 |
|
نمایش پاسخ ...
سؤال فوق بسته به تعريف ما از دين و فرقه، دارد بنابراين شايسته است ابتدا دو اصطلاح را تعريف كنيم تا معلوم شود كه مراد ما از كلمه «فرقه» و «دين» چيست؟ سپس با توجه به تعريف منتخب به پاسخ مناسب دست پيدا كنيم. تعريف فرقه: فرقه در لغت به معناي گروهي از مردم آمده است[1] و در اصطلاح علم كلام به عده اي از مردم گفته مي شود كه به دليل اختلاف در مسائل اعتقادي از پيروان يك دين جدا شده و عقايد و تبيين هاي خاصي از آن دين را انتخاب كنند. در طول تاريخ اسلام فرقه هاي متعددي بودند كه به دليل حوادث و وقايع گوناگون از جمع مسلمانان جدا شده اند. اين فرقه ها را مي توان در دو گروه جاي داد. گروه اول: برخي از فرقه ها با اين كه در برخي مسائل اعتقادي و يا تبيين آن مسائل با ساير مسلمانان اختلاف دارند و گاهي در احكام فرعي نيز برخلاف ساير مسلمين عمل مي كنند، ولي در اصول هم چنان با آنها متحد بوده و مسائلي چون توحيد، نبوت، معاد و... را باور داشته و به حج، روزه، زكات، نماز و... عمل مي كنند. فرقه هايي چون، اهل حديث، معتزله، اشاعره، ماتريديه، زيديه، وهابيه و... از اين قبيل هستند. گروه دوم: برخي ديگر از فرقه ها وجود داشته و دارند كه هر چند منشأ و خاستگاه شان دين اسلام بوده، ولي به دليل افراط و تفريط هاي رهبران و پيروان شان، آن چنان از دين اسلام دور افتاده اند كه هيچ گونه وجه اشتراكي با مسلمانان ندارند و نه تنها در مسائل فرعي بلكه در مسائل اصلي نيز معارف اسلامي را تحريف و در نهايت منكر آنها شده اند. به عنوان مثال مي توان به برخي از فرقه هاي غيرمعروف اشاره كرد كه در كتاب هاي فرق و مذاهب به آنها «غالي» گفته مي شود. ما اگر گزارش هاي ملل و نحل نويسان اهل سنت را باور كنيم، مي بينيم برخي از اين فرقه ها به جاي توحيد اسلامي رهبران خود را به مقام ربوبيت رسانده و به جاي معاد در دام تناسخ گرفتار آمده اند. و در فروع دين نيز ضمن انكار اصل تكليف دچار اباحي گري شده و نماز و روزه، و حج و... را از بيخ و بن انكار كرده و با توجيه هاي انحرافي اصل اين تكاليف را منكر شده اند. فرقه هايي چون «اسحاقيه»، «حروفيه»، «حلمانيه»[2] و... را مي توان از زمره فرقه هاي گروه دوم شمرد. اين فرقه ها فقط منشأ اسلامي دارند و در تاريخ فرق اسلامي از آنها نام برده مي شود. ولي ساير مسلمانان آنان را مسلمان نمي دانند. با توجه به تعريف مذكور از اصطلاح «فرقه» مي توان گفت: بهائيت نيز به دليل اينكه رهبران و پيروان اوليه آنان ابتدا مسلمان بودند و در سرزمين هاي اسلامي زندگي مي كردند، يكي از فرقه هاي اسلامي آن هم از نوع گروه دوم مي باشد. يعني از جمله فرقه هايي كه بعد از جدايي، اصول و فروع مورد اتفاق مسلمانان را انكار كرده و از زمره مسلمانان خارج شدند. لكن بايد به اين نكته نيز توجه كرد كه نه تنها ساير مسلمانان بهايي ها را جزو فرقه هاي اسلامي نمي شمارند، بلكه خود آنان نيز مدعي داشتن دين جديد هستند. پس فقط در بررسي تاريخ فرق و مذاهب مي توان بهائيت را از فرقه هاي اسلامي شمرد. تعريف دين: دين يكي از اصطلاحات به ظاهر ساده است كه ارائه تعريفي جامع و مانع از آن محال به نظر مي رسد و «آن قدر تعريف هاي متفاوت و گوناگون از دين عرضه شده است كه حتي ارائة فهرست ناقص از آن ميسر نيست.»[3] و با بررسي متوني كه به تعريف از دين اقدام كرده اند مي توان ده ها تعريف گوناگون پيدا كرد كه هر كدام از منظري جداگانه چون منظرهاي اخلاقي، تاريخي، روان شناختي، جامعه شناختي، فلسفي، زيباشناختي و... به تعريف دين پرداخته اند. در قرآن كريم نيز دين در معاني متعددي چون جزا و پاداش،[4] اطاعت و بندگي،[5] ملك و سلطنت،[6] شريعت و قانون،[7] ملت،[8] تسليم،[9] اعتقادات[10] و... به كار رفته است. در روايات نيز معاني متعدد و مختلفي براي كلمه «دين» ذكر شده است لكن آن چه مهم است اين است كه با توجه به هر يك از معاني مذكور در قرآن و روايات پاسخ به سؤال از دين بودن آيين بهائيت يا دين نبودن آن، فرق مي كند. براساس آيه «لكم دينكم ولي دين» (كافرون/6) كه خداوند مسلك مشركان را نيز نوعي دين مي شمارد. آيين بهائيت نيز نوعي دين است مثل دين مشركين ولي براساس آيه «ان الدين عند الله الاسلام...» (آل عمران/19) آيين بهائيت دين نبوده و امري جدا و بيگانه از دين مي باشد. هم چنين اگر تعريف هايي كه سوي متكلمين اسلامي و غربي ارائه شده را مدّنظر قرار دهيم، خواهيم ديد كه نتيجه هاي مختلف و حتي مانعة الجمع به دست خواهد آمد. به عنوان مثال برخي از متكلمين گفته اند. دين «عبارت است از قوانين الهي كه وضع شده اند تا صاحبان عقل را با اختيار خودشان به خير بالذات نايل سازند.»[11] با توجه به اين تعريف نمي توان بهائيت را دين به حساب آورد، زيرا كه بررسي تاريخي نشان مي دهد قوانين آن الهي نبوده و از سوي استعمارگران و دست نشانده هاي آنها جعل شده اند و هدف از تأسيس آن تنها ايجاد افتراق و اختلاف در بين مسلمانان بوده است.[12] برخي از غربي ها همچون «دوركيم» در تعريف دين گفته اند: «دين دستگاهي از باورها و آداب است در رابطه با مقدساتي كه مردم را به صورت گروه هاي اجتماعي به يكديگر پيوند مي دهد.»[13] اگر ما اين تعريف از دين را قبول كنيم مي توانيم بگوييم كه آيين بهائيت نيز مشمول تعريف دين مي شود، زيرا اين آيين نيز دستگاهي از باورها و آداب است كه برخي را به صورت يك گروه اجتماعي به يكديگر پيوند داده است. با توجه به مطالب ياد شده مي توان نتيجه گرفت كه به دليل وجود تعريف هاي متعدد و فراوان از اصطلاحات «فرقه» و «دين» پاسخ متعددي به سؤال مذكور در ابتداي اين مقال مي توان داد ولي چون در حقيقت منظور اصلي سؤال كننده اين بود، كه امروزه وظيفه يك مسلمان در تلقي اش از آيين بهائيت چيست؟ بايد گفت: آيين بهائيت يك آيين ساختگي است كه هر چند به دليل خاستگاه و سابقه تاريخي بينان گذارانش با مسلمانان ارتباط پيدا مي كند، ولي به دليل ماهيتش چيزي جز يك آيين دست ساز بشري هم چون صدها و هزاران مكتب و مسلكي كه در طول تاريخ به وجود آمده اند، نيست و چون طرفداران اين آيين موحّد نيستند با آنان بايد هم چون مشركين رفتار كرد. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. مقدمه آشنايي با اديان بزرگ، حسين توفيقي. 2. كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه. 3. اديان زنده جهان، رابرت.ا.هيوم. 4. فرهنگ و دين، ميرچا. الياده.
[1] . المنجد (عربي به فارسي) ترجمه محمد بندرريگي، انتشارات ايران، چاپ دوم، تهران، ج 2، ص 1320. [2] . ر.ك: مشكور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامي، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ سوم، 1375 مشهد، ص 45، 153، 164. [3] . خسروپناه، عبدالحسين، كلام جديد، انتشارات مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه، چاپ اول، 1379، ص 29. [4] . فاتحه/4. [5] . زمر/11. [6] . بقره/193. [7] . كافرون/6. [8] . انعام/161. [9] . آل عمران/19. [10] . بقره/256. [11] . كلام جديد، ص37. [12] . ر.ك: فرهنگ فرق اسلامي، ص 87 تا 94. [13] . كلام جديد، ص38. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با توجه به اينكه فرقه بهائيت در دوره قاجاريه بوجود آمده است، بايد ديد اوضاع جامعه از لحاظ فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي آن زمان چگونه بود؟ چرا كه براي پيدايش هر تفكري هر چند غلط و گمراه كننده، بايد زمينه آن در جامعه باشد تا عده اي به طرف آن فكر بيايند. عواملي كه در بوجود آمدن بهائيت اثر گذار بودند عبارتند از: 1.عامل اجتماعي: در دوران قاجاريه اصلي ترين زمينه منازعات اجتماعي، شكاف بين دولت و ملت بود. زيرا يكي از اقتدارهاي عمده در ايران، اقتدار دولت بود، و اين اقتدار بر اساس زور بوجود آمده بود. مردم به علت نيازشان به امنيت، اين زورگويي را تحمل مي كردند و مسائل اجتماعي خود را با روحانيت حل و فصل مي كردند، اما از همان روزي كه ضعف دولت فتحعلي شاه در جنگ هاي ايران و روسيه، آشكار شد، بخشي از زمينه را براي گرايش مردم به انديشه هاي افراطي در مورد امام زمان ارواحنا له الفداء فراهم نمود. و در دولت محمد شاه، به علت گرايش او به نوعي تصوف، اين زمينه بيشتر شد و در اواخر حكومت محمد شاه قاجار، به بهانه اعتراض به وضعيت اسفبار مردم، و در مقابله با دولت، شورشهاي بابيه شكل گرفت و با ادعاي ماموريت براي هدايت جامعه از سوي حضرت مهدي ارواحنا له الفدا و با تبليغ بر عليه ظلم توانست، تعدادي پيرو بدست آورد، ولي در زمان ناصرالدين شاه به خاطر حركت روحانيت سركوب شدند.[1] 2. عامل سياسي: در زمان فتحعلي شاه رقابت شديد انگلستان و فرانسه در ايران و مسئله جنگ هاي ايران و روس، وضعيت پيچيده اي ايجاد كرده بود و سرانجام ايران با شكست مواجه شد و با بستن قراردادهاي گلستان و تركمان چاي بخش هاي وسيعي از كشور به روس ها واگذار شد! همين شكست، ايران را به شدّت به روس وابسته كرد، وقتي هم ناصر الدين شاه به سلطنت رسيد براي دوام حكومت خويش به فروش كشور به روسيه و انگليس پرداخت؛ در اين دوران، افعانستان، مرو و .... از ايران جدا شدند. اما ملت در مقابل استعمار و در مواردي در مقابل دولت خويش ايستاد، مانند فتواي جهاد توسط علما در جنگ ايران و روس، نهضت تنگستان بر عليه انگليس و ..... در اين برهه استعمار، ايجاد تفرقه مذهبي در ايران و ساير ممالك اسلامي را وجهه همت خود قرار داد. و علي محمد شيرازي را در ميان شيعيان به عنوان باب و واسطه امام زمان ـ عليه السّلام ـ براي شكستن اقتدار روحانيت و دين، و به تبع آن اقتدار باقي مانده دولت با درگيري هاي داخلي، جلو انداختند تا ايران به فكر بازپس گرفتن شهرهاي از دست رفته خود نباشد. و متأسفانه خود دولت هم به اين فرقه كمك هايي كرد تا مردم را مشغول كرده و فرصت اعتراض را از آنها بگيرد.[2] 3. عامل فرهنگي: در زمان قاجاريه بيش از نود درصد مردم بي سواد بودند، يك سري اعتقادات خرافي )يعني اوهام و خرافاتي كه رنگ مذهبي به خود گرفته بود) در ميان مردم رسوخ كرده بود و هر كس آن را قبول نمي كرد، مورد لعن قرار مي گرفت و اين فرصتي بود تا مردمي كه باب و بهائيت را به عنوان واسطه امام زمان ـ ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ قبول نمي كردند، به عنوان مخالف امام زمان ـ عليه السّلام ـ معرفي شوند.[3] 4. عامل اقتصادي: در زمان قاجاريه، ايران در وضعيت اسفباري به سر مي برد به طوري كه قحطي و ركود بازار همه جا را فرا گرفته بود و اگر هم در منطقه اي رونقي وجود داشت، سودش به يك عده اي از طرفداران عناصر دولتي مي رسيد. از طرفي بيماري هاي واگيردار مانند وبا، طاعون و جنگ هاي داخلي و خارجي، هزاران نفر را از بين برده بود، اين آفات، هم از شمار مردم مي كاست و هم بنيه و روحيه بازماندگان را تضعيف مي نمود، در نتيجه به اقتصاد كشور لطمه زيادي زده شده بود. در چنين شرايط اقتصادي و با شكسته شدن روحيه مردم به علت شكست در جنگ ها و ....، احتمال گرايش مردم به روزنه اميدي كه منجي عالم بشريت باشد و جهان را پر از عدل و داد كرده و ريشه فقر را بخشكاند افزايش مي يافت.[4] با توجه به اين عوامل، هر چيزي كه باعث دگرگون ساختن محيط جامعه گردد، از سوي مردم مورد استقبال قرار مي گيرد، به هيمن خاطر عده اي از مردم به اميد گشايش در امور اعتقادي، سياسي، اقتصادي به وعده هاي مدعيان بابيت اميدوار شدند و بعدها نيز با حمايت استعمار و تبليغات گسترده و خرج كردن پول هاي فراوان، عده اي به طرفداري از علي محمد باب و ميرزا حسينعلي بهاء ادامه داده و در نهايت به عنوان يك بهايي از جرگه مسلمانان خارج شدند. بنابراين عوامل متعددي در پيدايش بهائيت مؤثر بودند كه به برخي از آنها اشاره شد و عوامل متعددي نيز در استمرار حيات بهائيت وجود دارد كه بايد در جاي ديگر به آن پرداخته شود. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. تاريخ و نقش سياسي رهبران بهائي، مرتضي احمد. 2. ايران در دوره سلطنت قاجار، علي اصغر، شميم. 3. واپسين جنبش قرون وسطائي در دوره فئودال، محمد رضا فشاهي. 4. شيخيگري، بابيگري و بهائيگري، يوسف؛ فضايي.
[1] . زاهداني، زاهد؛ بهائيت در ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، دوم، 1381 ش، ص 55. رك: نصر، تقي، ايران در برخورد با استعمارگران، تهران، شركت مولفان و مترجمان ايران، 1363 ش، ص 147. [2] . حسيني طباطبائي، مصطفي؛ ماجراي باب و بهاء، روزنه، دوم، 1379ش، ص 45. رك: زاهداني، زاهد؛ بهائيت در ايران، ص 85. و: خاقاني، ابومحمد، مع الخطوط العريضة لمحب الدين، ص 100. و رك: ح م ت؛ محاكمه و بررسي در تاريخ و عقايد و احكام، ج 1، ص 230. و رك: رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، ص 341. [3] . نصري، علي؛ نقدي بر اصول دوازده گانه بهائيت، اصفهان، گويا، 1382 ش، ص 9. [4] . بهائيت در ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، دوم، 1381ش، ص 62. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بهائيت فرقه اي منشعب از آئين بابي است و بابيت هم برخاسته از مكتب شيخيه است لذا جهت روشن شدن چگونگي بوجود آمدن بهائيت بايد سراغ مكتب شيخيه و بابيت رفت تا جريان بهائيت را بهتر بشناسيم. بنيانگذاران مكتب شيخيه شيخ احمد احسائي و سيدكاظم رشتي هستند كه رشتي از شاگردان احسائي بوده و اين مكتب براي خود چهار ركن قائل هستند كه ركن چهارم را شيعه كامل مي دانند كه در شيخيگري پس از توحيد و نبوت و ولايت شيعه كامل چهارمين ركن است. زندگي سيد علي محمد شيرازي معروف به باب را اينگونه مي توان ترسيم كرد: 1. دوران نوجواني او كه داراي دو ويژگي است. يكي راز و نيازهاي غيرعادي كه با قرائت ادعيه و زيارتهاي مذهبي همراه بوده و رياضت و چلّه نشيني حتي در دوران تحصيل، رويه او بوده است.[1] ديگر اينكه دايي سيد علي محمد او را پيش استادي به نام شيخ عابد كه از شاگردان شيخ احسائي و رشتي است جهت يادگيري تعاليم ديني مي برد.[2] 2. در سفري كه سيد علي محمد در سال 1255 قمري به كربلا انجام مي دهد، با برخي از شاگردان سيد كاظم رشتي آشنا و به خدمت رشتي رسيده و در حلقه درسي او جا مي گيرد. گويا باب در مدّت اقامت يك ساله در كربلا پيرامون مسئله امام دوازدهم در تلقي شيخيه مي انديشيده و موضوع ركن چهارم و چگونگي آن، وي را به تأمل بسيار واداشته و وسوسه هاي مرموزي در دل او ايجاد مي كند. 3. به دنبال درگذشت سيد كاظم رشتي در سال 1259(هـ . ق) در كربلا، شاگردان وي در جستجوي جانشيني براي رشتي مشغول مي شوند كه بنابر عقيده خود، جانشين بايد مصداق شيعه كامل و ركن چهارم باشد. نكته اي كه در اينجا قابل تأمل است اينكه با وجود علماء اخباري شيعه و شيخيه مثل قزويني، زنجاني، بشرويه اي و ابوالفضل گلپايگاني كه از پيروان سيد كاظم رشتي مي باشند، علي محمد خود را به عنوان ركن چهارم معرفي مي كند، در حالي كه از نظر مقام علمي همچون شاگردي خردسال در ميان آن عالمان بوده است. باب بعد از مرگ رشتي به خاطر اختلاف آراء در مورد جانشيني سيد كاظم رشتي، با ادعاي ركن چهارم، افراد پراكنده شيخيه را به سوي خود جلب مي كند و سپس براي آنكه عامه مردم را به طرف خود بخواند دعوي سفارت و بابيت حضرت ولي عصر ـ عليه السّلام ـ مي كند و بعد از مدتي كه بازارش گرم مي شود دعوي مهدويت و ولايت مي نمايد و چون به خيال خودش در اين مرحله نيز پيشرفت مي كند، شروع به ساختن احكام و قوانين كرده و ادعاي رسالت و نبوت نموده و بالاخره ادعاي الوهيت و ربوبيت مي كند و علت اين امر هم روش تأويل گرايي شيخيه است كه توانست با اين حربه، بخش هايي از قرآن كريم را تفسير نمايد و در نهايت بخاطر همين ادعاهاي باطل و كفر آميز به اعدام محكوم مي شود و وقتي كه علي محمد شيرازي در تبريز اعدام شد تزلزل و شكاف عميقي در بين طرفداران بابيت بوجود آمد و بابيان به دو گروه ازليان و بهائيان منشعب گرديد. ميرزا حسينعلي بهاء و رهبر بهائيان در تهران ساكن بود و در سن 28 سالگي در پي تبليغ ملاحسين بشرويه اي معروف به باب اللباب در شمار نخستين گروندگان باب درآمد و از آن پس يكي از فعالترين افراد بابي شد و به ترويج بابيگري بويژه در نور و مازندران پرداخت و برخي از برادرانش از جمله ميرزا يحيي نيز بر اثر تبليغ او به اين مرام پيوستند. با توجه به مطالب فوق عوامل پيدايش بهائيت را چنين مي توانيم بيان كنيم. مبناي فكري شيخيه بر مشرب اخباري گري استوار است وقتي اخباري ها در زمينه هاي مختلف مغلوب اصوليون شدند و مبارزه ديني و شرعي وحيد بهبهاني تفكر اخباريون را در هم پيچيد و بساط اخباريگري را در محدوده فقه و برخي آراء كلامي از بين برد فرقه بابيت پيدايش خود را از اين مقطع زماني آغاز مي كند.[3] اما در اين ميان سياست دولتهاي استعماري و حمايت آنها در پيشرفت و بقاء و حتي در پيدايش بهائيت قابل توجه مي باشد. وقتي در شوال 1268 حادثه تيراندازي دو تن از بابيان به ناصرالدين پيش آمد، حكومت مركزي قرائن و شواهدي كه در اختيار داشت ميرزا حسينعلي نوري معروف به بهاء را طراح اين سؤ قصد شناخته و به دستگيري وي اقدام كردند. با توجه به اينكه شوهر خواهر بهاء منشي سفارت روس و هم در همسايگي سفير روسي بوده، وقتي كه بهاء را ملاقات مي كند وي را به منزل خود و بعد به خانه سفير روسي مي برد و از آن طريق مدتي در مقرّ تابستاني سفارت روس در زرگنده شميران سپري مي كند، تا از تعقيب و دستگيري مصون ماند و سفير روس بر ادامه اقامت وي اصرار مي ورزد و از تسليم او به نمايندگان شاه امتناع مي كند و از بهاء الله مي خواهد كه به خانة صدراعظم برود و نامه اي به صدر اعظم مي نويسد و در آن تأكيد مي كند كه از طرف سفارت روسيه از او پذيرايي كند و در حفظ و حراست او بكوشد و چنانچه آسيبي به وي برسد شخص صدر اعظم مسئول سفارت روس خواهد بود و سفير روسي با وساطت و دخالت خود در آزادي او مي كوشد و سعي مي كند بي گناهي او را به اثبات برساند و موجب گرديد كه حسينعلي از زندان آزاد شود.[4] مطلب بعدي اينكه وقتي بهاء با عده اي از بابيان به طرف عراق حركت مي كنند نماينده اي از روس و ايران به همراه آنان مي گمارند. از همة اينها معلوم مي شود كه سفارت روس از همان وقت ميرزا را تحت نظر و حمايت گرفته به طوري كه دولت ايران نتوانست درباره او تصميمي مستقل بگيرد. و مويد اين مطلب زماني است كه دولت روس بهائيان را به رسميت شناخته و قمراف حاكم تركستان به معاونت و مساعدت ايشان پرداخته، تا جايي كه اظهار مي كند در عشق آباد معبد بسازند و در ظلّ اقتدار دولت روسيه رسميت يابند.[5] بعد از آنكه حسينعلي نوري در عراق ساكن مي شود، صبح ازل و بهاء بر سر جانشيني اختلاف مي كنند و با توجه به اينكه باب، به ميرزا يحيي توجه بيشتر داشته عده اي از طرفداران باب او را جانشين باب مي دانند و ازليان به همين دليل در آغاز، اكثريت را تشكيل مي دادند ولي بعدها تدابير بهاء الله موجب شد ازليان در اقليت قرار گيرند و به تدريج منقرض شوند. يكي از عوامل پيروزي بهاء الله حمايت انگليس است. وقتي بهاء به عراق تبعيد شد دولت انگليس به افراد فعّال احتياج زيادي داشت و ميرزا بهاء الله به تدريج با سياست انگليس ارتباط پيدا كرده تا جايي كه نظر دولت انگليس را به سوي خود جلب مي كند. شاهد اين امر اين است كه وقتي در سال 1278 ميلادي «آرنولد با روز كمبال» ژنرال كنسولي دولت انگليس با ميرزا حسينعلي ديدار مي كند، پيشنهاد حمايت و تابعيت دولت انگلستان و مهاجرت به هند استعماري يا هر نقطه ديگر را به وي مي دهد و نظير همين تقاضا را نايب كنسول فرانسه در «اورنه» به ميرزا بهاء مي دهد تا مورد حمايت و تقويت قرار گيرد. و ديگر اينكه در ايام اقامت ميرزا بهاء و بابيها در عراق و استانبول مقرّري تعيين شده بود كه بعدها حسينعلي از اين امر اظهار پشيماني مي كند. حمايت انگليس از ميرزا بهاء تا آخر عمر او بوده و زماني كه سردار بريتانيايي در سال 1918 ميلادي حيفا را فتح مي كند، هنگام ورود به شهر، فرمان خاصي از طرف امپراطور انگليس مبني بر ديدار ميرزا بهاء دريافت مي كند و پادشاه انگليس درجه نجابت و بزرگي به او مي دهد كه البته نشاني دادن به شخص ميرزا بهاء از طرف انگليس آن هم در روزهاي اول فتح و غلبه بر دولت عثماني، بايد در مقابل سوابق ممتد و خدمات مفصلي باشد.[6] و بدين سان به علت خلأهاي فرهنگي و علمي و خصوصاً بذر بد فرجام بهائيت در كشورهاي اسلامي با حمايت دولتهاي استعماري مثل روسيه و انگليس پاشيده شد و نهال آن در دامن كج انديشان به اصطلاح روشنفكر پرورش يافت. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. شناخت امام عصر ـ عليه السّلام ـ موسوي نيا. 2. اديان و مذاهب، ج2، سيد صادق بني حسيني. 3. فرق و مذاهب كلامي، رباني گلپايگاني.
[1] . مبلّغي آباداني، تاريخ اديان و مذاهب. ج 3، ص 1397. [2] . طباطبائي، سيدمصطفي، بررسي باب و بهاء، ناشر روزنه تهران، ص 37،. [3] . تاريخ اديان و مذاهب، ج 3، ص 1401. [4] . دانشنامه جهان اسلام، زير نظر حداد عادل، بحث بهائيت، تهران، 1376، ج 3، ص 735. [5] . محاكمه باب و بهاء، ناشر مصطفوي، تهران، 1336، ج 3، ص 180. [6] . محاكمه باب و بهاء، ص 181. ( اندیشه قم ) | |
|
<- 1 2 |
|
|
+ نوشته شده در ساعت   توسط م.ب
|
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مؤسسان فرقة بهائيت(باب و بهاء) در طول عمر خود ادعاهاي متعددي داشتند كه به صورت ذيل به آنها اشاره مي شود. الف: ادعاهاي علي محمد باب: 1. ادعاي بندگي: تا سن 25 سالگي خود را بنده خدا و پيرو دين مقدس مي دانست و بارها به وحدانيت خداوند و نبوت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و امامت امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ شهادت داده است، چنانچه در تفسير سورة يوسف مي گويد:«خداوند آسمانها و زمين را خلق كرد و از طرف اوست حجت قائم منتظر و او حق است و من بنده اي از بندگان او هستم.[1] كه چند مورد در اين كتاب به اسم شريف امام زمان ـ عليه السّلام ـ و اسامي طيبين آن حضرت تصريح كرده است. و در احسن القصص سورة 58 مي گويد: (اي بقية الله همه وجودم را فداي تو كردم و راضي شدم كه در راه تو به من فحش و ناسزا گويند.)[2] 2. ادعاي بابيت: وي در سال 1260 ق در سن 25 سالگي ادعاي بابيت كرد. كه در كتاب احسن القصص سورة ملك مي گويد: «خداوند تقدير كرد كه اين كتاب در تفسير احسن القصص از ناحيه محمد(امام زمان ـ عليه السّلام ـ ) فرزند حسن فرزند محمد .... فرزند علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ بيرون آمد بدست بنده اي(علي محمد) تا حجت خدا از طرف(ذكر) به جهانيان ابلاغ گردد.»[3] 3. ادعاي مهدويت: مدت كمي كه از زمان ادعاي بابيت مي گذشت، در همان زمان با دائي خود به مكه رفت و در آنجا ادعاي مهدويت كرد چنانچه صاحب كواكب الدريه در صفحة 79 مي نويسد: «باب در كنار كعبه ادعاي خود را اظهار كرد و گفت: اي مردم من همان قائم و امام زمانم كه در انتظار او هستيد.»[4] 4. ادعاي نبوت: سيد علي محمد باب بعد از ادعاي مهدويت به اين امر قانع نشده فراتر رفته و بعد ادعاي نبوت كرد، بطوري كه به مفتي بغداد سيد محمد آلوسي مي نويسد:«بتحقيق مبعوث كرد مرا خداوند آنطوري كه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را مبعوث كرد.[5] 5. ادعاي خدائي: آخرين ادعايي كه باب كرد ادعاي خدائي است. در نامه اي كه به صبح ازل مي نويسد در آنجا اين ادعا را آشكار كرده است: (اين نامه اي است از خداي زنده و برپا دارندة جهان(باب) به سوي خداي زنده و برپا دارندة جهان (صبح ازل.)[6] و در كتاب (بيان فارس) باب اوّل، واحد اوّل مي گويد: (من خدا هستم، جز من خدائي نيست و من پروردگار همه پديده ها مي باشم.)[7] اينها خلاصه اي از پنج ادعاي باب مي باشد. ب: ادعاهاي بهاء: 1. بندگي: او قبل از آنكه ادعاي (من يظهر اللهي) كند بارها خود را بنده خدا معرفي كرده است. در كتاب مبين صفحة 96 مي گويد: (اي پروردگار من اين نامه اي است كه مي خواهم براي سلطان(ناصرالدين شاه) بفرستم و تو مي داني كه منظوري ندارم از اين نامه مگر آشكار ساختن عدالت تو و از براي بندگان تو.)[8] 2. ادعاي من يظهره اللهي: بعد از اينكه خود را جانشين باب معرفي كرد. مدتي نگذشت كه ادعاي مهدويت كرد و گفت: (من آن كسم كه هزار سال انتظار مرا مي كشيديد.)[9] 3. ادعاي رجعت: در كتاب مبين ص 46 خطاب به پاپ مي گويد: (اي پاپ پرده هاي غفلت را بدر كه رب الارباب(مسيح) خود بهاء است.)[10] 4. ادعاي نبوت و رسالت: در كتاب اقتدار صفحة 212 به پيامبري خود اشاره كرده است: «اي خداي من آنان را دعوت نكرده ام جز چيزي كه تو مبعوثم نموده اي و اگر گفتم بياييد به سوي من نظري نداشته جز چيزي كه تو به او ظاهر ساخته اي و مبعوث كرده اي.[11]» 5. ادعاي خدائي: آخرين ادعاي كه اظهار كرد اينكه خود را خدا خواند: در كتاب بديع صفحة 154 و در كتاب مبين صفحة 286 بارها اين ادعا را علني اعلان كرده است: مثلاً مي گويد: «بدرستي كه من الله هستم و نيست الهي غير از من، چنانچه نقطة اولي(باب) قبل از من گفته است» و در جاي ديگر مي گويد: «من پروردگار همه چيز هستم».[12] اينها نمونه اي از ادعاهاي پنجگانة جناب بهاء الله است كه در مدت 77 سال اظهار كرده است. اگر پيروان اينها و يا هر كس ديگر، كمترين دقتي كرده باشند علم پيدا خواهند كرد كه اينها در طول عمر خود، هر ادعائي كه كرده اند، با ادعاي بعدي آنان مورد نقض قرار گرفته است و اين تناقض گويي(باب و بهاء) طوري آشكار است كه تعجب هر انساني را برمي انگيزد. پس اگر هيچ دليل و برهاني هم در رد ادعاهاي اينها اقامه نشود. خود اظهارات اينها خط بطلاني بر ادعاهاي شان مي كشد. زيرا يك نفر نمي تواند هم بنده خدا باشد هم خود خدا يا هم واسطه و باب امام زمان باشد و هم خود امام زمان يا هم پيامبر مبعوث باشد و هم خدا. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. اصول دوازده گانة بهائيت، علي نصيري. 2. تاريخ اديان و مذاهب جهان، عبدالله، مبلغي آباداني . 3. بهاييگري، احمد كسروي. 4. بهائيت دين نيست، ابوتراب، هدائي. 5 . تاريخ جامعيت بهائيت، بهرام، افراسيابي.
[1] . دكتر، ج، م، ت، محاكمه، ناشر بي نا، ت 1344 ش، ص 36. [2] . محمدي اشتهاردي، محمد، ارمغان استعمار، ناشر نسل جوان، چ اول ت 1379 ق، قم، ص 64. [3] . همان، ص 30. [4] . فضائي، يوسف، بابيگري و بهائيگري، ناشر مؤسسة مطبوعاتي غربي، چاپ تهران، بي تا، ص 92. [5] . شاهرودي، احمد، راهنماي دين، ناشر چاپخانه حيدري، ت 1343 ش، ص 173. [6] . ارمغان استعمار، ص 166. [7] . همان، ص 167. [8] . مرتضوي، محمد مهدي، امشي بحشرات بهائي، ناشر؛ چاپخانه اسلامي، ت 1340 ش، ص 58 ـ 57،. [9] . اعتضاد السلطنه، فتنة باب، توضيحات عبدالحسين قوائي، ناشر: بابك، ت 1332 ش، تهران، ص 28،. [10] . ارمغان استعمار، ص 173. [11] . همان، ص 175. [12] . محاكمه، ص 72، و امشي بحشرات بهائي، ص 22. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بهائيت فرقه اي است كه با استفاده از حمايت هاي دشمنان اسلام و براي ضربه زدن به وحدت اسلامي به خصوص شيعيان بوجود آمد كه در نهايت با ادعاي خدائي سران آنها و به خيال خودشان بعد از نسخ قرآن و اسلام، باعث درگيري بين مردم ايران شدند و چند نفر به عنوان رهبر اين فرقه استعماري فعاليت كرده و سپس اداره امور اين فرقه به صورت نُه نفري و به مركزيت اسرائيل تا به امروز ادامه دارد: 1. ميرزا حسينعلي نوري ملقب به بهاء الله: اولين رهبر بهائيت، حسينعلي نوري است كه در سال 1233 قمري در دهكده اي از توابع نور مازندران به دنيا آمد. پس از جريان علي محمد باب و كشته شدنش، يحيي ملقب به صبح ازل، برادر حسينعلي، جانشين باب شد. و بعد از سوء قصد بابيان به ناصر الدين شاه، به بغداد تبعيد شد. در آنجا حسينعلي ادعا كرد كه جانشيني يحيي براي حفظ جان او از گزند دشمنان بود و جانشين اصلي باب و من يظهره الله(كسي كه خدا آن را آشكار خواهد كرد) اوست و اين باعث اختلاف بين دو برادر شد، دولت تركيه آنها را به استانبول برد، ولي در اثر تشديد اختلافات، يحيي صبح ازل به قبرس و حسينعلي بهاء به سرزمين فلسطين و شهر عكا فرستاده شد و در اثر حمايت انگليس از بهاء الله، فرقه او پيشرفت كرد و براي همين به فرقه بهائيت مشهور گشتند. بهاء الله كتابهايي را به خيال خودش براي هدايت جامعه نازل كرد و خود را خدا خواند، از جمله كتاب: الواح، اقدس، الايقان و... و سرانجام در 1309 يا 1310 قمري در عكا مرد و قبرش قبله بهائيان به جاي كعبه قرار گرفت.[1] 2. عباس افندي فرزند بزرگ حسينعلي ملقب به عبدالبهاء: عبدالبها در 1844 م در تهران به دنيا آمد و پس از مرگ پدرش برادرانش را جمع كرد و وصيت پدر را خواند:«همانا غُصن اكبر(محمد علي پسر ديگر بهاء الله) را بعد از غصن اعظم(عبدالبهاء) برگزيديم.» اين موضوع را همه بهائيان پذيرفتند، ولي پس از مدتي بين دو برادر دشمني ايجاد شد و عبدالبها، برادرش را بركنار كرد و نوه دختري بهاء الله را جانشين خود اعلام كرد و به خاطر مناسب نبودن ايران براي تبليغ، در سال 1911 م به اروپا رفت و به جاي روسيه، با انگليس و آمريكا رابطه برقرار كرد و در جريان جنگ جهاني اول به خاطر خوش خدمتي به انگليس با دادن آذوقه به ارتش انگليس در فلسطين كه منجر به پيروزي انگليس و سقوط فلسطين شد، نشان خدمتگزاري نايب هود و لقب سِر(Sir) را از دولت انگليس دريافت كرد و سرانجام در 1921 م درگذشت و در شهر حيفا در باغي كه مركز جهاني محفل روحاني بهائيان است دفن شد.[2] 3. شوقي افندي فرزند خانم ضيائيه دختر حسينعلي بهاء الله ملقب به شوقي رباني: شوقي در 1897 م به دنيا آمد و در اروپا و آمريكا بزرگ شد و همسري به نام«ماكسول» كه بعدها به«روحيه ماكسول» مشهور گشت، اختيار كرد(اين زن كانادايي و به گفته برخي آمريكايي است) شوقي با وصيت عبدالبها به رهبري بهائيت رسيد و خودش را ولي امر الله و رباني ناميد ولي از آنجا كه فرزند نداشت، براي اداره امور بهائيت، تشكيلات بيت العدل اعظم را وعده داد و پس از 29 سال از رهبريش، اعضاي 9 نفره ي بيت العدل اعظم را با لقب ايادي امر الله به مركزيت اسرائيل انتخاب نمود كه«چارلز ميسن ريمي» رئيس و همسرش«روحيه ماكسول» رابط بين او و ايادي و«املياكالز» نايب رئيس بيت العدل شدند، البته بعدها افرادي را اضافه كرد تا 27 نفر شدند. و از طرفي نقشه ده ساله را پايه ريزي كرد كه بايد توسط«ميسن ريمي» و با همكاري چهارمين رهبر اجرا مي گرديد. شوقي رباني سرانجام در 1957 ميلادي در انگليس مرد و جسدش به عكا انتقال داده شد.[3] 4. ايادي امرالله«چارلز ميسن ريمي» ملقب به عزيز الله ثاني و ولي امر ثاني: ميسن ريمي فرزند يكي از روحانيون كليساي مسيحي اسقفي است كه در سال 1253 شمسي در آمريكا متولد شد و يكي از مقربان شوقي افندي بود و رفتارها وآداب اروپائي را به شوقي ياد مي داد. پس از اينكه شوقي به رهبري رسيد، او را رئيس بيت العدل كرد، اما وقتي شوقي مرد، اعضاي 27 نفره ايادي بيت العدل جانشين تعيين نكردند، به دليل اينكه شوقي فرزند نداشت و با مرگش ولايت را تمام شده اعلام كردند! اما«ميسن ريمي» خود را جانشين و چهارمين رهبر بهائي اعلام كرد و سپس پا را فراتر نهاده خود را پيامبر دانست و بهائياني از فرانسه، بعضي شهرهاي اروپا و آمريكا از او پيروي كردند و لقب«ولي عزيز الله» و«ولي امر ثاني» را به او دادند، اما ايادي بيت العدل او را قبول نكردند و از جامعه بهائيت راندند، اينجا بود كه انشعابي ديگر در بهائيت بوجود آمد و«ميسن ريمي» خود تشكيلات جداگانه اي در سال 1963 ترتيب داد و خود را چوپان بهائيان دانست، ولي پيروان انگليسي بهائيت به رهبري«ماكسول» او را از جامعه بهائيت طرد كردند(يعني هر كس را بيت العدل طرد كند ديگر بهائي نيست و حق دخالت در امور بهائي را ندارد.)[4] 5. ماكسول همسر شوقي رباني ملقب به روحيّه: ماكسول با حمايت انگليس،«ميسن ريمي» را طرد كرد و جانشين او را قبول نكرد و تهديدهاي شديد اللحن«ريمي» كه به كسي اجازه دخالت در امور بهائيت نمي داد و خود را جانشين شوقي مي دانست نه تنها مشكلي را حل نكرد، بلكه بر وسعت اختلافات افزود و«ماكسول» بيت العدل اعظم را منحل كرد و هر كس را هم كه اعتراضي مي كرد از جامعه بهائيت راند و براي پايان دادن به اختلافات، وصيت شوقي را نقض كرد و خود را«حرم امة البهاء» ناميد كه پيروان او، او را پنجمين پيشواي بهائيت و اداره كننده فرقه بهائيت مي دانند(اينكه چرا او را پنجمين مي دانند در حالي كه او چهارم مي باشد جاي سؤال است)[5] 6. هيئت 9 نفري: در اثر اختلافات شديد بين بهائيون و انشعاب آنها به«ميسن ريمي» و«ماكسولي» و تضعيف پايه اعتقادي مردم بهائي به حقانيت اين فرقه، 9 نفر از بين روحانيان بهائي به عنوان اداره كننده امور بهائيت انتخاب شد، چرا كه بيت العدل اعظم را«ماكسول» منحل كرده بود، اعضاي اين هيئت عبارتند از: الف: ايراني سه نفر: 1. روح الله ميرابقهاني 2. فرماندوسانث 3. روح الله مظهر ب: آمريكائي چهار نفر: 1. تشاتر 2. كايلين 3. ميتشل 4. روي ج: انگليسي دو نفر: 1. سيبلي 2. هوفمان 7. اولين دوره بيت العدل اعظم در 1963 م از بين روحانيون محفل بهائيت در اسرائيل انتخاب شدند كه بعدها اين بيت العدل توسعه يافت و محكمه رسمي بهائيان نيز شد و اين اعضا عبارتند از: 1. چارلز لكارت 2. علي نخجواني 3. پوراكاولين 4. ايان سهيل 5. لطف الله حكيم 6. ديويد هوفمن 7. هيو چانس 8. ايموس گيبسون 9. هوشمند فتح اعظم 8. دومين دوره بيت العدل اعظم در سال 1972 م در شهر حيفا انتخاب شدند كه فقط«لطف الله حكيم» جاي خود را به«ديويدوهه» داد و بقيه همان 8 نفر قبلي شدند.[6] معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. محمدي اشتهاردي، محمد؛ ارمغان استعمار. 2. افراسيابي، بهرام؛ بهائيت به روايت تاريخ.
[1] . مشكور، محمد جواد؛ فرهنگ فرق اسلامي، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، سوم، 1375 ش، مشهد، ص 90. ر.ك: رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، امير، اول، 1377ش، قم، ص 340. [2] . حسيني، طباطبائي، مصطفي؛ ماجراي باب و بهاء، روزنه، تهران، چاپ دوم، 1379 ش، ص 227. ر.ك: رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، امير، اول، 1377، قم، ص 342. ر.ك: سراج الدين، احمد وليد؛ البهائيه و النظام العالمي الجديد، 1994 م، دمشق، مطبعه الداودي، ج 2، ص 449. ر.ك: افراسيابي، بهرام، تاريخ، جامع بهائيت، مهرفام، دهم، 1382 ش، تهران، ص 422، ص 463 و ص 596. [3] . همان، ص 576 و ص 603. [4] . سراج الدين، احمد وليد؛ البهائيه و النظام العالمي الجديد، مطبعه الداودي، 1994 م، دمشق، ج 2، ص 488. ر.ك: تاريخ جامع بهائيت، ص 578. [5] . همان، ص 579. ر.ك: رائين، اسماعيل؛ انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقي رباني، بي جا، مؤسسه تحقيقي رائين، بي تا. [6] . تاريخ جامع بهائيت، ص 620. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امّي، منسوب به مادر است، به كسي گفته مي شود كه بر اصل خلقت خود بوده و خواندن و نوشتن را نيآموخته و مكتب و مدرسه اي را نديده است.[1]به قول نظامي: اين لفظ، لقب پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است؛ زيرا آن حضرت از كسي تعليم نگرفته بود تا فضيلت استاد برايش ثابت شود. و به همين جهت يكي از نكات روشن زندگي رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ امّي بودن اوست. هيچ يك از مورّخان مسلمان يا غير مسلمان، مدعي نشده است كه آن حضرت در دوران كودكي يا جواني، چه رسد به دوران كهولت و پيري كه دورة رسالت است، نزد كسي خواندن يا نوشتن را آموخته است.[2] از اين رو، فرقه ضّاله بابيت و بهائيت براي بزرگ نمايي كار علي محمد باب و حسين علي نوري و پوشاندن لباس اعجاز به انحراف هاي آنها، آن دو، و را امي معرفي نموده اند و تمام شواهد و قرائن تاريخي را به كلّي منكر شدند. از بررسي نوشتجات آن دو و گزارشات تاريخي نويسندگان بابيت و بهائيت جاي شك و ترديد بر هيچ انسان صاحب خردي نمي گذارد كه آن دو پيش اساتيد متعددي حضور به هم رسانيده و به آثار گذشتگان واقف بودند. ميرزا علي محمد باب پسر سيد محمد رضا در سال 1235 هـ . ق، اول محرم مطابق با 20 اكتبر 1819.م، در شيراز متولد گشته، و در مكتب شيخ عابد ساليان متمادي مشغول آموزش بوده است و پس از رسيدن به سنّ رشد و بلوغ به بوشهر رفته و در آنجا مشغول كسب و تجارت شده و از همان اوقات به تأليف و تصنيف پرداخته است و پاره اي از تأليفات او مربوط به توصيف اهل بيت عصمت و طهارت(صلوات الله عليهم) مي باشد.[3]با اين حال، هواداران او اصرار دارند كه ميرزا علي محمد را درس ناخوانده معرفي كنند تا بتوانند معجزه بودن سخنان و كلمات جاري شده از زبان وي را ثابت نمايند، و همه را آيات و وحي خدا بدانند، ولي غافل از اين كه مدارك فراواني در كتب خود آنها موجود است كه دلالت بر مكتب رفتن و تحصيل علي محمد مي كنند. ما به چند نمونه از كتاب هاي خود آنان اشاره مي كنيم: 1. نبيل زرندي كه از بهائيان است در ص 64 تاريخ خود و نيز در ص 59«مطالع الانوار» مي نويسد: دايي باب، ايشان را براي درس خواندن نزد شيخ عابد برد، او مرد محترمي بود و از شاگردان شيخ احمد احسايي و سيد كاظم رشتي به شمار مي رفت. و همچنين در كتاب«گنجينه حدود و احكام» نوشتة«اشراق خاوري» در ص308، و دو كتاب«حديقة اليمانية» تأليف ميرزا نبيل زاده قزويني، ص 302، كتاب«كشف الغطاء» تأليف ابوالفضل گلپايگاني در ص 56، 82، 83، كتاب«ظهور الحق» تأليف اسد الله مازندراني، ص263 و ... دربارة درس خواندن ميرزا علي محمد در دوران كودكي در مكتب شيخ محمد عابد، مطالبي نوشته شده است. گذشته از اينها، خود ميرزا علي محمد در ص 25«بيان عربي سطر 13» به ياد دوران تحصيلش مي گويد: اي محمد آموزگارم، مرا قبل از آن كه 5 سال بر من در مكتب تو بگذرد نزن، و اگر خواستي بزني، از 5 ضربه تجاوز نكن، و بر گوشت مزن مگر اين كه بين گوشت و وسيلة زدن، پارچه اي قرار دهي، اگر چنين كردي 19 روز همسرت برايت حرام است!![4] آيا اين همة قرانين و شواهد و اعتراف خود وي، و نيز گزارشات و اصله از حضورش در درس سيد كاظم رشتي دليل بر بي اساس بودن اعتقاد بهائيان نيست؟ مگر خود عباس ا فندي در جلد اول خطابات عبدالبهاء، ص 7 سطر 15 و در ص 202 تصريح نمي كند كه علم انبياء بايد لدّني باشد نه اكتسابي. پس ميرزا علي محمد باب چگونه پيامبري است كه مدّت ها درس خوانده و كسب علم نموده است؟! امّا ميرزا حسين علي نوري، كه دو سال قبل از باب، به سال 1233 هـ . ق در تهران متولد شد. مبلّغان و مورّخان بهائي به جز احمد يزداني در كتاب«نظر اجمالي در دريانت بهايي»، ص 14 غالباً اعتراف مي كنند كه او امّي نبوده است. از باب نمونه مي توان به اعتراف محمد علي فيضي، در كتاب حضرت بهاءالله ص 18 اشاره نمود. او مي نويسد: از قرار معلوم نوشتن و خواندن را نزد پدر و بستگان خود آموخته است. اسدالله مازندراني در كتاب اسرار الآثار خصوصي، ص 191 تا 193، مي نويسد: خطوط ايشان(حسين علي) و برادرانشان گواهي مي دهد كه زيبايي خطّ والد تقريباً به آنان نيز رسيد ولي در تحصيل عربي مختصر و همان اندازه عرفان هاي شيخي كه شخص نقطه(علي محمد باب) در آن بودند هم قدم نگذاشتند. خواهر حسين علي در خلال رسالة«تنبيه النّائمين، ص 4، خطاب به پسرش حسين علي يعني عباس عبدالبهاء مي گويد: جناب ميرزا ابوي كه بدايت عمر به حدّ بلوغ رسيد به واسطة فراهم بودن اسباب و گرد آمدن اصحاب، اشتغال به درس و اهتمام به مشق داشته، آني خود را از تحصيل مقدمات، فارغ نمي گذاشته است. پس از تحصيل مقدمات عربي و فارسي به علم حكمت و مطالب عرفان مايل گرديده كه به فوايد اين دو نايل آيند چنان كه اغلب روز و شب ايشان به معاشرت حكماي ذي شأن و مجالست عرفاء و درويشان مشغول بود.[5] بنابراين، آموخته هاي حسين علي علاوه بر مقدمات فارسي و عربي و بخشي از حكمت و عرفان قديم، مقداري از آموزش هاي علي محمد باب بود كه در خلال مطالعة آثار باب و مكاتباتش با وي، از او فرا گرفت و از اين مجموعه، بهايي گري را بنيان نهاد. خلاصه كلام هر كس آثار حسين علي را بنگرد به وضوح پي مي برد كه او از آثار عرفاني گذشته اقتباس كرده است؛ چنان كه كتاب «هفت وادي» را در سليمانية عراق نگاشته از منطق الطير عطّار نيشابوري تقليد نموده است و پس از حمد و صلوات مي نويسد: مراتب سير سالكان را از مسكن خاكي به وطن الهي هفت رتبه معيّن نموده اند. و در كتاب«مائده آسماني» كه مبلغ بهايي«اشراق خاوري» از سخنان ميرزا حسين علي آن را گرد آوري كرده است، تصريح دارد: او كتاب غزوة اهل قريظه را كه منسوب به ملاّ محمد باقر مجلسي بوده مشاهده نموده و در كتاب«قتدرات»اثر ميرزا حسين علي، نويسنده از مطالعة كتاب«ناسخ التواريخ» و «تفسير قاضي بيضاوي» سخن مي گويد.[6] پس با وجود اين همه مستندات تاريخي از خود بهائيان و اعتراف باب و بهاء بر اين معني، جاي هيچگونه شك و ترديدي نمي ماند كه علي محمد باب مدّت ها براي آموختن، خواندن و نوشتن در حضور شيخ محمد عابد، سيد كاظم رشتي و ... مجالست كرده است. و همچنين ميرزا حسين علي نوري از پدرش و ديگران مقدمات عربي و فارسي را آموخته و از جلسات اهل عرفان گذشته و كتب آنان همچون: ابن عربي و عطّار نيشابوري و مولوي و صدر الدين شيرازي و فيض كاشاني و ديگران بي خبر نبوده است.[7] پس با وجود چنين شواهد متقن، ادعاي امّي بودن آنان حكايت از جهل به پديدة معجزه، و فقدان خرد، و نهايت درجة عناد و تعصب دارد كه اين امر هيچگونه سازگاري با تعاليم بهائيان ندارد. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. علي نصري، اصول دوازده گانه بهائيت. 2. سيد سعيد زاهد زاهداني، بهائيت در ايران. 3. جواد تهراني، بهايي چه مي گويد؟
[1] . دهخدا، علي اكبر، لغت نامه، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، دوم، 1377 ش، ج 3، ص 3385. [2] . مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، صدرا، اول، 1370ش، ج 3، ص 205. [3] . محمدي اشتهاردي، محمد، بابي گري و بهايي گري،چاپ اول، كتاب آشنا، قم: 1379، ص 39 و محاكمه و بررسي باب و بهاء، دوم، نشر كتاب سراي سعادت، تهران، 1328 ش؛ ج 1، ص 33 ـ 34، افراسيابي بهرام، بهائيت به روايت تاريخ، اول، نشر پرستش، تهران، 1366، ص 15. [4] . محمدي اشتهاردي، محمد. بابي گري و بهايي گري، ص 41. [5] . همان، ص 62. [6] . حسيني طباطبايي، مصطفي، ماجراي باب و بهاء، روزنه، چاپ دوم، تهران، ص 133. [7] . همان، ص 132. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي پاسخ به سوال فوق ذكر اين مقدمه لازم است كه در طول تاريخ اسلام عوامل و اسباب مختلفي باعث ايجاد فرقه هاي مختلف شده بود، امّا با ورود استعمار غرب به كشورهاي اسلامي عامل جديد كه همان استعمار بود به جمع عوامل فرقه ساز اضافه شد. غربي ها كه براي بردن ثروت هاي ممالك اسلامي آمده بودند، با مانع بزرگ دين روبرو شدند كه مسلمانان را در صف واحد در مقابل آنان قرار مي داد. آنان ابتدا سعي كردند كه با دامن زدن به اختلافات قبلي مسلمانان اين صف واحد را در هم بشكنند و براي هر چه پر رنگ كردن اين اختلافات دست به تأسيس فرقه هاي جديد زدند. همفر يكي از جاسوسان كشور انگلستان كه ساليان متمادي در كشورهاي اسلامي به سر برده و در نهايت موفق به تأسيس فرقه وهابيت در عربستان شد، در توصيف برنامه هاي وزارت مستعمرات كشور متبوعش يكي از راه هاي تضعيف مسلمانان را گسترش اختلافات مذهبي مي داند و دامن زدن به اختلافات مذهبي را اولين برنامه اين وزارت مي شمارد.[1] بر همين اساس است كه در هندوستان فرقه قاديانيه و در عربستان فرقه وهابيت را تأسيس مي كنند و در ايران نيز فرقه بابيت و بهائيت را به وجود مي آورند كه موضوع بحث ما است. فرقه بابيه گروهي هستند كه خود را از پيروان سيد علي محمد شيرازي (1236، 1266 هجري) كه در شهر شيراز خروج كرده و خود را باب مي خواند، دانسته اند و به اين نام معروف شده اند.[2] سيد علي محمد فرزند سيد محمدرضا بزّاز شيرازي بود كه در هفده سالگي براي تجارت به همراه عمويش به بوشهر رفت و پنج سال در آنجا ماند، سپس تجارت را رها كرده به مكّه رفت، بعد از آن در عراق اقامت گزيده در حلقه شاگردان سيد كاظم رشتي بزرگ شيخيه وارد شد و چند سال بعد از مرگ سيد كاظم رشتي ادعاي جانشيني وي را كرده، خود را باب و واسطه بين مردم و امام زمان معرفي كرد و بعد پاي ادعا را بالاتر گذاشته، خود را همان امام غايب دانست كه در طي هزار سال شيعيان انتظار ظهور او را داشتند و كتابي دارد م «بيان» كه به زعم خود آن را نسخ كننده قرآن مي پنداشت. مهم ترين عاملي كه وي را در تبليغ عقايدش و تأسيس فرقه جديد ياري مي كرد، شخصي به نام «منوچهر خان معتمد الدوله» والي و حاكم اصفهان بود كه از اهالي گرجستان و قبلاً مسيحي بود و بعدها اظهار اسلام كرده[3] و در تشكيلات قاجار نفوذ كرده بود. حمايت هاي منوچهر خان بر اساس دستورالعمل هايي بود كه از دولت روس مي گرفت، زيرا علي محمد باب تربيت شده جاسوسي به نام «كينياز دالگوركي» بود كه سال هاي متمادي در ايران و عراق با ظاهري مسلمان به جاسوسي پرداخته و در روند كار خود علي محمد را تشويق كرده بود كه ادعاي مهدويت كرده و خود را امام زمان معرفي كند.[4] و البته بعد از آن نيز با حمايت هاي سفارت روس وي را از بسياري از خطرات رهانيده و او را بارها از كشته شدن نجات داده بود. به هر حال سيد علي محمد باب كه با كمك منوچهر خان از مرگ رها شده بود، در اصفهان ادعاي خود را از سر گرفت، امّا بعد از مرگ منوچهر خان او را به امر محمد شاه از اصفهان به آذربايجان بردند و در قلعه چهريق زنداني كردند، طرفداران وي در مازندران، خراسان و زنجان شورش كرده و قتل و غارت بسيار كردند، ولي با مقاومت مردم مسلمان اين شورش ها سركوب شدند و خود علي محمد باب در سال (1266 هجري قمري) پس از مجلس مناظره اي كه بين او و علماي تبريز برگزار شد و منجر به محكوم شدن وي شد، محكوم به اعدام شده و تير باران گرديد[5] و تلاش هاي قنسول روسيه براي رهانيدن وي اين بار كارساز نشد. پس از اعدام سيد علي محمد باب، يحيي صبح ازل دعوي جانشيني او را كرد و ميرزا حسين علي بهاء برادر وي در آغاز تسليم او شد، امّا پس از مدتي رقابت با برادر را آغاز كرد و نخست ادعاي «من يظهره اللهي»، كه در سخنان باب آمده بود، كرد و به تدريج بر ادعاهاي خود افزود تا به ادعاي رسالت و شارعيت و حلول خدا در او رسيد و خود را «الهيكل الاعلي» ناميد و مدعي شد كه سيد محمد باب زمينه ساز و مبشر ظهور وي بوده است.[6]» ولي سرانجام با فشار علماي اسلامي و مسلمانان حكومت قاجار مجبور شد در سال (1269 هجري قمري) صبح ازل و حسين علي بهاء را با جمعي از پيروان آنها به بغداد تبعيد كند، امّا در آنجا بين دو برادر بر سر رهبري بابي ها اختلاف افتاد و درگيري طرفداران آنان بالا گرفت. دولت عثماني كه بغداد را تحت تصرف داشت هر دو را به دادگاه كشاند و دادگاه حكم تبعيد آن دو را در دو منطقه دور دست و جدا از هم صادر كرد، از اين رو يحيي صبح ازل با خاندان و پيروانش در قبرس و حسين علي بهاء و طرفدارانش در عكاء در سرزمين فلسطين اسكان داده شدند. در اثر همين اختلاف، طرفداران بابي صبح ازل به فرقه «ازليه» و پيروان ميرزا حسين علي به فرقه «بهائيه» معروف شدند.[7] امّا جالب است بدانيم كه يحيي صبح ازل و برادرش ميرزا حسين علي بهاء دو نفر از تربيت شدگان «كينياز دالگوركي» بودند كه در تهران و به هنگام اقامت وي در آنجا توسط وي استخدام شده و به جاسوسي براي سفارت روسيه مي پرداختند.[8] و بعد از اعدام باب و قتل عام پيروان او اين دو با حمايت سفارت روسيه در تهران از مرگ رها شده و بعد از مدتي ادعاي جانشيني وي را كردند و در نهايت ميرزا حسين علي بهاء پيروز شده و فرقه بابيه را با نام «فرقه بهائيت» ادامه و استمرار بخشيد. با توجه به مطالب ياد شده مي توانيم چنين نتيجه بگيريم كه فرقه بهائيت همان ادامه فرقه بابيه است و تنها به دليل اختلاف ميرزا حسين علي بهاء و يحيي صبح ازل نام بابيه به بهائيه تغيير پيدا كرد و بابي هاي طرفدار ميرزا حسين علي بهاء نام خود را بابي بهايي گذاشتند و هر دو اينها يعني سيد علي محمد باب و ميرزا حسين علي بهاء از دست پروده هاي جاسوس روسي بودند كه با حمايت دولت روس فرقه اي جديد با احكامي خرافي را بنيان نهادند و سال هاي متمادي ضمن جاسوسي به نفع دولت هاي استعماري باعث ايجاد شكاف در بين صف مسلمانان شدند و الان نيز با حمايت انگلستان، آمريكا و اسرائيل در كشورهاي غربي به حيات خود ادامه مي دهند و از هر فرصت پيش آمده براي ضربه زدن به دولت جمهوري اسلامي ايران استفاده مي كنند. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني. 2. تاريخ جامعه بهائيت، بهرام افراسيابي. 3. فرهنگ فرق اسلامي، محمد جواد مشكور. 4. خاطرات سياسي جاسوس روسي كينياز دالگوركي در ايران، تحقيق عبدالعلي ياسيني نسب.
[1] . خاطرات همفر، ترجمه دكتر محسن مؤيدي، انتشارات امير كبير، جلد دوم، 1362، ص 76 و 93. [2] . مشكور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامي، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ سوم، 1375، ص 89. [3] . افراسيابي، بهرام، تاريخ جامعه بهائيت، انتشارات سخن، چاپ چهارم، 1371، ص 138. [4] . خاطرات سياسي جاسوس روسي كينياز الگوركي در ايران، انتشارات صبوري، جلد اول، 1382، ص 69 تا 77. [5] . آشتياني، عباس اقبال، تاريخ ايران، انتشارات امير كبير، تهران، ص 822. [6] . ربّاني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، مركز جهاني علوم اسلامي، چاپ اول، 1377، ص 340. [7] . همان، ص 340 و 341، تاريخ جامع بهائيت، ص 465. [8] . خاطرات سياسي جاسوس روسي كينياز دالگوركي، ص 52 تا 54. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بنيانگذار فرقة بهائيت ميرزا حسينعلي نوري معروف به بهاءالله است و اين فرقه نيز نام خود را از همين لقب برگرفته است. پس از اعدام علي محمد باب«باني فرقة بابيه» به دستور اميركبير، عموم بابيه به جانشيني يحيي معروف به صبح ازل كه برادر كوچكتر ميرزا حسينعلي بود معتقد شدند و چون در آن زمان يحيي بيش از نوزده سال نداشت، حسينعلي بهاء زمام كارها را بدست گرفت. حسينعلي از نخستين گروندگان به بابيه و از اعضاي فعال آن فرقه به شمار مي رفت و در سوء قصدي كه به ناصرالدين شاه صورت گرفت، دخالت داشت و اگر وساطت شخص سفير روس نبود، توسط دولت اعدام مي شد. سفير روسي نه تنها جان او را نجات داد بلكه زمينة سفر او را به بغداد فراهم كرد. در بغداد كنسول دولت انگلستان و نيز نماينده دولت فرانسه با بهاء الله ملاقات كرده و حمايت دولتهاي خويش را به او ابلاغ كردند و حتي تابعيت انگلستان و فرانسه را نيز پيشنهاد نمودند. آدمكشي ها و خرابكاريهاي بابيان در بغداد باعث شد كه توسط دولت عثماني ابتدا به استانبول و سپس به ادرنه تبعيد شوند در اين زمان ميرزا حسينعلي مقام«من يظهره اللهي» را براي خود ادعا كرد. البته طبق ادعاهاي علي محمد باب قرار بود حدود دو هزار سال بعد از او كسي كه«من يظهره الله» است ظهور كند، ولي شماري از سران بابيه به اين موضوع اهميت ندادند و فقط در بغداد حدود بيست وپنج نفر خود را«من يظهره الله» ناميدند. پس از ادعاي حسينعلي بهاء نزاع و جدايي ميان بابيان آغاز شد. بابيهايي كه ادعاي او را نپذيرفتند و بر جانشيني ميرزا يحيي صبح ازل باقي ماندند،ازلي نام گرفتند و پذيرندگان ادعاي ميرزا حسينعلي بهاء الله،«بهايي» خوانده شدند. منازعات ازليه و بهائيه در ادرنه شدت گرفت و حتي به كشتار طرفين انجاميد و هر يك از دو طرف بسياري از اسرار يكديگر را باز گفتند.[1] بارزترين مقام ادعايي حسينعلي، ربوبيت و الوهيت بود و تاريخ نشان مي دهد كه شخصيت او همانند شخصيت علي محمد باب دچار تزلزل و اختلال بوده است. برخي از محققين فرقة بابيت و بهائيت پس از بررسي سخنان و كتابهاي علي محمد باب و حسينعلي بهاء به اين اختلال فكري و رواني اشاره كرده و نمونه هايي نيز ذكر كرده اند.[2] در تاريخ بهائيت ردپاي استعمار به روشني ديده مي شود به ويژه اينكه پس از مرگ حسينعلي پسر ارشد و جانشين او عباس افندي (1260 ـ 1340 ق) ملقب به عبدالبها سفري به اروپا و آمريكا داشت و اين سفر نقطة عطفي در ماهيت آئين بهايي محسوب مي گردد.[3]پيش از اين مرحله، آئين بهايي بيشتر به عنوان يك انشعاب از اسلام يا تشيع و شاخه اي از متصوفه شناخته مي شد و رهبران بهائيه براي اثبات حقانيت خود از قرآن و حديث به جستجوي دليل مي پرداختند ولي پس از اين مرحله بهائيت خود را آئيني مستقل از اسلام و حتي همطراز با اديان بزرگ يهوديت، مسيحيت و اسلام معرفي كرد[4]و دولت اسرائيل كه از حاميان اين فرقه تا زمان حاضر است، اين مطلب را پذيرفت و مركز اصلي بهائيت را كه در فلسطين اشغالي است تقويت كرد. در تعريف ها و تقسيم بنديهاي مختلفي كه از اديان گوناگون ارائه شده است، بهائيت را در زمرة اديان جديد گنجانده اند و در مجامع علمي برخي كشورها به ويژه انگليس و آمريكا به عنوان ديني نو ظهور و مستقل از اسلام مطالعه مي شود.[5] از اين رو بايد ميان بهائيت ابتدايي كه خود را ادامة فرقة بابيت مي دانست با بهائيتي كه پس از درگذشت حسينعلي بهاء و ارتباط جانشين او با غرب معرفي شد كه اساس تعاليم آن را سه اصل بنيادي: 1. وحدت ذات الهي 2. وحدت عالم انساني 3. وحدت اساس اديان،[6] تشكيل مي داد تفكيك قائل شد. دورة اول را مي توان به عنوان بدعتي در دين اسلام دانست ولي در دورة دوم، به طور كامل از اسلام جدا مي شود و مباني آن براساس پلوراليسم و قبول همة اديان و سعي در اتحاد آنها، از اديان ديگر نيز تاثير مي پذيرد.[7] از آنجا كه نقش استعمار در شكل گيري ابتدايي بهائيت در هاله اي از ابهام باقي مانده است، اين فرقه را نمي تو ان جزو گروههاي سياسي محسوب داشت ولي آنچه مسلم است آن است كه استعمارگران از اين فرقه به عنوان ابزاري قوي در ايجاد تفرقه در ميان خطوط مقدم شيعيان اجنبي ستيز و به ويژه ضربه به مرجعيت كه نيابت عام امام معصوم در عصر غيبت بر عهدة آنان است، نهايت استفاده را كرده اند. زيرا طرح نيابت خاص از سوي امثال علي محمد باب و حسينعلي بهاء، موجب تضعيف نيابت عام فقيهان مي شد و رويگرداني مردم از فقيهان مانع از تكرار رويدادي مانند تحريم تنباكو كه شكست حيرت انگيز اقتصاد استعمار را به دنبال داشت مي شد.[8] معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. بهائيت در ايران، سعيد زاهد زاهداني. 2. فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني. 3. (دربارة بهائيت معاصر) انشعاب در بهائيت.
[1] . برگرفته از مقالة بابي گري تا بهايي گري، عزالدين رضانژاد، فصلنامة انتظار موعود سال سوم شمارة دهم، زمستان 1382 و مقالة نقد و بررسي آئين بهائيت، عزالدين رضانژاد فصلنامة انتظار موعود سال چهارم، شمارة يازدهم و دوازدهم، بهار و تابستان 1383. [2] . افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، انتشارات سخن، چاپ اول، زمستان 1368، ص 461 و 521. [3] . همان، ص 569 و 575. [4] . ويليام هاچر، ديانت بهائي، ترجمه: پريوش سمندري، انتشارات مؤسسه معارف بهائي، آگوست 1989، ص 6. [5] . همان، ص 6 و 8. [6] . همان، ص 113. [7] . همان. [8] . فصلنامه انتظار موعود، سال چهارم، شماره يازدهم و دوازدهم، بهار و تابستان 1383، مقاله نقد و بررسي آئين بهائيت، عزالدين رضانژاد، ص 536. ( اندیشه قم ) | | |
+ نوشته شده در ساعت   توسط م.ب
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قدرت هاي استعماري همواره براي تسلط بر كشورها، از حربة «تفرقه بينداز و حكومت كن» استفاده مي كنند. اين سياست قدرت هاي استعماري در تاريخ بهائيت غير قابل انكار مي باشد و ما براي روشن شدن مطلب به سياست هاي برخي از كشورهاي بيگانه در حمايت از بهائيت اشاره مي كنيم: 1. روسيه: دولت روسيه در سالهاي 1260 ق، براي اينكه ايران به فكر باز پس گرفتن شهرهاي از دست رفته نيافتد، صلاح را در اين ديد كه توجه دولت ايران را به اختلافات ديني و داخلي جلب كند و با توجه به دوران خفقان قاجاريه، از عنواني حمايت كند كه مردم به آن اعتقاد دارند! لذا علي محمد شيرازي را تشويق به ادعاي نيابت و بابيت امام زمان ارواحنا له الفداء كرد. اما در اثر مخالفت شديد علماي شيعه، نتوانست تا آخر از او حمايت كند ولي از طريق سفارت خود در ايران توانست ميرزا حسينعلي بهاءالله رهبر بهائيان و برادرش را از ايران به بغداد ببرد.[1] 2. ارتباط با اسرائيل: بهايي ها قبل از تشكيل حكومت اسرائيل به اين سرزمين رفته اند و از اسرائيل حمايت مي كنند چنانچه شوقي رباني وقتي مخالفت كشورهاي اسلامي را در برابر تأسيس اسرائيل احساس كرد به ديدار رئيس جمهور رژيم اسرائيل رفت و در پيام تبريك نوروز به بهائيان گفت: «مصداق وعدة الهي به فرزندان خليل و وارثان موسي كليم، دولت اسرائيل در ارض قدس مستقر شده است» كه در مقابل، اسرائيل هم بهائيت را به عنوان مذهب الهي به رسميت شناخت.[2] 3. انگليس: دولت انگليس وقتي مي بيند بهاءالله به بغداد رفت به سفيرش دستور مي دهد با او ملاقات كرده و حمايت انگليس را اعلام بدارد و وقتي هم اختلاف بهاءالله با برادرش بالا گرفت از تركيه مي خواهد كه بهاءالله را به عكا بفرستد و از همان وقت يحيي صبح ازل (برادر بهاءالله) را از صحنه رهبري بهائيت خارج مي كند. از سوي ديگر وقتي وزير خارجه انگليس در نوامبر 1917 م، اعلاميه خود مبني بر تشكيل وطن ملي يهود را در فلسطين صادر كرد، به سالار سپاه انگليس در فلسطين دستور مي دهد كه با تمام قوا از بهاءالله حمايت و محافظت كند و بهاءالله هم با دادن آذوقه به ارتش انگليس، باعث شكست حكومت عثماني و تصرف فلسطين به دست انگليس مي شود كه بعد از جنگ جهاني اول براي اين خوش خدمتي، لقب سِر «sir» و نشان «نايت هود» را از انگليس دريافت مي كند! از سوي ديگر با حمايت انگليس از «روحيه ماكسول» همسر شوقي رباني، «ميسن ريمي» از رياست بيت العدل بركنار شد و هيئت 9 نفري با حمايت انگليس تا 1963، اداره بهائيت را به عهده گرفت و امروزه اداره بهائيت به عهده 9 نفري است كه با حمايت هاي انگليس، هر پنج سال از بين محافل روحاني بهائيت انتخاب مي شوند و جالب اينكه اين هيئت به عنوان بيت العدل اعظم، حمايت و رابطه با اسرائيل را يكي از اهداف خود مي داند كه شوقي رباني، جامعه بهائيت را به اين حمايت، وصيت كرده است.[3] 4. فرانسه: دولت فرانسه حمايت خود را از حسينعلي بهاءالله در بغداد اعلام مي دارد و به او اطمينان مي دهد كه حافظ امنيت اوست و امروزه هم با امريكا هم پيمان شده بر عليه ايران به خاطر به رسميت نشناختن اين فرقه قطعنامه صادر مي كند.[4] 5. امريكا: آمريكا حمايت هاي آشكار و پنهاني از بهائيت كرده و مي كند به طوري كه عبدالبهاء دومين رهبر بهائيت با آمريكا رابطه برقرار مي كند و پس از جنگ جهاني اول، بهائيت ستون پنجم آمريكا مي شود و در اثر همين حمايت ها، «چارلز ميسن ريمي» فرزند يكي از روحانيون كليساي اسقفي و متولد آمريكا، از سوي شوقي رباني سومين رهبر بهائيت به عنوان رئيس بيت العدل اعظم انتخاب مي شود و امروزه هم آمريكا ايران را تحت فشار قرار داده و خواستار به رسميت شناختن اين فرقه به عنوان دين الهي از سوي جمهوري اسلامي ايران است.[5] بنابراين بر كسي پوشيده نيست كه بهائيت با حمايت استعمار بوجود آمد و با حمايت آنها هم تا به حال باقي مانده است. و منابع و اسناد تاريخي پر است از مطالب مربوط به ارتباط فرقه بهائيت با دولت هاي استعماري. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. پنچه خونين استعمار در آستين باب، احمد رحيمي كاشاني. 2. مزدوران استعمار در لباس مذهب، ضياء الدين روحاني. 3. ارمغان استعمار، محمد محمدي اشتهاردي.
[1] . افراسيابي، بهرام؛ تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1382 هـ ش، ص 271. و ر.ك: حداد عادل، غلامعلي؛ دانشنامه جهان اسلام، تهران، بنياد دائرة المعارف اسلامي، 1375 هـ ش، ج 4، ص 733،. و ر.ك: ح. م.ت؛ محاكمه و بررسي در تاريخ و عقايد و احكام باب و بها، تهران، مصطفوي، بي تا، ج 1، ص 230. و ر.ك: خاقاني، ابومحمد؛ مع الخطوط العريضه لمحب الدين الخطيب، بي جا، بي نا، بي تا، ص 98. و ر.ك: ظاهر عاملي، سليمان؛ القاديانيه، قم، مركز الغدير للدراسات الاسلامي، اول، 1420 هـ ق، ص 38. [2] . ر.ك: مرتضي، احمد؛ تاريخ و نقش رهبران بهائي، بي جا، دارالكتب اسلام، 1346 هـ ش. و ر.ك: افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1382 هـ ش، ص 298 و 563. و ر.ك: حداد عادل، غلامعلي؛ دانشنامه جهان اسلام، تهران، بنياد دائرة المعارف اسلامي، 1375 هـ ش، ج 4، ص 733. [3] . ر.ك: افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1382 هـ ش، ص 323. و ر.ك: نصري، علي، نقدي بر اصول دوازده گانه بهائيت، اصفهان، گويا، اول 1382 هـ ش، ص 13. و ر.ك: رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، قم، امير، اول، 1377 هـ ش، ص 341. و ر.ك: خاقاني، ابومحمد؛ مع الخطوط العريضه لمحب الدين الخطيب، بي جا، بي نا، بي تا، ص 91. و ر.ك: مرتضي احمد؛ تاريخ و نقش سياسي رهبران بهائي، بي جا، دارالكتب الاسلام، 1346 هـ ش. و ر.ك: حداد عادل، غلامعلي؛ دانشنامه جهان اسلام، تهران، بنياد دائرة المعارف اسلامي، 1375 هـ ش، ج 4، ص 733. [4] . همان و ر.ك: زاهداني، زاهد، بهائيت در ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، دوم، 1381 هـ ش، ص 150. [5] . رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، قم، امير، اول، 1377 هـ ش، ص 342. و ر.ك: سراج الدين، احمد وليد؛ البهائيه و النظام العالميّ الجديد، دمشق، الداودي، 1994م، ج 2، ص 488. و ر.ك: زاهداني، زاهد؛ بهائيت در ايران،تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، دوم، 1382 هـ ش، ص 285. و ر.ك: افراسيابي، بهرام؛ تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1382 هـ ش، ص 271. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بهائيت نام فرقهاي انحرافي است كه در قرن 13 هجري در دورة قاجار بعد از مرگ علي محمّد شيرازي معروف به (باب) از اين گروه جدا شده و از آنجا كه لقب حسينعلي نوري مؤسس اين گروه بهاءالله بوده.[1] گروهش به اين نام معروف گشته و با استفاده از وضع موجود جامعه ايران و جذب سران فرقة باب به سوي خود توانست، پيرواني دور خود جمع كند. عوامل گرايش مردم به بهائيان را مي توان به امور ذيل خلاصه كرد: 1. وضع بد اقتصادي و كشاورزي ناسالم و محدود دورة قاجاريه كه مبتني بر كشاورزي سنّتي و ارباب و رعيّتي بود و لذا مردم هميشه از لحاظ اقتصادي با كمبود معيشت همراه بوده و از طرف ديگر دسترنجشان توسط ارباب و ايادي آن مصادره ميشد. لذا اين فشار اقتصادي زمينة گرايش مردم به مدّعي يا مدعيان فرج اللهي را فراهم كرد.[2] و همچنين نيروهاي نظامي و دولتي به خاطر جوّ موجود در آن زمان كه بر اساس زورگوئي بود، در مناطق مختلف با ايجاد فشار و غارت داراي مردم، موجبات اين گرايش را به وجود آوردند.[3] و همچنين وضع مالياتگيري و اوضاع دهشتناكي كه مأموران حكومتي بر روستائيان تحميل ميكردند، نيز يكي از عوامل گرايش به آئينهاي جديد بود.[4] 2. علت سياسي كه باعث گرايش مردم به اين فرقه و امثال آن ميشد و آن عبارت بود از اينكه: چون ايران در جنگ با روسها شكست خورد و آن اقتداري كه قبلاً در ايران وجود داشت از بين رفت، و همچنين حمايت دول خارجي از قبيل روس و انگليس از فرقهها و گروههاي انحرافي نيز در اين امر دخيل بوده، چرا كه آنها براي شكستن مهمترين عامل انسجام اجتماعي جامعة ايراني يعني مذهب شيعه، تضاد ميان دولت و ملّت را در بخش ساختاري سياسي، اجتماعي و ايجاد شكاف مذهبي در ميان جامعه را از برنامههاي خود قرار داده و لذا در حمايت از باب و بعد از آن از بهائيت دريغ نداشتند.[5] با توجّه به وضع مملكت در آن زمان (يعني بعد از شكست از روس) و نفوذ بيگانه در ايران كه بسيار خراب كننده بود و زندگي بر مردم سخت شده بود و عموم مردم در انتظار روزي بودند كه شايد مصلحي آنها را از اين مهلكه نجات بدهد.[6] بعضي از مردم بيسواد و عوام با كوچكترين اشاره و مژده آمدن مصلح از سوي بهائيان به سوي آنان جذب ميشدند. 3. وضع فرهنگي: در زمان قاجاريه بيش از نود درصد مردم ايران بيسواد بودند. يك سري از اعتقادات ديگر، كه خرافي و اوهام است، در اين عصر رنگ و بوي مذهب به خود گرفته و در ميان عامّه هم به شدّت رسوخ كرده بود و هر كس با آن از سر ناسازگاري در ميآمد، به شدّت مورد لعن و تكفير قرار ميگرفت.[7] و لذا گروهي با استفاده از اين وضع كه مردم داشتند سوء استفاده كرده و انديشههاي خود را بروز داده و با توجّه به عوامل ديگر، مردم به انديشههاي آنها از قبيل بابيت و بهائيت گرايش پيدا كردند. پس عدم آگاهي اكثر مردم از مكتب اصيل اسلام و فقر فرهنگي از علل انحراف فكري مردم و تمايل به بهائيت[8] و امثال آن بوده است. 4. موقعيت خوب بهاء الله و استفاده مناسب از اين موقعيت در جهت جذب طرفداران باب به سوي خود، يعني وقتي كه باب اعدام شد و طرفداران او پراكنده شده و برخي از ايران خارج شدند. با وجود اينكه رهبري با يحيي صبح ازل بود ولي برادرش حسينعلي نوري با اين امر مخالفت كرده و خود را به عنوان كسي معرفي كرد كه باب بشارتش را داده بود و چون زمينه هم از قبل توسط باب ايجاد شده بود، بهاء الله توانست افراد فراواني دور خود جمع كند.[9] و همچنين بهاء با ارتباط برقرار كردن با طرفداران باب در ايران و ارسال نامههايي كه به آنها الواح گفته ميشد، توانست خود را مطرح كند و مردم را جذب خويش نمايد.[10] كه در اين زمينه هم از حمايت دول بيگانه بالاخصّ انگليس برخوردار بود و توانست يحيي صبح ازل را از صحنه خارج كرده و ياران خود را حفظ نمايد. بنابراين ميتوان گفت كه علل اصلي گرايش مردم به بهائيت به خاطر وضعي بود كه در جامعه آن روز وجود داشته، يعني وضع بد اقتصادي مردم، نااميد شدن از اقتدارهاي موجود در جامعه براي اصلاح امور، ظلم و جور حكومت و ايادي آن كه از حدّ و توان مردم گذشته بود و پشتيباني بيگانگان از رهبران اين فرقه و از همه مهمتر فقر فرهنگي حاكم بر جامعة آن روز و عوامل ديگر توأماً زمينهاي را ايجاد كردند كه برخي از مردم به اميد اينكه نويد بخشان خيالي براي نجات آنها آمدهاند و با گرايش به آنها تمام مشكلات را پشت سر خواهند گذاشت به سوي اين فرقه گرايش پيدا كرده و در دام افتادند. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. بهائيت در ايران، سعيد زاهد زاهداني. 2. مجموعهاي از مطالب ديانت بهائي، اشرف فرامرز. 3. تاريخ جامعيت بهائيت، بهرام افراسيابي.
[1] . افراسيابي، بهرام، بهائيت به روايت تاريخ، نشر پرستش، چاپ اول، 1366، تهران، ص 12. [2] . فضايي، يوسف، شيخيگري، بابيگري، بهائيگري ... ، انتشارات عطايي، چاپ اول، 1354، تهران، ص 84. [3] . فشاهي، محمّد رضا، واپسين، جنبش قرون وسطايي در دوران فئودال، نشر جاويدان، چاپ اول، 1356، تهران، ص31. [4] . همان، ص 33. [5] . چهاردهي، نور الدين، چگونه بهائيت پديد آمد، انتشارات فتحي، چاپ اول، 1366، تهران، ص 163. [6] . احمد، آ ـ مرتضي، تاريخ و نقش سياسي رهبران بهائي، تهران، دار الكتب الاسلامي، چاپ سوم، ص 10. [7] . شميم، علي اصغر، ايران در دورة سلطنت قاجار، انتشارات مدبر، چاپ اول، 1375، تهران، ص 272. [8] . چگونه بهائيت پديد آمد، ص 15. [9] . رائين، اسماعيل، انشعاب در بهائيت، مرو، مؤسسة تحقيقي رائين، بيتا، ص 83. [10] . نصري، علي، نقد اصول دوازدهگانه بهائيت، انتشارات گويا، چاپ اول، 1382 ، اصفهان، ص 13. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قريب به اتفاق فقهاء تعداد نجاسات را يازده[1] و برخي دوازده[2] مورد اعلام كرده اند، از جملة آنها كه همه بالاتفاق آنرا ذكر كرده اند نجاست كافر[3] است، كافر يعني كسيكه منكر خدا باشد و يا براي خداوند متعال شريك قائل باشد و يا اينكه رسالت حضرت خاتم الانبياء محمد بن عبدالله ـ صلي الله عليه و آله ـ را قبول نداشته باشد و نيز به كسي كافر مي گويند كه ضروري دين يعني، چيزي را مثل نماز و روزه كه همة مسلمانان آنرا جزء دين اسلام مي دانند منكر شود.[4] فقهاء در اين زمينه به آية شريفة «انما المشركون نجسٌ»[5] و روايات متعدد ديگري، از جمله اين روايت كه از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده است «من نصب ديناً غير دين المومنين(دين اسلام) فهو مشرك»[6] استناد مي كنند. و از فروعاتي كه براي اين مسئله ذكر كرده اند اين است كه تمام بدن كافر حتي مو و ناخن و رطوبتهاي او نجس است.[7] حال كه روشن شد چه كساني در فقه اسلام و شيعه نجس مي باشند به كنكاش در آثار بهائيان مي پردازيم تا از برخي عقايد آنها آگاه شويم بهائيت فرقه اي است كه توسط حسنعلي نوري معروف به بهاء الله به وجود آمده است. قبل از آن به وسيله علي محمد باب كه به پيروي از انديشه هاي شيخيه خود را ركن چهارم يا انسان كامل پنداشته بود، با بيت را به وجود آورده بود، وي در آغاز مدعي بود كه باب امام زمان(عج) مي باشد ولي در نهايت ادعاي الوهيت نموده و اعلام نمود كه بعداً كسي را به عنوان «من يضحصر الله» خواهد فرستاد. بعد از اعلام علي محمد، حسينعلي نوري مدعي شد كه او همان كسي است كه علي محمد باب وعده آمدن او را داده است. بعد از آن با ادعاي نسخ دين اسلام، نغمة ايجاد دين تازه سرداد و به دين سازي روي آورد.[8] برخي از عقايد بهائيت از قرار زير مي باشد: 1. اعتقاد به الوهيت علي محمد باب و حسينعلي نوري يكي از سخيف ترين و غير معقول ترين اعتقادات بهائيت و بابيت اعتقاد به اله بودن باب و حسينعلي نوري است علي محمد باب ادعا كرده است كه رفيع ترين مراتب حقيقت يعني الوهيت در او حلول كرده آن هم حلولي مادي و جسماني.[9] اين اعتقاد بهائيت با مباني تمام اديان آسماني در تضاد مي باشد زيرا در اديان آسماني الوهيت مختص حضرت حق، پروردگار و خالق جهان و جهانيان است و در اين مقام هيچ كس و هيچ چيز با او شريك نيست. 2. اعتقاد به مقام نبوت علي محمد و ميرزا حسينعلي بهائيان مي گويند: مقام قائم موعود به حكم برخي آيات قرآن كريم، مقام اصالت و نبوت است.[10] اما شيعه مي گويد: قائم موعود تابع قرآن مجيد و شريعت خاتم الانبياء محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و مقام او مقام خلافت و وصايت و امامت است نه اصالت و نبوت.[11] 3. اعتقاد به قائم موعود بودن علي محمد باب و ميرزا حسينعلي بهائيان مي گويند: علي محمد و ميرزا حسينعلي موعود دين اسلام هستند و جميع انبياء بدان اشارت داده اندو علامات آن در كتابهاي آسماني ثبت است. اما شيعه مي گويد: موعود دين اسلام يكي قيامت كبري است و ديگري ظهور بقيةالله ارواحنا له الفداء كه در قرن سوم هجري در سُرّ من رآه متولد شد، نام مادرش نرجس مي باشد. 4. اعتقاد به نسخ دين اسلام بهائيان مي گويند: مقام قائم موعود، مقام شارعيت است نه تابعيت،[12] و نيز مي گويند قائم در هنگام ظهورش حكم به نسخ دين اسلام مي كند و بتشريع شريعت جديدي غير از اسلام مي پردازد.[13] اما شعيه مي گويد: قائم موعود، تابع قرآن مجيد و شريعت خاتم الانبياء محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ و مجدد و محيي همان دين اسلام است و صاحب كتاب جديد و آورندة شريعت جديدي نيست.[14] خلاصه آنكه بهائيان: اولا:ً مدعي الوهيت باب و بهاء و منكر خاتميت نبي مكرم اسلام هستند، ثانياً: منكر احكام ضروري دين مثل نماز، و روزه و... بوده و آنها را منسوخ مي دانند. ثالثاً نه تنها منكر وجود نازنين حضرت بقية الله الاعظم هستند بلكه دشمن او مي باشند. در نتيجه مي توان گفت كه علت نجاست آنان، كفر آنان مي باشد و ادله اي كه به نجاست كفار و مشركين دلالت دارند، آنها را نيز در بر مي گيرند. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. توضيح المسائل مراجع عظام، قسمت نجاسات. 2. بهائيت دين نيست، ابوتراب هدائي. 3. تاريخ جامع بهائيت، بهرام افراسيابي. 4. وسائل الشيعه، حر عاملي، ج1، كتاب الطهاره، ابواب مقدمه عبادت باب2.
[1] . خميني، تحرير الوسيله، نجاسات، قم، اسماعيليان نجفي، ط دوم، 1390هـ ق، ج1، صفحة 114، مسالة 1. [2] . رسالة توضيح المسائل با متن فتاوي آقاي بروجردي و حواشي آيات عظام، جاويدان و فراهاني، علميه، مسئلة 84، ص 26. [3] . محقق حلي، شرايع الاسلام، دارالاضواء، بيروت، ط دوم، 1403 هـ، كتاب الطهاره، ج1، ص 53. [4] .رسالة توضيح المسائل مسئلة 107، ص 30. [5] .توبه/28. [6] . حر عاملي، وسائل الشيعه، الاحياء التراث، قم، ط اول، 1409 هـ ق، ج 1، كتاب الطهاره، ابواب مقدمه عبادت، باب 2، ح 3، ص 30،. [7] . رساله توضيح المسائل 108، ص 31. [8] . زاهداني، سيد سعيد زاهد، بهائيت در ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ط دوم، 1381، ص 97. [9] . عامر النجار، البهائية و جذورها البابية، دارالمنتخب العربي، ط اول، 1419 هـ . ق، ص 44. [10] . بهائي چه مي گويد، جواد تهراني، ، مشهد، ط دوم، 1341، ج 2، ص 2. [11] . همان،ص 76. [12] . همان، ص 2. [13] . همان، ص 93. [14] . همان ، ص 76. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سيد علي محمد شيرازي (1236 ـ 1266) يكي از شاگردان سيدكاظم رشتي مؤسس فرقه شيخيه بود كه پس از فوت استاد، ادعا كرد كه باب واسطه وصول به امام زمان است و بعد ادعا كرد كه خود قائم موعود است و در نهايت نيز ادعاي نبوت و... را نمود تا اين كه در سال 1266 هـ .ق در تبريز به دار آويخته شد، او كه با ادعاهاي خود فرقه اماميه را بنا نهاده بود، ميگفت خاتم، ظهورات مشيت اوليه و آخرين حلقه سلسه نبوت نيست، بلكه ظهور بعد از او كه از آن به من يظهره الله تعبير ميكرد، به مراتب بالاتر از ظهور خود اوست.[1] بعد از مرگ علي محمد باب، صبح ازل (1246 تا 1330) جانشين او شد ولي به علت مخالفت مردم و علما او به همراه برادرش ميرزا حسينعلي معروف به بهاءالله به عراق تبعيد شد و در آنجا به خاطر اختلافي كه بين دو برادر به وجود آمد، دولت عثماني صبح ازل را به قبرس و بهاء الله را به عكّا در فلسطين، تبعيد نمود و در حالي كه هر كدام دعوي رهبري بابيه را داشتند، بهاء الله با ادعاي اين كه من همان «من يظهره الله» مورد نظر علي محمد باب هستم، توانست بر برادرش فايق آيد و رهبري بابيها را به دست آورد و كمكم فرقه «بهائيت» را بر روي پايههاي آن بنا نهد،[2] و با حمايتهاي استعمارگران فرقهاي جديد به وجود آورد. بعد از وي نيز فرزندش افندي به سازماندهي دوباره فرقه بهائيت پرداخت و آن را به شبكه جاسوسي براي خدمت به استعمار انگليس و بعد آمريكا تبديل كرد و به شكرانه خدماتش از دولت انگلستان لقب «سِر» و نشان «نايت هود» گرفت.[3] واقعيت اين است كه هنوز علماي علم فرق و مذاهب و ملل و نحل نتوانستهاند جايگاهي براي اين فرقه در ميان مباحث اديان و مذاهب پيدا كنند، اين فرقه نه در تعريف مذهب ميگنجد، نه تعريف دين بر آن شامل ميشود و نه هم چون اديان آسماني شالوده مستحكمي ارد و نه هم چون اديان غير آسماني پشتوانه فكري و سازمان ديني، به همين دليل نقد اين فرقه در قالب انتقادهاي رايج در علوم مربوط به اديان و مذاهب امكان ندارد و به تعبير ديگر چون ساختار فكري و عقيدتي منسجم و مستقلي ندارد نه قابل انتقاد است نه قابل استناد. با اين همه در اين مقال به چند مورد انتقاد كلي اشاره ميشود. الف) انتقادهاي اعتقادي فرقه بهائيت در مورد مسائل اعتقادي گنگ و نامفهوم است و با اينكه آسمان و ريسمان را به هم بافته، مطلبي را ارائه نكرده كه جزو اعتقادات پيروانش به حساب آيد. براي روشن شدن اين مطلب به چند مورد اشاره ميشود. 1 . عدم توضيح در مورد مبدأ و معاد: اين فرقه توضيحي در مورد مبدأ عالم و انسان نميدهد، معلوم نيست قائل به توحيد است يا ثنويگرا يا همچون بوديسم منكر مبدأ است، يا چون شمنپرستها مظاهر طبيعت را پرستش ميكند تنها چيزي كه در تاريخ اين فرقه به چشم ميخورد، ادعاي الوهيت ميرزا حسينعلي بهاء است، وي در كتاب اقدس خود ص 1 خويشتن را منبع وحي و تجلّي خدا معرفي كرده، مدعي ميشود كه خداوند خلقت و تدبير جهان را به او سپرده است و در كتاب ايام تسعه ص 50 درباره روز تولد خود ميگويد: فيا حبّدا هذا الفجر الذي فيه ولد من لم يلد و لم يولد،[4] و يا در جاي ديگر ميگويد: خدايي هستم كه در سايههاي ابر فرود آمدم تا جهانيان را زنده گردانم.[5] و اينها تنها مطالبي است كه بهائيان در مورد خداي خود ارائه ميدهند، ولي توضيحي در كمّ و كيف آن ندارد و نميگويند كه چرا خدايشان نتوانست در ايران بماند و بعد از مدتي زنداني شدن و تبعيد نهايتاً در عكّا مرد مگر خدا ميميرد و بندگان خود را بيخدا ميگذارد؟! بهائيان علاوه بر مسأله مبدأ در مورد معاد هم مطلبي ارائه نكردهاند و يك محقق نميتواند بگويد آيا آنان قائل به معاد هستند يا تناسخ را ميپذيرند اگر معاد را قبول دارند كمّ و كيف آن چگونه است؟ خلاصه اين كه يك بهايي نميداند در مقابل اين سؤال كه از كجا آمده و به كجا خواهد رفت جوابي ارائه دهد. 2 . عدم توضيح در مورد نبوت و امامت: بهائيان ادعا ميكنند كه با ظهور باب و بهاء شريعت اسلام الغا گرديده و دوره رسالت محمدمصطفي ـ صلي الله عليه و آله ـ سپري شده است و اين دوره دوران زمامداري جمال اقدس الهي و آيين اوست. حال سؤال اين است كه آيا آنها به نبوت و امامت اعتقاد دارند يا نه؟ و باب و بهاء نبي و مرسل هستند يا خداي متجلي در جسم انسان، و نهايتاً با آمدن آنها شريعت و دين جديد آغاز شده يا آنها ادامه دهنده شريعت قبلي هستند. آنان گاهي ميرزا حسينعلي را خداوند لم يلد و لم يولد ميدانند و گاهي پيامبر مرسل و گاهي وي را مهدي موعود ميشمارند و گاه جانشين باب و انتظار دارند كه مسلك آنان هم شاخهاي از اسلام به شمار آيد هم به ديده دين مستقل به آن نگريسته شود. 3 . التقاط در احكام عملي: بنيانگذاران مسلك بهائيت براي اين كه رنگ و بوي مذهب و دين به مسلك خود بدهند احكام عملي كه تقليدي صوري ازدين اسلام و مفهومي از مسيحيت پولسي است، براي آن دست و پا كردهاند كه به چند مورد از اين احكام اشاره ميشود. 1 .نماز: در آيين بهايي نماز 9 ركعت است كه به صورت انفرادي، صبح و ظهر و شام بر هر فرد بالغي واجب است و قبله آنها شهر عكّا يعني قبر حسينعلي بهاء ميباشد، چرا كه وي در كتاب خود گفته: «اذا اردتم الصلوة و لوّ وجوهكم شطري الاقدس؛ وقتي نماز ميخوانيد به سوي قبر من نماز بخوانيد».[6] 2 . حج: بهائيان براي حج به زيارت خانهاي در شيراز ميروند كه سيدعلي محمد باب در آن متولد شده است و همچنين زيارت خانهاي در عراق كه تبعيدگاه حسينعلي بهاء بود، حج آنان به شمار ميرود[7] معلوم نيست حسينعلي بهاء چرا زيارت قبر خود را حج پيروانش قرار نداده؟ گويا ميخواسته سهمي هم براي سلفش علي محمد باب تعيين كرده باشد كه خانه وي را كعبه بهائيان قرار داده است. 3 . از ديدگاه بهائيان ازدواج با زن پدر حرام است ولي با دختر و خواهر و ساير اقربا جايز است.[8] يعني در اين اياحهگري فقط زن پدر حرام شده و با بقيه اقربا ولو دختر و خواهر ميتوان ازدواج كرد. 4 . بهائيان تمام اشياء را پاك ميدانند، حتي امثال بول، غائط، سگ و خوك[9] و گويا در اين مورد از مسيحيان الگو گرفتهاند، همچنان كه حسينعلي بهاء در دعوي الوهيت، از آنان متأثر شدهاند. ب) انتقادهاي رفتاري: 1 . پيروي از استعمار: همفر جاسوس انگليسي كه در دوران قاجار در خاورميانه به جاسوسي براي انگلستان ميپرداخته در ضمن معرفي برنامههاي وزارت مستعمرات انگليس، براي متلاشي كردن كشورهاي اسلامي و از بين بردن اتحاد اسلامي، ايجاد فرقههاي ساختگي را مهمترين راهكار براي رسيدن به اين هدف، ارزيابي ميكند.[10] به همين دليل است كه انگلستان در آن دوره چندين فرقه جديد به وجود آورد كه مهمترين آنها قاديانيه در هند، وهابيت در عربستان و بهائيت در ايران بود. هرچند به هنگام ظهور باب دولت تزاري نقش حامي وي را بازي ميكرد،[11] ولي با انتقال قدرت به حسينعلي بهاء و تبعيد وي به عكّا در فلسطين كه تحتالحمايه انگلستان بود، انگليس حامي جديد مسلك تازه تأسيس بهائيت شد و حسينعلي با برخورداري از حمايتهاي اين دولت توانست آب رفته را به جوي باز آورد و بابيان را از نو سازماندهي كرده آن را به شبكه جاسوسي كه وظيفهاش ايجاد انقلاب در بين مسلمانان و جمعآوري اطلاعات براي كشورهاي استعماري بود، تبديل سازند. بهائيان با حمايتهاي استعماري و به خصوص انگليس و آمريكا تأسيس شده و به حيات خود ادامه ميدهد، به همين دليل هر گاه، سياست اين دولتها اقتضاء كند گسترش مييابد و هرگاه حمايت آنها كم شود در لاك خود فرو ميرود و احكام خود را با خواستههاي اين دول تطبيق ميدهد و اگر بخواهيم تقسيم جديدي در علم اديان و مذاهب ابداع كنيم بايد اديان و مذاهب را به دو قسمت سياسي و غيرسياسي تقسيم كنيم و فرقههايي چون قاديانيه، بهائيه، وهابيه را جزو فرقههاي سياسي بشماريم كه با سياست دول استعماري تأسيس و تأييد ميشوند و با از دست دادن پشتوانه سياسي خود به لاك خود ميخزند. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1 . تاريخ جامع بهائيت (نوماسوني) بهرام افراسيابي. 2 . شيخيگري بابيگري از نظر فلسفه، تاريخ، اجتماع، مرتضي مدرّس چهاردهي. 3 . انشعاب بهائيت، اسماعيل رائين.
[1] . ر.ك: مشكور محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامي، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ سوم، 1375، ص 88 تا 91. [2] . ر.ك: رائين، اسماعيل، انشعاب در بهائيت، مؤسسه تحقيقي رائين، بيتا، ص 84. [3] . رباني گلپايگاني،علي، فرق و مذاهب كلامي، انتشارات مركز جهاني علوم اسلامي، چاپ اول، 1377، ص 341. [4] . همان، ص 342. [5] . سلطانزاده، رضا، سيري در كتابهاي بهائيان، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ دوم، ص 158. [6] . ر.ك: سيري در كتابهاي بهائيان، ص 123. [7] . ر.ك: فرق و مذاهب كلامي، ص 343. [8] . همان. [9] . همان. [10] . خاطرات همفر جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي، انتشارات اميركبير، ص 93. [11] . سيري در كتابهاي بهائيان، ص 88. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وقتي در قرن 13 هجري قمري شخصي به نام علي محمد شيرازي ادعاي نيابت و باب امام زمان(ع) را كرد، با حمايت مستقيم كشورهاي سلطه طلب توانست بين مردم ايران اختلاف اندازد و بر پايه همين حمايت ها بود كه بعد ادعاي مهدويت و سپس نبوت كرد و در آخر ادعا نمود كه او خدا است و خداوند در او ظهور كرده و دورة دين اسلام به پايان رسيده است و در نهايت بر اثر واكنش علماي اسلام، در سال 1266 قمري در تبريز اعدام گرديد و بعد از او ميرزا حسينعلي ملقب به بهاء الله ادعاي جانشيني او را كرد و گفت منم خداي عزيز كه باب مژده آمدنم را داده بود و در كتاب هايي كه نازل كرد تنها مقداري از احكام باب را نسخ كرد و پس از او پسرش عباس معروف به عبدالبها جانشين او شد.[1] در اين نوشته قبل از بيان عقايد و احكام بهائيت اشاره اي خيلي كوتاه به حمايت هاي بيگانه گان از اين فرقه مي كنيم: 1. حمايت روسيه: سفارت روسيه از اول فتنه بابيه و پيدا شدن فرقه بابيه و بهائيه از رهبران اين فرقه حمايت مي كرد. به عنوان مثال دالگوركي سفير روسيه در تهران براي نجات بهاء الله از زندان پادرمياني كرد و فرستاده خود را با وي همراه نمود تا به سلامت از ايران خارج شود. 2. دولت انگلستان: بعد از انتقال رهبري بابيت و بهائيت به عراق و سپس فلسطين، رهبران اين فرقه خود را به تبعيت استعمار انگليس در آوردند به طوري كه پس از پايان جنگ جهاني اول به پاس خدماتي كه عبدالبهاء براي استعمار انگليس انجام داده بود طي مراسمي لقب سِر(Sir) و بزرگترين نشان خدمتگزاري، نايت هود(Knight Hood) را دريافت كرد. 3. آمريكا: در اثر حمايت هاي آمريكا، بهائيگري به ستون پنجم و يكي از ابزارهاي استكباري آمريكا بعد از جنگ جهاني اول مبدّل شد. 4. پادشاه عثماني: براي قدرداني از حمايت هاي عثماني از بهائيت، عبدالبهاء لوحي براي او نازل كرده و از او تشكر نمود. 5. دولت غاصب اسرائيل: بهائيت از اول پيدايش خود با يهود همكاري داشت، به طوري كه دكتر احمد شلبي عقايد اين فرقه را در كتاب مقارنة الاديان اليهوديه مي آورد كه هيئت بين المللي حيفا در نامه اي به محفل روحاني ملي بهائيان ايران در اول ژوئيه 1952 رابطه شوقي افندي رابا حكومت اسرائيل اعلام داشت.[2] با توجه به مطالب فوق معلوم مي شود كه فرقه بهائيت از اول تأسيس تا زمان حال هميشه وسيله اي براي خيانت به مسلمانان و حمايت از دولت هاي استعماري بوده است. اما در مورد عقايد آنان بايد گفت كتابهائي كه البهاء الله يعني ميرزا حسينعلي به گمان خودش نازل كرده و عقايد و احكامش را گفته است به عنوان نمونه اشاره مي كنيم: 1. الايقان 2. مجموعة الالواح 3 . الشيخ 4. اقدس 5. نبذة من تعاليم حضرت البهاء[3] عقايد بهائيت: بيشتر عقايد بهائيت در محور بهاء الله است كه در اينجا به چند نمونه اشاره مي كنيم: 1. شناخت: اولين چيزي كه بر بندگان واجب شده است شناخت محل تابش وحي و طلوع امرالله است، يعني معرفت به ميرزا حسينعلي بهاء الله كه در اثر اين شناخت اعمال قبول مي شود. 2. بهاء الله همان خداست و پس از او شوقي افندي خدا شد. 3. بهاء مژده انبياء گذشته و باب است، يعني سيد علي محمد شيرازي باب فقط مژده رسان بهاء الله بود و با آمدن او قيامت نزديك مي شود. 4. اسماء، صفات و افعالي كه براي خداوند تبارك و تعالي ذكر مي شود رموزي است براي اشخاصي كه آنها مظهر الله هستند(يعني خدا در آنها ظهور كرده است) و گرنه خداوند، اسماء و صفات و افعال ندارد. 5. بهاء الله، احد و واحد است و شريكي در ملك براي او نيست، چرا كه خداوند در او ظهور كرده است و اين ظهور براي شناخت بيشتر خداوند است كه در حجاب غيب از نظرها پوشيده است. 6. بهائيت از همه اديان گذشته بهتر است، چرا كه خداوند در بهاء الله ظهور كرده است و اديان ديگر با ظهور بهاء تمام مي شوند و به مرحله كمال مي رسند. 7. دين اسلام تا آمدن بهاء الله معتبر بود و قرآن كريم هيچ گونه اعجازي ندارد و توسط باب نسخ شده است. 8. بهاء الله يك معجزه است، زيرا بدون اينكه به مدرسه برود توانسته الواح مقدس فارسي و عربي را املاء نمايد. 9. شريعت بهائي فقط پس از هزار سال قابل تغيير است يعني خداوند تبارك و تعالي مي تواند بعد از هزار سال در شخص ديگري ظهور كند و دين بهائيت را نسخ كند، همچنانكه با ظهور خود در بهاء، دين اسلام را نسخ كرد.[4] احكام: بهائيت براي خود احكامي را هم به گمان خويش نازل شده، دارند كه به چند نمونه مهم اشاره مي كنيم: 1. نماز: صبح و ظهر و شام 9 ركعت به صورت فرادي نماز مي خوانند و قبله شان شهر عكا است كه قبر ميرزا حسينعلي بهاء (خدايشان) در آنجاست. در بهائيت نماز آيات نسخ شده و كسي كه آب ندارد به جاي وضو ، پنج بار مي گويد: بسم الله الاطهر الاطهر. 2. روزه: بهائيت مي گويند هر سال 19 ماه دارد و هر ماه نوزده روز پس روزه 19 روز در آخرين ماه سال واجب است كه عيد نوروز عيد فطرشان مي شود. 3. حج: زيارت محل تولد باب در شيراز و خانه حسينعلي ميرزا در بغداد در همه ايام به جاي زيارت كعبه قرار داده شده است. 4. ازدواج: بيش از يك زن جايز نيست، ازدواج با زن پدر حرام ولي با بقيه محارم مانند مادر، خواهر و .... حلال است. 5. طهارت: همه اشياء روي دنيا پاك است مانند: بول، غائط، مني، سگ و ... و اين موهبت بهاء به بندگان اوست. 6. مراكز اجتماع: «حظيرة القدس» در عشق آباد و «مشرق الاذكار» در نزديك شيكاگوي آمريكا از مراكثر اجتماع بهائيت به شمار مي آيند. 7. تربيت اولاد: درس و ياد دادن احكام به فرزند بر عهده پدر است و اگر فقير باشد هزينه آن از بيت العدل داده مي شود. 8. يك سوم از ديه كسي كه كشته شده است حق بيت العدل بهائيت است نه صاحب دم. 9. زنا: حد زنا در مرحله اول 9 مثقال طلا و در مرحله بعد 18 مثقال به بيت العدل ريخته مي شود. 10. مهماني: هر ماه يكبار مهماني بر همه واجب است هر چند با دادن آب خالي. 11. بهداشت: هر هفته يك بار غسل و ناخن گرفتن واجب است. 12. عيد: هر سال دو عيد هست: كه عبارت اند از روز بعثت باب(ادعاي بابيت) و روز ولادت ميرزا حسينعلي بهاء. 13. دفن اموات: مرده ها بايد در بلور، سنگهاي قيمتي و چوب هاي محكم و لطيف و با انگشتر نقش دار به اسم بهاء، دفن شوند. 14. آداب و معاشرت: با اديان ديگر با محبت و مسالمت رفتار شود تا بوي خوش رحمان(بهاء الله) را بيابند. 15. ارث: سهم دختر و پسر مساوي است همچنان كه بلوغ هر دو در 15 سالگي است. 16. اسباب منزل: هر نوزده سال يك بار، بايد اثاثيه منزل تغيير يابد.[5] با توجه به حمايت هاي علني استكبار و ادعاهاي بي منطق بهائيت بايد بگوئيم بهائيت دين نيست بلكه نقشة استعماري است براي ضربه زدن به امت اسلامي و غلبه بر كشورهاي اسلامي. زيرا اگر مردم اين مكتب را بپذيرند ديگر مبارزه با ظلم، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر مفهوم خودش را از دست مي دهد و بايد اشياي قيمتي را به حساب بهائيت در بيت العدل كه به جاي بيت المال رايج در دين اسلام است بريزند تا استكبار با خيال راحت بر كشورهاي بزرگ اسلامي تسلط يابد و هيچ رقيبي هم نداشته باشد. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقي رباني، اسماعيل رائين. 2. بهائيت در ايران، تهران، زاهد زاهداني.
[1] . حسين طباطبائي، مصطفي، ماجراي باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، 1379 شمسي، ص 45. رك: افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1381 شمسي، ص 271. و: امين، شريف يحيي، فرهنگنامه فرقه هاي اسلامي، ترجمه: موحدي، محمد رضا، تهران، باز، اول، 1378 شمسي، ص 69، ص 84. [2] . تاريخ جامع بهائيت، ص 271 و 298 و 323 و 563. رك: رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، قم، امير، اول، 1377 شمسي، ص 341. و: شلبي، احمد، مقارنة الاديان اليهوديه، قاهره، مكتبة النهضة المصريه، سوم، 1973 ميلادي، ص 336. [3] . همان. [4] . مقارنة الاديان(اليهوديه)، ص 331، ورك: تاريخ جامع بهائيت، ص 345. [5] . فرق و مذاهب كلامي، ص 343. رك: تاريخ جامع بهائيت، ص 345. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هر پيامبري كه از طرف خدا مبعوث شده است، علاوه بر درستي معجزات، پيامهايي مطابق با موازين عقلي، علمي و فطري از ناحيه خدا براي بشر آورده و آنها را براي مردم ابلاغ نموده است. هيچ پيامبري از طرف خداوند مطالب متضاد نياورده است، بهائيت نه تنها هيچ معجزه اي براي اثبات نبوت نداشته بلكه تمام اعتقادات آنان برخلاف معيارهاي عقلي، علمي و فطري مي باشند، كه نمونه اي از اين موارد بيان مي گردد: زماني كه سيد علي محمد باب در تبريز بود، حاكم آن ديار حمزه ميرزا تصميم ملاقات با علي محمد باب را مي گيرد تا او را بيازمايد، ميرزا در مجلسي كه براي اين كار بر پا كرده بود، از علي محمّد مي پرسد كه پيامبران خدا وحي و الهام را از ياد مي برند يا نه؟ علي محمّد فراموشي وحي و الهام را از روان انبياء انكار مي كند. ميرزا از او سخناني در شأن مجلس از سوي خداوند مي خواهد. علي محمد كلماتي را كه در آنها ذكري از نور و سراج و زجاج بوده مي خواند و نويسنده اي از معتمدان حمزه آنها را يادداشت مي كند. ميرزا علي محمد درخواست مي كند كه كلمات مزبور را تكرار كند ولي علي محمد از باز خواني سخنانش ناتوان مي ماند و سخنان ديگر را كه با گفتار نخستين يكسان نبود به هم مي بافد و با اين كار خود را رسوا مي سازد و اين قضيه را بهائيان هم منكر نمي شوند.[1] در كتاب بيان علي محمد گفتارهايي را بر زبان جاري ساخته كه ما گذرا به اينها اشاره مي كنيم «آنچه از حيوان(سگ و خوك و ......) بيرون مي آيد پرهيز نكنيد مگر اينكه لطافت را دوست داشته باشيد»[2] «شما انواع داروها و مسكرات را نبايد مالك شويد و نبايد آنها را بخريد و بفروشيد و به كار بنديد، مگر آنچه را دوست مي داريد كه بخواهيد بكنيد.»[3] از ادعاهاي حسينعلي بهاء كه خود نيز عدم مطابقت با موازين عقلي و عملي است اشاره مي كنيم: 1. بگو در هيكل من جز هيكل خدا ديده نمي شود و نه در زيبايي من جزء زيبايي او، و نه در هستي من جز هستي او، و نه در ذات من جز ذات او و نه در حركت من جز حركت او و نه در سكون من جز سكون او و نه در قلم من جز قلم چيره و ستوده او ديده نمي شود.[4] 2. هيچ خدايي جز من كه(در عكّا) زنداني نشده و يگانه ام وجود ندارد.[5] 3. بهاء مقام خود را مقام نفس خدا در عالم امر و خلق مي داند و به همين اساس خويشتن را قبله گاه مريدان شمرده و دستور داده وقتي كه نماز مي گذارند رو به سوي وي آورند«چون خواستيد كه نماز بگذاريد روي خود را به سوي مقام اقدس و مقدّس من بگردانيد»[6] در جاي ديگر مي گويد:«اگر بهاء دوباره آب؛ حكم باده را صادر كند و درباره آسمان چون زمين حكم نمايد .... همگي درست است و شك در آن نيست و هيچ كس را نرسد كه بر آن اعتراض يا چون و چرا نمايد.»[7] تمام اين چند موردي كه ذكر گرديد همگي از نظر عقلي مردود است و لذا هيچ ديني و هيچ پيامبري غير از دين بهائيت چنين ادعاهايي ننموده است. و تمام سخنان بهاء و ساير سران بهائيت مخالف و مغاير با ملاك هاي ديني و حتي غير ديني مي باشد و هيچ نوع توجهي براي آن وجود ندارد. 4. بهاء سخناني را كه به عنوان آيات مُنْزله(نازل شده) به نواحي زيادي مي فرستاد، گاهي آيات با يكديگر اختلاف و تفاوت داشت و چون غلط هاي صرفي و نحوي(ادبي) فراوان داشت، مورد اعتراض و نقد قرار مي گرفت و ميرزا حسينعلي بهاء و پسرش عباس، در عكّا به اصلاح آنها مي پرداختند و وحي خدايي را اصلاح مي كردند و اين موضوع را بصورت پرسش و پاسخي در كتاب اسرار الآثار آورده است.[8] 5. باب در كتاب بيان فارسي تصريح نموده كه حكم نجاست از نطفه انسان در آيين بابي برداشته مي شود و حسينعلي بهاء پس از بازگشت به بغداد خود را همان(من يظهره الله كسي را كه خدا ظاهر مي كند) مطلبي كه در كتاب باب ذكرش رفته بود، معرفي مي كند. اما هنگامي كه اذن طهارت نطفه صادر شد بهاء در حدود 32 سال داشته و سالها از انعقاد نطفه وي گذشته بود. بنابراين او نمي توانسته پيامبر موعود باب يا من يظهره الله باشد. 6. بهائيت دربارة هر زنا كار مرد و زنا كار زن حكم نموده كه جريمه اي به بيت العدل بپردازند و آن 9 مثقال طلا است اين حكم شامل تمام زنا كاران اعم از زن بي شوهر و شوهردار يا ارحام مي شود.[9] اين حكم بهائيت راه زنا كاري را كه در تمام اديان كار شنيع به شمار مي آيد به روي ثروتمندان مي گشايد زيرا از عهده اين جريمه برمي آيند. 7 .بهاء سخناني در علوم طبيعي هم دارد كه با بديهيات علمي متضاد مي باشد، او در كتاب ايقان مي نويسد كه نحاس يعني مِس، اگر از خطر يبوست در امان ماند پس از گذشت هفتاد سال خود به خود به ذهب يعني طلا تبديل مي گردد.[10] شيمي دانان اين مسئله را بررسي مي كنند كه مس (cu) با جرم اتمي 7/ 63 و طلا (Au) با جرم اتمي 197 بوجود آمده است و فاصله زيادي كه اين دو ماده از هم دارند هرگز مادة مس در معدن طبيعي خود تبديل به طلا نخواهد شد. 8. بهاء در علم تاريخ هم اشتباهات فراواني دارد به عنوان مثال: فيثاغورث فيلسوف نامدار يوناني است و بهاء او را هم عصر و شاگرد حضرت سليمان ـ عليه السّلام ـ ياد مي كند«فيثاغورث در زمان سليمان بن داوود بوده و حكمت را از معدن نبوت گرفته است» اين در حالي است كه سليمان قريب به چهار صد سال قبل از فيثاغورث بوده و محققان تاريخ هم اين مطلب را پذيرفته اند.[11] بنابراين، اين همه كَج گويي ها و سخنان بي اساس بهائيان از نظر علمي و عقلي نمي تواند از مظهر خدا و به عبارتي از كسي كه مدعي نبوت مي باشد، سر زند. لذا از همه اين مطالب فهميده مي شود كه اينها ساخته راي انسانهاي كج انديش است كه با پول هاي دولتهاي استعماري مي خواهند در برابر اديان آسماني به خصوص اسلام خود نمايي بكنند. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. فلسفه نيكو، جلد 2، ميرزا حسن نيكو. 2. سيري در كتاب بهائيان، رضا سلطان زاده.
[1] . آيتي، عبدالحسين، الكواكب الدريه،. [2] . بيان عربي، ص 28. [3] . بيان عربي، ص 42. [4] . مبين، ص 17. [5] . مبين، ص 396. [6] . اقدس، ص 3 و 4. [7] . اقدس، ص 4. [8] . طباطبائي، سيد مصطفي، ماجراي باب و بهاء، نشر روزنه، 1380، تهران، ص 197. [9] . اقدس، ص 15. [10] . ماجراي باب و بهاء، ص 199. [11] . طباطبائي، سيد مصطفي، ماجراي باب و بهاء، نشر روزنه، 1380، تهران، ص 199. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اعتقاد به امام دوازدهم از اصول عقايد شيعيان است و تمام شيعيان دربارة وجود شريف ايشان با استناد به احاديث و تاريخ و برهانهاي عقلي باور و يقين دارند. فرقة ضالة بهائيت منشعب از بابيت است و بابيت فرزند يكي از جريانات فكري شيعه بنام شيخيه مي باشد. در مسلك شيخيه اصلي وجود دارد، مبني بر اينكه بايستي در هر عصري يك شيعه كامل كه از آن به عنوان ركن رابع ياد مي شود وجود داشته باشد كه رابطة فيض بين امام و امت باشد. سيد علي محمد باب كه جواني جاه طلب بوده، مدتي در شهر مقدس كربلا در مكتب سيد كاظم رشتي رئيس و اعلم علماي مسلك شيخيه تحصيل نموده و بعد از مرگ استاد ادعاي ركنيت و ذكريت و مقام موهوم باب امام زمان ـ عليه السّلام ـ نمود. وي در يكي از كتاب هايش مي نويسد: «فرض است بر مقام رحمت خداوند عالم كه از جانب حجت خود عبدي را با حجت وافيه منتخب و اظهار فرمايد تا آنكه سبيل اختلافات را به نقطة وحدت برساند.»[1] وي با اين جملات ضرورت وجودي باب امام زمان را متذكر شده و در چند صفحة بعد مي نويسد: «امر كه به اينجا ختم شد از سبيل فضل امام غائب ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ عبدي از عبيد خود را از بحبوحة اعجام و اشراف منتخب از براي حفظ دين فرموده و علم توحيد و حكمت حقه كه اعظم خيرات است به او عطا فرموده... »[2] و در همان كتاب صريحا از امام زمان نام مي برد: ... الحسن بن علي و الحسين... و الحسن بن علي و الحجة القائم محمد بن الحسن صاحب الزمان... [3] سيد باب در اين مرحله هنوز در لباس اسلام بوده و پيرو آئين تشيع. پس امام زمان او همان امام زمان شيعيان است مانند هر شيعه معتقد به مقام ائمه، بوده است خود را كوچكتر از مقام ولايت و امامت دانسته و مي گويد: بحق خداونديكه آل الله را بولايت مطلقه ظاهر فرموده، كه وجود من و صفات من و كلماتيكه از لسان و قلم من جاري شده و باذن الله خواهد شد معادل يك حرف از ادعيه اهل عصمت ـ عليهم السّلام ـ نخواهد شد. لاجل آنكه ايشان در موارد مشيت الله سكني دارند و ماسواي ايشان در اثر فعل ايشان مذكورند.[4] اما طي چهار سال رفته رفته لحن سيد محمد علي شيرازي تغيير مي كند و خود را امام غايب و همان مهدي موعود ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ مي داند. سيد باب در نوشته هاي آخر خود و ميرزا حسينعلي نوري در نوشته هاي اول خود روايات مربوط به مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ را با تفسيرها و تاويلات مضحك به خودشان تطبيق مي كردند. اين بحث تا سالهاي آخر عمر ميرزا حسينعلي بهاء الله وجود داشته است، اما وقتي ادعاي نبوت و الوهيت و خدايي كرد. اين عقيده سد راه او قرار گرفته بود، فلذا آنرا منكر شد و اين اعتقاد را از مجعولات شيعه عنوان كرد. عبدالبهاء پسر حسينعلي نوري در مورد امام زمان مي گويد: اين قصور از اصل در عالم جسم وجود نداشته است بلكه حضرت امام ثاني عشر در ضمير غيب بود اما در عالم جسد تحققي نداشت بلكه بعضي از اكابر شيعيان در آن زمان محض محافظة ضعفاي ناس چنين مصلحت دانستند كه آن شخص موجود در چيز غيب را چنان ذكر نمايند كه تصور شود در ضمير جسم است.[5] ميرزا بها آنقدر نادان است و يا مردم را نادان فرض كرده كه در يك كتاب در مورد امام زمان مي نويسد: جميع فرق اثني عشر نفس موهوم را كه اصلا وجود نبوده مع عيال و اطفال موهومه در مدائن موهومه محل معين نمودن و ساجد او بودند.[6] و در صفحات ديگر ضمن تقبيح مذهب شيعه كه آنرا حزب مي خواند در داشتن عقيده به موجوديت امام زمان مي گويد: به تواتر رواياتي نقل نمودند كه هر نفسي قائل شود با اينكه موعود متولد مي شود كافر است و از دين خارج. اين روايات باعث شد كه جمعي را من غير مقصر و جرم شهيد نمودند، تا آنكه نقطة اولي روح ماسويه فداه از فارس از صلب شخصي معلوم متولد شدند و دعوي قائمي نمودند.[7] بايد از جناب بها و پسرش عباس عبدالبها پرسيد: اگر امام زمان موهوم بوده و يا در ضمير غيب و در عالم جسم و جسد وجود نداشته است. چرا سيد باب و ميرزا حسينعلي بهاء اسم و رسم آن را در كتاب هاي خود ذكر مي كنند و ادعاي مهدويت مي نمايند و در آغاز كار خود را مهدي معرفي كرد. بنابراين بايد گفت بنيان گذاران بابيت و بهائيت با استفاده از زمينه و بستر موجود در ميان مسلمانان و اعتقادي كه آنان به امام زمان داشتند خود را مهدي ناميدند و بعد كه مدعي نبوت و خدايي شدند منكر مهدويت شدند، پس امام زمان آنان هيچ ربطي به امام زمان ما شيعيان ندارد. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. مزدوران استعمار در لباس مذهب، سيد ضيا الدين روحاني. 2. تاريخ جامع بهائيت، بهرام افراسيابي.
[1] . شيرازي، سيد عليمحمد، صحيفة عدليه، منتشره از سوي بابيه مقيم تهران، بي تا، بيجا، ص 7. [2] . همان، ص 13. [3] . همان، ص 27. [4] . شيرازي، علي محمد، صحيفة عدليه، ص 10. [5] . سليماني اردكاني، عزيز الله، مصابيح هدايت. [6] . اقتدارات، مجموعة الواح و نوشته هاي بهاء الله، مطبعة سنگي، چ1310، ص 244. [7] . همان، ص 269. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز بيان اين مطلب لازم است كه در طول تاريخ اسلام هميشه كساني بودهاند كه از دين به عنوان ابزاري براي رسيدن به مطامع و اغراض خود استفاده ميكردهاند. قشر روحانيت نيز از اين مسئله مستثني نبوده و نيست چرا كه در طول تاريخ حيات روحانيت، هميشه كساني بوده اند كه از لباس روحانيت سوء استفاده ميكردهاند و آن را وسيلهاي براي رسيدن به خواستهاي نامشروع خود قرار ميدادند. در اين ميان دشمنان اسلام نيز نه تنها بيكار نبودند، بلكه چه بسيارمواردي وجود دارد كه از اين افراد خواسته يا ناخواسته به نفع خود سوء استفاده ميكردند و از آنها به عنوان وسيلهاي براي ضربه زدن به اسلام و تشيع و روحانيت استفاده ميكردند. يكي از اين افراد علي محمد شيرازي معروف به باب ميباشد كه با سوء استفاده از مقام و جايگاه رفيع اجتماعي روحانيت در ميان مردم آن زمان، براي خودش مقام و موقعيتي دست و پا كرد و با تأسيس فرقه بابيه عدهاي را به طرف خود جذب كرد. البته لازم به ذكر است كه علي محمد باب بازيچهاي بيش نبود،چرا كه صحنهگردان اصلي اين ميدان شخصي به نام ميرزا حسينعلي نوري بود.[1] و امّا ميرزا حسنعلي كه بود؟ حسينعلي در دوّم محرم 1233 هجري قمري در تهران به دنيا آمد. پدرش ميرزا عباس نوري معروف به ميرزا بزرگ از منشيان و مستوفيان زمان محمدشاه قاجار بود. خاندان ميرزا بزرگ به خوشنويسي و خوبي انشاء مشهور بودند. ميرزا حسينعلي در كودكي نزد پدر و بستگان و معلمان خصوصي، به فراگيري علوم و فنون مقدماتي پرداخت و بدين سبب از رفتن به مدرسه بينياز بود. در ايام جواني نيز چون هيچ اشتغالي نداشت، همه اوقاتش صرف گردش و تفريح يا مطالعه و تقرير و يا حضور در مجالس عارفان و حكيمان و محافل شاعران و اديبان ميكرد و از اين راه معلوماتي پراكنده و فراوان آموخت.[2] او در جنبشهاي بابيه، ازليه و بهائيه نقش بسيار بارزي داشت. در اوان ادعاي باب، ميرزا حسينعلي نوري به وي گرويد و كمكم بازيگر بسياري از وقايع آن دوره شد.[3] پس از اعدام سيد باب بهاء الله داستان وصايت ميرزا يحيي را بر سر زبانها انداخت و برادر جوانش را سپر بلاي خود نمود تا از آسيب معاندين در امان بماند.[4] اين بود خلاصهاي از زندگينامة بنيانگذاران بابيه و بهائيه، و امّا اين دو فرقه را روحانيان به وجود نياوردند، چرا كه: اولاً اگر يك يا چند نفر از قشر يا گروهي خطايي مرتكب شدند، نميتوان اشتباه آنها را به تمام افراد آن مجموعه نسبت داد. به عنوان مثال اگر پزشكي مرتكب خلافي شد، نميگويند پزشكان فلان خلاف را كردند بلكه ميگويند فلان پزشك آن خلاف را انجام داده، فلذا صحيح نيست كه بگوييم روحانيون، بابيه و بهائيه را تأسيس كردهاند چرا كه مؤسس هر كدام از فرقهها يك نفر بوده است. ثانياً در آن زمان يعني در حدود 180 سال قبل (1240 قمري) اگر نگاهي به نظام آموزشي آن دوره بنمائيم خواهيم ديد كه دانشگاه و مراكز آموزشي گوناگوني مانند اين زمان وجود نداشته است كه افراد براي تحصيل به آنها مراجعه كنند. و هر كس كه ميخواسته با سواد شود و درس بخواند به مكتب ميرفته و در مكتب هم بعد از يادگرفتن خواندن و نوشتن به فراگيري قرائت قرآن و برخي مسائل و احكام ديني ميپرداختهاند. و نمي توان به كساني كه در اين سطح علمي قرار دارند عنوان روحاني را اطلاق نمود. رهبران با بيت و بهائيت در سطوح عالي علوم ديني تحصيلاتي نداشته اند و به اين علت از حوزه روحانيت و روحاني خارج مي باشند. ثالثاً برخي از بابيه ادعا ميكردند كه سيد علي محمد باب داراي علم لدني بوده، حسينعلي نوري نيز چنين ادعايي داشته است.[5] حال گذشته از باطل بودن اين ادعاها، روشن است كه خود آنها هم قبول داشتهاند كه اشخاص بيسوادي بودهاند، فلذا براي توجيه عدم تحصيل و ناتواني علمي خود ادعا ميكردند كه علم لدّني دارند. مطلب ديگري كه از اين ادعاي آنها ميتوان فهميد اين است كه آنها در حوزه نيز درس نخواندهاند و داخل در قشر روحاني نيستند و الا ادعاي علم لدني نميكردند. رابعاً از همه اينها كه بگذريم مداركي در دست است كه ارتباط سيد علي محمد شيرازي و حسينعلي نوري را با سفارت روسيه و بعدها حسينعلي نوري را با سفارت انگليس به اثبات ميرساند كه براي آگاهي از آن مدارك ميتوان به كتاب بهائيت در ايران نوشته سيد سعيد زاهد زاهداني صفحات 131 تا 146 مراجعه كرد. به علاوه آن چه ادعاي وابستگي اين جنبش از زمان سيد محمدعلي باب به بيگانگان را تقويت ميكند، اين است كه او پس از طرح ادعاهايش در شيراز و انجام مناظره با علماي وقت و طرد وي از جانب روحانيت، تحت حمايت حاكم گرجي الاصل اصفهان قرار گرفت. و بر اثر پذيرايي بسيار سخاوتمندانه آن حاكم بر شدت ادعاهايش افزود.[6] خامساً علي محمد باب در تحصيلات مقدماتي در مكتب به تحصيل اصول زبان فارسي پرداخته است[7] و در كربلا هم كه در درس سيد كاظم رشتي حاضر ميشد، سيد كاظم به شرح زيارت جامعه و شرح عرشيه[8] مشغول بود. فلذا نميتوان ادعا كردكه او دروس حوزه را خوانده و حوزوي بوده است، چرا كه اصلاً مانند طلبهاي كه در حوزه شروع به خواندن صرف و نحو و... ميكند درس نخوانده، بلكه به علل ديگري در كلاس سيد كاظم حاضر ميشده است. حسينعلي نوري نيز از رفتن به مكتب بينياز بود، چرا كه تحصيلات مقدماتي را نزد پدر و معلم خصوصي در منزل گذراند. و در ايام جواني نيز هيچ اشتغالي نداشت و در مجالس عارفان و شاعران و اديبان حاضر ميشده است.[9] سادساً، برخي حكم بر ديوانه بودن علي محمد باب كردهاند، از جمله، ميرزا قلي خان هدايت در اين مورد نظرش را چنين بيان ميكند: «اثرات سوء حرارت شمس، رطوبت دماغش را به كلي زائل كرده بود».[10] و نيز برخي خاورشناسان گفتهاند: تأثير آفتاب سوزان و فعاليت دائمي وي، اثر عميقي در آشفتگي خاطرش داشته بعلاوه تماس وي با اروپائيان در آن مكان، انحرافاتي در طرز فكر وي به وجود آورده و عامل ديگري در تغيير روحيات وي به شمار ميرفت.[11] از اين مطلب دو چيز ثابت ميشود يكي آن كه علي محمد اختلال رواني يا به عبارت بهتر مشكل رواني داشته. دوّم آن كه با بيگانگان از همان آغاز در ارتباط بوده است. بسياري از روحانيان آن زمان حكم به ارتداد علي محمد كرده بودند از جمله آنها روحانيان تبريز است.[12] حسينعلي در كتاب ايقان درباره عدم اقبال روحانيان بزرگ نسبت به باب ميگويد: چنانچه در اين عهد احدي از علماي مشهور كه زمام ناس در قبضه حكم ايشان بود، اقبال نجستند، بلكه به تمام بغض و انكار در دفع كوشيدند.» پس بنابر گفته خود حسينعلي نوري نه تنها روحانيان حوزه و بزرگان حوزه به علي محمد باب نگرويدند بلكه با تمام توان و نيرو به مقابله با او برخاستند و او و پيروانش را تكفير كردند. به همين دليل بابيه و بهائيه با اسلام و روحانيت به مخالفت پرداخت، چنان كه سفير روسيه به وزارت خارجه كشورش مينويسد: سند شماره 4: اين فرقه (بابيان) در دو جناح مبارزه خود را شروع كردهاند، بدين معني كه هم بر ضد دولت و هم بر ضد علماء قيام كردهاند.[13] و هم چنين در سند شماره 13 مينويسد: خيلي خوب است كه فرقه بابيه با علماي اسلام مخالفت و مبارزه شديد شروع كرده است.[14] از مطالبي كه بيان شد ميتوان نتيجه گرفت كه روحانيان بنيانگذار فرقههاي بابي و بهايي نبودهاند بلكه موسسين اين فرقهها روحاني نماياني بودند كه از لباس روحانيت براي رسيدن به مقام و منزلت سوء استفاده كردهآند و از سوي ديگر اولين مخالفان اين دو فرقه ضاله، روحانيها بودند كه به شدت در مقابل اين فرقههاي ضاله ايستاده و شهداي متعددي تقديم كردند كه شاخصترين اين شهداء شهيد آيت الله محمدتقي برغاني بود و الان نيز روحانيت در مقابل تبليغات گسترده اين فرقهها ايستاده و با آن به مبارزه ميپردازد. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. فرهنگ فرق اسلامي، دكتر محمد جواد مشكور. 2. تاريخ جامع بهائيت، بهرام افراسيابي. 3. شيخيگري، بابيگري، بهائيگري، مدرسي چهاردهي.
[1] . زاهداني، سيد سعيد زاهد، بهائيت در ايران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ ششم، ص 143 ـ 145،. [2] . بهائيت در ايران، ص 143-144. [3] . همان، ص 145. [4] . همان، ص 145. [5] . افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، انتشارات سخن، پنجم، 1374، ص 71. [6] . بهائيت در ايران، ص 150-160. [7] . تاريخ جامع بهائيت، ص 71. [8] . همان، ص 82. [9] . بهائيت در ايران، ص 143 و 144. [10] . تاريخ جامع بهائيت، ص 79. [11] . همان، ص 77. [12] . همان، ص 173. [13] . همان، ص 344. [14] . همان، ص 349. ( اندیشه قم ) | |
|
1 2 -> |
|
|
+ نوشته شده در ساعت   توسط م.ب
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيش از بيان تفاوت عقايد بهائيت با اديان توحيدي لازم است، در مورد اصول مشترك و مورد اتفاق اديان توحيدي و آسماني مطالبي بيان گردد، تا ويژگيهاي اديان الهي با اديان ساختگي مانند بهائيت بهتر روشن شود. اديان توحيدي كه همان اديان آسماني و حقيقي هستند، داراي سه اصل كلي و مشترك مي باشند، اعتقاد به خداي يگانه، اعتقاد به زندگي ابدي براي هر فرد انسان در عالم آخرت و دريافت پاداش و كيفر اعمال كه در اين جهان انجام داده است و اعتقاد به بعثت پيامبران از طرف خداي متعال براي هدايت بشر بسوي كمال نهائي و سعادت دنياو آخرت. بنابراين توحيد و نبوت و معاد، اساس و ركن اديان آسماني را تشكيل داده و از ويژگي هاي آنها به حساب مي آيد. البته ممكن است بر اثر اعمال سليقه ها و اغراض فردي و گروهي تحريفات در برخي از اديان توحيدي بوجود آمده باشد. مانند اعتقاد به تثليث مسيحي كه با توحيد در تضاد است هر چند مسيحيان در صدد توجيه آن برآمده اند.[1] از آنجايكه فرقه بهائيت هيچ نوع نشان و علامت آسماني و الهي ندارد بلكه بر اثر خواست هاي نفساني و شيطاني عده اي شكل گرفته،[2] عقايد و باورهاي آنها نيز با اصول اديان الهي در تضاد و تناقض مي باشد. توحيد كه از اصول بنيادي و اساسي اسلام و اديان توحيدي مي باشد، نه تنها در آيين بهائيت مورد اشاره و تاكيد قرار نگرفته بلكه رهبر و بنيانگذار اين فرقه ميرزا حسينعلي ادعاي الوهيت نموده و به شرك گرفتار آمده است، او به صراحت در كتاب «مبين ص 293 مي گويد:«اي خداي كه براي خود آفريده اي مسلمانان نگذاشتند كه اين خدا نظري به دوستان خود كه بهائيان مي باشد بياندازد.» در كتاب اقدس ص 77 مي گويد:«گوش فرا دهيد اي جماعت بهائيان كه خداي شما از زندان بزرگ پيام مي دهد كه نيست خدائي جز من توانا و متكبر و خودپسند.» و همچنين خطاب به ارامنه مي گويد: اي جماعت عيسويان آن خدائي را كه شما او را خداي پدر ميخوانيد آمده است، با مجد اعظم در بين امم، پس متوجه او باشيد.» در كتاب مبين ص 289 مي نويسد: گوش دار كه از مصدر بالا بر زمين محنت و ابتلا اين وحي نازل شد كه نيست خدايي مگر من تنها كه در زندان بدست بندگان ظالم خود گرفتارم.»[3] بنابراين بهائيت با اصلي ترين اصول اديان الهي كه توحيد مي باشد، مخالف است و بندگان خدا را برخلاف دعوت تمام انبياء الهي به اطاعت و خشوع از خودشان يعني ميرزا علي محمد باب و حسينعلي بهاء دعوت مي كند، حسينعلي بهاء مي گويد: به تحقيق ظاهر شده است محبوب عالمين و مقصود عارفين و معبود اهل آسمانها و زمين و محل سجده و سجود اولين و آخرين.»[4] انكار قيامت: قيامت كه يكي از اصول مسلم اديان توحيدي بوده و بر آن تاكيد شده است، از نگاه ميرزا علي محمد باب موهوم و دروغ پنداشته شده[5] و از ديدگاه حسينعلي بهاء واقع شده است و در كتاب لوح اقدس مي گويد: به تحقيق قيامت برپا شد و اسرافيل هم در صور دميد و منادي هم ندا داد. و زمين هم به ظهور من متزلزل شد و كوه ها هم به ظهور من مانند پنبه زده شد و آسمانها هم پيچيده شد. و بهشت هم در طرف راست قرار داده شد. و آتش هم باشتغال درآمد باز هم انكار مي كند. بعد مي گويد: اي جماعت بهائيان گوارا باد شما را اين بهشت كه بقاء جمال من است و همچنين در جاي ديگر مي گويد: بگو به مردم كه قيامت برپا شد و گذشت قيامت تمام شد قيامت و صاحب قيامت كه من باشم آمد و زلزله زمين تمام شد و اگر كسي بگويد كه بهشت كو و كجاست آتش دوزخ، پس اي جماعت بهائيان جواب مردم را بگوئيد كه قيامت عبارت از ظهور ميرزا حسينعلي است و بهشت ديدن روي ميرزا حسينعلي است، آتش دوزخ همان جان توست. در صورتيكه ايمان به حسينعلي نياورده باشيد.»[6] از آنچه گذشت به خوبي استفاده مي شود كه مفهوم قيامت از ديدگاه آنها با مفهوم قيامت از ديدگاه اديان آسماني كاملاً متفاوت است، قيامت از نظر آنها در همين دنيا واقع شده و اتفاق افتاده است. و قيامت بعد از مرگ را قبول ندارد. آنچه در يك جمع بندي مي توان گفت: اين است كه حسينعلي بهاء در مجموع گفتارش توحيد، معاد و نبوت را كاملاً انكار نموده است. بنابراين آئين بهائي هيچ نوع مشابهت با اديان توحيدي نداردو ساخته و پرداخته اي دشمنان اسلام و خصوصاً روسيه مي باشد كه به قصد ضربه زدن به اسلام به وجود آمده است. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. بهائيت در ايران، دكتر سيد سعيد زاهد زاهدي. 2.انشعاب در بهائيت، اسماعيل رائين.
[1] . مصباح، محمد تقي، آموزش اصول عقايد، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات، يازدهم، 1373، قم، 1/32. [2] . به كتاب خاطرات دالگوركي جاسوس روس در ايران مراجعه شود. [3] . خندق آبادي، جامعه جعفريه،كتابفروشي و چاپخانه پامنار، 1335 هـ. ص 28. [4] . همان، ص 36. [5] . همان. [6] . همان. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از ضروريات دين اسلام اين است كه سلسله پيامبران ـ عليهم السلام ـ با پيغمبر اسلام ختم شده و بعد از آن حضرت، هيچ پيامبري نيامده و نخواهد آمد و بايد هر مسلماني به آن معتقد باشد و از اين روي، مانند ساير ضروريات دين نياز به استدلال ندارد. در عين حال مي توان اين مطلب را هم از قرآن و هم از روايات متواتر استفاده كرد. قرآن مي فرمايد: «ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبييّن.»[1] محمد پدر هيچيك از شما نيست، بلكه وي رسول خدا و خاتم پيامبران است.» برخي افراد ناآگاه گفته اند كه اين آيه دلالت بر خاتميت پيامبر ندارد، چون واژه خاتم به معني انگشتري نيز آمده است و شايد در اين آيه نيز همين معني (انگشتري) منظور باشد. پاسخ اين است كه خاتم به معناي وسيله ختم كردن و پايان دادن است.[2] و انگشتري هم از اين جهت خاتم ناميده شده كه بوسيله آن، نامه و مانند آن را ختم و مهر مي كرده اند. در عصر نزول اسلام، مهر افراد، نگين انگشتر آنان بوده كه با آن نامه ها را مهر مي كردند به نشانه اينكه پيام به پايان رسيده است. با توجه به اين نكته، مفاد آيه فوق اين است كه با آمدن پيامبر اسلام، طومار نبوت و پيامبري مهر پايان خورده و پرونده نبوت بسته شده است.[3] آيه فوق گرچه براي اثبات اين مطلب كافي است ولي دلايل خاتميت پيامبر اسلام منحصر به آن نمي باشد. چه اينكه هم آيات ديگري در قرآن مجيد به اين معني اشاره مي كند و هم روايات فراواني در اين باره وارد شده است. از جمله در سوره انعام آمده است: «اين قرآن بر من وحي شده تا شما و تمام كساني را كه اين قرآن به آنها مي رسد انذار كنيم.»[4] وسعت مفهوم تعبير (تمام كساني كه اين سخن به آنها مي رسد) رسالت جهاني قرآن و پيامبر اسلام را از يكسو و مساله خاتميت را از سوي ديگر روشن مي سازد. در سوره فرقان آمده است: «جاويد و پربركت است خداوندي كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا تمام جهانيان را انذار كند»[5] و همچنين در سوره اعراف فرموده است: «بگو اي مردم من فرستاده خدا به همه شما هستم.»[6] و همينطور در سوره توبه فرموده است: «ما تو را جز براي عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاده ايم.»[7] موضوع خاتميت پيامبر اسلام در صدها روايت مورد تصريح و تاكيد قرار گرفته كه از جمله آنها حديث منزلت است كه شيعه و سني به تواتر، آنرا از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل كرده اند. بطوريكه جاي هيچگونه شك و شبهه اي در صدور مضمون آن، باقي نمي ماند. و آن اينست: هنگامي كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي جنگ تبوك از مدينه حركت مي كرد، امير مومنان علي -عليه السّلام- را براي رسيدگي به كارهاي مسلمانان بجاي خود گماشت. آن حضرت از اينكه از فيض شركت در اين جهاد محروم مي شد، اندوهگين گرديد و اشك از چشمانشان جاري شد. پيامبر به آن حضرت فرمود: آيا راضي نيستي كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسي باشي؟ و بلا فاصله اين جمله را اضافه كرد: «با اين تفاوت كه بعد از من پيامبري نيست.»[8] در روايت ديگري از پيامبر اكرم نقل شده كه فرمود: «اي مردم بعد از من نبي نيست و بعد از شما امت ديگر نخواهد آمد.»[9] و از سوي ديگر حكمت تعدد پيامبران و پي در پي آمدن آنان اين است كه از سويي در زمان هاي پيشين تبليغ رسالت الهي در همة اقطار زمين و در ميان همة امت ها بوسيلة يك نفر، ميسر نبوده است و از سوي ديگر، گسترش و پيچيده شدن روابط و پيدايش پديده هاي اجتماعي نوين وضع قوانين جديد مي طلبيده است، و از سوي ديگر تحريفها و دگرگونيهايي كه به مرور زمان و در اثر دخالت هاي جاهلانه و مغرضانة افراد و گروه ها پديد مي آمده اند، نياز به تصحيح تعاليم الهي را به وسيلة پيامبر ديگري بوجود مي آورده است. بنابراين، در شرايطي كه تبليغ رسالت الهي در همة جهان بوسيلة يك پيامبر و به كمك ياران و جانشينان وي ميسر باشد، و احكام و قوانين يك شريعت، پاسخگوي نيازهاي حال و آيندة جامعه باشد و پيش بينيهاي لازم براي مسائل نو ظهور، در آن شريعت شده باشد و نيز تضميني براي بقاء و مصونيت آن از تحريف وجود داشته باشد، ديگر موجبي براي مبعوث شدن پيامبر ديگري نخواهد بود.[10] علاوه بر آنچه گذشت اجماع همه مسلمين شيعه و سني بر خاتميت پيامبر اسلام مي باشد. با توجه به دلايلي كه ارائه گرديد جاي هيچگونه ترديد و شبهه اي باقي نمي ماند كه پيامبر اسلام، خاتم پيامبران مي باشد و بعد از او پيامبري نخواهد آمد و هر كه ادعاي نبوت كند در غلو و كذب است. و در حقيقت دين اسلام را قبول نداشته و بر اساس هواهاي نفساني و رسيدن به قدرت چنين ادعائي نموده است. از اينگونه افراد سودجو و فرصت طلب كه از عوام الناس سوء استفاده نموده در تاريخ وجود داشته اند كه از جمله آنها علي محمد باب و حسينعلي بهاء الله مي باشند. با فرض محال اگر پيامبر اسلام خاتم پيامبران هم نباشد هيچ دليلي بر صحت و حقانيّت بهائيت وجود ندارد تا يك انسان عاقل به سوي آن گرايش پيدا كند بلكه ادله ي زيادي بر بطلان آن وجود دارد. در رابطه با بطلان عقايد اين فرقه از طرف علما و دانشمندان اسلامي كتاب هاي زيادي نوشته شده و دلايل زيادي بر بطلان باورهاي آنها ارائه گرديده است. و لكن آنچه در اين مختصر قابل ارائه است اين است كه صرف ادعاهاي گوناگون و متضادي كه از طرف رهبران فرقه بهائيت شده، گواه روشن بر كذب و عدم صداقت آنها مي باشند. چگونه ممكن است كسي هم نائب امام زمان باشد و هم خود او، و هم پيامبر باشد و هم خدا؟! زيرا محمد علي باب كه سرچشمه بهائيت از او شروع مي شود، در ابتدا ادعا مي كند كه نائب امام زمان است و سپس مي گويد خود مهدي موعود است و به آن هم قناعت ننموده و اعلام مي دارد كه پيامبر است. و همچنين حسينعلي بهاء نخست خود را پيامبر معرفي مي كند و سپس بدون هيچگونه ملاحظه اي ادعاي الوهيت مي كند!![11] در نتيجه بهائيت نه دين است نه مذهب بلكه فرقه است كه با حمايت كشورهاي استعمارگر براي ضربه زدن به اسلام به وجود آمده است و هم اينك نيز از سوي همان كشورها و خصوصاً اسرائيل تقويت و ترويج مي شود. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. كشف الحيل، عبدالحسين آيتي. 2. بهائيت دين نيست، ابوتراب عبدالله هدائي. 3. انشعاب در بهائيت، اسماعيل رائيني.
[1] . احزاب/40. [2] . طباطبائي، محمد حسين، تهران، نشر فرهنگي رجاء، بي تا، 16/508. [3] . سبحاني، منشور عقايد اماميه، موسسه امام صادق -عليه السّلام- اول، 1376ه، ص 136. [4] . انعام/19. [5] . فرقان/1. [6] . اعراف/158. [7] . توبه/28. [8] . طوسي، امالي، قم، دارالثقافه، اول، 1414ق، ص342. [9] . عاملي، حر، وسائل الشيعه، قم، آل البيت ـ عليهم السّلام ـ، دوم 1414ق، 1/15. [10] . مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش عقايد، سازمان تبليغات اسلامي، 1373ه.، ص 337. [11] . صفاتي، سيد احمد، نبوت عامه، قم، آفاق، دوم، 1404ق، ص143،. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پس از گستردگي اسلام، دشمنان اسلام و دولت هاي استعماري، مبارزه با آن را از طريق تحريف آغاز كردند و انديشه هاي خود را با مارك ديني به مردم ارائه دادند و با حمايت از رهبران بهائيت، خاتميت اسلام را زير سؤال برده و عده اي را براي نجات بشريت در دنيا معرفي كردند كه مي گويند: ظهور بهاء الله براي ايجاد اتحاد بين مسلمانان، مسيحيان و يهوديان آسيا است و همه را برابر اصول حضرت موسي جمع خواهد كرد!![1] اولين چيزي كه در اتحاد عالم لازم است وجود يك سيستم واحد فكري، اجتماعي و علمي در اعتقادات و مكتب مدعي اتحاد عالم مي باشد و با مجموعه انديشه هاي ناهماهنگ كه به صورت يك دستگاهي كه هيچ يك از اجزايش با ديگري هم خواني ندارد ـ و اين ناهماهنگي در بهائيت قابل انكار نيست ـ اتحاد عالم امكان پذير نمي باشد، چون از يك طرف معلوم نيست رهبران بهائيت چه كاره هستند آيا جانشين علي محمد باب هستند يا به تصور عده اي امام زمان هستند يا مثل عقيده برخي پيامبر الهي و يا خدا؟ چنانچه مي گويند: بهاء الله خدا بود پس از او عبدالبهاء خدا شد و سپس خدايي به شوقي رباني رسيد.[2] مكتبي كه ادعاي وحدت جامعه دارد ولي هنوز تكليف رهبرانش معلوم نيست به جاي اينكه عالم را متحد گرداند باعث اختلاف در جامعه مي شود. مسئله ديگري كه بر محوريت اتحاد عالم در مكتب بهائيت خط بطلان مي كشد، اصل بطلان اين فرقه در نزد اديان الهي مي باشد. خصوصاً دين اسلام به هيچ وجه با فرقه بهائيت سازگار نيست بلكه بهائيت از حيث مسائل اعتقادي بدتر از ملحدين و منكرين خدا مي باشد بالاخص با توجه به مسئله خاتميت در اسلام بهائيت هرگز نمي تواند در بين مسلمين آگاه نفوذ كند كه خداوند مي فرمايد: محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ پدر هيچ يك از شما مردان نيست ولي رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبر است.[3] بنابر عقيده مسلمانان، پس از دين اسلام نه دين جديدي خواهد آمد و نه پيامبري. پس هيچ مسلماني با حفظ اسلام خودش، نمي تواند به فرقه بهائيت داخل شود و مباني اعتقادي و اخلاقي بهائيت عاجزتر از اين است كه بين اديان مختلف و عالم اتحاد ايجاد كند. بلكه خودش عامل تفرقه در سطح جهان مي باشد. باز مي بينيم عبدالبهاء در يك سخنراني مي گويد: مسيح همان حقيقت الهي است كه اول و آخر ندارد و او ظهور خواهد كرد.[4] اگر فرقه بهائي قبول دارد كه مسيح حق است و ظهور مي كند، ادعاي اين فرقه در وحدت جامعه بر مبناي دين حضرت موسي بي اساس مي شود، زيرا رهبران بهائي خود ادعاي ايجاد اتحاد بين اديان براساس اصول حضرت موسي را قبول ندارند آنجا كه مي گويند: كساني خيال مي كنند بهائيت فرقه اي از اسلام است پس نيازي به رهبر و كتاب جديد ندارند و اين مخالف نظر بهاء الله است چرا كه او پيامبر ي است از سوي خدا و هدفش وحدت عالم انساني است و از اسلام، مسيح و يهود مستقل است.[5] پس محوريت اتحاد عالم در مكتب بهائيت كاملاً بي اساس مي باشد، زيرا با تناقضات موجود در آئين بهائيت و سخنان ضد و نقيض رهبران آن، نه از نظر عقل اين اتحاد قابل پذيرش است و نه از حيث علم و تجربه، چون آنان بعد از گذشت تقريباً دو قرن در اين راستا نه تنها هيچ كاري را از پيش نبرده اند بلكه خودشان در مسائل اعتقادي و اجتماعي و سازماندهي فرقة شان به اختلاف گرائيده و در تفرقه و نفاق غوطه ور شده اند. و تجربه چند ساله ثابت كرده است كه بر اثر همين تناقضات، بيشترين اختلاف در درون بهائيت رخ داده است كه مي رساند تمام ادعاهاي اجتماعي آنان باطل است، بطوريكه پس از 13 سال از مرگ علي محمد شيرازي باب، اولين اختلاف بين بهاء الله و برادرش اتفاق افتاد و اين داعيه دار وحدت، به دو فرقه ضد هم يعني ازليه و بهائيه تقسيم شدند. اختلافات ديگر در اين فرقه در زمان عبدالبهاء است كه بخاطر عزل برادرش محمدعلي از جانشيني خود و انتخاب شوقي رباني به رهبري بهائيت بعد از خود، بوجود آمد و منجر به فرقه هاي زير گرديد: 1. فرقه سهرابيه: با رهبري احمد سهراب در اندونزي كه بيشتر بهائيان آمريكائي پيرو او شدند.[6] 2. فرقه سمائيه: با رهبري جمشيد ماني كه در سال 1966م ادعا كرد به معراج رفته است و اعضاي محفل بهائيان پاكستان به او پيوستند. 3. فرقه خير اللهي: با رهبري ابراهيم جورج خير الله. 4. فرقه اي به رهبري ميرزا جاويد قزويني كه در بين تمام بهائيان بنابه تصريح بهاءالله مقام والائي داشت. 5. فرقه هاي خادميه، عباسيه يا مارقين، موحدين يا ناقضين و... كه در دوره رهبر دوم بهائيان، جدا شدند، و هر كدام فرقة ديگر را باطل مي دانستند.[7] ناهماهنگي ديگر در بهائيت پس از مرگ شوقي رباني است كه چون فرزند نداشت گفتند: پس ولايت تمام شد. (به تعبيري بهتر فرقه بهائيت به پايان رسيد) ولي باز هم باقي مانده اين فرقه به اختلافات دامن زده و هم ديگر را رد كردند كه در ذيل به آثار اين اختلافات اشاره مي شود. 1. «روحيه ماكسول» همسر شوقي رباني با ايادي و پيروان انگليسي، بيت العدل منتخب شوقي را منحل كرد و احكامي از بهاءالله را نسخ نمود. 2. «چارلز ميسن ريمي» رئيس بيت العدل منتخب شوقي كه پيروانش لقب «ولي امر ثاني» و «عزيز الله ثاني» به او دادند. 3. اداره جامعه بهائيت به صورت هيئت 9 نفري كه برخلاف وصيت رهبران بهائي بود.[8] اختلافات ديگري هم بر اثر اعتراض به شوقي رباني درباره انتخاب برخي افراد بي كفايت به عضويت بيت العدل و... روي داده است كه بايد گفت ادعاي وحدت در بين اديان با اين همه اختلاف و جدائي و با نداشتن هيچ دليل منطقي و مخالفت با اعتقادات مردم جهان، جز بي پايه بودن بهائيت چيزي را ثابت نمي كند. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. ترجمه كتاب نصايح الهدي، محمدجواد بلاغي. 2. خاتميت و پاسخ به ساخته هاي بهائي، علي اميرپور.
[1] . سراج الدين، احمد وليد؛ البهائيه و النظام العالمي الجديد، بي جا، مكتبه دارالفتح، بي تا، ج 2، ص 391. [2] . حسيني طباطبائي، مصطفي؛ ماجراي باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، 1379 هـ ش، ص 45. و شريف الدين الامين، يحيي؛ فرهنگ نامه فرقه هاي اسلامي، ترجمه موحدي، محمدرضا، تهران، باز دوم، 1378 هـ ش، ص 48. [3] . احزاب/40. [4] . البهائيه و النظام العالمي الجديد، ج 2، ص 421. [5] . همان، ج 2، ص 192. [6] . مرتضي احمد؛ تاريخ و نقش سياسي رهبران بهائي، بي جا، بي نا، سوم، 1346 هـ ش، ص 85. [7] . البهائيه و النظام العالمي الجديد، ج 2، ص 449. [8] . افراسيابي، بهرام؛ تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1382 هـ ش، ص 576، ص 606. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب سؤال فوق با طرح امور زير روشن ميگردد: 1ـ با توجه به ادعاي خود بهائيان كه بهائيت دين مستقل است و براي خودش كتاب و پيامبري دارند، هيچ تعهدي در برابر دين اسلام ندارند لذا ملتزم به جوابگويي اشكالات از ناحيه قرآن بر بهائيت نميباشند. 2ـ بهائيت به علت ماهيت جعلي و ساختگي خود قطعاً نميتواند در مقابل آيات بيّنات قرآن توجيهي منطقي و قابل اعتنا داشته باشد و اكثر استدلالات آنها به سادگي قابل نقص و رد است. 3ـ در عين حال رهبران جامعه بهايي همواره در كتمان حقايق كوشيدهاند و تا جائي كه برايشان مقدور بوده بهائيان را ملزم به دوري از حقايق نمودهاند[1] و به توجيهات برخي از اشكالات پرداختهاند كه به يك نمونه از اين توجيهات پرداخته ميشود. يكي از مبلغين بهايي در توجيه مطلب ميگويد: «هركدام از اديان و مذاهب دنيا براي محدوده جغرافيايي خاص و زماني معين بوجود آمدهاند كه بعد از انقضاي مدت مقرر و عوض شدن اقتضائات زمان، نسخ شده و پيامبر ديگري باشريعت جديدي مبعوث گرديده و دين قبلي به اين وسيله منسوخ ميگردد ... نويسنده مذكور به عنوان شاهد به انقلاب كبير فرانسه اشاره كرده و ميگويد: يكي از موارد پيدايش نقص را در قانون آسماني ميتوان عدم تطبيق آن با مقتضيات زمان دانست ... مثلاً پيدايش اصل آزادي و برابري كه از انقلاب كبير بوجود آمده، و بعداً به شكل حقوق مدون تدوين گرديده است ... اين اصل خود به خود قوانين مذهبي گذشته را كه مبتني بر عدم تساوي حقوق بشر بود منسوخ نمود.»[2] در ردّ اين سخنان بايد گفت: اولاً: تمام آنچه براي اثبات نسخ شريعت مقدس اسلام گفته شد، بسيار سست است و هر منصفي، خود قضاوت خواهد كرد كه هيچ ربطي بين كلمات مؤلف بهايي و جاودانگي آئين اسلام و همه تصريحات قرآن وجود ندارد. ثانياً: مؤلف عيوبي را به اسلام نسبت داده و اسلام را بواسطة داشتن عيوب منسوبه سزاوار نسخ ميداند و بدون توجه به اين نكته كه آئين ميرزا حسين علي نوري و علي محمد باب نه تنها مشكلي را مرتفع نكرده كه در بسياري از موارد به آن چه مؤلف عيب اسلام ميداند خود بيشتر افزوده است. ثالثاً: افزون برهمه اينها اين توجيهگر بهائي هيچ توجهي به اتقاق و استحكام و كمال دين مبين اسلام كه مطابق با فطرت غير قابل تغيير انسان تشريع شده ننموده است و قطعاً آزادي واقعي انسان و جامعه در اين دين تضمين شده و احكام خاص و متقني در دين اسلام در رابطه با آزادي انساني تشريع گرديده است. آزاديي كه از انقلاب كبير فرانسه نشأت گرفته است و امروز غربيان را دچار بحران اخلاقي و اجتماعي نموده و متأسفانه به سوي شرق هم در حال سرايت است، نه تنها ربطي به انسانيت و كمالات معنوي انسان ندارد، بلكه انسان را به پرتگاه حيوانيت كشانده و باعث متلاشي شدن جوامع سالم بشري شده است. معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. محاكمه و بررسي باب و بها، نوشته دكتر ح.م.ت.
[1] . شفا، امان الله، نامهاي از سن پالو، انتشارات دار الكتب الاسلاميه، 1349، تهران، با اقتباس از مقدمه كتاب. [2] . بخت آور، كمالالدين، تاريخ عقايد و مذاهب سامي، چاپخانه گيلدن، 1339، تهران، ص 28. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دولت هاي بيگانه براي پيشبرد سياست هاي استعماري در كشورها، دست به اختلافات ديني مي زنند، اما در كشور ايران كه پيرو مكتب اهل بيت عصمت و طهارت ـ عليهم السّلام ـ هستند و روحانيت آگاه، هميشه مردم را از انحراف باز مي دارند، زمينة پيدايش يك دين جديد غير ممكن است، چرا كه دين اسلام به عنوان آخرين و كاملترين دين، و پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آخرين رسول از طرف خداوند تبارك و تعالي براي مردم جهان مبعوث شده است.[1] لذا دشمنان به اين نتيجه رسيدند كه بايد رشتة ارتباط و وحدت مسلمين و بالاخص مركز ثقل وحدت شيعيان ايراني يعني دين، تضعيف شود، تا مردم متحد را از هم جدا كرده، و درصورت نياز بتوانند آنها را به جان هم انداخته و بر آنها تسلط پيدا كنند. بهترين كار براي پيشبرد اهداف شوم استعماري و ايجاد انگيزه در ملت ايران براي به ميدان آمدن، مسئلة مهدويت بود. براي همين سيد علي محمد باب شيرازي با تحريك بيگانگان ادعاي نيابت و باب امام زمان ـ عليه السّلام ـ را كرد.[2] وقتي هم ديد كه برخي از مردم ناآگاه، بدون تحقيق و دليل منطقي ادعاي او را پذيرفتند، مدعي شد كه آنچه مردم انتظار ظهورش را مي كشيدند من هستم، من همان مهدي و امام زمانم و آمدم جامعه را از فساد پاك سازم و بر همة مردم و علما واجب است كه از من اطاعت كنند.[3] سپس ادعاي نبوت كرده و به خيال خود قرآن كريم را نسخ نمود و كتاب بيان را به جاي آن معرفي كرد.[4] زيرا مي دانست با وجود قرآن كريم كسي به او ايمان نخواهد آورد و اگر عده اي ناآگاهانه به او گرويده اند، روزي با مطالعة دلائل عقلي و منطقي قرآن، بر بطلان باب و بهائيت يقين خواهند كرد و براي همين دستور داد تمامي كتابها غير از كتب خودشان، سوزانده شود، البته بعد از او ميرزا حسينعلي گفت: كتاب هايي را كه براي زندگي مورد نياز است بخوانيد و اين لطفي از جانب خداوند (خودش) بر بندگان است.[5] و خود را به بها ملقب كرد و همانند باب خود را مهدي، سپس پيامبر و در آخر هم خدا خواند و پيروانش از اين به بعد بهائيت معروف گشتند.[6] بنابراين يكي از كارهاي استعمار، در راستاي تضعيف اسلام حمايت آنان از بهائيت مي باشد و با مطرح كردن نسخ اسلام و قرآن، خواستند آثار ظاهر اسلام را از بين ببرند و با توجه به اهميتي كه حج دارد و سالانه ميليونها مسلمان در آن جمع مي شوند و آثار وحي و نبوت را مي بينند و از آنجا به زيارت مرقد منور رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمة اطهار ـ عليهم السّلام ـ مشرف مي شوند و چونكه همه اين مراسم يك نوع همايش جهاني اسلام و اتحاد مسلمين در برابر استعمار و مذاهب مزخرف، خصوصاً بهائيت مي باشد، رهبران بهائيت با پيروي از دشمنان سرسخت اسلام، در صدد اين شده اند كه بايد اين محوريت از بين برود و مكه، مدينه، قبور ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ و تمامي مزار علماي اسلام ويران گردند، تا ديگر كسي آثار اسلام را نبيند، چون به اصل كتاب هاي آنها دسترسي نداريم اين اعتقادات و احكام آنها را از كتابي نقل مي كنيم كه مولفش با رهبران بهائيت ملاقات ها داشته و كتاب بيان باب و اقدس و برخي از الواح حسينعلي بهاء را داشته است.[7] زعيم الدوله در اين باره مي نويسند: علي محمد باب، خانة خود در شيراز را به جاي كعبه، براي نماز خواندن به عنوان قبله قرار داده بود و يكي از احكامش اين بود كه به محض به قدرت رسيدن پيروان او بايد تمام بقاع مقدسه مانند، مكه، بيت المقدس، قبور انبياء و اولياء را خراب كنند و هر كس استطاعت پيدا كرد، خانة محل ولادت او را در شيراز حج كند، و آن خانه را تعمير و توسعه دهد.[8] حسينعلي بهاء نيز در كتاب اقدس مي گويد: قبله كسي است كه خدا او را ظاهر كرده است هر گاه او تغيير كند قبله هم تغيير پيدا مي كند. و چون بهاء در فلسطين و در شهر «عكا» زندگي مي كند، بعد از باب، قبلة بهائيان و هم چنين محل حج شان عكا شد. كه در مورد حج هم مي گويد: و به تحقيق كه خدا بر هر كس از شما كه استطاعت داشته باشد حكم به حج خدا (يعني قبر او در عكا) كرده است.[9] بنابراين علت اعتقاد بهائيان بر ويران كردن مكه و... براي از بين بردن آثار دين مقدس اسلام است، تا مردم به مرور زمان دست از اسلام برداشته و به سوي فرقة منحرف بهائيت كشيده شوند و بخاطر دشمنني با اسلام است كه كشورها و دشمنان مكتب تشيع مانند روسيه، تركيه، انگليس، آمريكا، فرانسه و رژيم غاصب صهيونيسم همواره از اينها حمايت مي كنند.[10] معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. بهائيت دين نيست، ابواتراب هدائي، تهران، فراهاني، سوم، بي تا. 2. بهائيت به روايت تاريخ، بهرام افراسيابي، بي جا، پرستش، اول، 1366 ش. 3. مبادي روحاني و تعاليم اجتماعي بهائي، شكوه شكوهي. 4. گنجينة حدود و احكام، عبدالحميد اشراق خاوري.
[1] . مائده/3، احزاب/40. [2] . الامين، شريف يحيي، فرهنگنامة فرقه هاي اسلامي، ترجمه: محمد رضا موحدي، تهران، باز، اول، 1378 ش، ص 69. [3] . زغيم الدوله تبريزي، محمد مهدي خان، مفتاح باب الابواب، ترجمة حسن فريد گلپايگاني، تهران، كتابخانة شمس، دوم، 1349. ص 121، و حسيني طباطبائي، مصطفي، ماجراي باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، 1379ش، ص 45. [4] . افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1382 ش، ص 201. [5] . همان، ص 361، و مفتاح باب الابواب، ص 168و270. [6] . مشكور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامي، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، سوم، 1357 ش، مشهد، ص 90. [7] . مفتاح باب الابواب، ص 8. [8] . همان، ص 68، ص 169. [9] . همان، ص 254، ص 259، ص 284. [10] . افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، مهرفام، چاپ دهم، 1382ش، تهران، ص 271، 298، 323؛ و رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، امير، اول، 1377 ش، قم، ص 341. ( اندیشه قم ) | |
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
استعمارگران با تجربه اي كه از جنبش هاي مسلمان بخصوص مردم ايران به عنوان سمبل شيعه، بدست آورده اند بر آن شدند تا پايه هاي اعتقادي مردم را مورد ترديد قرار دهند. از اين رو در ايران مرامي را بوجود آوردند كه بعدها به بهائيت مشهور گشت. اين فرقه دركنار حكومت هاي استكباري و در مقابل فرهنگ اصيل اسلامي قرار گرفت، از طرفي صهيونيزم نيز يك انديشه كاملاً استعماري است، براي همين دولتهاي غيراسلامي در فكر يافتن دست هايي در ميان مسلمانان بودند كه بتوانند سرزمين هاي وسيع اسلامي را مورد حمله و غارت قرار داده و در نهايت تحت سلطه خود درآورند، از اين رو به يهوديان وعده تشكيل حكومت مقتدر در فلسطين داده مي شد و بايد ديد وجه مشترك اين دو فرقه (بهائيت و صهيونيسم) در چيست تا پاسخ سؤال روشن گردد كه چرا مركز بهائيت در اسرائيل قرار گرفته است؟ 1. ارتباط بهائيت و صهيونيسم: از اول پيدايش، فرقه بهائيت با يهود ارتباط تنگاتنگي داشت به طوري كه روش بهائيت اين بود كه يهوديان را به جمع شدن در فلسطين و بر پايي دولت اسرائيل تشويق و بشارت دهند، چنانچه در كتاب اقدس بهاء الله آمده: آن روز (با تشكيل حكومت اسرائيل) روزي است كه كليم (حضرت موسي) رستگار شد و عبدالبها هم مي گويد: در كتاب هاي عهد عتيق آمده است كه يهود در سرزمين مقدس جمع مي شود و اين بشارت الهي در زمان بهاء الله تحقق يافت و خطاب به يهوديان مي گفت: اي دوستان خدا و فرزندان ملائكه هاي خدا، همانا آسمان جديد و زمين مقدس مهيا شده براي حكومت مقتدر صهيونيزم! و بهاء الله در اين سرزمين بشارت هاي الهي را ديد و خداوند به وعده اش عمل كرده است! در همين ارتباط شوقي افندي مي گويد: عبدالبهاء نوشته است كه فلسطين بايد وطن قوم يهود باشد و همسرش«روحيه» مي گويد: رشد بهائيت امكانپذير نيست مگر اينكه با اسرائيل ارتباط داشته باشد!![1] جولد تسيهر مستشرق يهودي هم مي نويسد: به يهوديان چنين وانمود مي شود كه هر آيه و نشانه اي كه در عهد قديم وجود دارد خداوند آن را به بهاء الله ظاهر كرده است. و عباس افندي هم بعد از مرگ پدرش، از تورات و انجيل براي آمدن خودشان بهره ها جست و آنچه را در سفر اشعيا وعده داده مي شود (كه مراد آمدن حضرت عيسي است( به بهاء الله تفسير كرد و نويسنده ديگري به نام محمد افندي مي نويسد: حضرت عبدالبها براي وحدت دين آسيا بين مسلمانان، مسيحيان و يهود آمده است تا همه را بر اصول حضرت موسي جمع كند.[2] وقتي هم تمام دولت هاي اسلامي با رژيم اسرائيل مخالفت كردند، شوقي افندي علاوه بر نوشته هايش كه حاكي از موافقت او با تاسيس دولت اسرائيل بود، با رئيس جمهور اسرائيل ملاقات كرد و مراتب وفاداري خويش را اعلام كرد و در پيامي به بهائيان به مناسبت عيد نوروز اعلام نمود؛ مصداق وعده الهي به فرزندان ابراهيم خليل و موسي كليم، دولت اسرائيل در ارض اقدس مستقر شده است!! براساس همين ارتباطات است كه بهاءالله به فلسطين مي رود، چنانچه در تاريخ آمده است، پس از مرگ علي محمد رهبر بابيه و سوء قصد بابيان به ناصر الدين شاه، يحيي صبح ازل جانشين باب و حسينعلي بهاء الله برادرش به بغداد رفتند، البته با حمايت و اسكورت دولت روسيه تزار. ولي بهاءالله جانشيني برادرش را از طرف باب، وسيله اي براي حفظ خود از گزند دشمنانش دانست و گفت: آنچه باب وعده داده بود به آمدنش من هستم و اين كار باعث اختلاف بين دو برادر گرديد و دولت عثماني آنها را به مركز حكومت يعني استانبول آورد، ولي در آنجا اختلافات شديدتر و دولت عثماني با ترفندي خاص و به بهانة خاتمه دادن به اختلافات و با توصيه دولت انگليس، يحيي صبح ازل را به قبرس و حسينعلي بهاء الله را به سرزمين فلسطين اشغالي انتقال داد![3] 2. حمايت هاي مشترك استعمارگران از بهائيت و صهيونيزم: محور دوم بحث، حمايت هايي دولت هاي استعمار گر از اين دو فرقه است كه فقط به چند نمونه اشاره مي كنيم: الف) انگليس: در اواخر جنگ جهاني اول، وزير امور خارجه انگليس در نوامبر 1917، اعلاميه خود را بر مبني بر تشكيل وطن ملي يهود در فلسطين صادر كرد و در همين ايام، جمال پاشا فرمانده كل دولت عثماني تصميم بر قتل عبدالبها و انهدام مركز بهائيت در عكا و حيفا را به خاطر حمايت عبدالبها با دادن آذوقه به ارتش انگليس، مي گيرد. وزير خارجه انگليس با واكنش تند و جدي به سالار سپاه انگليس دستور مي دهد تا با جميع قوا در حفظ و صيانت حضرت عبدالبها بكوشد و در اثر همين حمايت عبدالبها از انگليس، فلسطين به دست سپاه انگلستان افتاد و زمينه بوجود آمدن رژيم صهيونيزم به وجود آمد و عبدالبها براي اين خوش خدمتي به انگليس، لقب سِر(Sir) و نشان نايت هود گرفت.[4] ب) تركيه عثماني: تركيه در رشد بهائيت نقش موثري داشت و از طرفي يهوديان هم در دولت عثماني ناظران و مشاوراني در سه وزارت (نافعه، تجارت و زراعت، پست و تلگراف) داشتند كه«بسا يارافندي» صهيونيست يهودي تبار، ناظر وزارت نافعه، دست يهود را در تملك غاصبانه بسياري از اراضي قدس شريف بازگذاشت و پرنس سعيد حليم پاشا نخست وزير تركيه عثماني در 1913م هماهنگي و همبستگي كامل با صهيونيست ها داشت.[5] ج) فرانسه: كشور فرانسه هم از يك سو كنسولگري خود در بغداد را مامور مي كند تا حمايت دولت و دادن تابعيت فرانسوي به بهاء الله را اعلام كند و از طرفي در نيمه قرن 20 م بيشتر شخصيت هاي سياسي فرانسه را از جمله«ليون بلوم» نخست وزير و تا اوريول و مندليس فراكس به عنوان دو رئيس جمهور يهودي بودند كه بعدها زمينه حمايت هاي فرانسه از اسرائيل، در مجامع بين المللي شدند، علاوه بر اين امروزه احزابي در فرانسه از اسرائيل حمايت مي كنند.[6] د) آمريكا: آمريكا از اول پيدايش باب و بهائيت به طور آشكار و پنهان از آنها حمايت كرده است و پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران نيز با بهانه هاي حقوق بشر، آزادي، و... از ايران مي خواهد كه اين فرقه بهائي را به عنوان دين الهي بپذيرد از سوي ديگر حمايتش از اسرائيل به حدي رسيده است كه يكي از وزراي سابق اسرائيل در كتاب قصه شعبي مي نويسد: هيچگاه در تاريخ يهود مشاهده نشده است كه يهوديان در يك سرزمين (آمريكا) صاحب چنين نفوذ و سلطه شده باشند!! به همين جهت، امروزه اين اسرائيل است كه آمريكا را در زير سلطه خود قرار داده است![7] با توجه به مطالبي ياد شده روشن مي گردد كه استعمار و دشمنان اسلام براي شكستن اقتدار روحانيت شيعه و به تبع آن تسلط بر منابع مهم كشورهاي اسلامي با به وجود آوردن دو حزب به نام هاي حزب بهائي و حزب صهيونيسم برنامه هاي تسلط بر ممالك اسلامي را ريختند و براي همين است كه دولت عثماني به بهانه ترك درگيري، بهاء الله را به فلسطين انتقال مي دهد تا بتواند در آينده كشوري را كه هدفش شكست شيعه است به وجود آورد و رهبران اين دو حزب به طور كلي در خدمت دولت هاي استعمارگر مبدل شدند. بر اساس همين سياست است كه يهوديان در ايران به ظاهر، مكتب بهائيت را قبول مي كردند تا بيشتر بر ضد اسلام كار كنند. بنابراين مركزيت بهائيت در اسرائيل كاري حساب شده و دقيق است تا ضربه اي بيشتر به اسلام بزنند و اگر مركز بهائيت در كشور ديگر بود، بايد سؤال مي شد كه چرا به اسرائيل منتقل نمي كنند!؟ معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر: 1. ح ـ م ـ ت: محاكمه و بررسي در تاريخ و عقايد و احكام باب و بهاء، 3 جلد. 2. نيكو، حسن؛ فلسفه نيكو، مجلد 2 و 1.
[1] . سراج الدين، احمد وليد، البهائيه و النظام العالمي الجديد، بي جا، مكتبه دار الفتح، بي تا، ج 2، ص 383. [2] . همان، بي تا، ج2، ص 383 به بعد. [3] . حداد عادل، غلامعلي؛ دانشنامه جهان اسلام، تهران، بنياد دائرة المعارف اسلامي ، 1375ش،ج4، ص 733 به بعد. [4] . همان،كلمه بهائيت، تهران، بنياد دائرة المعارف اسلامي ، 1375ش، ر.ك: نصري، علي؛ نقد اصول دوازده گانه بهائيت، اصفهان، گويا، چاپ اول، 1382ش، ص 13. [5] . دعوتي، مير ابو الفتح؛ نفوذ صهيونيزم در مطبوعات، بي جا، نشر ايام، اول، 1376 ش. ص 38، ر.ك: دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ص 733، كلمه بهائيت. [6] . زاهداني، زاهد، بهائيت در ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ دوم، 1381 ش، ص 150. [7] . همان، ص 285. ( اندیشه قم ) | |
+ نوشته شده در ساعت   توسط م.ب
|