تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       علم اخلاق اسلامی جلد 1 

تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       علم اخلاق اسلامی جلد 2 

تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       علم اخلاق اسلامی جلد 3 

تاليف: عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)

       معراج السعادة 

تاليف: عالم ربانى علامه مولى مهدى نراقى

       اللمعة الالهية  

عبد الرحيم اباذرى

       ملا مهدى نراقى منادى اخلاق 

المولى محمد مهدي النراقي

       جامع السعادات (الجزء الأول )  

المولى محمد مهدي النراقي

       جامع السعادات (الجزء الثاني )  

المولى أحمد النراقي

       عوائد الأيام 

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الأول )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثاني )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثالث )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الرابع )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الخامس )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السادس )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السابع )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثامن )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء التاسع )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء العاشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الحادي عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثاني عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الثالث عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الرابع عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء الخامس عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السادس عشر )

المولى أحمد النراقي

       مستند الشيعة في أحكام الشريعة (الجزء السابع عشر )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اخلاق از ديدگاه قرآن پيامبر و عترت

سيد حسين موسوى راد لاهيجى

- فهرست -

فهرست مطالب
پيشگفتار
مقدمه كتاب
فلسفه اخلاق
حوزه بحث پيرامون فلسفه اخلاق
اخلاق از ديدگاه مذاهب و مكاتب
نظر برخى از دانشمندان در زمينه حسن و قبح عقلى
نظريات دانشمندان در خصوص حسن و قبح
نظريه فاضل قوشچى در خصوص حسن و قبح شرعى
اخلاق از ديدگاه برخى از فلاسفه
اخلاق از ديدگاه قرآن
اخلاق از ديدگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله
اخلاق از ديدگاه عترت
اخلاق عظيم حميده پيامبر (عليه السلام )
مكارم اخلاق
اخلاق و ايمان
اخلاق مصاحبت و دوستى
جوان و تعهدات اخلاقى
جوانى دوران تعهد و تخصص
اخلاق و شرم و حياء اسلامى
جوان و اخلاق اسلامى
اخلاق و امر خطير ازدواج
اخلاق رازدارى
اخلاق اقتصادى
اخلاق مشاوره و راهنمائى
اخلاق اميال روحى و نفسانى
اخلاق و كار و عمل
اخلاق و صله ارحام
اخلاق ، همزيستى و هميارى
سيره دنياطلبان و ماديگران
اخلاق اسلامى و آفات لسان
اخلاق نفسانى يا بيماريهاى حسادت
اخلاق جنسى
اخلاق عيبجويان و ايرادگرايان
اخلاق عجب و خودستائى
اخلاق غش و تقلب
اخلاق رياكارى و تظاهر
اخلاق دروغگويان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

تأثير گناه در شناخت انسان سنتي و انسان متجدد
مقاله‌ای از مصطفی ملکیان

يكي از وجوه اختلاف مهم انسان متجدد با انسان سنتي، آن است كه انسان متجدد معتقد است هيچ عامل غيرمعرفتي در شناخت او از عالم واقع مؤثر نيست. اعتقاد انسان سنتي بر اين است كه در جريان شناخت جهان هستي، اعم از جهان طبيعت و جهان ماوراي طبيعت (اگر در نظر او جهان ماوراي طبيعتي وجود داشته باشد)، عوامل غيرمعرفتي هم دخيل هستند و مهم‌ترين عامل غيرمعرفتي‌اي كه در جريان شناخت، دخيل است، مسألة گناه است. انسان سنتي معتقد است گناه در جريان شناخت اثر مي‌گذارد و اين‌گونه نيست كه يك انسان گناهكار و يك انسان بي‌گناه، يا يك انسان كمتر گناهكار و يك انسان بيشتر گناهكار، برداشت و استنباط واحدي از جهان هستي داشته باشند. وقتي انسان در مقام مواجهه با جهان هستي قرار مي‌گيرد و درصدد بر مي‌آيد از اين جهان هستي شناخت پيدا كند، در روند اين شناخت و استنباط و برداشتي كه حاصل مي‌كند، گناهكاري يا بيگناهي‌ا‌ش هم دخالت دارد؛ اين عامل، عامل كم اهميتي نيست. البته خود گناه يك عامل معرفتي نيست؛ مثل ساير عوامل غيرمعرفتي‌اي كه پيش از اين نام برده‌ام، گرچه خودشان عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي در معرفت اثر مي‌گذارند. ممكن است به يك پديده بنگريم، ولي دو استنباط مختلف داشته باشيم و اين دو استنباط مختلف معلول اين باشد كه شما كمتر از من گناه مي‌كنيد و من بيشتر از شما گناه مي‌كنم يا شما اصلاً گناه نمي‌كنيد و من گناهكارم. تأثير گناه در شناخت، از اصول مسلم تفكر انسان سنتي بوده است. يكي از توابع هم اين بوده كه در اثر مسلم انگاشتن تأثير گناه در شناخت، انسان سنتي در مقام آموزش و پرورش، خود را به لوازمي ملتزم مي‌دانست و از مربيان و معلمان انتظار داشت در متعلم ويژگي‌هاي خاصي را بپرورد تا آن متربي و آن متعلم، شناختي واقعي‌‌تر از جهان هستي پيدا كنند.
انسان متجدد، منكر اين ويژگي است. به نظر انسان متجدد، مسأله‌اي به نام گناه تأثيري در شناخت از اين جهان يا واقعي و غيرواقعي بودن آن ندارد. گرچه انسان سنتي بر تأثير گناه در شناخت اصرار مي‌ورزيد و انسان جديد منكر اين تأثير است، اما ريشه‌هاي توجه دوباره به تأثير گناه بر شناخت، در آثار بسياري از متفكران متجدد وجود دارد. در اين زمينه به بعضي از آثار و مكتوبات متفكران متجدد رجوع مي‌كنيم. كساني مثل پولس قديس (به ترتيب تاريخي)، آگوستين قديس، لوتر، كالون (لوتر و كالون در واقع دو بنيانگذار اصلي مكتب پروتستانتيزم هستند) و بعد از آن دو، كركگور. اينان،‌ متفكراني هستند كه عقيده‌شان خلاف انتظار نيست، مخصوصاً چهار نفر اول كه انسان‌هايي كاملاً سنتي بودند. اما در ميان متفكران جديد (باز هم به ترتيب تاريخي) كسي مثل هابز در كتاب معروف خودش، لوياتان، كه مهم‌ترين اثر و شاهكار فلسفي اوست، گرچه ماترياليست است، ولي در عين حال اعتقاد دارد خطاي اخلاقي در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد. بعد از هابز، كانت، بعد از كانت،‌ فيخته و به همين ترتيب بيكن، هيوم،‌ ماركس مانهايم،‌ شوپنهاور،‌ نيچه، فويرباخ،‌ فرويد، فوكو،‌ دريدا، رالز، هابرماس، هِر و مكينتاير، جملگي متفكران متجددي هستند كه به تأثير گناه در شناخت اعتقاد دارند. بعضي از آن‌ها مادي هستند (مثل هابز و ماركس) و به همين دليل، به جاي اين‌كه تعبير گناه را به كار ببرند، از تعبير خطاي اخلاقي استفاده مي‌كنند.
در اين‌‌جا توجه به چند نكته مهم است؛ يكي اين‌كه منظور از گناه- تعبير ديني: گناه و تعبير غيرديني: خطاي اخلاقي- كه در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد، چه گناهي است. متفكراني كه قائل به اين نظريه (نظرية تأثير گناه در شناخت) هستند، به سه دستة بزرگ تقسيم مي‌شوند: بعضي مي‌گويند اين همان گناهي است كه مسيحيان از آن به گناه نخستين يا گناه جبلّي يا گناه ذاتي و يا گناه فطري تعبير مي‌كنند و طبق نصوص مسيحيان، آدم و حوا مرتكب آن شده‌‌اند. طبق نظر مسيحيان اين گناه كاملاً‌ جنبة وراثتي و ارثي دارد و بنابراين، تمام آثار و نتايج مترتب بر آن هم به ارث رسيده است. پس اين‌كه ‌گفته مي‌شود گناه، شناخت انسان را از جهان هستي كج و معوج و مات كرده است، مراد همان گناه جبلّي و نخستين است. بعضي متفكران كه نظرية گناه نخستين را قبول ندارند، مثلاً به اين جهت كه مسيحي نيستند يا به اين جهت كه در عين مسيحي بودن، گناه نخستين را به صورت ديگري تفسير و تعبير مي‌كنند، اين گناه را گناه هر روزه‌ا‌ي مي‌دانند كه در زندگي‌مان مرتكب مي‌شويم. همين گنا‌هان عادي و روزمره كه در طول شبانه‌روز، در لحظات هوشياري و بيداري مرتكب آن‌ها مي‌شويم، ناخواسته در شناخت ما از عالم واقع اثر مي‌گذارند. بعضي از متفكران،‌ بويژه متفكران مادي مسلك كه طبعاً‌ نمي‌توانند نظرية گناه نخستين را قبول كنند، اين نظر را مي‌پذيرند. بعضي از متفكران (دستة سوم) هم جمع هر دو نظريه را مي‌پذيرند و معتقدند، گناه نخستين آثاري در شناخت از عالم واقع دارد، همچنان كه گنا‌هان روزمره هم تأثيرات منفي و مخرب ديگري بر شناختي كه از عالم واقع وجود دارد، برجاي مي‌‌گذارند.
به هر حال اولين مسأله اين است كه مراد از گناه، گناه هر روزه است، يا گناه نخستين و يا هر دو. بلافاصله بعد از اين مسأله، نكته بعدي طرح مي‌شود و آن اين‌كه آيا همة ما آدميان مشمول اين گناه هستيم يا فقط بعضي از ما مشمول آن مي‌شويم؟ روشن است اگر مراد از گناه، همان گناه نخستين باشد، هيچ كس از آن مستثني نيست. اما اگر معتقد باشيم منظور از گناه همان گناه هر روزه است، آن وقت مي‌توان گفت اين تأثير مخرب و اختلال‌آور گناه در شناخت، شامل حال انسان‌هايي است كه گناه مي‌كنند. اگر باشند كساني كه گناه نكنند، در اين صورت از آفت مصون خواهند بود. لااقل مي‌توان گفت اين تأثير بر همة انسان‌ها يكسان نيست. كسي كه بيشتر گناه مي‌‌كند، تصويرش از عالم واقع، كج و معوج‌تر است و كسي كه كمتر گناه مي‌كند، تصوير واقعي‌تري دارد.
مسأْلة سوم اين است كه آيا گناه در همة شناخت‌ها اثر مي‌گذارد يا تنها در بعضي از شناخت‌ها اثر دارد و آن‌ها را مختل مي‌كند. در اين‌جا هم دو قول وجود دارد؛ يك قول اين است كه گناه در هر شناختي اثر مي‌گذارد، حتي در شناخت حقايق رياضي كه به نظر مي‌آ‌يد انتزاعي‌ترين و بي‌طرفانه‌ترين حقايقي هستند كه انسان در جهان هستي به آن‌ها پي برده است. پس به تبع، گناه در شناخت‌هايي كه در علوم تجربي و علوم تاريخي هم داريم، اثر مي‌گذارد؛ بيشتر كساني كه به تأثير گناه در شناخت قائلند، به قانوني به نام عقلانيت معكوس معتقدند. به زبان بسيار ساده، يعني اين كه گناه بر همه شناخت‌هاي ما اثر ندارد و بر آن‌ها هم كه اثر دارد، تأثير يكساني ندارد.‌ هر چه مطلبي كه مي‌خواهيم بشناسيم، با منافع و مضار وجودي ما كم ارتباط‌تر باشد، شناخت ما نسبت به آن مطلب كمتر تحت تأثير گناهكاري ما واقع مي‌شود و برعكس،‌ هر مطلبي كه قرار است محل شناخت واقع شود، بيشتر با مسائل وجودي ما و منافع و مضار ما تماس داشته باشد، يا به تعبير وسبال، معرفت‌شناس معروف آمريكايي، هر چه آن مسأله بيشتر به كانون وجودي ما نزديك‌تر شود، گناه در شناخت آن امر، مؤثرتر است. در مسائل رياضي و احياناً مسائل منطقي، گناهكاري و بي‌گناهي ما،‌ يا خطاكاري و درستكاري ما تأثيري ندارد. اين حقايق را بيشتر به صورت عيني1 مي‌توان شناخت. اما وقتي مسأله مورد بحث با منافع و مضار ما اصطكاك پيدا مي‌كند، يعني به تعبيري به كانون هستي ما نزديك مي‌شود، آن‌گاه به نظر مي‌آيد ما در اتخاذ موضع‌ها، بيشتر تحت تأثير حالات غيرمعرفتي، از جمله تحت تأثير گناهكاري خود قرار مي‌گيريم.
اول كسي كه اين تفكيك را قائل شد، هابز است. هابز در كتاب لوياتان، مي‌گويد: «مي‌دانيد چرا حقايق رياضي مورد انكار نيستند؟ به دليل اين‌كه هيچ حقيقت رياضي‌اي نيست كه به كسي قدرت سياسي داده باشد، يا قدرت سياسي را از كسي گرفته باشد، در غير اين صورت اگر حقايق رياضي هم مي‌توانستند به كسي قدرت سياسي بدهند يا قدرت سياسي كسي را از او بگيرند، آن گاه مي‌ديديد در حقايق رياضي چقدر اختلاف پيش مي‌آمد و كساني معتقد بودند دو به علاوه دو پنج مي‌شود، نه چهار؛ يا دو به علاوه دو سه مي‌شود، نه چهار. يا اگر نمي‌توانستند بگويند دو به علاوه دو مساوي است با پنج يا دو به علاوه دو مساوي است با سه، دستور مي‌دادند كتاب‌هايي را كه در آن نوشته شده است دو به علاوه دو مساوي است با چهار، بسوزانند.» تعبير خود هابز اين است كه آموزه‌هاي مربوط به صواب و خطاي اخلاقي، يعني آ‌ن‌هايي كه به حقايق زندگي مربوط مي‌شوند، مدام مورد مناقشه قرار دارند. اين آموزه‌ها را هم اصحاب قلم مورد مناقشه قرار مي‌دهند و هم اصحاب شمشير. حال آن‌كه حقايق رياضي چنين نيستند،‌ زيرا براي انسان‌ها در اين خصوص چندان اهميت ندارد كه حقيقت چيست. اما چرا؟ زيرا اين مسائل مانع يا راضع جاه و مقام و منفعت و شهوت هيچ قدرت‌مدار و شهوت‌پرستي نيست. هابز مي‌گويد من سرسوزني در اين حقيقت شك ندارم كه اگر تساوي مجموعه زواياي يك مثلث چيزي بود مخالف سلطة يك انسان بر ساير انسان‌ها،‌ در آن صورت اين آموزه هم مورد مناقشه قرار مي‌گرفت يا سركوب مي‌شد. به اين صورت كه كسي كه مورد تعرض اين آموزه واقع شده بود، يعني كسي كه اين آموزه مي‌خواست قدرت او را بگيرد، ‌تا آن‌جا كه مي‌توانست دستور مي‌داد همة كتا‌ب‌هاي هندسه را به آتش بكشند. تأكيدهايي هم كه در ترجمة ‌من است، تأكيد خود هابز است. مثلاً او روي اين «شك ندارم» تأكيد مي‌كند. بنابراين اگر حقايق رياضي، مورد مناقشه واقع نمي‌شوند و همه ما معتقديم دو به علاوه دو، مساوي است با چهار، به دليل اين است كه سود و زيان نمي‌بينيم. اما اگر روزي از اين گزاره نفعي عايد من بشود، در آن صورت خودم و اعوان و انصارم، آهسته‌آهسته كاري مي‌كنيم كه اين تساوي درست مورد انكار واقع شود. اين در واقع يعني اين‌كه من قدرت‌پرست باشم يا نباشم، شهوت‌پرست باشم يا نباشم، جوياي جاه و مقام باشم يا نباشم. ‌همين قدرت‌پرستي، همين جاه‌طلبي و همين شهوت‌پرستي مصداق گناه ديني است. حتي ماركس هم كه به گناه ديني قائل نبود، از كساني است كه طرفدار اين نظريه‌اند. ماركس به جاي گناه ديني از خطاي اخلاقي سخن مي‌گويد.
بنابراين اين مهم است كه بدانيم يك عقلانيت معكوس داريم و اين يعني هر چه از منافع و مضارمان دورتر مي‌شويم، عقلاني‌تر رد و قبول مي‌كنيم و اثبات و نفي‌هايمان عقلاني‌تر مي‌شود. عقلاني‌تر يعني چه؟ يعني صرفاً ذهني‌تر مي‌شود. هر چه مسأله يا موضوع مورد بحث به قدرت و جاه و مقام و ثروت نزديك مي‌شود، بايد به عقلاني بودن رد يا قبول‌هايمان بيشتر توجه كنيم تا صرفاً بر اساس يك سلسله قواعد منطقي صوري نباشند. از اين نظريه به قانون عقلانيت معكوس تعبير مي‌كنند.
بنابراين اين در پاسخ به اين مسأله كه آيا گناه يا خطاي اخلاقي در همه معلومات ما اثر مي‌گذارد يا در بعضي از معلومات،‌ دو قول وجود دارد؛ بعضي مي‌گويند در همة معلومات اثر مي‌گذارد و بعضي مي‌گويند در همة معلومات نه، بلكه در آن معلوماتي تأثير مي‌گذارند كه به منافع و مضار ما مربوط مي‌شوند. البته در تشخيص آن مصداقي كه در كانون منافع و مضار ماست هم اختلاف وجود دارد، ولي تقريباً به استثناي يك مورد، اتفاق قول وجود دارد (براي اين مي‌گويم تقريباً، چون اين قول در ميان بيست و سه متفكري كه آراء و نظرات آن‌ها را بيان ‌كردم رواج دارد). چهار حيطه وجود دارد كه عقلانيت در آن‌ها بسيار منعطف و سست و ضعيف است. در اين حيطه‌ها، رد و قبول‌ها يكسره امور ذهني نيستند. اين چهار قلمرو، يكي الهيات يا به تعبيري كلام، دومي مابعدالطبيعه (فلسفه)، سومي اخلاق و چهارمي سياست است. در اين چهار قلمرو اجماعي وجود دارد كه بر اساس آن در آن‌ها عقلانيت معكوس به پر هيمنه‌ترين صورت حاكميت مي‌يابد. در واقع به تعبيري كه بعضي از متفكران، از جمله كركگور به كار برده‌اند، در اين‌جاها از اين‌كه توجه انسان به خود باور معطوف شود، به آثار و نتايج ناشي از باور داشتن معطوف مي‌شود و بعد از اصل، به آثار و نتايج مترتب بر باور داشتن توجه مي‌كند. اگر آثار و نتايج به نظر او نامطلوب باشند، باوري را كه آن آثار و نتايج مطلوب را دارد، قبول مي‌كند و اگر آن آثار و نتايج براي او نامطلوب باشند، در باوري كه آن آثار و نتايج نامطلوب را به بار مي‌آورد، مناقشه مي‌كند. بخصوص با توجه به اين نكته كه كركگور مي‌گفت عقل هم خاصيت ديالكتيكي دارد؛ يعني اگر عقل هم بناي خود را بر اين بگذارد كه يك رأي را قبول نكند، مي‌تواند آن را قبول نكند. مي‌تواند در مورد آن رأي مناقشه كند. آن وقت بايد مقدمات ديگري براي اثبات اين مقدمه يافت. البته به آن مقدمه ديگر هم مي‌توان شك كرد، چون عقل، قدرت ديالكتيكي شگفت‌انگيزي دارد. آن قدرت ديالكتيكي در آخرين آثار كركگور تحت عنوان قدرت شكاكيت پايان ناپذير آمده است. عقل اين قدرت دليل‌تراشي2 را هم دارد كه به ديگران بباوراند رأيي مستدل است، يا ادله‌اي كه به سودش اقامه كرده‌اند، قوي‌ است.3 خلاصه همه چيز بازمي‌گردد به اين مسأله كه من اراده كرده‌ام رأيي را قبول كنم يا آن را رد كنم. اگر اراده كرده‌ام رأيي را قبول بكنم، مي‌توانم از زرادخانة عقل و ذهن خودم، چيزهايي متناسب و سودمند براي اين قبول ارائه كنم و اگر اراده كرده باشم آن را رد كنم، باز هم به همين ترتيب عمل مي‌كنم.
حال اگر بخواهيم شناختي مطابق با واقع پيدا كنيم، بايد چه كنيم؟ در اين‌جا بايد توجه كرد كه اگر گناه يك گناه جبلّي باشد، يا همان گناه نخستين يا گناه ذاتي، در اين صورت به نظر مي‌رسد راهي وجود ندارد. اما كساني مثل كانت و فيخته كه معتقد نبودند آن گناه نخستين است كه اين اثر را بر آدم مي‌گذارد، مي‌‌گفتند همين گناه روزمره است كه در شناخت اثر مي‌گذارد. آنان براي اين‌كه كسي بتواند شناخت مطابق با واقع يا لااقل شناخت مطابق با واقع‌تري از جهان هستي پيدا كند، راه‌حل‌هايي پيشنهاد مي‌كردند.
يك راه، همان چيزي است كه در آيين هندو، از آن به كنش بي‌خواهش تعبير شده، يا به تعبيري عمل بي ‌‌امل كه مورد توجه كساني مثل شوپنهاور، فيلسوف آلماني قرن 19 قرار گرفت. در آيين هندو گفته مي‌شود ممكن است انسان در پس دو خطا قرار بگيرد: يكي اين‌كه بنا را بر اين بگذارد كه وقتي دست به عمل مي‌زند، به نتيجه حاصل از آن يقين يا چيزي نزديك به يقين داشته باشد، اين يك خطاست. در آيين هندو چنين يقيني خطاست؛ چرا؟ براي اين‌كه در متافيزيك آيين هندو اين اعتقاد وجود دارد كه جهان هستي در اختيار انسان نيست تا نتيجه مورد انتظار او را رقم بزند. كساني كه به آثار و نتايج خيلي بها دهند، بعد از مدتي كه مي‌بينند آن آثار و نتايج متوقع به بار نمي‌آيد، ‌دست از عمل مي‌كشند. فرض كنيد من مثلاً در يك انقلاب سياسي يا در يك نهضت فرهنگي شركت بكنم و نتايج خاصي مد نظر داشته باشم. اگر بعد از مدتي هيچ يك از آن نتايج محقق نشد، آهسته‌ آهسته از نفس دست به عمل زدن دلسرد مي‌شوم. از ديد آيين هندو من از اول اشتباه مي‌كردم. كساني هم هستند كه از اول دست به عمل نمي‌زنند و معتقدند در جهاني كه انسان قدرت دخل و تصرف در آن را ندارد،‌ نمي‌تواند هيچ كاري بكند. انسان‌ها بين اين دو نظر افراط مي‌كنند، يكي كنش همراه با خواهش، يكي بي‌‌خواهشي مقارن با بي‌كنشي و هر دو از نظر آيين هندو خطاست. از منظر آنان درست اين است كه انسان كنش داشته باشد، ولي خواهش نداشته باشد، عمل داشته باشد، ولي امل نداشته باشد.
بعضي از متفكراني كه به تأثير گناه بر شناخت قائلند، نتيجه گرفته‌اند كه تنها راه اين‌كه شناختي مطابق با واقع پيدا بكنيم، اين است كه از هر خواهشي خالي شويم، ولي اين به آن معنا نيست كه از هر كنشي دست بشوييم. كنش مي‌كنيم، ولي خواهشي نداريم و چون خواهشي نداريم، منفعت و مضرتي هم احساس نمي‌كنيم و چون منفعت و مضرتي احساس نمي‌كنيم، رد و قبولمان هم عقلاني است، نه به دليل اين‌كه براي ما نتيجه‌اي مطلوب به بار مي‌آورد يا نتيجه‌اي نامطلوب عايد ما نمي‌‌كند. بعضي چنين تعبيري دارند و بعضي تعبير ديگري دارند و آن اين است كه نمي‌‌توان گفت بدون خواهش دنبال شناخت باشيم، ولي مي‌توان گفت فقط يك خواهش است كه در راه شناخت ما از عالم واقع مانع نيست و آن حقيقت‌طلبي است. هر كس تنها يك خواست در جهان دارد و آن اين است ‌كه جهان هستي هر چه بيشتر بر او مكشوف شود. اين‌كه پس از آن‌چه تصوري از خودمان خواهيم داشت، اصلاً مهم نيست و چون مهم نيست كه آنچه كشف مي‌كنيم، چه چيزي است، هيچ چيز جز استدلال اهميت نخواهد داشت. كركگور مي‌گويد اكثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميده‌ايم كه اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر شويم، هيولاي زشتي هستيم، دلمان نمي‌خواهد خودمان را بشناسيم. به نظر كركگور سخت‌ترين شناخت، خودشناسي است و كمتر انساني تن به خودشناسي مي‌دهد.
اما انسان حقيقت‌طلب حق را فداي چيز ديگري نمي‌كند و حق برايش مطلوب لذاته است. اگر حقيقت‌طلبي در انسان وجود داشته باشد، در شناخت هيچ واقعيت سياسي‌اي به خطا نمي‌رود،‌ در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني،‌ در شناخت هيچ واقعيت اجتماعي‌اي به خطا نمي‌رود، بويژه واقعيت‌هايي كه به تعبيري در كانون هستي ما قرار دارند. يعني اگر مثلاً مداقه‌اي معلوم كند عقيده سياسي من بر باطل بوده، جناح سياسي من همه خيانتكار بوده، برنامه‌هاي اقتصادي من همه خطا بوده، توصيه‌هايي كه در تعليم و تربيت مي‌كرده‌ام، همه نادرست بوده و هيچ كدام اهميتي ندارد. به تعبير ديگر، من حق بدون قيد و شرط را مي‌خواهم، نه حق با قيد و شرط را. هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم، تنها حق را مي‌خواهم. در اين صورت به لب بي‌گناهي ديني رسيده‌ام. بزرگ‌ترين فضيلت ديني، حق‌طلبي است و بنابراين كسي كه چنين باشد، در واقع از گناه گريزان است و چون از گناه گريزان است، برايش هيچ نتيجه‌‌اي از پيش خواسته يا ناخواسته نيست و حاضر است به هر گونه ماجراجويي فكري و عقلي تن بدهد.
تاكنون به دو تعبير اشاره كرده‌ام؛ يك تعبير اين است ‌كه راه شناخت مطابق با واقع، آن است كه خواهشي نداشته باشيم، اگرچه دست به كنشي متناسب زده باشيم. اين تعبير شرقي است. تعبير ديگر اين است ‌كه در واقع فقط يك خواسته داشته باشيم و آن هم روشن شدن حق باشد؛ حق‌طلب باشيم؛ حق بدون قيد و شرط، حق عريان، نه حق مقيد به قيد و مشروط به شرط.
اما كساني هم هستند كه تعبير ديگري دارند. اين تعبير در آثار كساني مثل رالز، مكينتاير و هِر، قابل مشاهده است. آنان هيچ كدام از اين دو تعبير را به كار نمي‌گيرند. تعبير آنان اين است كه هر كس بخواهد شناختي مطابق با واقع داشته باشد، بايد خود را از هر گونه پيش‌فرض ارزشي و دانشي خالي بكند. اگر دوستان با كتاب‌هاي كريشتامورتي- متفكر متجدد و تجددطلب هندو- سروكار داشته باشند، اين تعبير را ديده‌اند؛ اين در واقع اساس شعار كريشنامورتي است كه قبل از هر كاري براي هر نوع استكمال، چه در جهت فردي، چه در جهت جمعي، چه در جهت ذهني و چه در جهت احساسي و عاطفي بايد پيشداوري را تعطيل كرد و پذيراي هر امري بود. بحث بر سر اين است كه آيا نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي، واقعاً امكانپذير است يا نه. به تعبيري كه هِر به كار مي‌برد، نفي پيشداوري، يك اصل راهنماي عمل است. اصل راهنماي عمل يعني اصلي كه مي‌دانيم نمي‌توان به اصلش رسيد، ولي مي‌توان گفت عمل‌تان را در جهت رسيدن به آن مقصد ساماند‌هي و برنامه‌ريزي كنيد. مثلاً به فرزندم توصيه مي‌‌كنم در پي كسب ثروت بي‌نهايت باشد، مي‌دانم كسب ثروت بي‌نهايت براي انسان غير ممكن است، ولي مي‌خواهم فرزندم در طلب ثروت يك لحظه هم توقف نكند، براي همين به او مي‌گويم در طلب ثروت بي‌نهايت باش و معناي آن، اين است كه هر چه بيشتر در اين جهت بكوش. اين گونه اصل‌هاي راهنماي عمل، اصل‌هايي هستند كه رسيدن به منتها و مقصد آن‌ها محال است و فقط از اين لحاظ توصيه مي‌شوند كه پويش مدام را تأكيد كرده باشند. نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي ظاهراً به صورت محكم امكان ندارد4، ولي در عين حال يك اصل راهنماي عمل است، اصل راهنماي عمل به اين معنا كه هر امري را كه حس كردي از پيشداوري‌هاي توست، در خود آن مناقشه كن، چون و چرا كن، در طلب استقلال باش و طبعاً حاضر به دست برداشتن از آن باش. در اين صورت شناخت‌هاي ما از واقعيت‌هاي جهان هستي، شناخت‌هايي باشند مطابق با واقع،‌ يا مطابق با واقع‌تر.
فارغ از اين كه اين راه‌حل‌ها، راه‌حل‌هاي موفقي هستند يا نه، به دو نكته ديگر براي ادامه بحث احتياج دارم. نكتة اول اين كه چرا انسان متجدد به اين‌كه عوامل غيرمعرفتي در فرآيند معرفت‌يابي انسان اثر مي‌گذارند، بها نمي‌داده و آن را قبول نداشته است. به نظر مي‌رسد به دليل اين‌كه علوم تجربي را پارادايم مي‌دانست. علوم تجربي به كانون هستي ما نزديك نيستند، در علوم تجربي رد يا قبول‌هاي ما بسيار عقلاني‌تر صورت مي‌گيرد. سپس از همين الگو و اسوه در حيطه‌هاي ارزشي، مثل اخلاق و‌ سياست و حيطه‌هاي دانشي مثل الهيات و فلسفه استفاده مي‌كرده است.
و اما نكتة دوم اين‌كه اگر انسان به اين قائل شود ‌كه گناه در فرآيند شناخت نيز اثر دارد، مطلب به گناه متوقف نمي‌ماند. به محض اين‌كه كسي چنين چيزي را قبول كرد، گناه ويژگي‌اش را از دست مي‌دهد. گناه يك عامل غيرمعرفتي است و بنابراين، اين بحث پيش مي‌آيد كه عوامل غيرمعرفتي ديگري هم غير از گناه در فرآيند شناخت مؤثرند. به عنوان مثال، هم تلقين و هم القا مؤثر است،‌ تلقين و القا ‌دو پديدة شناختي هستند،‌ ايدئولوژي هم مؤثر است (ايدئولوژي البته به معنايي ‌كه ماركس به كار مي‌برد، نه به معناي اين‌كه كه در عرف ما به كار مي‌رود). اميد هم مؤثر است. همة اين عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي همة آن‌ها مؤثر هستند. از سوي ديگر نقيض هر كدام از عواملي هم كه در جهت اخلال در شناخت نقش دارند، در جهت وضوح دادن به شناخت و به صواب نزديك كردن شناخت، مؤثرند. در اين صورت آهسته‌آهسته به يك درونمايه ديگر تفكر انسان سنتي نزديك مي‌شويم و آن، اين است ‌كه انسان سنتي معتقد بود قبل از هر چيز بايد خود انسان را شناخت. چرا؟ چون تمام اين عوامل، عوامل دخيل در انسان هستند. به محض اين‌كه مي‌گوييم عوامل مؤثر در انسان و عوامل غيرمؤثر در انسان،‌ ابتدا بايد شناختي از خود انسان داشته باشيم. اگر بخواهيم بدانيم كه در جريان شناخت كه يكي از روندهاي نفساني ماست، چه عواملي مؤثر هستند و چه عواملي مؤثر نيستند، بايد به يك نوع خودشناسي روي آوريم. از اين حيطه است كه انسان سنتي مي‌گويد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». و نه تنها شناخت خدا،‌ بلكه شناخت هر چيز ديگري، در گرو خودشناسي است. شناخت نفس بر شناخت هر چيز ديگري تقدم دارد. اگر بخواهم طبيعت و ماوراء طبيعت را بشناسم، گذشته را بشناسم، حال را بشناسم، ‌آينده را بشناسم،‌ ماديات را بشناسم،‌ مجردات را بشناسم، ‌جمادات و نبادات و حيوانات و عوالم جمعي و عوالم فردي و روان را بشناسم و ذهن را بشناسم،‌ اول بايد خود را بشناسم. در روند شناخت، ‌يك شناسنده و يك شناخته شده وجود دارد، اگر كسي بخواهد ارتباط بين اين دو شناخت را بشناسد، نه فقط بايد شناخته شده را بشناسد، بايد شناسنده را هم بشناسد و شناسنده من هستم. معمولاً در فلسفة علم تحت دو عنوان در اين باره بحث مي‌كنند، يكي بحث عقلانيت و يكي هم بحث آبجكتيويته و نشان مي‌دهند كه هم عقلانيت با اين كه ما چه تصوري از انسان داشته باشيم، ارتباط دارد و هم آبجكتيويته به اين كه ما چه شناختي از انسان داشته باشيم، مرتبط است. ما مي‌خواهيم رفتارمان عقلاني باشد و شناخت‌هايمان عيني باشد. ولي هم عينيت و آفاقي بودن و هم عقلاني بودن، هر دو متوقف‌اند بر اين‌كه ما چه تصوري از خودمان داشته باشيم.
به نظر من پيامبران و بنيانگذاران اديان و مذاهب اگر به رفتار ما بنگرند، آن را عقلايي نمي‌بينند، زيرا مي‌بينند ما در پي اموري هستيم كه وقتي حاصل مي‌شود، فقط به درد و رنج ما مي‌افزايد.
در باب Activated و اين‌كه چه چيزي عيني است و چه چيزي غيرعيني، انسان سنتي شناخت خود را بر شناخت هر چيز ديگري مقدم مي‌داند، چون مي‌‌بيند كه شناخت هر چيز ديگري حتي منطقاً متأخر از شناخت خود است. انسان بايد خود را به عنوان سوژه بشناسد تا بتواند ابژه را هم بشناسد. وقتي ميزان واقع‌نمايي عينكمان را ندانيم، چگونه مي‌توانيم با كمك اين عينك درباره شكل و رنگ اشياء داوري داشته باشيم. آيا واقعاً عقلايي نيست كه ابتدا ببينيم اين عينك واقع‌نما هست يا نه، در رنگ‌ها و اندازه‌ها دخل و تصرف مي‌كند يا نمي‌كند، تا بعد بفهميم رنگي كه از اين صندلي‌ها به ما عرضه مي‌كند، مطابق واقع است يا خير؟ انسان هم مثل اين عينك است. اول بايد خودش را بشناسد و ببيند اصولاً به چه معنا و تا چه حدي بايد انتظار عينيت داشته باشد و تا چه حد مي‌تواند به عينيت برسد. بنا بر اين در باب مقولة عقلانيت هم همه چيز به اين بستگي دارد كه چه ديدي نسبت به انسان داشته باشيم.
در واقع يكي از ويژگي‌هاي جهان‌بينانه‌ مدرنيزم در مبحث شناخت‌شناسي، اين است كه نفي و اثبات به عوامل غيرمعرفتي بستگي ندارد، به تعبير ديگر به گناه و خطا بستگي ندارد. اما طرز تفكر سنتي اين مطلب را قبول ندارد كه البته نتيجه‌اش در تعليم و تربيت سنتي و مدرن هم اثر دارد.

پانوشت‌ها
1. Objective
2. Rationization
3. توجه شود كه ما چيزي داريم به نام Rationilzation يعني دليل‌‌تراشي و چيز ديگري داريم به نام Reasoning يعني استدلال.
4. اين كه مي‌گوييم ظاهراً امكان ندارد، براي اين است كه معتقديم واقعاً امكان ندارد، ولي از روي احتياط مي‌گوييم ظاهراً.

* این مقاله در آخرین شماره مجله آیین منتشر شده است.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آيا " اخلاق " مطلق است يا نسبي ؟

بحث اصلي ما درباره اين بود كه آيا قوانين و مقررات و همچنين اصول اخلاقي و اصول تربيتي لزوما و ضرورتا در طول تاريخ بشريت تغيير مي كند و بايد هم تغيير بكند و بنابراين هيچ قانوني و هيچ اصل اخلاقي و اصل تربيتي ثابت و جاويد نيست ، بلكه جبرا همه قوانين نسخ مي شود ، و يا اين طور نيست ؟ كه البته اگر گفتيم اين طور نيست ، معنايش اين نيست كه همه چيز ثابت مي ماند ، بلكه به اين معني است كه يك سلسله اصول و قوانين و مقرارت هست كه بايد ثابت بماند . بحثي كه ما راجع به تاريخ كرديم ، براي همين مطلب بود و يك بحثي كه در جلسات پيش هم به طور اشاره گفته ايم و اكنون مي خواهيم مفصل تر روي آن بحث كنيم - چون بحثي است كه امروز زياد مطرح مي شود و تا اين بحث درست حل نشود ، نمي توانيم ادعاي خودمان را درباره اينكه " يك سلسله مقررات زندگي بشر جاويد است و بايد جاويد بماند " تثبيت كنيم - بحث درباره مساله اي است به نام " نسبيت اخلاق " در مقابل مطلق بودن اخلاق ، كه علماي جديد طرح كرده و مدعي هستند كه اخلاق و اصول تربيتي ، مانند خيلي از چيزهاي ديگر - اگر نگوييم همه چيز ديگر - مفاهيم مطلق نيستند كه در همه مكانها و در همه زمانها يك جور صدق كند و يك جور درست باشد ، بلكه يك سلسله امور و مفاهيم نسبي هستند كه در مكانهاي مختلف و زمانهاي مختلف و زمانهاي مختلف تغيير مي كنند . اين مقدمه را هم بايد عرض كنيم كه در باب اخلاق بالخصوص ، تكيه روي اين مطلب است كه اخلاق را بر پايه حسن و قبح كه حكم عقل است مبتني مي كنند ، مي گويند : " خلق خوب آن است كه عقلا زيبا باشد و در نزد عقل نيك شمرده شود ، و خلق بد آن است كه در نزد عقل زشت شمرده شود " و با دلائل و شواهد زياد ثابت مي كنند كه اين حكمهاي عقل كه " فلان خلق نيك است و فلان خلق زشت " يك حكم ثابت يكنواخت متساوي در همه جا نيست عادات و آداب ملل مختلف را كه مورد مطالعه قرار داده اند ، ديده اند در زمان واحد يك چيز در ميان يك قوم و نزد عقول يك قول ، زيبا و مستحسن و لازم الرعايه شمرده مي شود و همان چيز عينا در ميان قوم ديگري يك امر مستقبح و زشت شمرده مي شود ، و يا در زماني يك چيز در ميان قومي مستحسن شمرده مي شده است و در زمان ديگر مستقبح . بديهي است كه وقتي معيار اخلاق ، حسن و قبح باشد ، وقتي خود حسن و قبح - يعني افكار و تشخيصها - از اين نظر اختلاف دارد و تغيير مي كند ، طبعا بايد بگوييم اخلاق هم تغيير مي كند .

اساسا در باب معيار فعل اخلاقي ( اين مطلب را بايد بگوييم تا بحث نسبيت هم روشن شود ) كه ملاك اخلاقي بودن يك فعل چيست ، اختلاف نظرهايي هست ، يعني نظريات مختلفي درباره اين معيار بيان شده است . بعضي ها معيار اخلاق را اين قرار داده اند كه : " هدف از فعل انسان ، غير خودش باشد " در مقابل فعل اخلاقي ، فعل طبيعي است مي گويند انسان يك فعل طبيعي دارد و يك فعل اخلاقي ، كما اينكه حيوانها همه فعلهايشان طبيعي است هر فعلي و هر كاري كه غايب و هدف آن خود انسان باشد ، اين يك فعل طبيعي است و اخلاقي نيست ، چه اينكه انسان بخواهد با آن كار جلب نفعي براي خودش كرده باشد ، و چه بخواهد دفع زياني از خودش كرده باشد ولي اگر هدف فعل ، غير شد ، اين فعل مي شود " اخلاقي " ، من كاري بكنم كه هدفم از آن ، رسيدن نفع به يك نفر ديگر يا دفع زيان از يك نفر ديگر است . اين به ظاهر بيان خوبي به نظر مي رسد ، ولي مورد اين اعتراض قرار گرفته است كه ممكن است يك فعل ، هدفش غير باشد و در عين حال اخلاقي هم نباشد ، طبيعي باشد ، مثل افعال مادرانه كه مادر - اعم از انسان يا غير انسان - انجام مي دهد بدون شك هدف مادر در مهرباني و زحمتهاي مادرانه اش ، غير است - كه فرزند خودش باشد - و در اين جهت ما مي بينيم حيوانات هم همين حالت را دارند ، يعني كارهاي مادرانه را دارند ، ولي كار مادرانه ، يك كار طبيعي است ، يعني مادر به حكم يك غريزه طبيعي اين خدمت را به غير انجام مي دهد و لهذا ميان فرزند خودش و فرزند ديگر از زمين تا آسمان تفاوت قائل است ، يعني اساسا فرزند ديگري انگار چيزي نيست ، براي فرزند خودش است كه اينهمه فداكاري مي كند . كار مادرانه از نظر عواطف خيلي با عظمت و با شكوه و عالي و رقيق است ، همه اين صفات به جاي خود ، ولي ما نمي توانيم آن را يك فعل اخلاقي در مقابل فعل طبيعي بشماريم ، فقط بايد بگوييم كه مادر به حكم طبيعت ، احساساتي بسيار رقيق و عواطفي عالي دارد ، نه اينكه اين اخلاق مادر يك اخلاق خيلي عالي است ، اگر اخلاق مي بود ، " فردي " نبود كه فقط وقتي به اين فرد مي رسد خدمتگزار باشد و در مقابل فرد ديگر بي تفاوت . اين است كه بعضي آمده اند يك قيد اضافه كرده و گفته اند : " فعل اخلاقي فعلي است كه هدف از آن ، غير باشد و در عين حال ناشي از يك خلق طبيعي هم نباشد " يعني يك امر اكتسابي باشد ، يعني انسان خودش را اينجور ساخته باشد كه هدفش از عملش ، نفع رساندن به غير باشد وقتي انسان بخواهد خودش را بسازد و يك خلق در خودش ايجاد كند ، قهرا ديگر فرقي نمي كند كه آن غير ، مثلا يكي از بستگان خودش باشد ، پدر ، مادر يا فرزندش باشد ، يا كسي ديگر اين يك معيار است كه براي فعل اخلاقي بيان كرده اند . بعضي ديگر گفته اند معيار فعل اخلاقي اين است كه از وجدان انسان الهام بگيرد اين ، نظريه معروف " كانت " است او معتقد است كه در انسان يك وجدان اخلاقي بسيار عالي وجود دارد يك تكيه گاه او در فلسفه عملي اش وجدان است و مي گويند جمله اي گفته است كه همان را روي لوح قبرش حك كرده اند ، حال يا خودش وصيت كرده و يا چون جمله خوبي بوده انتخاب كرده اند ، گفته است : " دو چيز است كه همواره اعجاب انسان را بر مي انگيزد :

يكي آسمان پر ستاره اي كه بالاي سر ما قرار گرفته و ديگر وجداني كه در درون ما قرار دارد " او به مساله وجدان و اصالت وجدان اهميت زيادي مي دهد ، معتقد است كه در عمق ضمير انسان ، قوه اي قرار داده شده كه ذاتا الهام بخش به انسان است و او را به يك سلسله كارها كه كار نيك است امر مي كند و از كارهاي زشت نهي مي كند و انسان هميشه در مقابل وجدان خودش يك فرد مكلف است و در مقابل يك عامل دروني قرار گرفته است ، و معيار تشخيصش هم خود انسان است ، هر كاري را كه وجدان انسان - آن وجدان انساني انسان - به او گفت " بكن " آن كار اخلاقي است و هر كاري كه گفت " نكن " ضد اخلاق است ، هر كاري هم كه اساسا امر و نهي در آنجا نداشت ، اخلاقي نيست . او معتقد است كه هر كاري كه به خاطر انگيزه اي غير از " انجام تكليف " صورت بگيرد و لو آن انگيزه علاقه به غير باشد ، آن كار عالي و شريف و اخلاقي نيست ، كار اخلاقي آن است كه انسان صرفا به خاطر انجام تكليف وجداني انجام بدهد عينا نظير آنچه كه ما در مورد اخلاص در مورد خداوند مي گوييم كه عبادت خالصانه و مخلصانه ، عبادتي است كه انسان امر الهي را اطاعت كند نه به خاطر طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنم ، بلكه به خاطر اينكه خدا امر كرده ، يعني اگر نه بهشتي وجود داشته باشد و نه جهنمي ، علاقه ما به خدا در حدي باشد و روابطمان با خداوند در مرحله اي باشد كه او كه امر بكند ، چون او امر كرده ، انجام دهيم مي گوييم عبادت خالص و مخلصانه اين است او هم درباره وجدان چنين چيزي مي گويد ، مي گويد : عمل اخلاقي ، عملي است كه خالي از هر شائبه اي باشد جز انجام وظيفه و تكليفي كه وجدان بر عهده ما نهاده است . البته اين مساله مبتني بر اين است كه آيا چنين وجداني را كه آقاي كانت مي گويد ، علم قبول مي كند ؟ و ثانيا آيا خود آن وجدان يك امر متغيري نيست ( 1 ) ؟ معيار سوم ، معيار عقلاني است نه وجداني اين معيار مي گويد : اينها همه حرف است " انسان غير را غايت قرار بدهد ! " مگر چنين چيزي مي شود ؟ ! انسان خودخواه آفريده شده است آن غريزه اي كه در انسان هست ، صيانت نفس و صيانت ذات است و به دنبال آن ، كوشش براي بقا و به دنبال كوشش براي بقا ، تنازع براي بقا و به دنبال تنازع بقا ، تعاون بقا پيدا مي شود ، يعني آنچه كه انسان اصالتا به دنبال آن هست ، خودش است ، به خاطر خودش كوشش مي كند و به خاطر خودش هم وارد تنازع مي شود ، ولي همين تنازع بقا ، منجر به تعاون مي شود ، يعني وقتي كه انسان در مقابل يك نيروي قوي تر از فرد خودش قرار گرفت ، با افرادي كه با او اشتراك منافع دارند اتحاد و تعاون تشكيل مي دهد براي اينكه دشمن را از ميان ببرند ، يا براي اينكه بتوانند هدف مشتركي را كه نفعش به همه آنها مي رسد نائل شوند ، مثل همه شركتهاي تجاري يا صنعتي و فني كه وجود دارد و بر اساس تعاون است اين تعاونها را چه چيز به وجود آورده ؟ نفع پرستي فردي ، فرديت وقتي من و شما و چند نفر ديگر كه دنبال منافع خودمان مي رويم ، تشخيص داديم كه براي اينكه منافع بيشتري ببريم ، بهتر آن است كه با يكديگر همكاري و تعاون داشته باشيم و شركتي بر اساس اصولي تاسيس كنيم ، اين كار را انجام

1. البته وجداني كه او مي گويد ، براي همه افراد ثابت است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اخلاق نسبی است یا مطلق؟

پل روبيژك

ترجمه سعيد عدالت‏نژاد

در اين نوشتار، كلمه «اخلاق‏» به معناى سطحى يا محاوره‏اى آن، كه اشاره به نوعى آداب و رسوم دارد، به كار نمى‏رود، بلكه در معناى اصلى و اساسى آن استعمال مى‏شود. اخلاق را مى‏توان به مثابه الگوى رفتارى كه مبتنى بر ارزشهاى مطلق ناظر به خير و خوبى است، توصيف كرد. اما اين توصيف از اخلاق، ما را بلافاصله با مساله‏اى كه الآن مورد بحث ماست، مواجه مى‏سازد. يعنى اين كه آيا، واقعا، اخلاق مطلقى وجود دارد؟ و اگر هست آيا اين بدان معناست كه اخلاق صرفا محصول عوامل اجتماعى و روان‏شناختى يا عوامل ديگر نيست، بلكه امرى است مستقل از هر چيز ديگرى; يعنى يك واقعيت نهايى، مظهر ارزش مطلقى يعنى مظهر ارزش ذاتى‏اى كه بايد فى‏نفسه پذيرفته شود; زيرا اخلاق نمى‏تواند از اصول اساسى‏تر ديگرى ناشى شود؟ آيا واقعا مى‏توان وجود چنين اخلاقى را مسلم انگاشت؟

براى پاسخ‏گويى به چنين پرسشى، سؤال ديگرى رخ مى‏نمايد كه بايد ابتدا به آن بپردازيم: به چه طريقى ممكن است درباره امر مطلقى بحث كرد؟ ما در اينجا به قلمرو اعتقادات و داوريهايى پا مى‏نهيم كه برهانهاى مادى [ناظر به محتوا، در آن] كارگر نيستند و بنابراين مجبوريم به تجارب باطنى اعتماد كنيم. با وجود اين، بسيارى شايد امروزه اكثريت معتقدند كه اخلاق ثابت (مطلق) نيست و همواره تحت نفوذ ارزشها و اعتقادات متفاوت، تغيير مى‏كند. مطمئنا، به نظر مى‏رسد كه بافت اجتماعى به دليل فقدان معيارهاى مطلق تحليل مى‏رود. اما صرف اين كه اين معيارها مطلوب به نظر آيند، دليل كافى براى واقعى بودن آنها نيست. تنها در صورتى مى‏توان آنها را پذيرفت كه ما كاملا متقاعد شده باشيم كه آنها در واقع وجود دارند. اما همان طور كه از وصف «اطلاق‏» به معنى بدون منشا، نهايى و وراى برهان پيداست، به نظر مى‏رسد كه اين وصف مانع از هر گونه بحث‏بيشترى باشد.

با وجود اين، با استفاده از دو راه مى‏توان اين بحث را به طور مؤثر به انجام رساند. راه نخست آن كه تعيين كنيم اخلاق مطلق به چه معنا و متضمن چه مفهومى است‏به اين اعتماد كنيم كه اين فرض، اگر درست‏باشد، در تجربه هر فردى خبر از پاسخى مى‏دهد كه وجود اخلاق مطلق را تاييد مى‏كند. اين راه، شيوه‏اى است كه ما در فصل قبل به كار بستيم. دوم آن كه مى‏توانيم به دقت نظريه‏هايى را يا دست‏كم برخى از مهم‏ترين آنها را كه منكر اخلاق مطلق‏اند و آن را به عنوان محصولى از عوامل اساسى‏تر، نسبى مى‏دانند، بيازماييم تا دريابيم كه آيا چنين نظريه‏هايى، به عنوان حقيقتى تام و تمام (كل حقيقت)، پذيرفتنى هستند يا اين كه جنبه‏هايى از حقيقت را فرو گذارده‏اند. اما اگر آنها را اين گونه (خطا) ديديم، باز هم مى‏كوشيم تا فهم كنيم كه آيا عناصر مفقود در چنين تبيينى مى‏توانند با اين ادعا كه اخلاق مطلق وجود دارد، تبيين شوند؟ اين رويه‏اى است كه بنا دارم در اين فصل دنبال كنم.

به همين منظور، مجبوريم در اصطلاح «اخلاق‏» جرح و تعديل بيشترى اعمال كنيم. اخلاق را نمى‏توان به معناى وضع قوانين براى يكايك موقعيتهاى منحصر به فرد دانست; چرا كه در اين صورت مقتضى انطباق با آن موقعيتهاست و آن را از اين رو نسبى خواهد ساخت. بلكه اخلاق قانونى بنيادى است كه ما خود را عاجز از انكار آن مى‏دانيم و از اين رو مى‏تواند ما را در اوضاع و احوال مختلف هدايت كند. بنابراين، بايد بين قانون اخلاقى فى‏نفسه و كاربردهاى آن تمييز قائل شويم; يعنى اين ادعا كه «اخلاق نسبى است‏» غالبا بر خلط بين اين دو مطلب مبتنى است; براى نمونه، در مثل چنين بحثى اين ايراد همواره وجود دارد كه مذهب مسيحيت، گرفتن تنها يك همسر را اجازه مى‏دهد، در حالى كه مذهب اسلام چهار همسر را. اين مثالى است كه در ظاهر اثبات مى‏كند كه اخلاق مبتنى بر اعتقادات است. اما مساله تعدد زوجات وابسته به اخلاق، به آن معنايى كه ما اين كلمه را به كار مى‏بريم، نيست. تنها هنگامى كه بپرسيم شوهر چگونه با همسر يا همسرانش رفتار كند، مساله اخلاقى خواهد بود و در حوزه اخلاق حقيقى وارد شده است. سر و كار ما نه با كاربرد اخلاقياتى است كه طبيعتا وابسته به شرايط بيرونى است، و نه با ناكامى انسانى كه بر اساس اعتقاداتش زندگى مى‏كند; بلكه ما با اخلاق فى‏نفسه سر و كار داريم.

براى آن كه بحث از اين اخلاق بنيادى ممكن باشد، بايد اصول عمده اگزيستانسياليسم به كار گرفته شود يعنى تجربه‏اى كه، چونان شاهد و گواه، بايد به آن اعتراف كرد. بايد تا آنجا كه ممكن است صادقانه، هر ادعايى را درباره اخلاق در پرتو تجربه وجودى خودمان بيازماييم. در اين راه چاره نهايى، چنين آزمايشى بايد درونى (انفسى) باشد يعنى بايد اخلاق، تحت تاثير خصوصيات شخصيتى ما باشد. اما ملاحظاتى چند وجود دارد كه بايد مد نظر داشت تا از هگذر آن مطمئن شد كه چندان تحت تاثير تمايلات يا پيش‏داوريهاى شخصى خود نيستيم; ملاحظاتى كه به ما در ايجاد «شيوه باطنى‏» (2) كمك مى‏كند و از همين جا، اين جنبه‏هاى شخصيتى ما، كه ويژگيهاى اصيل و انسانى‏اند و همه انسانها در آن سهيم‏اند، آشكار مى‏شود.

1. زمانى كه با نظريه‏هاى راجع به اخلاق مواجه مى‏شويم، چنين پرسشى سزاوار است: آيا واقعا، من خودم را در اين نظريه‏ها مى‏شناسم؟ همه اين نظريه‏ها مدعى‏اند كه از واقعياتى بحث مى‏كنند كه بايد [آنها را] در درون خودم تجربه كنم; انديشيدن درباره تجربه واقعى خودم به من كمك مى‏كند تا از تفكرات انتزاعى كه ديدگاههاى مرا ابطال مى‏كند و لذا، بتدريج، تجربه بعدى مرا نيز تحت تاثير قرار مى‏دهد، دورى كنيم. قبلا خاطرنشان كرديم كه انسان چگونه عميقا تحت تاثير تصوراتى است كه درباره خودش دارد (3) ، بنابراين، سؤال از چنين مساله‏اى ضرورى است.

موجه بودن اين پرسش را مى‏توان هنگام مقايسه امكان بحث اخلاقى با امكان بحث دينى لحاظ كرد. همان‏گونه كه قبلا گفته‏ام (4) ، اخلاق غالبا آن جنبه از دين دانسته مى‏شود كه مى‏تواند مورد بحث قرار گيرد; بدين معنا كه مى‏توان از آن، بدون رجوع به دين بحث كرد. وقتى كه من دستور اخلاقى شايسته‏اى را بيان مى‏كنم، مانند اين كه «تو بايد همسايه‏ات را همچون خودت دوست‏بدارى‏»، مى‏توانم اميدوار باشم كه هر شخصى حتى اگر از اين جمله تنفر هم داشته باشد يا منكر آن بنمايد، در وجود باطنى خود به اين فرمان پاسخ مى‏گويد و احساس مى‏كند كه دستور باارزشى است. چنين پاسخ عامى را نمى‏توان نسبت‏به گزاره‏هاى دينى انتظار داشت، همچون ايمان مستلزم عمل بدان است، حتى اين ادعا كه خدا وجود دارد، بدون چنين عملى ممكن است‏بى‏معنا باشد. اين تفاوت بين اخلاق و دين، احتمالا تبيين مى‏كند كه چرا مقتضيات اخلاقى اديان بزرگ يهوديت، مسيحيت، بودائيسم، آيين كنفوسيوس و توئيسم بسيار شبيه به يكديگرند، حال آن كه خود اين اديان به طور قابل توجهى با يكديگر اختلاف دارند. هم اخلاق و هم دين فراتر از قلمرو برهانهاى مادى‏اند; اما فقط با اخلاق، آيا حق دارم فرض كنم كه تجاربم مشروط بر آن كه به طور مناسبى صورت‏بندى و آزمون شود به كار هركس مى‏آيد و متضمن شناختى است كه از اعتبار عام برخوردار است‏يا خير. يك بحث دينى بايد كمتر به روش مستقيم صورت پذيرد، در حالى كه در مورد اخلاق، طرح مساله به طور مستقيم ضرورت مى‏يابد.

2. آخرين صورت امر تنجيزى كانت، آزمونى ديگر در اختيار ما مى‏نهد: «در رفتار شخصى‏ات و نيز با ديگران آنچنان باش كه از انسانيت‏بهره برده‏اى; يعنى دائما انسانيت هدف باشد نه فقط وسيله‏». اين آزمون، بويژه، در جامعه پيچيده ما امر مهمى است و غالبا چاره‏اى نيست كه با انسانها در بافت‏خاصى مثلا در سرشمارى جمعيت، يا به عنوان توليدكننده كالا به شكل جمعى يا ابزارى برخورد شود. با وجود اين، اين آزمون به طور مكرر و تقريبا به صورت طبيعى و بدون در نظر گرفتن اين كه آيا انسانيت انسان [در آن] دخيل است، به عمل درآمده است (و با همه اين حرفها به آسانى نمى‏توان از آن صرف‏نظر كرد).

بنابراين، ما بايد دائما به خودمان گوشزد كنيم كه برخورد صرفا ابزارى با انسان، اساسا خطاست. اين موضوع ما را در شناخت نه تنها جايى كه ما دچار اشتباه مى‏شويم، بلكه جايى كه ديگران و ديگر نظريه‏ها نيز در باب اخلاق اشتباه مى‏كنند، يارى مى‏كند.

اين امر تنجيزى، اين نكته را نيز دربر دارد كه اين مثل «هدف وسيله را توجيه مى‏كند» اساسا امرى غير اخلاقى است. علاوه بر اين، نمى‏توان طبق اين گفته، كاملا از عمل اجتناب كرد; گاهگاهى [اين عمل] ممكن است‏به عمل خيرى هم رهنمون باشد. همچون وقتى كه دروغى مى‏گوييم تا موجبات درد و رنج ديگرى را فراهم نكنيم. با وجود اين، از نظر اخلاقى صرف، حتى بلندترين هدفها نمى‏تواند وسيله زشت و بد را توجيه كند; زيرا بد همواره بد است و فرق نمى‏كند كه با چه هدفى صورت مى‏گيرد. اگر ما به تجربه رجوع كنيم، از نظر عملى مى‏توانيم بفهميم كه چرا [اين امر] تا اين اندازه اهميت دارد. اين ابزارهايند كه ما در عمل تجربه مى‏كنيم و با آنها قيافه و مد عوض مى‏كنيم; اما هدف دور از دسترس است و شايد هرگز دست‏يافتنى نباشد و از اين جهت ممكن است نسبت‏به اعمال ما، امرى كاملا غير اساسى (كم اهميت) به حساب آيد. بنابراين، وسيله امرى مهم‏تر از هدف از آب درمى‏آيد و اگر بد انتخاب شود حتى برترين هدفها را ضايع مى‏كند. نقص ما انسانها ممكن است ما را در مقام انتخاب يكى از دو بدى، به برگزيدن آن يك كه كمتر بد است مجبور سازد، اما تنها در صورتى مى‏توان اميدوار بود كه اخلاق دوباره رواج خواهد گرفت كه ما از اين واقعيت آگاه باشيم كه آن ابزارها بدند.

3. تمايزگذارى ميان «خوب‏» و «حق‏»، به نكته اخير وضوح بيشترى خواهد بخشيد و كمك بيشترى خواهد بود. اين تمايز نمى‏تواند يك بار و براى هميشه ايجاد شود; زيرا هر دو مفهوم فقط در موارد خاصى و نه به صورت عام تعريف مى‏شوند. با وجود اين، در همان موارد خاص، اختلافشان روشن است. تنبيه كودك ممكن است‏برحق باشد، اما آيا خوب هم هست؟ بسيارى از مردم مى‏گويند: به دار آويختن قاتل حق است، اما [تنها] معدودى معتقدند كه دار زدن فى‏نفسه عمل خوبى است. از سوى ديگر، ممكن است‏يك عمل خوب باشد اما كاملا برحق نباشد. همان‏گونه كه در مثال قبل گفتيم اگر كسى براى اين كه ديگرى را به درد و رنج نيندازد، دروغ بگويد عملش خوب است. اما كاملا برحق نيست.

آگاهى از اين تمايز بين خوب و حق، بر حساسيت ما فزونى، و به توجه‏مان حدت خواهد بخشيد; و اين مساله در قلمرو ارزشها بيشترين اهميت را دارد. زيرا در آنجا تعريفها و قوانين شسته و رفته‏اى را نمى‏توان پيدا كرد كه نسبت‏به هر مورد و موقعيتى كارگر باشند; و از اين رو خواهيم ديد كه حتى پايبنديهاى متعارض مثلا ميان تقاضاهاى خانوادگى و وظايف ملى يك شخص قابل اجتناب نيست. اما [به هر حال] بايد به استنباطهاى خود رو كنم و تصميماتى بگيرم; عمل من فقط در صورتى اخلاقى است كه آنچه را خوب است عمل كنم، از آن روى كه من، خود، آن را خوب تشخيص مى‏دهم. بنابراين، بايد درك خود را از ارزشها تحول بخشم و همه تمايزهاى روشن‏تر به اين غايت منسوب خواهد بود. آنچه داراى اهميت است، نه تعريف بلكه توضيحى است كه از واكنش فورى من در برابر يك موقعيت‏خاص ارائه مى‏شود.

4. اگر اخلاق مطلق را كنار مى‏زنيم، بايستى از آنچه طردش مى‏كنيم آگاه باشيم. اخلاق مطلق را نبايد از آزادى اراده آزادى انتخاب، تصميم و عمل جدا انگاشت; و اين چيزى است كه اگر انكار شود ساير امور نيز زير سؤال مى‏رود. بارى، اگر ما در تصميم‏گيرى آزاد نباشيم، مسئوليتى نخواهيم داشت‏يعنى در اين صورت، مسئوليت از ميان مى‏رود و وجدان معناى خود را از دست مى‏دهد و از اينجاست كه اساس اعتماد بين اشخاص، رخت‏برمى‏بندد. مفاهيم «خير» و «شر» معناى كامل خود را از دست مى‏دهند; و چون از آن پس منجر به هيچ عملى نمى‏شوند در عمل به اصطلاحاتى شبه زيباشناختى تبديل مى‏گردند يعنى بحث از برتريها، بحث از الگوهاى انتخاب خودسرانه، و بحث از داوريهاى فارغ‏بالانه، كه هيچ يك الزام‏آور نيستند، جايگزين بحث اخلاق مى‏شود. در اين صورت، گزاره «اين عمل خوب است‏» معنايى بيش از اين نخواهد داشت كه «من اين عمل را دوست دارم‏» همان گونه كه ممكن است فردى بگويد «من اين منظره را دوست دارم‏»; و [در نتيجه،] همه بحثهاى اخلاقى بى‏معنا خواهد شد.

ما قبلا گفته‏ايم كه مطلوب بودن اخلاق مطلق، به هيچ روى دليل بر وجود آن نيست; اما شناخت پيامدهاى رد چنين اخلاقى، اين فايده را در بر دارد كه دريابيم كه در مقام تصميم‏گيرى در باب ماهيت اخلاق، قول به نسبيت اخلاق براى ما به چه قيمتى تمام خواهد شد.

با در نظر گرفتن چنين ملاحظاتى، اينك به بحث در باب برخى نظريه‏هاى اخلاقى مى‏پردازم، كه مى‏كوشند اخلاق نسبى (يعنى اخلاقى را كه وابسته به چيز ديگرى است) اثبات كنند. اما ، براى پرهيز از هر گونه بدفهمى مايلم تاكيد كنم كه قصد رد همه اين نظريه‏ها را به طور كلى ندارم، بلكه [معتقدم كه] برخى از آنها متضمن عناصر مهمى هستند كه قابل توجيه و مهمند; اين نظريه‏ها در تفكيك امور واقعا اخلاقى از غير آن، به ما كمك مى‏كنند. سر و كار من با اين مساله است كه آيا اين نظريه‏ها جنبه‏هايى از اخلاق را ناديده گرفته اند يا نه، و با اين شيوه بر آنم تا شكافى را كه اخلاق مطلق به طور مناسبى در آن جاى گرفته است، نشان دهم. كم‏اهميت‏ترين اين نظريه‏ها، نظريه زيست‏شناختى اخلاقى است. در نظر زيست‏شناسى امروز، معيار هماهنگى با راز بقاست. بنابراين، اخلاق به هيچ روى مطلق نيست‏يا هرگز از راه وجدان القا نمى‏شود; در ظاهر وسيله‏اى است كه با ايجاد انتخاب طبيعى، در جهت افزايش اين هماهنگى با غريزه به كار مى‏آيد. براى مثال، از طريق ايجاد غريزه طبيعى حتى در انتخابهاى طبيعى خلايق، افراد اصلح انتخاب مى‏شوند. از اين رو، انسان اخلاقى در معناى زيست‏شناختى بايد انسان اصلح باشد. با اين حال، اخلاق در بسيارى از جنبه‏ها در برابر بقاى حيات، در مخاطره است دوست داشتن دشمن، يا در اختيار گذاشتن طرف ديگر صورت در برابر او، بدون شك از جمله عالى‏ترين نيازهاى اخلاقى و تبلور بى‏شائبه‏ترين اخلاقياتى است كه ما بدان دست‏يافته‏ايم، كه بايد حتى به قيمت از كف دادن جان، از آنها متابعت كرد. اين نوع قدرت غير از قدرتى است كه براى بقا در منازعه مرگ و حيات لازم است; منازعه‏اى كه مطمئنا با بيرحمى بهتر تقويت و كمك مى‏شود. براى اين شيوه، نشاط روحى ضرورى‏تر است تا اخلاق. بيشتر دستورهاى اخلاقى محتاج بازنگرى فوق‏العاده دشواى‏اند تا بتوان آنها را با اصول داروينيسم، با هر تقديرى از آن، سازگار ساخت. در واقع، بندرت چيزى از ويژگيهاى اخلاقى پيشنهادى باقى مى‏ماند. نيچه نشان داده است «اخلاق جديد»ى كه مورد نياز است، درست ضد آن چيزى است كه ما اخلاق مى‏ناميم. بنابراين، نيازى به بحث‏بيشتر درباره اين نظريه نيست. (5)

از جمله نظريه‏هاى با اهميت و عظمت‏بيشتر، نظريه جامعه‏شناختى اخلاقى است. اين نظريه مدعى است كه «خير» ارزش مطلقى نيست، اما آن چيزى است كه براى جامعه خوب است و از اين رو تحت تاثير جامعه ايجاد مى‏شود. مطمئنا حقيقت‏بيشترى در اين نظريه وجود دارد; اخلاق به اجتماعى شدن ما، كه به هنگام تولد فاقد آن بوده‏ايم، كمك مى‏كند. فهم نتايج تاثيرات اجتماعى به ما كمك مى‏كند تا آسان‏تر «كاربرد» اخلاق را از اخلاق «فى نفسه‏» تفكيك كنيم. اما اگر آن را از ديدگاه اجتماعى لحاظ كنيم، نكته بسيار تعجب‏انگيزى در تحول اخلاق وجود دارد.

پيشرفتهاى عمده ما در شناخت «خير» مديون انسانهايى است كه بر ضد جامعه شورش كردند و جامعه، آنها را مورد حمله يا اعدام قرار داد. قوم موسى او را هنگامى كه با ده فرمان اخلاقى به سوى آنها آمد، با عصبانيت رد كردند; سقراط به برداشت جديدى از خير اشاره كرد: خير همان است كه شخص آن را حق مى‏داند، اما او به قتل رسيد و [نيز] مسيح بر دار شد. اگر اخلاق فقط مبتنى بر نيازهاى جامعه است، چگونه اين واقعيتها قابل فهمند؟

سقراط فيلسوف بود و بنابراين سرنوشت او را مى‏توان براحتى تمام در قالب منازعات فلسفى [آن روزگار] فهم كرد; اما عجبا كه از ديدگاه اجتماعى، حق به كسانى داده شد كه وى را به چوبه دار سپردند. اين ادعا كه اخلاقى وجود داشت كه نه فقط براى شهروندان آتن، كه براى هر انسانى و [نيز] براى برده‏ها، مثل ديگران ارزشمند بود، به طور عمده براى دولت‏شهرهاى يونان، مخاطره‏آميز بود. چنين ادعايى مسلم بود كه بتدريج انسجام اين جامعه خاص را تحليل مى‏برد و فقدان اين انسجام، بدون شك در تخريب دولت‏شهر، نقش خود را ايفا مى‏كند. با وجود اين، امروزه مى‏توان گفت كه از نظر اخلاقى سقراط بر حق بوده و نقش اساسى در شناخت ما از خوبيها داشته است و از اين لحاظ كسانى كه وى را تحت پيگرد قانونى قرار دادند بر خطا بوده‏اند. اما اين سخن گامى است در جهت اثبات مطلق بودن اخلاق; زيرا جوامع در حال تغيير و تحولند و اخلاق گذشتگان اگر قرار بود فقط ثمره جامعه خاصى كه از بين رفته است، باشد، نمى‏توانست‏براى ما معتبر و باارزش باشد. اگر چيز مطلقى در كار نباشد كه براى همه نسلها و همه انسانها به يكسان باقى بماند، نمى‏توانيم بگوييم كه سقراط برحق بود; فقط مى‏توان درباره او، در يك بافت تاريخى، به عنوان يك شخصيت مهم تاريخى داورى كرد. اين جامعه نيست كه با اشاره به فراسوى خود، اخلاقى برتر ايجاد مى‏كند، بلكه برعكس، اخلاق برتر غالبا در تضاد با جامعه توسط مردانى چون موسى، سقراط، مسيح يا كشيشان بعد از او، سنت‏شكنان، اصلاح طلبان و فيلسوفانى كه در مخالفت‏با جامعه مى‏كوشيده‏اند، ايجاد شده است. برخى از اين رادمردان حتى زندگى خويش را قربانى كرده‏اند تا نگرشى اخلاقى‏تر بسازند و همواره اين اخلاق برتر است كه جامعه را بتدريج دگرگون مى‏كند. زيرا همين كه اطلاق چيزى خوشايند باشد، مى‏تواند در همه اوضاع و احوال به عنوان موضوعى برحق شناخته شود.

از اين گذشته، بازنگريهاى دشوارى براى وفق دادن نظريه جامعه‏شناختى با واقعيتها مورد نياز است. براى ارائه يك مثال از چگونگى اين تفسيرها، مى‏توان تفسير دوركيم را مد نظر داشت; دوركيم كه روان‏شناس تا حدى مهمى است، اظهار مى‏دارد كه جامعه تصور ناخودآگاهى از خير دارد كه در مرحله آتى تحولش مورد نياز است. اين تصور ابتدا صرفا براى افراد بى‏نظيرى، مثل سقراط، آگاهانه مى‏شود، اما جامعه هنوز تصور ناخودآگاهانه‏اى از آن دارد و با اين افراد، به عنوان دشمن خود، برخورد مى‏كند. با وجود اين، فرد آگاه تصور خويش را در معرض افكار عمومى قرار مى‏دهد و بدين طريق جامعه را از نياز واقعى به آن آگاه مى‏كند، به طورى كه بعد از آزار او يا كشته شدنش، جامعه اين تلقى او را مى‏پذيرد.

آيا واقعا مى‏توان اين شخصيت‏سازى جامعه را باور كرد؟ چنين مى‏نمايد كه آشتى دادن واقعيتهايى كه مى‏شناسيم، با آگاهى ناخودآگاه جامعه از آينده خويش، بسيار دشوارتر است از آشتى دادن اين واقعيات با اخلاق مطلقى كه در نظر است اين تبيين جايگزين آن شود.

با اين همه، اخلاق اساسا فردى است. هيچ حكمى (6) خطاب به جامعه وجود ندارد كه جامعه اين يا آن را انجام دهد نقش «تو» [در اين گونه خطابات] اساسى است، با وجود اين، اگر از فرد خواسته شده است و فرد مورد خطاب است، اين واقعيت كه افراد بى‏نظيرى قبل از ديگران به اين درخواست پاسخ گويند و بر ضد جامعه بشورند، امرى شگفت‏انگيز به نظر نمى‏رسد. مطمئنا تعليم و تربيت و تنبيه، كه از سوى نظريه جامعه‏شناختى مورد تاكيد است، داراى تاثير عظيمى است، اما آنها بر ارزشها مبتنى‏اند; يعنى اعتقادات اخلاقى بايد بر اين كه انتخاب چه چيزى موجب تنبيه است، مقدم شود. همين معنا در مورد اجراى عدالت نيز صادق است. هدف عدالت اجراى آن چيزى است كه حق تشخيص داده شده است و اگرچه آداب و رسوم و پيش‏داوريها بتدريج دخالت مى‏كنند و شايد حتى حاكم شوند، ليكن عدالت هميشه در پرتو شناخت اخلاقى ما بازبينى مى‏شود. به علاوه، استقلال اخلاق از جامعه را نيز مى‏توان از اين طريق فهم كرد كه اگر جامعه صرفا با ملاحظات مادى و نيازهاى اجتماعى راهنمايى شود، در اين صورت، اخلاق پرورش نمى‏يابد و جاى خود را به محركها يا فشارها مى‏دهد. ما امروزه مى‏توانيم ارزش‏گذارى كنيم كه چقدر اهميت داشت اگر افراد براى ارتقاى سطح اخلاق، يك بار ديگر بر ضد جامعه قيام مى‏كردند. قطعا اگر چنين كنند آنها دشمنان جامعه تلقى مى‏شوند. مثلا توصيه‏هاى «موعظه بر فراز كوه‏» (7) ، گرچه ما در برابر آن به ظاهر وانمود مى‏كنيم كه قبول داريم (در ظاهر از آنها دم مى‏زنيم)، هنوز تا حد پذيرفته شدن در مسائل سياسى، بسيار فاصله دارد.

گروهى ديگر از نظريه‏ها بر روان‏شناسى مبتنى‏اند. شكى نيست كه در بين اين نظريه‏ها نيز حقايق معتنابهى وجود دارد كه مى‏تواند به وضوح زمينه كار كمك كند. ما تا حد زيادى محصول فرآيندهايى هستيم كه روان‏شناسى توضيح مى‏دهد. بسيارى از رفتارهاى انسانى تحت‏سيطره حوادثى است كه در گذشته رخ داده و ديگر قابل تغيير نيست. كشف ضمير ناخودآگاه حاكى از عاملى واقعى و قدرتمند است; اما روان‏شناسى به دنبال نوعى يقين است كه ما در فيزيك سراغ داريم. آرمانش اين است كه نشان دهد ما همگى تحت‏سيطره تجارب گذشته‏اى هستيم كه هيچ دخالتى در آنها نداشته‏ايم و تحت تاثير عواملى هستيم كه مى‏تواند رفتار ما را به صورت على يا آمارى تبيين كند و هيچ جايى براى تصميمهاى آزاد ما نمى‏گذارد. اين اعتقاد، همواره اخلاق را نسبى مى‏نماياند. آيا مى‏توان آن را به عنوان كل حقيقت پذيرفت؟

ما قبلا چند بار درباره چشم‏انداز روان‏شناسى بحث كرده‏ايم، (8) به طورى كه نيازى به ورود دوباره به اين بحث نيست. روان‏شناسى با اين كه ما چگونه فكر مى‏كنيم، احساس مى‏كنيم، و عمل و عكس‏العمل نشان مى‏دهيم سر و كار دارد، ولى با مفاهيم اساسى‏اى كه ما به كار مى‏بريم كارى ندارد; روان‏شناسى چگونگى كاربرد و عدم كاربرد ارزشها را تبيين مى‏كند، نه خود ارزشها را. روان‏شناسى فرآيندهاى داورى را دنبال مى‏كند، اما نه ميزانهايى را كه داوريهاى ما بر آن مبتنى است. بنابراين، گرچه روان‏شناسى مى‏تواند زمانى را كه ما آزادانه عمل نمى‏كنيم نشان دهد، اما قادر نيست چيزى در باب آزادى (اختيار) فى‏نفسه بگويد. در باب اخلاق، به طور واضح، چيزى بيشتر از آنچه شيوه‏هاى روان‏شناختى كشف مى‏كنند، وجود دارد.

اساسا، روان‏شناسى است كه ما را بر آن مى‏دارد تا اصطلاحات «خير» و «شر» را در معناى «زيبا» و «زشت‏» به كار ببريم; يعنى همچون ناظرى بى‏طرف به شيوه زيبايى‏شناسى ظاهرى‏اى كه قبلا متذكر شده‏ايم. اما تجربه احساس مسئوليت نسبت‏به اعمال ما، با قاطعيت اثبات مى‏كند كه اين نگرش در سطح اخلاقى وافى به مقصود نيست.

علاوه بر اين، تاكيد مكررى وجود دارد كه اخلاق، صرفا نوعى آداب و رسوم است و به همين خاطر، بسته به دوره مليت، جغرافيا و حتى آب و هوا، پيوسته در حال تغيير و تحول است. در مورد كاربرد و تدوين اخلاق، اين سخن درست است; اما سبت‏به اخلاق فى‏نفسه چطور؟ بايد اعتراف كنم كه هرگز كاملا نتوانسته‏ام اين ادعا را فهم كنم. عمده توصيه‏هاى اخلاقى واقعيتى دارند كه اساسا بندرت قابل تغييرند و كمتر از هر چيز ديگرى تغيير مى‏كنند. مثلا اگر ما بافت تاريخى ده فرمان موسى يا موعظه بر فراز كوه را ملاحظه كنيم، مى‏بينيم كه دولتها و ملتهايى كه در اين دو زمان با يهوديان مرتبط بودند، در تاريخ كاملا نابود شده‏اند; آن كشورها به كلى دگرگون شدند، دشتهاى حاصلخيز به بيابانهايى خشك و بى‏آب و علف بدل گرديدند و جنگلها به بيابان سنگلاخ تبديل شدند، آب و هوا نيز تغيير كرد; اما عملا تنها چيزى كه باقى ماند همين احكام معدودى بود كه بيانگر توصيه‏هاى اخلاقى است. (9) اين فرمانها به تنهايى هنوز در ذات خويش ارزشمندند يعنى كماكان زنده‏اند و از تاثير واقعى در زندگى ما برخوردارند. در مقابل، روشها و ديدگاههاى علومى كه ما آنها را به عنوان علوم بسيار قابل اعتمادتر مى‏شناسيم، از آن زمان دستخوش تغييرات بسيارى شده‏اند و هر تغييرى باعث‏بى‏اعتبارى نظريه‏هاى قبلى شده است.

پايدارى و استوارى اخلاق به اندازه هر چيز ديگرى است كه بتوانيم آن را بخشى از تاريخ انسانى تصور كنيم. همان طور كه انسان در يك سير تاريخى رشد مى‏كند، به نظر مى‏رسد كه اخلاق نيز در ابتدا با اوضاع و احوال تاريخى مختلف تحول مى‏يابد.

بعيد به نظر مى‏رسد كه در زمانهاى اوليه و در جوامع ابتدايى، اخلاق به آن شكلى كه ما از آن صحبت مى‏كنيم وجود داشته باشد. با وجود اين، واقعيت‏شگفت‏انگيز اين نيست كه اخلاق در ابتدا به همان شيوه چيزهاى ديگر تحول مى‏يابد، بلكه شگفت‏انگيز آن كه در هر زمان و در هر مكان كه مرحله خاصى از تحول دست‏يافتنى بوده است، اخلاق، به طور تصادفى، تداوم يافته است. اين امر در يهوديت‏با ده فرمان [موسى]، و پيامبران بعد از او تحقق پيدا كرد; در يونان با فلاسفه، از سقراط به بعد; و در مسيحيت، بودائيسم، آيين كنفوسيوس و تائوئيسم نيز تحقق پيدا كرد. از آن هنگام به بعد دستاوردهاى اخلاقى ايستا مانده‏اند، در صورتى كه تقريبا هر چيز ديگرى در فرآيند تغيير بوده است. آيا اين نشان نمى‏دهد كه امر واقعى‏اى كشف شده است كه لزوما متعلق به ماهيت انسان است و با آداب و رسوم صرف متفاوت است؟ و از اين بالاتر اين كه، مقتضيات اخلاقى مذاهب بزرگ، بسيار شبيه يكديگرند، با اين كه در زمان پيدايش در كشورهاى مختلف نمى‏توانستند از يكديگر تاثير پذيرند. در واقع، با وجود تغييرات در تفسير و كاربردهاى اخلاق، پايدارى آن چشمگير است.

برابرى اخلاق با آداب و رسوم نيز بدين معناست كه مسائل اخلاقى را مى‏توان با راى اكثريت فيصله داد. اگر اخلاق صرفا آن چيزى بود كه در آداب و رسوم يك ملت هست، اكثريت آن ملت مى‏توانستند به طور موثقى تكليف رفتارهاى اخلاقى را از غير آن مشخص كنند. اين ديويد هيوم بود كه ادعا كرد رفتارها بر صوابند، وقتى كه در ميان اكثريت نوع بشر احساس رضايت اخلاقى را برانگيزانند. اما سخن دبليو لى‏لى (10) در رد هيوم قانع‏كننده‏تر است كه مى‏گويد: «مطمئنا مواردى هست كه يك فرد داورى مى‏كند كه عملى بر صواب است، با اين كه مى‏داند اكثريت نوع بشر و اكثريت افراد هر گروهى از آن كار متنفرند و از آن احساس نارضايتى اخلاقى مى‏كنند. يكى از بارزترين نمودهاى شخصيتى وجدان فردى آن است كه فرد، احكام اخلاقى مغاير با آراء اكثريت گروهى كه بدان متعلق است، صادر كند.» و ما ديده‏ايم كه افرادى مثل سقراط، مى‏توانند اين كار را بكنند و برحق باشند، حتى اگر بر ضد اكثريت قاطع باشد. اقليت و اكثريت مهم تلقى نمى‏شود، آنچه مهم است اطمينان باطنى است. زيرا امر مطلق براى همه انسانها و نسلها ثابت است. بنابراين، وقتى كه فردى اين امر ثابت را دريافت، شناخت او نسبت‏به آن بتدريج عميق و نهادينه مى‏شود. بنابراين، مسائل اخلاقى را نمى‏توان با تعداد [نفرات] حل و فصل كرد.

گروه ديگرى از نظريه‏ها مى‏كوشند تا به طور مستقيم از راه فلسفى صرف، نظريه نسبيت اخلاقى را بنا كنند. اين كوشش در شكلهاى بسيار مختلفى قابل طرح است، اما در نهايت اين نظريه همواره مى‏خواهد نشان دهد كه يك راه و رسم اخلاقى، همان قدر كم توجيه‏پذير است كه راه و رسمهاى ديگر; يعنى اگر ما يكى را بر ديگرى ترجيح مى‏دهيم، صرفا امرى ذوقى است. راه و رسم قبيله‏اى كه آدم‏خوارى را تجويز مى‏كند، همان‏قدر مستدل يا بى‏پايه است كه اخلاق مسيحى يا مكتب رواقيون رومى. برتراند راسل (11) معتقد است كه آموزشهاى نيچه را با دلايل فلسفى نمى‏توان رد كرد. زيرا نظريه او «به طور ذاتى، خود هماهنگ است‏»; (12) او صرفا محق است كه بگويد از آن تنفر دارد.ما يقينا مى‏توانيم بر اين عبارت تاكيد كنيم; اما آيا آن درست است؟ آيا واقعا، به لحاظ فلسفى، نمى‏توان به طور قاطع نشان داد كه ارزشهاى «آدمهاى حيوان صفت‏» (13) در برابر محبت مسيحايى بر خطاست؟

اين نظريه‏ها به طور عمده در درون پوزيتيويسم منطقى ايجاد شده‏اند و ظاهرا با افول اين مكتب، امروزه، ارزش بسيار كمترى از زمان پيدايش خود دارند. اما چند نكته هست كه ارزش بحث كردن را دارد. زيرا اينها نشان مى‏دهد كه هر نظريه‏اى كه مى‏كوشد اخلاق نسبى درست كند، چه لوازمى در بر دارد. درست است كه اگر اخلاق به صرف اوضاع و احوال بيرونى وابسته باشد، بدترين راه و رسم قبيله‏اى واقعا همان قدر توجيه‏پذير است كه راه و رسم ديگر.

اعتراض اصلى به اين گونه سخنان روشن است: اينها شعور انسانى را دست كم گرفته‏اند. اگر اينها صرفا امرى ذوقى‏اند، ديگر نمى‏توان به طور معنادارى از آنها بحث كرد، در حالى كه اين نظريه‏ها مورد بحث قرار مى‏گيرند و به طور واضح مى‏توانند و بايد هم مورد بحث قرار گيرند. پوزيتيويست‏هاى منطقى گفته‏اند كه همه داوريهاى ارزشى شبيه به اين گزاره است: «من چاى شكر دوست دارم‏»، كه بايد بدون هر گونه بحثى آن را پذيرفت. اما اين تنها نوع خاصى از داوريهاى ارزشى است; گزاره‏هاى اخلاقى‏اى وجود دارد كه كاملا با اين مثال متفاوتند. اگر مساله كاملا مهم «چه بايد كرد؟» قابل بحث و بررسى نباشد، در اين صورت فلسفه بايد از خود سلب مسئوليت كند، پاره‏اى از اين استدلالها كه چرا چنين سلب مسئوليتى غير ضرورى است. از اهميت عامى برخوردار است.

نخست آن كه دوستى و تنفر كه غالبا در اين بافت مورد توجه است لزوما همان داوريهاى ارزشى نيست. ممكن است ما از تنبيه كودك متنفر باشيم و با وجود اين، آن را تاييد كنيم; تفاوتى كه مى‏تواند آگاهى ما را به همان اندازه تفاوت بين «خير» و «حق‏»ى كه قبلا گفتيم، افزايش دهد. در واقع مقتضيات اخلاقى همواره آن‏قدر طاقت‏فرساست كه نمى‏توان آنها را دوست داشت; به همين دليل است كه بندرت از آنها اطاعت مى‏شود. با وجود اين، اين نيز خطاست كه، همچون كانت، معتقد شويم كه صرف انجام وظيفه فردى مشروط بر آن كه با زحمت و برخلاف تمايلات فردى انجام شده باشد در خور تحسين است; گاهى ممكن است انجام وظيفه، هم در خور تحسين و هم خوشايند باشد. ما بايد بياموزيم كه انواع مختلف احساسات را از يكديگر تفكيك كنيم; دوستيها و نفرتها به طور واضح بايد از اميال اخلاقى جدا شوند. چنين تمايزاتى غالبا سخت، اما امكان‏پذيرند. براى نمونه، در تجربه عملى مى‏توان احساس مسئوليت در برابر شخصى را از احساس مجذوبيت از ناحيه شخصى، تفكيك كرد. ويژگى جذاب شهوت از ويژگى جذاب وجدان متفاوت است. به جاى فروكاستن تفاوت اخلاق با جستجوى مشابهت‏هاى ظاهرى خواه جامعه‏شناختى، روان‏شناختى و يا صرفا منطقى بايد بر ويژگيهاى خاص اخلاق متمركز شويم. از آنجا كه ما در اينجا با احساسات سر و كار داريم (ما به طور دقيق از اين احساس مسئوليت‏سخن مى‏گوييم و تشخيص اين كه واكنش‏هاى وجدان قابل دركند) ضرورى است كه حساسيت‏خود را به كمك چنين تمايزاتى، افزايش دهيم.

دومين اعتراض، مبتنى بر اين واقعيت است كه اين تفاوتهاى اساسى بين گزاره‏هاى ترجيحى و گزاره‏هاى اخلاقى قابل كشف و بحث و بررسى است. مثلا اين واقعيت كه ترجيح رنگهاى خاصى صرفا امرى ذوقى است: اگر فردى كراوات يا پيراهن قرمزى را ترجيح دهد و ديگرى آبى آن را، مادام كه با هماهنگى ديگر رنگها ناهماهنگ نباشد، جاى هيچ بحثى ندارد. اما نمى‏توان گفت كه دروغ‏گويى هميشه بهتر از راست گويى است: البته در مواردى بسيار ويژه اينطور است، اما نمى‏توان آن را به صورت يك اصل اخلاقى درآورد. همچنان كه جنايتى را غير اخلاقى دانستن، امرى صرفا ذوقى، يعنى [ناشى از] تامل درونى محض، نيست. برخى از داوريهاى ارزشى مبتنى بر ذوق يا ترجيحات فردى است، اما داوريهاى اخلاقى اين گونه نيست. زيرا آنها را نه مى‏توان وارونه كرد و نه دو ديدگاه متضاد مى‏تواند درباره آنها درست‏باشد و از اين رو ما مى‏توانيم با بحث كردن معرفت‏خويش را بالا ببريم.

بنابراين شك‏گرايى مطلق كه غالبا در اين بافت‏حمايت مى‏شود واقعا قابل دفاع نيست. چنين شك‏گرايى‏اى بدين معناست كه ديدگاه اخلاقى هر فرد، كاملا شخصى است; زيرا مفاهيم «حق‏» و «خير» را نمى‏توان تعريف كرد; چرا كه هر كسى هنگام كاربرد آنها چيزى را قصد مى‏كند و هيچ تصميمى در باب معناى دقيق آن ممكن نيست. اما در پرتو آنچه گفتيم روشن است كه اين ديدگاه بر خطاست و تنها كافى است كه قتل، دزدى يا پايدارى توصيه‏هاى اخلاقى را در نظر آوريم. اما شك‏گرايى رهزن است; چون به ما امكان مى‏دهد تا از قبول مسئوليت طفره رويم. با اين حال، اگر كسى اندكى معترف به ملاحظات اخلاقى باشد، هرگز بر اين مبنا عمل نمى‏كند و بنابراين اگر او بعد از موشكافى دقيق عوامل دخيل به نتايجى رسيده باشد، معتقد خواهد شد كه نتايجش از اعتبار و ارزش عمومى برخوردارند.

سومين اعتراض، آن است كه توصيه‏هاى اخلاقى آن گونه كه بعضى پوزيتيويست‏هاى منطقى ادعا مى‏كنند صرفا آمرانه نيستند. طبق اين ديدگاه، اين گفته كه «اين عمل خوب است‏» به معناى «اين عمل را انجام بده‏» است. درست است كه توصيه‏ها غالبا به شكل آمرانه تبيين مى‏شود «تو بايد» با وجود اين، همه آنها الزام‏آور است. چرا كه با عنصرى در طبيعت انسانى منطبق‏اند; طبيعتى كه توصيه‏ها با تقاضاى خويش آن را آشكار مى‏كنند. به لحاظ منطقى، درست‏به نظر مى‏آيد كه بگوييم اوامرى كه به شكل «بايد» و «حتما» به كار مى‏رود و از اين رو اشاره به محتملات آينده دارد، هيچ وجه مشتركى با گزاره‏هاى ناظر به واقعيات موجود كه با افعال «بودن‏» و «استن‏» بيان مى‏شود، ندارد. اما اين تمايز صرفا منطقى گمراه‏كننده است; اگر اينطور نباشد، اين توصيه‏ها به آسانى به عنوان امورى دلبخواهى كنار گذاشته مى‏شوند. اما از آنجا كه توصيه‏ها الزام‏آورند بايد ريشه در واقعيتهايى داشته باشند كه آنها نيز بدين طريق بيان شوند. با اين همه، توصيه‏ها منحصرا با آينده سر و كار ندارند. آنها ما را نيز قادر مى‏سازند تا درباره اعمال گذشته داورى كنيم.

برخى از نظريه‏هاى اگزيستانسياليستى در باب اخلاق، كه بعدا مورد بحث قرار مى‏گيرند، منكر اخلاق ثابتند و مى‏كوشند به جاى آن، اثبات كنند كه هر انسانى مطابق با ديدگاهش اخلاقى را مى‏آفريند. از ديدگاه آنها، اخلاق تحت تاثير عناصرى از طبيعت انسانى نيست، بلكه كاملا به ميل و دلخواه انسان بستگى دارد. با وجود اين، آنها مى‏خواهند مسئوليت را حفظ كنند تا نشان دهند كه انسان در برابر آنچه هست و آنچه مى‏كند، مسئول است. در اين زمينه آنها ناكامند; طبق گفته آنان، انسان در برابر اعمالش در پيشگاه خود مسئول است. اما از آنجا كه هيچ اخلاق مفروضى وجود ندارد، انسان مى‏تواند دائما اصولى را كه اعمالش بر آنها مبتنى است. تغيير دهد. اين مطلب، يك بار ديگر به سوى مفهومى مطلق راهبر است، گرچه پيشتر اگزيستانسياليستها آن را انكار مى‏كنند. زيرا معنادارى مسئوليت نيازمند اتكا بر امر متعالى‏اى است كه مطلق باشد. براى معنادار شدن مسئوليت، انسان بايد نه ، بلكه «پاسخگو» (15) تلقى شود و انسان به تنهايى براى معنا دادن به دومى كافى نيست، مگر آن كه دست‏كم به حضور عناصر متعالى در درون ماهيت‏خود اعتراف كند. اخلاق نمى‏تواند خودسرانه ( به صورت دلبخواه) خلق شود، بلكه بايد منبع اعتبارى (حجيت) داشته باشد.

با وصف اين، در زندگى روزمره، شايد مهم‏ترين نظريه در باب نسبيت اخلاق، مبتنى بر ماترياليسم باشد تا آنجا كه بيشتر مردم بندرت به ديد يك نظريه به آن مى‏نگرند، بلكه آن را به عنوان عملى واقع‏بينانه در نظر دارند. با اين همه، اين نظريه از شكافهاى بيشترى در تبيينهايى كه اخلاق را نسبى مى‏دانند، پرده برمى‏دارد.

ماترياليست‏ها مى‏خواهند به بيشترين خوشبختى براى بيشترين افراد دست‏يابند. اين به نظر قانع‏كننده مى‏رسد و اساسا انسانى جلوه مى‏كند، اما در واقع، از مساله اصلى طفره مى‏رود; از خوشبختى‏اى كه آنها به دنبالش هستند تعريفى ارائه نشده است. ممكن است ما نيز، همچون ماترياليست‏ها، بكوشيم به طور جدى عمل‏گرا باشيم و در پى آنچه به نفع ما است‏برآييم. اما در واقع، براى ما چه چيزى سودمند است؟ خودخواهى و نشان دادن آن به طور گستاخانه، يا دست‏كم تظاهر به پيروى از برخى راه و رسمهاى اخلاقى و دوست داشتن همسايگان خويش، يا دوست داشتن آنان از صميم قلب و اطاعت از وجدان؟ ممكن است ما در اثر شرمسارى حاصل از چنين سؤالاتى و از سر درماندگى به اين گزاره كه صرفا مى‏خواهيم خوشبخت‏باشيم، تمسك كنيم. اما كدام نوع خوشبختى را مى‏خواهيم؟ قدرت بر اين كه هر هوسى را دنبال كنيم، [يا] داشتن پول كافى براى اين كه هر آرزويى را كه به ذهنمان مى‏رسد، برآورده كنيم؟ اگر چنين كنيم، درخواهيم يافت كه برخى آرزوها ما را به رفتارى مى‏كشاند كه هيچ لذتى به ما نمى‏دهد و برخى رفتارهاى ديگر در نظر ما ناخوشايند مى‏نمايد; پس به معيارهاى ديگرى نيازمنديم. به علاوه، خواهان دوستان و يك زندگى خانوادگى خوشبخت هستيم و اين امر، دست‏كم، نيازمند اعتماد متقابل است و اعتماد بين انسانها بدون اين اعتقاد كه ديگران مى‏كوشند بر طبق همان معيارهايى كه ما داريم رفتار كنند، به سختى ممكن است. به عبارت ديگر، نياز به ارزش مطلق ناظر به خير و خوبى، تدريج‏خود را نشان مى‏دهد. حتى صرف مفيد بودن، به آسانى ما را به اين سؤال سوق مى‏دهد كه «چه چيزى واقعا ارزش انجام دارد؟» يعنى چه چيزى واقعا خير است; وقتى كه اين انتخاب به وسيله هدف خاصى نباشد، بلكه در ميان اهداف مختلف (مثلا شغلهاى گوناگون) قرار داشته باشد. دورنماى درآمد بيشتر داشتن به خودى خود، قانع شدن به شغل خويش را به سختى ضمانت‏خواهد كرد.

البته ماترياليست‏ها از تاكيد بر ثروت مادى دست نمى‏كشند; در حالى كه براى به دست آوردن ثروت بيشتر، انسان بايد انگيزه اصلى فلسفه ماترياليسم را كه همان دلبستگى به برابرى انسانها، عشق به محرومان و آرزوى ايجاد عدالت‏براى همه بود، سركوب كند. ديكتاتورى در شرق و فشار همرنگى با جماعت در غرب، نشان مى‏دهد كه دستاوردهاى مادى بسيار ارزشمندتر است. زيرا از راههاى متعدد منتهى به خوشبختى، تنها همين يكى، مورد تاييد قرار مى‏گيرد و ماترياليست‏ها هر آنچه در توان دارند براى اجراى آن به كار مى‏گيرند. پيشرفت صنعت، افزايش توليد و فزونى ثروت، كه نتيجه آن دو است، بتدريج انسان را ضايع مى‏كند; انسانى كه نبايد تنها با نان زندگى كند. انسان ممكن نيست هر دو جنبه را با هم داشته باشد; بلكه بايد با برترى خير و خوبى بر اهداف مادى را بپذيرد يا به نابودى شان و منزلت انسانى خويش تن در دهد.

و سرانجام نظريه‏هاى آرمان‏گرا در باب اخلاق نيز وجود دارد. اين نظريه‏ها تا حدودى به مطلق انگاشتن اخلاق گرايش دارند; اما از آنجا كه همه قدم را برنداشته‏اند، حتى اين نظريه‏ها نيز بى‏نتيجه مانده‏اند.

آرمانگرايان معمولا سه ارزش مطلق سنتى، يعنى حقيقت، خير و جمال، را به عنوان واقعيت نهايى، مى‏پذيرند و كارى به منشا و خاستگاه آنها ندارند. اين يكى از تلاشهايى است كه در جهت تاسيس اومانيسم و رد و انكار دين صورت گرفته است. آرمان‏گراها براى اثبات نظر خويش، اين سؤال را مطرح مى‏كنند كه «آيا رفتار يك شخص انسان‏گرا غالبا معقول‏تر از يك مسيحى نيست؟» و پاسخ اين پرسش منحصرا اين خواهد بود كه «البته‏». اما آيا اين، واقعا، چيزى بيش از قوت برخى از انسانها و ضعف برخى ديگر را اثبات مى‏كند؟ سؤالى كه ارتباط بيشترى دارد، اين است كه آيا، همان‏گونه كه مسيحيان مدعى‏اند، انسان‏گرايى واقعا ثمره مسيحيت است و اگر مسيحيت نابود شود نمى‏تواند به حيات خويش ادامه دهد؟ انسان‏گرايى در آلمان نازى و روسيه كمونيست‏باقى نماند و بروشنى، در جامعه ما [نيز] در معرض خطر است. اما از آنجا كه به آينده، علم نداريم، تاريخ [هم] نمى‏تواند ادله واضحى بر ما اقامه كند.

با اين همه، اگر به تجارب خويش رجوع كنيم، درمى‏يابيم كه چرا مجاز نيستيم كه از اين ارزشهاى مطلق دست‏برداريم. در اوضاع و احوال دشوار، افعال خير داراى اهميت، به چيزى بيش از «اخلاق محض‏» محتاجند; يعنى به چيزى بيش از اخلاق مبتنى بر مفاهيم انتزاعى. اين افعال، نيازمند شور و اشتياق، تسليم محض، آمادگى براى ايثار و فداكارى، و شايد حتى آمادگى براى گذشتن از زندگى خويشند و شور و شعفى خاص و خوشبختى‏اى عميق را مى‏آفرينند. همه اين احساسات را نمى‏توان با اطاعت از قانون اخلاقى صرف و نه با ارزشهاى مطلق فى‏نفسه، برانگيخت; بلكه بايد آنها را از منبعى كه فراتر از قانون اخلاقى است، پيوند داد; اخلاق بايد از عشق مايه گيرد. كركگور، چنانكه قبلا گفته‏ام، به طور قانع‏كننده‏اى نشان داده است كه اين دستور به دوست داشتن همسايه، حال احساسات انسان هرچه باشد يك تجربه متعالى را پيش‏فرض خود دارد. (16) اين مطلب با واقعيت ديگرى تاييد مى‏شود كه قبلا تذكر داده‏ايم، كه اخلاق، هر زمان كه قوانين آن صرفا به خاطر قانون بودنشان، بعيت‏شود به مخاطره مى‏افتد. فريسيان (17) نمونه اعلاى آنند. پارسايى آنان، آنها را بر آن داشت تا قوانين بيشترى را كه هدف از آن باز داشتن [خود] از رفتارهاى ضد اخلاقى بود تدوين كنند. آنگاه اين قوانين صورت خشن‏ترى به خود گرفت و به شكل قواعدى درآمد كه فى‏نفسه هدف تلقى مى‏شدند و با به كارگيرى جزم‏گرايانه اخلاق، سرچشمه عشق را خاموش مى‏كردند. عيسى مسيح ناگزير شد كه با آنان، در مقايسه با گنهكاران علنى، با عصبانيت‏بيشترى برخورد كند. زيرا اين نوع از فرمانبردارى، آنها را مغرور و بيرحم و سنگدل بار مى‏آورد. مطمئنا چنين اخلاقى، سرانجامش چيزى است كه برديايف (18) آن را «خشكى غير قابل تحمل فضيلت‏» (19) ناميده است.

براى خودكفا كردن ارزشهاى مطلق، آرمان‏گرايان نيز خواه آگاهانه يا ناآگاهانه اخلاقى نسبى بنا نهاده‏اند. باورهاى آنان مبتنى بر اين باور است كه انسان اساسا خير است و شر اهميت جزئى دارد. اما در واقع، انسان داراى استعدادهاى خير و شر است و تعيين اين كه كدام يك قوى‏ترند، سخت است; اخلاق بايد ما را به بازشناسى هر دو راهنمايى كند تا آنجا كه در تشخيص اساس و پى‏ريزى بناى خير كمك دهد. آرمان‏گرايى با دست‏كم گرفتن واقعيت‏شر و زشتى احتمالا به ياس و نااميدى كشيده خواهد شد; زيرا يك آرمان‏گرا وقتى با واقعيت قدرت شر مواجه مى‏شود، بايد اعتراف كند كه باور به خوبى ذاتى انسان، قابل دفاع نيست; اما ايمان به اخلاق، در اين صورت، با تخريب اين باور كه اخلاق بر آن مبتنى نيست، سست مى‏شود.

اينها نمونه‏هاى معدودى است از اين كه چگونه نظريه‏هايى كه اخلاق را نسبى مى‏دانند عرصه را براى نتيجه‏گيريهاى مختلف باز مى‏گذارند. اين بررسى، به ضرورت، مختصر است; اما اميدوارم آنچه را گفته‏ام براى اين كه به ما اجازه دهد تا نتيجه بگيريم كه مجموعه اين تبيينها در اداى حق اخلاق ناكامند، كافى باشد.

وقتى انسان به خود مراجعه مى‏كند، حضور يك نظام اخلاقى را در درون وجود خويش درمى‏يابد و نيز خواسته يا ناخواسته از اتصال به يك نظام بيرونى آگاه مى‏شود. در تجربه، اخلاق نه خودسرانه است و نه وابسته به عوامل ديگر; گرچه امرى انفسى است، اما شناخت رابطه بيرونى يعنى نظام الزام‏آور را بر ما تحميل مى‏كند. اين واقعيت كه اخلاق، بسيارى از مسائل را مطرح مى‏سازد، دقيقا بدان خاطر است كه امرى است مطلق، وگرنه نيازى به اين همه توجه نداشت. چرا ما دائما احساس نياز مى‏كنيم كه بايد وجدان خويش را راضى كنيم؟ چرا وجدان به اين اندازه مقاوم است كه حتى زمانى كه مى‏كوشيم تا خود را سبك كنيم و آن را به دست فراموشى بسپاريم، باز خود را به رخ ما مى‏كشد؟ اگر وجدان صرفا به حضور ديگران متكى بود، در اثر فقدان هر قدرت خارجى، به آسانى مى‏شد آن را ناديده گرفت. اما از آنجا كه وجدان مستلزم يك نظام بيرونى است، مسائل اخلاقى را مى‏توان به طور مستقل (جداى) از خوشايندها، ناخوشايندها و آداب و رسوم، به صورت معنادارى بحث كرد. ما احساس مى‏كنيم كه تعارضات اخلاقى را بايد حل كرد، گرچه كاربرد قانون اخلاقى در اوضاع و احوال مختلف سرشار از مسائل متعارض است و به تصميمهاى متعدد مى‏انجامد مشكلى كه در فرصتى ديگر بايد به آن بپردازيم.

«بايد» اخلاقى، كه نشانى از نظام بيرونى است، چونان امرى غير مشروط تجربه مى‏شود. برخلاف خواسته‏هايى چون «اگر شما بخواهيد به خوبى ويولون بزنيد، بايد هر روز تمرين كنيد»، بايدهاى اخلاقى به صورت مشروط شكل نمى‏گيرند. در اينجا شرطى وجود ندارد. همه اين تلاشها كه براى بيان شرطهاى وسوسه‏انگيز در قالب وعده پاداشها يا عقوبتها در زندگى اين جهانى يا جهان آخرت بيان مى‏شود، براى اخلاق زيانبار بوده و راه را بر نسبيت هموار كرده‏اند. حتى اين سؤال كه «چرا بايد اخلاقى بود؟» ضد اخلاقى بوده است. زيرا همين سؤال در جستجوى ادعايى فراتر از اخلاق است.

حجيت اخلاق نيز كه از موضوع دستورهاى اخلاقى ناشى مى‏شود، نه شرطى دارد و نه داراى منشا ديگرى است. اگر اخلاق به طور كامل تجربه شود، مى‏تواند همه اهداف به طور جدى مطلوب و برنامه‏ريزى شده را تحت‏الشعاع خود قرار دهد. اخلاق مى‏تواند بر ضد منافع شخصى انسان عمل كند و نيز بر ضد نيازهاى خانوادگى يا قدرتهاى سياسى‏اى كه ما بايد در برابر آن به ظاهر تسليم باشيم. اچ. اچ. فارمر (20) مقتضيات اخلاقى را يك «ادعاى اجتناب‏ناپذير» مى‏داند. مقتضيات اخلاقى، از سنخ فرمان نيست، بلكه ادعاست. زيرا ما مى‏توانيم آن را رد كنيم و بكوشيم نداى وجدان را سركوب كنيم; حتى ممكن است قدرت آن را تا حد زيادى كاهش دهيم، مشروط بر آن كه مدت معتنابهى از وجدان خويش تغافل كنيم. با اين همه، اين ادعا اجتناب‏ناپذير است كه به محض آن كه كاملا فهم شد، ديگر نمى‏توان از آن گريز داشت، اما به سختى مى‏كوشيم تا سبت‏به آن بى‏اعتنايى يا امتناع ورزيم; ما مى‏دانيم كه بايد از آن تبعيت كرد و اين امر بدون رجوع به هر گونه مرجع ديگرى تجربه شده است. حجيت اين ادعا، از جايى گرفته نشده است، بلكه بر تجربه شخصى ما از خواست درونى مبتنى است آن گونه كه در بحث از «تو» ديديم. (21)

در عين حال، مطلق بودن اين مقتضيات با اين واقعيت تاييد مى‏شود كه هر موقعيتى كه ما خود را در آن يافته‏ايم، اگر در پرتو اخلاق لحاظ شود، كاملا تغيير مى‏كند و معنا و عمق جديدى پيدا مى‏كند. احساس مى‏كنيم كه صرفا با ملاحظات عملى مواجه نيستيم و نيز احساس مى‏كنيم كه فرصت‏طلبى سودى در بر ندارد; احساسات ما سبت‏به مسئوليت در قوى‏ترين درجه خود وجود دارد و اين بدان خاطر است كه موقعيت تجربه شده اخلاقى، تجربه‏اى از آزادى (اختيار) قلمداد مى‏شود. اين مقتضيات اخلاقى از آن رو كه غير مشروط است، به طور ضمنى بيان مى‏كند كه من به طور بالفعل به چه كارى قادرم؟ و چه بايد بكنم؟ و تنها از آن رو كه من اين توانايى را واقعا تجربه كرده‏ام، نمى‏توانم مسئوليت‏خود را دست كم بگيرم. اگر اين مقتضيات اخلاقى غير مشروط نبوده با «شرط‏»ها و قيدهايى مقيد مى‏شد. اين درست است كه فشارهاى درونى و بيرونى غالبا به حد كافى قوى هستند كه مرا از كارى كه نبايد انجام دهم منع كنند، با اين همه، خواست مطلق توجيه‏پذير است; هرچند ممكن است در اثر زندانى شدن يا ناتوانى جسمى از انجام كارى منع شوم، اما هيچ‏كس نمى‏تواند كارى را كه نمى‏خواهم انجام دهم، بر من تحميل كند; مشروط بر آن كه آمادگى پذيرش بيشترين خطر يعنى قربانى كردن زندگى خويش را داشته باشم. زور و فشار كارايى خود را در مورد سقراط از دست داد، چرا كه وى مرگ را بر تسليم شدن ترجيح داد.

امروز، شايد كسى بر اين نوع اعتماد به نفس، اعتراضهايى وارد كند كه تا مدتى پيش باور نكردنى بود مثل اين كه داروها و درمانهاى جديد و روشهاى شرطى روان‏شناختى‏اى وجود دارد كه ويژگيهاى انسان را تغيير مى‏دهد و بر او آنچه را نمى‏خواهد، تحميل مى‏كند. بنابراين، ظاهرا هر گونه مجالى براى ارزيابى آزادى انسان در برابر فشار خارجى، از دست رفته است. با وجود اين، در واقع، اين امكان جديد قوت بيشترى را به اين استدلال مى‏بخشد كه موقعيتى كه در پرتو اخلاق لحاظ شود، با تجربه كردن آزادى، عمق بيشترى كسب مى‏كند. دو دليل براى اين امر وجود دارد: يكى آن كه اگر ما صرفا به اين تواناييهاى جديد از ديد عملى بنگريم، لوازم آن كاملا قابل قبول نخواهد بود و از آنها استفاده نابجا خواهد شد، همان طور كه برخى از اين موارد در آلمان نازى اتفاق افتاد. براى فهم اين موقعيت جديد بايد اعتراف كنيم كه تواناييهاى جديد نمايانگر مسائل اخلاقى ناگوار و مسئوليتى مضاعف است. ما هيچ راه چاره‏اى جز گنجاندن اخلاق مطلق در بررسيهاى خويش نداريم. زيرا اخلاق نسبى ما را مجاز مى‏دارد كه در مواردى از كاربرد چنين كارهايى دفاع كنيم، كه اين امر به طور اجتناب‏ناپذير به ابهام حدود و ثغور آنچه به عنوان شر كمتر قابل دفاع است و آنچه قابل دفاع نيست، مى‏انجامد. دوم آن كه اگر گمان كنيم چيزى مى‏تواند ما را از انتخاب مرگ، به عنوان طريقى براى حفظ آزاديمان باز دارد، در اين صورت هنوز هم با مرگ مواجهيم [زيرا] با تغيير شخصيتى تا اين اندازه كامل، [ديگر] نمى‏توانيم به عنوان همانى كه هستيم زنده بمانيم. به علاوه، هر بيننده‏اى به طور بسيار غم‏انگيزى احساس خواهد كرد كه هر آنچه زيبنده نام «انسان‏» است، در معرض خطر نابودى قرار دارد.

شكست همه اين نظريه‏هايى كه حاكى از اخلاق نسبى‏اند، همچنين نشانگر اين است كه چرا ديدگاه دينى بهتر مى‏تواند حق اخلاق را ادا كند. اما كلمه «دين‏» بايد در اين مقام، در آن معنايى كه كركگور اگزيستانسياليست از آن داشت، فهم گردد; نه به معناى مجموعه نظام‏مندى از عبارتهاى جزمى و قوانين اخلاقى، بلكه به عنوان توصيف واقع‏بينانه‏اى از واقعيتى كه ما تجربه مى‏كنيم.

اخلاق محتاج نوعى نگرش مابعدالطبيعى است; انسان بايد آزاد باشد و كنشهاى فردى او مهم تلقى شود. هيچ نظريه علمى‏اى تاكنون نتوانسته است جايگاهى براى آزادى انسان پيدا كند، و نه با اين همه توانسته است نشان دهد كه كنشهاى او، گرچه به لحاظ خارجى بى‏اهميت است، داراى نتايجى است‏يعنى اشارتى به «رابطه مطلق او با امر مطلق‏» دارد. با اين همه، با هر ديدى به سختى مى‏توان تشخيص داد كه كنشهاى ناچيز افراد ناقابل، چيزى بيش از ارزشى اندك در بر داشته باشد. آن گونه كه قبلا گفته‏ايم، (22) اخلاق به شكل منفرد آن قادر نيست‏به اهداف عالى دسترسى پيدا كند، مگر آن كه برداشتى از گناه را در خود جا داده باشد. حتى اگر صرفا به شكل مبهمى تجربه شده باشد، به وراى خود اشارتى دارد.

اخلاق نيز به سايق و انگيزه‏اى كه از وراى ماهيت انسان ناشى شده باشد، احتياج دارد. ارزشهاى مطلق بايد زيربنايى داشته باشد و از جايى سرچشمه گرفته باشد كه آن «جا» طبيعتى تر از انسان باشد، از آن رو كه طبيعت انسان براى تبيين اين ارزشها كافى نيست. اين ارزشها نمايانگر اثر يك واقعيت متعالى‏اند. اين واقعيت‏با ماهيت مسئوليتى كه از آن بحث كرديم، تاييد مى‏شود و گفتيم كه انسان صرفا يك عامل نيست، بلكه بايد پاسخگو نيز باشد. مسئوليت تنها زمانى معناى واقعى مى‏يابد كه انسان در پيشگاه چيزى مافوق خويش پاسخگو باشد. بنابراين، مسئوليت ما را به فراتر از دنياى خاكى رهنمون مى‏شود. اخلاقيات كاملا به اين دنيا تعلق ندارند. دين با طرح و تفسير اين جنبه‏هاى اخلاق، به ارزشهاى اخلاقى عينيت مى‏دهد. از آنجا كه اين ارزشها شخصى‏اند و اگر بناى واقعى شدن آنها وجود دارد، نيازمند مشاركت‏شخصى‏اند، ما هميشه دلهره اين را داريم كه آنها صرفا ذهنى‏اند و مورد ترديد; يعنى توجيه‏پذير نيستند و همين نكته دليل ديگرى در اختيار ما مى‏نهد كه دين را مطلوب بدانيم، اگرچه همان طور كه قبلا گفتم، اين دليل براى پذيرش دين كافى نيست. با اين همه، از آنجا كه اين جنبه‏هاى اخلاق، جنبه‏هايى از تجارب واقعى ما هستند ارزش آنها با معيار ديگرى، متعالى مى‏شود نظام بيرونى‏اى كه دين بيان مى‏كند، در اخلاق كارگر است. دين و اخلاق لازم و ملزوم يكديگرند.

ملازمه آنها ريشه در ويژگى شخصى اخلاق دارد. ما اخلاق را، به عنوان يك احساس وفادارى شخصى تجربه مى‏كنيم، به جاى آن كه از آن تعبير به مقتضيات قانون غير شخصى بكنيم. دستورهاى اخلاقى از آنجا كه روى خطابشان با من است، يك وظيفه شخصى‏اند و احتمالا وقتى كه انسان يكى از آنها را اطاعت نكند، به قوى‏ترين وجه، احساس مى‏شوند. ما بارها ناگزير شده‏ايم كه بر اين نكته پاى بفشاريم كه پيروى كردن از قوانين به خاطر خودشان، كافى نيست. ما بايد نه‏تنها كارى را كه حق است انجام دهيم، بلكه به خاطر انگيزه‏هاى حق، وارد عمل شويم و به تعبير تى. اس. اليوت:

آخرين اغواگرى، بزرگترين خيانت است; يعنى انجام عمل حقى با انگيزه‏اى باطل.

اما اين انگيزه را صرفا خود مى‏توانيم تشخيص دهيم، در برابر ديگران هميشه مى‏توان رياكارى كرد. (ما مى‏توانيم با خودمان هم رياكارى كنيم، اما در اين صورت كاملا از اخلاق بريده‏ايم.) ما بايد در جهت تخريب نقشهاى كاذب حتى بر ضد منافع خويش آماده خطر كردن باشيم. اين صداقت پررنج فقط قابل فهم است چرا كه ما، به عنوان اشخاص فردى، با اين واقعيت مواجهيم كه در دين عينى شده است.

درست است كه ما از تقابلهاى اخلاقى و پيچيدگيهاى ناشى از آنها نمى‏توانيم بگريزيم. قانون اخلاقى بايد در اوضاع و احوال مختلف به كار آيد و كاربرد آن لزوما در همه موقعيتها روشن نيست. اخلاق را نمى‏توان آنچنان تعميم داد كه هر وضع و حالى را تفسير و تعبير كند، و از همين رو اخلاق مشاركت‏شخصى ما را كنار مى‏گذارد. برخى از قلمروهاى بلاتكليف را بايد به حال خود رها كرد تا جا براى تصميمهاى فردى فراهم شود. يك تصميم اخلاقى بايد از درون خود ما ريشه گيرد تا مطمئن شويم كه ما عمل درست را با انگيزه درست انجام داده‏ايم. بدين ترتيب ما مى‏توانيم وفاداريها يا وظايف متضاد را تجزيه كنيم. مثلا تضاد بين وظايفمان نسبت‏به خانواده خويش، كه مستلزم مقدارى خودخواهى است، و وظايفمان نسبت‏به همسايگان كه لازمه آن ديگرخواهى عظيمى است; يا تضاد بين وظيفه الزامى دفاع از ميهن، و اين فرمان مطلق كه «تو نبايد كسى را بكشى‏» اما هر زمان كه تعدادى از اين نوع وظايف جدا متعارض را تجربه كرديم مثلا به طور صادقانه با توجيهات ممكن در باب وطن‏پرستى و صلح‏دوستى مواجه شديم وجود واقعيتى را كه دين داعيه پرداختن بدان دارد نيز تجربه مى‏كنيم. در غير اين صورت، چرا در چنين تعارضهايى به جاى اين كه صرفا تسليم شويم يا ساده‏ترين راه را انتخاب كنيم. تا اين حد به طور جدى آن را احساس مى‏كنيم؟ ظاهرا فشارهايى كه سمت و سوى فرصت‏طلبى دارند، قوى‏تر از ما هستند و هنوز ما با نهايت درماندگى در تلاشيم تا دست‏به تصميم درستى بزنيم، حتى اگر سرانجام، تصميم ما همان راى اكثريت‏باشد. تعارضات درون اخلاق، اجتناب‏ناپذير است و ممكن است تصور كنيم كه اين واقعيت‏براى بى‏اعتبار كردن دين و اخلاق كافى باشد، اما در واقع با چنين تعارضاتى است كه قوت و استحكام آنها آشكار مى‏شود.

فهم رابطه نزديك ميان اخلاق و دين، از منظرى ديگر نيز امكان‏پذير است. از يك سو، خطر ارزشها و خطر اخلاق محض، تبعيت از قوانين به خاطر خود تبعيت از قوانين است. اگر چنين شود، اوامر كاملا سلبى [نواهى] مانند اين كه تو نبايد مرتكب قتل بشوى برجسته‏تر از اوامر اثباتى مثل اين كه «تو بايد دوست‏بدارى‏» خواهد شد; زيرا مى‏توانيم كارهايى را كه همواره ضد قانون است‏با صراحت تمام تبيين كنيم، و حال آن كه اوامر اثباتى با چنين صراحتى قابل تبيين نيستند. زيرا آنها بايد جايى را براى تصميمهاى شخصى باز گذارند. اما چنين اخلاقى، مجموعه‏اى مهجور و كهنه از نبايدها و ممنوعيتها خواهد بود. و اگر بناست اخلاق شور و نشاط يابد، بايد از غناى منشا كاملا متعالى‏اى كه از آن مايه گرفته است، برخوردار گردد.

و از سوى ديگر، خطر دين آن است كه به تفكر متافيزيكى همراه با تخيلات جدى انسانى يا نظريات انتزاعى الهيات، كه نقش عمده‏اى دارند، تبديل شود و بدين ترتيب، پيوند خود را با زندگى انسان از دست‏بدهد. اخلاق و دين براى آن كه زنده و با نشاط باقى بمانند به يكديگر محتاجند. رابطه صحيح اينها به شكل بسيار زيبايى در كلام جان امان (23) آمده است: «اگر دين، بدون اخلاق فاقد زمين محكمى است كه بتوان در آن قدم زد، اخلاق بدون دين فاقد آسمان پهناورى است كه بتوان در آن نفس كشيد.»

بدون اخلاق، دين همواره در خطر مهجور ماندن از زندگى است و طعمه بررسيهاى غير موجه خواهد شد. بدون دين، اخلاق نيز همواره در خطر تنزل به جمودى (24) يا حتى سنگدلى (25) است. روابط صحيح اين دو به دفعات تحريف شده است; ولى اين ارتباط آن قدر قوى است كه بارها و بارها به حال اول بازگشته است. ما قبلا در بحث از اخلاق گفته‏ايم كه نمى‏توان بر برهانهاى مادى يا علمى تكيه كرد; با اين همه، اگر تجربه را به عنوان شاهدى بپذيريم، همچنان كه بايد چنين كنيم، زيرا تجربه به تنهايى اخلاق را دست‏يافتنى مى‏سازد، اين باور به اخلاق مطلق است كه با واقعيات سر وفاق دارد.


پى‏نوشت‏ها:

1. اين مقاله، ترجمه فصل پنجم از كتاب موافق و مخالف اگزيستانسياليسم، ( است. نويسنده، (Poul Roubiczek) در بعضى موارد، در متن اين فصل، به فصلهاى قبلى كتاب ارجاع مى‏دهد. ولى از آنجا كه فهم مطلب چندان وابسته به مطالب قبلى نيست، در اين موارد، در ترجمه به ذكر ماخذ بسنده شده است. (اين ترجمه، توسط آقاى سيد محمود موسوى با متن انگليسى مقاله، مقابله شده است.)

2. Subjective Method.

3. See p.23

4. See p.68

5. واقعيت دارد كه تلاشهايى براى مشاركت و همكارى دو جانبه اصول عمده حيات گياهان و جانوران شده است; اما اين تلاشها در جايگزينى يا حتى تاثير داروينيسم ناكام بوده است. چنين پديده‏اى وجود دارد اما به نظر مى‏رسد در درجه دوم اهميت است. به هر حال، تبيين زيست‏شناختى از اخلاق همواره مبتنى بر داروينيسم بوده است.

6. اشاره است‏به ده فرمان موسى كه در هر يك، فرد مورد خطاب قرار گرفته است.

7. اشاره است‏به سخنان عيسى(ع) كه در ابواب 5تا7 انجيل متى آمده است.م

8. See pp.3-4,12-14,24-60.

9. نظير اين امر بر مظاهر ارزشهاى مطلق ديگر همچون شعر، مجسمه‏سازى، نقاشى، معمارى و كتابهاى قديمى حكمت‏آميز صادق است. اما از آنجا كه ما در اينجا با اين امور سر و كار نداريم، آنها را از تفسير خويش جدا كرده‏ايم. به منظور اطلاع بيشتر ر.ك:

P.Roubiczek, Thinking towards Religion,chs.2 and 6.

10. W. Lillie.

11. Bertrand Russell.

12. Self- Consistent.

13. Blond beast.

14. Responsibility for.

15. to Responsibility to.

16. See pp.67-80.

17. گروهى از يهوديان در زمان حضرت عيسى(ع) كه بشدت پايبند شعائر و احكام ريعت‏بودند و از خود انعطافى نشان نمى‏دادند.م

18. Berdyaev

19. The Intolevable dullness of virtue.

20. H.H. Farmer.

21. See pp.66-70.

22.See pp.62-3.

23. John Oman.

24. Rigidity.

25. Cruelty.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آیا اخلاق مطلق است یا نسبی؟

مقدمه
جلسه اول : فعل طبيعی و فعل اخلاقی
ارزش كار اخلاقی
عفو وگذشت
حق شناسی و وفا
ترحم به حيوانات
سخن سری سقطی
دعای مكارم الاخلاق
سخن خواجه عبدالله انصاری
بازاری و مالك اشتر
مرد شامی و امام حسين ( ع )
فرازی ديگر از دعای مكارم الاخلاق
نهی شديد قرآن از اشاعه زشتيهای مؤمنين
غيبت در مواردی جايز است
سخن نادرست ابن سيرين و اشتباه غزالی
جلسه دوم : نظريه عاطفی و نظريه فلاسفه اسلامی
مبدا و هدف در كار انسان
اخلاق هندی
نقد اين نظريه :
الف : هر محبتی اخلاق نيست
ب : اخلاق محدود به غير دوستی نيست
ج : مفهوم انساندوستی
نظريه فلاسفه اسلامی - اراده
فرق ميل و اراده
نظريه وجدانی
نظر قرآن درباره وجدان
نظر كانت
جلسه سوم : نظريه وجدانی
آيا همه محتويات ذهن انسان ماخوذ از تجارب است ؟
عقل نظری و عقل عملی
احكام وجدان از نظر كانت
عذاب وجدان
وجدان اخلاقی و سعادت
آيا كمال غير از سعادت است ؟
وجدان و اثبات اختيار انسان
وجدان و اثبات بقاء و خلود نفس
حديثی از امام صادق ( ع )
نقد اين نظريه :
الف : تحقير فلسفه
ب : تفكيك ميان كمال و سعادت
ج : همه احكام وجدان مطلق نيست
دروغ مصلحت آميز
جلسه چهارم : نظريه زيبايی
آيا زيبايی قابل تعريف است ؟
زيبايی مطلق است يا نسبی ؟
رابطه زيبايی با عشق و حركت
زيبايی منحصر به زيبايی مربوط به غريزه جنسی نيست
زيبايی غير محسوس
فصاحت قرآن
زيبايی سخن علی عليه السلام
زيبايی معقول
نظر افلاطون
جلسه پنجم : نظريه پرستش
شعور ظاهر و شعور مغفول عنه
پرستش چيست ؟
آيا پرستش منحصر به پرستش آگاهانه انسان است ؟
حس اخلاقی جدا از حس خداشناسی نيست
توجيه صحيح اخلاق
اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است
اخلاق فقط در مكتب خداپرستی قابل توجيه است
مراتب عبادت
جلسه ششم : كرامت نفس ، محور اخلاق اسلامی
دنيای روح انسان
تحقير و تجليل نفس
" نفس " در سنت و حديث
كرامت و عزت نفس ، محور اخلاق اسلامی
كلبيون و ملاميه
اشتباه سعدی و برخی از متصوفه
كرامت و عزت نفس در سخنان امام حسين ( ع )
عزت نفس در كلام امام صادق و علی عليه السلام
آيا انسان دارای دو نفس است ؟
نظريه منسوب به هايدگر
سخنان ديگری از امام حسين ( ع ) درباب كرامت نفس
جلسه هفتم : خود و ناخود
آيا " خود " را بايد خوار كرد يا محترم شمرد ؟
نظر اسلامی
جدال درونی
" من " اصيل و " من " طفيلی ( خود و ناخود )
خود يادآوری ( خوديابی )
سخن مولوی
بخيل " خود " ش را گم كرده
تمثيل مولوی
روح انسان منشا احساسهای اخلاقی و دروازه ای به سوی معنويت
سيری در نظرات ماديين
سخن سارتر
نظريه ماركسيستها
نقد اين نظريه
جلسه هشتم : خودشناسی
خود شناسی مقدمه خداشناسی و اخلاق
آموزشهای نفس انسان در خداشناسی
عالم طبيعت يك جريان مداوم و يك واحد حركت است
آيا " من " عوض می‏شود ؟
داستان بهمنيار و ابن سينا
شناخت " خود " به عنوان يك حقيقت ثابت ، مقدمه شناخت خدا
وجود گرايشهای معنوی در انسان آيتی برای شناخت خدا
تعصب نسبت به ماترياليسم
سخن موريس مترلينگ
داستان كودك زيرك و مدرسه
توبه
آيا روح اجتماع است كه گرايشهای اخلاقی را الهام می‏كند ؟
منشا ابراز نظريات ماترياليستی
سخن سارتر درباره " خود واقعی "
رابطه آزادی انسان و وجود خدا
انسان آن چيزی است كه بخواهد باشد
جلسه نهم : بحرانهای معنوی و اخلاقی در عصر حاضر
ارزش نظری و ارزش عملی يك نظريه
حقيقت بودن مساوی با مفيد بودن است
بحران معنوی بزرگترين بحران عصر حاضر
افزايش خودكشيها
خالی ماندن ساعات فراغت
ازدياد بيماريهای عصبی و اختلالات روانی
عصيان جوانان ، هيپی گری
كمبود عواطف
مسئله گرسنگی
مسئله آلودگی محيط زيست
تمثيل توئين بی
افسانه جادوگر و جن
سيانتيسم ، اصالت علم
ايدئولوژی
روشنفكری
عرفان منهای مذهب !
ضميمه 1 : الف . اخلاق كمونيستی
منطق ديالكتيك
تكامل جامعه
مفهوم تكامل از نظر ماركسيسم
انقلاب ، معيار اخلاق
اصالت فرد و اصالت جامعه
آزادی و مساوات
نقد اين نظريه
ب . مسئله خودی در اخلاق
چرا بشر نياز به روش اخلاقی و تربيتی دارد ؟
دو نوع اخلاق
ريشه پايبندی به فضائل اخلاقی
خداشناسی پايه اخلاق
انواع " خود " و " خودپرستی "
سخن گوستاولوبون
دو گونه مبارزه با " خودی "
خدا مبنای فضائل اخلاقی
امام حسين ( ع ) و فضائل اخلاقی
ج . معيار فعل اخلاقی
فعل طبيعی و فعل اخلاقی
سخن داستايوسكی
معيار فعل اخلاقی چيست ؟
نظر كانت
نظر افلاطون
نظر فلاسفه
نظر راسل
با يزيد و خدا
داستان مرد اداری و همكارش
ضميمه 2 : [ مكتب اخلاقی راسل ]

‏قبل از هرچیز لازم است توضیح داده شود که نسبیت در اخلاق چه معنا است.
نسبی در برابر مطلق است. برخی می گویند: اخلاق و ارزش های اخلاقی مانند: «عدل خوب است»، «احسان به پدر و مادر خوب است»، ظلم و ستم به دیگران بد است»، اصولی ثابت،عام و همگانی می باشند که از عوامل اجتماعی و روان شناختی به دست نمی آید و دگرگون نمی شود و از هر جهت اطلاق دارد. اخلاق با چنین شاخصه ای مطلق است.
برخی می گویند: اخلاق و ارزش های اخلاقی هیچ اعتبار کلی و واقعیت و ریشة ثابتی ندارد. اعتبار همة اصول اخلاقی به فرهنگ، گزینش فردی، زمان، مکان و ... بر می گردد. اخلاق با چنین شاخصه ای نسبی است.
از آیات و روایات به خوبی به دست می آید که اخلاق از اصول ثابت، عام و فراگیر و همگانی بهره مند است. قران کریم می گوید: «ولکن الله حبّب اِلیکم الایمان و زیّنه فی قلوبکم و کرّه الیکم الکفر و الفسوق والعصیان؛(1) خداوند ایمان را محبوب قلب های شما قرار داد و کفر و فسق و گناه را مورد کراهت و نفرت طبیعت شما ساخت».
از تعبیر «فی قلوبکم» به خوبی فهمیده می شود که اخلاق و ارزش های اخلاقی به صورت ثابت و همگانی در عمق جان آدمیان ریشه دارد. فطری بودن دین که در بعضی آیات آمده، بیانگر اصول ثابت در جان انسان ها است.
نیز فرمود: «خداوند به عدل و احسان و ادای حق خویشاوندان فرمان می دهد و از کارهای ناپسند و سرکشی باز می دارد».(2)
در این آیه از «عدل»، «احسان» و «ادای حق خویشاوندان» به عنوان امور ارزشی و اخلاقی و از «فحشا»، «منکر» و «بغی» به عنوان امور ضد ارزشی و زشت یاد شده است.
در جای دیگر فرمود: «قل لا یستوی الخبیث والطیب؛(3) ناپاک و پاک مساوی نیستند».
نیز فرمود: «و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث؛(4) طیبات را برای آنان حلال و خبائث را حرام می کند».
آدمی امور طیّب و پاکیزه را می پسندد و این ها را خوب و ارزش می داند و اسلام این ها را حلال و یا واجب نموده است. در برابر آن امور ناپاک و خبیث را زشت می‌شمارد و اسلام آن‌ها را حرام نموده است.
امام صادق(ع) فرمود: «فبالعقل عرف العبادُ خالقهم ... و عرفو به الحسن من القبیح؛(5) بندگان در پرتو عقل، آفریدگار خویش را می شناسند ... و توسط عقل، نیک را از زشت باز می‌شناسند». پس عقل خوبی ها و بدی ها را خوب درک می کند، مانند عدل خوب است و ظلم و ستم بد است. این ها اصولی ثابت، عام و همگانی هستند. سؤال: اگر احکام اخلاقی مطلق است، چرا در برخی موارد استثنا وجود دارد، همانند دروغ مصلحت آمیز؟ استثنا دلیل آن است که اخلاق مطلق نیست، بلکه با توجه به شرایط و موقعیت دگرگون می شود، و این یعنی نسبی بودن اخلاق؟
پاسخ: اگر موضوع اخلاق را رفتار بدانیم، در این صورت می گوییم: اخلاق نسبی است و چهره های کارهای اخلاقی با موقعیت ها دگرگون می شود (لیکن این نسبیت غیر از نسبیتی است که معنایش بیان شد). اما اگر موضوع اخلاق را رفتار آدمی ندانیم، بلکه ملکات نفسانی انسان در درون یا یک یا چند عنوان انتزاعی و کلی مانند عدل،‌ احسان و ظلم را موضوع اخلاق دانستیم، در این صورت اخلاق مطلق است و عنوان‌های اخلاقی همیشه بار اخلاقی مثبت یا منفی خویش را حفظ می کنند و دگرگون نمی گردند.
توضیح: در مورد نسبی بودن اخلاق دو معنا وجود دارد:
1- اصل ارزشی و ضد ارزشی ثابتی وجود ندارد؛ خوبی و بدی به پسند و عدم پسند فرد یا جامعه وابسته است.
2-رفتارها و کارهای اخلاقی با توجه به موقعیت ها و تغییر عناوین دگرگون می‌‌شود.
نسبیت به معنای اوّل نادرست است؛ یعنی نمی توان پذیرفت که ارزش های اخلاقی از اصولی ثابت و کلی محروم است.
اما نسبیت به معنای دوم درست و قابل قبول است. چون کارهای اخلاقی همیشه به یک منوال نیست. گاهی راست گفتن ارزش اخلاقی دارد و گاهی دروغ (دروغ مصلحت آمیز).
علت این که در جایی دروغ مصلحت آمیز روا است، و راست گفتن روا نیست، این است که :
اوّلاً: در موردی که راست گفتن موجب قتل و خرونریزی بی گناهی شود، این عمل تحت دو عنوان قرار می گیرد، یکی عنوان اوّلی که راست گفتن باشد، و دیگر عنوان ثانوی که کمک و یاری بر قتل و خونریزی فرد بی گناه است. این کار از جهت عنوان اوّلی خوب است ولی از جهت عنوان ثانوی بد است. امّا چون جهت عنوان ثانوی که مفسده دارد، قوی تر است، عقل حکم می کند که از آن اجتناب شود. در این صورت به جای راست گفتن، دروغ مصلحت آمیز بگوید تا جان بی گناهی را نجات دهد.
ثانیاً: موضوع حُسن اخلاقی، راستگویی به طور مطلق نیست، بلکه راست گفتن، فعل خارجی است و این فعل خارجی مستقیماً فعل اخلاقی نیست. راستگویی از آن جهت که مصداق یک عنوان انتزاعی و کلی مثلاً عدالت است، موضوع حُسن اخلاقی است. از این جهت که مصالح جامعه و انسان ها در گرو راست گفتن است، فعل اخلاقی و خوب است.
پس علت خوب و اخلاقی بودن راستگویی، این است که نفع و مصلحت جامعه به آن وابسته است.
حال با توجه به این علت، اگر در جایی راست گفتن به جهت موقعیتش مصلحت نداشته باشد، مثلاً دیگر مصداق عدالت نباشد، یعنی آن عنوان کلی بر این عمل صدق نکند، بلکه اگر مصلحت جامعه و جان انسان ها در دروغ گفتن باشد، عقل به شایستگی آن حکم می کند. به همین جهت گفته اند: دروغ مصلحت آمیز بِه زِ راست فتنه انگیز.(6)
با توجه به این سخن می گوییم: مفاهیمی مانند ظلم، عدل، احسان و نیکی به پدر و مادر، مفاهیم اخلاقی مطلق ا ند، ولی مفاهیمی مانند راست گفتن و دروغ گفتن چون که به صورت مستقیم مفاهیم اخلاقی نیستند، در این ها اطلاق معنا ندارد.
شهید مطهری در این باره می گوید: «عدالت یک حکم مطلق است در روح انسان که خوب است وظلم یک حکم مطلق است در روح انسان که بد است. امّا «راستی» یک حکم مطلق نیست، بلکه تابع فلسفة‌ خودش است و گاهی «راستی» فلسفه خودش را از دست می دهد».(7)
بنابراین معنا بعضی از مفاهیم اخلاقی مانند عدل و ظلم به طور مطلق و ثابت، خوب و بد هستند و بعضی دیگر مانند راست و دروغ نسبی اند، اما نسبی بودن آن ها نه به این معنا است که در یک فرهنگ خاص و با توجه به خواسته های شخص تغییر کنند، بلکه به این معنا می باشد که اگر در قالب یکی از آن مفاهیم ثابت دریابد، همیشه خوب و بد می شوند، مثلاً راستگویی چون طبق عدالت است (عدل هر چیز را در جای خود قراردادن) خوب است، اما اگر راست گفتن به صورت یک رفتار و فعل خارجی، مصداق عدالت نباشد، بلکه تحت عنوان دیگری قرار گیرد، مثلاً ظلم باشد، یا انسان بی گناهی را به کشتن دادن باشد، این فعل خارجی بد است.
استاد مطهرى بین اخلاق و رفتار فرق قائل است و اخلاق را ثابت و رفتار را متغیر مى داند مثلاً عفاف همه وقت خوب است و تغییر نمى کند و به عنوان فعل اخلاقى پسندیده است، اما گاهى زنى مجبور مى شود به طبیب مرد رجوع کند. لمس و نگاه کردن بدن زن براى نا محرم یک فعل خلاف عفت است اما در این شرایط براى او غیر اخلاقى نیست. این رفتار و فعل است که تغییر کرده است یا مثلاً راست گویى همیشه به عنوان یک خُلق پسندیده مطرح است ولى گاهى ضرورت اقتضا مى کند به خاطر مصلحت دروغ گفته شود. در این صورت نمى گوییم دروغ گویى جاى راست گویى را گرفته، بلکه مى گوییم با این که راست گویى خُلق پسندیده اى است اما به حکم ضرورت از آن دست برداشته ایم. پس رفتار ما عوض شده است نه اخلاق. وجود پاره اى از موارد که حکم استثنا را دارد دلیل بر نسبیت اخلاق نیست. خیلى فرق است بین این که بگوییم بشر در هر عصرى یک جور باید باشد غیر از جورى که در عصر دیگر باید باشد و در هر منطقه اى یک جور باید باشد غیر از جورى که در منطقه دیگر باید باشد و این که بگوییم انسان مى تواند آن چنان شخصیت عالى داشته باشد که در همه جا یک جور باشد ولى مظاهر رفتارش در زمان ها و شرایط مختلف متفاوت باشد.(8)
اصول اخلاقی چون ریشه در فطرت و سرشت انسانی دارند و سرشت انسان ها با هم یکسان است ، پس آن اصول نیز برای همه انسان ها و در همه دوره ها یکسان بوده و عام و همگانی هستند.
به عبارت دیگر، سرشت انسان ها و آن چیزی که سعادت و کمال انسانی است ، برای همه انسان ها یکی است.
چون همه انسان ها از یک نوع سرشت و ماهیت برخوردار هستند و همان گونه که برای جسم انسان ها یک سلسله امور مفید اند و یک دسته از چیزها مضر ، برای جان انسان ها در همه زمان ها و همه دوره ها و مکان ها ، یک سلسه امور مفید و امور دیگر مضر هستند و این همان مطلق بو.دن ارزش های اخلاقی است.
نسبیت در اخلاق پبامد هایی دارد که نمی توان به آن ها ملتزم شد که مهم ترین آن ها عبارتند از:
1 - با قبول نسبى بودن اخلاق نمى‏توانیم یک طرح اخلاقى براى همه بشر آن هم‏ در همه زمان‏ها ارایه کنیم و هر طرح اخلاقى از طرف هر مکتبى اعم از اسلام وغیر اسلام عرضه شود ، باید محدود به منطقه خاص و زمان خاص و شرایط مخصوص باشد و طبعا در جاى دیگر باید چیز دیگرى به جاى آن حکومت‏کند (9)
2 - علاوه بر این نسبیت در تربیت تاثیر دارد.استاد مطهری می گوید:
اگر اخلاق نسبى باشد دیگر نمى‏توانیم اصول ثابت و یکنواخت‏براى تربیت‏پیشنهاد کنیم (10) .
3 - ‏با قبول نسبیت اخلاق، دیگر اخلاق از جنبه اخلاقى بودن خارج‏شده و به صورت یک سلسله آداب در مى‏آید، نه آن امر مقدسى که واقعافضیلت و خیر است (11) .
4- نسبیت اخلاق با جاودانگی و جهان شمول بودن دین سازگار نیست.
پی نوشت ها:
1. حجرات ( ) آیه‌7.
2. نحل (16) آیة 90.
3. مائده (5) آیة 100.
4. اعراف (7) آیة ‌157.
5. کلینی، کافی (اصول)، ج 1، ص 29.
6. اقتباس از کتاب فلسفه اخلاق، محمد تقی مصباح، ص 184 – 194.
7. استاد مطهری فلسفة اخلاق، ص 92.
8. استاد مطهری تعلیم و تربیت در اسلام،‌ ص 151 - 160، با تلخیص.
9. تعلیم و تربیت در اسلام، ص 158.
10 . همان، ص 119.
11. فطرت: ، چاپ دوم، 1372، صص 527-530.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آیا اخلاق امری نسبی است یا مطلق؟

پرسش:
آیا اخلاق با شرایط مکانی و زمانی تغییر می کند؟مثلا اگر در جمعی،بزرگتری در حال دروغ گفتن بود باید اورا امر به معروف کنیم یا به دلیل احترام چیزی نگوییم؟
پاسخ:
طرح نسبی و مطلق بودن اخلاق، به این معنا که شما برداشت کرده اید نیست; باید توجه داشت، اگر منظور از «بدی» شرور، است که شر، امری عدمی است و به طور یقین نسبی هم خواهند بود. در رابطه با اعمال و افعال هم، برخی از آن ها در ذات نه اقتضای قبح دارند و نه اقتضای حسن; یعنی نمی توان گفت خوب یا بد است; برای مثال نمی توانیم بگوییم چاقویی که به بدن انسان زده می شود: مطلقاً خوب یا بد است، بلکه بستگی به هدف دارد، اگر برای کشتن باشد، زشت است و اگر برای جراحی و مداوا باشد، خوب است. امّا برخی از اعمال، حُسن و قبح ذاتی دارند; مانند: عدل ذاتاً خوب است و ظلم ذاتاً قبیح است، لذا اصول اخلاقی، از این قبیلند; یعنی حُسن و قبح شان ذاتی است و به همین خاطر، همیشگی بوده و قابل تغییر نیستند. هم چنین نمی توان گفت: عدل، در گذشته خوب بوده، ولی حالا بد است یا برعکس، ظلم در گذشته قبیح بوده و حالا خوب است. اما اعمال فرعی که در شرایط مختلف و برحسب حالات مختلف، تفاوت می یابند، اگر نسبی باشند، هیچ خللی به استحکام مبانی اخلاق وارد نمی سازند. امّا آنچه در سؤال به آن اشاره کردید (دروغ مصلحت آمیز یا قتل کفّار) نیز باید گفت: دروغ، قبح ذاتی دارد و در همه حال بد است و بدی آن با شرایط مختلف از بین نمی رود، اما هنگامی که پای مسئله مهم تری در میان است، دفع افسد به فاسد می کنیم; برای مثال اگر راست بگوییم مؤمنی کشته می شود، که فسادش از دروغ، خیلی بیش تر است، لذا با دروغ مصلحتی که باز هم بد است، از آن بدتر، جلوگیری می شود. هم چنین قتل در همه شرایط، ناپسند و زشت است، ولی اگر کافری که هجوم به مسلمانان آورده، را نکشیم، مسلمانان بی گناه کشته می شوند و اساس جامعه در خطر است; پس نباید بر او رحم کرد که: ترحم بر پلنگ تیز دندان *** جفا کاری بود بر گوسفندان خلاصه آن که: اصول اخلاق، همیشگی و ثابت اند و این نمونه ها هم، زشتی خود را از دست نداده اند، بلکه در مقایسه با عمل دیگری که مهم تر است، مجبور به انجام آن می شویم. پرسش: آیا دروغ مصلحتی نیز گناه محسوب می شود؟ پاسخ: دروغ مصلحتی در جایی که ضرورتی ایجاب می کند، مانند جلوگیری از جدایی زن و شوهر و قتل یا اصلاح بین دونفر در صورتی که «توریه» (سخنی که قصد گوینده غیر از آن چه شنونده می فهمد باشد) ممکن نباشد مانعی ندارد و گناه نیست. امام صادق(علیه السلام) می فرماید: «از هر دروغی یک روزی بازپرسی می شود، جز از سه نفر: 1. مردی که در نبرد، کیدی کند که گناهی بر او نیست; 2. مردی که میان دو نفر اصلاح کند با این برخورد کند به گونه ای که با فرد دیگر طور دیگر برخورد می کند ]تا اصلاح ایجاد کند.[; 3. مردی که به خانواده اش چیزی وعده دهد و قصد نداشته باشد آن را به انجام رساند. » در جای دیگر می فرماید: «صلح دهنده، دروغ گو نیست، بلکه سخن او صلح است. » خلاصه آن که دروغی که از هر جهت دارای مصلحت باشد و توریه هم امکان نداشته باشد، ایرادی ندارد، ولی اگر دروغ گفتن، از جهتی نفعی داشته و از جهت دیگری ضرر دارد، مانند آن که به مصلحت خود انسان بوده، ولی به ضرر دیگران باشد، این را دروغ مصلحتی نمی گویند، زیرا همه دروغ ها از همین قبیل است که برای دروغ گو منفعت دارد، ولی به ضرر دیگران است. امّا درباره این که چگونه نظر خدا را نسبت به چیزی که از آن می ترسیم، تغییر دهیم، باید گفت: اراده و مشیّت الهی، در قالب «قضا» صورت می گیرد و چنان چه که از روایات استفاده می شود، قضا بر دو گونه است: مبرم (=حتمی) و غیر مبرم (=تغییرپذیر). اگر انسان بخواهد قضای الهی را در مورد خود تغییر دهد ـ برای مثال بلاهایی را که به علّت اعمال زشتش قرار است به او برسد تغییر بدهد ـ در روایات امامان معصوم(علیهم السلام) راه هایی بیان شده است که برخی از آن ها عبارتند از: 1. دعا: در روایات واردشده است که دعا، قضای مبرم و حتمی را تغییر می دهد. و همچنین روایت شده است که برای دفع بلاها، دعا آماده کنید، زیرا قضای الهی را جز دعا برطرف نمی کند. 2. صدقه: پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به علی(علیه السلام) فرمود: یا علی، صدقه قضای الهی را تغییر می دهد. 3. سایر خیرات و مبرّات: بر اساس روایات، هر کار خیر و نیکویی، سبب دفع بلا می شود. 4. ترک گناه: چنان که نیکوکاری قضا را به نفع انسان تغییر می دهد، گناه نیز باعث تغییر برنامه های الهی می شود; البته به ضرر انسان تغییر می کند، مانند آن در روایت آمده است که مؤمن گناه نمی کند، مگر آن که از روزی محروم می شود; حال این روزی ممکن است هر نعمتی را شامل شود که نبودن آن در زندگی انسان، به منزله بلا و گرفتاری است پس ما با ترک گناه، عنایت ها و رحمت های الهی را در مورد خودمان استمرار بخشیده، سبب تغییر آن به غضب الهی نمی شویم.
پاورقی:
1 . من لا یحضره الفیه، شیخ صدوق، ج 4، ص 398، نشر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
2.مصباح الفقاهه، آیت اللّه خوئى، ج 1، ص 399، نشر مکتبه داورى.
3 . قرب الاسناد، حمیرى قمى، ص 32، نشر مؤسسه آل البیت(علیهم السلام).
منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آيا " اخلاق " مطلق است يا نسبي ؟

بحث اصلي ما درباره اين بود كه آيا قوانين و مقررات و همچنين اصول اخلاقي و اصول تربيتي لزوما و ضرورتا در طول تاريخ بشريت تغيير مي كند و بايد هم تغيير بكند و بنابراين هيچ قانوني و هيچ اصل اخلاقي و اصل تربيتي ثابت و جاويد نيست ، بلكه جبرا همه قوانين نسخ مي شود ، و يا اين طور نيست ؟ كه البته اگر گفتيم اين طور نيست ، معنايش اين نيست كه همه چيز ثابت مي ماند ، بلكه به اين معني است كه يك سلسله اصول و قوانين و مقرارت هست كه بايد ثابت بماند . بحثي كه ما راجع به تاريخ كرديم ، براي همين مطلب بود و يك بحثي كه در جلسات پيش هم به طور اشاره گفته ايم و اكنون مي خواهيم مفصل تر روي آن بحث كنيم - چون بحثي است كه امروز زياد مطرح مي شود و تا اين بحث درست حل نشود ، نمي توانيم ادعاي خودمان را درباره اينكه " يك سلسله مقررات زندگي بشر جاويد است و بايد جاويد بماند " تثبيت كنيم - بحث درباره مساله اي است به نام " نسبيت اخلاق " در مقابل مطلق بودن اخلاق ، كه علماي جديد طرح كرده و مدعي هستند كه اخلاق و اصول تربيتي ، مانند خيلي از چيزهاي ديگر - اگر نگوييم همه چيز ديگر - مفاهيم مطلق نيستند كه در همه مكانها و در همه زمانها يك جور صدق كند و يك جور درست باشد ، بلكه يك سلسله امور و مفاهيم نسبي هستند كه در مكانهاي مختلف و زمانهاي مختلف و زمانهاي مختلف تغيير مي كنند . اين مقدمه را هم بايد عرض كنيم كه در باب اخلاق بالخصوص ، تكيه روي اين مطلب است كه اخلاق را بر پايه حسن و قبح كه حكم عقل است مبتني مي كنند ، مي گويند : " خلق خوب آن است كه عقلا زيبا باشد و در نزد عقل نيك شمرده شود ، و خلق بد آن است كه در نزد عقل زشت شمرده شود " و با دلائل و شواهد زياد ثابت مي كنند كه اين حكمهاي عقل كه " فلان خلق نيك است و فلان خلق زشت " يك حكم ثابت يكنواخت متساوي در همه جا نيست عادات و آداب ملل مختلف را كه مورد مطالعه قرار داده اند ، ديده اند در زمان واحد يك چيز در ميان يك قوم و نزد عقول يك قول ، زيبا و مستحسن و لازم الرعايه شمرده مي شود و همان چيز عينا در ميان قوم ديگري يك امر مستقبح و زشت شمرده مي شود ، و يا در زماني يك چيز در ميان قومي مستحسن شمرده مي شده است و در زمان ديگر مستقبح . بديهي است كه وقتي معيار اخلاق ، حسن و قبح باشد ، وقتي خود حسن و قبح - يعني افكار و تشخيصها - از اين نظر اختلاف دارد و تغيير مي كند ، طبعا بايد بگوييم اخلاق هم تغيير مي كند .

اساسا در باب معيار فعل اخلاقي ( اين مطلب را بايد بگوييم تا بحث نسبيت هم روشن شود ) كه ملاك اخلاقي بودن يك فعل چيست ، اختلاف نظرهايي هست ، يعني نظريات مختلفي درباره اين معيار بيان شده است . بعضي ها معيار اخلاق را اين قرار داده اند كه : " هدف از فعل انسان ، غير خودش باشد " در مقابل فعل اخلاقي ، فعل طبيعي است مي گويند انسان يك فعل طبيعي دارد و يك فعل اخلاقي ، كما اينكه حيوانها همه فعلهايشان طبيعي است هر فعلي و هر كاري كه غايب و هدف آن خود انسان باشد ، اين يك فعل طبيعي است و اخلاقي نيست ، چه اينكه انسان بخواهد با آن كار جلب نفعي براي خودش كرده باشد ، و چه بخواهد دفع زياني از خودش كرده باشد ولي اگر هدف فعل ، غير شد ، اين فعل مي شود " اخلاقي " ، من كاري بكنم كه هدفم از آن ، رسيدن نفع به يك نفر ديگر يا دفع زيان از يك نفر ديگر است . اين به ظاهر بيان خوبي به نظر مي رسد ، ولي مورد اين اعتراض قرار گرفته است كه ممكن است يك فعل ، هدفش غير باشد و در عين حال اخلاقي هم نباشد ، طبيعي باشد ، مثل افعال مادرانه كه مادر - اعم از انسان يا غير انسان - انجام مي دهد بدون شك هدف مادر در مهرباني و زحمتهاي مادرانه اش ، غير است - كه فرزند خودش باشد - و در اين جهت ما مي بينيم حيوانات هم همين حالت را دارند ، يعني كارهاي مادرانه را دارند ، ولي كار مادرانه ، يك كار طبيعي است ، يعني مادر به حكم يك غريزه طبيعي اين خدمت را به غير انجام مي دهد و لهذا ميان فرزند خودش و فرزند ديگر از زمين تا آسمان تفاوت قائل است ، يعني اساسا فرزند ديگري انگار چيزي نيست ، براي فرزند خودش است كه اينهمه فداكاري مي كند . كار مادرانه از نظر عواطف خيلي با عظمت و با شكوه و عالي و رقيق است ، همه اين صفات به جاي خود ، ولي ما نمي توانيم آن را يك فعل اخلاقي در مقابل فعل طبيعي بشماريم ، فقط بايد بگوييم كه مادر به حكم طبيعت ، احساساتي بسيار رقيق و عواطفي عالي دارد ، نه اينكه اين اخلاق مادر يك اخلاق خيلي عالي است ، اگر اخلاق مي بود ، " فردي " نبود كه فقط وقتي به اين فرد مي رسد خدمتگزار باشد و در مقابل فرد ديگر بي تفاوت . اين است كه بعضي آمده اند يك قيد اضافه كرده و گفته اند : " فعل اخلاقي فعلي است كه هدف از آن ، غير باشد و در عين حال ناشي از يك خلق طبيعي هم نباشد " يعني يك امر اكتسابي باشد ، يعني انسان خودش را اينجور ساخته باشد كه هدفش از عملش ، نفع رساندن به غير باشد وقتي انسان بخواهد خودش را بسازد و يك خلق در خودش ايجاد كند ، قهرا ديگر فرقي نمي كند كه آن غير ، مثلا يكي از بستگان خودش باشد ، پدر ، مادر يا فرزندش باشد ، يا كسي ديگر اين يك معيار است كه براي فعل اخلاقي بيان كرده اند . بعضي ديگر گفته اند معيار فعل اخلاقي اين است كه از وجدان انسان الهام بگيرد اين ، نظريه معروف " كانت " است او معتقد است كه در انسان يك وجدان اخلاقي بسيار عالي وجود دارد يك تكيه گاه او در فلسفه عملي اش وجدان است و مي گويند جمله اي گفته است كه همان را روي لوح قبرش حك كرده اند ، حال يا خودش وصيت كرده و يا چون جمله خوبي بوده انتخاب كرده اند ، گفته است : " دو چيز است كه همواره اعجاب انسان را بر مي انگيزد :

يكي آسمان پر ستاره اي كه بالاي سر ما قرار گرفته و ديگر وجداني كه در درون ما قرار دارد " او به مساله وجدان و اصالت وجدان اهميت زيادي مي دهد ، معتقد است كه در عمق ضمير انسان ، قوه اي قرار داده شده كه ذاتا الهام بخش به انسان است و او را به يك سلسله كارها كه كار نيك است امر مي كند و از كارهاي زشت نهي مي كند و انسان هميشه در مقابل وجدان خودش يك فرد مكلف است و در مقابل يك عامل دروني قرار گرفته است ، و معيار تشخيصش هم خود انسان است ، هر كاري را كه وجدان انسان - آن وجدان انساني انسان - به او گفت " بكن " آن كار اخلاقي است و هر كاري كه گفت " نكن " ضد اخلاق است ، هر كاري هم كه اساسا امر و نهي در آنجا نداشت ، اخلاقي نيست . او معتقد است كه هر كاري كه به خاطر انگيزه اي غير از " انجام تكليف " صورت بگيرد و لو آن انگيزه علاقه به غير باشد ، آن كار عالي و شريف و اخلاقي نيست ، كار اخلاقي آن است كه انسان صرفا به خاطر انجام تكليف وجداني انجام بدهد عينا نظير آنچه كه ما در مورد اخلاص در مورد خداوند مي گوييم كه عبادت خالصانه و مخلصانه ، عبادتي است كه انسان امر الهي را اطاعت كند نه به خاطر طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنم ، بلكه به خاطر اينكه خدا امر كرده ، يعني اگر نه بهشتي وجود داشته باشد و نه جهنمي ، علاقه ما به خدا در حدي باشد و روابطمان با خداوند در مرحله اي باشد كه او كه امر بكند ، چون او امر كرده ، انجام دهيم مي گوييم عبادت خالص و مخلصانه اين است او هم درباره وجدان چنين چيزي مي گويد ، مي گويد : عمل اخلاقي ، عملي است كه خالي از هر شائبه اي باشد جز انجام وظيفه و تكليفي كه وجدان بر عهده ما نهاده است . البته اين مساله مبتني بر اين است كه آيا چنين وجداني را كه آقاي كانت مي گويد ، علم قبول مي كند ؟ و ثانيا آيا خود آن وجدان يك امر متغيري نيست ( 1 ) ؟ معيار سوم ، معيار عقلاني است نه وجداني اين معيار مي گويد : اينها همه حرف است " انسان غير را غايت قرار بدهد ! " مگر چنين چيزي مي شود ؟ ! انسان خودخواه آفريده شده است آن غريزه اي كه در انسان هست ، صيانت نفس و صيانت ذات است و به دنبال آن ، كوشش براي بقا و به دنبال كوشش براي بقا ، تنازع براي بقا و به دنبال تنازع بقا ، تعاون بقا پيدا مي شود ، يعني آنچه كه انسان اصالتا به دنبال آن هست ، خودش است ، به خاطر خودش كوشش مي كند و به خاطر خودش هم وارد تنازع مي شود ، ولي همين تنازع بقا ، منجر به تعاون مي شود ، يعني وقتي كه انسان در مقابل يك نيروي قوي تر از فرد خودش قرار گرفت ، با افرادي كه با او اشتراك منافع دارند اتحاد و تعاون تشكيل مي دهد براي اينكه دشمن را از ميان ببرند ، يا براي اينكه بتوانند هدف مشتركي را كه نفعش به همه آنها مي رسد نائل شوند ، مثل همه شركتهاي تجاري يا صنعتي و فني كه وجود دارد و بر اساس تعاون است اين تعاونها را چه چيز به وجود آورده ؟ نفع پرستي فردي ، فرديت وقتي من و شما و چند نفر ديگر كه دنبال منافع خودمان مي رويم ، تشخيص داديم كه براي اينكه منافع بيشتري ببريم ، بهتر آن است كه با يكديگر همكاري و تعاون داشته باشيم و شركتي بر اساس اصولي تاسيس كنيم ، اين كار را انجام

1. البته وجداني كه او مي گويد ، براي همه افراد ثابت است .
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اگر اخلاق مطلق باشد معنایش این است که یک خوی یا خصلت اخلاقی برای همه وقت و همه کس و در همه شرایط اخلاقی است همچنان که در همه جا و در نزد هر کس عدد چهار، دو برابر عدد دو می باشد. اما اگر نسبی باشد بدین معناست که هیچ خصلت و خویی را نمی توان به طور مطلق توصیه کرد و آن را در همه زمان ها و مکان ها و در همه شرایط و برای همه افراد صادق دانست.انسان نمی تواند قایل به اخلاق باشد و در عین حال اخلاق را متغیر و نسبی بداند. یعنی اخلاق از نظر اصول ثابت است. زیرا ما یک اصول اخلاقی داریم و یک فروع. چه طور می توان صداقت، خیرخواهی، امانت، شجاعت، استقامت، ایثار و از خودگذشتگی و فداکاری را معانی نسبی و محدود دانست و گفت اینها مربوط به زمان معین است و آن زمان که بگذرد از بین می روند؟اصول اخلاق، اصولی ثابت و فطری و مشترک میان همه انسانها در همه زمان هاست. البته فروع گاهی تغییر می کند، یعنی آن اصول ثابت در هر وضع جدید و متغیری قانون فرعی خاصی را به وجود می آورد، مثلا آیه شریفه «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه» (انفال، آیه 60) بر یک اصل ثابت و دایمی در مورد مسلمانان دلالت دارد و آن آمادگی نظامی مسلمین در هر زمان در برابر دشمنان است.از طرف دیگر در سنت پیامبر(ص) دستوراتی رسیده که در فقه به نام «سبق و رمایه» معروف است، یعنی دستور داده اند که خود و فرزندانتان تا حد مهارت کامل فنون اسب سواری و تیراندازی را یاد بگیرید اسب دوانی و تیراندازی جزء فنون نظامی آن عصر بوده است. حال باید توجه داشت که «سبق و رمایه» یعنی اسب سواری و تیراندازی فرعی از اصل کلی و ثابت آمادگی دفاعی و نظامی در برابر دشمنان است که آیه «واعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل» (انفال، آیه 60) بر آن دلالت دارد. یعنی تیر و شمشیر و نیزه و کمان و قاطر و اسب از نظر اسلام اصالت ندارد، آنچه اصالت دارد، نیرومند بودن مسلمانان در برابر دشمنان است اما لزوم مهارت در تیراندازی و اسب دوانی مظهر یک احتیاج موقت و متغیر است و به تناسب عصر و زمان تغییر می کند و با تغییر شرایط تمدن چیزهای دیگری از قبیل تهیه سلاح های گرم امروزی و مهارت و تخصص در به کار بردن آنها، جای آنها را می گیرد. باید توجه داشت که مطلق بودن اخلاق را با مطلق بودن فعل اخلاقی نباید اشتباه کرد. یعنی روی یک فعل نمی شود تکیه کرد و گفت همیشه این فعل اخلاقی است، همچنان که نمی شود گفت همیشه این فعل ضد اخلاق است و غالبا خیال می کنند که لازمه اخلاق مطلق و ثابت این است که افعال را از اول دسته بندی کنیم، یک دسته کارها را اخلاقی ودسته ای دیگر را غیر اخلاقی بدانیم ولی خیر چنین نیست، یعنی ممکن است یک فعل از نظری اخلاقی و از نظر دیگر غیر اخلاقی باشد.این که رفتار مطلق است یا نسبی غیر از این است که اخلاق مطلق است یا نسبی مثلا سیلی زدن به یتیم آیا فعل اخلاقی است یا غیر اخلاقی؟ در جواب باید گفت نمی توان حکم به خوب بودن یا نبودن و اخلاقی یا غیراخلاقی بودن آن کرد. چون گاهی سیلی به یتیم به قصد ادب کردن اوست و این کار خوب و اخلاقی است ولی گاهی به قصد آزار و اذیت اوست که در این صورت کاری بد و غیر اخلاقی است، پس سیلی زدن به یتیم حکم مطلق ندارد که مطلقا خوب یا مطلقا بد باشد (ر.ک: کتاب های فطرت و نظام حقوق زن در اسلام (بخش چهارم) و کتاب تعلیم و تربیت در اسلام (بخش بررسی نظریه نسبیت اخلاق) از آثار شهید مطهری).اخلاق از نظر اسلام، امری نسبی نیست و ارزش‏های آن ثابت است. عدالت، تقوا، عفاف و... اصول لایتغیری است که به هیچ وجه از دیدگاه اسلام نسبی و قابل تغییر نیست؛ چرا که اخلاق در اسلام متکی بر وحی است و وحی مستندبه علم مطلق الهی است، نه متکی بر آرا و اندیشه‏های بشری که همواره در حال تغییر و تحول است.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

شرح و تفسير دعای مكارم الاخلاق (جلد ۱) مرحوم حجت الاسلام محمد تقى فلسفى
شرح و تفسير دعای مكارم الاخلاق (جلد ۲) مرحوم حجت الاسلام محمد تقى فلسفى
شرح و تفسير دعای مكارم الاخلاق (جلد ۳) مرحوم حجت الاسلام محمد تقى فلسفى
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

تذكر چند نكته

بخش يكم:

ضرورت آشنايى با موانع سير
فصل يكم: غفلت
غفلت، چرك جان
فضول و عقول
زمينه ساز غفلت
غفلت در عبادت
راه حل مشكل
راه غفلت‏زدايى
اذكار دينى و آموزش معارف
دم مسيحايى «ذكر»
مراتب بيدارى
سوء ظن به خود
فصل دوم: وسوسه علمى
قياس رهزن
عقل عارف و نفس عزوف
حرم امن اخلاص
فصل سوم: پندارگرايى
زندگى پندارى
منشا پندارگرايى
آثار پندارگرايى
نمونه‏اى از پندارهاى رهزن
فصل چهارم: عقل متعارف
عقال عقل
جنگ عقل و عشق
فصل پنجم: هوس‏مدارى و خودبينى
جهاد اصغر، مقدمه جهاد اكبر
پيروزى در جهاد اصغر و اكبر
آثار كوتاهى در جهاد اكبر
حفظ آمادگى در برابر دشمن
لزوم تحصيل فقه جامع
نتيجه شناخت دشمن
حق مدارى نه خود محورى
آزمون حق مدارى
رژيم ارباب رعيتى فرهنگى
رژيم ربانى مردمى
خود بينى يا خدابينى؟
آثار خدابينى
حمق خودبينى
ولايت‏خدا و ولايت‏شيطان
سرانجام خودبينى و خودستايى
فيض الهى
فصل ششم: كمينگاههاى شيطان
صف آرايى در برابر شيطان
آزادى شيطانى
نشانه پيروزى در مصاف با شيطان
خاطرات شيطانى
زندگى دروغين
روح وعيد و تهديد الهى
شاگرد و استاد شيطان
فصل هفتم: بازيگرى و دنياگرايى
پرهيز از آب شور
بزرگترين مانع سالك
آمادگى براى سفر آخرت
فرشته خويى
ميلاد و زندگى جديد
قطع علايق از غير خدا
زندگى در خانه امن
شرايط زندگى در خانه امن
منشا وابستگى به غير خدا
توحيد، قطع علايق از غير خدا
استادان ناشناخته انسان
دنياى ناپايدار
معيار دنياگرايى
تجارت پرسود
شرط آسايش در جهان پر آشوب

بخش دوم: مراحل مانع‏زدايى از سير و سلوك

سامان‏دهى مباحث اخلاقى
سرباز شيطان
حجاب گناه
توبه عام و خاص
توبه و ترميم گذشته
توبه اخص
توبه، بازگشت‏به صراط مستقيم
كميت و كيفيت توبه
هماهنگى تشريع و تكوين
نمونه‏اى از هماهنگى
فرار به سوى قلعه امن
تكيه‏گاهى مطمئن
فصل دوم: زهد
نشانه زهد
خير ماندگار
زندگى جاودانه!
مراتب زهد
زهد در زهد
اثر غبارروبى دل
هم‏نشينى با بيماردلان
راه تمحيص دل
فصل سوم: رياضت
پيروز در دو جبهه
نقش تمرين در مسايل اخلاقى
فصل چهارم: مراقبت و محاسبه
لزوم محاسبه از ديدگاه قرآن
آزمون تشخيص صحيح و گرايش سالم
برگزارى انتخابات درونى
كودك هشتاد ساله!
نشانه انتخاب درست
تقوا در مراقبت و محاسبه
فصل پنجم: تقوا
راه تحريم غير خدا
تقواى تن و تقواى دل
آيينه اسرار الهى
رابطه تقوا و عمل
تقوا، مايه ريزش روزى

بخش سوم: مقامات عارفان و مراحل سير و سلوك

عمودى بودن سير و سلوك
مسالك گوناگون در تبيين سفرنامه سلوكى
آرامش دل و بدن مؤمن
ايمان، قلعه امن
ايمان آميخته با شرك
شرك، ريشه همه گناهان
مشركان اخلاقى
نزاهت مؤمنان از شرك
مؤمن، فرزند نور و رحمت
دوم: ثبات
سوم: نيت
روزى معنوى
ارزش و دشوارى نيت
چهارم: صدق
گستردگى دايره صدق
پنجم: انابه
ششم: اخلاص
اربعين گيرى
جوشش حكمت از سرچشمه اخلاص
اخلاص پندارى
خلوت و شب زنده دارى
خلوت در متن جامعه
راز خلوت
خلوت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
خلوت و شاغل زدايى
رابطه سحر خيزى با كار روزانه
هشتم: تفكر
«تفكر» در قرآن و روايات
محورهاى اصلى فكر
آيات آفاقى و انفسى
تحجر فكرى
محصول تفكر ناب
نهم: خوف و حزن
اقسام خوف
منشا خوف
خوف و حزن ممدوح و مذموم
ترس اميد آفرين
خشوع راهزن و راهگشا
خشوع و آرامش راستين
دهم: رجاء
رجاى سالك
نا اميدى، زمينه كفر
يازدهم: صبر
موارد و مراتب صبر
جزع
دوازدهم: شكر
درجات و مراتب شكر
برترين مرحله شكر
اركان اراده
اقسام اراده
مراتب اراده
چهره‏هاى گوناگون دنيا طلبان
همسفر سالكان
عدم انقطاع اراده
چهاردهم: شوق
پانزدهم: محبت
محبت راستين و دروغين
محبت، محور تربيت
عناصر اصيل تهذيب اخلاق
خيانت‏به «خود»
محبت‏به بندگان خدا
شانزدهم: معرفت
مراتب معرفت
دعوت قرآن به معرفت
دعوت معصومان عليهم‏السلام به معرفت
هفدهم: يقين
علم اليقين و حق اليقين
سرمايه يقين
آثار يقين
هجدهم: سكون
اقسام سكون
اضطراب در اثناى حركت
سكون بعد از اضطراب
مرز توكل و توسل به اسباب
آثار توكل
اعتماد به نفس يا توكل بر خدا؟
اشتباه در تطبيق
نكات تكميلى
بيستم: رضا
بيست و يكم: تسليم
بيست و دوم: توحيد
مراحل توحيد
كمال انقطاع به خدا
راههاى رسيدن به كمال انقطاع
بيست و سوم: اتحاد
بيست و چهارم: وحدت
پايان ناپذيرى وحدت شهود
مقام فنا
نكات تكميلى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

قلب چيست؟

قبل از آنكه به پاسخ اين پرسش اساسى بپردازيم يادآورى مى‏كنيم كه گرچه بحث و بررسى قلب اصالتا يك بحث اخلاقى نيست و نمى‏تواند در زمره مسائل علم اخلاق شمرده شود ولى، از آنجا كه در محدوده «علم اخلاق‏» همه جا با اين دو واژه يعنى قلب و فؤاد يا قلب و نيت كه كار قلب «و يا به اصطلاح فارسى خودمان‏» كار دل است، سرو كار داريم، مناسب است كه قبل از ورود در محدوده مسائل علم اخلاق بحثى در اين زمينه داشته باشيم و واژه قلب يا فؤاد را در قرآن كريم و در اصطلاح علم اخلاق بررسى كنيم تا با روشن شدن مفهوم دقيق آن، درگير اشتباهات يا مغالطه‏ها نشويم.

اكنون، در پاسخ به پرسش فوق مى‏گوييم: كلمه «قلب‏» در فيزيولوژى و نيز در عرف عام معناى روشنى دارد و در فارسى به «دل‏» تعبير مى‏شود و در ساير زبانها نيز مرادفات اين واژه به همين عضو نامبرده اطلاق مى‏شود; ولى، در هنگامى كه همين واژه «قلب‏» يا «فؤاد» و يا در فارسى «دل‏» را در محدوده اخلاق و علم اخلاق به كار مى‏گيرند; قطعا، چنين مفهومى منظور نظر گوينده نيست. و منظور ما نيز از طرح پرسش فوق روشن شدن همين معناى پيچده و اخلاقى آن و نيز اصطلاح قرآنى و روايى اين واژه خواهد بود.

البته، مفسرين و فقهاء الحديث، در مقام تبيين آيات و روايات و توضيح اين واژه در زمينه اينكه در اصل براى چه معنايى وضع شده و به چه مناسبت در معنى دوم به كار مى‏رود مطالبى اظهار داشته‏اند و لغت‏شناسان نيز در بيان تناسب دو مفهوم قلب و رابطه آن دو گفته‏اند كه كلمه «قلب‏» با تقلب و قلب و انقلاب كه به معنى تغيير و تحول و زير رو شدن است هم خانواده بوده و وجه مشترك بين معناى لغوى و اصطلاح اخلاقى آن نيز همين است زيرا در قلب به معنى اندام بدنى كه دائما در آن، خون در حال زير و رو شدن است و قلب به معناى اخلاقى و قرآنيش هم داراى حالات متغير و دگرگون شونده است پس اين واژه در اين دو مورد به مناسبت همان نكته انقلاب و تقلب و تحول به كار رفته است.

اين گونه بحثها در ارتباط با پاسخ پرسش فوق نمى‏تواند چندان مفيد باشد. و ناگزير لازم است‏براى روشن شدن مفهوم قلب در علم اخلاق و اصطلاح قرآنى و روايى آن فكر ديگرى بكنيم. قطعا اكنون كه كلمه قلب در اين دو مفهوم مختلف فيزيكى و اخلاقى به كار مى‏رود حكم مشترك لفظى را دارد و در هر يك از دو معناى فوق، بدون توجه بمعنى ديگرش و بدون آنكه رابطه ميان آن دو در نظر گرفته شود، به كار خواهد رفت. يك علم طبيعى هنگامى كه كلمه قلب را به كار مى‏برد منظورش به روشنى همان اندام خاص است و كمترين توجهى به معنى اخلاقى آن ندارد; چنانكه، يك عالم و دانشمند اخلاقى نيز از به كار گرفتن اين كلمه جز همان مفهوم اصطلاحى ويژه اخلاق چيزى ديگرى در نظر ندارد و توجهى به مفهوم فيزيكى آن نمى‏كند. بنابراين، كلمه قلب به صورت مشترك لفظى در اين دو معنا به كار مى‏رود و لازم نيست در بيان رابطه ميان اين دو معنا يا تشخيص مفهوم اصلى از فرعى از ميان اين دو مفهوم و توضيح آنكه در كدام نخست وضع و سپس به ديگرى نقل گرديده است، فكر خويش را به كار اندازيم; چرا كه، اين گونه مطالب هيچ تاثيرى در زمينه درك مفهوم اخلاقى كلمه قلب كه مورد نظر ماست نخواهد داشت گرچه براى لغت‏شناسان بحثهايى شيرين به حساب آيند و گرچه در حد خودش از ارزشهايى نيز برخوردار باشند; چنانكه در تفسير شريف الميزان نيز بحثى مستقل زير عنوان «قلب در قرآن‏» عنوان شده و وجهى در بيان ارتباط اين دو مفهوم قلب ارائه گرديده است‏به اين صورت كه حيات و زندگى انسان در نخستين مرحله‏اش به قلب تعلق مى‏گيرد و در آخرين مراحل نيز از قلب جدا مى‏شود يعنى آخرين عضوى كه مى‏ميرد و يا زندگى و حيات از آن جدا مى‏شود «قلب‏» است و در اين زمينه به كلماتى از اطباء قديم چون ابن سينا و تجربيات و اكتشافاتى از طب جديد كه مؤيد سخن ايشان در تناسب دو معناى قلب است استشهاد كرده‏اند. بنابراين، بكار بردن واژه قلب در روح و صفات روحى به اين مناسبت است كه «قلب‏» بمعناى اندامى از بدن تجليگاه روح است و نخستين عضوى است كه روح به آن تعلق مى‏گيرد و به يك معنى، واسطه ارتباط روح با بدن است.

البته، مطلب فوق يك مطلب تجربى است و اثبات صحت آن بر عهده علماى طبيعى خواهد بود و محتمل است كه مطلب صحيحى باشد، ولى، سخن در اين است كه آيا به كار رفتن كلمه قلب در چنين معنا و مفهومى بدين لحاظ بوده كه روح نخست‏به قلب تعلق مى‏گيرد و در آخر نيز از قلب خارج مى‏شود؟ آيا اين كه قلب اولين عضوى است كه زنده مى‏شود و آخرين عضوى است كه مى‏ميرد باعث‏شده تا كلمه قلب را به معناى قوه مدركه و مركز عواطف به كار گيرند. شايد مناسبتر بود كه روح به اين معنا به كار مى‏رفت. روح است كه معنى حيات را تداعى مى‏كند. و به هر حال به نظر ما اينكه لحاظ فوق منشا اطلاق كلمه «قلب‏» بر قوه مدركه و مركز عواطف شده باشد، دور از ذهن است.

همچنين، مى‏توان گفت: كه حالات روحى و منسوب به قلب و روح نظير شادى، اضطراب، تشويش و غير آن بيشتر و نيز پيشتر از هر عضو ديگر در قلب و ناحيه قلب احساس مى‏شوند و انسان در بدن خويش «قلب‏» را به عنوان عضو مرتبط با اين حالات مى‏شناسد. در حالت غم و اندوه اين سينه است كه تنگ مى‏شود و قلب است كه مى‏طپد نبض است كه به سختى مى‏زند و منشا حركات نبض، قلب است. چنانكه در قرآن هم تعبير «ضيق صدر» در چنين مواردى به كار رفته است كه انسان احساس دلتنگى مى‏كند; چنانكه، در موارد احساس شادى و نشاط نيز كلمه «شرح صدر» را به كار مى‏برد. و اگر قرار باشد وجهى در بيان رابطه ميان قلب به معناى اندام خاص با قلب به معناى قوه مدركه و مركز عواطف ارائه دهيم اين وجه، وجيه‏تر و جالبتر به نظر مى‏رسد; گرچه همانطور كه در بالا گفته شد هيچ يك از اين گونه مباحث‏براى ما كارگشا نيست و در پاسخ به چيستى مفهوم قلب در قرآن نمى‏تواند به ما كمك كند. بنابراين، اين سؤال طرح مى‏شود كه پس راه شناخت مفهوم قلب و مصداق آن در قرآن چيست؟ كه لازم است در اينجا به پاسخ آن بپردازيم.

راه شناخت‏حقيقت قلب

تنها راهى كه ما براى شناخت معناى «قلب‏» در قرآن پيدا كرده‏ايم اين است كه در قرآن جستجو كنيم ببينيم چه كارهايى قلب نسبت داده شده و چه آثارى دارد و از راه مطالعه آثارش قلب را بشناسيم. ما هنگامى كه با چنين ديدى به موارد كاربرد واژه قلب در قرآن مى‏پردازيم در مى‏يابيم كه حالات گوناگون و صفات مختلفى به قلب و فؤاد نسبت داده شده است كه مهمترين آنها از اين قرار است:

يكى از آثارى كه به «قلب‏» نسبت داده شده عبارت است از «ادارك‏» اعم از ادراك حصولى و ادراك حضورى كه با تعابير مختلف در قرآن مجيد نشان داده مى‏شود كه فهميدن و درك كردن از شؤون «قلب‏» و به تعبير ديگرى «فؤاد» است; از اين رو است كه مى بينيم قرآن با تعابير مختلف و با استفاده از كلماتى از خانواده عقل و فهم و تدبر و ... كار ادراك و عم ادراك را به قلب نسبت مى‏دهد; يعنى، حتى در آنجا نيز كه ادراك را از قلب نفى مى‏كند مى‏خواهد اين حقيقت را القاء كند كه قلب كار خودش را انجام نمى‏دهد و سالم نيست; يعنى، شان قلب اين است كه ادراك كند پس اگر ادراك نمى‏كند بخاطر عدم سلامت آن است كه اگر سالم مى‏بود ناگزير عمل ادراك را انجام مى‏داد.

در قرآن ما به آياتى بر مى‏خوريم نظير آيه:

«ولقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها» (1)

[و حقا آفريديم برا جهنم بسيارى از جن و انس را (كه) دل داشتند ولى با آن نمى‏فهميدند].

كه به كسانى كه دل دارند ولى نمى‏فهمند اعتراض دارد و نشان مى‏دهد كه دل براى فهميدن است و نيز به آيه ديگرى كه مى‏گويد:

«و منهم من يستمع اليك و جعلنا عل قلوبهم اكنة ان يفقهوه‏» (2)

[و بعضى از آنان به تو گوش فرا مى‏دهند و قرار داديم بر دلهايشان پرده‏ها و حجابهايى (كه مانع مى‏شود) از اينكه آن را بفهمند].

در اين ايه نيز سخن از آن است كه دلهاى اينان آيات خدا و سخن پيامبر را نمى‏فهمند; ولى، نفهميدنشان را مستند مى‏كند به حجابها و موانعى كه نمى‏گذارند قلب كار خود را انجام دهد; يعنى، به اصطلاح مقتضى درك موجود است چرا كه قلب براى درك كردن و فهميدن آفريده شده ليكن حجب و موانع نمى‏گذارند وظيفه خويش به انجام رساند.

در بعضى از آيات از لفظ عقل استفاده شده و مى‏فرمايد:

«افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها» (3)

[پس آيا (چرا) در زمين سير نكردند تا اينكه برايشان دلهايى باشد كه با آن بينديشند].

از آيه فوق چنين مى‏توان فهميد كه دل براى انديشيدن و درك واقعيت است و بر انسان لازم است كه از اين ابزار كه خداوند براى فهميدن در اختيارش قرار داده آن طور كه شايسته است استفاده كند و آن را براى درك حقايق به كار گيرد زيرا خداى متعال زمينه مساعد را برايش فراهم آورده تا به وسيله قلب بتواند بفهمد.

و نيز در آيه ديگر از لفظ تدبر استفاده كرده و مى‏گويد:

«افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» (4)

[آيا درباره قرآن نمى‏انديشند يا بر دلها قفلهاشان زده شده (و از درك آن مانع مى‏گردد)].

كه آيه نمبرده گرچه نه بطور صريح ولى بطور ضمنى «تدبر» را به دلها نسبت مى‏دهد و از اينكه منافقان، قرآن را نمى‏فهمند گلايه دارد كه آيا دلها را به كار نمى‏اندازند و نمى‏انديشند و تدبر نمى‏كنند و يا اينكه دلهاشان قفل شده و اين مانع نمى‏گذارد بفهمند; يعنى، باز هم مفروض اين است كه دل براى فهميدن است و اينكه اينان دل دارند و نمى‏فهمند يا بخاطر اين است كه دل خويش را براى فهميدن به كار نمى‏گيرند و يا موانعى جلو درك آن را گرفته است.

از اين گذشته قرآن پيوسته دل راه خواه به لفظ «قلب‏» يا به لفظ «فؤاد» در رديف ديگر ابزار ادراكى محسوسى نظير سمع و بصر به شمار آورده است. نظير آيه:

«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان غنه مسئولا» (5)

[محققا، گوش و چشم و دل همه آنها مورد سؤال هستند].

چنانكه تعابير ديگرى در آيات بر اين مسانخت تاكيد مى‏كند نظير آيه:

«لهم قلوب لا يفقهون و لهم اعين لا يبصورن بها و لهم اذان يسمعون بها» (6)

[دل دارند و با آن نمى‏فهمند، و چشم دارند و با آن نمى‏بينند، و گوش دارند و با آن نمى‏شنوند].

كه باز هم قلب در رديف چشم و گوش بعنوان يكى از آلات و ادوات ادراك قرار داده شده است.

علاوه بر درك حصولى در بعضى از آيات كريمه، ادراك حضورى را به قلب نسبت داده و يا به صورت سرزنش و توبيخ از آن نفى كرده است كه در مجموع دلالت‏بر اين مى‏كنند كه «قلب‏» در واقع طورى خلق شده تا بتواند ادراك حضورى داشته باشد و داشتن آن خلاف انتظار بوده دليل بيمارى و كورى آن خواهد بود. از جمله، بعضى از آيات با به كار گرفتن تعبير «رؤيت‏» و نسبت دادن به دل (كه البته يا تعبير فؤاد آمده) اين حقيقت را نشان مى‏دهد. آنجا كه خداوند فرموده است:

«ما كذب الفؤاد ما راى افتمارونه على ما يرى و لقد راه نزلة اخرى.» (3)

[دل خطا نكرد در آنچه ديد، آيا با او درباره چيزى كه مى‏بيند مى‏ستيزد؟ تحقيقا مرتبه ديگرى (نيز) آن را ديده است].

در اين آيات، رؤيت را به دل نسبت داده است و رؤيت دل در واقع همان درك حضورى است. چنانكه در بعضى ديگر از آيات عمى و كورى را به بعضى از دلها نسبت مى‏دهد مثل آيه:

«فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (8)

[پس اين چشمها كور نيستند بلكه دلهايى كه در سينه‏ها هستند كورند].

و بديهى است عما و كورى عبارت است از نابينايى در موردى كه شان بينايى را داشته باشد و به اصطلاح عدم البصر در اينجا عدم مطلق نيست، بلكه عدم ملكه است.

تعبير ديگرى كه درك حضورى قلب را تاييد مى‏كند آيه‏اى است كه درباره كفار آمده و مى‏گويد:

«بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون‏» (9)

[بلكه آنچه كه قبلا انجام مى‏داده‏اند بر دلهاشان زنگ زده است].

دلهاشان زنگار زده جلا و روشنايى ندارد تا حقايق را آن چنان كه بايد منعكس سازد.

چنانكه در كنار آيات فوق آيات ديگرى نيز با تعابيرگوناگون نشانگر همين معناست و به عبارتى دلالت دارند كه دل اگر سالم باشد بالضرورة بايد حقايق را درك كند و اگر درك نمى‏كند اين خود علامت نوعى از بيماريهاى مربوط به دل خواهد بود. تعابيرى مثل ختم بر دل يا طبع بر دل در آيات:

«و ختم على سمعه و قلبه‏» (10)

[و مهر بر گوش دل او نهاده].

«و كذلك يطبع انه على قلوب الكافرين‏» (11)

[اين چنين خداوند مهر خواهد زد بر دلهاى كافران].

و مثل قفل زدن بر دل در آيه:

«افل يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» (12)

[آيا درباره قرآن نمى‏انديشند يا بر دلها قفلهاى آن زده شده].

همه اين تعابير ظهور در اين دارد كه اين دلها نمى‏فهند و نفهميدنشان هم غير طبيعى است و دليل بر بيمارى آنها مى‏باشد. چنان كه تعبير:

«و جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه‏» (13)

[و قرار داديم بر دلهاشان پرده‏هايى (كه مانع مى‏شود) از اينكه بفهمند].

نيز گوياى همين حقيقت است.

نيز از جمله تعابيرى كه در آيات آمده و دلالت دارد بر اينكه كارد دل ادراك كردن است تعابيرى است نظير «وارتابت قلوبهم‏» (14) يا «بنوا ريبة فى قلوبهم‏» (15) يا «قلوبنا غلف‏» (16) و نظاير اينهاست.

بنابراين، نتيچه مى‏گيريم كه قرآن ادراك كردن را - اعم از ادراك حصولى يا حضورى - كار دل مى‏داند به گونه‏اى كه اگر دل سالم باشد و يا اگر انسان داراى «قلب سليم‏» باشد ناگزير كار ادراك به شايستگى انجام مى‏پذيريد و هر گاه عمل ادراك را انجام نداد دليل بر بيمارى دل خواهد بود.

و نيز نوع ديگرى ادراك داريم به نام وحى كه ماهيت آن براى ما شناخت‏شده نيست و تلقى وحى يعنى همين ادراك پيچيده و مرموز نيز در قرآن كريم به قلب نسبت داده شده است. در اين مورد هم آمده كه خداى متعال قرآن كريم را بر قلب پيامبر نازل كرده است‏با تعابيرى نظير:

«قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله‏» (17)

[بگو هر آن كس كه دشمن جبرئيل است (دشمن خداست زيرا) كه او قرآن را بر قلب تو نازل كرد با اذن خداوند].

و نظير:

«نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين‏» (18)

[روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد تا از انذار كنندگان باشى].

بنابراين تلقى وحى نيز كار قلب است كه در مورد پيامبران مصداق مى‏يابد.

پسى نتيجه مى‏گيريم كه هم ادراك حصولى كار قلب است كه به وسيله تعقل و تفقه و تدبر انجام دهد و هم ادراك حضورى و به عبارتى رؤيت‏حضورى و هم تلقى وحى نيز كارى است كه به قلب مربوط مى‏شود. و خلاصه ادراك به مفهوم وسيعش اعم از حصولى و حضورى و عادى و غير عادى كارى است مربوط به قلب و صفتى است كه با تعابير مختلف به قلب نسبت داده مى‏شود.

قلب و احساسات باطنى

از جمله چيزهايى كه به قلب نسبت داده مى‏شوند و در زمره آثار قلب به شمار مى‏روند عبارتند از حالات انفعالى و به تعبير ديگر احساسات باطنى. قرآن با تعابير مختلف اين حالات را به قلب نسبت داده است. يكى از اين احساسات احساس «ترس‏» است كه از حالات و انفعالات قلبى شمرده شده و در اين زمينه به آياتى بر مى‏خوريم نظير آيه:

«انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم‏» (19)

[مؤمنان آنان هستند كه هرگاه يادى از خدا شود دلشان مى‏لرزد (و مى ترسند)].

و آيه:

«و الذين يؤتون ما اتوا و قلوبهم و جلة انهم الى ربهم راجعون‏» (20)

[و آن كسانى كه آنچه كه شايسته است‏بجاى آرند و (مع الوصف) از اينكه ايشان به سوى پروردگارشان باز مى‏گردند، دلهاشان ترسان است].

كه در اين آيات از مشتقات «وجل‏» استفاده شده كه در مفهوم احساس ترس به كار مى‏رود.

در آيات ديگرى از واژه «رعب‏» استفاده شده كه آن هم به معنى احساس ترس است ظاهرا با اين تفاوت كه از شدت بيشترى برخوردار بوده و بيشتر در موارد ترسهاى منفى كاربرد دارد نظير آيه:

«سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب‏» (21)

[به زودى در دلهاى كسانى كه كفر ورزيده‏اند هراس مى‏اندازيم].

چنان كه در آيه ديگرى تعبير «وقذف فى قلوبهم الرعب‏» (22) آمده.

احساس «اضطراب‏» نيز از احساسات باطنى قلب است چنانكه در قرآن آمده است:

«قلوب يومئذ واجفه‏» (23) [دلهايى در آن روز (وحشت زده و) مضطربند].

چنانكه خداوند اضطراب و نگرانى مادر موسى را به هنگامى كه فرزندش موسى را به نيل سپرد و فرعونيان او را از آب گرفتند اين چنين بيان مى‏كند كه:

«و اصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لولا ان ربطنا على قلبها لتكون من المؤمنين‏» (24)

[دل مادر موسى (از اضطراب و نگرانى براى موسى) تهى گرديد كه اگر نبود اينكه دلش را محكم كرديم تا باشد از مؤمنين (و در حفظ فرزندش به خدا اعتماد كند) نزديك بود آن (سر خويش و نگرانى دلش) را آشكار سازد].

در ضمن از اين آيه بخوبى مى‏توان دريافت كه «قلب‏» و «فؤاد» يكى هستند.

از جمله احساسات باطنى و حالاتى كه در قرآن به «قلب‏» نسبت داده شده «حسرت‏» و غيظ است آن چنان كه مى‏فرمايد:

«ليجعل الله ذلك حسرة فى قلوبهم‏» (25)

و در آيه ديگرى مى‏فرمايد:

«و يذهب غيظ قلوبهم‏» (26)

از جمله حالاتى كه به قلب نسبت داده شده «قساوت‏» و «غلظت‏» است. كه با تعابيرى چون «فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله‏» (27) يا «قست قلوبكم‏» (28) يا «وجعلنا قلوبهم قاسية (29) چنانكه در مورد غلظت در يك آيه خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:

«ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك‏» (30)

[و هر گاه تندخو و سخت دل بودى مردم از دوروبر تو متفرق مى‏شدند].

كه غلظت قلب نقطه مقابل لينت و نرمخويى است كه چنانكه در ابتداى همين آيه آمده «فبما رحمة من الله لنت لهم‏».

چنانكه نقطه مقابل حالات نامبرده نظير حالت «خشوع‏»، «لينت‏»، «رافت‏»، «رحمت‏» و «اخبات‏» نيز در قرآن كريم به قلب نسبت داده شده است. نظير آيه:

الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق‏» (31)

[آيا وقت آن نرسيده براى آنان كه ايمان آورده‏اند كه دلهاشان به ياد خدا و آنچه كه از حق فرو آمده خاشع گردد].

كه خشوع قلب در آيه، مقابل قساوت قلب قرار داده شده. و آيه:

«ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله‏» (32)

و آيه:

«و جعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رافة و رحمة‏» (33)

[و قرار داديم در دلهاى كسانى كه پيروى كردند از او (حضرت عيسى) مهربانى و رحمت را].

و آيه:

«فيؤمنوا به فتخبت له قلوبهم‏» (34)

[پس به وى ايمان مى‏آورند سپس دلهاشان در برابر او نرم و متواضع شود].

حالات ديگرى نظير «غفلت‏» و «اثم‏» نيز از حالاتى هستند كه در قرآن كريم به «قلب‏» استناد داده شده است. چنان كه در يك آيه آمده است:

«ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا» (35)

[و پيروى نكن آن كس را كه دل وى از ياد خود غافل كرده‏ايم].

و در يك آيه ديگر آمده است كه:

«و من يكتمها فانه اثم قلبه‏» (36)

[و آن كس كه (شهادت را) كتمانش كند دلش گنهكار است].

همچنين، «ذكر» و «توجه‏» و «انابه‏» و نيز «قصد» و «عمد» از حالات قلب به شمار آمده چنانكه مى‏فرمايد:

«ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب‏» (37)

[كه در اين (تاريخ پيشينيان) يادآورى است‏براى هر كس كه برايش دلى باشد].

و مى‏فرمايد:

«الذين امنو و تطمئن قلوبهم بذكر الله‏» (38)

[كسانى كه ايمان دارند و دلهاشان به ياد خدا آرامش يابد].

و در آيه ديگرى آمده است:

«ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ولكن ما تعمدت قلوبكم‏» (39)

[بر شما گناهى نيست در آنچه كه خطا كنيد بلكه (گناه در) چيزى است كه دلهاتان (در آن) تعمد داشته است].

در آيه ديگرى آمده كه:

«لا يؤاخذكم الله باللغو فى ايمانكم ولكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم‏» (40)

[خداوند شما را در قسمتهايتان كه (بدون قصد) به لغو (به زبان مى‏آورديد) مؤاخذه نمى‏كند بلكه به آنچه كه دلهاتان (با توجه و از روى قصد) انجام داده‏اند شما را مؤاخذه كند].

و در آيه ديگرى مى‏فرمايد:

«من خسى الرحمان بالغيب و جاء بقلب منيب‏» (41)

[آن كس كه ناديده از رحمن ترسيد و با دلى نالان باز آمد].

«اطمينان‏» و «سكينه‏» و «تثبيت‏» نيز صفاتى هستند كه قلب در قرآن متصف به آنها شده است چنانكه در قرآن به و نظاير آنها (45) در استناد اطمينان و آرامش به قلب بر مى‏خوريم. چنان كه در آيه ديگرى چنين آمده كه:

«هو الذى انزل السكينه فى قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم‏» (46)

[اوست كه وقار در دلهاى مؤمنان فرود آورد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايد].

و نيز در آيه‏اى خداوند مى‏فرمايد:

«لنثبت‏به فؤادك‏» (47)

[تا دل تو را بدان آرامش بخشيم و ثابت‏بداريم].

و در آيه ديگرى مى‏فرمايد:

«نقص عليك من انباء الرسل ما نثبت‏به فؤادك‏» (48)

[بر تو از اخبار پيامبران آنچه را مى‏سرائيم كه به وسيله آن دلت را استحكام و آرامش بخشيم].

و از جمله صفاتى كه در دل جايگزين مى‏شود دو صفت «ايمان‏» و «تقوا» هستند كه در يك آيه مى‏گويد:

«قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم‏» (49)

[اعراب گفتند ايمان آورده‏ايم (اى پيامبر به آنان) بگو: ايمان نياورده‏ايد بلكه بگوييد اسلام آورده‏ايم و هنوز ايمان در دلهاى شما وارد نشده است].

و در آيه ديگر مى‏گويد:

«كتب فى قلوبهم الايمان‏» (50) [ايمان را در دلهايشان نوشته است].

چنان كه در بعضى آيات درباره تقوا آمده است كه:

«و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب‏» (51)

[و آن كس كه شعائر خدا را بزرگ شمارد پس آن را (كار) از تقواى دلهاست].

و آمده است كه:

«اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى‏» (52)

[آنان كسانى‏اند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا آزموده است].

مى‏توان گفت: قرآن «طمع‏» را نيز به قلب مربوط مى‏داند كه در آيه‏اى مى‏گويد:

«فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض‏» (53)

[پس نرم سخن نگوييد (مبادا) طمع كنند آن كسانى كه در دلشان بيمارى است].

نيز «زيغ‏» هم از حالاتى است كه قرآن به قلب نسبت مى‏دهد در اين جمله كه فرمود است:

«من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم‏» (54)

[پس از آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از ايشان (از حق) منحرف شود].

چنان كه «اشمئزاز» نيز در آيه:

«و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يؤمنون بالاخرة‏» (55)

[و هنگامى كه خدا به تنهايى يادآورى شود كسانى كه به جهان آخرت ايمان ندارند دلتنگ شوند].

به دل منسوب شده است.

همچنين «صغو» و «لهو» در قرآن كريم از جمله صفات «قلب‏» به شمار آمده آنجا كه مى‏گويد:

«صغت قلوبكما» (56) [دلهاى شما دو نفر ميل و انحراف يافته است].

و مى‏گويد:

«و لتصغى اليه افئدة الذين لا يؤمنون بالاخرة‏» (57)

[و تا ميل كند به سوى آن (گفتار شياطين) دلهاى آنان كه به آخرت ايمان ندارند].

و در آيه ديگرى مى‏گويد:

«لاهية قلوبهم‏» (58)

[دلهاشان (از آنچه برايشان مهم است رويگردان و به چيزهاى كم اهميت و بازيچه مشغول گشته است].

و نيز «اباء»، «انكار»، «كذب‏» و «نفاق‏» در آيات مختلف به دلها نسبت داده شده است; نظير آيه:

«يرضونكم بافواههم و بابى قلوبهم و اكثرهم فاسقون‏» (59)

[با زبانشان شما را خشنود سازند و دلهاشان زير بار نرود و بيشترشان نابكارند].

و نظير آيه:

«فالذين لا يؤمنون بالاخرة قلوبهم منكرة و هم مستكبرون‏» (60)

[آنان كه ايمان به آخرت ندارند دلهاشان (حق را) انكار كننده است و آنان (خودشان) مستكبران‏اند].

و نظير آيه: «فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه‏» (61)

[پس به دنبال (اين كارهاى زشت) شان قرار داد نفاقى در دلهاشان تا روزى كه او را ملاقات كنند].

و نظير:

«ما كذب الفؤاد ما راى‏» (62) [دروغ نمى‏گويد دل در آنچه كه مى‏بيند].

كه البته كذب را از دل نفى كرده است ولى نفى كذب از دل به معنى اثبات شانيت دل است‏براى آنكه صدق و كذب به آن نسبت داده شود علاوه بر اينكه نفى كذب نيز خود به خود اثبات صدق خواهد بود.

چنانكه «حميت‏» نيز در بعضى از آيات قرآن به «قلب‏» نسبت داده شده است آنجا كه مى‏گويد:

«اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية‏» (63)

[هنگامى كه قرار دادند آنان كافرند در دلهايشان تعصب را تعصب (دوران) جاهليت را].

و «فزع‏» نيز در آيه:

«حتى اذا فزع عن قلوبهم‏» (64)

به دل نسبت داده شده است. چنان كه «طهارت‏» و «امتحان‏» نيز در زمره شؤون «قلب‏» به شمار آمده و در آيات قرآن به دل نسبت داده شده است. نظير آيه:

«ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن‏» (65) [اين براى دلهاى شما و دلهاى ايشان پاكيزه تر است].

و آيه:

«اولئك الذين لم يرد الله ان يطهر قلوبهم‏» (66)

[آنان كسانيند كه خداوند اراده نكرده است دلهايشان پاك گرداند].

كه خود آيات سراسر نشان مى‏دهد منظور پاكيزگى و تطهير معنوى است از آلودگيها و هواهاى نفسانى. و نظير آيه:

«اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى‏» (67)

[آنان كسانيند كه خداوند دلهاشان را براى پرهيزگارى آزموده است].

همچنين، از جمله صفات «قلب‏» در قرآن در صفت «سلامت‏» و «مرض‏» است چنانكه در آيه‏اى مى‏گويد:

«يوم لا ينفع مال و لابنون الا من اتى الله بقلب سليم‏» (68)

[روزى كه مال و فرزندان سودى نبخشد مگر كسيكه با دلى سالم به پيشگاه خدا آيد].

و در آيه ديگرى مى‏گويد:

«و ان من شيعته لابراهيم اذ جاء ربه بقلب سليم‏» (69)

[و از جمله پيروان او ابراهيم است هنگامى كه رفت‏بسوى پروردگارش با دلى سالم].

و مثل آيه:

«فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (70)

[در دلهاشان مرض هست پس خداوند در مريضى ميفزودشان].

و نظاير اين آيات كه باز هم قرائن همراه آيات نشان مى‏دهد كه منظور از سلامت و مرض، سلامت و مرض طبيعى و مادى نيست تا با «قلب‏» با مادى موجود در سينه تطبيق كند بلكه سلامت و مرض معنوى است.

و نيز «شوق‏» و «تمايل‏» به قلب نسبت داده شده آنجا كه مى‏گويد:

«فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم‏» (71)

[پس قرار بده دلهايى از مردم را تا به سوى آنان اشتياق يابند].

و نيز تاليف و «انس‏» يافتن و انس گرفتن با ديگران كار قلب است چنان كه آمده است:

«واذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا» (72)

[و ياد آوريد نعمت‏خداوند را بر خودتان آن هنگام كه دشمنان (يكديگر) بوديد پس ميان دلهاتان انس و الفت قرار داد پس به واسطه نعمت او برادران (يكديگر) شديد].

و در آيه ديگرى آمده است كه:

«و الف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفت‏بين قلوبهم ولكن الله الف بينهم‏» (73)

[و در ميان دلهاشان (مؤمنين) انس قرار داد (كه تو) اگر آنچه در زمين است‏خرج مى‏كردى دلهاشان را به هم نزديك نمى‏كردى ولكن خداوند ميانشان انس قرار داد].

با توجه به صفات و امور متنوع فوق كه در قرآهن به «قلب‏» نسبت داده شده است چون درك كردن، انديشيدن، ترس و اضطراب، حسرت و غيظ، قساوت و غلظت، غفلت و گناه و زيغ و كذب و نفاق و انكار و ذكر و توجه و انابه و ايمان و تقوا و اطمينان و آرامش و خشوع و رحمت و رافت و لينت و انس و الفت و صفات و كارهاى متعدد و گوناگون ديگر كه به تفصيل گذشت‏به خوبى مى‏توان نتيجه گرفت كه اصطلاح قلب در قرآن با قلب مادى كاملا متفاوت است و شايد بتوان گفت: قلب در هيچ كجاى قرآن به عنى جسمانى آن به كار نرفته است; چرا كه، اصولا هيچ يك از اين كارها را نمى‏توان به اندام بدنى نسبت داد و حتى در بعضى صفات نادر مثل سلامت و مرض كه مى‏توانند صفات قلب مادى هم باشند قرائن محفوظه بخوبى نشان داده است كه منظور از سلامت و مرض مفهوم مادى و جسمانى آن دو نيست‏بلكه جنبه‏هاى روانى و اخلاقى و معنوى مورد نظر است.

بنابراين «قلب‏» به اصطلاح قرآن، موجودى است كه اين گونه كارها را انجام مى‏دهد: درك مى‏كند، مى‏انديشد، مركز عواطف است، تصميم مى‏گيرد، دوستى و دشمنى مى‏كند و ... شايد بتوان ادعا كرد كه منظور از قلب همان روح و نفس انسانى است كه مى‏تواند منشاء همه صفات عالى و ويژگيهاى انسانى باشد چنان كه نيز مى‏تواند منشا سقوط انسان و رذايل انسانى باشد. و شايد بتوان اين حقيقت را ادعا كرد كه هيچ بعدى از ابعاد نفس انسانى و صفتى از صفات و يا كارى از كارهاى روح انسانى را نمى‏توان يافت كه قابل استناد به قلب نباشد. البته، اين درست است كه مى‏توان گفت: روح منشا حيات است و موجود به وسيله روح، زنده مى‏شود; ولى نمى‏توان گفت: قلب منشا حيات است; ليكن بايد توجه داشت كه منظور از حيات در اينجا حيات و زندگى نباتى و حيوانى است و منظور از روح نيز همان روح نباتى و حيوانى است و يا حداقل، اعم است و شامل آنها هم مى‏شود اما اگر حيات را به معنى حيات انسانى بگيريم آن چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

«يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم‏» (74)

[اى آنان كه ايمان آورده‏ايد خدا و رسول را اجابت كنيد هنگامى كه بخوانند شما را به چيزى كه زنده‏تان كند].

در اين صورت مى‏توانيم آن را به قلب هم نسبت دهيم چرا كه حيات انسانى در حقيقت جز همين صفات عاليه و ويژگيها و برجستگيهائى كه سرچشمه و جايگاه همه آنها قلب است چيزى ديگرى نخواهد بود. مگر اينكه بگوييم: انسان يك روح بيشتر ندارد كه هم منشا زندگى نباتى و هم منشا زندگى حيوانى و هم منشا زندگى انسانى وى مى باشد. بنابراين، يك روح كامل دارد كه علاوه بر اينكه نقش روح نباتى و روح حيوانى را ايفا مى‏كند منشا خصوصيتها و ويژگيها و خصلتهاى انسانى هم مى‏شود. كه اگر چنين باشد ناگزير قلب تنها يكى از ابعاد روح انسان خواهد بود و عبارت است از آن مرحله از روح انسان كه منشا صفات و ويژگيها و خصلتهاى انسانى است كه به تفصيل از آنها نام برديم. در اين صورت مى‏توان گفت: روح منشا حيات و زندگى حيوانى و نباتى است; ولى، به «قلب‏» به اصطلاح قرآنى آن، چنين نسبتى نمى‏توان داد.

نكته ديگرى كه از آيات مى‏توان دريافت اينكه فؤاد نيز همان مفهوم قلب را دارد با همين تفاوت كه اگر «قلب‏» مشترك لفظى است ميان «قلب‏» جسمانى و «قلب‏» غير جسمانى، فؤاد تنها در «قلب‏» غير جسمانى به كار مى‏رود. البته، اين تفاوت، تفاوت كاربرد عرفى اين دو واژه است نه كاربرد قرآنى; زيرا همانطور كه در بالا اشاره كرديم در كاربر قرآنى، قلب هيچ گاه به معنى قلب مادى به كار نرفته است و بنابراين، تفاوتى بين «قلب‏» و «فؤاد» در كاربرد قرآنى به اين شكل هم وجود ندارد. دليل بر اينكه فؤاد و قلب در قرآن يكى هستند گفته خداوند است در اين آيه كه فرموده است:

«و اصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لولا ان ربطنا على قلبها لتكون من المومنين‏» (75)

اين آيه هر دو واژه «قلب‏» و «فؤاد» را به يك معنى به كار برده و هر دو را بر يك چيز اطلاق كرده است. دليل ديگر اينكه در آيات مختلف، كارها و صفات مشابهى به آن دو نسبت داده شده است چنانكه از دقت در آيات گذشته روشن مى‏شود.

صدر چيست؟

تعبير ديگرى كه در قرآن كريم به چشم مى‏خورد تعبير «صدر» است مثل شرح سدر يا ضيق صدر. آيا منظور از صدر در آيات كريمه چيست؟ در پاسخ اين سؤال مى‏توان گفت: منظور از صدر، ظرف و جايگاه قلب است‏با اين خصوصيت كه اگر قلب، مادى باشد صدر هم مادى است و جايگاه آن خواهد بود ولى در مورد قلب معنوى طبعا صدر هم به تناسب آن يك ظرف غير جسمانى خواهد بود يعنى هر چند قلب به مغناى مغنوى آن، امرى جسمانى نيست كه ظرف و جايگاه جسمانى داشته باشد ولى براى آن نيز ظرفگونه اى در نظر گرفته شده است زيرا از آنجا كه ذهن ما با ماديات و محسوسات آشناست و براى قلب مادى ظرفى به نام «صدر» درك مى‏كند كه محيطى وسيعتر از قلب و مشتمل بر آن است در امور معنوى هم چنين چيزى تقدير شده كه روح انسان ظرف قلب اوست مثل اين آيه كه مى‏گويد:

«فانها لا تعمى الابصار ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (76)

[پس قضيه از اين قرار است كه ديده‏ها كور نيستند ولكن دلهايى كه در سينه‏ها جاى دارند كورند].

پس منظور از صدر، روح است و ضيق صدر و شرح صدر به خاطر همين است كه روح، احساس تنگى يا انبساط مى‏كند و گرنه صدر به معنى مادى آن گشاد و تنگ نمى‏شود. حاصل آنكه: مى‏توان خصوصيات قلب را كه مشروحا نام برديم بر سه دسته كلى تقسيم كنيم: يك دسته، آنها كه نفيا يا اثباتا به انواع مختلف شناخت مربوط مى‏شوند. دوم آنها كه به بعد گرايش مربوط مى‏شوند و ميلهاى متنوع و گوناگون را بيان مى‏كنند و سوم آن خصوصياتى هستند كه به قصد و اراده و نيت ارتباط دارند.

در اينجا يادآورى اين حقيقت لازم است كه در ابتدا جز پاره‏اى از غرايز حيوانى نظير غريزه ميل به غذا هيچ يك از ابعاد نامبرده در انسان فعاليت ندارند. هم شناخت در انسان بالقوه است و فعليت ندارد چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

«والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا» (77)

[و خداوند شما را از رحمهاى مادرانتان خارج كرد در حاليكه چيزى نمى‏دانستيد].

و قدر متقين اين است كه شناخت آگاهانه‏اى در ابتدا براى انسانهاى عادى وجود ندارد و همچنين ميلها و گرايشهايى كه در روح انسان تحقق پيدا مى‏كند در آغاز آفرينش جز به شكل بالقوه وجود ندارد و تدريجا در سنين و فصول مختلف زندگى و تحت‏شرايط مناسب، تمايلات و گرايشهاى مختلفى در انسان شكوفا مى‏شوند.

البته، همانطور كه گفته شد همه اين حقايق بالقوه در نفس وجود دارند و تدريجا به فعليت مى‏رسند، ولى فعليت‏يافتن آنها يكسان نيست; چرا كه بعضى از آنها خود به خود فعليت پيدا مى‏كنند و اكتساب و اختيار خود انسان در فعليت‏يافتن آنها نقش چندانى ندارد مثل غريزه جنسى و بعضى ديگر از غرايز و امور فطرى و غير اكتسابى كه در شرايط طبيعى خاصى فعاليت پيدا مى‏كنند و شكوفا مى‏شوند چنانكه در بعد شناخت ادراكات حسى معمولا بطور غير اكتسابى براى انسان حاصل مى‏شوند به اين معنا كه فراهم كردن شرايط و اسباب ادراكات حسى، اكتسابى نيست و اين نوع ادراكات در شرايط خاصى بطور طبيعى براى انسان حاصل مى‏شوند هر چند كه انسان مى‏تواند از تحقق بسيارى از آنها جلوگيرى كند: بعضى چيزها را نبيند، بعضى صداها را نشنود، و نيز ساير حواس خود را تا حدى كنترل كند.

نكته ديگرى كه در اينجا لازم است‏يادآورى شود اين است كه آنچه از اين ابعاد، غير اكتسابى باشند و بطور طبيعى حاصل مى‏شوند از آنجا كه اختيار انسان در آنها نقشى ندارد نمى‏توانند در قلمرو اخلاق قرار گيرند و مورد مدح و ذم اخلاقى واقع شوند، چنانكه، انسان در برابر داشتن مايه‏هاى طبيعى و استعدادهاى جبرى خدادادى نيز ستايش و مذمت نخواهد شد و پاداش يا كيفرى به آنها تعلق نخواهد گرفت ولى آنجا كه اكتساب و اختيار انسان در فعليت‏يافتن اين ابعاد نقش داشته باشد آنجا قلمرو اخلاق است و مورد ارزش اخلاقى مثبت‏يا منفى قرار خواهد گرفت. و اما جهل فطرى و طبيعى كه انسان با آن آفريده مى‏شود گرچه امرى است غير اختيارى و اخلاقا مذمتى ندارد ولى، دنبال شناخت رفتن و تحصيل علم كردن و بيرون شدن از جهل فطرى كاملا اختيارى است و مى‏تواند در زمره موضوعات اخلاقى واقع شود.

پى‏نوشتها:

1- اعراف / 179

2- انعام / 25 و جمله «جعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهوه‏» در آيه 46 اسراء و 57 كهف نيز آمده است.

3- حج / 46

4- محمد / 24

5- اسراء، آيه 36 و نيز ر. ك: نحل، 78، مؤمنون، 78، سجده، 9، احقاف، 26، ملك، 23.

6- اعراف / 179

7- نجم / 13 - 11

8- حج / 46

9- مطففين / 14

10- جائبه / 23

11- اعراف / 101

12- محمد (ص) / 24

13- انعام / 25

14- توبه / 45

15- توبه / 110

16- بقره / 88.

17- بقره / 97

18- شعراء / 193 و 194

19- انفال / 2

20- مؤمنون / 60

21- آل عمران / 151 و با تفاوت كمى انفال / 12.

22- حشر / 2

23- نازعات / 8

24- قصص / 10

25- آل عمران / 156

26- توبه / 15

27- زمر / 22

28- بقره / 74

29- مائده / 13

30- آل عمران / 159

31- حديد / 16

32- زمر / 23

33- حديد / 27

34- حج / 54

35- كهف / 28

36- بقره / 284

37- ق / 37

38- رعد / 28

39- احزاب / 5

40- بقره / 225

41- ق / 33

42- نحل / 106

43- رعد / 28

44- بقره / 260

45- مثل آيات 26 آل عمران و 113 مائده و ... .

46- فتح / 4

47- فرقان / 32

48- هود / 120

49- حجرات / 14

50- مجادبه / 22

51- حج / 32

52- حجرات / 3

53- احزاب / 32

54- توبه / 117 و «فاما الذين فى قلوبهم زيغ‏» آل عمران / 3; «فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم‏» صف / 5.

55- زمر / 45

56- تحريم / 4

57- انعام / 113

58- انبياء / 3

59- توبه / 8

60- نحل / 22

61- توبه / 77

62- نجم / 11

63- فتح / 26

64- سبا / 23

65- احزاب / 53

66- مائده / 41

67- حجرات / 3

68- شعرا / 89

69- صافات / 84

70- بقره / 10

71- ابراهيم / 37

72- آل عمران / 103

73- انفال / 63

74- انفال / 24

75- قصص / 10

76- حج / 46

77- نحل / 78

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

ياد خدا و پرورش روح

علماى اخلاق به پيروى از قرآن مجيد و روايات اسلامى اهميت فوق‏العاده‏اى براى ذكر به عنوان يكى از شاخه‏هاى مهم عبادت در پاكسازى روح و جان و بيدارى و آگاهى و تهذيب نفس قائل هستند; و براى هر مرحله از مراحل سير و سلوك، اذكارى ذكر كرده‏اند; مثلا، در مرحله توبه، توجه به ذكر «يا غفار» و در مرحله محاسبه نفس «ياحسيب‏» و در مرحله جلب رحمتهاى اليه «يا رحمان) و «يا رحيم‏» امثال آن.

اين اذكار به تناسب حالاتى است كه انسان دارد و مسيرهائى كه مى‏پيمايد; ولى به عنوان ذكر مطلق كه در هر حالى خوب است، نه به عنوان قصد ورود.

آرى! ذكر خدا از بزرگترين عبادات و بهترين حسنات است و در برابر تهاجم وسوسه‏هاى نفس و نفوذ شيطان به انسان مصونيت مى‏بخشد.

پرده‏هاى خودخواهى و غرور راكه بزرگترين دشمن‏سعادت انسان‏است مى‏درد، او را از خواب‏غفلت‏بيدار مى‏كند و از خطراتى كه سعادت وى را تهديد مى‏كند آگاه مى‏سازد.

ذكر خدا مانند دانه‏هاى حياتبخش باران است كه بر سرزمين روح و قلب انسان مى‏بارد و انواع بذرهاى فضيلت و تقوا را شكوفا و بارور مى‏سازد، و هر اندازه درباره اهميت اين عبادت سخن گفته شود باز كم است.

با اين اشاره به قرآن مجيد باز مى‏گرديم و اهميت ذكر الله را در آن جستجو مى‏كنيم:

1- الذين‏آمنواوتطمئن‏قلوبهم‏بذكرالله‏الابذكر الله تطمئن القلوب (سوره رعد، آيه‏28)

2- اقم‏الصلوة‏ان‏الصلوة‏تنهى‏عن‏الفحشاءوالمنكرولذكر الله اكبر (سوره عنكبوت، آيه 45)

3- اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذكرى (سوره طه، آيه‏14)

4- اذهب انت واخوك بآياتى و لا تنيا فى ذكرى (سوره طه، آيه‏42)

5- و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا (سوره طه، آيه‏124)

6- و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه و لاتعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه وكان امره فرطا (سوره كهف، آيه‏28)

7- فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا (سوره نجم، آيه‏29)

8- يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا - هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤمنين رح-يما (سوره احزاب، آيات 41 تا43)

9- انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة (سوره مائده، آيه‏91)

10- رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله (سوره نور، آيه‏37)

ترجمه:

1- (هدايت‏يافتگان) كسانى هستند كه ايمان آورده‏اند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن (و آرام )است; آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مى‏يابد!

2- نماز را بر پا دار كه نماز (انسان را) از زشتيها و گناه باز مى‏دارد و ياد خدا مهمتر است!

3- (اى موسى!) من «الله‏» هستم، معبودى جز من نيست! مرا بپرست و نماز را براى ياد من بپادار

4- (اكنون) تو و برادرت با آيات من برويد و در ياد من كوتاهى نكنيد!

5- و هركس از ياد من روى گردان شود زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت!

6- با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‏خوانند و تنها رضاى او را مى‏طلبند و هرگز به‏خاطر زيورهاى‏دنيا چشمان‏خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن، همانها كه از هواى نفس پيروى كردند و كارهايشان افراطى است!

7- از كسى كه از ياد ما روى مى‏گرداند و جز زندگى مادى دنيا را نمى‏طلبد اعراض كن!

8- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خدا را بسيار ياد كنيد - و صبح و شام او را تسبيح گوييد! - او كسى است كه بر شما درود و رحمت مى‏فرستد، و فرشتگان او (نيز براى شما تقاضاى رحمت مى‏كنند)، تا شما را از ظلمات (جهل و شرك و گناه) به سوى نور (ايمان و علم تقوا) رهنمون گردد، او نسبت‏به مؤمنان همواره مهربان بوده است.

9- شيطان مى‏خواهد به وسيله شراب و قمار در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد!

10- مردانى (آنها كسانى هستند) كه هيچ تجارت و معامله‏اى آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند!

تفسير و جمع بندى

در نخستين آيه، سخن از تاثيرياد خدا در آرامش دلها است; آرامشى كه مى‏تواند انسان را از لغزشها برهاند و به فضائل اخلاقى بيارايد; مى‏فرمايد: آنها (هدايت‏يافتگان) كسانى هستند كه ايمان آورده‏اند و دلهايشان به ذكر خدا مطمئن و آرام است.» (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله)

سپس همين معنى را به صورت يك قاعده كلى بيان كرده، مى‏افزايد: «آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مى‏يابد!» (الا بذكر الله تطمئن القلوب)

اين آرامش‏فوق‏العاده به خاطر آن است كه نگرانيها گاه به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در پيش دارد; مثلا، از احتمال زوال نعمتها يا گرفتارى در چنگال بيمارى و درماندگى و ناتوانى و مانند آن ناشى مى‏شود، و گاه گذشته تاريك زندگى، فكر او را به خود مشغول مى‏دارد، و نيز دنياپرستى و دلباختگى نسبت‏به دنيا، سوءظن‏ها و توهمها و ترس و وحشت از مرگ، هر يك از اينها مى‏تواند عاملى براى نگرانى و سلب آرامش انسان شود.

بخل و حسد و حرص و طمع و مانند آنها نيز از عوامل نگرانى انسان است.

يادخدا، همان خداوندى كه جواد و كريم و رحمان و رحيم و خالق و رازق و بخشنده و بنده نواز است - خداوندى كه حل هر مشكلى در بربر قدرتش آسان، و هر امرپيچيده‏اى در برابراراده‏اش ساده است.

آرى! ياد چنين پروردگار مايه آرامش دلها و سبب پرورش فضائل اخلاقى است. اين نكته قابل توجه است كه نفس مطمئنه همان نفسى است كه مخاطب به خطاب «يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى; اى نفس مطمئنه! به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم درآى و در بهشتم وارد شو!» (1)

در دومين آيه، بعد از بيان اين نكته كه نماز انسان را از زشتيها و منكرات باز مى‏دارد (ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر ) مى‏فرمايد: « ذكر خدا از نماز هم بالاتر است!» (و لذكر الله اكبر )

آرى! ياد خدا روح نماز است، و روح شريفترين بخش وجود مى‏باشد; اگر نماز سبب ترك فحشاء و منكر مى‏شود نيز به خاطر همين ذكر الله است; زيرا ياد خدا انسان را به ياد نعتمهاى او مى‏اندازد كه تمام وجود انسان در آن غرق است، و يادآورى اين نعمتها انسان را از نافرمانى بخشنده نعمت، باز مى‏دارد و از گناه شرمنده مى‏كند.

از سوى ديگر، او را به ياد روز قيامت و دادگاه عدل الهى مى‏اندازد; خود را در برابر دادگاه بزرگ حق مى‏بيند و پرونده اعمال خويش را در آنجا حاضر، و ماموران مجازات را آماده مجازات بدكاران، و فرشتگان رحمت را آماده پذيرائى از بندگان خوب‏خدا در بهشت‏برين مشاهده مى‏كند; و اين عامل ديگرى براى ترك عصيان و ترك كارهاى ضد اخلاق است.

بعضى از مفسران گفته‏اند: جمله «و لذكر الله اكبر» اشاره به اين است كه ذكر خدا برترين اعمال و عبادات بندگان است.

اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از «ذكر الله‏» در اينجا يادى است كه خدا از بنده‏اش مى‏كند (در برابر يادى كه بنده از خدا دارد.) (2) و اين ياد خدا او را به درجات عاليه عبوديت و بندگى سوق مى‏دهد و از هر چيز برتر و والاتر است; ولى احتمال اول با معنى آيه تناسب بيشترى دارد.

در سومين آيه، سخن از نخستين وحى الهى به موسى بن عمران است كه در سرزمين طور و وادى ايمن، از كنار درختى اين پيام الهى را شنيد: من خدا هستم! معبودى جز من نيست، مرا پرستش كن، نماز را برپا دار تا به ياد من باشى!» (اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذكرى)

در اينجا، در حقيقت، فلسفه اصلى نماز ذكر خدا شمرده شده است، و در نخستين وحى الهى به‏موسى عليه السلام توجه به‏ذكر الله گوشزد شده و اين به‏خاطر اهميت فوق‏العاده ذكر است، بخصوص اين كه مساله نماز و ذكر الله بلافاصله بعد از بحث توحيد ذكر شده‏است.

در چهارمين آيه، مخاطب موسى و برادرش هارون هستند، در آن زمان كه فرمان نبوت موسى عليه السلام صادر شده، و مامور مى‏شوند براى مبارزه با فرعون آماده گردند، مى‏فرمايد: تو و برادرت با آيات من (كتاب آسمانى و معجزات) به سوى فرعون برويد، و در ذكر من كوتاهى و سستى نكنيد! (اذهب انت واخوك بآياتى و لا تنيا فى‏ذكرى)

دستور به ذكر خدا آن هم بدون سستى به هنگام مبارزه باطغيانگرى همچون فرعون، بسيار پرمعنى است; اين امر نشان مى‏دهد كه ذكر خداوند تا چه اندازه در قدرت و قوت و شجاعت و شهامت انسان اثر دارد، و به او نيرو و توان براى مبارزه مى‏بخشد كه در اين هنگام به آن دستور داده شده است.

در تفسير «فى ظلال‏» مى‏خوانيم كه در توضيح اين آيه مى‏گويد: «خداوند به موسى و هارون گفت كه ذكر و ياد من، وسيله كار شما، و اسلحه برنده، و تكيه گاهى است كه مى‏توانيد به آن متكى شويد!» (3)

بعضى از مفسران «ذكر» را در اين آيه به معنى ابلاغ دعوت نبوت و بعضى به معنى مطلق امر و فرمان، و بعضى به معنى ياد خدا گرفته‏اند، در حالى كه هيچ منافاتى بين اين امور نيست، و ممكن است همه در مفهوم جامع آيه جمع باشد.

بديهى است هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ياد خدا باشد و از ياد او نيرو و توان بگيرد، در ابلاغ رسالت و اطاعت فرمان او نيز قوى‏تر و كوشاتر خواهد بود.

در پنجمين آيه، بعضى از آثار ترك ذكر خدا بيان شده است; مى‏فرمايد: «و هركس از ياد من روى گردان شود، زندگى تنگ و سختى خواهد داشت و روز قيامت او را نابينا محشور مى‏كنيم!» (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى)

عذاب دنيوى آنها، تنگى معيشت، و عذاب اخروى آنها، نابينا بودن در محشر است!

گاه تنگى معيشت‏به خاطر اين است كه انسان در آمد كمى دارد، و گاه به خاطر آن است كه با داشتن درآمد هنگفت، به خاطر بخل و حرص و آز و طمع، صحنه زندگى بر او تنگ مى‏شود; مايل نيست در خانه‏اش باز باشد و ديگران از زندگانى او استفاده كنند، و حاضر نيست محرومان را در زندگى خود شريك سازد; و به فرموده على عليه السلام: «ثروتمندان بخيل همچون فقيران زندگى مى‏كنند و همانند اغنيا و ثروتمندان حساب پس مى‏دهند» (يعيش فى‏الدنيا عيش الفقراء و يحاسب فى الآخرة حساب الاغنياء) (4)

غالب ثروتمندان از خدابى‏خبر حريصند و اين حرص و آز هميشه آنها را در التهاب و نگرانى و ناراحتى نگه مى‏دارد، به گونه‏اى كه از اموال سرشار خود، بهره كافى توام با آرامش نمى‏برند.

اما چرا در قيامت نابينا محشور مى‏شود؟ ممكن است‏به اين دليل باشد كه حوادث آن جهان هماهنگى كاملى با حوادث اين جهان دارد; غافلان از ذكر خدا چشمهاى خود را بر حقايق اين جهان بسته، و آيات حق را كه از در و ديوار اين جهان نمايان است ناديده گرفته‏اند; به همين، دليل در قيامت نابينا وارد عرصه محشر مى‏شوند.

ذكر خدا چگونه است؟

در بسيارى از روايات اسلامى ذكر خدا، به معنى «حج‏» و در بعضى به معنى ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام تفسير شده است; بديهى است هر كدام از اينها مصداق مهمى از مصاديق مفهوم وسيع ذكر خداست; حج، مجموعه‏اى است از ياد خدا، و ولايت اميرمؤمنان، بنده خاص‏خدا نيز انسان را به ياد خدا مى‏اندازد.

ششمين آيه، خطاب به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كرده و او را از پيروى كسانى كه قلبشان از ذكرخدا غافل است، بر حذر مى‏دارد، و به همراهى كسانى‏كه صبح و شام به يادخدا هستند، دعوت مى‏كند; مى‏فرمايد: «با كسانى باش كه پروردگارخود را هر صبح و شام مى‏خوانند و تنها ذات او را مى‏طلبند; هرگز چشمان خود را به خاطر زينتهاى دنيا از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد ما غافل ساخته‏ايم، اطاعت مكن! همانها كه پيروى از هواى نفس كردند و كارهايشان افراطى است! (و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه و لاتعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه وكان امره فرطا)

بديهى است‏خداوند بى‏دليل كسى را به مجازات غفلت از ياد حق، گرفتار نمى‏كند; اين مجازات از آن كسانى است كه به دشمنى با حق برخاسته‏اند; و از سر لجاج و كبر و غرور، يا تعصب كوركورانه، با حق دشمنى دارند.

بنابراين، منظور از اغفال قلب، مسلط ساختن غفلت از ياد خدا بر آن به خاطر كيفر اعمالشان است; و به همين دليل، به هيچ وجه مستلزم جبر نيست.

اين گروه از غافلان، پيرو هواى نفسند; و اعمالشان آلوده به افراط و تفريط است; به همين دليل، در پايان آيه مى‏فرمايد: (واتبع هواه وكان امره فرطا)

از اين آيه بخوبى مى‏توان نتيجه گرفت كه غافل شدن از ياد خدا در اخلاق انسان اثر مى‏گذارد، و او را به وادى هواپرستى و افراط مى‏كشاند.

آرى! روح انسان را يا «خدا» پر مى‏كند و يا «هوى‏» كه جمع ميان اين دو ممكن نيست. هوا پرستى سرچشمه غفلت از خدا و خلق خداست; هوا پرستى عامل بيگانگى از همه اصول اخلاقى است; و سرانجام، هوا پرستى انسان را در خويشتن فرو مى‏برد، و از همه چيز غافل مى‏كند.

يك انسان هوا پرست جز به اشباع شهوات خويش نمى‏انديشد; رحم و مروت و ايثار و فداكارى براى او مفهوم ندارد.

در هفتمين آيه، باز روى سخن به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است; و او را از آنها كه از ياد خدا بيگانه‏اند، برحذر مى‏دارد; مى‏فرمايد: « از كسانى كه از ياد ما روى برگردانده‏اند و جز زندگى دنيا را نمى‏خواهند و نمى‏جويند، روى بگردان! (فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا)

در تفسير «ذكر خدا» در اين آيه، بعضى گفته‏اند منظور قرآن است، و بعضى آن را اشاره به دلائل عقلى و منطقى مى‏دانند، و بعضى اشاره به ايمان، ولى ظاهر اين است كه ذكر خدا مفهوم گسترده‏اى دارد كه همه اين امور، و مانند آن را شامل مى‏شود.

بعضى چنين پنداشته‏اند كه اين آيه دعوت به ترك جهاد مى‏كند، و لذا گفته‏اند به وسيله آيات جهاد، نسخ شده است، در حالى كه نسخى در كار نيست، بلكه منظور بى‏اعتنايى و ترك همنشينى نسبت‏به غافلان از ذكر خداست; و اين كار هيچ گونه منافاتى با مساله جهاد در شرايط خاصش ندارد.

در اين آيه، رابطه «دنيا پرستى‏» و «ترك ذكر خداوند» بخوبى روشن است; و به اين ترتيب آثار ذكر خدا را در پرورش فضائل اخلاقى، و آثار ترك آن را در پيدايش رذائل روشن مى‏سازد.

در هشتمين آيه، روى سخن به تمام مؤمنان است، و همه آنان را به سوى ذكر خدا دعوت مى‏كند، و آن را با خروج از ظلمات و پيوستن به نور مرتبط مى‏سازد; مى‏فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خدا را بسيار ياد كنيد، و صبح و شام او را تسبيح گوييد! - او كسى است كه بر شما درود و رحمت مى‏فرستد و فرشتگان او (نيز براى شما) تقاضاى رحمت مى‏كنند، تا شما را از ظلمات جهل و شرك و گناه به سوى نور (ايمان و توحيد و تقوا) رهنمون گردد; و او نسبت‏به مؤمنان مهربان است!» (يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا - هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤمنين رحيما)

قابل توجه اين كه، بعد از امر به مؤمنان در مورد ذكر الله آن هم به صورت وسيع و گسترده، و همچنين دستور به تسبيح ذات پاك او، هر صبح و شام، خبر از درود و رحمت‏خداوند و دعاى فرشتگان مى‏دهد، و نتيجه آن را خروج از ظلمتها به سوى روشنائى ذكر مى‏كند; آيا اين همان چيزى نيست كه ما به دنبال آن هستيم كه ذكر خدا اثر عميقى در زدودن تاريكيهاى رذائل اخلاق از درون جان انسان دارد و او را تدريجا به فضائل اخلاقى آراسته مى‏كند؟

در تفسير الميزان آمده است كه آيه‏اخير در واقع به منزله بيان علت دستور «ذكركثير» است كه در آيات قبل آمده است; و اين سخن‏گواه بر مطلبى است كه در بالا ذكر كرديم. (5)

در اين كه منظور از ذكر كثير چيست؟ تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است:

بعضى گفته‏اند: منظور اين است كه خدا را هرگز فراموش نكند.

بعضى گفته‏اند: منظور ذكر اسماء و صفات حسنى است.

و بعضى طبق روايتى آن را به معنى تسبيحات اربعه را سى بار تكرار كردن، و يا تسبيح حضرت فاطمه عليها السلام گفته‏اند.

ابن عباس مى‏گويد: هر دستورى كه خدا مقرر فرموده، حد و حدودى دارد، و به هنگام عذر، ساقط مى‏شود، جز ذكر خدا كه نه محدود است، نه عذرى براى ترك آن وجود دارد!

به هر حال، ذكر كثير مفهوم وسيعى دارد كه همه آنچه در بالا آمد در آن جمع است.

و در اين كه منظور از «ظلمات‏» و «نور»، در ذيل اين آيات چيست؟ نيز تفسيرهاى متعددى كرده‏اند; گاه به خروج از تاريكى كفر به سوى ايمان، و گاه به خروج از ظلمات جهان ماده به نور روحانيت و معنويت، و گاه به خروج از ظلمات معصيت‏به نور اطاعت، تفسير شده است.

ولى معلوم است كه اينها منافاتى با هم ندارند.

اضافه بر اين، خروج از ظلمات رذائل اخلاق به سوى فضائل اخلاق را نيز شامل مى‏شود كه از مهمترين آثار ذكر خداست.

در نهمين آيه، سخن از عواقب آلودگى به شراب و قمار به ميان آمده است; مى‏فرمايد: «شيطان مى‏خواهد به‏وسيله شراب و قمار در ميان شما عداوت ايجاد كند، و شما را از ذكر خدا و نماز باز دارد (با اين همه زيان و فساد) آيا خوددارى خواهيد كرد!» (انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون)

در اين آيه سه مفسده مهم براى شراب و قمار ذكر شده: پيدايش عداوت و دشمنى; و باز داشتن از ذكر خدا; و از نماز; از اين تعبير بخوبى روشن مى‏شود كه ذكر خدا همچون نماز و همانند دوستى و محبت در ميان مردم سرمايه مهمى است كه از دست دادن آن ضايعه بزرگى محسوب مى‏شود.

اضافه بر اين، مى‏توان از لحن آيه چنين استفاده كرد كه ميان «ترك ذكر خدا و نماز» و «پيدايش عداوت و بغض و مفاسد اخلاقى ديگر» رابطه‏اى وجود دارد; و اين همان است كه ما در جستجوى آن هستيم.

در دهمين و آخرين آيه كه بعد از آيه‏معروف نور (آيه 35 سوره نور) آمده است، سخن از مردان بزرگى است كه در بيوت رفيعى كه مركز انوار الهى است جاى دارند; درباره ويژگيهاى آنها چنين مى‏فرمايد: «اين (نور الهى) در خانه‏هايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاى آن را بالا برند (تا از دستبرد شياطين و هوسبازان در امان باشد). خانه‏هايى كه نام خدا در آن برده مى‏شود و صبح و شام در آن تسبيح مى‏گويند; كسانى كه هيچ تجارت و معامله‏اى آنان را از ياد خدا، و بر پا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمى‏كند» (فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الاصال - رجال لاتلهيهم تجارة و لابيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة)

به اين ترتيب، نخستين ويژگى مردانى كه پاسداران نور الهى هستند اين است كه سرگرميهاى زندگى دنيا و امور مادى آنها را از ياد خدا غافل نمى‏كند; آرى! ياد خداست كه آنها را به اين افتخار بزرگ مفتخر كرده است; سپس به ويژگيهاى ديگر آنها، مانند بر پا داشتن نماز و اداء زكات اشاره مى‏كند.

نتيجه:

از آنچه در آيات بالا آمد، و آيات ديگر قرآن كه از ذكر همه آنها به خاطر اختصار صرف نظر كرديم، بخوبى استفاده مى‏شود كه ذكر خدا مايه آرامش دل; نهى از فحشاء و منكر; و قدرت و قوت در مقابل دشمن; ترك بخل و حرص و دنيا پرستى و رذائل ديگر اخلاقى مى‏شود.

رهروان راه حق، سالكان الى الله، و تمام كسانى كه به خود سازى و تهذيب نفس مشغولند،بايد ازاين كيمياى‏سعادت و اكسير خوشبختى غافل‏نشوند;و بدانند آنچه‏به آنها در اين مسير پر فراز و نشيب و مملو از خطرات و پرتگاهها، هوشيارى و قدرت و قوت مى‏دهد، همان ياد خداست كه به صورت مستمر در آيد، و جزء برنامه حيات انسان شود.

رابطه ياد خدا با تهذيب نفوس در احاديث اسلامى

اهميت ذكر الله در احاديث اسلامى بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد; آنچه ما به دنبال آن هستيم اين است كه ياد خدا را به عنوان يكى از عوامل تهذيب نفس و پرورش فضائل اخلاقى، و سازندگى روح انسان، مورد بررسى قرار دهيم; در اين زمينه نيز روايات زيادى در منابع معروف اسلامى از معصومين(ع) نقل شده است، كه گلچينى از آن را در ذيل ملاحظه مى‏كنيد:

1- در حديثى از امام اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «من عمر قلبه بدوام الذكر حسنت افعاله فى السر و الجهر; هر كس قلب خود را با ياد پيوسته الهى آبادان كند، اعمال او در پنهان و آشكار نيكو مى‏شود.» (6) اين حديث‏شريف با صراحت تمام اين رابطه را روشن مى‏سازد.

2- در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مى‏خوانيم: «مداومة الذكر قوت الارواح و مفتاح الصلاح; تداوم ياد خدا غذاى روح و كليد رستگارى است.» (7)

3- در حديث ديگرى از همان امام عليه السلام آمده است: «اصل صلاح القلب اشتغاله بذكرالله; ريشه اصلاح قلب (و تهذيب نفس) اشتغال به ياد خداست!» (8)

4- باز در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مى‏خوانيم: «ذكر الله دواء اعلال النفوس; ياد خدا داروى بيماريهاى جانها است!» (9)

5- و نيز از همان بزرگوار عليه السلام مى‏خوانيم: «ذكر الله راس مال كل مؤمن، و ربحه السلامة من الشيطان; ياد خدا سرمايه كل فرد با ايمان است و سود آن حفظ از وسوسه‏هاى شيطان (و خلق‏وخوهاى شيطانى) است!» (10)

6- باز از همان امام بزرگ عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «الذكر جلاء البصائر و نور السرائر; ذكر خدا مايه روشنى چشم دل و نور درون است!» (11)

7- و نيز از همان پيشواى متقيان عليه السلام مى‏خوانيم: «من ذكر الله سبحانه احيى الله قلبه و نور عقله و لبه; هركس ياد خداوند سبحان كند، دلش را زنده مى‏كند، و عقل‏وخرد او را نورانى مى‏سازد!» (12)

8- و نيز از همان امام بزرگوار آمده است كه فرمود: «استديموا الذكر فانه ينير القلب، و هو افضل العبادة; پيوسته به ياد خدا باشيد كه قلب را نورانى، و دل را صفا مى‏بخشد و برترين عبادات است!» (13)

9- در «ميزان‏الحكمه‏» از امام اميرمؤمنان عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «اذكروا الله ذكرا خالصا تحيوا به افضل الحياة و تسلكوا به طرق النجاة; خدا را خالصانه ياد كنيد تا برترين حيات براى شما حاصل گردد، و نيز به وسيله آن، راه نجات را بپيماييد!» (14)

10- در نهج‏البلاغه از همان حضرت عليه السلام نقل شده است كه در وصيت معروفش به فرزند گرامى‏اش امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود: «اوصيك بتقوى الله يا بنى! و لزوم امره و عمارة قلبك بذكره; فرزندم! تو را به تقواى الهى و التزام به او امر او، و آباد ساختن قلبت‏با ذكر خدا، توصيه و سفارش مى‏كنم!» (15)

11- در «غررالحكم‏» از مولى‏الموحدين اميرمؤمنان على عليه السلام چنين نقل شده است كه فرمود: «ذكر الله مطردة للشيطان; ياد خدا شيطان را از شما طرد مى‏كند.»

12- به عنوان حسن ختام، اين بحث را با حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پايان مى‏دهيم، هر چند روايات در اين زمينه بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد; فرمود: «ذكرالله شفاء القلوب; ذكر خدا موجب شفاى الها است!» (16)

از مجموع آنچه در احاديث دوازده گانه بالا آمد، بخوبى مى‏توان استفاده كرد كه رابطه بسيار نزديكى ميان «ياد خدا» (ذكر الله) و «تهذيب نفوس‏» است; قلب را نورانى مى‏كند; بيماريهايى همچون كبر و غرور و غفلت و بخل و حسد را از دل دور مى‏سازد; شيطان را طرد مى‏كند; و دل را صيقل مى‏دهد.

به گفته بعضى از علماى بزرگ اخلاق، دل و جان انسان جايگاهى است كه هرگز نمى‏تواند خالى بماند; اگر ذكر خدا آن را پر كند، وسوسه‏هاى شيطانى از آن دور مى‏شود،و اگر خالى از يادخدا باشد جولانگاه لشكر شيطان و وسوسه‏هاى او خواهدشد.

از سوى ديگر، مى‏دانيم كه ذات پاك خداوند منبع كل كمالات است، ياد او سبب مى‏شود، كه انسان هر روز به منبع كمال مطلق نزديك و نزديكتر گردد، و از رذائل اخلاقى كه پايه همه آنها را كاستيها و فقدان كمال تشكيل مى‏دهد، دور مى‏سازد.

بنابراين، راهيان اين راه بايد ذكر خدا را به عنوان برنده‏ترين سلاح، راهوارترين مركب، و پرفروغترين چراغ، با خود داشته باشند، تا اين راه صعب‏العبور را بسرعت پشت‏سربگذارند و جاده خود را به سوى كمالات انسانى و ملكات فاضله اخلاقى، نورانى و هموار سازند.

در پايان اين بحث ذكر سه نكته لازم به نظر مى‏رسد:

1- حقيقت ذكر چيست؟

به گفته «راغب‏» در «مفردات‏» ذكر دو معنى دارد; گاه به معنى حضور چيزى در ذهن (يادآورى) وگاه به‏معنى حفظ و نگاهدارى معارف و اعتقادات حق در درون جان است.

بزرگان اخلاق گفته‏اند: «ذكر خدا» تنها اين نيست كه نام خدا را بر زبان بياوريم و مكرر تسبيح و تهليل و تكبير گويى; بلكه منظور آن است كه با تمام قلب، متوجه او و عظمتش باشيم، و او را همه جا حاضر و ناظر بدانيم.

بى‏شك چنين ذكرى سرچشمه حركت‏به سوى نيكيها و خوبيها است، و مى‏تواند ميان انسان و گناه و رذائل اخلاقى سد محكمى ايجاد كند.

به همين دليل، در حديثى مى‏خوانيم كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: سه چيز است كه اين امت طاقت آن را ندارند (و از هركسى ساخته نيست): مواسات با برادران دينى، در مال; و دادن حق مردم; و ذكر خدا در هر حال; سپس افزود: «و ليس هو سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر ولكن اذا ورد على ما يحرم عليه خاف الله عزوجل عنده و تركه; ذكر تنها گفتن سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر نيست، بلكه هنگامى كه زمينه‏هاى حرام فراهم گردد، از خدا بترسد و آن را ترك گويد.» (17)

شبيه همين معنى با مختصر تفاوتى از امام باقر و امام صادق‏8 نقل شده است. (18)

در حديث ديگرى از حضرت على عليه السلام مى‏خوانيم: «الذكر ذكران: ذكر عند المصيبة حسن جميل و افضل من ذلك ذكر الله عند ماحرم الله عليك فيكون ذالك حاجزا; ذكر بر دوگونه است: ياد خدا كردن به هنگام مصيبت (و شكيبايى نمودن) زيبا و جالب است، و از آن برتر، آن است كه خدا را در برابر گناهان ياد كنى، و ميان تو و حرام سدى ايجاد نمايد!» (19)

از آنچه در بالا آمد بخوبى مى‏توان نتيجه گرفت كه ذكر الله واقعى ذكرى است كه در اعماق وجود انسان اثر بگذارد، و در جهت گيريهاى فكرى و عملى او تاثير كند، و روح و جان انسان را پرورش دهد و به راه خدا دعوت كند.

آن كس كه ذكر خدا مى‏گويد و راه شيطان را مى‏پويد، در واقع ذاكر صادق و خالص نيست; به همين دليل، در حديثى از امام على‏بن‏موسى‏الرضا عليهما السلام مى‏خوانيم كه فرمود: «من ذكرالله و لم يستبق الى‏لقائه فقد استهزء بنفسه;كسى كه ذكرخدا بگويد و به‏سوى لقاى‏او سبقت نجويد(و اعمال‏نيكى براى رستاخيز فراهم‏نسازد)خود را به‏سخريه‏گرفته‏است!» 20)

2- مراتب ذكر

بزرگان اخلاق براى ذكر، مراتب و مراحلى ذكر كرده‏اند:

نخستين مرحله: ذكر لفظى است كه انسان نام خدا واوصاف جلال و جمال او و اسماء حسنايش را بر زبان جارى كند، بى آن كه توجهى به مفاهيم و محتواى آن داشته باشد; مانند بسيارى از نمازگزاران كه بى‏توجه به معانى نماز، الفاظى را بر زبان جارى مى‏سازند. درست است كه اين گونه ذكر، بى‏اثر نيست، چرا كه اولا مقدمه‏اى است‏براى رسيدن به مراحل بالاتر و ثانيا هميشه با يك مفهوم و توجه اجمالى آميخته است، زيرا شخص نمازگزار اجمالا مى‏داند رو به خدا ايستاده و براى خدا نماز مى‏خواند، هرچند مفاهيم آن را به تفصيل نداند; ولى به يقين اين ذكر كم ارزش است، و تاثير چندانى در تربيت نفوس و تهذيب اخلاق ندارد.

مرحله دوم: ذكر معنوى است، و آن اين است كه انسان در حالى كه مشغول ذكر لفظى است‏به معانى آن نيز توجه كند; بديهى است كه توجه به معانى و مفاهيم اذكار بويژه اگر متوجه تفاوت اين مفاهيم و خصوصيت هر يك از آنها باشد، عمق بيشترى به ذكر مى‏بخشد و آثار فزونترى در تربيت انسان دارد; و انسان با تداوم چنين ذكرى آثار آن را در خود احساس مى‏كند.

مرحله سوم: ذكر قلبى است، و در تفسير آن گفته‏اند: ذكر قلبى آن است كه توجه به پروردگار، نخست از دل بجوشد، و سپس بر زبان جارى گردد; مثلا، هنگام دقت و مطالعه در آثار خداوند در جهان آفرينش و مشاهده نظم عجيب كائنات و ظرافت فوق‏العاده آنان به ياد عظمت‏خدا افتد و بگويد: «العظمة لله الواحد القهار; عظمت از آن خداوند يكتا و قاهر است! » اين ذكرى است كه از درون دل جوشيده و بيانگر حالتى در درون جان انسان است.

گاه انسان يك نوع حضور معنوى در جان خود مشاهده مى‏كند، و بى آن كه واسطه‏اى در ميان باشد، به ذكر ياسبوح و يا قدوس و يا اذكارى همچون سبحانك اللهم لا اله الا انت مترنم مى‏شود.

اين اذكار قلبيه، تاثير فوق‏العاده‏اى در تهذيب نفس و پرورش فضايل اخلاقى دارد، و همانند ذكر فرشتگان است كه وقتى اعجوبه عالم آفرينش يعنى «آدم‏» را با علم وسيع و گسترده‏اش درباره اسماء الهى مشاهده كردند، عرضه داشتند: «سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم; بار الها! منزهى‏تو، چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى نمى‏دانيم و تو دانا و حكيمى!» (21)

در قرآن مجيد اشاره به مراحلى از ذكر شده است; آنجا كه مى‏فرمايد: «و اذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا; نام پروردگارت را ذكر كن و تنها به او دل ببند!» (22)

و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الآصال و لا تكن من الغافلين; پروردگارت را در دل خود از روى تضرع و خوف آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان، ياد كن و از غافلان مباش! » (23)

در آيه‏اول، توجه به ذكر لفظى عميق شده، و سرانجام به تبتل و انقطاع الى‏الله; يعنى، از همه بريدن و به خدا پيوستن، منتهى گرديده است.

در آيه‏دوم، توجه به ذكر قلبى شده كه آميخته با تضرع و خوف خدا باشد و منتهى به ذكرخفى زبانى شود، كه آهسته از درون بجوشد و برزبان جارى گردد.

3- موانع ذكر

ذكر لفظى موانع مهمى برسرراه ندارد، چرا كه هر وقت انسان بخواهد مى‏تواند اذكار مقدسى را مشتمل بر اسماى حسناى خداوند و صفات جمال و كمال او بر زبان جارى سازد مگر اين‏كه آن‏قدر غرق دنيا شود كه حتى مجال براى ذكرلفظى باقى نماند.

ولى ذكر قلبى و معنوى موانع زيادى بر سر راه دارد، كه مهمترين آنها از سوى خود انسان است; با اين‏كه خداوند همه جا حاضر و ناظر است، و از ما به ما نزديكتر مى‏باشد (و نحن اقرب اليه من حبل الوريد) (24) و قبل از هر چيز و بعد از هر چيز او مى‏باشد، و همراه همه چيز است، و طبق حديث مشهور علوى «ما رايت‏شيئا الا ورايت الله قبله و بعده ومعه; چيزى را نديدم مگر اين كه خدا را قبل از آن; و بعد از آن; و همراه آن ديدم! (قبل از آن به دليل اين كه خالق آن اوست، و بعد از آن به دليل اين كه همه چيز فانى مى‏شود و او باقى است، و همراه آن به دليل اين كه حافظ و نگهدار همه چيز است!)»; ولى با اين حال، بسيار مى‏شود كه اعمال انسان و صفات شيطانى او، حجابى ضخيم در برابر چشمانش مى‏شود به گونه‏اى كه هرگز حضور خود را در پيشگاه خدا احساس نمى‏كند; همان‏گونه كه در دعاى معروف امام سجاد عليه السلام (دعاى ابوحمزه ثمالى) مى‏خوانيم: «وانك لا تحتجب عن خلقك الا ان تحجبهم الاعمال دونك; تو هرگز از مخلوقات خود پنهان نيستى مگر اين كه اعمال آنها حجابى در برابر تو گردد!» و مهمترين اين حجابها، «خودپرستى‏» است كه انسان را از «خداپرستى‏» و ذكر الله باز مى‏دارد.

انسان خود بين، خدا بين نمى‏شود، و خود خواهى و خود بينى نوعى شرك است كه با حقيقت توحيد و حق بينى سازگار نيست!

در حديثى از امام اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «كل‏ما الهى من ذكر الله فهو من ابليس; هر چيز انسان را از ياد خدا غافل سازد، از سوى شيطان است!» (25)

و در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «كل ما الهى عن ذكر الله فهو من الميسر; هر چيزى كه انسان را از ياد خدا غافل كند، نوعى قمار است!» (26) (و مى‏دانيم قمار در قرآن مجيد در رديف بت پرستى ذكر شده است. (27) )

اين سخن را با حديث ناب و جالبى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پايان مى‏دهيم:

در تفسير آيه‏شريفه «يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله; اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اموال و فرزندانتان شما را از ذكر خدا غافل نسازد!» (28)

فرمود: «هم عباد من امتى الصالحون منهم، لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و عن الصلوة المفروضة الخمس; اين مؤمنان، بندگان صالحى از امت من هستند كه هيچ تجارت و معامله‏اى، آنها را از ياد خدا و نمازهاى فريضه پنجگانه، غافل نمى‏كند!» (29)

آرى! آنها هر جا باشند و هرچه بگويند و هر چه بشنوند باز نظرى به سوى خدا دارند.

سررشته دولت اى برادر به كف آر وين عمر گرامى به خسارت مگذار! دائم همه جا، با همه كس، در همه كار مى‏دار نهفته چشم دل جانب يار!

پى‏نوشتها:

1- سوره فجر، آيات‏27 تا 30 .

2- المحجة‏البيضا، جلد 2، صفحه‏266.

3- «فى ظلال القرآن‏»، جلد 5، صفحه 474.

4- بحارالانوار، جلد69، صفحه‏119.

5- تفسير الميزان، جلد16، صفحه‏329 ذيل آيه‏مورد بحث.

6- تصنيف درر الحكم،صفحه‏189، شماره 3658.

7- همان مدرك، شماره 3661.

8- همان مدرك، صفحه 188، شماره 3608.

9- همان مدرك، صفحه 188، شماره‏3619.

10- همان مدرك، شماره 3621.

11 همان مدرك، صفحه‏189، حديث 3631.

12- همان مدرك، شماره 3645.

13- همان مدرك، حديث 3654.

14- ميزان الحكمه، جلد 2، چاپ جديد، صفحه‏969.

15- نهج البلاغه، نامه 31.

16- كنز العمال، حديث 1751.

17- بحارالانوار، جلد90، صفحه 151، حديث 4.

18- همان مدرك، حديث 5 و6.

19- بحار، جلد 75، صفحه 55.

20- بحار،جلد 75، صفحه‏356، حديث 11.

21- سوره بقره، آيه‏32.

22- سوره مزمل، آيه‏8.

23- سوره اعراف، آيه‏205.

24- سوره ق، آيه‏16.

25- ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 975، چاپ جديد، بحث ذكر.

26- همان مدرك

27- سوره مائده، آيه‏90.

26- سوره منافقون، آيه‏9.

29- ميزان الحكمه، ج 2، صفحه 975 ، چاپ جديد.

اخلاق در قرآن جلد اول صفحه 347 آيت الله مكارم شيرازى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

5- آيا اخلاق قابل تغيير است؟

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربيتى به اين مساله بستگى دارد، زيرا اگر اخلاق قابل تغيير نباشد نه تنها علم اخلاق بيهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه‏هاى تربيتى انبيا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد; تعزيرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نيز بى‏معنى خواهد بود.

بنابراين، وجود آنهمه برنامه‏هاى اخلاقى و تربيتى در تعاليم انبياء و كتب آسمانى و نيز وجود برنامه‏هاى تربيتى در تمام جهان بشريت، و همچنين مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترين دليل بر اين است كه قابليت تغيير اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پيامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذيرفته شده است.

اما با اين همه، عجيب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره اين كه «آيا اخلاق قابل تغيير است‏يا نه؟» مطرح كرده‏اند!

بعضى مى‏گويند: اخلاق قابل تغيير نيست! و آنها كه بدگوهرند و طينتى ناپاك دارند عوض نمى‏شوند، و به فرض كه تغيير يابند، سطحى و ناپايدار است و بزودى به حال اول باز مى‏گردند!

آنها براى خود دلائلى دارند از جمله اين كه ساختمان جسم و جان رابطه نزديكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرينش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمى‏شود، اخلاق او نيز قابل تغيير نيست.

جمعى از شعرا كه پيرو اين طرز تفكر بوده‏اند نيز در اشعار خود بطور گسترده به اين مطلب اشاره كرده‏اند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در اين امر حمل كرد).

نمونه‏اى از اشعار شعراى معروف را در اين زمينه در ذيل مى‏خوانيد:

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است شمشير نيك زآهن بد چون كند كسى؟ ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس! باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره‏زار خس!

برسيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين در سنگ آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از آن به صيقل زنگ!

چون بود اصل گوهرى قابل تربيت را در او اثر باشد هيچ صيقل نكو نداند كرد آهنى را كه بدگهر باشد سگ به درياى هفتگانه مشوى كه چو تر شد پليدتر باشد! خر عيسى گرش به مكه برند چون بيايد هنوز خر باشد!

دليل ديگرى كه براى اين امر ذكر كرده‏اند اين است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبيل تاديب و نصيحت و اندرز است، و هنگامى كه اين عوامل زايل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسيله عوامل حرارت‏زا از بين مى‏رود و هنگامى كه آن عوامل از بين برود، حرارت را پس داده، به حال اول باز مى‏گردد!

اين طرز فكر و اين‏گونه استدلالات همه مايه تاسف و سبب انحطاط جوامع بشرى است!

طرفداران «قابليت تغيير» در امور اخلاقى، از دو دليل فوق چنين پاسخ مى‏گويند:

1- ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نيست، ولى اين ارتباط به اصطلاح در حد «مقتضى‏» است نه «علت تامه‏»، يعنى مى‏تواند زمينه‏ساز باشد نه اين كه الزاما و اجبارا تاثير قطعى بگذارد، همان‏گونه كه بسيارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پاره‏اى از بيماريها متولد مى‏شوند زمينه آلودگى به آن بيماريها را دارند، ولى با اين حال مى‏توان با پيشگيريهاى مخصوص جلو تاثير عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعيف البنيه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نيرومندى مى‏شوند و بعكس، افراد قوى البنيه بر اثر ترك اين دو، ضعيف و ناتوان خواهند شد.

افزون‏براين، روح و جسم انسان نيز قابل‏تغيير است تاچه رسدبه‏اخلاق زاييده‏ازآن!

مى‏دانيم تمام «حيوانات اهلى امروز» يك روز در زمره حيوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حيوانات اهلى در آورد; بسيارى از گياهان و درختان ميوه نيز چنين بوده‏اند. جايى كه با تربيت‏بتوان خلق و خوى يك حيوان و ويژگيهاى يك گياه يا درخت را تغيير داد چگونه نمى‏توان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغيير داد؟

هم اكنون نيز بسيارى از حيوانات را براى كارهايى كه بر خلاف طبيعت آنها است تربيت مى‏كنند و آنها اين كارها را بخوبى انجام مى‏دهند.

2- از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال ديگر آنان نيز روشن مى‏شود زيرا گاه عوامل بيرونى آنقدر تاثير قوى دارد كه ويژگيهاى ذاتى را بكلى دگرگون مى‏سازد، و حتى ويژگيهاى جديد به وراثت‏به نسلهاى آينده نيز مى‏رسد همان‏گونه كه در حيوانات اهلى مثال زده شد.

تاريخ، انسانهاى بسيارى را نشان مى‏دهد كه بر اثر تربيت‏بكلى خلق و خوى خود را تغيير دادند، و به اصطلاح يكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه يك روز مثلا در صف دزدان قهار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدل گشتند.

توجه به طرز به وجود آمدن يك ملكه اخلاقى به ما اين قدرت را مى‏دهد كه راه از ميان بردن آن را نيز پيدا كنيم; مساله چنين است كه هر عمل خوب يا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مى‏گذارد، و روح را تدريجا به سوى خود جلب مى‏كند، تكرار اين عمل آن اثر را بيشتر و قويتر مى‏سازد، و كم كم كيفيتى به نام «عادت‏» حاصل مى‏شود، و هر گاه عادت استمرار يابد به صورت «ملكه‏» در مى‏آيد.

بنابراين، همان‏گونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سايه تكرار عمل تشكيل مى‏گردد، از همين طريق قابل زوال است; البته، اثر تلقين، تفكر، تعليمات صحيح و محيط سالم در فراهم كردن زمينه‏هاى روحى براى پذيرش و تشكيل ملكات خوب را نمى‏توان ناديده گرفت.

در اينجا قول سومى نيز وجود دارد و آن اين‏كه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغيير است، و بعضى غير قابل تغيير، آن صفاتى كه طبيعى و فطرى است، قابل تغيير نمى‏باشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغيير است. (1)

اين قول نيز فاقد هرگونه دليل است، زيرا اين تفصيل و تفاوت گذارى، بين صفات فرع، بر قبول اخلاق طبيعى و فطرى است، در حالى كه چنين چيزى ثابت نيست; و به فرض كه چنين باشد چه كسى مى‏تواند ادعا كند كه صفات فطرى قابل تغيير نيست؟ مگر حيوانات وحشى را نمى‏توان اهلى كرد؟ مگر تعليم و تربيت نمى‏تواند آنقدر ريشه‏دار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آيات و روايات دليل بر قابليت تغيير اخلاق است

آنچه را در بالا گفتيم از نظر دلائل عقلى و تاريخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى يعنى آنچه از مبدا وحى و سخنان معصومين(ع) به دست آمده مراجعه كنيم مساله از اين هم روشنتر است; زيرا:

1- نفس مساله بعثت انبيا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلى ماموريتى كه آنها براى هدايت و تربيت همه انسانها داشتند، محكمترين دليل بر امكان تربيت و پرورش فضائل اخلاقى در تمام افراد بشر است.

آياتى مانند: هو الذى بعث فى‏الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه‏2) (2) و آيات مشابه آن بخوبى نشان مى‏دهد كه هدف از ماموريت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هدايت و تربيت و تعليم و تزكيه همه كسانى بود كه در «ضلال مبين‏» و گمراهى آشكار بودند.

2- تمام آياتى كه خطاب به همه انسانها به عنوان «يا بنى‏آدم‏» و «ياايها الناس‏» و «ياايها الانسان‏»، و «يا عبادى‏» مى‏باشد و مشتمل بر اوامر و نواهى و مسائل مربوط به تهذيب نفوس و كسب فضائل اخلاقى است، بهترين دليل بر امكان تغيير «اخلاق رذيله‏» و اصلاح صفات ناپسند است، در غير اين صورت، عموميت اين خطابها لغو و بيهوده خواهد بود.

ممكن است گفته شود: اين آيات غالبا مشتمل بر احكام است، و احكام مربوط به جنبه‏هاى عملى است، در حالى كه اخلاق ناظر به صفات درونى است.

ولى نبايد فراموش كرد كه «اخلاق‏» و «عمل‏» لازم و ملزوم يكديگر و به منزله علت و معلولند، و در يكديگر تاثير متقابل دارند; هر اخلاق خوبى سرچشمه اعمال خوب است، همان‏گونه كه اخلاق رذيله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نيك و بد نيز اگر تكرار شود تدريجا تبديل به خلق و خوى خوب و بد مى‏شود.

3- اعتقاد به عدم امكان تغيير اخلاق سر از اعتقاد به جبر در مى‏آورد; زيرا مفهومش اين است كه صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغيير آن نيستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام كار خوب يا بد مجبورند، و در عين حال مكلف به انجام خوبيها و ترك بديها هستند; اين عين جبر است، و تمام مفاسدى را كه مذهب جبر دارد بر آن مترتب مى‏شود. (3)

4- آياتى كه با صراحت تشويق به تهذيب اخلاق مى‏كند و از رذايل اخلاقى بر حذر مى‏دارد نيز دليل محكمى است‏بر امكان تغيير صفات اخلاقى، مانند «قد افلح من زكيها وقد خاب من دسيها; هر كس نفس خود را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده سازد نوميد و محروم گشته است.» (سوره شمس - آيه‏9 و 10).

تعبير به «دسيها» از ماده «دس‏» و «دسيسه‏» در اصل به معنى آميختن شى‏ء ناپسندى با چيز ديگر است; مثل اين كه گفته مى‏شود: «دس الحنطة بالتراب; گندم را با خاك مخلوط كرده‏»، اين تعبير نشان مى‏دهد كه طبيعت انسان بر پاكى و تقوا است و آلودگيها و رذائل اخلاقى از خارج بر انسان نفوذ مى‏كند و هر دو قابل تغيير و تبديل است.

در آيه‏34 سوره فصلت مى‏خوانيم: «ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كانه ولى حميم; بدى را با نيكى دفع كن ناگهان (خواهى ديد) همان كسى كه ميان تو و او دشمن است گويى دوست گرم و صميمى (و قديمى تو) است!»

اين آيه بخوبى نشان مى‏دهد كه عداوت و دشمنيهاى عميق كه در خلق و خوى انسان ريشه دوانده باشد، با محبت و رفتار شايسته ممكن است تبديل به دوستيهاى داغ و ريشه‏دار شود; اگر اخلاق، قابل تغيير نبود، اين امر امكان نداشت.

در روايات اسلامى نيز تعبيرات روشنى در اين زمينه ديده مى‏شود مانند احاديث زير:

1- حديث معروف انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق، (4) دليل واضحى بر امكان تغيير صفات اخلاقى است.

2- روايات فراوانى كه تشويق به حسن خلق مى‏كند، مانند: حديث نبوى: «لو يعلم العبد ما فى حسن الخلق لعلم انه يحتاج ان يكون له خلق حسن; اگر بندگان مى‏دانستند كه حسن خلق چه منافعى دارد، يقين پيدا مى‏كردند كه محتاج به اخلاق نيكند!»، (5) نشانه ديگر است.

3- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: «الخلق الحسن نصف الدين; اخلاق خوب، نيمى از دين است.» (6)

4- و در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «الخلق المحمود من ثمار العقل، الخلق المذموم من ثمار الجهل; اخلاق خوب از ميوه‏هاى عقل و آگاهى است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانى است.» (7)

و از آنجا كه «علم‏» و «جهل‏» قابل تغيير است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغيير مى‏باشد.

5- در حديث ديگرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «ان العبد ليبلغ بحسن خلقه عظيم درجات الاخرة وشرف المنازل وانه لضعيف العبادة; بنده خدا به وسيله حسن اخلاق به درجات عالى آخرت و بهترين مقامات مى‏رسد، در حالى كه ممكن است از نظر عبادت ضعيف باشد!» (8)

در اين حديث اولا مقايسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانيا ذكر درجات بالاى اخروى كه حتما مربوط به اعمال اختيارى است، و ثالثا تشويق به تحصيل حسن خلق، همگى نشان مى‏دهد كه اخلاق يك امر اكتسابى است، نه اجبارى و الزامى و خارج از اختيار! (دقت كنيد)

اين گونه روايات و تعبيرات گويا و پرمعنى در كلمات معصومين(ع) زياد ديده مى‏شود (9) و همه آنها نشان مى‏دهد كه صفات اخلاقى قابل تغيير است، و گرنه اين تعبيرات و تشويقها لغو و بيهوده بود.

6- در حديث ديگرى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم كه به يكى از يارانش به نام «جرير بن عبدالله‏» فرمود: «انك امرء قد احسن الله خلقك فاحسن خلقك; خداوند به تو چهره زيبا داده، اخلاق خود را نيز زيبا كن!» (10)

كوتاه سخن اين كه: كتب روايى ما پس از رواياتى است كه همگى دلالت‏بر امكان تغيير اخلاق آدمى دارد. (11)

اين بحث را با حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام كه تشويق به فضائل اخلاقى مى‏كند پايان مى‏دهيم، فرمود: «الكرم حسن السجية و اجت-ناب الدن-ية; ارزش و كيفيت انسان به اخلاق پسنديده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است!» (12)

دلائل طرفداران عدم تغيير اخلاق

در برابر دلائل بالا بعضى به رواياتى تمسك جسته‏اند كه در نظر بد وى از آنها چنين بر مى‏آيد كه اخلاق قابل تغيير نيست، از جمله:

1- در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:

«الناس معادن كمعادن الذه-ب والفض-ة، خيارهم فى الجاهلي-ة خياره-م في الاس-لام; مردم همچون معدنهاى طلا و نقره‏اند، بهترين آنها در زمان جاهليت‏بهترين آنها در اسلامند.»

2- در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله آمده است: «اذا سمعتم ان جبلا زال عن مكانه فصد قوه، و اذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلا تصد قوه! فانه سيعود الى ما جبل عليه! هر گاه بشنويد كوهى از جايش حركت كرده، تصديق كنيد، اما اگر بشنويد كسى اخلاقش را رها نموده تصديق نكنيد! چرا كه بزودى به همان فطرت خويش باز زيرا اين نكته قابل قبول است كه روحيات مردم ذاتا متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى

‹رس‏ث/››ح .ت‏سين ل‏كشم ن‏ادنچ ،دراد ق‏لاخا رييغت ن‏اكما رد ت‏حارص ه‏ك ى‏تاياور و ق‏باس ن‏شور ل‏ئلاد ه‏نيرق ه‏ب ت‏اياور ه‏نوگ ن‏يا ريسفت ح<>ج خ‏ساپ ج<>ح)31( اينها دليل بر اين نمى‏شود كه اين روحيات قابل تغيير نباشند; و به تعبير ديگر، اين گونه صفات روحى در حد مقتضى است نه علت تامه، لذا با تجربه ديده‏ايم كه اين افراد بر اثر تعليم و تربيت‏بكلى عوض مى‏شوند.

اضافه بر اين، اگر ما بخواهيم مطابق اين حديث‏حكم كنيم بايد بگوييم كه همه مردم داراى اخلاق نيكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابراين، جايى براى اخلاق رذيله طبيعى وجود نخواهد داشت. (دقت كنيد)

در مورد حديث دوم نيز مساله جنبه مقتضى دارد نه علت تامه، و يا به تعبير ديگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حديث، مخالف صريح تواريخى است كه در دست است و نشان مى‏دهد افرادى اخلاق خود را تغيير داده‏اند، و تا پايان عمر بر همان روش باقى ماندند.

همچنين مخالف تجربيات روزمره ما است كه بسيارى از افراد فاسد را مى‏بينيم به وسيله تعليم و تربيت راه زندگى خود

را عوض مى‏كنند و تا آخر نيز بر روش جديد مى‏مانند. كوتاه سخن اين كه: در عين قبول تفاوت روحيات و سجاياى اخلاقى مردم با يكديگر، هيچ كس مجبور نيست كه بر اخلاق بد باقى بماند، يا بر اخلاق خوب; صاحبان سجيه نيك ممكن است‏بر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجاياى زشت، ممكن است زير نظر استاد مربى و در سايه خودسازى به بالاترين مراحل كمال عروج نمايند!

اين نكته نيز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى اين كه اعمال خود را توجيه كنند، به اين گونه منطقها روى مى‏آورند كه خدا ما را چنين آفريده، اگر مى‏خواست، مى‏توانست ما را با اخلاق ديگرى بيافريند!

به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابليت تغيير اخلاق نتيجه‏اى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبيا و بيهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.

پاورقى‏ها 1- محقق نراقى در جامع السعادات اين نظريه را برگزيده است (جامع السعادات جلد 1، ص 24).

2- آيه‏164 آل عمران نيز همين مضمون را در بردارد.

3- به اصول‏كافى، جلد 1، ص 155و كشف‏المراد،بحث‏قضا و قدر درباره مفاسد و مذهب جبر مراجعه‏شود.

4- سفينة البحار، (ماده خلق).

5- بحار، جلد 10، ص‏369.

6- بحار، ج 71، ص 385.

7- غررالحكم، 1280 - 1281.

8- مهجة البيضاء، ج 5، ص‏93.

9- مرحوم كلينى در جلد دوم اصول كافى، در باب حسن الخلق(ص‏99) هيجده روايت در اين زمينه نقل‏كرده است.

10- سفينة البحار، ماده خلق.

11- به جلد دوم اصول كافى و روضه كافى، و جلد سوم ميزان الحكمة و جلد اول سفينة البحار، در ابواب مناسب مراجعه فرماييد.

12- غرر الحكم.

13- جامع السعاده، جلد اول، صفحه 24.

اخلاق در قرآن جلد اول صفحه 30 آيت الله مكارم شيرازى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

روی لینک زیر کلیک کنین

اخلاق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |