تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

برهان سينوى

مقدمه: يكى از براهينى كه ابن سينا(ره) بر وجود خداوند متعال اقامه كرده، برهان وجوب و امكان است. پايه اين برهان بر اين مسئله استوار است كه در نظام هستى واجب الوجود بالذات، ضرورى الوجود است; زيرا اگر چنين نباشد تسلسل ممكنات پيش مى‏آيد كه باطل است.در اين مقاله باطل بودن تسلسل ممكنات، اثبات شده و وجود واجب اثبات گرديده است.

ابن سينا براى‏اولين بار از راه مساله «وجوب و امكان‏» - كه مساله‏اى در فلسفه‏است - استفاده كرده است نه از راه حركت.راهى كه ابن سينا رفته است از راهى كه‏ارسطو رفته فلسفى‏تر است، يعنى بيشتر جنبه عقلانى و محاسباتى دارد.راه ارسطو يك سرش به طبيعيات بستگى‏دارد(كه مساله حركت است)اما راهى كه ابن سينا رفته است چنين نيست.

ما دو مفهوم داريم‏كه در فلسفه مورد استعمال است ولى همه مردم آن را درك مى‏كنند:هستى، نيستى.هستى و نيستى از بديهى‏ترين مفهومهاى‏دنياست و احتياجى نيست كه كسى بخواهد آنها را براى ما تعريف كند.

سه مفهوم ديگر هم داريم كه در همين رديف است،نفس اين سه مفهوم بديهى است(يعنى تصورش احتياج به تعريف ندارد)، يكى «وجوب‏» يا ضرورت است، ديگرى «امتناع‏» يامحال بودن است، سومى «امكان‏» است، يعنى نه واجب بودن و نه ممتنع بودن.اگر شما «الف‏» را موضوع قرار دهيد و «ب‏» راصفت براى آن فرض كنيد، مى‏گويند «ب‏» براى «الف‏» حتما يكى از اين سه حالت را دارد، شق چهارم ندارد: يا اين صفت براى‏«الف‏» ضرورى است، يعنى نمى‏شود اين صفت را نداشته‏باشد، مثل اينكه شما مى‏گوييد مجموع سه زاويه مثلث نمى‏تواندمساوى با دو قائمه نباشد.يا اين صفت براى «الف‏» محال است، درست نقطه مقابل[حالت اول]، يعنى اصلا نمى‏شود «الف‏» اين صفت‏را داشته‏باشد، مثل اينكه فرضا مجموع سه زاويه مثلث صد و هشتاد و يك درجه باشد.و يا اين صفت براى «الف‏» امكان‏دارد، يعنى نه ضرورت دارد كه اين صفت را داشته‏باشد، نه ضرورت دارد كه اين صفت را نداشته باشد(مى‏تواند اين صفت‏را داشته‏باشد، مى‏تواند اين صفت را نداشته باشد)، مثل اغلب حالات طبيعى كه هر كسى دارد.مثلا آيا تعداد انسانهاى داخل اين‏اتاق بايد ده نفر باشد؟نه.محال است كه ده نفر باشد؟نه.آيا هم مى‏شود ده نفر باشد، هم مى‏شود نباشد؟بله، افراد انسانهايى‏كه اينجا مى‏آيند، هم ممكن است ده نفر باشند و هم ممكن است ده نفر نباشند.يك مثال ديگر: نفس عدد 5 طاق است؟فرداست؟يعنى غير قابل انقسام به متساويين است؟بالضروره و بالوجوب. جفت بودن برايش امتناع دارد، اينكه قابل انقسام به متساويين‏باشد(مشروط بر اينكه واحدها را همان واحد بگيريم، نه اينكه يك واحد را به دو واحد تقسيم كنيم)[براى آن محال‏است].اما اين شى‏ء كه به نام گردوست، مى‏تواند پنج تا باشد، مى‏تواند شش تا باشد، مى‏تواند طاق

صفحه : 197

باشد، مى‏تواند جفت باشد.

اينها يك مفاهيم خيلى واضحى است كه نفس تصورآنها براى ما اشكالى ندارد.

هم هستى و نيستى، هم ضرورت و امتناع‏و امكان از چيزهايى است كه هيچ وقت بشر از خودش طرد نكرده و طرد هم نخواهد كرد، بلكه اساس تمام علوم بر پايه همين مفاهيم‏و معانى است.امروز كه شما مى‏گوييد «قوانين جبرى‏» يا مى‏گوييد «اجتناب ناپذير» ، اين «اجتناب ناپذير» همان ضرورت است.نقطه‏مقابل آن را هم مى‏گوييد «غير ممكن‏» كه همان محال بودن است.اينكه اين مفاهيم از كجا در ذهن بشرپيدا شده مساله‏اى است، چون انسان «وجوب‏» را هيچ وقت با چشم نمى‏تواند ببيند، «امتناع‏» را هم با چشم نمى‏تواند ببيندو نه با هيچ حسى، اينها مفاهيم معقول هستند ولى محسوس نيستند.

حال كه ما اين پنج مفهوم را دانستيم: وجود و عدم‏از يك طرف، و ضرورت و امكان و امتناع از طرف ديگر، حرف معروف ابن سينا اين است، مى‏گويد موجودات [يعنى]آنهايى‏كه هستند، مسلم محال نيستند، چون اگر محال بودند كه نبودند (بودنشان دليل بر اين است كه محال نيستند).پس اينهاكه هستند، يكى از دو شق ديگر را دارند: يا ممكن الوجودند يا واجب الوجود.آيا به حسب احتمال عقلى از اين دو شق‏خارج‏اند؟در اينكه در عالم اشيائى هست كه بحثى نيست.آنچه كه در عالم هست، مسلم يا ممكن الوجود است‏يا واجب الوجود، چون‏ممتنع الوجود نمى‏تواند باشد.اينجا ما چشمهايمان را مى‏بنديم و تمام هستى را زير نظر مى‏گيريم و نمى‏دانيم آنچه كه‏در عالم هست واجب الوجود است‏يا ممكن الوجود: اگر در ميان آنچه كه در عالم هست، واجب الوجود هست(يك شق مطلب)فهوالمطلوب، اگر نه، آنچه هست ممكن الوجود است.مى‏گويد ممكن الوجود بايد به واجب الوجود منتهى شود، اگر باآن ممكن واجب الوجود نباشد، ممكن الوجودى هم نيست، چرا؟چون ممكن الوجود يعنى آن چيزى كه در ذاتش، هم مى‏تواندباشد هم مى‏تواند نباشد، پس خود ذاتش - به تعبير امروزى - نسبت به هستى بى تفاوت است، چون اگر ما ذات اورا در نظر بگيريم، هستى برايش نه ضرورت دارد نه امتناع(مى‏تواند باشد، مى‏تواند نباشد).پس بودن او به حكم علتى‏است و آن علت است كه وجود را به او داده است و الا اگر وجود ذاتى او باشد، ممكن الوجود نمى‏شود، واجب الوجود است، همين‏قدر كه وجود براى او ذاتى نيست و شما فرض كرديد كه او ممكن الوجود است(يعنى وجود داشتن براى او به

صفحه : 198

اصطلاح يك امر عرضى است)پس علتى او را به وجودآورده است.فكر نمى‏كنم در اين هم بحثى باشد.مى‏گويد مى‏رويم سراغ آن علت، آن علت‏يا «واجب‏» است‏يا «ممكن‏»: اگر «واجب‏» است، پس مطلوب ما كه «واجب الوجود در عالم هست‏» به دست آمد، اگر «ممكن‏» است، باز آن هم علت مى‏خواهد.همين‏طور باز سراغ علت علت مى‏رويم و...شما ممكن است بگوييد بسيار خوب، همين طور بى‏نهايت برود جلو، كما اينكه اصلا فرضيات‏ماديين در عصر اخير بر همين نظام علت و معلول است، مى‏گويند اين شى‏ء معلول است، معلول چيست؟معلول علتى كه‏آن علت هم باز به نوبه خود معلول است.اين معلول چيست؟معلول يك شى‏ءديگر كه آن باز علت است و معلول، الى غير النهايه.نتيجه‏حرف ماديين اين است كه نظام هستى از بى نهايت ممكن الوجودها تشكيل شده است.

ابن سينا مى‏گويد محال است كه تمام نظام‏هستى از بى‏نهايت ممكن الوجودها تشكيل شده باشد.چرا محال است؟محال بودن آن را از دو راه بيان كرده است: يكى از راه تسلسل‏كه مى‏گويد نظام علت و معلول نمى‏تواند غير متناهى باشد.علت و معلول با يكديگر همزمان‏اند، يعنى اين شى‏ء كه‏در اينجا وجود دارد اگر ممكن الوجود باشد، الآن بايد يك علتى باشد كه نگهدارنده وجود و موجد آن باشد.

آنگاه آن علت هم اگر ممكن الوجود باشد، الآن بايدعلتى در زمان حاضر داشته باشد.

آن هم اگر ممكن الوجود باشد، بايد علتى در زمان‏حاضر داشته‏باشد، و همين طور...

[در نتيجه]بايدالآن در آن واحد يك سلسله بى‏نهايت و غير متناهى وجود داشته باشدو چون با براهينى كه در مبحث تسلسل[اقامه شده]ثابت‏شده است كه تسلسل علتهاى‏همزمان - نه علتهايى كه زمانا منفك از يكديگر هستند - محال است، پس اين هم محال است.

اين راه بر دو مطلب مبتنى شد كه ما هر دو مطلب رانمى‏توانيم اينجا توضيح بدهيم: يكى اينكه بايد ثابت كنيم علت هر معلولى بايد با خودش همزمان باشد، دوم بايد ثابت كنيم‏كه علتهاى همزمان، غير متناهى نمى‏توانند باشند كه همان مساله تسلسل پيش مى‏آيد.

بيان‏ديگر در ابطال تسلسل ممكنات

راه ديگر كه ساده‏تر است - گو اينكه خود ابن‏سينا توضيح آن را نگفته است و

صفحه : 199

ديگران بعد آمده‏اند گفته‏اند، شايد هم خواجه‏نصير اولين كسى است كه اين حرف را زده است - اين است: ما به اينجا رسيديم كه در دنيا علت و معلول وجود دارد.حتى‏«مادى‏» قبول مى‏كند كه هر پديده‏اى، بلكه هر چيزى كه شما در عالم مى‏بينيد معلول يك علت است، به زبان ابن سيناممكن الوجودى است كه به واسطه علتى وجود پيدا كرده است.چيزى كه هست، مادى مى‏گويد هر معلولى - كه شما اسمش‏را «ممكن الوجود» گذاشته‏ايد - معلول يك علتى است كه آن هم مثل خودش ممكن الوجود و معلول علت ديگر است و...تابى‏نهايت، يعنى تمام نظام هستى از مجموع ممكنات به وجود آمده، يعنى از مجموع اشيائى كه وجودشان از جاى ديگرى(علت آنها)به آنها رسيده است، علتشان بوده است كه به آنها وجود داده است.

با يك مقدمه ساده‏اى كه احتياج به آن حرفها نداشته‏باشد، مى‏شود اين مساله را فيصله داد و آن مقدمه ساده اين است: شما در فلسفه امروز و در حرفهاى ماديين زياد مى‏خوانيدكه مى‏گويند هر چيزى تا وجودش اجتناب ناپذير نباشد وجود پيدا نمى‏كند، يعنى تا وجودش ضرورى نشود وجود پيدا نمى‏كند.مثلابه شما مى‏گويند گردش اين صفحه را نگاه كنيد، اگر اين گردش الآن وجود دارد، ضرورت پيدا كرده است كه‏وجود پيدا كند، يعنى مجموع شرايط و علل به آن ضرورت بخشيده‏اند، كه اين را مى‏گويند «ضرورت بالغير» ، منتهااين ضرورتى است كه از ناحيه ذاتش نيست، علت به آن ضرورت داده، و اين درست هم هست.ما مى‏گوييم هر ممكنى‏ضرورى است، هر ممكن الوجودى واجب الوجود است اما واجب الوجود بالغير، يعنى هر ممكن الوجودى علتش به آن‏ضرورت بخشيده است.بنابراين وجوب وجود بالغير با وجوب وجود بالذات اشتباه نشود.آن تقسيمى كه ما ذكر كرديم اين بود كه اشياءيا ممكن الوجود بالذات‏اند يا واجب الوجود بالذات، و البته ما گفتيم ممكن الوجود از ناحيه واجب الوجود بالذات،واجب بالغير مى‏شود، يعنى چون او واجب الوجود است و به اين ضرورت مى‏بخشد، اين وجود پيدا مى‏كند.

پس ماديين مى‏گويندنظام عالم نظام ضرورت است، ما هم مى‏گوييم نظام ضرورت است،منتها آنها مى‏گويند دست روى هر چيزى كه بگذاريد واجب بالغير است، مامى‏گوييم اين واجب بالغيرها يك جا منتهى مى‏شود به يك واجب بالذات.

پس وجوب بالغير را احدى انكار ندارد و قابل انكار هم‏نيست.ما آمديم با آنها توافق

صفحه : 200

كرديم و مى‏گوييم اين‏عالم، اين هستها، اين پديده‏ها و اين نظامى كه ما مى‏بينيم، يك‏نظام صد در صد ضرورى و قطعى است.شما كتابهاى ماديين را كه بخوانيد، مى‏بينيد كه‏پر است از اين حرفها، كتابهاى الهيون را هم كه بخوانيد، مى‏گويند: «حف الممكن بالضرورتين‏» دو ضرورت دو طرف هر ممكنى را گرفته است.

ما اين بحث را در مقاله هشتم اصول فلسفه[مطرح]كرده‏ايم.فلسفه‏در اين جهت اختلاف نظرى ندارد كه نظام عالم نظام ضرورت است.حتى روى حسابهاى فلسفى، اين حرفى كه‏الآن از دهان من بيرون مى‏آيد، در عين اينكه در آن نظام اختيار كه ما مى‏گوييم، اختيار به آن معنا در مقابل جبرهست، در عين حال ضرورت است، يعنى چه؟يعنى اصلا محال بود كه اين حرف، در اين ساعت و در اين لحظه، از دهان من بيرون‏نيايد.چرا؟چون اين حرف در اين ساعت و در اين لحظه كه از دهان من بيرون آمد يا آن پلك چشم شما كه تكان خورد،به موجب علتى بوده است، اگر آن علت نبود، محال بود كه پلك چشم شما تكان بخورد يا اين حرف از دهان من بيرون بيايد،نه يك علت، بلكه مجموع عللى كه وجود پيدا كرده‏اند، به آن ضرورت بخشيده‏اند.چطور مى‏شد كه اين[حادثه]واقع‏نشود؟علت آن وجود پيدا نكند، و آن علت چرا وجود پيدا كرده؟باز هم يك مجموع شرايط و عللى به آن ضرورت بخشيده‏است.مى‏رويم سراغ آن علت اصلى، به آن هم يك مجموع عللى ضرورت بخشيده است.پس با اينكه موجودات عالم - به قول‏ما و آنها - همه ممكنات هستند، همه واجبات هستند اما واجبات بالغير. هر واجبى اگربگوييم چرا ضرورت پيدا كرد؟مى‏گوييم چون علتش به آن ضرورت بخشيد.

سينوى‏ها مى‏گويند اگرتمام نظام هستى از ممكنات تشكيل شود، اين ضرورتى كه الآن قبول‏داريم نبود.اين ضرورتى كه الآن تو هم قبول دارى، به دليل وجود واجب‏الوجود بالذات است، چون خدا در عالم هست، اين نظام عالم نظام ضرورت است و اگر خدا يعنى واجب الوجود بالذاتى در عالم‏نباشد، نه مخلوق و موجودى هست و نه مى‏تواند اين موجود مخلوق‏ها ضرورى باشند.چرا؟براى اينكه وجود اين موجودممكن وقتى ضرورت پيدا مى‏كند كه تمام راههاى نيستى بر آن بسته باشد. مثلا اگر اين موجود ممكن ده علت دارد، نه علت‏وجود داشته باشد و يكى وجود نداشته باشد، يك راه نيستى كه برايش باز باشد، آن موجود نيست.

پس اشياءوقتى در دنيا ضرورت پيدا مى‏كنند كه تمام راههاى نيستى بر آنها

صفحه : 201

بسته باشد.اينكه شماالآن مى‏بينيد كه اين عالم هست و ضرورى است[به اين جهت است كه]تمام‏راههاى نيستى بر عالم بسته شده است.منتها شما مى‏گوييد اين نظام‏همه ممكنات است، من مى‏گويم اين نظام منتهى مى‏شود به يك واجب الوجود.از من و شما - هر دو - مى‏پرسنداين[موجود]چرا وجود پيدا كرده است و چرا ضرورت دارد كه وجود پيدا كند؟ مى‏گوييم به حكم اين علت; به حكم اينكه اين‏علت وجود داشته، اين هم بوده است; چون اين علت وجود داشته، اين هم ضرورت پيدا كرده است.

مى‏بينيم اين سؤال‏جواب پيدا كرد.مى‏رويم سراغ اين علت، اين چرا وجود و ضرورت پيدا كرده‏است؟مى‏گوييد چون اين بود، اين نمى‏توانست نباشد.مى‏بينيم راست مى‏گويد.سراغ‏اين مى‏رويم، باز شما مى‏گوييد چون اين بود، اين نمى‏توانست نباشد. مى‏گوييم بله.

يك فرض ديگر در اينجا هست و آن اين است: اگرمن بگويم «الف‏» چرا وجود دارد؟مى‏گوييد چون «ب‏» وجود دارد.مى‏گفتم خوب، «ب‏» وجود پيدا نكند كه «الف‏» هم وجودپيدا نكند; اين نباشد تا آن هم نباشد.مى‏گفتيد چون «ج‏» بود، «ب‏» هم نمى‏توانست نباشد.مى‏گفتم نه آقا، «الف‏» نباشدبه اينكه «ب‏» هم نباشد به اينكه «ج‏» هم نباشد.مى‏گفتيد وقتى «ج‏» بود، نمى‏توانست «ب‏» نباشد و وقتى «ب‏» بود، نمى‏توانست‏«الف‏» نباشد.يكدفعه مى‏گوييم «سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسى‏» ; مى‏گويم آقا، چرا الف «هست‏» ؟چرا الف‏«نيست‏» نيست تا اينكه نه «ب‏» باشد، نه «ج‏» باشد، نه «د» باشد...الى غير النهايه؟يعنى چرا اصلا بر عالم نيستى مطلق‏حكومت نمى‏كند؟چه چيزى راه نيستى را بر جميع عالم بسته است؟يعنى نبودن اين شى‏ء بالخصوص[منوط]به اين است‏كه هيچيك از علل آن نباشد; اگر اين علل متكى به واجب الوجود بالذات باشند، اين[شى‏ء]نمى‏تواند نباشد.چرا؟چون اگراين[شى‏ء]نباشد بايد[علت]آن نباشد، [اگر علت]آن نباشد بايد[علت علت] آن نباشد، [اگر علت علت]آن نباشد بايد[علت علت علت]آن‏نباشد و...آخر كار اگر همه اينها بخواهند نباشند، بايد چيزى نباشد كه عدم بر ذات او محال است(يعنى واجب الوجودبالذات)و چون محال است كه او نباشد، او بايد باشد; او كه بود همه اينها هستند.

اما اين نظام هر چه جلوترمى‏رود[مى‏بينيم]اين[شى‏ء]در ذات خودش مى‏تواند نباشد، اين[شى‏ء]هم‏مى‏تواند نباشد و...اگر اينها زبان داشته باشند و از هر كدامشان

صفحه : 202

بپرسيد چرا هستى؟مى‏گويد من خودم كه‏نمى‏خواستم باشم، يكى ديگر مرا هست كرد; چون آن هست، من مجبورم باشم. به آن هم كه مى‏گفتيم، مى‏گفت من مى‏توانستم نباشم‏ولى آن ديگرى كه هست، من مجبورم كه باشم.ما تا وقتى اين نظام را قطع كنيم و ببريم، هر جا كه از كمرگاهش بگيريم،جواب داريم.مثلا ما به اين سه شى‏ء مى‏گوييم چرا هستند؟مى‏گويد اين بالا سر من هست، من نمى‏توانستم نباشم.اما اگر روى‏تمام اين نظام يكجا دست بگذاريم، بگوييم چرا تمام آن يكجا «نيست‏» نيست و چه دليلى دارد كه بايد باشد؟[بدون واجب‏الوجود بالذات جواب نداريم]; يعنى اگر تمام نظام عالم از ممكنات باشد(ممكن است باشد، ممكن است نباشد)،پس چرا هست و چرا ضرورت دارد؟هستى و ضرورت و جبرى بودن اين نظام و اينكه هر چيزى كه هست بايد باشد و محال‏است كه نباشد[به اين جهت است كه] يك ضرورت وجود بالذاتى در عالم هست، واجب الوجود بالذاتى در عالم هست، و الا اگر تمام‏اين نظام هستى، همه اشيائى است كه زبان حالشان در ذات خودشان اين است كه مى‏گويند من مى‏توانم باشم مى‏توانم‏نباشم، من كه هستم به حكم خودم نيستم و من كه ضرورت دارم به حكم خودم ضرورت ندارم، ديگرى به من داده، ديگرى‏هم [همين را]مى‏گويد و...در اين صورت براى اين سؤال جواب پيدا نمى‏كنيم، مى‏گوييم تو نباش به اينكه علتت هم نباشدبه اينكه علت علتت هم نباشد، چرا تو «نيست‏» نيستى به اينكه نه علتت مى‏بود و نه علت علتت و نه علت علت علتت و نه...؟ چه محالى لازم مى‏آمد؟پس ممكن بود كه‏هيچ چيز نباشد؟بله، ممكن بود هيچ چيز نباشد.پس چرا هست؟بنابراين تمام نظام ممكنات‏حكم ممكن واحد را پيدا مى‏كند كه باز متكى به واجب الوجود است.

اگر از اين راه واردشويم، احتياجى نيست كه ما آن براهين مخصوص باب تسلسل را اثبات كنيم،بلكه همين كه گفتيم، با يكى از براهين باب تسلسل خيلى قريب الماخذاست، و حتى لزومى ندارد وارد آن مطلبى شويم كه قدرى اثباتش مشكل است(كه علت و معلول بايد با يكديگر همزمان باشند)،فقط همين مقدار كه وارد شويم، با يك محاسبه فلسفى درك مى‏كنيم كه چون هستى و ضرورت در عالم هست، واجب‏الوجود بالذات در عالم هست و تمام اين هستيها متكى به واجب الوجود بالذات‏اند.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه195

http://www.hawzah.net/Per/A/do.asp?a=ABCD.htm 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

برهان وجوب و امكان
    
  اين برهان، يكي از براهين معروف و متقن عقلي در باب اثبات وجود خداست، كه در آثار ابن سينا‌ به طور جدّي مطرح شده‌، لذا نام ديگر آن، «برهان سينوي» است. اين برهان از ابتكارات فارابي بوده و ابن سينا اين برهان را از فارابي اقتباس كرده است چنان‌چه، عبدالرحمن بدوي در؛ «موسوعة الفلسفه» تقرير فارابي از اين برهان را ذكر كرده است.(1)
 
برهان وجوب و امكان بر چند مقدمه استوار است:
   الف- تعريف واجب الوجود و ممكن الوجود:
  هر موجودي كه نسبت آن با وجود در نظر گرفته شود، از دو حال خارج نيست: يا اتصاف او به وجود، ضروري است، به گونه‌اي كه اساساً انفكاك وجود از آن قابل تصوّر نيست (واجب الوجود) و يا آن كه اتصاف او به وجود ضرورتي ندارد و مي‌توان تصور كرد كه رابطۀ آن با وجود گسسته شود. (ممكن‌ الوجود)
  جهت تقريب ذهني مطلب مي‌توان از اين تشبيه استفاده كرد؛ رابطۀ واجب الوجود و ممكن الوجود با وجود، رابطه شكر و آب شيرين است، شيريني شكر هرگز از آن جدا نمي‌شود و شکر غیر شیرین قابل تصور نيست امّا آب مي‌تواند هم شيرين باشد و هم شيرين نباشد و براي شيرين شدن آن، لازم است شيريني از خارج به آن اعطا شود.
  در نظر متكلمين و فيلسوفان اسلامي، واجب الوجود همان خداوند است و ساير موجودات  همگي ممكن‌ الوجودند.
  ب- اصل عليّت:
  مفاد اصل عليّت آن است كه «هر موجود ممكنی نيازمند علّت است» بر اين اساس قانون عليّت، قضيه‌اي عقلي و بديهي است كه تصور موضوع و محمول آن براي تصديق آن كفايت مي‌كند. شيء ممكن شيئي است كه نسبت آن با وجود و عدم يكسان باشد. بنابراين، چنين شيئي براي آن كه وجود پيدا كند نيازمند مُرجِّح است و اين مرجح، همان علّت است.
   ج- امتناع تسلسل:
  مقصود از تسلسل آن است كه سلسلۀ علت‌ها و معلول‌ها تا بي‌نهايت پيش رود و هيچ‌گاه به يك علّت نخستين ختم نشود. براساس اصل امتناع تسلسل وجود چنين سلسله نامتناهي محال است.
   د- امتناع دور:
  مقصود از دور آن است كه شيئ با يك يا چند واسطه، علّت خودش باشد. دور را در صورت اوّل، دور صريح و در صورت دوّم، دور مُضمر مي‌نامند.
  امتناع دور، در هر دو صورت ياد شده، امري مسلم و روشن است.
تقرير برهان:
  ترديدي نيست كه در جهان هستي، في‌الجمله موجودي هست كه مي‌توانيم از آن سخن بگوييم. اين موجود يا واجب الوجود است و يا ممكن‌ الوجود. در صورت اوّل، واجب الوجود (خداوند) ثابت مي‌شود. اما در صورت دوّم، بنابر اصل عليّت، نيازمند علّت خواهد بود. حال اگر علّت مزبور، خود، ممكن الوجود و معلول علّت سومي باشد و اين سلسله تا بي‌نهايت ادامه يابد، لازم مي‌آيد كه تسلسل رخ دهد در حالي كه گفتيم تسلسل امري محال است. احتمال ديگر آن است كه ممكنِ مفروض، بي‌واسطه يا باواسطه، معلول علّتي باشد كه خودش معلول آن موجود ممكن است. اين احتمال نيز باطل است؛ زيرا مستلزم دور مي‌باشد و همان‌گونه كه گفته شد، وقوع دور نيز مانند تسلسل عقلاً محال است.
  بدين ترتيب تنها احتمالي كه باقي مي‌ماند آن است كه موجود ممكن مورد بحث ما، بي‌واسطه يا با واسطه، معلولِ علّتي باشد كه آن علّت، معلولِ شيء ديگري نيست. در اين صورت، علّتِ مزبور، واجب الوجود است و بار ديگر وجود واجب الوجود ثابت مي‌شود.(2)
  برهان وجوب و امكان با تقرير فلسفي و پيچيدۀ آن در قرآن كريم مطرح نشده است، با اين حال، در برخي آيات به نحوي سخن از وابستگي و نيازمندي وجودي موجودات به خداوند به ميان آمده است كه مي‌توان آن را اشاره‌اي به آن دسته از براهين عقلي دانست كه مبناي آنها وابستگي جهان ممكنات به خداوندي است كه خود به هيچ موجودي وابستگي ندارد. براي نمونه، در سورۀ فاطر مي‌خوانيم:
 
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر/15)
«(اي مردم! شما همگي) نيازمند به خدایيد؛ تنها خداوند است كه بي‌نياز و شايستۀ هر گونه حمد و ستايش است»
 
  بديهي است كه «فقر» در اين آيه، معناي بسيار گسترده‌اي دارد و شامل انحاي نيازهاي ممكنات به خداوند مي‌شود كه مهم‌ترين آن‌ها، «وابستگي وجودي» آنهاست.(3)
 
 
منابع:
1)بدوي، عبدالرحمن؛ موسوعة الفلسفه، بيروت، الموسسه العربي، 1984م، به نقل از: حسين‌زاده، محمد؛ فلسفۀ دين، قم، بوستان كتاب، چاپ دوّم، ص 268- 269
2)سعيدي‌مهر، محمّد؛ كلام اسلامي، قم، كتاب طه، چاپ سوم، 1383، صص 57-59
محمد رضائي، محمّد؛ الهيات فلسفي، قم، بوستان كتاب، چاپ اول، 1383، صص 190-222
سعيدي­مهر، محمد و ديواني، اميد؛ معارف اسلامي، قم، دفتر نشر معارف، چاپ نود و سوّم، صص 51-56
3)سعيدي‌مهر، محمد؛ كلام اسلامي، كتاب طه، چاپ سوم، 1383، ص 61 -60
 http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=10426
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

پرسش :

با توجه به اينكه ما معتقديم تمام موجودات و مخلوقات، خالقي دارند، آيا استدلال كامل و منطقي براي اين موضوع كه خدا خالقي دارد يا نه، وجود دارد؟ لطفاًَ به گونه‌اي پاسخ دهيد كه قابل پذيرش براي غير مسلمان هم باشد؟!


پاسخ :

در پاسخ به اين سؤال لازم است به دو نكته اشاره شود:
1 . توحيد در خالقيت:
تمام اديان الهي در اين نكته متفقند كه آفرينندة و خالق تمام عالم هستي، خداوند يكتا و بي‌همتا است.[1] حتي مشركان و كافران نيز معقتدند كه آفرينش جهان و تمام موجودات عالم كار خدواند است.[2] اما موحدان و يگانه‌پرستان مي‌گويند نه تنها خداوند قادر متعال، خالق و آفريننده همه موجودات جهان است، بلكه اداره تدبير و نظم عالم هم در انحصار تدبير و درايت او مي‌باشد و جز خداوند، كسي مدير و ناظم عالم نيست.[3] حتي اديان غير الهي مانند آيين «برهمن» نيز معتقد است كه تنها خداوند خالق و آفريننده عالم است.[4] بنابراين، اعتقاد به خالقيت و آفريننده‌گي خداوند، يك اعتقاد فرا ديني است كه غيرمسلمان هم به آن معتقد مي‌باشد. و تنها ماديگرايان كه به «ماترياليست ها» شهرت دارند، معتقدند كه طبيعت آفريننده اشياء مي‌باشد. و روي اين باور منكر خدا و خالقيت او هستند، اما واقعيت اين است كه خود طبيعت مخلوق و پديده‌اي است كه نيازمند به خالق و آفريننده است.[5] به عبارت حكما، طبيعت موجود ممكن است، لذا محال است پديدآورنده‌اي نداشته باشد. عقل هم هيچ پديده‌اي را بدون علت و پديد آورنده نمي‌پذيرد بنابراين، اين، سخن «ماترياليست» نادرست است. و طبيعت به عنوان يك پديده نيازمند پديد آورنده است.[6]
2 . خداوند خالق است نه مخلوق
براي روشن شدن اينكه تنها وجود خداوند هست كه معلول و مخلوق چيزي نيست، اما تمام موجودات ديگر معلول و مخلوق غير مي‌باشند، لازم است، سه مفهوم زير را توضيح بدهيم:
الف) ممتتع الوجود: عبارت از مفهومي است كه تحقق آن ذاتاً منتفي است و عقل حكم بر ضرورت عدم وجود آن مي‌كند مثل امتناع اجتماع نقيضين مثلاً اگر بگوييم احمد در روز شنبه رأس ساعت ده و ده دقيقه و يك ثانيه هم جوان باشد و هم جوان نباشد عقل و خرد انساني وجود و عدم يك شيي را در يك زمان و يك مكان ناممكن مي‌داند. يعني با تصور ذات نقيضين عقل حكم مي‌كند كه اجتماع نقيضين نادرست است و هرگز محقق نمي‌گردد.
ب) ممكن الوجود: عبارت از مفهومي است كه تحقق آن ذاتاً به منتفي است نه واجب، مثلا اگر تصور كنيم كه احمد 5 سال بعد يك مهندسي توانا و ماهري مي‌شود، اينكه احمد چنين مهندس بشود از نظر عقل ممكن است بنابراين موجود ممكن به موجودي مي گويند كه وجودش، برايش، ضروري و واجب نيست. پس مهندس شدن يا نشدن احمد، هر دو، ممكن است و نسبت به احمد به يك صورت مساوي مطرح است، ولي رسيدن به چنين درجه‌اي نياز به علت دارد. و نيز نرسيدن به آن مرحله هم علت مي‌طلبد. پس در ممكنات، وجود و عدم هر دو راه دارد اما هر دو هم وجود و هم عدم آن تابع علت است.
ج) واجب الوجود: مفهومي است كه عقل با تصور درست و دقيق آن حكم مي‌كند كه بايد و بالضرّورة موجود باشد، يعني وجود «واجب الوجود» از ذات و نفس او مي‌باشد. وقتي ذاتش عين وجود باشد آن هم وجود مطلق، نامحدود و بي‌پايان و بي‌نهايت، ديگر براي وجود و تحقق خود علت نمي‌خواهد. خداوند دانا و توانا واجب الوجود است يعني عقلاً وجودش ضروري و حتمي است. ضرورت وجود او معلول هيچ چيز ديگري نيست بلكه ذات و نفس او بگونه‌اي است كه جز وجود و تحقق و عينيت نمي‌باشد.
بعد ازروشن شدن مفاهيم واجب‌الوجود، ممكن الوجود و متنع‌الوجود بايد گفت: از بين سه مفهوم مذكور فقط ممكن الوجود است كه محتاج علت مي‌باشد و دو تاي ديگر احتياجي به علت ندارند؛ چون ممتنع‌الوجود ذاتاً ممتنع است و واجب الوجود هم ذاتاً واجب است.
اما دليل اين كه خداوند واجب‌ الوجود باشد، چيست؟ جواب‌هاي متعددي دارد كه در ذيل به يك مورد يعني برهان امكان و وجوب كه برهان فلسفي است، اشاره مي‌شود.
برهان وجوب و امكان: «موجودات جهان ذاتاً ممكن‌الوجود هستند؛ ولي چون هيچ موجودي بدون وصف ضرورت و وجوب، تحقق نمي‌يابد، داراي وجوب بالغير مي‌باشند و عللي كه وجود آنها را ايجاب مي‌كند بايد منتهي به واجب الوجود بالذات، شوند تا دور و تسلسل در علل، لازم نيايد.[7] پس در اين عالم واجب‌الوجودي هست كه نيازمند علت نيست.»
توضيح استدلال:
براي روشن شدن مطلب لازم است واژه‌هاي (امكان) و (وجوب) را بيشتر توضيح دهيم همان گونه كه ديديد در اين برهان (= استدلال) دو واژه كليدي وجود دارد:‌(امكان) و (وجوب) در تعريف ممكن و واجب گفته‌اند كه ممكن آن است كه نسبت‌اش به وجود و عدم مساوي است يعني ذاتش نه مقتضي وجود است نه مقتضي عدم، و درباره واجب گفته شده كه واجب آن است كه عقلاً وجود آن ضروري است روي اين اساس برهاني كه ذكر كرديم در آن راه نيازمندي ممكن به واجب تبيين شده است به اين معني كه جهان و عالم هستي همگي ممكن‌‌اند يعني به گونه‌اي هستند كه در وجود پيدا كردن نيازمند كسي هستند كه به آنها وجود دهد. پس اگر ممكنات موجود‌اند تابع علّت هستند زيرا ذات ممكن نه مقتضي وجود است و نه اقتضاي عدم را دارد اگر ممكن به واقعيت و تحقق مي‌رسد بايد خارج از ذات ممكن علّتي باشد تا وجود را به ممكن افاضه نمايد. خارج از جهان امكان، واجب‌الوجود است. يعني تمام علت‌ها و تأثيرها بايد در نهايت به واجب‌الوجود منتهي شود. زيرا همة عالم از تمام جهات وابسته به غير خودش هست خارج از جهان امكان ذات باري تعالي است كه واجب‌الوجود است و اوست كه هر لحظه بر جهان امكان افاضه وجود مي‌كند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . آيت الله سبحاني، شيخ جعفر، منشور عقايد اماميه، بخش دوم، ص 37 تا ص 73.
2 . استاد مصباح، محمدتقي، معارف قرآن، خداشناسي كيهان‌شناسي انسان شناسي، ص 78 تا ص 105 ، بخش خداشناسي.
3 . آيت الله اميني، ابراهيم، همه بايد بدانند، بخش اول خداشناسي، ص 13 تا ص 48.
4 . مكارم شيرازي، سبحاني، پاسخ به پرسشهاي مذهبي، ص 33 تا ص 38.
[1] . سبحاني، جعفر، منشور عقايد أماميه، نشر مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ چ اول، سال 1376، ص38.
[2] . زخرف/9، اگر از آنان بپرسي كه كي آسمان و زمين را آفريده است؟ مسلماً در جواب مي‌گويند: خداوند عزيز و دانا آفريده است».
[3] . فرقان/2،«او همه چيز را آفريد و به دقت اندازه‌گيري نمود».
[4] . شريعتي، علي، تاريخ و شناخت أديان، نشر اديان، ‌نشر البرز، بي‌تا، ص 225، 222.
[5] . عسكري، مرتضي، عقايد اسلام در قرآن كريم، ترجمه محمد جواد كريمي، نشر انتشارات منير، چاپ اول، بي تا، ج اول، 31 تا 35.
[6] . يوسف/39، و... آيا ارباب پراكنده خوب است يا خداوند يكتا و پيروز؟!».
[7] . مصباح، محمدتقي، آموزش فلسفه، شركت چاپ و نشر بين‌المللي، سازمان تبليغات اسلامي، چاپ اول، پاييز 1378، ج2، ص373.
http://www.andisheqom.com/Files/faq.php?level=4&id=2249&urlId=745
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مقايسه بين برهان صديقين فلاسفه اسلامى و وجود شناختى فلاسفه غرب بر اثبات وجود خدا

محمد محمد رضايى

بعضى چنين مى‏پندارند كه در حوزه و تمدن اسلامى، فلسفه خاص و مستقلى نداريم، هرچه داريم بازگويى همان مسائل فلسفى گذشته است. يا به تعبيرى همان فلسفه يونانى اسكندرانى است كه لباس عربى به تن كرده است.

ولى فلسفه اسلامى اگر از منظر خاص خود و در پرتو كل سنت فلسفى اسلامى كه يك تاريخ مستمر و طولانى دوازده قرنه داشته و هنوز هم مطرح و زنده است نگريسته شود، مانند هر امر ديگر اسلامى مشخص مى‏شود كه ريشه در قرآن و احاديث دارد و از اتقان و ظرافت‏خاصى برخوردار است. و اسلامى بودن فلسفه اسلامى نه تنها به خاطر اين واقعيت است كه در جهان اسلام و توسط مسلمانان پرورانده شده است، بلكه به خاطر اين است كه اصول و الهام بسيارى از مسائل فلسفى خود را از منابع اسلامى اخذ كرده است.

مسلمانان، سر آغاز حكمت و فلسفه را از پيامبران دانسته‏اند و معتقدند فلسفه و حكمت از مشكات نبوت ناشى مى‏شود و هرمس حكيم را با ادريس پيامبر يكى دانسته‏اند.

هدف از اين مقاله مقايسه بين دو ديدگاه در باب يكى از براهين اثبات وجود خداست. در يك طرف نگرش فيلسوفان اسلامى و در طرف ديگر نگرش فيلسوفان مغرب زمين است. همواره در مقايسه‏ى دو تفكر است كه قدر و منزلت تفكرى مشخص مى‏شود چنانچه از حضرت على عليه السلام نقل شده است: اضربوا بعض الراي ببعض فانه يتولد منه الصواب.(غرر الحكم).

به اين خاطر ابتدا تقريرهاى مختلف برخى از فيلسوفان اسلامى از برهان صديقين و سپس تقريرهاى مختلف برهان وجود شناختى فيلسوفان غربى را مى‏آوريم و در پايان به مقايسه مى‏پردازيم.

برهان صديقين از ديدگاه فيلسوفان اسلامى

انواع براهين اثبات وجود خدا

براهين اثبات وجود خدا را به لحاظى به دو دسته تقسيم كرده‏اند. يك دسته از براهين، مخلوقات را واسطه‏ى استدلال قرار مى‏دهند و با كمك مخلوقات به خداوند مى‏رسند. ولى در دسته ديگر از براهين، مخلوقات واسطه‏ى اثبات وجود خدا نيستند بلكه از خود حقيقت هستى و مفهوم هستى به خدا مى‏رسند. براهين دسته اول را انى و براهين دسته دوم را لمى يا شبه انى خوانده‏اند.

برهانى را كه اينك در صدد نقل، نقد و بررسى آن هستيم يعنى برهان صديقين و وجود شناختى از نوع دوم مى‏باشند.

برهان صديقين

برهان صديقين، برهانى است كه براى اثبات حق تعالى از خود ذات حق به ذات حق استدلال مى‏شود و از چيزى غير از حق تعالى بر ذات او استدلال نمى‏شود و به اشكال متفاوتى بيان شده است كه ما به مهمترين آنها اشاره مى‏كنيم:

1. برهان صديقين از نظر ابن سينا

اصطلاح برهان صديقين را نخستين بار ابن سينا بر برهان اختصاصى خود بر اثبات وجود خدا اطلاق كرد.

او اين برهان را در اشارات چنين تقرير مى‏كند.

موجود يا واجب است و يا ممكن الوجود، اگر واجب الوجود است كه مطلوب ما ثابت مى‏شود و اگر ممكن الوجود است وجود ممكن براى موجود شدن احتياج به مرجح دارد. حال اگر مرجح ممكن باشد دوباره خود احتياج به مرجح ديگرى دارد و همين‏طور تا بى‏نهايت ادامه دارد. و چون دور و تسلسل باطل است‏بايد به مرجحى برسيم كه ديگر ممكن نباشد بلكه واجب باشد و اين واجب الوجود همان خداست.

او بعد از تقرير برهان مى‏فرمايد:

«تامل كيف لم يحتج‏بيانا لثبوت الاول و وحدانيته و براءته عن الصمات الى تامل لغير نفس الوجود ولم يحتج الى اعتبار من خلقه و فعله و ان كان ذلك دليلا عليه، لكن هذا الباب اوثق و اشرف، اي اذا اعتبرنا حال الوجود يشهد به الوجود من حيث هو وجود و هو يشهد بعد ذلك على سائر ما بعده في الواجب والى مثل هذا اشير في الكتاب الالهي «سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق‏». اقول: ان‏هذا حكم لقوم ثم يقول:«او لم يكف بربك انه على كل شي‏ء شهيد» اقول: ان‏هذا حكم للصديقين الذين يستشهدون به لا عليه‏». (1)

تامل كن كه چگونه در اثبات مبدا اول و وحدانيت و يكتايى وى و پاكيش از عيبها بيان ما به تامل چيز ديگر جز خود وجود نياز نداشت؟و چگونه بيان ما در اين باب به ملاحظه مخلوق و فعل او محتاج نشد، و اگر چه آن هم بر وجود او دليل است؟ و لكن اين روش محكمتر و شريفتر است‏يعنى ملاحظه كردن حال هستى از آن روى كه هستى است، بر وجود واجب تعالى گواهى مى‏دهد چنان‏كه هستى او بر ساير هستيها كه بعد از او قرار گرفته‏اند گواهى مى‏دهد.

و اين آيه كه «به زودى نشانه‏هاى خودمان را در آفاق و نفسهاى آنها نشان خواهيم داد تا وجود حق بر آنها روشن گردد» در كتاب الهى به همين مطلب اشاره است، مى‏گويم: اين حكم مخصوص جماعتى است. وبعد از آن مى‏فرمايد:«آيا براى اثبات خدا كافى نيست كه او بر هر چيزى گواه است‏»، مى‏گويم: اين حكم صديقين است كه به او استشهاد مى‏كنند نه از هستى ساير موجودات بر هستى او.

بعضى، از جمله صدر المتالهين (ملا صدرا) بر اين عقيده‏اند كه برهان شيخ، برهان صديقين نيست; زيرا كه در برهان صديقين نظر به حقيقت وجود مى‏شود و حال آن‏كه در برهان ابن سينا نظر به مفهوم وجود شده است.

صدر المتالهين در اسفار مى‏فرمايد:...هذا المسلك (يعنى برهان شيخ الرئيس) اقرب المسالك الى منهج الصديقين و ليس بذلك كما زعم، لان‏هناك يكون النظر الى حقيقة الوجود، و هاهنا يكون النظر في مفهوم الوجود.

ولى به نظر مى‏رسد كه ابن سينا فقط از صرف مفهوم وجود به خدا نمى‏رسد بلكه از مفهوم وجود از آن نظر كه حاكى و مشير به حقيقت وجود است، شروع مى‏كند. به اين اعتبار مى‏توان آن را جزء براهين لمى يا شبه لمى يا صديقين قرار داد كه مخلوقات واسطه‏ى اثبات وجود خالق نيستند.

برهان صديقين از نظر صدر المتالهين (ملا صدرا)

صدر المتالهين در اسفار برهانى را ارائه مى‏دهد كه مى‏گويد اين برهان، برهان صديقين است و در عبارتى مى‏فرمايد:

«واعلم ان الطرق الى الله كثيرة لانه ذو فضائل و جهات كثيرة «ولكل وجهة هو موليها» لكن بعضها اوثق و اشرف و انور على بعض و اسد البراهين و اشرفها اليه هو الذي لا يكون الوسط في البرهان غيره بالحقيقة، فيكون الطريق الى المقصود هو عين المقصود و هو سبيل الصديقين الذي يستشهدون به تعالى عليه ثم يستشهدون بذاته على صفاته و بصفاته على افعاله واحدا بعد واحد».

بدان كه راهها به سوى خدا فراوان است; زيرا او داراى فضائل و كمالات متعددى است «و هر طايفه‏اى قبله‏اى دارد كه خداوند آن را تعيين مى‏كند». ولى بعضى از اين راهها محكم‏تر، بهتر و نورانى‏تر از بعض ديگر است. و محكمترين و بهترين برهان، برهانى است كه حد وسط آن غير از واجب نباشد. در اين صورت راه با مقصد يكى خواهد بود. و آن راه صديقين است كه آنان از خود او بر خودش استشهاد مى‏كنند و سپس از ذات بر صفات و از صفات بر افعال و سپس در ادامه مطرح مى‏كند كه اين آيه قرآنى بر اين برهان اشاره دارد:«او لم يكف بربك انه على كل شي‏ء شهيد».

اما تقرير برهان صديقين

در اين برهان ملا صدرا از حقيقت هستى و وجود به ضرورت و وجوب آن پى مى‏برد كه توضيح آن احتياج به چند مقدمه دارد:

الف. اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت; پس از آن كه پذيرفتيم كه واقعياتى در خارج وجود دارند و ما از هر يك از اين واقعيات دو مفهوم در ذهن خود انتزاع مى‏كنيم: يكى وجود و ديگرى ماهيت. و در جاى خود به اثبات رسيده است كه اقعيت‏خارجى مصداق و ما بازاء وجود است و ماهيت امر اعتبارى است كه از حد واقعيت‏خارجى انتزاع مى‏شود.

ب. تشكيك وجود; صدر المتالهين عقيده دارد كه وجودهاى خارجى چه قوى و چه ضعيف، چه علت و چه معلول همه مراتب يك حقيقت هستند; و مابه الاختلاف و مابه الاشتراك از يك جنس است كه به آن تشكيك وجود مى‏گويند.

ج. بساطت وجود; وجود، حقيقت‏بسيطى است كه نه جزء دارد و نه جزء چيزى است، چون چيزى غير از وجود نداريم.

د. ملاك نياز معلول به علت; ملاك نياز معلول به علت همان ربطى بودن وجود آن نسبت‏به علت و به عبارت ديگر ضعف مرتبه وجود آن است. و تا كمترين ضعفى در موجودى وجود داشته باشد بالضروره معلول و نيازمند به موجود عاليترى خواهد بود و هيچ‏گونه استقلالى از آن نخواهد داشت.

بر اساس اين مقدمات چهارگانه برهان صديقين از نظر ملا صدرا چنين تقرير مى‏شود:

مراتب وجود به استثناى عاليترين مرتبه آن كه داراى كمال نامتناهى و بى نيازى و استقلال مطلق مى‏باشد، عين ربط و وابستگى است; و اگر آن مرتبه اعلى تحقق نمى‏داشت، ساير مراتب هم تحقق نمى‏يافت; زيرا لازمه فرض تحقق ساير مراتب بدون تحقق عاليترين مرتبه وجود اين است كه مراتب مزبور مستقل و بى‏نياز از آن باشند، در حالى كه حيثيت وجودى آنها عين ربط و فقر و نيازمندى است. (2)

به عبارت ديگر اگر همه مراتب مادون كه همه وابسته و عين ربطااند به يك وجود مستقل و غنى منتهى نشوند لازم مى‏آيد كه آن مراتب مادون نيز متحقق نشود، ولى چون وجودات وابسته وجود دارند بايد وجود مستقل غنى نيز وجود داشته باشد;زيرا چگونه وجود ربط بدون مستقل تحقق پيدا مى‏كند.

اين برهان علاوه بر اين كه از مزاياى برهان ابن سينا برخوردار است از چند هت‏بر آن برترى دارد:

1. در اين برهان نيازى به ابطال دور و تسلسل نيست‏بلكه خودش برهانى بر ابطال تسلسل و علل فاعلى نيز هست.

2. به كمك اين برهان نه تنها وجود خدا را بلكه صفات كماليه او نيز قابل اثبات است مانند وحدت كمال، فعليت و استغنا، و....

تقرير برهان صديقين از نظر حاج ملا هادى سبزوارى

مرحوم حاجى سبزوارى اين برهان را در حواشى خود بر اسفار چنين تقرير مى‏كند:

«محكمترين و كوتاهترين تقرير برهان صديقين آن است كه بعد از اثبات اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت گفته شود كه حقيقت وجود كه همان واقعيت و عينيت است، حقيقت صرف و مرسله‏اى است كه محال است عدم را بپذيرد.

زيرا هيچ مقابلى مقابل خود را نمى‏پذيرد.(يعنى وجود، مقابل خود را كه عدم است نمى‏پذيرد و عدم مقابل خود را كه وجود است نمى‏پذيرد. يا به عبارت ديگر: هيچ ضدى، ضد خود را نمى‏پذيرد).

اين حقيقت مرسل كه ممتنع است عدم را بپذيرد واجب الوجود بالذات است، پس حقيقت وجود كه مرسل، مطلق، و يا صرف است، واجب الوجود بالذات است و همين مطلوب ماست‏». (3)

تنها مبادى تصديقيه‏اى كه در برهان صديقين از نظر حاجى سبزوارى به كار رفته همان اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت است. البته مبادى تصوريه آن از قبيل وجوب ذاتى و ضرورت ازليه بايد قبلا روشن شود.

برهان صديقين از نظر علامه طباطبايى

علامه طباطبايى تقرير خود را از برهان صديقين در پاورقى اسفار و جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم به اين صورت بيان مى‏دارد:

«وهذه هي الواقعية التي ندفع بها السفسطة و نجد كل‏ذي شعور مضطرا الى اثباتها، وهي لا تقبل البطلان و الرفع لذاتها حتى ان فرض بطلانها و رفعها مستلزم لثبوتها ووضعها، فلو فرضنا بطلان كل‏واقعية في وقت او مطلقا كانت‏حينئذ كل‏واقعية باطلة واقعا.وكذا السوفسطي لو راى الاشياء موهومة او شك في واقعيتها فعنده الاشياء موهومة واقعا و الواقعية مشكوكة واقعا ( اي هي ثابتة من حيث هي مرفوعة)، واذا كانت اصل الواقعية لا تقبل العدم و البطلان لذاتها فهي واجبة بالذات، فهناك واقعية واجبة بالذات والاشياء التي لها واقعية مفتقرة اليها في واقعيتها قائمة الوجود بها و من هنا يظهر للمتامل ان‏اصل وجود الواجب بالذات ضروري عند الانسان، و البراهين المثبتة له تنبيهات بالحقيقة‏». (4)

واقعيت هستى، واقعيتى است كه با آن سفسطه را رد مى‏كنيم و مى‏يابيم كه هر موجود با شعورى ناگزير از اثبات آن است; اين واقعيت هستى، ذاتا زوال و رفع را نمى‏پذيرد. حتى فرض زوال و رفع آن مستلزم ثبوت و وضع آن است. (حتى اگر فرض كنيم واقعيت زايل شده است، در فرض بطلان و زوال هم او را تصديق كرده‏ايم) يعنى اگر زوال و بطلان همه واقعيتها را در لحظه‏اى يا مطلقافرض كنيم، در اين صورت هر واقعيتى واقعا باطل و زايل شده است نه به طور مجازى و وهمى.

همچنين اگر سوفسطايى اشياء را موهوم مى‏پندارد، يا در واقعيت آنها شك مى‏كند، نزد او واقعا اشياء موهوم و مشكوك هستند.(در كنار زوال و رفع واقعيت آن را اثبات كرده‏ايم) و چون اصل واقعيت ذاتاعدم و بطلان را نمى‏پذيرد پس واجب الوجود بالذات است. پس واقعيتى كه واجب الوجود بالذات است اثبات شد. و اشيايى كه واقعيت دارند در هستى خود محتاج و قائم به واجب الوجود هستند.(يعنى وقتى در واقعيت اشياء نظر مى‏كنيم مى‏بينيم يا سابقه زوال يا لاحقه زوال دارند و از اينجا مى‏فهميم كه اينها واجب الوجود بالذات نيستند بلكه به واقعيت مطلق و واجب، قيام دارند) پس روشن شد كه اصل وجود واجب الوجود بالذات، براى انسان ضرورى است و براهينى كه بر وجود او اقامه شده است در حقيقت منبهات هستند.

تقرير برهان صديقين از نظر علامه از دو تقرير ديگر كوتاهتر است، زيرا نيازى به هيچ مسئله فلسفى ندارد، نه به مقدمات تقرير ملا صدرا و نه به مقدمه تقرير حاج ملا هادى سبزوارى.

به طور خلاصه برهان علامه چنين است: پذيرش اصل واقعيت در مقابل سفسطه امرى بديهى است چون همين كه خواستيم واقعيت را اثبات كنيم معلوم مى‏شود انديشه‏اى و گوينده‏اى و شنونده‏اى است و اصل واقعيت زوال ناپذير است; زيرا اگر اين واقعيت در شرايطى و يا زمانى زوال پذير است، يك زمان و يا شرايطى است كه در آن موقع زوال پذير مى‏شود. پس از فرض زوال، ثبوت آن لازم مى‏آيد. در اين حال زوالش مستحيل بالذات است و ثبات و تحقق آن ضرورت ازليه مى‏شود.

برهان وجودى (هستى شناختى يا انتولوژى) متفكران غربى

1. برهان وجودى آنسلم

Ontological Atgument

قديس آنسلم(1033 1109) يكى از معروفترين متكلمان و فيلسوفان قرون وسطى است وى در شهر «آوستا» در ايالت پيدمونت‏به دنيا آمد و راهب كليسا شد و در سال 1093 تا سال 1109 سر اسقف كانتربرى شد. او را گاهى پدر اسكولاستيسيزم (مكتب اصحاب مدرسه) ناميده‏اند. وى را بايد پايه‏گذار برهان وجودى در فلسفه غرب بدانيم البته خود او برهان وجودى را به كار نبرده است و اين تعبير را براى نخستين بار كانت‏به كار برده است هر چند پيش از وى كريستيان ولف لفظ وجود شناسى را مصطلح كرده بود. (5)

قديس آنسلم دو نوع برهان وجودى اقامه كرده است كه نتايج آنها يكسان نيست و مقدماتشان نيز اندكى تفاوت دارند گويى وى نخست‏برهان اول را اقامه كرده است آنگاه به نقص آن پى برده و در صدد اصلاحش بر آمده است. برهان اول اثبات مى‏كند كه از صرف تصور خداوند، وجود وى لازم مى‏آيد ولى برهان دوم علاوه بر وجود، وجوب وجود و ضرورت وجود او را اثبات مى‏كند.

1. تقرير اول: او مى‏گويد: مسلماخدا وجود دارد اگر چه احمق در قلبش گفته است كه خدا وجود ندارد.

او در پروسلوگيون دوم برهان خود را با تصور خدا «به عنوان چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد» آغاز كرده است. از آنجا كه داشتن تصور چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد مستلزم اين است كه حد اقل در اذهان ما به عنوان يك واقعيت ذهنى وجود داشته باشد. سؤال اين است كه آيا اين تصور، وجود خارجى نيز دارد؟ آنسلم چنين استدلال مى‏كند كه چنين موجودى بايد در خارج نيز وجود داشته باشد. چه در غير اين صورت ما مى‏توانيم دوباره چيزى را كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد، تصور كنيم و اين خلف است. بنابر اين آن چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد بايد وجود واقعى يا خارجى هم داشته باشد.

او در عبارتى مى‏فرمايد: حتى احمق مى‏پذيرد كه چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد حداقل در ذهن وجود دارد; زيرا هنگامى كه او اين جمله را مى‏شنود مى‏فهمد. هر آنچه فهميده مى‏شود در ذهن و فهم وجود دارد و مسلما آن چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد نمى‏تواند فقط در ذهن وجود داشته باشد; زيرا اگر فرض كنيم فقط در ذهن وجود دارد، مى‏توان همان چيز را طورى تصور كرد كه هم در ذهن و هم در خارج وجود دارد پس اين دومى بزرگتر از اولى است و اين خلف است. (6)

2. تقرير دوم: آنسلم در تقرير دوم علاوه بر اثبات وجود خدا به ضرورت و بى همتايى وجود او نيز اشاره مى‏كند; يعنى بر غير قابل تصور بودن عدم وجود خدا اشاره دارد. اين تقرير به صورت مختصر چنين است:

الف. منطقا ضرورى است كه هرچه براى مفهوم موجود واجب، ضرورت دارد، مورد تصديق قرار گيرد.

ب. وجود واقعى منطقا براى مفهوم موجود واجب، ضرورت دارد.

ج. بنابر اين منطقا ضرورى است اذغان كنيم موجود واجب وجود دارد.

همين برهان در قالبى منفى اين‏گونه مطرح مى‏شود:

الف. منطقا غير ممكن است كه آنچه براى مفهوم موجود واجب ضرورى است مورد انكار قرار گيرد (زيراگفتن اين‏كه آنچه ضرورى است، ضرورى نيست متضمن تناقض خواهد بود).

ب. وجود واقعى منطقا براى مفهوم موجود واجب، ضرورى است.

ج. بنابر اين منطقا غير ممكن است كه وجود واقعى موجود واجب، مورد انكار قرار گيرد.

و يا به تعبيرى مى‏گويد: چيزى كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد به صحيح‏ترين و كاملترين نحو وجود دارد، زيرا هر چيزى را كه بتوان بدون وجود تصور كرد وجود براى آن به صورت امكانى است. چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد، نمى‏تواند تصور شود كه وجود نداشته باشد(پس وجودش ضرورى است) زيرا آنچه را كه بدون وجود نتوان تصور كرد از آن كه بتوان بدون وجود تصور كرد، كاملتر است، بنابر اين فقط آنچه كه بدون وجود نتوان تصور كرد با مفهوم چيزى كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد، مناسب است.

او در ادامه مى‏گويد اگر چنين وجودى را بتوان تصور كرد، آن بايد وجود داشته باشد، زيرا تصور وجودى سرمدى كه وجودش در نقطه‏اى پايان پذيرد يا هنوز به وجود نيامده باشد، فى‏نفسه متناقض است. (7)

انتقاد گونيلو

نخستين نقادى را يك راهب معاصر آنسلم به نام گونيلو براى او فرستاد كه همين انتقاد را هم دو فيلسوف فرانسوى به نام مرسن و گاسندى بر برهان دكارت وارد كرده‏اند. او انتقادات چندى را به برهان آنسلم وارد مى‏كند:

1. ما نمى‏توانيم از وجود چيزى در ذهن، وجود خارجى آن را نتيجه بگيريم، زيرا اگر اين امر صحيح باشد ما مى‏توانيم با چنين استدلال، ثابت كنيم كه اشياء غير واقعى وجود دارند. مثلا مى‏توان شبيه برهان وجودى آنسلم را براى وجود جزيره‏اى كه كاملتر از آن وجود ندارد فرض كرد. چنين جزيره‏اى بايد وجود داشته باشد در غير اين صورت كاملترين جزيره نخواهد بود.

و گونيلو مى‏گويد: آنسلم نشان نداده است كه چگونه مفهوم «موجودى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد» از مفاهيم اشياء غير واقعى متمايز است.

2. گونيلو مى‏گويد كه آنسلم به اشتباه فرض كرده است كه ما قادريم خدا را تصور كنيم يا بفهميم.

آنسلم در برابر اين اعتراضات پاسخ مى‏دهد. در جواب اشكال اول مى‏گويد:

فقط در مورد مفهوم خداست كه از تصور آن وجود آن ناشى مى‏شود و نه مفاهيم ديگر; زيرا فقط خدا واجب الوجود است. در جواب اشكال دوم مى‏گويد: ما معناى كلمه خدا را مى‏فهميم و مفاهيم را نبايد بر حسب تصورات حسى فهميد. تصور مفاهيم مجرد، امكان دارد. (8)

انتقاد توماس آكويناس

او براهين را به دو دسته تقسيم مى‏كند: برهان لمى و برهان انى و مى‏گويد: براهينى را كه براى خدا به كار مى‏بريم همه براهين انى‏اند يعنى مخلوقات و آثار خدا ابتدا در تجربه حسى به ما عرضه مى‏شوند و ما با آغاز از آنها و بررسى و تحقيق در منشا ممكن آنها مى‏توانيم دريابيم كه خدا وجود دارد. او معتقد است كه خطاى برهان وجود شناختى اين است كه مبتنى بر اين فرض است كه ما مى‏توانيم صفات خدا را كه موجودى كامل است پيش از آن‏كه بدانيم او وجود دارد، بشناسيم، ولى در واقع صفات خدا را فقط پيش از آن‏كه كسى وجود او را شناخت مى‏تواند بياموزد نه بر عكس. (9)

اشكالات توماس آكويناس و ديگران بر اين برهان باعث‏شد كه اين برهان مدتها مورد غفلت قرار گيرد. اما دكارت بار ديگر آن را در قرن هفدهم مورد توجه قرار داد، و بيشتر بحثهاى دوره بعد بر تدوين دكارتى اين برهان مبتنى است.

تدوين دكارت از برهان وجود شناختى

دكارت ادعا كرده است كه دقيقا همان‏طور كه تصور يك مثلث‏بالضروره متضمن خواص مشخص آن از جمله تساوى مجموع زواياى داخلى آن با دو قائمه است، همچنين تصور موجود كامل مطلق بالضروره متضمن صفت وجود است. تناقض تصور موجود كامل بدون وجود كمتر از تناقض تصور مثلث‏بدون سه زاويه نيست.

دكارت در برابر اين اعتراض كه مى‏گويد: براى اين كه شكلى مثلث‏باشد، داشتن سه زاويه امرى ضرورى است ولى اين نتيجه نمى‏دهد كه مثلث واقعا در خارج تحقق دارد و همچنين در مورد مفهوم كمال مطلق از اين كه وجود براى آن ضرورى است وجود خارجى آن لازم نمى‏آيد.

چنين پاسخ مى‏دهد كه مفهوم يا ماهيت مثلث، شامل صفت وجود نيست ولى تصور ومفهوم كمال مطلق شامل صفت وجود است، و فقط در اين مورد خاص است كه ما محق هستيم وجود را از مفهوم استنتاج كنيم. (10)

برهان وجود شناختى از ديدگاه كانت

كانت در كتاب «يگانه مبناى اثبات وجود خدا» يك برهان وجود شناختى كه كاملا متفاوت از شكل دكارتى است، مطرح كرده است. او در قسمت دوم كتاب، اين برهان را با برهان غايى تكميل مى‏كند. كانت در كتاب «نقد عقل محض‏» برهان وجود شناختى دكارت را مورد نقد و بررسى قرار مى‏دهد و آن را نمى‏پذيرد و حتى بعدها آن نوع برهان وجود شناختى را كه خود اختراع كرده بود در نظر نمى‏گيرد. بلكه با نفى مابعد الطبيعه عقلى‏گرايانه نظرى، آن برهان نيز از بين مى‏رود; زيرا او از نقص بنيادى همه براهين وجود شناختى كه ممكن نيست وجود چيزى را از صرف مفاهيم آن به‏دست آوريم، رنج مى‏برد. (11)

نقادى كانت‏بر برهان وجود شناختى

انتقاد كانت‏بر برهان وجود شناختى بر دو پايه استوار است:

اولا: كانت مى‏گويد، اساس اين برهان اين است كه اگر ما ايده كمال مطلق را در ذهن داريم، متناقض خواهد بود كه بگوييم چنين موجودى وجود ندارد، زيرا مفهوم كمال مطلق ضرورتا شامل محمول هستى و وجود است.

همچنين مى‏گويد: اين استدلال در هيچ جايى اشاره ندارد كه چرا ضرورى است كه موضوع خدا را در ذهن داشته باشيم. درست است كه اگر موضوع را در ذهن داشته باشيم و وجود آن را نفى كنيم گرفتار تناقض مى‏شويم ولى بدون تناقض مى‏توانيم تصميم بگيريم كه از اثبات موضوع و محمول هر دو خوددارى كنيم.

به عبارتى، انكار اين امر كه خدا وجود دارد صرفا انكار يك محمول نيست‏بلكه انكار موضوع و بدان جهت انكار همه‏ى محمول‏هاى آن است. پس اگر ما موضوع و محمول را به نحو يكسان نپذيريم هيچ تناقضى وجود ندارد، زيرا چيزى باقى نيست تا تناقض باشد.

ثانيا: كانت انكار مى‏كند كه وجود يك محمول واقعى باشد پس كانت در حقيقت انكار مى‏كند كه وجود، صفتى يا كمالى از كمالات كمال مطلق باشد، بلكه وظيفه وجود، قرار دادن يك متعلق در برابر مفهوم است نه افزايش محتواى يك مفهوم. پس يك شيى‏ء واقعى و بالفعل از نظر محتوا چيزى بيشتر از يك شيى‏ء ممكن و خيالى ندارد مقدار صد دلار واقعى برابر با صد دلار خيالى است.

كانت در «نقادى عقل محض‏» مى‏گويد: هر تعداد و هر نوع محمولى كه ممكن است در مورد يك شيى‏ء تصور كرد ولى هنگامى كه مى‏گوييم كه اين شيى‏ء هست، كمترين اضافه‏اى به آن شيى‏ء نشده است و الا دقيقا همان چيزى كه وجود دارد نخواهد بود، بلكه چيزى بيشتر از مفهومى كه تصور كرده بوديم خواهد بود. بنابر اين ما نمى‏توانيم بگوييم كه دقيقا متعلق مفهوم ما وجود دارد. اگر ما شيى‏ء ناقصى را تصور كنيم، شيى‏ء ناقص با گفتن اين كه وجود دارد، نقص آن برطرف نمى‏شود، بلكه بر عكس آن شيى‏ء با همان نقصى كه من آن را تصور كرده‏ام وجود دارد، زيرا در غير اين صورت آنچه وجود دارد با آنچه من تصور كرده‏ام متفاوت است.

بنابر اين، هنگامى كه من يك موجودى را به عنوان واقعيت متعالى و بى نقص تصور كنم اين سؤال هنوز باقى است كه آيا چنين تصورى در واقع هم وجود دارد يا نه؟

همچنين او مى‏گويد: قضاياى وجودى تحليلى نيستند كه وجود را از صرف تحليل موضوع به دست آوريم، بلكه تركيبى يا تاليفى‏اند و تنها راه اثبات وجود يا عدم شيى‏ء خاص تجربه است. (12)

انتقاد جان هاسپرز بر برهان وجود شناختى

صفت وجود با ساير صفات تفاوت دارد، تفاوت بين اين‏كه x صفات خاصى دارد و اين‏كه x وجود دارد مى‏تواند به صورت زير مطرح شود:

جانور افسانه‏اى يك شاخ دارد معناى آن چنين است: اگر شيى‏ءااى كه جانور افسانه‏اى است وجود دارد، بنابر اين يك شاخ دارد، و همچنين براى هر صفت ديگر جانور افسانه‏اى وضع به همين صورت است. مطابق همان تحليل هنگامى كه مى‏گوييم جانور افسانه‏اى وجود دارد معناى آن چنين است: اگر چيزى وجود دارد كه جانور افسانه‏اى است پس وجود دارد و اين يك همانگويى و توتولوژى آشكار است.

مسلما هنگامى كه مى‏گوييم جانور افسانه‏اى وجود دارد منظور ما آن توتولوژى آشكار نيست. از اين بدتر، اين مطلب است كه «جانور افسانه‏اى وجود ندارد» معناى آن چنين است اگر جانور افسانه‏اى وجود دارد پس آن وجود ندارد كه اين تناقض ذاتى است.

اما اين قضيه كه جانور افسانه‏اى وجود ندارد مسلما تناقض ذاتى ندارد به اين طريق ما مى‏بينيم گرچه از نظر دستورى اين دو قضيه (جانور افسانه‏اى يك شاخ دارد، و جانور افسانه‏اى وجود دارد) يكسان هستند، ولى در نوع كاملا با هم اختلاف دارند چون تحليلى كه در مورد قضيه اول به كار مى‏رود در مورد قضيه دوم به كار نمى‏رود.

شاخ دار بودن، چهار پا داشتن، سفيد بودن و غيره هر يك از اينها يك صفتند اما وجود داشتن يك صفت نيست. گفتن اين‏كه چيزى وجود دارد مانند اين است كه بگوييم چيزى وجود دارد كه اين صفات را دارد.

بنابر اين برهان وجود شناختى اثبات نمى‏كند كه بزرگترين موجود قابل تصور (بزرگترين موجودى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد) وجود دارد.

زيرا در آن صورت به نحو صحيحى مى‏توانيم بگوييم كه اگر بزرگترين موجود قابل تصور وجود داشته باشد او وجود دارد. اما اين قضيه يك همانگويى است و به هيچ طريق اثبات نمى‏كند كه چنين موجودى وجود دارد. (13)

انتقاد برتراند راسل

انتقاد راسل از برهان وجودى در تئورى تعاريف او نهفته است، اين تئورى مشتمل بر تحليلى از قضاياى وجودى موجبه و سالبه است.

بر طبق آن هنگامى كه مى‏گوييم « x ها» وجود دارند مثل اين است كه گفته باشيم اشيايى وجود دارند كه ما بازاى تعريف « x ها» هستند و همچنين انكار اين كه « x هايى‏» وجود دارند، بدين معناست كه هيچ شيى‏ءااى كه تعريف x بر آن صادق باشد وجود ندارد.

بنابر اين وظيفه «وجود داشتن‏» اثبات كردن متعلقاتى براى يك مفهوم خاص است.

بنابر اين بحث صحيح كلامى اين‏طور نيست كه يك موجود كامل براى كامل بودن همراه با ديگر صفات، بايد صفت وجود را هم داشته باشد بلكه به اين معناست كه مفهوم موجود كامل يك نمونه و ما بازاء دارد يا نه. و اين مسئله نمى‏تواند به صورت ماتقدم و قبل از تجربه مشخص شود. همان‏گونه كه برهان وجود شناختى اظهار مى‏كند كه توسط بررسى مفهوم خدا چنين انجام داده است.

طبيعت فكر از طرفى و طبيعت جهان خارج از طرف ديگر و نحوه اختلاف بين آنها، آن چنان است كه نمى‏توان هيچ استنتاج معتبرى از تصور نوع خاصى از موجود اين نتيجه را گرفت كه يك ما بازايى هم در خارج دارد.و اين اعتراض منطقى به برهان وجودى است. (14)

برهان وجود شناختى از ديدگاه هارتشورن و مالكولم

بعضى از فيلسوفان معاصر مخصوصا «چارلز هارتشورن‏» و «نورمن مالكولم‏» دومين شكل از برهان وجود شناختى را كه در پروسلوگيون سوم آنسلم و در پاسخ او به گونيلو يافت مى‏شود احيا كرده‏اند. اين برهان بر طبق بازسازى آنان از اين مقدمه شروع مى‏شود كه مفهوم خدا به عنوان وجود سرمدى و قائم بالذات، آن چنان است كه اين سؤال كه آيا خدا وجود دارد، نمى‏تواند به صورت يك مسئله امكانى مطرح شود، بلكه بايد به صورت ضرورت منطقى يا امتناع منطقى باشد. موجودى كه وجود دارد و تصور عدم آن هم ممكن باشد، رتبه‏اى فروتر از خدا خواهد داشت، زيرا فقط وجودى كه ضرورى الوجود است، مى‏تواند آن وجودى باشد كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد، اما اگر چنين موجود ضرورى وجود ندارد، وجود نداشتن آن بايد ضرورى باشد، نه اين كه وجود نداشتن آن ممكن باشد. پس وجود خدا يا منطقا ضرورى است‏يا منطقا ممتنع، ولى محاليت آن اثبات نشده است، يعنى تناقض فى‏نفسه مفهوم چنين وجودى اثبات نشده است، بنابر اين ما بايد نتيجه بگيريم كه خدا ضرورتا وجود دارد.

به نظر مى‏رسد كه آقاى هارتشورن و مالكولم ميان دو معناى ضرورت خلط كرده‏اند كه آن ضرورت منطقى و ضرورت وجودى است. (15)

تقرير آلوين پلانتينجا از برهان وجود شناختى(1932...)

آلوين پلانتيجا ابتدا اعتراضات گونيلو به برهان آنسلم را مورد تجديد نظر قرار داد و سپس رد مى‏كند. طبق نظر پلانتينجا ممكن است موجودى، كمال مطلق داشته باشد. اما اگر موجودى داراى اين خصيصه است، بنابر اين آن موجود آن خصيصه را در هر جهان ممكنى دارد.

او چنين استدلال مى‏كند:اگر ممكن است كه خدا با اين خصيصه وجود داشته باشد، ضرورى است كه خدا وجود دارد البته او اين برهان را مفصلا به صورت قضاياى منطقى در آورده و بعد از آن نتيجه‏گيرى مى‏كند كه از ذكر آن خوددارى مى‏كنيم. (16)

مقايسه بين برهان صديقين فلاسفه اسلامى و وجود شناختى فلاسفه غرب

هميشه در مقايسه دو تفكر است كه اتقان و ظرافت تفكرى بر تفكر ديگر معلوم مى‏شود.

در اين مقايسه بر آن هستيم كه اتقان و عمق تفكر فيلسوفان اسلامى را بر فيلسوفان مغرب زمين بر ملا سازيم.

برهان صديقين دو مزيت‏بر برهان وجود شناختى دارد:

1. ضرورتى كه در برهان وجود شناختى اثبات مى‏شود، ضرورت ذاتيه است، يعنى مادامى كه ذات موضوع يا تصور بزرگترين موجود كامل مطلق در ذهن باشد، حكم بر ضرورت وجود آن مى‏كنيم.

اگر كسى چنين تصورى از موجود كامل مطلق در ذهن نداشته باشد حكم به ضرورت آن هم ديگر وجود ندارد.ولى ضرورتى را كه در برهان صديقين اثبات مى‏شود، ضرورت ازليه است كه حتى از فرض عدم موضوع، باز وجود آن لازم مى‏آيد و محمول در هر صورت براى موضوع ضرورت دارد كه اين تفاوت اساسى بين دو برهان است.

بنابر اين اشكالاتى را كه كانت‏بر برهان وجود شناختى وارد كرده است‏بر برهان صديقين فلاسفه اسلامى وارد نيست واگر كانت‏با برهان صديقين فلاسفه اسلامى آشنا بود، آن اشكالات را بر برهان صديقين وارد نمى‏كرد.

2. در برهان وجود شناختى هنگامى كه مى‏گوييم خدا بالضروره موجود است، ضرورت براى خدا به حمل اولى است. و به حمل شايع خدا ممكن الوجود است چون يكى از مخلوقات ذهنى ماست، پس وجود تصور خدا در ذهن به حمل شايع ممكن الوجود است.

و ما براى اين‏كه وجود خدا را در خارج اثبات كنيم بايد به حمل شايع، ضرورت وجود را براى خدا اثبات كنيم. حمل اولى و مفهومى ضرورت وجود خارجى را براى خدا اثبات نمى‏كند.

اما در برهان صديقين حمل محمول يعنى ضرورت وجود بر موضوع به حمل شايع است، هر چند در برهان صديقين موضوع مفهوم وجود ويا حقيقت وجود است ولى آن مفاهيم حكايت از خارج مى‏كنند و عنوان حاكى و مشير دارد، زيرا ابتدا وجود در خارج (آن چيزى كه سوفسطى انكار مى‏كند) اثبات مى‏شود، سپس مفهومى از آن در ذهن حاصل مى‏شود كه از آن حكايت مى‏كند و بعد ضرورت ازليه را بر آن حمل مى‏كنيم و مى‏گوييم‏«حقيقت وجود ضرورى الوجود است‏به حمل شايع‏» بنابراين واجب الوجود در خارج اثبات مى‏شود.

اما همان‏طور كه قبلا اشاره شد ضرورت وجود در برهان وجود شناختى به حمل اولى است; زيرا خدا يا كمال مطلق كه قبلا در خارج اثبات نشده است كه مفهوم كمال مطلق در ذهن عنوان حاكى و مشير داشته باشد پس در اين برهان خدا به حمل اولى ضرورى الوجود است و به حمل شايع ممكن الوجود.

وحمل اولى و ضرورت مفهومى موضوع را در خارج اثبات نمى‏كند در نتيجه در برهان وجود شناختى نمى‏توان از ذهن به خارج آمد مثل اين‏كه مفهوم وجود را در نظر مى‏گيريم و مى‏گوييم وجود داشتن براى مفهوم وجود ضرورى است و اين ضرورت وجود خارجى را اثبات مى‏كند. و اين تفاوت اساسى ميان دو برهان است.


پى‏نوشت‏ها:

1. بوعلى سينا، اشارات و تنبيهات:3/66.
2. نقل و اقتباس از: صدر المتالهين، اسفار:6/14; آموزش فلسفه، استاد مصباح يزدى: 2/342.
3.صدر المتالهين، اسفار:6/16، پاورقى مرحوم حاجى سبزوارى.
4. صدر المتالهين، اسفار:6/14، پاورقى علامه طباطبايى.
5.
6.
7.پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ترجمه شهيد عليرضا جمالى نسب، محمد محمد رضايى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، ص‏37; نورمن، ال. كيسلر، فلسفه دين، ترجمه حميد رضا آيت اللهى. انتشارات حكمت،ص‏190.
8.
9.اتين ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحى، محمد محمد رضايى، سيد محمود موسوى، ص 83.
10. پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا و فلسفه غرب; دكارت، تاملات در فلسفه اولى، احمد احمدى.
11.
12.
13.
14. پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ص 41.
15. همان ماخد، ص 44.
16.

كلام اسلامي-23

http://www.balagh.net/persian/kalam/god/esbat/09.htm

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

دلیل اثبات وجود خدا چیست؟

دلایل فراوانی بر اثبات وجود خدا اقامه شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
1-برهان امکان، یا برهان «امکان و وجوب».
این برهان از چهار مقدمه‌ یقینی تشکیل می یابد:
الف) هیچ ممکن الوجودی ذاتاً ضرورت وجود ندارد، یعنی هنگامی که عقل، ماهیتش را در نظر می گیرد، آن را نسبت به وجود و عدم، یکسان می بیند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتی برای وجود آن نمی بیند.
این مقدمه، بدیهی و بی نیاز از اثبات است. زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع به دست می آید و فرض ممکن الوجود بودن عیناً فرض نداشتن ضرورت وجود است.
ب) هیچ موجودی بدون وصف ضرورت، تحقق نمی یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه های عدم به روی آن مسدود نشود، به وجود نمی آید، و به قول فلاسفه «الشیء ما لم یجب لم یوجد». به دیگر سخن: موجود یا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و یا ممکن الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می یابد که علتی آن را ایجاب کند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، یعنی به گونه ای شود که امکان عدم نداشته باشد. این مقدمه هم یقینی و غیر قابل تشکیک است.
ج) هنگامی که وصف ضرورت، مقتضای ذات موجودی نبود، ناچار از ناحیه موجود دیگری به آن می رسد، یعنی علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغیر می سازد.
این مقدمه نیز بدیهی و غیر قابل تردید است، زیرا هر وصفی از دو حال، خارج نیست: یا بالذات است و یا بالغیر. هنگامی که بالذات نبود، ناچار بالغیر خواهد بود. پس وصف ضرورت هم که لازمه هر وجودی است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود دیگری حاصل می‌شود که آن را علت می نامند.
د) دور و تسلسل در علل محال است. این مقدمه هم یقینی است، زیرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقیضین می نماید و محال بودن اجتماع نقیضین بدیهی است.
با توجه به این مقدّمات یقینی، برهان امکان به این صورت تقریر می‌شود: موجودات جهان، همگی با وصف ضرورت بالغیر،‌ موجود می شوند، زیرا از یک سو ممکن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوی دیگر، هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی یابد (مقدمه دوم) پس ناچار، دارای وصف ضرورت بالغیر می‌باشند و وجود هر یک از آن‌ها به وسیلة علتی ایجاب می‌شود (مقدمه سوم).
اکنون اگر فرض کنیم که وجود آن‌ها به وسیله یک دیگر ضرورت می یابد، لازمه اش دَوْر در علل است و اگر فرض کنیم که سلسلة علل،‌تا بی نهایت پیش می رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوی آن‌ها باطل و محال می‌باشد(مقدمه چهارم) پس ناچار باید بپذیریم که در رأس سلسله علت ها موجودی است که خود به خود ضرورت وجود دارد، یعنی واجب الوجود است.
این برهان را به صورت دیگری نیز می توان تقریر کرد که نیازی به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن این که: مجموعه ممکنات به هر صورت که فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتی در آن‌ها تحقق نمی یابد، در نتیجه، هیچ یک از آن‌ها موجود نمی شود، زیرا هیچ کدام از آن‌ها خود به خود دارای ضرورتی نیستند تا دیگری در پرتو آن ضرورت یابد.
به دیگر سخن: ضرورت وجود در هر ممکن الوجودی ضرورتی عاریتی است و تا ضرورتی بالذات نباشد، جایی برای ضرورت های عاریتی نخواهد بود.
2ـ برهان تقدّم:
علت، تقدّم وجودی دارد بر معلول (نه تقدّم زمانی). معلول با این که هم زمان با علت است و از این نظر تقدّم و تأخری در کار نیست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت که مشروط به وجود معلول نیست، یعنی درباره معلول صادق است: «تا علت وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی‌کند» اما درباره علت صادق نیست که: «تا معلول وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی کند». کلمه «تا» مفید مفهوم شرطیّت و مشروطیّت و تقدّم ذاتی است.
مثال: فرض می‌کنیم گروهی می خواهند در امری، مثلاً حمله به دشمن، اقدام کنند اما هیچ یک از آن‌ها حاضر نیست پیش قدم شود و حتی حاضر نیست هم قدم باشد. به سراغ هر کدام که می رویم، می‌گوید «تا» فلان شخص حمله نکند، من حمله نخواهم کرد. شخص دوم همین را نسبت به شخص سوم می‌گوید و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همین طور... یک نفر پیدا نمی شود که بلا شرط حمله کند. آیا ممکن است در چنین وضعی حمله صورت گیرد؟ البته نه، زیرا حمله ها مشروط است به حمله دیگر، حمله غیر مشروط وجود ندارد و حمله های مشروط که سلسله را تشکیل می دهند، بدون شرط، وجود پیدا نمی کنند، نتیجه این است که هیچ اقدامی صورت نمی گیرد.
اگر سلسله ای غیر متناهی از علل و معلولات فرض کنیم، چون همه ممکن الوجود می باشند، وجود هر کدام مشروط بر وجود دیگری است که آن دیگری نیز به نوبه خود مشروط به دیگری است، تمام آن‌ها به زبان حال می‌گویند «تا» آن یکی دیگر وجود پیدا نکند،‌ ما وجود پیدا نخواهیم کرد، و چون این زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه یک جا مشروط هایی هستند که شرط شان وجود ندارد، پس هیچ یک وجود پیدا نخواهد کرد.
از طرف دیگر چون می بینیم موجوداتی در عالَم هستی وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غیر معلول و شرط غیر مشروطی در نظام هستی هست که این‌ها وجود پیدا کرده اند.

3- برهان تجربی (دلیل علمی )
مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیست‏شناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمه‏ای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنش‏های این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشن‏تر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوق‏العاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازنده‏ای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیده‏تر و عجیب‏تر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1)
سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.
برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید.
پی نوشت:
1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
http://www.pasokhgoo.ir/fa/node/593

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اقسام برهان
براهين به طور کلّي بر سه قسمند:

 

1) برهان اِنّي:
که در آن از معلول به علّت پي برده مي شود؛ مثلاً از وجود دود بر وجود آتش استدلال مي شود.
اين برهان از نظر منطقي پايين ترين حدّ يقين آوري را داراست. لذا فلاسفه اسلامي،که در پي يقين صد در صدي هستند، در اثبات وجود خدا از آن استفاده نمي کنند؛ ولي متکلمين اسلامي که در صددند متناسب با فهم تمام اقشار بشري، برهان اقامه کنند، از اين قسم برهان نيز استفاده مي کنند.

 

2) برهان لِمّي:
که در آن از وجود علّت بر وجود معلول استدلال مي شود. اين قسم برهان مفيد يقين صد در صدي بوده، خدشه ناپذير است؛ لکن از آنجا که مراد از خدا، واجب الوجود(وجود صرف و بدون علّت) است، اين برهان براي اثبات وجود خدا کاربرد ندارد.

 

3) برهان از راه ملازمات عامّه:
در اين قسم برهان، نه از علّت به معلول پي برده مي شود نه بالعکس؛ بلکه از وجود يکي از دو امر که ملازم يکديگرند بر وجود امر ديگر استدلال مي شود. براي مثال گفته مي شود: اينجا طبقه بالاي ساختمان است؛ طبقه بالا وقتي معني دارد که طبقه پاييني باشد. پس زير اين طبقه، طبقه ي پاييني نيز هست. در اين استدلال ساده، بالا نه علّت پايين است نه معلول آن. بلکه بالا و پايين، همواره باهم بوده، ملازم همند. همه ي براهيني که فلاسفه اسلامي در فلسفه به کار مي برند از اين سنخ اند؛ که يقين آوري آن حتّي از برهان لمّي هم بالاتر است. براهين سطوح بالاي اثبات وجود خدا نيز از اين قسم هستند.

 

اقسام خداجويان
طالبان اثبات وجود خدا از نظر سطح ادراک پنج گروهند:
1) عوام مقلّد: که فاقد قوّه استدلال بوده، وجود خدا را به تقليد از ديگران مي پذيرند.
2) عوام محقّق: که وجود خدا را با براهيني سطح پايين چون برهان نظم، برهان حدوث و برهان حرکت پذيرفته اند.
3) خواصّ: که وجود خدا را با براهيني يقيني ولي به نوعي با توجّه به خلق او اثبات مي کنند. خود اين گروه نيز درجاتي دارند.
4) خاصّ الخواصّ: که در اثبات وجود خدا، هيچ نظري به مخلوق نداشته از متن وجود، بر وجود خدا استدلال مي کنند.
5) اخصّ الخواصّ: که وجود خدا برايشان بديهي بوده، بي نياز از اقامه برهانند؛ و اگر برهاني مي آورند براي ديگران است.
بر اين اساس، براهيني که در اين مقاله، به اجمال ذکر مي شوند، متناسب با سطوح خداجويان، در چهار سطح خواهند بود.

 

برهان نظم
1. جهان داراي نظم است.
2. هر نظمي ناظمي دارد.
3. پس اين جهان ناظمي دارد.
مقدّمه اوّل اين برهان، قضيه اي حسّي تجربي است که با پيشرفت علوم، يقيني بودن آن نيز روز به روز افزايش مي يابد. مقدّمه ي دوم نيز براي اکثر مردم روشن است.


برهان حدوث
1. جهان حادث(نوپديد) است؛ چرا که جهان، مرکّب از موجوداتي است که همگي سابقه عدم دارند. بنا بر اين، کلّ جهان نيز سابقه عدم داشته حادث است.
2. هر حادثي (پديده اي) محتاج محدثي(پديد آورنده اي) است.
3. پس اين جهان محدث و پديد آورنده اي دارد.

 

برهان حرکت
1. جهان طبيعت سراسر حرکت است و سکون، امري نسبي است. اين قضيه هم در فلسفه ثابت شده هم در علم فيزيک نوين.
2. هر حرکتي، محتاج محرّک(حرکت دهنده) است.
3. خود آن محرّک نيز يا داراي حرکت است يا داراي حرکت نيست.
4. اگر داراي حرکت نيست مطلوب ما ثابت است؛ امّا اگر حرکت دارد باز خود، محتاج محرّک است.
5. باز محرّک او يا فاقد حرکت است يا واجد حرکت. اگر فاقد حرکت است مطلوب ثابت است و الّا باز روند قبلي تکرار مي شود.
6. و چون تسلسل محال است لذا سلسله محرّکها بايد منتهي به محرّکي بدون حرکت شود.
7. پس محرّک بدون حرکت يقيناً وجود دارد که همان خداست.


برهان عشق
1. انسان با علم حضوري و وجداني مي يابد که در ذات خود، عاشق کمال محض، بقاء ابدي، قدرت مطلق، آگاهي نامتناهي و رهايي از تمام قيدها و محدوديتها است.
2. عاشق و معشوق، مثل بالا و پايين، علم وجهل و امثال اينها لازم يکديگرند؛ که يکي بدون ديگري معني ندارد. لذا اگر کسي گفت: من عاشقم. از او پرسيده مي شود: عاشق چي هستي؟ چون عاشق وقتي عاشق است که معشوقي باشد.
3. پس در دار هستي، کمال محض، بقاء ابدي، قدرت مطلق، آگاهي نامتناهي و وجود رها از تمام قيدها و محدوديتها موجود است؛ و الّا عشق بالفعل انسان به اين امور،معنايي نداشت. و چنين موجودي همان واجب الوجود است.
درک اين برهان براي برخي افراد آسان نيست؛ لذا ممکن است براي برخي شبهاتي درباره اين برهان پديد آيد؛ که اگر به مقدّمه ي دوم و مثالهاي ضمن آن توجّه کافي داشته باشند، اين اشکالات رفع خواهد شد.


برهان وجوب و امکان
مقدّمات اين برهان در عين اين که بديهي اند ولي تصوّر موضوع و محمول آنها ممکن است براي برخي افراد دشوار باشد. لذا بهتر است همراه مطالعه اين مقاله، مقاله« خدا کيست؟» نيز مطالعه شود. - براي اين منظور روي اسم نويسنده مقاله کليک بفرماييد- تقرير برهان وجوب و امکان چنين است.

 

تقرير برهان، مبتني بر استحاله تسلسل
1. شکّي نيست که خارج از وجود ما موجودي هست. چون انکار اين امر منجر به سفسطه مي شود.
2. اين موجود، بنا به فرض عقلي از دو حال خارج نيست. يا واجب الوجود (عين وجود) است يا عين وجود نبوده، ممکن الوجود است که نسبتش به وجود و عدم يکسان است.
3. اگر اين موجود عين وجود بوده، واجب الوجود است، مطلوب ثابت است؛ امّا اگر ممکن الوجود بوده نسبتش به وجود و عدم يکسان است؛ براي موجود شدن محتاج علّت(وجود دهنده) است.
4. حال علّت آن نيز يا واجب الوجود است يا ممکن الوجود. اگر واجب الوجود باشد، مطلوب ثابت است؛ امّا اگر ممکن الوجود باشد، خود آن علّت نيز محتاج علّت ديگري است. به اين ترتيب بحث منتقل مي شود به آن علّت سوم و فرضهاي قبلي در مورد آن نيز جاري مي شود. همينطور بحث منتقل مي شود به علّت چهارم و پنجم و ... .
5. و چون تسلسل علل عقلاً محال است بنا بر اين، اين سلسله علل نمي تواند بي نهايت باشد؛ بلکه بايد در جايي به علّتي برسيم که فوق آن علّتي نباشد. که آن همان واجب الوجود است.

 

تقرير برهان بدون ابتناء به استحاله تسلسل
1. شکّي نيست که ممکن الوجودهايي هستند.
2. اگر مجموعه ي همه ممکن الوجودها را يکجا فرض کنيم به نحوي که هيچ ممکن الوجودي خارج از اين مجموعه باقي نماند، باز عقل حکم به ممکن الوجود بودن کلّ اين مجموعه خواهد نمود. چون از اجتماع تعداد زيادي ممکن الوجود که همگي محتاج به علّت هستند، واجب الوجود، درست نمي شود. حتّي اگر تعداد اعضاي اين مجموعه بي نهايت باشند باز کلّ مجموعه، ممکن الوجود خواهد بود.
3. پس کلّ مجموعه ي ممکن الوجودها، محتاج علّت است.
4. حال، علّت اين مجموعه يا واجب الوجود است يا ممکن الوجود است.
5. امّا ممکن الوجود نمي تواند علّت اين مجموعه باشد؛ چون طبق فرض ما، همه ممکن الوجودها داخل اين مجموعه هستند و خارج از اين مجموعه، ممکن الوجودي نيست که علّت اين مجموعه باشد؛ پس لاجرم، علّت اين مجموعه واجب الوجود است.


برهان صدّقين
برهان صدّقين که خالص ترين براهين است تقريرات فراواني دارد که به برخي از آنها به اجمال و بدون توضيح اصطلاحات اشاره مي شود تا طالبان خاصّ اين برهان نيز از آن بي نصيب نمانند.


تقرير اوّل
1. انکار واقع مساوي با سفسطه است؛ لذا شکّي نيست که واقعيتي هست.
2. واقع نقيض عدم است.
3. بنا بر اين، اصل واقعيت عدم بردار نيست.
4. چيزي که عدم بردار نيست واجب الوجود است.
5. پس واجب الوجود موجود است.


تقرير دوم
1. وجود، حقيقت واحد اصيل است.
2. حقيقت وجود، نقيض عدم است؛ لذا عدم بردار نيست.
3. پس حقيقت واحد وجود، واجب الوجود است.


تقرير سوم
1. وجود يا مستقلّ است يا رابط.
2. به علم حضوري شکّي نيست که وجود خود من، وجود رابط است نه مستقلّ.
3. وجود رابط، بدون وجود مستقل معني ندارد. 4. پس وجود مستقلّ موجود است.

porseman.org
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  |