تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نظر یهودیّت و مسیحیت و بودائیان و زردشتیان و مارکسیسم درباره‏ی خدا چیست؟
در کتاب تاریخ مختصر ادیان بزرگ درباره‏ی دین بودا، مینویسد گرچه: دین بودائی خدایان بیشماری در زمین و آسمان دارد ولی اصولاً بیخدا است خدایان موجوداتی مثل سایرین تابع تحولات عمومی جهان هستند اما این بیخدایی را در هیچیک از قوانین و اصول دین بودائی تصریح نکرده‏اند و از خدا به معنایی که در سائر ادیان است بحثی نیست و - جایگاهی برای آن در این آئین نیست.... صحفه 143 . در کتاب دائرةالمعارف فارسی درباره‏ی دین زردشتی چنین آمده است: دین زردشتی - مبتنی بر اصول ثنویت (دوگانگی) که بوسیله‏ی زردشت تأسیس گردید... در نظر زردشتیان نیکی از بدی جداست و ممکن نیست یکی از دیگری پدید آید انکار مبدأ جداگانه‏ای برای شرّ، به منزله‏ی انتساب شرّ است بخدا (اهور مزدا) و چون شرّ را نمیتوان بخدا منسوب جنبه‏ی - ثنویت دارد بین طرفین این ثنویت تعادل نیست... و از همان اول قهر و غلبه‏ی قوه‏ی خیر مسلّم است. و از همین رو است که تمایلات یکتاپرستی در آن تأثیر کرده است و بعضی از - محققین آن را اصلاً نوعی دیانت یکتاپرستی دانسته‏اند به هر حال در این آئین اهور مزدا، خدای بزرگ است و هفت اسشاسپند و گروه بسیار از ایزدان مجری اراده‏ی اویند اهریمن روان خبیث و اصل شرّ است و گروهی از دیوان یار اویند. با این ترتیب آئین زردشتی براساس ثنویت و دوگانگی است و نمیتوان آن را آئین توحیدی - دانست. و تصویری که در کتاب آسمانی (تحریف شده) یهود میدهند درباره‏ی خداوند، موجودی است که مانند انسان راه میرود و آواز میخواند جاهل و نادان است و دروغ میگوید، ناتوان و - ضعیف است. در این زمینه به تورات سفر پیدایش، باب دوم و سوم و باب 32 آیه‏ی 24 مراجعه فرمائید. و خدایی که اناجیل معرفی میکنند همان عیسایی است که از مادر زائیده، شده راه میرفت، غذا میخورد، گرسنه و تشنه میشد، قضاء حاجت مینمود در دست یهودیان گرفتار میگردید و بر بالای دار میرفت؟!! در این زمینه میتوانید به انجیل یوحنا باب دهم آیه‏ی 30 و - انجیل مرتی باب 12 آیه 35 و همچنین انجیل متی باب 22 آیه 42 و انجیل متی باب 21 آیه 2 مراجعه فرمائید و نیز در بسیاری از موارد در اناجیل میتوان اینگونه تصریحات را یافت. و در مکتب مارکس، خدا مورد انکار میباشد و اساساً بینش مارکسیسم یک بینش مادی است و هر گونه حقیقت متافیزیکی مورد انکار قرار گرفته است مراجعه به آثار مارکس و دیگر رهبران مارکسیسم این مطلب را به وضوح نشان میدهد. برای شناخت کامل خداوند باید به کتاب آسمانی اسلام که قرآن است مراجعه نمود و از آن رهگذر به شناخت خداوند دست یافت.

http://www.mirdamad.org/layers.aspx?quiz=vijeh&id=2

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

دلیل اثبات وجود خدا چیست؟

دلایل فراوانی بر اثبات وجود خدا اقامه شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
1-برهان امکان، یا برهان «امکان و وجوب».
این برهان از چهار مقدمه‌ یقینی تشکیل می یابد:
الف) هیچ ممکن الوجودی ذاتاً ضرورت وجود ندارد، یعنی هنگامی که عقل، ماهیتش را در نظر می گیرد، آن را نسبت به وجود و عدم، یکسان می بیند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتی برای وجود آن نمی بیند.
این مقدمه، بدیهی و بی نیاز از اثبات است. زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع به دست می آید و فرض ممکن الوجود بودن عیناً فرض نداشتن ضرورت وجود است.
ب) هیچ موجودی بدون وصف ضرورت، تحقق نمی یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه های عدم به روی آن مسدود نشود، به وجود نمی آید، و به قول فلاسفه «الشیء ما لم یجب لم یوجد». به دیگر سخن: موجود یا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و یا ممکن الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می یابد که علتی آن را ایجاب کند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، یعنی به گونه ای شود که امکان عدم نداشته باشد. این مقدمه هم یقینی و غیر قابل تشکیک است.
ج) هنگامی که وصف ضرورت، مقتضای ذات موجودی نبود، ناچار از ناحیه موجود دیگری به آن می رسد، یعنی علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغیر می سازد.
این مقدمه نیز بدیهی و غیر قابل تردید است، زیرا هر وصفی از دو حال، خارج نیست: یا بالذات است و یا بالغیر. هنگامی که بالذات نبود، ناچار بالغیر خواهد بود. پس وصف ضرورت هم که لازمه هر وجودی است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود دیگری حاصل می‌شود که آن را علت می نامند.
د) دور و تسلسل در علل محال است. این مقدمه هم یقینی است، زیرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقیضین می نماید و محال بودن اجتماع نقیضین بدیهی است.
با توجه به این مقدّمات یقینی، برهان امکان به این صورت تقریر می‌شود: موجودات جهان، همگی با وصف ضرورت بالغیر،‌ موجود می شوند، زیرا از یک سو ممکن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوی دیگر، هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی یابد (مقدمه دوم) پس ناچار، دارای وصف ضرورت بالغیر می‌باشند و وجود هر یک از آن‌ها به وسیلة علتی ایجاب می‌شود (مقدمه سوم).
اکنون اگر فرض کنیم که وجود آن‌ها به وسیله یک دیگر ضرورت می یابد، لازمه اش دَوْر در علل است و اگر فرض کنیم که سلسلة علل،‌تا بی نهایت پیش می رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوی آن‌ها باطل و محال می‌باشد(مقدمه چهارم) پس ناچار باید بپذیریم که در رأس سلسله علت ها موجودی است که خود به خود ضرورت وجود دارد، یعنی واجب الوجود است.
این برهان را به صورت دیگری نیز می توان تقریر کرد که نیازی به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن این که: مجموعه ممکنات به هر صورت که فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتی در آن‌ها تحقق نمی یابد، در نتیجه، هیچ یک از آن‌ها موجود نمی شود، زیرا هیچ کدام از آن‌ها خود به خود دارای ضرورتی نیستند تا دیگری در پرتو آن ضرورت یابد.
به دیگر سخن: ضرورت وجود در هر ممکن الوجودی ضرورتی عاریتی است و تا ضرورتی بالذات نباشد، جایی برای ضرورت های عاریتی نخواهد بود.
2ـ برهان تقدّم:
علت، تقدّم وجودی دارد بر معلول (نه تقدّم زمانی). معلول با این که هم زمان با علت است و از این نظر تقدّم و تأخری در کار نیست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت که مشروط به وجود معلول نیست، یعنی درباره معلول صادق است: «تا علت وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی‌کند» اما درباره علت صادق نیست که: «تا معلول وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی کند». کلمه «تا» مفید مفهوم شرطیّت و مشروطیّت و تقدّم ذاتی است.
مثال: فرض می‌کنیم گروهی می خواهند در امری، مثلاً حمله به دشمن، اقدام کنند اما هیچ یک از آن‌ها حاضر نیست پیش قدم شود و حتی حاضر نیست هم قدم باشد. به سراغ هر کدام که می رویم، می‌گوید «تا» فلان شخص حمله نکند، من حمله نخواهم کرد. شخص دوم همین را نسبت به شخص سوم می‌گوید و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همین طور... یک نفر پیدا نمی شود که بلا شرط حمله کند. آیا ممکن است در چنین وضعی حمله صورت گیرد؟ البته نه، زیرا حمله ها مشروط است به حمله دیگر، حمله غیر مشروط وجود ندارد و حمله های مشروط که سلسله را تشکیل می دهند، بدون شرط، وجود پیدا نمی کنند، نتیجه این است که هیچ اقدامی صورت نمی گیرد.
اگر سلسله ای غیر متناهی از علل و معلولات فرض کنیم، چون همه ممکن الوجود می باشند، وجود هر کدام مشروط بر وجود دیگری است که آن دیگری نیز به نوبه خود مشروط به دیگری است، تمام آن‌ها به زبان حال می‌گویند «تا» آن یکی دیگر وجود پیدا نکند،‌ ما وجود پیدا نخواهیم کرد، و چون این زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه یک جا مشروط هایی هستند که شرط شان وجود ندارد، پس هیچ یک وجود پیدا نخواهد کرد.
از طرف دیگر چون می بینیم موجوداتی در عالَم هستی وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غیر معلول و شرط غیر مشروطی در نظام هستی هست که این‌ها وجود پیدا کرده اند.

3- برهان تجربی (دلیل علمی )
مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیست‏شناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمه‏ای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنش‏های این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشن‏تر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوق‏العاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازنده‏ای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیده‏تر و عجیب‏تر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1)
سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.
برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید.
پی نوشت:
1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

حجاز قلمرو ظهور اسلام
نام و نژاد عرب
1- اعراب بائده
2- اعراب نجد
3- اعراب حجاز
اديان عرب
اوهام و خرافات رايج در ميان قبائل عرب
بت هاى عرب
تجارت قريش
بازارهاى ده گانه عرب
علم و هنر عرب
ماه هاى حرام
رباخوارى قريش
روحيات عرب و صفات عمومى قريش
شهر مكه
توليت كعبه
قبيله قريش
نياكان پيغمبر(ص)
قصى بن كلاب
هاشم
عبد المطلب
داستان ساختگى نذر عبدالمطلب
عبدالله پدر پيغمبر(ص)
ولادت و پرورش پيغمبر(ص)
(بحار الانوار چاپ جديد ج 15 ص 3) سفر پيغمبر به شام
شركت پيغمبر در جنگ فجار
پيمان جوانمردان
ازدواج با خديجه
ولادت على (عليه السلام)
نصب حجر الاسود توسط پيغمبر(ص)
فرزندان پيغمبر(ص)
پيغمبر با ثروت خديجه چه كرد؟
دين پيغمبر قبل از بعثت
وضع عمومى پيغمبر قبل از بعثت
بعثت پيغمبر(ص)
نگاهى به احاديث بعثت
ايراد ما به احاديث بعثت
واقعيت بعثت از ديدگاه شيعه
نظر ما در پيرامون بعثت پيغمبر (ص)
بعد از بعثت
دورنماى عصر جاهليت قبل از بعثت خاتم (صلى الله عليه و آله)
على (ع) نخستين كسى كه به پيغمبر ايمان آورد
انقطاع وحى و نزول مجدد آن
پيغمبر دعوت خود را آشكار مى سازد
دعوت بنى هاشم
دعوت عمومى قريش
عكس العمل قريش نسبت به دعوت پيغمبر
خشونت بالا گرفت
اسلام آوردن ابوذر غفارى
معراج پيغمبر (ص)
قرآن مجيد معجزه بزرگ پيغمبر (صلى الله عليه و آله)
داستان وليد بن مغيره
پيغمبر و عتبة بن ربيعه
ناتوانى قريش
يارى جستن قريش از يهود مدينه در مبارزه با قرآن
بهانه جوئى هاى قريش و پاسخ قرآن مجيد
جاذبه قرآن مجيد
پيشنهاد قريش و رد آن از جانب پيغمبر
مسلمان شدن طفيل بن عمرو دوسى
ولادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها)
آزار رساندن قريش به نو مسلمانان
مهاجرت مسلمانان به حبشه
نخستين گروهى كه هجرت كردند
دومين گروه مهاجرين
زنان مهاجرين
فرزندان مهاجرين كه همراه آنها بودند
آنها كه در حبشه متولد شدند.
مسلمانان مهاجر در حبشه
نمايندگان قريش در تعقيب مهاجرين
شعر ابوطالب در تشويق پادشاه حبشه نسبت به مهاجرين
گفتگوى هيات اعزامى قريش با نجاشى
جعفر بن ابيطالب سخنگوى مسلمين در دربار نجاشى
عكس العمل سخنرانى جعفر بن ابيطالب
نيرنگى كه عمرو عاص به كار برد
سرنوشت مسلمانان مهاجر
مهاجرينى كه در مكه ماندگار شدند
داستان عثمان بن مظعون
مسلمان شدن هيات اعزامى نصارى حبشه
گرايش حمزه عموى پيغمبر به اسلام
قرآن خواندن عبدالله مسعود در انجمن قريش
اسلام آوردن عمر بن خطاب
محاصره پيغمبر و بنى هاشم از طرف قريش
دو تن از قبيله اوس و خزرج به اسلام مى گروند
مسلمان شدن او تن از سران مدينه
وفات ابوطالب
راجع به ايمان ابوطالب
سخنى درباره ابوسفيان و بنى اميه
گفتار ابن ابى الحديد راجع به ابوطالب و همسرش دختر اسد
وفات خديجه همسر پيغمبر (صلى الله عليه و آله)
سفر پيغمبر به طائف
بازگشت پيغمبر از طائف و برخورد با قبائل
كسانى كه بيشتر به پيغمبر آزار رساندند
بيعت گروهى از اهل مدينه با پيغمبر
دومين بيعت اهل مدينه با پيغمبر
اسامى بيعت كنندگان عقبه
چاره جوئى قريش براى جلوگيرى از مهاجرت پيغمبر
حمله به خانه پيغمبر
ايثار و فداكارى على عليه السلام نسبت به پيغمبر صلى الله عليه و آله
هجرت پيغمبر به مدينه
معراج از ديد علمى

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

عثمانيه

پاتريشيا كرون
مهدى فرمانيان
اشاره
يكى از فرقه هاى سياسى اسلام كه در نيمه نخست قرن اول هجرى به وجود آمد، عثمانيه بود. بعد از قتل عثمان عده اى از اصحاب پيامبر با خلافتِ حضرت امير(ع) مخالفت كردند و به علل گوناگونى باعث جنگ و خونريزى فراوان شدند. اگر به مهم ترين مناطق و مراكز جهان اسلام در سال 36 هجرى نظرى بيفكنيم، به غير از كوفه و مصر بقيه مناطق با حضرت امير(ع) همراهى نكردند و آشوبى به پا كردند كه هنوز اثرات آن باقى است. اگرچه مصر نيز در ادامه، دست از حمايت ايشان برداشت و به اهل سنتِ محبّ اهل بيت گرايش پيدا كرد، ولى هيچ گاه عثمانى نشد. مدينه سكوت كرد و عبدالله بن عمر، سعدبن أبى وقاص، محمدبن مسلمه و ديگران خود را خانه نشين كردند. اين افرادِ مطرح با سكوتشان ضربات مهلكى به حكومت على(ع) وارد كردند. عبدالله بن عمر دوران خلافت آن حضرت را فتنه دانسته و در فهرست خلفاى راشدين نامى از ايشان نياورد.[1] مكه و بصره با عايشه و زبيريان همراه شد و اگرچه با امويان نيز نمى ساختند، ولى جنگى به راه انداختند كه تا سال ها علماى اسلام نمى دانستنند چه حكمى بر دو طرف دعوا بار نمايند.[2]
اينان خودرا مخالف حكومت حضرت امير(ع) مى دانستند ودراشعارشان از خود با عنوان «على دين عثمان» ياد مى كردند. از اين تاريخ به بعد به طرفداران عثمان لقب عثمانيه اطلاق شد. معاويه نيز خود را در طيف عثمانيه قرار داد و شاميان را به جنگ با اميرالمؤمنين(ع) وادار كرد. عثمانيه بعد از سال 41 هجرى، كه با عنوان «عام الجماعة» از آن ياد مى شود، كار تبليغاتى خود را عليه آن حضرت شروع كرد و به سبّ و لعن ايشان پرداختند، و اين چنين وحدتِ اسلامى را به كينه هاى عميق مذهبى ـ سياسى تبديل كردند. اگرچه لعن على(ع) توسط عمربن عبدالعزيز ممنوع شد، ولى عثمانيه راه خودرا مى رفت و حضرت امير(ع) را به عنوان خليفه مسلمين پذيرا نبود. دوران عباسيان اگرچه با آزار و اذيت فراوان همراه بود، ولى از نتايج مهم آن، دگرگونىِ تدريجى نگاه اكثر مردم مسلمان نسبت به حضرت على(ع) بود. مأمون، تحت تأثير معتزله بغداد، نقل فضايل معاويه را ممنوع كرد وبه بسط وگسترش فضايل حضرت امير(ع) همت گماشت. نتيجه اينكه عبدالله بن مبارك ــ استاد احمدبن حنبل ــ حضرت امير(ع) را به عنوان يكى ازخلفاى راشدين پذيرفت واحمدبن حنبل دركوششى سى ساله خارج كردن حضرت از خلفاى راشدين را جايز ندانست.[3] و اين چنين چرخشِ ايام به نفع على(ع) در جريان بود.
در قرن سوم عثمانيه كمتر به موضوع برترى عثمان پرداخته بلكه از مباحث مهم اين قرن برترى شيخين بر حضرت امير(ع) بود. كتاب العثمانيّه جاحظ نمونه كامل اين رويكرد است. در اين كتاب با توجه به مناقب ابوبكر او را افضل صحابه مى داند. اين كتاب به وسيله ابوجعفر اسكافى، يكى از معتزليان بغداد در زمان حيات جاحظ، نقض گرديد; او بر اساس فضائل على(ع) وى را افضل صحابه معرفى كرد. تأثير عميق عثمانيه بر اهل سنت در مباحثى همچون جبر و اختيار، نگاه به سلطان جائر، عدم خروج عليه آن، احاديث معتبر نزد اهل سنت، نگاه منفى به كوفيان و احاديثِ آنها و جرح و تعديل راويان به خوبى هويداست.
نگارنده اين سطور در نظر دارد در مقاله اى مستقل به اين مباحث بپردازد و تأثير افكار عثمانيه بر اهل سنت را نشان دهد; بنابراين به عنوان پيش درآمد، مدخل «عثمانيه»[4] دايرة المعارف اسلامِ انگليسى را كه در سال 1998 ميلادى به رشته تحرير درآمده است، ترجمه و به جامعه علمى عرضه مى نمايد. مهم ترين دليل طرح اين مباحث اين است كه به خاطر تأثيرپذيرى علماى اهل سنت از عثمانيه، هيچ يك از ملل و نحل نويسان به غير از ناشى اكبر در مسائلُ الامامة به اين موضوع نپرداخته اند و از عثمانيه به عنوان فرقه اى كه درصدر اسلام ظهور يافته است، ياد نكرده اند. شناخت ما از عثمانيه و بزرگان آنها و تأثيرش بر اهل سنت و تأثير آنها بر شيعه در تقابل اختلاف مذهبى، شناخت ما را نسبت به موضع گيرى هاى مذهبى در طول تاريخ روشن تر ساخته و مارا به سوى تقريب و وحدت اسلامى سوق مى دهد.
 
عثمانيه
پيروان اعتقادى كه همزمان و به سبب همان مسائلى كه خوارج و شيعه پديد آمدند، به وجود آمد; اما عمرش از قرن چهارم فراتر نرفت. تاريخ عثمانيه را مى توان به چهارمرحله تقسيم كرد:
1. وفادارى به عثمان: اين موضع در واكنش به قتل عثمان (هـ. د) به وجود آمد. آيا كار شورشيان درست بود؟ افرادى كه منكر صحت عمل شورشيان بودند، عثمانيه ناميده شدند. در نگاه آنها عثمان حاكمِ برحقى بود كه كشتن او اشتباه بود. «به خدا عثمان مظلومانه كشته شد» (طبرى، 3243، 3434; بنگريد: قرآن، 17، 32). آنان فرياد بر آوردند: «قاتلان عثمان بايد به عدالت سپرده شوند و خليفه جديد به وسيله شورا (هـ. د) انتخاب گردد» (بلاذرى، انساب، ج2، ص233، 300، 327; طبرى، 3377)[5] در حالى كه ادعاى على]ع [در مورد خلافت را ــ به علت شركت او در قتل عثمان و يا به علت تصاحب قدرت بدون مشورت با امت ــ رد مى كردند (يادداشت الحاقى فان اس بر كتاب ناشى، بيوگرافى معتزله نخستين، بيروت و وديسبادن 1971، ص 19،21،26; بلاذرى، انساب، ج2، ص 226; برّادى، الجواهر، قاهره، 1302ق، ص 101; شيخ مفيد، الجمل، ترجمه روحانى، پاريس 1974، ص 97 به بعد). در مقابل آنها، شورشيان استدلال مى كردند كه عثمان به سبب بدعت هايى كه در شريعت ايجاد كرد (احداث)، مقام امامت خود را از دست داد و همچون ظالمان ــ و نه مثل مظلومان ــ مرد. همه شورشيان جانشينى على]ع[ را پذيرفتند; هرچند خوارج (هـ . د) معتقد بودند كه او نيز بعداً مقامش را از دست داد.
در روزهاى نخست احتمالا همه غيرشورشيان عثمانى بوده اند. تمام مسلمانان بين وفادارى به عثمان و پذيرش آرمان شورشيان (خوارج و شيعه) حق انتخاب داشتند; هرچند ادعا شده كه تعداد اندكى تلاش كردند[6] بى طرف باقى بمانند (بنگريد: سطور بعدى، شماره 2). اما وفادارى به عثمان تا حدود سال هفتصد ميلادى ]هفتاد هجرى[ به صورت ديدگاه غايب در جهان اسلام باقى ماند.[7] در اين زمان مرجئه كه طرفدار معلّق گذاشتن قضاوت در مورد حقّ و باطل بودن شخصيت هاى مورد اختلاف بودند، ظهور كردند. مطمئناً وفادارى به عثمان در عراق نيز نمايندگانى داشت. مردم بصره در نبرد جمل بر ضد على]ع[ وارد جنگ شدند (بنگريد: الجمل) و فراريانِ از جنگ به سوريه گريختند[8] (يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 215; نوبختى، ص 5). عده اى از كوفيان و بصريان بعد از پيروزى على]ع[، به علت عثمانى بودن، عراق را ترك كرده و ساكن جزيره (هـ. د) ]عربستان [شدند (بلاذرى، انساب، ج 2، ص297; نصربن مزاحم، وقعة صفين، تصحيح عبدالسلام محمد هارون، قاهره 1962، ص 12 و 146; يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 218; پاتريشياكرون، غلامانِ سوار بر اسب، كمبريج 1980، پيوست يك، شماره هاى 13،14،16،19). بعلاوه هنگامى كه حسن]ع [جانشين پدرش شد، تعداد بيشترى از اهالى بصره، درحالى كه قبل از آن ديدگاه هاى عثمانى خود را پنهان مى كردند، به معاويه پيوستند (أغانى، ج12، ص321). در دومين جنگ داخلى نيز بسيارى از عثمانى هاى پيرو بنى اميه در بصره حضور داشتند (بلاذرى، انساب، ص 156). اهالى بصره عموماً به عثمانيه مشهور بودند (البصرة كلّها عثمانيّة، اصمعى در ابن عبد ربّه، العقد الفريد، تحقيق امين، الزين و الابيارى، ج 6، ص248) كه برخى آن را معلول اين امر مى دانند كه سه تن از حاكمان آنها از جمله حجاج (هـ. د) بيش از حد دوستدار عثمان و بنى اميه بودند (نشوان الحميرى، الحورالعين، تحقيق مصطفى، قاهره 1948، ص 230).
اما عثمانى ها در كوفه نيز بودند[9] (بلاذرى، انساب، ج5، ص214، 229، 275 و ج 11، ص 26، ويراسته اهل وردت; بلاذرى، فتوح، ص 308; طبرى، ص 3348; ج 2، ص 342، 636،659، 765 ــ 766; أغانى، ج 11، ص 251 و ج 14، ص 217، 231ــ232; زبيربن بكار، الاخبار الموفقيّات، تصحيح المعانى، بغداد 1972، ص 465). برخى منابع مدعى اند مصر ــ كه سابقاً علوى بود ــ صرفاً توسط يزيد بن ابى حبيب (م 128/ 6ــ745) يا ليث بن سعد (م 175/2ــ791) به عثمانيه گرويد، اما پذيرش اين مطلب مشكل است (ذهبى، تاريخ اسلام، ج 5، ص184; ابن عساكر، تاريخ مدينة الدمشق، تحقيق على شيرى، بيروت 1995، ج9، ص42، ]ذيل اسماعيل بن عياش[; ابن حجر، تهذيب، ج8، ص463ــ464; فان اس، كلام و جامعه، برلين و نيويورك 1991ــ1997، ج2، ص719; مقايسه كنيد با: كندى، حاكمان، ص 18; طبرى، ص 2341ــ3245، 3401، 3408; مقريزى، خطط، قاهره، 1324-1326ق، ج2، ص337ــ338. براى كلمه علوى بنگريد: ابن عبدربّه، العقد الفريد، ج6، ص248; بلاذرى، انساب، ج5، ص275; فسوى، المعرفة والتاريخ، تحقيق عُمرى، 1974ــ1976، ج2، ص806).[10]
احتمالا مى توان مسلم گرفت كه عثمانيه در اوايل دوره بنى اميه در جاهاى ديگر نيز اكثريت را داشتند. در نخستين جنگ داخلى، عثمانى مذهبان در حجاز و عراق توسط طلحه، زبير و عايشه، و در سوريه به وسيله معاويه رهبرى مى شدند. اين دو شاخه به همان آرمان وفادارانه پيوستند و هنگامى كه طلحه و زبير كشته شدند، معاويه را به عنوان رهبر يگانه خود پذيرفتند، اما براى مدت طولانى متحد باقى نماندند. بعد از مرگ معاويه، عبدالله بن زبير با جانشينى يزيد بن معاويه مخالفت كرد و زمانى كه يزيد از دنيا رفت، ادعاى خلافت نمود. پيروان بنى اميه همچون زبيريان بر وفاداريشان به عثمان پاى مى فشردند، اما پذيرش اين ديدگاه غايب، ديگر متضمن توافق بر سر سياست هاى جارى نبود. هنگامى كه منابع درباره عثمانيه در دوره سفيانى و در خلال دومين جنگ داخلى صحبت مى كنند، معمولا حزب طرفدار امويان را در نظر دارند (مثل جاحظ در رسالة الحكمين، تحقيق بلاّت در مجله المشرق، 1958، ص428، با ارجاع به دوره مروانى).[11]
امويان امتياز خويشاوندى با عثمان را دارا بودند و اكثر مسلمانان نه تنها معاويه، بلكه يزيد را به عنوان جانشين عثمان پذيرفته بودند، در حالى كه تصريح مى كردند كه بر دين عثمان، معاويه و يزيدند، (براى مثال أغانى، ج 14، ص 321; طبرى، ص 3402) و به على]ع[ و يا خوارجى كه ميزان دلبستگى شان متفاوت بود، توهين مى كردند (بلاذرى، فتوح، ص 308; اغانى، ج 12، ص 321). جوانى بصرى كه خود را بر دين معاويه معرفى نكرده و محكّمه (خوارج) را نيز لعنت نكرده بود، اعدام شد (ابوالاسود دوئلى، ديوان، تحقيق آل ياسين، بيروت 1974، ص 92 به بعد، ش47) چنان كه حجر بن عدىِ كوفى كه به حمايت از على]ع[ علناً معاويه را لعنت مى كرد، اعدام شد (طبرى، ج2، ص 115). حاميان فعال حكومت بنى اميه به «شيعة عثمان، معاويه يا بنى اميه» وصف مى شدند (براى مثال طبرى، ج2، ص112; مسعودى، مروج، ج 4، ص 352 يا ج 3، ص 1660; بلاذرى، ص 156). آنها افرادى همچون بُسربن ابى ارطاة، معاوية بن حديج (ابن سعد، ج 7، چاپ دوم، ص 130 و 195)، مالك بن مسمع، حسان بن ثابت، كعب بن مالك و نعمان بن بشير بودند (طبرى، ص3245; أغانى، ج 16، ص 28ــ30، 228ــ233ــ234، كه در اينجا آنها و ديگر عثمانى ها به طور نامتناسبى على]ع[ را به عنوان اميرمؤمنان مورد خطاب قرار داده اند; مسعودى، مروج، ج4، ص 284 و 297 يا ج 3، ص 1609 و 1623، كه در اينجا حتى آنها با على]ع[ بيعت نيز نمودند). برخلاف ديدگاه ولهاوزن (پادشاهى، ش 93) عثمانى مذهبان كوفه در دوران مختار نيز طرفدار امويان بودند (رك: ارجاعات كوفه در بالا).
2. نظريه سه خليفه: امويان در دوره مروانى نيز بر روابط خويشاوندىِ خود با عثمان تأكيد مى كردند، اما اكنون عموم تاريخ نگاران عراقى، ديگر هواداران اموى را عثمانيه يا شيعه عثمان نمى نامند و آنها را مطيعِ (على دين) خلفا توصيف نمى كنند. با قطع نظر از مديحه سرايى هاى دربارى، همه اظهارات حاكى از اين است كه امويان و هواداران آنها وسيله نجاتى را تشكيل مى دادند و به آن متمسك مى شدند كه به غايت نادر بود. درعوضْ منابع از عثمانيه به عنوان ديدگاه پذيرفته شده اصحاب حديث سخن مى گويند. عثمانيه اصحاب حديث همچون اسلافشان ادعاى خلافت از جانب على]ع[ را رد مى كردند، اما برخلاف سلف خود فقط به خلفاى گذشته مى پرداختند و به خلفاى هم عصر خود كارى نداشتند. اصحاب حديث با اين اعتقاد كه خلفاى راشدين منحصر به سه تن بوده اند (يعنى ابوبكر، عمر و عثمان) ديدگاه خود را بيان مى كردند. هنگامى كه از زُهرى درباره امتيازات نسبى على]ع[ و عثمان سؤال شد، گفت: «خون، خون عثمان شايسته تر است و على با مسلمانان جنگيد; بنابراين نمى توانست خليفه راشد يا امامى كه بتوان او را الگوى خويش قرار داد، باشد» (فسوى، معرفة، ج2، ص806 ، در اينجا زهرى ظاهراً عثمان را نيز خليفه نمى داند);[12] همان طور كه احمدبن حنبل و ديگر اصحاب بغداد بعداً مى گفتند: خلافت على]ع [فتنه بود (ناشى اكبر، ص113).[13] جمله اى معروف از عبدالله بن عمر منقول است كه «وقتى پيامبر زنده بود و اصحابش فراوان، ما ابوبكر و عمر و عثمان را برشمرده سپس سكوت مى كرديم (ابن ابى يعلى، طبقات الحنابلة، ج1، ص243; بخارى، صحيح، كتاب فضائل الصحابة، باب 4; بنگريد: اشعرى، مقالات، ص458). هشام بن حسان بصرى (م146/763) به همان ترتيب ابوبكر وعمر و عثمان را برشمرده و سپس سكوت مى كرد. همچنين درباره سفيان ثورى در كوفه، و مالك بن انس در مدينه نيز اين مطلب گفته شده است (فسوى، ج2، ص806 ــ807; فان اس، كلام، ج1، ص224ــ225، براساس ديدگاه هاى مختلفى كه به سفيان نسبت مى دهد). ظاهراً اسماعيل بن داود جوزى نظريه سه خليفه را از مالك آموخته بود و گفته مى شود كه اولين بار اين نظريه را اسماعيل در بغداد منتشر كرده است.[14](رك: مادلونگ در مجله IsL[15]، شماره 57، سال 1980، ص224ــ233). محققان زيادى از اصحاب حديث به عنوان عثمانى مذهب شناخته شده اند، از جمله حمّادبن زيد[16] و افراد ديگرى كه بين 151 تا 186 هجرى در بصره از دنيا رفتند (ابن سعد، ج7، ويرايش دوم، ص24، 42، 44ــ45; نيز فان اس، كلام، ج2، ص64) سيف بن عمر، تاريخ نويس دروغ پرداز معروف (م180/796) و ديگران در كوفه (رك: كرون در Jss[17]، شماره6، 1996، ص237 به بعد; فان اس، كلام، ج1، ص216 و235; ابن حجر، تهذيب، ج5، ص25ــ26، ج7، ص127 و ج10، ص207). و نيز ]يحيى[ بن معين (م233/8ــ847)، ابوخيثمه (م234/9ــ848) واحمدبن حنبل به مدت زيادى از عمرش در بغداد[18] (ناشى، ص113; مادلونگ،امام قاسم بن ابراهيم و معتقدات زيديه، برلين، 1965، ص225). احاديثى كه ابوبكر و عمر و عثمان را به عنوان خلفاى راستين انتخاب مى كنند ــ يعنى امامانى كه بايد به آنها تأسى كرد، يا افضل مردم بعد از پيامبرند ــ و درباره على]ع [سكوتى معنادار دارند، به صورت گسترده در اين كتاب ها منتشر شده اند (ناگل، مشروعيت و خلافت[19]، بن، 1975، ص229ــ230).
به نظر مى رسد پيام اصحاب حديث اين بوده كه وظيفه هدايت امت به وسيله رهبر در زمان پيامبر و خلفاى نخستين، با قتل عثمان به پايان رسيد.[20]در روايتى بصرى با اشاره به مرگ عثمان آمده است كه «امروز نبوت و خلافت از امت محمد]ص[ گرفته شد و سلطنت و بيدادگرى ظاهر شد.» (ابن ابى شيبه، مصنَّف، تحقيق افغانى و اعظمى و ندوى، بمبئى 1386ــ1403 ق، ج 14، ش 18936)[21]. از اين پس همه رهبران جامعه اسلامى فقط سران حكومت بودند و معارف دينى در جامعه گسترش يافته بود و نگه داشتن جامعه در كنارهم ]اجماع امت [بسيار مهم تر از تضمين صداقت اخلاقى رئيس آن بود. وجود حاكمان براى حمايت از شريعت و حفاظت از امت ضرورى بود. انسان بايد از نزاع داخلى پرهيز كند و متحمل مرگ شود، ولى خود را گرفتارِ جنگ داخلى نكند، نه اينكه به خود اجازه دهد تا در جنگ هاى داخلى وارد شود. در حديثى معروف آمده كه «بنده مقتول خدا باش، نه فردى كه قاتل است.» هنگامى كه از بصريان اواخر دوره اموى با عنوان عثمانى ياد مى شود، اشاره به هواداران بنى اميه نيست، بلكه به اصحاب حديثى اشاره دارد كه با استناد به حديث «كُن عبدالله المقتول» معتقد به پرهيز از جنگ بودند (اخبار الدولة العباسية، ويراسته عبدالعزيز الدورى و مطلّبى، بيروت 1917، ص206; مقدسى، ص 293; ابن الفقيه، ص 315. تمام اين منابع عبارتى را از محمدبن عبدالله ]ص [كه يادآور جمله اصمعى است. نقل كرده اند; نيز: بلاذرى، انساب، ج 3، ص 81; جاحظ، رساله مناقب الترك در رسائل كوچك جاحظ، ويراسته فان فلوتن، ليدن 1903، ص 9، ترجمه هارلى واكر در مجله JRAS،[22] 1915، ص643). همچنين عثمانى مذهبان در ميان بسيارى از اصحاب حديثى بودند كه اين افراد را در رديف خود مى دانستند; عبدالله بن عمر، سعدبن ابى وقاص، محمدبن مسلمه، كعب بن مالك (در جايى ديگر وى را عثمانى به مفهوم طرفداران امويان دانسته اند[23]) و ديگرانى كه على الظاهر سعى در بى طرفى در اولين جنگ داخلى داشتند (مسعودى، مروج، ج4، ص 295ــ296 يا ج 3، ص 1621; نيزطبرى، ص307; ناگل، مشروعيت، ص226ـ227; كرون وزيممرمان، رساله سالم بن ذكوان، آكسفورد، در دست انتشار، فصل ششم[24]).
3. ديدگاه هايى در چارچوب اتفاق نظر بر چهار خليفه: حديث گرايانِ عثمانى مذهب موضع خود را تغيير داده و سرانجام با گسترش نظريه چهار خليفه ناپديد شدند. گفته شده كه قبلا نوح بن ابى مريم (م173/ 90ــ789) و ابن مبارك (م181/797) چهار خليفه را پذيرفته بودند، هرچند ديدگاه سه خليفه عثمانى مذهبان نيز به ابن مبارك منتسب است (سرخسى، شرح كتاب السير الكبير للشيبانى، تحقيق منجِّد، قاهره 1971ــ1972 م، ج 1، ص 157ــ158; ابن ابى يعلى، طبقات الحنابلة، ج2، ص 40; ناگل، مشروعيت، ص 229).
به هر حال نظريه چهار خليفه ]تربيع[ عملا در اواسط قرن سوم/نهم در عراق فراگير شده بود (ناشى، ص 88ــ89ـ109ـ111; نيز: مادلونگ در مجله ISL، ش 57 ، 1980، در زمان ]انتشار كتاب مسائل الامامه [ناشى). تنها در بغداد بود كه اين ديدگاهْ با قدرت، البته نه به اتفاق آراء، مورد مخالفت قرار گرفت (همان، ص113ــ114، قس: فان اس، كلام، ج3، ص189ــ190) و سرانجام احمدبن حنبل به آن متمايل شد (مادلونگ، قاسم، ص 225 به بعد). اما به نظر مى رسد كه همه پيروان او از وى پيروى نكردند; زيرا اصحاب حديث تندرو (حشويه و نابته) كه احترام زيادى به معاويه و يزيد اول مى گذاشتند، اصلا نمى توانستند على]ع [را به عنوان خليفه برحق بپذيرند (قس: پلت درSI ، ش6، 1956; AIEOALger[25]، ش10، 1952; قس: خياط، الانتصار، ويراسته و ترجمه نادر، بيروت 1957، ص 102، و اين دقيقاً بدان سبب بود كه حنابله چنان دلباخته معاويه بودند كه در قرن چهارم/ دهم مقدسى نتوانست آنها را مشمول اكثريت بزرگى كه به نجات خواهند رسيد، قرار دهد (ص39ــ126، 365، 378). اما با وجود اين و ديگر كانون هاى مخالف (به ويژه در سوريه) روشن است كه مسلمانان به سرعت عثمان و على]ع[ را به عنوان خلفاى راشدين پذيرفتند، مگر كسانى كه خارجى يا شيعه باقى ماندند. اهل سنت ]بعداً اين موضع را [بنابر چينش خلفاى گذشته به عنوان ديدگاه غايب اسلامى تلقى كردند.
شيعيان معتدلى كه غالباً كوفى بودند و قانع شده بودند كه عثمان را به عنوان خليفه سوم بپذيرند، نمى توانستند تا آنجا پيش روند كه عثمان را برتر از على]ع[ بدانند; هرچند معمولا فرض بر آن بود كه خليفه بايد شايسته ترين فردِ (افضل) زمان خود باشد; بنابراين برحسب افضليت، ترتيب امامان آنها عبارت بود از: ابوبكر، عمر و على]ع[، و عثمان در انتها اضافه مى شد (ناشى، ص 110; قس خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 7، ص 258 و ج 12، ص 409). اينك عثمانى كسى بود كه قائل بود عثمان برتر از على]ع[ بوده است و تأكيد مى كرد كه هر خليفه اى افضل زمانه خود بود و بدين سان ترتيب جانشينى با شايستگى يكسان شد (بنگريد: تاريخ بغداد، ج 2، ص 367 و 369). شايد نويسنده موسوم به ناشى اين تحول را در نظر داشته وقتى مى گويد كه عثمانيه با مرجئه پيوند يافتند. مرجئه در نظر او افرادى اند كه على]ع[ را به عنوان خليفه چهارم، بدون هيچ وجه ترجيهى براى او يا امويان مى پذيرند. در اين برداشتِ فروكاسته شده، همه سنيان عثمانى اند.
اما شيعيان معتدلى نيز بودند كه على]ع[ را افضل از تمام خلفاء، از جمله ابوبكر مى دانستند; با وجود اين آنان خلافت ابوبكر را مى پذيرفتند، با اين استدلال كه در بعضى اوقات فرد مفضول براى خلافت مناسب تر است (برخى از زيديه و معتزله چنين اند رك: ناشى، ص68 و 94). در بحث با اين افراد، عثمانى كسى بود كه از افضليّت ابوبكر دفاع مى كرد. يك نمونه از اين كاربرد رساله عثمانيه جاحظ است (تحقيق عبدالسلام محمدهارون، قاهره 1955; قس: پلت در عربيكا، ش سوم، 1956; نويوئى اويات در REI[26] شماره 55، 57، 1978، 1989، ص 146 به بعد). اين كتاب به وسيله اسكافى معتزلى زيدى[27] (م240/ 854) و عده اى از شيعيان امامى از جمله مسعودى[28] نقض گرديد[29] (مروج، ج6، ص56 به بعد يا ج 4، ص2281ــ2282). انتظار مى رفت هواداران ابوبكر به بكريه يا بوبكريه شناخته مى شدند، ولى گويا اصطلاح جديدى لازم نبود. به نظر مى رسد هركس افضليت سه خليفه اول را در مقابل ادعاهاى افراطىِ به نفع على]ع[ تأييد مى كرد، عثمانى بود; اعم از اينكه به ابوبكر و عمر توجه كند يا عثمان. در اين تعريف نيز همه سنيان عثمانى اند.
4. فرقه طرفدار امويان: هنگامى كه اصحاب حديث عثمانى مذهب در اهل سنت ناپديد شدند، دوباره نوع ديگرى از طرفدارى از بنى اميه ظاهر شد. درسال 324/6ــ935 مسعودى در شهر طبريه ]اردن[ با كتابى كه در مالكيتِ يك عثمانى بود، برخورد كرد كه درباره امويان بود (التنبيه، ص336ــ337 ]در چاپ صاوى، ص 291[); اسم كتاب كتاب البراهين فى امامة الامويين بود كه از ادعاى امامت بنى اميه دفاع مى كرد. اين كتاب فضائل خلفاى اموى را بيان و تك تك آنها از عثمان تا مروان دوم را نام برده بود و مى گفت كه اين آخرى ]مروان دوم[، عبدالرحمن اول را به عنوان جانشين خود منصوب نموده است (نَصَّ على). فهرست امويان اسپانيا تا سال 310/3ــ922م نيز در اين كتاب بود و با نام عبدالرحمن سوم پايان يافته بود. عبدالرحمن سوم در سال 300 هـ/ 912 به حكومت رسيد، ولى تنها در سال 316 ق بود كه نام خليفه را براى خود برگزيد (واسرستين، خلافت در غرب، آكسفورد، 1993، ص 10 به بعد); بنابراين گويا اين كتاب بدون اطلاع از اعاده خلافت امويان نگاشته شده بود (على رغم تصورات ناگل، مشروعيت، ص252ــ253); در هر حال اين از گفته هاى شيعة العثمانية بود (تنبيه، ص 334). عثمانيه به عنوان يك فرقه قديمى، يعنى به عنوان حزبى كه به طرفدارى از يك رهبر سياسى ـ مذهبى، كه به واسطه او خودش را در مسير حق مى ديد، تعريف مى شد. اينكه آيا اين حزب قوانين يا ديدگاه خاصى براى خودش داشته است، معلوم نيست. هرچند وسوسه انگيز است كه بسيارى از همان ديدگاه هاى حشويه بغداد را كه به خاطر احترامشان به امويان معروف بودند، به آنها نسبت دهيم. همچنين در قرن چهارم / دهم در كوفه از عثمانى مذهبانِ هوادار امويان ياد شده كه مسجدى براى خودشان داشته اند[30] (أغانى، ج 11، ص251). اما اين نكته آخرين چيزى است كه ما از عثمانيه مى شنويم.[31]
 
منابع
علاوه بر منابع ارائه شده در مقاله، بنگريد: گلدزيهر، مطالعات اسلامى، ج2، ص119 به بعد; لامنس، بررسى سلطنت معاويه اول، خليفه اموى، پاريس 1908 (يا مجله MFOB،[32] ش 2، 1907) ص11 و 2 1; پلت  Le milieu basrien ct la formationdeGahiz، پاريس 1953، ص 188 به بعد; زهنيسر، «بينش هايى درباره سياست دينى مأمون بر اساس كتاب العثمانيه جاحظ»، مجله MW،[33] ش 54، 1979; مونت گمرى وات، دوره تكوين تفكر اسلامى، ادينبرگ 1973، ص75 به بعد و166ــ167; ويلفرد مادلونگ، جانشينى حضرت محمد]ص[، كمبريج 1997، نمايه.


[1]. بخارى در صحيح خود و احمد بن حنبل در اصول السنة از عبدالله بن عمر نقل مى كنند: «در زمان پيامبر انتخاب ما از بين اصحاب ابتدا ابوبكر، سپس عمر و در ادامه عثمان بود» رك: صحيح بخارى، كتاب فضايل اصحاب، باب 33، و نيز عقائد ائمة السلف، ص 26 ــ 27.
[2]. آغاز پيدايش مرجئه به همين مسأله باز مى گردد و قدماى معتزله نيز نمى دانستند كه كدام طرفِ دعوا برحقّ است.
[3]. رك: مقاله «نقش احمدبن حنبل در تعديل اهل سنت» نوشته رسول جعفريان، مجله هفت آسمان، شماره 5.
[4] اين مقاله ترجمه اى است از:
 `UTHMANIYYA', in The Eucyclopedia of Islam; new edition, Leiden, 2000, Vol. 10, pp.952-954.
 (در سراسر مقاله پى نوشت ها از مترجم است.) نويسنده اين مدخل پاتريشياكرون  PatriciaCrone است. وى متخصص در تاريخ اسلام بوده و تاكنون كتب متعددى از او در اين زمينه به چاپ رسيده است. در سال 1987 عضو هيأت علمى دانشگاه آكسفورد بوده و هم اكنون در موسسه مطالعات عالى وابسته به دانشگاه پرينستون ايالات نيوجرسى آمريكا به تحقيق اشتغال دارد. از تأليفات او مى توان به تجارت مكه و گسترش اسلام، چاپ انگلستان; خليفة الله، قدرت دينى در سده هاى نخستينِ اسلام، با همكارى هيندز، چاپ كمبريج، هاجريسم، ساختار جهان اسلام، با همكارى مايكل كوك، كمبريج اشاره كرد. مترجم از جناب آقاى محمدى مظفر به خاطر مقابله اين مقاله و ارائه نكات مفيد تشكر مى نمايد.
[5]. بلاذرى از ابى مخنف نقل مى كند كه طلحه و زبير به عايشه گفتند: «مردم مى دانند كه عثمان مظلوم كشته شده و از تو مى خواهيم كه مردم را به شورا فراخوانى. مروانيان و مغيرة بن سعيد مردم را به جنگ با على(ع) تحريك مى كردند». (بلاذرى، انساب، ج2، ص233).
[6]. اين افراد عبارت بودند از: سعدبن ابى وقاص، كه فرزندش عمر بن سعد در كربلا در برابر امام حسين(ع) قرار گرفت، و عبدالله بن عمر كه با حضرت امير(ع) بيعت نكرد ولى بعداً امويان را تأييد مى نمود و با آنان بيعت كرد. فرد ديگر اسامة بن زيد بود. (رك: ترجمه فرق الشيعه نوبختى، محمدجواد مشكور، ص 9).
[7]. منظور نويسنده اين است كه تا ظهور مرجئه براى عموم مردم مشخص نبود كه ديدگاه اسلام كدام است؟ آيا طرفداران حضرت امير(ع) برحق اند، يا عمل شورشيان صحيح نبوده؟ بعد از ظهور مرجئه، كه حكم آنان را به خدا واگذار كردند، كم كم مباحث ديگرى همچون ايمان، حكم مرتكبِ كبيره يا فاسق و امثال آن مطرح شد و به تدريج اكثريت مسلمانان به اين نتيجه رسيدند كه اگرچه عمل شورشيان درست نبوده، ولى آنان را از ايمان خارج نمى كند. خلافت حضرت امير(ع) نيز مشروع بوده و عمل مخالفين (جمليون و معاويه) صحيح نبوده است، و اين چنين جهان اسلام به پذيرش خلافت امير(ع) متمايل شد، در حالى كه در قرن اول اكثريت، مخالف مشروعيت خلافت على(ع) بودند. نويسنده اين چرخش ديدگاه اهل سنت را ديدگاه غايب اسلام ناميده است.
[8]. منظور، مروان بن حكم، سعيدبن عاص و بقيه امويان بودند كه به معاويه پيوستند.
[9]. يكى از آنها سماك بن مخرمه اسدى است كه مسجدى در كوفه به نام وى مشهور بود. وى رئيس مخالفان حضرت امير(ع) در كوفه بود و يكى از كسانى بود كه عليه حجربن عدى شهادت داد و باعث شهادت وى شد. على(ع) هرگز در آن مسجد نماز نگذارد و آن منطقه محل تجمع عثمانيه كوفه بود. شيعيان به تأسى از مولاى خود از آن مسجد دورى مى كردند (ميراث مكتوب شيعه، ص254).
[10]. در بغية المطلب، ج 4، ص 1731 آمده است: «كان اهل مصر ينتقضون عثمان حتى نشأ فيهم ليث بن سعد، فحدثهم بفضائل عثمان، فكفوا عن ذلك و كان اهل حمص ينتقضون على بن ابيطالب حتى نشأ فيهم اسماعيل بن عيّاش، فحدثهم بفضائله فكفوا عن ذلك.» ليث بن سعد از فقيهان نامدار قرن دوم است كه صاحب مكتب مستقلى در مصر و براى مدتى رقيب سرسختى براى مذهب مالك بوده است. در نامه اى از مالك بن انس به وى آمده كه «تو فتواهايى داده اى كه نزد ما مطرح نيست. مردمْ تابع اهل مدينه اند... پس چرا مخالفت با عمل اهل مدينه مى كنى؟...» ليث در جواب نوشت: «... بسيارى از صحابه اجتهاد به رأى مى كردند و در موضوعات گوناگون اختلاف بسيارى داشتند... اكنون نيز در مدينه كسانى هستند كه اختلافِ شديدى با هم دارند; مثل ابن شهاب و ربيعه... .» اين دو نامه در كتاب مالك نوشته ابوزهره، ص69ــ104 آمده است. در اين نامه نيز با همان رويكرد عثمانى نام سه خليفه اول آمده و يادى از حضرت على(ع) نشده است.
[11]. اين رساله با نام «رسالة عمروبن بحر الجاحظ فى الحكمين و تصويب اميرالمؤمنين على بن ابيطالب فى فعله» در المشرق، ص417 تا ص428 به چاپ رسيده است. رساله مذكور در رسائل جاحظ كه توسط عبدالسلام محمدهارون در چهار جلد جمع آورى شده است نيامده و يكى از رساله هاى مهم در باب عثمانيه است.
[12]. درباره محبّت زهرى نسبت به اهل بيت بنگريد: ميراث مكتوب شيعه در سه قرن نخستين، نوشته مدرسى، ترجمه قرائى و جعفريان، ص 61 ، و منابع زيادى كه وى آدرس داده است.
[13]. ناشى اكبر در مسائل الامامة (شماره هاى110ــ115) به ديدگاه هاى اصحاب حديث درباره امامت پرداخته و مى نويسد: «اصحاب حديث كوفه مثل وكيع بن جراح، پيروان عبدالله بن ادريس شافعى و... على]ع[ را بر عثمان مقدم مى دارند و اين گرايش شيعى اصحاب حديث كوفه است... اما بزرگان اصحاب حديث بصره و واسط مثل حمادبن زيد، يحيى بن سعيد و عبدالرحمن بن مهدى معتقد بودند به ابوبكر، عمر، عثمان و على]ع[... اما بزرگان اصحاب حديث بغداد امامت حضرت على]ع[ را ثابت نمى دانند. يحيى بن معين، ابوخثيمه و احمدبن حنبل از آنانند كه على]ع[ را از امامت ساقط دانسته و مى پندارند كه ولايت او فتنه اى بيش نبود!... اسماعيل جوزى اين عقيده را در بغداد رواج داد... ولى عده اى ديگر امامت حضرت على(ع) را نيز مى پذيرند; مثل وليد كرابيسى كه قائل به اجتهاد در رأى متنازعان در جنگ جمل و صفين بود... .»
[14]. در پاورقى قبلى اين مطلب را از مسائل الامامةنقل كرديم.
[15]. IsL مخفف مجله آلمانى Der Islam است.
[16]. ابن ابى يعلى از بربهارى، يكى از بزرگان اصحاب حديث متأخر نقل مى كند كه ابوهريره، يزيدبن زُريع، حمادبن زيد، حمادبن سلمه و... صاحب سنت اند و ما پيرو آنهاييم. (طبقات الحنابلة، ج 2، ص 37). از طرف ديگر ابن سعد در طبقات به صراحت تصريح دارد كه حمادبن زيد و يزيد بن زريعْ عثمانى مذهب بودند (طبقات ابن سعد، ج7، 286ــ289).
 [17]. Journal of Semitic Studies.
[18]. درباره چرخش تفكر احمد بن حنبل از عثمانى گرى به تعديل و پذيرش حضرت امير(ع) به عنوان خليفه چهارم بنگريد: رسول جعفريان، «نقش احمدبن حنبل در تعديل مذهب اهل سنّت» مجله هفت آسمان، شماره پنجم.
[19]. اين كتاب و كتاب قاسم بن ابراهيم از مادلونگ به زبان آلمانى است.
[20]. مسأله عدم توجه به سنن على(ع) در تاريخ اصحاب حديث به خوبى آشكار است. در فقه هاى همنوا ــ مالكى، شافعى و حنبلى ــ كمتر به سنت آن حضرت استناد مى گردد، اگرچه درباره آن، احاديثى در كتب معتبر اهل سنت مثل صحيح بخارى و صحيح مسلم نيز آمده است.
[21]. در مصنَّف، تحقيق عبدالسلام شاهين، شماره حديث، 30540، 32020، 37078 است.
 [22]. Journal of the Royal Asiatic Society.
[23]. مفهوم عثمانى معناى وسيعى داشته و به طرفداران امويان، زبيريان و توقف كنندگان در باب حضرت على(ع) گفته شده و گاه بر هركس كه حضرت امير(ع) را دوست نداشته يا مثل مرجئه مردد بوده نيز اطلاق شده است.
[24]. اين كتاب در سال 2002 به چاپ رسيده است. سالم بن ذكوان اباضى يكى از بزرگان اباضيه بود كه درحدود سال 100هجرى ازدنيا رفته است. اين رساله ازقديمى ترين نوشته هاى اسلامى است.
[25]. مخفّف مجله Annales de L'Institut d'Etudes Orientales de L'Universite d' Alger.
 [26]. Revue des Etudes Islamiqus.
[27]. بعيد است كه اسكافىْ زيدى مذهب باشد. اسكافى مسأله فاطمىِ قيام كننده را قبول ندارد. او از معتزله بغداد است.
[28]. مسعودى صاحب مروج الذهب، امامى نيست. شايد به خاطر اثبات الوصيه مسعودىْ نامى، اين اشتباه براى كرون پيش آمده باشد. براى اثبات الوصيه مسعودى بنگريد: مقالات محمدجواد شبيرى زنجانى در مجله انتظار.
[29]. نويسنده مى توانست به كتاب بناء مقالة الفاطميّة فى نقض الرسالة العثمانية، نوشته ابن طاووس مثال بزند.
[30]. اين همان مسجد سماك بوده كه طرفداران عثمان در آن منطقه جمع مى شدند و شيعيان در آن مسجد نماز نمى خواندند.
[31]. به هر حال از قرن چهارم به بعد بصره عثمانى به شيعه علوى تبديل شده و شام، بصره، اصفهان، حمص و بعضى از مراكز ديگر كه به عثمانى مذهب مشهور بودند، اكنون شهر شيعيان امامى مذهب و گاه افراطيون شيعه، همچون غلات و مفوضه شده است. چرخش روزگار عجايبِ بسيارى در خود نهفته دارد.
 [32]. Melanges de la Facult Orientale de L'Universite St.Joseph de Beyrouth.
 [33]. The Muslim World.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 


نام كتاب نام نويسنده مطالعه

از هجرت تا رحلت سيد على اكبر قرشى
الگوهاي‌ رفتاري پيامبر اعظم (ص) محمدرضاطباطبائي‌نسب
الگوي‌ برتر
(شيوه مبارزه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله با مفاسد اجتماعى)
محمدرضا تويسركانى
پيامبر امی استاد شهيد آيت الله مطهرى
تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت على دوانى
تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى (ره) سيد سعيد روحاني
تاكتيكهاى جنگى رسول خدا (ص) سيد محمد نجفى يزدى
توتياى ديدگان زندگانى خاتم پيامبران ( ص ) حاج شيخ عباس قمى ( ره )
چكيده تاريخ پيامبر اسلام دكتر محمد ابراهيم آيتى
چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا (ص) عبداللّه صالحى
حيوة القلوب جلد سوم علامه مجلسى رحمة الله عليه
درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام جلد ۱ حجة الاسلام والمسلمين رسولي محلاتي
درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام جلد ۲ حجة الاسلام والمسلمين رسولي محلاتي
درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام جلد ۳ حجة الاسلام والمسلمين رسولي محلاتي
درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام جلد ۴ حجة الاسلام والمسلمين رسولي محلاتي
دولت رسول خدا صلى الله عليه و آله صالح احمد العلى
رسول الله (صلي الله عليه و آله) الگوي زندگي حبيب الله احمدى
زندگانى پيامبر (ص) (الدمعة الساكبة )  آيت الله بهبهاني
زندگانی حضرت محمد (ص)  سيد هاشم رسولى محلاتى
سيره تربيتى پيامبر(ص) و اهل بيت (ع) ، جلد ۴ سيد على حسينى زاده
سيره نبوى استاد شهيد آيت الله مطهرى
شيوه فرماندهي پيامبر محمود شيت خطاب
طب پيامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله و سلّم محمد جعفر واصف
ملكوت اخلاق سيد حسين اسحاقى
ناى حكمت جواد محدّثى
وضوی پيامبر (ص) سيد على شهرستانى
يكصد و بيست درس زندگى از سيره حضرت محمد (ص ) حميد رضا كفاش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

كليات

منابع دين(سنت)
تفاوت فلسفه دين و كلام
فرق حكمت، كلام و...
نامگذارى عقايدبه«كلام‏
روش بحث‏هاى كلامى
تعريف فلسفه وكلام
فلسفه علم كلام

مبانى اعتقادات

منطق فهم متون اسلامى
روش‏شناسى‌فهم‌متون دينى
مبانى فهم‌روشمند وحى
آسيب‌هاى فهم قرآن
استنباطهاى‌نظرى‌‌ازمتون‌دينى
معرفت شناسى
هرمنوتيك
فلسفه اسلامى

مطالعات اديان

سرچشمه دين، كاربردها، عنصر مشترك اديان
حكمت متعالى اديان در گفت و گو با دكتر محمود بينا
ضرورت گفت‏وگوى اديان و مذاهب اسلامى
گفتگو ميان اسلام و مسيحيت
تضاد دو جهان درآدم(ع)
دين اسلام ومتفكران غربى
نظريه‏اى درباره محدود بودن شريعت ‏حضرت موسى و حضرت مسيح به بنى اسرائيل
تفسير وحى در الهيات مسيحى
نقد عهد عتيق
معناى نبى در عهد عتيق
صابئان در گذر تاريخ
تقريب مذاهب اسلامى

خداشناسى

شناخت خدا
اثبات خدا
توحيد
اسماء و صفات
عدل الهى
علم الهى
قدرت الهى
كلام الهى
اراده الهي
حيات الهى
حكمت الهى
ازلى و ابدى بودن خدا
صفات سلبيه
مساله قضا و قدر
جبر و اختيار
شرور

انسان شناسى

انسان و قرآن
هدف بعثت انبياء
قرآن و آفرينش انسان
انسان و امتحانهاى الهى
انسان‌شناسى‌مير حيدرآملى
جبر واختيار
اثبات اختيار
علم و اختيار انسان يا انسان و طبيعت
نيم‏نگاهى به مقاله‏ى «علم و اختيار»
جبر و اختيار از ديدگاه ابن عربى
مشيت الهى واختيارانسان در فلسفه كى يركگور
اراده الهى درانديشه متفكران اسلامى وغربى
انسان، آزادى وخدا
 

پيامبر شناسى

تبيين معناي نبوت
ضرورت نبوت
عصمت پيامبران
وحى
خاتميت
قرآن شناسى
اعجاز

امام شناسى

جايگاه و ضرورت امامت
علم امام
عصمت امام
امامت خاصه
مهدويت
مبانى كلامى مهدويت
مهدويت وفرقه‏هاى انحرافى
نشانه‏هاى ظهور

تاريخ كلام و فرق

كليات
عصر جاهلى
عصر رسالت
عصر خلافت و ولايت
فرق و مذاهب
كليات
شيعه
معتزله
اشاعره
اهل حق
غلات
وهابيت
خوارج
قدريه
مرجئه
بهائيه و بابيه
متكلمان مسلمان
 

معاد شناسى

اهميت معاد شناسى
ضرورت معاد
مرگ
‏ معاد و عوالم پس از مرگ
نفس ،روح وتجرد روح
اثبات روح وتاريخچه آن
ديدگاه ملاصدرا درباره روح
ادله تجردروح
عالم برزخ
معاد جسمانى وروحانى
علائم قيامت
ويزگيهاي آخرت
دنيا و آخرت
شفاعت
بهشت و دوزخ
تناسخ

كتابخانه كلام و اعتقادات

تاريخ علم كلام و...
نبوت
ختم نبوت
خاتميت
امامت و رهبرى
اهل بيت در آيه تطهير
همراه با پيامبران در قرآن
باب يازدهم: محمد(ص)
محمد(ص) پيش از پيامبرى
نبوت و پيامبرى محمد(ص)
صلح حديبيه
نامه‌هاى رسول اكرم(ص)
قرآن و اسرار آفرينش
حيات پس از مرگ
سپيده اميد
شرح نهاية الحكمة (1)
شرح نهاية الحكمة (2)
 

جهان شناسى

پى‌بردن به آغازآفرينش
عقل، نخستين مخلوق
آغاز آفرينش و تئوريهاى آن
آغاز آفرينش از ديدگاه امام على(ع)
آغاز آفرينش در قرآن و نهج البلاغه

مسائل جديد كلامى

كليات
آزادى و دين
اقتصاد و دين
اخلاق و دين
ايدئو لو ژى و دين
ايمان
پلوراليسم
تاريخ دين
تجربه ديني
تساهل و دين
توسعه و دين
جامعه شناسى دين
جامعه مدنى
حق و تكليف
حقوق بشر و اسلام
حقوق زن و اسلام
حقوق و دين
دين و دين پژوهي
روانشناسى و دين
زبان دين
سكولاريسم
عقل و وحى
علم و دين
فلسفه دين
قلمرو دين
مديريت و دين
معرفت دينى
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

علل عقب ماندگى جوامع اسلامى (قسمت دوم)
در شماره ى پیش (صباح 12 ـ 11) به علل و عوامل عقب ماندگى جوامع اسلامى پرداخته شد و روشن شد که جوامع اسلامى در روزگارى داراى پیشرفت قابل توجه در زمینه ى علوم مختلف بودند و دانشمندان اسلامى در بسیارى از علوم و فنون که امروزه در تمدن بشر نقش مؤثر دارند ابتکارات و نوآورى هاى بى سابقه اى داشته اند. در ادامه ى این بحث (در این شماره) به رفع شبهاتى که عقاید اسلامى را از علل عقب ماندگى مسلمین شمرده اند پرداخته، راه کارهاى احیاى مجدد تمدن اسلامى را بررسى مى کنیم.
آیا مى توان تعالیم دینى اسلام را عامل عقب ماندگى مسلمانان دانست؟ امیرعلى حسنلو
جواب : برخى براساس برداشت سوء از دین مبین اسلام، مسائلى چون اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر اعتقاد به آخرت و تحقیر زندگى دنیایى، شفاعت، تقیه و انتظار فرج را از عوامل انحطاط و عقب ماندگى جوامع اسلامى دانسته اند.
برخى از مستشرقین غرضورز مسیحى و روشن فکران غرب گراى جهان اسلام معتقدند که تعالیم اسلامى و اعتقاد به آن موجب عقب ماندگى جهان اسلام و کشورهاى اسلامى شده است; از جمله عقیده به قضا و قدر الهى; بدین معنا که، سرنوشت انسان از قبل تعیین شده است و هیچ تلاشى از انسان به نتیجه اى نمى رسد و آدمى در این دنیا هیچ کاره است و اعتقاداتى از این نوع که انسان براساس آنها از تحرک و فعالیت علمى و عملى بازمى ایستد و از تکاپو در راه پیشرفت و تعالى و تولید در مى ماند و فراگیر شدن این اندیشه در جهان اسلام، مسلمانان را در مساجد به عبادت و نماز و کسب عمل صالح مشغول داشت.
این برداشت از اسلام، یا در اثر غرضورزى و یک نوع مبارزه با اسلام و مسلمانان است و یا این که، نظریه پردازان آن دچار کج فهمى شده و درباره ى مفاهیم اسلامى گرفتار تفاسیر یک جانبه گرایانه شده اند و از این اصل غافل اند که اسلام و قرآن تعریفى دیگر و فراتر از فهم آن ها درباره ى انسان دارد. اسلام انسان را موجودى داراى عقل و تفکر و اختیار مى داند قرآن در آیات متعددى این حقیقت را بیان مى کند; مانند: (لاَ إِکْرَاهَ فِى الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ...)،[1] (إِنَّا هَدَیْنَـهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا)[2] و (وَ أَن لَّیْسَ لِلاِْنسَـنِ إِلاَّ مَا سَعَى )(وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَى)[3] و (إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّى)[4] و بسیارى از آیات و روایات دیگر که براى انسان کرامت معنوى قایل شده و او را در انتخاب راه هدایت و سعادت آزاد گذاشته اند. این افراد سخت دچار قضاوت عجولانه و ناآگاهانه از اسلام شده اند و از این مفسده غافل اند که التزام به این گونه اندیشه ها خود اعتقاد به پوچ گرایى و نهیلیسم است که مربوط به مکاتب مادى است و اگر قرآن و تعالیم اسلام چنین اندیشه هایى را ترویج کند گرفتار تناقضى سخت خواهد بود; چون نتیجه ى اعتقاد به سرنوشت براى انسان، بدین معنا که تمام کارها و تمام نتایج آن براى انسان از پیش تعیین شده است، به منزله ى پوچى و عبث بودن خلقت و آفرینش اوست; در حالى که قرآن کریم در آیات متعددى انسان را از این اندیشه بازداشته و او را به تلاش و تکاپو در راه رسیدن به رشد و ترقى دعوت کرده و براى این منظور برنامه هاى خاصى مقرر فرموده است. دین اسلام با ترسیم دو راه مخالف هم که یکى راه هدایت و سعادت ابدى است که توسط انبیا عرضه شده و راه دیگر که راه ضلالت و گمراهى ابدى است، انسان را آگاه و بیدار نموده، تا راه دوم را انتخاب نکند. این به معناى قضا و قدرى نیست که انسان را از کار و کوشش باز دارد، بلکه انسان را تشویق مى کند تا در راهى تلاش کند که نتیجه ى خوبى خواهد داشت. مسئله ى جبر در عقیده ى شیعه باطل است و نظریه ى بسیارى از دانشمندان اسلام مختار بودن انسان در افعال خویش است. اعتقاد به جبر آثار شوم بى شمارى دارد که ذات انسان از آن بى خبر است، ولى عده اى از دانشمندان مسلمان با کج فهمى به طرفدارى از این نظریه پرداخته اند.[5] انسان به عنوان برترین موجود کره ى زمین بطور فطرى و ذاتى علاقه مند به آزادى است.
آیات زیادى از قرآن جبرگرایى را باطل مى داند: (إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ)،[6] (إِنَّا هَدَیْنَـهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا)،[7] (فَمَن شَآءَ فَلْیُؤْمِن وَ مَن شَآءَ فَلْیَکْفُرْ)[8] و (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِى النَّاسِ)[9] و آیاتى دیگر.
اصولا گوناگونى انسان ها و تفاوت ها و اختلاف سلایق از این نشأت مى گیرد که انسان فطرتاً موجودى است داراى فکر و عقل و آزادى عمل; و تمایز انسان با سایر حیوانات در همین مقوله است.
بسیارى از مستشرقین مثل گوستاو لوبون نیز معتقدند که اعتقاد به تقدیر (قضا و قدر) تأثیرى در انحطاط مسلمین نداشته است و علل انحطاط مسلمین را در جاهاى دیگر باید جستوجو کرد.[10] اگر اسلام مخالف ترقى و پیشرفت بود، چگونه مسلمین در صدر اسلام پیشرفت کردند،[11] ولى بعدها به انحطاط کشیده شدند؟ مگر تعالیم اسلام همان تعالیم اولیه نبود؟ بنابراین، پیدایش پیشرفت و عظمت مسلمین در صدر اسلام خود بهترین دلیل رد این نظریات است.
اعتقاد به آخرت و عدم دلبستگى به دنیا نیز نمى تواند عامل انحطاط مسلمین باشد. اگر مسلمین براساس این عقیده و برداشت پیش مى رفتند، هرگز در صدر اسلام اقدام به فتوحات نمى نمودند و پیامبر اکرم نیز آنها را از این عمل نهى مى کرد، در حالى که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بارها با دشمنان اسلام جنگید و سپاه اسلام را به جنگ ترغیب کرد. اگر برداشت آن حضرت از معاد مثل این برداشت ها بود آن را به مسلمین تعلیم مى داد و از آنان نمى خواست که در فکر رونق و پیشرفت جامعه ى خویش باشند و به آنان مى آموخت که در گوشه اى از زمین به عبادت مشغول باشند و به هیچ عملى که منجر به آبادى و انضباط بشود اقدام ننمایند; در حالى که این اندیشه براساس قرآن و سیره ى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و جانشینان آن حضرت کاملا مردود است. حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، بر عکس این اندیشه ها، اقدام به کار و تلاش و باغ دارى و کشاورزى مى نمود[12] و براى کشوردارى و اداره ى مملکت بزرگ اسلام دستوراتى صادر مى کرد[13] و، اصولا، برداشت اندیشمندان مسلمان از معاد به گونه اى نیست که علاقه مند به ویرانى و بى تفاوتى کامل نسبت به دنیا باشند. خداوند در قرآن انسان را به بهره مند شدن از انواع نعمت هاى خود توصیه کرده[14] و در عین حال به او سفارش نموده است که مراقب اعمال خویش باشد که در این راه طولانى در حق کسى تعدى نکند که روز حسابى در پیش است و باید پاسخ گوى رفتار خویش باشد.[15] این اندیشه، درست برعکس این برداشت غلط، انسان را وادار به تلاش و جدیت و کوشش هدفدار مى نماید و انضباط و قانون و نظم را در زندگى انسان به اجرا مى گذارد تا از مقصد اصلى غافل نباشد و به او گوشزد مى کند که زندگى اش در این دنیا بسیار اهمیت دارد و او داراى اختیار است و باید در این دنیا زاد وتوشه اى براى حیات جاوید خود کسب کند. پس اعتقاد به معاد، به زندگى هدفمندى، نظم و جهت مى دهد که همه ى این ها موجب رشد و پیشرفت انسان مى گردد.
مقوله هایى مانند شفاعت و تقیه و انتظار فرج نیز هر یک از بهترین عناصرى هستند که خلأهاى اساسى حیات انسان را پر مى کنند[16] و از نیازهاى اصلى روحى انسان محسوب مى شوند. اعتقاد به شفاعت، امید و امتیازى است براى انسان که در زندگى خود برنامه ریزى کند و به ترقى و پیشرفتى نایل شود که بتواند در پیشگاه خداوند از این مقام برخوردار شود و یا امیدوار شود که مورد شفاعت قرار خواهد گرفت. دست یابى به هر یک از این ها نیازمند تلاش و کار و کوشش مادى و معنوى است و در این مسیر (کار و کوشش معنوى و مادى) انسان به تولید علم مى پردازد و کار و تلاش و علم، متضاد با تنبلى و کاستى و سستى و از عوامل مهم پیشرفت شمرده مى شوند.
تقیه[17] نیز اندیشه اى است که بناى آن بر حفظ حیات مادى استوار است و برخى به سبب برداشت نادرست خود، آن را در ردیف علل انحطاط قرا داده اند. در اسلام براى حفظ جان، اصلى به نام تقیه وضع شده است و انسان در پرتو آن مى تواند آمال و اندیشه هایش را در راه رسیدن به اهداف عالى خویش به کار گیرد و در برابر خطر از جان خود محافظت نماید. این اصل براى مصونیت و مصالح انسان وضع شده و با پیشرفت او کاملا سازگارى دارد.
انتظار فرج نیز نه در شیعه بلکه در بین تمام امت هاى جهان وجود دارد که در پرتو تلاش تحقق مى یابد و اگر انسان منتظر گشایش در کارهاى خویش و یا در انتظار نجات از گرفتارى هاست، باید در راستاى آن تلاش کند، وگرنه انتظار فرج معنا ندارد بلکه باید آن را انتظار مرگ نامید. پس، انتظار فرج هرگز مایه ى خمودى و انحطاط نخواهد بود.
نتیجه
با اندکى تأمل در آن دسته از تعالیم دینى که برخى غرضورزان و کج اندیشان به عنوان عوامل انحطاط از آن یاد کرده اند، درمى یابیم که نه تنها این عوامل موجبات انحطاط را فراهم نکرده و نمى کنند، بلکه مشوق مسلمانان در کار و تلاش و پویایى و امید و تصمیم گیرى و دست یابى به علم و پیشرفت اند و عوامل انحطاط جوامع مسلمین را باید در خارج از تعالیم حیات بخش اسلام جستوجو کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. سوره ى بقره، آیه ى 256.
[2]. نساء، 3.
[3]. سوره ى نجم، آیه هاى 39 و 40.
[4]. سوره ى لیل، آیه ى 4.
[5]. استاد حسن زاده آملى و شهید مطهرى، رساله جبر و اختیار.
[6]. سوره ى انفال، آیه ى 53، سوره ى رعد، آیه ى 11، سوره ى انفال، آیه ى 53.
[7]. سوره ى انسان، آیه ى 2.
[8]. سوره ى کهف، آیه ى 29.
[9]. سوره ى روم، آیه ى 41.
[10]. گوستاو لوبون، تاریخ تمدن، ج 1، ص 215.
[11]. ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 11، ص 301، و ج 4، ص 3120ـ4000.
[12]. ر.ک: مجلسى، بحارالانوار، ج 39، ص 42.
[13]. ر.ک: سیدرضى، نهج البلاغه، خطبه ها و نامه هاى حضرت به فرمانداران، از جمله نامه ى 53 و 41.
[14]. ر. ک: سوره ى بقره، آیه ى 172، سوره ى اعراف، آیه ى 160 ـ 245.
[15]. (لِیَجْزِىَ اللَّهُ کُلَّ نَفْس مَّا کَسَبَتْ إِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسَابِ)، سوره ى ابراهیم، آیه ى 51.
[16]. ر.ک: ابطحى، مکیال المکارم، (تهران: چ اول)، ج اول، ص 178ـ250.
[17]. ر.: کتب فقهى «بحث تقیه»: شیخ انصارى، مکاسب المحرمه، ج 3، رساله تقیه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

با ظهور اسلام در حجاز و تربیت انسان هاى فرهیخته در مکتب پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت آن حضرت(علیهم السلام) خورشید اسلامى در فراسوى مرزهاى جغرافیایى و فکرى پرتو افکند که به تمدن و فرهنگ اسلامى انجامید.
این تمدن درخشان تمام تمدن ها را تحت تأثیر قرار داد و بدین ترتیب «عصر طلایى تمدن اسلامى» شکل گرفت.
انحرافى که در آغازینِ راه به وجود آمده بود آثار خود را بروز داد; از جمله توقف رشد و گسترش تمدن اسلامى که به مرور زمان به تجزیه ى امپراطورى بزرگ اسلامى و ایجاد فاصله و اختلاف در یکپارچگى جهان اسلام انجامید. نتیجه ى این روند، زمینه ى رشد و بالندگى علوم را از بین برد و جاى آن را به حضور استعمار و فراهم شدن علل عقب ماندگى جوامع اسلامى داد که در توسط حجة الاسلام حسنلو به بررسى برخى از ریشه ها و زمینه هاى جبران آن پرداخته شده است.

آیا تاریخ اسلام تاکنون جوامع پیشرفته داشته است؟
بى تردید مسلمین دوران عظمت و افتخار اعجاب آورى را پشت سرگذاشته اند، نه از آن جهت که در برهه اى از زمان حکمران جهان بوده اند و به قول مرحوم ادیب الممالک فراهانى «از پادشهان باج و از دریا امواج گرفته اند»; زیرا جهانْ حکمرانان و فاتحان بسیارى به خود دیده است که چند صباحى، به زور، خود را بر دیگران تحمیل کرده و مانند کف روى آب محو و نابود شده اند; بلکه از آن جهت که نهضت و تحولى در پهنه ى گیتى به وجود آوردند و تمدنى عظیم و باشکوه بنا کردند که چندین قرن مشعل دار بشر بود و اکنون نیز یکى از حلقه هاى درخشان تمدن بشر به شمار مى رود و تاریخ تمدن به داشتن آن به خود مى بالد.[1] مسلمین قرن ها در علوم و صنایع و فلسفه و هنر و اخلاق و نظام هاى عالى اجتماعى بر همه ى جهانیان تفوق داشتند و دیگران از خرمن فیض آنها توشه مى گرفتند، تمدن عظیم و حیرت انگیز جدید اروپایى که چشم ها را خیره و عقل ها را حیران کرده است و امروز بر سراسر جهان سیطره دارد، به اقرار و اعتراف محققان بى غرض غربى، بیش از هر چیز دیگر، از تمدن باشکوه اسلامى مایه گرفته است.[2]
گوستاو لوبون مى گوید: «بعضى ها (از اروپاییان) عار دارند اقرار کنند که یک قوم کافر و ملحدى (یعنى مسلمانان) سبب شده اروپاى مسیحى از حال توحش و جهالت خارج گردد و لذا آن را مکتوم نگاه مى دارند، ولى این نظر به درجه اى بى اساس و تأسف آور است که به آسانى مى توان آن را رد نمود.
نفوذ اخلاقى همین (مسلمانان) آن اقوام وحشى اروپا را که سلطنت روم را زیر و زبر نمودند، داخل در طریق (بشریت) نمود و نیز نفوذ عقلانى آنان دروازه ى علوم و فنون و فلسفه را که از آن به کلى بى خبر بودند به روى آنان باز کرد و تا ششصد سال استاد ما اروپائیان بودند».[3] براى پیشرفت و انتقال یک فرهنگ و علم و انقلاب فرهنگى و علمى 600 سال، فرصت خیلى خوبى است که یک بلوک و یک منطقه با تکیه به این ارتزاق فرهنگى، خود را بازیافته و به ترقى برسد تا جایى که امروز چنین تمدن و تکنولوژى و صنعتى را به رخ جهانیان بکشد. تمدن فعلى اروپا با زیرساخت هاى اسلامى تا بدین حدّ رشد و ترقى نموده است.
دانشمندان غرب مى گویند: «پیدایش و اضمحلال تمدن اسلامى از حوادث بزرگ تاریخ است. اسلام طى پنج قرن(81ـ597 هـ / 700 ـ 1200 م) از لحاظ نیرو و نظم و بسط قلمرو و اخلاقِ نیک و تکامل سطح زندگى و قوانین منصفانه (عادلانه)ى انسانى و... (احترام به عقاید و افکار دیگران) و ادبیات و تحقیق علمى پیشاهنگ جهان بود.»[4]
و «دنیاى اسلام در جهان مسیحى نفوذهاى گوناگون داشت. اروپا از دیار اسلام غذاها و شربت ها و دارو و درمان، اسلحه ونشانه هاى خانوادگى، سلیقه و ذوق هنرى، ابزار و رسوم صنعت و تجارت و قوانین و رسوم دریانوردى را فراگرفت. و غالباً لغات آن را نیز از مسلمانان اقتباس کرد... علماى (مسلمان اعم از فارس و عرب و ترک و سایر قومیت ها) ریاضیات و طبیعیات و شیمى و هیئت را حفظ کردند و به کمال رسانیدند و به اروپا منتقل کردند... ابن سینا و ابن رشد دو فیلسوف و طبیب بزرگ اسلامى، از مشرق بر فلاسفه ى مدرسى اروپا پرتو افکندند و صلاحیتشان چون یونانیان مورد اعتماد بود... . این نفوذ اسلامى از راه بازرگانى و جنگ هاى صلیبى و ترجمه ى هزاران کتاب از عربى به لاتین و مسافرت دانشورانى از قبیل گربرت و ارلاردبایى و مایکل اسکات و... به اندلس انجام مى گرفت. این، اعتراف به عظمت دانش در جهان اسلام است که از اروپا براى تحصیل به جهان اسلام دانشجویان زیادى اعزام مى شدند و علوم مختلف را فرامى گرفتند... تنها به دوران هاى طلایى، یک جامعه مى توانسته در مدتى کوتاه این همه مردان معروف در زمینه ى سیاست و تعلیم و ادبیات لغت و جغرافیا و تاریخ و ریاضیات و هیئت و شیمى و فلسفه و طب و مانند آنها، که در چهار قرن اسلام بوده اند، بوجود آورد».[5]
پزشکان اسلامى پانصد سال تمام علمدار طب در جهان بودند. فیلسوفان اسلامى مؤلفات بسیار ارزشمندى را براى پیشرفت علم طب به کار گرفته اند و تأسیس بیمارستان ها و مراکز درمانى و بهداشتى در شهرهاى مختلف و مراقبت از بیماران و دادن داروى رایگان به آنها و انجام اعمال جراحى درباره ى بیمارى هاى مختلف از جمله کارهایى بود که ترقى و پیشرفت جوامع اسلامى را به رخ جهانگردان مى کشاند.[6]
مسیحیان قرن ها شاهد بودند که مسلمانان پیوسته ولایت هاى مسیحى را یکى پس از دیگرى مى گرفتند و اقوام مسیحى را پیاپى به قلمرو نفوذ خود مى بردند...، نتیجه ى این تصادم کاملاً به سود جهان غرب بود; چون مغرب زمین در جنگ هاى صلیبى شکست خورد ولى در جنگ (فرهنگى) پیروز شد و علوم مسلمانان را فرا گرفت و وارث علم و صنعت شد. در عوض، جهان اسلام پس از آن که آفریننده ى این همه علوم و مبتکر آن بود، با هجوم مغول و درگیرى هاى داخلى و انقراض تمدن ها در تاریکى نادانى و ندارى گرفتار شد، در صورتى که مغرب زمینِ شکست خورده که از کوشش هاى مداوم، تجربه آموخته و شکست ها را از یاد برده بود، عطش علم و علاقه به ترقى را از دشمنان فراگرفت و میدان هاى عقل را پیمود... و با سربلندى به دوران رنسانس قدم نهاد.[7]

تمدن اسلام و جوامع اسلامى از سال 81 ـ 597 ق / 700 ـ 1200 م داراى اوج تعالى و پیشرفت و ترقى در انواع علوم و فنون بود. علوم تجربى اعم از پزشکى و شیمى و فیزیک و زمین شناسى، زیست شناسى و گیاه شناسى در اوج خود بود و بزرگ ترین دانشمندان و مبدعان این علم در گستره ى جهان اسلام به تدریس و تألیف و تحقیق در این علوم اشتغال داشتند و آثار سترگى را به عرصه ى تمدن عرضه مى داشتند و این دانش هاى گسترده ى مبنایى را به تمام همسایگان و جویندگان دانش که از هر سرزمینى به حضور آنها مى رسیدند مى آموختند.[8] خصوصاً از کشورهاى اروپایى دانشجویان زیادى در اندلس اسلامى و بغداد و رى و... به تحصیل علوم و فنون مختلف اشتغال داشتند. جهان غرب در این دوره ى درخشان، اسلامى گرفتار اندیشه ى قرون وسطى و توحش و جزم اندیشى کلیسا و کاملاً عارى از تعقل و تفنن بود; برعکس، در جهان اسلام دانشمندان کم نظیرى چون ابن سینا، خوارزمى، فارابى، محمد بن زکریاى رازى، ابوریحان بیرونى، حکیم عمر خیام، ابن خلدون، و کندى و... بدون هیچ محدودیتى به ترویج دانش در جهان اشتغال داشتند[9] و از سوى حاکمان اسلامى تشویق مى شدند. در علومى نظیر علوم انسانى در شاخه هاى جامعه شناسى، روان شناسى، ادبیات، فقه، تاریخ، جغرافیا و... بهترین دانشمندان ظهور کردند; ادریسى و یاقوت حموى و بیرونى از جغرافى دانان بزرگ و داراى تألیفات زیادى در علوم مختلف بوده اند.[10]
ادبیات در این دوره در شرق (جهان اسلام) در اوج فصاحت و بلاغت و زیبایى بود و شاعران و ادیبان این دوره در طول تاریخ کم نظیر بودند; شاعرانى چون فردوسى، رودکى، غزنوى، سنایى، خاقانى، جامى، مولوى، سعدى، حافظ، و شعرایى که در قلمرو اسلام اشعارى به زبان عربى مى سرودند.[11]
در این دوره مورخان کم نظیرى چون ابن اسحق، ابن هشام، طبرى، مسعودى، ابن ندیم، دینورى، یعقوبى و... به بهترین شیوه به نگارش پرداختند. آنها علاوه بر ثبت تاریخ، در علومى نظیر نجوم و ادبیات مهارت داشتند که در زیبانگارى آثارشان مؤثر بود.[12]
در علوم عقلى، اعم از فلسفه، ریاضیات، هندسه، موسیقى، هنر، نقاشى و مجسمه سازى، جهان اسلام در اوج ترقى و براى جهان غرب الهام بخش بود. خیام و خوارزمى از جمله ریاضى دانان جهان اسلام بودند.[13]
در علم فیزیک و شیمى ابن هیثم بزرگ ترین فیزیک دان (نورشناس)، و جابر بن حیان، بزرگ ترین شیمیدان[14] این دوران بودند.
شهرهاى کشورهاى اسلامى آباد و با معمارى هاى زیبا مزین و با ساختمان هاى مجلل و شیک، نمایى دیدنى و باشکوه از امپراطورى اسلامى را به رخ غربیان مى کشید و آنها همواره آرزو مى کردند که در شهرهاى اسلامى به سیاحت بپردازند و در همین راستا بود که افرادى مثل مارکوپولو و... در شهرهاى امپراطورى بزرگ اسلامى به سیر و سیاحت مى پرداختند و سفرنامه مى نوشتند و از بین دانشمندان اسلامى نیز افرادى چون ناصر خسرو و ابن بطوطه و سعدى ومقدسى بدین کار پرداخته و گزارش هاى زیبا از اوضاع شهرهاى اسلامى داده اند که همگى نشان دهنده ى رونق دانش معمارى و مهندسى و عمران و آبادى شهرهاى اسلامى است.[15] مدارس علمى و دینى و مساجدى که در کنار آنها کتاب خانه هاى عظیم با معمارى زیباى اسلامى ساخته مى شد، یکى از مظاهر پیشرفت جوامع اسلامى است که غربیان در ساختن مراکز علمى خود اقتباس نمودند و کالج هایى به شکل مدارس دینى جهان اسلام ساختند.[16]

از لحاظ اقتصادى و کشاورزى و دام دارى نیز جوامع اسلامى مولّد و صادرکننده ى محصولات فراوانى بودند و تکنولوژى کشاورزى و فن آورى را از طریق اسپانیا به اروپاى شرقى و غرب و اروپاى مرکزى انتقال مى دادند. اسپانیاى اسلامى، کشت برنج، گندم سیاه، نیشکر، انار، پنبه، اسفناج، مارچوبه، موز، گیلاس، پرتقال، لیمو، به، گریپ فروت، هلو، خرما، انجیر، توت فرنگى و زنجبیل را از آسیاى کشورهاى اسلامى فراگرفت و این همه را به اروپاى مسیحى آموخت. باغ دارى، و ایجاد تاکستان ها و گل کارى و پرورش دام و طیور در تمام جهان اسلام از رونق چشم گیرى برخوردار بود که اقتصاد کشورهاى اسلامى را در بالاترین درجه ى رشد نشان مى داد.[17]
استخراج معادن طلا و نقره، روى، مس، آهن و سرب، زاج، گوگرد و جیوه نیز در رونق اقتصادى بسیار مؤثر بود. بافت قالى ها، پرده هاى زربفت، پارچه هاى ابریشمى، شال و انواع پارچه هاى نخى و پشمى و لباس هاى رنگارنگ در کارخانه هاى جهان اسلام رواج داشت و اروپاى مسیحى از این جهت کاملاً وابسته به جهان اسلام بود.[18]
صنعت کاغذسازى را اولین بار جوامع اسلامى آغاز کردند. نخستین کارگاه کاغذسازى، در قلمرو اسلام، به سال 178 هـ، / 794 م در بغداد به دست فضل بن یحیى، وزیر هارون الرشید گشوده شد، آن گاه مسلمین آن را به سیسیل و اسپانیا بردند و از آن جا به ایتالیا و فرانسه رسید. این اختراع به هر جا رسید تألیف کتاب را آسان کرد و در ماندگارى و آموزش علوم تحولى بزرگ پدید آورد و استنساخ کتب نیز پس از رواج کاغذ رونق یافت. در بیشتر شهرها نیز کتاب خانه هاى عمومى تأسیس شده بود که تعداد زیادى کتاب داشت و درهاى آن به سوى طالبان علوم باز بود. در کتابخانه ها کاغذ نیز براى مطالعه کنندگان مهیا بود که یادداشت مى کردند.[19]
بیت الحکمه اولین کتاب خانه ى عمومى در جهان اسلام بود. در قرطبه و قاهره نیز کتاب خانه هاى بزرگ تأسیس شد.[20] علاوه بر وجود کتاب خانه هاى عمومى، کتابخانه هاى خصوصى نیز در جهان اسلام فراوان بود; مانند کتاب خانه ى «دارالعلم شاپور» در بغداد، کتاب خانه ى صاحب بن عباد (385 م) که بالغ بر 117 هزار مجلد کتاب در آن وجود داشت. در بخارا در عصر سامانیان کتاب خانه هاى بزرگ و کم نظیر از طرف نوح سامانى در اختیار ابن سینا قرار داشت و در عربستان، المؤید کتابخانه ى صد هزار جلدى داشت و در شیراز عضدالدوله دیلمى کتابخانه اى عظیم بنا کرده بود و در رى، هرات، سمرقند و تاشکند کتابخانه هایى بزرگ تأسیس شده بود، و سید مرتضى سیصد هزار جلد در کتاب خانه ى تخصصى خود کتاب داشت; شیخ طوسى نیز مثل او کتاب خانه هاى عظیمى داشت که حاوى هزاران مجلد کتاب بود;[21] و هزاران کتابخانه در منطقه ى بین النهرین و کشورهاى اسلامى وجود داشت که حاکى از رونق علم در جوامع اسلامى است.[22]

مدارس و دانشگاه هاى بزرگ جهان اسلام نیز از پیشرفت جوامع اسلامى حکایت مى کند.[23] جهان مسیحیت و کشورهاى اروپایى از مدارس جهان اسلام تقلید و در شهرهاى خود اقدام به تأسیس آن مى کردند و در آنها علوم رایج در مدارس و دانشگاه هاى اسلامى را براساس ترجمه ى کتاب ها و توسط استادان تعلیم دیده در جهان اسلام تدریس مى کردند.[24]
براساس اعتراف دانشمندان منصف غرب، جهان اسلام داراى جوامع پیشرفته و در تمام علوم پیشتاز بود و رهبرى جهان را به مدت هفت قرن بر دوش داشت که البته همه ى این پیشرفت ها را مرهون آیات قرآن و کلام پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مى دانند که مسلمین را به آموزش علم و به تفاهم و وحدت فرامى خواند.[25]

عوامل عقب ماندگى جوامع اسلامى چیست؟
عقب ماندگى، یعنى فقدان توسعه و رفاه و فن آورى و زمینه هاى آن در یک جامعه و بازماندن از تحول و پیشرفت هاى باشتاب در جهان که از لحاظ صنعت، اقتصاد و رفاه اجتماعى به سرعت در حرکت است.
کشورها را بر اساس پیشرفت اقتصادى آنها به چند دسته تقسیم مى کنند: فقیر یا جهان سوم، پیشرفته ى صنعتى و در حال توسعه.[26]
توسعه چیست؟ توسعه یعنى گسترش و بسط صنعت و فن آورى و تولید علم و... آنچه به عنوان تمدن معاصر غرب شناخته مى شود، ترکیبى است از مناسبات سرمایه دارى، رشد علوم و فلسفه ى عقلى، انقلاب صنعتى، ملیت گرایى ملت و دولت و شهرنشینى، دموکراسى سیاسى دولتِ مدرنِ انتخابى و قانون، جامعه ى مدنى، رعایت حقوق بشر و حقوق مدنى و شهروندى و... .[27] براى توسعه و پیشرفت عواملى ذکر شده است که همان عوامل اصلى ترین موانع توسعه نیز قلمداد شده اند.
برخى علت اصلى توسعه را فرهنگ مى دانند و با مطرح کردن نظریه ى جامعه شناسى نخبه کشى، فقدان فرهنگ در جوامع را، علت دفع نخبگان و نابودى آنها دانسته اند; مثلاً در عصر قاجار، دو تن از نخبگان بزرگ و متفکران کم نظیر تاریخ ایران، یعنى قائم مقام فراهانى سیدالوزراء و میرزا تقى خان امیرکبیر به خاطر فقدان فرهنگ در جامعه و عدم پذیرش تفکر والاى آنها به قتل رسیدند.[28]
نظریه ى دوم، توسعه را منوط به علم و تولید علمى مى داند و علم را مهم ترین عنصر پیشرفت و توسعه برمى شمرد. براساس این نظریه، زمینه ى پیدایش دانشمندان باید ایجاد شود تا علم که آغاز توسعه است تولید گردد. این نظر علت عقب ماندگى را در افول علم مى داند.[29]
نظریه ى سوم درباره ى فرآیند توسعه و اصل اساسى آن، بر ارزش هاى انسانى و نقش شخصیت و روان شناسى اجتماعى تکیه دارد. این نظریه، شرط توسعه ى جامعه را وجود ارزش هاى نوین و اخلاق انسانى و خلاقیت و نوآورى فردى و اجتماعى مى داند و معتقد است که در جوامع پیشرفته انسان ها ارزش هایى را باور دارند که سازنده ى مناسبات رشد است; این گونه انسان ها که صاحب انگیزه ى پیشرفت و خلاقیت و ابداع گرى هستند، در جوامع عقب مانده کمیاب اند.[30]

براى رسیدن به پاسخ قانع کننده، ضرورى است که ما به اجمال یا به تفصیل از تاریخ و گذشته ى کشورهاى اسلامى آگاه باشیم. در این راستا علاوه بر آگاهى کامل از تاریخ آنها، لازم است به هر یک از عناصر اساسى توسعه نیز توجه داشته باشیم; و بدانیم که شاخص توسعه در این کشورها، که اکنون ما به عنوان کشورهاى اسلامى مى شناسیم، چه بوده و نمودار پیشرفت آنها در زمان قبول اسلام چه مقدار بوده و بعد از اسلام نیز چه روندى داشته است؟ و هم چنین لازم است وضع کشورهاى توسعه یافته و پیشرفته ى امروز را نیز در آن محدوده ى زمانى مشخص کنیم و با کشورهاى اسلامى مقایسه و علت سبقت و زمان سبقت آنها را از کشورهاى اسلامى بررسى کنیم و در این میان باید به سؤالاتى پاسخ دهیم:

آیا اسلام عامل عقب ماندگى کشورهاى اسلامى بوده است؟ آیا ادیان دیگر سامى، مثل یهود و مسیحیت و دین ایرانیان (زرتشت) از نظر محتوا با اسلام تفاوت دارند؟ آیا محتواى این ادیان سبب پیشرفت جامعه بوده، یا برعکس، پیشرفت جوامع بطن ادیان را دگرگون نموده است؟ و قبل از اسلام، کشورهایى که در اقلیم جغرافیاى اسلام قرار گرفته اند چه وضعى داشته اند؟[31]
اسلام در مکه ظهور کرد و در زادگاه پرسابقه ترین تمدن هاى تاریخى بشر (ایران و بین النهرین و بخش هایى از روم) پرورش یافت و بالنده شد. محل ظهور اسلام عربستان بود و اقوام آن تمدن چندان درخشانى نداشتند و داراى زندگى اجتماعى قبیله اى و عشیره اى بودند[32] و زندگى شهرى و مترقى و مدنى را به دیده ى تحقیر مى نگریستند.[33] بخش نخست رشد اسلام در منطقه ى حاصل خیز و کشاورزى و بخش دوم در منطقه ى دامدارى و بخش سوم به عنوان اهرم ایجاد یگانگى دینى و وحدت قومى و ساختار قدرت متمرکز سیاسى بود. این سه بخش مهم از دستاوردهاى اساسى اقتصادى و سیاسى در اسلام بود که در منطقه ى خاورمیانه به دست آمد. سرزمین بین النهرین نزدیک به 3000 سال پیش از میلاد مسیح در برگیرنده ى تمدن هایى بود و اقوام مختلف را در یک جامعه جمع مى کرد و خط و نوشتار از آن جا آغاز شده و ادیان در آنجا ظهور کرده بودند. از جمله تمدن هاى این ناحیه (عراق کنونى) که تمدن سومرى را در بردارد، تمدن دینى است.[34]
اسلام با فتح ایران و بخش هایى از امپراطورى روم که به مراتب متمدن تر از عربستان بودند بالنده شد و رشد نمود و به عنوان یک ابرقدرت مطرح شد و تمام ادیان تحت الشعاع آن قرار گرفتند و عرب جاهلى به برکت اسلام برترى یافت و تفرقه و پراکندگى و قومیت ها و قبیله گرایى از بین رفت. در سایه ى این وحدت زمینه هاى رشد و پیشرفت از هر لحاظ در جهان اسلام به وجود آمد.

اما موارد زیر را مى توان به عنوان موانع رشد برشمرد:
1. ایجاد حکومت هاى موروثى در جهان اسلام و فقدان زمینه هاى مناسب براى عملى شدن اسلام واقعى; در زمان حیات و پس از رحلت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) جز اندک زمانى، هرگز به اسلام عمل نشد، بلکه اسلام به عنوان ابزارى براى کشورگشایى و قدرت طلبى مطرح گردید. بنى امیه و بنى عباس هرگز درصدد نشر اسلام و آگاهى دادن و رشد و توسعه ى فرهنگ اسلامى برنیامدند.

2. فقدان وحدت و ثبات لازم براى پیشرفت در جهان اسلام.[35] در حقیقت دین ابزار توجیه سیاست هاى قدرتمندان و حکومت ها شد.
بندیکس معتقد است که اسلام، همانند لوتریسم مسیحى، قربانى دیکتاتورى حکومتى شد و دین ابزار و دست آویزى براى مال اندوزى قدرتمندان دینى قرار گرفت و اعراب به خاطر ثروت هاى کشورها آنها را مورد هجوم قرار مى دادند و هیچ یک از[36] فتوحات زمان امویان (که مخالفان اصلى پیامبر در دوران آغاز نبوت بودند) براى گسترش فرهنگ اسلامى نبود و بر اساس ارزش هاى اسلام و اصول اسلامى انجام نگرفت، بلکه براى دست یافتن به غنایم سرشار و زمین ها و اسیران جنگى بود. نتیجه ى این دیکتاتورى ها در قلمرو اسلام، استمرار جنگ و خون ریزى بود که مانع پیشرفت شد و هرگز نمى توان این ها را به حساب اسلام گذاشت. (چون تولید علم و فرهنگ سازى و قدرت نوآورى و ابتکار، همیشه در بستر صلح و آرامش امکان پذیر است، نه در گرو جنگ و ستیز).[37]

3. فراموش شدن پیام انقلابى و اصلاحى اسلام که در زمان پیامبر شکل گرفته بود. دین که اهرم اهداف اصلى، چون وحدت، عدالت، فرهنگ و علم خواهى و طلب علم و... بود از مسیر خود خارج شد[38] و در طول 14 قرن تمام، حکومت هاى موجود عملاً حامى اسلام و حامل پیام و فرهنگ اسلامى نبودند; بنابراین، درست نیست که بپنداریم فرهنگ حقیقى اسلام ارائه شده و نتوانسته است موفقیتى کسب کند.

4. ظهور پدیده هایى مثل قومیت، ملیت (ناسیونالیستى) و نژادگرایى که از عوامل تجزیه ى قدرت واحد اسلامى بود.

5. ناهمگونى برخوردها در برابر تهاجمات و پیدایش جنگ هاى صلیبى که براى جهان غرب فواید و براى جهان اسلام زیان هاى سنگینى را به بار آورده بود.[39]

6. برداشت جزم اندیشانه و ایستا از دین و تلاش براى انطباق معیار و ارزش متحول جامعه با سنت هاى گذشته و عدم حرکت با زمان و پیشرفت هاى آن; این عامل، عقب ماندگى را به صورت پدیده اى همیشگى در جهان اسلام درآورده است.[40] معصومان(علیهم السلام)همیشه بر انطباق و حرکت با زمان تأکید نموده اند و تأثیر زمان و مکان یکى از مباحث فقهى مهم شیعه است; ولى اکثریت جهان اسلام، خصوصاً در دوره ى خلفاى اموى، عباسى و عثمانى به خاطر محرومیت از اندیشه ى امامت در این گرفتارى بوده اند.

7. از علل مهم عقب ماندگى جوامع اسلامى، استمرار استبداد در طول تاریخ بوده است. در ایران، تا وقوع انقلاب مشروطه و، در نهایت، انقلاب اسلامى، این پدیده ى شوم سایه ى تاریکى بر تاریخ افکنده بود.

8. وجود جنگ هاى مستمر. در جهان اسلام، بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) وحدت و پیشرفت جاى خود را به نفاق و خون ریزى داد و تاکنون این روند استمرار دارد. در ایران، جنگ هاى دوره ى غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان و مغولان، تیمور و جنگ هاى داخلى قدرت طلبانه، جنگ هاى فرقه اى و قومى و کتاب سوزى ها و ویران کردن مظاهر تمدن اسلام و ارزش هاى دینى که انرژى و نیروى فکرى و جسمى را تلف کرده و امنیت و رفاه و آسایش را که بنیان تفکر و تولید علم است، از بین برده بود بزرگ ترین مانع ترقى و پیشرفت بود.[41]

9. یکى از عوامل نوظهور و مهم ترین عامل عقب ماندگى ایران، پیدایش استعمار بود.
در مقابل، کشورهاى عقب مانده ى کشورهاى صنعتى غرب قرار گرفته اند که در ثروت غوطهورند; اما باید گفت که این ثروت مایه ى افتضاح و ننگ است; زیرا از خون بردگان تغذیه نموده و با غارت و چپاول منابع زیرزمینى کشورهاى عقب مانده فراهم شده است. تنعم و پیشرفت اروپاییان با جان کندن سیاهان، اعراب، هندیان و زردپوستان و سایر ملل (استعمارزده) به دست آمده و ما تصمیم داریم که این را فراموش نکنیم.[42]

استعمار با طرح تجزیه ى امپراطورى عثمانى و ایجاد مرزهاى مصنوعى بین کشورهاى اسلامى، از جمله کشورهاى خاورمیانه، و به وجود آوردن دولت هاى دست نشانده در عراق، لبنان، مصر، عربستان، و اردن و ایجاد اسراییل، زمینه هاى درگیرى و جنگ را در میان کشورهاى اسلامى فراهم و عقب ماندگى را پایدار نموده است در هر زمانى بهانه ى نزاع و درگیرى در این منطقه وجود دارد. استمرار استیلاى استبداد با حمایت استعمار، حافظ منافع استعمارگران و عامل دوام عقب ماندگى در کشورهاى استعمارزده است.[43]
آنچه درباره ى استعمار از آغاز تا عصر حاضر لازم است بدانیم این است که استعمار با گذشت زمان و پیدایش ابزار وسیع ارتباطى با سرعت نورى، شکل هاى بسیار پیچیده اى به خود مى گیرد و علاوه بر تغییر فرهنگ کشورهاى عقب مانده آنها را شدیداً به مواد و تولیدات استعمارى خود وابسته مى سازد و با غارت مواد اولیه ى آنها، خصوصاً نفت و معادن دیگر و ربودن مغزها و نخبگان کشورهاى اسلامى، سه عنصر اساسى و ضرورى توسعه (فرهنگ، ثروت و تفکر) را در این کشورها در معرض نابودى قرار مى دهد.

--------------------------------------------------------------------------------

[1]. مرتضى مطهرى، انسان و سرنوشت، (تهران: صدرا، چ ششم، 1361)، ص 6 و احمد کسروى، در پیرامون تاریخ، (انتشارات فردوس، 1377)، ص 134.
[2]. مرتضى مطهرى، همان، ص 8.
[3]. همان، ص 9.
[4]. ویل دورانت، تاریخ تمدن، (تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، چ چهارم، 1373)، ج 4، ص 433.
[5]. ویل دورانت، همان، ص 433 و 426 و کالین رنان، تاریخ علم کمبریج، ترجمه ى حسن افشار، (تهران: نشر مرکز چ دوم، 1371) ص 300 و 326ـ327. و محمد ابراهیم آیتى، تاریخ حکومت مسلمین در اروپا، (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ دوم، 1363)، صص 94 و 169، 176 و 222 و 229.
[6]. کالین رنان، همان، ص 300، و ذبیح الّله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، (تهران: امیرکبیر، چ سیزدهم 1372) ص 344، 347 و 303 ـ 343 و ابن جبیر، سفرنامه، (مشهد: آستان قدس، چ اول، 1370) ص 321 ـ 422.
[7]. ویل دورانت، همان، ص435.
[8]. ویل دورانت، همان، ص 313، 314 و 319; کالین رنان، همان، ص 317 و 323.
[9]. ویل دورانت، همان، ص 303 ـ 329 و 407; کالین رنان، همان، ص 326 و ذبیح الّله صفا، همان، ص 289 ـ 292، 293 ـ 299، ص 337 ـ 347 و; و ابن ندیم، الفهرست، ترجمه ى رضا تجدد، (تهران: انتشارات سنائى، چ اول، 1343) ص 474 و 465 ـ 472، 493، 531، 535.
[10]. ویل دورانت، همان، ص 418 و کالین رنان، همان، ص 320.
[11]. ذبیح الّله صفا، همان، ج 1، 2 و 3.
[12]. ابن ندیم، همان، ص 425.
[13]. همان، ص 304، 309، 345، 350، 355، 360.
[14]. همان، ص 310 ـ 311، 315، 319، 418 و 419، و کالین رنان، همان، ص 329 و 332 و ابن ندیم، الفهرست، ترجمه ى رضا تجدد، (تهران: سنائى، چ اول، 1314) ص 634، 637 و 641.
[15]. ناصر خسرو قبادیانى، سفرنامه، (تهران: شرکت سهامى کتابهاى جیبى و امیرکبیر، چ نهم، 1372)، ص 44 ـ 125; و ابن جبیر همان، ص 321 ـ 424 و ویل دورانت، همان، ص 298 ـ 291.
[16]. نورالّله کسائى، مدارس نظامیه، (تهران: امیرکبیر، چ دوم، 1363)، ص 82 ـ 230 و عبدالرحیم غنیمه، دانشگاه هاى بزرگ، (تهران: دانشگاه، چ دوم، 1372)، ص 49ـ168.
[17]. ویل دورانت، همان، ص 380.
[18]. همان، ص 379 ـ 383.
[19]. همان، ص 304 و استاد کاظم مدیر شانه چى، کتاب و کتابخانه در اسلام، (مشهد: آستان قدس، چ اول، 1374) ص 71 و کالین رنان، همان، ص 376.
[20]. شانه چى، همان، ص 72 ـ 80 و 99 ـ 100 و یوسف العش، کتابخانه هاى عمومى و نیمه عمومى عربى در قرون وسطى، (مشهد: آستان قدس، چ اول،)، ص 51.
[21]. شانه چى، همان، ص 100 ـ 107 و یوسف العش، همان، ص 197، 204 و 265.
[22]. ر.ک: به یوسف العش، همان، ص 80 ـ 279.
[23]. دکتر نورالّله کسائى، مدارس نظامیه، (تهران: امیرکبیر، چ دوم، 1364) ص 82 ـ 219.
[24]. عبدالرحیم غنیمه، همان، ص 50 ـ 168.
[25]. ویل دورانت، همان، ج 4، (بخش دوم)، ص 815 ـ 821.
[26]. ر.ک: لیبرته ریشه هاى عقب ماندگى، ترجمه ش. صبورى، (تهران: روزبه، چ اول، 1237)، ص 5.
[27]. کاظم علمدارى، چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟ (تهران: نشر توسعه، چ هفتم، 1381)، ج اول، ص 43.
[28]. عباس میلانى، تجدد و تجددستیزى در ایران، (تهران: نشر آتیه، 1378)، 78، ص 14.
[29]. صادق زیباکلام، ما چگونه ما شدیم؟ (تهران: روزنه، چ چهارم، 1377)، فصل دوازدهم.
[30]. جلیل دهقانى، «رفتار عمل اصلى توسعه»، مجله ى علوم اجتماعى، ج 2، ش 3، زمستان 76، صص 40 ـ 51.
[31]. کاظم علمدارى، همان، ص 272.
[32]. نهج البلاغه، خطبه ى 95، اوضاع زندگى و فرهنگ عرب جاهلى قبل ازظهور اسلام و بعثت نبوى را به خوبى تبیین مى کند; و ر.ک: ابن خلدون، مقدمه، گنابادى، (تهران: بنگاه ترجمه، چ چهارم، 1359)، ج 1، ص 287 و ج 2، ص 1241 و شوقى ضیف، العصر الجاهلى، ترجمه ى ذکاوتى، (تهران: امیرکبیر، چ اول، 1364)، ص 46 ـ 68 و محمود طباطبایى اردکانى، تاریخ تحلیلى اسلام، (تهران: اساطیر، چ سوم، 1374)، ص 21.
[33]. کاظم علمدارى، همان، ص 272.
[34]. همان، ص 274.
[35]. سمیح عاطف الزین، ریشه هاى ضعف و عقب ماندگى مسلمین، ترجمه محمود رجبى و کمالى نیا، (قم، چ اول، هجرت، 1398 هـ ق)، ص 41 ـ 59.
[36]. کاظم علمدارى، همان، ص 293.
[37]. ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 1، ص 70.
[38]. کاظم علمدارى، همان، ص 293.
[39]. کاظم علمدارى، همان، ص 108 ـ 110، و سمیح عاطف الزین، همان، ص 41 ـ 112.
[40]. کاظم علمدارى، همان، ص 289.
[41]. شهید مطهرى، همان، ص 273.
[42]. ک. لیبرته، همان، ص 37، به نقل از فرانتسن فانون، دوزخیان زمین.
[43]. اقتباس با تصرف از کاظم علمدارى، همان، ص 360، 363.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

در این قسمت ، پرسش ها و پاسخ های مرتبط با معارف قرآنی مطرح می شود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |