تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

 

متن نامه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بشیر و نذیر (2)

 

دکتر سید نعمت الله عبدالرحیم زاده

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بشیر و نذیر (1)

 

دکتر نعمت الله عبدالرحیم زاده

 

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نگاه عرفانی به مسأله وحی در آرای سروش

 

رحمان افشارى

 

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

صاحب نظران در گفتگو با آفتاب اظهار کردند:
این نوع برخورد با سروش سزاوار نیست


روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پاسخ آيت الله العظمي منتظري به پرسش هايي پيرامون نظریه " قرآن و وحی "


روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سروش در ترازو

منتقد روحانيت يا جايگزين آن؟

گزارشي از نقدهاي متقابل روحانيان و سروش

محمد قوچاني

 

سال 1384 هنگامي كه عبدالكريم سروش اعلام كرد از ميان آن همه نامزدهاي غيرروحاني انتخابات رياست‌جمهوري ايران به مهدي كروبي راي مي‌دهد، بيش از همه آن حلقه از روشنفكران ديني پيرامون سروش شگفت‌زده شدند كه بر گرد مصطفي معين جمع شده بودند و گمان نمي‌بردند پس از عمري نقد سروش بر روحانيت او همچنان ادامه اصلاحات را در رياست يك «روحاني» ببيند. صداي سروش البته در آن هياهو گم شد، اما استدلال او در اقبال به كروبي تنها پس از برگزاري مرحله اول انتخابات اثبات شد كه كار از كار گذشته بود و نه فقط روشنفكران ديني كه روحانيان اصلاح‌طلب از قدرت حذف شدند. با وجود اين هنوز اصلاح‌طلبان، چه سياسي و چه ديني، قصد نكرده‌اند بنشينند و جمع‌بندي كنند. چرا استاد روشنفكري ديني پس از يك عمر نقد روحانيت چنين به توصيه و تجويز برخاسته بود؟ چرا سروش حمايت خود را نثار معين نكرده بود؟ چرا آن كه خويش را ناقد مديريت فقهي و حامي مديريت علمي معرفي مي‌كرد به جاي توصيه وزير علوم و رئيس دانشگاه‌ها كه شعارش توسعه علمي بود، رهبر مجمع روحانيون را برازنده مقام رياست جمهوري مي‌ديد؟ براي فهم و درك اين نكته شايد نگاهي به تاريخچه روابط سروش و روحانيت ضروري باشد:

روی ادامه مطلب کلیک کنین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

پاسخ آیت الله مکارم به دکتر سروش


روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

نگاهی به متدولوژی‌های غربی و فهم قرآن

تقی رحمانی

 

 

 

 


تقی رحمانی: گفت‌وگوی میان آیت‌اللـه سبحانی و دكتر سروش دارای نقاط مهم و برجسته‌ای بود كه می‌توان برخی از گونه‌های متفاوت آن را برشمرد.
1-‌ هنر اندیشمندان ایرانی را در بحث‌های انتزاعی نشان می‌دهد كه كمتر به بحث‌های راهبردی می‌پردازند. به‌عنوان مثال بحث‌های كلی، ادعاهای كلی در بردارد و ادعاهای كلی كمتر قابل رد و نقد كردن اثباتی هستند. به‌عنوان نمونه این ادعا كه قرآن بر دل محمد(ص) نازل شده یا بر كلام محمد(ص)، هر كدام با شاهد مثالی به اثبات ادعای خود پرداخته‌اند. اما هیچ‌كدام از این دو بزرگ‌وار تلاش نكرده‌اند تا نشان دهند كه نشانه‌های نقص نظرات خود را در قرآن كریم چگونه توجیه می‌كند. چرا كه در قرآن هم بر قلب تو نازل كردیم آمده است و هم ای پیامبر بگو كه این سخن خداست. اما به‌طور مثال مشخص نشده است كه این سخن خداست به چه معناست.
2-‌ نكته دیگر زبان آیت‌اللـه است كه ایشان در مورد دیگر روشنفكران مسلمان مانند دكتر شریعتی این ادعا را به‌كار برده است، در حالی‌كه دكتر سروش دغدغه‌ دین دارد. اگرچه نگارنده این سطور بر دیدگاه‌های وی ایراد اساسی دارد.
سروش هرچه می‌كند با اعتقاد و ایمان به مذهب و دین می‌كند. الفت وی با پیامبر به دلیل شناخت مولانا، بسیار تعیین‌كننده در زندگی وی است.
3-‌ از قضایای روزگار این‌بار سروش زبان نرم در گفت‌وگو با آیت‌اللـه به‌كار برده است، در حالی‌كه ایشان در نقد دیگران تند و غلیظ و شدید سخن می‌گوید. امیدوارم كه این سنت ادامه یابد.
4-‌ مهمترین نكته برای من در این گفت‌وگو جدال دو نگاه متاثر از فلسفه غرب و یونان است كه بر سر قرآن با متدولوژی غربی با یكدیگر به گفت‌وگو می‌پردازند. حال چرا این ادعا را دارم؛ به‌دلیل بسیار روشن دستگاه سنتی ما متاثر از فلسفه ارسطو و منطق آن است. آیت‌اللـه با استدلال قبل از كانتی و دكارتی با منطق جدلی یعنی نفی استدلال طرف مقابل و همچنین به شیوه صغری و كبری چیدن نتیجه خود را می‌گیرد. بنابراین توجه به این نكته نمی‌شود كه فقط دكتر سروش و دیگران نیستند كه تحت تاثیر غربیان یا مستشرقین هستند بلكه بخشی از تفكر مسلمانی ما متاثر از منطق و فلسفه یونانی است كه پدر فلسفه غرب است. در این مورد به ادعای علامه طباطبایی كه «آیت‌اللـه» به ایشان باور دارد اشاره می‌كنم كه علامه در مورد لزوم فهم قرآن، دانستن منطق را ضروری می‌داند. در این مورد مرحوم مطهری جهان‌بینی اسلامی را به جهان‌بینی فلسفی نزدیك‌تر می‌داند. همچنین نقد محمدرضا حكیمی را درباره تاثیر حوزه علمیه از منطق و عقل یونانی را همگان می‌د‌انند. اینكه «آیت‌اللـه سبحانی» به صراحت دیگران را به تاثیرپذیری از غرب و مستشرقین معرفی می‌كند، شاید توجه ندارد كه نحوه استدلال و تكیه‌گاه ایشان همان فلسفه غرب است، منتها از نوع متقدم‌تر آن یعنی فلسفه ارسطویی. اما دكتر سروش نیز كه متاثر از فلسفه تحلیلی و زبان و همچنین علوم جدید است و به‌دلیل فقط دینداری و ایمان خود به دلیل پذیرش كامل پارادایم فلسفی جدید كه گزاره‌های بی‌معنی و گزاره‌های غیرقابل اثبات را در پرانتز می‌گذارد به‌خودی خود جهان‌شناسی و آداب و رسوم مطرح در قرآن را نمی‌تواند با علوم زمانه و فلسفه جدید توضیح دهد. از همین روی چون به خدا و پیامبر و اسلام عشق می‌ورزد، تلاش می‌كند تا با پیرایه‌زدایی از قرآن، در ایمان خود استوار بماند. اما تجربه پروتستان‌های مسیحی در بررسی كتب مقدس می‌تواند پیش روی سروش قرار بگیرد. اما هم «آیت‌اللـه» و هم «دكتر سروش» نتوانسته‌اند كه با منطق متن و منطق و متدولوژی مناسب با قرآن برخورد كنند، تجربه سهروردی و ملاصدرا در دوران جدید، در جامعه ما تكرار نشده است. ایمان و استدلال غزالی‌وار كه از اندیشه دكتر سروش بیرون نمی‌رود، همچنین آیت‌اللـه سبحانی به راحتی نمی‌‌خواهد بپذیرد كه آنچه كه استدلال می‌كند، میراث خواجه نصیرالدین طوسی است. اما بدون نوآوری از تجربه خواجه نصیرالدین طوسی، آیت‌اللـه سبحانی به همین سیاق سخن می‌گوید. البته باید گفت كه تلاش جریان اقبال و شریعتی در دوران جدید برای پی‌ریزی تفكر شرقی مدرن به نتیجه نرسیده است.
5-‌ نكته جالب و مبارك این گفت‌وگو به تعبیر مهندس لطف‌الله میثمی كه خود قرآن پژوهی پیگیر و اثباتی است این قسمت از ماجراست كه گفت‌وگوی اندیشمندان بر سر قرآن و با محوریت قرآن بسیار مفید خواهد بود. چرا كه قرآن به عنوان متن مرجع مورد توجه قرار می‌گیرد و از اهمیت مناسبی برخوردار می‌شود. در حالی‌كه در حوزه‌های علمیه ما می‌توان به مقام مرجع تقلید «رسید» بدون اینكه به قرآن نیاز باشد. امیدوارم كه آیت‌اللـه سبحانی به این نكته توجه كند و فقط در گفت‌وگو با روشنفكران مذهبی و دینی از آیات قرآن سود بجویند. اگر قرآن محور گفت‌وگوها میان روشنفكران مسلمان و روحانیون شود، می‌توان از تجربه اندیشمندان مسلمان در گذشته در به كار بردن عنوان متدولوژی‌های فهم قرآن سود جست و تلاش كرد كه با متدولوژی مناسب كه با قرآن همخوانی داشته باشد، به فهم برتری از قرآن دست یافت. به نظر می‌رسد كه حاكم كردن متدولوژی و علوم فلسفه زمانه به شكل یك‌طرفه بر «كتاب» باعث ‌شود كه گوهر متن به خوبی درك نشود. فراموش نكنیم كه منطق و فلسفه ارسطو، خدای رحیم را به مطلقیت و از كامل بودن به سكون رساند و عرفان غزالی قرآن را از آسمان به زمین برد، در حالی‌كه هیچ‌كدام از این دیدگاه‌ها با سنت پیامبر هماهنگی نداشت. این نقد اقبال لاهوری به فلسفه یونانی و درك غزالی از قرآن و اسلام به وی امكان حركت داد كه البته ناتمام است، پس گفت‌وگوها را باید مبارك دانست و راه گفت‌وگو را باز گذاشت.
6- این یادداشت قصد آن را نداشت كه وارد نقد برخی از دیدگاه‌های آیت‌اللـه سبحانی و دكتر سروش شود، بلكه قصد توجه دادن به نكاتی در مورد این گفت‌وگو را داشت كه توجه به آن می‌تواند هم جالب و هم راهنما باشد.
 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

زمان و تجربه مومنان

 

 

محمد جواد غلامرضاکاش

 

 

 

 

این روزها، بحث و گفتگو میان دکتر عبدالکریم سروش و جناب آقای سبحانی، توجه مرا به خود جلب ‏کرده است. به کلی فاقد صلاحیت لازم برای ورود در محتویات بحث این دو بزرگوار هستم. اما ‏تلاش کردم از منظری دیگر، به روح تجسد یافته در کالبد کلام آنان نظر کنم. ‏

به نامه دوم جناب سبحانی نظر کنید. پیامبر عظیم الشان اسلام، یک مطلق تجلی کرده در روی ‏زمین است، از این حیث که عالم به همه علوم بشری است و هیچ امری بر ایشان مجهول نیست. ‏ایشان در عین حال، دریافت کننده وحی است. همان وحی‌ای که سرشتی فرازمان و فرامکان دارد و ‏همه تجربیات و آگاهی‌ها و تجربیات تاریخی بشر، ذیل آن جای می‌گیرد. ‏

به این ترتیب، پایان تاریخ به نحوی پیشینی رخ نموده است. هر چه در زمان و هر چه در تجربیات ‏خاص بشری روی می‌نماید، دریچه‌ای بر یک تجلی تازه از آن امر پیشینی می‌گشاید. آقای سبحانی ‏از یک منظومه هویتی سخن می‌گویند که زمان را در خود محصور کرده است. ‏

هر چه از صدر اسلام فاصله می‌گیریم، گویی یک فرایند انحطاطی را پشت سر می‌گذاریم، چرا که از ‏آن نقطه طلایی و زرین نخست فاصله می‌گیریم. بنابراین زمان به خودی خود فاقد اصالت است. ‏تجربیات و موقعیت‌های خاصی که مسلمین در آن جای گرفته‌اند، فاقد اهمیت است. جهد تاریخی ‏مسلمین، به خودی خود، قادر به افزودن چیزی به انبار معارف مسلمین نیست. مگر آنکه کسب ‏مجوز و امتیاز از آن منابع نخستین کند و اثبات کند که در قیاس با امهات آنچه پیشاپیش بوده ‏است، بداعتی ندارد. ‏

گویی وجه مکانی شده امت مسلمین، از وجهی زمانی نیز بهره‌مند است. هر مسجد محرابی رو به ‏سوی یک کانون در روی زمین دارد و همه مسلمین جهان، رو به سوی یک نقطه مکانی گرد می‌آیند ‏و نماز می‌گذارند، به این ترتیب، می‌توان حلقه‌ای به بزرگی همه جهان اسلام متصور شد که نقطه ‏کانونی‌اش خانه کعبه است. این مسلمین به همان سیاق نیز، در فرایند گسترش زمان، رو به سوی ‏یک لحظه و موقعیت تاریخی ایستاده‌اند و همه تاریخ را می‌توان یک حلقه بزرگ تصویر کرد که ‏گرداگرد یک نقطه که همان دوران تنزیل وحی است، کشیده شده است. ‏

دکتر سروش نیز از دوران تنزیل به منزله یک نقطه طلایی سخن می‌گوید، اما نقطه طلایی او، تنها ‏یک نقطه آغاز است. آغازی که گویی به واسطه آن، تاریخ از یک نطفه مقدس بارور شده است. ‏آنچه با وحی محمدی آغاز شده، در تجربه زنده و ملموس و تدریجی بشری، تداوم پیدا می‌کند و به ‏تدریج نو به نو جلوه‌های تازه از خود ظاهر می‌کند. در روایت دکتر سروش، علاوه بر منبع وحی و ‏سنت نبوی، سنت مومنان نیز واجد وجاهت و مشروعیت است. می‌توان در ارزیابی کم و کیف ‏باورهای دینی، علاوه برآن مراجع نخستین، به عقل جمعی و تاریخی مومنین و تجربیات زنده و ‏تاریخی آنان نیز تکیه کرد و بر آن مبنا نیز حکم به وجاهت یا عدم وجاهت احکام مومنانه داد. ‏

به این ترتیب، در روایت دکتر سروش، به جای آن دایره تاریخی، بیشتر با یک زاویه سی درجه در ‏بستر زمان مواجهیم که نقطه آغاز آن دوران تنزیل است و دو ضلع دیگر آن در تجربه تاریخی ‏مسلمین هر روز گشوده‌تر و گشوده‌تر می‌گردد. زمان از آن منطق متوجه به یک نقطه در فراخنای ‏زمان بهره نمی‌برد. احتمالاً همانطور که آن منطق زمانی دایره وار، رخت بربسته است، آن منطق ‏مکانی دایره وار نیز که تجلی بخش امت اسلامی است، جایگاهی ندارد. چرا که تجربه تاریخی و ‏متنوع اسلامی نیز حاکی از کثرت غیر قابل تقلیل به یک وحدت مکانی شده است. ‏

در روایت جناب آقای سبحانی، زمان در حصر منطق دایره وار مکان است، در روایت دکتر سروش، ‏مکان در منطق خطی و کشدار زمان، از هم گسیخته است. ‏

در منطق جناب سبحانی، مومن مکلف است، اما خانه امن دارد، در جهانی کاریزماتیک زندگی ‏می‌کند، حساب و کتاب از پیش شناخته شده است، مقید و مطیع است. همواره با چشمانی توام با ‏ادب به جهان می‌نگرد. همیشه تلاش می‌کند تجربیات ملموس خویش را در پرتو معارف پیشینی ‏تاویل و تفسیر کند. چه بسا که تجربیات مومنانه‌اش شیطانی از آب درآیند. در منطق دکتر سروش ‏اما، خانه امنی در کار نیست. مومن انتخاب کننده است و در اضطراب زندگی می‌کند. حریم‌ ‏می‌شکند. تجربیات تازه می‌کند و در پرتو تجربیات تازه خود، ورقی بر دفتر ایمان می‌افزاید. ‏

در یک کلام، بحث و جدل میان این دو بزرگوار، فی الواقع بحث و جدل پیرامون تاریخ است. آیا ‏تاریخ حقیقتاً وجودی حقیقی است. هنگامی که تاریخ به یک وجود حقیقی بدل می‌شود، هر رخداد که ‏در تجربه فردی مومن حاصل می‌شود و هر رویداد که در تجربه جمعی مومنین حادث می‌گردد، ‏آفرینشی نو روی می‌نماید. اما در روایتی که تاریخ فاقد وجود حقیقی است، مومنین فاقد هستی واقعی ‏و حقیقی‌اند. حد هستی‌شان تابع توان نیست بودنشان است. مثل حافظ که حجاب خود است و باید ‏از میان برخیزد، مومن نیز ضرورت دارد از میانه برخیزد تا جوهر حقیقت بی سایه حضور او تجلی ‏کند. ‏

در روایت جناب سبحانی، هویت جمعی مومنانه به اعتبار وجه کانونی آن نقطه مقدس، به قوت و ‏قدرت حفظ شده است، اگر چه موقعیت خاص ایمانی فرد مومن به چیزی گرفته نمی‌شود. اما در ‏روایت دکتر سروش، هویت جمعی مومنانه از هم گسیخته می‌شود تا حیات عینی و ملموس و تچربه ‏خاص مومن موضوعیت پیدا کند. ‏

من احساس می‌کنم در جهان امروز، تداوم آن هویت جمعی که جناب سبحانی از آن سخن می‌گوید ‏بی قدر و بها دادن به تجربه ملموس و عینی شخص مومن و ارزش بخشیدن به خودی که هر روز ‏قوت و نیروی بیشتری می‌گیرد ناممکن است. مگر به بهای تحریک عاطفی که چندان نخواهد پائید. ‏در عین حال نمی‌دانم قدر و بها دادن بیش از حد به تجربه مومنانه و اولویت بخشی به خود مستقل ‏فرد مومن نیز چگونه در فرایند هدم هویت جمعی مومنانه میسر خواهد بود. به ویژه در منطق عینی ‏اسلامی که همواره به شدت سیاسی و جمعی و معطوف و متکی بر هویات جمعی بوده است. ‏

مثل یک آموزنده علاقه‌مند بحث را دنبال می‌کنم باشد تا منطقی برای پیوند این دو خواسته به ‏دست آید. ‏

 

 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

در دفاع از عبدالکریم سروش و سخنی با تکفیر کنندگان

رشيد اسماعيلي

 

 

 

«فیلسوف هرگز کشیشی را نکشته است اما دست کشیش به خون فیلسوفان بی شماری آلوده است»
دیدرو


تکفیر فکر و نظر در این سرزمین نه حرف دیروز و امروز که حکایتی است دیرینه سال. حکایت «عین القضات» و «ملاصدرا» بسیار گفته اند و کم هم نشنیده ایم، این حکایت اما مختص به این سرزمین نبوده است؛ از بامدادن طلوع تعقل ، تکفیر، حربه ای بوده است به دست جزم اندیشان و زور مداران تا هر فکر مضر به حال تداوم سلطه ی نامشروع شان بر نفوس و روانهای آدمیان را در نطفه خفه کنند، که جام شوکران سقراط ،خود بهترین شاهد این مدعاست.


این داستانها اما اکنون از بخش عمده ای از جهان ما رخت بر بسته ، در هر جای این کره ی خاکی که انسان بر صدر نشسته و حقوقش ارج نهاده می شود هیچ انسانی به جرم فکر و عقیده اش به چوب مجازات گرفتار نمی آید، در این جهان اما حکایت ما طرفه حکایتی است که بنا به ادعا، یکصد سال است در میانه ی جدال سنت و تجددیم و در یکصد سالگی این جدال «چوب تکفیر» نه از آستین «فقه» که از اردوی «سینما گران و نویسندگان» بر فرق روشنفکری دیگر کوبیده می شود و تو از خود می پرسی چگونه آنها که خود خواه نا خواه بخشی از نخبگان فکری و فرهنگی این سرزمین محسوب می شوند به تکفیر مردی رضا می دهند و مبادرت می کنند که خود از جنس فکر و اندیشه است؟

دلم می سوزد نه برای عبدالکریم سروش که بیشتر برای بهاءالدین خرمشاهی و مجید مجیدی که روزی نه در دادگاه که در پیشگاه وجدان عمومی، باید پاسخگوی این موضع خویش در همصدایی با بنیادگرایان دینی برای تکفیر یک روشنفکر باشند. چگونه سازنده ی «رنگ خدا» توانست یک روشنفکر را تکفیر کند؟ مجید مجیدی که وجدان خود را به این سادگی زیر پا گذاشت پاسخ بغض معصومانه ی« کودک نابینای رنگ خدا» را چگونه خواهد داد؟ به راستی چه شد که نویسنده ی خردمند «حافظ نامه» و مترجم توانای «درد جاودانگی» و «علم و دین» به خود اجازه داد اینگونه خرد ستیزانه بر تنور تکفیر یک روشنفکر بدمد؟ آن سابقه ی رفاقت که با سروش داشت به کنار آن عهد مودتش با عقل و آزادی چه شد؟

چه شد که چوب تکفیر بر کوزه ی آزادی زد و آبروی عقل به چوب حراج تعصب فروخت، که عقلانیت را اگر یک دوست چون او باشد به دشمن چه حاجت است؟ دردناک تر اینکه خرمشاهی که خود در زمره ی بزرگان است برای تکفیر بزرگی دیگر به جمله ای از «میگل د اونامونو» استناد می کند در مذمت کسانی که «برای قطع تب، ريشه حيات انسان را قطع می‌کنند». به راستی چه کسی برای قطع تب ریشه ی حیات آدمیان را نشانه گرفته است، سروش که نظریه ای دین شناسانه – ولو نا صواب- ارائه کرده یا او که در سرزمین تقدیس خشونت ،برای مقابه با یک فکر چماق تکفیر بر می افرازد و آتش ارتداد می افروزد؟مگر سرچشمه ی انسان چیزی جز همین بشر گوشت و خون و پوست دار است؟ مگر چیزی جز تعقل و احساس همین بشر است؟


عجبا که مدارای «جعفر سبحانی» که هم «مجتهد» است و هم «آیت الله» و در نتیجه صالح تر برای حکم به تکفیر دادن در مواجهه با «فکر سروش» به مراتب بیشتر بود از آن کارگردان و آن ادیب، که سبحانی کلمه را با کلمه پاسخ داد و تکفیر خویش زمینه ساز قتل اندیشمند نکرد.


به راستی اگر فردای روزی غیرت جاهلی بجنبد و سروش از دم تیغ گذراند خرمشاهی و مجیدی باز بر این منهج نا راست کردار و گمراه کننده ی تکفیر پای خواهند فشرد؟ علی الخصوص حال که گویا بزرگی از بزرگان قم نیز با جماعت تکفیر گر همراه شده و سروش را بدتر از سلمان رشدی دانسته و مسلمانان به «ادای تکلیف» فرا خوانده است.کدام تکلیف؟ حریم اسلام آیا اینگونه پاسداری می شود؟

به کلیسا نگاه کنید ؛ هنوز که هنوز است تاوان آنچه با گالیله کرده است را پس می دهد. هر مسیحی معتقد هنوز از آنچه کلیسا با اهل علم و فلسفه و هنر کرد شرمسار و سرافکنده است. آنها که امروز به خیال دفاع از مسلمانی به تکفیر روی می آورند، فردا جز شرمساری و سرافکندگی برای مسلمانان باقی نخواهند گذاشت. به راستی آن «پشمینه پوشان تندخو» چه خدمتی در حق مسلمانان و مسلمانی کرده اند که اکنون خود را داعیه دار همه چیز می دانند؟


در این ماجرا اما آنچه قلب را می فشرد نه فریاد های« اعدام باید گردد» چند طلبه ی جوان و متعصب در قم بلکه همان چوب تکفیری است که امثال خرمشاهی و مجیدی در مقابله با سروش برافراشته اند.
باری؛امروز دفاع از سروش بر ما واجب است نه به واسطه ی خدمات فکریش که شاید دست کم برای برخی –درست یا غلط- محل تردید باشد، بلکه برای حفاظت از حریم اندیشه و تفلسف که اگر این بدعت تکفیر روشنفکر به وسیله ی سینماگر و ادیب باب شود نه از« تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان». نباید گذاشت تکفیر سروش زمینه ساز بسته شدن اندک دریچه های موجود اندیشه ورزی شود و این وظیفه ایست نه فقط بر عهده ی دوستداران سروش که منتقدانش نیز به رسم روشنفکری در این میدان باید میانداری کنند.


عبدالکریم سروش خوب یا بد، بخواهیم یا نخواهیم اگر نگوییم مطرح ترین لا اقل یکی از مطرح ترین متفکرین ایرانی طی سه دهه ی اخیر محسوب می شود، پارادایم سروش امکانات نویی را در اختیار بخشی از جامعه ی مذهبی ایران قرار داد تا آسان تر از قید سنت رها شود و دل در گروی ارزشهای دنیای مدرن ببندد . او برای بسیاری از مومنان پلی بوده است برای« گذار».هنوز اقدام شجاعانه ی سروش در نقد قرائت فاشیستی از دین آن هم در اواخر سالهای سیاه دهه ی 60 از خاطره ها پاک نشده است، سروش البته که معصوم نیست خود نیز چنین ادعایی ندارد و کدام یک از ما در زندگیمان خطا نکرده ایم؟ با این حال نقش برجسته ی او در پیشبرد اندیشه ی مدارا بر هیچ انسان منصفی پوشیده نیست.


او مسلمان است اما کوشیده تا مسلمانیش مانعی در برابر مدرن بودنش نباشد، چگونه می توان کوششها و تقلاهای فکری او طی دو دهه ی اخیر برای فراهم آوردن لوازم معرفت شناختی و مبانی اپیستمولوژیک لازم جهت سازگار کردن دین با دنیای جدید را نادیده گرفت و فارغ از همه ی این حرفها چگونه می توان در برابر این موج سهمگین تکفیر و تبلیغ علیه یک متفکر سکوت کرد و بر این جفایی که بر اهل اندیشه می رود چشم پوشید؟ تاریخ گناه این سکوت را بر ما نخواهد بخشید همانگونه که گناه آن موضع گیریهای خجالت آور امثال مجیدی و خرمشاهی را نادیده نتواند گرفت.


 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

شطحیات سروش

 

 

محمد نصر اصفهانی

 

 

 

 

بندگانی را بشارت ده،

 

كه سخنان را بشنوند و از بهترين آن پيروى ‏كنند،

 

 اين افراد مشمول هدايت خداوند واقع مى‏شوند

 

 و به ‏راستى خردمند هستند. [1]

 

یکی از دشواری‌های همیشگی دین و عرفان و حتی فلسفه و گاهی هم علم در طول تاریخ، فاصله آن‌ها با فهم عرفی و متعارف و تفاوت در ساحت زبان گوینده و شنونده آن بوده است. این شرایط همیشه مشکل آفرین و رهزن راهیان حقیقت و عامل سوء استفاده بیمار دلان و ابزاری آسان برای از میدان بدر کردن رقیب بوده است. سقراط، حلاج، سهروردی،   گالیله و ... قربانیان همین مشکل شدند. بخش زیادی از نزاع محدث و متکلم، فیلسوف و متکلم، عارف و فیلسوف، فقیه- عارف و فیلسوف، اصولی و اخباری در تاریخ و فرهنگ ما و اتهام کفر و بی دینی و تلاش برای از میدان بدر کردن یکدیگر نیز غالبا با استفاده از همین دستاویز بوده است. مصاحبه آقای دکتر سروش و واکنش‌های مختلف در مقابل آن شاهدی بر آخرین نمونه از این دست بوده است.

 

جان سوختگی و شیفتگی سروش به پیامبر(ص)، در این عصر و در میان ملتی که پیامبر برای آنان زینتی برای گلدسته‌‌هاست، کمتر یافت می‌شود. عجیب است که او به دلیل شطحیات شبان گونه‌اش در مورد وحی و نبوت که البته در ساحت خود بحث و مناقشه فرآوان طلب می‌کند، به انکار وحی و نبوت و قرآن ستیزی متهم می‌شود و موسویان کم تجربه و کم طاقت را بر می‌آشوبد که:

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

فيلسوف حاشيه‌نشين در حاشيه 

 

جواد ماه‌زاده

 

  

 كمتر سالي پيش آمده بود كه عبدالكريم سروش نه بواسطه كتاب، مقاله و سخنراني بلكه از رهگذر مصاحبه مطبوعاتي در تنگنا قرار گيرد و حرف او دستاويز نقد محافل شود. گفت‌وگوي مطبوعاتي امسال براي سروش خوش‌يمن نبود؛ چه يك بار نشستن پاي سوالهاي روزنامه هم‌ميهن براي واكاوي جريانات انقلا‌ب فرهنگي و نام بردن از افراد خاص و بار ديگر در مصاحبه با راديو جهاني هلند به قصد ارائه تفسير خود از وحي با واكنش‌هاي غير علمي و پرسروصدايي روبرو شد كه وي و كلا‌م وي را از متن به حاشيه كشاند.

با اين اوصاف اگرچه سروش امسال را با كتاب <ادب قدرت ادب عدالت> آغازيد و مشتاقان خويش را جاني تازه داد، ولي كتاب زير سايه حواشي فوق از ديدها دور ماند تا نشان دهد هرگاه سروش و آثارش چنين به حاشيه بروند روشنفكري ديني نيز روي عافيت به خود نخواهد ديد و نديد.


روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سروش در انتظار سرنوشت سلمان رشدي؟

البرز محمودي

 

 

  

در پي اظهارات اخير عبدالکريم سروش، آيت‌الله‌ حسين نوري همداني از مراجع تقليد در قم با بيان اينكه "مطالب سروش از ‏سلمان رشدي بدتر است "اعلام كرد: "نظريه‌هاي مذهبي عبدالکريم سروش ريشه نبوت، قرآن و وحي را زده است." به ‏گزارش سايت مذهبي "حوزه نيوز" كه متعلق به "مركز مديريت حوزه علميه قم" است، اين مرجع مذهبي در جمع شاگردان ‏خود گفت: "جريان سلمان رشدي در سب النبي منحصر مي‌شد، ولي آقاي سروش ريشه نبوت، قرآن و وحي را زده است که ‏اگر از روي غرض باشد، تکليف ديگري داريم‎.‎‏"‏

به گزارش اين سايت، ‌آيت الله همداني درادامه درس "خارج فقه" خود يادآور شد: "وي ‏‎]‎سروش‎[‎‏ يکي از دانشجويان انقلابي ‏ما بنام حاج فرج بود و در تلويزيون هم سخنراني‌هايي داشت، ولي اکنون اين آقا قدم به قدم از اصول و مباني ديني باز ‏مي‌گردد."‏

اين مرجع تقليد با تأکيد بر اينکه "نزول قرآن امري الهي و خارج از مجراي علل و اسباب عادي بوده است"، گفت: ‏‏"نمي‌توان اين معجزه جاويد را با اشعار که از امور بشري و برپايه تخيلات است، مقايسه کرد.تنزل قرآن که حاوي حقايق ‏عالم است به درس شعرا، ظلم بسيار بزرگي است و اميدوارم مطالب اين فرد، ناشي از جهل وي باشند نه تعمد!"‏
اظهارات اين مرجع تقليد درحالي از سوي سايت حوزه نيوز منتشر مي شود كه آيت‌الله‌ نوري همداني همچنين روز ‏چهارشنبه گذشته در ديدار باجمعي از فرماندهان نيروي زميني سپاه و دست‌اندرکاران پايگاه اطلاع‌رساني مجلس شوراي ‏اسلامي در اين باره گفته بود: "هنگامي که بنده نماينده امام در اروپا بودم، اين آقا مترجم ما بود و الان نغمه مخالفت با ‏انقلاب و اسلام را در غرب بلند کرده است و غربي‌ها همين را مي‌خواهند که يکنفر ايراني که قبلا خودش را به انقلاب ‏چسبانده بود، اکنون از انديشه‌هاي اصيل اسلامي برگردد."‏

در آن سخنراني اين مرجع تقليد همچنين با حمله به سروش گفته بود: "اين شخص که البته سوادش هم آنقدر بالا نيست، ‏اشتباهات فراواني دارد و بر ما لازم است که پيامبر(ص) و قرآن را بهتر بشناسيم."‏

نوري همداني با رد نظريه سروش در مورد قران، گفت: "او قدم به قدم از اصول و مباني ديني باز مي‌گردد."‏

‎‎نظريه جديد سروش‎‎

عبدالکريم سروش در جديد‌ترين نظريه خود، "وحي و نزول قرآن" را امري "زميني و متأثر از حالات شخصي پيامبر ‏اسلام" دانسته و "نزول وحي به پيامبر اسلام" را با "الهام‌گيري شاعر براي سرودن شعر"، امري مشابه قلمداد کرده است.‏
به نوشته ميشل هوبينک: "اين چيزي است که اصلاح‌گر مشهور ايراني عبدالکريم سروش در کتاب‌اش «بسط تجربه‌ي ‏نبوي» که قرار است ترجمه‌اش سال آينده منتشر شود، مي‌گويد. سروش با اين ديدگاه از بسياري از اصلاح‌گران تندروي ‏مسلمان پيش‌تر مي‌رود.سروش در مصاحبه‌ با زم‌زم، چکيده‌اي از اين آراء را بيان کرده است. سروش در «بسط تجربه‌ي ‏نبوي» روشن مي‌سازد که نظرش درباره‌ي خطاپذير بودن معرفت ديني تا حدي درباره‌ي قرآن نيز صادق است. سروش در ‏کنار انديشمندان ديگري چون نصر حامد ابوزيد و محمد ارکون، در شمار گروهي اندک از اصلاح‌گران راديکالي است که ‏مدافع رهيافتي تاريخي به قرآن هستند.اما او در کتاب‌اش از بسياري از همکاران راديکال‌اش فراتر رفته است. او مدعي ‏است که قرآن نه تنها محصول شرايط تاريخي خاصي است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن حضرت ‏محمّد و تمام محدوديت‌هاي بشري او نيز هست. سروش مي‌گويد اين سخن، سخني بديع و تازه نيست؛ چون بسياري از ‏انديشمندان سده‌هاي ميانه هم قبلاً به آن اشاره کرده‌اند."‏

متن كامل اين گفتگو را اينجا بخوانيد ‏


اين مصاحبه در ديماه سالجاري منتشر شد و پس از آن روزنامه كارگزاران بيستم بهمن با سروش گفتگويي در اين مورد ‏انجام داد. در اولين سوال اين مصاحبه از دكتر سروش پرسيده مي شود: پاره اي از روزنامه ها و سايت هاي اينترنتي اخيرا ‏آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشري محمد دانسته است." آيا چنين ‏است؟ و البته پاسخ سروش اينچنين بود: "شايد مزاح کرده اند يا خداي نکرده اغراض سياسي و شخصي داشته اند."‏

‎‎واكنش به سخنان سروش‎‎‏ ‏

با اين حال آرا و نظرات سروش با واكنش هايي همراه بوده است. از جمله اين واكنش ها مربوط به مجيد مجيدي كارگردان ‏سينما بود. روايت صبح صادق، نشريه داخلي سپاه پاسداران در اين مورد خواندني است: "مجيد مجيدي، كارگردان‎ ‎برجسته ‏و مستقل ايراني كه اكنون آوازه او در سراسر جهان پيچيده، با انتقاد شديد از‎ ‎هتاكي اخير عبدالكريم سروش به پيامبر ‏اكرم(ص)، او را همنوا با كاريكاتوريست هاي‎ ‎دانماركي دانست‎.‎در حالي كه برخي مدعيان ديانت بيش از هر چيز در پي ‏مقاصد‎ ‎سياسي خود هستند، مجيدي كه به تازگي با "آواز گنجشك ها" برنده جشنواره بين المللي‏‎ ‎برلين شد، با بيان هنرمندانه ‏خود پاسخ "برداشت هاي سال 86" سروش را داد كه با تشبيه‏‎ ‎دريافت پيامبر اكرم(ص) از وحي به برداشت شاعران گفته ‏بود: پيامبر نقشي محوري در‎ ‎توليد قرآن داشته است‎.‎

به گفته مجيدي اگر آن روز كه برخي روشنفكران، عصمت و علم غيب‎ ‎ائمه را زير سوال بردند و نفي كردند، يا مسلمات ‏تاريخي چون غدير و شهادت حضرت زهرا[س] را افسانه خواندند يا مانند همين قلم منحرف، زيارت جامعه كبير را ‏‏(مرامنامه‎ ‎شيعه غالي) برشمردند، سكوت نمي كرديم، امروز جسارت را به مرحله پيامبر و قرآن نمي‎ ‎رساندند، تا علناً ‏پيامبر را فردي عامي و ناآگاه و هم سنگ افراد جاهلي بخوانند و‎ ‎قرآن، كلام الهي را محصول بشري بخوانند‎. ‎اين كارگردان ‏در پايان اظهاراتش گفت: "کسي كه ادعاي مولوي شناسي مي كند، و براي او بيش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، ‏بداند كه به حكم مرادش مولوي، كافر است‎.‎‏"‏‎ ‎

اين اظهارات مجيدي با واكنش هاي زيادي همراه شد از آن جمله احمد زيد آبادي، در يادداشتي با عنوان "بساط تكفير" ‏نوشت: "قضاوت در باره كلام ‏ايشان ‏‎]‎سروش‎[‎‏ از موضع يك متخصص دين در صلاحيت يك كارگردان فيلم‌هاي سينمايي ‏مانند آقاي مجيد مجيدي نيست ‏كه بخواهد بانگ شبه تكفير و تفسيق برآورد.‏....مسلما حق اهل دين و معرفت است كه با حفظ ‏آداب و موازين بحث، به محاجه با آقاي سروش برخيزند و پاسخ ‏او را هم بشنوند، اما برافراشتن پرچم تكفير آن هم از سوي ‏افراد ناآشنا به اين مباحث، در اين ميان چه محلي ‏از اعراب دارد؟"‏

اما غير از زيدآبادي، عطاءالله مهاجراني درباره گفت‌وگوي اخيرعبدالكريم سروش درباره قرآن به نقش "سياسي خبرگزاري ‏فارس" در اين جريان اشاره كرد و در وبلاگ خود نوشت: "طرح موضوعي با اين درجه از اهميت و حساسيت در يك ‏مصاحبه كوتاه با خبرنگاري كه مطامع سياسي آشكاري دارد و در مقدمه مصاحبه، آن را پنهان نكرده، بالقوه چنين ‏نقدونظرهايي را در پي دارد."‏

ادعاي مهاجراني وقتي اهميت ميابد كه به تيتر هاي اخير اين خبرگزاري در مورد انديشه هاي سروش توجه شود: ‏

‏- مظاهري‌سيف: اين ادعا كه الهام از نفس پيامبر مي‌آيد متأثر از بوديسم است ‏
‏- يثربي: ادعاي بشري بودن قرآن در تاريخ اسلام بي‌سابقه است ‏
‏- پاسخ "بهاءالدين خرمشاهي" به قرآن‌ستيزان ‏
‏- پاسخ "ايازي" به اظهارات "عبدالكريم سروش" درباره قرآن ‏
‏- قائمي‌نيا: "سروش" ديگر يك اصلاح‌گر ديني نيست ‏
‏- واكنش آيت‌الله "جعفر سبحاني" به اظهارات "عبدالكريم سروش" درباره قرآن‏

در اين ميان تنها واكنش آيت الله سبحاني موجب شد تا عبدالكريم سروش در مقام پاسخ برايد. سروش در نوشتاري با عنوان ‏‏"بشر و بشير" خطاب به سبحاني نوشت : "ضمن سپاس نهادن به جهد پر شهد و خطاب بي عتاب حضرت آيت الله، از باز ‏بودن باب اين مباحثه و مناظره استقبال مي کنم و خواستار تداوم آنم و مي افزايم که من اکنون در يکي از دانشگاه هاي ‏آمريکا به تدريس اشتغال دارم و کاري را که ببرکت سعه صدر مسئولان در ايران از انجامش محرومم، در اينجا انجام مي ‏دهم. مايلم که پس از بازگشت به ايران، در صورت امکان از حضرت آيت الله دعوت کنم تا محيطي امن و آرام فراهم آورند ‏و در گفتگويي حضوري درين خصوص شرکت جويند و احقاق حق و ابطال باطل کنند."‏

پس از اين بود كه خبرگزاري فارس از پاسخ دوباره آيت‌الله سبحاني در دومين نامه خود به دكتر سروش خبرداد كه در آن ‏‏"با تذكر و يادآوري برخي نكات مثبت زندگي گذشته وي، خالصانه از سروش خواسته است در علل تغيير نزولي خود به ‏كاوش بپردازد."‏

در اين نامه در خصوص مباحثي همچون "دوري دوستان قديم از سروش"، "حقيقت وحي"، "محمد(ص) بشري كه داراي ‏بعد وحياني است"، "ناسازگاري برداشت‌هاي بشري ما از قرآن با علم بشري" و موضوعات كلامي ديگر آمده است. ‏

همچنين آيت‌الله سبحاني در اين نامه از پيشنهاد دكتر سروش براي گفت‌وگوي حضوري استقبال كرده و گفته است: "من از ‏مناظره به اين معني كه خودنمايي و خويش را مطرح كنم به دورم، بلكه آرزوي من اين است كه در هر محيطي كه شما ‏بپسنديد، بحث و گفت‌وگوي علمي تا روشن شدن حقايق راادامه دهيم."‏

با اينكه بحث نظري همچنان بين صاحبنظران حوزه و سروش ادامه دارد اما آيت الله نوري همداني با مطرح كردن اينكه ‏‏"اگر ‏‎]‎سخنان سروش‎[‎‏ از روي غرض باشد، تکليف ديگري داريم" عملا "زمينه براي برخورد" با وي را فراهم آورده است ‏چنانكه جمعه گذشته نيز اين خبرگزاري فارس نوشت: تعدادي از مردم قم به نشانه اعتراض به سخنان سروش، پس از ‏برگزاري نماز جمعه از حرم حضرت معصومه تا ميدان شهدا اين شهر دست به راهپيمايي زدند. آنها با سردادن شعارهايي ‏از قبيل "عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، حضرت صاحب الزمان صاحب عزاست امروز" خواستار برخورد با ‏سروش شدند. ‏

در پايان اين راهپيمايي بيانيه‌اي قرائت شد كه در بخشي از آن آمده بود: "بي‌ترديد اين فتنه در ادامه توهين‌هاي ‏صهيونيست‌هاي آمريكايي و چاپ كاريكاتورهاي موهن است و اين همه براي جلوگيري از رشد روزافزون استقبال جهانيان ‏به اسلام عزيز و رسول اكرم است."




 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

وحی و مكاشفه عرفانی!

 

 

مصطفی حسینی‌طباطبایی

 

 

 

 

در خلال پاسخ دكتر سروش به نخستین پرسش، وی علاوه بر شاعران از «عارفان» نیز یاد كرده‌است و در میان مصاحبه هم گوید كه: «عارفان نیز عمدتا معتقدند كه تجربه آنها از جنس تجربه‌های پیامبران است»! بنابراین جا دارد كه توسن تحقیق را چند گامی بدین‌سو بگردانیم و ببینیم در این وادی به چه دستاوردی نائل می‌شویم.
به‌طور خلاصه لازم است بدانیم كه مكاشفه عرفانی، حالتی روحی و درونی است كه پس از ریاضت‌های ممتد برای سالك طریقت، رخ می‌نماید. در این مقام، سالك می‌كوشد تا با «مشتهیات نفسانی» خود مخالفت ورزد و آنها را كاملا مهار كند یعنی طریق «مجاهدت» را در پیش می‌گیرد. پس از پیمودن این راه، سالك به «مراقبه» می‌نشیند و ذهن را از هر تعلق و اندیشه‌ای پاك و خالی می‌سازد تا «واردات قلبی» یا دریافت‌های باطنی خود را به عین‌الیقین، مشاهده كند (كه این مقام شهود است). به نظر عارفان، سالك طریقت تنها از این راه (نه از راه‌های علمی و تأملات فلسفی) می‌تواند از چهره حقیقت پرده‌‌بردارد و رازهای پنهان هستی را كشف كند. عارفان گویند: الكشفُ طورٌ وراءَ طورِ العقل! و از این‌رو به تحقیر نیروی عقلانی و دلایل برهانی می‌پردازند چنانكه ابن‌عربی، عارف مشهور، طی نامه‌ای به متكلم و مفسر پرآوازه اشعری یعنی فخرالدین رازی می‌نویسد:
«... و مِنَ المَحالِ عَلَی‌الواقِفِ بمَرتبه العقلِ و الفكرِ أن یسْكنَ أوْ یسْتَریحَ ولاسِیما فی معرفه‌اللهِ تعالی فمالَك یا أخی، تَبْقی فی هذهِ الوَرْطَه و لا تَدْخُلُ طریقَ الریاضاتِ و المكاشفاتِ و المجاهداتِ و الخَلَوات... ؟»
یعنی: «از امور ناشدنی آن است كه چون كسی در مرتبه خردورزی و اندیشیدن قرار گرفت، دل و جانش راحت و آرام گیرد به‌ویژه در امر شناسایی خدای تعالی. پس ‌ای‌برادرِ من، چرا در این راه ترسناك مانده‌ای و در طریق ریاضت و مكاشفه و مجاهده و خلوت، گام نمی‌نهی؟!»
در اینجا پرسش مهمی پیش می‌آید كه گیرم ما برای پرهیز از خطا دست از خردورزی برداشتیم و پای استدلالیان را چوبین پنداشتیم! و به مكاشفه روی آوردیم، ولی آیا در مقام مكاشفه، خطا رخ نمی‌دهد و جای لغزش نیست؟! عارفان خود پذیرفته‌اند كه در مكاشفات خطاها و لغزش‌های فراوان پیش می‌آید و از سوی دیگر چون مكاشفه امری خصوصی و شخصی است هر كس می‌پندارد كه مشاهده وی درست بوده و دیگری به خطا در‌افتاده ‌است! و اختلاف بالا می‌گیرد و مشكل حل نمی‌شود. عبدالرحمن‌بن‌خلدون، مورخ نامدار و جامعه‌شناس مشهور اسلامی، در كتاب «شفاءُ السائل لتهذیبِ المسائل» در همین‌باره می‌نویسد:
«إن قوما من المتصوفَه المتأخرینَ عَنَوْا بعلومِ المكاشَفَه و عَكفُوا عَلَی الكلامِ فیها و صَیروها من قبیلِ العلومِ و الاصْطِلاحاتِ و سَلَكوا فیها تَعلیما خاصا وَ رَتبوا الموجوداتِ علی ماانْكشَفَ لهم ترتیبا خاصا یدعونَ فیها الوِجْدانَ و المشاهَدَه و رُبَما زَعَمَ بَعْضُهم فی ذلك غیرَ ما زَعَمَهُ الآخَرونَ فَتَعَددَتِ المذاهِبُ و اخْتَلفَ النحَلُ و الأهْواءُ و تباینَتِ الطُرُقُ و المَسالِك...!»
یعنی: «گروهی از متأخرانِ صوفیه به علوم مكاشفه توجه كردند و سخن را بدانها اختصاص دادند و علوم مزبور را در ردیف دانش‌های دیگر با اصطلاحات معین در آوردند و آموزش ویژه‌ای درباره آنها پیش گرفتند و موجودات عالم را چنانكه برای آنان كشف شده‌بود، به ترتیب خاصی منظم داشتند و در این امور ادعای دریافت‌های باطنی و مشاهدات روحی می‌كردند و بسا با پندار دیگر صوفیان در این زمینه مخالفت كردند. در نتیجه، مذاهب و فرقه‌های گوناگون پدید آمد و راه‌ها و مسلك‌های متباین به ظهور رسید...! »
بنابراین، طریق عارفان نیز - به دلیل تناقض‌گویی‌های ایشان - دور از خطا و منزه از لغزش نیست و حتی در اساسی‌ترین مباحث الهیات میان آنان نزاع‌های سخت وجود دارد چنانكه علاء‌الدوله سمنانی (عارف نامدار قرن هفتم و هشتم) در موضوع «وحدت وجود» به تندی بر ابن‌عربی می‌تازد و او را به هذیان‌گویی! متهم می‌سازد و در پاسخ عبدالرزاق كاشانی (كه از ابن‌عربی جانبداری می‌كرد) می‌نویسد: «... ‌ای‌عزیز در وقت خوشِ خود، بر وفق اشارت، كتاب فتوحات را محشی می‌‌كردم، بدین تسبیح رسیدم كه گفته‌است: سُبحانَ مَنْ أظْهَرَ الأشیاءَ و هو عَینُها. نوشتم كه إن اللهَ لا یسْتَحْیی عَنِ الحق، ایها الشیخُ لو سَمِعْتَ من أحَدٍ أنه یقولُ: فَضْلَه الشیخِ عینُ وجودِ الشیخِ لا تُسامِحُهُ إلیه بَلْ تَغْضِبُ علیهِ فكیفَ یسوغُ بعاقلٍ أن ینْسِبَ إلَی اللهِ هذا الهَذْیان؟... »
می‌گوید:«چون دیدم ابن‌عربی نوشته است منزه خدایی كه اشیا را آشكار فرمود و خود، عین همه اشیاست! در حاشیه كتابش نوشتم كه خدا از سخن حق شرم ندارد (پس ما هم نباید شرمنده باشیم) ‌ای‌شیخ اگر از كسی بشنوی كه گوید: فضله شیخ، عین وجود اوست! وی را نمی‌بخشی، بلكه بر او خشم می‌گیری، پس چگونه بر خردمند رواست كه این هذیان را به خداوند نسبت دهد؟!... ».
مخالفت برخی از عرفا با آنچه ابن‌عربی در «فََص موسوی» از كتاب «فُصوص‌الحِكم» گفته كه فرعون، پاك و مطهر از دنیا رفت (فَقَبَضَهُ طاهرا مُطَهرا) یا آنچه در «فص شُعیبی» آورده كه: قلب عارف‌بالله از رحمت خدا وسیع‌تر است (قلب العارفِ باللهِ من رحمه اللهِ و هو أوْسَعُ منها) به‌طوری كه عارف مشهور، نورالدین عبدالرحمن اسفراینی، كتاب فصوص را پاره كرد! و دفاعیات و تمجیدی كه برخی از عرفا، همچون سهل تستری و ابوالحسین نوری و حسین بن منصور حلاج از ابلیس كرده‌اند! و همگی ادعای كشف و شهود داشتنــد! و مخالفت سخت جُنید بغدادی با حلاج و امثال اینها همه نشــــان می‌دهند كه مكاشفــات عارفان، خطاپذیر و متناقض است و درخور اعتمــاد و اعتبار نیست و نمی‌توان وحی الهی را با كشف صوفی هم‌ریشه شمرد. به علاوه بنا بر تصریح عرفا اگر اهل كشف و شهود از «خلوت» به‌در آیند و به امور اجتماعی و سیاسی روی آورند و گرفتار خلق شوند، آثار خلوت‌نشینی به تدریج از ایشان رخت بر‌می‌بندد و مكاشفات آنان متوقف می‌شود، در حالی كه وحی قرآنی مدت 23 سال بر قلب و روح پیامبر(ص) ریزش می‌كرد با آنكه حضرتش پس از بعثت، روز و شب به امور خلق مشغول بود و با مخالفان پیكارها می‌كرد و به امور خانوادگی و اداره همسرانش عنایت تمام داشت و احوال او با «صوفیان خلوت‌نشین» از آسمان تا زمین متفاوت بود، پس وحی الهی را با مكاشفه عرفانی نتوان قیاس كرد. آری، سر تفاوت آن دو از اینجاست كه مكاشفه، تجربه‌ای بشری به‌شمار می‌آید كه در آن، آدمی به‌سوی خدا می‌رود تا حقایق الهی را كشف و درك كند. آدمی هم در معرض خطا و اشتباه است كه گفته‌اند: (الإنسان محل السهوِ و النسیان). ولی در وحی ربانی، عنایت خداوندی به سوی آدمی می‌آید و باب معرفت خود را به روی او می‌گشاید و رضا و سخط خویش را بدو می‌نمایاند و بینَهُما بونٌ عظیم و حجابٌ ضخیم، آری:
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است!
از این‌رو ارباب معرفت گفته‌اند كه كشف تا بر كتاب خدا عرضه نشود و صحت آن تأیید نشود، اعتبار ندارد. حارث محاسبی عارف مشهور نوشته ‌است: كل أمرٍ لاحَ لَك ضَوْءُهُ بِمنهاجِ الحق، فاعْرِضْهُ عَلَی الكتابِ و السنه. یعنی: «هر امری كه در طریقت حق، نور خود را بر تو آشكار كرد، آن را بر كتاب خدا و سنت رسول عرضه كن». و این نیست مگر به دلیل «عصمت وحی» یعنی وحی از سرچشمه‌ای بالاتر از تجربه بشری آب می‌خورد.

 





 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

به بهانه تکفیر عبدالکریم سروش 

 

فاطمه شمس

 

 

 

 

 در آستانة رحلت رسول اکرم (ص) جزم‌اندیشان متعصب، دکتر عبدالکریم سروش - یکی از ارزشمندترین روشنفکران دینی این خاک- را به کفر و انکار وحی و حقانیت قرآن متهم نمودند. آنان به اتهام بی‌اساس کفر اکتفا نکردند و با سوء استفاده از احساسات دینی مردم، آنها را به تظاهرات خیابانی علیه سروش کشاندند. گرچه معتقدم نقدهای بسیاری بر سروش وارد است، اما سخت برآشفته‌ام از جسارت آنان که به آسانی حکم به تکفیر اندیشمندی دینی می‌دهند. با آنکه هنوز قرآن را از حیث "معنا" و "لفظ" کلام باری می‌دانم، در باز شدن باب تکفیر در مباحث کلامی و دین‌شناسانه، چیزی جز کسادی بازار اندیشة دینی و و وهن اسلام نمی‌بینم. آیا اختلاف نظری با قرآن‌شناسی و وحی‌شناسی سروش، مجوزِ صادر کردن حکم تکفیر اوست؟ کسی که به راستی از قوی‌ترین مدافعان امروزی پیام محمد(ص) است ...

این شعر که با الهام از "غزلواره پایانی دیوان نبوّتِ" عبدالکریم سروش سروده شده‌است را به خود او تقدیم می‌کنم که بر گردن من و هم‌نسلان دین‌اندیشم - اعم از موافقان و مخالفان اندیشة او - حق بسیار دارد:

کفر خواندند رقیبان کر و کور، کلامت

لال ماندند سَلیمان که بگویند سلامت

شرم بادا به مسلمانی آن‌ها که به نفرت

جعل کردند به فرمان بتان، جانِ کلامت

شعر می‌گویم و وحی است درآمیخته با من:

تو مسلمان‌تر از آنی که بخوانند به نامت

شیر را در شکر آمیخته‌ای نیک و عجب نیست

شیخ را این‌که به یک جرعه ببازد، چه ملامت؟

وحی باران شد و بر سینة سینای محمد

خلق شد مصحف قدسی و همین بود پیامت

تو نوشتی: "نه دلت مست نگاه و نفس اوست"

که شد از رایحة حضرت حق مست، مشامت

حافظ حرمت قرآن مجیدی و مجیدی

سنگ‌کیشانه کمر بسته به تکفیرِ مرامت

به نی از نالة این تهمت و تکفیر نوشتم

گفت: راهی نبرد این همه جز ره به ندامت

به "خداوند قلم" بگذر از این طعن که عمریست

ستاندند فقیهان، دل و دین را به غرامت!
 




 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

دومين نامه آيت الله سبحاني به عبدالکریم سروش

 

 

 

 

دانشمند محترم جناب آقاي دكتر سروش
با اهداء سلام
نامه جنابعالي همراه با مصاحبه دوم كه در برخي از روزنامه‌ها منتشر شده بود، به دستم رسيد. براي اين كه در داوري، دچار لغزش نشوم دوبار آن را به دقت خواندم. لازم ديدم يك رشته تذكراتي را تقديم كنم، اميد است دربارة آنها تأمل و دقت بشتري فرماييد.
شكي نيست كه شما پس از بازگشت از «لندن» به ايران، در آغاز انقلاب اسلامي، مبدأ آثار نيك و سازنده‌اي بوده‌ايد. كتاب «نهاد ناآرام» شما كه در آن حركت جوهري را به زيباترين بيان مطرح كرده‌ايد، از ارزش بالايي برخوردار است. همچنين اثر ديگرتان به نام «دانش و ارزش» موجي در ميان علاقه‌مندان به مسائل فلسفي و كلامي پديد آورد، و نيز تدريس نهج‌البلاغه از نظر اخلاقي اثر مثبتي داشت، و پيوسته شما در دل علاقه‌مندان و جوانان و عالمان ديني جاي باز مي‌كرديد. دوست عزيز شما كه نامش را نمي‌برم، نقل مي‌كرد: هنگامي كه جنابعالي در دبيرستان علوي درس مي‌خوانديد دفتري براي كارهاي روزانه داشتيد و اگر ترك اولايي از شما سر مي‌زد، در آن دفتر يادداشت مي‌كرديد، تا بعداً جبران كنيد و از اين طريق به سفارش علماي اخلاق در مورد «مشارطه و مراقبه» جامه عمل مي‌پوشانيديد.
بنابراين، بايد در جستجوي علتي باشيد كه چرا آن قرب و منزلت، پس از مدتي قوس نزولي پيدا كرده است. بايد در اين پديده كه در زندگي شما رخ داده است كاوش كنيد و علت آن را به دست آوريد. روي آوردن سيل جوانان روزي، و دوري جستن دوستان و محبان، روز ديگر، دو پديده‌اي است كه قطعاً بدون علت نخواهد بود.

ادامه مقاله را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

هَوٰى » يا « هُدٰى» در كلام وحى!

عبدالعلى بازرگان

 

 

. . .  و راسخان ( ريشه داران ) در علم گويند: بدان باور داريم ، همه كتاب از جانب پروردگار ماست ، و تنها خردمندان پذيراي اين پندند.

        آل عمران ۷

 

استاد عاليقدر جناب آقاي دكتر سروش

 

مصاحبه خبرنگار راديو جهاني هلند با جنابعالي را كه تحت عنوان « كلام محمد » منتشر شده بود ، پس از مدتي از انتشار آن خواندم  و استقلال رأي و شجاعت علمي شما را در بيان آنچه درست مي پنداريد ستودم ، بي ترديد نظريات شما در مواردي هم كه خلاف باورهاي عمومي است ، از آنجا كه حركت آفرين و انگيزنده ايمان هاي آرام گرفته و ساكت است ، بايد مورد استقبال و استفاده قرار گيرد و صاحبان انديشه را به ميدان تضارب آراء و تبادل افكار فرا خوانده و در جدالي احسن و دعوتي حكيمانه به سوي حقيقت ، فضاي فرهنگي بسته و بي نور جامعه ما را گشايشي بخشد.

اين قلم نيز كه همواره از آثار فكري شما سود برده و گهگاه نيز نقد و نظرياتي تقديم داشته است ، اين بار نيز مي خواهد با طرح سئوالاتي كه از تعارض استنباط خود از كتاب خدا با نظريات اخير جنابعالي ناشي شده است،  به بارور شدن اين بحث با بضاعت مزجات خود مددي برساند ، باشد تا به ياري نازل كننده كتاب ، گامي به شناخت كلام وحي نزديك تر شويم.

عرايض بنده پراكنده و از زواياي مختلفي است كه ذيلاً به استحضار مي رساند:

برای خواندن ادامه مقاله روی ادمه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

قرآن کلام خداوند (2) 

سیدعطاءالله مهاجرانی

 

 

 

 

"وحی ، الهام است." این سخن سروش همان آغاز ماجراست! آیا این تعبیر نشانه این است که دو واژه "وحی" و " الهام" از حیث معنا مشابه اند؟ پس از این عبارت کوتاه و البته بنیادین، سروش تجربه نبوی را مشابه تجربه شاعری تلقی می کند. هرچند بالاتر و فراتر. از فیلسوف مسلمانی- کدام فیلسوف؟- روایت می کند که:" وحی بالاترین درجه شعر است." در غزلواره ای که سروش در شان پیامبر اسلام سروده است، پیامبر را" حجت بالغه ی شاعری حضرت باری" وصف کرده است.خدای شاعر پیامبر شاعر آفریده است و در شعریت قرآن هر دو جلوه کرده اند. اگر سخن ایشان را در همان فراز نخست مصاحبه، فشرده کنیم. می توان گفت:وحی الهام است
پیامبر شاعر است.
آیات قرآن مجید شعر است.
برای اثبات این داوری هیچگونه برهانی ارائه نشده است. حتا به نام فیلسوف مسلمان هم اشاره ای نشده، تا بتوانیم اصل سخن او را جستجو کنیم و دریابیم ایشان برای داعیه ای که دارند، دلیلی هم اقامه کرده اند؟ از سوی دیگر این واژه ها، "الهام" و" وحی" و" شاعری" نیز به درستی تبیین نشده است، تا بتوانیم افق روشنی در پیش روی داشته باشیم. پرسش مهمی که به میان می آید، این است که آیا قرآن مجید-حتا با فرض این که آن را کلام رسول! تلقی کنیم، چنین اشاره ای یا نشانه ای دارد؟ پیامبرکجا گفته است که سخن او شعر است و محصول الهام شاعرانه؟ اساسا در این بحث می توان به قرآن استناد کرد؟ و از آن شاهد آورد؟ این پرسش ما را با این واقعیت رویارو می کند. مخاطب سخن کیست و مبانی و روش سخن کدام است؟ قرار است پیام این سخن- مصاحبه- به گوش چه کسانی برسد؟ ایا سروش خواسته است با زبان انگلیسی و در چارچوب مفاهیم آشنا برای یک ذهن غربی قرآن و مقوله ی وحی را تفسیر کند؟ به عبارت دیگر اگر سخن او از دید ما غبارالود جلوه می کند، به این خاطر است که او خواسته دیگران سخن او را درست دریابند؟ اما در جهان امروز وقتی سخنی منتشر می شود، دیگر نمی توان ان سخن را به بند کشید. پرنده ای است که بر در و بام همگان پرواز می کند وکار به آنجا می رسد که سینماگر صاحب نامی هم تیغ تکفیر از آستین هنر بیرون می کشد:
سخن ها چون به وفق منزل افتاد
در افهام خلایق مشکل افتاد.
آن وقت گوینده ناگزیر می شود، مدام سخن خود را تفسیر یا توجیه کند. اما چند نکته:
اول: وحی با الهام متفاوت است. مرادم از وحی آن پدیده ای است که محصولش قرآن مجید است. منشا وحی از بیرون است و منشا الهام از درون. الهام نقشی است که محصول تلالو و تلاطم جان و دلشدگی شاعر است." خون همی جوشد منش از شعر رنگی می زنم!" به تعبیر مولوی در این مصرع از دیوان شمس، جوشش رنگین خون است.شاعر هم به صراحت می گوید، که شعر می گوید. تلاش و کوشش تاب سوز شاعر او را به آستانه الهام می کشاند.
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت!
وقتی چنین راه گداخته ی طاقت سوزی را طی می کند. به ساحل آسمانی الهام می رسد و می سراید:
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری!
شاعر است که کلمه را انتخاب می کند. در وحی سخن بر سر انتخاب مضمون و واژگان از سوی پیامبر نیست. جام جان او زلال و روشن، آماده پذیرفتن سخن خداوند است. به تعبیر ابن عربی قلب پیامبر "منزل" کلام خداوند می شود:
" اعلم ان الله انزل هذا القرآن حروفا...و جعله کلمات و آیات و سور و نورا و هدی و ضیاء و شفاء و رحمه و ذکرا و عربیا و مبینا و حقا و کتابا و محکما و متشابها و مفصلا و لکل اسم و نعت من هذه الاسماء معنی لیس للآخر و کله کلام الله و لما کان جامعا لهذه الحقایق و امثالها استحق اسم القرآن"( فتوحات مکیه، باب 325، فی معرقه منزل القرآن من الحضره المحمدیه، ص:2059، الوراق)
اگر قرار است در باره قرآن مجید سخنی عرفانی بگوییم یا تفسیری عرفانی داشته باشیم. چه کسی شایسته تر از ابن عربی و صدرالمتالهین و علامه طباطبایی؟ ابن عربی با وصف و ذکر نام های قرآن مجید در یک کلام می گوید، قرآن با همین حروف و واژه ها و به زبان عربی بر پیامبر وحی شد. به تعبیر دیگر او منزل قران است، نه تولید کننده آن. در الهام، شعر به شاعر متعلق است. حتا اگر در درجه عالی از الهام باشد. مثل غزل حافظ و یا مثنوی مولوی.آیه الله امامی خوانساری می گفت:" من به خاطر این داستان های به ظاهر مستهجن که در مثنوی آمده است، او را بیشتر دوست دارم!" داستان ها را به سائقه کنجکاوی نوجوانی خوانده بودم. گاهی هم از خجالت سرخ می شدم. که اگر کتاب را ناگاه از دستم بگیرند و همان صفحه را بخوانند...پرسیدم: به خاطر همین داستان ها، داستان کنیزک و جوحی و.؟. گفت:" این داستان ها را باهمین زبان برهنه سرود تا کسی شک نکند که این کتاب از آن مولوی است. یک انسان کامل آن را سروده است. اگر این داستان ها نبود، شاید مرز بین وحی و الهام برای برخی لغزنده جلوه می کرد.مولوی پای بر نفسش گذاشته و این داستان ها را اینگونه عریان سروده است."
قرآن چه تفسیری از وحی و الهام دارد؟ آن ها را از یک سنخ می داند؟
ادامه دارد...



 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

قرآن کلام خداوند

سید عطاءالله مهاجرانی

 

 

 



متفکر ارزشمند، آقای دکتر سروش با طرح نظر و اندیشه ی خود در باره مقوله ی وحی و نسبت آن با پیامبر اسلام، فضایی را ایجاد کرده اند که بار دیگر مساله ای بسیار مهم و گران سنگ- مقوله ی وحی و نسبت آن با پیامبر عظیم الشان اسلام- مورد بحث و بررسی قرار گیرد. نقد هایی که بر سخن ایشان نوشته شده و نوشته خواهد شد، بی شک به دور از برخی تعابیر درشت و ناهموار نبوده و نخواهد بود. پس از مدتی این درشتی ها و ناهمواری ها به کناری می رود. فاما الزبد فیذهب جفا ء واما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض، کف و خس و خاشاک دل آزار به کناری می رود و چهره روشن آب و آفتاب جمال قرآن می تابد. سخنانی از زمره "قرآن ستیز" و " خروج از دایره ی اسلام و مسلمانی" سخنانی ست، تاسف بار. شمشیر های برهنه ای که ضاربان تیغه آن را در کف گرفته اند و با قبضه اش سروش را نواخته اند. دست و دامان ضاربان است که خونین است...اما! آیا سخن سروش سخته و پذیرفتنی است؟
پیش از آن که به اصل سخن ایشان بپردازم. شایسته است بگویم که طرح موضوعی با این درجه ی از اهمیت و حساسیت در یک مصاحبه کوتاه با خبرنگاری که مطامع سیاسی آشکاری دارد و در مقدمه مصاحبه، آن را پنهان نکرده، بالقوه چنین نقد و نظر هایی را در پی دارد. مطالبی از این دست را باید با فراغ بال نشست و نوشت، با افراد اهل فن مشورت کرد، متن را بارها خواند و واژه ها را از هر نظر سنجید. مثل همان که سال ها پیش، نهاد ناآرام جهان را مرحوم آیه الله حائری یزدی و ایه الله مطهری پیش از انتشار دیده بودند. دکتر سروش به صراحت می گوید، کتاب " نهاد نا ارام جهان" وامدار مطهری و حائری یزدی است. این اعتراف بر ارزش کتاب می افزاید. خواننده با اطمینان بیشتری کتاب را می خواند. به گمانم سخن در باره قرآن مجید و طرح عنوان " کلام محمد صلوات الله علیه" و" نقش محوری پیامبر در آفرینش قرآن " و " سخن از مصون نبودن بخش تاریخی و طبیعی قرآن مجید از اشتباه" ، به مراتب اهمیت و حساسیت بیشتری از نظریه نهاد نا آرام جهان دارد. به دور از غوغا هایی که معمولا پس از طرح نظری تازه مطرح می شود و رگ های گردن به حجت قوی،و دارالملک ایمان آکنده از غوغا! باید سپاسگزار سروش بود که با طرح مساله موجب برانگیخته شدن اذهان و اندیشمندان می شود. گویی اگر گه گاه سروش سخنی نمی گفت، در ساحت نقد و اندیشه در کشور ما دیگر سخنی نبود! تا ناقدان جلوه کنند و متاع خویش به بازار آورند. من از زاویه ای دیگر به نقد و بررسی نظریه سروش می پردازم. نه او را قرآن ستیز می دانم و نه خارج از دایره تنگ اسلام و مسلمانی برخی ناقدان نامهربان. آنان که سروش را می شناسند. نمی توانند بی بهره از تلالو معنویت و شیدایی اوبه اسلام و قرآن باقی بمانند. نزدیک به چهل سال پیش! نوجوان بودم. صبح زود به جلسه دعای ندبه در منزل حاج ابراهیم حسینجانی رفته بودم.-آن خانه اکنون تبدیل به مدرسه نمونه شده است- دکتر سروش پس از دعا در باره ی آیه " انا عرضنا الامانه..." سخن گفت. غزل حافظ را هم خواند: "آسمان بار امانت نتوانست کشید... طعم خوش آن جلسه و آن صحبت و آن غزل برای همیشه در کامم ماند... یک دهه بعد کتاب : نهاد نا ارام جهان" به شکل پلی کپی با حروف آبی به دستم رسید. دانشجوی دانشگاه شیراز بودم. سال 1356، درست سی سال پیش!ان کتاب هم مرا مست کرده بود... وقتی مصاحبه سروش را دیدم. انتظار داشتم پس از اربعینی که سپری شده است، شرابی صافی در باره قرآن بنوشم:
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی!
دیدم نه! این سخن و این شراب غبارآلود است و صداع آفرین. گرچه سروش در مصاحبه ای دیگر- به هنگام- به توضیح و توجیه سخن خود پرداخت. شنیده ام که در صدد است در این باره مقاله ای به تفصیل بنویسد. اما دیدم نمی توانم به عنوان دوستدار ایشان، برداشت و نقد خودم را مطرح نکنم. ممکن است من در برداشتم اشتباه کرده باشم. اما به پاس زندگی و انس با قرآن مجید نمی توانم سخنی نگویم.
سخن درست بگویم نمی توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم.
تردیدی نیست که سروش هم نمی تواند اندیشه و باور خود را بری و به دور از نقد و نارسایی و اشتباه بداند. صدرالمتالهین در آغاز جلد هفتم –الجزء الثانی من السفر الثالث -اسفار بحث نسبتا مفصلی در باره قرآن مجید دارد. پس از این به سخن او بسیار می پردازم. شگفت انگیز بود که هیچکدام از ناقدان حوزوی و دانشگاهی سروش به نوشته ملا صدرا نپرداخته اند. ملا صدرا نکته ای می گوید تکان دهنده"
رب ادیب اریب عاقل فصیح عارف بعلم اللغه و النحو و البلاغه، متکلم قادر علی فن المناظره مع الخصام و الالزام فی علم الکلام، لم یسمع حرفا من حروف القرآن و لا فهم کلمه واحده من کتاب الله النازل علی عبده..."(الحکمه المتعالیه، جلد 7 ص.43)
چرا چنان دانشمند ادیب زبان دان بلیغ متکلم که رقیبان خود را ساکت می کند، حرفی از قرآن نشنیده و کلمه ای از آن را نمی داند؟ چرا ملاصدرا آن دانشمند فرضی را چنین کوچک کرد و قرآن را چنان عظیم و دست نایافتنی؟ او کلام خدا را چگونه می دید؟ با کدام نگاه به قران نگاه می کرد، که می گوید:" در هر حرفی از حروف قرآن مجید هزار راز ورمزو کرشمه و اشاره و شیدایی و دلربایی و مجلس آرایی نهفته ست."( همان: ص.44)
" هیهات! ما و امثال ما از قرآن غیر از سیاهی حرف ها چیزی نمی بینیم. ما در جهان تاریکی به سر می بریم. سهم ما از قرآن همان مرکبی است که بر کاغذ نقش شده..."(همان ص.33)
ادامه دارد...


 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بشر و بشیر

 

پاسخ عبدالکریم سروش به آیت الله جعفر سبحانی
 

 


نسخه قانون ما عین شفاست         مصحف ما مستفاد از مصطفاست
ای مبارک آن گلیم گل تو را             وی خنک آن وصف مزّمّل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک      ای بشیر ما بشر بودی و پاک


استاد مکرّم، حضرت آیت الله آقای جعفر سبحانی

پس از تقدیم تحیّت، نامه پدرانه و محترمانه و نیکخواهانه شما را در پایگاه خبرگزاری فارس خواندم و آن را حاوی موعظه حسنه و جدال به احسن یافتم. شک ندارم که وظیفه روحانی و غیرت ایمانی و عرق مسلمانی و "دولت احمدی و معجزه سبحانی" شما را به نوشتن آن نامه برانگیخته است. من جسارت نمی کنم و همچون شما نمی گویم که "عواملی در کارست و از شما بهره کشی می کنند" چرا که نه داعی و نه دلیلی برین امر دارم و نه آوردن چنین کلماتی را زیبنده یک بحث علمی و طلبگی مشفقانه و منصفانه می دانم. پیش از شما چهار نفر از فضلای حوزه علمیه نیز درین بحث شرکت جسته بودند، و همه به زبان تحلیل و استدلال، و بدون طعن و تکفیر سخن گفته بودند مگر "قرآن شناسی" که رسم مروت فرونهاد و سخنهایی نه بر سبیل حکمت گفت و مرا از قرآن ستیزان خواند.

نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست         به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمی خرند، آنکس         که کرد صد شکر افشانی از نی قلمی


باری شگفتی من، نخست از این است که فرموده اید "سکوت او را می توانم گناهی نابخشودنی در مقابل این گزارش بشمار آورم". آیا خبر یقینی دارید که من در این مورد سکوت کرده ام؟ آیا مصاحبه مرا با روزنامه کارگزاران، درین خصوص نخوانده اید؟ یا گناه از مخبران است که این خبرها را از شما دریغ می کنند؟

من درین جا عین آن گفتگو را می آورم و سپس به تفصیل پاره ای از مجمل ها خواهم پرداخت و شما خواهید دید که پاسخ کثیری از انتقادات شما و دیگران بصراحت و کفایت در آن هست و اطمینان دارم که اگر آن را پیش تر ملاحظه فرموده بودید، زحمت تان کم تر و رحمت تان افزون تر و صورت و سیرت نقدتان دیگر می شد.

متن مصاحبه



کلام محمد، اعجاز محمد

س - در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟

* شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.

س- حالا نظر و توضیح شما چیست؟

* انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولایت کلیه الهیه آشناست و قرب اولیاء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنین منکرانه سخن نمی گوید. اولیا خدا چنان به خدا نزدیک و در او فانی اند که کلامشان عین کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عین امر و نهی و حب و بغض الهی است. پیامبر عزیز اسلام بشر بود و خود به بشریت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عین حال این بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئیل) چنان از میان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحیانی خدا. و این دو از هم جدا نبود.

همچو سنگی کو شود کل لعل ناب              پر شود او از صفات آفتاب

انشاءالله با تامل درین دقیقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشکار گردد.


س- پس نزول جبرئیل و آوردن وحی چه می شود؟

* در نظر عارفان، جبرئیل به خداوند از محمد (ص) نزدیکتر نیست، بل جبرئیل است که تابع پیامبر است. مگر در داستان معراج نیامده است که جبرئیل از همراهی با پیامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسید؟ معنی این حکایت چیست؟ مگر رهبر فقید انقلاب نگفت که "جبرئیل را هم پیامبر نازل می کرد"؟ آیا معنی این سخن این است که خدا جبرئیل را فرونفرستاده است؟ یا معنایش به قول مولانا این است که:

من نخواهم لطف حق از واسطه             که هلاک خلق شد این رابطه
من نخواهم دایه، مادر خوشتر است        موسیم من، دایه من مادر است

این که بگوئیم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند این است که بگوئیم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به یک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکید بر یکی به معنی نفی دیگری نیست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. یک موحد در این شکی ندارد. با این حال همه می گوئیم آلبالو، میوه درخت آلبالو است، آیا باید بگوئیم خدا میوه آلبالو می دهد تا موحد باشیم؟ این اشعریت کهن را جامه تقدس نوین نپوشانیم. و سخن بقاعده بگوئیم و معنی سخنان دقیق و راز آلود را نیز نیکو دریابیم. قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حین باذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.

توصیه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگویم) همان توصیه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولیاء خدا را فروگذارند و اولیاء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزیزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفیع قرب و ولایت پایین نیاورند:

ای اولیاء حق را از حق جدا شمرده          گر ظن نیک داری بر اولیاء چه باشد؟
از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی        ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد؟

س- گویا شما هم در این باب اشعاری داشته اید.

* بله در منظومه ای که چندی پیش به عشق پیامبر اکرم سرودم و تقدیم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:

توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد                 در شب واقعه راندی زمداری به مداری
ز سوادی به خیالی ز خیالی به هلالی        پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان          طایر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری

اشاره من در این ابیات به آن روایت شریفه نبوی است که پیامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خیالی و آمن بک فوادی.

- متشکریم.



ملاحظه می کنید که "محمدی" بودن قرآن، (محمدی که کاملا بشر بود) سخنی است کاملا معقول و مبرهن که خیل عظیمی از عارفان و متفکران مسلمان پشتوانه آن اند و معنای عمیقی دارد که صد بار از "جبرئیلی" بودن آن عمیق تر است (و البته منافات با آن هم ندارد که قرآن قول جبرئیل است: انه لقول رسول کریم) چرا که به تعبیر آیت الله خمینی (که تعبیر همه عارفان مسلمان است) جبرئیل را هم پیامبر اکرم نازل می کرد. و درین فرایند و در نسبت به خداوند، درون و برون، یکی است. همچنانکه گذشته و آینده. همچنانکه تحت و فوق.

این دراز و کوتهی مر جسم راست            چه دراز و کوته آنجا که خداست؟
لا مکانی که درو نور خداست                  ماضی و مستقبل و حالش کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست        هر دو در یک چیزند و پنداری که دوست


و اگر من گفته ام در پدیده وحی "درون و برون پیامبر" تفاوتی ندارند ازین روست. خدایی که موحدان راستین می شناسند، در برون و درون پیامبر به یک اندازه حاضر است و چه فرقی می کند که بگوئیم وحی خدا از بیرون به او می رسد یا از درون و جبرئیل از برون فرا می رسد یا از درون؟ مگر خدا بیرون پیامبر است و مگر پیامبر دور از خداست؟ نمی دانم چرا قرب حق با عبد و اندکاک ممکن در واجب فراموش شده و تصویر سلطان و پیک و رعیت به جای آنها نشسته است و توضیح آیت الله سبحانی در باب این تصویر راهزن چیست؟

دوم. اما قصه شاعری.

سخن من این است که برای درک پدیده ناآشنای وحی، می توانیم از پدیده آشناتر شاعری (و بطور کلی خلاقیت هنری) مدد بجوئیم و آن را بهتر فهم کنیم. این فقط در مقام تصور است. مگر غزالی نگفت برای درک پدیده وحی، می توانید از پدیده وسوسه شیطانی مدد بگیرید؟ چرا که ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم.
حضرت آیت الله توجه بفرمایند که امروزه مفهوم شعر بمنزله یک خلاقیت متعالی هنری بسیار متفاوت است با آنچه در ذهن امثال ابوجهل و ابولهب می گذشت و استفاده از نماد هنر برای تقریب معنای وحی، نه چیزی از قدر قرآن می کاهد و نه بر قدر ابولهب می افزاید!
علامه طباطبایی وحی را شعور مرموز می خواند و بگمان من هنر مرموز مناسب تر مینماید.

سوم. اما از مولانا مایه گذاشتن.

خشنودم که شما هم با من هم عقیده اید که استشهاد به ابیات مولانا استشهاد به تجارب و حکمت های یک عارف حکیم است که موقعیت متعالی و راسخی در عرفان اسلامی دارد و گواه آوردن از شعر او به معنای توسل به "شعریات" نیست و اصلا مولانا در مثنوی ناظم است نه شاعر. باری من اگر بخواهم درین باب سخن بگویم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. خواهش فروتنانه من از آیت الله سبحانی این است که این سفر شریف الهامی را به جد در مطالعه گیرند و جواهر کلام آن عارف آزاده را از دریای معارف او صید کنند و به پاره یی از کلمات مشهوره او بسنده نکنند که در مقام داوری راهزن است. برای شیرین شدن کام حضرت آیت الله به این ابیات اشاره می کنم که:

چیز دیگر ماند لیکن گفتنش                  با تو روح القدس گوید نی منش
نی تو گویی هم بگوش خویشتن           بی من و بی غیر من ای هم تو من
همچون آن وقتی که خواب اندر روی       تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان            با تو اندرخواب گفتست آن نهان
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق         بلکه گردونی و دریایی عمیق

می بینید که روح القدس را از مراتب وجود صدتوی آدمی می شناسد و می شناساند و آدمی را چون دریایی عمیق می بیند که لایه ها دارد، و لایه یی در گوش لایه دیگر راز می گوید و این را عین رازگویی روح القدس می شمارد. و حتی گفتگو با دیگری در خواب را سخن گفتن خود با خود می داند و از این راه پنجره ای به روی درک مکانیزم وحی و الهام می گشاید. گویی در تلقی وحی تلاطمی و جوششی در شخصیت پیامبر رخ می دهد و خود برتر پیامبر با خود فروتر او سخن می گوید و البته همه اینها به اذن الله و به عین الله صورت می گیرد که او همه جا حاضر و به همه چیز محیط است. وقتی مولانا می گوید:

ای هزاران جبرئیل اندر بشر           ای مسیحان نهان در جوف خر

یا

احمد ار بگشاید آن پر جلیل           تا ابد مدهوش ماند جبرئیل


تعارف نمی کند و یک برتری صوری و اعتباری را مراد ندارد. حقیقتا احمد از جبرئیل برتر است یعنی جبرئیل در او گم می شود.


چهارم. اما بشری بودن و هوا و هوس.
نمی دانم حضرت آیت الله چرا آنهمه تصریحات مرا در باب "الهی بودن نفس نبی" ندیده اند و بشری بودن را به معنی هوا و هوس داشتن گرفته اند؟ برین بی التفاتی چه نامی می توان نهاد؟

آن محمد (ص) که فاعل و قابل وحی است، بشری است مویّد و مطهّر. و لذا "از کوزه همان برون تراود که دروست" و از شجره طیبه وجود او جز میوه ای طیب برنخواهد خاست. از پیامبر بگذریم. آدمیان غیرمعصوم (چون شما، چون آیت الله بروجردی و چون بوعلی و سعدی و ناصرخسرو و کانت و دکارت و پوپر)، آیا چون پیامبر نبوده اند پس هر چه گفته اند آلوده به هوا و هوس بوده است؟ بفرض که وحی پیامبر صد در صد بشری و غیر الهی باشد، باز هم نمی توان نتیجه گرفت که لاجرم از سر هواست. چه جای آنکه آن وحی صد در صد بشری و صد در صد الهی است، یعنی ماورای طبیعتی است که مقدّر به اقدار طبیعت شده است و فرا تاریخی است که تاریخمند شده است و امری متعالی است که "نازل" شده است، و بحری است در کوزه و جیحونی است در خم، و نفسی است دمیده در نی و از خدایی است در میان آدمیان نشسته و از آدمیی است پر از خدا شده و بقول مولانا:

آب خواه از جو بجو خواه از سبو           کان سبو را هم مدد باشد ز جو
...
این نکردی تو، که من کردم یقین          ای صفاتت در صفات ما دفین
"لا"شدی پهلوی "الا" خانه گیر            این عجب که هم اسیری هم امیر


به من حق بدهید که بگویم متافیزیک شما متافیزیک بعد و فراق است و متافیزیک من متافیزیک قرب و وصال. تصویری که از خدا و محمد در ذهن شماست گویا تصویر خطیب و بلندگو (یا ضبط صوت) است. خطیب می گوید و بلندگو آن را پس می دهد. یعنی پیامبر (چون بلندگو) طریقیت و ابزاریت محض دارد و این کجا و نزول قرآن بر قلب محمد(ص) کجا. گویا شما می پندارید قرآن بر زبان محمد نازل شده است نه بر دل او. اما تصویر من از آن رابطه (اقرب من حبل الورید) تصویر نفس و بدن، یا ساده تر، تصویر باغبان و درخت است. باغبان بذر می کارد و درخت میوه می دهد. و این میوه، همه چیزش از رنگ و عطر و شکل گرفته تا ویتامین ها و قندهایش مدیون و مرهون درختی است که از آن بر می آید، درختی که در خاک ویژه ای نشسته است و نور و غذا و هوای ویژه ای می نوشد. و البته هم کاشتنش و هم میوه دادنش باذن الله است و موحدان درین تردیدی ندارند. و بلکه وجود درخت عین امر خدا و اذن خداست و اینها از هم فاصله ندارند و مانند امور اعتباری بشری نیستند که یکی فرمان بدهد و دیگری اجرا کند. و من در شگفتم که چرا دستگاه خدا در چشم شما همچون دستگاه های اجرایی و مدیریتی بشری است.

روشن تر بگویم گرچه همه طبیعت الهی است اما در طبیعت همه چیز طبیعی است و در بشر همه چیز بشری است و در تاریخ همه چیز تاریخی است و لذا پیامبر اسلام در فرایند وحی موضوعیت دارد نه طریقیت، و "بشر"ی است که قرآن بر او "نازل" و از او جاری شده است (و هر دو تعبیر در متن قرآن آمده است). دو قید "نزول" و "بشریت" درعمیقترین لایه های وحی حضور دارند و بدون توجه به این دو صفت مهم، نمی توان از وحی تفسیری خردپسند عرضه کرد. باز به عبارت ساده تر: نمی گوییم خدا میوه نمی دهد می گوییم برای اینکه خدا میوه بدهد راهش این است که درختی بیافریند و آن درخت میوه بدهد. نمی گوییم خدا سخن نمی گوید میگوییم برای اینکه خدا سخن بگوید راهش این است که پیامبری سخن بگوید و سخنش سخن خدا شمرده شود.

مطابق تصویر شما، گویا خطیب می تواند هر کلامی را به دهان بلندگو بگذارد (از شعر گرفته تا فلسفه تا ریاضیات، از عربی تا انگلیسی و چینی ...) اما مطابق تصویر من، هر میوه ای از هر درختی بر نمی خیزد. درخت سیب فقط سیب می دهد نه آلبالو. و اشعریت محض است اگر بگوئیم از هر درختی هر میوه ای را می توان انتظار برد.

حتی در همان تصویر خطیب و بلندگو هم، بلندگو بی کار نمی نشیند و محدودیت های خود را بر صدای خطیب تحمیل می کند.

دم که مرد نایی اندر نای کرد          در خور نای است نه در خورد مرد

چنین است که معنای بی صورت از خدا و صورت از محمد است، دم از خدا و نی از محمد، آب از خدا و کوزه از محمد است، خدایی که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصیتی بنام محمد بن عبدالله(ص) می ریزد و لذا همه چیز یکسره محمدی می شود: محمد عرب است لذا قرآن هم عربی می شود، وی در حجاز و در میان قبائل چادرنشین زندگی می کند، لذا بهشت هم گاه چهره عربی و چادر نشینی پیدا می کند: زنان سیاه چشمی که در خیمه ها نشسته اند (حور مقصورات فی الخیام، سوره الرحمن). بلاغت قرآن هم به تبع احوال پیامبر پستی و بلندی می پذیرد، باران هم رحمت خدا شمرده می شود (بسی بیشتر از نور خورشید) و قس علیهذا. همین است معنای آنکه وحی و جبرئیل تابع شخصیت پیامبر بودند و همین است مدعای حکیمانه ابونصر فارابی و خواجه نصیرالدین طوسی که قوه خیال پیامبر در فرایند وحی دخالت می کند و (به تعبیر مولانا) بر بی صورت، صورت می افکند. شخصیت بشری- تاریخی محمد (ص) در قرآن همه جا جلوه گرست و این شخصیت خداپرورده، تمام نعمتی است که خدا به مسلمانان عطا کرده است. و لذا سخنی که این ولیّ موید و فانی در خدا می گوید همان سخن خداست! و این است معنی آنکه "گرچه قرآن از لب پیغمبر است/ هر که گوید حق نگفته کافرست" از لب پیامبر یعنی جوشیده از شخصیت او که جبرئیل هم در او گم است.

بلی "مصحف ما مستفاد از مصطفاست" و مگر سخن گفتن خداوند راهی دیگر هم دارد. شما اگر راه حل دیگری برای تبیین معضل سخن گفتن خدا دارید بیان بفرمائید.

نه فقط عارفان که فیلسوفان هم در اینجا به مدد ما می آیند و به چالش با آقای سبحانی. مگر حکیمان (و از همه بهتر و بیشتر صدرالدین شیرازی) نگفته اند که کل حادث مسبوق به ماده و مده ( هر حادثی در شرایط مادی-زمانی خاصی بوجود می آید)؟ حادثه وحی محمدی هم در شرایط مادی و تاریخی ویژه ای قابل حدوث بوده است و آن شرایط مدخلیت تام در شکل دادن به آن داشته اند و نقش علت صوری و مادی وحی را بازی کرده اند. توجه کنید که قصه فراتر از لفظ و معناست، قصه صورت و بی صورت است و لفظ یکی از صورتهاست. خلاصه آنچه محمد (ص) به میان می آورد محدودیتهای (علمی، وجودی، تاریخی، خصلتی و ...) اوست که هیچ آفریده ای از آنها گریز و گزیری ندارد.

از جناب آقای سبحانی می پرسم چرا قرآن به زبان عربی است؟ لاجرم می گویند چون خدا از سر حکمت می خواسته است چنین باشد. من این را نفی نمی کنم اما می گویم عرب بودن پیامبر اسلام همان "خدا می خواسته است" است و بر این قیاس، امور دیگر.


پنجم. اما قصه ورود خطا در قرآن و علم پیامبر.
غرض از خطا همان مطالبی است که از دیدگاه بشری خطا محسوب می شوند یعنی ناسازگار با یافته های علمی بشر. نه در قرآن آمده است که خداوند همه علوم را به پیامبر خود آموخته، نه پیامبر بزرگوار خود چنین ادعا کرده، نه کسی چنین انتظاری داشته است که از الهیات و روحانیات گرفته تا طب و ریاضیات و موسیقی و فلکیات پیامبر همه چیز را بداند. بر خلاف نظر آقای سبحانی قرآن هم که می گوید و علمک ما لم تکن تعلم (چیزهایی را که نمی دانستی به تو آموخت) نمی گوید "همه چیزهایی را که نمی دانستی ... ". به قول منطقیین مهمله در قوه جزئیه است. به علاوه که به پیامبر می گوید "بگو خدایا علم مرا افزون تر کن".

ابن خلدون صریحا در "مقدمه" می گوید سخنان پیامبر در باب طب، همان سخنان و عقاید اعراب بادیه نشین بود و خود به طبیب مراجعه می کرد. ابن عربی هم (همو که امام خمینی خواندن فتوحاتش را بمنزله گل سرسبد معارف اسلامی و عرفانی به گورباچف توصیه می کرد) در فصوص الحکم، در فص شیثی، در باب اینکه کامل از همه جهات برتر از ناقص نیست، می آورد که: پیامبر اکرم، اعراب را از دخالت در لقاح گیاهان و از گرده افشاندن از نخل های نر بر نخل های ماده منع می کرد و چون درختان کم بار شدند به اشتباه خود پی برد و گفت "شما امور دنیایی را نیکوتر می دانید و من کار دین را نیکوتر از شما می دانم." (من خود این روایت را قبل از دیدن در فصوص الحکم، از مرحوم استاد مطهری شنیدم)

وی روایت دیگری را هم می آورد که پیامبر رای عمر را در باب اسیران جنگ بدر از رای خود بهتر یافت. قرآن هم در باب ابراهیم علیه السلام می گوید فرشتگان را نشناخت و از آنان ترسید. ابن عربی هم می گوید ابراهیم تعبیر رویا نمی دانست و لذا اسماعیل را به خطا به قربانگاه برد. لذا اگر کسی بر آن رود که دانش ریاضی- طبیعی- دنیایی (نه دانش دینی و بینش ملکوتی و علم به اسرار ربوبی) پیامبر هم تراز دانش مردمان همروزگار وی بوده است، به خطا نرفته است، و دست کم خلاف ضروریات دین سخن نگفته است.

اما ناسازگاریهای ظواهر قرآن با علم بشری:
مگر غیر از این است که همه کسانیکه دست به تاویل برده اند به ناسازگاری های پاره ای از ظواهر قرآن با علوم بشری اذعان داشته اند؟ تاویل هم به حقیقت چیزی نیست جز پناه بردن از علمی بشری به علم بشری دیگر. استاد شما، مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبایی در تفسیر المیزان با صراحت و صداقت علمی تمام، در تفسیر استراق سمع شیاطین و رانده شدنشان با شهاب های آسمانی (سوره صافات آیات 10-1) می گوید تفاسیر همه مفسران پیشین که مبتنی بر علم هیات قدیم و ظواهر آیات و روایات بوده باطل است و امروزه بطلان آنها عینی و یقینی شده است و لذا باید معنی تازه ای برای آن آیات جست و آنگاه خود با استفاده از فلسفه اسلامی یونانی که علم بشری دیگری است به تاویلات بعیده ای دست می گشاید که نمی دانم چه کسی را قانع می کند (گرچه خود او با یحتمل و الله العالم، تردیدش را در این تفسیر تصریح می کند) و می گوید شاید اینها از قبیل مثالهایی است که خدا می زند و غرض از آسمان، عالم ملکوت است که مسکن ملائکه است و مراد از شهاب ، نور ملکوت است که شیاطین را دفع می کند و یا شاید مراد آن است که شیاطین بر حقایق حمله می برند تا آن را واژگونه کنند و ملائکه با شهاب حقیقت بر آنها می تازند تا اباطیلشان را باطل کنند. ... (گویا مرحوم طباطبایی فراموش کرده است که تیرها از همین آسمان دنیا بسوی شیاطین پرتاب می شوند نه از ملکوت: و لقد زینا السماء الدنیا بمصابیح و جعلناها رجوما للشیاطین ...)

چنین است پیچش و قبض و بسطی که در تفسیر می افتد و معنایی که برای پیشینیان بدیهی بوده از بداهت تهی می شود و ظاهر آیات (که با علم قدیم سازگار بوده، و کسی در آن تردیدی نکرده) تاویل می پذیرد تا با علم بشری دیگری سازگار افتد. درین قبض و بسط تفسیری سخنی، و بر مفسر ملامتی نیست. این سرشت و سرنوشت همه تفاسیر است. سخن درین است که پیش از تاویل، منطقا اذعان به ناسازگاری وجود دارد. پس از آن است که شیوه ای و حیله ای برای رفع آن اندیشیده می شود. آیت الله طالقانی پا را فراتر می نهد و در "پرتوی از قرآن" در تفسیر آیه الذی یتخبطه الشیطان من المس (سوره بقره)، آشکارا می گوید "دیوانگی را ناشی از تماس و تصرف جن و شیطان" دانستن، از عقاید اعراب جاهلی بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است (و این رایی است که پاره ای از مفسران جدید عرب هم اظهار داشته اند). وی اصلا کوششی در تاویل آیه نمی کند و "خطا" را می پذیرد اما مصلحتی را برای ذکر این خطا در قرآن پیشنهاد می کند. اما این سخن نه بدیع است و نه بدعت. جارالله زمخشری معتزلی عین این نظر را هشت قرن قبل از آیت الله طالقانی در تفسیر کشاف بیان می کند و آشکارا می نویسد که "این از عقاید باطل اعراب جاهلی بود که ضربه دیو موجب صرع می شود ... قرآن هم بر حسب اعتقاد آنان نزول یافت." و آلوسی در تفسیر روح المعانی می آورد که این عقیده همه معتزلیان است.

نکته قابل تامل این است که تفسیر و کلام سیال اسلامی امروز چنان به جمود مبتلا شده که حتی آرای خودی ها را بیگانه می پندارند و گمان می کنند که مستشرقان مخترع آنها هستند و قابل تامل تر اینکه هیچ کس از گذشتگان معتزله را به این دلیل کافر نخواند. بل پاره ای از درشت گویان اشعری نوشتند که این منکران دیو، خود دیو زده و دیوانه اند. مولانا هم در این بیت اشاره به همین نزاع اشعری – معتزلی دارد که:

فلسفی مر دیو را منکر شود         در همان دم سخره دیوی بود

ماجرای هفت آسمان از اینها هم روشن تر است. بدون استثنا همه مفسران پیشین، آن را به روانی و آسانی بر تئوری های هیات بطلمیوس تطبیق می کردند (و چرا نکنند؟ همه ظواهر بر آن دلالت دارد) و فقط در قرن نوزدهم و بیستم است که مفسران جدید قرآن (عرب و غیرعرب) به فکر تفسیر تازه ای از این آیات، آنهم در پرتو معارف جدید، می افتند و معانی مشکوک و تازه ای پیش می نهند.

باری از قبول ناسازگاری (گاه شدید) ظواهر قرآنی با علم گریزی نیست. حال، دفع آن اشکال و تخلص از آن، شیوه های گونه گون دارد: یا دست به تاویلات بعیده می برید (طباطبایی)، یا بر سبیل همزبانی با فرهنگ عرب ، تحملشان می کنید (معتزله، طالقانی) یا زبان دین و زبان علم را دوگانه و دوگونه می بینید، و همه زبان دین را نمادین و استعاری می شمارید (پاره ای از متکلمان مسیحی)، یا چون بعضی از معاصران، فراورده های وحی را محتمل الصدق و الکذب نمی دانید یا معنا را از خدا و لفظ را از پیامبر می شمارید (ولی الله دهلوی).

جواب هر چه باشد من اینگونه آیات را از جنس عرضیاتی می دانم (به تفصیلی که در کتاب بسط تجربه نبوی آورده ام) که در رسالت پیامبر و پیام بنیادین دین مدخلیتی ندارند و لذا با آسانگیری از آنها در می گذرم و دستکم شیوه معتزله را برای رهایی از تکلفات متکلفین بیشتر می پسندم. اما تاریخی بودن قرآن معنای روشنی دارد که آن را هم در کتاب بسط تجربه نبوی آورده ام: از جمله آنها پاسخ دادن به سوالات عامیان زمان و طرح مسائل خانوادگی پیامبر اسلام است که همه می توانستند رخ ندهند و در قرآن وارد نشوند.

گمان نمی کنم شما هم امروزه از اصرار بر اینکه آسمانها هفت تایند یا صرع و جنون زاده تصرف دیوان اند یا شهاب های آسمانی، شیاطین بوالفضول را به تیر می دوزند و می سوزند تا راز گویی فرشتگان را نشنوند، طرفی ببندید و دل کسی را به اسلام مایل کنید یا برتری مسلمانی را بر بودایی گری فی المثل اثبات کنید. دلربایی وحی محمدی نه در آن متشابهات که در سوره یی چون حدید است که نامش حدید اما بافتش حریر است و به تعبیر غزالی از "جواهر" قرآن است، و خدا و رستاخیز و ایمان و انفاق و جهاد و خشوع و زهد و ... را به صلابت و به مهربانی در کنار هم نشانده است. فقط یک بانگ "الم یان للذین آمنو ان تخشع قلوبهم لذکرالله" (آیا زمان نرم شدن دلها نرسیده است؟) آن کافی است تا جانها را بجنباند و چراغ ایمان را در خانه دلها روشن کند.

و اما اینکه فرموده اند که "قرآنی که شما آنرا کتاب بشری و خطاپذیر دانسته اید چه نیازی دارد که به ترجمه و تفسیر آن بزبان روز بپردازیم ... شما با معرفی قرآن به عنوان کتاب خطاپذیر و بشری از جامعه اسلامی فاصله گرفتید، دیگر نیازی به نصایح شما نیست. آن کس می تواند نصیحت کند که در شمار این گروه بماند ..."
معانی خطا و بشری بودن را توضیح دادم، اکنون بعرض شما می رسانم

اولا بفرموده قرآن "لا تقولو لمن القی الیکم السلام لست مومنا".

ثانیا بنگرید که علامه طباطبایی و طالقانی و زمخشری نیز چنین می کنند .

ثالثا شما خود معیاری متقن و متین عرضه کنید و این مشکلات را از پیش پا بردارید و چشم ها را روشن و دلها را قانع کنید و راه خروج از بن بست تعارض علم و قرآن را بدست دهید (من خود از ترجمه فرهنگی سخن گفته ام نه بزبان روز در آوردن، به تفصیلی که در مقاله "ذاتی و عرضی در ادیان" در کتاب بسط تجربه نبوی آمده است).
و رابعا محققان را به تقلید دعوت نفرمائید و کسانی را که با تامل و تحقیق در راهی گام می نهند از سوء عاقبت و زوال سعادت نهراسانید، که اگر سعادتی هست در تحقیق صادقانه است (ولو به زعم شما به نتیجه ناصواب رسیده باشد) نه در تقلید عامیانه.

من گرچه در نیکخواهی شما تردیدی ندارم و ارشادات و افادات نیکوی شما را ارج می گذارم، دامن تحقیق و تعمق را از دست نمی نهم و به حبل متین تعقل و تفکر متوسل و متمسکم و از مسک این تمسک چنان خوش بو و خوشخویم که راسته عطرفروشان را هیچ گاه ترک نمی گویم.

محمد رسول الله را می نگرم که چون عاشق هنرمندی در تجربه ای روحانی سینه اش گشاده و چشمان باطنش گشوده و جانش پر از خدا شده است و از آن پس هر چه می بیند و هرچه می گوید خدایی است. انسان و جهانرا (هر چه که هست با هفت یا هفتاد آسمان، با چهار عنصر یا صد و چهار عنصر) آویخته از او و روانه بسوی او می بیند و لبریز و شادمان از این کشف پیامبرانه، تجربه خود را با دیگران در میان می گذارد و مغناطیس وار جان های شیفته را بسوی خود می خواند و دریا صفت تیرگی هاشان را می شوید.

هین بیائید ای پلیدان سوی من             که گرفت از خوی یزدان خوی من
در پذیرم جمله زشتی ت را چون            ملک پا کی دهم عفریت را
خود غرض زین آب جان اولیاست            که غسول تیرگی های شماست

من با این "بشر بشیر" مهر می ورزم و اگر عطر کلام الهی را از این گل می شنوم برای آن است که با آن گل نشسته است. سالها پیش بود که با محمد (ص) سخن می گفتم و می سرودم:

نسخه قانون ما عین شفاست            مصحف ما مستفاد از مصطفاست
ای مبارک آن گلیم گل تو را                وی خنک آن وصف مزّمّل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک         ای بشیر ما بشر بودی و پاک

-------------------------------------------
از اطاله کلام بیمناکم و بهمین مقدار بسنده می کنم و از پاره ای فروع خرد در می گذرم و ضمن سپاس نهادن به جهد پر شهد و خطاب بی عتاب حضرت آیت الله، از باز بودن باب این مباحثه و مناظره استقبال می کنم و خواستار تداوم آنم و می افزایم که من اکنون در یکی از دانشگاه های آمریکا به تدریس اشتغال دارم و کاری را که ببرکت سعه صدر مسئولان در ایران از انجامش محرومم، در اینجا انجام می دهم. مایلم که پس از بازگشت به ایران، در صورت امکان از حضرت آیت الله دعوت کنم تا محیطی امن و آرام فراهم آورند و در گفتگویی حضوری درین خصوص شرکت جویند و احقاق حق و ابطال باطل کنند. همچنین چون غایت قصوای دینداری و هدف از این همه دقت ورزی های عرفانی و کلامی را بنا کردن جامعه ای پویا و اخلاقی و عادل می دانم به حکم وظیفه وجدانی از حضرت آیت الله می طلبم تا در مقابل انحرافات عملی و اخلاقی نیز ساکت ننشینند و اگر ظلم و جفایی بر مظلومی می رود آرام نگیرند و به پیمان خداوند با عالمان وفادار بمانند و با جفاکاران همسویی نکنند و در این طریق مثال و اسوه دیگران باشند. واله المستعان.


گر نبودی زحمت نامحرمی                        چند حرفی از وفا واگفتمی
چون جهانی شبهت و اشکال جوست          حرف می رانیم ما بیرون پوست

عبدالکریم سروش

واشنگتن
اسفند ماه 1386
مارچ 2008

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سکوت در برابر جفای اندیشه‌ورزان دنیاطلب به پیامبر مهربانی جایز نیست

مجیدمجیدی

 

 

 خالق فیلم سینمایی "آواز گنجشک‌ها" عصر امروز پس از گرفتن جایزه فیلم برگزیده انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان، با قرائت متنی به جسارت برخی به اصطلاح روشنفکران داخلی به مقام پیامبر مهربانی به شدت انتقاد و از تمام آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت کرده‌اند گله کرد.

به گزارش خبرنگار مهر، متن کامل یادداشت مجید مجیدی به این شرح است: "خدای را شاکرم که در هیاهوی نغمه‌های ناساز، "آواز گنجشک‌ها" بر گوش‌های بسیار شنیدنی آمد و بر چشم‌های فراوان دیدنی. از انعکاس مثبت فیلم در این مدت کوتاه در میان گروهها و مخاطبان گوناگون سخن نمی‌گویم، اما در مقابل آنان که از تکرار و پیام تکراری فیلم سخن گفته‌اند می‌گویم هیچ ابایی ندارم اعلام کنم فیلم مانند آثار قبلی من "بچه‌های آسمان"، "رنگ خدا"، "باران" و "بید مجنون" باز هم بر فطرت و نهاد پاک انسانی تاکید می‌کند."

وی ادامه می‌دهد: "باز هم سخن از نیاز دنیای امروز یعنی معنویت. بدون تکیه به معنویت ، آنچنانکه در جای جای جهان می‌بینیم. انسان‌ها گرگ‌های درنده‌ای خواهند شد که درندگان وحشی نیز شرمنده ددمنشی‌های آنانند. در شرایطی که جای خالی "خدا" بیش از هر زمان و عصری احساس می‌شود و تاریخ گواه آنکه بدون خدا هر عملی مباح و آزاد است ، باید آزادگان نگران باشند و از آن میان هنرمندان آزاده."

در بخشی دیگر از یادداشت مجیدی می‌خوانیم: "در این صورت چه باک از برچسب "تکرار" که اگر تکرار "مذموم" بود و ناپسند، باید اولین اعتراض و بزرگترین اعتراض را به پیامبران نمود که در طول اعصار و قرون همه سخن تکراری بر زبان رانده‌اند و پیام تکراری "بازگشت به معنویت" را سر داده‌اند. وقتی "آواز گنجشک‌ها" در برلین به نمایش درمی‌آید و استقبال تماشاگران گوناگون و منتقدان ریز و درشت اینچنین بهت‌انگیز و حیرت‌آور می‌شود، من بر این باور استوارتر می‌گردم که اخلاق و معنویت گمشده عصر ماست و این مهم جغرافیا و مکان نمی‌شناسد."

مجیدی می‌نویسد: "اعتراف می‌کنم که نگاه اینچنینی و موفقیت و اقبال آنچنانی را وامدار مکتبی هستم که در آستانه رحلت بزرگ پیامدارش رسول گرامی اسلام (ص) هستیم. وامدار پیامبری که از پس قرن‌ها ندایش را می‌شنوم که فرمود "من مبعوث شدم تا برتری‌ها و مکارم اخلاقی را به اتمام رسانم." وامدار رسول رحمتی که بر نهاد و فطرت پاک انسانی تکیه می‌کرد و می‌فرمود "هر انسانی بر فطرت پاک زاده می‌شود، حتی اگر پدران و مادرانی کافر و مشرک داشته باشد." وامدار پیامبری که نه تنها در عصر خود، که امروز نیز مظلوم و جفادیده است."

خالق "آواز گنجشک‌ها" می‌افزاید: "اگر روزگاری کودکان و دیوانگان سنگش می‌زدند و دندان و پیشانی مبارکش را می‌شکستند و در برابر اندیشمندان دور از خدا شاعر و نادانش می‌خواندند، در جاهلیت نوین نیز مانند جاهلیت اولی داستان تکرار می‌شود. نابخردان و کودک‌صفتان با هجو و کاریکاتور با او به ستیز برمی‌خیزند و اندیشه‌ورزان دنیاطلب شاعر و نادانش می‌خوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را "اساطیر الاولین" می‌دانند."

فیلمساز ایرانی نامزد اسکار می‌نویسد: "آن روز که جشنواره فیلم دانمارک را به خطر بی‌حرمتی به پیامبر مهربانی کنار نهادم، بسیاری آن اقدام را سیاسی و حکومتی خواندند. در دنیای آلوده امروز کار به جایی رسیده که ارزش‌ها ضدارزش شمرده می‌شود و ضدارزش‌ها، ارزش. هر عملی چون به مزاج ما خوش نیاید در توهم خویش به جایی منسوبش می‌کنیم. اگر کسی از اعتقاد و باورش دفاع کند وابسته خوانده می‌شود و اگر آسوده بنشیند تا به مقدساتش بدترین توهین‌ها و ناروایی‌ها صورت گیرد، آزاده است."

مجیدی ادامه می‌دهد: "اینجا می‌گویم که من نه از موضع دفاع از حاکمیت و دولت ـ که می‌دانید مرا با سیاست و سیاست‌پیشگی کاری نیست ـ که از موضع یک مسلمان، یک هنرمند پیرو مکتب اهل بیت، انزجار خود را از آنچه یک به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می‌کنم و از همه آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت پیشه کرده‌اند، گله‌مندم."

به باور وی، حالا باید پرسید اگر سیاست‌پیشه نیستیم، چرا وقتی چند کودک‌صفت و دیوانه‌رفتار بیگانه با کاریکاتور به پیامبر ما توهین می‌کنند آن موج به راه می‌افتد، اما امروز که از زبان خودی ناپسندترین نسبت‌ها به آن بزرگ و کتاب هدایتش قرآن داده می‌شود، سکوت همه جا را دربر می‌گیرد و جز یکی دو صدایی کم‌جان هیچکس فریاد نمی‌زند که چرا دوباره از پس قرن‌ها به پیامبر نسبت شاعری می‌دهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذیر می‌خوانند.

به گزارش مهر ، خالق "رنگ خدا"‌ می‌افزاید: "اگر آن روز که روشنفکران مذهبی عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا (س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف زیارت جامعه کبیره را "مرامنامه شیعه غالی" برشمردند سکوت نمی‌کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی‌رساندند تا علنا پیامبر را فردی عامی و ناآگاه و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند."

مجیدی در پایان یادداشت خود می‌آورد: "کسی که ادعای مولوی‌شناسی می‌کند و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش مولوی کافر است؛ گرچه قرآن از لب پیغمبر است / هر که گوید حق نگفت آن کافر است. این همه آوازها از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود."

 

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اين ادعا كه الهام از نفس پيامبر مي‌آيد متأثر از بوديسم است

حميدرضا مظاهري سيف

 

برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ادعاي بشري بودن قرآن در تاريخ اسلام بي‌سابقه است

سيديحيي يثربي

 

برای خواندن متن کامل مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پاسخ‌هايي به قرآن‌ستيزان

بهاءالدين خرمشاهي

 

برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید  

1

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

«سروش» ديگر يك اصلاح‌گر ديني نيست

عليرضا قائمي‌ني

 

برای خواندن متن کامل مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آتش بر خرمن نبوت

 دكتر عبدالله نصري

 


برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

خداوند قرآن را براي زمان و مردمي خاصي قرار نداده است

 سيدمحمدعلي ايازي

 

برای خواندن متن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پرونده وحی و قرآن

مطالب منتشر شده پیرامون مصاحبه دکتر سروش با عنوان

 "کلام محمد"

 

 

 

 

نوشته زیر حاصل گفتگوی عبدالکریم سروش با روزنامه کارگزاران (86.11.20) در باب وحی و قرآن است(مصاحبه دوم)

کلام محمد، اعجاز محمد

در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟

 شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.


حالا نظر و توضیح شما چیست؟

 انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولایت کلیه الهیه آشناست و قرب اولیاء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنین منکرانه سخن نمی گوید. اولیا خدا چنان به خدا نزدیک و در او فانی اند که کلامشان عین کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عین امر و نهی و حب و بغض الهی است. پیامبر عزیز اسلام بشر بود و خود به بشریت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عین حال این بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئیل) چنان از میان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحیانی خدا. و این دو از هم جدا نبود.

همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب

انشاءالله با تامل درین دقیقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشنا گردد.

پس نزول جبرئیل و آوردن وحی چه می شود؟

در نظر عارفان، جبرئیل به خداوند از محمد (ص) نزدیکتر نیست، بل جبرئیل است که تابع پیامبر است. مگر در داستان معراج نیامده است که جبرئیل از همراهی با پیامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسید؟ معنی این حکایت چیست؟ مگر رهبر فقید انقلاب نگفت که "
...معنویت رسول خدا وحی را نازل کرده است....و به عبارت دیگر وارد کرده است پیغمبر اکرم جبرئیل امین را در این دنیا(صحیفه نور، جلد بیستم، سخنرانی 25/1/66)"؟ آیا معنی این سخن این است که خدا جبرئیل را فرونفرستاده است؟ یا معنایش به قول مولانا این است که:

من نخواهم لطف حق از واسطه         که هلاک خلق شد این رابطه

من نخواهم دایه، مادر خوشتر است   موسیم من، دایه من مادر است

این که بگوئیم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند این است که بگوئیم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به یک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکید بر یکی به معنی نفی دیگری نیست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. یک موحد در این شکی ندارد. با این حال همه می گوئیم آلبالو، میوه درخت آلبالو است، آیا باید بگوئیم خدا میوه آلبالو می دهد تا موحد باشیم؟ این اشعریت کهن را جامه تقدس نوین نپوشانیم. و سخن بقاعده بگوئیم و معنی سخنان دقیق و راز آلود را نیز نیکو دریابیم. قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حین باذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.

توصیه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگویم) همان توصیه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولیاء خدا را فروگذارند و اولیاء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزیزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفیع قرب و ولایت پایین نیاورند:

ای اولیاء حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیاء چه باشد؟

از نسل پادشاهی مسجود جبرئیلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد؟

گویا شما هم در این باب اشعاری داشته اید.

بله در منظومه ای که چندی پیش به عشق پیامبر اکرم سرودم و تقدیم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:

توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد در شب واقعه راندی زمداری به مداری

ز سوادی به خیالی ز خیالی به هلالی پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری

بال در بال ملائک به تماشای رسولان طایر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری

اشاره من در این ابیات به آن روایت شریفه نبوی است که پیامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خیالی و آمن بک فوادی.

متشکریم.

-------------------------------------------------------------

 

متن کامل مصاحبه اول:

 

کلام محمد -- گفت و گو با عبدالکریم سروش

 

-------------------------------------------------------------

 

مطالب منتشر شده پیرامون مصاحبه:


آتش بر خرمن نبوت --   دكتر عبدالله نصري

 

خداوند قرآن را براي زمان و مردمي خاصي قرار نداده است -- سيدمحمدعلي ايازي

 

ادعاي بشري بودن قرآن در تاريخ اسلام بي‌سابقه است -- سيديحيي يثربي

 

اين ادعا كه الهام از نفس پيامبر مي‌آيد متأثر از بوديسم است -- حميدرضا مظاهري سيف

 

پاسخ‌هايي به قرآن‌ستيزان -- بهاءالدين خرمشاهي 

 

«سروش» ديگر يك اصلاح‌گر ديني نيست -- عليرضا قائمي‌ني

 

دکتر سروش به آغوش اسلام برگردد -- آیت‏ الله سبحانی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

کلام محمّد
 

گفتگو با دکتر عبدالکریم سروش درباره قرآن

میشل هوبینک
برگردان: آصف نبکنام

 

محمد آفریننده‌ی قرآن است. این چیزی است که اصلاح‌گر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاب‌اش «بسط تجربه‌ی نبوی» که قرار است ترجمه‌اش سال آینده منتشر شود، می‌گوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاح‌گران تندروی مسلمان پیش‌تر می‌رود. سروش در مصاحبه‌اش با زم‌زم، چکیده‌ای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاح‌طلب ایران به شمار می‌آید. او در ابتدا از حامیان آیت‌الله خمینی بود و در اوایل شکل‌گیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیت‌الله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار می‌آمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای معنوی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت.
از اوایل دهه‌ی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوری‌خواه» بوده است که بحث درباره‌ی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریه‌ی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفت‌های بشری و استنباط‌های انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف می‌کند؛ چون اگر تمام فهم‌های بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمی‌تواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» روشن می‌سازد که نظرش درباره‌ی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی درباره‌ی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاح‌گران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
اما او در کتاب‌اش از بسیاری از همکاران رادیکال‌اش فراتر رفته است. او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن حضرت محمّد و تمام محدودیت‌های بشری او نیز هست. سروش می‌گوید این سخن، سخنی بدیع و تازه نیست؛ چون بسیاری از اندیشمندان سده‌های میانه هم قبلاً به آن اشاره کرده‌اند.
 

--------------------------------------------------------------------------------
 

چگونه می‌توان چیزی هم‌چون «وحی» را در جهان مدرن و راززدایی شده‌ی امروز، بامعنا دید؟


وحی «الهام» است. این همان تجربه‌ای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه می‌کنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعاره‌ی شعر می‌فهمیم. چنان‌که یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجه‌ی شعر است.
شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس می‌کند که منبعی خارجی به او الهام می‌کند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر می‌تواند افق‌های تازه‌ای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر می‌تواند جهان را از منظری دیگر به آن‌ها بنمایاند.


به نظر شما، قرآن را باید محصول زمان خودش دید. آیا این سخن متضمن این نیز هست که شخص پیامبر نقشی فعال و حتی تعیین‌کننده در تولید این متن داشته است؟


بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است.
استعاره‌ی شعر به توضیح این نکته کمک می‌کند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث درباره‌ی این‌که آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً این‌جا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.
این الهام از «نَفس» پیامبر می‌آید و «نفس» هر فردی الهی است. اما پیامبر با سایر اشخاص فرق دارد؛ از آن رو که او از الهی بودن این نفس آگاه شده است. او این وضع بالقوه را به فعلیت رسانده است. «نفس» او با خدا یکی شده است. سخن مرا این‌جا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازه‌ی بشریت است؛ نه به اندازه‌ی خدا.
جلال الدین مولوی، شاعر عارف، این تناقض‌نما را با ابیاتی به این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است. آن‌چه او از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی‌توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن‌ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی‌صورت است و وظیفه‌ی شخص پیامبر این است که به این مضمون بی‌صورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکی‌اش و حتی احوالات روحی‌اش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام این‌ها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشته‌اند. این، آن جبنه‌ی کاملاً بشری وحی است.


پس قرآن جنبه‌ای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟


از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند. آن‌چه قرآن درباره‌ی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال می‌کنند که این نوع خطاها در قرآن خدشه‌ای به نبوت پیامبر وارد نمی‌کند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آن‌ها سخن گفته است.
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمی‌کنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آن‌چه می‌گفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمی‌کنم دانش او از دانش مردم هم‌عصرش درباره‌ی زمین، کیهان و ژنتیک انسان‌ها بیش‌تر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشه‌ای هم به نبوت او وارد نمی‌کند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.


شما به فیلسوفان و عارفان سده‌های میانه هم‌چون مولوی اشاره می‌کنید. دیدگاه‌های شما درباره‌ی قرآن تا چه اندازه ریشه در سنت اسلامی دارد؟


بسیاری از دیدگا‌ه‌های من ریشه در اندیشه‌ی سده‌های میانی اسلام دارد. این سخن را که نبوت مقوله‌ای است بسیار عام و نزد اصناف مختلف آدمیان یافت می‌شود، هم در اسلام شیعی و هم نزد عارفان وجود دارد. متکلم بزرگ شیعی، شیخ مفید، امامان شیعه را پیامبر نمی‌داند؛ اما تمام ویژگی‌هایی را که پیامبران دارا هستند، به آن‌ها نسبت می‌دهد. هم‌چنین عارفان نیز عمدتاً متعقدند که تجربه‌ی آن‌ها از جنس تجربه‌های پیامبران است. و باور به این نیز که قرآن یک محصول بشری و بالقوه خطاپذیر است، در عقاید معتزله دال بر مخلوق بودن قرآن به طور تلویحی آمده است.
اندیشمندان سده‌های میانه غالباً این نظرها را به شیوه‌ای روشن و مدون بیان نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند آن‌ها را در خلال سخنانی پراکنده یا در لفافه بیان کنند. آن‌ها نمی‌خواستند برای مردمی که توانایی هضم این اندیشه‌ها را نداشتند، ایجاد تشویش و سردرگمی کنند. به عنوان مثال، مولوی جایی می‌گوید که قرآن، آیینه‌های ذهن پیامبر است. آن‌چه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
پسر مولوی حتی از این هم فراتر می‌رود. او در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبران زنان را دوست می‌داشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازه‌ی اختیار کردن چهار زن را داده بود!


آیا سنت شیعی به شما اجازه می‌دهد که اندیشه‌هایتان را درباره‌ی بشری بودن قرآن مدون کرده و توسعه دهید؟


مشهور است که در اسلام سنی، مکتب عقل‌گرای اعتزالی در برابر اشعریان و عقیده‌ی آن‌ها دال بر جاودانی بودن و غیرمخلوق بودن قرآن شکست سختی خورد. اما در اسلام شیعی، معتزلیان به نحوی ادامه‌ی حیات دادند و زمینی حاصل‌خیز را برای رشد یک سنتی فلسفی غنی فراهم کردند. اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع.
امروز می‌بینید که اصلاح‌گران سنی به موضع شیعیان نزدیک‌تر می‌شوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را می‌پذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افق‌هایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آن‌ها قدرت‌شان را بر پایه‌ی فهمی محافظه‌کارانه از دین مستحکم کرده‌اند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث درباره‌ی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود.


پیامدهای دیدگاه‌های شما برای مسلمانان معاصر و نحوه‌ی استفاده‌ی آن‌ها از قرآن به منزله‌ی یک راهنمای اخلاقی چیست؟


تلقی بشری از قرآن تفاوت نهادن میان جنبه‌های ذاتی و عرضی قرآن را میسر می‌کند. بعضی از جنبه‌های دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفته‌اند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، درباره‌ی مجازات‌های بدنی که در قرآن مقرر شده‌اند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی می‌کرد، این مجازات‌ها احتمالاً بخشی از پیام او نمی‌بودند.
وظیفه‌ی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمه‌ی یک ضرب‌المثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضرب‌المثل را تحت‌اللفظی ترجمه نمی‌کنید. ضرب‌المثل دیگری پیدا می‌کنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد.
در عربی می‌گویند که فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، می‌گویید فلانی زغال‌سنگ به نیوکاسل برده است. درک تاریخی و بشری از قرآن به ما اجازه‌ی این کار را می‌دهد. اگر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصه‌ای لاینحل می‌شوید.


--------------------------------------------------------------------------------

میشل هوبینک، در بخش عربی رادیو جهانی هلند کار می‌کند. «بسط تجربه‌ی نبوی» اوایل سال ۲۰۰۸ توسط انتشارات بریل در لایدن منتشر خواهد شد.
از زمان به قدرت رسیدن محمود احمدی‌نژاد، کار کردن در ایران روز به روز برای عبدالکریم سروش دشوارتر شده است. به همین دلیل، او دعوت به تدریس در دانشگاهی‌هایی چون هاروارد و پرینستون در آمریکا و ویسنشافت‌کولگ در برلین را پذیرفته است. در سال گذشته‌ی تحصیل، سروش مدرس میهمان در دانشگاه آزاد آمستردام و مؤسسه‌ی مطالعه‌ی اسلام در جهان مدرن (ISIM) در لایدن هلند بوده است.

--------------------------------------------------------------------------------


 

 

منبع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |