواند شناخت مطابق با واقع يا لااقل شناخت مطابق با واقعتري از جهان هستي پيدا كند، راهحلهايي پيشنهاد ميكردند.
يك راه، همان چيزي است كه در آيين هندو، از آن به كنش بيخواهش تعبير شده، يا به تعبيري عمل بي امل كه مورد توجه كساني مثل شوپنهاور، فيلسوف آلماني قرن 19 قرار گرفت. در آيين هندو گفته ميشود ممكن است انسان در پس دو خطا قرار بگيرد: يكي اينكه بنا را بر اين بگذارد كه وقتي دست به عمل ميزند، به نتيجه حاصل از آن يقين يا چيزي نزديك به يقين داشته باشد، اين يك خطاست. در آيين هندو چنين يقيني خطاست؛ چرا؟ براي اينكه در متافيزيك آيين هندو اين اعتقاد وجود دارد كه جهان هستي در اختيار انسان نيست تا نتيجه مورد انتظار او را رقم بزند. كساني كه به آثار و نتايج خيلي بها دهند، بعد از مدتي كه ميبينند آن آثار و نتايج متوقع به بار نميآيد، دست از عمل ميكشند. فرض كنيد من مثلاً در يك انقلاب سياسي يا در يك نهضت فرهنگي شركت بكنم و نتايج خاصي مد نظر داشته باشم. اگر بعد از مدتي هيچ يك از آن نتايج محقق نشد، آهسته آهسته از نفس دست به عمل زدن دلسرد ميشوم. از ديد آيين هندو من از اول اشتباه ميكردم. كساني هم هستند كه از اول دست به عمل نميزنند و معتقدند در جهاني كه انسان قدرت دخل و تصرف در آن را ندارد، نميتواند هيچ كاري بكند. انسانها بين اين دو نظر افراط ميكنند، يكي كنش همراه با خواهش، يكي بيخواهشي مقارن با بيكنشي و هر دو از نظر آيين هندو خطاست. از منظر آنان درست اين است كه انسان كنش داشته باشد، ولي خواهش نداشته باشد، عمل داشته باشد، ولي امل نداشته باشد.
بعضي از متفكراني كه به تأثير گناه بر شناخت قائلند، نتيجه گرفتهاند كه تنها راه اينكه شناختي مطابق با واقع پيدا بكنيم، اين است كه از هر خواهشي خالي شويم، ولي اين به آن معنا نيست كه از هر كنشي دست بشوييم. كنش ميكنيم، ولي خواهشي نداريم و چون خواهشي نداريم، منفعت و مضرتي هم احساس نميكنيم و چون منفعت و مضرتي احساس نميكنيم، رد و قبولمان هم عقلاني است، نه به دليل اينكه براي ما نتيجهاي مطلوب به بار ميآورد يا نتيجهاي نامطلوب عايد ما نميكند. بعضي چنين تعبيري دارند و بعضي تعبير ديگري دارند و آن اين است كه نميتوان گفت بدون خواهش دنبال شناخت باشيم، ولي ميتوان گفت فقط يك خواهش است كه در راه شناخت ما از عالم واقع مانع نيست و آن حقيقتطلبي است. هر كس تنها يك خواست در جهان دارد و آن اين است كه جهان هستي هر چه بيشتر بر او مكشوف شود. اينكه پس از آنچه تصوري از خودمان خواهيم داشت، اصلاً مهم نيست و چون مهم نيست كه آنچه كشف ميكنيم، چه چيزي است، هيچ چيز جز استدلال اهميت نخواهد داشت. كركگور ميگويد اكثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميدهايم كه اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر شويم، هيولاي زشتي هستيم، دلمان نميخواهد خودمان را بشناسيم. به نظر كركگور سختترين شناخت، خودشناسي است و كمتر انساني تن به خودشناسي ميدهد.
اما انسان حقيقتطلب حق را فداي چيز ديگري نميكند و حق برايش مطلوب لذاته است. اگر حقيقتطلبي در انسان وجود داشته باشد، در شناخت هيچ واقعيت سياسياي به خطا نميرود، در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني، در شناخت هيچ واقعيت اجتماعياي به خطا نميرود، بويژه واقعيتهايي كه به تعبيري در كانون هستي ما قرار دارند. يعني اگر مثلاً مداقهاي معلوم كند عقيده سياسي من بر باطل بوده، جناح سياسي من همه خيانتكار بوده، برنامههاي اقتصادي من همه خطا بوده، توصيههايي كه در تعليم و تربيت ميكردهام، همه نادرست بوده و هيچ كدام اهميتي ندارد. به تعبير ديگر، من حق بدون قيد و شرط را ميخواهم، نه حق با قيد و شرط را. هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم، تنها حق را ميخواهم. در اين صورت به لب بيگناهي ديني رسيدهام. بزرگترين فضيلت ديني، حقطلبي است و بنابراين كسي كه چنين باشد، در واقع از گناه گريزان است و چون از گناه گريزان است، برايش هيچ نتيجهاي از پيش خواسته يا ناخواسته نيست و حاضر است به هر گونه ماجراجويي فكري و عقلي تن بدهد.
تاكنون به دو تعبير اشاره كردهام؛ يك تعبير اين است كه راه شناخت مطابق با واقع، آن است كه خواهشي نداشته باشيم، اگرچه دست به كنشي متناسب زده باشيم. اين تعبير شرقي است. تعبير ديگر اين است كه در واقع فقط يك خواسته داشته باشيم و آن هم روشن شدن حق باشد؛ حقطلب باشيم؛ حق بدون قيد و شرط، حق عريان، نه حق مقيد به قيد و مشروط به شرط.
اما كساني هم هستند كه تعبير ديگري دارند. اين تعبير در آثار كساني مثل رالز، مكينتاير و هِر، قابل مشاهده است. آنان هيچ كدام از اين دو تعبير را به كار نميگيرند. تعبير آنان اين است كه هر كس بخواهد شناختي مطابق با واقع داشته باشد، بايد خود را از هر گونه پيشفرض ارزشي و دانشي خالي بكند. اگر دوستان با كتابهاي كريشتامورتي- متفكر متجدد و تجددطلب هندو- سروكار داشته باشند، اين تعبير را ديدهاند؛ اين در واقع اساس شعار كريشنامورتي است كه قبل از هر كاري براي هر نوع استكمال، چه در جهت فردي، چه در جهت جمعي، چه در جهت ذهني و چه در جهت احساسي و عاطفي بايد پيشداوري را تعطيل كرد و پذيراي هر امري بود. بحث بر سر اين است كه آيا نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي، واقعاً امكانپذير است يا نه. به تعبيري كه هِر به كار ميبرد، نفي پيشداوري، يك اصل راهنماي عمل است. اصل راهنماي عمل يعني اصلي كه ميدانيم نميتوان به اصلش رسيد، ولي ميتوان گفت عملتان را در جهت رسيدن به آن مقصد ساماندهي و برنامهريزي كنيد. مثلاً به فرزندم توصيه ميكنم در پي كسب ثروت بينهايت باشد، ميدانم كسب ثروت بينهايت براي انسان غير ممكن است، ولي ميخواهم فرزندم در طلب ثروت يك لحظه هم توقف نكند، براي همين به او ميگويم در طلب ثروت بينهايت باش و معناي آن، اين است كه هر چه بيشتر در اين جهت بكوش. اين گونه اصلهاي راهنماي عمل، اصلهايي هستند كه رسيدن به منتها و مقصد آنها محال است و فقط از اين لحاظ توصيه ميشوند كه پويش مدام را تأكيد كرده باشند. نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي ظاهراً به صورت محكم امكان ندارد4، ولي در عين حال يك اصل راهنماي عمل است، اصل راهنماي عمل به اين معنا كه هر امري را كه حس كردي از پيشداوريهاي توست، در خود آن مناقشه كن، چون و چرا كن، در طلب استقلال باش و طبعاً حاضر به دست برداشتن از آن باش. در اين صورت شناختهاي ما از واقعيتهاي جهان هستي، شناختهايي باشند مطابق با واقع، يا مطابق با واقعتر.
فارغ از اين كه اين راهحلها، راهحلهاي موفقي هستند يا نه، به دو نكته ديگر براي ادامه بحث احتياج دارم. نكتة اول اين كه چرا انسان متجدد به اينكه عوامل غيرمعرفتي در فرآيند معرفتيابي انسان اثر ميگذارند، بها نميداده و آن را قبول نداشته است. به نظر ميرسد به دليل اينكه علوم تجربي را پارادايم ميدانست. علوم تجربي به كانون هستي ما نزديك نيستند، در علوم تجربي رد يا قبولهاي ما بسيار عقلانيتر صورت ميگيرد. سپس از همين الگو و اسوه در حيطههاي ارزشي، مثل اخلاق و سياست و حيطههاي دانشي مثل الهيات و فلسفه استفاده ميكرده است.
و اما نكتة دوم اينكه اگر انسان به اين قائل شود كه گناه در فرآيند شناخت نيز اثر دارد، مطلب به گناه متوقف نميماند. به محض اينكه كسي چنين چيزي را قبول كرد، گناه ويژگياش را از دست ميدهد. گناه يك عامل غيرمعرفتي است و بنابراين، اين بحث پيش ميآيد كه عوامل غيرمعرفتي ديگري هم غير از گناه در فرآيند شناخت مؤثرند. به عنوان مثال، هم تلقين و هم القا مؤثر است، تلقين و القا دو پديدة شناختي هستند، ايدئولوژي هم مؤثر است (ايدئولوژي البته به معنايي كه ماركس به كار ميبرد، نه به معناي اينكه كه در عرف ما به كار ميرود). اميد هم مؤثر است. همة اين عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي همة آنها مؤثر هستند. از سوي ديگر نقيض هر كدام از عواملي هم كه در جهت اخلال در شناخت نقش دارند، در جهت وضوح دادن به شناخت و به صواب نزديك كردن شناخت، مؤثرند. در اين صورت آهستهآهسته به يك درونمايه ديگر تفكر انسان سنتي نزديك ميشويم و آن، اين است كه انسان سنتي معتقد بود قبل از هر چيز بايد خود انسان را شناخت. چرا؟ چون تمام اين عوامل، عوامل دخيل در انسان هستند. به محض اينكه ميگوييم عوامل مؤثر در انسان و عوامل غيرمؤثر در انسان، ابتدا بايد شناختي از خود انسان داشته باشيم. اگر بخواهيم بدانيم كه در جريان شناخت كه يكي از روندهاي نفساني ماست، چه عواملي مؤثر هستند و چه عواملي مؤثر نيستند، بايد به يك نوع خودشناسي روي آوريم. از اين حيطه است كه انسان سنتي ميگويد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». و نه تنها شناخت خدا، بلكه شناخت هر چيز ديگري، در گرو خودشناسي است. شناخت نفس بر شناخت هر چيز ديگري تقدم دارد. اگر بخواهم طبيعت و ماوراء طبيعت را بشناسم، گذشته را بشناسم، حال را بشناسم، آينده را بشناسم، ماديات را بشناسم، مجردات را بشناسم، جمادات و نبادات و حيوانات و عوالم جمعي و عوالم فردي و روان را بشناسم و ذهن را بشناسم، اول بايد خود را بشناسم. در روند شناخت، يك شناسنده و يك شناخته شده وجود دارد، اگر كسي بخواهد ارتباط بين اين دو شناخت را بشناسد، نه فقط بايد شناخته شده را بشناسد، بايد شناسنده را هم بشناسد و شناسنده من هستم. معمولاً در فلسفة علم تحت دو عنوان در اين باره بحث ميكنند، يكي بحث عقلانيت و يكي هم بحث آبجكتيويته و نشان ميدهند كه هم عقلانيت با اين كه ما چه تصوري از انسان داشته باشيم، ارتباط دارد و هم آبجكتيويته به اين كه ما چه شناختي از انسان داشته باشيم، مرتبط است. ما ميخواهيم رفتارمان عقلاني باشد و شناختهايمان عيني باشد. ولي هم عينيت و آفاقي بودن و هم عقلاني بودن، هر دو متوقفاند بر اينكه ما چه تصوري از خودمان داشته باشيم.
به نظر من پيامبران و بنيانگذاران اديان و مذاهب اگر به رفتار ما بنگرند، آن را عقلايي نميبينند، زيرا ميبينند ما در پي اموري هستيم كه وقتي حاصل ميشود، فقط به درد و رنج ما ميافزايد.
در باب Activated و اينكه چه چيزي عيني است و چه چيزي غيرعيني، انسان سنتي شناخت خود را بر شناخت هر چيز ديگري مقدم ميداند، چون ميبيند كه شناخت هر چيز ديگري حتي منطقاً متأخر از شناخت خود است. انسان بايد خود را به عنوان سوژه بشناسد تا بتواند ابژه را هم بشناسد. وقتي ميزان واقعنمايي عينكمان را ندانيم، چگونه ميتوانيم با كمك اين عينك درباره شكل و رنگ اشياء داوري داشته باشيم. آيا واقعاً عقلايي نيست كه ابتدا ببينيم اين عينك واقعنما هست يا نه، در رنگها و اندازهها دخل و تصرف ميكند يا نميكند، تا بعد بفهميم رنگي كه از اين صندليها به ما عرضه ميكند، مطابق واقع است يا خير؟ انسان هم مثل اين عينك است. اول بايد خودش را بشناسد و ببيند اصولاً به چه معنا و تا چه حدي بايد انتظار عينيت داشته باشد و تا چه حد ميتواند به عينيت برسد. بنا بر اين در باب مقولة عقلانيت هم همه چيز به اين بستگي دارد كه چه ديدي نسبت به انسان داشته باشيم.
در واقع يكي از ويژگيهاي جهانبينانه مدرنيزم در مبحث شناختشناسي، اين است كه نفي و اثبات به عوامل غيرمعرفتي بستگي ندارد، به تعبير ديگر به گناه و خطا بستگي ندارد. اما طرز تفكر سنتي اين مطلب را قبول ندارد كه البته نتيجهاش در تعليم و تربيت سنتي و مدرن هم اثر دارد.
1. Objective
2. Rationization
3. توجه شود كه ما چيزي داريم به نام Rationilzation يعني دليلتراشي و چيز ديگري داريم به نام Reasoning يعني استدلال.
4. اين كه ميگوييم ظاهراً امكان ندارد، براي اين است كه معتقديم واقعاً امكان ندارد، ولي از روي احتياط ميگوييم ظاهراً.
|
|
قبل از هرچیز لازم است توضیح داده شود که نسبیت در اخلاق چه معنا است.
نسبی در برابر مطلق است. برخی می گویند: اخلاق و ارزش های اخلاقی مانند: «عدل خوب است»، «احسان به پدر و مادر خوب است»، ظلم و ستم به دیگران بد است»، اصولی ثابت،عام و همگانی می باشند که از عوامل اجتماعی و روان شناختی به دست نمی آید و دگرگون نمی شود و از هر جهت اطلاق دارد. اخلاق با چنین شاخصه ای مطلق است.
برخی می گویند: اخلاق و ارزش های اخلاقی هیچ اعتبار کلی و واقعیت و ریشة ثابتی ندارد. اعتبار همة اصول اخلاقی به فرهنگ، گزینش فردی، زمان، مکان و ... بر می گردد. اخلاق با چنین شاخصه ای نسبی است.
از آیات و روایات به خوبی به دست می آید که اخلاق از اصول ثابت، عام و فراگیر و همگانی بهره مند است. قران کریم می گوید: «ولکن الله حبّب اِلیکم الایمان و زیّنه فی قلوبکم و کرّه الیکم الکفر و الفسوق والعصیان؛(1) خداوند ایمان را محبوب قلب های شما قرار داد و کفر و فسق و گناه را مورد کراهت و نفرت طبیعت شما ساخت».
از تعبیر «فی قلوبکم» به خوبی فهمیده می شود که اخلاق و ارزش های اخلاقی به صورت ثابت و همگانی در عمق جان آدمیان ریشه دارد. فطری بودن دین که در بعضی آیات آمده، بیانگر اصول ثابت در جان انسان ها است.
نیز فرمود: «خداوند به عدل و احسان و ادای حق خویشاوندان فرمان می دهد و از کارهای ناپسند و سرکشی باز می دارد».(2)
در این آیه از «عدل»، «احسان» و «ادای حق خویشاوندان» به عنوان امور ارزشی و اخلاقی و از «فحشا»، «منکر» و «بغی» به عنوان امور ضد ارزشی و زشت یاد شده است.
در جای دیگر فرمود: «قل لا یستوی الخبیث والطیب؛(3) ناپاک و پاک مساوی نیستند».
نیز فرمود: «و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث؛(4) طیبات را برای آنان حلال و خبائث را حرام می کند».
آدمی امور طیّب و پاکیزه را می پسندد و این ها را خوب و ارزش می داند و اسلام این ها را حلال و یا واجب نموده است. در برابر آن امور ناپاک و خبیث را زشت میشمارد و اسلام آنها را حرام نموده است.
امام صادق(ع) فرمود: «فبالعقل عرف العبادُ خالقهم ... و عرفو به الحسن من القبیح؛(5) بندگان در پرتو عقل، آفریدگار خویش را می شناسند ... و توسط عقل، نیک را از زشت باز میشناسند». پس عقل خوبی ها و بدی ها را خوب درک می کند، مانند عدل خوب است و ظلم و ستم بد است. این ها اصولی ثابت، عام و همگانی هستند. سؤال: اگر احکام اخلاقی مطلق است، چرا در برخی موارد استثنا وجود دارد، همانند دروغ مصلحت آمیز؟ استثنا دلیل آن است که اخلاق مطلق نیست، بلکه با توجه به شرایط و موقعیت دگرگون می شود، و این یعنی نسبی بودن اخلاق؟
پاسخ: اگر موضوع اخلاق را رفتار بدانیم، در این صورت می گوییم: اخلاق نسبی است و چهره های کارهای اخلاقی با موقعیت ها دگرگون می شود (لیکن این نسبیت غیر از نسبیتی است که معنایش بیان شد). اما اگر موضوع اخلاق را رفتار آدمی ندانیم، بلکه ملکات نفسانی انسان در درون یا یک یا چند عنوان انتزاعی و کلی مانند عدل، احسان و ظلم را موضوع اخلاق دانستیم، در این صورت اخلاق مطلق است و عنوانهای اخلاقی همیشه بار اخلاقی مثبت یا منفی خویش را حفظ می کنند و دگرگون نمی گردند.
توضیح: در مورد نسبی بودن اخلاق دو معنا وجود دارد:
1- اصل ارزشی و ضد ارزشی ثابتی وجود ندارد؛ خوبی و بدی به پسند و عدم پسند فرد یا جامعه وابسته است.
2-رفتارها و کارهای اخلاقی با توجه به موقعیت ها و تغییر عناوین دگرگون میشود.
نسبیت به معنای اوّل نادرست است؛ یعنی نمی توان پذیرفت که ارزش های اخلاقی از اصولی ثابت و کلی محروم است.
اما نسبیت به معنای دوم درست و قابل قبول است. چون کارهای اخلاقی همیشه به یک منوال نیست. گاهی راست گفتن ارزش اخلاقی دارد و گاهی دروغ (دروغ مصلحت آمیز).
علت این که در جایی دروغ مصلحت آمیز روا است، و راست گفتن روا نیست، این است که :
اوّلاً: در موردی که راست گفتن موجب قتل و خرونریزی بی گناهی شود، این عمل تحت دو عنوان قرار می گیرد، یکی عنوان اوّلی که راست گفتن باشد، و دیگر عنوان ثانوی که کمک و یاری بر قتل و خونریزی فرد بی گناه است. این کار از جهت عنوان اوّلی خوب است ولی از جهت عنوان ثانوی بد است. امّا چون جهت عنوان ثانوی که مفسده دارد، قوی تر است، عقل حکم می کند که از آن اجتناب شود. در این صورت به جای راست گفتن، دروغ مصلحت آمیز بگوید تا جان بی گناهی را نجات دهد.
ثانیاً: موضوع حُسن اخلاقی، راستگویی به طور مطلق نیست، بلکه راست گفتن، فعل خارجی است و این فعل خارجی مستقیماً فعل اخلاقی نیست. راستگویی از آن جهت که مصداق یک عنوان انتزاعی و کلی مثلاً عدالت است، موضوع حُسن اخلاقی است. از این جهت که مصالح جامعه و انسان ها در گرو راست گفتن است، فعل اخلاقی و خوب است.
پس علت خوب و اخلاقی بودن راستگویی، این است که نفع و مصلحت جامعه به آن وابسته است.
حال با توجه به این علت، اگر در جایی راست گفتن به جهت موقعیتش مصلحت نداشته باشد، مثلاً دیگر مصداق عدالت نباشد، یعنی آن عنوان کلی بر این عمل صدق نکند، بلکه اگر مصلحت جامعه و جان انسان ها در دروغ گفتن باشد، عقل به شایستگی آن حکم می کند. به همین جهت گفته اند: دروغ مصلحت آمیز بِه زِ راست فتنه انگیز.(6)
با توجه به این سخن می گوییم: مفاهیمی مانند ظلم، عدل، احسان و نیکی به پدر و مادر، مفاهیم اخلاقی مطلق ا ند، ولی مفاهیمی مانند راست گفتن و دروغ گفتن چون که به صورت مستقیم مفاهیم اخلاقی نیستند، در این ها اطلاق معنا ندارد.
شهید مطهری در این باره می گوید: «عدالت یک حکم مطلق است در روح انسان که خوب است وظلم یک حکم مطلق است در روح انسان که بد است. امّا «راستی» یک حکم مطلق نیست، بلکه تابع فلسفة خودش است و گاهی «راستی» فلسفه خودش را از دست می دهد».(7)
بنابراین معنا بعضی از مفاهیم اخلاقی مانند عدل و ظلم به طور مطلق و ثابت، خوب و بد هستند و بعضی دیگر مانند راست و دروغ نسبی اند، اما نسبی بودن آن ها نه به این معنا است که در یک فرهنگ خاص و با توجه به خواسته های شخص تغییر کنند، بلکه به این معنا می باشد که اگر در قالب یکی از آن مفاهیم ثابت دریابد، همیشه خوب و بد می شوند، مثلاً راستگویی چون طبق عدالت است (عدل هر چیز را در جای خود قراردادن) خوب است، اما اگر راست گفتن به صورت یک رفتار و فعل خارجی، مصداق عدالت نباشد، بلکه تحت عنوان دیگری قرار گیرد، مثلاً ظلم باشد، یا انسان بی گناهی را به کشتن دادن باشد، این فعل خارجی بد است.
استاد مطهرى بین اخلاق و رفتار فرق قائل است و اخلاق را ثابت و رفتار را متغیر مى داند مثلاً عفاف همه وقت خوب است و تغییر نمى کند و به عنوان فعل اخلاقى پسندیده است، اما گاهى زنى مجبور مى شود به طبیب مرد رجوع کند. لمس و نگاه کردن بدن زن براى نا محرم یک فعل خلاف عفت است اما در این شرایط براى او غیر اخلاقى نیست. این رفتار و فعل است که تغییر کرده است یا مثلاً راست گویى همیشه به عنوان یک خُلق پسندیده مطرح است ولى گاهى ضرورت اقتضا مى کند به خاطر مصلحت دروغ گفته شود. در این صورت نمى گوییم دروغ گویى جاى راست گویى را گرفته، بلکه مى گوییم با این که راست گویى خُلق پسندیده اى است اما به حکم ضرورت از آن دست برداشته ایم. پس رفتار ما عوض شده است نه اخلاق. وجود پاره اى از موارد که حکم استثنا را دارد دلیل بر نسبیت اخلاق نیست. خیلى فرق است بین این که بگوییم بشر در هر عصرى یک جور باید باشد غیر از جورى که در عصر دیگر باید باشد و در هر منطقه اى یک جور باید باشد غیر از جورى که در منطقه دیگر باید باشد و این که بگوییم انسان مى تواند آن چنان شخصیت عالى داشته باشد که در همه جا یک جور باشد ولى مظاهر رفتارش در زمان ها و شرایط مختلف متفاوت باشد.(8)
اصول اخلاقی چون ریشه در فطرت و سرشت انسانی دارند و سرشت انسان ها با هم یکسان است ، پس آن اصول نیز برای همه انسان ها و در همه دوره ها یکسان بوده و عام و همگانی هستند.
به عبارت دیگر، سرشت انسان ها و آن چیزی که سعادت و کمال انسانی است ، برای همه انسان ها یکی است.
چون همه انسان ها از یک نوع سرشت و ماهیت برخوردار هستند و همان گونه که برای جسم انسان ها یک سلسله امور مفید اند و یک دسته از چیزها مضر ، برای جان انسان ها در همه زمان ها و همه دوره ها و مکان ها ، یک سلسه امور مفید و امور دیگر مضر هستند و این همان مطلق بو.دن ارزش های اخلاقی است.
نسبیت در اخلاق پبامد هایی دارد که نمی توان به آن ها ملتزم شد که مهم ترین آن ها عبارتند از:
1 - با قبول نسبى بودن اخلاق نمىتوانیم یک طرح اخلاقى براى همه بشر آن هم در همه زمانها ارایه کنیم و هر طرح اخلاقى از طرف هر مکتبى اعم از اسلام وغیر اسلام عرضه شود ، باید محدود به منطقه خاص و زمان خاص و شرایط مخصوص باشد و طبعا در جاى دیگر باید چیز دیگرى به جاى آن حکومتکند (9)
2 - علاوه بر این نسبیت در تربیت تاثیر دارد.استاد مطهری می گوید:
اگر اخلاق نسبى باشد دیگر نمىتوانیم اصول ثابت و یکنواختبراى تربیتپیشنهاد کنیم (10) .
3 - با قبول نسبیت اخلاق، دیگر اخلاق از جنبه اخلاقى بودن خارجشده و به صورت یک سلسله آداب در مىآید، نه آن امر مقدسى که واقعافضیلت و خیر است (11) .
4- نسبیت اخلاق با جاودانگی و جهان شمول بودن دین سازگار نیست.
پی نوشت ها:
1. حجرات ( ) آیه7.
2. نحل (16) آیة 90.
3. مائده (5) آیة 100.
4. اعراف (7) آیة 157.
5. کلینی، کافی (اصول)، ج 1، ص 29.
6. اقتباس از کتاب فلسفه اخلاق، محمد تقی مصباح، ص 184 – 194.
7. استاد مطهری فلسفة اخلاق، ص 92.
8. استاد مطهری تعلیم و تربیت در اسلام، ص 151 - 160، با تلخیص.
9. تعلیم و تربیت در اسلام، ص 158.
10 . همان، ص 119.
11. فطرت: ، چاپ دوم، 1372، صص 527-530.
منبع
آیا اخلاق امری نسبی است یا مطلق؟
پرسش:
آیا اخلاق با شرایط مکانی و زمانی تغییر می کند؟مثلا اگر در جمعی،بزرگتری در حال دروغ گفتن بود باید اورا امر به معروف کنیم یا به دلیل احترام چیزی نگوییم؟
پاسخ:
طرح نسبی و مطلق بودن اخلاق، به این معنا که شما برداشت کرده اید نیست; باید توجه داشت، اگر منظور از «بدی» شرور، است که شر، امری عدمی است و به طور یقین نسبی هم خواهند بود. در رابطه با اعمال و افعال هم، برخی از آن ها در ذات نه اقتضای قبح دارند و نه اقتضای حسن; یعنی نمی توان گفت خوب یا بد است; برای مثال نمی توانیم بگوییم چاقویی که به بدن انسان زده می شود: مطلقاً خوب یا بد است، بلکه بستگی به هدف دارد، اگر برای کشتن باشد، زشت است و اگر برای جراحی و مداوا باشد، خوب است. امّا برخی از اعمال، حُسن و قبح ذاتی دارند; مانند: عدل ذاتاً خوب است و ظلم ذاتاً قبیح است، لذا اصول اخلاقی، از این قبیلند; یعنی حُسن و قبح شان ذاتی است و به همین خاطر، همیشگی بوده و قابل تغییر نیستند. هم چنین نمی توان گفت: عدل، در گذشته خوب بوده، ولی حالا بد است یا برعکس، ظلم در گذشته قبیح بوده و حالا خوب است. اما اعمال فرعی که در شرایط مختلف و برحسب حالات مختلف، تفاوت می یابند، اگر نسبی باشند، هیچ خللی به استحکام مبانی اخلاق وارد نمی سازند. امّا آنچه در سؤال به آن اشاره کردید (دروغ مصلحت آمیز یا قتل کفّار) نیز باید گفت: دروغ، قبح ذاتی دارد و در همه حال بد است و بدی آن با شرایط مختلف از بین نمی رود، اما هنگامی که پای مسئله مهم تری در میان است، دفع افسد به فاسد می کنیم; برای مثال اگر راست بگوییم مؤمنی کشته می شود، که فسادش از دروغ، خیلی بیش تر است، لذا با دروغ مصلحتی که باز هم بد است، از آن بدتر، جلوگیری می شود. هم چنین قتل در همه شرایط، ناپسند و زشت است، ولی اگر کافری که هجوم به مسلمانان آورده، را نکشیم، مسلمانان بی گناه کشته می شوند و اساس جامعه در خطر است; پس نباید بر او رحم کرد که: ترحم بر پلنگ تیز دندان *** جفا کاری بود بر گوسفندان خلاصه آن که: اصول اخلاق، همیشگی و ثابت اند و این نمونه ها هم، زشتی خود را از دست نداده اند، بلکه در مقایسه با عمل دیگری که مهم تر است، مجبور به انجام آن می شویم. پرسش: آیا دروغ مصلحتی نیز گناه محسوب می شود؟ پاسخ: دروغ مصلحتی در جایی که ضرورتی ایجاب می کند، مانند جلوگیری از جدایی زن و شوهر و قتل یا اصلاح بین دونفر در صورتی که «توریه» (سخنی که قصد گوینده غیر از آن چه شنونده می فهمد باشد) ممکن نباشد مانعی ندارد و گناه نیست. امام صادق(علیه السلام) می فرماید: «از هر دروغی یک روزی بازپرسی می شود، جز از سه نفر: 1. مردی که در نبرد، کیدی کند که گناهی بر او نیست; 2. مردی که میان دو نفر اصلاح کند با این برخورد کند به گونه ای که با فرد دیگر طور دیگر برخورد می کند ]تا اصلاح ایجاد کند.[; 3. مردی که به خانواده اش چیزی وعده دهد و قصد نداشته باشد آن را به انجام رساند. » در جای دیگر می فرماید: «صلح دهنده، دروغ گو نیست، بلکه سخن او صلح است. » خلاصه آن که دروغی که از هر جهت دارای مصلحت باشد و توریه هم امکان نداشته باشد، ایرادی ندارد، ولی اگر دروغ گفتن، از جهتی نفعی داشته و از جهت دیگری ضرر دارد، مانند آن که به مصلحت خود انسان بوده، ولی به ضرر دیگران باشد، این را دروغ مصلحتی نمی گویند، زیرا همه دروغ ها از همین قبیل است که برای دروغ گو منفعت دارد، ولی به ضرر دیگران است. امّا درباره این که چگونه نظر خدا را نسبت به چیزی که از آن می ترسیم، تغییر دهیم، باید گفت: اراده و مشیّت الهی، در قالب «قضا» صورت می گیرد و چنان چه که از روایات استفاده می شود، قضا بر دو گونه است: مبرم (=حتمی) و غیر مبرم (=تغییرپذیر). اگر انسان بخواهد قضای الهی را در مورد خود تغییر دهد ـ برای مثال بلاهایی را که به علّت اعمال زشتش قرار است به او برسد تغییر بدهد ـ در روایات امامان معصوم(علیهم السلام) راه هایی بیان شده است که برخی از آن ها عبارتند از: 1. دعا: در روایات واردشده است که دعا، قضای مبرم و حتمی را تغییر می دهد. و همچنین روایت شده است که برای دفع بلاها، دعا آماده کنید، زیرا قضای الهی را جز دعا برطرف نمی کند. 2. صدقه: پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به علی(علیه السلام) فرمود: یا علی، صدقه قضای الهی را تغییر می دهد. 3. سایر خیرات و مبرّات: بر اساس روایات، هر کار خیر و نیکویی، سبب دفع بلا می شود. 4. ترک گناه: چنان که نیکوکاری قضا را به نفع انسان تغییر می دهد، گناه نیز باعث تغییر برنامه های الهی می شود; البته به ضرر انسان تغییر می کند، مانند آن در روایت آمده است که مؤمن گناه نمی کند، مگر آن که از روزی محروم می شود; حال این روزی ممکن است هر نعمتی را شامل شود که نبودن آن در زندگی انسان، به منزله بلا و گرفتاری است پس ما با ترک گناه، عنایت ها و رحمت های الهی را در مورد خودمان استمرار بخشیده، سبب تغییر آن به غضب الهی نمی شویم.
پاورقی:
1 . من لا یحضره الفیه، شیخ صدوق، ج 4، ص 398، نشر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
2.مصباح الفقاهه، آیت اللّه خوئى، ج 1، ص 399، نشر مکتبه داورى.
3 . قرب الاسناد، حمیرى قمى، ص 32، نشر مؤسسه آل البیت(علیهم السلام).
منبع
آيا " اخلاق " مطلق است يا نسبي ؟
بحث اصلي ما درباره اين بود كه آيا قوانين و مقررات و همچنين اصول اخلاقي و اصول تربيتي لزوما و ضرورتا در طول تاريخ بشريت تغيير مي كند و بايد هم تغيير بكند و بنابراين هيچ قانوني و هيچ اصل اخلاقي و اصل تربيتي ثابت و جاويد نيست ، بلكه جبرا همه قوانين نسخ مي شود ، و يا اين طور نيست ؟ كه البته اگر گفتيم اين طور نيست ، معنايش اين نيست كه همه چيز ثابت مي ماند ، بلكه به اين معني است كه يك سلسله اصول و قوانين و مقرارت هست كه بايد ثابت بماند . بحثي كه ما راجع به تاريخ كرديم ، براي همين مطلب بود و يك بحثي كه در جلسات پيش هم به طور اشاره گفته ايم و اكنون مي خواهيم مفصل تر روي آن بحث كنيم - چون بحثي است كه امروز زياد مطرح مي شود و تا اين بحث درست حل نشود ، نمي توانيم ادعاي خودمان را درباره اينكه " يك سلسله مقررات زندگي بشر جاويد است و بايد جاويد بماند " تثبيت كنيم - بحث درباره مساله اي است به نام " نسبيت اخلاق " در مقابل مطلق بودن اخلاق ، كه علماي جديد طرح كرده و مدعي هستند كه اخلاق و اصول تربيتي ، مانند خيلي از چيزهاي ديگر - اگر نگوييم همه چيز ديگر - مفاهيم مطلق نيستند كه در همه مكانها و در همه زمانها يك جور صدق كند و يك جور درست باشد ، بلكه يك سلسله امور و مفاهيم نسبي هستند كه در مكانهاي مختلف و زمانهاي مختلف و زمانهاي مختلف تغيير مي كنند . اين مقدمه را هم بايد عرض كنيم كه در باب اخلاق بالخصوص ، تكيه روي اين مطلب است كه اخلاق را بر پايه حسن و قبح كه حكم عقل است مبتني مي كنند ، مي گويند : " خلق خوب آن است كه عقلا زيبا باشد و در نزد عقل نيك شمرده شود ، و خلق بد آن است كه در نزد عقل زشت شمرده شود " و با دلائل و شواهد زياد ثابت مي كنند كه اين حكمهاي عقل كه " فلان خلق نيك است و فلان خلق زشت " يك حكم ثابت يكنواخت متساوي در همه جا نيست عادات و آداب ملل مختلف را كه مورد مطالعه قرار داده اند ، ديده اند در زمان واحد يك چيز در ميان يك قوم و نزد عقول يك قول ، زيبا و مستحسن و لازم الرعايه شمرده مي شود و همان چيز عينا در ميان قوم ديگري يك امر مستقبح و زشت شمرده مي شود ، و يا در زماني يك چيز در ميان قومي مستحسن شمرده مي شده است و در زمان ديگر مستقبح . بديهي است كه وقتي معيار اخلاق ، حسن و قبح باشد ، وقتي خود حسن و قبح - يعني افكار و تشخيصها - از اين نظر اختلاف دارد و تغيير مي كند ، طبعا بايد بگوييم اخلاق هم تغيير مي كند .
اساسا در باب معيار فعل اخلاقي ( اين مطلب را بايد بگوييم تا بحث نسبيت هم روشن شود ) كه ملاك اخلاقي بودن يك فعل چيست ، اختلاف نظرهايي هست ، يعني نظريات مختلفي درباره اين معيار بيان شده است . بعضي ها معيار اخلاق را اين قرار داده اند كه : " هدف از فعل انسان ، غير خودش باشد " در مقابل فعل اخلاقي ، فعل طبيعي است مي گويند انسان يك فعل طبيعي دارد و يك فعل اخلاقي ، كما اينكه حيوانها همه فعلهايشان طبيعي است هر فعلي و هر كاري كه غايب و هدف آن خود انسان باشد ، اين يك فعل طبيعي است و اخلاقي نيست ، چه اينكه انسان بخواهد با آن كار جلب نفعي براي خودش كرده باشد ، و چه بخواهد دفع زياني از خودش كرده باشد ولي اگر هدف فعل ، غير شد ، اين فعل مي شود " اخلاقي " ، من كاري بكنم كه هدفم از آن ، رسيدن نفع به يك نفر ديگر يا دفع زيان از يك نفر ديگر است . اين به ظاهر بيان خوبي به نظر مي رسد ، ولي مورد اين اعتراض قرار گرفته است كه ممكن است يك فعل ، هدفش غير باشد و در عين حال اخلاقي هم نباشد ، طبيعي باشد ، مثل افعال مادرانه كه مادر - اعم از انسان يا غير انسان - انجام مي دهد بدون شك هدف مادر در مهرباني و زحمتهاي مادرانه اش ، غير است - كه فرزند خودش باشد - و در اين جهت ما مي بينيم حيوانات هم همين حالت را دارند ، يعني كارهاي مادرانه را دارند ، ولي كار مادرانه ، يك كار طبيعي است ، يعني مادر به حكم يك غريزه طبيعي اين خدمت را به غير انجام مي دهد و لهذا ميان فرزند خودش و فرزند ديگر از زمين تا آسمان تفاوت قائل است ، يعني اساسا فرزند ديگري انگار چيزي نيست ، براي فرزند خودش است كه اينهمه فداكاري مي كند . كار مادرانه از نظر عواطف خيلي با عظمت و با شكوه و عالي و رقيق است ، همه اين صفات به جاي خود ، ولي ما نمي توانيم آن را يك فعل اخلاقي در مقابل فعل طبيعي بشماريم ، فقط بايد بگوييم كه مادر به حكم طبيعت ، احساساتي بسيار رقيق و عواطفي عالي دارد ، نه اينكه اين اخلاق مادر يك اخلاق خيلي عالي است ، اگر اخلاق مي بود ، " فردي " نبود كه فقط وقتي به اين فرد مي رسد خدمتگزار باشد و در مقابل فرد ديگر بي تفاوت . اين است كه بعضي آمده اند يك قيد اضافه كرده و گفته اند : " فعل اخلاقي فعلي است كه هدف از آن ، غير باشد و در عين حال ناشي از يك خلق طبيعي هم نباشد " يعني يك امر اكتسابي باشد ، يعني انسان خودش را اينجور ساخته باشد كه هدفش از عملش ، نفع رساندن به غير باشد وقتي انسان بخواهد خودش را بسازد و يك خلق در خودش ايجاد كند ، قهرا ديگر فرقي نمي كند كه آن غير ، مثلا يكي از بستگان خودش باشد ، پدر ، مادر يا فرزندش باشد ، يا كسي ديگر اين يك معيار است كه براي فعل اخلاقي بيان كرده اند . بعضي ديگر گفته اند معيار فعل اخلاقي اين است كه از وجدان انسان الهام بگيرد اين ، نظريه معروف " كانت " است او معتقد است كه در انسان يك وجدان اخلاقي بسيار عالي وجود دارد يك تكيه گاه او در فلسفه عملي اش وجدان است و مي گويند جمله اي گفته است كه همان را روي لوح قبرش حك كرده اند ، حال يا خودش وصيت كرده و يا چون جمله خوبي بوده انتخاب كرده اند ، گفته است : " دو چيز است كه همواره اعجاب انسان را بر مي انگيزد :
يكي آسمان پر ستاره اي كه بالاي سر ما قرار گرفته و ديگر وجداني كه در درون ما قرار دارد " او به مساله وجدان و اصالت وجدان اهميت زيادي مي دهد ، معتقد است كه در عمق ضمير انسان ، قوه اي قرار داده شده كه ذاتا الهام بخش به انسان است و او را به يك سلسله كارها كه كار نيك است امر مي كند و از كارهاي زشت نهي مي كند و انسان هميشه در مقابل وجدان خودش يك فرد مكلف است و در مقابل يك عامل دروني قرار گرفته است ، و معيار تشخيصش هم خود انسان است ، هر كاري را كه وجدان انسان - آن وجدان انساني انسان - به او گفت " بكن " آن كار اخلاقي است و هر كاري كه گفت " نكن " ضد اخلاق است ، هر كاري هم كه اساسا امر و نهي در آنجا نداشت ، اخلاقي نيست . او معتقد است كه هر كاري كه به خاطر انگيزه اي غير از " انجام تكليف " صورت بگيرد و لو آن انگيزه علاقه به غير باشد ، آن كار عالي و شريف و اخلاقي نيست ، كار اخلاقي آن است كه انسان صرفا به خاطر انجام تكليف وجداني انجام بدهد عينا نظير آنچه كه ما در مورد اخلاص در مورد خداوند مي گوييم كه عبادت خالصانه و مخلصانه ، عبادتي است كه انسان امر الهي را اطاعت كند نه به خاطر طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنم ، بلكه به خاطر اينكه خدا امر كرده ، يعني اگر نه بهشتي وجود داشته باشد و نه جهنمي ، علاقه ما به خدا در حدي باشد و روابطمان با خداوند در مرحله اي باشد كه او كه امر بكند ، چون او امر كرده ، انجام دهيم مي گوييم عبادت خالص و مخلصانه اين است او هم درباره وجدان چنين چيزي مي گويد ، مي گويد : عمل اخلاقي ، عملي است كه خالي از هر شائبه اي باشد جز انجام وظيفه و تكليفي كه وجدان بر عهده ما نهاده است . البته اين مساله مبتني بر اين است كه آيا چنين وجداني را كه آقاي كانت مي گويد ، علم قبول مي كند ؟ و ثانيا آيا خود آن وجدان يك امر متغيري نيست ( 1 ) ؟ معيار سوم ، معيار عقلاني است نه وجداني اين معيار مي گويد : اينها همه حرف است " انسان غير را غايت قرار بدهد ! " مگر چنين چيزي مي شود ؟ ! انسان خودخواه آفريده شده است آن غريزه اي كه در انسان هست ، صيانت نفس و صيانت ذات است و به دنبال آن ، كوشش براي بقا و به دنبال كوشش براي بقا ، تنازع براي بقا و به دنبال تنازع بقا ، تعاون بقا پيدا مي شود ، يعني آنچه كه انسان اصالتا به دنبال آن هست ، خودش است ، به خاطر خودش كوشش مي كند و به خاطر خودش هم وارد تنازع مي شود ، ولي همين تنازع بقا ، منجر به تعاون مي شود ، يعني وقتي كه انسان در مقابل يك نيروي قوي تر از فرد خودش قرار گرفت ، با افرادي كه با او اشتراك منافع دارند اتحاد و تعاون تشكيل مي دهد براي اينكه دشمن را از ميان ببرند ، يا براي اينكه بتوانند هدف مشتركي را كه نفعش به همه آنها مي رسد نائل شوند ، مثل همه شركتهاي تجاري يا صنعتي و فني كه وجود دارد و بر اساس تعاون است اين تعاونها را چه چيز به وجود آورده ؟ نفع پرستي فردي ، فرديت وقتي من و شما و چند نفر ديگر كه دنبال منافع خودمان مي رويم ، تشخيص داديم كه براي اينكه منافع بيشتري ببريم ، بهتر آن است كه با يكديگر همكاري و تعاون داشته باشيم و شركتي بر اساس اصولي تاسيس كنيم ، اين كار را انجام
1. البته وجداني كه او مي گويد ، براي همه افراد ثابت است .
منبع
منبع
بخش يكم:
ضرورت آشنايى با موانع سير
فصل يكم: غفلت
غفلت، چرك جان
فضول و عقول
زمينه ساز غفلت
غفلت در عبادت
راه حل مشكل
راه غفلتزدايى
اذكار دينى و آموزش معارف
دم مسيحايى «ذكر»
مراتب بيدارى
سوء ظن به خود
فصل دوم: وسوسه علمى
قياس رهزن
عقل عارف و نفس عزوف
حرم امن اخلاص
فصل سوم: پندارگرايى
زندگى پندارى
منشا پندارگرايى
آثار پندارگرايى
نمونهاى از پندارهاى رهزن
فصل چهارم: عقل متعارف
عقال عقل
جنگ عقل و عشق
فصل پنجم: هوسمدارى و خودبينى
جهاد اصغر، مقدمه جهاد اكبر
پيروزى در جهاد اصغر و اكبر
آثار كوتاهى در جهاد اكبر
حفظ آمادگى در برابر دشمن
لزوم تحصيل فقه جامع
نتيجه شناخت دشمن
حق مدارى نه خود محورى
آزمون حق مدارى
رژيم ارباب رعيتى فرهنگى
رژيم ربانى مردمى
خود بينى يا خدابينى؟
آثار خدابينى
حمق خودبينى
ولايتخدا و ولايتشيطان
سرانجام خودبينى و خودستايى
فيض الهى
فصل ششم: كمينگاههاى شيطان
صف آرايى در برابر شيطان
آزادى شيطانى
نشانه پيروزى در مصاف با شيطان
خاطرات شيطانى
زندگى دروغين
روح وعيد و تهديد الهى
شاگرد و استاد شيطان
فصل هفتم: بازيگرى و دنياگرايى
پرهيز از آب شور
بزرگترين مانع سالك
آمادگى براى سفر آخرت
فرشته خويى
ميلاد و زندگى جديد
قطع علايق از غير خدا
زندگى در خانه امن
شرايط زندگى در خانه امن
منشا وابستگى به غير خدا
توحيد، قطع علايق از غير خدا
استادان ناشناخته انسان
دنياى ناپايدار
معيار دنياگرايى
تجارت پرسود
شرط آسايش در جهان پر آشوب
بخش دوم: مراحل مانعزدايى از سير و سلوك
ساماندهى مباحث اخلاقى
سرباز شيطان
حجاب گناه
توبه عام و خاص
توبه و ترميم گذشته
توبه اخص
توبه، بازگشتبه صراط مستقيم
كميت و كيفيت توبه
هماهنگى تشريع و تكوين
نمونهاى از هماهنگى
فرار به سوى قلعه امن
تكيهگاهى مطمئن
فصل دوم: زهد
نشانه زهد
خير ماندگار
زندگى جاودانه!
مراتب زهد
زهد در زهد
اثر غبارروبى دل
همنشينى با بيماردلان
راه تمحيص دل
فصل سوم: رياضت
پيروز در دو جبهه
نقش تمرين در مسايل اخلاقى
فصل چهارم: مراقبت و محاسبه
لزوم محاسبه از ديدگاه قرآن
آزمون تشخيص صحيح و گرايش سالم
برگزارى انتخابات درونى
كودك هشتاد ساله!
نشانه انتخاب درست
تقوا در مراقبت و محاسبه
فصل پنجم: تقوا
راه تحريم غير خدا
تقواى تن و تقواى دل
آيينه اسرار الهى
رابطه تقوا و عمل
تقوا، مايه ريزش روزى
بخش سوم: مقامات عارفان و مراحل سير و سلوك
عمودى بودن سير و سلوك
مسالك گوناگون در تبيين سفرنامه سلوكى
آرامش دل و بدن مؤمن
ايمان، قلعه امن
ايمان آميخته با شرك
شرك، ريشه همه گناهان
مشركان اخلاقى
نزاهت مؤمنان از شرك
مؤمن، فرزند نور و رحمت
دوم: ثبات
سوم: نيت
روزى معنوى
ارزش و دشوارى نيت
چهارم: صدق
گستردگى دايره صدق
پنجم: انابه
ششم: اخلاص
اربعين گيرى
جوشش حكمت از سرچشمه اخلاص
اخلاص پندارى
خلوت و شب زنده دارى
خلوت در متن جامعه
راز خلوت
خلوت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
خلوت و شاغل زدايى
رابطه سحر خيزى با كار روزانه
هشتم: تفكر
«تفكر» در قرآن و روايات
محورهاى اصلى فكر
آيات آفاقى و انفسى
تحجر فكرى
محصول تفكر ناب
نهم: خوف و حزن
اقسام خوف
منشا خوف
خوف و حزن ممدوح و مذموم
ترس اميد آفرين
خشوع راهزن و راهگشا
خشوع و آرامش راستين
دهم: رجاء
رجاى سالك
نا اميدى، زمينه كفر
يازدهم: صبر
موارد و مراتب صبر
جزع
دوازدهم: شكر
درجات و مراتب شكر
برترين مرحله شكر
اركان اراده
اقسام اراده
مراتب اراده
چهرههاى گوناگون دنيا طلبان
همسفر سالكان
عدم انقطاع اراده
چهاردهم: شوق
پانزدهم: محبت
محبت راستين و دروغين
محبت، محور تربيت
عناصر اصيل تهذيب اخلاق
خيانتبه «خود»
محبتبه بندگان خدا
شانزدهم: معرفت
مراتب معرفت
دعوت قرآن به معرفت
دعوت معصومان عليهمالسلام به معرفت
هفدهم: يقين
علم اليقين و حق اليقين
سرمايه يقين
آثار يقين
هجدهم: سكون
اقسام سكون
اضطراب در اثناى حركت
سكون بعد از اضطراب
مرز توكل و توسل به اسباب
آثار توكل
اعتماد به نفس يا توكل بر خدا؟
اشتباه در تطبيق
نكات تكميلى
بيستم: رضا
بيست و يكم: تسليم
بيست و دوم: توحيد
مراحل توحيد
كمال انقطاع به خدا
راههاى رسيدن به كمال انقطاع
بيست و سوم: اتحاد
بيست و چهارم: وحدت
پايان ناپذيرى وحدت شهود
مقام فنا
نكات تكميلى
قلب چيست؟
قبل از آنكه به پاسخ اين پرسش اساسى بپردازيم يادآورى مىكنيم كه گرچه بحث و بررسى قلب اصالتا يك بحث اخلاقى نيست و نمىتواند در زمره مسائل علم اخلاق شمرده شود ولى، از آنجا كه در محدوده «علم اخلاق» همه جا با اين دو واژه يعنى قلب و فؤاد يا قلب و نيت كه كار قلب «و يا به اصطلاح فارسى خودمان» كار دل است، سرو كار داريم، مناسب است كه قبل از ورود در محدوده مسائل علم اخلاق بحثى در اين زمينه داشته باشيم و واژه قلب يا فؤاد را در قرآن كريم و در اصطلاح علم اخلاق بررسى كنيم تا با روشن شدن مفهوم دقيق آن، درگير اشتباهات يا مغالطهها نشويم.
اكنون، در پاسخ به پرسش فوق مىگوييم: كلمه «قلب» در فيزيولوژى و نيز در عرف عام معناى روشنى دارد و در فارسى به «دل» تعبير مىشود و در ساير زبانها نيز مرادفات اين واژه به همين عضو نامبرده اطلاق مىشود; ولى، در هنگامى كه همين واژه «قلب» يا «فؤاد» و يا در فارسى «دل» را در محدوده اخلاق و علم اخلاق به كار مىگيرند; قطعا، چنين مفهومى منظور نظر گوينده نيست. و منظور ما نيز از طرح پرسش فوق روشن شدن همين معناى پيچده و اخلاقى آن و نيز اصطلاح قرآنى و روايى اين واژه خواهد بود.
البته، مفسرين و فقهاء الحديث، در مقام تبيين آيات و روايات و توضيح اين واژه در زمينه اينكه در اصل براى چه معنايى وضع شده و به چه مناسبت در معنى دوم به كار مىرود مطالبى اظهار داشتهاند و لغتشناسان نيز در بيان تناسب دو مفهوم قلب و رابطه آن دو گفتهاند كه كلمه «قلب» با تقلب و قلب و انقلاب كه به معنى تغيير و تحول و زير رو شدن است هم خانواده بوده و وجه مشترك بين معناى لغوى و اصطلاح اخلاقى آن نيز همين است زيرا در قلب به معنى اندام بدنى كه دائما در آن، خون در حال زير و رو شدن است و قلب به معناى اخلاقى و قرآنيش هم داراى حالات متغير و دگرگون شونده است پس اين واژه در اين دو مورد به مناسبت همان نكته انقلاب و تقلب و تحول به كار رفته است.
اين گونه بحثها در ارتباط با پاسخ پرسش فوق نمىتواند چندان مفيد باشد. و ناگزير لازم استبراى روشن شدن مفهوم قلب در علم اخلاق و اصطلاح قرآنى و روايى آن فكر ديگرى بكنيم. قطعا اكنون كه كلمه قلب در اين دو مفهوم مختلف فيزيكى و اخلاقى به كار مىرود حكم مشترك لفظى را دارد و در هر يك از دو معناى فوق، بدون توجه بمعنى ديگرش و بدون آنكه رابطه ميان آن دو در نظر گرفته شود، به كار خواهد رفت. يك علم طبيعى هنگامى كه كلمه قلب را به كار مىبرد منظورش به روشنى همان اندام خاص است و كمترين توجهى به معنى اخلاقى آن ندارد; چنانكه، يك عالم و دانشمند اخلاقى نيز از به كار گرفتن اين كلمه جز همان مفهوم اصطلاحى ويژه اخلاق چيزى ديگرى در نظر ندارد و توجهى به مفهوم فيزيكى آن نمىكند. بنابراين، كلمه قلب به صورت مشترك لفظى در اين دو معنا به كار مىرود و لازم نيست در بيان رابطه ميان اين دو معنا يا تشخيص مفهوم اصلى از فرعى از ميان اين دو مفهوم و توضيح آنكه در كدام نخست وضع و سپس به ديگرى نقل گرديده است، فكر خويش را به كار اندازيم; چرا كه، اين گونه مطالب هيچ تاثيرى در زمينه درك مفهوم اخلاقى كلمه قلب كه مورد نظر ماست نخواهد داشت گرچه براى لغتشناسان بحثهايى شيرين به حساب آيند و گرچه در حد خودش از ارزشهايى نيز برخوردار باشند; چنانكه در تفسير شريف الميزان نيز بحثى مستقل زير عنوان «قلب در قرآن» عنوان شده و وجهى در بيان ارتباط اين دو مفهوم قلب ارائه گرديده استبه اين صورت كه حيات و زندگى انسان در نخستين مرحلهاش به قلب تعلق مىگيرد و در آخرين مراحل نيز از قلب جدا مىشود يعنى آخرين عضوى كه مىميرد و يا زندگى و حيات از آن جدا مىشود «قلب» است و در اين زمينه به كلماتى از اطباء قديم چون ابن سينا و تجربيات و اكتشافاتى از طب جديد كه مؤيد سخن ايشان در تناسب دو معناى قلب است استشهاد كردهاند. بنابراين، بكار بردن واژه قلب در روح و صفات روحى به اين مناسبت است كه «قلب» بمعناى اندامى از بدن تجليگاه روح است و نخستين عضوى است كه روح به آن تعلق مىگيرد و به يك معنى، واسطه ارتباط روح با بدن است.
البته، مطلب فوق يك مطلب تجربى است و اثبات صحت آن بر عهده علماى طبيعى خواهد بود و محتمل است كه مطلب صحيحى باشد، ولى، سخن در اين است كه آيا به كار رفتن كلمه قلب در چنين معنا و مفهومى بدين لحاظ بوده كه روح نخستبه قلب تعلق مىگيرد و در آخر نيز از قلب خارج مىشود؟ آيا اين كه قلب اولين عضوى است كه زنده مىشود و آخرين عضوى است كه مىميرد باعثشده تا كلمه قلب را به معناى قوه مدركه و مركز عواطف به كار گيرند. شايد مناسبتر بود كه روح به اين معنا به كار مىرفت. روح است كه معنى حيات را تداعى مىكند. و به هر حال به نظر ما اينكه لحاظ فوق منشا اطلاق كلمه «قلب» بر قوه مدركه و مركز عواطف شده باشد، دور از ذهن است.
همچنين، مىتوان گفت: كه حالات روحى و منسوب به قلب و روح نظير شادى، اضطراب، تشويش و غير آن بيشتر و نيز پيشتر از هر عضو ديگر در قلب و ناحيه قلب احساس مىشوند و انسان در بدن خويش «قلب» را به عنوان عضو مرتبط با اين حالات مىشناسد. در حالت غم و اندوه اين سينه است كه تنگ مىشود و قلب است كه مىطپد نبض است كه به سختى مىزند و منشا حركات نبض، قلب است. چنانكه در قرآن هم تعبير «ضيق صدر» در چنين مواردى به كار رفته است كه انسان احساس دلتنگى مىكند; چنانكه، در موارد احساس شادى و نشاط نيز كلمه «شرح صدر» را به كار مىبرد. و اگر قرار باشد وجهى در بيان رابطه ميان قلب به معناى اندام خاص با قلب به معناى قوه مدركه و مركز عواطف ارائه دهيم اين وجه، وجيهتر و جالبتر به نظر مىرسد; گرچه همانطور كه در بالا گفته شد هيچ يك از اين گونه مباحثبراى ما كارگشا نيست و در پاسخ به چيستى مفهوم قلب در قرآن نمىتواند به ما كمك كند. بنابراين، اين سؤال طرح مىشود كه پس راه شناخت مفهوم قلب و مصداق آن در قرآن چيست؟ كه لازم است در اينجا به پاسخ آن بپردازيم.
راه شناختحقيقت قلب
تنها راهى كه ما براى شناخت معناى «قلب» در قرآن پيدا كردهايم اين است كه در قرآن جستجو كنيم ببينيم چه كارهايى قلب نسبت داده شده و چه آثارى دارد و از راه مطالعه آثارش قلب را بشناسيم. ما هنگامى كه با چنين ديدى به موارد كاربرد واژه قلب در قرآن مىپردازيم در مىيابيم كه حالات گوناگون و صفات مختلفى به قلب و فؤاد نسبت داده شده است كه مهمترين آنها از اين قرار است:
يكى از آثارى كه به «قلب» نسبت داده شده عبارت است از «ادارك» اعم از ادراك حصولى و ادراك حضورى كه با تعابير مختلف در قرآن مجيد نشان داده مىشود كه فهميدن و درك كردن از شؤون «قلب» و به تعبير ديگرى «فؤاد» است; از اين رو است كه مى بينيم قرآن با تعابير مختلف و با استفاده از كلماتى از خانواده عقل و فهم و تدبر و ... كار ادراك و عم ادراك را به قلب نسبت مىدهد; يعنى، حتى در آنجا نيز كه ادراك را از قلب نفى مىكند مىخواهد اين حقيقت را القاء كند كه قلب كار خودش را انجام نمىدهد و سالم نيست; يعنى، شان قلب اين است كه ادراك كند پس اگر ادراك نمىكند بخاطر عدم سلامت آن است كه اگر سالم مىبود ناگزير عمل ادراك را انجام مىداد.
در قرآن ما به آياتى بر مىخوريم نظير آيه:
«ولقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها» (1)
[و حقا آفريديم برا جهنم بسيارى از جن و انس را (كه) دل داشتند ولى با آن نمىفهميدند].
كه به كسانى كه دل دارند ولى نمىفهمند اعتراض دارد و نشان مىدهد كه دل براى فهميدن است و نيز به آيه ديگرى كه مىگويد:
«و منهم من يستمع اليك و جعلنا عل قلوبهم اكنة ان يفقهوه» (2)
[و بعضى از آنان به تو گوش فرا مىدهند و قرار داديم بر دلهايشان پردهها و حجابهايى (كه مانع مىشود) از اينكه آن را بفهمند].
در اين ايه نيز سخن از آن است كه دلهاى اينان آيات خدا و سخن پيامبر را نمىفهمند; ولى، نفهميدنشان را مستند مىكند به حجابها و موانعى كه نمىگذارند قلب كار خود را انجام دهد; يعنى، به اصطلاح مقتضى درك موجود است چرا كه قلب براى درك كردن و فهميدن آفريده شده ليكن حجب و موانع نمىگذارند وظيفه خويش به انجام رساند.
در بعضى از آيات از لفظ عقل استفاده شده و مىفرمايد:
«افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها» (3)
[پس آيا (چرا) در زمين سير نكردند تا اينكه برايشان دلهايى باشد كه با آن بينديشند].
از آيه فوق چنين مىتوان فهميد كه دل براى انديشيدن و درك واقعيت است و بر انسان لازم است كه از اين ابزار كه خداوند براى فهميدن در اختيارش قرار داده آن طور كه شايسته است استفاده كند و آن را براى درك حقايق به كار گيرد زيرا خداى متعال زمينه مساعد را برايش فراهم آورده تا به وسيله قلب بتواند بفهمد.
و نيز در آيه ديگر از لفظ تدبر استفاده كرده و مىگويد:
«افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» (4)
[آيا درباره قرآن نمىانديشند يا بر دلها قفلهاشان زده شده (و از درك آن مانع مىگردد)].
كه آيه نمبرده گرچه نه بطور صريح ولى بطور ضمنى «تدبر» را به دلها نسبت مىدهد و از اينكه منافقان، قرآن را نمىفهمند گلايه دارد كه آيا دلها را به كار نمىاندازند و نمىانديشند و تدبر نمىكنند و يا اينكه دلهاشان قفل شده و اين مانع نمىگذارد بفهمند; يعنى، باز هم مفروض اين است كه دل براى فهميدن است و اينكه اينان دل دارند و نمىفهمند يا بخاطر اين است كه دل خويش را براى فهميدن به كار نمىگيرند و يا موانعى جلو درك آن را گرفته است.
از اين گذشته قرآن پيوسته دل راه خواه به لفظ «قلب» يا به لفظ «فؤاد» در رديف ديگر ابزار ادراكى محسوسى نظير سمع و بصر به شمار آورده است. نظير آيه:
«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان غنه مسئولا» (5)
[محققا، گوش و چشم و دل همه آنها مورد سؤال هستند].
چنانكه تعابير ديگرى در آيات بر اين مسانخت تاكيد مىكند نظير آيه:
«لهم قلوب لا يفقهون و لهم اعين لا يبصورن بها و لهم اذان يسمعون بها» (6)
[دل دارند و با آن نمىفهمند، و چشم دارند و با آن نمىبينند، و گوش دارند و با آن نمىشنوند].
كه باز هم قلب در رديف چشم و گوش بعنوان يكى از آلات و ادوات ادراك قرار داده شده است.
علاوه بر درك حصولى در بعضى از آيات كريمه، ادراك حضورى را به قلب نسبت داده و يا به صورت سرزنش و توبيخ از آن نفى كرده است كه در مجموع دلالتبر اين مىكنند كه «قلب» در واقع طورى خلق شده تا بتواند ادراك حضورى داشته باشد و داشتن آن خلاف انتظار بوده دليل بيمارى و كورى آن خواهد بود. از جمله، بعضى از آيات با به كار گرفتن تعبير «رؤيت» و نسبت دادن به دل (كه البته يا تعبير فؤاد آمده) اين حقيقت را نشان مىدهد. آنجا كه خداوند فرموده است:
«ما كذب الفؤاد ما راى افتمارونه على ما يرى و لقد راه نزلة اخرى.» (3)
[دل خطا نكرد در آنچه ديد، آيا با او درباره چيزى كه مىبيند مىستيزد؟ تحقيقا مرتبه ديگرى (نيز) آن را ديده است].
در اين آيات، رؤيت را به دل نسبت داده است و رؤيت دل در واقع همان درك حضورى است. چنانكه در بعضى ديگر از آيات عمى و كورى را به بعضى از دلها نسبت مىدهد مثل آيه:
«فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (8)
[پس اين چشمها كور نيستند بلكه دلهايى كه در سينهها هستند كورند].
و بديهى است عما و كورى عبارت است از نابينايى در موردى كه شان بينايى را داشته باشد و به اصطلاح عدم البصر در اينجا عدم مطلق نيست، بلكه عدم ملكه است.
تعبير ديگرى كه درك حضورى قلب را تاييد مىكند آيهاى است كه درباره كفار آمده و مىگويد:
«بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» (9)
[بلكه آنچه كه قبلا انجام مىدادهاند بر دلهاشان زنگ زده است].
دلهاشان زنگار زده جلا و روشنايى ندارد تا حقايق را آن چنان كه بايد منعكس سازد.
چنانكه در كنار آيات فوق آيات ديگرى نيز با تعابيرگوناگون نشانگر همين معناست و به عبارتى دلالت دارند كه دل اگر سالم باشد بالضرورة بايد حقايق را درك كند و اگر درك نمىكند اين خود علامت نوعى از بيماريهاى مربوط به دل خواهد بود. تعابيرى مثل ختم بر دل يا طبع بر دل در آيات:
«و ختم على سمعه و قلبه» (10)
[و مهر بر گوش دل او نهاده].
«و كذلك يطبع انه على قلوب الكافرين» (11)
[اين چنين خداوند مهر خواهد زد بر دلهاى كافران].
و مثل قفل زدن بر دل در آيه:
«افل يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» (12)
[آيا درباره قرآن نمىانديشند يا بر دلها قفلهاى آن زده شده].
همه اين تعابير ظهور در اين دارد كه اين دلها نمىفهند و نفهميدنشان هم غير طبيعى است و دليل بر بيمارى آنها مىباشد. چنان كه تعبير:
«و جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه» (13)
[و قرار داديم بر دلهاشان پردههايى (كه مانع مىشود) از اينكه بفهمند].
نيز گوياى همين حقيقت است.
نيز از جمله تعابيرى كه در آيات آمده و دلالت دارد بر اينكه كارد دل ادراك كردن است تعابيرى است نظير «وارتابت قلوبهم» (14) يا «بنوا ريبة فى قلوبهم» (15) يا «قلوبنا غلف» (16) و نظاير اينهاست.
بنابراين، نتيچه مىگيريم كه قرآن ادراك كردن را - اعم از ادراك حصولى يا حضورى - كار دل مىداند به گونهاى كه اگر دل سالم باشد و يا اگر انسان داراى «قلب سليم» باشد ناگزير كار ادراك به شايستگى انجام مىپذيريد و هر گاه عمل ادراك را انجام نداد دليل بر بيمارى دل خواهد بود.
و نيز نوع ديگرى ادراك داريم به نام وحى كه ماهيت آن براى ما شناختشده نيست و تلقى وحى يعنى همين ادراك پيچيده و مرموز نيز در قرآن كريم به قلب نسبت داده شده است. در اين مورد هم آمده كه خداى متعال قرآن كريم را بر قلب پيامبر نازل كرده استبا تعابيرى نظير:
«قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله» (17)
[بگو هر آن كس كه دشمن جبرئيل است (دشمن خداست زيرا) كه او قرآن را بر قلب تو نازل كرد با اذن خداوند].
و نظير:
«نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين» (18)
[روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد تا از انذار كنندگان باشى].
بنابراين تلقى وحى نيز كار قلب است كه در مورد پيامبران مصداق مىيابد.
پسى نتيجه مىگيريم كه هم ادراك حصولى كار قلب است كه به وسيله تعقل و تفقه و تدبر انجام دهد و هم ادراك حضورى و به عبارتى رؤيتحضورى و هم تلقى وحى نيز كارى است كه به قلب مربوط مىشود. و خلاصه ادراك به مفهوم وسيعش اعم از حصولى و حضورى و عادى و غير عادى كارى است مربوط به قلب و صفتى است كه با تعابير مختلف به قلب نسبت داده مىشود.
قلب و احساسات باطنى
از جمله چيزهايى كه به قلب نسبت داده مىشوند و در زمره آثار قلب به شمار مىروند عبارتند از حالات انفعالى و به تعبير ديگر احساسات باطنى. قرآن با تعابير مختلف اين حالات را به قلب نسبت داده است. يكى از اين احساسات احساس «ترس» است كه از حالات و انفعالات قلبى شمرده شده و در اين زمينه به آياتى بر مىخوريم نظير آيه:
«انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم» (19)
[مؤمنان آنان هستند كه هرگاه يادى از خدا شود دلشان مىلرزد (و مى ترسند)].
و آيه:
«و الذين يؤتون ما اتوا و قلوبهم و جلة انهم الى ربهم راجعون» (20)
[و آن كسانى كه آنچه كه شايسته استبجاى آرند و (مع الوصف) از اينكه ايشان به سوى پروردگارشان باز مىگردند، دلهاشان ترسان است].
كه در اين آيات از مشتقات «وجل» استفاده شده كه در مفهوم احساس ترس به كار مىرود.
در آيات ديگرى از واژه «رعب» استفاده شده كه آن هم به معنى احساس ترس است ظاهرا با اين تفاوت كه از شدت بيشترى برخوردار بوده و بيشتر در موارد ترسهاى منفى كاربرد دارد نظير آيه:
«سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب» (21)
[به زودى در دلهاى كسانى كه كفر ورزيدهاند هراس مىاندازيم].
چنان كه در آيه ديگرى تعبير «وقذف فى قلوبهم الرعب» (22) آمده.
احساس «اضطراب» نيز از احساسات باطنى قلب است چنانكه در قرآن آمده است:
«قلوب يومئذ واجفه» (23) [دلهايى در آن روز (وحشت زده و) مضطربند].
چنانكه خداوند اضطراب و نگرانى مادر موسى را به هنگامى كه فرزندش موسى را به نيل سپرد و فرعونيان او را از آب گرفتند اين چنين بيان مىكند كه:
«و اصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لولا ان ربطنا على قلبها لتكون من المؤمنين» (24)
[دل مادر موسى (از اضطراب و نگرانى براى موسى) تهى گرديد كه اگر نبود اينكه دلش را محكم كرديم تا باشد از مؤمنين (و در حفظ فرزندش به خدا اعتماد كند) نزديك بود آن (سر خويش و نگرانى دلش) را آشكار سازد].
در ضمن از اين آيه بخوبى مىتوان دريافت كه «قلب» و «فؤاد» يكى هستند.
از جمله احساسات باطنى و حالاتى كه در قرآن به «قلب» نسبت داده شده «حسرت» و غيظ است آن چنان كه مىفرمايد:
«ليجعل الله ذلك حسرة فى قلوبهم» (25)
و در آيه ديگرى مىفرمايد:
«و يذهب غيظ قلوبهم» (26)
از جمله حالاتى كه به قلب نسبت داده شده «قساوت» و «غلظت» است. كه با تعابيرى چون «فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله» (27) يا «قست قلوبكم» (28) يا «وجعلنا قلوبهم قاسية (29) چنانكه در مورد غلظت در يك آيه خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:
«ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك» (30)
[و هر گاه تندخو و سخت دل بودى مردم از دوروبر تو متفرق مىشدند].
كه غلظت قلب نقطه مقابل لينت و نرمخويى است كه چنانكه در ابتداى همين آيه آمده «فبما رحمة من الله لنت لهم».
چنانكه نقطه مقابل حالات نامبرده نظير حالت «خشوع»، «لينت»، «رافت»، «رحمت» و «اخبات» نيز در قرآن كريم به قلب نسبت داده شده است. نظير آيه:
الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق» (31)
[آيا وقت آن نرسيده براى آنان كه ايمان آوردهاند كه دلهاشان به ياد خدا و آنچه كه از حق فرو آمده خاشع گردد].
كه خشوع قلب در آيه، مقابل قساوت قلب قرار داده شده. و آيه:
«ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله» (32)
و آيه:
«و جعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رافة و رحمة» (33)
[و قرار داديم در دلهاى كسانى كه پيروى كردند از او (حضرت عيسى) مهربانى و رحمت را].
و آيه:
«فيؤمنوا به فتخبت له قلوبهم» (34)
[پس به وى ايمان مىآورند سپس دلهاشان در برابر او نرم و متواضع شود].
حالات ديگرى نظير «غفلت» و «اثم» نيز از حالاتى هستند كه در قرآن كريم به «قلب» استناد داده شده است. چنان كه در يك آيه آمده است:
«ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا» (35)
[و پيروى نكن آن كس را كه دل وى از ياد خود غافل كردهايم].
و در يك آيه ديگر آمده است كه:
«و من يكتمها فانه اثم قلبه» (36)
[و آن كس كه (شهادت را) كتمانش كند دلش گنهكار است].
همچنين، «ذكر» و «توجه» و «انابه» و نيز «قصد» و «عمد» از حالات قلب به شمار آمده چنانكه مىفرمايد:
«ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب» (37)
[كه در اين (تاريخ پيشينيان) يادآورى استبراى هر كس كه برايش دلى باشد].
و مىفرمايد:
«الذين امنو و تطمئن قلوبهم بذكر الله» (38)
[كسانى كه ايمان دارند و دلهاشان به ياد خدا آرامش يابد].
و در آيه ديگرى آمده است:
«ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ولكن ما تعمدت قلوبكم» (39)
[بر شما گناهى نيست در آنچه كه خطا كنيد بلكه (گناه در) چيزى است كه دلهاتان (در آن) تعمد داشته است].
در آيه ديگرى آمده كه:
«لا يؤاخذكم الله باللغو فى ايمانكم ولكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم» (40)
[خداوند شما را در قسمتهايتان كه (بدون قصد) به لغو (به زبان مىآورديد) مؤاخذه نمىكند بلكه به آنچه كه دلهاتان (با توجه و از روى قصد) انجام دادهاند شما را مؤاخذه كند].
و در آيه ديگرى مىفرمايد:
«من خسى الرحمان بالغيب و جاء بقلب منيب» (41)
[آن كس كه ناديده از رحمن ترسيد و با دلى نالان باز آمد].
«اطمينان» و «سكينه» و «تثبيت» نيز صفاتى هستند كه قلب در قرآن متصف به آنها شده است چنانكه در قرآن به و نظاير آنها (45) در استناد اطمينان و آرامش به قلب بر مىخوريم. چنان كه در آيه ديگرى چنين آمده كه:
«هو الذى انزل السكينه فى قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم» (46)
[اوست كه وقار در دلهاى مؤمنان فرود آورد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايد].
و نيز در آيهاى خداوند مىفرمايد:
«لنثبتبه فؤادك» (47)
[تا دل تو را بدان آرامش بخشيم و ثابتبداريم].
و در آيه ديگرى مىفرمايد:
«نقص عليك من انباء الرسل ما نثبتبه فؤادك» (48)
[بر تو از اخبار پيامبران آنچه را مىسرائيم كه به وسيله آن دلت را استحكام و آرامش بخشيم].
و از جمله صفاتى كه در دل جايگزين مىشود دو صفت «ايمان» و «تقوا» هستند كه در يك آيه مىگويد:
«قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم» (49)
[اعراب گفتند ايمان آوردهايم (اى پيامبر به آنان) بگو: ايمان نياوردهايد بلكه بگوييد اسلام آوردهايم و هنوز ايمان در دلهاى شما وارد نشده است].
و در آيه ديگر مىگويد:
«كتب فى قلوبهم الايمان» (50) [ايمان را در دلهايشان نوشته است].
چنان كه در بعضى آيات درباره تقوا آمده است كه:
«و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب» (51)
[و آن كس كه شعائر خدا را بزرگ شمارد پس آن را (كار) از تقواى دلهاست].
و آمده است كه:
«اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى» (52)
[آنان كسانىاند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا آزموده است].
مىتوان گفت: قرآن «طمع» را نيز به قلب مربوط مىداند كه در آيهاى مىگويد:
«فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض» (53)
[پس نرم سخن نگوييد (مبادا) طمع كنند آن كسانى كه در دلشان بيمارى است].
نيز «زيغ» هم از حالاتى است كه قرآن به قلب نسبت مىدهد در اين جمله كه فرمود است:
«من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم» (54)
[پس از آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از ايشان (از حق) منحرف شود].
چنان كه «اشمئزاز» نيز در آيه:
«و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يؤمنون بالاخرة» (55)
[و هنگامى كه خدا به تنهايى يادآورى شود كسانى كه به جهان آخرت ايمان ندارند دلتنگ شوند].
به دل منسوب شده است.
همچنين «صغو» و «لهو» در قرآن كريم از جمله صفات «قلب» به شمار آمده آنجا كه مىگويد:
«صغت قلوبكما» (56) [دلهاى شما دو نفر ميل و انحراف يافته است].
و مىگويد:
«و لتصغى اليه افئدة الذين لا يؤمنون بالاخرة» (57)
[و تا ميل كند به سوى آن (گفتار شياطين) دلهاى آنان كه به آخرت ايمان ندارند].
و در آيه ديگرى مىگويد:
«لاهية قلوبهم» (58)
[دلهاشان (از آنچه برايشان مهم است رويگردان و به چيزهاى كم اهميت و بازيچه مشغول گشته است].
و نيز «اباء»، «انكار»، «كذب» و «نفاق» در آيات مختلف به دلها نسبت داده شده است; نظير آيه:
«يرضونكم بافواههم و بابى قلوبهم و اكثرهم فاسقون» (59)
[با زبانشان شما را خشنود سازند و دلهاشان زير بار نرود و بيشترشان نابكارند].
و نظير آيه:
«فالذين لا يؤمنون بالاخرة قلوبهم منكرة و هم مستكبرون» (60)
[آنان كه ايمان به آخرت ندارند دلهاشان (حق را) انكار كننده است و آنان (خودشان) مستكبراناند].
و نظير آيه: «فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه» (61)
[پس به دنبال (اين كارهاى زشت) شان قرار داد نفاقى در دلهاشان تا روزى كه او را ملاقات كنند].
و نظير:
«ما كذب الفؤاد ما راى» (62) [دروغ نمىگويد دل در آنچه كه مىبيند].
كه البته كذب را از دل نفى كرده است ولى نفى كذب از دل به معنى اثبات شانيت دل استبراى آنكه صدق و كذب به آن نسبت داده شود علاوه بر اينكه نفى كذب نيز خود به خود اثبات صدق خواهد بود.
چنانكه «حميت» نيز در بعضى از آيات قرآن به «قلب» نسبت داده شده است آنجا كه مىگويد:
«اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية» (63)
[هنگامى كه قرار دادند آنان كافرند در دلهايشان تعصب را تعصب (دوران) جاهليت را].
و «فزع» نيز در آيه:
«حتى اذا فزع عن قلوبهم» (64)
به دل نسبت داده شده است. چنان كه «طهارت» و «امتحان» نيز در زمره شؤون «قلب» به شمار آمده و در آيات قرآن به دل نسبت داده شده است. نظير آيه:
«ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن» (65) [اين براى دلهاى شما و دلهاى ايشان پاكيزه تر است].
و آيه:
«اولئك الذين لم يرد الله ان يطهر قلوبهم» (66)
[آنان كسانيند كه خداوند اراده نكرده است دلهايشان پاك گرداند].
كه خود آيات سراسر نشان مىدهد منظور پاكيزگى و تطهير معنوى است از آلودگيها و هواهاى نفسانى. و نظير آيه:
«اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى» (67)
[آنان كسانيند كه خداوند دلهاشان را براى پرهيزگارى آزموده است].
همچنين، از جمله صفات «قلب» در قرآن در صفت «سلامت» و «مرض» است چنانكه در آيهاى مىگويد:
«يوم لا ينفع مال و لابنون الا من اتى الله بقلب سليم» (68)
[روزى كه مال و فرزندان سودى نبخشد مگر كسيكه با دلى سالم به پيشگاه خدا آيد].
و در آيه ديگرى مىگويد:
«و ان من شيعته لابراهيم اذ جاء ربه بقلب سليم» (69)
[و از جمله پيروان او ابراهيم است هنگامى كه رفتبسوى پروردگارش با دلى سالم].
و مثل آيه:
«فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (70)
[در دلهاشان مرض هست پس خداوند در مريضى ميفزودشان].
و نظاير اين آيات كه باز هم قرائن همراه آيات نشان مىدهد كه منظور از سلامت و مرض، سلامت و مرض طبيعى و مادى نيست تا با «قلب» با مادى موجود در سينه تطبيق كند بلكه سلامت و مرض معنوى است.
و نيز «شوق» و «تمايل» به قلب نسبت داده شده آنجا كه مىگويد:
«فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم» (71)
[پس قرار بده دلهايى از مردم را تا به سوى آنان اشتياق يابند].
و نيز تاليف و «انس» يافتن و انس گرفتن با ديگران كار قلب است چنان كه آمده است:
«واذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا» (72)
[و ياد آوريد نعمتخداوند را بر خودتان آن هنگام كه دشمنان (يكديگر) بوديد پس ميان دلهاتان انس و الفت قرار داد پس به واسطه نعمت او برادران (يكديگر) شديد].
و در آيه ديگرى آمده است كه:
«و الف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفتبين قلوبهم ولكن الله الف بينهم» (73)
[و در ميان دلهاشان (مؤمنين) انس قرار داد (كه تو) اگر آنچه در زمين استخرج مىكردى دلهاشان را به هم نزديك نمىكردى ولكن خداوند ميانشان انس قرار داد].
با توجه به صفات و امور متنوع فوق كه در قرآهن به «قلب» نسبت داده شده است چون درك كردن، انديشيدن، ترس و اضطراب، حسرت و غيظ، قساوت و غلظت، غفلت و گناه و زيغ و كذب و نفاق و انكار و ذكر و توجه و انابه و ايمان و تقوا و اطمينان و آرامش و خشوع و رحمت و رافت و لينت و انس و الفت و صفات و كارهاى متعدد و گوناگون ديگر كه به تفصيل گذشتبه خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه اصطلاح قلب در قرآن با قلب مادى كاملا متفاوت است و شايد بتوان گفت: قلب در هيچ كجاى قرآن به عنى جسمانى آن به كار نرفته است; چرا كه، اصولا هيچ يك از اين كارها را نمىتوان به اندام بدنى نسبت داد و حتى در بعضى صفات نادر مثل سلامت و مرض كه مىتوانند صفات قلب مادى هم باشند قرائن محفوظه بخوبى نشان داده است كه منظور از سلامت و مرض مفهوم مادى و جسمانى آن دو نيستبلكه جنبههاى روانى و اخلاقى و معنوى مورد نظر است.
بنابراين «قلب» به اصطلاح قرآن، موجودى است كه اين گونه كارها را انجام مىدهد: درك مىكند، مىانديشد، مركز عواطف است، تصميم مىگيرد، دوستى و دشمنى مىكند و ... شايد بتوان ادعا كرد كه منظور از قلب همان روح و نفس انسانى است كه مىتواند منشاء همه صفات عالى و ويژگيهاى انسانى باشد چنان كه نيز مىتواند منشا سقوط انسان و رذايل انسانى باشد. و شايد بتوان اين حقيقت را ادعا كرد كه هيچ بعدى از ابعاد نفس انسانى و صفتى از صفات و يا كارى از كارهاى روح انسانى را نمىتوان يافت كه قابل استناد به قلب نباشد. البته، اين درست است كه مىتوان گفت: روح منشا حيات است و موجود به وسيله روح، زنده مىشود; ولى نمىتوان گفت: قلب منشا حيات است; ليكن بايد توجه داشت كه منظور از حيات در اينجا حيات و زندگى نباتى و حيوانى است و منظور از روح نيز همان روح نباتى و حيوانى است و يا حداقل، اعم است و شامل آنها هم مىشود اما اگر حيات را به معنى حيات انسانى بگيريم آن چنان كه خداوند مىفرمايد:
«يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم» (74)
[اى آنان كه ايمان آوردهايد خدا و رسول را اجابت كنيد هنگامى كه بخوانند شما را به چيزى كه زندهتان كند].
در اين صورت مىتوانيم آن را به قلب هم نسبت دهيم چرا كه حيات انسانى در حقيقت جز همين صفات عاليه و ويژگيها و برجستگيهائى كه سرچشمه و جايگاه همه آنها قلب است چيزى ديگرى نخواهد بود. مگر اينكه بگوييم: انسان يك روح بيشتر ندارد كه هم منشا زندگى نباتى و هم منشا زندگى حيوانى و هم منشا زندگى انسانى وى مى باشد. بنابراين، يك روح كامل دارد كه علاوه بر اينكه نقش روح نباتى و روح حيوانى را ايفا مىكند منشا خصوصيتها و ويژگيها و خصلتهاى انسانى هم مىشود. كه اگر چنين باشد ناگزير قلب تنها يكى از ابعاد روح انسان خواهد بود و عبارت است از آن مرحله از روح انسان كه منشا صفات و ويژگيها و خصلتهاى انسانى است كه به تفصيل از آنها نام برديم. در اين صورت مىتوان گفت: روح منشا حيات و زندگى حيوانى و نباتى است; ولى، به «قلب» به اصطلاح قرآنى آن، چنين نسبتى نمىتوان داد.
نكته ديگرى كه از آيات مىتوان دريافت اينكه فؤاد نيز همان مفهوم قلب را دارد با همين تفاوت كه اگر «قلب» مشترك لفظى است ميان «قلب» جسمانى و «قلب» غير جسمانى، فؤاد تنها در «قلب» غير جسمانى به كار مىرود. البته، اين تفاوت، تفاوت كاربرد عرفى اين دو واژه است نه كاربرد قرآنى; زيرا همانطور كه در بالا اشاره كرديم در كاربر قرآنى، قلب هيچ گاه به معنى قلب مادى به كار نرفته است و بنابراين، تفاوتى بين «قلب» و «فؤاد» در كاربرد قرآنى به اين شكل هم وجود ندارد. دليل بر اينكه فؤاد و قلب در قرآن يكى هستند گفته خداوند است در اين آيه كه فرموده است:
«و اصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لولا ان ربطنا على قلبها لتكون من المومنين» (75)
اين آيه هر دو واژه «قلب» و «فؤاد» را به يك معنى به كار برده و هر دو را بر يك چيز اطلاق كرده است. دليل ديگر اينكه در آيات مختلف، كارها و صفات مشابهى به آن دو نسبت داده شده است چنانكه از دقت در آيات گذشته روشن مىشود.
صدر چيست؟
تعبير ديگرى كه در قرآن كريم به چشم مىخورد تعبير «صدر» است مثل شرح سدر يا ضيق صدر. آيا منظور از صدر در آيات كريمه چيست؟ در پاسخ اين سؤال مىتوان گفت: منظور از صدر، ظرف و جايگاه قلب استبا اين خصوصيت كه اگر قلب، مادى باشد صدر هم مادى است و جايگاه آن خواهد بود ولى در مورد قلب معنوى طبعا صدر هم به تناسب آن يك ظرف غير جسمانى خواهد بود يعنى هر چند قلب به مغناى مغنوى آن، امرى جسمانى نيست كه ظرف و جايگاه جسمانى داشته باشد ولى براى آن نيز ظرفگونه اى در نظر گرفته شده است زيرا از آنجا كه ذهن ما با ماديات و محسوسات آشناست و براى قلب مادى ظرفى به نام «صدر» درك مىكند كه محيطى وسيعتر از قلب و مشتمل بر آن است در امور معنوى هم چنين چيزى تقدير شده كه روح انسان ظرف قلب اوست مثل اين آيه كه مىگويد:
«فانها لا تعمى الابصار ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (76)
[پس قضيه از اين قرار است كه ديدهها كور نيستند ولكن دلهايى كه در سينهها جاى دارند كورند].
پس منظور از صدر، روح است و ضيق صدر و شرح صدر به خاطر همين است كه روح، احساس تنگى يا انبساط مىكند و گرنه صدر به معنى مادى آن گشاد و تنگ نمىشود. حاصل آنكه: مىتوان خصوصيات قلب را كه مشروحا نام برديم بر سه دسته كلى تقسيم كنيم: يك دسته، آنها كه نفيا يا اثباتا به انواع مختلف شناخت مربوط مىشوند. دوم آنها كه به بعد گرايش مربوط مىشوند و ميلهاى متنوع و گوناگون را بيان مىكنند و سوم آن خصوصياتى هستند كه به قصد و اراده و نيت ارتباط دارند.
در اينجا يادآورى اين حقيقت لازم است كه در ابتدا جز پارهاى از غرايز حيوانى نظير غريزه ميل به غذا هيچ يك از ابعاد نامبرده در انسان فعاليت ندارند. هم شناخت در انسان بالقوه است و فعليت ندارد چنان كه خداوند مىفرمايد:
«والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا» (77)
[و خداوند شما را از رحمهاى مادرانتان خارج كرد در حاليكه چيزى نمىدانستيد].
و قدر متقين اين است كه شناخت آگاهانهاى در ابتدا براى انسانهاى عادى وجود ندارد و همچنين ميلها و گرايشهايى كه در روح انسان تحقق پيدا مىكند در آغاز آفرينش جز به شكل بالقوه وجود ندارد و تدريجا در سنين و فصول مختلف زندگى و تحتشرايط مناسب، تمايلات و گرايشهاى مختلفى در انسان شكوفا مىشوند.
البته، همانطور كه گفته شد همه اين حقايق بالقوه در نفس وجود دارند و تدريجا به فعليت مىرسند، ولى فعليتيافتن آنها يكسان نيست; چرا كه بعضى از آنها خود به خود فعليت پيدا مىكنند و اكتساب و اختيار خود انسان در فعليتيافتن آنها نقش چندانى ندارد مثل غريزه جنسى و بعضى ديگر از غرايز و امور فطرى و غير اكتسابى كه در شرايط طبيعى خاصى فعاليت پيدا مىكنند و شكوفا مىشوند چنانكه در بعد شناخت ادراكات حسى معمولا بطور غير اكتسابى براى انسان حاصل مىشوند به اين معنا كه فراهم كردن شرايط و اسباب ادراكات حسى، اكتسابى نيست و اين نوع ادراكات در شرايط خاصى بطور طبيعى براى انسان حاصل مىشوند هر چند كه انسان مىتواند از تحقق بسيارى از آنها جلوگيرى كند: بعضى چيزها را نبيند، بعضى صداها را نشنود، و نيز ساير حواس خود را تا حدى كنترل كند.
نكته ديگرى كه در اينجا لازم استيادآورى شود اين است كه آنچه از اين ابعاد، غير اكتسابى باشند و بطور طبيعى حاصل مىشوند از آنجا كه اختيار انسان در آنها نقشى ندارد نمىتوانند در قلمرو اخلاق قرار گيرند و مورد مدح و ذم اخلاقى واقع شوند، چنانكه، انسان در برابر داشتن مايههاى طبيعى و استعدادهاى جبرى خدادادى نيز ستايش و مذمت نخواهد شد و پاداش يا كيفرى به آنها تعلق نخواهد گرفت ولى آنجا كه اكتساب و اختيار انسان در فعليتيافتن اين ابعاد نقش داشته باشد آنجا قلمرو اخلاق است و مورد ارزش اخلاقى مثبتيا منفى قرار خواهد گرفت. و اما جهل فطرى و طبيعى كه انسان با آن آفريده مىشود گرچه امرى است غير اختيارى و اخلاقا مذمتى ندارد ولى، دنبال شناخت رفتن و تحصيل علم كردن و بيرون شدن از جهل فطرى كاملا اختيارى است و مىتواند در زمره موضوعات اخلاقى واقع شود.
پىنوشتها:
1- اعراف / 179
2- انعام / 25 و جمله «جعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهوه» در آيه 46 اسراء و 57 كهف نيز آمده است.
3- حج / 46
4- محمد / 24
5- اسراء، آيه 36 و نيز ر. ك: نحل، 78، مؤمنون، 78، سجده، 9، احقاف، 26، ملك، 23.
6- اعراف / 179
7- نجم / 13 - 11
8- حج / 46
9- مطففين / 14
10- جائبه / 23
11- اعراف / 101
12- محمد (ص) / 24
13- انعام / 25
14- توبه / 45
15- توبه / 110
16- بقره / 88.
17- بقره / 97
18- شعراء / 193 و 194
19- انفال / 2
20- مؤمنون / 60
21- آل عمران / 151 و با تفاوت كمى انفال / 12.
22- حشر / 2
23- نازعات / 8
24- قصص / 10
25- آل عمران / 156
26- توبه / 15
27- زمر / 22
28- بقره / 74
29- مائده / 13
30- آل عمران / 159
31- حديد / 16
32- زمر / 23
33- حديد / 27
34- حج / 54
35- كهف / 28
36- بقره / 284
37- ق / 37
38- رعد / 28
39- احزاب / 5
40- بقره / 225
41- ق / 33
42- نحل / 106
43- رعد / 28
44- بقره / 260
45- مثل آيات 26 آل عمران و 113 مائده و ... .
46- فتح / 4
47- فرقان / 32
48- هود / 120
49- حجرات / 14
50- مجادبه / 22
51- حج / 32
52- حجرات / 3
53- احزاب / 32
54- توبه / 117 و «فاما الذين فى قلوبهم زيغ» آل عمران / 3; «فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم» صف / 5.
55- زمر / 45
56- تحريم / 4
57- انعام / 113
58- انبياء / 3
59- توبه / 8
60- نحل / 22
61- توبه / 77
62- نجم / 11
63- فتح / 26
64- سبا / 23
65- احزاب / 53
66- مائده / 41
67- حجرات / 3
68- شعرا / 89
69- صافات / 84
70- بقره / 10
71- ابراهيم / 37
72- آل عمران / 103
73- انفال / 63
74- انفال / 24
75- قصص / 10
76- حج / 46
77- نحل / 78
ياد خدا و پرورش روح
علماى اخلاق به پيروى از قرآن مجيد و روايات اسلامى اهميت فوقالعادهاى براى ذكر به عنوان يكى از شاخههاى مهم عبادت در پاكسازى روح و جان و بيدارى و آگاهى و تهذيب نفس قائل هستند; و براى هر مرحله از مراحل سير و سلوك، اذكارى ذكر كردهاند; مثلا، در مرحله توبه، توجه به ذكر «يا غفار» و در مرحله محاسبه نفس «ياحسيب» و در مرحله جلب رحمتهاى اليه «يا رحمان) و «يا رحيم» امثال آن.
اين اذكار به تناسب حالاتى است كه انسان دارد و مسيرهائى كه مىپيمايد; ولى به عنوان ذكر مطلق كه در هر حالى خوب است، نه به عنوان قصد ورود.
آرى! ذكر خدا از بزرگترين عبادات و بهترين حسنات است و در برابر تهاجم وسوسههاى نفس و نفوذ شيطان به انسان مصونيت مىبخشد.
پردههاى خودخواهى و غرور راكه بزرگترين دشمنسعادت انساناست مىدرد، او را از خوابغفلتبيدار مىكند و از خطراتى كه سعادت وى را تهديد مىكند آگاه مىسازد.
ذكر خدا مانند دانههاى حياتبخش باران است كه بر سرزمين روح و قلب انسان مىبارد و انواع بذرهاى فضيلت و تقوا را شكوفا و بارور مىسازد، و هر اندازه درباره اهميت اين عبادت سخن گفته شود باز كم است.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و اهميت ذكر الله را در آن جستجو مىكنيم:
1- الذينآمنواوتطمئنقلوبهمبذكراللهالابذكر الله تطمئن القلوب (سوره رعد، آيه28)
2- اقمالصلوةانالصلوةتنهىعنالفحشاءوالمنكرولذكر الله اكبر (سوره عنكبوت، آيه 45)
3- اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذكرى (سوره طه، آيه14)
4- اذهب انت واخوك بآياتى و لا تنيا فى ذكرى (سوره طه، آيه42)
5- و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا (سوره طه، آيه124)
6- و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه و لاتعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه وكان امره فرطا (سوره كهف، آيه28)
7- فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا (سوره نجم، آيه29)
8- يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا - هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤمنين رح-يما (سوره احزاب، آيات 41 تا43)
9- انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة (سوره مائده، آيه91)
10- رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله (سوره نور، آيه37)
ترجمه:
1- (هدايتيافتگان) كسانى هستند كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن (و آرام )است; آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مىيابد!
2- نماز را بر پا دار كه نماز (انسان را) از زشتيها و گناه باز مىدارد و ياد خدا مهمتر است!
3- (اى موسى!) من «الله» هستم، معبودى جز من نيست! مرا بپرست و نماز را براى ياد من بپادار
4- (اكنون) تو و برادرت با آيات من برويد و در ياد من كوتاهى نكنيد!
5- و هركس از ياد من روى گردان شود زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت!
6- با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مىخوانند و تنها رضاى او را مىطلبند و هرگز بهخاطر زيورهاىدنيا چشمانخود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن، همانها كه از هواى نفس پيروى كردند و كارهايشان افراطى است!
7- از كسى كه از ياد ما روى مىگرداند و جز زندگى مادى دنيا را نمىطلبد اعراض كن!
8- اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد - و صبح و شام او را تسبيح گوييد! - او كسى است كه بر شما درود و رحمت مىفرستد، و فرشتگان او (نيز براى شما تقاضاى رحمت مىكنند)، تا شما را از ظلمات (جهل و شرك و گناه) به سوى نور (ايمان و علم تقوا) رهنمون گردد، او نسبتبه مؤمنان همواره مهربان بوده است.
9- شيطان مىخواهد به وسيله شراب و قمار در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد!
10- مردانى (آنها كسانى هستند) كه هيچ تجارت و معاملهاى آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند!
تفسير و جمع بندى
در نخستين آيه، سخن از تاثيرياد خدا در آرامش دلها است; آرامشى كه مىتواند انسان را از لغزشها برهاند و به فضائل اخلاقى بيارايد; مىفرمايد: آنها (هدايتيافتگان) كسانى هستند كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ذكر خدا مطمئن و آرام است.» (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله)
سپس همين معنى را به صورت يك قاعده كلى بيان كرده، مىافزايد: «آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مىيابد!» (الا بذكر الله تطمئن القلوب)
اين آرامشفوقالعاده به خاطر آن است كه نگرانيها گاه به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در پيش دارد; مثلا، از احتمال زوال نعمتها يا گرفتارى در چنگال بيمارى و درماندگى و ناتوانى و مانند آن ناشى مىشود، و گاه گذشته تاريك زندگى، فكر او را به خود مشغول مىدارد، و نيز دنياپرستى و دلباختگى نسبتبه دنيا، سوءظنها و توهمها و ترس و وحشت از مرگ، هر يك از اينها مىتواند عاملى براى نگرانى و سلب آرامش انسان شود.
بخل و حسد و حرص و طمع و مانند آنها نيز از عوامل نگرانى انسان است.
يادخدا، همان خداوندى كه جواد و كريم و رحمان و رحيم و خالق و رازق و بخشنده و بنده نواز است - خداوندى كه حل هر مشكلى در بربر قدرتش آسان، و هر امرپيچيدهاى در برابرارادهاش ساده است.
آرى! ياد چنين پروردگار مايه آرامش دلها و سبب پرورش فضائل اخلاقى است. اين نكته قابل توجه است كه نفس مطمئنه همان نفسى است كه مخاطب به خطاب «يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى; اى نفس مطمئنه! به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم درآى و در بهشتم وارد شو!» (1)
در دومين آيه، بعد از بيان اين نكته كه نماز انسان را از زشتيها و منكرات باز مىدارد (ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر ) مىفرمايد: « ذكر خدا از نماز هم بالاتر است!» (و لذكر الله اكبر )
آرى! ياد خدا روح نماز است، و روح شريفترين بخش وجود مىباشد; اگر نماز سبب ترك فحشاء و منكر مىشود نيز به خاطر همين ذكر الله است; زيرا ياد خدا انسان را به ياد نعتمهاى او مىاندازد كه تمام وجود انسان در آن غرق است، و يادآورى اين نعمتها انسان را از نافرمانى بخشنده نعمت، باز مىدارد و از گناه شرمنده مىكند.
از سوى ديگر، او را به ياد روز قيامت و دادگاه عدل الهى مىاندازد; خود را در برابر دادگاه بزرگ حق مىبيند و پرونده اعمال خويش را در آنجا حاضر، و ماموران مجازات را آماده مجازات بدكاران، و فرشتگان رحمت را آماده پذيرائى از بندگان خوبخدا در بهشتبرين مشاهده مىكند; و اين عامل ديگرى براى ترك عصيان و ترك كارهاى ضد اخلاق است.
بعضى از مفسران گفتهاند: جمله «و لذكر الله اكبر» اشاره به اين است كه ذكر خدا برترين اعمال و عبادات بندگان است.
اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از «ذكر الله» در اينجا يادى است كه خدا از بندهاش مىكند (در برابر يادى كه بنده از خدا دارد.) (2) و اين ياد خدا او را به درجات عاليه عبوديت و بندگى سوق مىدهد و از هر چيز برتر و والاتر است; ولى احتمال اول با معنى آيه تناسب بيشترى دارد.
در سومين آيه، سخن از نخستين وحى الهى به موسى بن عمران است كه در سرزمين طور و وادى ايمن، از كنار درختى اين پيام الهى را شنيد: من خدا هستم! معبودى جز من نيست، مرا پرستش كن، نماز را برپا دار تا به ياد من باشى!» (اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذكرى)
در اينجا، در حقيقت، فلسفه اصلى نماز ذكر خدا شمرده شده است، و در نخستين وحى الهى بهموسى عليه السلام توجه بهذكر الله گوشزد شده و اين بهخاطر اهميت فوقالعاده ذكر است، بخصوص اين كه مساله نماز و ذكر الله بلافاصله بعد از بحث توحيد ذكر شدهاست.
در چهارمين آيه، مخاطب موسى و برادرش هارون هستند، در آن زمان كه فرمان نبوت موسى عليه السلام صادر شده، و مامور مىشوند براى مبارزه با فرعون آماده گردند، مىفرمايد: تو و برادرت با آيات من (كتاب آسمانى و معجزات) به سوى فرعون برويد، و در ذكر من كوتاهى و سستى نكنيد! (اذهب انت واخوك بآياتى و لا تنيا فىذكرى)
دستور به ذكر خدا آن هم بدون سستى به هنگام مبارزه باطغيانگرى همچون فرعون، بسيار پرمعنى است; اين امر نشان مىدهد كه ذكر خداوند تا چه اندازه در قدرت و قوت و شجاعت و شهامت انسان اثر دارد، و به او نيرو و توان براى مبارزه مىبخشد كه در اين هنگام به آن دستور داده شده است.
در تفسير «فى ظلال» مىخوانيم كه در توضيح اين آيه مىگويد: «خداوند به موسى و هارون گفت كه ذكر و ياد من، وسيله كار شما، و اسلحه برنده، و تكيه گاهى است كه مىتوانيد به آن متكى شويد!» (3)
بعضى از مفسران «ذكر» را در اين آيه به معنى ابلاغ دعوت نبوت و بعضى به معنى مطلق امر و فرمان، و بعضى به معنى ياد خدا گرفتهاند، در حالى كه هيچ منافاتى بين اين امور نيست، و ممكن است همه در مفهوم جامع آيه جمع باشد.
بديهى است هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ياد خدا باشد و از ياد او نيرو و توان بگيرد، در ابلاغ رسالت و اطاعت فرمان او نيز قوىتر و كوشاتر خواهد بود.
در پنجمين آيه، بعضى از آثار ترك ذكر خدا بيان شده است; مىفرمايد: «و هركس از ياد من روى گردان شود، زندگى تنگ و سختى خواهد داشت و روز قيامت او را نابينا محشور مىكنيم!» (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى)
عذاب دنيوى آنها، تنگى معيشت، و عذاب اخروى آنها، نابينا بودن در محشر است!
گاه تنگى معيشتبه خاطر اين است كه انسان در آمد كمى دارد، و گاه به خاطر آن است كه با داشتن درآمد هنگفت، به خاطر بخل و حرص و آز و طمع، صحنه زندگى بر او تنگ مىشود; مايل نيست در خانهاش باز باشد و ديگران از زندگانى او استفاده كنند، و حاضر نيست محرومان را در زندگى خود شريك سازد; و به فرموده على عليه السلام: «ثروتمندان بخيل همچون فقيران زندگى مىكنند و همانند اغنيا و ثروتمندان حساب پس مىدهند» (يعيش فىالدنيا عيش الفقراء و يحاسب فى الآخرة حساب الاغنياء) (4)
غالب ثروتمندان از خدابىخبر حريصند و اين حرص و آز هميشه آنها را در التهاب و نگرانى و ناراحتى نگه مىدارد، به گونهاى كه از اموال سرشار خود، بهره كافى توام با آرامش نمىبرند.
اما چرا در قيامت نابينا محشور مىشود؟ ممكن استبه اين دليل باشد كه حوادث آن جهان هماهنگى كاملى با حوادث اين جهان دارد; غافلان از ذكر خدا چشمهاى خود را بر حقايق اين جهان بسته، و آيات حق را كه از در و ديوار اين جهان نمايان است ناديده گرفتهاند; به همين، دليل در قيامت نابينا وارد عرصه محشر مىشوند.
ذكر خدا چگونه است؟
در بسيارى از روايات اسلامى ذكر خدا، به معنى «حج» و در بعضى به معنى ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام تفسير شده است; بديهى است هر كدام از اينها مصداق مهمى از مصاديق مفهوم وسيع ذكر خداست; حج، مجموعهاى است از ياد خدا، و ولايت اميرمؤمنان، بنده خاصخدا نيز انسان را به ياد خدا مىاندازد.
ششمين آيه، خطاب به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كرده و او را از پيروى كسانى كه قلبشان از ذكرخدا غافل است، بر حذر مىدارد، و به همراهى كسانىكه صبح و شام به يادخدا هستند، دعوت مىكند; مىفرمايد: «با كسانى باش كه پروردگارخود را هر صبح و شام مىخوانند و تنها ذات او را مىطلبند; هرگز چشمان خود را به خاطر زينتهاى دنيا از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد ما غافل ساختهايم، اطاعت مكن! همانها كه پيروى از هواى نفس كردند و كارهايشان افراطى است! (و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه و لاتعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه وكان امره فرطا)
بديهى استخداوند بىدليل كسى را به مجازات غفلت از ياد حق، گرفتار نمىكند; اين مجازات از آن كسانى است كه به دشمنى با حق برخاستهاند; و از سر لجاج و كبر و غرور، يا تعصب كوركورانه، با حق دشمنى دارند.
بنابراين، منظور از اغفال قلب، مسلط ساختن غفلت از ياد خدا بر آن به خاطر كيفر اعمالشان است; و به همين دليل، به هيچ وجه مستلزم جبر نيست.
اين گروه از غافلان، پيرو هواى نفسند; و اعمالشان آلوده به افراط و تفريط است; به همين دليل، در پايان آيه مىفرمايد: (واتبع هواه وكان امره فرطا)
از اين آيه بخوبى مىتوان نتيجه گرفت كه غافل شدن از ياد خدا در اخلاق انسان اثر مىگذارد، و او را به وادى هواپرستى و افراط مىكشاند.
آرى! روح انسان را يا «خدا» پر مىكند و يا «هوى» كه جمع ميان اين دو ممكن نيست. هوا پرستى سرچشمه غفلت از خدا و خلق خداست; هوا پرستى عامل بيگانگى از همه اصول اخلاقى است; و سرانجام، هوا پرستى انسان را در خويشتن فرو مىبرد، و از همه چيز غافل مىكند.
يك انسان هوا پرست جز به اشباع شهوات خويش نمىانديشد; رحم و مروت و ايثار و فداكارى براى او مفهوم ندارد.
در هفتمين آيه، باز روى سخن به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است; و او را از آنها كه از ياد خدا بيگانهاند، برحذر مىدارد; مىفرمايد: « از كسانى كه از ياد ما روى برگرداندهاند و جز زندگى دنيا را نمىخواهند و نمىجويند، روى بگردان! (فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا)
در تفسير «ذكر خدا» در اين آيه، بعضى گفتهاند منظور قرآن است، و بعضى آن را اشاره به دلائل عقلى و منطقى مىدانند، و بعضى اشاره به ايمان، ولى ظاهر اين است كه ذكر خدا مفهوم گستردهاى دارد كه همه اين امور، و مانند آن را شامل مىشود.
بعضى چنين پنداشتهاند كه اين آيه دعوت به ترك جهاد مىكند، و لذا گفتهاند به وسيله آيات جهاد، نسخ شده است، در حالى كه نسخى در كار نيست، بلكه منظور بىاعتنايى و ترك همنشينى نسبتبه غافلان از ذكر خداست; و اين كار هيچ گونه منافاتى با مساله جهاد در شرايط خاصش ندارد.
در اين آيه، رابطه «دنيا پرستى» و «ترك ذكر خداوند» بخوبى روشن است; و به اين ترتيب آثار ذكر خدا را در پرورش فضائل اخلاقى، و آثار ترك آن را در پيدايش رذائل روشن مىسازد.
در هشتمين آيه، روى سخن به تمام مؤمنان است، و همه آنان را به سوى ذكر خدا دعوت مىكند، و آن را با خروج از ظلمات و پيوستن به نور مرتبط مىسازد; مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد، و صبح و شام او را تسبيح گوييد! - او كسى است كه بر شما درود و رحمت مىفرستد و فرشتگان او (نيز براى شما) تقاضاى رحمت مىكنند، تا شما را از ظلمات جهل و شرك و گناه به سوى نور (ايمان و توحيد و تقوا) رهنمون گردد; و او نسبتبه مؤمنان مهربان است!» (يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا - هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤمنين رحيما)
قابل توجه اين كه، بعد از امر به مؤمنان در مورد ذكر الله آن هم به صورت وسيع و گسترده، و همچنين دستور به تسبيح ذات پاك او، هر صبح و شام، خبر از درود و رحمتخداوند و دعاى فرشتگان مىدهد، و نتيجه آن را خروج از ظلمتها به سوى روشنائى ذكر مىكند; آيا اين همان چيزى نيست كه ما به دنبال آن هستيم كه ذكر خدا اثر عميقى در زدودن تاريكيهاى رذائل اخلاق از درون جان انسان دارد و او را تدريجا به فضائل اخلاقى آراسته مىكند؟
در تفسير الميزان آمده است كه آيهاخير در واقع به منزله بيان علت دستور «ذكركثير» است كه در آيات قبل آمده است; و اين سخنگواه بر مطلبى است كه در بالا ذكر كرديم. (5)
در اين كه منظور از ذكر كثير چيست؟ تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است:
بعضى گفتهاند: منظور اين است كه خدا را هرگز فراموش نكند.
بعضى گفتهاند: منظور ذكر اسماء و صفات حسنى است.
و بعضى طبق روايتى آن را به معنى تسبيحات اربعه را سى بار تكرار كردن، و يا تسبيح حضرت فاطمه عليها السلام گفتهاند.
ابن عباس مىگويد: هر دستورى كه خدا مقرر فرموده، حد و حدودى دارد، و به هنگام عذر، ساقط مىشود، جز ذكر خدا كه نه محدود است، نه عذرى براى ترك آن وجود دارد!
به هر حال، ذكر كثير مفهوم وسيعى دارد كه همه آنچه در بالا آمد در آن جمع است.
و در اين كه منظور از «ظلمات» و «نور»، در ذيل اين آيات چيست؟ نيز تفسيرهاى متعددى كردهاند; گاه به خروج از تاريكى كفر به سوى ايمان، و گاه به خروج از ظلمات جهان ماده به نور روحانيت و معنويت، و گاه به خروج از ظلمات معصيتبه نور اطاعت، تفسير شده است.
ولى معلوم است كه اينها منافاتى با هم ندارند.
اضافه بر اين، خروج از ظلمات رذائل اخلاق به سوى فضائل اخلاق را نيز شامل مىشود كه از مهمترين آثار ذكر خداست.
در نهمين آيه، سخن از عواقب آلودگى به شراب و قمار به ميان آمده است; مىفرمايد: «شيطان مىخواهد بهوسيله شراب و قمار در ميان شما عداوت ايجاد كند، و شما را از ذكر خدا و نماز باز دارد (با اين همه زيان و فساد) آيا خوددارى خواهيد كرد!» (انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون)
در اين آيه سه مفسده مهم براى شراب و قمار ذكر شده: پيدايش عداوت و دشمنى; و باز داشتن از ذكر خدا; و از نماز; از اين تعبير بخوبى روشن مىشود كه ذكر خدا همچون نماز و همانند دوستى و محبت در ميان مردم سرمايه مهمى است كه از دست دادن آن ضايعه بزرگى محسوب مىشود.
اضافه بر اين، مىتوان از لحن آيه چنين استفاده كرد كه ميان «ترك ذكر خدا و نماز» و «پيدايش عداوت و بغض و مفاسد اخلاقى ديگر» رابطهاى وجود دارد; و اين همان است كه ما در جستجوى آن هستيم.
در دهمين و آخرين آيه كه بعد از آيهمعروف نور (آيه 35 سوره نور) آمده است، سخن از مردان بزرگى است كه در بيوت رفيعى كه مركز انوار الهى است جاى دارند; درباره ويژگيهاى آنها چنين مىفرمايد: «اين (نور الهى) در خانههايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاى آن را بالا برند (تا از دستبرد شياطين و هوسبازان در امان باشد). خانههايى كه نام خدا در آن برده مىشود و صبح و شام در آن تسبيح مىگويند; كسانى كه هيچ تجارت و معاملهاى آنان را از ياد خدا، و بر پا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمىكند» (فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الاصال - رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة)
به اين ترتيب، نخستين ويژگى مردانى كه پاسداران نور الهى هستند اين است كه سرگرميهاى زندگى دنيا و امور مادى آنها را از ياد خدا غافل نمىكند; آرى! ياد خداست كه آنها را به اين افتخار بزرگ مفتخر كرده است; سپس به ويژگيهاى ديگر آنها، مانند بر پا داشتن نماز و اداء زكات اشاره مىكند.
نتيجه:
از آنچه در آيات بالا آمد، و آيات ديگر قرآن كه از ذكر همه آنها به خاطر اختصار صرف نظر كرديم، بخوبى استفاده مىشود كه ذكر خدا مايه آرامش دل; نهى از فحشاء و منكر; و قدرت و قوت در مقابل دشمن; ترك بخل و حرص و دنيا پرستى و رذائل ديگر اخلاقى مىشود.
رهروان راه حق، سالكان الى الله، و تمام كسانى كه به خود سازى و تهذيب نفس مشغولند،بايد ازاين كيمياىسعادت و اكسير خوشبختى غافلنشوند;و بدانند آنچهبه آنها در اين مسير پر فراز و نشيب و مملو از خطرات و پرتگاهها، هوشيارى و قدرت و قوت مىدهد، همان ياد خداست كه به صورت مستمر در آيد، و جزء برنامه حيات انسان شود.
رابطه ياد خدا با تهذيب نفوس در احاديث اسلامى
اهميت ذكر الله در احاديث اسلامى بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد; آنچه ما به دنبال آن هستيم اين است كه ياد خدا را به عنوان يكى از عوامل تهذيب نفس و پرورش فضائل اخلاقى، و سازندگى روح انسان، مورد بررسى قرار دهيم; در اين زمينه نيز روايات زيادى در منابع معروف اسلامى از معصومين(ع) نقل شده است، كه گلچينى از آن را در ذيل ملاحظه مىكنيد:
1- در حديثى از امام اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «من عمر قلبه بدوام الذكر حسنت افعاله فى السر و الجهر; هر كس قلب خود را با ياد پيوسته الهى آبادان كند، اعمال او در پنهان و آشكار نيكو مىشود.» (6) اين حديثشريف با صراحت تمام اين رابطه را روشن مىسازد.
2- در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مىخوانيم: «مداومة الذكر قوت الارواح و مفتاح الصلاح; تداوم ياد خدا غذاى روح و كليد رستگارى است.» (7)
3- در حديث ديگرى از همان امام عليه السلام آمده است: «اصل صلاح القلب اشتغاله بذكرالله; ريشه اصلاح قلب (و تهذيب نفس) اشتغال به ياد خداست!» (8)
4- باز در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مىخوانيم: «ذكر الله دواء اعلال النفوس; ياد خدا داروى بيماريهاى جانها است!» (9)
5- و نيز از همان بزرگوار عليه السلام مىخوانيم: «ذكر الله راس مال كل مؤمن، و ربحه السلامة من الشيطان; ياد خدا سرمايه كل فرد با ايمان است و سود آن حفظ از وسوسههاى شيطان (و خلقوخوهاى شيطانى) است!» (10)
6- باز از همان امام بزرگ عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «الذكر جلاء البصائر و نور السرائر; ذكر خدا مايه روشنى چشم دل و نور درون است!» (11)
7- و نيز از همان پيشواى متقيان عليه السلام مىخوانيم: «من ذكر الله سبحانه احيى الله قلبه و نور عقله و لبه; هركس ياد خداوند سبحان كند، دلش را زنده مىكند، و عقلوخرد او را نورانى مىسازد!» (12)
8- و نيز از همان امام بزرگوار آمده است كه فرمود: «استديموا الذكر فانه ينير القلب، و هو افضل العبادة; پيوسته به ياد خدا باشيد كه قلب را نورانى، و دل را صفا مىبخشد و برترين عبادات است!» (13)
9- در «ميزانالحكمه» از امام اميرمؤمنان عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «اذكروا الله ذكرا خالصا تحيوا به افضل الحياة و تسلكوا به طرق النجاة; خدا را خالصانه ياد كنيد تا برترين حيات براى شما حاصل گردد، و نيز به وسيله آن، راه نجات را بپيماييد!» (14)
10- در نهجالبلاغه از همان حضرت عليه السلام نقل شده است كه در وصيت معروفش به فرزند گرامىاش امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود: «اوصيك بتقوى الله يا بنى! و لزوم امره و عمارة قلبك بذكره; فرزندم! تو را به تقواى الهى و التزام به او امر او، و آباد ساختن قلبتبا ذكر خدا، توصيه و سفارش مىكنم!» (15)
11- در «غررالحكم» از مولىالموحدين اميرمؤمنان على عليه السلام چنين نقل شده است كه فرمود: «ذكر الله مطردة للشيطان; ياد خدا شيطان را از شما طرد مىكند.»
12- به عنوان حسن ختام، اين بحث را با حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پايان مىدهيم، هر چند روايات در اين زمينه بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد; فرمود: «ذكرالله شفاء القلوب; ذكر خدا موجب شفاى الها است!» (16)
از مجموع آنچه در احاديث دوازده گانه بالا آمد، بخوبى مىتوان استفاده كرد كه رابطه بسيار نزديكى ميان «ياد خدا» (ذكر الله) و «تهذيب نفوس» است; قلب را نورانى مىكند; بيماريهايى همچون كبر و غرور و غفلت و بخل و حسد را از دل دور مىسازد; شيطان را طرد مىكند; و دل را صيقل مىدهد.
به گفته بعضى از علماى بزرگ اخلاق، دل و جان انسان جايگاهى است كه هرگز نمىتواند خالى بماند; اگر ذكر خدا آن را پر كند، وسوسههاى شيطانى از آن دور مىشود،و اگر خالى از يادخدا باشد جولانگاه لشكر شيطان و وسوسههاى او خواهدشد.
از سوى ديگر، مىدانيم كه ذات پاك خداوند منبع كل كمالات است، ياد او سبب مىشود، كه انسان هر روز به منبع كمال مطلق نزديك و نزديكتر گردد، و از رذائل اخلاقى كه پايه همه آنها را كاستيها و فقدان كمال تشكيل مىدهد، دور مىسازد.
بنابراين، راهيان اين راه بايد ذكر خدا را به عنوان برندهترين سلاح، راهوارترين مركب، و پرفروغترين چراغ، با خود داشته باشند، تا اين راه صعبالعبور را بسرعت پشتسربگذارند و جاده خود را به سوى كمالات انسانى و ملكات فاضله اخلاقى، نورانى و هموار سازند.
در پايان اين بحث ذكر سه نكته لازم به نظر مىرسد:
1- حقيقت ذكر چيست؟
به گفته «راغب» در «مفردات» ذكر دو معنى دارد; گاه به معنى حضور چيزى در ذهن (يادآورى) وگاه بهمعنى حفظ و نگاهدارى معارف و اعتقادات حق در درون جان است.
بزرگان اخلاق گفتهاند: «ذكر خدا» تنها اين نيست كه نام خدا را بر زبان بياوريم و مكرر تسبيح و تهليل و تكبير گويى; بلكه منظور آن است كه با تمام قلب، متوجه او و عظمتش باشيم، و او را همه جا حاضر و ناظر بدانيم.
بىشك چنين ذكرى سرچشمه حركتبه سوى نيكيها و خوبيها است، و مىتواند ميان انسان و گناه و رذائل اخلاقى سد محكمى ايجاد كند.
به همين دليل، در حديثى مىخوانيم كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: سه چيز است كه اين امت طاقت آن را ندارند (و از هركسى ساخته نيست): مواسات با برادران دينى، در مال; و دادن حق مردم; و ذكر خدا در هر حال; سپس افزود: «و ليس هو سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر ولكن اذا ورد على ما يحرم عليه خاف الله عزوجل عنده و تركه; ذكر تنها گفتن سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر نيست، بلكه هنگامى كه زمينههاى حرام فراهم گردد، از خدا بترسد و آن را ترك گويد.» (17)
شبيه همين معنى با مختصر تفاوتى از امام باقر و امام صادق8 نقل شده است. (18)
در حديث ديگرى از حضرت على عليه السلام مىخوانيم: «الذكر ذكران: ذكر عند المصيبة حسن جميل و افضل من ذلك ذكر الله عند ماحرم الله عليك فيكون ذالك حاجزا; ذكر بر دوگونه است: ياد خدا كردن به هنگام مصيبت (و شكيبايى نمودن) زيبا و جالب است، و از آن برتر، آن است كه خدا را در برابر گناهان ياد كنى، و ميان تو و حرام سدى ايجاد نمايد!» (19)
از آنچه در بالا آمد بخوبى مىتوان نتيجه گرفت كه ذكر الله واقعى ذكرى است كه در اعماق وجود انسان اثر بگذارد، و در جهت گيريهاى فكرى و عملى او تاثير كند، و روح و جان انسان را پرورش دهد و به راه خدا دعوت كند.
آن كس كه ذكر خدا مىگويد و راه شيطان را مىپويد، در واقع ذاكر صادق و خالص نيست; به همين دليل، در حديثى از امام علىبنموسىالرضا عليهما السلام مىخوانيم كه فرمود: «من ذكرالله و لم يستبق الىلقائه فقد استهزء بنفسه;كسى كه ذكرخدا بگويد و بهسوى لقاىاو سبقت نجويد(و اعمالنيكى براى رستاخيز فراهمنسازد)خود را بهسخريهگرفتهاست!» 20)
2- مراتب ذكر
بزرگان اخلاق براى ذكر، مراتب و مراحلى ذكر كردهاند:
نخستين مرحله: ذكر لفظى است كه انسان نام خدا واوصاف جلال و جمال او و اسماء حسنايش را بر زبان جارى كند، بى آن كه توجهى به مفاهيم و محتواى آن داشته باشد; مانند بسيارى از نمازگزاران كه بىتوجه به معانى نماز، الفاظى را بر زبان جارى مىسازند. درست است كه اين گونه ذكر، بىاثر نيست، چرا كه اولا مقدمهاى استبراى رسيدن به مراحل بالاتر و ثانيا هميشه با يك مفهوم و توجه اجمالى آميخته است، زيرا شخص نمازگزار اجمالا مىداند رو به خدا ايستاده و براى خدا نماز مىخواند، هرچند مفاهيم آن را به تفصيل نداند; ولى به يقين اين ذكر كم ارزش است، و تاثير چندانى در تربيت نفوس و تهذيب اخلاق ندارد.
مرحله دوم: ذكر معنوى است، و آن اين است كه انسان در حالى كه مشغول ذكر لفظى استبه معانى آن نيز توجه كند; بديهى است كه توجه به معانى و مفاهيم اذكار بويژه اگر متوجه تفاوت اين مفاهيم و خصوصيت هر يك از آنها باشد، عمق بيشترى به ذكر مىبخشد و آثار فزونترى در تربيت انسان دارد; و انسان با تداوم چنين ذكرى آثار آن را در خود احساس مىكند.
مرحله سوم: ذكر قلبى است، و در تفسير آن گفتهاند: ذكر قلبى آن است كه توجه به پروردگار، نخست از دل بجوشد، و سپس بر زبان جارى گردد; مثلا، هنگام دقت و مطالعه در آثار خداوند در جهان آفرينش و مشاهده نظم عجيب كائنات و ظرافت فوقالعاده آنان به ياد عظمتخدا افتد و بگويد: «العظمة لله الواحد القهار; عظمت از آن خداوند يكتا و قاهر است! » اين ذكرى است كه از درون دل جوشيده و بيانگر حالتى در درون جان انسان است.
گاه انسان يك نوع حضور معنوى در جان خود مشاهده مىكند، و بى آن كه واسطهاى در ميان باشد، به ذكر ياسبوح و يا قدوس و يا اذكارى همچون سبحانك اللهم لا اله الا انت مترنم مىشود.
اين اذكار قلبيه، تاثير فوقالعادهاى در تهذيب نفس و پرورش فضايل اخلاقى دارد، و همانند ذكر فرشتگان است كه وقتى اعجوبه عالم آفرينش يعنى «آدم» را با علم وسيع و گستردهاش درباره اسماء الهى مشاهده كردند، عرضه داشتند: «سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم; بار الها! منزهىتو، چيزى جز آنچه به ما تعليم دادهاى نمىدانيم و تو دانا و حكيمى!» (21)
در قرآن مجيد اشاره به مراحلى از ذكر شده است; آنجا كه مىفرمايد: «و اذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا; نام پروردگارت را ذكر كن و تنها به او دل ببند!» (22)
و در جاى ديگر مىفرمايد: «و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الآصال و لا تكن من الغافلين; پروردگارت را در دل خود از روى تضرع و خوف آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان، ياد كن و از غافلان مباش! » (23)
در آيهاول، توجه به ذكر لفظى عميق شده، و سرانجام به تبتل و انقطاع الىالله; يعنى، از همه بريدن و به خدا پيوستن، منتهى گرديده است.
در آيهدوم، توجه به ذكر قلبى شده كه آميخته با تضرع و خوف خدا باشد و منتهى به ذكرخفى زبانى شود، كه آهسته از درون بجوشد و برزبان جارى گردد.
3- موانع ذكر
ذكر لفظى موانع مهمى برسرراه ندارد، چرا كه هر وقت انسان بخواهد مىتواند اذكار مقدسى را مشتمل بر اسماى حسناى خداوند و صفات جمال و كمال او بر زبان جارى سازد مگر اينكه آنقدر غرق دنيا شود كه حتى مجال براى ذكرلفظى باقى نماند.
ولى ذكر قلبى و معنوى موانع زيادى بر سر راه دارد، كه مهمترين آنها از سوى خود انسان است; با اينكه خداوند همه جا حاضر و ناظر است، و از ما به ما نزديكتر مىباشد (و نحن اقرب اليه من حبل الوريد) (24) و قبل از هر چيز و بعد از هر چيز او مىباشد، و همراه همه چيز است، و طبق حديث مشهور علوى «ما رايتشيئا الا ورايت الله قبله و بعده ومعه; چيزى را نديدم مگر اين كه خدا را قبل از آن; و بعد از آن; و همراه آن ديدم! (قبل از آن به دليل اين كه خالق آن اوست، و بعد از آن به دليل اين كه همه چيز فانى مىشود و او باقى است، و همراه آن به دليل اين كه حافظ و نگهدار همه چيز است!)»; ولى با اين حال، بسيار مىشود كه اعمال انسان و صفات شيطانى او، حجابى ضخيم در برابر چشمانش مىشود به گونهاى كه هرگز حضور خود را در پيشگاه خدا احساس نمىكند; همانگونه كه در دعاى معروف امام سجاد عليه السلام (دعاى ابوحمزه ثمالى) مىخوانيم: «وانك لا تحتجب عن خلقك الا ان تحجبهم الاعمال دونك; تو هرگز از مخلوقات خود پنهان نيستى مگر اين كه اعمال آنها حجابى در برابر تو گردد!» و مهمترين اين حجابها، «خودپرستى» است كه انسان را از «خداپرستى» و ذكر الله باز مىدارد.
انسان خود بين، خدا بين نمىشود، و خود خواهى و خود بينى نوعى شرك است كه با حقيقت توحيد و حق بينى سازگار نيست!
در حديثى از امام اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «كلما الهى من ذكر الله فهو من ابليس; هر چيز انسان را از ياد خدا غافل سازد، از سوى شيطان است!» (25)
و در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «كل ما الهى عن ذكر الله فهو من الميسر; هر چيزى كه انسان را از ياد خدا غافل كند، نوعى قمار است!» (26) (و مىدانيم قمار در قرآن مجيد در رديف بت پرستى ذكر شده است. (27) )
اين سخن را با حديث ناب و جالبى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پايان مىدهيم:
در تفسير آيهشريفه «يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله; اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اموال و فرزندانتان شما را از ذكر خدا غافل نسازد!» (28)
فرمود: «هم عباد من امتى الصالحون منهم، لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و عن الصلوة المفروضة الخمس; اين مؤمنان، بندگان صالحى از امت من هستند كه هيچ تجارت و معاملهاى، آنها را از ياد خدا و نمازهاى فريضه پنجگانه، غافل نمىكند!» (29)
آرى! آنها هر جا باشند و هرچه بگويند و هر چه بشنوند باز نظرى به سوى خدا دارند.
سررشته دولت اى برادر به كف آر وين عمر گرامى به خسارت مگذار! دائم همه جا، با همه كس، در همه كار مىدار نهفته چشم دل جانب يار!
پىنوشتها:
1- سوره فجر، آيات27 تا 30 .
2- المحجةالبيضا، جلد 2، صفحه266.
3- «فى ظلال القرآن»، جلد 5، صفحه 474.
4- بحارالانوار، جلد69، صفحه119.
5- تفسير الميزان، جلد16، صفحه329 ذيل آيهمورد بحث.
6- تصنيف درر الحكم،صفحه189، شماره 3658.
7- همان مدرك، شماره 3661.
8- همان مدرك، صفحه 188، شماره 3608.
9- همان مدرك، صفحه 188، شماره3619.
10- همان مدرك، شماره 3621.
11 همان مدرك، صفحه189، حديث 3631.
12- همان مدرك، شماره 3645.
13- همان مدرك، حديث 3654.
14- ميزان الحكمه، جلد 2، چاپ جديد، صفحه969.
15- نهج البلاغه، نامه 31.
16- كنز العمال، حديث 1751.
17- بحارالانوار، جلد90، صفحه 151، حديث 4.
18- همان مدرك، حديث 5 و6.
19- بحار، جلد 75، صفحه 55.
20- بحار،جلد 75، صفحه356، حديث 11.
21- سوره بقره، آيه32.
22- سوره مزمل، آيه8.
23- سوره اعراف، آيه205.
24- سوره ق، آيه16.
25- ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 975، چاپ جديد، بحث ذكر.
26- همان مدرك
27- سوره مائده، آيه90.
26- سوره منافقون، آيه9.
29- ميزان الحكمه، ج 2، صفحه 975 ، چاپ جديد.
اخلاق در قرآن جلد اول صفحه 347 آيت الله مكارم شيرازى
5- آيا اخلاق قابل تغيير است؟
سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربيتى به اين مساله بستگى دارد، زيرا اگر اخلاق قابل تغيير نباشد نه تنها علم اخلاق بيهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامههاى تربيتى انبيا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد; تعزيرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نيز بىمعنى خواهد بود.
بنابراين، وجود آنهمه برنامههاى اخلاقى و تربيتى در تعاليم انبياء و كتب آسمانى و نيز وجود برنامههاى تربيتى در تمام جهان بشريت، و همچنين مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترين دليل بر اين است كه قابليت تغيير اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پيامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذيرفته شده است.
اما با اين همه، عجيب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره اين كه «آيا اخلاق قابل تغيير استيا نه؟» مطرح كردهاند!
بعضى مىگويند: اخلاق قابل تغيير نيست! و آنها كه بدگوهرند و طينتى ناپاك دارند عوض نمىشوند، و به فرض كه تغيير يابند، سطحى و ناپايدار است و بزودى به حال اول باز مىگردند!
آنها براى خود دلائلى دارند از جمله اين كه ساختمان جسم و جان رابطه نزديكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرينش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمىشود، اخلاق او نيز قابل تغيير نيست.
جمعى از شعرا كه پيرو اين طرز تفكر بودهاند نيز در اشعار خود بطور گسترده به اين مطلب اشاره كردهاند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در اين امر حمل كرد).
نمونهاى از اشعار شعراى معروف را در اين زمينه در ذيل مىخوانيد:
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است شمشير نيك زآهن بد چون كند كسى؟ ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس! باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شورهزار خس!
برسيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين در سنگ آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از آن به صيقل زنگ!
چون بود اصل گوهرى قابل تربيت را در او اثر باشد هيچ صيقل نكو نداند كرد آهنى را كه بدگهر باشد سگ به درياى هفتگانه مشوى كه چو تر شد پليدتر باشد! خر عيسى گرش به مكه برند چون بيايد هنوز خر باشد!
دليل ديگرى كه براى اين امر ذكر كردهاند اين است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبيل تاديب و نصيحت و اندرز است، و هنگامى كه اين عوامل زايل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسيله عوامل حرارتزا از بين مىرود و هنگامى كه آن عوامل از بين برود، حرارت را پس داده، به حال اول باز مىگردد!
اين طرز فكر و اينگونه استدلالات همه مايه تاسف و سبب انحطاط جوامع بشرى است!
طرفداران «قابليت تغيير» در امور اخلاقى، از دو دليل فوق چنين پاسخ مىگويند:
1- ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نيست، ولى اين ارتباط به اصطلاح در حد «مقتضى» است نه «علت تامه»، يعنى مىتواند زمينهساز باشد نه اين كه الزاما و اجبارا تاثير قطعى بگذارد، همانگونه كه بسيارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پارهاى از بيماريها متولد مىشوند زمينه آلودگى به آن بيماريها را دارند، ولى با اين حال مىتوان با پيشگيريهاى مخصوص جلو تاثير عامل وراثت را گرفت.
افراد ضعيف البنيه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نيرومندى مىشوند و بعكس، افراد قوى البنيه بر اثر ترك اين دو، ضعيف و ناتوان خواهند شد.
افزونبراين، روح و جسم انسان نيز قابلتغيير است تاچه رسدبهاخلاق زاييدهازآن!
مىدانيم تمام «حيوانات اهلى امروز» يك روز در زمره حيوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حيوانات اهلى در آورد; بسيارى از گياهان و درختان ميوه نيز چنين بودهاند. جايى كه با تربيتبتوان خلق و خوى يك حيوان و ويژگيهاى يك گياه يا درخت را تغيير داد چگونه نمىتوان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغيير داد؟
هم اكنون نيز بسيارى از حيوانات را براى كارهايى كه بر خلاف طبيعت آنها است تربيت مىكنند و آنها اين كارها را بخوبى انجام مىدهند.
2- از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال ديگر آنان نيز روشن مىشود زيرا گاه عوامل بيرونى آنقدر تاثير قوى دارد كه ويژگيهاى ذاتى را بكلى دگرگون مىسازد، و حتى ويژگيهاى جديد به وراثتبه نسلهاى آينده نيز مىرسد همانگونه كه در حيوانات اهلى مثال زده شد.
تاريخ، انسانهاى بسيارى را نشان مىدهد كه بر اثر تربيتبكلى خلق و خوى خود را تغيير دادند، و به اصطلاح يكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه يك روز مثلا در صف دزدان قهار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدل گشتند.
توجه به طرز به وجود آمدن يك ملكه اخلاقى به ما اين قدرت را مىدهد كه راه از ميان بردن آن را نيز پيدا كنيم; مساله چنين است كه هر عمل خوب يا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مىگذارد، و روح را تدريجا به سوى خود جلب مىكند، تكرار اين عمل آن اثر را بيشتر و قويتر مىسازد، و كم كم كيفيتى به نام «عادت» حاصل مىشود، و هر گاه عادت استمرار يابد به صورت «ملكه» در مىآيد.
بنابراين، همانگونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سايه تكرار عمل تشكيل مىگردد، از همين طريق قابل زوال است; البته، اثر تلقين، تفكر، تعليمات صحيح و محيط سالم در فراهم كردن زمينههاى روحى براى پذيرش و تشكيل ملكات خوب را نمىتوان ناديده گرفت.
در اينجا قول سومى نيز وجود دارد و آن اينكه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغيير است، و بعضى غير قابل تغيير، آن صفاتى كه طبيعى و فطرى است، قابل تغيير نمىباشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغيير است. (1)
اين قول نيز فاقد هرگونه دليل است، زيرا اين تفصيل و تفاوت گذارى، بين صفات فرع، بر قبول اخلاق طبيعى و فطرى است، در حالى كه چنين چيزى ثابت نيست; و به فرض كه چنين باشد چه كسى مىتواند ادعا كند كه صفات فطرى قابل تغيير نيست؟ مگر حيوانات وحشى را نمىتوان اهلى كرد؟ مگر تعليم و تربيت نمىتواند آنقدر ريشهدار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟
آيات و روايات دليل بر قابليت تغيير اخلاق است
آنچه را در بالا گفتيم از نظر دلائل عقلى و تاريخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى يعنى آنچه از مبدا وحى و سخنان معصومين(ع) به دست آمده مراجعه كنيم مساله از اين هم روشنتر است; زيرا:
1- نفس مساله بعثت انبيا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلى ماموريتى كه آنها براى هدايت و تربيت همه انسانها داشتند، محكمترين دليل بر امكان تربيت و پرورش فضائل اخلاقى در تمام افراد بشر است.
آياتى مانند: هو الذى بعث فىالاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه2) (2) و آيات مشابه آن بخوبى نشان مىدهد كه هدف از ماموريت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هدايت و تربيت و تعليم و تزكيه همه كسانى بود كه در «ضلال مبين» و گمراهى آشكار بودند.
2- تمام آياتى كه خطاب به همه انسانها به عنوان «يا بنىآدم» و «ياايها الناس» و «ياايها الانسان»، و «يا عبادى» مىباشد و مشتمل بر اوامر و نواهى و مسائل مربوط به تهذيب نفوس و كسب فضائل اخلاقى است، بهترين دليل بر امكان تغيير «اخلاق رذيله» و اصلاح صفات ناپسند است، در غير اين صورت، عموميت اين خطابها لغو و بيهوده خواهد بود.
ممكن است گفته شود: اين آيات غالبا مشتمل بر احكام است، و احكام مربوط به جنبههاى عملى است، در حالى كه اخلاق ناظر به صفات درونى است.
ولى نبايد فراموش كرد كه «اخلاق» و «عمل» لازم و ملزوم يكديگر و به منزله علت و معلولند، و در يكديگر تاثير متقابل دارند; هر اخلاق خوبى سرچشمه اعمال خوب است، همانگونه كه اخلاق رذيله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نيك و بد نيز اگر تكرار شود تدريجا تبديل به خلق و خوى خوب و بد مىشود.
3- اعتقاد به عدم امكان تغيير اخلاق سر از اعتقاد به جبر در مىآورد; زيرا مفهومش اين است كه صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغيير آن نيستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام كار خوب يا بد مجبورند، و در عين حال مكلف به انجام خوبيها و ترك بديها هستند; اين عين جبر است، و تمام مفاسدى را كه مذهب جبر دارد بر آن مترتب مىشود. (3)
4- آياتى كه با صراحت تشويق به تهذيب اخلاق مىكند و از رذايل اخلاقى بر حذر مىدارد نيز دليل محكمى استبر امكان تغيير صفات اخلاقى، مانند «قد افلح من زكيها وقد خاب من دسيها; هر كس نفس خود را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده سازد نوميد و محروم گشته است.» (سوره شمس - آيه9 و 10).
تعبير به «دسيها» از ماده «دس» و «دسيسه» در اصل به معنى آميختن شىء ناپسندى با چيز ديگر است; مثل اين كه گفته مىشود: «دس الحنطة بالتراب; گندم را با خاك مخلوط كرده»، اين تعبير نشان مىدهد كه طبيعت انسان بر پاكى و تقوا است و آلودگيها و رذائل اخلاقى از خارج بر انسان نفوذ مىكند و هر دو قابل تغيير و تبديل است.
در آيه34 سوره فصلت مىخوانيم: «ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كانه ولى حميم; بدى را با نيكى دفع كن ناگهان (خواهى ديد) همان كسى كه ميان تو و او دشمن است گويى دوست گرم و صميمى (و قديمى تو) است!»
اين آيه بخوبى نشان مىدهد كه عداوت و دشمنيهاى عميق كه در خلق و خوى انسان ريشه دوانده باشد، با محبت و رفتار شايسته ممكن است تبديل به دوستيهاى داغ و ريشهدار شود; اگر اخلاق، قابل تغيير نبود، اين امر امكان نداشت.
در روايات اسلامى نيز تعبيرات روشنى در اين زمينه ديده مىشود مانند احاديث زير:
1- حديث معروف انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق، (4) دليل واضحى بر امكان تغيير صفات اخلاقى است.
2- روايات فراوانى كه تشويق به حسن خلق مىكند، مانند: حديث نبوى: «لو يعلم العبد ما فى حسن الخلق لعلم انه يحتاج ان يكون له خلق حسن; اگر بندگان مىدانستند كه حسن خلق چه منافعى دارد، يقين پيدا مىكردند كه محتاج به اخلاق نيكند!»، (5) نشانه ديگر است.
3- در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم: «الخلق الحسن نصف الدين; اخلاق خوب، نيمى از دين است.» (6)
4- و در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «الخلق المحمود من ثمار العقل، الخلق المذموم من ثمار الجهل; اخلاق خوب از ميوههاى عقل و آگاهى است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانى است.» (7)
و از آنجا كه «علم» و «جهل» قابل تغيير است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغيير مىباشد.
5- در حديث ديگرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «ان العبد ليبلغ بحسن خلقه عظيم درجات الاخرة وشرف المنازل وانه لضعيف العبادة; بنده خدا به وسيله حسن اخلاق به درجات عالى آخرت و بهترين مقامات مىرسد، در حالى كه ممكن است از نظر عبادت ضعيف باشد!» (8)
در اين حديث اولا مقايسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانيا ذكر درجات بالاى اخروى كه حتما مربوط به اعمال اختيارى است، و ثالثا تشويق به تحصيل حسن خلق، همگى نشان مىدهد كه اخلاق يك امر اكتسابى است، نه اجبارى و الزامى و خارج از اختيار! (دقت كنيد)
اين گونه روايات و تعبيرات گويا و پرمعنى در كلمات معصومين(ع) زياد ديده مىشود (9) و همه آنها نشان مىدهد كه صفات اخلاقى قابل تغيير است، و گرنه اين تعبيرات و تشويقها لغو و بيهوده بود.
6- در حديث ديگرى از رسولخدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه به يكى از يارانش به نام «جرير بن عبدالله» فرمود: «انك امرء قد احسن الله خلقك فاحسن خلقك; خداوند به تو چهره زيبا داده، اخلاق خود را نيز زيبا كن!» (10)
كوتاه سخن اين كه: كتب روايى ما پس از رواياتى است كه همگى دلالتبر امكان تغيير اخلاق آدمى دارد. (11)
اين بحث را با حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام كه تشويق به فضائل اخلاقى مىكند پايان مىدهيم، فرمود: «الكرم حسن السجية و اجت-ناب الدن-ية; ارزش و كيفيت انسان به اخلاق پسنديده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است!» (12)
دلائل طرفداران عدم تغيير اخلاق
در برابر دلائل بالا بعضى به رواياتى تمسك جستهاند كه در نظر بد وى از آنها چنين بر مىآيد كه اخلاق قابل تغيير نيست، از جمله:
1- در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:
«الناس معادن كمعادن الذه-ب والفض-ة، خيارهم فى الجاهلي-ة خياره-م في الاس-لام; مردم همچون معدنهاى طلا و نقرهاند، بهترين آنها در زمان جاهليتبهترين آنها در اسلامند.»
2- در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله آمده است: «اذا سمعتم ان جبلا زال عن مكانه فصد قوه، و اذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلا تصد قوه! فانه سيعود الى ما جبل عليه! هر گاه بشنويد كوهى از جايش حركت كرده، تصديق كنيد، اما اگر بشنويد كسى اخلاقش را رها نموده تصديق نكنيد! چرا كه بزودى به همان فطرت خويش باز زيرا اين نكته قابل قبول است كه روحيات مردم ذاتا متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى
‹رسث/››ح .تسين لكشم نادنچ ،دراد قلاخا رييغت ناكما رد تحارص هك ىتاياور و قباس نشور لئلاد هنيرق هب تاياور هنوگ نيا ريسفت ح<>ج خساپ ج<>ح)31( اينها دليل بر اين نمىشود كه اين روحيات قابل تغيير نباشند; و به تعبير ديگر، اين گونه صفات روحى در حد مقتضى است نه علت تامه، لذا با تجربه ديدهايم كه اين افراد بر اثر تعليم و تربيتبكلى عوض مىشوند.
اضافه بر اين، اگر ما بخواهيم مطابق اين حديثحكم كنيم بايد بگوييم كه همه مردم داراى اخلاق نيكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابراين، جايى براى اخلاق رذيله طبيعى وجود نخواهد داشت. (دقت كنيد)
در مورد حديث دوم نيز مساله جنبه مقتضى دارد نه علت تامه، و يا به تعبير ديگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حديث، مخالف صريح تواريخى است كه در دست است و نشان مىدهد افرادى اخلاق خود را تغيير دادهاند، و تا پايان عمر بر همان روش باقى ماندند.
همچنين مخالف تجربيات روزمره ما است كه بسيارى از افراد فاسد را مىبينيم به وسيله تعليم و تربيت راه زندگى خود
را عوض مىكنند و تا آخر نيز بر روش جديد مىمانند. كوتاه سخن اين كه: در عين قبول تفاوت روحيات و سجاياى اخلاقى مردم با يكديگر، هيچ كس مجبور نيست كه بر اخلاق بد باقى بماند، يا بر اخلاق خوب; صاحبان سجيه نيك ممكن استبر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجاياى زشت، ممكن است زير نظر استاد مربى و در سايه خودسازى به بالاترين مراحل كمال عروج نمايند!
اين نكته نيز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى اين كه اعمال خود را توجيه كنند، به اين گونه منطقها روى مىآورند كه خدا ما را چنين آفريده، اگر مىخواست، مىتوانست ما را با اخلاق ديگرى بيافريند!
به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابليت تغيير اخلاق نتيجهاى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبيا و بيهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.
پاورقىها 1- محقق نراقى در جامع السعادات اين نظريه را برگزيده است (جامع السعادات جلد 1، ص 24).
2- آيه164 آل عمران نيز همين مضمون را در بردارد.
3- به اصولكافى، جلد 1، ص 155و كشفالمراد،بحثقضا و قدر درباره مفاسد و مذهب جبر مراجعهشود.
4- سفينة البحار، (ماده خلق).
5- بحار، جلد 10، ص369.
6- بحار، ج 71، ص 385.
7- غررالحكم، 1280 - 1281.
8- مهجة البيضاء، ج 5، ص93.
9- مرحوم كلينى در جلد دوم اصول كافى، در باب حسن الخلق(ص99) هيجده روايت در اين زمينه نقلكرده است.
10- سفينة البحار، ماده خلق.
11- به جلد دوم اصول كافى و روضه كافى، و جلد سوم ميزان الحكمة و جلد اول سفينة البحار، در ابواب مناسب مراجعه فرماييد.
12- غرر الحكم.
13- جامع السعاده، جلد اول، صفحه 24.
اخلاق در قرآن جلد اول صفحه 30 آيت الله مكارم شيرازى


