تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

بر اساس هیپونتیزم رو ح یک فرد از بدنش خارج می شود و به بدن فرد دیگری منتقل می شود نظر دین در این باره چیست؟

‏در پاسخ به سؤال، ابتدا باید نگرشى اجمالى به ماهیت هیپنوتیزم نمود و سپس پاسخ سؤال شما را بدهیم.
دانشمندان از دیرزمان دریافته بودند که سیاله مغناطیسى خاصى در انسان وجود دارد که با استفاده از تکنیک‏هاى خاصى، مى‏تواند به وسیله آن در افراد دیگر اثر بگذارد.
در آغاز وجود چنین نیرویى در مشرق زمین کشف شده بود. کلدانى‏ها، مصرى‏ها و هندى‏ها به آن پى برده بودند و براى درمان اعصاب و بى‏اشتهایى، از آن استفاده مى‏کردند. اما چندان شکل عمومى نداشت تا این که یک پزشک اتریشى به نام «مسمر» در اواخر قرن 18 میلادى (در سال 1775) آن را به عنوان یک کشف علمى مطرح ساخت و گفت: در وجود انسان نیروى سیال مخصوصى وجود دارد که مى‏توان براى درمان بعضى از بیماران، از آن استفاده کرد. تا این که «پویسکور» یکى از شاگردان مسمر به روش استاد آشنا شد و براى درمان بیماران از این نیروى مرموز بدن خود استفاده مى‏کرد و به اصطلاح این امواج مغناطیسى مخصوص را به بدن بیمار روانه مى‏ساخت.
یک روز هنگامى که مشغول درمان یک روستایى بود، ناگهان با نهایت تعجب دید او به خواب فرو رفت.
او از این جریان سخت متوحش و دستپاچه شد و خواست وى را بیدار کند، او را صدا زد برخیز برخیز، در این موقع با صحنه عجیب‏ترى روبه رو شد. بیمار در حالى که هنوز در خواب بود از جا برخاست و شروع به راه رفتن کرد او با تعجب و وحشت گفت: بایست بیمار ایستاد، کم‏کم فهمید که بیمار درحالى شبیه به خواب فرورفته که با خواب‏هاى معمولى بسیار فرق دارد. او در این حال صداى خواب کننده را مى‏شنود و هر چه به او دستور داده شود انجام مى‏دهد بالاخره هر طور بود، او را بیدار و به حال عادى برگرداند و به این ترتیب موضوع خواب مغناطیسى لااقل درآن محیط کشف شد و معلوم گردید که از طریق مانیتیسم (سیاله مغناطیسى) مى‏توان به هیپنوتیزم (خواب مغناطیسى) دست یافت.
با ادامه تحقیقات در این زمینه، آشکار شد که نگاه‏هاى طولانى به یک نقطه نیمه روشن، توام با تلقین‏هاى پى‏درپى، به ضمیمه استفاده از سیاله مزبور، براى خواب کردن افرادى که آمادگى دارند کافى است وبا این سه عامل مى‏توان افراد را به خواب مغناطیسى فرو برد.
مسأله مهم این جا بود که «عامل» (خواب واره‏گر) مى‏توانست جانشین اراده و تصمیم «معمول»، (سوژه خواب رونده) گردد، و معمول به تمام معنا تسلیم اراده او شود و هر دستورى به او بدهد بدون چون و چرا انجام دهد.
به عبارت دیگر هیپنوتیزم نوعى تحت کنترل قرار گرفتن فردى ضعیف (سوژه) توسط «قدرت ذهنى» فردى قوى به لحاظ تمرکز ذهنى (نه حرکات و تلفیقات ظاهرى هیپنوتیزور) قلمداد شده است. (ر. ک: حساسیت به هیپنوتیزم، هیلگارد).
آن چه در این جا مورد نظر مى‏باشد، این است که تأثیرات خواب واره‏گر (هیپنوتیزور) بر سوژه اعم از آن که ناشى از حرکات، تلقینات، تکنیک‏هاى ایدئوموتودیک، ریلاکسیک و... باشد و یا ناشى از قوت روح و ذهن که از طریق ریاضت و تمرین حاصل شده است، در هر صورت چگونه تأثیرى است؟ آیا صرفا ایجاد یک سرى تصورات و خیالات و تلقینات غیر واقعى است و یا آن که آنچه را که سوژه ادراک مى‏کند یا بدون ادراک بر زبان مى‏آورد و ظاهر مى‏سازد، واقعیتى تردید ناپذیر است؟
این مسأله هنوز جاى بحث بسیار دارد، ولى آنچه در حال حاضر مى‏توان گفت آن است که:
اولاً، حرکاتى که از معمول سر مى‏زند وسخنانى که برزبان مى‏راند، چیزى جز تلقینات عامل نیست مثلاً اگر به یک زبان خارجى که قبلا آشنایى نداشته تکلم مى‏کند، یا اعلام مى‏دارد در فلان منطقه هستم، یا راه مى‏رود و. همه القائات خواب واره‏گر است و از حقیقت بهره‏اى ندارد. البته این القائات تنها با حرکات و اشارات نمایشى نیست بلکه از طریق ذهن عامل صورت مى‏گیرد. بنابراین اگر هیپنوتیزور آن دسته از لغات خارجى را که سوژه تکلم مى‏کند، نداشته باشد، چنین حرکتى صورت نخواهد پذیرفت.
ثانیاً، در بعضى از موارد- نه به آن داغى که برخى طرح مى‏کنند- از این شیوه براى درمان برخى از بیماران مى‏توان استفاده کرد، و حتى در بعضى از موارد از آن به جاى داروى بیهوشى نیز استفاده نمود که این تأثیر چیزى جز آثار تلقین نیست.
برخى بین مسأله هیپنوتیزم و تجرید روح خلط نموده و آن دو را نیز مشابه یکدیگر فرض کرده‏اند. درحالى که بین آن دو تفاوت بسیار است و تفصیل آن در این مختصر نمى‏گنجد ولى امروزه برخى با استفاده از تکنیک‏هاى پیشرفته‏تر هیپنوتیزم، ادعای تجرید روح نموده و کالاى خود را به این نام قالب مى‏کنند.
روح هیچ فردی منتقل به بدن دیگری نمی شود واز نظرعقلی این کار محال است. از نظر اعتقادات دینی نیز این مسئله قابل پذیرش نیست که روح یک انسان داخل بدن انسان یا هر چیز دیگر شود.
مسئله بازگشت روح پس از مرگ به بدن‏هاى دیگر از قدیمى‏ترین مسائلى است که در میان بشر مورد بحث بوده و این همان است که در کتاب‏هاى فلسفى و عقاید و مذاهب، از آن به تناسخ تعبیر مى‏شود. همه دانشمندان تناسخ را چیزى جز بازگشت ارواح به زندگى جدید در بدن دیگر در همین جهان نمى‏دانند.
. بعضى از حکما مانند فیثاغورس و پیروان او و افلاطون قائل به تناسخ بوده‏اند یعنى مى‏گفتند که انسان وقتى مى‏میرد روحش به بدن هاى دیگرى منتقل مى‏شود و بعضى معتقد شدند که بعضى از روح ها منتقل به بدن حیوانات مى‏شوند که آنرا (مسخ) مى‏گویند. و بعضى مى‏گویند که روح پس از جدا شدن از انسان به بعضى از گیاهان منتقل مى‏شود که آن را (رسخ) گویند.
فرید وجدى مى‏گوید: تناسخ مذهب کسانى است که معتقدند روح پس از جدایى از بدن به بدن حیوان یا انسان دیگر مى‏رود تا خود را تکمیل نموده، شایسته زندگى در میان ارواح عالى در عالم قدس گردد. (1)
دانشمندان و مورخان معتقدند که زادگاه اصلى این عقیده کشور هند و چین بوده است. فقط دسته کوچکى به عنوان «تناسخیه» در میان فرق اسلامى دیده مى‏شوند که در گذشته وجود داشته‏اند، ولى امروز تنها نامى از آنان باقى مانده است. اما عقیده مزبور در میان محافل روحى اروپا طرفدارانى پیدا کرده است که از آن به سختى دفاع مى‏کنند.
اکنون باید دید چرا و به چه جهت فلاسفه و دانشمندان بزرگ، عقیده به تناسخ را به عنوان یک عقیده خرافى مردود شناخته‏اند؟
یک علت این است که دانشمندان مى‏گویند: موجودات زنده در این جهان یک لحظه آرام نیستند و دائماً از حالى به حال دیگر و از مرحله‏اى به مرحله کامل‏تر قدم مى‏گذارند. مثلاً نطفه تبدیل به علقه میشود و علقه مراحل بالاتر دوران تکامل را مى‏پوید. فلاسفه این حقیقت را از (قوه به فعل رسید) تعبیر مى‏کنند.
حال اگر عقیده به تناسخ پیدا کنیم و بگوییم مثلاً روح ابو على سینا پس از مرگ به نطفه‏اى وارد شود، باید قبول کنیم آن روح تکامل یافته و به مرحله پایین‏تر نزول کند و روح فعلیت یافته به قوه برگردد. این برخلاف قانون مسلم است، زیرا روحى که سابقاً بلد بود حرف بزند، راه برود، غذا بخورد و فکر کند، اگر در نطفه‏اى وارد شود، باید دوباره همه چیز را فراموش کرده و دوباره شیوه راه رفتن را بیاموزد.
این ارتجاع روشن و عقب گرد به تمام معنا و یک گام بزرگ به سوى مراحل گذشته خواهد بود. این سخنى است که هیچ فیلسوف و دانشمند و عالم طبیعى و محققى نمى‏تواند آن را بپذیرد. در حقیقت هر روح تنها مى‏تواند با بدن خود زندگى کند. در آخرت هم هر روحى به بدن یا نفس خود وارد خواهد شد و به سوى میزان حساب حرکت خواهد کرد.
از آیه «کیف تکفرون بالله و کنتم أمواتاً فأحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون»(2) استفاده می شود که عقیده به تناسخ صحیح نیست، زیرا عقیده مندان به تناسخ چنین مى‏پندارند که انسان بعد از مرگ بار دیگر به همین زندگى باز مى‏گردد، منتها روح او در جسم و نطفه دیگر حلول کرده و زندگى مجددى را در همین دنیا آغاز مى‏کند و این مسئله ممکن است بارها تکرار شود. این زندگى تکرارى در جهان را تناسخ یا عود ارواح مى‏نامند. آیه فوق صریحاً مى‏گوید: بعد از مرگ یک حیات بیش نیست و طبعاً همان زندگى در رستاخیر و عالم دیگر است. به تعبیر دیگر: شما مجموعاً دو حیات و مرگ دارید: نخست مرده بودید، که خداوند شما را زنده کرد و سپس مى‏میراند و بار دیگر زنده مى‏کند. اگر تناسخ صحیح بود، تعداد حیات و مرگ انسان بیش از دو حیات و مرگ بود.(3)
اما ارتباط و تماس با ارواح که اصطلاحاً به آن اسپریتسم و اسپرى توآلیسم مى‏گویند، غیر از مسئله تناسخ است. در میان دانشمندان ارتباط با ارواح از طرق علمى امکان دارد و امرى محال نیست. بنابراین باید گفت: ارتباط با ارواح را به عنوان یک واقعیت مى‏توان پذیرفت، ولى نباید از نظر دور داشت که این مسئله مورد سوءاستفاده عده زیادى قرار گرفته است و یا افراد ساده، به خیال خود و بدون هیچ گونه اطلاعات علمى با یک میز چرخان یا یک استکان و یا یک صفحه کاغذ پر از حروف الفبا با ارواح کبیر و صغیر مى‏توانند تماس بگیرند.
اصولاً بعد از مردن انسان، روح که از بدن جدا مى‏شود وارد بر جسم دیگرنمى‏شود بلکه در عالم مخصوص به خود مى‏ماند و عالم برزخ او شروع مى‏شود بنابراین این طور نیست که وقتى انسان مُرد، روحش به جسم دیگر وارد شود و روح در عالم برزخ، یا در نعمت است و یا در جهنم و نقمت برزخى قرار مى‏گیرد و من ورائهم برزخ الى یوم یبعثون (4) برزخ از پس از مرگ شروع مى‏شود و تا روز قیامت طول مى‏کشد.
پاورقی:
1)ناصر مکارم، عود ارواح، ص 11.
2)بقره(2) آیه 28.
3)تفسیر نمونه، ج‏1، ص 164.
4)مؤمنون آیه 100.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

گستره مفهومي آزاررساني

مفهوم اذيت و آزار در قرآن در قالب واژه هاي اذيت و مشتقات آن در24 مورد آمده است كه در بيشتر موارد به معناي آزردن و رنجيده شدن است. از آزاررساني رواني به شكل عيب جويي و استهزا، تهمت، تجسس، غيبت (حجرات آيات 11 و 12)، تحقير ديگري (لقمان آيه 18) و شكنجه و آزار جسمي در آياتي مانند 49 سوره بقره و 25 سوره نساء ياد شده است.
بنابراين براي شناخت مفهومي آزاررساني مي بايست همه واژگان مرتبط با مفهوم مورد بررسي و تحليل قرار گيرد.

اذيت

مهم ترين واژه در اين حوزه مفهومي، واژه اذيت است. راغب در مفردات آن را با ضرر و زيان پيوند زده است، چنان كه آغاز نوشتار بدان اشاره شد؛ اما برخي واژه پژوهان، براين باورند كه اين واژه هميشه با مفهوم ضرر و نقصان همراه نيست، بلكه هر چيز ناخشنود و ناسازگار طبع را مي توان اذيت ناميد. از اين رو در قرآن حيض به عنوان يك كنش و واكنش طبيعي كه امري ناخشنود و ناسازگار طبع (نه طبيعت بدن) است به عنوان اذيت از آن ياد شده است (التحقيق، ج 7ص 25 و ج 1 ص 65) و خداوند در قرآن مي فرمايد: و يسالونك عن المحيض قل هو اذي؛ و درباره حيض از تو مي پرسند بگو آن اذيت است. (بقره آيه 222)
اذيت و آزار به اشكال مختلفي چون جسمي مانند قطع عضو و شكنجه هاي بدني و نيز روحي و رواني مانند تمسخر و تهمت بروز و ظهور مي كند و واژه اذيت براي بيان اين معاني و مفاهيم نيز به كار رفته است.
واژه اذيت به معناي ناراحتي و در رنج افتادن در سه مورد حيض (بقره آيه 122) رنج و بيماري (بقره آيه 196) ويا عوامل اذيت مانند كك و شپش همان) و سنگيني سلاح و اذيت شدن به بارندگي و مانند (نساء آيه 102) به كار رفته است.
در اين نوشتار تنها به واژه اذيت پرداخته نمي شود، بلكه همه واژگاني كه مفهوم سه گانه آزاررساني اخلاقي، روان شناختي و جامعه شناختي را بيان مي كند، مورد نظر است.

ريشه ها و عوامل آزاررساني

1- اختلاف عقايد

قرآن در آيات متعدد به ريشه ها و عوامل آزاررساني توجه مي دهد. از جمله عواملي كه قرآن براي آزاررساني بيان مي كند، ريشه عقيدتي است. به اين معنا كه اختلاف عقايد موجب مي شود كه فرد و يا جامعه اي نسبت به ديگري موضع خصمانه بگيرد و به صورت آزاررساني آن را بروز دهد. قرآن با گزارش كاملي از وضعيت پيامبران و رفتارهاي مخالفان و دشمنان ايشان بيان مي دارد كه علت و ريشه اصلي همه اذيت و آزارهاي مخالفان پيامبران، اختلاف عقيده بوده است. ستيز عقيدتي كافران و مشركان آنان را وامي داشت تا به آزاررساني به پيامبران بپردازند. (بروج آيه 8 و نيز اعراف آيه 126)

2- محبت به دنيا

از ديگر ريشه هاي آزاررساني از ديدگاه قرآن، محبت به دنياست؛ زيرا در نگره قرآني محبت به دنيا ريشه و عامل همه كژ روي هاست (بقره آيه 212؛ آل عمران آيه 185 و 186)؛ چنان كه روايات بسياري به اين مسئله توجه مي دهد و از محبت به دنيا به عنوان مهم ترين عامل ياد مي كند و بر نقش محوري آن تأكيد مي ورزد. (كافي، كليني، ج1 ص 131؛ خصال، شيخ صدوق، ج 1 ص 25)

3- ناشكيبايي و زياده خواهي

ناشكيبايي و نوعي زياده خواهي از عوامل ديگر آزاررساني ياد مي شود؛ چنان كه قرآن در سوره بقره آيه 61 اين عامل را علت اصلي آزاررساني بني اسرائيل به حضرت موسي(ع) برمي شمارد.

4- بهره گيري از دسترنج ديگران

از علل و عوامل ديگري كه قرآن بدان اشاره مي كند، بهره گيري از دسترنج ديگري و غارت و فساد در زمين است كه مي توان آن را نيز به مسئله فزون خواهي و دنياطلبي بشر برگرداند. (كهف آيه 94) همين مسئله نيز ريشه برخي از خودآزاري هاست؛ زيرا به جهت زياده خواهي و دنياطلبي انسان گرفتار نوعي حسادت نسبت به ديگري مي شود و از آن جايي كه نمي تواند مطلوبش را به دست آورد، به خودآزاري روي مي آورد.

5- حسادت

حسادت كه خود نوعي خودآزاري است در بيان قرآني عاملي براي آزاررساني و خودآزاري ذكر شده است. اين مسئله را مي توان در داستان هابيل و قابيل ردگيري كرد. اين گونه است كه رنج بردن از نعمت هايي كه در اختيار ديگران است موجب مي شود تا زمينه خودآزاري و ديگر آزاري حتي در سطح قتل در اين انسان رشد كند. قتل هابيل به دست برادرش قابيل و نيز به چاه انداختن يوسف از سوي برادران از اين عامل حكايت مي كند.
قرآن بخشي از اذيت و آزارهاي اهل كتاب به ويژه يهوديان را به مسلمانان، از حسادت آنان نسبت به نعمت هدايت مسلمانان دانسته است. (نساء آيه 54)
در حقيقت اين مواردي كه در قرآن به عنوان موارد عيني و شواهد گزارش مي شود به عنوان مصداق است؛ بنابراين در موارد ديگر نيز آن را مي توان تعميم داد و عوامل پيش گفته را در موارد ديگر خودآزاري و ديگرآزاري ردگيري و جست و جو كرد.

6- خود برتر بيني

عامل مهم ديگري كه قرآن به عنوان ريشه و عامل آزاررساني از آن ياد مي كند، خود برتر بيني است. اين صفت ناپسند خود سبب آزاررساني به ديگران تلقي شده است كه به شكل و گونه هاي مختلفي ظهور مي كند. روي گرداني از حق، غرور بي جا (لقمان آيه 18) تمسخر (حجرات آيه 11) ترش رويي با مستمندان (عبس آيه 1 و 2)، بهره كشي و به كارهاي دشوار واداشتن (استعمار) و كشتن كودكان و فرزندان و جزيه به ناحق گرفتن و سلب رفاه و آسايش و رفتار فرعوني (اعراف آيه 129) از عوامل ديگر آزاررساني است كه قرآن به آن توجه مي دهد.
برخي عواملي چون برتري نژادي، رنگ پوست و مانند آن را به عنوان عوامل آزاررساني بيان مي كنند ولي به نظر مي رسد كه ريشه آن را مي بايست در عامل خود برتربيني جست و به آن بازگرداند.

7- شيطان و ابليس

عوامل ديگري را قرآن شناسايي و تبيين مي كند كه برخي از آن ها عوامل دروني و برخي ديگر از عوامل بيروني هستند. البته زمينه و بستر بيشتر اين عوامل بيروني و تأثيرگذاري آن را بايد در عامل و يا عوامل دروني انسان جست. به عنوان نمونه شيطان و ابليس به عنوان عامل بيروني زماني مي تواند به عنوان عامل عمل كند كه بستري مناسب و زمينه مساعدي در انسان وجود داشته و انسان تحت وسوسه هاي شيطاني به اذيت و آزار خود و يا ديگري بپردازد. شيطان به عنوان دشمن آشكار (بقره آيه 168) همواره از راه وسوسه (ناس آيه 5) و زينت دادن زشتي ها و رذايل به عنوان امور زيبا و پسنديده (محمد آيه 25) به عنوان عامل بيروني وارد ميدان مي شود و با وسوسه كردن بشر وي را به آزاررساني ترغيب و تشويق مي كند تا به اين وسيله به هدف خود كه گمراهي انسان است، برسد و راه خوشبختي وسعادت را بر انسان ببندد. (اعراف آيه 27)
ايجاد عداوت و دشمني، تقويت نفاق و كينه و جدايي ميان انسان ها (مائده آيه 91 و يوسف آيه 100) و ايجاد اختلالات عقلاني در بشر (بقره آيه 275) هر چند خود عاملي براي اذيت انسان است، زمينه و بستر آزاررساني به ديگران را در فرد فراهم مي سازد. اين گونه است كه انسان در دام شيطان مي افتد و خود عاملي براي آزاررساني ديگران مي شود (ص آيه 41)
عوامل ديگري چون جهل، شراب خواري، قمار و ابزارهايي از اين دست، زمينه هاي آزار شخص و ديگران را فراهم مي آورد كه همه تحت تاثير وسوسه شيطاني انجام مي شود. (مائده آيه90)
علامه طباطبايي در كتاب گران سنگ الميزان افزون بر عوامل يادشده، برخي از عوامل ديگر چون زلزله و سيل و خشك سالي را به عنوان عوامل آزار و اذيت انسان برمي شمارد و در نهايت به اين نتيجه مي رسد كه اين عوامل در حقيقت به خود مردم بازمي گردد و يا به منظور انتباه و بيداري مردمان انجام مي شود. (الميزان ج3 ص180 و نيز ج13 ص341 و نيز ج5 ص8 تا 14 و نيز ج17 ص209)

آثار آزاررساني

بي گمان هر كنشي واكنشي دارد و آثار آن در دنيا و آخرت و نيز در امور مادي و معنوي شخص بروز مي كند. قرآن با توجه به بينش و نگرش توحيدي، بازتاب هاي هر كاري را گوشزد مي كند و از مردمان مي خواهد به آثار و برآيند هر عمل و كنشي توجه داشته باشند. به عنوان نمونه بازتاب عمل حسادت كه عملي دروني و رواني است و گاه به شكل كنش در حوزه بيرون ظهور مي كند، به دو شكل آثار وضعي و طبيعي و پيامدهاي اخروي نمايان مي شود. (فاطر آيه43) آثار وضعي و طبيعي عمل حسادت، اين است كه فرد خود را در حالتي قرار مي دهد كه افسردگي و ناراحتي هاي روحي و رواني از آن جمله است. اين زيان حسادت است كه به طور طبيعي در خود انسان بروز مي كند و از سوي مومنان مورد شماتت و سرزنش قرار مي گيرد. افزون بر اين حسادت موجب مي شود تا در آخرت نيز از زيان آن در امان نماند. (بقره آيه262)
قرآن آن چنان به مسئله دوري و پرهيز از آزار و اذيت توجه مي دهد كه حتي انفاق و كمك هاي بشردوستانه اي كه همراه با منت و آزار و اذيت مردمان باشد، بي فايده و بيهوده برمي شمارد و از مومنان مي خواهد تا به دور از هرگونه منتي كمك و امدادرساني ها انجام شود؛ زيرا منت گذاري خود آزاررساني روحي ديگران است كه از ارزش عمل نه تنها مي كاهد بلكه آن را به هيچ تبديل مي سازد. (همان) آزار زباني كه انسان نسبت به ديگران حتي در صورت انفاق و كمك انجام مي دهد مي بايست مورد بازخواست قرار گيرد و آزاررسان سرزنش و نكوهش شود.
آزارهاي روحي كه به شكل تهمت، تجسس، غيبت و مانند آن صورت مي گيرد، در دنيا و آخرت آثار خود را نشان مي دهد (احزاب آيه57) و تهمت زنندگان از سوي خداوند مورد لعن و نفرين قرار مي گيرند. (نور آيه23)

راهكارهاي قرآني براي رهايي از آزار

از آن جايي كه برخي از اشخاص گرفتار بيماري خودآزاري و يا ديگرآزاري هستند و نمي توان از شر و آزار ايشان در امان ماند، قرآن راهكارهايي را براي رهايي از آزار ديدن و گريز از آن بيان مي كند. به عنوان نمونه زنان همواره در معرض خطر آزار و اذيت مردان قرار مي گيرند. از اين رو براي رهايي از آزار و در امنيت قرار گرفتن قرآن اموري را به عنوان راهكار بيان مي كند تا از آسيب در امان مانند. از جمله راهكارهاي قرآني براي امنيت بخشي به زنان اين است كه زنان افزون بر عفت باطني و رعايت آن با استفاده از پوشش حجاب خود را از آزار ديگران در امان نگه دارند. پوشش كامل موجب مي شود تا ازعوامل تحريك دور شوند و مردان را به سوي خود نكشانند. رعايت پوشش ظاهري همراه با متانت در راه رفتن و سخن گفتن راهكارهاي قرآني است كه براي رهايي از آزار توصيه و سفارش شده است. (نگاه كنيد الفرقان ج21 ص802 و تفسير كبير فخر رازي ج25 ص032 و نيز آيات مربوطه و يا مرتبط چون احزاب آيه95 و سوره نور)
قرآن در صورتي كه منشأ آزار عقيده ستيزي طرف مقابل است از راهكارهاي ديگري براي رهايي از اذيت و آزارهاي روحي و بدني استفاده مي كند. به منظور رهايي از فشارهاي مخالفان و دشمنان شخص مومن مي تواند از ابزار تقيه استفاده كند و با نهان كردن دين و مذهب خود، جان و مال و عرض خود را از خطر تعرض دور نگه دارد. از اين رو پنهان ساختن باور دروني و عدم اظهار آن در شرايط قدرت داشتن مخالفان و دشمنان و اعمال نفوذ آن جايز شمرده شده است (نحل آيه106) در برخي از روايات تقيه نه تنها جايز بلكه در برخي موارد براي رهايي از آزار ديگران واجب شمرده شده است. (وسايل الشيعه ج16 ص210)
هجرت و كوچ نيز از ديگر راهكارهاي قرآني براي فرار و گريز از آزاررساني ديگران مطرح شده است. بر اين اساس است كه مسلمانان صدر اسلام از مكه به مدينه كوچ كردند تا از آزار دشمنان در امان باشند. البته در شرايطي بهترين مقابله با آزاررساني مقابله به مثل است و در صورت امكان مي توان با آنان مقابله كرد واجب است كه شخص چنين كند. (حج آيه39)
شكيبايي و پناه بردن به خدا نيز از راهكارهاي ديگري است كه موجب مي شود كه روحيه فرد آزارديده تقويت شود و از مشكلات روحي و رواني آزار در امان ماند. (آل عمران آيه186 و اعراف آيه 129 و احزاب آيه48)

سجاد باقري - روزنامه کیهان - شماره18836

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مقايسه بين برهان صديقين فلاسفه اسلامى و وجود شناختى فلاسفه غرب بر اثبات وجود خدا

محمد محمد رضايى

بعضى چنين مى‏پندارند كه در حوزه و تمدن اسلامى، فلسفه خاص و مستقلى نداريم، هرچه داريم بازگويى همان مسائل فلسفى گذشته است. يا به تعبيرى همان فلسفه يونانى اسكندرانى است كه لباس عربى به تن كرده است.

ولى فلسفه اسلامى اگر از منظر خاص خود و در پرتو كل سنت فلسفى اسلامى كه يك تاريخ مستمر و طولانى دوازده قرنه داشته و هنوز هم مطرح و زنده است نگريسته شود، مانند هر امر ديگر اسلامى مشخص مى‏شود كه ريشه در قرآن و احاديث دارد و از اتقان و ظرافت‏خاصى برخوردار است. و اسلامى بودن فلسفه اسلامى نه تنها به خاطر اين واقعيت است كه در جهان اسلام و توسط مسلمانان پرورانده شده است، بلكه به خاطر اين است كه اصول و الهام بسيارى از مسائل فلسفى خود را از منابع اسلامى اخذ كرده است.

مسلمانان، سر آغاز حكمت و فلسفه را از پيامبران دانسته‏اند و معتقدند فلسفه و حكمت از مشكات نبوت ناشى مى‏شود و هرمس حكيم را با ادريس پيامبر يكى دانسته‏اند.

هدف از اين مقاله مقايسه بين دو ديدگاه در باب يكى از براهين اثبات وجود خداست. در يك طرف نگرش فيلسوفان اسلامى و در طرف ديگر نگرش فيلسوفان مغرب زمين است. همواره در مقايسه‏ى دو تفكر است كه قدر و منزلت تفكرى مشخص مى‏شود چنانچه از حضرت على عليه السلام نقل شده است: اضربوا بعض الراي ببعض فانه يتولد منه الصواب.(غرر الحكم).

به اين خاطر ابتدا تقريرهاى مختلف برخى از فيلسوفان اسلامى از برهان صديقين و سپس تقريرهاى مختلف برهان وجود شناختى فيلسوفان غربى را مى‏آوريم و در پايان به مقايسه مى‏پردازيم.

برهان صديقين از ديدگاه فيلسوفان اسلامى

انواع براهين اثبات وجود خدا

براهين اثبات وجود خدا را به لحاظى به دو دسته تقسيم كرده‏اند. يك دسته از براهين، مخلوقات را واسطه‏ى استدلال قرار مى‏دهند و با كمك مخلوقات به خداوند مى‏رسند. ولى در دسته ديگر از براهين، مخلوقات واسطه‏ى اثبات وجود خدا نيستند بلكه از خود حقيقت هستى و مفهوم هستى به خدا مى‏رسند. براهين دسته اول را انى و براهين دسته دوم را لمى يا شبه انى خوانده‏اند.

برهانى را كه اينك در صدد نقل، نقد و بررسى آن هستيم يعنى برهان صديقين و وجود شناختى از نوع دوم مى‏باشند.

برهان صديقين

برهان صديقين، برهانى است كه براى اثبات حق تعالى از خود ذات حق به ذات حق استدلال مى‏شود و از چيزى غير از حق تعالى بر ذات او استدلال نمى‏شود و به اشكال متفاوتى بيان شده است كه ما به مهمترين آنها اشاره مى‏كنيم:

1. برهان صديقين از نظر ابن سينا

اصطلاح برهان صديقين را نخستين بار ابن سينا بر برهان اختصاصى خود بر اثبات وجود خدا اطلاق كرد.

او اين برهان را در اشارات چنين تقرير مى‏كند.

موجود يا واجب است و يا ممكن الوجود، اگر واجب الوجود است كه مطلوب ما ثابت مى‏شود و اگر ممكن الوجود است وجود ممكن براى موجود شدن احتياج به مرجح دارد. حال اگر مرجح ممكن باشد دوباره خود احتياج به مرجح ديگرى دارد و همين‏طور تا بى‏نهايت ادامه دارد. و چون دور و تسلسل باطل است‏بايد به مرجحى برسيم كه ديگر ممكن نباشد بلكه واجب باشد و اين واجب الوجود همان خداست.

او بعد از تقرير برهان مى‏فرمايد:

«تامل كيف لم يحتج‏بيانا لثبوت الاول و وحدانيته و براءته عن الصمات الى تامل لغير نفس الوجود ولم يحتج الى اعتبار من خلقه و فعله و ان كان ذلك دليلا عليه، لكن هذا الباب اوثق و اشرف، اي اذا اعتبرنا حال الوجود يشهد به الوجود من حيث هو وجود و هو يشهد بعد ذلك على سائر ما بعده في الواجب والى مثل هذا اشير في الكتاب الالهي «سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق‏». اقول: ان‏هذا حكم لقوم ثم يقول:«او لم يكف بربك انه على كل شي‏ء شهيد» اقول: ان‏هذا حكم للصديقين الذين يستشهدون به لا عليه‏». (1)

تامل كن كه چگونه در اثبات مبدا اول و وحدانيت و يكتايى وى و پاكيش از عيبها بيان ما به تامل چيز ديگر جز خود وجود نياز نداشت؟و چگونه بيان ما در اين باب به ملاحظه مخلوق و فعل او محتاج نشد، و اگر چه آن هم بر وجود او دليل است؟ و لكن اين روش محكمتر و شريفتر است‏يعنى ملاحظه كردن حال هستى از آن روى كه هستى است، بر وجود واجب تعالى گواهى مى‏دهد چنان‏كه هستى او بر ساير هستيها كه بعد از او قرار گرفته‏اند گواهى مى‏دهد.

و اين آيه كه «به زودى نشانه‏هاى خودمان را در آفاق و نفسهاى آنها نشان خواهيم داد تا وجود حق بر آنها روشن گردد» در كتاب الهى به همين مطلب اشاره است، مى‏گويم: اين حكم مخصوص جماعتى است. وبعد از آن مى‏فرمايد:«آيا براى اثبات خدا كافى نيست كه او بر هر چيزى گواه است‏»، مى‏گويم: اين حكم صديقين است كه به او استشهاد مى‏كنند نه از هستى ساير موجودات بر هستى او.

بعضى، از جمله صدر المتالهين (ملا صدرا) بر اين عقيده‏اند كه برهان شيخ، برهان صديقين نيست; زيرا كه در برهان صديقين نظر به حقيقت وجود مى‏شود و حال آن‏كه در برهان ابن سينا نظر به مفهوم وجود شده است.

صدر المتالهين در اسفار مى‏فرمايد:...هذا المسلك (يعنى برهان شيخ الرئيس) اقرب المسالك الى منهج الصديقين و ليس بذلك كما زعم، لان‏هناك يكون النظر الى حقيقة الوجود، و هاهنا يكون النظر في مفهوم الوجود.

ولى به نظر مى‏رسد كه ابن سينا فقط از صرف مفهوم وجود به خدا نمى‏رسد بلكه از مفهوم وجود از آن نظر كه حاكى و مشير به حقيقت وجود است، شروع مى‏كند. به اين اعتبار مى‏توان آن را جزء براهين لمى يا شبه لمى يا صديقين قرار داد كه مخلوقات واسطه‏ى اثبات وجود خالق نيستند.

برهان صديقين از نظر صدر المتالهين (ملا صدرا)

صدر المتالهين در اسفار برهانى را ارائه مى‏دهد كه مى‏گويد اين برهان، برهان صديقين است و در عبارتى مى‏فرمايد:

«واعلم ان الطرق الى الله كثيرة لانه ذو فضائل و جهات كثيرة «ولكل وجهة هو موليها» لكن بعضها اوثق و اشرف و انور على بعض و اسد البراهين و اشرفها اليه هو الذي لا يكون الوسط في البرهان غيره بالحقيقة، فيكون الطريق الى المقصود هو عين المقصود و هو سبيل الصديقين الذي يستشهدون به تعالى عليه ثم يستشهدون بذاته على صفاته و بصفاته على افعاله واحدا بعد واحد».

بدان كه راهها به سوى خدا فراوان است; زيرا او داراى فضائل و كمالات متعددى است «و هر طايفه‏اى قبله‏اى دارد كه خداوند آن را تعيين مى‏كند». ولى بعضى از اين راهها محكم‏تر، بهتر و نورانى‏تر از بعض ديگر است. و محكمترين و بهترين برهان، برهانى است كه حد وسط آن غير از واجب نباشد. در اين صورت راه با مقصد يكى خواهد بود. و آن راه صديقين است كه آنان از خود او بر خودش استشهاد مى‏كنند و سپس از ذات بر صفات و از صفات بر افعال و سپس در ادامه مطرح مى‏كند كه اين آيه قرآنى بر اين برهان اشاره دارد:«او لم يكف بربك انه على كل شي‏ء شهيد».

اما تقرير برهان صديقين

در اين برهان ملا صدرا از حقيقت هستى و وجود به ضرورت و وجوب آن پى مى‏برد كه توضيح آن احتياج به چند مقدمه دارد:

الف. اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت; پس از آن كه پذيرفتيم كه واقعياتى در خارج وجود دارند و ما از هر يك از اين واقعيات دو مفهوم در ذهن خود انتزاع مى‏كنيم: يكى وجود و ديگرى ماهيت. و در جاى خود به اثبات رسيده است كه اقعيت‏خارجى مصداق و ما بازاء وجود است و ماهيت امر اعتبارى است كه از حد واقعيت‏خارجى انتزاع مى‏شود.

ب. تشكيك وجود; صدر المتالهين عقيده دارد كه وجودهاى خارجى چه قوى و چه ضعيف، چه علت و چه معلول همه مراتب يك حقيقت هستند; و مابه الاختلاف و مابه الاشتراك از يك جنس است كه به آن تشكيك وجود مى‏گويند.

ج. بساطت وجود; وجود، حقيقت‏بسيطى است كه نه جزء دارد و نه جزء چيزى است، چون چيزى غير از وجود نداريم.

د. ملاك نياز معلول به علت; ملاك نياز معلول به علت همان ربطى بودن وجود آن نسبت‏به علت و به عبارت ديگر ضعف مرتبه وجود آن است. و تا كمترين ضعفى در موجودى وجود داشته باشد بالضروره معلول و نيازمند به موجود عاليترى خواهد بود و هيچ‏گونه استقلالى از آن نخواهد داشت.

بر اساس اين مقدمات چهارگانه برهان صديقين از نظر ملا صدرا چنين تقرير مى‏شود:

مراتب وجود به استثناى عاليترين مرتبه آن كه داراى كمال نامتناهى و بى نيازى و استقلال مطلق مى‏باشد، عين ربط و وابستگى است; و اگر آن مرتبه اعلى تحقق نمى‏داشت، ساير مراتب هم تحقق نمى‏يافت; زيرا لازمه فرض تحقق ساير مراتب بدون تحقق عاليترين مرتبه وجود اين است كه مراتب مزبور مستقل و بى‏نياز از آن باشند، در حالى كه حيثيت وجودى آنها عين ربط و فقر و نيازمندى است. (2)

به عبارت ديگر اگر همه مراتب مادون كه همه وابسته و عين ربطااند به يك وجود مستقل و غنى منتهى نشوند لازم مى‏آيد كه آن مراتب مادون نيز متحقق نشود، ولى چون وجودات وابسته وجود دارند بايد وجود مستقل غنى نيز وجود داشته باشد;زيرا چگونه وجود ربط بدون مستقل تحقق پيدا مى‏كند.

اين برهان علاوه بر اين كه از مزاياى برهان ابن سينا برخوردار است از چند هت‏بر آن برترى دارد:

1. در اين برهان نيازى به ابطال دور و تسلسل نيست‏بلكه خودش برهانى بر ابطال تسلسل و علل فاعلى نيز هست.

2. به كمك اين برهان نه تنها وجود خدا را بلكه صفات كماليه او نيز قابل اثبات است مانند وحدت كمال، فعليت و استغنا، و....

تقرير برهان صديقين از نظر حاج ملا هادى سبزوارى

مرحوم حاجى سبزوارى اين برهان را در حواشى خود بر اسفار چنين تقرير مى‏كند:

«محكمترين و كوتاهترين تقرير برهان صديقين آن است كه بعد از اثبات اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت گفته شود كه حقيقت وجود كه همان واقعيت و عينيت است، حقيقت صرف و مرسله‏اى است كه محال است عدم را بپذيرد.

زيرا هيچ مقابلى مقابل خود را نمى‏پذيرد.(يعنى وجود، مقابل خود را كه عدم است نمى‏پذيرد و عدم مقابل خود را كه وجود است نمى‏پذيرد. يا به عبارت ديگر: هيچ ضدى، ضد خود را نمى‏پذيرد).

اين حقيقت مرسل كه ممتنع است عدم را بپذيرد واجب الوجود بالذات است، پس حقيقت وجود كه مرسل، مطلق، و يا صرف است، واجب الوجود بالذات است و همين مطلوب ماست‏». (3)

تنها مبادى تصديقيه‏اى كه در برهان صديقين از نظر حاجى سبزوارى به كار رفته همان اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت است. البته مبادى تصوريه آن از قبيل وجوب ذاتى و ضرورت ازليه بايد قبلا روشن شود.

برهان صديقين از نظر علامه طباطبايى

علامه طباطبايى تقرير خود را از برهان صديقين در پاورقى اسفار و جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم به اين صورت بيان مى‏دارد:

«وهذه هي الواقعية التي ندفع بها السفسطة و نجد كل‏ذي شعور مضطرا الى اثباتها، وهي لا تقبل البطلان و الرفع لذاتها حتى ان فرض بطلانها و رفعها مستلزم لثبوتها ووضعها، فلو فرضنا بطلان كل‏واقعية في وقت او مطلقا كانت‏حينئذ كل‏واقعية باطلة واقعا.وكذا السوفسطي لو راى الاشياء موهومة او شك في واقعيتها فعنده الاشياء موهومة واقعا و الواقعية مشكوكة واقعا ( اي هي ثابتة من حيث هي مرفوعة)، واذا كانت اصل الواقعية لا تقبل العدم و البطلان لذاتها فهي واجبة بالذات، فهناك واقعية واجبة بالذات والاشياء التي لها واقعية مفتقرة اليها في واقعيتها قائمة الوجود بها و من هنا يظهر للمتامل ان‏اصل وجود الواجب بالذات ضروري عند الانسان، و البراهين المثبتة له تنبيهات بالحقيقة‏». (4)

واقعيت هستى، واقعيتى است كه با آن سفسطه را رد مى‏كنيم و مى‏يابيم كه هر موجود با شعورى ناگزير از اثبات آن است; اين واقعيت هستى، ذاتا زوال و رفع را نمى‏پذيرد. حتى فرض زوال و رفع آن مستلزم ثبوت و وضع آن است. (حتى اگر فرض كنيم واقعيت زايل شده است، در فرض بطلان و زوال هم او را تصديق كرده‏ايم) يعنى اگر زوال و بطلان همه واقعيتها را در لحظه‏اى يا مطلقافرض كنيم، در اين صورت هر واقعيتى واقعا باطل و زايل شده است نه به طور مجازى و وهمى.

همچنين اگر سوفسطايى اشياء را موهوم مى‏پندارد، يا در واقعيت آنها شك مى‏كند، نزد او واقعا اشياء موهوم و مشكوك هستند.(در كنار زوال و رفع واقعيت آن را اثبات كرده‏ايم) و چون اصل واقعيت ذاتاعدم و بطلان را نمى‏پذيرد پس واجب الوجود بالذات است. پس واقعيتى كه واجب الوجود بالذات است اثبات شد. و اشيايى كه واقعيت دارند در هستى خود محتاج و قائم به واجب الوجود هستند.(يعنى وقتى در واقعيت اشياء نظر مى‏كنيم مى‏بينيم يا سابقه زوال يا لاحقه زوال دارند و از اينجا مى‏فهميم كه اينها واجب الوجود بالذات نيستند بلكه به واقعيت مطلق و واجب، قيام دارند) پس روشن شد كه اصل وجود واجب الوجود بالذات، براى انسان ضرورى است و براهينى كه بر وجود او اقامه شده است در حقيقت منبهات هستند.

تقرير برهان صديقين از نظر علامه از دو تقرير ديگر كوتاهتر است، زيرا نيازى به هيچ مسئله فلسفى ندارد، نه به مقدمات تقرير ملا صدرا و نه به مقدمه تقرير حاج ملا هادى سبزوارى.

به طور خلاصه برهان علامه چنين است: پذيرش اصل واقعيت در مقابل سفسطه امرى بديهى است چون همين كه خواستيم واقعيت را اثبات كنيم معلوم مى‏شود انديشه‏اى و گوينده‏اى و شنونده‏اى است و اصل واقعيت زوال ناپذير است; زيرا اگر اين واقعيت در شرايطى و يا زمانى زوال پذير است، يك زمان و يا شرايطى است كه در آن موقع زوال پذير مى‏شود. پس از فرض زوال، ثبوت آن لازم مى‏آيد. در اين حال زوالش مستحيل بالذات است و ثبات و تحقق آن ضرورت ازليه مى‏شود.

برهان وجودى (هستى شناختى يا انتولوژى) متفكران غربى

1. برهان وجودى آنسلم

Ontological Atgument

قديس آنسلم(1033 1109) يكى از معروفترين متكلمان و فيلسوفان قرون وسطى است وى در شهر «آوستا» در ايالت پيدمونت‏به دنيا آمد و راهب كليسا شد و در سال 1093 تا سال 1109 سر اسقف كانتربرى شد. او را گاهى پدر اسكولاستيسيزم (مكتب اصحاب مدرسه) ناميده‏اند. وى را بايد پايه‏گذار برهان وجودى در فلسفه غرب بدانيم البته خود او برهان وجودى را به كار نبرده است و اين تعبير را براى نخستين بار كانت‏به كار برده است هر چند پيش از وى كريستيان ولف لفظ وجود شناسى را مصطلح كرده بود. (5)

قديس آنسلم دو نوع برهان وجودى اقامه كرده است كه نتايج آنها يكسان نيست و مقدماتشان نيز اندكى تفاوت دارند گويى وى نخست‏برهان اول را اقامه كرده است آنگاه به نقص آن پى برده و در صدد اصلاحش بر آمده است. برهان اول اثبات مى‏كند كه از صرف تصور خداوند، وجود وى لازم مى‏آيد ولى برهان دوم علاوه بر وجود، وجوب وجود و ضرورت وجود او را اثبات مى‏كند.

1. تقرير اول: او مى‏گويد: مسلماخدا وجود دارد اگر چه احمق در قلبش گفته است كه خدا وجود ندارد.

او در پروسلوگيون دوم برهان خود را با تصور خدا «به عنوان چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد» آغاز كرده است. از آنجا كه داشتن تصور چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد مستلزم اين است كه حد اقل در اذهان ما به عنوان يك واقعيت ذهنى وجود داشته باشد. سؤال اين است كه آيا اين تصور، وجود خارجى نيز دارد؟ آنسلم چنين استدلال مى‏كند كه چنين موجودى بايد در خارج نيز وجود داشته باشد. چه در غير اين صورت ما مى‏توانيم دوباره چيزى را كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد، تصور كنيم و اين خلف است. بنابر اين آن چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد بايد وجود واقعى يا خارجى هم داشته باشد.

او در عبارتى مى‏فرمايد: حتى احمق مى‏پذيرد كه چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد حداقل در ذهن وجود دارد; زيرا هنگامى كه او اين جمله را مى‏شنود مى‏فهمد. هر آنچه فهميده مى‏شود در ذهن و فهم وجود دارد و مسلما آن چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد نمى‏تواند فقط در ذهن وجود داشته باشد; زيرا اگر فرض كنيم فقط در ذهن وجود دارد، مى‏توان همان چيز را طورى تصور كرد كه هم در ذهن و هم در خارج وجود دارد پس اين دومى بزرگتر از اولى است و اين خلف است. (6)

2. تقرير دوم: آنسلم در تقرير دوم علاوه بر اثبات وجود خدا به ضرورت و بى همتايى وجود او نيز اشاره مى‏كند; يعنى بر غير قابل تصور بودن عدم وجود خدا اشاره دارد. اين تقرير به صورت مختصر چنين است:

الف. منطقا ضرورى است كه هرچه براى مفهوم موجود واجب، ضرورت دارد، مورد تصديق قرار گيرد.

ب. وجود واقعى منطقا براى مفهوم موجود واجب، ضرورت دارد.

ج. بنابر اين منطقا ضرورى است اذغان كنيم موجود واجب وجود دارد.

همين برهان در قالبى منفى اين‏گونه مطرح مى‏شود:

الف. منطقا غير ممكن است كه آنچه براى مفهوم موجود واجب ضرورى است مورد انكار قرار گيرد (زيراگفتن اين‏كه آنچه ضرورى است، ضرورى نيست متضمن تناقض خواهد بود).

ب. وجود واقعى منطقا براى مفهوم موجود واجب، ضرورى است.

ج. بنابر اين منطقا غير ممكن است كه وجود واقعى موجود واجب، مورد انكار قرار گيرد.

و يا به تعبيرى مى‏گويد: چيزى كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد به صحيح‏ترين و كاملترين نحو وجود دارد، زيرا هر چيزى را كه بتوان بدون وجود تصور كرد وجود براى آن به صورت امكانى است. چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد، نمى‏تواند تصور شود كه وجود نداشته باشد(پس وجودش ضرورى است) زيرا آنچه را كه بدون وجود نتوان تصور كرد از آن كه بتوان بدون وجود تصور كرد، كاملتر است، بنابر اين فقط آنچه كه بدون وجود نتوان تصور كرد با مفهوم چيزى كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد، مناسب است.

او در ادامه مى‏گويد اگر چنين وجودى را بتوان تصور كرد، آن بايد وجود داشته باشد، زيرا تصور وجودى سرمدى كه وجودش در نقطه‏اى پايان پذيرد يا هنوز به وجود نيامده باشد، فى‏نفسه متناقض است. (7)

انتقاد گونيلو

نخستين نقادى را يك راهب معاصر آنسلم به نام گونيلو براى او فرستاد كه همين انتقاد را هم دو فيلسوف فرانسوى به نام مرسن و گاسندى بر برهان دكارت وارد كرده‏اند. او انتقادات چندى را به برهان آنسلم وارد مى‏كند:

1. ما نمى‏توانيم از وجود چيزى در ذهن، وجود خارجى آن را نتيجه بگيريم، زيرا اگر اين امر صحيح باشد ما مى‏توانيم با چنين استدلال، ثابت كنيم كه اشياء غير واقعى وجود دارند. مثلا مى‏توان شبيه برهان وجودى آنسلم را براى وجود جزيره‏اى كه كاملتر از آن وجود ندارد فرض كرد. چنين جزيره‏اى بايد وجود داشته باشد در غير اين صورت كاملترين جزيره نخواهد بود.

و گونيلو مى‏گويد: آنسلم نشان نداده است كه چگونه مفهوم «موجودى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد» از مفاهيم اشياء غير واقعى متمايز است.

2. گونيلو مى‏گويد كه آنسلم به اشتباه فرض كرده است كه ما قادريم خدا را تصور كنيم يا بفهميم.

آنسلم در برابر اين اعتراضات پاسخ مى‏دهد. در جواب اشكال اول مى‏گويد:

فقط در مورد مفهوم خداست كه از تصور آن وجود آن ناشى مى‏شود و نه مفاهيم ديگر; زيرا فقط خدا واجب الوجود است. در جواب اشكال دوم مى‏گويد: ما معناى كلمه خدا را مى‏فهميم و مفاهيم را نبايد بر حسب تصورات حسى فهميد. تصور مفاهيم مجرد، امكان دارد. (8)

انتقاد توماس آكويناس

او براهين را به دو دسته تقسيم مى‏كند: برهان لمى و برهان انى و مى‏گويد: براهينى را كه براى خدا به كار مى‏بريم همه براهين انى‏اند يعنى مخلوقات و آثار خدا ابتدا در تجربه حسى به ما عرضه مى‏شوند و ما با آغاز از آنها و بررسى و تحقيق در منشا ممكن آنها مى‏توانيم دريابيم كه خدا وجود دارد. او معتقد است كه خطاى برهان وجود شناختى اين است كه مبتنى بر اين فرض است كه ما مى‏توانيم صفات خدا را كه موجودى كامل است پيش از آن‏كه بدانيم او وجود دارد، بشناسيم، ولى در واقع صفات خدا را فقط پيش از آن‏كه كسى وجود او را شناخت مى‏تواند بياموزد نه بر عكس. (9)

اشكالات توماس آكويناس و ديگران بر اين برهان باعث‏شد كه اين برهان مدتها مورد غفلت قرار گيرد. اما دكارت بار ديگر آن را در قرن هفدهم مورد توجه قرار داد، و بيشتر بحثهاى دوره بعد بر تدوين دكارتى اين برهان مبتنى است.

تدوين دكارت از برهان وجود شناختى

دكارت ادعا كرده است كه دقيقا همان‏طور كه تصور يك مثلث‏بالضروره متضمن خواص مشخص آن از جمله تساوى مجموع زواياى داخلى آن با دو قائمه است، همچنين تصور موجود كامل مطلق بالضروره متضمن صفت وجود است. تناقض تصور موجود كامل بدون وجود كمتر از تناقض تصور مثلث‏بدون سه زاويه نيست.

دكارت در برابر اين اعتراض كه مى‏گويد: براى اين كه شكلى مثلث‏باشد، داشتن سه زاويه امرى ضرورى است ولى اين نتيجه نمى‏دهد كه مثلث واقعا در خارج تحقق دارد و همچنين در مورد مفهوم كمال مطلق از اين كه وجود براى آن ضرورى است وجود خارجى آن لازم نمى‏آيد.

چنين پاسخ مى‏دهد كه مفهوم يا ماهيت مثلث، شامل صفت وجود نيست ولى تصور ومفهوم كمال مطلق شامل صفت وجود است، و فقط در اين مورد خاص است كه ما محق هستيم وجود را از مفهوم استنتاج كنيم. (10)

برهان وجود شناختى از ديدگاه كانت

كانت در كتاب «يگانه مبناى اثبات وجود خدا» يك برهان وجود شناختى كه كاملا متفاوت از شكل دكارتى است، مطرح كرده است. او در قسمت دوم كتاب، اين برهان را با برهان غايى تكميل مى‏كند. كانت در كتاب «نقد عقل محض‏» برهان وجود شناختى دكارت را مورد نقد و بررسى قرار مى‏دهد و آن را نمى‏پذيرد و حتى بعدها آن نوع برهان وجود شناختى را كه خود اختراع كرده بود در نظر نمى‏گيرد. بلكه با نفى مابعد الطبيعه عقلى‏گرايانه نظرى، آن برهان نيز از بين مى‏رود; زيرا او از نقص بنيادى همه براهين وجود شناختى كه ممكن نيست وجود چيزى را از صرف مفاهيم آن به‏دست آوريم، رنج مى‏برد. (11)

نقادى كانت‏بر برهان وجود شناختى

انتقاد كانت‏بر برهان وجود شناختى بر دو پايه استوار است:

اولا: كانت مى‏گويد، اساس اين برهان اين است كه اگر ما ايده كمال مطلق را در ذهن داريم، متناقض خواهد بود كه بگوييم چنين موجودى وجود ندارد، زيرا مفهوم كمال مطلق ضرورتا شامل محمول هستى و وجود است.

همچنين مى‏گويد: اين استدلال در هيچ جايى اشاره ندارد كه چرا ضرورى است كه موضوع خدا را در ذهن داشته باشيم. درست است كه اگر موضوع را در ذهن داشته باشيم و وجود آن را نفى كنيم گرفتار تناقض مى‏شويم ولى بدون تناقض مى‏توانيم تصميم بگيريم كه از اثبات موضوع و محمول هر دو خوددارى كنيم.

به عبارتى، انكار اين امر كه خدا وجود دارد صرفا انكار يك محمول نيست‏بلكه انكار موضوع و بدان جهت انكار همه‏ى محمول‏هاى آن است. پس اگر ما موضوع و محمول را به نحو يكسان نپذيريم هيچ تناقضى وجود ندارد، زيرا چيزى باقى نيست تا تناقض باشد.

ثانيا: كانت انكار مى‏كند كه وجود يك محمول واقعى باشد پس كانت در حقيقت انكار مى‏كند كه وجود، صفتى يا كمالى از كمالات كمال مطلق باشد، بلكه وظيفه وجود، قرار دادن يك متعلق در برابر مفهوم است نه افزايش محتواى يك مفهوم. پس يك شيى‏ء واقعى و بالفعل از نظر محتوا چيزى بيشتر از يك شيى‏ء ممكن و خيالى ندارد مقدار صد دلار واقعى برابر با صد دلار خيالى است.

كانت در «نقادى عقل محض‏» مى‏گويد: هر تعداد و هر نوع محمولى كه ممكن است در مورد يك شيى‏ء تصور كرد ولى هنگامى كه مى‏گوييم كه اين شيى‏ء هست، كمترين اضافه‏اى به آن شيى‏ء نشده است و الا دقيقا همان چيزى كه وجود دارد نخواهد بود، بلكه چيزى بيشتر از مفهومى كه تصور كرده بوديم خواهد بود. بنابر اين ما نمى‏توانيم بگوييم كه دقيقا متعلق مفهوم ما وجود دارد. اگر ما شيى‏ء ناقصى را تصور كنيم، شيى‏ء ناقص با گفتن اين كه وجود دارد، نقص آن برطرف نمى‏شود، بلكه بر عكس آن شيى‏ء با همان نقصى كه من آن را تصور كرده‏ام وجود دارد، زيرا در غير اين صورت آنچه وجود دارد با آنچه من تصور كرده‏ام متفاوت است.

بنابر اين، هنگامى كه من يك موجودى را به عنوان واقعيت متعالى و بى نقص تصور كنم اين سؤال هنوز باقى است كه آيا چنين تصورى در واقع هم وجود دارد يا نه؟

همچنين او مى‏گويد: قضاياى وجودى تحليلى نيستند كه وجود را از صرف تحليل موضوع به دست آوريم، بلكه تركيبى يا تاليفى‏اند و تنها راه اثبات وجود يا عدم شيى‏ء خاص تجربه است. (12)

انتقاد جان هاسپرز بر برهان وجود شناختى

صفت وجود با ساير صفات تفاوت دارد، تفاوت بين اين‏كه x صفات خاصى دارد و اين‏كه x وجود دارد مى‏تواند به صورت زير مطرح شود:

جانور افسانه‏اى يك شاخ دارد معناى آن چنين است: اگر شيى‏ءااى كه جانور افسانه‏اى است وجود دارد، بنابر اين يك شاخ دارد، و همچنين براى هر صفت ديگر جانور افسانه‏اى وضع به همين صورت است. مطابق همان تحليل هنگامى كه مى‏گوييم جانور افسانه‏اى وجود دارد معناى آن چنين است: اگر چيزى وجود دارد كه جانور افسانه‏اى است پس وجود دارد و اين يك همانگويى و توتولوژى آشكار است.

مسلما هنگامى كه مى‏گوييم جانور افسانه‏اى وجود دارد منظور ما آن توتولوژى آشكار نيست. از اين بدتر، اين مطلب است كه «جانور افسانه‏اى وجود ندارد» معناى آن چنين است اگر جانور افسانه‏اى وجود دارد پس آن وجود ندارد كه اين تناقض ذاتى است.

اما اين قضيه كه جانور افسانه‏اى وجود ندارد مسلما تناقض ذاتى ندارد به اين طريق ما مى‏بينيم گرچه از نظر دستورى اين دو قضيه (جانور افسانه‏اى يك شاخ دارد، و جانور افسانه‏اى وجود دارد) يكسان هستند، ولى در نوع كاملا با هم اختلاف دارند چون تحليلى كه در مورد قضيه اول به كار مى‏رود در مورد قضيه دوم به كار نمى‏رود.

شاخ دار بودن، چهار پا داشتن، سفيد بودن و غيره هر يك از اينها يك صفتند اما وجود داشتن يك صفت نيست. گفتن اين‏كه چيزى وجود دارد مانند اين است كه بگوييم چيزى وجود دارد كه اين صفات را دارد.

بنابر اين برهان وجود شناختى اثبات نمى‏كند كه بزرگترين موجود قابل تصور (بزرگترين موجودى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد) وجود دارد.

زيرا در آن صورت به نحو صحيحى مى‏توانيم بگوييم كه اگر بزرگترين موجود قابل تصور وجود داشته باشد او وجود دارد. اما اين قضيه يك همانگويى است و به هيچ طريق اثبات نمى‏كند كه چنين موجودى وجود دارد. (13)

انتقاد برتراند راسل

انتقاد راسل از برهان وجودى در تئورى تعاريف او نهفته است، اين تئورى مشتمل بر تحليلى از قضاياى وجودى موجبه و سالبه است.

بر طبق آن هنگامى كه مى‏گوييم « x ها» وجود دارند مثل اين است كه گفته باشيم اشيايى وجود دارند كه ما بازاى تعريف « x ها» هستند و همچنين انكار اين كه « x هايى‏» وجود دارند، بدين معناست كه هيچ شيى‏ءااى كه تعريف x بر آن صادق باشد وجود ندارد.

بنابر اين وظيفه «وجود داشتن‏» اثبات كردن متعلقاتى براى يك مفهوم خاص است.

بنابر اين بحث صحيح كلامى اين‏طور نيست كه يك موجود كامل براى كامل بودن همراه با ديگر صفات، بايد صفت وجود را هم داشته باشد بلكه به اين معناست كه مفهوم موجود كامل يك نمونه و ما بازاء دارد يا نه. و اين مسئله نمى‏تواند به صورت ماتقدم و قبل از تجربه مشخص شود. همان‏گونه كه برهان وجود شناختى اظهار مى‏كند كه توسط بررسى مفهوم خدا چنين انجام داده است.

طبيعت فكر از طرفى و طبيعت جهان خارج از طرف ديگر و نحوه اختلاف بين آنها، آن چنان است كه نمى‏توان هيچ استنتاج معتبرى از تصور نوع خاصى از موجود اين نتيجه را گرفت كه يك ما بازايى هم در خارج دارد.و اين اعتراض منطقى به برهان وجودى است. (14)

برهان وجود شناختى از ديدگاه هارتشورن و مالكولم

بعضى از فيلسوفان معاصر مخصوصا «چارلز هارتشورن‏» و «نورمن مالكولم‏» دومين شكل از برهان وجود شناختى را كه در پروسلوگيون سوم آنسلم و در پاسخ او به گونيلو يافت مى‏شود احيا كرده‏اند. اين برهان بر طبق بازسازى آنان از اين مقدمه شروع مى‏شود كه مفهوم خدا به عنوان وجود سرمدى و قائم بالذات، آن چنان است كه اين سؤال كه آيا خدا وجود دارد، نمى‏تواند به صورت يك مسئله امكانى مطرح شود، بلكه بايد به صورت ضرورت منطقى يا امتناع منطقى باشد. موجودى كه وجود دارد و تصور عدم آن هم ممكن باشد، رتبه‏اى فروتر از خدا خواهد داشت، زيرا فقط وجودى كه ضرورى الوجود است، مى‏تواند آن وجودى باشد كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد، اما اگر چنين موجود ضرورى وجود ندارد، وجود نداشتن آن بايد ضرورى باشد، نه اين كه وجود نداشتن آن ممكن باشد. پس وجود خدا يا منطقا ضرورى است‏يا منطقا ممتنع، ولى محاليت آن اثبات نشده است، يعنى تناقض فى‏نفسه مفهوم چنين وجودى اثبات نشده است، بنابر اين ما بايد نتيجه بگيريم كه خدا ضرورتا وجود دارد.

به نظر مى‏رسد كه آقاى هارتشورن و مالكولم ميان دو معناى ضرورت خلط كرده‏اند كه آن ضرورت منطقى و ضرورت وجودى است. (15)

تقرير آلوين پلانتينجا از برهان وجود شناختى(1932...)

آلوين پلانتيجا ابتدا اعتراضات گونيلو به برهان آنسلم را مورد تجديد نظر قرار داد و سپس رد مى‏كند. طبق نظر پلانتينجا ممكن است موجودى، كمال مطلق داشته باشد. اما اگر موجودى داراى اين خصيصه است، بنابر اين آن موجود آن خصيصه را در هر جهان ممكنى دارد.

او چنين استدلال مى‏كند:اگر ممكن است كه خدا با اين خصيصه وجود داشته باشد، ضرورى است كه خدا وجود دارد البته او اين برهان را مفصلا به صورت قضاياى منطقى در آورده و بعد از آن نتيجه‏گيرى مى‏كند كه از ذكر آن خوددارى مى‏كنيم. (16)

مقايسه بين برهان صديقين فلاسفه اسلامى و وجود شناختى فلاسفه غرب

هميشه در مقايسه دو تفكر است كه اتقان و ظرافت تفكرى بر تفكر ديگر معلوم مى‏شود.

در اين مقايسه بر آن هستيم كه اتقان و عمق تفكر فيلسوفان اسلامى را بر فيلسوفان مغرب زمين بر ملا سازيم.

برهان صديقين دو مزيت‏بر برهان وجود شناختى دارد:

1. ضرورتى كه در برهان وجود شناختى اثبات مى‏شود، ضرورت ذاتيه است، يعنى مادامى كه ذات موضوع يا تصور بزرگترين موجود كامل مطلق در ذهن باشد، حكم بر ضرورت وجود آن مى‏كنيم.

اگر كسى چنين تصورى از موجود كامل مطلق در ذهن نداشته باشد حكم به ضرورت آن هم ديگر وجود ندارد.ولى ضرورتى را كه در برهان صديقين اثبات مى‏شود، ضرورت ازليه است كه حتى از فرض عدم موضوع، باز وجود آن لازم مى‏آيد و محمول در هر صورت براى موضوع ضرورت دارد كه اين تفاوت اساسى بين دو برهان است.

بنابر اين اشكالاتى را كه كانت‏بر برهان وجود شناختى وارد كرده است‏بر برهان صديقين فلاسفه اسلامى وارد نيست واگر كانت‏با برهان صديقين فلاسفه اسلامى آشنا بود، آن اشكالات را بر برهان صديقين وارد نمى‏كرد.

2. در برهان وجود شناختى هنگامى كه مى‏گوييم خدا بالضروره موجود است، ضرورت براى خدا به حمل اولى است. و به حمل شايع خدا ممكن الوجود است چون يكى از مخلوقات ذهنى ماست، پس وجود تصور خدا در ذهن به حمل شايع ممكن الوجود است.

و ما براى اين‏كه وجود خدا را در خارج اثبات كنيم بايد به حمل شايع، ضرورت وجود را براى خدا اثبات كنيم. حمل اولى و مفهومى ضرورت وجود خارجى را براى خدا اثبات نمى‏كند.

اما در برهان صديقين حمل محمول يعنى ضرورت وجود بر موضوع به حمل شايع است، هر چند در برهان صديقين موضوع مفهوم وجود ويا حقيقت وجود است ولى آن مفاهيم حكايت از خارج مى‏كنند و عنوان حاكى و مشير دارد، زيرا ابتدا وجود در خارج (آن چيزى كه سوفسطى انكار مى‏كند) اثبات مى‏شود، سپس مفهومى از آن در ذهن حاصل مى‏شود كه از آن حكايت مى‏كند و بعد ضرورت ازليه را بر آن حمل مى‏كنيم و مى‏گوييم‏«حقيقت وجود ضرورى الوجود است‏به حمل شايع‏» بنابراين واجب الوجود در خارج اثبات مى‏شود.

اما همان‏طور كه قبلا اشاره شد ضرورت وجود در برهان وجود شناختى به حمل اولى است; زيرا خدا يا كمال مطلق كه قبلا در خارج اثبات نشده است كه مفهوم كمال مطلق در ذهن عنوان حاكى و مشير داشته باشد پس در اين برهان خدا به حمل اولى ضرورى الوجود است و به حمل شايع ممكن الوجود.

وحمل اولى و ضرورت مفهومى موضوع را در خارج اثبات نمى‏كند در نتيجه در برهان وجود شناختى نمى‏توان از ذهن به خارج آمد مثل اين‏كه مفهوم وجود را در نظر مى‏گيريم و مى‏گوييم وجود داشتن براى مفهوم وجود ضرورى است و اين ضرورت وجود خارجى را اثبات مى‏كند. و اين تفاوت اساسى ميان دو برهان است.


پى‏نوشت‏ها:

1. بوعلى سينا، اشارات و تنبيهات:3/66.
2. نقل و اقتباس از: صدر المتالهين، اسفار:6/14; آموزش فلسفه، استاد مصباح يزدى: 2/342.
3.صدر المتالهين، اسفار:6/16، پاورقى مرحوم حاجى سبزوارى.
4. صدر المتالهين، اسفار:6/14، پاورقى علامه طباطبايى.
5.
6.
7.پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ترجمه شهيد عليرضا جمالى نسب، محمد محمد رضايى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، ص‏37; نورمن، ال. كيسلر، فلسفه دين، ترجمه حميد رضا آيت اللهى. انتشارات حكمت،ص‏190.
8.
9.اتين ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحى، محمد محمد رضايى، سيد محمود موسوى، ص 83.
10. پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا و فلسفه غرب; دكارت، تاملات در فلسفه اولى، احمد احمدى.
11.
12.
13.
14. پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ص 41.
15. همان ماخد، ص 44.
16.

كلام اسلامي-23

http://www.balagh.net/persian/kalam/god/esbat/09.htm

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ترجمه قرآن به فارسي (1)


زبان فارسى دومين زبان جهان اسلام و نخستين زبانى است كه قرآن بدان ترجمه شده است. ازشواهد و روايات تاريخى چنين به نظر مى‏رسد كه سابقه ترجمه قران به زبان فارسى به زمان پيامبر اسلام بازمى گردد . تا كنون بيش از هزار بار قران كريم به زبان فارسى ترجمه شده است از اين رو زبان فارسى اين افتخار را دارد از بين يکصد و شش زبان زنده دنيا که قرآن به آنها ترجمه شده است[1] نخستين و بيشترين ترجمه قران را به نام خود ثبت کند.
با توجه به آمار ترجمه‏هاى فارسى قرآن مى‏توان گفت: از زمان نزول قران ، به طور متوسط هر سال يك بار قرآن به زبان فارسى ترجمه شده است. ايرانيان به واسطه ترجمه‏هاى فارسى قرآن آشنايى گسترده‏اى با پيام الهى يافتند و بسيارى از واژه‏هاى دينى و حِكمى فارسى نيز با بروز در اين ترجمه‏ها از زوال و فراموشى در امان ماند.
ترجمه قرآن به فارسي نه تنها از جهت تعداد و سابقه نگارش، بلكه از لحاظ تنوع در روشها و سبك هاي ترجمه نيز در ميان ساير زبانها بي نظير است. در زبان فارسي قرآن بارها به روش تحت اللفظي، معادل، معنايي، آزاد و ارتباطي ترجمه شده است. وبه سبك هاي گوناگون مانند آهنگين، منظوم، دو زبانه، همراه پا پاورقي هاي تفسيري و غيره ارائه شده است. اين همه نشان توجه و استقبال ويژه ايرانيان و فارسي زبانان به اين كتاب آسماني دارد. از اين رو مترجمان قرآن متناسب با گرايش ها، سليقه ها، و سطوح مختلف علمي به ترجمه قرآن پرداخته اند.

1. پيشينه ترجمه قران به زبان فارسي

ترجمه قرآن ابتدا با احتياط فوق العاده و صدور حكم به حرمت آن مواجه شد اما اين دوران ديرى نپاييد. گرايش به حرمت ترجمه از بيم آن بود كه مبادا به هنگام انتقال دادن معانى قرآن از زبان عربى به زبانى ديگر، بخشى از معانى در جريان انتقال از دست برود، و يا حالت عام و پر احتمال الفاظ و عبارات به تنگنا گرايد. يا در نقل مقصود خلل و اشتباهى رخ دهد و خواننده از فيض آن همه زيبايى‏هاى اصل عربى محروم ماند.[2] پس از طى شدن اين مرحله، ترجمه‏هاى بسيارى از قرآن توسط مفسران و قرآن پژوهان ارائه شد.
نخستين ترجمه قرآن كريم شناحته شده به زبان فارسى، مربوط به قرن سوم يا چهارم هجري است اما اين سخن كه تا سده سوم يا چهارم هجرى هيچ ترجمه‏اى از قرآن به زبان فارسى وجود نداشته است نمى‏تواند صحيح باشد .زيرا مردمي که تشنه آگاهي از دين نو و فهم معاني قرآني بوده اند و بيشتر آنان هم زبان عربي را نمي دانستند مي بايست ترجمه يا ترجمه هايي از قرآن در دست داشته باشند .[3].از اين رو بايد گفت تاريخ نخستين ترجمه قران به زبان فارسى بدرستى روشن نيست و پيش از ترجمه‏هاى كامل و رسمى قرآن، ترجمه گونه هايى پراكنده و غير رسمى از بخش بخش قرآن در ميان ايرانيان رواج داشته است.
نخستين سند تاريخى مكتوب در اين رابطه نامه‏هاى پيامبر اكرم (ص) به زمامداران كشورهاى ديگر از جمله ايران است كه در آن، آيات قرآن توسط سفيران و فرستادگان نبى اكرم ترجمه شده است.
دومين شاهد تاريخى، ترجمه سلمان فارسى از قران است. گرچه برخي ادعا کرده اند که سلمان فارسي تمام قرآن را در زمان پيامبر اكرم[4] يا در زمان خلفاى راشدين[5] به فارسى ترجمه كرده است اما براين مدعا دليلى ارائه نشده است. آنچه شهرت بيشترى دارد اين است كه سلمان سوره حمد را به در خواست ايرانيان به فارسى ترجمه كرد و آنان تا زمانى كه زبانشان به عربى عادت كند در نماز از اين ترجمه استفاده مى‏كردند.[6] اما معلوم نيست اگر تلفظ عبارات عربى بر آنها دشوار بوده است چرا ترجمه همه نماز را از سلمان درخواست نكردند؟ به هرحال آنچه از ترجمه سلمان باقى مانده است ترجمه بسمله است به اين عبارت: «به نام يزدان بخشاينده»[7]
به گفته برخى مورخان، اشاراتى نيز در نگارشها و آثار پيشينيان آمده است كه فارسى زبانان پيش از سده چهارم نيز به ترجمه قرآن پرداخته‏اند چنانكه آورده‏اند كه موسى بن سيار اسوارى (م 255 ق) قرآن را به فارسى تفسير مى‏كرد.[8]
آنگونه که مشهور است نخستين ترجمه موجود و کامل از قرآن به زبان فارسي در نيمه اول قرن چهارم هجري به دست گروهي از علماي ماوراء النهر انجام گرفت اين ترجمه " ترجمه تفسير طبري " يا" ترجمه رسمي "[9] ناميده مي شود .اما برخي از ترجمه پژوهان احتمال داده اند كهن‏ترين ترجمه كشف شده از قرآن كريم به زبان فارسى را بتوان ترجمه " قرآن قدس " که به قرائن زبان شناسي وسبک شناسي زمان كتابت آن بين سال‏هاى 250 تا 350 قمرى است به شمار آورد.[10] از طرفي دكترپيرسن احتمال مى‏دهد كه ترجمه معروف به "كمبريج" متأخرتر از ترجمه تفسير طبرى نباشد.[11] يا استورى در كتاب خود، مدعى نسخه‏هاى خطى قديمى‏ترى از ترجمه طبرى است.[12] همچنين در واتيكان ترجمه اي فارسى از قرآن موجود است و احتمالاً قديمى‏تر از ترجمه طبرى است.[13] بعضى نيز ترجمه سورآبادى و تاج التراجم اسفراينى را هم‏زمان يا قديمى‏تر از ترجمه طبرى ناميده‏اند.[14]

2. روشهاى ترجمه قران به فارسى

ترجمه قرآن در دوران هزار و دويست ساله خود سيرى تكاملى را طى نموده و به روشهاي مختلف ارائه شده است. مقصود از روش مؤلفه هاي تأثير گذار در فرآيند ترجمه است؛ مثل نوع گزينش و چينش واژه ها و جمله ها كه نتيجه آن، گونه خاصي از ترجمه را به وجود مي آورد.[15] در طول تاريخ ترجمه قرآن اندك اندك مترجمان عناصر و مؤلفه‏هاى جديدى بر آن افزودند و ترجمه‏هاى خود را غنى‏تر و جذاب‏تر نمودند و به اين ترتيب روش‏هاى گوناگونى از ترجمه قرآن را پديد آوردند. ترجمه هاي فارسي قران به روش هاي: تحت اللفظي ، معادل ، محتوايي (معنايي) ، آزاد و تفسيري و ساختاري (ارتباطي) ارائه شده اند .

1/2 . ترجمه تحت اللفظي

بيشتر ترجمه‏هاى كهن و برخى از ترجمه‏هاى جديد به شكل تحت اللفظى است. در اين روش كه بيش از هزار سال رايج ترين روش ترجمه قرآن بود تنها به عنصر معادل يابى اهميت داده مى‏شد و مترجمان مى‏كوشيدند با دقت و احتياط كلمات و واژه‏هاى مناسبى براى آيات قرآن بيابند. در اين نوع ترجمه ، مترجمان بدون توجه به ساختار جمله يا تنها به ترجمه لفظ به لفظ و معادل يابى و ترجمه كلمات مى‏پرداختند، و يا در نهايت واژگان فارسي را در ساختار زبان عربي مي ريختند و به عنوان ترجمه قرآن ارائه مي داند . پايبندي بيش از اندازه مترجم به زبان در اين روش، به انجام متن مقصد آسيب مي رساند و اين امر موجب مى‏شد كه خواننده از درك ارتباط كلمات و جمله‏ها با هم عاجز ماند و معناى آيه را به خوبى درك نكند.
حدود هزار نمونه از اين گونه ترجمه به زبان فارسى وجود دارد. حدود دو دهه پيش از سوى مؤسسه انتشارات آستان قدس رضوى فهرست 326 نسخه از آنها در مجموعه‏اى معرفى شد.[16] و سپس فهرستگان نسخه‏هاى خطى ترجمه‏هاى فارسى قرآن كريم كه مشتمل بر 895 نسخه خطي (بدون تکرار ) ترجمه قرآن بود از طرف مرکز ترجمه قرآن به چاپ رسيد.[17]
بى‏شك در بقاى يك هزار ساله ترجمه تحت اللفظى با همه كاستى‏هايش، رمز و رازى نهفته است كه بيش از هر چيز بايد به ترس از خدشه‏دار شدن حريم قرآن[18] اشاره كرد. گرچه برخى محققان "نداشتن نظريه‏هاى زبانى در باب ترجمه" را نيز از جمله دلايل اين امر برشمرده‏اند.[19] اما با توجه به قوت و توانائى علمي مترجمان قرآن كريم و همچنين با عنايت به اينكه ترجمه ساير متون و كتب غير قرآنى در اين دوره از روش ترجمه تحت اللفظى پيروى ننموده است مى‏توان گفت دليل نخست تنها دليل پذيرفتنى در اين باب است.
توجه به اين نكته پيش از شمارش مهم‏ترين ترجمه‏هاى تحت اللفظى در خور ذكر است كه ترجمه‏هاى كهن هرچند از نظر قالب و ساختار كلام تحت اللفظى هستند اما بيشتر آنها از دقت و استحكام برخوردارند. اين امر نشانگر آن است كه مترجمان آنها با كمال دقت و احتياط و با ژرف‏نگرى خاصى دست به ترجمه قرآن زده‏اند و تلاش آنها بر اين بوده است كه از هيچ واژه و حرفى از قرآن در ترجمه فروگذار نكنند و آن را به عنوان حفظ امانت، در ترجمه خودمنعكس سازند.[20]
اکنون با رعايت ترتيب تاريخي، به مهم ترين ترجمه هاي تحت اللفظي قرآن - که بيشتر آنها از ترجمه هاي کهن است - اشاره مي کنيم .



[1] - براساس آخرين آمار ارائه شده از قران هاي مترجم موجود در مرکز ترجمه قران به زبان هاي خارجي
[2] - دانشنامه جهان اسلام ، ج 2 ص 80
[3] - مقدمه قران قدس،ص23
[4] - المبسوط ، سرخسي ، ج 1، ص37 وي نقل مي کند که سلمان فارسي از مصطفي (ص) دستوري خواست تا قرآن را به پارسي به قوم خويش نويسد .وي دستوري داد ، چنين گفتند که وي قران نوشت و پارسي آن در زير آن بنوشت.
[5] - قرآن ناطق ج 1 ص
[6] - تاج التراجم ، ج 1 ، ص 8
[7] - المبسوط ، ج 1، ص37
[8] - البيان و التبيان ، ج 1 ، ص 139
[9] - تاريخ ترجمه از عربي به فارسي ،ص 25
[10] - نوترين گنج در کهن ترين گنجينه ، بينات ، شماره 4 ، زمستان 1373
[11] - ترجمه‏هاى موجود قرآن كريم، مجله تحقيقات اسلامى، سال اول، شماره 9، ص 2
[12] - ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى، ج 1، ص 278
[13] - همان ص 2
[14] - دائرة المعارف فارسى،ج 2، ص 2033
[15] - يادگارنامه فيض الاسلام، محمد علي رضايي اصفهاني، ص 274.
[16] - فهرست نسخ خطى قرآن‏هاى مترجم كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، محمد آصف فكرت، ج 1، مشهد مقدس، آستان قدس رضوى ،1363
[17] - فهرستگان نسخه‏هاى خطى ترجمه‏هاى فارسى قرآن كريم،علي صدرايي خويي، با همکاري سيد هاشم شهرستاني و محمد ترابيان فردوسي، چاپ اول، قم مرکز ترجمه قران مجيد به زبانهاي خارجي ، 1383
[18] - خرمشاهي ، بهاء الدين ، مقدمه ترجمه قرآن گرمارودي ، ص 659
[19] - خرمشاهي ، بهاء الدين ، همان ، ص 658
[20] - انصارى،محمد علي ، نگرشى بر سير ترجمه‏هاى قرآن به فارسي، ترجمان وحى، ش 11 ، ص 27
http://www.maarefquran.com/Files/fullInfo.php?session=2&id=761
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

وسوسه شیطان، نعمت و رحمت است!

یکی از مشکلات در زندگی بشر، به ویژه مؤمنان، وسوسه‌های شیطان است. در این زمینه فرمود: «والشیاطین مغلولة» شیطانها در این ماه در زنجیرند و تنها پارس می‌کنند؛ اما کسی را نمی‌گزند.

آیت الله جوادی آملی

شیطان موجودی است که به اذن خدای سبحان وسوسه می‌کند. وسوسهٴ شیطان نعمت و رحمت است؛ چون هر کسی به جایی رسید، در اثر مبارزهٴ با وسوسه، در میدان جهاد اکبر بود که پیروز شد. اگر وسوسه نباشد و راه برای گناه باز نباشد، راه اطاعت یک طرفه است و اطاعت ضروری می‌شود و اگر اطاعت ضروری شد دیگر جا برای ضرورت وحی و رسالت و تکلیف و دین نخواهد بود. عالمی که در آن گناه نباشد، عالم دین و تکلیف و امر ونهی و مانند آن نیست.

شیطان در حدّ وسوسه مأموریت دارد که پارس کند، آنکه آشناست به این پارس اعتنا نمی‌کند، راه را طی کرده و به مقصد می‌رسد. اما بیگانه بیراهه می‌رود و به دام شیطان می‌افتد. شیطان پارس را به گزیده تبدیل می‌کند و از آن به بعد می‌گزد. البته شیطان تحت ولایت خدای سبحان است؛ بدون اذن خدا کاری نمی‌کند و در قیامت صریحاً می‌گوید: ﴿فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ﴾[1] امروز نه من به داد شما می‌رسم نه شما به داد من می‌رسید. من بر شما مسلط نبودم؛ فقط شما را دعوت کردم، خودتان آمدید. ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُم﴾[2] خدا وعدهٴ حق داد و من وعدهٴ فریب. وعدهٴ حق را نپذیرفتید و وعدهٴ آمیخته به فریب من را پذیرفتید؛ پس من سلطه‌ای بر شما ندارم.

اگر کسی وعدهٴ الهی را عمداّ پشت سر گذاشت و به دنبال فریب شیطان رفت، خدای سبحان به او مهلت می‌دهد. اگر از این مهلت استفاده نکرد، از آن به بعد شیطان را بر او مسلّط می‌کند. لذا به عنوان کیفر فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً﴾[3] ما شیطانها را بر کفار مسلط کردیم تا سخت آنها را آزار دهند (و از سعادت ابد محرومشان سازند. در جای دیگر فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾[4] آنها که مؤمن نیستند، تحت ولایت شیطانند. وخدای سبحان شیطان را مانند کلب مُعلّم (سگ دست‌آموز) بر آنها مسلط کرد. این سگ تربیت شده در ماه مبارک رمضان بسته است. عملاً کاری نکنید که باز شود. او فقط از دور پارس می‌کند، مبادا با دست خود زنجیرش را باز کنید؛ کن خدای سبحان او را بر شما مسلط کند.

در اینجا سؤالی است که اگر ملائکه گناه نمی‌کنند، پس شیطان چگونه گناه کرد؟ جواب این است که شیطان از جن است و در بین فرشتگان بود ولی فرشته نبود. قرآن کریم، درباره شیطان می‌فرماید: ﴿کَانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ﴾[5] . شیطان، خود به خداوند گفت: مرا از آتش خلق کردی، خدا هم او را تکذیب نکرد. و اصل اینکه جنّ از آتش خلق شده در قرآن کریم مورد تأیید است .[6]

فرشته معصیت نمی‌کند. وجن، گاهی اطاعت دارد و گاهی عصیان. لذا فرمود: «والشیاطینُ مغلولة فاسألوا ربّکم أن لا یُسلّطها علیکم». از خدا مسئلت کنید تا شیطان را بر شما مسلّط نکند. اگر خدا بخواهد شیطان را مسلط کند او را به وسیله ابزار درونی و خاطرات نفسانی بر ما مسلّط می‌کند. قوای نفسانی ما را ابزار دست شیطان قرار می‌دهد.[7]

______________

1ـ سورة ابراهیم، آیة ۲۲/

2ـ همان.

3ـ سورة مریم، آیة ۸۳/

4ـ سورة اعراف، آیة ۲۷/

5ـ سورة کهف، آیة ۵۰/

6ـ ﴿وَالجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ﴾(سورهٴ حجر، آیهٴ ۲۷) جمع جنّ «جنّه» است نه أجنّه. أجنّه جمع جنین است نه جن. ﴿وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُم﴾(سورهٴ نجم، آیهٴ ۳۲)، یعنی شما جنینهایی بودید در شکم مادرانتان.

7- فرازهایی از سخنان حضرت آیت الله جوادی آملی


تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه_شکوری

http://www.tebyan.net/religion_thoughts/articles/quranicarticles/2009/9/6/101632.html

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

در هیچ موردی از آیات قرآنی به طور خاص ، به کسی یا چیزی جز حضرت عیسی(ع) کلمه گفته نشده، گواینکه به طور عام، به همه مخلوقات الهی کلمات گفته شده است.
ویژگی این پیامبر سخت کوش که در نظر مستکبران، مستوجب مرگ سرخ وچوبه دار میشود ، چیست؟
قرآن مجید ، تنها درباره اوست که می فرماید :


 اِنَـما المَسیحُ عیسَی ابنُ مَریَم رَسوُلُ الله وَ کـَلِمَته اَلقاها الی مَریَم  ( النساء/171)
« جز این نیست که مسیح ، عیسی بن مریم ، فرستاده خدا و کلمه اوست که به مریم القاء کرده است ».


در ضمن بشارتهایی که به حضرت مریم داده شد ، فرشتگان گفتند :


یا مَریَمُ اِنَ الله یُبَشِرُکَ بـِکـَلِمَةٍ مِنهُ اسمُهُ المَسیحُ عیسَی ابن مَریَم وَجیهاً فِی الدُنیا وَ الاخِرَةِ وَ مِنَ المُقرَّبین( آل عمران /45)
« ای مریم ، خداوند تو را به کلمه ای ازخویش که نامش مسیح ، عیسی بن مریم است و در دنیا و آخرت وجاهت دارد و از مقربان است ، بشارت می دهد.»


چرا تنها وی کلمه خدا نامیده شده است ؟


نکته ای  که در آیه فوق باید مورد عنایت قرار گیرد ، این است که عیسی (ع) کلمه ای است که نامش مسیح ، عیسی بن مریم است . پس مسیح یا عیسی - نام کلمه خاص الهی- آن انسانی است که از مریم ، بدون پدر متولد می شود . پس مسیح یا عیسی از مقوله لفظ است . ولی کلمه در آیه فوق ، از مقوله لفظ نیست ، بلکه از مقوله اعیان خارجی و جوهر است .
البته مانعی نیست که برای کلمه ای که ازمقوله لفظ است نیز نامگذاری کنند مثلاً نام یک دسته از کلمات رااسم و نام دسته ای دیگر را حرف بگذارند . اما روشن است که در آیه فوق ، نام کلمه ای است که از مقوله اعیان خارجی و جواهر است .


• بررسی اقوال


درباره اینکه چرا عیسی کلمه خدا است ، اقوال و نظراتی است. راغب اصفهانی اقوالی ذکر می کند که به شرح زیر است:
1. عیسی را از این جهت کلمه نامیده اند که با کلمه الهیکُن که در آیه شریفه : اِنَّ مَثَلَ عیسی عِندَ الله کـَمَثـَلِ آدم خَلَقَهُ مِن تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ کـُن فـَیَِکوُن( آل عمران / 59 ) آمده ، آفریده شد .


2.همان طوری که مردم با کلام نورانی خداوند هدایت می شوند و راه را از بیراهه تشخیص می دهند ، با وجود مقدس عیسی نیز هدایت می شوند. بنابراین ، عیسی با کلام خدا در هدایت و روشنگری راه تکامل بشر مشترک است .


3. عیسی هنوز در گهواره بود که خداوند او را به نور وحی ، شرافت بخشید چنانکه خودش فرموده :
" انّی عَبدُالله ءاتانی الکتاب وَ جَعَلَنی نَبیا"( مریم/30)
« منم بنده خداوند که به من کتاب داده و مرا پیامبر گردانیده است .»


این ویژگی عیسی که دراوایل تولد ، شایستگی دریافت وحی الهی را پیدا می کند ، موجب شده که او را کلمه بنامند.
4. علت اینکه حضرت عیسی کلمه نامیده شده ، این است که او به مقام پیامبری رسید. همچنانکه پیامبر گرامی اسلام نیز به خاطر همین مقام ذکر نامیده شده است .
در آیه زیر می فرماید:


" قَد اَنزَلَ اللهُ الَیکُم ذِکراً / رَسوُلاً یَتلوا عَلیکُم آیات اللهِ مُبَیّنات ( الطلاق/10و11)
« خداوند به سوی شما ، ذکر( یعنی رسولی) را فرستاد که آیات روشنگر خدا را برشما تلاوت می کند»


در این آیه کریمه ، منظور از ذکر ، رسول است و منظور از رسول ، به قرینه یتلوا علیکم آیات الله ، پیامبر گرامی اسلام است .
ذکر و کلمه هر دو از یک مقوله اند . خداوند ، ذکر وکلمه را در مورد الفاظ به کار نبرده ، بلکه یکی را در مورد پیامبر اسلام و دیگری را درباره حضرت مسیح به کار برده است. معلوم می شود که رسالت آسمانی است که موجب شده که یکی از آنها ذکر و دیگری کلمه نامیده شود.
مرحوم علامه طباطبائی ، نیز در مورد کلمه بودن عیسی(ع) اقوالی نقل کرده و خود به نقد آنها پرداخته. این اقوال به شرح زیر است:


1.  اینکه به عیسی کلمه گفته شده ، به خاطر این است که انبیاء پیشین یا پیامبران اسرائیلی ، او را به عنوان رهبر نجات بنی اسرائیل  برای قوم مطرح کردند و چندان در سخنان خود درباره او سخن گفتند و به بعثت و قیامش مژده دادند که مردم گرفتار ظلم و اسیر بردگی و بدبختی همواره چشم به راه او بودند. بنابراین ، وقتی که عیسی ظهور می کند ، خداوند می گوید : این است کلمه ای که من توسط پیامبرانم به شما ابلاغ کرده ام.
نظیر مطلب فوق درباره حضرت موسی(ع) هم در قرآن آمده . چنانکه می فرماید : " وَ تَمَّت کَـلِمَةُ رَبّکَ الحُسنی عَلی بَنی اِسرائیلِ بـِما صَبَرُوا ( الاعراف/137)


2.عیسی کلمه است ، به خاطر اینکه مقاصد تورات را تبیین می کند و تحریفهای یهودیان را برملا می سازد و اختلافات دینی مردم را رفع می کند . چنانکه قرآن از زبان عیسی می فرماید : وَلِاُبَیِّنَ لَکُم بَعضَ الذی تَختَلِفوُن فیه( الزخرف/63)
« برای اینکه برخی از چیزهایی را که در آنها اختلاف می کنید ، برای شما بیان کنم».


3. اگر چه همه مخلوقات به کلمه ایجادی "کن "آفریده شده اند و از این لحاظ ، اختلافی میان آنها نیست ، اما در میان مخلوقات عالم طبیعت و مخصوصاً در میان انسانها ، عیسی خصوصیتی دارد که هیچیک ندارند . حتی انبیاء و ائمه نیز آن خصوصیت را ندارند. آفرینش سایر موجودات عالم طبیعت ( اعم ازانسان و غیر انسان) ازمجاری عمومی بروز می کند .
روییدن گیاه و پدید آمدن حیوان و آفرینش انسان ، هر کدام از مجرایی صورت می گیرد که مخصوصاً برای دانشمندان طبیعی و زیست شناسی شناخته شده و زمینه مطالعاتی گسترده و تحقیقاتی عمیق است . در این میان، خدواند متعال ، قدرت نمایی کرد و فصلی جدید و استثنایی در نظام خلقت گشود و انسانی آفرید که از آمیزش زن و مرد پدید نیامد ، بلکه اکثر اسباب عادی و تدریجی از صحنه آفرینش عیسی حذف شدند. از این جهت است که عیسی خود کلمه نامیده شده.

 

منبع : www.tebyan.net - تبیان

 http://www.atcce.com/علامه_طباطبایی/چرا_عیسی_کلمه_نامیده_شد_-730.htm

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

يكي از وجوه اختلاف مهم انسان متجدد با انسان سنتي، آن است كه انسان متجدد معتقد است هيچ عامل غيرمعرفتي در شناخت او از عالم واقع مؤثر نيست. اعتقاد انسان سنتي بر اين است كه در جريان شناخت جهان هستي، اعم از جهان طبيعت و جهان ماوراي طبيعت (اگر در نظر او جهان ماوراي طبيعتي وجود داشته باشد)، عوامل غيرمعرفتي هم دخيل هستند و مهم‌ترين عامل غيرمعرفتي‌اي كه در جريان شناخت، دخيل است، مسألة گناه است. انسان سنتي معتقد است گناه در جريان شناخت اثر مي‌گذارد و اين‌گونه نيست كه يك انسان گناهكار و يك انسان بي‌گناه، يا يك انسان كمتر گناهكار و يك انسان بيشتر گناهكار، برداشت و استنباط واحدي از جهان هستي داشته باشند. وقتي انسان در مقام مواجهه با جهان هستي قرار مي‌گيرد و درصدد بر مي‌آيد از اين جهان هستي شناخت پيدا كند، در روند اين شناخت و استنباط و برداشتي كه حاصل مي‌كند، گناهكاري يا بيگناهي‌ا‌ش هم دخالت دارد؛ اين عامل، عامل كم اهميتي نيست. البته خود گناه يك عامل معرفتي نيست؛ مثل ساير عوامل غيرمعرفتي‌اي كه پيش از اين نام برده‌ام، گرچه خودشان عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي در معرفت اثر مي‌گذارند. ممكن است به يك پديده بنگريم، ولي دو استنباط مختلف داشته باشيم و اين دو استنباط مختلف معلول اين باشد كه شما كمتر از من گناه مي‌كنيد و من بيشتر از شما گناه مي‌كنم يا شما اصلاً گناه نمي‌كنيد و من گناهكارم. تأثير گناه در شناخت، از اصول مسلم تفكر انسان سنتي بوده است. يكي از توابع هم اين بوده كه در اثر مسلم انگاشتن تأثير گناه در شناخت، انسان سنتي در مقام آموزش و پرورش، خود را به لوازمي ملتزم مي‌دانست و از مربيان و معلمان انتظار داشت در متعلم ويژگي‌هاي خاصي را بپرورد تا آن متربي و آن متعلم، شناختي واقعي‌‌تر از جهان هستي پيدا كنند.

 

انسان متجدد، منكر اين ويژگي است. به نظر انسان متجدد، مسأله‌اي به نام گناه تأثيري در شناخت از اين جهان يا واقعي و غيرواقعي بودن آن ندارد. گرچه انسان سنتي بر تأثير گناه در شناخت اصرار مي‌ورزيد و انسان جديد منكر اين تأثير است، اما ريشه‌هاي توجه دوباره به تأثير گناه بر شناخت، در آثار بسياري از متفكران متجدد وجود دارد. در اين زمينه به بعضي از آثار و مكتوبات متفكران متجدد رجوع مي‌كنيم. كساني مثل پولس قديس (به ترتيب تاريخي)، آگوستين قديس، لوتر، كالون (لوتر و كالون در واقع دو بنيانگذار اصلي مكتب پروتستانتيزم هستند) و بعد از آن دو، كركگور. اينان،‌ متفكراني هستند كه عقيده‌شان خلاف انتظار نيست، مخصوصاً چهار نفر اول كه انسان‌هايي كاملاً سنتي بودند. اما در ميان متفكران جديد (باز هم به ترتيب تاريخي) كسي مثل هابز در كتاب معروف خودش، لوياتان، كه مهم‌ترين اثر و شاهكار فلسفي اوست، گرچه ماترياليست است، ولي در عين حال اعتقاد دارد خطاي اخلاقي در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد. بعد از هابز، كانت، بعد از كانت،‌ فيخته و به همين ترتيب بيكن، هيوم،‌ ماركس مانهايم،‌ شوپنهاور،‌ نيچه، فويرباخ،‌ فرويد، فوكو،‌ دريدا، رالز، هابرماس، هِر و مكينتاير، جملگي متفكران متجددي هستند كه به تأثير گناه در شناخت اعتقاد دارند. بعضي از آن‌ها مادي هستند (مثل هابز و ماركس) و به همين دليل، به جاي اين‌كه تعبير گناه را به كار ببرند، از تعبير خطاي اخلاقي استفاده مي‌كنند.

 

در اين‌‌جا توجه به چند نكته مهم است؛ يكي اين‌كه منظور از گناه- تعبير ديني: گناه و تعبير غيرديني: خطاي اخلاقي- كه در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد، چه گناهي است. متفكراني كه قائل به اين نظريه (نظرية تأثير گناه در شناخت) هستند، به سه دستة بزرگ تقسيم مي‌شوند: بعضي مي‌گويند اين همان گناهي است كه مسيحيان از آن به گناه نخستين يا گناه جبلّي يا گناه ذاتي و يا گناه فطري تعبير مي‌كنند و طبق نصوص مسيحيان، آدم و حوا مرتكب آن شده‌‌اند. طبق نظر مسيحيان اين گناه كاملاً‌ جنبة وراثتي و ارثي دارد و بنابراين، تمام آثار و نتايج مترتب بر آن هم به ارث رسيده است. پس اين‌كه ‌گفته مي‌شود گناه، شناخت انسان را از جهان هستي كج و معوج و مات كرده است، مراد همان گناه جبلّي و نخستين است. بعضي متفكران كه نظرية گناه نخستين را قبول ندارند، مثلاً به اين جهت كه مسيحي نيستند يا به اين جهت كه در عين مسيحي بودن، گناه نخستين را به صورت ديگري تفسير و تعبير مي‌كنند، اين گناه را گناه هر روزه‌ا‌ي مي‌دانند كه در زندگي‌مان مرتكب مي‌شويم. همين گنا‌هان عادي و روزمره كه در طول شبانه‌روز، در لحظات هوشياري و بيداري مرتكب آن‌ها مي‌شويم، ناخواسته در شناخت ما از عالم واقع اثر مي‌گذارند. بعضي از متفكران،‌ بويژه متفكران مادي مسلك كه طبعاً‌ نمي‌توانند نظرية گناه نخستين را قبول كنند، اين نظر را مي‌پذيرند. بعضي از متفكران (دستة سوم) هم جمع هر دو نظريه را مي‌پذيرند و معتقدند، گناه نخستين آثاري در شناخت از عالم واقع دارد، همچنان كه گنا‌هان روزمره هم تأثيرات منفي و مخرب ديگري بر شناختي كه از عالم واقع وجود دارد، برجاي مي‌‌گذارند.

 

به هر حال اولين مسأله اين است كه مراد از گناه، گناه هر روزه است، يا گناه نخستين و يا هر دو. بلافاصله بعد از اين مسأله، نكته بعدي طرح مي‌شود و آن اين‌كه آيا همة ما آدميان مشمول اين گناه هستيم يا فقط بعضي از ما مشمول آن مي‌شويم؟ روشن است اگر مراد از گناه، همان گناه نخستين باشد، هيچ كس از آن مستثني نيست. اما اگر معتقد باشيم منظور از گناه همان گناه هر روزه است، آن وقت مي‌توان گفت اين تأثير مخرب و اختلال‌آور گناه در شناخت، شامل حال انسان‌هايي است كه گناه مي‌كنند. اگر باشند كساني كه گناه نكنند، در اين صورت از آفت مصون خواهند بود. لااقل مي‌توان گفت اين تأثير بر همة انسان‌ها يكسان نيست. كسي كه بيشتر گناه مي‌‌كند، تصويرش از عالم واقع، كج و معوج‌تر است و كسي كه كمتر گناه مي‌كند، تصوير واقعي‌تري دارد.

 

مسأْلة سوم اين است كه آيا گناه در همة شناخت‌ها اثر مي‌گذارد يا تنها در بعضي از شناخت‌ها اثر دارد و آن‌ها را مختل مي‌كند. در اين‌جا هم دو قول وجود دارد؛ يك قول اين است كه گناه در هر شناختي اثر مي‌گذارد، حتي در شناخت حقايق رياضي كه به نظر مي‌آ‌يد انتزاعي‌ترين و بي‌طرفانه‌ترين حقايقي هستند كه انسان در جهان هستي به آن‌ها پي برده است. پس به تبع، گناه در شناخت‌هايي كه در علوم تجربي و علوم تاريخي هم داريم، اثر مي‌گذارد؛ بيشتر كساني كه به تأثير گناه در شناخت قائلند، به قانوني به نام عقلانيت معكوس معتقدند. به زبان بسيار ساده، يعني اين كه گناه بر همه شناخت‌هاي ما اثر ندارد و بر آن‌ها هم كه اثر دارد، تأثير يكساني ندارد.‌ هر چه مطلبي كه مي‌خواهيم بشناسيم، با منافع و مضار وجودي ما كم ارتباط‌تر باشد، شناخت ما نسبت به آن مطلب كمتر تحت تأثير گناهكاري ما واقع مي‌شود و برعكس،‌ هر مطلبي كه قرار است محل شناخت واقع شود، بيشتر با مسائل وجودي ما و منافع و مضار ما تماس داشته باشد، يا به تعبير وسبال، معرفت‌شناس معروف آمريكايي، هر چه آن مسأله بيشتر به كانون وجودي ما نزديك‌تر شود، گناه در شناخت آن امر، مؤثرتر است. در مسائل رياضي و احياناً مسائل منطقي، گناهكاري و بي‌گناهي ما،‌ يا خطاكاري و درستكاري ما تأثيري ندارد. اين حقايق را بيشتر به صورت عيني1 مي‌توان شناخت. اما وقتي مسأله مورد بحث با منافع و مضار ما اصطكاك پيدا مي‌كند، يعني به تعبيري به كانون هستي ما نزديك مي‌شود، آن‌گاه به نظر مي‌آيد ما در اتخاذ موضع‌ها، بيشتر تحت تأثير حالات غيرمعرفتي، از جمله تحت تأثير گناهكاري خود قرار مي‌گيريم.

 

اول كسي كه اين تفكيك را قائل شد، هابز است. هابز در كتاب لوياتان، مي‌گويد: «مي‌دانيد چرا حقايق رياضي مورد انكار نيستند؟ به دليل اين‌كه هيچ حقيقت رياضي‌اي نيست كه به كسي قدرت سياسي داده باشد، يا قدرت سياسي را از كسي گرفته باشد، در غير اين صورت اگر حقايق رياضي هم مي‌توانستند به كسي قدرت سياسي بدهند يا قدرت سياسي كسي را از او بگيرند، آن گاه مي‌ديديد در حقايق رياضي چقدر اختلاف پيش مي‌آمد و كساني معتقد بودند دو به علاوه دو پنج مي‌شود، نه چهار؛ يا دو به علاوه دو سه مي‌شود، نه چهار. يا اگر نمي‌توانستند بگويند دو به علاوه دو مساوي است با پنج يا دو به علاوه دو مساوي است با سه، دستور مي‌دادند كتاب‌هايي را كه در آن نوشته شده است دو به علاوه دو مساوي است با چهار، بسوزانند.» تعبير خود هابز اين است كه آموزه‌هاي مربوط به صواب و خطاي اخلاقي، يعني آ‌ن‌هايي كه به حقايق زندگي مربوط مي‌شوند، مدام مورد مناقشه قرار دارند. اين آموزه‌ها را هم اصحاب قلم مورد مناقشه قرار مي‌دهند و هم اصحاب شمشير. حال آن‌كه حقايق رياضي چنين نيستند،‌ زيرا براي انسان‌ها در اين خصوص چندان اهميت ندارد كه حقيقت چيست. اما چرا؟ زيرا اين مسائل مانع يا راضع جاه و مقام و منفعت و شهوت هيچ قدرت‌مدار و شهوت‌پرستي نيست. هابز مي‌گويد من سرسوزني در اين حقيقت شك ندارم كه اگر تساوي مجموعه زواياي يك مثلث چيزي بود مخالف سلطة يك انسان بر ساير انسان‌ها،‌ در آن صورت اين آموزه هم مورد مناقشه قرار مي‌گرفت يا سركوب مي‌شد. به اين صورت كه كسي كه مورد تعرض اين آموزه واقع شده بود، يعني كسي كه اين آموزه مي‌خواست قدرت او را بگيرد، ‌تا آن‌جا كه مي‌توانست دستور مي‌داد همة كتا‌ب‌هاي هندسه را به آتش بكشند. تأكيدهايي هم كه در ترجمة ‌من است، تأكيد خود هابز است. مثلاً او روي اين «شك ندارم» تأكيد مي‌كند. بنابراين اگر حقايق رياضي، مورد مناقشه واقع نمي‌شوند و همه ما معتقديم دو به علاوه دو، مساوي است با چهار، به دليل اين است كه سود و زيان نمي‌بينيم. اما اگر روزي از اين گزاره نفعي عايد من بشود، در آن صورت خودم و اعوان و انصارم، آهسته‌آهسته كاري مي‌كنيم كه اين تساوي درست مورد انكار واقع شود. اين در واقع يعني اين‌كه من قدرت‌پرست باشم يا نباشم، شهوت‌پرست باشم يا نباشم، جوياي جاه و مقام باشم يا نباشم. ‌همين قدرت‌پرستي، همين جاه‌طلبي و همين شهوت‌پرستي مصداق گناه ديني است. حتي ماركس هم كه به گناه ديني قائل نبود، از كساني است كه طرفدار اين نظريه‌اند. ماركس به جاي گناه ديني از خطاي اخلاقي سخن مي‌گويد.

 

بنابراين اين مهم است كه بدانيم يك عقلانيت معكوس داريم و اين يعني هر چه از منافع و مضارمان دورتر مي‌شويم، عقلاني‌تر رد و قبول مي‌كنيم و اثبات و نفي‌هايمان عقلاني‌تر مي‌شود. عقلاني‌تر يعني چه؟ يعني صرفاً ذهني‌تر مي‌شود. هر چه مسأله يا موضوع مورد بحث به قدرت و جاه و مقام و ثروت نزديك مي‌شود، بايد به عقلاني بودن رد يا قبول‌هايمان بيشتر توجه كنيم تا صرفاً بر اساس يك سلسله قواعد منطقي صوري نباشند. از اين نظريه به قانون عقلانيت معكوس تعبير مي‌كنند.

 

بنابراين اين در پاسخ به اين مسأله كه آيا گناه يا خطاي اخلاقي در همه معلومات ما اثر مي‌گذارد يا در بعضي از معلومات،‌ دو قول وجود دارد؛ بعضي مي‌گويند در همة معلومات اثر مي‌گذارد و بعضي مي‌گويند در همة معلومات نه، بلكه در آن معلوماتي تأثير مي‌گذارند كه به منافع و مضار ما مربوط مي‌شوند. البته در تشخيص آن مصداقي كه در كانون منافع و مضار ماست هم اختلاف وجود دارد، ولي تقريباً به استثناي يك مورد، اتفاق قول وجود دارد (براي اين مي‌گويم تقريباً، چون اين قول در ميان بيست و سه متفكري كه آراء و نظرات آن‌ها را بيان ‌كردم رواج دارد). چهار حيطه وجود دارد كه عقلانيت در آن‌ها بسيار منعطف و سست و ضعيف است. در اين حيطه‌ها، رد و قبول‌ها يكسره امور ذهني نيستند. اين چهار قلمرو، يكي الهيات يا به تعبيري كلام، دومي مابعدالطبيعه (فلسفه)، سومي اخلاق و چهارمي سياست است. در اين چهار قلمرو اجماعي وجود دارد كه بر اساس آن در آن‌ها عقلانيت معكوس به پر هيمنه‌ترين صورت حاكميت مي‌يابد. در واقع به تعبيري كه بعضي از متفكران، از جمله كركگور به كار برده‌اند، در اين‌جاها از اين‌كه توجه انسان به خود باور معطوف شود، به آثار و نتايج ناشي از باور داشتن معطوف مي‌شود و بعد از اصل، به آثار و نتايج مترتب بر باور داشتن توجه مي‌كند. اگر آثار و نتايج به نظر او نامطلوب باشند، باوري را كه آن آثار و نتايج مطلوب را دارد، قبول مي‌كند و اگر آن آثار و نتايج براي او نامطلوب باشند، در باوري كه آن آثار و نتايج نامطلوب را به بار مي‌آورد، مناقشه مي‌كند. بخصوص با توجه به اين نكته كه كركگور مي‌گفت عقل هم خاصيت ديالكتيكي دارد؛ يعني اگر عقل هم بناي خود را بر اين بگذارد كه يك رأي را قبول نكند، مي‌تواند آن را قبول نكند. مي‌تواند در مورد آن رأي مناقشه كند. آن وقت بايد مقدمات ديگري براي اثبات اين مقدمه يافت. البته به آن مقدمه ديگر هم مي‌توان شك كرد، چون عقل، قدرت ديالكتيكي شگفت‌انگيزي دارد. آن قدرت ديالكتيكي در آخرين آثار كركگور تحت عنوان قدرت شكاكيت پايان ناپذير آمده است. عقل اين قدرت دليل‌تراشي2 را هم دارد كه به ديگران بباوراند رأيي مستدل است، يا ادله‌اي كه به سودش اقامه كرده‌اند، قوي‌ است.3 خلاصه همه چيز بازمي‌گردد به اين مسأله كه من اراده كرده‌ام رأيي را قبول كنم يا آن را رد كنم. اگر اراده كرده‌ام رأيي را قبول بكنم، مي‌توانم از زرادخانة عقل و ذهن خودم، چيزهايي متناسب و سودمند براي اين قبول ارائه كنم و اگر اراده كرده باشم آن را رد كنم، باز هم به همين ترتيب عمل مي‌كنم.

 

حال اگر بخواهيم شناختي مطابق با واقع پيدا كنيم، بايد چه كنيم؟ در اين‌جا بايد توجه كرد كه اگر گناه يك گناه جبلّي باشد، يا همان گناه نخستين يا گناه ذاتي، در اين صورت به نظر مي‌رسد راهي وجود ندارد. اما كساني مثل كانت و فيخته كه معتقد نبودند آن گناه نخستين است كه اين اثر را بر آدم مي‌گذارد، مي‌‌گفتند همين گناه روزمره است كه در شناخت اثر مي‌گذارد. آنان براي اين‌كه كسي بتواند شناخت مطابق با واقع يا لااقل شناخت مطابق با واقع‌تري از جهان هستي پيدا كند، راه‌حل‌هايي پيشنهاد مي‌كردند.

 

يك راه، همان چيزي است كه در آيين هندو، از آن به كنش بي‌خواهش تعبير شده، يا به تعبيري عمل بي ‌‌امل كه مورد توجه كساني مثل شوپنهاور، فيلسوف آلماني قرن 19 قرار گرفت. در آيين هندو گفته مي‌شود ممكن است انسان در پس دو خطا قرار بگيرد: يكي اين‌كه بنا را بر اين بگذارد كه وقتي دست به عمل مي‌زند، به نتيجه حاصل از آن يقين يا چيزي نزديك به يقين داشته باشد، اين يك خطاست. در آيين هندو چنين يقيني خطاست؛ چرا؟ براي اين‌كه در متافيزيك آيين هندو اين اعتقاد وجود دارد كه جهان هستي در اختيار انسان نيست تا نتيجه مورد انتظار او را رقم بزند. كساني كه به آثار و نتايج خيلي بها دهند، بعد از مدتي كه مي‌بينند آن آثار و نتايج متوقع به بار نمي‌آيد، ‌دست از عمل مي‌كشند. فرض كنيد من مثلاً در يك انقلاب سياسي يا در يك نهضت فرهنگي شركت بكنم و نتايج خاصي مد نظر داشته باشم. اگر بعد از مدتي هيچ يك از آن نتايج محقق نشد، آهسته‌ آهسته از نفس دست به عمل زدن دلسرد مي‌شوم. از ديد آيين هندو من از اول اشتباه مي‌كردم. كساني هم هستند كه از اول دست به عمل نمي‌زنند و معتقدند در جهاني كه انسان قدرت دخل و تصرف در آن را ندارد،‌ نمي‌تواند هيچ كاري بكند. انسان‌ها بين اين دو نظر افراط مي‌كنند، يكي كنش همراه با خواهش، يكي بي‌‌خواهشي مقارن با بي‌كنشي و هر دو از نظر آيين هندو خطاست. از منظر آنان درست اين است كه انسان كنش داشته باشد، ولي خواهش نداشته باشد، عمل داشته باشد، ولي امل نداشته باشد.

 

بعضي از متفكراني كه به تأثير گناه بر شناخت قائلند، نتيجه گرفته‌اند كه تنها راه اين‌كه شناختي مطابق با واقع پيدا بكنيم، اين است كه از هر خواهشي خالي شويم، ولي اين به آن معنا نيست كه از هر كنشي دست بشوييم. كنش مي‌كنيم، ولي خواهشي نداريم و چون خواهشي نداريم، منفعت و مضرتي هم احساس نمي‌كنيم و چون منفعت و مضرتي احساس نمي‌كنيم، رد و قبولمان هم عقلاني است، نه به دليل اين‌كه براي ما نتيجه‌اي مطلوب به بار مي‌آورد يا نتيجه‌اي نامطلوب عايد ما نمي‌‌كند. بعضي چنين تعبيري دارند و بعضي تعبير ديگري دارند و آن اين است كه نمي‌‌توان گفت بدون خواهش دنبال شناخت باشيم، ولي مي‌توان گفت فقط يك خواهش است كه در راه شناخت ما از عالم واقع مانع نيست و آن حقيقت‌طلبي است. هر كس تنها يك خواست در جهان دارد و آن اين است ‌كه جهان هستي هر چه بيشتر بر او مكشوف شود. اين‌كه پس از آن‌چه تصوري از خودمان خواهيم داشت، اصلاً مهم نيست و چون مهم نيست كه آنچه كشف مي‌كنيم، چه چيزي است، هيچ چيز جز استدلال اهميت نخواهد داشت. كركگور مي‌گويد اكثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميده‌ايم كه اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر شويم، هيولاي زشتي هستيم، دلمان نمي‌خواهد خودمان را بشناسيم. به نظر كركگور سخت‌ترين شناخت، خودشناسي است و كمتر انساني تن به خودشناسي مي‌دهد.



ما انسان حقيقت‌طلب حق را فداي چيز ديگري نمي‌كند و حق برايش مطلوب لذاته است. اگر حقيقت‌طلبي در انسان وجود داشته باشد، در شناخت هيچ واقعيت سياسي‌اي به خطا نمي‌رود،‌ در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني،‌ در شناخت هيچ واقعيت اجتماعي‌اي به خطا نمي‌رود، بويژه واقعيت‌هايي كه به تعبيري در كانون هستي ما قرار دارند. يعني اگر مثلاً مداقه‌اي معلوم كند عقيده سياسي من بر باطل بوده، جناح سياسي من همه خيانتكار بوده، برنامه‌هاي اقتصادي من همه خطا بوده، توصيه‌هايي كه در تعليم و تربيت مي‌كرده‌ام، همه نادرست بوده و هيچ كدام اهميتي ندارد. به تعبير ديگر، من حق بدون قيد و شرط را مي‌خواهم، نه حق با قيد و شرط را. هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم، تنها حق را مي‌خواهم. در اين صورت به لب بي‌گناهي ديني رسيده‌ام. بزرگ‌ترين فضيلت ديني، حق‌طلبي است و بنابراين كسي كه چنين باشد، در واقع از گناه گريزان است و چون از گناه گريزان است، برايش هيچ نتيجه‌‌اي از پيش خواسته يا ناخواسته نيست و حاضر است به هر گونه ماجراجويي فكري و عقلي تن بدهد.

تاكنون به دو تعبير اشاره كرده‌ام؛ يك تعبير اين است ‌كه راه شناخت مطابق با واقع، آن است كه خواهشي نداشته باشيم، اگرچه دست به كنشي متناسب زده باشيم. اين تعبير شرقي است. تعبير ديگر اين است ‌كه در واقع فقط يك خواسته داشته باشيم و آن هم روشن شدن حق باشد؛ حق‌طلب باشيم؛ حق بدون قيد و شرط، حق عريان، نه حق مقيد به قيد و مشروط به شرط.

اما كساني هم هستند كه تعبير ديگري دارند. اين تعبير در آثار كساني مثل رالز، مكينتاير و هِر، قابل مشاهده است. آنان هيچ كدام از اين دو تعبير را به كار نمي‌گيرند. تعبير آنان اين است كه هر كس بخواهد شناختي مطابق با واقع داشته باشد، بايد خود را از هر گونه پيش‌فرض ارزشي و دانشي خالي بكند. اگر دوستان با كتاب‌هاي كريشتامورتي- متفكر متجدد و تجددطلب هندو- سروكار داشته باشند، اين تعبير را ديده‌اند؛ اين در واقع اساس شعار كريشنامورتي است كه قبل از هر كاري براي هر نوع استكمال، چه در جهت فردي، چه در جهت جمعي، چه در جهت ذهني و چه در جهت احساسي و عاطفي بايد پيشداوري را تعطيل كرد و پذيراي هر امري بود. بحث بر سر اين است كه آيا نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي، واقعاً امكانپذير است يا نه. به تعبيري كه هِر به كار مي‌برد، نفي پيشداوري، يك اصل راهنماي عمل است. اصل راهنماي عمل يعني اصلي كه مي‌دانيم نمي‌توان به اصلش رسيد، ولي مي‌توان گفت عمل‌تان را در جهت رسيدن به آن مقصد ساماند‌هي و برنامه‌ريزي كنيد. مثلاً به فرزندم توصيه مي‌‌كنم در پي كسب ثروت بي‌نهايت باشد، مي‌دانم كسب ثروت بي‌نهايت براي انسان غير ممكن است، ولي مي‌خواهم فرزندم در طلب ثروت يك لحظه هم توقف نكند، براي همين به او مي‌گويم در طلب ثروت بي‌نهايت باش و معناي آن، اين است كه هر چه بيشتر در اين جهت بكوش. اين گونه اصل‌هاي راهنماي عمل، اصل‌هايي هستند كه رسيدن به منتها و مقصد آن‌ها محال است و فقط از اين لحاظ توصيه مي‌شوند كه پويش مدام را تأكيد كرده باشند. نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي ظاهراً به صورت محكم امكان ندارد4، ولي در عين حال يك اصل راهنماي عمل است، اصل راهنماي عمل به اين معنا كه هر امري را كه حس كردي از پيشداوري‌هاي توست، در خود آن مناقشه كن، چون و چرا كن، در طلب استقلال باش و طبعاً حاضر به دست برداشتن از آن باش. در اين صورت شناخت‌هاي ما از واقعيت‌هاي جهان هستي، شناخت‌هايي باشند مطابق با واقع،‌ يا مطابق با واقع‌تر.

فارغ از اين كه اين راه‌حل‌ها، راه‌حل‌هاي موفقي هستند يا نه، به دو نكته ديگر براي ادامه بحث احتياج دارم. نكتة اول اين كه چرا انسان متجدد به اين‌كه عوامل غيرمعرفتي در فرآيند معرفت‌يابي انسان اثر مي‌گذارند، بها نمي‌داده و آن را قبول نداشته است. به نظر مي‌رسد به دليل اين‌كه علوم تجربي را پارادايم مي‌دانست. علوم تجربي به كانون هستي ما نزديك نيستند، در علوم تجربي رد يا قبول‌هاي ما بسيار عقلاني‌تر صورت مي‌گيرد. سپس از همين الگو و اسوه در حيطه‌هاي ارزشي، مثل اخلاق و‌ سياست و حيطه‌هاي دانشي مثل الهيات و فلسفه استفاده مي‌كرده است.

و اما نكتة دوم اين‌كه اگر انسان به اين قائل شود ‌كه گناه در فرآيند شناخت نيز اثر دارد، مطلب به گناه متوقف نمي‌ماند. به محض اين‌كه كسي چنين چيزي را قبول كرد، گناه ويژگي‌اش را از دست مي‌دهد. گناه يك عامل غيرمعرفتي است و بنابراين، اين بحث پيش مي‌آيد كه عوامل غيرمعرفتي ديگري هم غير از گناه در فرآيند شناخت مؤثرند. به عنوان مثال، هم تلقين و هم القا مؤثر است،‌ تلقين و القا ‌دو پديدة شناختي هستند،‌ ايدئولوژي هم مؤثر است (ايدئولوژي البته به معنايي ‌كه ماركس به كار مي‌برد، نه به معناي اين‌كه كه در عرف ما به كار مي‌رود). اميد هم مؤثر است. همة اين عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي همة آن‌ها مؤثر هستند. از سوي ديگر نقيض هر كدام از عواملي هم كه در جهت اخلال در شناخت نقش دارند، در جهت وضوح دادن به شناخت و به صواب نزديك كردن شناخت، مؤثرند. در اين صورت آهسته‌آهسته به يك درونمايه ديگر تفكر انسان سنتي نزديك مي‌شويم و آن، اين است ‌كه انسان سنتي معتقد بود قبل از هر چيز بايد خود انسان را شناخت. چرا؟ چون تمام اين عوامل، عوامل دخيل در انسان هستند. به محض اين‌كه مي‌گوييم عوامل مؤثر در انسان و عوامل غيرمؤثر در انسان،‌ ابتدا بايد شناختي از خود انسان داشته باشيم. اگر بخواهيم بدانيم كه در جريان شناخت كه يكي از روندهاي نفساني ماست، چه عواملي مؤثر هستند و چه عواملي مؤثر نيستند، بايد به يك نوع خودشناسي روي آوريم. از اين حيطه است كه انسان سنتي مي‌گويد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». و نه تنها شناخت خدا،‌ بلكه شناخت هر چيز ديگري، در گرو خودشناسي است. شناخت نفس بر شناخت هر چيز ديگري تقدم دارد. اگر بخواهم طبيعت و ماوراء طبيعت را بشناسم، گذشته را بشناسم، حال را بشناسم، ‌آينده را بشناسم،‌ ماديات را بشناسم،‌ مجردات را بشناسم، ‌جمادات و نبادات و حيوانات و عوالم جمعي و عوالم فردي و روان را بشناسم و ذهن را بشناسم،‌ اول بايد خود را بشناسم. در روند شناخت، ‌يك شناسنده و يك شناخته شده وجود دارد، اگر كسي بخواهد ارتباط بين اين دو شناخت را بشناسد، نه فقط بايد شناخته شده را بشناسد، بايد شناسنده را هم بشناسد و شناسنده من هستم. معمولاً در فلسفة علم تحت دو عنوان در اين باره بحث مي‌كنند، يكي بحث عقلانيت و يكي هم بحث آبجكتيويته و نشان مي‌دهند كه هم عقلانيت با اين كه ما چه تصوري از انسان داشته باشيم، ارتباط دارد و هم آبجكتيويته به اين كه ما چه شناختي از انسان داشته باشيم، مرتبط است. ما مي‌خواهيم رفتارمان عقلاني باشد و شناخت‌هايمان عيني باشد. ولي هم عينيت و آفاقي بودن و هم عقلاني بودن، هر دو متوقف‌اند بر اين‌كه ما چه تصوري از خودمان داشته باشيم.

به نظر من پيامبران و بنيانگذاران اديان و مذاهب اگر به رفتار ما بنگرند، آن را عقلايي نمي‌بينند، زيرا مي‌بينند ما در پي اموري هستيم كه وقتي حاصل مي‌شود، فقط به درد و رنج ما مي‌افزايد.

در باب Activated و اين‌كه چه چيزي عيني است و چه چيزي غيرعيني، انسان سنتي شناخت خود را بر شناخت هر چيز ديگري مقدم مي‌داند، چون مي‌‌بيند كه شناخت هر چيز ديگري حتي منطقاً متأخر از شناخت خود است. انسان بايد خود را به عنوان سوژه بشناسد تا بتواند ابژه را هم بشناسد. وقتي ميزان واقع‌نمايي عينكمان را ندانيم، چگونه مي‌توانيم با كمك اين عينك درباره شكل و رنگ اشياء داوري داشته باشيم. آيا واقعاً عقلايي نيست كه ابتدا ببينيم اين عينك واقع‌نما هست يا نه، در رنگ‌ها و اندازه‌ها دخل و تصرف مي‌كند يا نمي‌كند، تا بعد بفهميم رنگي كه از اين صندلي‌ها به ما عرضه مي‌كند، مطابق واقع است يا خير؟ انسان هم مثل اين عينك است. اول بايد خودش را بشناسد و ببيند اصولاً به چه معنا و تا چه حدي بايد انتظار عينيت داشته باشد و تا چه حد مي‌تواند به عينيت برسد. بنا بر اين در باب مقولة عقلانيت هم همه چيز به اين بستگي دارد كه چه ديدي نسبت به انسان داشته باشيم.

در واقع يكي از ويژگي‌هاي جهان‌بينانه‌ مدرنيزم در مبحث شناخت‌شناسي، اين است كه نفي و اثبات به عوامل غيرمعرفتي بستگي ندارد، به تعبير ديگر به گناه و خطا بستگي ندارد. اما طرز تفكر سنتي اين مطلب را قبول ندارد كه البته نتيجه‌اش در تعليم و تربيت سنتي و مدرن هم اثر دارد.

پانوشت‌ها
1. Objective
2. Rationization
3. توجه شود كه ما چيزي داريم به نام Rationilzation يعني دليل‌‌تراشي و چيز ديگري داريم به نام Reasoning يعني استدلال.
4. اين كه مي‌گوييم ظاهراً امكان ندارد، براي اين است كه معتقديم واقعاً امكان ندارد، ولي از روي احتياط مي‌گوييم ظاهراً.

---------------------------------------

منبع: سایت بشرا به نقل از ‌ آیین شماره 19-20

http://malekiyan.blogfa.com/post-254.aspx

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مصطفي ملكيان

در ابتداي سخن دو سه نكتة مقدماتي را از آن جهت كه لازمة ورود به بحث است ذكر مي‏كنم، بدون اينكه براي آنها دليلي اقامه‏ كنم؛ چرا كه دليل هر كدام از آنها بسيار بسيار مفصلتر از آن است كه در اين سخنراني بيايد.

مقدمة اول: جمع عقلانيت و معنويت

به گمان بنده اگر حيات طيبه (زندگي پاك) مصداقي داشته باشد، مصداقش حياتي است كه در آن ميان «عقلانيت» و «معنويت» جمع و تلفيق شده. بنابراين در هر اوضاع و احوال و زمان و مكاني كه باشيم به زندگي‏اي نياز داريم كه در آن عقلانيت و معنويت، هر دو با هم، حضور داشته باشند نه ذره‏اي عقلانيت فداي معنويت شود و نه ذره‏اي معنويت فداي عقلانيت.

مقدمة دوم: مؤلفه‏هاي ذومراتب معنويت

معنويت داراي مؤلفه‏هاي هشتگانه‏اي است كه وقتي همة آنها با هم جمع شوند، از آن به زندگي معنوي تعبير مي‏كنيم. اين مؤلفه‏ها اموري ذومراتب هستند، ولي در عين حال حضور همة آنها براي معنوي شدن زندگي ضرورت دارد و اگر هر كدام از آنها مفقود شود نمي‏توان زندگي را زندگي معنوي تلقي كرد. پس از آنجا كه اين مؤلفه‏ها ذومراتبند، امكان دارد شما همة آنها را در رتبه‏اي داشته باشيد، من در رتبة ديگر،‌و شخص ثالث هم در رتبة سومي و… .

به تعبير ديگر، امر مؤلفه‏ها دائر بين همه يا هيچ نيست، كه يا آنها را داشته باشيم يا نه؛ بلكه اموري ذومراتبند. اگر قرار باشد زندگي‏اي معنوي باشد بايد همة اين مؤلفه‏ها، ولو با مراتب مختلف، وجود داشته باشد و در آن صورت طبعاً انسانهايي معنوي‏اند، انسانهايي معنوي‏ترند، انسانهايي باز هم معنوي‏ترند و … .

مقدمة سوم: مؤلفة اول معنويت

نخستين و مهمترين مؤلفة زندگي معنوي اين است كه «چه بايد بكنم؟» يا «چه كنم؟». در كتابهاي فلسفه و الهيات گفته مي‏شود مسائل بنيادين و اساسي‏اي كه بشر با آنها مواجه است، عبارتند از اينكه مثلاً: آيا خدا وجود دارد يا نه؟ ما قبل از زندگي اين جهاني جايي بوده‏ايم يا نه؟ پس از زندگي اين جهاني به جايي خواهيم رفت يا نه؟ حقيقت دنيا چيست؟ آيا جهان هستي هدفدار است يا نه؟ آيا زندگي معنا دارد يا نه؟ آيا عالم طبيعت متناهي است يا نه؟ و امثالهم. همچنين با وجود اينكه فهرست آنها در كتب مختلف متفاوت است ولي تقريباً‌همه، اين چند مسأله‏اي را كه گفتم جزء مسائل بنيادين به حساب مي‏آورند.

اما انسان معنوي كسي است كه هيچ كدام از اين امور برايش مسأله اصلي نيست بلكه مسأله اصلي او«چه بايد بكنم؟» يا «چه بكنم؟» است؛ و اهميت هر مسأله ديگري بسته به اين است كه پاسخ آن مسأله تا چه اندازه در حلّ «چه بكنم؟» يار و ياور او باشد. يعني وقتي مسأله من اين است كه «چه بايد بكنم؟» چه بسا هنگام پاسخگويي به آن چاره‏اي جز پاسخگويي به چندين و چند مسأله ديگر نداشته باشم، و بر اين اساس است كه اگر مسائلِ ديگر اهميتي پيدا مي‏كنند بدين جهت است كه مقدمة حلّ اين مسأله‏اند و جواب گفتن به آنها، مقدمة پاسخ اين مسأله است. به تعبير سوم، بنيادين بودن يا نبودن، مهم بودن يا نبودن، اساسي بودن يا نبودن هر مسألة ديگري دقيقاً با ميزان تأثير جواب آن مسأله در جواب مسألة اصلي «چه بكنم؟» متناسب است.

بنابراين اگر اينكه «خدا وجود دارد يا نه؟» مهم است، اهميت آن تنها به اندازه‏اي است كه در مسأله «چه بايد بكنم؟» مؤثر است و اگر به فرض محال «خدا وجود دارد يا نه؟» هيچ تأثيري در مسأله اصلي من نداشته باشد پاسخ به آن همان مقدار بي‏اهميت خواهد بود كه «تعداد قندهاي اين قندان چندتاست؟» بي‏اهميت است. تا اينجا خواستم دو نكته را عرض كنم:

1) برخلاف آنچه گفته شده هيچ‏كدام از آن مسائل، مسائل بنيادين بشر نيستند؛ بلكه مسأله بنيادين بشر معنوي اين است كه «چه بايد بكنم؟».

2) مسائلي كه در كتابها به عنوان مسائل بنيادين آمده است مي‏توانند مسائل اساسي باشند، ولي اساسي بودنشان به ميزان تأثير پاسخ گفتن به آنها در پاسخگويي به مسأله اصلي است و معنايش اين است كه اهميت اين مسائل ناشي از اهميت مسأله اصلي «چه بايد بكنم؟» است.

بنابراين ــ اگر سخن من درست باشد ــ هر كدام از شما اگر بخواهيد بدانيد معنوي هستيد يا نه، بايد ببينيد كه در زندگي‏تان چقدر به اين «چه بايد كرد؟» بها مي‏دهيد.

اين اولين مؤلفة معنويت بود كه البته امروز مورد بحث من نيست و وارد مقدمة بعدي مي‏شوم كه موضوع سخن امروز من است.

مقدمة چهارم: مؤلفة دوم معنويت

مؤلفة دوم معنويت اين است كه انسان «زندگي اصيل» داشته باشد؛ يعني ما ـ فقط و فقط ـ به ميزاني كه زندگي اصيل داريم معنوي هستيم و به هر ميزان كه زندگي اصيل نداريم از معنويت دوريم.

پس مؤلفة دوم معنويت، اصيل بودن زندگي شخص است كه در غير اين صورت از آن به «زندگي عاريتي» تعبير مي‏شود. حال من مي‏خواهم وارد همين بحث شوم كه «زندگي اصيل» چيست؟

شايد به ذهنتان خطور كند كه چرا از ميان مؤلفه‏هاي هشتگانه معنويت، اين مؤلفه را موضوع بحث قرار دادم. در پاسخ مي‏گويم چون معرفتشناسي ـ‌به عنوان يكي از شاخه‏هاي فلسفه ـ ربط وثيق و محكم با اين مؤلفة معنويت دارد و موضوع بحث ما «ارتباط زندگي اصيل و معرفتشناسي» است، در نتيجه‌بنده فقط در مورد اين موضوع بحث مي‏كنم و به مؤلفه‏هاي ديگر نمي‏پردازم؛ امّا از اين نكته كه بگذريم، به نظر بنده توجه دادن به «زندگي اصيل» بسيار بسيار مهم است و اگر بگويم نخستين چيزي كه بايد به ديگران بياموزيم اين است كه زندگي اصيل سپري كنند، هيچ مبالغه نكرده‏ام.

دربارة «زندگي اصيل» و اينكه «زندگي اصيل چيست؟» افراد مختلفي در طول تاريخ بحث و گفتگو كرده‏اند، از جمله:

1) بنيانگذاران اديان و مذاهب كه معمولاً بحثهايي ـ‌ولو به صورت پراكنده و پريشان ـ‌در اين باب داشته‏اند.

2) عارفان ــ‌در همه فرهنگها و اديان و مذاهب ــ‌كه غالباً به آن بسيار توجه كرده‏اند تا هم خودشان زندگي اصيل داشته باشند و هم ديگران را به زندگي اصيل دعوت كنند.

3) تعداد كثيري از فيلسوفان كه امروزه از آنان به فيلسوفان اگزيستانسياليست تعبير مي‏شود. كساني مثل كي‏يركگور دانماركي، داستايوفسكي روسي، نيچه و هايدگر آلماني، گابريل مارسل و سيمون وي فرانسوي كه يكي از درونمايه‏هاي اصلي بحثشان زندگي اصيل است.

4) روانشناسان نهضت سوم روانشناسي، يعني روانشناسان انسان‏گرا.

تاكنون در طول تاريخ پيدايش روانشناسي، سه نهضت عمده ظهور كرده است:

الف) روانشناسي روانكاوانه كه مؤسس آن، به يك معنا، فرويد است.

ب) روانشناسي رفتارگرا كه بنيانگذاران آن واتسون و اسكينر هستند.

ج) روانشناسي انسان‏گرا كه معمولاً فيلسوف هم هستند و آنان عبارتند از: آبراهام مزلو، كارل راجرز، اريشفروم، خانم كارن هورناي ــ همه در امريكا ــ و يونگ ــ سوئيسي با تبار امريكايي .

اكنون فرصت آن نيست كه سخنان همة‌اين افراد ــ كه حدوداً 29 شخصيت هستند ـ را خدمت دوستان عرض كنم، اما چند نمونه از اين افراد را ذكر مي‏كنم. ذكر اين مثالها بدين جهت است كه در نگرش هر كدام از آنان جنبة خاصي از زندگي اصيل بيشتر محلّ توجه قرار گرفته و شما آهسته آهسته از مجموعه مثالها و كنار هم نهادن الگوهاي ارائه شده اين دانشمندان، از نظر ذهني، به اينكه زندگي اصيل چگونه زندگي‏اي است نزديك مي‏شويد. براي اينكه ارزش‏داوري هم نكرده باشم، مثالها را به ترتيب تاريخي ذكر مي‏كنم تا گمان نشود لزوماً براي اولي اهميت بيشتري قائل هستم.

نمونة‌اول، به لحاظ تاريخي، سقراط است. سقراط ــ فيلسوف بزرگوار و بسيار شاخص يونان قديم ــ‌مي‏گفت كه كل فلسفة من مبتني بر دو شعار است: شعار اول اينكه «خود را بشناس» و شعار دوم اينكه «زندگي نيازموده ارزش زيستن ندارد». من در اينجا تنها به شعار دوم مي‏پردازم تا ببينيم اين شعار يعني چه؟

سقراط مي‏گفت: اگر در احوال خودمان دقت كنيم مي‏بينيم از ابتداي زندگي و وقتي كه به دنيا مي‏آييم آهسته آهسته از اطرافيان خود ـ از اعضاي خانواده گرفته تا معلمان،‌مربيان و مردمي كه در محيط زندگي با آنها سر و كار داريم ـ‌يك سلسله باورها و عقايد دريافت مي‏ýكنيم كه بعدها بر اساس همين عقايد و باورهاي تلقيني و القا شده، زندگي خود را سامان مي‏دهيم.

بدين ترتيب همة تصميم‏گيريها ــ جنگها، صلحها،‌دوستيها، دشمنيها، سكوتها، سخنها و….ــ ابتناي كامل بر باورهاي دريافتي ما از ديگران دارد و ما هيچ وقت سراغ آزمودن و محك زدن اين باورها نرفته‏ايم كه ببينيم آيا واقعاً‌درست هستند يا نادرست، صادقند يا كاذب، حقّند يا باطل. در واقع، كلّ زندگي خودمان را بر باورهايي مبتني كرده‏ايم كه هيچ كدام در بوتة آزمايش شخصي ما نهاده نشده‏اند.

نكتة مهمتر آنكه هرچه از باورهاي غير مهم به طرف باورهاي مهم مي‏رويم، اين نيازمودگي بيشتر مي‏شود. مثلاً اگر كسي به من بگويد اين جنس ليوان يا كفش بادوامتر است ممكن است آن را بيازمايم و بعد قبول كنم. اما در باب اينكه «خدا وجود دارد يا نه؟» ممكن است بدون آزمايش قبول كنم كه خدا وجود دارد! با وجود اينكه مسلماً اهميت باور دوم در زندگي بسيار بيشتر از اولي است. گويي ما با خودمان عهد بسته‏ايم كه هر چه عقيده‏اي مهمتر است بي‏دليل‏تر قبول كنيم.

سقراط مي‏گفت: اين نوع زندگي كه در آن عقايدي را بدون اينكه محك شخصي زده يا آزمايش كرده باشيم ــ پذيرفته‏ايم زندگي نيازموده است و ارزش زيستن ندارد. زندگي‏اي ارزش زيستن دارد كه خودمان نسبت به باورهاي مؤثر در تصميم‏گيريهاي عملي مداقه ورزيده باشيم، و در اين زندگي است كه اگر ديديم عقيده‏اي درست است آن را مبناي تصميم‏گيري قرار مي‏دهيم ولو همة عالم بگويند نادرست است وبالعكس. وي مي‏گفت: من وظيفه‏اي كه براي خودم در نظر گرفته‏ام اين است كه به سراغ تك تك عقايد آشنا بروم و نشان دهم كه آنها آزموده نشده‏اند؛ و بدين لحاظ خرمگسي هستم و بر گردة همه شما خواهم نشست، كه البته آزاردهنده است چون به عقايد شما نيش مي‏زند و به افراد جامعه مي‏فهماند كه خيلي بي‏عقلند. اگر كسي به شما بگويد كه «تو بي‏عقلي» شما را خواهد آزرد. بي عقلي جز اين نيست كه سخن بدون دليل را قبول كنيم و مبناي آن را تصميم‏گيري جمعي قرار دهيم.

پس به نظر سقراط زندگي نيازموده، عاريتي[1] است و اصيل[2] نيست؛ چون در آن عقايدم را از ديگران به عاريه گرفته‏ام.

نمونة‌دوم، از ملاّي رومي، مولانا، است كه در مثنوي فراوان به ما توصيه مي‏كند كه زندگي اصيل بورزيم. ايشان در دفتر دوم مثنوي مي‏گويد: صوفي‏اي وارد شهري شد و چون در آنجا غريب بود سراغ خانقاه صوفيان را گرفت تا بتواند چند روزي در آن شهر به سر‏برد و مسند و خوراك و… داشته باشد. بالاخره خانقاه صوفيان را پيدا كرد و الاغ خودش را به دست دربان داد تا يكي دو روز در آنجا بماند. اتفاقاً اهل خانقاه مدتي بود كه وجوه امرار معاششان به تأخير افتاده بود و طبعاً بسيار گرسنه بودند. گروهي وقتي كه اين الاغ را ديدند گفتند: خوب است آن را بفروشيم و با پولش غذايي فراهم آوريم تا از گرسنگي نجات يابيم. لذا به دربان گفتند: الاغ را ببر و در بازار بفروش و خوراكي تهيه كن. بعد هم آمدند و شروع كردند به رقص و سماع و دم گرفتند كه «خر برفت و خر برفت و خر برفت».

اين صوفي تازه وارد هم براي اينكه ــ به تعبير امروز ــ از افكار عمومي تبعيت كرده باشد دست افشان و پاي كوبان شروع كرد به گفتن «خر برفت و خر برفت و خر برفت». دربان كه مأمور فروش الاغ شده بود، به آنها گفت: اين خر نزد من امانت است، چگونه آن را بفروشم؟ اين كار خلاف اخلاق است. آنها گفتند: بيا برو از خودش بپرس.

دربان وارد مجلس شد و ديد كه آن شخص از همه ــ به تعبير مولانا ــ با نشاط تر داد مي‏زند «خر برفت و خر برفت و خر برفت» و از همه شادتر و خوشحالتر است. دربان پيش خود گفت: خوب پس لابد موافقت بلكه رضايت يا حتي رغبت دارد؛ لذا نگفته خر را فروخت و غذايي فراهم كردند و خوردند. بعد كه صوفيان از هم پاشيدند، اين مسافر رفت كه خرش را تحويل بگيرد. دربان گفت: خري نيست، گفت: پس خر من كو؟ گفت: فروختيم و غذا ميل كرديم. گفت: مگر مي‏شود خر مرا بفروشيد؟! گفت: بله، نه فقط مي‏شود، بلكه شد. گفت: آخر اجازة من؟!

دربان گفت: من آمدم، ديدم تو فوق اجازه مي‏دهي و با اين «خر برفت و خر برفت و خر برفت» رقص و سماع مي‏كني. گفت: من نمي‏فهميدم كه چه مي‏گويم!

من ديدم همه از اين سخن خوشحالند، من هم خوشم آمد و‌آن را تكرار كردم.

مرمرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد

بنابراين، احتمال دارد كه كسي براي همرنگي با جماعت در جهت زيان خود قدم بردارد. در همرنگي با جماعت دو شاخصه وجود دارد: يكي اينكه شخص معناي باور، گزاره و جمله را نمي‏فهمد و اصلاً نمي داند «خر برفت» يعني چه. نمي‏فهمد كه «خر برفت» يعني خر تو بفروش رفت، ولي با اين وجود آن را تكرار مي‏كند. دوم اينكه اگر معناي جمله را مي‏فهميد با آن موافقت نداشت. حالا كه جمله‏اي را مي‏گويد، عقيدة خودش را مي‏گويد يا عقيدة ديگران را؟

در اين نمونه ديديم كه در واقع عقيده ديگران را بيان مي‏كند. بنابراين عقيده‏اش عاريتي است؛ بالطبع تصميم او در نتيجه زندگي او عاريتي است.

دليل اينكه در اينجاها تعبير vicarious به معناي عاريتي به كار مي‏رود اين است كه هر چيزي از درون انسان برنخيزد و از بيرون به او برسد، عاريتي است. در اين حالت، انسان دقيقاً مثل يك پردة سينمايي است كه دستگاه سينماتوگراف و فيلم پراكن آن هميشه روشن است و به همين دليل هر نور و رنگي كه بر اين پرده ديده مي‏شود، نور و رنگ خود پرده نيست. تنها وقتي معلوم مي‏شود خود پردة سينما چه رنگي داشته كه دستگاه را خاموش كنند.

ما در زندگيمان همين‏طور هستيم. من هر چه به شما نگاه مي‏كنم افكار ديگران را مي‏بينيم نه افكار خودتان را. شما مانند پردة سينما هر نوري را ــ بدون اينكه رد و قبولي نشان دهيد ــ فرا مي‏افكنيد‌بدون اينكه بگوييد فلان رنگ را مي‏خواهم و بهمان نور را نمي‏خواهم.‌فلان رنگ را كه تابانده‏ايد، برداريد و آن رنگي را كه نتابانده‏ايد، بتابانيد.

بعد مولانا شروع مي‏كند به توصيه كردن كه «تقليد نكن و فقط تحقيق كن». من هميشه اين جملة مولانا را كه مي‏بينم به ياد حديثي از حضرت علي(ع) مي‏افتم كه مي‏فرمايند: «لاسنة افضل من التحقيق» (هيچ راه و روشي در زندگي بهتر از تحقيق نيست). تحقيق يعني خودت حق بودن مطلب را درياب. تحقيق بدين معنا دقيقاً در مقابل تقليد و زندگي عاريتي قرار مي‏گيرد و معنايش اين است كه من باورهاي نامفهوم و نامقبول را از ديگران مي‏پذيريم.

نمونة‌سوم، هايدگر، فيلسوف اگزيستانسياليست معروف آلماني، است. او در كتاب معروف خود، هستي و زمان، كه شاهكار اوست، بحثي را در باب وضع زندگي اكثر قريب به اتفاق ما آدميان پيش كشيده است و قصد دارد با ترسيم اين وضع نشان دهد اكثر ما آدميان زندگي عاريتي داريم. هايدگر مي‏گويد:‌هر كدام از شما در زندگي خود تأمل كنيد و ببينيد آيا اين سه خصيصه‏اي كه من مي‏گويم در زندگيتان هست يا نه. اگر هست صادقانه پيش خودتان مقّر باشيد كه زندگي عاريتي مي‏كنيد، نه زندگي اصيل. بعد مي‏گويد: همة ما آدميان كمابيش اين سه خصيصه را داريم:

خصيصة اول: ما به وراجّي و ياوه‏گويي[3] مبتلا شده‏ايم. وراجّي چه نوع سخني است؟ سخني است كه در آن خود سخن گفتن مهم است نه محتواي سخن. اينكه مي‏گويند در شب‏نشيني‏ها وراجّي مي‏كنيم، يعني چه؟ يعني اصلاً مهم نيست چه مي‏گوييم، مهم اين است كه داريم چيزي مي‏گوييم. به تعبيري، خود حرف زدن موضوعيت پيدا كرده با اينكه بايد طريقت داشته باشد و از طريق سخن گفتن چيزي انتقال يابد. در واقع، ما دائماً در زندگي خودمان جمله‏ها، گزاره‏ها و باورهايي را از دسته‏اي مي‏گيريم و به دستة ديگري انتقال مي‏دهيم (انتقال اطلاعات ناآزموده از ديگران به من و از من به ديگران).[4] در اين صورت ياوه‏گويي همة زندگي من و شما را تشكيل داده است.

در حقيقت ما از پدران، مادران، مربيّان، افكار عمومي، راديو، تلويزيون، مطبوعات و رسانه‏هاي جمعي چيزهايي را شنيده‏ايم؛ بعد هم همين‏طوري كه شنيده‏ايم به ديگري انتقال مي‏دهيم، بدون اينكه قبل از اين انتقال، بررسي كنيم و ببينيم آيا اين مطالب درستند يا نادرست. گويي ما فقط و فقط دستگاهي هستيم كه از سويي گيرندة چيزهايي است كه شما به من مي‏دهيد و از سوي ديگر فرستندة همان چيزها به ديگري است و من تنها در اين وضعيت گيرندگي و فرستندگي به سر مي‏برم. ايشان ادامه مي‏دهد: درواقع، ما هم در گرفتن و هم در فرستادن لذت خاصي احساس مي‏كنيم و همين لذت باعث شده كه كلّ زندگي ما دچار اين حالت شود. (حالا تأمل كنيد كه آيا شما اينگونه نيستيد؟)

شما از دوران كودكي تا الان چيزهايي از پدران، مادران، معلمان و مربيان و… فرا گرفته‏ايد. امروز و فردا هم كه معلم و پدر و مادر و… مي‏شويد همان چيزها را به فرزندانتان و متعلمان و متربيان خود انتقال مي‏دهيد. آيا اين وسط معلوم شد كه اينهايي كه گرفته‏ بوديد كدامش حق بود كدام باطل يا نه، فقط گرفتيد و لذتي برديد و بعد بدون تأمل و مداقّه به ديگران مي‏دهيد و لذتي ديگر خواهيد برد.

خصيصة دوم: ما از مرحله ياوه‏گويي و وراجّي به مرحل‍ة سرك كشيدن، بوالفضولي و ناخنك زدن مي‏رسيم. بوالفضولي يعني به محض اينكه چيزي را شنيدم و وارد ذهنم شدــ‏چون بنا بر اين نبود كه آن را بيازمايم ــ فوراً مي‏گويم چه چيز ديگري داريد؟ يعني با وجود اينكه هنوز مطلب اول را دريافت نكرده‏ام و وارد هاضمه و فهم من نشده باز دنبال چيز جديد مي‏گردم. از اين نظر است كه همة ما به زبان حال و قال مي‏گوييم: «تازه چه خبر؟» و يكي نيست به ما بگويد با كهنه‏هايش چه كرده‏ايد كه دنبال تازه مي‏گرديد؛ مگر كهنه‏ها چه هنري براي شما داشتند كه حالا باز هم طالب تازه‏ها هستيد؟ پس سرك كشيدن يعني عاشق نو بودن. مثلاً، شما كتابي نوشته‏ايد و من با خواندن آن باورهاي شما را به خود انتقال مي‏دهم، اصلاً هم دقت نمي‏كنم آيا درست است يا نه اما تا به شما مي‏رسم مي‏گويم: آقا اخيراً كتاب جديدي منتشر نكرده‏ايد؟ يكي نيست بگويد: خوب، كتابهاي قبلي را كه خواندي كدامش حق بود و كدامش باطل؟!

بنابراين نوجويي خصلت انسانهايي است كه زندگي عاريتي دارند؛ و به لحاظ همين خصلت است كه از اين متفكر به آن متفكر، از اين مكتب به آن مكتب مي‏لغزيم؛ و اصلاً‌مكث نمي‏كنيم اين مكتبي را كه تا الان قبول داشته‏ايم آيا درست است يا نادرست.

از اين لحاظ هم هست كه اگر شما از من بپرسيد: «خدا وجود دارد يا نه؟» من با كمال مباهات و افتخار مي‏گويم كه در اين باب نُه قول وجود دارد؛ يعني من نمي‏دانم خدا هست يا نه، ولي نُه قول در اين باره شنيده‏ام. در حالي كه بحث بر سر اين نبود كه چند تا قول وجود دارد، بلكه شما مي‏خواستيد بدانيد در عالم واقع خدايي هست يا نه. مي‏دانيد چرا چنين پاسخ مي‏دهم؟ چون من به جاي اينكه وقتي يكي از اقوال را شنيدم حسابش را به لحاظ شخصي با خودم تسويه كنم ــ كه بالاخره درست است يا نادرست ــ فوري گفتم: حالا كاري نداريم كه درست است يا نادرست، بالاخره اين يك قول بود، قول دوم چيست؟ و همين‏طور تا قول نهم بدون هيچ مداقّه و تأملي بر روي آنها پيش رفتم.

خصيصة سوم: سردرگمي[5] و گيجي است يعني نمي‏دانم در چه جهاني به سر مي‏برم. مثلاً نمي‏دانم آيا جهان هدفدار است يا بي‏هدف؛ نمي‏دانم در جهان با خدا به سر مي‏برم يا بي‏خدا؛ نمي‏دانم جنگ بهتر است يا صلح؛ اما در عين حال مي‏دانم كه دربارة هر يك از اين پرسشها اقوال زيادي هست و مي‏توانم همه را براي شما توضيح دهم. در واقع، ما از نظر فكري تلوتلو مي‏خوريم. چرا؟ چون در مورد هيچ چيز خودمان تصميم نگرفته‏ايم و تنها وسيله‏اي براي انتقال نظريات بوده‏ايم. به تعبير ديگر، باورها همين‏طور به ما مي‏رسند و از ما به ديگران انتقال مي‏يابند و چون ما شهوت شنيدن و گفتن داريم، در اثر اعمال اين شهوت به گيجي فرورفته‏ايم؛ يعني هيچ رأي شخصي قابل دفاعي نداريم.

مثال ديگري بزنم: من به كسي مي‏گويم: فلاني! مي‏خواهم در باب فلان موضوع تحقيق كنم. مي‏گويد: بيا برويم پاي اينترنت. مي‏رويم و مي‏بينيم كه 800 كتاب، 9000 مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. مي‏گويد: بفرما و افتخار هم مي‏كند كه مرا در جريان اينها قرار داده است. در حالي كه من در ميان اين تلنبار كتاب، رساله و مقاله نمي‏خواستم ببينيم چه نوشته‏هايي در باب اينكه «الف ب است يا نه؟» وجود دارد، بلكه مي‏خواستم بدانم «الف ب است يا نه؟». در واقع، به جاي اينكه سخن ما دربارة واقعيتها باشد، دربارة سخناني است كه دربارة واقعيتها گفته شده و اصلاً از اين سخنان به خود واقعيت انتقال نيافته‏ايم.

اين تلوتلوخوردن فكري كه هايدگر از آن به سرگيجه، گمگشتگي و گيجي تعبير مي‏كند؛ وقتي براي انسان حاصل مي‏آيد كه به جاي اينكه خودش با واقعيتها سر و كار پيدا كند، فقط با باورهاي ديگران درباره واقعيت سر و كار دارد.

حال اگر دقت فرموده باشيد مي‏بينيد اين سه مرحله در همه ساحتهاي زندگي وجود دارد، حتي در زندگي روزمره. مثلاً، اگر به شما بگويم: به چه دليل بايد با قاشق و چنگال غذا خورد؟ مي‏گوييد: خوب گفته‏اند بايد اينطوري غذا بخوريد. اگر بپرسم به چه دليل پسران بايد خواستگاري دخترها بروند؟ مي‏گوييد: خوب ديگه، اين جور گفته‏اند! چرا آدم بايد در مجلس ترحيم شركت كند يا اصلاً چرا بايد سر جنازه رفت؟ خوب بايد رفت ديگه! مردم از جشن و شادي خوششان مي‏آيد، شما هم خوشتان مي‏آيد؟ خوشم نمي‏آيد، ولي چون زشت است پيش مردم بگويم از جشن خوشم نمي‏آيد طوري زندگي مي‏كنم كه گويي از جشن و شادي لذت مي‏برم!

بنابراين خودتان نمي‏دانيد چرا بايد فلان كار را بكنيد چون براي شما چيزي روشن نيست و هنوز در آن سه فرآيند به سر مي‏بريد و طبيعتاً به راحتي مي‏توان شما را از اين سو به آن سو كشاند؛ و چون تا الان چيزي را كه به شما گفته‏اند، بدون دليل قبول كرده‏ايد طبعاً فردا كه چيز ديگري بگويند آن را هم بدون دليل قبول مي‏كنيد ولو خلاف چيز قبلي باشد.

نمونة چهارم، از يكي از روانشناسان نهضت سوم روانشناسي كارل راجرز امريكايي است كه شايد بتوان گفت بعد از آبراهام مزلو‌هيچ شخصيتي بالاتر از ايشان در روانشناسي انسان‏گرا ظهور نكرده است.

راجرز در باب اتخاذ موضعها و ارزش داوريهاي ما در زندگي سه مرحله را از يكديگر تمييز داده كه مرحلة اول و دوم در همة آدميان هست و نادرند افرادي كه به مرحلة سوم برسند. ايشان مي‏گويد: وقتي طفل به دنيا مي‏آيد بر اساس حاجت واقعي ارگانيسم خود، رد و قبول و پذيرش و وازنش دارد. مثلاً فلان خوراكي را كه مي‏خورد به جهت سود رساندن به ارگانيسم بدنش است و اگر خوراكي ديگري را نمي‏خورد به دليل زياني است كه به ارگانيسم او وارد مي‏كند.

البته نه به اين معنا كه خودش دليلش را مي‏داند، بلكه در اين سنين اول ارگانيسم به او القا مي‏كند و راه را به او نشان مي‏دهد. پس اگر هنگام گرسنگي گريه مي‏كند، به دليل زياني است كه گرسنگي بر او وارد مي‏كند كه مي‏خواهد آن را دفع كند و از اين لحاظ است كه بچه كم‏خوري يا پرخوري ندارد و تنها به اندازة نياز خود غذا مي‏خورد. بدين ترتيب ارگانيسم بچه به صورت غريزي به او مي‏گويد كه اين كار را بكن كه به سود من ارگانيسم است و اين كار را نكن كه به ضرر من ارگانيسم است. اين جريان كاملاً طبيعي است و همه گزينشها بر اساس حاجات واقعي ارگانيسم است. اما آهسته آهسته از دو سال و نيم به بعد نياز ديگري در بچه پديد مي‏آيد كه همان نياز به محبوب واقع شدن است؛ يعني اين نياز در بچه پديد مي‏آيد كه من چنان باشم كه مادر، پدر، خواهران و برادران و خلاصه اطرافيانم دوستم بدارند.

به محض جوانه زدن اين نياز، بچه بر سر دو راهي قرار مي‏گيرد: از طرفي ارگانيسم بدن به او مي‏‏گويد كه‌اين را بخور چرا كه به سود من است، از طرف ديگر اگر بخورد مثلاً مادرش ناراحت مي‏شود؛ يعني رضايت مادر به قيمت زيان رساندن به ارگانيسم است و سود ارگانيسم به قيمت خشمگين كردن مادر.

حال آيا نمي‏شود هم سود ارگانيسم و هم رضايت مادر را به دست آورد و بين محبوبيت و برآمدن حاجات واقعي جمع كرد؟ پاسخ اين است كه نه. چرا؟ چون بچه دير يا زود مي‏فهمد كه ديگران روح مثله نشده و عريان او را دوست ندارند و از اين لحاظ است كه بچه بين دوراهي قرار مي‏گيرد كه اگر غذا را بخورم با وجود كمك به بدن،‌مادر خشمگين مي‏شود و اگر نخورم رضايت مادر را جلب كرده و محبوب او شده‏ا‏م اما به ضرر خود عمل كردم. از آنجا كه انسان محبوب واقع شدن را بر حاجات واقعي خود مقدم مي‏دارد. آهسته آهسته سانسور خود را شروع مي‏كند و مثلاً به زبان حال مي‏گويد: «اي آب تو براي بدن من خوبي، ولي اگر دست دراز كنم پدر اخم مي‏كند، مادر خشمگين مي‏شود، خواهرم قهر مي‏كند و … پس تو را نمي‏خورم».

تمام خودسانسوريها براي اين است كه محبوب واقع شويم؛ چرا كه مي‏خواهيم دل همه را به دست آوريم و طبعاً به ازاي هر يك دلي كه مي‏خواهم به دست آورم بايد تكه‏اي از روح خود را بِكَنم. چرا؟ چون تجربه نشان داده كه ديگران روح تكه تكه نشده مرا دوست ندارند. لذا من هيچ وقت روح مثله نشدة عريان خود را در معرض ديد شما نمي‏گذارم. مثلاً، مرا به يك فيلم سينمايي دعوت مي‏كنيد، بعد مي‏پرسيد: فيلم چطور بود؟ من با وجود آنكه خيلي از فيلم بدم آمده، چون اگر بگويم فيلم مزخرفي بود دوستي خود را با شما از دست خواهم داد مي‏گويم: بسيار جالب بود! دل و نياز دروني‏ام مي‏گويد: بگو از اين فيلم خوشم نيامد و بسيار مزخرف بود، اما محبوبيت طلبي‏ام مي‏گويد: توجه داشته باش كه اگر اين را گفتي دوستي شما متزلزل يا نابود مي‏شود و به همين دليل از فيلم تعريف كاذب مي‏كنم.

بنابراين فاز اول فاز ارزش داوري «خود» طفل در مورد خودش است، اما فاز دوم فاز ارزش داوري از نگاه «ديگران» است. در فاز دوم براي محبوب واقع شدن ــ از طريق مثله‏كردن يا پنهان ساختن خود[6] ــ خود را سانسور مي‏كنم.

به نظر راجرز اغلب ما آدميان تا آخر عمر در همين نياز مي‏مانيم و براي خوشايند ديگران خود را مثله مي‏كنيم. در مناجات معروف عارف آلماني آمده: «خدايا مرا از من مي‏ربايند.» چون اين رفيق مي‏گويد: اين نكته‏ات بد است. مي‏گويم: خوب اگر تو مي‏گويي بد است آن كار را مي‏كنم. رفيق ديگر مي‏گويد: آن نكته هم بد است، آن را هم نمي‏كنم و همين‏طور باور و حس و عاطفه و تمام چيزهاي مرا از من مي‏ربايند. اين است كه باورها، احساسات و عواطف من همان باورها و احساسات و عواطفي است كه شما مي‏خواهيد وقس‏عليهذا.

بنابراين، ما هميشه طفل درونمان را تنها در درون زندگي نگه مي‏داريم و هيچ‏وقت از او مشاوره نمي‏خواهيم بلكه از ديگران مشاوره مي‏خواهيم. در واقع هميشه زبان حال ما به يكديگر اين است كه مي‏گوييم: فلاني! تو كه خوبي،‌يعني آنطوري هستي كه من تو را مي‏خواهم، من چطورم؟ در حالي كه زبان قال ما در احوالپرسيها عكس اين است. به تعبير ديگر در احوالپرسي من حال خود را از شما مي‏پرسم و شما حال خود را از من و همة ما براي خوشايند ديگران خود را بزك مي‏كنيم، در حالي كه طفل درون هر كداممان مي‏گويد: اين كار را نكن.

مثال ديگري عرض كنم: اگر شما براي بنده غذايي را سرو كنيد، من هيچ وقت نمي‏گويم كه آن غذا را دوست ندارم و با اينكه طفل درونم مي‏گويد: تو كه اين غذا را دوست نداري و اگر در خانه خودت بودي، غذا را با بشقابش از پنجره به بيرون پرتاب مي‏كردي! مي‏گويم: درست است، اما اگر اين كار را بكنم محبوبيتم از دست مي‏رود.

اغلب ما آدميان در اين مرحلة دوم، يعني ارزش داوري ديگران كه منجر به مثله شدن روح خودمان مي‏شود، ‌مي‏مانيم. اما راجرز‌مي‏گفت: كساني هستند كه در اين مرحله از خود مي‏پرسند من چه كسي را فدا مي‏كنم؟‌در واقع، من دارم خودم را فداي ديگران مي‏كنم و آيا هيچ عاقلي خود را فداي ديگران مي‏كند؟

بدين ترتيب افرادي به مرحلة سوم، يعني ارزش داوري از نگاه خود مي‏رسند و مي‏گويند: ما اين هستيم، هر كه دوستمان دارد، بدارد؛ و هر كه دوستمان ندارد، التماس دعا.

چارلي چاپلين، هنرپيشه معروف، جملة بسيار حكيمانه‏اي به دخترش مي‏گويد ـ گرچه اين جمله در مسائل اخلاقي ـ خانوادگي است، اما در همة جنبه‏ها قابل اجراست. او مي‏گويد: «دخترم بدن خودت را بر كسي عريان كن كه روح عريان تو را دوست بدارد».

ما در واقع بايد چنين خصلتي را بپذيريم و بگوييم روح عريان ما اين است، هر كه مي‏پسندد، بپسندد؛ و هر كه نمي‏پسندد، نپسندد. اين مي‏شود زندگي اصيل.

زندگي اصيل، يعني بر اساس اعتماد به چشم ديدن، نه كور كردن چشم خود و ديدن با چشم ديگران؛ يعني ديدن زندگي را از پشت عينك خود، نه لگد مال كردن عينك خود و بر چشم زدن عينك ديگري يعني زندگي‏ام را بر اساس صرافت طبعهاي شخصي خودم بسازم نه تعطيل كردن اقتضائات درون براي كسب رضايت ديگري. راجرز‌مي‏گفت: اگر كساني به اين مرحلة سوم برسند، در واقع به طفل دوران كودكي بازگشته‏اند، اما طفلي بسيار پخته؛ چرا كه در دوران كودكي، طفل بر اساس غريزه به حاجات واقعي خود عمل مي‏كرد، اما در اين مرحلة سوم بر اساس عقل مي‏فهمد كه حاجات واقعي او چيست. در حقيقت، آن نوعي تشخيص ناآگاهانه حاجات بود و اينجا تشخيص آگاهانه حاجت است.

متأسفانه چون ما آدميان به ندرت به اين مرحله سوم مي‏رسيم، به نظر راجرز تا آخر زندگي عاريتيمان را ادامه مي‏دهيم. مثلاً‌ اگر وقتي از كسي مي‏پرسند چرا آواز مي‏خواني، بگويد: براي اينكه دلتنگي‏ام كم مي‏شود، يا چون از صداي خودم خوشم مي‏آيد، اين زندگي اصيل است؛ اما اگر بگويد: چون مي‏گويند خوش ‏آوازي، اين زندگي عاريتي است.

نكتة ديگر اينكه در واقع وضع ديگران همانند ماست؛ يعني من از شما حرف‏شنوي دارم، شما از ديگران، آن ديگران هم از ديگران و … . خوب، در اين مآل ما در نهايت از چه كسي حرف‏شنوي داريم و تابع چه كسي هستيم؟ (چون فرض اين است كه ديگران هم به صرافت طبع خود عمل نمي‏كنند). اينجاست كه بايد نمونه ديگري ذكر كنم.

نمونة‌پنجم، يك فيلسوف و عارف و روانشناس اروپاي شرقي به نام آقاي جاروس است، كه فعلاً‌استادي در كانادا و استاد فلسفه در دانشگاههاي امريكاست. ايشان معتقد است كه زندگي عاريتي سخن‏شنوي از فرد نامرئي است، كسي كه او را نمي‏بينيم و اصلاً نمي‏توان او را ديد.

آزمايشهاي روانشناسي نشان داده است كه اگر شخصي تنها، در يك اتاق ساختماني مشغول كار باشد و ببيند كه از زير در دودي به درون اتاق مي‏آيد، به محض رؤيت دود، به طرف درمي‏رود تا علت آن را كشف كند يا از ديگر افراد ساختمان بپرسد. اما اگر سه نفر در يك اتاق باشند و همين دود را ببينند، خيلي كه زود دست به كار شوند 6 دقيقه بعد از ورود دود است، و گاهي تا رؤيتشان از آنها گرفته نشود هيچ تكان نمي‏خورند. چرا؟ چون نفر اول مي‏گويد: اگر اين دود چيز خطرناكي بود، آن دو نفر واكنش نشان مي‏دادند و چون آن دو نشسته‏اند لابد چيز خطرناكي نيست، غافل از اينكه آن دو نفر هم به دوتاي ديگر نگاه مي‏كنند و همين توجيه را مي‏آورند. يعني من به دليل چيزي كه در آن دو مي‏بينم تشخيص خودم را تعطيل مي‏كنم. غافل از اينكه دوتاي ديگر هم همين فكر را مي‏كنند. خوب، در اين فرآيند ما از چه كسي تبعيت مي‏كنيم؟ من از شما دو تا، دومي از ما دو تا، و سومي هم از دو تاي اول، پس در واقع داريم از «هيچ كس» تبعيت مي‏كنيم!

نمونة‌ششم، ويليام جيمز، فيلسوف و روانشناس معروف امريكايي است كه اصلي به نام «اصل برهان اجتماعي»[7] دارد. اصل برهان اجتماعي، يعني اعتقاد به اينكه هر چيزي كه ديگران مي‏گويند، لابد برهاني پشت آن است؛ و چون من همة شما غير از خودم را در نظر مي‏گيرم و شما هم همه را، غير از خودتان، در نظر مي‏گيريد و ديگران هم به همين ترتيب، در واقع ما از هيچ كس تبعيت مي‏كنيم. مثلاً همه ما كه اينجا نشسته‏ايم مي‏گوييم: خدا وجود دارد، اما اگر از تك تك ما بپرسند: چرا؟ مي‏گوييم در محلّ خودش ثابت شده و در اين پاسخ، افراد ديگر جامعه را پشتوانه سخن خود قرار مي‏دهيم كه آنان هم به اين باور معتقدند. طبعاً با اين وصف اگر در محيطي بوديم كه همه مي‏گفتند خدا وجود ندارد، ما هم مي‏گفتيم خدا وجود ندارد!

در حقيقت عقيدة همة ما دُوري است، چون عقيدة من به ديگري منتقل مي‏شود، از ديگري هم به ديگري و … نهايتاً هم به خود من بازمي‏گردد. چنين زندگي‏اي عاريتي است، يعني زندگي‏اي است كه من مسئول كارهاي خودم نيستم. چون من شما را به اين باورها، احساسات و عواطف و … وارد كرده‏ام و شما مرا. وقتي اينطور باشد حاصل مجموع اين زندگيها همرنگي با جماعت است؛ يعني همرنگي با هيچ كس؛ يعني در واقع من با جماعتي كه هيچ كسند همرنگي مي‏كنم تا محبوب جماعتي كه همه منهاي من هستند، بشوم. در نتيجه من پيش همه محبوب مي‏شوم اما پيش خود مغبوضم! چرا؟ چون آن عامل دروني من هر بار مرا به چيزي امر مي‏كند، اما من به خاطر جلب رضايت شما از اطاعت او سرباز مي‏زنم.

اين حالت كه همه دوستمان مي‏دارند، اما خودمان، خودمان را دوست نداريم «با خود در كشاكش بودن»[8] ناميده مي‏شود. همه زندگيهاي عاريتي به اين كشاكش درون كشيده مي‏شود، چون دائماً‌برخلاف تشخيصهاي خود شخص عمل مي‏شود.

بدين ترتيب، شاخصه‏هاي اصلي زندگي عاريتي چنين‏ هستند: تقليد مي‏كنيم، تعبد مي‏ورزيم، بي‏دليل سخن مي‏گوييم، سخنان ديگران را بي‏دليل مي‏پذيريم و ديگران هم سخنان ما را بي‏دليل مي‏پذيرند و بر سر هيچ هياهو مي‏كنيم، با همه وفاداريم جز با خود، با همه صداقت داريم جز با خود، با همه يكرنگ هستيم جز با خود.

در حالي كه شاخصه‏هاي اصلي زندگي اصيل عبارتند از: به خود وفادار بودن نه به هيچ كس ديگر، با خود صداقت داشتن نه با هيچ كس ديگر، با خود يكرنگ بودن نه با هيچ كس ديگر.

زندگي اصيل يعني زندگي‏اي كه در آن انسان تنها به خودش وفادار است، و مساوي است با «در التزام خود حركت كردن» و «در معيت خود زيستن»، و بنابراين هرگاه وفاداري به خود فداي وفاداري به ديگر يا ديگراني شود، زندگي من عاريتي خواهد بود.

وفاداري به خود يعني چه؟معناي واضحتر وفاداري به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل كردن و فهم خود را مبناي تصميم‏گيريهاي عملي قرار دادن است. پس هر كس كه فقط بر اساس فهم خود در زندگي‏اش تصميم‏گيري كند، فهم خود را تعطيل نكرده و زندگي اصيل دارد.

چه وقت فهم خود را تعطيل مي‏كنيم؟ آنگاه كه اساس زندگي ما اينها مي‏شود: سنتهاي نيازموده، تعبّد، تقليد افكار عمومي، همرنگي با جماعت، كسب محبوبيت به هر قيمتي، كسب رضاي مردم و … . بنابراين كساني زندگي اصيل دارند كه در واقع هيچ باور نيازموده‏اي را مبنا قرار نمي‏دهند، تقليد نمي‏كنند، تعبد نمي‏ورزند، همرنگي با جماعت ندارند، افكار عمومي در آنها مؤثر نيست و در پي اين نيستند كه محبوبيتشان را به هر قيمتي حفظ كنند؛ بلكه مي‏گويند: من بر مبناي آنچه خود فهم مي‏كنم، عمل مي‏كنم. حال اگر با اين «بر مبناي فهم خود عمل كردن» محبوبيتم حفظ شد، كه شد و اگر نشد، هيچ مهم نيست. يعني من در واقع به هر قيمتي نمي‏خواهم در دل شما جا باز كنم من مي‏خواهم در دل خود جا باز كنم؛ مي‏خواهم خودم از خودم بدم نيايد، نه اينكه شما از من بدتان نيايد؛ چرا كه خوشايند خودم بر خوشايند شما تقدم دارد و زندگي اصيل در واقع يعني همين. يعني زندگي‏اي كه در آن، من به خاطر اينكه در دل شما جا باز كنم يا براي اينكه رضاي شما را به دست آورم، از فهم و استنباط خودم از واقعيات دست برندارم.

در آخر، مواردي از قرآن كريم ذكر مي‏كنم كه بنا بر آنها گويي نظر قرآن كريم هم بر زندگي اصيل است. البته نمي‏خواهم بگويم نظر قرآن فلان است، بلكه مي‏خواهم بگويم در قرآن هم آيات و شواهدي نزديك به ديدگاههاي ذكر شده وجود دارد، چه آيات خلاف هم باشد و چه نباشد. اين آيات عبارتند از:

1) آيه‏اي در مورد يهوديان و مسيحيان كه مي‏گويد: «إتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً ‌مِنْ دُونِ اللهِ» [توبه: 31]؛ مي‏فرمايد: اينان ــ يعني مسيحيان و يهوديان ــ علماي ديني خود را، غير از خدا يا علاوه بر خدا[9]، مي‏پرستيدند.

شخصي از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) مي‏پرسد: آيا واقعاً اينها از مردم مي‏خواستند كه «ما را بپرستيد؟» امام مي‏فرمايد: نه، هيچ وقت آنها چنين دعوتي نمي‏كردند. حتي اگر چنين دعوتي هم مي‏كردند، كسي پاسخ مثبت نمي‏داد. صحابي مي‏پرسد: پس مقصود قرآن چيست؟ حضرت مي‏فرمايد: اينها همان معامله‏اي را با علماي خود مي‏كردند كه تنها بايد با خدا كرد. آن معامله اين است كه انسان فقط بايد سخن خدا را بي‏چون و چرا قبول كند و از هر كس ديگري براي سخنش دليل بخواهد. چون اينها سخنان علماي خود را بي‏چون و چرا مي‏پذيرفتند، در نتيجه، خداوند مي‏فرمايد كه اينها علماي خود را مي‏پرستيدند: يك روز مي‏گفتند يك ششم اموالتان را به عنوان وجوه شرعيه بپردازيد، آنها هم مي‏پرداختند. بعد از مدتي مي‏گفتند: نه، بايد يك هشتم بپردازيد، آنها هم مي‏گفتند: بفرما. نمي‏گفتند اگر الان يك هشتم راست است، پس يك ششم قبلي دروغ بوده و اگر يك ششم قبلي راست بوده پس الان دروغ مي‏گوييد. بدين ترتيب اينها فقط مقلّد و متعبد بودند.

2) آية ديگر دربارة اهل جهنم است كه وقتي مورد خطاب قرار مي‏گيرند يا خودشان مخاطبه مي‏كنند و بر سر اين موضوع بحث مي‏كنند كه چه چيزي ما را به اينجا كشانيد، همه مي‏گويند: «اِنَّا أطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرائِنَا فَأضَلُونَا السَّبِيلاً» [احزاب: 67]، يعني ما از اكابر خودمان حرف‏شنوي داشتيم و آنها ما را به اين راهها كشانيدند. اين يعني زندگي عاريتي و حرف‏شنوي از كسي، با اينكه از درون ما چيز ديگري برمي‏خيزد.

3) قرآن در مواردي، وقتي مي‏خواهد از طرف مقابل حرف‏شنوي داشته باشد مي‏گويد: از شما حرف‏شنوي مي‏توانيم داشته باشيم، ولي دليلتان را بياوريد: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إنْ كُنْتُمْ صَادِقيِنَ» [بقره: 111].

4) در مورد پيامبر ما و برخي پيامبران ديگر آمده است كه وقتي مردم را دعوت مي‏كردند، مردم مي‏گفتند: ما حرف شماي پيامبر را قبول نمي‏كنيم. چون روش پدران ما به گونة‌ديگري بوده است و ما هم همان روش را در پيش مي‏گيريم: «إنَّا وَجَدنَا آباءَنَا عَلَي اُمَّة و إِنَّا عَلَي آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ» [زخرف: 22].

«اثر» يعني ردّپا، يعني ما پايمان را همان جايي كه ردّپاي پدرانمان است مي‏گذاريم و درست همان راه را مي‏رويم. قرآن مي‏فرمايد: حتي اگر پدرانشان بي‏شعور هم بودند و فهم نداشتند، اينها بايد تبعيت كنند؟ «أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئاً» [بقره: 170].

5) نمونة ديگري كه باز هم در مورد پيامبر(ص) ما و انبياي سلف مشترك است، اين است كه معمولاً آنها در مقابل افكار عمومي جامعة خودشان مي‏ايستادند. در قصص انبيا دائماً اين هست كه پيامبران چيزهايي مي‏گفتندكه مردم قبول نداشتند، ولي آنان ايستادگي مي‏كردند و نمي‏گفتند كه خوب ما هم مثل افكار عمومي بگوييم.

من در جايي در مورد اين آيه بحث مي‏كردم، كسي گفت: خوب، بله شما پيامبر بشويد، بعد هم در مقابل افكار عمومي بايستد. به او گفتم: پيامبري پيامبر را ديگران قبول داشتند يا فقط خودش قبول داشت؟ طبعاً ديگران كه قبول نداشتند اما براي خودش مطلب واضحي بود. حالا اگر عقيدة ديگري هم نزد من واضح باشد، به همين دليل، حق دارم در مقابل شما بايستم. يعني اگر مطلبي مانند آفتاب براي بنده وضوح داشت، چه شما موافق بنده باشيد و چه نه، من از شما تبعيت نمي‏كنم. شكار سايه نمي‏كنم، خودم را رها نمي‏كنم تا به دنبال شما بروم. پيامبري پيامبر هم براي او وضوح داشت، لذا مي‏گفت: اگر در دست راستم خورشيد و در دست چپم ماه را بگذاريد من از عقيدة خود برنمي‏گردم.

6) مورد ديگري كه مي‏خواهم از قرآن نقل كنم شامل همه آياتي مي‏شود كه با عباراتي چون «اَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُون» و «اَكْثَرُهُمْ لايَشْعُرُون» مي‏آيد كه باز هم به نظر مي‏رسد براي نفي زندگي عاريتي است. «اَكْثرُهُمْ لايًعْقِلُون» يعني نگو اكثريت اين را مي‏گويند و من هم مي‏پذيرم، چون اكثريت لايعقلون و لايفقهون‏ هستند. اگر اينطوري بگويي، در واقع يعني تو هم يك بي‏شعوري و از بي‏شعورهاي ديگر تبعيت مي‏كني و اين دقيقاً زندگي عاريتي است.

بنابراين به نظر مي‏آيد در قرآن شواهد زيادي در باب زندگي اصيل وجود دارد كه مي‏گويد: اگر چيزي را خودت يافتي تبعيت كن و به آن عمل كن، ولو اينكه همه مخالف باشند.

پس تبعيت از قواعد و هنجارهاي اجتماعي تنها زماني قابل دفاع منطقي است كه خودم به حقانيت آنها وقوف داشته باشم؛ وگرنه تبعيت از آنها مساوي تبعيت از جهل عمومي و ندانسته‏هاي همه خواهد بود.

بنابر آنچه گفته شد دومين مؤلفه‏ معنويت انسان معنوي زندگي‏اصيل است. انسان اصيل فقط به يافته‏هاي خود اعتنا مي‏كند و از چيزي تبعيت مي‏كند كه با مجموع نيروهاي ادراكي خودش به وضوح يافته باشد؛ و از اين لحاظ انسان اصيل و معنوي هيچ وقت بر اساس حدس و امثال آن سخن نمي‏گويد.

هايدگر در ادامة بحث خود در اين باره مي‏گويد: يكي از ويژگيهاي انسانهاي عاريتي اين است كه چون هيچ چيزي در آنها ريشه ندارد، همه چيزشان بر اساس حدس و گمان است.

من در اينجا به ياد اين آيه قرآن مي‏افتم كه مي‏فرمايد: «إِنْ هُمْ اِلاَّ يَخْرُصُونَ»[انعام: 116] يعني فقط حدس مي‏زنند؛‌يا در جايي ديگر مي‏فرمايد: «إِنْ هُمْ اِلاَّ يَظُنُّونَ» [بقره: 78]، «إِنَّ الظَّنَّ لايُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً»[يونس: 36] يعني اينها گماني‏اند. (گمان آن است كه از درون شما نجوشد).

پس ما تا اين گام را برنداريم به معنويت راه نمي‏يابيم و هيچ چيز براي خود ما حيات و نشاط پيدا نمي‏كند، چون هميشه در حال دلقك‏بازي و فيلم بازي كردن هستيم؛ درست مانند كارگرداني كه نقشي را بر عهدة يك هنرپيشه مي‏گذارد، چه آن هنرپيشه آن را دوست داشته باشد و چه نه. حال گويي كساني ــ به زبان حال ــ به ما گفته‏اند: اگر مي‏خواهي زندگي اجتماعي‏ات پا برجا بماند بايد اينطوري زندگي كني و ما هم قبول كرده‏ايم! غافل از اينكه به گفتة حضرت علي بن ابيطالب(ع) «رضي الناس غاية لاتدرك»، يعني رضاي مردم هدفي است كه هيچ كس به آن نمي‏رسد.

بنابراين اگر دنبال اين هستيد كه رضايت مردم را به دست آوريد، قيمتش آن است كه از خودتان بدتان خواهد آمد. علاوه بر اين، با آن رضايت همة‌مردم هم به دست نمي آيد، چون به هر حال هر كسي نظر خاصي دارد كه با ديگري متفاوت است و طبعاً رفتاري كه ما را خوش مي‏آيد، او را ناخوش مي‏آيد: «ضرب‏الله رجلا فيه شركاء متشاكسون». انساني كه نوكر چهار ارباب باشد، كه خود اين اربابها با هم دعوا دارند، چه بايد بكند؟ باز اگر همة آنها مي‏گفتند «بنشين»‌خوب بود.‌اما يكي مي‏گويد «بنشين»،‌ديگري مي‏گويد «برو»، اين نوكر بدبخت چه كند؟

پس مسلّم است كه رضايت خود را از دست مي‏دهيم و تقريباً مسلّم است كه رضايت ديگران از خود را هم كسب نمي‏كنيم.

ولي عارفان اينگونه نبودند؛‌لذاست كه عارف معروف به شاگرد خود گفت: «حكايت نويس نباش، چنان باش كه از تو حكايت بنويسند»، يعني ببين خودت چه مي‏فهمي و مرتّب نگو فلاني اينطور گفته، بهماني آنطور گفته، ‌فلان كس چنان مي‏خواهدو… .

در اينجا دو مطلب را خدمتتان عرض مي‏كنم. يكي اينكه كساني كه به اين معنا زندگي اصيل دارند، ممكن است خداشناس باشند يا نباشند، و در هر دو حال به اصالت زندگي‏شان ضرر نمي‏رسد؛ چون خدا تنها موجودي است كه ما را آن‏چنان كه هستيم و بدون آرايش و پيرايش مي‏خواهد و بنابراين نبايد براي او فيلم بازي كنيم. اگر كسي هم به خدا قائل نباشد به طريق اولي ضرري به اصالت زندگي‏اش نمي‏خورد. به تعبير ديگر، با خود صداقت داشتن و به خود وفادار بودن با وفاداري به خدا ــ اگر خدايي در جهان باشد ــ ناسازگار نيست. ژ

دوم آنكه، شايد به نظر برسد كه اگر زندگي عاريتي قبول كردن اقوال ديگران است، پس حتماً زندگي اصيل بايد به معناي رد كردن همة اقوال باشد؛ اما اينطور نيست.‌زندگي اصيل وقتي به‏دست مي‏آيد كه تابع دليل قانع كنندة بي‏برو برگرد باشيم؛ وگرنه پيرو صرف قول ديگران بودن نه دليل بر بطلان آن است و نه دليل بر صحت و حقانيت آن. بدين ترتيب، آنچه زندگي را اصيل مي‏كند عبارت است از: طرف دليل را مراعات كردن، ابناء‌الدليل بودن، طرف برهان را ديدن و رعايت و پاسداشت برهان را كردن. به همين دليل است كه بايد ببينيم چه چيزهايي مي‏توانند برهان به حساب آيند و چه چيزهايي نمي‏توانند. وظيفة اخلاقي ما ايجاب مي‏كند يك شناخت معرفتشناختي جدّي از چيزهايي كه قابليت دليل بودن را دارند يا ندارند، حاصل كنيم.

اكنون مي‏خواهم ربط زندگي اصيل را با مبحث معرفتشناسي عرض كنم. ابتدا، دو مقدمه ذكر مي‏كنم و بعد بر اساس آن دو مقدمه به نكته‏اي مي‏پردازم كه ما را وارد بحث خودمان مي‏كند.

مقدمة اول: ذكر سه عامل

نمي‏توان ادعا كرد كه سه عامل «جهل»، «خطا»‌و «سوء نيت» از تاريخ بشر ريشه‏كن شده است و هيچ كس دليل يا برهاني اقامه نكرده كه امروزه بشر دستخوش اين سه بيماري و عيب و نقص نيست. انسان هنوز هم ــ كمافي السابق ــ دستخوش اين سه عامل است و هنوز هم ما خود، همشهريان جامعه و همة همنوعانمان را اينگونه مي‏يابيم.

معناي «سوء نيت» روشن است. «جهل» يعني ندانستنهاي ما. «خطا» يعني جهل مركب و مضاعف. در واقع، «خطا» وقتي است كه من واقعيت را نمي‏دانم ولي گمان مي‏كنم كه مي‏دانم؛ اما اگر واقعيت را ندانم و بدانم كه نمي‏دانم فقط دستخوش «جهل» هستم.

در واقع، اين سه در زندگي بشر همچون مالاريايي‏اند كه نمي‏توان گفت ريشه‏كن شده‏اند. خوب، اگر ما دستخوش اين سه بيماري هستيم، من از كجا بدانم آنچه افكار عمومي مي‏گويند ناشي از يك يا دو يا هر سه عامل نيست؟ از كجا بدانم آنچه از طريق سنّت به من رسيده، يا آنچه مقلَّدها به ما مقلِّدين مي‏گويند دستخوش اين سه عامل نيست؟ از كجا بدانم كساني كه نسبت به آنها متعبّد هستم وقتي چيزي به من مي‏گويند دستخوش اين سه عامل نيستند؟

پس تا وقتي يقين نكرده‏ايم اين سه بيماري ريشه‏كن شده‏اند، هميشه بايد اين گمان را در خود زنده نگه داريم كه شايد آنچه ديگري به ما مي‏گويد ناشي از «سوء نيت»، «خطا» يا «جهل» او باشد.

مقدمة دوم: بتهاي بيكن

به تعبير فرانسيس بيكن، فيلسوف و انديشمند انگليسي، ما انسانها در زندگي به پرستش چهار «بت» دچاريم و چون عقايد ما متأثر از اين بتهاست به كج‏انديشي مبتلا مي‏شويم و انديشه‏هاي نادرست گريبانمان را مي‏گيرد.

جالب است اين نكته را بگويم كه در زبانهاي اروپايي (مثلاً انگليسي) «بت» و «عقيده» از يك ريشه‏اند: آنان براي واژة «عقيده» از «idea» استفاده مي‏كنند و براي واژة «بت» از «idol».«Idolatry» به معناي بت‏پرستي است. بسياري از ريشه‏شناسان[10] علت يكي بودن ريشة اين دو لغت را اين دانسته‏اند كه بشر حس مي‏كرده بزرگترين بتها عقايد خودش است.

پس ما چهار دسته بت داريم؛ يعني چهار دسته عقايد هستند كه با وجود آنكه حق نداريم آنها را بپرستيم ولي مي‏پرستيم. اين بتها عبارتند از:

1) بتهاي قبيله يا طايفه‏اي: اين بتها يك سلسله توهمات و باورهاي نادرست و خطاست كه همه انسانها ــ كمابيش ــ به آنها دچارند. از جمله مثالهايي كه بيكن آورده اين است كه همه انسانها، آگاهانه يا ناآگاهانه و خواسته يا ناخواسته، دستخوش «قياس به نفس»‏اند و بسياري از باورها، حكمها و داوريهاي انسان از اين قياس به نفس كردنها ناشي مي‏شود.

بت ديگري كه از همين قسم است و همة‌ما انسانها ــ كمابيش ــ به آن دچاريم، «دليل‏تراشي» است. «دليل‏تراشي»[11] به معناي دقيق كلمه يعني مؤيدهاي عقايد خود را به حساب بياوريم، اما به مضعّفهاي آن توجهي نكنيم. فرق «استدلال» و «دليل‏تراشي» همين است كه در دليل‏تراشي من تنها به مؤيدات عنايت مي‏كنم و مطلقاً به مضعفات عقيده خود التفات ندارم مثال ساده‏اش آن است كه اگر در زندگي دو تا خواب صادق ببينيم به آن توجه مي‏كنيم اما به ميلياردها خواب ناصادقي كه در زندگي ديده‏ايم توجه نمي‏كنيم، و بعد بر اين اساس احكامي صادر مي‏كنيم.

2) بتهاي غار: اين بتها همگاني و عمومي نيستند، بلكه ناشي از خصايص روحي و فردي آدمي‏اند. ما آدميان اختصاصاتي داريم كه ممكن است باورهايي در ما ايجاد كند تا آنها را بپرستيم. مثلاً، بعضي از انسانها مزاجاً‌ديرباورند و طبعاً رويكرد شكاكانه به امور پيدا مي‏كنند. برخي ديگر مزاجاً زودباور، خوش باور، يا ساده لوحند و طبعاً گرايشات جزم‏گرايانه[12] دارند و مي‏گويند: اين است و جز اين نيست كه مثلاً «الف ب است» و هر كس بگويد «الف ب نيست» منكر بديهيات شده است.

برخي انسانها به گونه‏اي هستند كه وقتي به اموري توجه مي‏كنند موارد تشابه آنها به چشمشان مي‏آيد و برخي ديگر اتفاقاً بيشتر متوجه موارد تخالف مي‏شوند. و طبعاً اينها دو تيپ باور يا عقيده در زندگي پيدا مي‏كنند.

3) بتهاي بازار: اين بتها در اثر همنشيني با مردم ـ كه خود ما هم يكي از همين مردم هستيم‏ـ پديد مي‏آيند؛ يعني بسياري از اوقات، ما انسانها وقتي در جمع قرار مي‏گيريم دستخوش توهم مي‏شويم. مثال سادة آنكه بعد از فرانسيس بيكن، مخصوصاً در قرن بيستم، بسيار اهميت پيدا كرد (هرچند در زمان بيكن بسياري از افراد متوجه اهميت آن نشدند) اين است كه چون زبان امري بازاري است؛ يعني در اثر معاشرت و همنشيني آدميان با يكديگر پديد آمده است معمولاً «وضوح» ندارد و دستخوش «ابهام»، «ايهام» و «غموض» است. وجود اين چهار عامل در زبان روزمره و طبيعي باعث مي‏شود كه ما عقايد خطا پيدا كنيم. به تعبير ديگر، چون ما نمي‏توانيم زباني با دقت رياضي ـ منطقي داشته باشيم از زباني استفاده مي‏كنيم كه ما را فريب مي‏دهد و به عقايد نادرستي مي‏كشاند. ويتگنشتاين در اوايل قرن 20 مي‏گفت: هنر كلّ فلسفه اين است كه فريب‏خوردگيهاي ما را از زبان نشان دهد؛ يعني فلسفه مي‏تواند نشان دهد كه چقدر ما فريفته (فريب خورده) زبانمان هستيم و با وجودي كه آدميان خودشان زبان را ساخته‏اند، چقدر گول آن را خورده‏اند!

4) بتهاي نمايشخانه يا تئاتر: اين نوع بت به مجموعة خطاهايي اطلاق مي‏شود كه ما آدميان به تبعيت از بزرگانمان دچار آنها مي‏شويم. مجموعه خطاهايي كه محصول تبعيت از هر كسي است كه در جامعة ما بزرگ به حساب مي‏آيد و به همين دليل مقتدا و مقلَّد ما شده، نسبت به او تعبّد مي‏ورزيم و به تعبير زبانهاي اروپايي يك نوع «Authority» يعني اقتدار معنوي، فكري و فرهنگي نسبت به ما پيدا كرده است.

اين بزرگان مي‏توانند در لباس فيلسوف، حكيم، عارف، عالم اخلاق، رهبر سياسي، مصلح اجتماعي يا هزار لباس ديگر باشند و حتي امروزه مي‏توانند لباس هنرپيشه‏ها را بپوشند.

وقتي شما در باب جدّيترين مسائل زندگي با يك ستارة سينما گفتگو مي‏كنيد، در واقع، شما فكر مي‏كنيد چون به جهتي ستارة سينما شده است، هر سخني بگويد درست است و بنابراين اين امكان هست كه از كوچكترين تا بزرگترين سؤالات را از يك ستارة سينما يا يك فوتباليست پرسيد!‌

جالب اين است كه پريشب ديدم از يك فوتباليست دربارة شب قدر مي‏پرسيدند! خوب وقتي فوتباليستها دين‏شناس شمرده شوند و متدينها فوتباليست، نه فوتبال فوتبال مي‏شود و نه دين دين.

وقتي شما از يك فوتباليست مي‏پرسيد: معناي شب قدر چيست، معنايش اين است كه اگر كسي پايش خوب حركت مي‏كند و ماهيچه‏هاي چست و چابك دارد، مي‏تواند در باب شب قدر هم اظهار نظر كند.‌گويي بايد از بزرگان حرف بشنويم و حرف آنان حتماً درست و صادق است و خطاپذير و خطابردار نيست.

البته اين بزرگان در جامعه‏هاي مختلف متفاوتند: در جامعهý‏هايي كه سيطرة دين بيشتر است طبعاً عالمان ديني و روحانيون اين شأن را دارند. در جامعه‏اي مثل جامعة غرب امروز ممكن است ستاره‏هاي سينما، فوتباليستها اينگونه باشند. در جامعه‏هاي ديگر ممكن است سياستمداران يا عالمان علوم تجربي و … اينطور باشند.

حتي وقتي از انيشتين هم در مورد معناي زندگي بپرسيد همين خطا را كرده‏ايد. چون او فيزيكدان و رياضيدان است و اگر چنين چيزي از او بپرسيد درست مثل اين است كه از لبنياتي سر كوچه اين سؤال را بكنيد، چون هيچ كدام در حيطة كارشان اظهار نظر نكرده‏اند.

بيكن از اين جهت به چنين بتهايي «بت نمايشخانه و تئاتر» مي‏گويد كه همه وقت مورد توجه ما هستند و همان‏طور كه انسان در نمايش هميشه به صحنه نگاه مي‏كند، گويي بزرگان در صحنة جامعه قرار گرفته‏اند و چشمان ما به لب و دهان آنها دوخته شده است.

بر اساس اين، دو مقدمه مي‏گويم كه نتيجة طبيعي پذيرش و باور اين دو مقدمه اين است كه،‌به تعبير دكارت، نوعي «شك دستوري» پيدا كنيم. شك دستوري يعني اينكه ببينيم آيا مي‏توانيم در همة اين امور شك كنيم و بعد از اين شك به يقين برسيم يا نه. چنين شكي «methodological» (دستوري) است. بايد توجه داشت كه شك دستوري غير از شكهاي ديگر همچون شك مزاجي، استدلالي و استفهامي است. شك دستوري يعني اينكه چه اشكالي دارد من بناي خود را بر اين بگذارم كه تمام آنچه ديگران به من القا و تلقين كرده‏اند مورد ترديد قرار دهم، حتي اگر آنها به حسب ظاهر كاخي باشكوه باشند. من مي‏خواهم دانه دانة آجرهايي را كه خانة باورهايم را تشكيل داده‏اند از نو بيازمايم و بدين ترتيب خانة جديدي بسازم كه حتي اگر كلبه‏اي هم باشد بر آن كاخ رجحان دارد. من نمي‏دانم زندگي در آن كاخ مرا به كجا مي‏كشاند، اما از آنجا كه اين كلبه را بر اساس القائات و تلقينات ديگران كه نسبت به آنها ظن به خطا و سوء نيت و جهل دارم، نساخته‏ام؛ بلكه بر پاية فهم خودم ساخته‏ام مي‏دانم كه زندگي در آن چه سرنوشتي دارد.

اين را تأكيد كنم كه شك دستوري نتيجة باور به آن دو مقدمه است و اگر بخواهيد زندگي اصيل داشته باشيد بايد ابتدا آن دو مقدمه را باور كرده، سپس شك كنيد، كه اگر اينطور نباشد شك شما هم غير اصيل است. شما بايد بر اساس فهم خودتان به اين برسيد كه بتهاي چهارگانة بيكن زنده‏اند هنوز مالارياي جهل، خطا و سوء نيت ريشه‏كن نشده است تا نتيجة طبيعي اعتقاد به اين دو مقدمه شك دستوري‏اي باشد كه در آن بگوييد: من بنا را بر نادرست بودن باورهايم مي‏گذارم و به همين دليل بايد تك تك آنها را بيازمايم و ببينم كه آيا «خدا وجود دارد؟»، «زندگي پس از مرگ وجود دارد؟» «ارتباط خدا به وسيلة رسالت و نبوت با بعضي از انسانها»، «سخن گفتن خدا با برخي افراد و پيام‏رساني به همة انسانها از طريق آنها»، «هدفمند بودن عالم خلقت»، «معنادار بودن زندگي»، «اخلاقي بودن نظام خلقت» درست است يا نه؟

پس انسان در باب همة اينها مي‏تواند از نو تأمل كند كه حاصلش ممكن است مؤيد يا مضعّف عقيده سابق باشد و هر كدامش باشد، خوب است، ولي اگر پس از تأملات به اين نتيجه رسيديد كه عقايد موروثي شما نادرست است، زندگي كردن بر اساس اين عقايد جديد زندگي اصيل است نه بر اساس عقايد سابق.

مي‏خواهم بگويم فرآيند درست اين است كه بر اساس فهم خويش زندگي كنيم و مهم نيست نتيجه و فرآورده اين فرآيند چه عقايدي باشد بلكه ما بايد از هر عقيده‏اي كه بر اساس اين فرآيند عايد ما مي‏شود، استقبال كنيم.

بسياري از انسانها وقتي زندگي اصيل در پيش گرفتند، ديدند عقايد سابقشان درست بوده؛ مثلاً غزالي وقتي شك كرد، پس از شكّش تقريباً بيشتر عقايدش تأييد شد، پاسكال هم همين‏طور. اما اسپينوزا وقتي شك كرد، پس از شك تقريباً هيچ كدام از عقايد قبلي‏اش تأييد نشد.

پس اسپينوزا، پاسكال و غزالي زندگي اصيل داشته‏اند و من و شما هم ممكن است زندگي اصيل پيدا كنيم اما اينكه پس از طي فرآيند زندگي اصيل، به چه فرآورده‏اي برسيم از قبل تضمين شده نيست، ممكن است عقايدتان تأييد بشود يا نشود.

به هر حال لزومي ندارد كه پس از در پيش گرفتن زندگي اصيل عقايدتان تأييد نشود بلكه ممكن است همة آنها تأييد گردد. فقط فرق الان شما با قبل اين است كه قبلاً با اين عقايد زندگي مي‏كرديد چون فلان كس گفته بود ولي الان با همان عقايد زندگي مي‏كنيد چون خودتان اينگونه يافته‏ايد. مثلاً، ما تا سال دوم و سوم راهنمايي مي‏گوييم: مجموعه زواياي مثلث ْ180 است و اگر كسي از ما بپرسد، چرا؟ مي‏گوييم: چون آقا معلم يا خانم معلم گفته است. بعدها نيز كه بر اين مطلب برهان مي‏آورند باز هم همان را مي‏گوييم اما اگر دليلش را بپرسند مي‏گوييم چون برهاني بر من اقامه شد كه در هيچ يك از مقدمات آن نتوانستم تشكيك كنم. اين معنايش اين است كه اگر فردا همان خانم معلم، آقا معلم بگويد: حرف من كه «مجموع زواياي مثلث ْ180 است» اشتباه بود در جواب مي‏گوييم: ما به آن جمله معتقديم، ولو شما از حرف خود برگرديد؛ چون بر اين مطلب برهان اقامه شده و فهم من مي‏گويد: مجموع زواياي مثلث ْ180 است.

بنابراين تفاوت زندگي اصيل با زندگي غير اصيل در فرآيند تحصيل عقايد است نه در نفس عقايدي كه پديد مي‏آيند و اين عقايدي كه پديد مي‏آيند ممكن است عقايد سابق ما باشند يا نباشند. بدين ترتيب، به نظر مي‏آيد كه شك دستوري، به معناي از نو تجديد كردن و مقلّد نبودن، مؤلفه مهم زندگي اصيل است و اگر كسي اينگونه زندگي كند آرامش دارد و شاد و اميدوار است. پس اين فرآيند به هر چه بينجامد باز هم شاد هستم؛ چون پيش خود حساب مي‏كنم كه اولا،ً تلاش صادقانه كرده‏ام و قصد فريب خود يا ديگري را نداشته‏ام. ثانياً، جداً تلاش كرده‏ام و با جديّت و صداقت به اين عقيده رسيده‏ام و چون برايم واضح است بر آن اساس زندگي مي‏كنم؛ و چون نبايد باور واضح خود را فداي چيزهايي كنم كه از ديگران به من ارث رسيده است و وضوحي ندارد، چنين عمل مي‏كنم و هر چه پيش آيد برنده‏ام نه بازنده.

من بارها گفته‏ام اگر شما با عقايدي كه بر اساس يك زندگي اصيل عايد شده‏اند زندگي كنيد، اگر خدا وجود داشته باشد ضرر نكرده‏ايد، اگر هم معلوم شد خدا وجود ندارد باز هم ضرر نكرده‏ايد. شما حالتي داريد كه ويتگنشتاين آن را چنين توصيف مي‏كرد: «انسان متدين كسي است كه احساس امنيت مي‏كند». اگر زندگي اصيل كنيد، يك چنين امنيت خاطري پيدا مي‏كنيد. چون اگر خدايي وجود داشته باشد چگونه و با چه استدلالي مي‏تواند با زندگي اصيل مخالفت كند؟

اگر خدايي و زندگي پس از مرگي وجود داشت شما مي‏گوييد: خدايا! من با كمال صداقت و جديّت به دنبال اين رفتم كه ببينم عقيدة درست و نادرست چيست، مقلّد و متعبد و همرنگ با جماعت و محبوبيت طلب نبودم و افكار عمومي برايم ارزش نداشت؛ خودم با كمال صداقت و جديّت به دنبال واقعيت رفتم و رسيدم به اينكه «الف ب است» حال اگر اين «الف ب است» مطابق با واقع نيست از من چه انتظاري مي‏توان داشت؟ كوتاهي كه نكرده‏ام!

هيچ وقت نيست كه من اين بحث را پيش بكشم و جمله جالب برتراندراسل را به خاطر نياورم، كه اگر همين يك جمله را گفته بود مي‏فهميدم چقدر آدم حكيمي بوده است.

برتراندراسل در اواخر عمرش در 99 سالگي، مصاحبه‏اي با روزنامة گاردين داشت: خبرنگار از او پرسيد: جناب پروفسور، شما 99 سال است كه مي‏گوييد خدا و زندگي پس از مرگ وجود ندارد و عن قريب هم از دنيا مي‏رويد؛ حال اگر از دنيا رفتيد و ديديد كه هم خدا هست و هم زندگي پس از مرگ، چه مي‏كنيد؟

برتراندراسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، اين خدايي كه شما مي‏گوييد وجود دارد، و من مي‏گويم وجود ندارد، بالاخره عادل است يا خير؟

خانم خبرنگار گفت: البته كه عادل است.

برتراندراسل گفت: اگر عادل باشد هيچ مشكلي نيست.

خانم خبرنگار: چرا؟!

برتراندراسل گفت: چون اگر عادل باشد به او مي‏گويم: خدايا! يا بايد ادلّة فيلسوفاني را كه وجود تو را اثبات مي‏كردند، قانع‏كننده‏تر مي‏ساختي، يا ذهن مرا ساده‏لوحتر و زودباورتر از اين، من كه نبايد تاوان ضعف ادله آنها را بپردازم! اينكه ذهن من ديرباور است هم كه دست من نيست، چون خودت ذهن مرا درست كرده‏اي، وگرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مثل مردم كوچه و بازار بودم اين ادله ــ ولو قانع‏كننده نيستند ــ براي من هم قانع‏كننده مي‏شدند.

به نظر من اين حرف بسيار درست است؛ چرا كه خدا از هر كسي بيش از وسعش نمي‏تواند بخواهد: «لايُكَلِفُ الله نفساً إلاّ وُسْعَهَا»، و نه فقط خدا، كه هيچ عادلي هم نمي‏تواند بخواهد. اين آيه يعني «لايكلف عادل نفساً الّا وسعها».

كسي كه زندگي اصيل دارد، به خدا اينگونه مي‏گويد: من با كمال صداقت و جدّيت در زندگي عمل كردم. سراغ ادلّه رفتم و آنها را سنجيدم. فكر كردن هم جزء تجمّلات زندگي‏ام نبود ــ چون براي اكثر ما فكر كردن جزء تجمّلات زندگي است يعني وقتي خسته مي‏شويم و هيچ كار ديگري نداريم فكر مي‏كنيم ــ حال اگر حرف حسابي هست، من تابع برهان قويترم.

بنابراين به نظرم مي‏آيد كه اگر اين نوع زندگي عايد شود، در واقع، زيان نكرده‏ايم؛ و عايد شدن اين نوع زندگي به اين است كه «مطالبة دليل» كنيم.

اينجا كانال نقب ما به معرفتشناسي، كه اصل بحث است معلوم مي‏شود؛ يعني اينكه ما براي هر عقيده‏اي بايد مطالبة دليل كنيم.

البته شكي نيست حال كه بنا داريد مطالبة دليل كنيد نبايد از كوچكترين امر زندگي شروع كنيد، بلكه اول سراغ عقايد درست و مهم زندگيتان برويد. مثلاً، ديواري كوتاهتر از همسرتان پيدا نكرده‏ايد، همين كه مي‏گويد: اين تلويزيون را آنجا بگذاريم، مي‏گوييد: دليل بياور! در حالي كه مشكل شما اين نيست؛ مشكل شما آن انسانهايي هستند كه عقايد بزرگ و مهم را بر شما تحميل كرده‏اند و شما هم بر آن اساس زندگي خود را تنظيم كرده‏ايد.

آيا ما كه براي خريد يك كيلو برنج، سراغ ده تا مغازه مي‏رويم و مظنّه قيمت مي‏كنيم، نبايد براي درشت‏ترين و خطيرترين مسائل زندگي جاهاي ديگري برويم و مظنّه قيمت كنيم؟ آيا واقعاً شده است كه يك كيلو پنير را به صرف اينكه فلان مغازه به شما نزديكتر است، از آنجا بخريد يا سراغ چند تا لبنياتي مي‏رويد كه مبادا پنير را گران بخريد. پس چگونه و با چه استدلالي بزرگترين عقايدتان را از دم دست‏ترين افراد گرفته‏ايد؟! آيا به نظر شما مسخره نيست براي چيزي كه بيشترين ضررش هزار تومان است، هزار جا مي‏رويم و ناخنك مي‏زنيم ولي عقايد اساسي زندگيمان را از دم دست‏ترين مغازه مي‏گيريم و مي‏گوييم: خوب دم دست ما اينها بودند!

بنابراين بايد مطالبة دليل كرد و مطالبة دليل ما را به اينجا مي‏كشاند كه بررسي كنيم و ببينيم اصلاً چه چيزي دليل به حساب مي‏آيد؟ چه سخني دليل است و چه سخني دليل نيست؟

مثلاً تكرار مدعا دليل نيست. تكرار مدّعا را كساني دليل مي‏دانند كه اهل تبليغات[13] هستند. مثلاً مي‏گويند: فقط سيب مثل سيب است. مي‏پرسيم: چرا؟ مي‏گويند: به دليل اينكه فقط سيب مثل سيب است. درحالي كه اگر مدعا را صد بار هم تكرار كنند باز هم دليلي نياورده‏اند.

همچنين بايد دقت كرد دليل امري، دليل امر ديگر نيست. اين توتولوژي و واضح است؛ اما گويي ما آن را قبول نداريم و گاهي در زندگي، دليل يك امر را به عنوان دليل امر ديگر قبول مي‏كنيم. فرض كنيد شما به من مي‏گوييد: ثابت كن كه «آب در صد درجه به جوش مي‏آيد». من به شما مي‏گويم: من يك نگاه به ساعت مي‏كنم و با نگاه من ساعت ديواري پودر مي‏شود و پايين مي‏ريزد. اگر اين كار را كردم همة شما مي‏گوييد: اينكه فلاني مي‏گفت «آب در صد درجه به جوش مي‏آيد» حرف درستي است چون آدمي كه با يك نگاه مي‏تواند ساعت ديواري را پودر كند حرفش نادرست نيست. اما آيا اين واقعاً دليل است؟ يا مثلاً شما به من مي‏گوييد: اثبات كن زندگي پس از مرگ وجود دارد. من مي‏گويم: من الان كوه دماوند را كه در شمال تهران است در جنوب قم مي‏گذارم. اگر اين كار را بكنم اكثر قريب به اتفاق مردم روي زمين مي‏گويند: پس فلاني كه مي‏گفت زندگي پس از مرگ وجود دارد درست مي‏گفت؛ غافل از اينكه او با اين كار اثبات كرد كه چشمش قدرتي فوق قدرت چشمهاي ديگران دارد ولي اثبات نكرد كه زندگي پس از مرگ وجود دارد.

همچنين اگر من به جاي اينكه اثبات كنم اين ماژيك خوب نمي‏نويسد، آن را تبديل به خرگوش كنم هنوز اثبات نكرده‏ام كه اين ماژيك خوب نمي‏نويسد، چون «اين ماژيك خوب نمي‏نويسد» دليل ديگري مي‏خواهد.

به عبارت ديگر، همان‏طور كه در بحث وجودشناسي به سنخيت علت و معلول قائليم، در بخش معرفتشناسي هم بايد به سنخيت دليل و مدلول قائل باشيم. دليل بايد با مدلول متناسب باشد، همان‏طور كه در بحث وجودشناسي علت بايد با معلولش سنخيت داشته باشد. همان‏طور كه هر چيزي علت هر چيزي نمي‏شود، هر دليلي هم دليل هر مدعايي نمي‏شود.

بنابراين بايد از هر كسي دليل ادعايش را بخواهيم و اگر هر دليل ديگري آورد بگوييم: همه اينها سر جاي خودش محفوظ، دليل مدعاي اصلي‏ات چيست؟

مطلب ديگري كه بايد به آن توجه كرد اين است كه دليليت يك دليل امري نسبي است و نمي‏شود بگويند كه اين دليل صدراي شيرازي را قانع كرده است، تو با اين عقل كلّه گنجشكي چه مي‏گويي؟ نبايد فكر كرد كه اگر دليلي ابن سينا را قانع كرد مرا هم بايد قانع كند، و اگر مرا قانع نكرد حتماً ذهن من يك خللي دارد يا حتماً مغز من خوب كار نمي‏كند؛ بلكه ممكن است چيزي براي شما دليل قانع‏كننده باشد، ولي براي من قانع‏كننده نباشد يا بالعكس. قانع‏كنندگي دليل، كاملاً بسته به ذهن مخاطبي است كه دليل برايش اقامه مي‏شود و نبايد گفت، اين دليل را فلان فيلسوف هم نتوانسته رد كند، چرا كه به من ربطي ندارد و به نظر من در يك، دو يا هشت تا از مقدمات آن مي‏توان تشكيك كرد.

من بارها گفته‏ام ــ چون از حقايقي است كه هميشه بايد گفت، چرا كه بعد از شنيدن اين حقايق دوباره خوابمان مي‏برد و باز هم بايد كسي آن را متذكر شود ــ كه هيچ‏گاه دكّه خودتان را به خاطر سوپر ماركت ديگران تعطيل نكنيد.

اگر ابن سينا انسان بزرگي بوده است و سوپر ماركت عظيم فكري ـ فرهنگي داشته است، خوب داشته باشد؛ ما هم زير اين راه پله‏ها يك دكّه‏اي داريم، چهار تا قوطي بغل هم گذاشته‏ايم و مقداري هم نخود و لوبيا در آنها ريخته‏ايم. ما نبايد در اين دكّه را ببنديم. البته نمي‏گوييم كه ابن سينا سوپر ماركت خود را ببندد ولي شايد كسي جنس مورد نظر خود را در سوپر ماركت او پيدا نكرد و از ما خريد. البته انتظار نداريم كه همة عالم و آدم سراغ دكّه ما بيايند چرا كه تا ابن سينا هست، كسي سراغ ما نمي‏آيد، ولي بالاخره اگر كسي هم آمد دكّه ما باز است.

بنابراين هر وقت كه دكّه خودتان را به خاطر اينكه كنار شما يك سوپر ماركت باز شده، بستيد زندگي عاريتي داريد نه زندگي اصيل. مگر همين فلاسفة بزرگ ما نيستند كه يكي از ادله‏هايي كه براي زندگي پس از مرگ آورده‏ýاند چنين است: بسياري از افرادي كه مي‏ميرند پس از مرگشان به خواب نزديكانشان مي‏آيند و گاهي چيزهايي مطابق با واقع هم مي‏گويند و پرده از اسراري برمي‏دارند. بعد مي‏گويند: خوب، اينكه معلوم است بدنش پوسيده است. بنابراين مشخص مي‏شود كه روحي داشته كه آن روح به خواب ديگري آمده است. مي‏دانيد مؤداي اين دليل چيست؟ اين است كه تصويري به خواب شخصx آمده است و از نظر شخصx اين تصوير شبيه‏ترين تصوير به y است پس با y مساوي است. اين استدلال را هيچ احدي نمي‏تواند قبول كند. اين معادله كه «تصويري به خواب x مي‏آيد و از نظر x شبيه‏ترين تصوير به تصويرy است مساوي است با y» مورد قبول هيچ رياضيداني نيست، ولي به هر حال ابن سينا آن را پذيرفته است. حالا آيا به دليل اينكه اگر من تا آخر عمر هم جدّ و جهد كنم ممكن است يك صدم عظمت فكري ابن سينا را پيدا نكنم بايد دكّه‏ام را ببندم؟ و تازه اين حرف ابن سيناست، چه برسد به فيلسوفان طراز ده و بيست و پنجاه. وقتي ما دربارة ابن سينا چنين مي‏گوييم شما چه انتظاري داريد كه حرف فيلسوف طراز ده را قبول كنيم؟

گاليله جمله بسيار عالي‏اي دارد. او مي‏گفت: كشيشان (نه روحانيون) از طرفي مي‏گويند: بزرگترين نعمتي كه خدا به شما داده، عقل است؛ و از طرف ديگر مي‏گويند هر مسأله‏اي براي شما پيش آمد و خواستيد در آن تصميم‏گيري كنيد بياييد و از ما كشيشان بپرسيد! مثل اين است كه كسي با هزار منّت ساعتي به شما هديه بدهد، بعد بگويد: ولي هر وقت خواستي بداني ساعت چند است بايد از خودم بپرسي و به ساعتت نگاه نكني. من به تو ساعت را مي‏گويم و من مي‏گويم: پس اين ساعت تنها وزر و وبال من است. ساعتي كه هيچ‏گاه نمي‏توانم به آن نگاه كنم و وقت را بفهمم به چه درد من مي‏خورد؟

حالا شما هم مي‏گوييد: بزرگترين نعمتي كه خدا به شما داده است عقل است ولي هر چيزي را بياييد از ما بپرسيد! بنابراين اين عقل تنها سنگيني‏اش با ماست. آيا اين منطق است و نعمت محسوب مي‏شود؟»

بنابراين ما بايد دكّه خودمان را باز نگه داريم و به هركس بگوييم: دليلت را بگو تا ببينم مي‏توانم حرفت را قبول كنم يا نه؟ در اين صورت زندگي اصيل داريم؛ ولي به محض اينكه گفتيم: قبول مي‏كنم چون تو از بزرگاني، چون افكار عمومي اين را مي‏گويد، چون مي‏خواهم همرنگ با جماعت باشم، چون محبوبيت من حفظ مي‏شود، چون رضاي مردم حفظ مي‏شود، چون پدر و مادر من هستيد و … ديگر زندگي اصيل نداريد.

اين را هم عرض كنم كه هر كس گفته است بايد از پدر و مادر اطاعت كرد، زندگي اصيل ندارد. البته شكي در درستي احترام به پدر و مادر نيست ولي احترام غير از اطاعت است. اصلاً چرا بايد از پدر و مادر اطاعت كرد؟ آيا به صرف اينكه دو نفر باعث شده‏اند من به دنيا بيايم بايد از آنها اطاعت كنم؟ اين دليل است!

در قرآن از قول عدّه‏اي آمده كه مي‏گويند: «إنّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَي اُمة وَ إنّا عَلَي آثَارِهم مُهْتَدون» [زخرف: 22] بعد قرآن مي‏گويد: «أوَ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُم لايًعْقِلونَ شَيْئاً؟» [بقره: 170] آن وقت چطور است كه آباي آنها لايعقلون شيئا بودند اما آباي ما اينگونه نيستند؟

ما از اين آبا و اجداد زياد داريم، كه چون از بزرگان و … هستند بايد از آنها حرف شنوي داشته باشيم و لذا زندگي اصيل نداريم. اولين علامت اينكه زندگي اصيل نداريم اين است كه نه شاديم، نه اميدواريم و نه آرامش داريم. زندگي اصيل داشتن به دو جهتي كه عرض مي‏كنم ضرورت دارد:

1) اگر به درونتان توجه داريد و مي‏خواهيد يك درون آباد داشته باشيد راهي جز اين نيست. البته اين را هم خودتان بيازماييد و به صرف اينكه من مي‏گويم يا عرفا اين نكته را فهميده‏اند، نپذيريد.

2) اكثر قريب به اتفاق مشكلات اجتماعي ما به اين دليل است كه بت پرستيم و عملة‌بي‏اجر و مزد آرا و افكار ديگران هستيم و آنها زندگي ما را سامان مي‏دهند!

بدين ترتيب ما به نحو مضاعفي نيازمند زندگي اصيل هستيم، چرا كه انسانهايي كه داراي زندگي اصيل هستند هم خودشان منتفع هستند و هم به ميزاني كه جامعه تحت تأثير آنها قرار گيرد، از آنها منتفع مي‏شود.

خدايا چنان كن سرانجام كار

تو خشنود باشي و ما رستگار

________________________________________________

[1] . vicarious

[2] . authentic

[3] . gossip

[4]. هايدگر تحت تأثير سقراط تعبير ناآزموده را به كار مي‏گيرد.

[5]. ambiguity

[6]. مثله كردن وقتي رخ مي‏دهد كه باوري را كه شما از من مي‏خواهيد داشته باشم جايگزين باوري مي‏كنم كه خودم مي‏خواستم داشته باشم. پنهان ساختن وقتي رخ مي‏دهد كه من روح يكپارچه خود را حفظ مي‏كنم اما نمي‏‏گذارم شما از باور واقعي من باخبر شويد.

[7]. principle of social proof

[8]. selfchallenging

[9]. بسته به اينكه «من دون» را به معناي «غير» بگيريم يا به معناي «علاوه بر»؛ چون در زبان عربي به هر دو معنا آمده است.

[10]. Etymologists

[11] . rationalization

[12] . dogmatistic

[13] . propaganda

نقل از مجله متين شماره ۱۶-۱۵

http://malekiyan.blogfa.com/post-43.aspx

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

«هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن هرمه را... برکنار کرده و به مردم معرفي كن!‌ به زندانش افكن! آبرويش را بريز! به همه بخش‌هاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كرده‌ام. مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهي كني كه نزد خدا خوار مي‌شوي و من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم و خدا آن روز را نياورد... شبها زندانيان را براي هواخوري به فضاي باز بياور جز ابن هرمه...» (دعائم الاسلام، جلد 2، ص532 ).

ابن هرمه چه کرده است که اميرالمؤمنين(ع) به رفاعه، حاکم اهواز چنين فرمان مي‌دهد که او بي درنگ بايد «بي‌آبرو» شود؟ همان مولاي متقيان که حرمت آبروي مسلمان را بالاتر از حرمت کعبه مي‌داند چنان بر بي آبرو شدن يک مجرم حکومتي اصرار دارد که حتي فرماندار اهواز را که مسئول اجراي حکم است «تهديد» مي‌کند که اگر او را بي آبرو نکني «من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم».

او نه ياغي است و نه جاني، يعني نه بر ضد حکومت قيام کرده، و نه جنايتي مرتکب شده است. او مسئول نظارت مالي بر بازار اهواز بوده که مرتکب تخلف مالي شده است.

شايد برخي نکته اساسي اين فرمان اميرالمؤمنين را در جنبه ايجابي آن يعني قاطعيتي ببينند که آن حضرت در بي آبرو کردن متخلف منسوب به حکومت به خرج داده است، به ويژه اينکه حضرت با پايين دانستن «آستانه جرم» منتظر نماند تا ابن هرمه نصف زمين‌هاي اهواز را چپاول کند و بعد عکس‌العمل نشان دهد. اما آنچه لااقل به همين اندازه مهم است و براي وضع اطلاع رساني امروز کشور ما بسيار درس آموز، جنبه سلبي اين حکم است، يعني اينکه چرا حضرت براي مجازات وي دستور «محرمانه» صادر نکرد و چنين بر بي آبرو کردن وي تأکيد ورزيد؟

لااقل سه دليل به ظاهر موجه، براي صرف نظر کردن از «معرفي» ابن هرمه متخلف وجود داشت:

1. خطا را ابن هرمه کرده است نه خانواده او. اگر آبروي ابن هرمه ريخته شود خانواده اش چگونه در ميان مردم سربلند کنند؟ چرا پدر و مادر و زن و فرزند کودک يا نوجوانش بايد تاوان تخلف او را بدهند؟

2. اگر ابن هرمه معرفي شود، براي هميشه بي آبرو شده و ديگر شانس بازگشت به جامعه از وي گرفته مي‌شود و با اين نوع مجازات، ديگر به دنبال اصلاح خود نخواهد رفت (تئوري «برچسب زدن» در جرم شناسي که از سال 1938 در غرب مطرح گرديد.)

3. امروز مارقين و ناکثين و قاسطين هر روز در پي توطئه عليه حکومت هستند. اگر ابن هرمه که کارگزار حکومت اسلامي است به عنوان متخلف معرفي شود، دشمنان و منتقدين بهترين بهانه براي سوء استفاده و تبليغ عليه حکومت را به چنگ مي‌آورند؛ خواهند گفت: "ببينيد علي هم عده‌اي متخلف را به دور خود جمع کرده است". ابن هرمه نبايد معرفي شود زيرا خوراک تبليغاتي براي دشمن فراهم شده و مردم به حکومت اسلامي بدبين مي‌شوند و در نتيجه به تعبير امروز، نظام «تضعيف» مي‌شود. متخلف را بايد تنبيه کرد ولي براي جلوگيري از سوء استفاده دشمن بايد اين کار را با يک دستور محرمانه انجام داد.
اما اميرالمؤمنين (ع) براي دلايلي از اين دست ارزشي قائل نشد.

از ميان اين سه دليل، دليل سوم که «براي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف آن، متخلفان حکومتي نبايد معرفي شوند» بيت الغزلي است که سالها در کشور ما تکرار شده است. اين دليل که نه انقلابيون، نه بي تفاوتان و نه ضد انقلاب را قانع مي‌کند بسياري از دوستداران انقلاب را نسبت به انقلاب بي تفاوت، و برخي بي تفاوتان را ضد انقلاب کرده و بهترين ابزار تبليغ عليه مسئولان را براي ضد انقلاب فراهم آورده است. اين مقاله کاوشي است درباره اين بيت الغزل و به تعبير بهتر «مصيبت عظما»ي انقلاب، که هر مدافع انقلاب را در مقابل انتقاداتي از اين نوع، خلع سلاح کرده است. (نظر به فضاي محدود اين مقاله، به دليل اول و دوم در مقاله بعدي اشاره خواهد شد.)

در مقاله قبل گفتيم که بدون اصلاح نظام اطلاع رساني، ايران گلستان شدني نيست و نظام اطلاع رساني فعلي ما لااقل شش پيشفرض دارد که آثار زيانبار پيشفرض اول (توجه به امور کلان و غفلت از حال افراد) توضيح داده شد. حال مي‌خواهم به ارزيابي پيشفرض دوم نظام اطلاع رساني يا خبري يعني اينکه «معرفي متخلف وابسته به حکومت، مردم را به نظام بدبين و حکومت را تضعيف مي‌کند» و نيز پيامدهاي ناگوار آن بپردازم و نشان دهم که اين استدلال نه تنها با عقل و شرع و عدل نمي‌سازد بلکه به طور خاص با مباني تشيع در تضاد است.

معلوم نيست اين اصل از کدام ناکجاآباد آمده است که به صرف آگاهي مردم نسبت به تخلف يک فرد منتسب به يک مجموعه، مردم به کل آن مجموعه بدبين شده و يا آن مجموعه تضعيف مي‌شود؟

قرآن در آيه تطهير، اهل بيت پيامبر (ص) را معصوم معرفي مي‌کند. اما همين قرآن با صراحت از ضلالت و شقاوت کساني از اهل بيت حضرت نوح(ع) و حضرت لوط (ع)، اين دو پيامبر بزرگ ياد مي‌کند. آيا قرآن بايد خطاي وابستگان خانوادگي نوح و لوط را پنهان مي‌ساخت تا مردم به خاندان پيامبران و از جمله خاندان پيامبر اسلام بدبين نشوند؟! آيا چون همسر امام حسن (ع) قاتل از آب درآمده است، شيعيان به همه همسران ائمه اطهار (ع) بدبين شده‌اند؟!

کساني مثل جعفر کذاب، هم نوه امام معصوم بودند، هم فرزند امام معصوم، هم برادر امام معصوم و هم عموي امام معصوم. اين نشان مي‌دهد که حتي زندگي با چند امام معصوم و تربيت شدن توسط امام معصوم هم ـ به دليل عمل خود فرد ـ لزوما فرد را آدم نمي‌کند. آيا صرف حکم مسئوليت گرفتن در جمهوري اسلامي چنان معنويتي به يک فرد مي‌بخشد که احتمال خطاي او را صفر مي‌کند تا جايي که در صورت معرفي او به عنوان متخلف،حيثيت و آبروي نظام اسلامي زير سوال مي‌رود؟

اگر کسي آشنايي مختصري با ديدگاه شيعه درباره «صحابه رسول خدا (ص)» داشته باشد، از فرض مورد بحث مبهوت مي‌ماند. اهل سنت معتقدند همه اصحاب رسول خدا اهل بهشت و عادل هستند (ولو اينکه مثل خالد بن وليد پس از کشتن مالک بن نويره به دليل واهي، در همان شب با همسر او ازدواج کرده باشد). شيعه با دلايل متقن اثبات مي‌کند برخي از کساني که سالها همراه پيامبر بوده و حتي در رکاب ايشان شمشير زده‌اند، به خاطر عملکرد بعدي، نه تنها عادل نيستند بلکه چه بسا مستحق لعن هم باشند. آيا مي‌شود گفت شيعه براي جلوگيري از تضعيف پيامبر بايد دست از نظريه خود در باب عدالت صحابه بردارد؟!

حتي همان افرادي که شيعه شديدا به اعمالشان انتقاد دارد، گاهي از طرف پيامبر به «مأموريت» هم فرستاده شدند. بنابراين حتي حکم مأموريت گرفتن از شخص پيامبر هم جلوي نقد شديد شيعه از يک فرد را نمي‌گيرد.

اما وقتي از «حکم مأموريت گرفتن از پيامبر» در آن زمان به «حکم مسئوليت گرفتن از حکومت اسلامي» در زمان خودمان مي‌رسيم، گويي همه آن ملاکها يکسره فراموش مي‌شود. ملاک، ديگر عمل فرد نيست بلکه انتساب و انتصاب است. نظام اطلاع رساني ما جلوي انجام محاکمه علني و يا رسوايي متخلف حکومتي، اعم از مأمور انتظامي، قاضي و مقامات پايين تر و بالاتر را مي‌گيرد ولو آن فرد بزرگترين جرمها را مرتکب شده باشد.

من هر چه به ذهنم فشار مي‌آورم، معناي اين منطق را نمي‌فهمم. مگر نظام اسلامي با دادن حکم مسؤوليت به يک فرد، پيشاپيش عدم ارتکاب تخلف توسط او را تضمين کرده و اعلام کرده بود که تا پاي جان براي اثبات عصمت آن فرد متخلف ايستاده است که رسيدگي علني به تخلف او «لطمه به آبروي نظام» تلقي شود؟ وقتي نه تنها ابن هرمه که «منصوب با واسطه» قطب العارفين علي (ع) است، بلکه «منصوب مستقيم» اميرالمؤمنين (ع) يعني عثمان بن حنيف ـ والي بصره ـ هم تخلف مي‌کند، چرا مردم ما با آگاهي از تخلف يک فرد منتسب به جمهوري اسلامي به کل نظام بدبين شوند؟

آيا کساني که امروز براي اولين بار داستان ابن هرمه را شنيدند به حکومت امير المؤمنين(ع) و يا شخص ايشان بدبين شدند؟! اساسا يکي از دلايل عمده‌اي که حکومت پيامبر (ص) و علي (ع) «با آبروترين» حکومت‌ها نزد مردم ماست، اين است که در «بي آبرو کردن متخلف حکومتي» ذره‌اي به خود ترديد راه نمي‌دادند. آبروي يک نظام با پنهان سازي هويت متخلفين در معرض خطر قرار مي‌گيرد نه با معرفي آنان.

چه بسا همان فرد متخلف در زمان انتصاب، فرد مهذب و لايقي بوده، اما بعدها به هر دليل ـ ولو براي مدت کوتاه ـ بنده شيطان شده است. چرا چنين فردي حتي پس از اثبات جرم، يکدفعه چنان «عزيز عزيزان» مي‌شود که نظام اسلامي حاضر است براي فاش نشدن پرونده او، به شبهه «اجرا نشدن عدالت» در حکومتي که بر استخوانهاي صدها هزار شهيد بنا شده دامن بزند.

حال بد نيست آنچه اميرالمؤمنين (ع) در مقابل يک تخلف مالي انجام داد با آنچه در نظام ما درباره تخلفات منتسبان به حکومت انجام مي‌شود مقايسه کنيم.

خانم جواني به تنهايي و بدون اطلاع شوهر به دادگاه رفته و با پرداخت رشوه و يک‌روزه حکم طلاق را از قاضي مي‌گيرد. شوهر که تهيه کننده سينماست، بي خبر از همه جا پس از اطلاع از حکم به سراغ قاضي رفته و اعتراض مي‌کند. اين قاضي چه جوابي دارد؟ با اصرار بر حکم خود، شوهر را به دليل واهي روانه زندان مي‌کند! پس از تحقيقات معلوم مي‌شود همين به اصطلاح قاضي قبلا" در استان ديگري مشغول قضاوت بوده و با دريافت خودرو «دوو» از خانواده يک قاچاقچي وي را با جعل سند آزاد کرده است. (اعتماد، چهارم ارديبهشت 1384).

اصل جرم در سال 82 واقع شده است. پس از دو سال پيگيري، مجازات اصلي اين قاضي متخلف ـ غير از چند هفته زندان ـ چه بوده است؟ «انفصال از خدمت».

آيا «انفصال از خدمت» مجازات عبرت انگيزي براي متخلفان آينده است؟ بله، اما براي روستاي حداکثر سه هزار نفري که همه، قاضي متخلف را خواهند شناخت و کارگزاران حکومتي از قاضي و غير قاضي، حساب کار خود را خواهند کرد. اما در کشور هفتاد ميليوني، بازدارندگي مجازات «انفصال از خدمت» چه در مورد قاضي و چه در مورد هر متخلف ديگري بسيار ناچيز است. اين بازدارندگي به همان اندازه است که بگوييم چون ناظم يک مدرسه به چند دانش آموز نامنضبط در بجنورد اخم کرده است، دانش آموزان بندرعباس ديگر حساب کار خود را کرده‌اند!

آيا اگر همين قاضي يقين داشت که در صورت شکايت آن شوهر مظلوم، پس از اثبات جرم با تصوير در دستگاه اطلاع رساني معرفي مي‌شود اساسا چنين تخلفي به ذهنش خطور مي‌کرد؟ فلسفه مجازات، غير از تنبيه متخلف و تسلي خاطر مظلوم، بازدارندگي آن براي متخلفان بالقوه آينده است. «معرفي يک قاضي متخلف حتي بدون مجازات زندان»، تأثيرش در اصلاح دستگاه قضايي از «انفصال از خدمت هزار قاضي بدون اعلام نام آنان» بيشتر است. قاضي که مي‌تواند با يک حکم ميلياردها تومان را جابجا کند، افراد را بالاي دار فرستاده يا از آن رهايي بخشد، زندگيها را از هم بپاشد و در واقع جان و مال و ناموس مردم به او سپرده شده است، آيا مجازات اصلي او در صورت تخلف بايد «انفصال از خدمت» باشد؟ جالب اينکه برخي از اين انفصال‌ها چون موقت است پس از چند سال دوباره منجر به «اتصال» ـ البته در استان ديگري که از سوابقش خبر ندارند ـ مي‌شود.

جامعه مورد نظر پيامبر(ص) ـ که بارها بر آن تأکيد کرد ـ جامعه‌اي بود که در آن ضعيف بتواند «بدون لکنت» (غير متتعتع) حقش را از قوي بگيرد،( لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع).پس صرف اينکه «ضعيف» بتواند حقش را از «قوي» بگيرد کافي نيست، بلکه بايد بدون نگراني و به آساني حق خود را بگيرد. متأسفانه اين اصلهاي عجيب و غريب درباره آبروي نظام و تضعيف نظام، کار را به جايي رسانده که گاهي «قوي» هم نمي‌تواند از «قوي» حق را بگيرد. قوه قضائيه با اين همه قدرت و تشکيلات، هنوز پس از سالها، توفيق نيافته است که حتي يک آقازاده يا مفسد اقتصادي داراي نفوذ سياسي و يا يک مقام سياسي، قضايي يا انتظامي متخلف را «محکوم و معرفي» کند.

بناي اين انقلاب لااقل نزد شهيد مطهري که افکارش را مبناي فکري نظام مي‌دانيم اين نبود. اوايل پيروزي انقلاب، شهيد مطهري ـ که فقط هشتاد روز پس از آن زنده بود ـ مطلع شد که يک فرد کميته‌اي با سو ء استفاده از سلاح خود مرتکب جرمي شده است. دقت کنيد: در غوغا و آشفتگي اولين ماه پس از پيروزي انقلاب که بيش از يک هفته از تشکيل کميته‌ها ـ که در آن زمان تنها اميد براي حفظ نظم بود ـ نگذشته بود و سپاه هم هنوز تشکيل نشده بود. رئيس کميته‌ها هم يکي از دوستان نزديک شهيد يعني آيت الله مهدوي کني بود و اتفاقا حکم رياست ايشان نيز با پيشنهاد خود شهيد مطهري از سوي امام (ره) و به خط استاد صادر شده بود.

اما شهيد مطهري اصرار داشت که اين فرد خاطي حتما «به نام مأمور کميته و به طور علني» محاکمه شود. اين کار در ظاهر، تضعيف انقلابي بود که هنوز حتي به مرحله «جمهوري اسلامي» پا نگذاشته بود؛ اما در باطن، تضميني بود بزرگ براي پيشگيري از تخلفات کوچک و بزرگ آتي.

مطهري مي‌دانست که حکمتي است در فرمان اميرالمؤمنين (ع) به مالک اشتر درباره کارگزاران متخلف: «اگر يکي از آنان دستش را به خيانت آلوده ساخت... گريبانش را بگير و به خاک مذلت و خواري اش بنشان. داغ خيانت را بر او بزن و قلاده بدنامي و ننگ را بر گردنش بيفکن» (نامه 53). (اين نشان مي‌دهد که نحوه برخورد امام با ابن هرمه، نه يک استثنا بلکه يک اصل ضروري در حکومت است).

شهيد مطهري که در سال 58 اهميت مساله آزادي در جمهوري اسلامي را مطرح کرد – امري که 18 سال بعد به طور جدي مطرح گرديد – به خوبي مي‌دانست که اگر قصه حفظ آبروي متخلف به خاطر آبروي انقلاب يا اين دستگاه و آن دستگاه و اين صنف و آن صنف باب شود در آينده کار بسيار مشکل خواهد شد.

حضرت امام (ص) گاهي حتي از يک کوتاهي که چه بسا تخلف هم نبود علنا با ذکر نام انتقاد مي‌کرد. ايشان در سخنراني خود در تابستان 1361 در حسينيه جماران – که مثل همه سخنان ديگر امام کلمه به کلمه اش توسط دوست و دشمن دنبال مي‌شد ـ به طور علني از برخي از اعضاي شوراي نگهبان و شوراي عالي قضايي که ـ بعضا" منصوبان خود ايشان بودند ـ انتقاد کرد که چرا مي‌خواهند مجددا" به حج بروند. آيا امام با اين کار تضعيف نظام کرد؟! آيا تنها راه رساندن اين تذکر به آن افراد راديو و تلويزيون بود؟

متأسفانه امروز کار به جايي رسيده است که وقتي در مهرماه گذشته، يک خانم پزشک جوان ـ و از استعدادهاي درخشان ـ که به همراه نامزدش در همدان به پارک رفته، دستگير مي‌شود و دو روز بعد جنازه اش از بازداشتگاه بيرون مي‌آيد، تقريبا همه دست اندرکاران حکومتي با سکوت خود نظام را تقويت! مي‌کنند. هيچيک از آنان حتي در حد ابراز ناراحتي و يا دلجويي بازماندگان دم بر نمي‌آورد. فريادهاي دادخواهي پدر زهرا، آقاي بني يعقوب نيز که زنداني سياسي قبل از انقلاب بوده و سالها در شغل شريف پاسداري به اين انقلاب خدمت کرده است به جايي نمي‌رسد.

آيا چشم اميد اين پدر در کشوري که سالهايش نام رسول الله(ص) و اميرالمؤمنين(ع) را يدک مي‌کشد بايد به سازمانهاي بين المللي اي باشد که بسياري از دست اندرکارانش به چشم تحقير به احکام نوراني اسلام مي‌نگرند؟ (پاسخگويي قوه قضائيه در مورد اين پرونده مثل همه پرونده‌هاي ديگر مورد توجه مردم، اين است که «در دست بررسي است و لذا اطلاعات بيشتري نمي‌توانيم بدهيم». اين سخن در جاي خود صحيح است ولي اميد چنداني ايجاد نمي‌کند، زيرا در همه دنيا با توجه به مشخص بودن حجم و محتواي يک پرونده و تجربه قاضي، در کنار تأکيد بر «در دست بررسي بودن» پرونده، از همان آغاز، تاريخ دقيقي ولو ده ماه ديگر به عنوان زمان اعلام نتيجه پرونده و معرفي مجرمان به آگاهي مردم مي‌رسد).

بي ترديد انتظار عده‌اي از من، به عنوان يک روحاني و فرزند يک شهيد اين است که براي به اصطلاح "حفظ آبروي نظام" در برابر پايمال شدن حق يک مظلوم و نيز لطمه‌هاي جبران ناپذيري که به خاطر حفظ منزلت چند متخلف بر نظام اسلامي وارد مي‌آيد سکوت پيشه کنم. ظاهرا" اين افراد اين جمله عميق و صحيح حضرت امام (ره) را که «حفظ نظام از اوجب واجبات است» با اينکه «انتقاد علني از هر ظلم و تخلفي که به نحوي به حکومت مربوط مي‌شود حرام است» اشتباه گرفته‌اند. شايد کساني که سکوت کرده و دعوت به سکوت هم مي‌کنند و اعتراض به اين ناعدالتيها را تضعيف نظام مي‌دانند، قصد دارند همين توجيه را به عنوان عذر موجهي براي سکوت خود، به درگاه الهي در حضور انبيا و صديقين و شهدا و صالحين در صحراي محشر هم عرضه کنند.

و باز اين نوع سياست اطلاع رساني و در واقع لاپوشاني تخلفات متخلفين، اعم از روحاني و غير روحاني، کار را به جايي رسانده است که عده‌اي از جوانان امروز به همه روحانيان از صدر تا ذيل و حتي درگذشتگانشان مثل شهيد مطهري و علامه طباطبايي هم بدبين شده‌اند. از روحانيان، تنها عده بسيار قليلي در پناه نظام اطلاع رساني موجود، جرمهايي مرتکب شده و مي‌شوند و حداکثر خلع لباس و يا منفصل از خدمت مي‌شوند – اگر بشوند ـ اما تاوان آن فساد‌ها و چپاولها را بايد آن طلبه‌اي بدهد که خود برايم مي‌گفت وقتي با حال زار، دختر شش ماهه سرطاني اش را در خيابان‌هاي تهران در بغل گرفته و آدرس مي‌پرسيده است عده‌اي حتي حاضر نبوده‌اند محل بيمارستان را به او نشان دهند. آبروي اين صنف شريف که به نسبت، بيشترين شهيد را به اين انقلاب تقديم کرده و بدون ترديد بسياري از آنان زير فقر زندگي مي‌کنند، فداي برخي سياست‌هاي غلط و به ويژه سياست‌هاي کنوني نظام اطلاع رساني شده است. (به اين قصه پر غصه که چرا عده‌اي به روحانيت چنين بدبين شده‌اند و چه بايد کرد بايد در فرصت ديگري پرداخت.)

و باز لاپوشانيها تحت لواي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف نظام، کار را به آنجا رسانده است که در ميان دانشجويان، تشکلهايي صرفا" براي عدالتخواهي تشکيل شده است. روي آوردن به تشکلهاي عدالتخواهي در داخل جمهوري اسلامي ـ که مبتکر طرح «مردم سالاري ديني» و به دنبال اجراي عدالت در جهان است ـ همانقدر شگفت انگيز و تأسف بار است که روزي در ميان روحانيون هيئت نمازخوانان تشکيل شود.

اصرار اميرالمومنين (ع) بر معرفي متخلفان حکومتي از آن ويژگي‌هاي خاص حضرت نيست که بگوييم عدالت علي مي‌خواهد و ما با عدالت و تقواي آن حضرت هزاران فرسنگ فاصله داريم. آنقدر فوايد در معرفي متخلف حکومتي و آنقدر مضار در ترک آن هست که در دنياي امروز عليرغم اختلافات گوناگون در ساختار حکومتها به يک اصل تبديل شده است.
شايد لازم نباشد اين بار نيز طبق روال مقالات گذشته نمونه‌هايي از شرق و غرب عالم ـ اين بار براي معرفي متخلفين حکومتي ـ آورده شود. هر هفته در اخبار صدا وسيما اين داغ دل ـ با شنيدن اخباري از قبيل اينکه نخست وزير، وزير، قاضي، مقام ارشد پليس و يا کشيش اين کشور و آن کشور به خاطر تخلفات خود محکوم شدند ـ تازه مي‌شود. اگر معرفي متخلفان باعث تضعيف يک نظام بود، نظام حکومتي ژاپن بايد تاکنون چند بار از روي زمين محو شده بود.

به نظر نمي‌رسد انتظار مردم ايران براي اينکه فردي منتسب به نظام به خاطر جرم ارتکابي از قبيل فساد اقتصادي يا اخلاقي يا قضايي ـ و نه مشکل سياسي ـ به محاکمه کشيده شده و معرفي شود پاياني داشته باشد. گويا مردم ما حق دارند تنها با نام و چهره متخلفان حکومتي در خارج از مرزهاي ايران آشنا شوند و هرگز اميدوار به ديدن نظاير اين تصاوير در کشور خود نباشند؛ تصاويري که مقامات مختلف از وزير و قاضي و پليس گرفته تا آقازادگان را در حال عذرخواهي و يا گريه درباره تخلفاتشان نشان مي‌دهد.

در کشور ما هر از چند گاهي تخلف فردي منتسب به حکومت لو مي‌رود. جرمها مختلف است اما ايران ما اين ويژگي را دارد که مجرمينش ـ حتي پس از اثبات جرم ـ نام مشترک دارند: آقاي چند نقطه! (آقاي...). وقتي نامهاي پنهان در زير اين نقطه‌ها برملا نمي‌شوند اين نقطه‌ها تبديل به لکه‌هايي مي‌شود که بر دامن هر کسي که لباس خدمت به اين نظام را به تن دارد مي‌نشيند.

يک نکته را هم دلسوزانه به همه مسئولان عزيز يادآوري کنم. هر مسئولي که زير مجموعه‌اي را هدايت مي‌کند اگر گمان مي‌کند که تنها با فرستادن بازرس محسوس و نامحسوس، مشغول اعمال بهترين نوع مديريت بوده و بر آنچه در دستگاهش مي‌گذرد اشراف دارد سخت در اشتباه است. ملاک اساسي اين است که آيا افراد زيرمجموعه او به هنگام انجام تخلف از ريختن آبرويشان واهمه دارند يا نه؟ به عبارت ديگر آيا «جرأت بر انجام جرم» را با «معرفي متخلفين قبلي» به حداقل رسانده است يا خير. اگر چنين نيست بداند احتمال اينکه داستانها حتي در همان سيستم‌هاي بازرسي و نظارتي در زير گوشش در جريان باشد کم نيست.

در همه دستگاه‌ها به ويژه آنان که با جان و مال و ناموس و امنيت مردم سر و کار دارند اصل اساسي براي حفظ سلامت و گلستان شدن آن دستگاه اين است که نبايد "تخلف اثبات شده پنهان" وجود داشته باشد. اعتماد کامل به دستگاه قضايي و انتظامي و اقتصادي و امنيتي حاصل نمي‌شود مگر اينکه معرفي قاضي يا مأمور انتظامي يا هر کارگزار (با تخلفات معين) به صورت يک رويه درآيد. در اين صورت است که در مدت کوتاهي آمار تخلفات – کم باشد يا زياد ـ به شدت کاهش مي‌يابد. (البته من منکر نقش عظيم کنترل دروني از طريق تقواي الهي نيستم ولي اين به تنهايي کافي نيست چنانکه توضيح آن در آينده خواهد آمد).

اميدوارم دوباره عده قليلي از خوانندگان بدون دقت کافي در متن، به اشتباه نيفتند. در مقاله گذشته تأکيد شد که «شرط» اساسي براي پيشرفت کشور، اصلاح نظام اطلاع رساني است ولي برخي چنين فهميدند که «مسبب» نابساماني‌ها نظام اطلاع رساني و يا مسئولان رسانه ملي هستند. در اين مقاله هم در پي آن نبودم که چنين القا کنم که تخلفات مسئولين زياد است. من هيچ مسئوليت سياسي در اين کشور نداشته و ندارم و طبعا به مطالب بولتنهاي محرمانه دسترسي نداشته و از آمار واقعي بي اطلاعم. سخن در تعداد تخلفات نيست؛ سخن در اين هم نيست که با تخلفات منتسبان به حکومت اساسا" برخورد نمي‌شود؛ نکته مورد نظر اين است که پنهان کردن تخلف يک مسئول نه با دين مي‌سازد، نه با مصلحت نظام و نه با پيشرفت کشور، و خسارتهاي جبران ناپذيري بر اسلام و ايران و مردم وارد کرده و مي‌کند.

البته رويه‌هاي نادرست اطلاع رساني فقط مربوط به متخلفين حکومتي نيست. چنانکه در بخش دوم اين مقالات (آيا مسئولان اخبار حوادث را نمي‌خوانند؟) توضيح داده شد متأسفانه متجاوزين به زنان و کودکان هم آبرويشان محترم است. طرفه آنکه حتي کسي که جرمش اساسا «بازي با آبروي ديگران» از طريق پخش فيلم خصوصي يا فيلم استخر بانوان است ـ که گاهي تا ابد روي اينترنت خواهد ماند ـ باز آبرويش محفوظ است و معرفي نمي‌شود!

نکات ديگري از اين بحث يعني مسأله «اطلاع‌رساني و جايگاه آبروي متخلفان»، مثل خدمت سياست‌هاي کنوني به پروژه‌هاي سياه نمايي، به همراه مطالب ديگري از جمله اينکه چرا مولاي متقيان ملاحظه آبروي خانواده ابن هرمه را نکرد و چرا رفاعه فرماندار اهواز را تهديد کرد ان شاءالله در نوشتار بعدي خواهد آمد (البته فرمان امام درباره مجازات ابن هرمه سه برابر متني است که در ابتدا آورده شد که متأسفانه مجال طرح تمام آن نيست). خواهيم ديد که چگونه مي‌توان با تکيه بر عنصر آبرو از تخلفات پنهان برخي مسئولان و نيز تخلفات آشکار برخي افراد غير حکومتي مثل محتکرين و مزاحمين خياباني تا حد بسيار قابل توجهي جلوگيري کرده و کشور را رو به گلستان شدن سوق داد.
muhammadmotahari@gmail.com
منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آنچه از اين بخش آغاز مي‌شود، قلب اين مقالات را تشکيل مي‌دهد و اهميت آن با هيچ يک از مطالب گذشته قابل قياس نيست. من از مسئوليني که اين نوشتار را مي‌خوانند تقاضا دارم پيش از خواندن آن، اين کلام اميرالمؤمنين(ع) خطاب به مالک اشتر را به ياد آورند آنجا که در مورد مشورت دهندگان مي‌فرمايد: «کسي را به خودت نزديکتر کن که حرف حقي را که تلخ است به تو بيشتر و بهتر بزند و در گفتار و کردارت کمتر تو را ستايش کند، هر چند اين کار تو را ناراحت نمايد و دلتنگ شوي» (نهج البلاغه/نامه 53).

در ميان انبوه نظرات مردم در مورد مقاله گذشته درباره پايين آوردن آستانه جرم ـ که بخشي از آن در ذيل مقاله درج شد ـ عليرغم پاره‌اي اختلاف نظرها، دو نکته مورد اتفاق خوانندگان بود: اول آنکه با وجود ذکر بيش از ده معضل اجتماعي آزاردهنده، هيچ‌کس اظهار نکرده بود که اينها سياه‌نمايي بوده و واقعيت امر ديگري است. آنچه همه ما سالها با پوست و گوشت لمس کرده‌ايم، جاي انکار ندارد. دوم آنکه بيشتر کساني که راه حلي براي پديده‌هايي مثل مزاحمت‌هاي خياباني و يا کاهش آستانه جرم ارائه داده بودند راه حل را منحصر در حوزه‌هاي قضايي و انتظامي مي‌دانستند.

آنچه مرا واداشت که زودتر به بيان قلب مطالب بپردازم اين بود که ظاهرا کمتر کسي به نقش بي‌بديل و باورنکردني رسانه ملي در ايجاد امنيت اجتماعي از يک سو و نقش عظيم آن در حل معضلات کشور از سوي ديگر توجه دارد. بي‌ترديد، کاري که رسانه ملي در عرض «دو هفته» براي کاهش دادن شديد جرمها يا تخلفات آشکار (و البته نه همه جرايم) مثل مزاحمت‌هاي خياباني مي‌تواند انجام دهد، نيروي انتظامي و دستگاه قضايي حتي طي «چند سال» هم توان انجام آن را ندارند.

دو راهکاري که براي پايين آوردن آستانه جرم وعده دادم، اولي توسط نيروي انتظامي و قوه قضاييه قابل اجراست (بدون دستگيري و حبس) و دومي توسط رسانه ملي. اما توضيح اين دو راهکار ـ وحتي اولي به دليلي که خواهم گفت ـ بدون تبيين نقش فراموش‌شده رسانه ملي قابل عرضه نيست. بنابراين با پوزش از خوانندگان، بيان دو راه حل وعده داده شده را در ضمن يک بحث بسيار مهم ـ که طي چند بخش عرضه خواهد شد ـ تقديم مي‌دارم. بنابراين در بحث فعلي همه عرصه‌ها مورد نظر بوده و بحث امنيت اجتماعي تنها يکي از مصاديق آن است.

اگر از شما سؤال شود که آيا ايران روزي گلستان خواهد شد يا خير، چه خواهيد گفت؟ من در پاسخ چنين پرسشي با قاطعيت خواهم گفت که با رعايت يک شرط تحقق اين امر ممکن است و بدون رعايت آن شرط، اين امر قطعا ناممکن است. (البته وقتي صحبت از «گلستان» شدن مي‌کنم، مقصود اين نيست که با سياه‌نمايي وضعيت فعلي را «کلبه احزان» تلقي کنم. در انتقاد نبايد جانب انصاف را از دست داده و مبالغه کرد. در بسياري جهات از جمله پيشرفت‌هاي علمي و استقلال سياسي و ده‌ها عرصه ديگر دستاورد‌هاي عظيمي داشته‌ايم، اما چنان که در انتهاي بخش اول گفته شد، با توجه به کثرت ثناگويان، اين مقالات تنها به آسيب‌ها نظر دارد.)

من سالهاي سال است که بي‌اغراق هفته‌اي نبوده که به اين پرسش فکر نکنم که با ظرفيت عظيم ديني، ملي، کشوري و نيروي انساني چرا بايد اينقدر در مسائل پيش پا افتاده تا مسائل بزرگ مشکل داشته باشيم؟ به راستي ريشه اصلي مشکلات کشور ما چيست؟

البته هر کس ممکن است عاملي از عوامل را ريشه اصلي مشکلات برشمارد: تبعيض، وضعيت اقتصادي، عدم فرهنگ‌سازي، رانت‌خواري، قانون گريزي، ناتواني در پاره‌اي مديريت‌ها، جناح‌بازي، نبودن نظم و انضباط اجتماعي، برخي خلقيات ما ايرانيان، پارتي بازي، عدم نظارت دقيق بر دستگاه‌ها، عدم خودباوري، توطئه‌هاي دشمنان خارجي، غربزدگي، تحجر، کارشناسانه نبودن روند تصميم‌گيري‌ها، مال‌اندوزي برخي مرتبطان با قدرت، توجه کافي نکردن به پژوهش و امثال آن. به عقيده من هم بسياري از اين عوامل مي‌توانند در نابساماني‌ها سهيم باشند و هستند اما هيچکدام ريشه «اصلي» مشکلات کشور را سراغ نمي‌دهند.

شايد من با راهنمايي خوانندگان به خطاي خود واقف شوم، اما در اين لحظه و پس از بالغ بر بيست سال تأمل، مطالعه و تجربيات گوناگون، خاضعانه و دردمندانه اعلام مي‌کنم که پس از ايمان به اسلام به هيچ چيز مانند اين امر اعتقاد ندارم که ريشه «اصلي» معضلات کشور ما يک چيز است و بس: «سياست‌هاي اطلاع‌رساني»، و به تعبير دقيقتر فاصله داشتن نظام اطلاع رساني کشور از اصول اسلامي با تمسک به دلايل ناموجه.

تأکيد مي‌کنم که دو مطلب نبايد به هيچ وجه با يکديگر خلط شود. اينکه بگوييم سياستهاي اطلاع رساني صحيح بيش از هر عامل ديگري مي‌توانست و مي‌تواند جلوي بسياري از نابساماني‌ها را بگيرد و راه بسياري از پيشرفت‌ها را باز کند، غير از آن است که همه تقصيرها را به گردن مسئولان اطلاع رساني بيندازيم. در اينجا مقصود اولي است نه دومي. به هر حال آن شرطي که، از نظر من، بدون تحقق آن گلستان شدن ايران ناممکن است، اصلاح نظام اطلاع رساني است. (البته استثناهايي وجود داشته و دارد مثل برنامه کم‌نظير «نود» و «چراغ خاموش» که درباره اين دو خواهم نوشت). همچنانکه روشن است و در بخش اول هم تأکيد شد، بحث در رويه‌هاست، نه اين مسئول و آن مسئول.

نقد من بر سياست‌هاي اطلاع رساني کشور مثل نقد بر رانندگي در کشور است که فوايد آن قابل انکار نيست. با همين نوع رانندگي خدمات بسياري انجام مي‌شود: ميليون‌ها نفر هر روز به مقصد مي‌رسند و صدها هزار تن کالا جابجا مي‌شود، اما اين به معناي مشکلات اساسي نداشتن رانندگي در ايران نيست. همين رانندگي مي‌تواند به گونه‌اي انجام شود که بسياري از آسيب‌هاي کنوني، از کثرت تصادفات و تلفات و مصدومان گرفته تا ميلياردها تومان ضرر مالي و خرد شدن اعصاب و بگومگوها و ناسزاها را به همراه نداشته باشد.

من با ارائه مصاديق مختلف نشان خواهم داد نظام اطلاع رساني در کشور ـ که براي اختصار از آن گاهي به «رسانه ملي» ياد مي‌کنم ـ چندين امر را به غلط مفروض گرفته است:

الف) چون مسئوليت اصلي خود را توجه به مسائل کلان کشور مي‌داند ـ که در جاي خود به عنوان يکي از رسالت‌هاي بسيار مهم صحيح است ـ چنين گمان مي‌کند که آنچه بر يک فرد و يا گروهي از افراد مي‌رود، از حوزه وظايفش بيرون و حداکثر يک مسأله حاشيه‌اي است.

ب) اطلاع رساني در مورد تخلف برخي مسئولان را «تضعيف نظام» مي‌پندارد. نه تنها نسبت به تخلف متخلف ساکت است، بلکه به خدمت خيل مسئولان و کارگزاران مخلص و درستکار هم توجه کافي نشان نمي‌دهد.

ج) وظيفه اصلي اطلاع رساني را عمدتا در دادن آمار مثبت و پنهان‌سازي و يا کمرنگ کردن هر آماري مي‌داند که به نحوي منفي تلقي مي‌شود و اين امر را به خيال بالابردن آبروي نظام نزد مردم انجام مي‌دهد.

د) اخبار مربوط به امنيت مردم از قبيل سرقت، کودک‌ربايي و تعرض را پخش نمي‌کند و گمان مي‌کند با اين کار به جامعه آرامش رواني مي‌بخشد و در نتيجه از انجام وظيفه کليدي خود در برقراري آرامش باز مي‌ماند. اگر اخبار حوادثي هم پخش کند ـ که ديگر نمي‌کند ـ در واقع «اخبار پس از حوادث» است نه «اخبار حوادث»، به شرحي که خواهد آمد.

ه) در مواجهه با معضلات جامعه بيش از آنکه به فکر اصل مشکلات باشد، به فکر اين است که مردم از انعکاس اين مشکل چه فکري در مورد نظام خواهند کرد. به بيان ديگر، آنچه «در سر مردم» مي‌آيد از آنچه «بر سر مردم» مي‌آيد بسي مهمتر است.

و) رسانه ملي تعريف و تمجيد مطلق از مردم و بي نظير خواندن آنان «از همه جهات» را خدمت به آنها تلقي مي‌کند.

آنچه به اجمال گفته شد بخشي از مفروضات رسانه ملي است که يکي از پيامدهاي آن کمک ناخواسته به مؤثر واقع شدن پروژه‌هاي سياه‌نمايي و در نتيجه کاستن از روح نشاط و اميد در جامعه است که توضيح آن خواهد آمد.

شش فرض بالا مرا به ياد اين جمله شهيد مطهري مي‌اندازد که «گاهي يک تک مصراع ضررش براي يک ملت صد بار از وبا و طاعون بيشتر است». (سيره نبوي، ص 30). اين نوع سياست‌ها به ويژه عدم معرفي متخلفان حکومتي ـ که نزد مردم به عدم برخورد قاطعانه و يا حتي غير قاطعانه با آنان تعبير مي‌شود - خسارت‌هايي به تمام معناي کلمه «جبران ناپذير» بر حيثيت اسلام، نظام و روحانيت وارد کرده و مي‌کند و چنانکه خواهيم ديد نه با شرع مي‌سازد، نه با عقل و نه با عدل.

من در اين بخش، به طور مختصر تنها به بخش «الف» يعني بازماندن رسانه ملي از توجه به آنچه بر اشخاص مي‌رود و نيز پيامدهاي غير قابل تصور آن مي‌پردازم. بگذاريد براي رعايت انصاف بيشتر، از دوره‌اي مثال آورم که افراد ديگري غير از متوليان کنوني، سکاندار کشتي رسانه ملي بوده‌اند.

ممکن است بعضي از ما به عملکرد رياست محترم قوه قضائيه ايراد داشته باشيم اما گمان نمي‌کنم کسي در راستگويي ايشان ترديد داشته باشد و چنانکه مي‌دانيم مبالغه هم نوعي دروغ است. ايشان در اوايل اولين دوره رياست خود جمله‌اي فرمودند که پس از قريب 9 سال هنوز نقل مي‌شود: من يک ويرانه را تحويل گرفته‌ام.

مي دانيد چرا اين جمله چنين شوک‌آور بوده و از ذهن‌ها فراموش نمي‌شود؟ زيرا در آن زمان هم تقريبا همان سياست خبري که امروز درباره بيشتر دستگاه‌ها اعمال مي‌شود اعمال مي‌شد. تصويري که صداوسيما در دوران ده ساله مديريت قبلي، از قوه قضاييه مي‌داد نه يک خرابه، که ويلايي زيبا بود که اگر هم ايرادي داشت در حد چکه کردن يکي از شيرها و يا اتصالي داشتن يکي از پريزهاي آن بود. مسئولان آن زمان دستگاه قضايي وقتي به اخبار رسانه ملي گوش مي‌سپردند اخباري از قبيل «تشکيل شوراي عالي قضايي»، «سفر يک مقام قضايي به يک استان»، «رسيدگي به ده‌ها هزار پرونده»، «مزاياي طرح حذف دادسراها» ـ که بعدها صدها ميليون تومان صرف احياي آنها شد ـ مي‌شنيدند و طبعا از عملکرد خود راضي بوده و نقص عمده‌اي نمي‌ديدند.

حال من به خوشبينانه‌ترين وجه آماري ارائه مي‌دهم. فرض کنيد در طول ده سال مديريت قبلي قوه قضاييه فقط ده ميليون نفر به اين دستگاه مراجعه داشته‌اند. اگر آنجا ويرانه بوده است در آن مدت لااقل به پنج درصد مراجعه کنندگان به عدالتخانه يعني پانصد هزار نفر ظلم شده است (البته لازمه ويرانه بودن بسي بيش از اين است). بنابراين در سال اول از آن دوره ده ساله، لااقل پنجاه هزار نفر به دنبال فريادرس بوده‌اند. مورد شکايات شاکيان مختلف بوده است اما آنان ـ به دليل آنچه در بند الف ذکر شد ـ در اين نکته متفق القول بوده‌اند، جايي که نمي‌توانند به عنوان فريادرس به آن بينديشند رسانه ملي است. اما اگر در همان سال اول، رسانه ملي پس از تحقيقات کافي فقط بي‌عدالتي در پنج پرونده را به تصوير کشيده بود چه اتفاقي مي‌افتاد؟ مسئولان قضايي آن دوره، در همان سال اول به فکر چاره اساسي افتاده و پس از ده سال ويرانه‌اي براي اخلاف خود به ميراث نمي‌گذاشتند. البته اگر رسانه ملي در آن زمان چنين کاري را که به مصلحت مردم و دستگاه قضايي هر دو بود انجام مي‌داد، فورا به جناح بازي، سياه‌نمايي، بدبين کردن مردم به نظام و امثال آن متهم مي‌شد.

ضربه‌اي که دستگاه پيشين قضايي از نحوه اطلاع رساني در کشور خورده است، مسئولان قضايي کنوني را نيز مي‌نوازد. چندي پيش رياست دستگاه قضايي با ناراحتي و البته صداقت و شجاعت اعلام کردند که به تازگي آگاه شده‌اند فردي در اهواز بيست و يک سال در بازداشت موقت بوده است. (خدا ببخشد کساني را که با پخش شدن اين خبر ـ البته در مطبوعات ـ به جاي آنکه لحظه‌اي خود را به جاي آن فرد و خانواده‌اش قرار دهند، از اين ناراحت بودند که قرار نبود محتواي سخنراني ايشان پخش شود و در به در به دنبال پخش کننده خبر بودند!) آيا اگر پس از حتي پنج سال بازداشت موقت اين فرد، خانواده‌اش به صداوسيماي مرکز اهواز مي‌رفتند و دادخواهي مي‌کردند چه مي‌شنيدند؟

چون براي نظام خبري ما عناوين و پست‌ها مهمند نه افراد، بنابراين خبررساني هم معناي خاص خودش را دارد: خبر يعني مسئولان امروز در مصاحبه چه گفته‌اند، کجا را افتتاح کرده‌اند، با چه کسي ديدار کرده‌اند، چه خبري درباره طرح‌هاي آينده داده‌اند و چگونه از خود رفع اتهام کرده‌اند.

اين را هم اضافه کنم که اين بي‌توجهي به افراد فقط در مورد ظلمي که احيانا بر يک فرد رفته است نيست. اساسا دليلي ديده نمي‌شود که از افراد غير مشهور يا بي نام و نشان يادي شود. مهم اين است که فلان مسئول به ديدار چند خانواده شهيد رفته است، نام آن شهيدان چيست مهم نيست؛ مهم اين است که يک چيز اختراع شده است و بنابر اين نام بردن از مخترع به عنوان مبهم مثلا «مخترع شاهرودي» کفايت مي‌کند؛ مهم اين است که آتش خاموش شده است اما اينکه نام آن مأمور آتش نشاني که خود را به قلب آتش زده و احيانا مجروح شده چيست مهم نيست. مهم اين است که هواپيما با وجود سانحه سالم بر زمين نشسته، اما اينکه نام آن خلبان ماهري که جان بيش از صد نفر را نجات داده چيست مهم نيست.

حتي آن قاضي شريفي که براي دفاع از حق، تسليم فشارها و تهديدها و تطميع‌ها نشده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته و مجروح مي‌شود و يا آن مأمور شجاع نيروي انتظامي که پس از ماه‌ها مبارزه شبانه روزي با اشرار در دل کوه‌ها و يا در جريان حراست از بانک به شهادت مي‌رسد، اين لياقت را پيدا نمي‌کند که نامش در خبر ذکر شود. (در دنياي امروز وقتي مثلا يک مأمور در راه خدمت جان مي‌دهد، در مهمترين بخش خبري و گاهي در اول خبر، نه تنها از خود او که از همسر و کودک شيرخوارش هم ياد مي‌شود. البته بيان تمام ايرادات اخبار خود چندين مقاله مي‌طلبد). اتفاقا سيره پيامبر (ص) سرشار از اهتمام به حال افرادي است که نام و نشان و يا شهرتي نداشتند. حضرت مکررا براي زنان و کساني که فرزند نداشتند و نيز براي کودکان، کنيه ـ که در عرب نشان احترام بود ـ برمي‌گزيدند (سنن النبي، ص 107).

تأکيد آن حضرت بر اينکه که اگر کسي براي رفع مشکل يک مؤمن قدمي بردارد خداوند در قيامت به فرياد او مي‌رسد، حاکي از اهميت توجه به مشکل اشخاص در اسلام است. اساسا مصداق بارز اين حديث نبوي در روزگار ما که «هر کس فرياد "يا للمسلمين" کسي را بشنود و به فريادش نرسد مسلمان نيست» (وسائل الشيعه ج15 ص141)، چيست؟ اگر رسانه ملي که در يک آن، ده‌ها ميليون مخاطب دارد مسئوليتي در قبال رساندن فرياد «يا للمسلمين» مظلومين به مسئولان و مردم ندارد پس اين رسالت بر عهده کيست؟

اگر احساس شود که راه کوتاهي ميان «يا للمسلمين» و رسانه ملي وجود دارد، به مشکلات مشابه هزاران نفر ديگر ـ از بيم مطرح شدن در رسانه - رسيدگي جدي مي‌شود. اگر امروز مي‌بينيم رفع برخي ظلم‌ها منوط به ديدار مردمي با رياست قوه قضائيه شده است ـ که طبعا گروه بسيار اندکي هم چنين فرصتي مي‌يابند- در حقيقت به خاطر کم توجهي سيستم اطلاع رساني به حال اشخاص است و کاري که بخش اعظم آن را رسانه مي‌تواند انجام دهد با دخالت شخص رياست قوه قضائيه انجام مي‌شود.

نيز ميزان توجه امير المؤمنين (ع) به حوادثي که براي اشخاص پيش مي‌آمد چنان بود که ـ همچنان که بارها شنيده‌ايم ـ از شنيدن خبر به تاراج رفتن خلخال از پاي يک زن «يهودي» چنان برآشفت که فرمود نبايد کسي را که بر اين مصيبت جان دهد شماتت کرد. (خطبه 27. نکته‌اي که غالبا بدان توجه نمي‌شود اين است که اين عکس‌العمل امام درباره کاري بود که عمال معاويه انجام داده بودند، نه فردي از طرفداران حضرت؛ که اگر چنين بود حضرت با او چنان برخورد مي‌کرد که با ابن هرمه کرد که ان شاء ا... در بخش بعد آن را نقل خواهم کرد).

در دنياي امروز هم رسانه‌ها غالبا از آنچه بر اشخاص مي‌رود غافل نيستند و توجه جدي آنان به اين نوع اخبار باعث مي‌شود مسئولان به خاطر فشار افکار عمومي يا به هر دليل ديگر به فکر چاره بيفتند، متوليان در موارد آينده بهتر عمل کنند، نقص‌هاي احتمالي قانوني رفع شود، متخصصان نظرات جديدي مطرح کنند و از همه مهمتر متخلفان احتمالي مجازات شوند. سود اين نوع نگاه به اطلاع رساني به حکومت و مردم هر دو مي‌رسد. ما معمولا موقعي به اشخاص عادي بها داده و آنها را در اخبار مطرح مي‌کنيم که مثلا مهتابي قورت بدهد يا بزش شش قلو زاييده باشد.

چندي پيش خانم تري شيوو در يکي از کشورها دچار ضايعه مغزي شد و مدتها از طريق لوله‌اي که در گلويش قرار داده شد به حيات «گياهي» خود ادامه مي‌داد. همسرش پس از سالها نگهداري وي، سرانجام موفق شد از يک قاضي جواز برداشتن اين لوله را بگيرد که البته اين کار منجر به مرگ او مي‌شد.

اين امر با مخالفت مادر و پدر خانم تري روبه‌رو شد. نقصي در قانون پيدا شده بود. رسانه‌ها به اين مطلب توجه ويژه‌اي نشان دادند. نتيجه چه بود؟ مجلس آن کشور براي همين مسأله جلسه فوق العاده تشکيل داد و رئيس جمهور تعطيلات خود را نيمه تمام گذاشته، خود را به پايتخت رساند و در کمتر از يک ساعت از تصويب قانون جديد، آن را به امضا رساند.
 
آنچه گفته شد آغاز داستان است. شايد معدود افراد متأسفانه پرنفوذ و غالبا گمنام و ندرتا خطرناک که از سر سفره همين نوع اطلاع رساني آنچه خواسته‌اند کرده و مي‌کنند اين بار در نقش دايه مهربانتر از مادر چنين وانمود کنند که با اين تحليل همه زحمات مديران و کارکنان رسانه‌ها به ويژه رسانه ملي و بلکه کل نظام زير سؤال مي‌رود. پاسخ من اين است که اتفاقا اين سياست‌هاي اطلاع رساني ـ و البته نه مسئولان اطلاع رساني ـ است که هيچ رکن و نهادي از اين انقلاب از جمله روحانيت را از زير سؤال بردن بي‌نصيب نگذاشته و چنانکه استدلال خواهم کرد ظلم و جفاي ناخواسته سياست‌هاي اطلاع‌رساني حساب نشده، علاوه بر مردم، به دستگاه‌هاي قضايي، اجرايي، قانونگذاري، امنيتي، انتظامي و حتي خود رسانه ملي آسيب رسانده است. براي تبيين اين نکات بايد اندکي صبر کرد.

با کلام امير المؤمنين (ع) آغاز کردم که «کسي را به خودت نزديکتر کن که حرف حقي را که تلخ است به تو بيشتر و بهتر بزند» و با کلام حضرتش هم اين بخش را به پايان مي‌برم که خطاب به مالک اشتر چنين نوشت:«به بهانه پرداختن به کارهاي زياد و مهم، نمي‌تواني در ناديده گرفتن و بر باد دادن حقي هر چند ناچيز عذر بياوري» (نامه 53).

muhammadmotahari@gmail.com

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مراحل توبه و پاكسازى

دعا و مناجات و استغفار

از نشانه‌هاى رحمت و لطف وسيع الهى، نعمت توبه و پذيرش آن از سوى خداوند، توبه به معنى ترك گناه، بازگشت به سوى خدا و عذرخواهى در پيشگاه خداوند است.

عذرخواهى بر سه گونه است؛

گاهى عذر آورنده مى‌گويد: من اصلاً فلان كار را انجام نداده‌ام. گاهى مى‌گويد: من به آن جهت اين كار را انجام دادم. و گاهى مى‌گويد: اين كار را انجام دادم ولى خطا كردم و بد كردم و اينك پشيمانم. اين همان توبه است.

توبه در اسلام داراى شرايطى است؛ 1- ترك گناه، 2- پشيمانى از گناه، 3- تصميم بر انجام ندادن دوباره گناه، 4- تلافى و جبران گناه.(1)

توبه همچون بيرون آوردن لباس چركين از بدن و پوشيدن لباس پاك و تميز است. توبه همچون شستشوى بدن آلوده و عطر زدن است.

قرآن در آغاز سوره هود مى‌فرمايد:

و ان استغفروا ربكم ثم توبوا اليه (2)؛ و از پروردگار خود آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد.

آوردن استغفار و توبه در يك آيه، حاكى از آن است كه اين دو با هم تفاوت دارند، اولى به معنى شستشو و دومى به معنى كسب كمالات است. انسان نخست بايد خود را از گناهان پاك سازد و سپس خود را به اوصاف الهى بيارايد، نخست هرگونه معبود باطل را از قلب خود بزدايد و سپس معبود حق را در آن جاى دهد، به قول حافظ:

تا نفس، مبرّا ز نواهى نكنى                          دل، آئينه نور الهى نكنى

استغفار و توبه در قرآن

در قرآن، ذات پاك خداوند، 91 بار غفور، «بسيار آمرزنده» و 5 بار غفّار، «بسيار بخشنده» ياد شده و در آيات بسيارى، مردم به استغفار و طلب آمرزش از درگاه خدا دعوت شده‌اند. و بيش از 80 بار سخن از توبه و پذيرش توبه به ميان آمده است. در اينجا به ذكر چند آيه مى‌پردازيم:

تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به "عبادى"؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.

1- والّذين اِذا فَعَلوا فاحِشَة اَو ظلموا اَنفُسهم ذكروا الله فَاستَغفروا لِذُنوبِهم(3)؛ و از نشانه‌هاى پرهيزكاران آن است كه: هرگاه مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود از خدا طلب آمرزش مى‌كنند.

2- و من يَعمَل سُوء او يَظلِم نَفسَه ثُمّ يَستغفِرِ الله يَجد الله غَفوراً رَحيماً(4)؛ كسى كه كار بدى انجام دهد، يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.

3- وعد الله الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَهم مَغفِرةٌ و اجرٌ عظيم(5)؛ خداوند به آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است.

4- قُل يا عِبادِىَ الَّذينَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله يَغفرُ الذُّنوبَ جَميعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحيم(6)؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسيار بخشنده و مهربان است.

تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به "عبادى"؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.

5- و اِذا سَئَلكَ عِبادِى عَنّى فَانّى قَريبٌ اُجيبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَليَستجيبوا لِى وليُؤمِنوا بى لَعلَّهُم يَرشُدون (7)؛ هنگامى كه بندگانم از تو درباره من سوال كنند، (بگو) من نزديكم به دعا كننده به هنگامى كه مرا مى‌خواند پاسخ مى‌گويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند.

از لطايف و نكات بسيار ظريف در نزديك بودن خدا به انسان اين كه در اين آيه خداوند هفت بار، امور را به ذات پاك خود، بدون واسطه نسبت داده است: بندگان من، درباره من، من نزديكم، مرا مى‌خواند، من پاسخ مى‌گويم، دعوت مرا اجابت كند، به من ايمان آورد.

يار نزديكتر از من به من است                                                 وين عجب بين كه من از وى دورم

6- ... و تُوبُوا اِلى اللهِ جَمعياً اَيُّها المُؤمِنون (8)؛ اى مؤمنان! همگى به سوى خدا باز گرديد.

7- وَ هُو الّذى يَقبِلُ التَّوبَة مِن عِبادِه (9)؛ و خدا كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد.

8- ... اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابِين (449)؛ قطعاً خداوند توبه كنندگان را دوست دارد.

9- يا ايّها الَّذينَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً(10)؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد توبه حقيقى و خالص كنيد.

10- و هُو الَّذى يَقبلُ التَّوبَة عَن عِبادِه و يَعفُوا عَنِ السّيّئات (11)؛ او كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد و از گناهان مى‌گذرد.

11- اَفَلا يَتُوبُونَ اِلَى الله و يَستَغفِروُنَه و اللهُ غَفُورٌ رَحيم (12)؛ آيا توبه نمى‌كنند و به سوى خدا باز نمى‌گردند و از او طلب آمرزش نمى‌نمايند. خداوند آمرزنده مهربان است.

در اين آيه با استفهام انكارى كه بيانگر تاكيد است، خداوند انسان‌ها را به سوى توبه و استغفار دعوت مى‌نمايد و با ذكر دو صفت "غفور" و "رحيم" بودنش، عواطف آنها را تحريك مى‌نمايد تا شايد به سوى خدا باز گردند و با آب استغفار، گناهانشان را بشويند و در پرتو توبه بر كمالات و فضايل انسانى خود بيفزايند.

 

دعا و مناجات و استغفار

توبه از ديدگاه روايات

با بررسى و تجزيه و تحليل روايات مربوط به توبه و استغفار، مطالب متنوع و جامعى، پيرامون توبه به دست مى‌آيد كه در اينجا به طور خلاصه به بخش مهمى از آن مى‌پردازيم:

1- توبه راستين

توبه راستين پنج ركن دارد:

- ترك گناه.

- پشيمانى از گناهان سابق.

- تصميم بر ترك گناه.

- جبران گناهانى كه قابل جبران است با اداى حق الله و حق النّاس.

- استغفار با زبان.

 

توبه نصوح چيست؟

خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:

تُوبُوا الى الله تَوبَة نَصُوحاً(13)؛ به درگاه الهى توبه نصوح كنيد.

امام صادق عليه السلام در تفسير واژه «نصوح» چنين فرمودند:

هو الذَّنبُ الّذى لا يَعودُ فيه اَبداً(14)؛ آن توبه‌اى است كه هرگز به آن گناه باز نگردد.

و امام هادى عليه السلام در معنى نصوح فرمود:

ان يكونَ الباطِنُ كالظاهِر و افضِل من ذلك (15)؛ توبه نصوح، آن است كه باطن انسان مانند ظاهر بلكه بهتر از ظاهر باشد.

رسول خدا صلّى الله عليه وآله در معنى نصوح فرمودند:

ان يَتُوب التائِب ثمّ لايَرجع فى ذَنبٍ كما لايَعود اللَبن الى الضَّرع (16)؛ توبه كننده، هرگز به گناه باز نگردد، چنانكه شير به پستان باز نمى‌گردد.

امام على عليه السلام در معنى نصوح مى‌فرمايد:

نَدمٌ بِالقَلب و استِغفار باللّسان و القَصد على ان لا يَعود(17)؛ پشيمانى قلبى و عذرخواهى با زبان، و تصميم جدى و مداوم بر ترك گناه.

2- شرائط صحت و كمال توبه

شخصى براى خودنمايى در محضر على عليه السلام گفت: "استغفر الله". حضرت على عليه السلام به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا مى‌دانى استغفار (تنها به زبان نيست و) از درجه اعلى است؟ سپس فرمود: استغفار و توبه داراى شش ركن است:

- پشيمانى از گناهان قبل،

- تصميم بر ترك گناه،

- اداى حق مردم،

- اداى حق الله،

- ذوب شدن گوشت بدن كه از غذاى حرام روييده شده با حزن و اندوه،

- بدن سختى طاعت خدا را بچشد همانگونه كه شيرينى گناه را چشيده است.(18) در اين هنگام بگو: استغفر الله.(19)

جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.

امام سجاد عليه السلام فرمودند:

انّما تَوبَة، اَلعَمل و الرُّجوع عن الاَمر و ليستِ التَّوبة بِالكَلام (20)؛ توبه يعنى كار شايسته و بازگشت از انحراف، نه لقلقه زبان.

يكى ديگر از شرايط توبه، جبران ضايعات گناه است.

قرآن در اين باره مى‌فرمايد:

اِلاّ الَّذينَ تابُوا مِن بَعدِ ذلِك وَ اَصْلحوا؛ مگر كسانى كه بعد از اين توبه كنند و به اصلاح و جبران بپردازند.

جمله "واصلحوا" بيانگر اين است كه شرط مهم توبه اصلاح و جبران ضايعات گناه است.

يكى ديگر از شرايط كمال توبه اقرار به گناه است، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام فرمودند:

والله ما ينجو من الذّنب الاّ من اقربه؛ سوگند به خدا از گناه نجات پيدا نمى‌كند، مگر كسى كه به گناه اعتراف كند.(21)

و حضرت على عليه السلام مى‌فرمايد:

المُقرّ بالذَّنبِ تائِب (22)؛ اعتراف كننده به گناه، توبه كننده است.

3- انواع توبه و مراحل آن

امام صادق عليه السلام در ضمن گفتارى فرمودند:

و كل فرقة من العباد لهم توبة ... و توبة الخاص، من الاشتغال بغير الله تعالى و توبة العام من الذنوب (23)؛ هر گروهى داراى يك نوع توبه هستند... توبه بندگان خاص و ممتاز، توبه كردن از لحظات غفلت از خدا و متوجه شدن به غير خداست و توبه توده مردم، توبه از گناهان است.

دعا و مناجات و استغفار

مطلب ديگر اين كه، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك گناه، مرحله نخستين توبه است، مراحل بعد آن است كه توبه كننده از هر نظر به حالت روحانى قبل از گناه درآيد.

همچون بيمار و كسى كه تب دارد، كه با خوردن دارو، تب او قطع مى‌شود، ولى بعد از اين مرحله نياز به داروهاى تقويتى دارد تا با استفاده از آنها، بنيه جسمى او به مرحله قبل از بيمارى برسد و شايد سخن امام باقر عليه السلام بر همين اساس باشد كه فرمود:

التائِبُ من الذَّنب كَمَن لا ذَنبَ له و المُقيم على الذّنب و هو مستغفِرٌ منه كالمُستَهز(24)؛ توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناه ندارد و آن كس كه در گناه بماند و در عين حال استغفار كند همانند مسخره كننده است.

4- وسعت دامنه پذيرش توبه

چنانكه قبلاً ذكر شد، خداوند مى‌فرمايد:

... لا تَقنطوا مِن رَحمَة الله اِنّ اللهَ يَغفِر الذُّنوبَ جَميعاً(25)؛ از رحمت خدا نااميد نشويد، خداوند همه گناهان را مى‌آمرزد.

اين آيه با صراحت بيان مى‌دارد كه راه توبه به روى همه كس باز است. تا آنجا كه نقل شده «وحشى» قاتل حضرت حمزه (عليه السلام) با شنيدن اين آيه به حضور پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و اظهار توبه كرد.

پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفت ولي فقط به او فرمود: از چشم من غايب شو، چرا كه من نمى‌توانم به تو نگاه كنم.

رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:

در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.

بعضى سؤال كردند: آيا اين آيه درباره وحشى است يا شامل همه مسلمين مى‌شود؟ پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: همه را شامل مى‌شود.(26)

وسعت و دامنه پذيرش توبه تا آنجاست كه روايت شده: شخصى در محضر حضرت رضا (عليه السلام) گفت: خدا لعنت كند كسى كه با على (عليه السلام) جنگيد. امام رضا (عليه السلام) به او فرمود:

قل الاّ مَن تاب و اَصلح (27)؛ بگو مگر كسى كه توبه كرد و خود را اصلاح نمود.

و اين بيانگر لطف الهى نسبت به گنهكاران است اصولاً اسلام راه بازگشت به سوى خدا را به روى هيچ كس نمى‌بندد، حتى در مورد عذاب سخت شكنجه گران مى‌فرمايد:

اِنّ الَّذينَ فَتَنُوا الْمُؤمِنينَ والمُؤمِناتِ ثُمَّ لَم يَتُوبُوا فَلَهم عَذابُ جَهنَّم(28)؛ براى آنان كه زنان و مردان با ايمان را شكنجه دادند، ولى توبه ننمودند عذاب دوزخ است.

جمله "ثم لم يتوبوا" حاكى از پذيرش توبه شكنجه گران است.

5- محبت خاص خدا به توبه كنندگان

در قرآن مى‌خوانيم:

اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابين(29)؛ خداوند قطعاً توبه كنندگان را دوست مى‌دارد.

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

هر گاه مردى در شب تاريك شتر و توشه‌اش را در سفر گم كند و سپس پيدا كند، چقدر خوشحال مى‌شود، خداوند بيشتر از او نسبت به توبه كننده فرحناك مى‌شود.(30)

و در سخن ديگر فرمودند:

الله افرح بتوبة عبده من العقيم الوالد، و من الضال الواجد، و من الظمان الوارد(31)؛ خداوند به توبه بنده‌اش فرحناك‌تر است از مرد عقيمى كه داراى فرزند شود و از شخصى كه گمشده‌اش را پيدا كند، و از تشنه‌اى كه به آب مى‌رسد.

رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) فرمودند:

هيچ موجودى در پيشگاه خدا، محبوب‌تر از مرد يا زن توبه كننده نيست.(32)

نيز فرمودند: التائبُ حَبيب الله (33)؛ توبه كننده، محبوب خدا است.

6- سرزنش از تاخير توبه

انسان، هر لحظه مامور به توبه است و فرمان توبوا، «توبه كنيد» او را به تعجيل در توبه دعوت مى‌نمايد، بنابراين تاخير در توبه تاخير در انجام فرمان الهى است و چنين كسى در هر لحظه به عنوان ترك كننده فرمان خدا به حساب مى‌آيد.

امام جواد عليه السلام مى‌فرمايد:

تَاخير التُّوبَة اِغتِرار، و طُول التَسويف حَيرَة(34)؛ تاخير توبه نوعى غرور و بى‌خبرى و طولانى نمودن آن نوعى حيرت و سرگردانى است.

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.

مردى از اميرمؤمنان على عليه السلام درخواست موعظه كرد، آن حضرت به او فرمود:

لا تَكُن ممّن يَرجوا الا خِرة بِغَير العَمَل و يُرَجِّى التَّوبَة بِطُول الاَمَل (35)؛ از كسانى مباش كه بدون عمل، اميد سعادت آخرت را دارند، و توبه را با آرزوهاى دراز به تاخير مى‌اندازند.

نيز فرمودند: لا دينَ لِمُسَوّف بِتَوبته(36)؛ آن كس كه توبه را به آينده موكول مى‌كند، دين ندارد.

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ايّاكَ و التَّسويف فَانَّه بَحرٌ يُغرَقُ فيه الهَلْكى (37)؛ از تاخير انداختن (توبه) بپرهيز، زيرا تاخير انداختن (همچون) دريايى است كه درمانده در آن غرق مى‌گردد.

بايد توجه داشت كه توبه هنگام مرگ، ارزشى ندارد، چنان كه ايمان و توبه فرعون هنگام غرق شدن پذيرفته نشد و در آيه 18 سوره نساء به اين مطلب تصريح شده است.

محمد همدانى مى‌گويد، از حضرت رضا (عليه السلام) پرسيدم: چرا خدا، فرعون را غرق كرد، با اين كه ايمان آورد و به توحيد اعتراف كرد؟

آن حضرت در پاسخ فرمود:

لانَّه آمَنَ عند رُؤيَة البَاءس، و الايمانُ عِند رؤيَةِ البَاسِ غَير مَقبُول (38)و (39)؛ زيرا فرعون هنگام ديدن عذاب، ايمان آورد. و ايمان در اين هنگام پذيرفته نيست.

و اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه در روايات متعدد آمده هرگاه مؤمن گناهى مرتكب شود، تا هفت ساعت به او مهلت داده مى‌شود كه اگر در اين هفت ساعت توبه كرد، گناه او در نامه عمل ثبت نمى‌گردد، در بعضى از روايات به جاى هفت ساعت از صبح تا شب ذكر شده است، امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

إنّ العبد اذا اذنب ذنباً اُجِّل من غَدوَةٍ الى الليل فانْ استغفر الله لم يكتب عليه (40)؛ بنده وقتى كه گناه كند، از بامداد تا شب مهلت دارد اگر در اين مدت از درگاه خدا طلب آمرزش كرد، آن گناه بر او نوشته نشود.

7- نتايج درخشان توبه

توبه و قبولى آن از نعمت‌ها و مواهب كم نظير الهى است و داراى آثار و نتايج بسيار درخشانى است.

توبه حقيقى آنچنان انسان گنهكار را دگرگون مى‌كند، كه گويى اصلاً گناه نكرده است. چنانكه امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

التائب من الذنب كمن لا ذنب له (41)؛ توبه كننده از گناه مانند آن است كه گناهى نكرده است.

امام باقر عليه السلام فرمود: اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند:

راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.

توبه حقيقى موجب پرده‌پوشى و نابودى آثار گناه مى‌گردد، امام صادق عليه السلام فرمودند:

هنگامى كه بنده توبه حقيقى كرد، خداوند او را دوست مى‌دارد، و در دنيا و آخرت گناهان او را مى‌پوشاند، هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او برايش نوشته‌اند از يادشان ببرد و به اعضاى بدن وحى مى‌كند كه گناهان او را پنهان كنيد. و به نقاط زمين (كه او در آن گناه كرده) فرمان مى‌دهد گناهان او را پنهان كنيد.

فيلقى الله حين اَلقاه و ليس شَيى يَشهد عليه بشىء من الذّنوب (42)؛ پس توبه كننده با خدا ملاقات كند به گونه‌اى كه هيچ چيز نيست كه در پيشگاه خدا گواهى بدهد كه او چيزى از گناه را انجام داده است.

در آيه 8 سوره تحريم كه به توبه نصوح امر شده، به پنج ثمره و نتيجه توبه حقيقى اشاره شده كه عبارتند از:

1- بخشودگى گناهان.

2- ورود در بهشت پر نعمت الهى.

3- عدم رسوايى در قيامت.

4- نور ايمان و عمل، در قيامت به سراغ توبه كنندگان آمده و پيشاپيش آنها حركت نموده و ايشان را به سوى بهشت، هدايت مى‌كنند.(43)

5- توجه آنها به خدا بيشتر مى‌گردد، و تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خود مى‌كنند.

بطور خلاصه، توبه حقيقى انسان را محبوب خدا مى‌كند، آن هم به عنوان محبوب‌ترين بندگان، چنانكه امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد:

و اَحَبّ العِباد الى الله تعالى المُفَتَّنون التَّوابون(44)؛ و محبوب‌ترين بندگان در پيشگاه خدا، آنهايى هستند كه در فتنه (گناه) واقع شوند و بسيار توبه كنند.

دعا و مناجات و استغفار

و در روايت ديگرى از امام معصوم نقل شده (45) كه خداوند به توبه كنندگان، سه موهبت عطا كرده كه اگر يكى از آنها را به همه اهل آسمان‌ها و زمين مى‌داد همه آنها نجات مى‌يافتند:

1- بشارت به آنها كه خداوند آنان را دوست دارد،(46) و كسى كه خدا او را دوست بدارد او را عذاب نمى‌كند.

2- حاملين عرش خدا و ره‌يافتگان در جوار عرش كبريايى خداوند براى توبه كنندگان، طلب آمرزش مى‌كنند و مقامات عالى را براى آنها آرزو مى‌نمايند.(47)

3- گناهان توبه كنندگان به حسنات و پاداش‌ها، تبديل مى‌گردد و خداوند به آنها نويد رحمت و امن داده است.(48)

در پايان بحث توبه، با امام سجاد عليه السلام همنوا شويم كه در فرازى از مناجات خود از مناجات‌هاى پانزده‌گانه‌اش به پيشگاه خداوند چنين عرض مى‌كند:

الهى انت فَتَحت لِعبادك باباً الى عَفوِك، سمّيتَه التّوبه، فقلت: توبوا الى الله توبة نصوحاً، فما عذر مَن اغفل دخول الباب بعد فتحه؟ (49)؛ اى خداى من! تو آن كسى هستى كه درى به سوى عفوت براى بندگانت گشوده‌اى و نام آن را توبه نهاده‌اى و (در قرآن) فرموده‌اى: به سوى خدا باز گرديد و توجه خالص كنيد، اكنون عذر كسانى كه از وارد شدن به اين در گشوده غفلت كرده‌اند، چيست؟

 

جبران گناه

در توبه يكى از اركان مهم، جبران گناه است، كه موجب شستن آثار گناه شده و زدودن رسوبات گناه مى‌گردد.

از اين جبران، در اسلام با عنوان «كفارات و تكفير» «پوشاندن و پاك كردن» ياد مى‌شود.

«تكفير» در مقابل «اِحباط» است، احباط يعنى انسان با ارتكاب گناه، كارهاى نيك خود را پوچ و بى اثر كند، ولى تكفير يعنى انسان با كارهاى نيك، آثار گناهان از چهره جان خود بزدايد، به عبارت روشن‌تر توبه داراى دو مرحله است:

1- قطع و ترك گناه (پاكسازى).

2 - تقويت جان با اعمال نيك (بهسازى).

همانند بيمارى كه درمان او داراى دو بعد است، يكى خوردن داروى‌هاى درمان كننده، دوم خوردن داروهاى نيروبخش، تا آثار و ضايعات بيمارى را از بين ببرد.

جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.

 

جبران گناه از ديدگاه قرآن

- و يَدْرؤُونَ بِالحَسَنَةِ السَّيّئة (50)؛ (انديشمندان) با كارهاى نيك، كارهاى بد خود را از بين مى‌برند.

- اِلاّ مَن تابَ و آمن و عَمل صالِحاً اُولئِك يُبدِّل الله سيِّئاتِهم حَسَنات (51)؛ مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، كه خداوند گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مى‌كند.

- و اَقِم الصَّلوةَ طَرَفَى النَّهار و زُلَفاً مِنَ الليل اِنَّ الحَسَنات يُذهِبْن السَّيّئات (52)؛ نماز را در دو طرف روز و اوايل شب برپا دار، چرا كه نيكى‌ها، بدى‌ها را بر طرف مى‌سازد.

- اِنْ تَجتَنِبُوا كَبائِرَ ما تَنهَون عَنه نُكَفِّر عَنكُم سيِّئاتِكم (53)؛ اگر از گناهان كبيره‌اى كه از آن نهى شده‌ايد، اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مى‌پوشانيم.

- والَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرنَّ عَنهُم سَيِّئاتِهم(54)؛ كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند، قطعاً گناهان آنان را مى‌پوشانيم.

 

منظور از پوشاندن گناه چيست؟

- ... فَالَّذينَ هاجروا وَ اُخرِجوا مِن دِيارِهم و اُوذوا فى سَبيلى و قاتَلوا وَ قُتلوا لاُكَفِّرنَّ عَنهم سَيِّئاتهم (55)؛ پس آنها كه در راه خدا هجرت كردند و از خانه‌هاى خود بيرون رانده شدند، و در راه من آزار ديدند و جنگ كردند و كشته شدند سوگند ياد مى‌كنم كه گناهان آنها را مى‌پوشانم و محو مى‌كنم.

از آيات فوق چنين نتيجه مى‌گيريم كه:

توبه‌اى مورد قبول است و موجب محو گناهان مى‌گردد كه با ايمان، عمل صالح، نماز، هجرت، جهاد و شهادت همراه باشد وگرنه ضايعات گناهان سابق، جبران نخواهد شد.

 

جبران گناه از ديدگاه روايات

در روايات بطور صريح تاكيد شده كه در توبه ترك گناه و پشيمانى، كفايت نمى‌كند. بلكه بايد آثارى را كه گناهان در زندگى انسان پديد آورده‌اند با كارهاى نيك، جبران و اصلاح نمود.

اين جبران در چهره‌هاى مخصوصى بروز مى‌كند، تا عامل تربيت و تكامل انسان گردد. براى تكميل اين بحث، به روايات زير توجه كنيد:

- رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:

اتَّقِ الله حيث كنت و خالط الناس بخلق حسن و اذا عملت سيئة فاعمل حسنة تمحوها(56)؛ در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

التّائب إذا لم يَستبن اثر التّوبة فلَيس بِتائب: يرضى الخصماء و يُعيد الصّلوات و يتواضع بين الخَلق يتّقى نفسه عن الشهوات(57)؛ هرگاه نشانه‌هاى توبه، از توبه كننده آشكار نگردد، او توبه كننده حقيقى نيست. (آشكار شدن نشانه‌هاى توبه اين است كه:) آنها را كه ادعاى حقى بر او دارند راضى كند، نمازهاى قضا شده‌اش را اعاده نمايد، در برابر مؤمنان متواضع باشد، و خود را از طغيان هوس‌هاى نفسانى حفظ نمايد ...

- اميرمؤمنان على عليه السلام فرمودند:

ثَمَرة التّوبة إستدراك فَوارط النّفس (58)؛ ميوه و اثر توبه، جبران ضايعات نفس است.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ما احسن الحَسنات بَعد السّيئات (59)؛ چقدر كارهاى نيك، بعد از گناهان شايسته و زيبا است.

- امام كاظم عليه السلام فرمودند:

من كفارات الذّنوب العِظام إغاثة المَلهوف و التّنفيس عن المَكروب (60)؛ از كفارات گناهان بزرگ، پناه دادن به انسان‌هاى پريشان و گرفتار و زدودن اندوه از اندوهگين است.

- شخصى از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست؟

حضرت فرمودند:

تَستَغفر لِمَن إغتَبته (61)؛ براى كسى كه او را غيبت كرده‌اى، از خدا طلب آمرزش كن.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ثلاث كفّارات: إفشاء السّلام و إطعام الطّعام و التّهجُد باللّيل و النّاس نيام (62)؛ سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.

- امام باقر عليه السلام فرمودند:

اربع مَن كنّ فيه و كان مِن قَرنه الى قَدمه ذُنوباً بَدّلها الله حَسنات: الصِّدق والحَياء و حُسنُ الخُلق و الشّكر(63)؛ اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند:

راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.

- شخصى به حضور رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: گناهانم بسيار شده‌اند و اعمال نيكم اندك است. پيامبر اكرم فرمود:

اكثر السّجود فانّه يحطّ الذّنوب كما تحطّ الرّيح وَرق الشجر (64)؛ سجده‌هاى بسيار بجا بياور چرا كه سجده، گناهان را آنچنان مى‌ريزد كه باد، برگ‌هاى درخت را مى‌ريزد.

 

هماهنگى جبران با گناه

جبران گناه، با كارهاى نيك، ممكن است به صورت‌هاى گوناگون مانند كمك‌هاى مالى، جهاد در راه خدا، روزه گرفتن، شب زنده‌دارى و ... انجام گيرد، ولى مناسب آن است كه جبران هر گناه متناسب با همان گناه باشد. مثلاً بى‌حجابى و ناپاكى را با حفظ كامل عفت و پاكدامنى، جبران كرد. گناه غيبت را با كنترل و مراقبت زبان، جبران نمود. گناه ظلم و بى رحمى را با احسان به مظلومان و دستگيرى از بينوايان، تلافى نمود. گناه چشم‌چرانى را با عفت چشم و نگاه‌هايى كه براى آن پاداش است مانند نگاه به قرآن و به چهره عالم و نگاه به چهره پدر و مادر، جبران نمود. چنانكه از بعضى روايات اين مطلب استفاده مى‌شود؛

امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

كفارة عمل السّلطان قَضاء حوائِج الاِخْوان (65)؛ كفاره و جبران (گناه) كارمندى حاكم ظالم، رسيدگى و برآوردن نيازمندى‌هاى برادران(مردم) است.

 

پي‌نوشت‌ها:

1- مفردات راغب، ص 76.

2- هود / 3.

3- آل عمران / 135.

4- نساء / 110.

5- مائده / 9.

6- زمر / 53.

7- بقره / 186.

8- نور / 31.

9- شورى / 25.

10- بقره / 222.

11- تحريم / 8.

12- تحريم / 8.

13- مائده / 74.

14- تحريم / 8.

15- كافى، ج 2 ص 432.

16- بحار، ج 6 ص 22.

17- مجمع البيان، ج 10 ص 318.

18- تحف العقول / ص 149.

19- از علامه مجلسى قدس سره نقل شده كه چهار ركن اول شرايط صحت توبه است، و دو ركن بعد دو شرط كمال توبه مىباشد.

20- نهج البلاغه، حكمت 417.

21- كشف الغمه، ج 2 ص 313.

22- وسائل الشيعه، ج 11 ص 347.

23- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 345.

24- مصباح الشريعه، ص 97.

25- كافى، ج 2 ص 435، در قرآن 8 بار ذات پاك خدا با عنوان تَوّاب رَحيم توصيف شده اين عنوان بيانگر آن است كه: اگر بنده اى توبه خود را شكست، باز نااميد نشود و مجدداً توبه كند، چرا كه خداوند بسيار توبه پذير است.

26- زمر / 53.

27- سفينة البحار (وحشى). تفسير فخر رازى، ج 27 ص 4.

28- وسائل الشيعه، ج 11 ص 266.

29- بروج / 10.

30- بقره / 222.

31- كافى، ج 2 ص 435.

32- ميزان الحكمه، ج 1 ص 541.

33- سفينة البحار، ج 1 ص 127، عيون اخبار الرضا، ج 2 ص 29.

34- جامع السعادات، ج 3 ص 51.

35- بحار، ج 6 ص 30.

36- نهج البلاغه، حكمت 150.

37- غرر الحكم، ميزان الحكمة، ج 4 ص 589.

38- بحار، ج 78 ص 164.

39- بحار، ج 6 ص 23.

40- از آيات 50 و 51 سوره يونس استفاده مىشود كه به هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته است، چرا كه توبه در چنين حالى شبيه توبه اجبارى و اضطرارى است و چنين توبه اى بى ارزش است.

41- كافى، ج 2 ص 437.

42- كافى، ج 2 ص 435.

43- كافى، ج 2 ص 431.

44- نمونه، ج 24 ص 292.

45- كافى، ج 2 ص 432.

46- كافى، ج 2 ص 432.

47- بقره، 222.

48- مؤمن / 7 9.

49- فرقان / 68 70.

50- بحار، ج 94 ص 142.

51- رعد / 22.

52- فرقان / 70.

53- هود / 114.

54- نساء / 31.

55- عنكبوت / 7.

56- آل عمران / 195.

57- بحار، ج 71 ص 242. وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.

58- بحار، ج 6 ص 35، ميزان الحكمة، ج 1 ص 548.

59- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 348.

60- وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.

61- شرح نهج البلاغه (حديدى)، ج 18 ص 135.

62- وسائل الشيعه، ج 15 ص 583.

63- بحار، ج 77 ص 52.

64- بحار، ج 71 ص 332.

65- بحار، ج 85 ص 162، ميزان الحكمة، ج 3 ص 477، وسائل الشيعه، ج 15 ص 584.

 

منبع:

گناه شناسى، محسن قرائتى، تنظيم و نگارش: محمدى اشتهاردى .
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ورود ميليون‌ها پرونده در سال به دستگاه قضايي و سير صعودي آن، بالاترين مقام قضايي را واداشته است که به صراحت و درستي اظهارکنند که جامعه ما دچار بيماري مزمن كثرت جرايم و تخلفات شده است ( همشهري، 20 بهمن 1386). يکي از قضات در جلسه‌اي نقل مي‌کرد که در سفر عمره، سري هم به دادگستري مدينه زده و با کمال ناباوري ديده است که به تعبير خودش در آنجا پشه هم پر نمي‌زده است. در کشوري ريشه دار چون ايران که از مکتب بي بديل تشيع و ملتي مقاوم و فداکار بهره‌مند است اين خيل عظيم پرونده و جرم و شکايت از چه عواملي نشأت مي‌گيرد؟

دغدغه مقاله گذشته اين بود که چرا مجرمان و مخصوصا متعرضان به نواميس روز به روز گستاخ‌تر مي‌شوند. گفتيم که دو امر، يکي در خفا ماندن سرنوشت پرونده‌ها ـ که متأسفانه اکثر خبرنگاران در مواجهه با مقامات قضايي از آن سراغي نمي‌گيرند ـ و ديگر تضمين آبروي مجرمان، نقشي اساسي در گستاخ شدن برخي مجرمان داشته است.

نکته اساسي اين بخش از مقالات اين است که به گمان من، ريشه اصلي کثرت جرائم و پرونده‌ها و در نتيجه کمبود امنيت رواني مردم به خصوص بانوان در اين نکته نهفته است که آستانه ارتکاب جرم در ايران اشتباه تعريف شده است و برخلاف آنچه برخي مي‌گويند تعدد عناوين مجرمانه و نقص قوانين علت اصلي کثرت جرائم در ايران نيست. بنابراين دو مطلب بايد از يکديگر تفکيک شود. يکي اينکه در مبارزه با جرائم سنگين بايد به نحو عبرت آموزي عمل شود که در قسمت قبل مورد نظر بود و ديگر اينکه يک فرد از چه مرحله‌اي بايد متخلف و يا مجرم به حساب آيد که در اين بخش مورد نظر است. بگذاريد با دو مثال آغاز کنم.

فرض کنيد امروز در خبرها اعلام شود که فردا يک مفسد اقتصادي به محاکمه کشيده مي‌شود. اگرميزان سوء استفاده وي مثلا يک ميليون تومان اعلام شود اکثريت ما يا آن را يک شوخي تلقي مي‌کنيم و يا يقين پيدا مي‌کنيم که ميزان اختلاس به جاي چند ميليارد تومان، به اشتباه يک ميليون تومان اعلام شده است. اما راستي ما را چه شده است که چنين مسلم گرفته‌ايم که تا صحبت از چند ميليارد تومان چپاول در ميان نباشد عنوان فساد اقتصادي محقق نمي‌شود؟!

همچنين اگر ناظم يک مدرسه در روز اول ورود دانش آموزان، قوانين مدرسه را چنين اعلام کند که به شما هشدار مي‌دهم که اگر کسي گوش ديگري را با دندان بکند، انگشتش را در چشم ديگري فرو کند، دست و پاي ديگري را بشکند و يا کلاس را به آتش بکشد به شدت تنبيه خواهد شد، وضعيت به کدام سو خواهد رفت؟ طبعا وقتي از ابتدا تنها اين امور جرم تلقي شود و آستانه اعمال مجازات اين باشد، ديگر در اين کلاس، ناسزاگويي و مشت و سيلي و لگدپراني و پرتاب آب دهان عملا مجاز اعلام شده و امري عادي تلقي مي‌شود. اگر در همين مدرسه از ابتدا فقط زشتي اموري مانند نگاه تمسخرآميز و نيز هل دادن ديگري به دانش‌آموزان تفهيم شده و بر عواقب انجام آنها تأکيد شده بود اساسا ارتکاب جرم‌هاي شديدتر به ذهن اکثريت قريب به اتفاق دانش آموزان خطور نمي‌کرد، چه رسد به آنکه مکررا رخ دهد.

مروري بر صفحات حوادث نشان مي‌دهد که تا پاي قتل و غارت و تجاوز و سرقت مسلحانه و اسيدپاشي و کلاهبرداري‌هاي ميلياردي در ميان نباشد اساسا در عرف ما حادثه اي رخ نداده وعنوان جرم صدق نمي‌کند. بنابراين در برخورد با يک راننده يا موتورسوار هتاک که مثل نقل و نبات بر اثر اشتباه يک عابر يا راننده، در حضور ديگران رکيک ترين کلمات را نثار او مي‌کند و يا به بانويي حتي در حضور شوهر وي متلک گفته و يا تنه مي‌زند، دو راه بيشتر وجود ندارد: يا بايد سکوت کرد تا وقتي آن فرد هتاک دهانش را ببندد و يا شخصا بايد عکس العمل نشان داد و البته در اين صورت بايد تمام تبعات غيرقابل پيش بيني از جمله زخم چاقو – که متأسفانه حمل آن براي جوانان در ايران بر خلاف بسياري کشورها ممنوع نيست ـ و يا حتي مرگ احتمالي را به جان خريد. (نمونه‌هايي از قتل‌هايي که با يک متلک يا مزاحمت تلفني آغاز شده و يا بر سر رعايت نکردن نوبت در نانوايي يا بنزين رخ داده مي‌توان سراغ داد (قدس، 18 ارديبهشت 84 ؛ اعتماد، 2 اسفند 86). بديهي است موتورسوار يا راننده هتاک از يادداشت شدن شماره موتور يا اتومبيلش هيچ باکي ندارد زيرا قانوني وجود ندارد تا کسي به خاطر شنيدن ناسزا يا متلک بدان متوسل شود.

خواهند گفت مشکل امروز، تعدد عناوين جرم است و با اضافه کردن عناوين جرمها بايد چند برابر تعداد موجود، زندان ساخته شود، دهها هزار مأمور دائما در خيابان گشت زده و متخلفان را دستگير کنند و شهرها چهره پليسي به خود بگيرد. اين توهم از آنجا ناشي مي‌شود که به اين نکته مهم توجه نشده است که مشکل جامعه ما بيش از انکه وقوع جرم باشد جرأت بر انجام جرماست؛ بيش از آنکه فساد اقتصادي يک معضل باشد جرأت بر انجام فساد اقتصادي يک معضل است. مهمتر از تجاوز مسافرکش به مسافر بي پناه – که اخيرا از راننده شخصي به راننده تاکسي تلفني هم سرايت کرده است ـ اين مسأله است که اساسا چگونه تصور جرمي به اين شناعت به اين سادگي به ذهن يک راننده مي‌آيد؟

البته همين راننده اگر به عربستان برود اساسا فکر تعرض هم به ذهنش خطور نمي‌کند. آيا در عربستان قدم به قدم مأمور ايستاده است؟ هر ساله دهها زندان ساخته مي‌شود؟ هر روز صدها دست قطع مي‌شود و صدها نفر اعدام مي‌شوند؟ البته چنين نيست. رمز موفقيت آنها با همه اشکالاتي که ممکن است داشته باشند اين است كه به گونه‌اي عمل كرده‌اند كه هر متخلفي، هم در تخلفات کوچک و هم در تخلفات بزرگ، قبل از انجام جرم يا تخلف چندين بار به عاقبت امر مي‌انديشد. يک مثال تصويري به توضيح مطلب کمک مي‌کند.

بزرگراهها در همه دنيا خط‌ كشي دارند. تصوير سمت چپ را ـ که در وسط آن مي‌توان تابلوي بين خطوط حرکت کنيد را خواند ـ با تصوير سمت راست که فاقد چنين تابلويي است مقايسه کنيد. (اين فقط يک مثال است. به معضلات و کاستي‌ها و نيز پيش‌فرض‌هاي نادرست رانندگي در کشورمان و نيز راه‌حل‌ها در مجالي ديگر خواهم پرداخت).

افرادي که در تصوير سمت راست ـ که مربوط به يک کشور غيراسلامي است ـ در مسير خود چنين منظم مي‌رانند از روي تفنن بيرون نيامده‌اند. هر کس پشت خودرو مي‌نشيند به سوي مقصدي در حرکت است و طبعا مايل است زودتر به مقصد برسد. همچنانکه در تصوير پيداست فضاي كافي براي لايي كشيدن وجود دارد و جالبتر اينکه باند سمت چپ که مخصوص تردد آمبولانس و پليس است کاملا خالي است. اين رانندگان هم مثل ما لايي کشيدن را بلدند ولي همه ترجيح مي‌دهند در صف چند کيلومتري خودروها منتظر بمانند.

واقعا چرا چنين است؟ آيا ظرفيت فرهنگي آنها از ظرفيت فرهنگي ما ايرانيان بالاتر است؟ (اتفاقا اين تصوير مربوط به شهري است که ايرانيان بسياري در آن زندگي مي‌کنند). آيا از باب «و من يعمل مثقال ذرة شرا يره» از لايي كشيدن خودداري مي‌كنند؟ آيا هزاران مأمور در دو طرف بزرگراه ايستاده‌اند؟ آيا دهها گشت مخفي پليس در بين اين خودروها حضور دارند؟ آيا تعداد زيادي از همين رانندگان قبلا به خاطر لايي کشيدن زندان کشيده‌اند؟ آيا روي خطوط، موانع آهني يا سربي کاشته‌اند؟

هيچ‌كدام از اين فرضيات درست نيست. علت اصلي اين نظم و انضباط اين است که متوليان برقراري نظم در آن کشورقبلاً به رانندگان فهمانده‌اند كه در عين احترام كامل به آنها، آنجا كه سخن از جان و آسايش مردم است هيچ تخلف کوچکي وجود ندارد و هيچ اغماضي هم در کار نيست. اين رانندگان لايي نمي‌کشند زيرا مي‌دانند در اين صورت سرنوشتي بهتر از سرنوشت دو خودرو بسيار گران قيمت بدون سقفي که در بزرگراه لايي کشيده و با يکديگر کورس گذاشته بودند در انتظارشان نيست. آن دو خودرو (يکي آبي و ديگري سفيد) بدون آنکه با خودرو ديگر يا عابري برخورد کرده باشند صرفا به خاطر کورس گذاشتن در زير يک لودر قرار داده شده و له شدند.

کساني که چنين برخوردي را تدبير کردند مي‌توانستند به جاي آن، مجازاتي مانند حبس يک هفته‌اي يا توقيف خودرو را در نظربگيرند. چرا چنين نکردند؟ زيرا در اين صورت بايد هر ماه هزاران نفر بازداشت مي‌شدند، هزاران پرونده تشکيل مي‌شد، وقت دهها هزار قاضي و پليس و زندانبان به رسيدگي به اين امور مي‌گذشت و مهمتر از همه اينکه بازدارندگي بسيار کمي هم داشت. روشي که آنها اتخاذ کرده‌اند براي نشان دادن عمق زشتي اين کار نزد متوليان و به هراس افكندن لايي كشان محتمل بعدي براي سالها كافي است. لازم نيست اين کار را هر هفته و هر ماه انجام دهند.

در كشور ما مسئولان راهنمايي و رانندگي پس از دوندگي‌ها و التماس‌هاي بسيار اخيراً موفق شده‌اند مجوز توقيف موقت خودروهاي لايي‌كش را از قانونگذاران بگيرند. آيا يک لايي کش حتما بايد چند نفر را به کام مرگ بفرستد تا اين تصور پيدا شود که جرمي صورت گرفته است؟! بنابراين روشن مي‌شود که لازمه پايين آوردن آستانه جرم، افزايش حبس و دستگيري نيست.
 
بالا بودن آستانه جرم در کشورما نه تنها باعث شده است عده‌اي شخصا به تنبيه متخلف دست بزنند و در نتيجه کار به ضرب و جرح و احيانا قتل برسد و هزاران پرونده جديد وارد دستگاه قضايي شود، بلکه پيامد بس مهمتري داشته و آن اين است که محيط جامعه ما به طور غيرمستقيم و ناخواسته مجرم پرور شده است. به راستي جامعه امروز ما به نوجواني كه به تازگي در جامعه ما پا مي‌گذارد در مورد عواقب جرم و خطا چه مي‌آموزد؟

نوجوان امروز مي‌بيند اداره راهنمايي و رانندگي، داشتن كلاه ايمني براي موتورسواران و يا حركت بين خطوط را الزامي اعلام مي‌كند ولي اكثريت آن را رعايت نمي‌كنند؛ كساني ساعتها در اطراف مدارس دخترانه مزاحمت ايجاد مي‌كنند و اين يک تفريح تلقي مي‌شود؛ برخي تماشاگران چه هنگام شادي پيروزي و چه هنگام غم شکست، پس از خروج از ورزشگاه شيشه دهها اتوبوس را خرد مي‌كنند و رسانه ملي تنها جارو كردن شيشه‌ها توسط كارگران زحمتکش شهرداري را نشان مي‌دهد و نيز تماشاگر متخلفي را که وارد زمين بازي شده فرز مي‌خواند؛ راننده اتوبوسي كه در هر سفر مسئول جان دهها انسان است 12 ميليون تومان تخلف مرتكب مي‌شود ولي او بيشتر يک رکوردار تلقي مي‌شود تا متخلف؛ يک موتور سوار، آنهم با چراغ خاموش در شب، جلوي هر خودرو که خواست مي‌پيچد و متلکي هم تقديم مي‌کند؛ يک انسان بيمار به بانويي تنه مي‌زند و ظاهرا راهي جز تحمل تدبير نشده است؛ ديگري در نيمه شب صداي گوشخراش ضبط خود را تا آخر بلند مي‌کند و گويي همه اين رفتارها از سوي متوليان و جامعه پذيرفته شده است و قابل پيگيري نيست. حال که اين اموردر جامعه عادي تلقي شده وبايد تحمل شود چرا اين نوجوان چنين راهي را در پيش نگيرد؟

جالب اينکه تجربه نشان داده است که بسياري ازهمين افراد متخلف وقتي به خارج مي‌روند به خوبي به قوانين گردن مي‌نهند. در کشور ما همچنانکه فساد اقتصادي يک ميليوني جرم نيست و بايد ميلياردي باشد تا جرم به حساب آيد تنه زدن به بانوان، حرفهاي رکيک و متلک پراني هم جرم به حساب نمي‌آيد. حتما بايد کار به دعوا و چاقوکشي برسد و کف خيابان به خون کسي رنگين شود نا وقوع جرم احراز شود.

امروزه افرادي هستند که بدون هيچ دغدغه‌اي مزاحمت تلفني ايجاد کرده و نوار ضبط شده را که در آن صداي خودشان کاملا واضح است، روي سايت گذشته و هر از چندي آن را به روز هم مي‌کنند! يا بسياري از متخلفان، تهديد را به عنوان مؤثرترين روش تشخيص داده و با خيال راحت قدم به قدم آن را عملي مي‌کنند. متأسفانه به دنبال اولين و کوچکترين تهديد از سوي مثلا يک خواستگار سمج، کسي مراجعه به پليس را راه خوبي نمي‌داند؛ زيرا مجازات بازدارنده‌اي وجود ندارد و نتيجه شکايت اين است که او بر مزاحمتها بيفزايد. آيا بايد کار به اسيدپاشي و امثال آن برسد تا قابل پيگيري باشد؟ همه اينها بدين سبب است که آستانه جرم در کشور به درستي تعريف نشده است.

متأسفانه نحوه رسيدگي به شکايات در برخي مراجع انتظامي و قضايي هم تأييد كننده اين نگاه به جرم است. اگر كسي به كلانتري برود و بگويد كسي به او متلك گفته است خنده‌دار به حساب مي‌آيد. حتي اگر بگويد قصد ربودن او را داشته‌اند گاهي در جواب گفته مي‌شود: حالا که جرمي واقع نشده، برو خدا شكر كن كه الآن در دست آنان گرفتارنيستى! به تعبير ديگرصرف اقدام به انجام جرم اگر به وقوع خود جرم منتهي نشود امري جدي تلقي نمي‌شود. ماجراي بسيارتکان دهنده زير نمونه‌اي از اين دست است:

جرم اين دختر دانش آموز مظلوم 17 ساله (عکس زير، ايران، 4 اسفند 84) اين بوده است که در شب جمعه 28 بهمن
84 براي خريدن ساندويچ براي خواهر کوچکش بيرون رفته است. پس از ربوده شدن توسط چهار پسر جوان با تهديد قمه، به طبقه سوم يك مجتمع مسكونى انتقال داده مي‌شود. طبق معمول، التماسها و ضجه‌ها اثري نمي‌بخشد. پيش از وقوع هر اقدامي از سوي اين شروران، از يک لحظه غفلت آنان استفاده کرده و خود را از طبقه سوم به خيابان پرت مي‌کند. او پس از 5 روز جدال با مرگ سرانجام در خاک آرام مي‌گيرد. (باز تکرار مي‌کنم، خوب است نتيجه اين پرونده (و امثال آن) که هرگز اعلام نمي‌شود در برنامه‌هايي چون برنامه خبري 20:30 که ظاهرا دستش بازتر است پيگيري شود. من متوجه نمي‌شوم که چرا اين اخبار هيچگاه اخبار ويژه تلقي نمي‌شوند؟ به هر حال اگر عملي کردن اين پيشنهاد را به مصلحت نمي‌دانند لااقل ترتيبي دهند که با پدر و مادر داغدار اين دختر معصوم گفتگو شود و اگر اين هم صلاح دانسته نمي‌شود مزار خاموشش براي چند ثانيه به نمايش درآيد. اگر مشکل، کمبود وقت است، شهيد مطهري آن طور که من مي‌شناسم و خاطراتي هم در اين زمينه دارم ـ قطعا راضي خواهد بود که از حجم برنامه‌هايي در مورد خودش مثل ضمير منير يا هر برنامه ديگر کاسته شده و به اين امور که همسو با منوياتش نيز بود پرداخته شود. با پوزش از گرفتن وقت خوانندگان، متأسفانه قلمم بدون درخواست فاتحه براي اين معصوم در خاک آرميده و امثال او پيش نمي‌رود).

اگر همين دختر در همان ابتدا از دست ربايندگايش فرار کرده بود و از چنين حادثه‌اي به مراجع رسيدگي خبر مي‌داد، به جاي چهره نگاري از متهمان و پخش آن در رسانه‌ها، احتمالا به او هم گفته مي‌شد حالا که جرمي واقع نشده است، از چه شکايت مي‌کني؟ اگر هم احيانا به شکايت او رسيدگي مي‌شد، مجازات بازدارنده‌اي براي اقدام به ربودن او وجود نداشت و به جرم طرح شکايت، نوبت بعد ده نفره به سراغش مي‌رفتند همچنانکه امثال آن اتفاق افتاده و مي‌افتد.

با كمال تأسف بايد گفت در مورد آستانه جرم هم از تعليمات اسلامي فرسنگها دور افتاده‌ايم. چرا دين اسلام لزوم پرداخت ديه را تنها به جرائمي مانند كشتن ونقص عضو محدود نكرده است؟ دليل ان روشن است: براي اينكه جلوي خطا را بايد از سرچشمه گرفت. به قول سعدي:
سر چشمه شايد گرفتن به بيل      چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

اسلام براي ضربه كوچكي كه منجر به سرخ شدن بدن كسي شود ـ حتي اگر اين کار به شوخي و يا به صورت غيرعمد انجام شود ـ ديه تعيين کرده است. اين باعث مي‌شود مسلمانان هيچ ظلمي در حق ديگران را کوچک نشمارند و از همان ابتدا شديدا مراقب اعمال خويش باشند. بانوان صدر اسلام هم گاهي به خاطر يک مزاحمت کوچک مثل لمس عمدي توسط نامحرم، به رسول خدا(ص) شکايت مي‌بردند که جريان ايجاد مزاحمت توسط جد خالد قسري نمونه‌اي از آن است که مجال توضيح آن نيست.

اساسا نگاه اسلام به گناه، الهام بخش نحوه صحيح مقابله با تخلفات است. خداوند در قرآن در مورد برخي گناهان مانند خوردن مال يتيم، به جاي فرمان به انجام ندادن به نزديک نشدن (لا تقربوا مال اليتيم الا بالتي هي احسن ـ انعام/ 152) فرمان مي‌دهد. اسلام نمي‌خواهد کسي حتي به خوردن مال يتيم فکر کند، چه رسد به اينکه چنين عملي را مرتکب شود. اتفاقا هشدارهاي قرآن در مورد مال يتيم از جمله آيه دهم سوره مبارکه نساء، مسلمانان را چنان محتاط کرد که به افراط افتاده و از ترس خوردن مال يتيم براي آنان سفره جداگانه مي‌گستردند که بعدآ از اين افراط منع شدند. نيز آنچه در اسلام شديدترين گناه معرفي شده است کاملا قابل توجه است. شديدترين گناه نه قتل است و نه غيبت و نه زنا، بلکه به فرموده امير المؤمنين (ع) گناهي است که صاحب آن، آن را کوچک بشمارد (کلمات قصار/477).

کاش مشکل درباره آستانه تخلف، تنها اين بود که ازتعليمات اسلامي دور افتاده‌ايم. متأسفانه دراين مورد هم، فرمايش ديگر اميرالمؤمنين(ع) در لحظات آخر عمر محقق شده است آنگاه كه فرمود: مبادا غيرمسلمانان در عمل به قرآن از شما پيش بيفتند (نهج البلاغه، نامه 47). چندي پيش يک مآمور پليس در يک کشور غربي معرفي و محاکمه شد. پس از مراقبتهاي نامحسوس معلوم شده بود که اين شخص در ساعات غير کاري که لباس فرم به تن نداشته، چند بار بي جهت از دختران نوجوان ادرس پرسيده و صورت خود را بيش از اندازه‌اي که در هنگام پرسيدن آدرس معمول است به صورت آنان نزديک کرده است، بدون آنکه تماسي حاصل شود. (تورنتو استار، 2 نوامبر 2006).

حال راه حل چيست؟ شايد برخي در اينجا هم همان راه آچار فرانسه‌اي را كه در مورد همه معضلات مي‌توان از آن استمداد جست توصيه کرده و بگويند بايد به ريشه‌ها اعم از ريشه‌هاي تاريخي، اقتصادي و فرهنگي پرداخت و به تعبير ديگر علتها بايد مورد توجه قرارگيرند نه معلولها. اين سخن در جاي خود صحيح است و راه اساسي هم همين است اما چون وزارت علتها و ريشه ها هنوز تأسيس نشده است با اين نوع راه حل معلوم نمي‌شود که بالأخره مسئوليت حل اين معضل بر دوش چه کساني است و بر فرض تقسيم مسئوليتها، به بار نشستن آن ممکن است دهها سال طول بکشد و عمر راقم اين سطور و بسياري از خوانندگان به آن كفاف نخواهد داد.

به گمان من، لااقل دو راه حل فوري و بسيار مؤثر براي پايين آوردن آستانه جرم بدون توسل به زندان وجود دارد و اين تدابير تأثيرمهمي در کاهش جرائم، کاهش زندانيان، جلوگيري از ساخته شدن بسياري از مجرمان بعدي و افزايش آرامش رواني مردم خواهد داشت که به فضل الهي در بخش بعد به آن خواهم پرداخت. نااميد نبوده و نيستيم؛ ما ايرانيان ملتي بزرگ و برخوردار از مکتبي بزرگترهستيم و مي‌توانيم در همه زمينه‌ها بهترين و بلکه الگو بشويم، اگر بخواهيم.

----------------------------------------
سخني با خوانندگان اين مقالات:
1. گر چه برخي نظراتي که به بخش نظرات بينندگان ارسال مي‌شود، به علل مختلف ـ از جمله تعداد انبوه آنها ـ با صلاحديد مسئولان محترم سايت تابناک در پايين صفحه درج نمي‌شود، اما همه اين نظرات با ايميل براي نويسنده ارسال مي‌گردد. من تمام نظرات بينندگان در مورد مقاله گذشته را که متجاوز از صد و بيست صفحه بود به دقت ملاحظه کردم ونکات مفيد را در ادامه مد نظر خواهم داشت. در صورت تمايل، ايميل خود را در کادر مربوطه وارد نماييد تا در صورت نياز، امکان تماس متقابل وجود داشته باشد.

2. چون اين مقالات دريک سايت خبري منتشر مي‌شود طبعا هر قسمت نبايد از چند صفحه فراتر رود. از اين رو چاره‌اي نيست جز اينکه از ذکر برخي دلايل، مثالها و رد پاره‌اي ايرادات احتمالي و مخصوصا استناد بيشتر به منابع اسلامي صرف نظر کنم. اگر توفيق بيابم بعدها بحث تفصيلي را به صورت مکتوب در اختيار علاقمندان قرار خواهم داد.

از فرصت استفاده کرده از همه کساني که زحمت تأمل در محتواي مقاله و بيان نظرات را بر خود هموار مي‌سازند سپاسگزاري مي‌کنم.

محمد مطهری
muhammadmotahari@gmail.com

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اخبار حوادث که بالقوه مي‌تواند نقشي تعيين کننده در افزايش امنيت جامعه ايفا کند در وضع کنوني خود، دو پيام روشن به همراه دارد: پيام اول براي مردم است و پيام دوم براي مجرمين. پيام آن براي مردم همان مدعاي اين مقالات است که امنيت و جان و ناموس مردم در کشور ما ارزش لازم را ندارد، و پيام دوم آن براي مجرمين فعلي و آينده است که در صورت ارتکاب جرم، لزوما نه آبرويشان در خطر است و نه مجازاتي سنگين در پيش دارند.

مخاطب اين تحليل، نه دست‌اندرکاران اخبار حوادث روزنامه‌ها بلکه برخي از دستگاه‌هاي متولي امنيت مردمند. جا دارد از روزنامه‌هايي مانند اعتماد، ايران، جام جم، اعتماد ملي، همشهري و خبرگزاريهايي مانند ايسنا که نسبت به اخبار حوادث حساسيت نشان داده و آن را منتشر مي‌کنند، تقدير شود.

نه تنها در ايران بلکه در اکثر کشورها، دو نوع خبر سخت مورد توجه مردم است. يکي اخبارمربوط به تخلفات مسئولان يا وابستگان آنها و ديگر خبرها مربوط به سلب کنندگان امنيت جامعه به ويژه تعرضات ناموسي. فرضا اگر در يک پايگاه خبري، يک خبر معمولي به طور متوسط چهار هزار کليک بخورد معمولا" اين دو نوع خبر تا دهها هزار بار مورد مراجعه قرار مي‌گيرد.

واقعيت هرچه باشد، انعکاس بيروني عملکرد مسئولان، خبر از وجود حساسيت لازم در هيچکدام از اين دو عرصه را نمي‌دهد. اتفاقا اين دو نوع تخلف (تخلف مسئولان و نيز سلب کنندگان امنيت جامعه) امري است که اسلام سخت بدان حساسيت نشان داده و از بي‌آبرو کردن مجرم پس ازاثبات جرم هيچ ابايي ندارد. در دنياي غرب بي خبر از اسلام هم غالبا" آستانه تحمل براي تخلف مسئولان و نيز به بازي گرفتن امنيت مردم پايين است و هرکس پيش از ورود به اين دو صحنه به خوبي مي‌داند که آبرويش را به حراج گذاشته است. جالب اينکه برخي جوانان دلسوز ولي کم اطلاع از منابع اسلامي مکررا در گفتار و نوشتار و وبلاگ، متوليان امر را شماتت مي‌کنند که چرا راه برخورد با تخلفات مسئولان و نيز سلب کنندگان امنيت مردم را از غربيها نمي‌آموزند، غافل از آنکه آنچه در غرب درمورد بي آبرو کردن مجرم اجرا مي‌شود ـ صرف نظر از اشکال بزرگ آن که توضيح داده خواهد شد ـ قرنها پيش در اسلام مورد تأکيد واقع شده است. (درمجالي ديگر به نمونه‌هايي از قبيل نامۀ تکان دهنده اميرالمؤمنين (ع) به حاکم اهواز در مورد ابن هرمه و حديث امام رضا (ع) در مورد سلب کنندگان امنيت مردم اشاره خواهم کرد.)

موضوع اين بخش، ارائه شواهدي روشن بر اين مطلب است که متأسفانه امنيت مردم چنانکه بايد جدي گرفته نمي‌شود و بحث خود را عمدتا به معضل رو به گسترش تعرض به نواميس همراه با نيم نگاهي به يکي از راه حلها محدود مي‌کنم. نه اخبار حوادث منحصر به اين نوع جرم است، نه کوتاهيهاي متوليان امر منحصر به اين حوزه است و نه معضلات بسياري ازمردم در نداشتن آرامش رواني کافي تنها از اين بعد است. ولي بدون شک از جهت ديني و عرفي آزاردهنده ترين نوع جرم همين است و بيشترين حساسيتها بايد در اين عرصه نشان داده شود.

چند روز پيش خبري تکان دهنده منتشر شد. دختر 5 ساله‌اي به همراه ده عضو خانواده به رستوراني در منيريه مي‌رود و کارگر رستوران با نشان دادن يک شکلات از دور، او را به زيرزمين کشانده و مورد تعرض قرار مي‌دهد. (اعتماد ملي، اول ارديبهشت 1387). اينکه يک فرد به خود جرأت مي‌دهد در فاصله چند متري والدين يک کودک و هشت نفر ديگر از اعضاي خانواده اش، با او چنين کند و بعد راست راست در رستوران قدم بزند در ابتدا عجيب به نظر مي‌رسد. ولي به عقيده من، اين فرد اگر صفحات حوادث روزنامه را خوانده و اخبار صدا و سيما را ديده باشد به دلايل زيردر محاسبات خود اشتباه نکرده است:

اولا: او نيک مي‌داند که رسانه ملي با تمسک به لزوم برهم نزدن آرامش رواني مردم و يا حفظ آبروي خانوادۀ متهم ـ که ارزش اين استدلال در جاي خود بررسي خواهد شد ـ نه خبر وقوع جرم و نه تصوير او را حتي از شبکه استاني پخش نخواهد کرد. (قبل از اثبات جرم، قانون به درستي اين اجازه را نمي‌دهد و پس از اثبات جرم هم باز هويت وي پنهان مي‌ماند، زيرا اساسا بنايي بر معرفي مجرم وجود ندارد و هيچ رسانه‌اي هم پيگير آن نيست). بنابراين اگر در بدترين فرض و با بدشانسي بسياراحيانا به خبرنگاري پيگير برخورد کند در نهايت تصويري از اين دست از وي منتشر مي‌شود (البته در اين مورد اين اتفاق هم نيفتاد).

ثانيا: در صفحه حوادث از اين نوع اخبار کم نخوانده است که مثلا دندانپزشکي در ولنجک با تزريق ماده بيهوشي به جاي بي حسي، به هفتاد و نه تن از بانوان و دختران تعرض کرده و از اعمال کثيف خود فيلم گرفته است و قاضي او را به هشت سال زندان محکوم کرده است (هموطن سلام، 29 دي 1383). بنابراين گمان مي‌برد که مجازات وي نبايد از يکي دو ماه فراتر رود.

ثالثا: او ديده است که فردي عليرغم هفده مورد تجاوز به پسربچه‌ها در شهرک غرب به قاضي اظهار کرده که بيمار رواني است و از روي اختيار اين جرمها را مرتکب نشده و در نتيجه پس از يک هفته نيز آزاد شده است. بنابراين راه اين نوع بهانه‌ها هم باز است.

رابعا: جرمي را انتخاب کرده که اکثر قريب به اتفاق قربانيان يا خانواده‌هايشان جهت حفظ آبرو از شکايت صرف نظر مي‌کنند. فيلمبرداري با موبايل هم بهترين راه منصرف کردن قرباني از شکايت است.

اخبار حوادث روزنامه‌ها مشکلات متعددي دارند که دراين بخش تنها به دو مورد که البته پراهميت ترين آنهاست مي‌پردازم: يکي تضمين آبروي مجرم حتي پس از اثبات جرم است و ديگري به فراموشي سپردن سرنوشت پرونده ها. به عکس زير توجه کنيد:

جرم اين دو نفر اين است که در ماه اول سهميه بندي بنزين در گرماي تابستان در کنار جاده وانمود مي‌کنند که بنزين موتورشان تمام شده است. زن و شوهر جواني که به تازگي موتور خريده‌اند در گرماي قم توقف کرده تا به آنها بنزين بدهند. ناگهان با چاقو آنها را به پشت تپه منتقل کرده و پس از بستن دست و پاي شوهر، او را مجبور مي‌کنند که دو بار تجاوز به همسرش را به تماشا بنشيند. (ايسنا، سوم مرداد 1386).
ايندو به جرم خود اعتراف کردند اما هنوز پس از ده ماه نه از حکم خبري هست و نه از هويت آنان و چه بسا با تهديد و ارعاب، شاکيان را هم منصرف کرده باشند. طبق قوانين، قاضي پرونده مي‌توانست به دليل احتمال ارتکاب جرايم مشابه توسط متهمين، تصوير کامل آنان را منتشر کند ولي ظاهرا صلاح دانسته نشده است.

شايد بگويند هنوز مراحل تکميل اين پرونده طي نشده و لذا حکم متهمان هنوز اعلام نشده است. آيا پرونده مادر و دختر يازده ساله اش که بيش از 800 روز پيش در راه بازگشت از بيمارستان در ميدان شوش درچنگال پنج شرور گرفتار شدند نيز هنوز به حکم نهايي نرسيده است؟! (جام جم، 4 ارديبهشت 85) اين پنج تن اکنون کجا هستند؟

در ايران، اخبار حوادث به جملاتي مانند "تحقيقات ادامه دارد" و "متهمين تحويل مقامات قضايي شدند" ختم مي‌شود. درست در نقطه‌اي که اطلاع رساني بايد آغاز شود تا درس عبرتي براي ديگران باشد، پرونده از ديد مردم ناپديد مي‌شود! اگر صدا و سيما اين جسارت را داشت و برنامه‌اي را به سرنوشت اين نوع پرونده‌ها اختصاص مي‌داد، آنگاه در ميان خيل عظيم قضات شريف و متعهد هيچ کس پيدا نمي‌شد که محکوم به اعدامي را که چهار فقره تجاوز به عنف (سه زن و يک پسر بچه) در پرونده دارد با وثيقه آزاد کند و او اکنون فراري باشد (اعتماد ملي، 27 فروردين 87).

ظاهرا" عناويني از قبيل: پسر جوان براي ازدواج با دختر 11 ساله نقشه تعرض را اجرا كرد (ايسنا 9شهريور 1386)، تجاوز پدر و پسر افغاني به دختر 6 ساله ايراني (اعتماد 29تير 1386)، شرورها قصد ربودن زن جوان از کنار همسرش را داشتند (جام جم 24 خرداد 1386)، خودسوزي دختر جوان در پي تعرض پسر ناشناس (14 آذر 1386)، تعرض‌ 16 مرد افغان به‌ دخترجوان ايراني (اعتماد، 9 آبان 1385) دو دختر دانش آموز، در دام 8 شيطان صفت (اعتماد، 25/10/1386) و تجاوز يكي از اراذل و اوباش به يك زن در حضور فرزندانش و دهها خبر از اين دست ديگر براي گوشها عادي شده است. شايد از اين جهت است که دانشجويان غيرتمندي که با نامۀ سرگشاده و تجمع و اقدامات ديگر منويات مقام معظم رهبري را پيگيري کرده و مجدانه و پي در پي از سرنوشت پرونده‌هاي مفاسد اقتصادي سراغ مي‌گيرند سخني از سرنوشت اين نوع پرونده‌ها به ميان نمي‌آورند.

نکته بسيار مهم و مورد غفلت اين است که اين وضعيت باعث شده تعرض به بانوان در ايران از دو جهت، شکلي استثنايي به خود بگيرد. تجاوز که به هر حال در هر کشوري اتفاق مي‌افتد، در ساير کشورها غالبا" به صورت فردي، با صورت پوشيده (از ترس چهره نگاري) و در مکانهاي بسيار خلوت مثل بيابان و جنگل انجام مي‌شود. اما بسياري ازمتجاوزين نواميس در ايران دريافته‌اند که اين عرصه چنان بي صاحب است که مي‌توان در کنار شغل اول و با استفاده ازهمان محل يا وسيله به اين کار مبادرت کرد. نه لزومي به پوشاندن چهره است و نه نيازي به تلاش براي يافتن خرابه يا ساختمان نيمه کاره. تعرض دو کارگر به خانم جوان در بدو ورود به يک مهمانسرا هنگام نشان دادن اتاق، در فاصله چند دقيقه‌اي که شوهرش براي آوردن مدارک به سمت اتومبيل رفته است (جام جم،23 مرداد 86)، تعرض بنگاهدار قمي که ضمن نشان دادن منازل خالي، بانوان مشتري را مورد تعرض قرار مي‌داده و با خيال راحت فردا به سر کار مي‌رفته است (اعتماد، 2 مرداد 86)، تعرضات سريالي راننده تاکسي سمند در مشهد (ايسنا، 2 ارديبهشت 86)، تعرض به دختر جوان در اتاق پرو(جام جم 16 مرداد 86)، و اخبار مکرر در مورد تعرض در محل شرکت به بهانه استخدام وغير آن، همه اثبات مي‌کنند که متجاوزين حتي از دادن آدرس محل کار به قربانيان نيز واهمه ندارند.

ويژگي دوم تعرضات که ظاهرا مختص به کشور ماست، آن است که اهمالکاري‌ها قضيه را به جايي رسانده که نزد بعضي ازمجرمين، به خاک سياه نشاندن دختران جوان از حالت جرم خارج شده و به صورت يک تفريح درآمده است: "با دوستان نشسته بوديم؛ گفتيم چه کنيم؟ يکي گفت به پيتزا فروشي برويم. ديگري گفت فيلم تماشا کنيم. نهايتا تصميم گرفتيم از توي خيابان دختر بدزديم" (از اعترافات يکي از متهمان). اينکه تجاوز در رديف خريد پيتزا قرار مي‌گيرد نشان مي‌دهد که برخي متجاوزين تجاوز را بيشتر تفريحي بي دردسر مي‌دانند تا يک جرم سنگين.
در اين زمينه اين عکس هم قابل توجه است (همشهري17/8/1386):

كامران و دوستانش گروه‌هاي تجاوز تشکيل داده‌اند، اما به مشکلي برخورد کرده‌اند. هر کس با افتخار داستان تعرضش را براي گروههاي رقيب تعريف مي‌کرده ولي ديگران مي‌گفته‌اند شايد بلوف باشد. قرار بر اين مي‌شود که هر کس بعد از هر نقشه شيطاني، از سر طعمه‌ خود يك دسته مو بريده و از آن‌ها كلكسيون درست كند چنانکه در تصوير پيداست. (اطلاع رساني اين پرونده هم با عباراتي شبيه "تحقيقات ادامه دارد" براي هميشه ختم شده است.)

نه فقط در زمينه تعرضات، بلکه در همه جرمهايي که امنيت و ايمني و حتي آبروي مردم را به خطر مي‌اندازد، نظير فردي که با سرعت دويست و چهل کيلومتر در بزرگراه با جان مردم بازي مي‌کند، کسي که يک بازي فوتبال ملي را با پرتاب يک ترقه متوقف کرده و آبروي تماشاگر ايراني را در دنيا مي‌برد، مأموران قلابي اي که مردم را بيچاره مي‌کنند، کساني که فيلمهاي خصوصي افراد را پخش مي‌کنند، کساني که کودکان را مي‌ربايند يا به سرقتهاي مسلحانه دست مي‌زنند، خواستگاران سمجي که از هيچ نوع تهديد و ارعاب و آزار و حتي اسيدپاشي ابا ندارند همه و همه گويي اين پيام را از سيستم قضايي و خبري کشوردريافت کرده‌اند: "نگران آبروي خود نباشيد!".

براي پي بردن به عمق فاجعه بد نيست ببينيم در ديگر کشورها تا چه حد به تعرض به نواميس حساسيت نشان داده مي‌شود.
کوب برايانت (عکس مقابل) يکي از محبوبترين و ثروتمندترين ستاره‌هاي بسکتبال آمريکا پنج سال پيش به تعرض به يک کارمند هتل متهم شد. اين بازيکن معروف اتهام را قبول کرد ولي ادعا کرد که اين امر با رضايت تام آن خانم صورت گرفته است. اتفاقا" خانم کارمند نيز پذيرفت که به خواست خود به اتاق وي رفته و به ايجاد رابطه تن داده ولي اضافه کرد که تنها به بعضي از مراحل رضايت داده بوده است. نکته اينجاست که در خبرهاي محاکمه وي بارها به صراحت اعلام شد که طبق قوانين ايالت کلرادو اگر ادعاي اين خانم حتي به همين مقدار به اثبات برسد آقاي کوب برايانت به "حبس ابد و پرداخت هفتصد و پنجاه هزار دلار" محکوم خواهد شد.(شاکي بعدا" حاضر نشد رسما" در دادگاه شهادت دهد).
 
ذکر يک مثال ديگر خالي از فايده نيست. تصوير زير در اواخر فروردين 1385 در صدر اخبار شبکه‌هاي آمريکا از جمله سي ان ان قرار گرفت. خانمي ادعا کرد که اين سه دانشجوي دانشگاه دوک وي را مورد اذيت و آزار قرار داده‌اند. همين ادعا کافي بود که عکسهاي اين سه نفر به عنوان متهم در سطح جهان منتشر شود. (اين تدبير با روش درست اسلامي مقايسه خواهد شد).
 
شاکي نه فرزند يکي از مسئولان امريکا بود و نه يک راهبه مسيحي؛ او رقاصه‌اي در بدترين نوع کلوپ شبانه بود. پس از انجام تحقيقات از جمله ارائۀ رسيد رستوران، معلوم شد که ادعا از اساس دروغ بوده و اين سه نفر در ساعت مورد ادعا در رستوران بوده‌اند. در کشور مملو از فساد امريکا با اين کار به مجرمين آينده اين پيغام قاطع داده مي‌شود که هيچ نوع مزاحمتي براي بانوان تحمل کردني نيست. البته حساسيت شديد نسبت به امنيت مردم منحصر به کشورهاي غربي نيست. مثلا" در کشوري مثل امارات حتي مزاحمت اينترنتي براي بانوان منجر به شناسايي و معرفي مجرم مي‌شود.

راه ميانه و در عين حال مؤثر همان است که اسلام در مجازات "تشهير"(به معناي معرفي به مردم) با قيود خاص تشريع کرده است، مجازاتي که امروزه در کشور ما نه دربارۀ برهم زنندگان امنيت مردم اجرا مي‌شود، نه مسئولان متخلف و نه مفسدان اقتصادي. البته همان قدر که در اسلام بر لزوم ريختن آبروي برخي مجرمان اعم از کارگزاران حکومتي يا مردم عادي، تأکيد شده است به حفظ آبروي آنان پيش از اثبات قانوني جرم نيز اهميت داده مي‌شود. اينکه در غرب پيش از اثبات جرم، متهمان را معرفي مي‌کنند معلوم نيست چگونه با ادعاهاي حقوق بشر آنان همخواني دارد.

به گمان من، اگر روزي مجازات اسلامي تشهير به درستي و فارغ از جناح بنديها و اغراض سياسي و شخصي در کشور ما اجرا شود تحول عظيمي در بسياري از امورايجاد خواهد شد و شايد تنها راه به سامان آوردن برخي نابسامانيها، در بهره گيري از اين اصل اسلامي نهفته باشد.

بي ترديد آنچه بر قربانيان مظلوم تعرضات از بانوان و دختران و کودکان در کشور ما رفته است – و طبق معمول دنيا، اکثريت قاطع آنان جز براي خداوند درد و راز خويش را بازگو نکرده‌اند - قلب مسئولان امر را نيز به شدت مي‌آزارد ولي بايد توجه داشت که مردم راهي براي درک آنچه در قلب متوليان امر مي‌گذرد ندارند. ملاک قضاوت آنان نحوه برخورد با مجرمين است و اينکه پرداختن به اين جرمهاي نابودکننده در مصاحبه‌ها و گفتارهايشان و نيز در رسانۀ ملي چه جايگاهي دارد.

با توجه به آنچه گفته شد، اقدامات زير پيشنهاد مي‌شود:
1. در هنگام انتشار هر خبر دستگيري، تاريخ محاکمه نيز درج شود.
2. هر رسانه‌اي که خبر از وقوع جرمي مي‌دهد "موظف" به درج مجازات قانوني جرم مزبور در کنار متن خبر و مخصوصا" اطلاع رساني در مورد سرنوشت پرونده در تاريخ مقرر شود.
3. سخنگوي محترم قوه قضائيه در تاريخهاي معين (مثل اولين مصاحبه در هر ماه) سرنوشت پرونده‌هايي که احساسات عمومي را جريحه دار کرده‌اند به اطلاع مردم برساند.
5. جرمهايي که ارتکاب آنها به معرفي صريح متهم پس از اثبات جرم (فارغ از تصميم قاضي) منجر مي‌شود تعيين و اعلام گردد.

بي ترديد حوادثي که در امنيت مردم اخلال ايجاد مي‌کنند داراي پيچيدگيهاي خاص خود هستند که براي رسيدن به يک راه حل جامع بايد به همه جوانب پرداخت. آنچه ذکر شد اقدامات اوليه و عاجلي است که انجام آن براي افزايش آرامش رواني مردم ضروري به نظر مي‌رسد. در مورد اخبار حوادث، کاستيهاي موجود و راههاي مقابله نکات ديگري هست که در قسمت بعد پي خواهم گرفت.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

فاجعه کشته و مجروح شدن بيش از دويست تن از هموطنانمان در حادثه انفجار حسينيه سيد الشهداي شيراز مورد توجه جدي تصميم‌گيرندگان خبر صداوسيما واقع نشد تا آنجا که در خلاصه اخبار ساعت 14 روز يکشنبه گذشته (يعني کمتر از شانزده ساعت پس از حادثه) از انتخابات زودهنگام در ايتاليا و بازي سپاهان و ملوان ياد شد، ولي اين حادثه، شايسته ذکر دانسته نشد. اين نه يک ابتکار جديد در سال شکوفايي و نوآوري بود و نه يک اقدام بي‌سابقه در کارنامه صداوسيما، ولي در عين حال نبايد عجولانه مسئولان رسانه ملي را در اين باره سرزنش کرد.

حقيقت اين است که در طول بيست و نه سال گذشته، عليرغم تأکيدات امام راحل و مقام معظم رهبري، رفتار ظاهري نه تنها رسانه ملي بلکه برخي رفتارهاي نهادهاي انتظامي، قضايي و دولتي اين شائبه را به وجود مي‌آورد که گويي چنين قانون يا پيش‌فرض نانوشته‌اي وجود دارد که تا زماني که حادثه‌اي مستقيما با منافع نظام اسلامي گره نخورده باشد و از بعد سياسي قابل توجهي برخوردار نباشد، نمي‌تواند در اولويت جدي قرار گيرد. حقيقت امر مي‌تواند غير از اين باشد ولي به دلايلي که خواهد آمد، نمود رفتار بيشتر مسئولان و نهادهاي مرتبط با امنيت و نيز ايمني و جان مردم متاسفانه مؤيد وجود اين پيش‌فرض است. از همين روست که اقدام کم سابقه چند روز پيش رئيس اداره آگاهي کشور در اعلام شجاعانه افزايش گزارش‌هاي تجاوزات به عنف در سال 1386 ـ که از قضا با همت والا و در خور تقدير نيروي انتظامي، سال مبارزه جدي با اراذل و اوباش بود ـ مورد اندک توجهي نيز واقع نشد. خبري که اگر در کشورهاي غوطه‌ور در فساد اخلاقي هم اعلام شده بود، به يک موضوع جنجالي تبديل شده بود و گزارش‌ها، تحليل‌ها، ريشه‌يابي‌ها، وضع و اصلاح قوانين و در نهايت عزل و نصب‌هاي گسترده‌اي در پي داشت.

من آنقدر بي‌انصاف نيستم که بخواهم از کنار گود، خدمات بي‌شماري را که ميليون‌ها نفر در اين کشور در طول بيش از ربع قرن در دستگاه‌هاي قضايي، انتظامي، خبري و غير آن انجام داده‌اند، زير سؤال ببرم. ارزش خدمات مثبت اين نوع افراد موقعي نمايان خواهد شد که فقط براي چند روز دست از کار بکشند. ولي چه مي‌توان گفت؛ وقتي نماي بيروني رفتار اکثر مسئولان به گونه‌اي است که گويي امنيت، ايمني و جان و ناموس مردم اهميت چنداني ندارد و آنچه بايد به آن اهميت داد، حفظ نظام است و بس. ظاهرا اين سخن حق که حفظ نظام اسلامي از اوجب واجبات است، پاره‌اي از واجبات ديگر را (ظاهرا به دليل کثرت توطئه‌ها عليه نظام اسلامي)، نزد برخي به وادي مکروهات سوق داده است.

در سلسله مقالاتي که اين نوشتار اولين آنهاست، با ذکر شواهد و مصاديق فراوان روشن خواهم کرد که صداوسيما، قوه قضاييه، نيروي انتظامي و برخي نهادهاي دولتي، به زعم من، چه کارهاي مؤثري در اين عرصه مي‌توانند بکنند و نمي‌کنند و چه کارهايي نبايد بکنند و مي‌کنند و البته گاهي برخي اشکالات به نهادهاي ديگر از جمله نهاد قانونگذاري و غير آن بر مي‌گردد. به هر حال اگر به هر دليل، درماني سريع براي رفع معضلات بزرگي مانند گراني يافت نمي‌شود، لااقل از ايجاد آرامش رواني بيشتر براي مردم از جهات ديگر نبايد غفلت کرد.

راقم اين سطور، بيشتر مطالب اين سلسله مقالات را در طول چندين سال گذشته در بيش از صد ملاقات حضوري با مسئولاني در همه سطوح در ميان گذاشته است. خوشبختانه قريب به اتفاق آنان از آن استقبال کرده و با تواضع بدان گوش سپردند و بعضا خواستار نشر آن شدند گرچه متأسفانه (جز در چند مورد استثنايي) عليرغم پاره‌اي قول و قرارها تغيير محسوسي در عمل مشاهده نشد.

پيش از ورود به اصل مطلب ذکر چند نکته ضروري به نظر مي‌رسد:
الف) من خط و جناح بازي را که متأسفانه کشور ما تا حد زيادي بدان دچار است، مصداق بارز شرک و کار براي غير خدا مي‌دانم. عمل خوب از هر جناح که باشد شايسته تقدير است و عمل بد از هر جناح، مستحق مذمت. آنقدر ناپخته نيستم که براي خوشامد اين جناح يا آن جناح بنويسم و آخرت خود را فداي دنياي ديگران کنم و در اين راه حفظ حرمت استاد شهيد مطهري انگيزه‌اي دو چندان براي من ايجاد مي‌کند. از قضا ميزان حساسيت هيچ‌کدام از دو جناح اصلي کشور نسبت به آنچه دغدغه اين مقالات است، بر ديگري نمي‌چربد. به هر صورت، کساني که عادت کرده‌اند در پشت هر مقاله‌اي غرض سياسي ببينند، خوب است به خواندن همين مقدار بسنده کنند. بديهي است هر سايت و روزنامه‌اي با هر گرايش سياسي در انتشار اين مطالب مشروط به هيچ گونه دخل و تصرفي آزاد است.

ب) مخاطب انتقادات اين نوشته لزوما مسئولان کنوني دستگاه‌هاي مورد بحث نيستند و چه بسا برخي از آنان از اسلاف خود بهتر عمل کرده باشند. پيکان انتقادات اين رنجنامه نه متوجه اين مسئول و آن مسئول، که ناظر به رويه‌هاي نادرستي است که سالهاست تلقي به قبول شده و پرسش‌هاي جدي ايجاد کرده است و معلوم نيست با کدام دليل شرعي، قانوني، عقلي و يا حتي عرفي قابل توجيهند.

ج) از منتقدين فرهيخته و محترمي که محتواي مقالات را مورد نقد و بررسي منطقي و استدلالي قرار داده و با تبيين‌ها و راهنمايي‌هاي خود مرا بر لغزش‌هاي احتمالي واقف ساخته و بر غناي بحث خواهند افزود، پيشاپيش سپاسگزارم. البته آن دسته قليل و غيرمنصف هم که به دليل در خطر ديدن منافع شخصي يا گروهي خود به جاي تمسک به استدلال، با گل آلود کردن آب و خلط مبحث و چه بسا هتاکي و اغلب تحت لواي دفاع از نظام احتمالا خود را وارد معرکه خواهند کرد شايسته تقديرند. کوچکترين مساعدت اين افراد اين است که نظر خوانندگان بيشتري را به اين نوشتار جلب کرده و نويسنده را مصمم‌تر خواهد کرد. آگر اميدي به آينده اين نظام ـ که شهيد مطهري با افتخار جان خود را فداي آن کرده است ـ نداشته و نواقص را قابل رفع نمي‌دانستم دليلي براي قلمي کردن اين مطالب هم نمي‌ديدم.

د) محتواي اين مقاله هيچ ارتباطي با بحث رابطه ميان «اسلاميت» و «جمهوريت» نظام ندارد. هر موضعي که در اين بحث مهم اتخاذ شود هيچ نوع سستي درباره حقوق مسلم مردم را تجويز نمي‌کند.

پس از اين مقدمه که از ذکر آن گزيري نبود، جا دارد به اجمال تنها به گوشه‌اي از آنچه خواهد آمد با يادي از امام راحل اشاره کنم. در همان سالهاي اوليه انقلاب، ايشان روزنامه‌ها را به خاطر چاپ مکرر عکس خود در صفحه اول مورد انتقاد قرار داده، آز آنان خواستند عکس افراد عادي مثل يک کارگر را در صفحه اول چاپ کنند. متأسفانه اين ديدگاه به ظاهر ساده و در باطن عميق و اساسي حضرت امام درباره اهميت دادن به امور مردم عادي، در دستگاه‌هاي تبليغي و غيرتبليغي کشور پيگيري نشد. امروز هم همانند گذشته سيماي جمهوري اسلامي در دايره وظايف خود نمي‌بيند که با نشان دادن چند ثانيه‌اي تصوير يک قاتل فراري که امنيت مردم را تهديد مي‌کند براي حفظ جان مردم عادي قدمي بردارد و يا با چند لحظه نشان دادن عکس کودکان گمشده‌اي که پدران و مادران آنها در فراق آنان ضجه مي‌زنند اقدامي کند. در عوض شبکه خبر اخبار ناقص حوادث را هم از برنامه‌هاي خود حذف مي‌کند! قوه قضائيه هم هيچ‌گونه نيازي نمي‌بيند که در مورد پرونده‌هاي وحشتناک تجاوزهاي دسته جمعي که چندان هم کم اتفاق نمي‌افتند، خبري از مجازات عاملان آنها در اختيار مردم قرار دهد و با سکوت خود، ناخواسته به متجاوزان بعدي اين پيام مي‌رسد که اين حوزه از آن دسته‌اي است که نظام بدان حساسيتي ندارد گر چه واقعيت خلاف آن باشد. اين پيام تا آنجا دريافت شده است که معدودي از افغاني‌هاي ساکن در ايران متوجه آن شده و براي آنکه از قافله عقب نمانند به دختر کر و لال ايراني تعرض نموده و با افتخار فيلم آن را هم با بلوتوث پخش مي‌کنند و البته از هيچ جا هم صدايي در نمي‌آيد! (اين کوتاهي‌ها را با دستورات قرآن و سيره پيامبر اکرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) در برخورد با سلب کنندگان امنيت عمومي از يک طرف و نيز با آنچه در ديگر کشورها در موارد مشابه انجام مي‌گيرد مقايسه خواهم کرد). متاسفانه در مواردي نحوه اطلاع رساني نيروي انتظامي و نقش آن در به خطر انداختن امنيت مردم دست کمي از قوه قضاييه ندارد. هنگامي که جرمي مثل کودک‌ربايي چند بار در منطقه‌اي اتفاق مي‌افتد، نيروي انتظامي هيچ نيازي به اطلاع رساني (حتي به صورت محلي) نمي‌بيند ولو آنکه چهل کودک در يک منطقه ربوده شوند. عدم اطلاع رساني به موقع به بهانه انجام کار اطلاعاتي، ناخواسته کودکان معصوم ديگر را طعمه‌هايي آسان براي شکارهاي بعدي مجرم قرار مي‌دهد و اين کتمان تا زمان دستگيري مجرم ادامه دارد. (مثال‌ها و نيز ايرادهاي اين سياست و روش جايگزين به تفصيل خواهد آمد). جالب اينجاست که آنچه در اين پاراگراف ذکر شد با توجيه ناموجه «بر هم نزدن آرامش رواني مردم» که ميزان قوت آن روشن خواهد شد صورت مي‌گيرد! البته مسأله جرائم تنها بخشي از اين سلسله مقالات را تشکيل خواهد داد.

بدون شک، خوانندگان هوشمند به اين مطلب واقف شده‌اند که هدف اين نوشتار و مقالات بعدي بيان مشفقانه پاره‌اي انتقادات و آشکار کردن ايرادات برخي سياستهاست، نه ارزيابي دستاوردهاي انقلاب و نهادهاي آن. بنابراين انگشت گذاشتن بر کاستي‌ها در اين سياق، دشمن شادکن نخواهد بود. دشمن آن وقتي شاد مي‌شود که خدماتي که مي‌تواند به سادگي انجام شده و به مردم آرامش رواني بيشتري بخشد، مورد غفلت قرار گرفته و در هياهوها گم شود.

محمد مطهری

muhammadmotahari@gmail.com

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مساحت بهشت با خط کش قرآن

براي انسان‎هاي شايسته، بهشت، زيباترين وعده الهي است. قرآن شريف در عرصه‎هاي گونه گون، پيرامون بهشت و نعمت‎هاي آن سخن گفته و به زيباترين وجه آن را به تصوير كشيده است. از حوريان[1] بهشتي تا به بهشت لقاء و بهشت رضوان[2] سخن گفته است كه يكي نعمت مادي است و ديگري نعمت معنوي.

بهشت

در اين ميان، قرآن شريف از گستره و قلمرو بهشت نيز سخن به ميان آورده است و به نام «عرض بهشت» آن را يادآور شد. از اين روي سايت افشا به اصطلاح دست به افشاگري پيرامون تناقضات قرآني زده و «عرض بهشت» كه در تعبيري به گستره «آسمان‎ها و زمين» و در تعبير ديگر به گستره «آسمان و زمين» آمده، تناقض ديده است و جمع آن را نامعقول و ناممكن دانسته است. در صورتي كه طرح تناقض خود نامعقول و ناصواب است و پاسخ آن بر همگان روشن است.

شبهه:

چه طور مي‎شود گستره و «عرض بهشت» هم به وسعت و پهناي «زمين و آسمان‎ها» باشد و هم به وسعت و پهناي «زمين و آسمان»؟ و اين بيان همانند آن است كه گفته شود: يك قطعه زمين مساحتش صد متر مربع است و همان قطعه زمين پانصد متر مربع است و اين يعني تناقض آشكار قرآني!. چون يك قطعه زمين نمي‎تواند داراي دو مساحت متفاوت باشد.

جواب:

براي ورود در قرآن شريف و برداشت‎هاي علمي‎و روشمند از آن، نياز به فراگيري يك سري علوم پيراموني و مقدماتي است كه فراگيري آن براي ورود در قرآن شريف ضروري است. يكي از علوم پيراموني در اين راستا، فراگيري ادبيات عرب است كه با زبان قرآن يكي است.

با اين بيان، از دو منظر به شبهه جواب داده مي‎شود: 1. جواب ادبي. 2. جواب تفسيري و عرفاني.

1. جواب ادبي:

در سوره آل عمران در مورد گستره و وسعت بهشت آمده است: «و جنّه عَرضُهَا السّموات و الارض»[3] يعني «بهشتي كه پهناي آن (به قدر) آسمان‎ها و زمين است.» در اين آيه «سماوات» با «الف و تا» جمع بسته شد و بر همگان روشن است. و در سوره حديد، همين معنا با ادبيات ديگر و با قاعده ديگر بيان شد. در سوره حديد پيرامون گستره بهشت آمده: «و جَنّهٍ عرضها كعرضِ السماء و الارض»[4] يعني «و بهشتي كه پهنايش چون پهناي آسمان و زمين است.»

كلمه «سماء» در اين آيه به صورت مفرد و با «الف و لام» جنس آمده و «الف و لام» جنس نيز دلالت بر عموم مي‎كند.[5] بنابراين «السّماء» نيز به معناي «آسمان‎ها» مي‎باشد. و معناي هر دو آيه يكي مي‎باشد و هيچ تناقض، حتّي تفاوتي بين دو آيه از نظر بار معنايي وجود ندارد.

اين جواب محكم ترين جوابي است كه در كتاب‎هاي ادبي و تفسيري بيان گشته است و با آشنايي اندك به ادبيات عرب، مي‎توان بر اين معنا دست يافت و ظرافت آن را كشف كرد.[6]

2. جواب تفسيري و عرفاني:

آن چه از مباني و منابع ديني به دست مي‎آيد اين است كه به تعداد انسان‎ها مراتب و درجات وجود دارد. هم پيامبران و امامان نسبت به هم داراي مراتب و درجات مي‎باشند و هم ساير انسان‎ها نسبت به هم. هم بهشت داراي مراتب و درجات مي‎باشد و هم بهشتيان داراي مراتب و درجات مي‎باشند. هم دوزخ داراي مراتب و دركات مي‎باشد و هم دوزخيان داراي مراتب و دركات مي‎باشند ...»

با اين بيان دو آيه مورد بحث در صدد بيان درجات و مراتب بهشت و بهشتيان هستند. چون در ذيل سوره آل‎عمران آمده: «اُعِدّتْ لِلْمتقين» يعني بهشت با گستره و وسعت «آسمان‎ها و زمين» براي «پرهيزگاران آماده شده است.» و در ذيل سوره حديد آمده: « اُعِدّتْ لِلّذين آمَنوا بالله و رسوله.» يعني بهشت با گستره و وسعت «آسمان و زمين» براي كساني آماده شده است كه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده اند.»

بنابراين، با تفسير عرفاني، جواب شبهه اين مي‎شود كه:

گستره بهشت «متقين» و «مؤمنين» بر اساس مراتب و درجات آن‎ها فرق مي‎كند. بهشت با پهناي «آسمان‎ها و زمين» براي متقين آماده شده و بهشت با پهناي آسمان و زمين براي مؤمنين[7] چون از توصيف «جنّت» به صفت «اُعِدّتْ لِلْمتقين» كه وصف توضيحي باشد چنين به دست مي‎آيد كه بهشت، جايگاهي براي تقواپيشگان است و اگر ديگران وارد بهشت شوند به تبع خواهد بود نه با اصالت.[8]

اين جواب از ناحيه كساني بيان شد كه جواب ادبي را قانع كننده ندانستند و «السماء» را به معناي مفرد گرفته و از اين روي براي تبيين دو آيه مورد بحث، مراتب و درجات، «متّقين» و «مؤمنين» را متفاوت دانسته و گستره و وسعت بهشت «متّقين» و «مؤمنين» را نيز متفاوت دانسته و با اين بيان به تناقض موهومي ‎مورد شبهه جواب گفته است.

آنچه در پايان قابل بيان است اين است كه: جواب ادبي بسيار محكم، روشن و روان است و بهترين جواب براي شبهه مورد نظر مي‎باشد. هر چند جواب دوم نيز قابل دفاع است. به هر صورت، هر دو جواب به راحتي و به آساني به شبهه مورد نظر جواب مي‎دهد و جاي هيچ شبهه و يا تناقضي باقي نمي‎ماند.

_____________________

[1] . سوره واقعه: 56 / 22.

[2] . سوره توبه: 9 / 72.

[3] . سوره آل عمران: 3 / 133.

[4] . سوره حديد: 57 / 21.

[5] . تفسير الميزان، ج 19، ص 342.

[6] . ر.ك: تفسير نمونه، ج 3، ص 92.

[7] . تفسير الميزان، ج 19، ص 342.

[8] . تفسير راهنما، ج 3، ص 69.

اصغر بابائي ساخمري


تنظيم براي تبيان: گروه دين و انديشه_شکوري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آیا می شود رهبر انقلاب را نیز توصیه و یا نصیحت کرد؟ (مشروط بر این که متهم و یا تهدید نشویم). اگر نمی شود که هیچ، ولی اگر می شود از چه راهها و ابزارهایی این کار ممکن است؟

در مورد این سوال چند نکته قابل توجه می باشد: اولا", براساس اعتقادات دینی ما فقط پیامبران , حضرت زهرا و ائمه اطهار(ع ) معصوم اند. از این رو هیچ کس ادعا نمی کند که احتمال اشتباهی در رفتار و نظرات ولی فقیه نیست . احتمال خطا و اشتباه در مورد ولی فقیه وجود دارد و ممکن است دیگران به خطای او پی ببرند. از این رو می توان از ولی فقیه انتقاد کرد. ما نه تنها انتقاد از ولی فقیه را جایز می شماریم , بلکه براساس تعالیم دینی معتقدیم یکی از حقوق رهبر بر مردم لزوم دلسوزی و خیرخواهی برای اوست . این حق تحت عنوان ((النصیحه لائمه المسلمین )) و امر به معروف و نهی از منکر تبیین شده است . نصیحت در این عبارت به معنای پند و اندرز نیست بلکه دلسوزی و خیرخواهی برای رهبران اسلامی است , بنابراین نه تنها انتقاد از ولی فقیه جایز است , بلکه واجب شرعی مسلمانان است و منافع و مصالح شخصی یا گروهی نباید مانع انجام آن شود. ثانیا", در انتقاد از ولی فقیه رعایت نکات ذیل لازم است : 1- اخلاق اسلامی در هنگام انتقاد رعایت شود. در این مسائله رهبر با دیگر مومنان مشترک است . شرایط انتقاد شامل موارد ذیل است : الف ) پیش از انتقاد باید اصل موضوع محرز و عیب و اشکال , قطعی باشد, نه آن که مبتنی بر شایعات و اخبار غیرقابل اعتماد و یا براساس حدس و گمان و بدون تحقیق , مطلب ناحق به کسی نسبت داده شود و موجب اعتراض و انتقاد قرار گیرد. ب ) به منظور اصلاح و سازندگی انتقاد شود, نه برای عیب جویی و رسوایی اشخاص . ج ) انتقاد بر اثر دلسوزی , خیرخواهی و صمیمیت باشد نه به سبب برتری طلبی . د ) بدون هیچ توهین و جسارت , مودبانه و با رعایت شوئون وی بیان شود و در حقیقت انتقاد باید بسان هدیه ای تقدیم شود. امام صادق (ع ) فرمود: ((احب اخوانی الی من اهدی الی عیوبی )). 2- افزون بر موارد فوق برای شخصیت محترم و قداست خاص رهبری در نظام اسلامی مسائل دیگری نیز باید در نظر گرفته شود, به یقین میان انتقاد کردن فرد از دوست خود یا زن از شوهر و یا فرزند از پدر یا شاگرد از استاد, تفاوتی روشن وجود دارد. فرزند و شاگرد برای پدر و استاد خود احترام خاصی قائلند. اما فوق آنها قداستی است که برای امام و جانشین او وجود دارد. قداست , محبتی همراه با احترام و تواضع است و چون ولی فقیه در مقام نیابت معصوم قرار دارد از این رو از قداست والایی برخوردار است و رعایت کمال احترام و ادب برای او ضروری است و حفظ حرمت و شان او بر همه لازم است , لذا انتقاد باید به گونه ای بیان شود که هیچ گونه تاثیر سویی بر قداست و جلالت جایگاه ولی فقیه نداشته باشد. 3- انتقاد از رهبر باید هوشمندانه طراحی شود تا موجب سوء استفاده دشمنان نشود, از آن رو که رعایت این موارد در انتقاد از ولی فقیه لازم است مجلس خبرگان کمیسیونی برای نظارت بر فعالیت های رهبری دارد که عملکرد ایشان را مورد بررسی قرار می دهد ودر موارد لازم نتیجه آن را به اطلاع ایشان می رساند. ثالثا", به نظر می رسد برای رعایت همه اصول مزبور بهترین شیوه انتقاد, نوشتن نامه به دبیرخانه مجلس خبرگان و بیان موارد لازم باشد. انتقاد از دیگر مسوئولان نظام (مجلس , قوه مجریه و قویه قضائیه ) در اصل 90 قانون اساسی مطرح شده است ((یعنی هر کسی شکایتی از طرز کار مجلس یا قوه مجریه و یا قوه قضاییه داشته باشد می تواند شکایت خود را کتبا" به مجلس شورای اسلامی عرضه کند. مجلس موظف است به این شکایات رسیدگی کند و پاسخ دهد...)) عمل به این قانون موجب حفظ حرمت نهادهای مذکور خواهد بود. طبق اصل یکصد و سیزدهم قانون اساسی , رهبر, عالی ترین مقام رسمی کشور محسوب می شود, از این رو رعایت این نکات درباره او اولویت دارد. شایان ذکر است که نباید انتظار داشته باشید به همه مباحث و انتقاداتی که مطرح می کنید پاسخ مختصر یا تفصیلی داده شود زیرا به دلیل پیچیدگی مسائل سیاسی و تصمیم گیری های کلان اجتماعی و نیز امکان سوء استفاده دشمن از آنچه افشا خواهد شد, همیشه بیان انگیزه های مختلف عملکردها و تدابیر سیاسی برای عوم میسر نیست ولی قطعا" به نظرات , انتقادات و پیشنهادهای مفید توجه خواهد شد و موارد لازم به اطلاع ولی فقیه خواهد رسید. رابعا", هم چنان که از مطالب فوق مشخص گردید تنها میزان برای انتقاد از ولی فقیه , رعایت مصلحت جامعه اسلامی و جلوگیری از تضعیف جایگاه ولی فقیه می باشد که برای حفظ آن , رعایت شیوه ها و نحوه انتقاد از ولی فقیه الزامی می باشد که در مباحث فوق بیان گردید. در پایان ذکر این نکته لازم می باشد که انتقاد کننده نباید انتظار داشته باشد که مسئولین به هر انتقادی جامع عمل بپوشند. چه بسا مسئولین دلایل محکمی برای افعال خود یا درباره موضوعی دارند که انتقاد کننده از آنها بی خبر باشد و حتی گاهی ممکن است نظرات و انتقادات گوناگون و متناقضی ارائه شود که امکان عمل به همه آنها برای مسئولین ممکن نمی باشد. بله چیزی که وظیفه حکومت اسلامی است و از مسئولین انتظار می رود گوش دادن به انتقادات و فراهم آوردن جوی که مردم بتوانند انتقادات و نظرات خود را از عملکرد مسئولین و... از طریق مجاری و مکانیزم های مخصوص بدون هیچ نگرانی و ترس به سمع و نظر مسئولین برسانند. نه این که به محض انتقاد فکر کنیم بلافاصله باید پذیرفته شود و تغییر و تحولی در کارکرد نظام پدید آید و اگر چنین نشد بگوییم پس گوش شنوایی وجود ندارد. برای آگاهی بیشتر ر.ک : محمد تقی مصباح یزدی , پرسش ها و پاسخ ها (ولایت فقیه , خبرگان ), ج 1, ص 69 احمد واعظی , جامعه دینی , جامعه مدنی , ص 126در هر صورت دفتر آیت الله خامنه ای در تهران - خیابان پاستور - دفتر مقام معظم رهبری (ص.پ 161/13165) پذیرای نظرات، انتقادات و نصایح افراد و آحاد مختلف جامعه می باشد و حتما به آنها رسیدگی و از نظرات و دیدگاه های مفید استفاده می نماید.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

يکي از اصولي که در بهبود و رشد روابط انسان با ديگران، تأثير شگرفي دارد، مدارا و تحمل ديگران است. با اين که به نظر برخي صاحب نظران، روابط اجتماعي همواره در حال تغيير و دگرگوني است و هر موقعيت اجتماعي، يک واکنشي ويژه طلب مي کند اما مي توان مدارا را يک روش عمومي پيشنهاد کرد که در هر حال، ايجاد روابط متعادل را آسان تر مي کند. بعضي از جوانان در عين برخورداري از رشد جسمي و ذهني، روحيه ي جنگندگي دارند و کمتر از خود مدارا و انعطاف و نرمش نشان مي دهند ولي انتظار دارند ديگران با آنان با ملايمت برخورد کنند، در حالي که راه زندگي هميشه هموار نيست و سنگلاخ هايي نيز در آن وجود دارد که تنها با مدارا کردن مي توان از آن ها عبور کرد.
خودروهاي شخصي که ميليون ها انسان را از جايي به جاي ديگر انتقال مي دهند، قطعا بدون وجود انعطاف در لاستيک هاي چرخ هايشان، نمي توانند چنين تحرکي داشته باشند. زندگي انسان نيز محتاج مدارا کردن و رفق و انعطاف است. در يک مثال ساده مي توان گفت: هر اندازه فنرهاي يک خودرو، قوي تر و سالم تر باشد، بهتر و راحت تر، از ناهمواري ها عبور مي کند. ولي اگر فنرهاي خودرو، حالت فنري خود را از دست داده باشند در برخورد با يک دست انداز کوچک هم دچار مشکل مي شود. در روابط اجتماعي نيز اگر روحيه ي مداراگري حاکم نباشد برخوردها تند و شکننده خواهد بود. بسياري از تنش ها، قهرها، دوري ها و جبهه گرفتن ها، با اتخاذ روش مدارا، رخت برخواهد بست و بذر عطوفت و مهرباني در جامعه کاشته خواهد شد و شبنم هاي مهر در گل برگ دل ها خواهد نشست.
هر چند اصل در اسلام، مدارا است اما نرمش بي حساب و عدم قاطعيت بجا، آدمي را به عنصري ضعيف، ترسو و بي عرضه تبديل مي کند. آن چه مورد نظر اسلام است، آسان گيري در عين قدرت و قاطعيت است؛ نه خشونت مطلق و نه مداراي مطلق. پس گاهي ضرورت اقتضا مي کند اصل مدارا را کنار گذاشته و به قاطعيت و سخت گيري روي آوريم. پس بجاست که يکي از راه و رسم زندگي را دو عنصر «مدارا و قاطعيت» بدانيم. بر اين اساس، در اين شماره به موارد مدارا و قاطعيت از ديدگاه اسلام مي پردازيم.

تعريف مدارا

مدارا در لغت به معناي ملاطفت و نرمي و ملايمت و احتياط کردن آمده است.(1)
در کتاب هاي اخلاقي مي خوانيم: رفق، صفتي است پسنديده که در برابر عنف و شدت است و عنف نتيجه ي خشم و غضب است. رفق و لينت، از آثار خوش خلقي و سلامت جان مي باشد.(2)
در پاره اي از موارد، مدارا به معناي حلم و بردباري و تغافل است. مدارا با افراد تندخو و بداخلاق يا تقيه در مقابل مخالفان و افراد زيان رسان، به اين معناست.(3)
هر چند مدارا در حوزه هاي مختلف سياسي، اخلاقي، جامعه شناسي و روان شناسي مورد بحث قرار گرفته، اما مدارايي که ما از آن سخن مي گوييم به معناي تحمل عقايد رقيب در عين باورمندي و پاي بندي به اصول خود و به مهرباني رفتار کردن است. طبيعي است که با اين نگرش، بحث ما رنگ اخلاقي به خود مي گيرد و با بحث هايي که با حوزه ي مسائل سياسي مرتبط است تفاوت دارد. مداراي سياسي که از آن به «تسامح و تساهل» ياد مي شود، يک وضع حقوقي و پيش آمد تاريخي است، نه يک صفت نفساني و اخلاقي. پس ما بايد واژه ي ارزش مند مدارا را با کلمه «تولرانس» که در زبان فارسي با کلمه ي بي قيدي تناسب دارد متمايز کنيم. واژه هاي سهله و سمحه که در روايات آمده است، به معناي فقدان عسر و حرج و مشقت در دين است؛ يعني احکام اسلام، مطابق با فطرت بشري است و سخت گيري غيرمنطقي در آن ديده نمي شود. پس مداراي اسلامي غير از تسامح و اباحه گري و بي تقاوتي است که امروزه در گفت و گوهاي بعضي از روشن فکران مطرح مي شود.
در اصطلاح فرنگيان، کلمه «تولرانس» که به معناي تحمل، پذيرش و به دوش کشيدن است، اکنون در بي قيدي و رهاسازي و سازش کاري به کار مي رود. اما اين تسامح به معنايي که ذکر شد با آن چه که در اسلام از آن سخن به ميان آمده، بسيار تفاوت دارد. تسامح و تساهلي که معطوف به مباني باشد، در فرهنگ اسلامي مردود است.
مدارا در اسلام جايگاه والايي دارد که به مهم ترين آن ها مي پردازيم:

1- مدارا و ايمان

از روايات اهل بيت (ع) استفاده مي شود که مدارا ارتباط تنگاتنگي با ايمان دارد.
رسول اکرم(ص) مي فرمايد: «مداراه الناس نصف الايمان و الرفق بهم نصف العيش؛ (4) مدارا با مردم، نيمي از ايمان و نرش با آن ها، نيمي از زندگي است.»
امام باقر(ع) مي فرمايد: هر کس رفق و مدارا داشته باشد، از ايمان برخوردار است.(5) دليلش آن است که در پرتو مدارا، نيروي غلبه بر نفس و خويشتن داري تقويت مي شود و از خشونت و تندي و عصبانيت که سرمايه هاي ايمان را بر باد مي دهد اجتناب مي گردد.

2- مدارا و عقل

پيامبر اسلام(ص) مي فرمايد: «اعقل الناس اشدهم مداراه للناس و اذل الناس من اهان الناس؛ (6) عاقل ترين مردم کسي است که بيشترين مدارا را با مردم مي کند و خوارترين مردم کسي است که آنان را تحقير مي نمايد.»
آن حضرت در روايتي ديگر مي فرمايد: بعد از ايمان به خدا، مهم ترين رکن عقلانيت، مدارا کردن با مردم است.(7)

3- مدارا و مأموريت انبيا

مدارا سرلوحه ي کار پيامبران بوده است. پيامبر اسلام(ص) مدارا را هم سنگ انجام واجبات دانسته و فرموده است: ما گروه پيامبران مأموريت داريم با مردم مدارا کنيم؛ همان گونه که به انجام فرايض الهي مأموريم.(8)
امام صادق (ع) فرمود: جبرئيل خدمت رسول خدا(ص) رسيد و عرض کرد: اي محمد! پروردگارت به تو سلام مي رساند و به تو پيام مي دهد که با مردم مدارا کن.(9)
آن گاه که موسي (ع) از جانب خدا مأمور شد به سوي فرعون برود خداوند متعال از او خواست با او به نرمي سخن گويد: «اذهبا الي فرعون انه طغي فقولا له قولا لينا».(10)

موسيا در پيش فرعون زمن
نرم بايد گفت قولا لينا

آثار مدارا

مدارا در زندگي فردي و اجتماعي انسان، آثار گران سنگي دارد که به مهم ترين آنها مي پردازيم:
1-محبوبيت: يکي از راه هاي نفوذ در افکار ديگران، مداراست. امام علي (ع) مي فرمايد: «دار الناس تستمتع باخائهم و القهم بالبشر تمت اضغانهم؛ (11) با مردم مدارا کن تا از برادري آنان بهره مند شوي و با روي گشاده با آنان مواجه شو تا کينه ها بميرد.»
2-کاميابي و موفقيت: امام علي (ع) مي فرمايد: آن کس که به نرم خويي رفتار کند، کام ياب گردد.(12)
3- آسان شدن مشکلات: امام علي (ع) مي فرمايد:
رفق و مدارا مشکلات را آسان مي کند و اسباب را فراهم مي سازد.(13)

آب اگر در روغن جوشان کني
ديگران و ديگ را ويران کني
نرم گو ليکن مگو غير صواب
وسوسه مفروش در لين الخطاب(14)

4- مدارا و خيرخواهي الهي: پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد: هر گاه خدا خير کساني را بخواهد آن ها را به سوي رفق و مدارا مي کشاند و کسي که از رفق و مدارا محروم شد از همه ي خوبي ها محروم است.(15)
5- مدارا و صدقه: از نظر آموزه هاي ديني، صدقه فقط کمک مالي به بيچارگان نيست بلکه مدارا نيز خود نوعي صدقه به شمار مي رود.(16) شايد وجه مشابهت صدقه و مدارا در اين جهت باشد که با مدارا کردن، نياز عاطفي ديگران برطرف مي شود و با صدقه نياز اقتصادي آنان تأمين گردد.
6- خير دنيا و آخرت: پيامبر اکرم(ص) فرمود: رفق و مدارا در چيزي قرار داده نمي شود مگر آن را زينت مي دهد و خشونت و تندي بر چيزي قرار داده نمي شود مگر آن را زشت مي کند. پس اگر به کسي رفق و مدارا عطا شود، خير دنيا و آخرت به او داده شده و کسي که از مدارا محروم باشد، از خير دنيا و آخرت محروم خواهد بود.(17)
7-پاداش الهي: امام صادق (ع) مي فرمايد: خداوند متعال، ملايم است و ملايمت را دوست دارد و پاداشي که به آن مي دهد، به خشونت و سخت گيري نمي دهد.(18)
8- سامان دهي امور: پيامبر اسلام(ص) فرموده اند: «ثلاث من لم يکن فيه لم يتم له عمل: ورع يحجزه عن معاصي الله و خلق يداري به الناس و حلم يرد به جهل الجاهل؛(19) سه خصلت است که اگر کسي از آن برخوردار نباشد کارش سامان نمي يابد: 1-تقوايي که آدمي را از گناه باز دارد؛ 2- اخلاقي که به کمک آن با مردم بسازد و مدارا کند؛ 3-حلمي که ناداني جاهل با آن پاسخ داده شود.»
9-تقويت پيوندهاي اجتماعي: يکي از آثار مدارا، رفع کدورت و اختلاف و تقويت انسجام و وحدت ملي است، زيرا ريشه ي بسياري از کشمکش ها و درگيري ها را مي توان در حساسيت هاي نابجا و عدم وجود روحيه ي رفق و مدارا در جامعه، جست. قوام بقاي اجتماع به عواملي مانند ميزان مداراي افراد در برابر خطاهاي ديگران و روحيه ي همکاري، وابسته است. امام علي (ع) مي فرمايد: «دار الناس تأمن غوائلهم و تسلم من مکائدهم؛ (20) با مردم مدارا کن تا از مکر و تزوير آن ها در امان ماني».
پس مي توان گفت: مدارا خود نوعي سياست مصلحت جويانه است که در تحکيم پايه هاي حکومت اسلامي نقش مؤثري ايفا مي کند. از اين رو امام علي (ع) به کارگيري اين اصل مهم يعني مدارا را در رأس سياست مي داند.(21)

قلمرو مدارا

اگر به فلسفه ي اصلي مدارا در اسلام، نظري بيفکنيم، متوجه مي شويم که هدف از مدارا، تربيت مؤمنان و نزديک کردن دل هاي آنان به يک ديگر و ايجاد فضاي صميمي و مسالمت آميز در بين مردم است. طبيعي است که اين ارزش اخلاقي حد و مرز مشخصي دارد. اين اصل مهم بي شک نمي تواند مطلق باشد و حتما حدودي دارد. همان طوري که ترک اين اصل، از ناهنجاري و خشونت سر در مي آورد، اجراي فراتر از حد آن نيز، به يک پديده ي ضد ارزشي يعني مداهنه و سازش کاري در حق، تبديل مي شود. پس مهم، شناخت حد و مرز مداراست.
از آيات و روايات به دست مي آيد که مدارا در مسائل شخصي و نيز مسائل اجتماعي که با حقوق ديگران در تقابل نباشد، جاري و ساري است. اما در مسائل اصول دين و اجراي حدود و احکام ديني، جاي نرمش و مدارا نيست. بعضي انسان ها به محرک هاي اخلاقي و آرام، پاسخ نمي دهند و عدم برخورد قاطع با اين گروه، راه را براي ارتکاب جرم و خيانت باز مي کند.
استاد مطهري (ره) مي گويد: «اسلام، ديني است که طرف دار حد است، طرف دار تعزير است؛ يعني ديني است که معتقد است مراحل و مراتبي مي رسد که مجرم را جز تنبيه عملي چيز ديگري تنبيه نمي کند و از کار زشت باز نمي دارد. اما انسان نبايد اشتباه کند و خيال کند که همه ي موارد، موارد سخت گيري و خشونت است.»(22)
امام علي (ع) در ستايش پيغمبر اکرم (ص) مي فرمايد: «طبيب دوار بطبه قد احکم مراهمه و آحمي مواسمه؛ (23) پيامبر اکرم(ص) طبيبي سيار است که بر سر بيماران مي رود که در يک دستش مرهم است و در دست ديگرش ابزار جراحي.»
استاد مطهري (ره) در اين باره مي گويد: مقصود اين است که پيامبر دو گونه عمل مي کرد: يک نوع عمل پيغمبر، مهرباني و لطف بود؛ اول هم آن را ذکر مي کند (احکم مراهمه)؛ يعني ابتدا از راه لطف معالجه مي کرد، اما اگر به مرحله اي مي رسيد که ديگر لطف و مهرباني و احسان و نيک، سود نمي بخشيد آن ها را به حال خود نمي گذاشت. اين جا بود که وارد عمل جراحي و داغ کردن مي شد.(24)

موارد رفق و مدارا

به طور کلي مي توان مداراي مورد نظر اسلام را به دو دسته تقسيم کرد:

1-رفق و مدارا با خود

منظور از رفق و مداراي با خود، درنظر گرفتن ظرفيت و طاقت خويش و پرهيز از فشار و تحميل است. اين، موضوع مهمي است که متأسفانه گاهي از آن غفلت مي شود. بعضي از جوانان که تشنه ي چشمه ي زلال معارف دين و معنويت ناب اند، اين اصل مهم را ناديده گرفته و تکاليف و برنامه هاي طاقت فرسايي را بر خود تحميل مي کنند، در حال که نهادينه کردن عقايد و عواطف و ملکه شدن صفات پسنديده در جان، زمان مي طلبد و بايد به ظرافتي خاص انجام گيرد. با شتاب و عجله نمي توان به جايي رسيد و با کم طاقتي و خشونت چيزي حاصل نمي شود.
در روايات معصومين (ع) به اين موضوع پرداخته شده است. رسول اکرم (ص) در وصيت خود به اميرمؤمنان (ع) فرمودند: «يا علي ان هذا الدين متين فأوغل فيه برفق و لا تبغض الي نفسک عباده ربک ان المنبت (المفرط) لا ظهرا ابقي و لا ارضا قطع؛(25) علي جان! اين دين، متانت و قوت دارد (نيازي به اعمال سخت و گران ندارد)، پس با رفق و مدارا ، در آن سير کن و جانت را نسبت به عبادت پروردگارت دشمن مکن، زيرا انسان زياده رو نه مرکب سالمي براي خود مي گذارد و نه مسافتي مي پيمايد.»
امام صادق(ع) مي فرمايد: روزي در ايام جواني، در حال طواف بودم و با تلاش بسيار عبادت مي کردم و از شدت فشاري که در اين باره بر خود وارد کرده بودم عرق از بدنم سرازير بود. در همين حال پدرم مرا اين گونه مشاهده کرد و فرمود: فرزندم جعفر! وقتي خداوند بنده اي را دوست بدارد، وارد بهشتش مي کند و به عمل کم او خرسند است.(26)

2- رفق و مدارا با ديگران

يکي از اموري که پايه هاي روابط اجتماعي را مستحکم و امکان تفاهم و تبادل انساني را تقويت مي کند، مدارا با هم کيشان، هم شهريان، همکاران و همسايگان و بالاخره هم نوعان است. اين نوع مدارا، دامنه ي گسترده اي دارد که به بعضي از آن ها اشاره مي کنيم:

1-2)رفق و مدارا در تبليغ دين (آسان گويي)

دين اسلام بر پايه ي آسان گيري استوار شده و شريعت سهل و آسان، سمحه ي سهله نام گرفته است.(27) خداوند در جعل و تشريع قوانين، بر بندگانش آسان گرفته و تکليف بر چيزي ننموده که توان آن را ندارند: «يريد الله بکم اليسر و لا يريد بکم العسر؛(28) خداوند براي شما آساني مي خواهد نه دشواري.»
بر اين اساس، پيامبر اسلام (ص) هنگامي که معاذ بن جبل را براي دعوت و تبليغ به سوي يمن فرستاد به وي فرمود: «يا معاذ بشر و لا تنفر يسر و لا تعسر؛(29) اي معاذ! بشارت ده و نفرت ايجاد مکن، آسان گير باش نه سخت گير.»
اين نکته اي است دقيق به ويژه براي کساني که با مردم ارتباط مستقيم دارند و به گونه اي در امور تعليم و تربيت و ترويج معارف دين، نقشي ايفا مي کند. اين اصل اقتضا مي کند که مبلغان دين، در تبيين مسائل ديني، حوصله و ظرفيت و فهم مخاطب را در نظر بگيرند؛ همان گونه که پيشوايان دين، مسائل ديني را به طور ساده و روان بيان مي کردند. قرآن مجيد مي فرمايد: ما هيچ رسولي را جز به زبان قوم خود نفرستاده ايم تا براي آنان حقايق را بيان نمايند.(30)
پيامبر اسلام(ص) نيز مي فرمايد: به ما پيامبران دستور داده شده است که با مردم به اندازه ي عقل و فهمشان سخن بگوييم.(31) امام صادق (ع) مي فرمايد: رسول خدا (ص) هيچ گاه با مردم بر طبق عقل خويش و فهم خود سخن نگفت.(32)
نقل است که در جنگ تبوک مردم دچار تشنگي شدند. به پيامبر (ص) گفتند: کاش دعا مي کردي تا خدا ما را سيراب کند. آن حضرت دعا کرد و آب در بيابان جاري شد. قومي از اعراب باديه نشين گفتند: ستاره ي ذراع و ستاره ي فلان، بر ما باران نازل کرد. پيامبر (ص) رو به اصحاب کرد و فرمود: مي بينيد!؟ خالد گفت: اي رسول خدا! گردنشان را بزنم؟ حضرت فرمود: نه، اينان چنين مي گويند اما مي دانند که خدا باران را نازل کرده است.(33)
حضرت از خالد خواست که سخت نگيرد و مدارا کند و لغزش زباني آنان را ناديده بگيرد.
لازمه ي مدارا با متربيان آن است که مربي سخن خود را از درجه و مقام درک خود تا سطح درک و فهم مخاطبان تنزل دهد و از ارائه ي مطالبي که فراتر از ميزان درکشان باشد خودداري نمايد؛ چنان که در سيره ي معصومين (ع) اين مسائل ديده مي شود و چه بسا بعضي از مطالب را با افرادي خاص مطرح مي کردند؛ مثلا جابر بن يزدي جعفي مي گويد: امام باقر (ع) نود هزار حديث براي ما بيان کرد که هرگز آن ها را براي کسي بيان نکرده ام و هيچ نيز بيان نخواهم کرد.

2-2) مدارا در اقامه ي نماز جمعه و جماعت

ائمه ي جمعه و جماعات بايد در برگزاري نماز جمعه و جماعت رفق و مدارا را رعايت کنند. پيامبر اسلام(ص) نمازهاي جماعت را به اختصار مي خواند و ديگران را نيز به اين امر توصيه مي فرمود. مردي به پيامبر(ص) گفت: اي رسول خدا! از بس فلاني نماز را طول مي دهد به سختي نماز را مي خوانم. حضرت آن روز با حالتي بسيار عصباني و در موعظه اي فرمود: شما مردم را فراري مي دهيد. هر کس با مردم نماز مي خواند بايد نماز را مختصر برگزار کند، چون در ميان آنان مريض و ناتوان و کسي هست که به دنبال کاري است.(34)
امام علي (ع) به يکي از کارگزاران خود مي فرمايد: هنگامي که نماز را در ميان مردم اقامه مي کني به گونه اي نباشد که خستگي و نفرت ايجاد کند.(35)

3-2) اختصار گويي

نکته ي مهم ديگر آن است که در وعظ و خطابه، علاوه بر آسان گويي، به کارگيري مدارا با روش اختصارگويي نيز مطلوب است. بنابر اين شايسته است گوينده براي رعايت حال مخاطبان، مواعظ خود را کوتاه ايراد کند. يکي از اصحاب رسول خدا (ص) نقل مي کند که پيامبر (ص) موعظه هاي خود را در روزهاي مختلف و نه هر روزه، انجام مي داد، زيرا دوست نداشت ما خسته و دلزده شويم. (36) خطبه هاي نماز جمعه پيامبر اسلام(ص) مختصر بود. مراجعه به خطبه هاي آن حضرت که از ايشان نقل شده است مؤيد اين مدعاست.(37)

4-2) مدارا با همسايه

امام کاظم(ع) مي فرمايد: حسن همسايگي اين نيست که آزار نرساني، بلکه حسن همسايگي آن است که در برابر آزاد و اذيت همسايه، شکيبا باشي.(38)

5-2) مدارا با دشمن

اسلام بر مدارا با دشمن تأکيده کرده تا جايي که در بعضي از روايات، مدارا نمودن با دشمنان خدا را بهترين صدقه دانسته است.(39) قرآن مجيد مي فرمايد: خداوند شما را از نيکي کردن و رعايت عدالت درباره ي کساني که با شما در دين دشمني نکرده و از ديارتان بيرون نرانده اند باز نمي دارد.(40)
امام علي (ع) پس از رسيدن به حکومت، با مخالفان خود و از جمله خوراج، مدارا مي کرد؛ آنان در نماز جماعت امام شرکت نمي کردند و گاهي در مسجد در اثناي نماز يا سخنراني حضرت شعارهاي تندي مي دادند و اخلال مي کردند. حضرت اعلام کرد تا وقتي که دست به شمشير نبرده ايد و در جمع ما هستيد از سه حق برخورداريد: 1- شما را از وارد شدن به مساجد و اقامه ي نماز مانع نمي شويم؛ 2- حق شما را از بيت المال قطع نمي کنيم؛ 3-تا زماني که شروع به جنگ نکنيد، با شما نمي جنگيم.(41)
رفتار و سيره معصومين (ع) با مخالفان، مايه ي عبرت و درس آموزي است. ابن مسکان مي گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: درباره ي تو گمان دارم که اگر حضرت علي (ع) مورد شتم و اسائه ي ادب قرار گيرد، اگر بتواني بيني او را با دندان مي گزي. عرض کردم: آري والله، فدايت شوم من و اهل بيتم چنين هستيم. حضرت فرمود: اين گونه مباش. قسم به خدا که بسا مي شنيدم کسي به علي (ع) اهانت مي کرد و بد مي گفت و بين من و او جز ستون مسجد فاصله اي نبود. من خود را پشت ستون پنهان مي کردم و موقعي که از نماز فارغ مي شدم از کنارش گذر مي کردم. به او سلام مي دادم و با وي مصافحه مي نمودم.(42)

6-2) مدارا با مديون

يکي از موارد مدارا، آسان گيري در داد و ستد و قرض و طلب است. قرآن مجيد از مسلمانان مي خواهد مديون را در تنگنا قرار ندهند و با او بسازند. از اين رو مي فرمايد: «و ان کان ذو عسرة فنظره الي ميسره؛ (43) اگر بده کار تنگ دست بود بايد به او مهلت داد تا توان گر شود.»
پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد: خداوند انساني را که به هنگام خريد و فروش و پرداخت و دريافت، سهل و آسان گير باشد دوست دارد.(44)
اسلام براي مدارا با مديون تهي دست پاداش تعيين کرده است. روزي رسول اکرم (ص) بر منبر رفت و فرمود: حاضران به غايبان اطلاع دهند: هر کس مديون تهي دست را که قدرت پرداخت بدهي خود را ندارد مهلت دهد، خداوند هر روز به مقدار طلبي که دارد، به او اجر صدقه مي دهد تا وقتي طلب خويش را دريافت کند.(45)

7-2)رفق و مدارا در برخورد با افراد ضعيف الايمان

افراد از نظر ايمان، متفاوت اند، چون ايمان درجاتي دارد و هر کس به تناسب همت و شناخت خود به درجه اي از ايمان دست مي يابد. اما مدارا اقتضا مي کند که کسي به دليل پايين بودن درجه ي ايمان، در انزوا قرار نگيرد و متناسب با درجه ي ايمان او، بازخواست شود. از اين رو در سيره ي معصومين (ع) مي بينيم آن بزرگواران با اکثر شيعيان و مسلمانان معاشرت داشتند. يکي از شيعيان مي گويد: در حضور امام صادق(ع) درباره ي عده اي حرفي زده شد. من به امام (ع) عرض کردم: ما از آنان بيزاري مي جوييم، زيرا آنان به آن چه ما قائليم قائل نيستند. امام (ع) فرمود: اگر چنين است، ما هم از مزايايي برخورداريم که شما از آن ها بي بهره ايد، پس ما هم بايد از شما بيزاري بجوييم؟ با آن ها دوستي کنيد و از آنان بيزاري مجوييد، زيرا بعضي از مسلمانان از اسلام يک سهم و بعضي دو سهم ... بعضي هفت سهم دارند. سزاوار نيست بر دوش آن که از اسلام يک سهم دارد به اندازه ي آن که دو سهم دارد بار بگذاريم. سپس حضرت مسلماني را مثال زد که همسايه اي نصراني داشت. او را به اسلام فرا خواند و اسلام را در نظر او زيبا جلوه داد و نصراني مسلمان شد، اما به دليل سخت گيري بي جا او را از اسلام راند. حضرت در ادامه فرمود: بر آنان سخت نگيريد، مگر نمي دانيد ... که امامت ما بر رفق و مدارا و انس و وقار است. مردم را به دينتان و آن چه بر آن هستيد ترغيب کنيد.(46)

8-2) مدارا با کودکان در امور عبادي

هر چند از روايات برمي آيد که والدين، فرزندانشان را قبل از رسيدن به سن بلوغ به عبادت (نماز و روزه) عادت دهند اما در اين مورد نبايد سخت گيري کرد. امام صادق (ع) مي فرمايد: ما کودکانمان را در هفت سالگي به روزه گرفتن، به اندازه اي که توان آن را دارند، تا نصف روز، بيشتر يا کمتر، امر مي کنيم. هر گاه تشنگي يا گرسنگي بر آن ها غلبه کرد، افطار مي کنند تا به روزه عادت کنند. شما کودکانتان را در نه سالگي به روزه گرفتن به هر اندازه که مي توانند امر کنيد. هرگاه تشنگي بر آن ها غلبه کرد، افطار کنند.(47)

9-2) مدارا در امر به معرف و نهي از منکر

يکي از آداب امر به معروف و نهي از منکر، رفق و مدارا است؛ يعني با زبان خوش و نرم، خطاکار را از راه نادرست باز آوريم، چون هنگامي امر و نهي تأثير مي گذارد که تارک معروف را همچون بيماري بدانيم که به کمک ما نيازمند است. خداوند متعال به پيامبرش مي آموزد تا از منکر بيزار باشد، بي آن که از عاملان آن بيزاري جويد و به او مي فرمايد: پس اگر تو را نافرماني کردند بگو: من از آن چه مي کنيد بيزارم.(48)
همان طوري که طبيب از بيمار متنفر نيست و در پي درمان اوست، طبيب روحاني نيز از گناه کار متنفر نيست، بلکه دلسوزانه به فکر اصلاح و درمان اوست. از اين رو در صدر اسلام خود گناه کاران به اين نکته پي برده بودند و داوطلبانه خود را براي حد خوردن معرفي مي کردند و به رسول خدا (ص) يا امام معصوم مي گفتند: «طهرني؛ پاکم ساز».
امام علي (ع) از رسول خدا(ص) نقل مي کند که فرمود: نبايد امر به معرف و نهي از منکر کند جز آن که در آن چه بدان امر مي کند و در آن چه از آن نهي مي کند، رفيق باشد؛(49) يعني با مدارا، امر به معروف و نهي از منکر کند.
نقل شده است که عربي بياباني به نزد حضرت رسول (ص) آمد و از وي تقاضاي چيزي کرد. پيامبر (ص) چيزي به او داد ولي راضي نشد و جسارت کرد. اصحاب به خشم آمدند و برخاستند تا با او عتاب کنند. پيامبر (ص) به آنان اشاره کرد که آرام بگيرند. سپس اعرابي را با خود به منزل برد و مقدار بيشتري به او کمک کرد. آن گاه پرسيد: آيا راضي شدي؟ مرد عرب که بزرگواري حضرت را ديد، گفت: آري، خدا خيرت دهد. آن گاه پيامبر(ص) به او گفت: آن چه تو در مقابل اصحاب من بر زبان راندي، موجب خشم و ناراحتي آن ها شد، مايلم اين احساس رضايت را در نزد آن ها نيز بگويي تا ناراحتي آن ها برطرف شود. اعرابي پذيرفت و روز بعد چنين کرد. سپس پيامبر(ص) فرمود: مثل من و اين گونه افراد مثل همان مردي است که شترش رميده بود و فرار مي کرد، مردم به خيال اين که به صاحب شتر کمک بدهند فرياد کردند و به دنبال شتر دويدند. آن شتر بيشتر رم کردن و فراري تر شد. صاحب شتر، مردم را بانگ زد و گفت: کسي به شتر کاري نداشته باشد من خود بهتر مي دانم که از چه راه شترم را رام کنم. او يک مشت علف برداشت و آرام آرام بدون اين که فريادي بکشد، جلو آمد و مهار شتر را در دست گرفت. اگر ديروز، شما را آزاد گذاشته بودم، اين عرابي را کشته بوديد ولي مانع دخالت شما شدم و خود با نرمي و ملايمت او را رام کردم.(50)

10-2) مدارا براي شنيدن حق

قرآن مجيد مي فرمايد: «و ان احد من المشرکين استجارک فاجره حتي يسمع کلام الله ثم ابلغه مأمنه ذلک بانهم قوم لا يعلمون؛ (51) اگر در گرما گرم جنگ يک نفر مشرک امان بخواهد، بايد پناه دهي تا در امنيت و آرامش کامل بيايد و کلام خدا را بشنود، اگر خواست بپذيرد و مسلمان شود و اگر نپذيرفت با تأمين جاني او را به جبهه ي کفار برسان، زيرا ممکن است شرکت او در قتال با مسلمانان از سر جهل و ناداني باشد.»
اين اندازه مدارا و نرمش را در کدام مکتب و ملتي مي توان يافت؟ کدام قانون، مترقي تر از اين قانون درباره ي آزادي انديشه وجود دارد؟ مدعيان حقوق بشر و داعيان آزاد انديشي، بايد درس مدارا و آزادي را از قرآن بياموزند.

راه رفق ورزي و مدارا

مدارا مانند صفات پسنديده ي ديگر، اکتسابي است؛ يعني با تمرين و رياضت و تلاش مي توان آن را به دست آورد. شايد بسياري بخواهند به اين صفت ارزنده آراسته شوند اما نمي دانند از چه طريقي مي توان به آن دست يافت. ما در اين جا به نکاتي مي پردازيم که مي تواند ما را در اين امر ياري رساند:
1- بايد اين واقعيت تلخ را بپذيريم که مردم، هميشه مطابق خواسته ي ما عمل نمي کنند و دنيا بر وفق مراد ما نمي چرخد. قرآن مجيد در آيات مختلف بر اين نکته تأکيد مي کند که تغيير شخصيت افراد، فقط از خالق هستي ساخته است. از اين رو به پيامبرش نيز گوشزد مي کند که اين قدر بر حال مشرکان تأسف نخورد. (52)
2- به اين نکته توجه داشته باشيم که ناراحتي در مقابل رفتارهاي ناشايست ديگران، مشکلي را حل نمي کند بلکه اوضاع را وخيم مي کند. خشم و خشونت، عصبانيت و لجاجت طرف مقابل را برمي انگيزاند که قطعا پايان خوبي نخواهد داشت. اما احسان و مدارا با ديگران، به حلقه ي خشونت پايان مي دهد. از اين رو قرآن مجيد به عفو و صفح در مقابل بدي هاي ديگران سفارش مي کند و احاديث نيز بر آن تأکيد مي ورزد. امام علي (ع) مي فرمايد: از لغزش ها بگذر تا مقام و منزلت خود را بالا ببري. (53)

 

به نرمي، طبع تندان رام گردد
به سختي، پخته ديگر خام گردد

سعدي مي گويد:

بدي را بدي سهل باشد جزا
اگر مردي احسن الي من أسا

اين شعر سعدي اشاره به روايت امام باقر(ع) است که فرمود: «احسن الي من اساء اليک؛ (54) نيکي کن به کسي که به تو بدي کرده است.»
قرآن کريم در کنار کفار و مشرکان، از منافقان نام برده و اين از ويژگي هاي اين کتاب آسماني است. استاد مطهري مي گويد: شما در هر کتاب مذهبي ديگري مي بينيد که صحبت از مؤمن و کافر است ولي قرآن در مقابل مؤمن، دو گروه را قرار مي دهد: کافر و منافق.
3- اگر با هر اتفاق ساده اي، بيهوده خود را ناراحت کنيم، وقت و انرژي خويش را که مي تواند صرف تجربه اندوزي شود، از دست داده ايم، بدون آن که نتيجه اي از آن گرفته باشيم. اما با روش صحيح مدارا، مي توانيم شخصيت خود را در آيينه ي رفتار ناموزون ديگران، باز يابيم. معروف است که لقمان را گفتند: ادب از که آموختي؟ گفت: از بي ادبان. هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، از آن پرهيز کردم.
4- نکته ي مهم ديگر در رفق ورزي آن است که کمال گرايي - هر چند آرزوي بشر است - اما در حد همان آرزو مي ماند و هرگز کسي نمي تواند همه چيز را در حد کمالش به دست آورد. کمال گرايي، يکي از ويژگي هاي نسل جوان است. آن ها به دنبال دوست، همسر و شغل کامل و غيره هستند، اما بايد واقعيت را پذيرفت. انسان ها جايز الخطا هستند و اين امر بايد ما را متقاعد سازد که انتظارات خود را از ديگران کاهش دهيم تا زندگي بر ما خوش آيند گردد. اگر کسي به دنبال همسر يا فرزند يا پدر و مادر و يا همکار و دوست بي عيب باشد، تنها خواهد ماند. امام صادق (ع) مي فرمايد: در دنيا به دنبال چهار چيز نباشيد، زيرا نمي يابيد و حال آن که به آن ها نياز داريد:
1- دانشمندي که به همه ي علم خود عمل کند، زيرا بدون دانشمند مي مانيد؛
2- عملي که از ريا خالي باشد، زيرا توفيق هيچ عملي را نمي يابيد؛
3- غذايي که بدون شبهه باشد، زيرا بدون غذا مي مانيد؛
4- دوستي که بي عيب باشد، زيرا بدون دوست مي مانيد.(55)
5- نکته آخر توجه به پاداش مداراست. امام علي (ع) مي فرمايد: با مردم، مدارا کن تا از برادري آنان بهره مند شوي.(56) پيامبر اسلام (ص) براي مرداني که در برابر بداخلاقي همسرانشان مدارا مي کنند ثواب ايوب و براي زناني که در برابر بداخلاقي شوهر، شکيبايي مي ورزند، ثواب آسيه را مطرح کرده است.(57)

پی نوشت ها :

1- مجمع البحرين، ماده ي دري.
2- المحجه البيضاء، ج5، ص 322.
3- محمدتقي فلسفي، شرح و تفسير دعاي مکارم الاخلاق، ج1، ص 372.
4- اصول کافي، ج 2، ص 117.
5- همان، ص 118.
6- من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 384.
7- بحار الانوار، ج 72، ص 52.
8- همان، ج 2، ص 69.
9- وسائل الشيعه، ج 8، ص 540.
10- طه(20) آيه ي 44-43.
11- غرر الحکم و دررالکلم، ج 4، ص 16.
12- همان، ج 3، ص 153.
13- همان، ج 2، ص 45.
14- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، بيت 6-3814.
15- مستدرک الوسائل، ج 11، ص 293.
16- مشکوه الانوار، ص 42.
17- مستدرک الوسائل، ج 11، ص 292.
18- اصول کافي، ج 2، ص 119.
19- همان، ج 2، ص 116.
20- غرر الحکم و درر الکلم، ج4، ص 15.
21- همان، ج 4، ص 54.
22- مجموعه آثار، ج 17، ص 247.
23- نهج البلاغه، خطبه 108.
24- مجموعه آثار، ج 17، ص 248.
25- اصول کافي، ج 2، ص 87.
26- همان، ص 86.
27- مرتضي مطهري، سيره ي نبوي، ص 217.
28- بقره(2) آيه ي 185.
29- سيره ي ابن هشام، ج 4، ص 337.
30- ابراهيم(14) آيه ي 4.
31- بحار الانوار، ج1، ص 85.
32- علامه طباطبائي، سنن النبي، ص57.
33- مستدرک الوسائل، ج 6، ص 196.
34- صحيح بخاري، ج 1، ص 31.
35- نهج البلاغه، نامه ي 53.
36- صحيح بخاري، ج 1، ص 25.
37- بحار الانوار، ج 77، ص 110-45.
38- تحف العقول، ص 409.
39- مستدرک الوسائل، ج 2، ص 91.
40- ممتحنه (60) آيه ي 8.
41- اصغر ناظم زاده، تجلي امامت، ص 611.
42- محمدتقي فلسفي، شرح و تفسير دعاي مکارم الاخلاق، ج1، ص 371.
43- بقره (2) آيه 280.
44- نهج الفصاحه، ص 15.
45- تفسير صافي، ص 80.
46- وسائل الشيعه، ج 11، ص 427.
47- علامه طباطبائي، سنن النبي، ص 157.
48- شعراء (26) آيه ي 216.
49- مستدرک الوسائل، ج 12، ص 186.
50- مرتضي مطهري، داستان راستان، ج 1، ص 24، با اندکي تصرف.
51- توبه (9) آيه ي 6.
52- شعراء(26)آيه ي 4-3.
53- غرر الحکم و درر الکلم، ج 3، ص 314.
54- من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 1770.
55- الکافي، ج 2، ص 651.
56- غرر الحکم و درر الکلم، ج 4، ص 16.
57- بحار الانوار، ج 103، ص 247.

منبع: مجله ي معارف اسلامي

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

زیارت پیامبر ممنوع!

مخالفت وهابیون با زیارت قبر رسول خدا

مسجدالنبی

یکی از افکار ابن تیمیه این است که زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را جایز نمی‎داند و آن را بدعت می‎نامند. و آن را حتی برای اهل مدینه مورد شبهه قرار داده است. وی در کتاب خود به نام "مجموعة الرسائل الکبری" آورده است که هر حدیثی که درباره زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد شده، ضعیف بلکه جعلی است. از کلام ابن تیمیه پیداست که با زیارت مرقد مطهر پیامبر اکرم در کل مخالف است.

این که وی می‎گوید نباید برای زیارت تربت نبی و ائمه بار سفر بست، بین همه وهابی‎ها از جمله ابن‎تیمیه و محمدبن عبدالوهاب اجماع است.

ابن تیمیه نظرش این است که حتی برای کسانی که در خود مدینه ساکن هستند نیز رفتن برای زیارت قبر نبی اکرم جایز نیست اما محمدبن عبدالوهاب در این قسمت با ابن تیمیه اتفاق نظر ندارد. وی می‎گوید برای مردم مدینه رفتن به زیارت مرقد نبی اکرم مستحب و سنت است.

در این مقاله قصد داریم موضع اهل تسنن را در مقابل وهابیون که زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) را غیر مجاز و شرک می‎داند، را روشن کنیم.

با توجه به روایات و نظرات علمای اهل تسنن دریافتیم که ایشان نه تنها زیارت مرقد مطهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بدعت نمی‎دانند بلکه مستحب و به نظر برخی واجب دانسته و آن زیارت را موجب شفاعت حضرت در قیامت می‎دانند. و این که وهابیان با زیارت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مخالفت می‎کنند از عقاید گمراه کننده خودشان است و ربطی به عقاید اهل تسنن ندارد. نظر شیعه هم که در این مورد واضح و روشن می‎باشد. 

اتفاق نظر علمای اهل تسنن بر جواز زیارت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

بسیاری از علمای اهل تسنن بر جواز و استحباب زیارت مرقد رسول خدا اجماع و اتفاق نظر دارند:

1- سمهودی از تقی الدین سبکی نقل می‎کند که گفته است: «مسئله اجماعی است، هم از نظر اقوال که همه گفته‎اند و هم از نظر فعل و عمل، اجماعی است.» و به طور تفصیل کلام علمای اهل سنت را در این مورد بیان نموده و گفته است که زیارت رسول خدا «قربةً الی الله» است؛ یعنی موجب قرب به خدا می‎شود؛ هم به دلیل کتاب، هم سنت، هم اجماع و قیاس.

اما در کتاب(قرآن)، به این آیه استدلال نموده است:

«... و لو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرّسول لوجدوا الله توّاباً رحیماً»(1)؛ چون آیه دلالت دارد به ترغیب آمدن نزد رسول خدا و استغفار نزد آن حضرت، و استغفار رسول خدا برای آنان. این مقامی است که با رحلت پیامبر قطع نمی‎شود و بعد از رحلت هم رسول خدا برای مؤمنین و امت، استغفار می‎کند چون پیغمبر زنده است و پس از رحلت و هنگامی که اعمال بر آن حضرت عرضه می‎شود، برای امت استغفار می‎کند و از کمال رحمتش دانسته می‎شود که ترک نمی‎کند استغفار را برای کسی که نزد آن حضرت آمده در حالی که استغفار می‎کند خداوند را.

علما از این آیه برای هر دو حالت استفاده‎ کرده‎اند؛ یعنی هم حالت قبل و بعد از موت رسول خدا را. و نیز برای کسی که نزد قبر می‎آید، تلاوت این آیه را مستحب دانسته‎اند.

و اما در سنت و روایات:

در احادیثی صحیح و موثق، ثواب و تاکید زیارت قبر پیغمبر ذکر شده که خللی در آن نیست.

اما اجماع، عیاض گفته است: «زیارة قبره(صلی الله علیه و آله) سنّةٌ بین المسلمین مجمع علیها و فضیلة مرغب فیها»(2)؛ زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بین مسلمان‎ها سنت و بر آن اجماع هست و فضیلتی می‎باشد که به آن ترغیب شده است.

2- سمهودی می‎نویسد: فقها و علمای حنفی گفته‎اند: زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از با فضیلت‎ترین مستحبات بلکه به درجه‎ واجبات نزدیک است و هم چنین "مالکیه" و "حنابله" هم بر این مطلب تصریح نموده‎اند و سبکی در کتابی که درباره زیارت دارد، نقل‎های آنها را توضیح داده، ولی چون بر آن اجماع هست، نیازی به بررسی و تتبّع آنها نیست.(3)

علامه امینی(ره) می‎گوید: «بر اساس روایتی که به طور شایع نقل شده، از عمر بن عبدالعزیز نقل شده است که او همواره از شام به سوی مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قاصد می‎فرستاد تا بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سلام کند و برگردد.

3- در مسند ابی حنیفه در پاورقی حدیث: «زیارة قبر نبی(صلی الله علیه و آله) از فاضل لهنوی در شرح موطّأ می‎نویسد: «به درستی که علما اتفاق دارند بر این که زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از بزرگ‎ترین اعمال مستحب و افضل مشروعات است و کسی که در مشروعیت آن نزاع کند، گمراه و گمراه کننده است.»(4)

5- در کتاب: الفقه علی المذاهب الأربعة – که موارد اتفاقی علمای مذاهب اربعه را نقل می‎نماید – می‎گوید: «زیارة قبر النبیّ (صلی الله علیه و آله) أفضل المندوبات و ورود فیها احادیث.»(5)

بنابراین، جواز زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را علمای اهل تسنن اجماعی و اتفاقی دانسته‎اند، چگونه می‎شود اجماع و اتفاق بر مسئله‎ای باشد و ابن تیمیّه آن را بدعت بداند؟

 

عمل اصحاب و تابعین به زیارت

در کتاب‎های علمای اهل سنت، روایات بسیاری مبنی بر سیره و عمل همیشگی اصحاب و تابعین، بر زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وجود دارد:

1- مالک بن انس، از عبدالله بن دینار نقل می‎کند که ابن عمر نزد قبر پیغمبر می‎ایستاد و بر آن حضرت صلوات می‎فرستاد و برای ابوبکر و عمر دعا می‎کرد.(6)

2- بیهقی نیز با سندی از عبدالله بن دینار نقل کرده است که گفت: «دیدم عبدالله بن عمر را که بر قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) ایستاده و بر پیغمبر سلام کرده و دعا می‎کند، بعد برای ابوبکر و عمر دعا کرد.»(7)

3- در وفاء الوفا از ابن عون نقل می‎کند که مردی از نافع پرسید: آیا عمر بر قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) سلام می‎نمود؟ جواب داد: «آری، به تحقیق دیدم او را صد مرتبه یا بیشتر که می‎آمد نزد قبر، می‎ایستاد و می‎گفت: السّلام علی النبی(صلی الله علیه و آله)، السّلام علی أبی بکر، السّلام علی أبی.»(8)

6- علامه امینی(ره) می‎گوید:

«بر اساس روایتی که به طور شایع نقل شده، از عمر بن عبدالعزیز نقل شده است که او همواره از شام به سوی مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قاصد می‎فرستاد تا بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سلام کند و برگردد. در عبارت دیگری است که او همواره قاصدی از شام به مدینه به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روانه می‎کرد؛ این مطلب را بیهقی در کتاب شعب الایمان و ابوبکر احمد بن عمرو نیلی(متوفی 287) در مناسکش و قاضی عیاض در کتاب الشفاء و حافظ ابن جوزی (در کتاب مثیر الغرام الساکن) و تقیّ الدین سبکی در شفاء السقام(9) و دیگران نیز ذکر کرده‎اند.»(10)

شبهه ابن تیمیّه مبنی بر بدعت بودند زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و این که تعظیم غیر خداوند منجرّ به شرک شده و حرام است، شبهه‎ای بی پایه و اساس است چرا که هرگز نمی‎تواند عملی حرام و بدعت باشد و در عین حال مورد عمل اصحاب و تابعین قرار گیرد.

از تعبیر نقل شده معلوم می‎شود که این عمل، مکرر انجام شده، زیرا می‎گوید: «و کان (عمربن عبدالعزیز) یبعث» این تعبیر: «کان» دلالت بر استمرار و تکرار دارد، نه این که یک بار انجام شده باشد.

بنابراین، شبهه ابن تیمیّه مبنی بر بدعت بودند زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و این که تعظیم غیر خداوند منجرّ به شرک شده و حرام است، شبهه‎ای بی پایه و اساس است چرا که هرگز نمی‎تواند عملی حرام و بدعت باشد و در عین حال مورد عمل اصحاب و تابعین قرار گیرد.

 

نظرات علمای اهل تسنن درباره زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله)

با تحقیق در کتاب‎های اهل سنت، به وضوح می‎تواند دریافت که جواز زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) مورد تصریح علمای اهل سنت قرار گرفته و شبهه‎ای در آن نیست. در اینجا برخی از نظرات را ذکر می‎کنیم.

1- یکی از علمای بزرگ اهل سنت به نام "تقی الدین ابوالحسن عبدالکافی السبکی" در کتاب شفاء السقام فی زیارة خیر الأنام، احادیث زیادی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده و درباره سند آن احادیث، بحث نموده و اسناد بسیاری از آنها را صحیح و معتبر دانسته است. در ذیل یکی از این روایات، ضمن بررسی سند آن روایت می‎گوید:

«با این مطلبی که گفتیم بلکه به کمتر از این هم افترای کسی که می‎گوید همه احادیثی که در مورد زیارت وارد شده مجعول و جعلی است، روشن می‎شود.»

سپس می‎گوید: «منزّه است خداوند تبارک، آیا از خدا و رسولش در این گفتار حیا نمی‎کنند، چیزی را می‎گویند که نه عالم و نه جاهل و نه هیچ اهل حدیث و نه غیر اینان، کسی آن را نگفته است، چگونه مسلمانی اجازه می‎دهد که به تمام احادیث – که حدیث زیارت تربت پیامبر نیز یکی از آنهاست – بگوید همه اینها جعل و ساختگی است؟!»

2- در الفقه علی المذاهب الأربعه؛ کتابی که موارد اتفاق علمای مذاهب اربعه را نقل کرده (و این کتاب، فقهی است) می‎گوید: «زیارة قبر النبیّ أفضل المندویات و ورد فیها أحادیث»(11)؛ زیارت قبر پیامبر، با فضیلت‎ترین مستحبات است و در این زمینه، روایاتی وارد شده است.

محمد غزالی – که علمای اهل تسنن او را امام غزالی می‎گویند - نیز در کتاب احیاء العلوم خود، مسافرت را چند قسم کرده و بعد می‎گوید: «یک قسم از مسافرت، مسافرتی است که انسان برای عبادت انجام می‎دهد مثل جهاد، حج، زیارت قبور پیامبران، صحابه، تابعین و اولیا که خود این زیارت کردن، عبادت است.»

3- محمد غزالی – که علمای اهل تسنن او را امام غزالی می‎گویند - نیز در کتاب احیاء العلوم خود، مسافرت را چند قسم کرده و بعد می‎گوید: «یک قسم از مسافرت، مسافرتی است که انسان برای عبادت انجام می‎دهد مثل جهاد، حج، زیارت قبور پیامبران، صحابه، تابعین و اولیا که خود این زیارت کردن، عبادت است.»

بعد ادامه می‎دهد: «زیارت قبور پیامبران، صحابه، تابعین و اولیا با روایتی که می‎گوید: لا تشدّ الرحال ألاّ إلی ثلاثة مساجد، هیچ منافاتی ندارد؛ چون این روایات می‎گوید: سفر برای مساجد جایز نیست مگر این سه مسجد، زیارت با این مسئله تفاوت دارد و با هم منافاتی ندارند.»(12)

4- علامه امینی(ره) بیش از چهل نفر از بزرگان و علمای مذاهب اربعه را نام می‎برد که کلمات آنها را در استحباب زیارت و سفر برای آن را نقل می‎کند.(13)

5- سمهودی(متوفّی 911 هـ.ق.) روایات زیادی در استحباب زیارت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) نقل کرده است و بعد می‎گوید:

«فصل دوم در بقیه دلایل زیارت است، اگرچه متضمن لفظ زیارت نیستند و همچنین بیان تأکید مشروعیت زیارت و نزدیک بودن به درجه وجوب تا آنجا که بعضی، لفظ وجوب را بر آن اطلاق نموده‎اند و از آن به وجوب زیارت رسول الله تعبیر کرده‎اند. بنابراین درستی به سوی قبر پیامبر جهت زیارت آن حضرت رفتن و صحیح بودن نذر زیارت آن حضرت و اجیر گرفتن برای رساندن سلام به آن حضرت از یقینیات است.»(14)

6- در مسند ابی حنیفه از ابن عمر است که گفت: من السنة ان تأتی قبر النبی(صلی الله علیه و آله) من قبل القبلة و تجعل ظهرک إلی القبلة و تستقبل القبر بوجهک ثمّ تقول السلام علیک أیّها النبیّ و رحمة الله و برکاته»(15)؛ از سنت است که از طرف قبله، به سمت مرقد پیامبر بروی، پشت خود را به سمت قبله قرار دهی و رو به قبر نمایی؛ یعنی قبر را مقابل خود قرار دهی، بعد بگویی سلام بر تو ای پیغمبر و رحمت خدا و برکات او بر تو باد.

7- از ابن عربی نقل شده است که: «زیارة قبور الأنبیاء و الصحابة والتابعین و العلماء و سائر المرسلین للبرکة أثر معروف»

(16)؛ زیارت قبور انبیاء، صحابه، تابعین، علما و سایر مرسلین برای برکت است، که روایت معروفی است.

8- ابی عمران مالکی گفته است: «زیارة قبر النبیّ(صلی الله علیه و آله) واجبةٌ قال عبدالحقّ؛ یعنی من السنن الواجبة»

(17)؛ زیارت قبر پیغمبر واجب است و عبدالحق صقلی، این وجوب را به سنت‎های واجب تفسیر کرده است.

10- صاحب وفاء الوفا از فقها و علمای حنفی نقل می‎کند که آنها می‎گویند: «زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از با فضیلت‎ترین مستحبات است ... و بعد از آن که اجماع بر آن هست، حاجتی به بررسی و تتبع آنها نیست.»

بهوتی می‎نویسد: «زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای مردان و زنان مستحب است، به دلیل عموم روایتی که دارقطنی از ابن عمر نقل کرده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس حج به جا آورد و بعد از مرگم، قبر مرا زیارت کند، مانند این است که مرا در حال حیاتم زیارت نموده است. و در روایتی دیگر است: «هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعتم برای او واجب می‎شود.»

12- محی الدین نووی می‎نویسد:

«به دلیل روایتی از ابن عباس، زیارت قبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مستحب است، وی نقل کرده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من برای او واجب می‎شود. و مستحب است که زائر در مسجد رسول خدا نماز بخواند، چون آن حضرت فرمود: یک نماز در مسجد من، برابر است با هزار نماز در سایر مساجد.»

13- بکری دمیاطی می‎نویسد:

«فایده زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سنت مؤکّد است. وقتی کلام مصنّف درباره مناسک از قبیل ارکان، واجبات و مستحبات به پایان رسید، شروع می‎کند به بحث درباره چیزی که حقّ مؤکّد بر هر مسلمانی به ویژه حاجی است و آن زیارت آقای ما رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.»(18)

14- محمّد بن شربینی می‎نویسد:

«زیارت قبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مستحب است؛ به دلیل فرمایش آن حضرت که فرمود: هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من برای او واجب می‎شود.

نیز به دلیل فرموده حضرت که فرمود: هر کس برای زیارت من بیاید، و جز زیارت من، کار دیگری نداشته باشد، بر خداوند حق است که روز قیامت مرا شفیع او قرار دهد. ابن سکن این روایت را در سنن خود، جزو اخبار صحیح نقل کرده است.

بخاری روایت کرده است که حضرت فرمود: هر کس نزد قبرم بر من درود فرستد، خداوند فرشته‎ای را می‎گمارد تا آن را به من برساند و خدا کار دنیا و آخرت او را کفایت می‎کند و روز قیامت، من شفیع و یا شاهد او خواهم بود.

در حدیثی آمده است که حضرت فرمود: هر کس حج به جا آورد ولی مرا زیارت نکند به من جفا کرده است. این روایت را ابن عدی در کتاب الکامل نقل کرده‎اند. (19)

15- بهوتی می‎نویسد:

«زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای مردان و زنان مستحب است، به دلیل عموم روایتی که دارقطنی از ابن عمر نقل کرده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس حج به جا آورد و بعد از مرگم، قبر مرا زیارت کند، مانند این است که مرا در حال حیاتم زیارت نموده است. و در روایتی دیگر است: «هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعتم برای او واجب می‎شود.»(20)

با توجه به روایات و نظرات علمای اهل تسنن دریافتیم که ایشان نه تنها زیارت مرقد مطهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بدعت نمی‎دانند بلکه مستحب و به نظر برخی واجب دانسته و آن زیارت را موجب شفاعت حضرت در قیامت می‎دانند. و این که وهابیان با زیارت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مخالفت می‎کنند از عقاید گمراه کننده خودشان است و ربطی به عقاید اهل تسنن ندارد. نظر شیعه هم که در این مورد واضح و روشن می‎باشد. 


پی‎نوشت‎ها:

1- و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم می‎کردند (و فرمان‎های خدا را زیر پا می‎گذاردند)، به نزد تو می‎آمدند؛ و از خدا طلب آمرزش می‎کردند؛ و پیامبر هم برای آنها استغفار می‎کرد؛ خدا را توبه‎پذیر و مهربان می‎یافتند.(نساء/ 64)

2- وفاءالوفا، ج 4، ص 1362.

3- همان، ص 1366.

4- مسند، ابی حنیفه، حدیث زیارة قبر النبیّ، ص 201.

5- الفقه علی المذاهب الأربعه، ج 1، ص 590.

6- الموطّأ، ج 1، ص 166.

7- سنن بیهقی، ج 5، ص 245، کتاب الحج، باب زیارة قبر النبی صلی الله علیه وآله.

8- وفاء الوفا، ج 4، ص 1358.

9- شفاء السقام، ص 41.

10- الغدیر، ج 5، ص 127/ وفاء الوفا، ج 4، ص 1357.

11- الفقه علی المذاهب الاربعه، ج 1، ص 590.

12- ردّ المختار علی الدر المختار، ج 2، ص 689.

13- الغدیر، ج 5، ص  109.

14- وفاء الوفا، ج 4، ص 1349.

15- مسند ابی حنیفه، 201، حدیث زیارة قبر النبیّ صلی الله علیه وآله.

16- وفاء الوفا، ج 4، ص 1363.

17- همان، ص 1364.

18- اعانة الطالبین، ج 2، ص 312.

19- مغنی المحتاج، ج 1، ص 512.

20- کشّاف القناع، ج 5، ص 37.

برگرفته از کتاب وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، آیة الله جعفر سبحانی؛ آیین وهابیت، آیة الله جعفر سبحانی؛ توحید و زیارات، آیة الله سیدحسن طاهری خرم آبادی.

                                                                                                                              گروه دین و اندیشه تبیان

                                                                                                                                      مهری هدهدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

دستاویز وهابیان در توحید

زیارت حرم امام رضا علیه السلام

در مقالات قبل(سرشاخه وهابیت و وهابیت؛ فرقه‎ای علیه شیعه و سنی) گفتیم که «وهابیت» جریانی فکری - سیاسی است که در قرن اخیر ظهور کرده و پیرو برخی اندیشه‌های افراطی سده‌های سوم و چهارم اسلامی می‎باشد؛ که به این جریان «سلفیه» نیز می‌گویند.

در این عصر «محمدبن عبدالوهاب» با طرح و تبلیغ برداشتی بی‌پایه‌ از مفهوم «توحید» و «شرک»، و بزرگنمایی باورهای خرافی موجود در عربستان، در میان مردم ساده، بی بضاعت و بدوی "نجد" نفوذ کرده، و پس از مهاجرت به "درعیه" و برخورداری از حمایت سیاسی و نظامی حاکم آن «محمد بن سعود»، دیدگاه‎های قابل انتقاد و نادرست خود را در سراسر عربستان منتشر کرد.

«محمد بن سعود» بزرگ آل سعود و جدّ پادشاهان کنونی در عربستان سعودی است، که توانست با حمایت خود از نفوذ مذهبی محمد بن عبد الوهاب و تبلیغات وی، از جهت سیاسی، در منطقه سیاسی نفوذ یابد.

همراهی نفوذ مذهبی و سیاسی این دو در "درعیه"، نقطه آغاز تاریخ خونین وهابیت به شمار می‌رود. زیرا محمد بن سعود با فتوای جاهلانه محمد بن عبد الوهاب که مسلمانان غیر وهابی را به نوعی مشرک و شایسته مرگ می‌پنداشت، مسلمانان و شیعیان بی‌گناه سرزمین‎های اطراف را مورد هجوم و تاراج قرار داد، و جنگ‎های خونین فراوانی را به برخی دولت‌های اسلامی تحمیل نمود. (1)

یکی از اشکال‎هایی که وهابی‎ها به مسلمانان وارد می‎کنند؛ زیارت کردن، بوسیدن و تبرک جستن و انواع احترام‎هایی است که مسلمانان به قبور انبیا، اولیا، صالحان و علما دارند. وهابی‎ها اینگونه احترام‎ها و اظهار علاقه و محبت را خلاف توحید و شرک می‎دانند.

پس از محمد بن عبدالوهاب برخی فرزندان و نوادگان او که در عربستان به «آل الشیخ» معروف‌اند راه او را ادامه دادند و با تألیف رسائل و کتب وهابی، و استفاده از روش‎های خشونت‌آمیز نقش غیر قابل انکاری را در تحکیم مبانی و گسترش دیدگاه‎های وهابی در میان سرزمین‎های اسلامی ایفا نمودند. خشونت و تکفیر برجسته‌ترین ویژگی تاریخی جریان وهابی بوده است؛ ویژگی‌ای که اکنون نیز در سرزمین عربستان کما بیش به چشم می‌خورد، و گاهی در فتواهای عجیب مفتیان وهابی علیه شیعیان، و رفتار خشن و بی‌ادبانه برخی وهابیان با حجّاج بیت الله الحرام و زائران مدینه منوّره نمود می‌یابد.

 

پیروان مذهب حنبلی

وهابیان، خود را پیروان مذهب جدیدی در اسلام نمی‌دانند و بیشتر خود را به مذهب حنبلی که یکی از مذاهب چهارگانه اهل تسنّن است منتسب می‌کنند. اما تردیدی نیست که مبانی و دیدگاه‎های اینان تفاوت‌های جدّی با دیدگاه‎های مذهب حنبلی و به طور کلی همه مذاهب اسلامی دارد. از این رو، برخی این جریان فکری - سیاسی را یک مذهب نوین انحرافی برمی‌شمارند که نسبت قابل توجهی با مذاهب اهل تسنن ندارد.

 

طرح اشکال

در متون وهابیت هیچ واژه‎ای به اندازه «توحید» و «شرک» به کار نرفته است؛ لذا مهم‌ترین پایه اندیشه وهابیون را باید در ذیل این دو واژه بررسی کرد.

خشونت و تکفیر برجسته‌ترین ویژگی تاریخی جریان وهابی بوده است؛ ویژگی‌ای که اکنون نیز در سرزمین عربستان کما بیش به چشم می‌خورد، و گاهی در فتواهای عجیب مفتیان وهابی علیه شیعیان، و رفتار خشن و بی‌ادبانه برخی وهابیان با حجّاج بیت الله الحرام و زائران مدینه منوّره نمود می‌یابد.

یکی از اشکال‎هایی که وهابی‎ها به مسلمانان وارد می‎کنند؛ زیارت کردن، بوسیدن و تبرک جستن و انواع احترام‎هایی است که مسلمانان به قبور انبیا، اولیا، صالحان و علما دارند. وهابی‎ها اینگونه احترام‎ها و اظهار علاقه و محبت را خلاف توحید و شرک می‎دانند.

در این مبحث ابتدا باید حد و مرز توحید و شرک و عبادت و غیر عبادت روشن شود تا مشخص شود که اینگونه اعمال خلاف توحید است و مسلمانان با این اعمال مشرک هستند یا نه؟!

 

توحید در نگاه وهابیون

از دیدگاه محمد بن عبدالوهاب و پیروان او، توحید بر دو بخش است: توحید ربوبیّت و توحید الوهیّت.

منظور اینان از توحید ربوبیّت؛ اعتقاد به یکتایی خداوند در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است.

و منظورشان از توحید الوهیّت، چیزی است که آن را توحید در عبادت خداوند معرفی می‌نمایند. از نگاه وهابیان، توحیدی که در برابر شرک قرار می‌گیرد ترکیبی از هر دو بخش است. بنابراین، امکان دارد کسی به یگانگی خداوند متعال در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان معتقد باشد، اما کاملاً «مشرک» باشد! بدین معنا که غیر خداوند یکتا را مورد «عبادت» قرار دهد.

وهابیان از «عبادت»، تفسیر وسیعی ارائه می‌دهند و آن را شامل هرگونه تعظیم و تقدیس می‌پندارند. از این رو، معتقدند که مسلمانان با تقدیس برخی چیزها یا مکان‎ها، و حتی تعظیم قبور پیامبر و ائمه، در واقع آنان را عبادت می‌کنند. از نگاه اینان هرگونه توسل به اولیاء و عرض حاجت در نزد قبور آنان از مصادیق کفر است!

اینان عبادت را علاوه بر اسلام و ایمان و احسان؛ شامل دعا، بیم، امید، توکل، رغبت، هراس، خشوع، خشیت، انابه، کمک گرفتن، استعاذه، استغاثه، ذبح و نذر می‌دانند. طبیعی است که چنین تفسیر وسیع و بی‌پایه‌ای از عبادت، بسیاری از یکتاپرستان و مسلمانان جهان را در جرگه مشرکان وارد می‌کند! و این تفکر خطرناکی است که متأسفانه وهابیان بی‌باکانه بدان پای‌بند هستند!

وهابیان از «عبادت»، تفسیر وسیعی ارائه می‌دهند و آن را شامل هرگونه تعظیم و تقدیس می‌پندارند. از این رو، معتقدند که مسلمانان با تقدیس برخی چیزها یا مکان‎ها، و حتی تعظیم قبور پیامبر و ائمه، در واقع آنان را عبادت می‌کنند. از نگاه اینان هرگونه توسل به اولیاء و عرض حاجت در نزد قبور آنان از مصادیق کفر است!

دیدگاه محمد بن عبدالوهاب درباره توحید در یکی از رسائل او به نام «القواعد الأربعة» آمده است. او در این رساله مختصر، با استناد به ظواهر برخی آیات و روایات، برای توحید، چهار رکن ذکر نموده، که در واقع ارکان وهابیت است:

1- کافران زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) به این که خداوند خالق و مدبّر جهان است اقرار داشتند ولی این اقرار، باعث مسلمان شدن ایشان نمی‎شد.

2- کافران عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‌گفتند که برای نزدیک شدن به خداوند و طلب شفاعت، بت‎ها را می‌خوانیم.

3- پیامبر(صلی الله علیه و آله) در میان کسانی ظهور فرمود که از حیث عبادت متفاوت بودند؛ برخی فرشتگان، برخی پیامبران و صالحان، بعضی درختان و سنگ‎ها، و عده‎ای خورشید و ماه را می‌پرستیدند، اما پیامبر با همه آنان جهاد فرمود و میان آنان فرقی نگذاشت.

4- مشرکان زمان ما از مشرکان زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) مشرک‌تراند! چرا که مشرکان زمان پیامبر تنها به هنگام آسایش شرک می‌ورزیدند و به هنگام دشواری، مخلص می‌شدند، اما مشرکان زمان ما، هم به هنگام آسایش و هم به هنگام دشواری مشرک‌اند! (2)

وی در رساله دیگرش به نام «کشف الشبهات» نیز بر این دیدگاه افراطی پای فشرده، و بیش از 24 بار مسلمانان غیر وهابی را مشرک، و بیش از 25 مرتبه آنان را کافر، بت‌پرست، مرتد، منافق و شیطان خوانده است! این دیدگاه عجیب تقریباً در همه منابع وهابی به چشم می‌خورد. از این رو، برخی چون سیّد محسن امین عاملی و سیّد مرتضی عسکری وهابیان را به «خوارج» تشبیه، و دیدگاه‎های اینان را به تفصیل با دیدگاه‎های آنان مقایسه و تطبیق داده‎‌اند.

جای شگفتی دارد که محمّد بن عبدالوهاب با وجود اهمیتی که برای مسأله توحید قائل بود؛ و مسلمانان، علی الخصوص شیعیان را مشرک می‎نامید! خدا را جسم می‌انگاشت، و باور داشت که نشستن خدا بر عرش و نزول او به آسمان دنیا و ثبوت دست و صورت و جهت برای او حقیقی است!
جای شگفتی دارد که محمّد بن عبدالوهاب با وجود اهمیتی که برای مسأله توحید قائل بود؛ و مسلمانان، علی الخصوص شیعیان را مشرک می‎نامید! خدا را جسم می‌انگاشت، و باور داشت که نشستن خدا بر عرش و نزول او به آسمان دنیا و ثبوت دست و صورت و جهت برای او حقیقی است!

اقسام توحید در تفکر شیعه

توحید مهمترین مسئله در ادیان الهی است و اساسی‎ترین وظیفه پیامبران نیز اینست که انسانها را به سمت یکتاپرستی و توحید رهنمون باشند. توحید اقسام مختلفی دارد که در مورد هر یک توضیح اجمالی می‎دهیم.

الف – توحید ذاتی: یعنی خدا یکی است و نظیر و مانند ندارد. یگانه است و به ذات او ترکیب راه ندارد.

ب- توحید در صفات: خداوند دارای دوگونه صفات است؛ صفات ذات و صفات فعل. صفات ذات خدا، عین ذات اوست و دوگانگی بین او و صفات ذاتش وجود ندارد. مانند: علم و قدرت . و صفات فعل به کارهای خدا برمی‎گردد؛ مانند خالقیت، رازقیت و امثال آن.

ج- توحید در خالقیت: به این معنا که آفریدگار و خالق هستی یکی است و جز او خالقی وجود ندارد و علل و اسبابی هم که در جهان تاثیر دارند از سوی خداست.

د- توحید در تدبیر: یعنی کارگردان جهان خداست. اوست که انسان و جهان را آفرید و تدبیر و سرپرستی هستی را به عهده گرفت. اکثر مشرکان اعتراف داشتند که خالق اصلی خداوند است، ولیکن می‎گفتند خداوند وقتی موجودات را آفرید تدبیر آنها را به ملائکه، اجنه و ارواح واگذار کرد. پس آنها دنیا را اداره می‎کنند. توحید در تدبیر یعنی انسان تدبیر امور را نیز از خدا بداند.

ه – توحید در عبادت: منظور از این نوع توحید آن است که عبادت و پرستش، منحصر خداوند است و بر این اصل همه مسلمانان اتفاق نظر دارند.(3)

و – توحید در تقنین و تشریع: یعنی حکم و قانونگذاری را خاص خدا بدانیم مگر این که خداوند آن را به فردی واگذار کرده باشد.

ز – توحید در ولایت و حاکمیت: یعنی سرپرستی و ولایت جامعه مخصوص خداوند است.

ح – توحید در اطاعت: یعنی اطاعت مخصوص خداوند است و از هیچ انسانی اطاعت کردن جایز نیست، مگر این که خداوند به اطاعت کردن از او فرمان دهد، مانند رسول خدا و ائمه معصومین (علیهم‎السلام) .(4)

 

وهابیت در قسم توحید در عبادت، به دیگر مسلمانان علی الخصوص شیعه، شبهه وارد کرده است که شیعیان، پیامبر و ائمه اطهار(علیهم‎السلام) را می‎پرستند؛ در مقاله بعدی به این شبهه پاسخ می‎دهیم.


پی‎نوشت‎ها:

1- ذهبی، محمدبن احمد، تاریخ الاسلام، دارالکتب العربی .

2- محمد بن عبدالوهاب، القواعد الأربعة، رئاسة ادارات البحوث العلمیة و الافتاء و الدعوة و الإرشاد بالمملکة العربیة السعودیة .

3- وهابیت، مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 53.

4- تبیین باورهای شیعی، ج 1، سید حسن طاهری خرم آبادی، ص 42 .

 

                                                                                                                       گروه دین و اندیشه سایت تبیان

                                                                                                                                   مهری هدهدی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

وهابیت؛ فرقه‎ای علیه شیعه و سنی

محمد بن عبدالوهاب

در مقاله قبلی از ابن تیمیه و افکارش گفتیم که برای شناخت فرقه گمراه کننده وهابیت لازم می‎نمود. گفتیم که افکار ابن تیمیه از همان روزهای نخست از سوی اندیشمندان و علمای شیعه و سنی مورد نقد قرار گرفت و در این زمینه کتاب‎های بسیاری نگاشته شد.

اما متاسفانه پس از گذشت حدود 5 قرن از ابن تیمیه، آراء و افکار وی توسط فردی به نام محمدبن عبدالوهاب (که از علمای بزرگ عربستان سعودی بوده)، از انزوا بیرون آورده شد و موجی از تفرقه را بین مسلمانان ایجاد نمود و باعث کشتاری شدید بین ایشان شد.

ترویج آراء ابن تیمیه از سوی محمدبن عبدالوهاب (که عنوان مکتب وهابیت را به خود گرفت) باعث حمله وهابیون با پشتیبانی سیاسی – نظامی شیوخ برخی از قبایل "نجد" به مناطق مسلمان‎نشین حجاز، عراق، شام و یمن، در دهه‎های نخست قرن 13 هجری و قرن 19 میلادی شد.

در دورانی که انگلیسی‎ها، فرانسوی‎ها، روس‎های تزار و آمریکایی‎ها چشم طمع به کشورهای اسلامی دوخته بودند؛ محمدبن عبدالوهاب مسلمانان را به جرم "شفاعت‎خواهی از پاکان" و "زیارت قبور اولیاء خدا" مشرک و بت‎پرست و واجب القتل! معرفی کرد و اعراب بادیه‎نشین را برانگیخت که مناطق سنی‎نشین و شیعه‎نشین حجاز، عراق، شام و یمن را به خاک و خون بکشند و اموال مسلمین را به عنوان غنیمت جهاد با کفار به غارت برند!

نکته عجیب و غیرقابل هضم در این جریان، مسئله فتوای محمدبن عبدالوهاب (به عنوان یک فقیه مسلمان) به تکفیر مسلمانان جهان و تشویق و ترغیب پیروان خویش به قتل و غارت فجیع آنان به اتهام شرک و بت‎پرستی است که صحنه‎ای جانگداز در طول دو قرن اخیر پیش آورده است.

محمد بن عبدالوهاب در دوران تحصیل در مدینه، گهگاه مطالبی بر زبانش جاری می‌شد که از عقایدی خاص حکایت داشت، چندان که اساتید وی نسبت به آینده‌اش نگران شده و می‌گفتند: اگر این فرد به تبلیغ بپردازد گروهی را گمراه خواهد کرد.

وی در کتاب کشف الشبهات می‎نویسد: «کسانی که فرشتگان و پیامبران و اولیاء الله را شفیع قرار داده، و به وسیله آنها نزد پروردگار تقرب می‎جویند، خونشان حلال و قتل آنان جایز است.»(1)

خشونت و قساوتی که در ذات این فرقه نهفته و مظاهر آن در ترورها و سر بریدن‎های فجیع شیعیان در پاکستان و افغانستان است؛ باور نکردنی است.

و اینک محمدبن عبدالوهاب را بیشتر بشناسیم:

محمدبن عبدالوهاب در سال ۱۱۱۵ق در شهر عُیَینه از توابع نجد دیده به جهان گشود. پدر وی عبدالوهاب، که مردی صالح و متقی بود، از قضات آن شهر به شمار می‌رفت. محمد، فقه حنبلی را در زادگاه خود آموخت. سپس برای تکمیل معلومات رهسپار مدینهٔ منوره شد و در آنجا به تحصیل حدیث و فقه پرداخت.

در دوران تحصیل در مدینه، گهگاه مطالبی بر زبانش جاری می‌شد که از عقایدی خاص حکایت داشت، چندان که اساتید وی نسبت به آینده‌اش نگران شده و می‌گفتند: اگر این فرد به تبلیغ بپردازد گروهی را گمراه خواهد کرد.(2)

پس از چندی، محمدبن عبدالوهاب مدینه را به سوی نقاط دیگر ترک کرد و چهار سال در بصره، پنج سال در بغداد، یکسال در کردستان و دو سال در همدان اقامت گزید. اندک زمانی نیز در اصفهان و قم بود و آنگاه از سمت بصره به احساء رفت و از آنجا به «حُرَیمله»، اقامتگاه پدرش رفت.

وی تا زمانی که پدرش در قید حیات بود، کمتر سخن می‌گفت. ولی منازعات سختی میان او و پدرش در می‌گرفت. ولی پس از درگذشت پدر در سال ۱۱۵۳ ق، محمد پرده از روی عقاید خود برداشت.(3)

 

تبلیغات محمدبن عبدالوهاب

تبلیغات محمدبن عبدالوهاب در شهر «حریمله» افکار عمومی را برآشفت، به گونه‌ای که ناچار شد آنجا را به سوی «عیینه» (زادگاهش) ترک کند. در «عیینه» با حاکم وقت، عثمان بن معمر، تماس گرفت و دعوت جدید خود را با او در میان نهاد و قرار شد که او با پشتیبانی حاکم، آیین خود را تبلیغ کند. ولی فرمانروای «احساء» که مقامی برتر از حاکم عیینه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هرچه زودتر محمدبن عبدالوهاب را از شهر عیینه بیرون کند.

محمدبن سعود بر قبائل "عتوب" و "عنزه" امارت داشت. وی افکار شیخ محمدبن عبدالوهاب را شعار حکومت خود قرار داد و برای نشر آن با شهر‌های مجاور خود جنگ‎ها کرد و مرکز حکومت خود را "درعیه" قرار داد، در آن زمان "ریاضی‌ها" از دعوت او سرپیچیدند و "دهام بن دواس" امیر ریاض با ابن سعود سال‎ها جنگید تا عاقبت مغلوب شد و حکومت ریاض به ابن سعود رسید. پس از ابن سعود، پسرش عبدالعزیز بن سعود به امارت رسید. او نیز برای نشر آئین وهابیت کوشش‎ها و جنگ‎ها کرد.

بنابراین وی ناچار شد مکان سومی را به نام «درعیه» برای اقامت برگزیند که محمدبن سعود (جد آل سعود) بر آن حکومت می‌کرد. او دعوت خود را با حاکم درعیه در میان نهاد و هر دو پیمان بستند که رشتهٔ دعوت از آنِ محمدبن عبدالوهاب و زمام حکومت در دست محمد بن سعود باشد. برای استحکام این روابط، ازدواجی نیز بین دو خانواده صورت گرفت.

محمدبن سعود بر قبائل "عتوب" و "عنزه" امارت داشت. وی افکار شیخ محمدبن عبدالوهاب را شعار حکومت خود قرار داد و برای نشر آن با شهر‌های مجاور خود جنگ‎ها کرد و مرکز حکومت خود را "درعیه" قرار داد، در آن زمان "ریاضی‌ها" از دعوت او سرپیچیدند و "دهام بن دواس" امیر ریاض با ابن سعود سال‎ها جنگید تا عاقبت مغلوب شد و حکومت ریاض به ابن سعود رسید. پس از ابن سعود، پسرش عبدالعزیز بن سعود به امارت رسید. او نیز برای نشر آئین وهابیت کوشش‎ها و جنگ‎ها کرد. (4)

محمدبن عبدالوهاب تبلیغ خود را در پرتو قدرت حاکم آغاز کرد. زمانی نگذشت که هجوم به قبایل اطراف و شهرهای نزدیک شروع شد و سیل غنایم از اطراف و اکناف به شهر درعیه که شهر فقیر و بدبختی بود، سرازیر گشت. این غنایم چیزی جز اموال مسلمانان منطقهٔ «نجد» نبود که با متهم شدن به شرک و بت‌پرستی، اموال و ثروتشان بر سپاه محمدبن عبدالوهاب حلال شده بود تا آنجا که "آلوسی" که خود تمایلات وهابی‌گری دارد، از مورخی به نام "ابن بُشر نجدی" چنین نقل می‌کند:

«من در آغاز کار، شاهد فقر و تنگدستی مردم درعیه بودم ولی بعدها این شهر در زمان سعود (نوهٔ محمد بن سعود) به صورت شهری ثروتمند درآمد، تا آنجا که سلاح‎های مردم آن، با زر و سیم زینت یافته بود. بر اسبان اصیل و نجیب سوار می‌شدند و جامه‌های فاخر در بر می‌کردند و از تمام لوازم ثروت بهره‌مند بودند، به حدی که زبان از شرح آن قاصر است.»(5) 

محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود

دو چیز به انتشار دعوت محمدبن عبدالوهاب در میان اعراب بادیه‌نشین نجد کمک کرد:

۱. حمایت سیاسی و نظامی آل سعود.

۲. دوری مردم "نجد" از تمدن، علم و معارف اسلامی.(6)

جنگ‌هایی که وهابیان در نجد و خارج از نجد(همچون حجاز، یمن، شام و عراق) داشتند، جاذبه‌ای دلفریب داشت: ثروت هر شهری که با قهر و غلبه بر آن دست می‌یافتند، بر مهاجمین حلال بود، اگر می‌توانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار می‌دادند و در غیر این صورت به غنایمی که به دست‌ آورده بودند، اکتفا می‌کردند.(7) 

سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت و پس از وی پیروان او به همین روش ادامه دادند. مثلاً در سال 1216 امیر سعود سپاهی مرکّب از بیست هزار را مجهز کرد و به کربلا حمله‎ور شدند. سپاه وهابی جنایات بسیاری در شهر کربلا انجام دادند، از جمله پنج هزار تن و یا بیشتر را به قتل رساندند.

آیین وهابیت بر اساس عملکرد، عقاید و باورهای شیخ محمدبن عبدالوهاب شکل گرفت. امروزه نیز این فرقه بر عقاید شیخ محمد و دیگر رهبران آن پافشاری می‎کنند.

"جمیل صدقی زهاوی" در خصوص فتح طائف به دست وهابیان می‌نویسد: از زشت‌ترین کارهای وهابیان، قتل عام مردم است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند. طفل شیرخوار را بر روی سینهٔ مادرش سر می‌بریدند. جمعی را که مشغول فراگرفتن قرآن بودند، همه را کشتند. چون در خانه‌ها کسی باقی نماند به دکان‎ها و مساجد رفتند و هر کس بود، حتی گروهی که در حال رکوع و سجود بودند، را کشتند. کتاب‎ها را که در میان آنها تعدادی مصحف شریف(قرآن) و نسخه‌هایی از صحیح بخاری و مسلم (از معتبرترین کتاب‎های حدیثی در نزد اهل تسنن) و دیگر کتب حدیث و فقه بود در کوچه و بازار افکندند و آنها را پایمال کردند. این واقعه در سال ۱۲۱۷ق اتفاق افتاد.

کشتار توسط وهابیان در عتبات عالیات

کشتار وهابیان در عتبات عالیات؛ صفحه‌ای سیاه در تاریخ اسلام است. "صلاح‌الدین مختار" که از نویسندگان وهابی است می‌نویسد: در سال ۱۲۱۶ ق. امیر سعود با سپاه بزرگی، متشکل از مردم نجد و عشایر جنوب، حجاز، تهامه و دیگر نقاط، به قصد عراق حرکت کرد. وی در ماه ذی القعده به شهر کربلا رسید و آنجا را محاصره کرد.

سپاهش، برج و باروی(دیوار) شهر را خراب کرده، به زور وارد شهر شدند و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار و خانه‌ها بودند به قتل رساندند. سپس نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطه‌ای به نام ابیض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقیه، به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم، بین مهاجمین تقسیم شد.(8)

"ابن بشر"، مورخ نجدی، دربارهٔ حملات وهابیان به نجف می‌نویسد: در سال ۱۲۲۰ق، سعود با سپاهی انبوه از نجد و اطراف آن، به بیرون مشهد معروف در عراق (مقصود، نجف اشرف است) فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراکنده ساخت. وی دستور داد باروی شهر را خراب کنند ولی سپاه او زمانی که به شهر نزدیک شدند به خندق عریض و عمیقی برخوردند که امکان عبور از روی آن وجود نداشت. در جنگی که بین طرفین رخ داد، بر اثر تیراندازی از باروهای شهر، جمعی از سپاهیان سعود کشته شدند و بقیهٔ آنها از گرد شهر عقب نشسته، به غارت روستاهای اطراف پرداختند.(9)

به این نکته توجه کنیم که وهابیان تنها بلاد شیعه‌نشین را مورد تاخت و تاز خود قرار نمی‌دادند؛ بلکه کلیهٔ مناطق مسلمان‌نشین حجاز، عراق و شام، در تیرس حملات وهابیان قرار داشت و تاریخ در این مورد، از هجوم‌های وحشیانه‌ای گزارش می‌دهد که در اینجا به یک مورد اشاره می‌کنیم:

وهابیت فرقه‎ای است که نه پایبندی بر اعتقادات مذاهب اهل تسنن دارد و نه بر اعتقادات تشیع، و از تمامی مذاهب معتبر اسلام خارج است و علمای چهارگانه اهل تسنن و علمای تشیع در ردّ این فرقه کتاب‎های بسیاری نوشته‎‎اند. و علمای مذاهب چهارگانه و علمای تشیع، نسبت به رهبران و پیروان وهابیت حکم به گمراهی و خروج از راه و روش مسلمانان داده‌اند؟

"جمیل صدقی زهاوی" در خصوص فتح طائف به دست وهابیان می‌نویسد: از زشت‌ترین کارهای وهابیان، قتل عام مردم است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند. طفل شیرخوار را بر روی سینهٔ مادرش سر می‌بریدند. جمعی را که مشغول فراگرفتن قرآن بودند، همه را کشتند. چون در خانه‌ها کسی باقی نماند به دکان‎ها و مساجد رفتند و هر کس بود، حتی گروهی که در حال رکوع و سجود بودند، را کشتند. کتاب‎ها را که در میان آنها تعدادی مصحف شریف(قرآن) و نسخه‌هایی از صحیح بخاری و مسلم (از معتبرترین کتاب‎های حدیثی در نزد اهل تسنن) و دیگر کتب حدیث و فقه بود در کوچه و بازار افکندند و آنها را پایمال کردند. این واقعه در سال ۱۲۱۷ق اتفاق افتاد.(10)  

وهابیان پس از قتل عام طائف، نامه‌ای به علمای مکه نوشته و آنان را به آیین خویش دعوت کردند. سپس صبر کردند تا ایام حج تمام شد و حاجیان از مکه بیرون رفتند، آنگاه قصد مکه نمودند.

به نوشتهٔ شاه فضل رسول قادری(هندی)، علمای مکه در کنار کعبه گرد آمدند تا به نامهٔ وهابیان نجد پاسخ گویند، در حین گفتگو و مشاورهٔ آنان، ناگهان جمعی از ستمدیدگان طائف داخل مسجدالحرام شدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بیان داشتند و در میان مردم شایع شد که وهابیان به مکه آمده و کشتار خواهند کرد.

مردم مکه سخت در وحشت و اضطراب افتادند، چندان که گویی قیامت برپا شده‌ است. علما اطراف منبر (در مسجدالحرام) جمع شدند. ابوحامد خطیب به منبر رفت و نامهٔ وهابیان و جواب علما در رد عقاید آنان را قرائت کرد. آنگاه خطاب به علما و قضات و فقها گفت: گفتار نجدیان را شنیدید و عقایدشان را دانستید.

دربارهٔ آنان چه می‌گویید؟ همهٔ علما و مفتیان مذاهب اربعهٔ اهل تسنن، از مکهٔ مشرفه و سایر بلاد اسلامی که برای ادای مناسک حج آمده بودند، به کفر وهابیان حکم کردند و بر امیر مکه واجب دانستند به مقابلهٔ با آنان بشتابد و افزودند که بر مسلمین واجب است او را یاری کنند و با وی در جهاد شرکت نمایند و هر کس بدون عذر، تخلف کند، گنهکار بوده و هر کس در این راه شرکت کند مجاهد و در صورت کشته شدن شهید خواهد بود. در این امر، اتفاق نظر بود و فتوای مزبور را نوشتند و همه مُهر کردند.(11)

بدینگونه می‎بینیم که آیین وهابیت از دیرباز از سوی کلیه فرق اسلامی (اعم از شیعه و سنی) محکوم به بطلان بوده است.

وهابیان با این افکار خشن باعث ایجاد اختلاف و تشتت و درگیری میان مسلمانان شده‎اند و استعمار را خشنود نمودند. تا جایی که «لورد کورزون» در توصیف شریعت وهابیت می‎گوید: "این دین عالی‎ترین و پربهاءترین دینی است که برای مردم به ارمغان آورده شده است." با این که محمدبن عبدالوهاب از دنیا رفته است ولی مستشرقین و استعمارگران دائما در صدد دفاع از افکار او هستند، تا جایی که مستشرق یهودی «جولد تسهیر» او را پیامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افکار او تحریک می‎نماید.

وهابیت فرقه‎ای است که نه پایبندی بر اعتقادات مذاهب اهل تسنن دارد و نه بر اعتقادات تشیع، و از تمامی مذاهب معتبر اسلام خارج است و علمای چهارگانه اهل تسنن و علمای تشیع در ردّ این فرقه کتاب‎های بسیاری نوشته‎‎اند. و علمای مذاهب چهارگانه و علمای تشیع، نسبت به رهبران و پیروان وهابیت حکم به گمراهی و خروج از راه و روش مسلمانان داده‌اند؟

وهابیت فرقه‎ای است که دشمنان اسلام آن را برای تفرقه افکنی و سوء استفاده از مسلمانان ایجاد کرده است. دشمنان که همواره از اسلام و اعتقادات آن واهمه داشته‎اند مدام در پی آن بوده‎اند که بین مذاهب مختلف مسلمین تفرقه ایجاد کنند و حمایت از وهابیت توسط دشمنان اسلام راهی برای جدایی بین مسلمانان است. 

وهابیان با این افکار خشن باعث ایجاد اختلاف و تشتت و درگیری میان مسلمانان شده‎اند و استعمار را خشنود نمودند. تا جایی که «لورد کورزون» در توصیف شریعت وهابیت می‎گوید: "این دین عالی‎ترین و پربهاءترین دینی است که برای مردم به ارمغان آورده شده است." با این که محمدبن عبدالوهاب از دنیا رفته است ولی مستشرقین و استعمارگران دائما در صدد دفاع از افکار او هستند، تا جایی که مستشرق یهودی «جولد تسهیر» او را پیامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افکار او تحریک می‎نماید.

در مقاله‎های بعدی عقاید این فرقه گمراه کننده را بررسی می‎کنیم.

 

پی‎نوشت‎ها:

1- کشف الشبهات، صص 58- 87.

2- جمیل الصدقی الزهاوی، الفجر الصادق، ص ۱۷؛ سید احمد زینی الدحلان، فتنة الوهابیة، ص۶۶ .

3- آلوسی، تاریخ نجد، صص ۱۱۱-۱۱۳ .

4- وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 37.

5- تاریخ ابن بشر نجدی، ج1، ص ۲۳.

6- وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 38.

7- جزیرة العرب فی القرن العشرین، ص ۳۴۱

8- تاریخ المملکة العربیة السعودیة، ج3، ص ۷۳ .

9- عنوان المجد فی تاریخ نجد: ج۱، ص۳۳۷ .

10- الفجر الصادق، ص ۲۲8.

11- سیف الجبار المسلول علی الاعداء، شاه فضل رسول قادری، استانبول ۱۳۹۵ ق، ص۲ به بعد.

 

                                                                                                                گروه دین و اندیشه  سایت تبیان

                                                                                                                                 مهری هدهدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

وهابی‎ها و تبرک به قبر پیامبر اکرم

قبر پیامبر اکرم

از جمله مواردی که وهابی‏ها به مسلمانان، علی‏الخصوص شیعیان ایراد می‏گیرند و نسبت به آن حساس هستند، آداب روضه منوره و حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از هنگام ورود به حرم، کیفیت ایستادن، تبرک جستن به قبر و یا ستون‏ها، منبر و ... می‏باشد.

صنعانی که از وهابیون می‏باشد می‏گوید: طواف قبور و تبرک و دست کشیدن یا لمس اعضای دیگر به قبور پیامبر و اهل‏بیت شرک است و این اعمال، مانند افعال جاهلیت برای بت‏ها می‏باشد.(1)

وهابی‏ها در نامه‏ای که به «شیخ الرکب المغربی» نوشتند، بیان کرده‏اند که:

تعظیم قبور انبیاء و اولیاء از موارد شرک و عبادت بت‏ها محسوب می‏شود.(2)  برای پاسخ به این شبهه و اتهام وارده به مسلمانان، علی‏الخصوص شیعیان ذکر چند نکته لازم است:

1- تعظیم و احترام به قبور انبیاء و اولیاء از مصادیق بزرگداشت و تعظیم شعائر الهی است:

«و من یعظم شعائر الله فانّها من تقوی القلوب»؛ و هر کس شعایر الهی را بزرگ شمارد، همانا که آن از پرهیزگاری دل‏هاست.(3)    

هیچ دلیلی بر تحریم تعظیم قبور وجود ندارد. مگر این که برخی اعمال در آنجا انجام شود و نیّت عبادت بر آن حمل شود مانند: سجده بر قبور، نماز خواندن بر آنها و هر نوع احترامی که به قصد عبادت باشد نه صرفاً احترام و محبت.

2- باید به این نکته توجه داشت که هر تعظیم و خضوعی عبادت نیست و موجب شرک نمی‏شود و حرام نیست.

هیچ دلیلی بر تحریم تعظیم قبورانبیا و اولیا وجود ندارد. مگر این که برخی اعمال در آنجا انجام شود و نیّت عبادت بر آن حمل شود مانند: سجده بر قبور، نماز خواندن بر آنها و هر نوع احترامی که به قصد عبادت باشد نه صرفاً احترام و محبت.

بلکه آن خضوع و تعظیمی عبادت شمرده می‏شود که در برابر فردی که برای او مقام الوهیت قائل است و او را خدا می‏داند، شرک است. در مقاله گذشته اشاره کردیم که عبادت چه معنایی دارد و در چه صورت، عملی عبادت محسوب می‏شود. در غیر این صورت احترام و تعظیم در مقابل والدین، بزرگان و اساتید و امیران همه باید عبادت و در نتیجه شرک محسوب شوند.

پس احترام و تعظیم در برابر کسی که خدا او را بزرگ قرار داده، مانند انبیاء، اولیاء، علما و صالحین، عبادت نیست، بلکه چون خداوند آنها را بزرگ شمرده ما نیز او را بزرگ می‏شماریم در نتیجه این کار به نوعی تعظیم و بزرگداشت خداوند است. مانند احترام به پدر و مادر، احترام و تعظیم به کعبه، مسجدالحرام، رکن، مقام، عرفات و نظایر آنها، همه اینها به اعتبار انتساب به خداوند محترم هستند. و همین‏طور است احترام و تعظیم پیامبران و اولیاء و صالحان، همان‏طور که در زمان حیاتشان شرک نیست بلکه از نظر آیات و روایات پسندیده است و در حال ممات و پس از مرگ هم تعظیم و تکریم ایشان دارای فضیلت است زیرا حرمت آنها با مرگشان از بین نمی‏رود. مالک در مناظره‏ای که با منصور دوانیقی در حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشت گفت:

«انّ حُرمة النبی میتاً کحرمته حیّاً؛ احترام پیامبر بعد از وفات، همانند احترام او در حال حیات است.(4)

جمله فوق به بحث توسل و حیات برزخی رسول خدا دلالت دارد و وهابی‏ها می‎گویند که:

ما اعتقاد داریم که پیامبر در قبر، از حیات برزخی بالاتر از شهدا که قرآن به آن تصریح نمود، برخوردار است، زیرا آن حضرت از شهیدان، افضل است.(5) 

پس با توجه به حقایق مربوط به حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و لزوم احترام به آن حضرت، مکانی که در برگیرنده جسد انبیاء و اولیاست یعنی قبور آنان نیز در خور احترام و تکریم است و این احترام و اظهار محبت‏ها نظیر بوسیدن و دست کشیدن به قبور و مانند آن، عبادت آنها یا عبادت سنگ‎ها نیست و این اماکن به جهت این که مدفن انبیاء و اولیاء است شرف و حرمت پیدا کرده‏اند. و در خور تکریم می‏باشند. همانطور که جلد قرآن از هر جنسی که باشد، به علت مجاورت با قرآن باید محترم باشد و نباید آن را نجس نمود، چون توهین به قرآن محسوب می‎شود.

احترام و تعظیم در برابر کسی که خدا او را بزرگ قرار داده، مانند انبیاء، اولیاء، علما و صالحین، عبادت نیست، بلکه چون خداوند آنها را بزرگ شمرده ما نیز او را بزرگ می‏شماریم در نتیجه این کار به نوعی تعظیم و بزرگداشت خداوند است.

آیا کسی احترام به مقام ابراهیم و تعظیم حجرالاسود و یا طواف کعبه را، عبادت سنگ‏ها، و آن اماکن می‏داند؟

3- تمام این امور از قبیل: طواف، لمس منبر و قبر و دیوار و ... به قصد تبرک انجام می‏شود

 و در روایات اهل تسنن و تشیع و تاریخ وارد شده است که در صدر اسلام، مسلمانان به آبی که پیامبر با آن، دست خود را می‏شست یا مویی که از پیامبر ریخته می‏شد و یا به آب دهان آن حضرت تبرک می‏جستند. برای نمونه به بعضی از این موارد اشاره می‏کنیم:

- در سیره حلبیه  آمده است:

عروة بن مسعود ثقفی در سال صلح حدیبیه نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ایستاده بود، ناگهان دید که اصحاب ایشان به خاطر تبرک جستن به آبی که پیامبر با آن وضو می‏گرفت و یا دست خود را می‏شست، بر هم سبقت گرفته و نزدیک بود برای دستیابی به آن آب، یکدیگر را بکشند و همین کار را با آب دهان حضرت انجام می‏دادند و نیز مویی از حضرت نمی‏افتاد مگر این که اصحاب آن را می‏گرفتند.(6)     

- بخاری در باب صفة البنی(صلی‏الله علیه و آله) از ابی جحیفه نقل می‏کند:

پیامبر در سفری به سوی وادی بطحاء (بیابان مکه) از منزل خارج شد، هنگام نماز، وضو گرفت و دو رکعت نماز ظهر و دو رکعت نماز عصر بجا آورد - تا آنجا که می‏گوید- آنگاه مردم، دست آن حضرت را گرفته و به صورتشان می‏مالیدند.

راوی می‏گوید: من نیز دست پیامبر را گرفته و به صورت خود می‏مالیدم که دست حضرت از برف خنک‏تر و از مشک‏ خوش‏بو‏تر بود.

بخاری در پایان این باب، از همین راوی نقل می‏کند: بلال، باقی مانده آب وضوی رسول خدا را برای مردم آورد و آنان از آن آب تبرک نمودند.(7)    

بخاری در باب استعمال فضل وضوء‏الناس، از ابی جحیفه نقل می‏کند: همراه رسول خدا در مسافرت بودیم، حضرت وضو گرفت و مردم از آب باقی مانده وضوی ایشان، می‏گرفتند و به خود می‏مالیدند.(8)

مالک در مناظره‏ای که با منصور دوانیقی در حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشت گفت:

«انّ حُرمة النبی میتاً کحرمته حیّاً؛ احترام پیامبر بعد از وفات، همانند احترام او در حال حیات است.

مانند این روایت را بخاری در صحیح خود، «کتاب الصلاة» نیز آورده است و گفته است که مردم خود را به وضوی حضرت، مسح می‏کردند.(9)   

و قسطلانی گفته است که از این عبارت، جواز تبرک جستن به چیزی که جسد صالحان را لمس کرده استنباط می‏شود.(10)     

- مسلم در کتاب الصلاة از ابی جحیفه نقل می‏کند:

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را در بیابان مکه ملاقات نمودم... وقتی بلال آب وضوی حضرت را آورد، مردم می‏شتافتند؛ بعضی به آب وضو می‏رسیدند و برخی نیز به دیگران، رطوبت آن آب را می‏رساندند و قطره‏هایی از آن را بر آنها می‏پاشیدند. و در حدیثی دیگر به همین صورت نقل می‏کند و می‏گوید: اگر کسی به آب نمی‏رسید، از رطوبت آب دست رفیقش می‏گرفت و به خود می‏مالید. نووی گوید: در این  باب است، تبرک جستن به آثار صالحان و استفاده کردن باقی مانده آب وضو و غذای او و نوشیدنی‏ها و لباس‏هایشان است.(11)           

- در جریان فتح مکه، داستان تبرک به وضوی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و سبقت گرفتن بر هم و نگاه نمودن ابوسفیان به این منظره و تعجب از آن، معروف است، که در کتاب‏های تاریخی ذکر شده است.

 

تبرک جستن به منبر پیامبر

سمهودی در آداب روضه منوره و حرم پیغمبر(صلی الله علیه و آله) می‏نویسد:

یکی از آداب روضه منوره و حرم پیامبر اینست که نزد منبر شریف حضرت آمده و بایستد و خدا را بخواند و او را به خاطر این که در کارش آسانی قرار داده، حمد و سپاس گوید و بر رسول خدا درود فرستد و همه نیکی‏ها را از خدا بخواهد و به او پناه برد، همان‏طور که ابن عساکر گفته است. در ادامه  آن اقشهری می‏گوید: مردانی از اصحاب رسول خدا را دیدم وقتی که در مسجد (پیامبر) بودند مانند رسول خدا قُبه جلو منبر گرفته و رو به قبله ایستادند و دعا خواندند.

- عیاض در کتاب الشفاء از ابی‏ قسط و عتبی می‏نویسد:

اصحاب رسول خدا همواره وقتی که در مسجد (پیامبر) بودند، قبّه منبر را که به سمت قبر بود، با دستان خود می‏گرفتند و رو به قبله دعا می‏کردند.(12)                

- ابوبکر اثرم می‏گوید: به ابوعبدالله (احمد بن حنبل) گفتم:

آیا لمس و مسح کردن قبر پیامبر جایز است؟ گفت: نمی‏دانم. گفتم: منبر چطور؟ گفت: آری، در این باره روایتی است که آن را از ابن ابی فدیک از ابن ابی ذئب از ابن عمر نقل می‏کنند که او (ابن عمر) منبر را مسح می‏کرد.(13) - در فصلی از کتاب شرح الکبیر چنین آمده است که می‏گوید: در باره مسح کردن منبر، روایتی وارد شده است که آن را ابراهیم بن عبدالله بن عبدالقاری نقل کرده و در آن آمده که او، ابن عمر را دید که به جایگاه نشستن پیامبر روی منبر، دست گذاشت، سپس دستش را بر صورت نهاد.(14) 

 

نتیجه‎:

با مطالعه این روایات که از کتب معتبر اهل تسنن استخراج شده دریافتیم که:

1- بر خلاف نظر وهابی‎ها، تبرک جستن به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هیچ منافاتی با توحید ندارد و اگر فقط به عنوان تبرک این اعمال انجام شود، هیچ نوع شرکی را به همراه نخواهد آورد. و مسلم است که هیچ مسلمانی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را با دیدی غیر از نگاه پیامبری نمی نگرد و اگر این همه محترم است به جهت پیامبری ایشان است و این که مورد رضایت خدای متعال می باشد.

2- این روایات از منابع اهل تسنن استخراج شده است و اگر فردی از این فرقه، به این روایات عامل نباشد دچار تفریط شده است و کسی نمی تواند شیعیان را متهم نماید که این افکار و اعتقادات مختص به شیعیان است .

3- این مسئله واقعیتی است که باید به آن توجه نمود که اگر تبرک به آب وضو و آبی که روی دست پیامبر ریخته می‏شد و موی پیغمبر جایز نبود؛ یقینا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در زمان حیات خود مردم را از این اعمال نهی می‎فرمود.

4- قهراً تبرک به قبری که همه جسم پیامبر را در برگرفته است نیز باید جایز باشد، چون معیار در تبرک چیزی است که به پیغمبر وابسته بوده و به بدن مطهر و مبارک آن حضرت به نوعی چسبیده و مرتبط بوده است، مانند لباس و مو و نظایر آن و با توجه به این که قبر در برگیرنده بدن مطهر آن حضرت است، خصوصاً با توجه به این که خود وهابی‏ها می‏گویند که پیغمبر در قبر به گونه‏ای است که احساس دارد... پس تبرک جستن به قبر، چه با مالیدن دست باشد و چه بوسیدن و چه طواف در اطراف آن، اینها تبرک به بدن پیغمبر است نه عبادت آن حضرت و یا سنگ، آجر و ... .


پی‎نوشت‎ها:

1- کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، سیدمحسن امین، ص 341 .

2- کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، سیدمحسن امین، ص‏341 .

3- حج/32 .

4- تببین باورهای شیعی، ج 3، ص 61 .

5- رسائل الهدیّة السّنیّه، ص 41 به نقل از کشف الارتیارب، ص 110 .

6- سیره حلبیه، ج3، ص 15 .

7- صحیح بخاری، ج4، ص229- 231.

8- صحیح نجاری، ج1، ص 58- 59 .

9- صحیح بخاری، ج1، ص 134 .

10- ارشاد الساری، ج1، ص 467 .

11- صحیح مسلم با شرح نووی، ج4، ص 218- 220 .

12- وفاء الوفا، علی بن عبدالله سمهودی، ج4، ص 1401 .

13- وفاء الوفا، ج4، ص 1403 .

14- عبدالرحمان بن قدامه، الشرح الکبیر، ج 3، ص 496 .

با استفاده از کتاب توحید و زیارت، آیة الله سیدحسن طاهری خرم آبادی

 سایت تبیان

                                                                                                                  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آيا اعتقاد به "بداء" کفر است؟

بدا، يکي از معارف قرآن است و آياتي درباره آن فرود آمده و احاديثي به تشريح آن پرداخته، همچنين دانشمندان اسلامي بر صحت آن اتفاق نظر دارند و به ديگر سخن: محتواي بدا چيزي نيست که مسلمانان آگاه از قرآن و سنت پيامبر بتواند آن را انکار کند، فقط از لفظ آن وحشت دارند، در حالي که در معارف و عقايد، مضمون و محتوا مطرح است نه لفظ و تعبير.

آيت الله سبحاني:علامه عسكري پژوهش هاي خود را در نياز زمان متمرکز کرد

حقيقت بدا، جز اين نيست که انسان با اعمال نيک و بدِ خود، سرنوشت خود را دگرگون سازد، همچنان که قوم يونس به وسيله توبه و انابه سرنوشت بد خود را، که نزول عذاب الهي بود، دگرگون ساختند و عذاب را از خود دفع کردند؛ چنان که قرآن کريم مي فرمايد:

{ فَلَوْلاَ کَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَي حِين } ( 1 )

« چرا هيچ يک از شهرها و آبادي ها ايمان نياوردند که مفيد به حالشان باشد مگر قوم يونس، آنگاه که ايمان آوردند عذاب رسوا کننده را از زندگي آنان برطرف کرديم و تا مدّت معيني آنها را بهره مند ساختيم. »

جهل وناآگاهي از عقايد ومشترکات شيعه، ازموانع تقريب است وبانشر کتاب هاي اصيل شيعه مي توان بسياري از بد بيني ها را زدود.  

مضمون آيه، همان محتواي « بدا » است؛ يعني چيزي که همه مسلمانان در آن اتفاق دارند و مي گويند فرد و جامعه مي توانند با اعمال پاک و نيک و يا آلوده و زشت خود، سرنوشت موجود و حاکم بر خود را دگرگون سازند.

پاسخ يک سؤال :

گاهي مي پرسند: محتواي « بدا » مورد پذيرش همگان است و آيات قرآني بر صحت آن گواهي مي دهند، چه آيه اي صريح تر از اين که مي گويد:

{ وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَي آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَکَات مِنْ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ وَلَکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا يَکْسِبُونَ } ( 2)

« هرگاه مردم شهرها ايمان آورده، تقوا پيشه مي کردند، قطعاً برکاتي از آسمان و زمين براي ايشان مي گشودم، ولي تکذيب کردند پس به کيفر

دستاوردشان گرفتيم. »

ولي سؤال اين است که: چرا از اين اصل به جمله « بد الله في قَومِ يُونِس » تعبير مي شود؛ چون مفاد ظاهري آن اين است که براي خدا مخفي بود سپس چيز جديدي آشکار گشت و اراده قطعي بر اين تعلّق گرفته بود که آنان را کيفر دهد، سپس تبدل رأي به او دست داد.

پاسخ آن روشن است و آن اين که به کار بردن اين لفظ درباره خدا، از باب « مجاز » است نه حقيقت، همچنان که به کار بردن لفظ « مکر » و « استهزاء » در مورد خدا از باب مجاز است؛ چنان که مي فرمايد:

{ أَفَأَمِنُوا مَکْرَ اللهِ فَلاَ يَأْمَنُ مَکْرَ اللهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ } ( 3)

« آيا از مکر و حيله خدا مطمئن گشته اند، از مکر خدا جز قوم زيانکار کسي مطمئن نمي باشد. »

و علت به کار بردن اين جمله که: « با مقام ربوبي سازگار نيست » اين است که يک چنين جرياني از نظر بشرهاي عادي نوعي « بدا » است؛ يعني ظهور پس از خفا است، گويا بشر از ديدگاه خود سخن مي گويد:

اتفاقاً در حديث پيامبر، خود اين جمله وارد شده است.

بخاري نقل مي کند: « ثَلاثَة مِنْ بَني إسْرائيل: أَبْرص وَاَقْرَع وَأعمي بَدا لله أنْ يَبْتَليهم فَبَعَث ملکاً... » ( 4)

براي آگاهي بيشتر از احاديث مربوط به بدا، مراجعه شود به کتاب « الدّرُّ الْمَنْثور » سيوطي ( 5).

آقاي شيخ عبدالعزيز که مفتي اهل سنت در استان سيستان و بلوچستان در خبرگان نخست بود و در کميسيون مربوط به احوال شخصيه همکاري داشتيم، روزي مسأله بدا را مطرح کرد، به او گفتم بدا به معناي امکان تغيير سرنوشت با اعمال صالح و طالح است. او گفت: کتابي از قدماي شيعه معرفي کن که اين اصل را به اين نحو تفسير کرده باشد، کتاب « أوائل المقالات » شيخ مفيد را در اختيارش نهادم. او پس از چند روز، کتاب را باز گرداند و گفت: اگر معناي « بدا » همين باشد که مؤلف اين کتاب مي گويد، همه مسلمانان به آن معتقدند.

حقيقت بدا، جز اين نيست که انسان با اعمال نيک و بدِ خود، سرنوشت خود را دگرگون سازد

اين حادثه حاکي ازآن است که جهل وناآگاهي از عقايد ومشترکات شيعه، ازموانع تقريب است وبانشر کتاب هاي اصيل شيعه مي توان بسياري از بد بيني ها را زدود.

يکي از گام هاي بلندي که براي « تقريب » برداشته ايم، نگارش کتابي است به نام « طبقات الفقها » در 16 جلد، که 10 جلد آن منتشر شده و 6 جلد ديگر آن در دست تأليف و انتشار است. دو جلد اول آن مقدمه است که در نخستين جلد آن، مصادر فقه در نزد شيعه و سني آمده و در جلد دوم آن ادوار فقه آن دو مطرح شده است ولي در تمام موارد از ميراث فقهي همگان تجليل شده، هر چند در مواردي به احقاق حق پرداخته ايم.

در پايان بايد به برادران اهل سنت بگويم که: « ما يَجْمَعُنا، أَکْثر مِمّا يُفَرِّقُنا »؛ « مشترکات ما فزونتر از متميزات ما است. »

 

پي نوشت هاــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ يونس: 98

2ـ اعراف: 96

3ـ اعراف: 99

4 ـ صحيح بخاري، ص 4، ص 172، باب حديث الأبرص و الأعمي و الأعرج.

5 ـ الدر المنثور، ج4، ص660 تفسير آيه { يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ } رعد: 39

برگرفته از:

در ساحل تقريب، شيخ جعفر سبحاني


تنظيم: گروه دين و انديشه_شکوري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

غنا چیست؟

غنا چيست؟

(غنا از دیدگاه محقق سبزواری)

در اين مقاله، به بررسى اجمالى «اباحه غنا از ديدگاه محقق‏» مى‏پردازيم. ابتدا به مفهوم لغوى غنا اشاره‏اى كوتاه مى‏كنيم و اختلاف نظر لغويان را در اين زمينه مى‏نمايانيم. سپس به ويژگى غنا و افراد شايع آن در زمان صدور روايات توجه مى‏كنيم تا بدين‏وسيله به فضاى صدور روايات و فهم مقصود واقعى آن نزديك شويم.

يادآورى اجمالى فتاواى فقهاى معروف و فتاواى گوناگون آنان، بخش بعدى اين مقاله را تشكيل خواهد داد، و در خاتمه بحثى اخلاقى پيرامون غنا خواهيم داشت.

غنا چيست؟

1 - ابن منظور، غنا را به صداى شادى‏آفرين معنى كرده است. (1)

2 - صاحب مصباح المنير در تعريف غنا نوشته است: «ان الغناء الصوت‏»: غنا يعنى صوت. (2)

3 - بعضى غنا را بدين گونه تعريف كرده‏اند: «الغناء هو مد الصوت‏». غنا عبارت است از كشيدن صوت. (3)

4 - ابن‏اثير در كتاب النهاية خود از شافعى نقل كرده كه: «الغناء هو تحسين الصوت و ترقيقه‏». يعنى غنا زيبا و نازك كردن صوت است. (4)

5 - مرحوم محقق سبزوارى در كفاية‏الاحكام غنا را اين گونه تعريف كرده: كشيدن صدا و بازگردانيدن آن در حلق كه حالت‏شنونده را تغيير دهد. (5)

از فحواى كلام مرحوم فيض اين‏طور استنباط مى‏شود كه غنا را نظير محقق سبزوارى معنا كرده‏اند.

6 - پيروان مذهب حنابله غنا را چنين تعريف مى‏كنند: زيبا ساختن صدا به شكلى كه سبب تغيير حال و تاثير در عواطف و احساسات شود. (6)

7 - مرحوم علامه در قواعد مى‏فرمايند: «الغناء هو الصوت المشتمل على الترجيع‏» غنا صوت و آوازى است كه در آن ترجيع باشد. (7)

8 - مرحوم فخرالدين طريحى در مجمع‏البحرين و محقق كركى در جامع‏المقاصد گفته‏اند: «الغناء هو الصوت المشتمل على الترجيع المطرب‏» يعنى آوازى كه در گلو بازگردانده شود و حالت را تغيير دهد. (8)

9 - شيخ انصارى‏رحمه الله در كتاب المكاسب تعاريف زيادى براى غنا بيان فرموده و پس از جرح و تعديل مى‏فرمايد: مقتضاى عبارات كسانى كه غنا را تعريف كرده‏اند اين است كه غنا درباره چگونگى صوت و خود صوت است و معنى كلام در آن نقشى ندارد و فرقى ندارد كه كلام باطل باشد يا حق، حكمت‏باشد يا قرآن يا رثاء مظلوم. (9)

نگارنده به منظور ارائه تعريفى جامع و مانع به فكر تهيه منابع و متون و دسترسى به آراء و نظريات حضرات فقهاى قديم و جديد بودم و لكن همان ذهنيت پيش بر من غلبه يافت، مبنى بر اين كه شايد نتوان تعريف جامع و مانع براى غنا پيدا كرد. پس، على‏رغم ميل شديد تعريفى مقنع كه بتوان آن را موضوع حكم شرعى قرار داد، نيافتم. تعاريفى كه از غنا شده تنها شرح اسم و شرح لفظ به حساب مى‏آيد. هيچ كدام از تعريفهايى كه بيان شد و تعريفهاى ديگر كه به خاطر جلوگيرى از اطاله كلام از آنها صرف‏نظر شد، منطقى، دقيق، علمى و فنى نيستند. از جمله هيچ كدام از تعريفهاى فوق توان تعيين موضوع و مفهوم غناى حرام را ندارد چرا كه خواندن قرآن و مراثى با صداى خوش و بلند نه تنها منع نشده بلكه در مورد قرآن توصيه شده كه با صوت حسن و لحن زيبا خوانده شود. (10)

غنا چيست؟

فقهاى شيعه و غنا

آراء حضرات فقها اعم از قدما و متاخران در اين مساله گوناگون و پراكنده است. ما بعد از بررسى آراء گوناگون به اين نتيجه رسيديم كه ابتدا نظريات ايشان را به دو دسته تقسيم كنيم سپس نظر صائب را بيان كنيم.

قائلان به اباحه غنا

از جمله مشهورترين فقهاى اين گروه، مى‏توان از مرحوم آيت‏الله فيض كاشانى و مرحوم آيت‏الله محقق سبزوارى ياد كرد.

از مرحوم محدث كاشانى (فيض) نقل شده است كه: غنايى حرام است كه مشتمل بر امرى بوده باشد كه حرمتش از خارج ثابت‏باشد. مثل غنايى كه همراهش لعب با آلات لهو يا اختلاط زن و مرد در مجلس و تكلم نمودن به امر باطل باشد و در غير اين فرض، نفس غنا را نمى‏توان محكوم به حرمت دانست. (11)

كلام مرحوم فيض در وافى: مرحوم فيض در كتاب وافى، (12) پس از آن كه اخبار حرمت را نقل نموده - و ان‏شاءالله ما نيز بعدا به برخى از آنها اشاره خواهيم نمود - فرموده است: از مجموع اخبار وارده در اين باب، چنين استفاده مى‏شود كه حرمت غنا و متعلقات آن از قبيل اخذ اجرت و تعليم دادن و گوش كردن و خريدوفروش آلات، كلا اختصاص به غنايى دارد كه در زمان بنى‏اميه و بنى‏عباس معهود و متعارف بوده و به اين نحو بوده كه در مجلس اغانى، زنان و مردان مختلط بودند و همواره زنان تكلم به باطل مى‏كردند و با آلات لهو از قبيل عود و نى و غير اينها، به لعب و خوشگذرانى مشغول بودند.

اما غير اين گونه اغانى حرام نيست چنان كه فرموده امام صادق‏عليه‏السلام در حديثى كه در همين باب وارد شده، مشعر به آن است. حضرت فرمودند: اين مجالس نبايد از آن محافلى باشد كه زن و مرد مختلط باشند. (13) سپس مرحوم فيض سخن را ادامه مى‏دهند تا آنجا كه مى‏فرمايند: بنابراين شنيدن تغنى با اشعارى كه متضمن ذكر بهشت و دوزخ بوده باشد، مستمع را نسبت‏به عالم باقى و آخرت تشويق نمايد و نعم الهى را توصيف و بيان كند و شخص را به خيرات و اعمال نيك ترغيب نمايد و نسبت‏به امور فانى و زايل بى‏ميل و بدون رغبت كند و امثال اين امور، اشكالى ندارد.

چنان كه به همين معنا در حديثى كه مرحوم صدوق در كتاب فقيه نقل نموده اشاره شده است و آن اين است كه امام‏عليه‏السلام فرمودند: «ما عليك لو اشتريتها فذكرتك الجنة‏» (14) و دليل ما بر جواز تغنى به اشعار مذكور اين است كه كل مطالب و موضوعاتى كه گفته شد ذكر خداوند متعال است لذا اگر آنها را با غنا بخوانند مرتكب حرامى نشده‏اند و اصلا كسانى كه داراى مقام خشيت و از عصيان حق‏تعالى خائف هستند از شنيدن اين‏گونه اشعار پوست‏بدنشان جمع شده، دلهايشان به جانب رب‏الارباب و ذكر حضرتش متوجه مى‏گردد.

خلاصه كلام آن كه، بر هيچ شخص عاقلى پس از شنيدن اين اخبار تمييز غناى حق از غناى باطل مخفى نمى‏ماند و معلوم مى‏شود اكثر غناهايى كه اهل تصوف مرتكب آن مى‏شوند از سنخ غناى باطل است.

محقق سبزوارى در كفايه (15) بعد از ذكر اخبارى كه از حيث جواز و منع در قرآن و غير آن موجود است نوشته: جمع بين اين اخبار به دو وجه ممكن است:

وجه اول از جمع بين اخبار متعارضه آن است كه بگوييم:

اخبارى كه ما را از غنا نهى نموده‏اند، اختصاص به غير قرآن دارند و اخبار مجوزه راجع به غناى قرآن مى‏باشند. بنابراين تنافى و تعارض به اين بيان از بين اخبار برداشته مى‏شود. اگر گفته شود; پاره‏اى از اخبار مانعه به‏صراحت از تغنى به قرآن ما را نهى و منع نموده‏اند و با اين وصف چگونه بگوييم مورد اين اخبار غير قرآن مى‏باشد. در جواب مى‏گوييم: اين دسته از اخبار كه به‏صراحت و روشنى تغنى به قرآن را مورد نهى و منع قرار داده‏اند حمل مى‏شوند بر قرائتى كه بر سبيل لهو بوده و به آن نحوى كه فساق و اهل عصيان در غنايشان مى‏خوانند. ولى غنايى كه به سبك غناى ايشان نباشد در صورتى كه قرآن را با آن نحو و طرز قرائت كنند، اشكالى ندارد. مؤيد اين گفتار روايت عبدالله بن سنان است‏به اين مضمون: قرآن را با الحان عربى بخوانيد و بپرهيزيد از اين كه آن را به طريق اهل فسوق و كبائر بخوانيد و عن‏قريب بعد از من اقوامى مى‏آيند كه قرآن را با صوتى مشتمل بر ترجيع مى‏خوانند. (16)

وجه دوم از جمع بين اخبار متعارضه آن است كه بگوييم:

 اخبار مانعه را حمل مى‏كنيم بر آنچه در عصر و زمان عباسيان و امويان رايج‏بوده است و فرد شايع غنا در آن زمان اين بود كه غنا را به طرز لهو، عملى مى‏ساختند. يعنى، مجالس فجور و فسوق ترتيب مى‏داده و در آن از خمور و عمل به ملاهى استفاده مى‏كردند و نيز در آن محافل، زنان و مردان به طور مختلط شركت داشتند و همواره زنان به مطالب باطل تكلم مى‏كردند و آنها را به سمع مردان مى‏رساندند. (17)

بديهى است‏حمل لفظ «الغناء» كه مفرد معرفه است مفهوم كلى ندارد و حمل بر افراد آن زمان هيچ بعيد نيست. سپس روايت على‏بن جعفر و روايت «اقرؤوا و القرآن‏» كه قبلا نقل شد ذكر كرده و پس از آن اين عبارت معصوم‏عليه‏السلام را كه «ليست‏بالتى يدخل عليها الرجال‏» را جهت تاييد حمل مذكور نقل نموده است و پس از آن فرموده: در اين حمل، اشعار و اشاره است‏به اين كه منشا منع در غنا پاره‏اى از امور محرمه بوده كه با غنا همراه و مقرون قرار مى‏دادند همچون لهو و غير آن. (18)

غنا چيست؟

سپس، سخن را ادامه داده تا جايى كه فرموده است: در تعدادى از اخبار، منع از غنا، مضمونى آمده كه مشعر است‏به اين كه غنا چون لهو و باطل است، حرام مى‏باشد پس در هر موردى كه عنوان لهو و باطل صادق بود البته بايد حكم به حرمت نمود و در غير آن حرمت‏بدون دليل مى‏باشد و پرواضح است كه صدق اين دو عنوان (لهو و باطل) در قرآن و ادعيه و اذكارى كه با اصوات و الحان خوش خوانده مى‏شوند و انسان را به ياد بهشت مى‏اندازند و شوق به عالم بالا را در شخص تهييج مى‏نمايند، محل تامل است.

پس از آن فرمود: از اين بيانات و تفاصيل كه بگذريم بين اخبار غنا و اخبار بسيار ديگر كه به حد تواتر رسيده و جملگى بر فضيلت قرائت قرآن و ادعيه و اذكار با صوت حسن و لحن خوش دلالت دارند تعارض مى‏باشد و بايد توجه داشت كه موضوع اين اخبار چنان كه اشاره شد صوت حسن است و اين موضوع از نظر لغت اعم از غنا است، افزون به اين كه حكم آن طبق دلالت اين اخبار اباحه است‏با اصل موافق مى‏باشد و به هر تقدير بين اخبار مذكور و احاديث‏حرمت و منع از غنا تعارض است و نسبت‏بين آنها عموم و خصوص من وجه مى‏باشد زيرا قرائت قرآن و دعا و ذكر با صوت حسن اعم است از اين كه على وجه الغناء المحرم بوده يعنى همراهش محرم مسلمى باشد يا تنها و بدون آن محرم تحقق يابد و از آن طرف غنا نيز اعم است از قرائت قرآن و دعا و ذكر با صوت و لحن حسن يا غير آن،

بنابراين در مقام جمع مى‏گوييم: بدون شك غنا به نحو لهو در صورتى كه مقرون با ملاهى و امثال آن باشد حرام است و اما در غير آن، پس اگر اجماع بر حرمتش ‏باشد البته به آن ملتزم مى‏شويم و الا بر همان حكم اصلى خود كه اباحه است مى‏باشيم.

 ناگفته نماند كه در اين مساله البته، طريق احتياط واضح و روشن است‏يعنى احتياط اين است كه از غناى غير مقرون با حرام نيز اجتناب گردد.

كسانى هستند كه غنا را به طور مطلق رد كرده‏اند. عده‏اى از اين گروه، اول نظريات آن دو بزرگوار (محقق سبزوارى و فيض كاشانى) را نقل كرده و سپس آنها را مورد نقد و بررسى قرار داده و نظر خود را بيان كرده‏اند از آن جمله شيخ على شهيدى (شيخ على بن شيخ محمدبن شيخ حسن) صاحب حاشيه بر شرح لمعه كه از معاصران مرحوم فيض و سبزوارى است.

(نقد و برسی نظریه محقق سبزواری و فیض کاشانی در ادامه خواهد آمد)


ولى‏الله ملكوتى‏فر

منبع:سایت حوزه هنری استان قم

تنظیم:گروه حوزه علمیه تبیان_امید آشتیانی


1- لسان‏العرب، ج‏15، ص‏136.

2- المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير للرافعى، فيومى، ج‏1 و 2، ص‏455، المكتبة العلميه بيروت، لبنان.

3- المكاسب المحرمة، امام خمينى‏قدس سره، ناشر اسماعيليان، 1368.

4- النهاية فى غريب الحديث و الاثر، ابن‏اثير، ج‏3، ص‏391، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، چاپ چهارم، 1364.

5- الغناء و هو مد الصوت المشتمل على ترجيع المطرب. كفاية الاحكام، كتاب تجارت، مقصد دوم.

6- الفقه على المذاهب الاربعه، عبدالرحمان الجزيرى، ج‏2-42، داراحياء التراث العربى، بيروت.

7- مفتاح الكرامة فى شرح قواعد العلامه، محمد جواد عاملى، دار احياء التراث العربى، بيروت.

8- مكاسب شيخ انصارى، چاپ سنگى، ص‏37.

9- همان.

10- حضرت سجادعليه‏السلام به قدرى قرآن را زيبا و جالب قرائت مى‏فرمود كه هر كس صداى او را مى‏شنيد فريفته مى‏شد و بى‏اختيار مى‏ايستاد و به صداى دلنشين حضرت گوش فرامى‏داد.

11- تفسير صافى، فيض كاشانى، ج‏1 ص‏62.

12- جلد سوم، صفحه 35 و نيز مفتاح الشرائع، ج‏2، ص‏21; مفتاح ص‏465; مجمع الذخائر الاسلاميه، ص‏1401.

13- عين عبارات فيض در كتاب الوافى، جلد سوم، صفحه 35 و نيز در كتاب مفاتيح الشرايع، ج‏2، ص‏21. مفتاح، 465 به همين‏گونه آمده است: والذى يظهر من مجموع الاخبار الواردة فى اختصاص حرمة الغنا و ما يتعلق به من الاجر و التعليم و الاستماع و البيع و الشراء كلها بما كان على النحو المعهود المتعارف فى زمن بنى‏العباس من دخول الرجال عليهن و تكلمهن بالاباطيل و لعبهن بالملاهى من العيدان و القصيب و غيرها دون ما سوى ذلك كما يشعر به قوله‏عليه‏السلام بالتى يدخل عليها الرجال.

14- در كتاب وسائل الشيعة، ج‏12، ص‏86، باب 160، حديث دوم آمده است. محمدبن على بن الحسين قال: سال رجل على بن الحسين عن شراء جارية لها صوت فقال: ما عليك لو اشتريتها فذكرتك الجنة، يعنى بقراءة القرآن و الزهد و الفضائل التى ليست‏بغناء فاما الغناء فمحظور.

15- كفاية الاحكام، كتاب تجارت، فصل سوم، مقصد دوم، مبحث فيما يحرم التكسب به، چاپ سنگى بدون شماره صفحات، مكاسب شيخ انصارى، ص‏39.

16- و فى رواية عبدالله بن سنان عن ابى‏عبدالله قال: قال رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله اقرؤوا و القرآن بالحان العرب و اصواتها و اياكم و لحون اهل الفسق و اهل الكبائر فانه سيجى‏ء من بعدى اقوام يرجعون القرآن ترجيع الغناء و النوه و الرهبانية لايجوز تراقيهم قلوبهم مقلوبه و قلوب من يعجبه شانهم. المستدرك - كتاب الصلاة، الباب 20 من ابواب القرائة، فى غير الصلاة.

17- عين عبارات محقق سبزوارى در كفايه: نقول يمكن الجمع بين هذه الاخبار و الاخبار الكثيرة الدالة على تحريم الغناء بوجهين احدهما، تخصيص تلك‏الاخبار بما عدا القرآن و حمل ما يدل على ذم التغنى بالقرآن على قراءة تكون على سبيل اللهو كما يصنعه الفساق فى غنائهم و ثانيهما ان يقال المذكور فى تلك الاخبار الغناء و المفرد المعرف باللام لا يدل على العموم لغة و عمومه يستنبط من حيث انه لا قرينة على ارادة بعض الافراد من غير تعيين ينافى غرض الافادة...

18- اين قسمت در عبارات كفايه نيست (و ما آن را از مكاسب ص‏38 نقل نموديم) ممكن است‏شيخ اعظم از رساله ايشان در غنا نقل فرموده باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

قسمت ششم: درمان درازي آرزو

آرزو

اشاره:

آرزوهاى دور و دراز » و به تعبير ديگر « طول امل » از مهمترين رذايل اخلاقى است كه انسان را به انواع گناهان آلوده مى‏كند، از خدا دور مى‏سازد، به شيطان نزديك مى‏كند و گرفتار عواقب خطرناكى مى‏سازد.

البته اصل «آرزو و اميد» نه تنها مذموم و نكوهيده نيست، بلكه نقش بسيار مهمى در حركت چرخهاى زندگى و پيشرفت در جنبه‏هاى مادى و معنوى بشر دارد. اکنون به بررسي آيات قرآن مي‌پردازيم.

 

آنچه گذشت :

قسمت اول: آرزوي دراز چيست؟

قسمت دوم: تفسير و جمع‏بندى سرچشمه غفلت

قسمت سوم: آرزو و روايات اهل بيت

قسمت چهارم: آثار و پيامدهاى طول امل

قسمت پنجم: چه چيزي موجب طولاني شدن آرزوهاست؟

 

هميشه براى علاج قطعى بيماريها به ريشه‏كن كردن اسباب آن بايد پرداخت و تا اسباب بيمارى ريشه‏كن نشود درمانها سطحى و ناپايدار است و به تعبير ديگر جنبه مسكن را دارد.

با توجه به اين اصل اساسى و با توجه به ريشه‏هاى درازى آرزوها به خوبى مى‏توان نتيجه گرفت كه براى زدودن آثار طول امل و از ميان بردن آن بايد به تفكر و انديشه پرداخت.

 

از يك سو بايد انسان خود را به خوبى بشناسد و بداند موجودى است آسيب‏پذير كه فاصله ميان مرگ و زندگى او بسيار كم است، امروز سالم است و پر نشاط، فردا ممكن است گرفتار سختترين بيماريها يا اندوه‏بارترين مصايب گردد، امروز قوى و غنى و قدرتمند است، فردا ممكن است از ضعيف‏ترين و فقيرترين افراد باشد و نمونه‏هاى آن صفحات تاريخ بشريت را پر كرده است.

 

آرزو

از سوى ديگر بايد درباره بى اعتبارى دنيا بينديشد كه «از نسيمى دفتر ايام بر هم مى‏خورد» و فراموش نكند نادر شاه قدرتمند «شبانگه به دل قصد تاراج داشت       سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت»! آرى با «يك گردش چرخ نيلوفرى        نه نادرها به جا مى‏مانند و نه نادرى»!

از سوى سوم به اين حقيقت بينديشد كه ما اعتقاد به معاد و سراى آخرت و حساب و كتاب الهى و پاداش كيفر اعمال داريم و اين جهان را منزلگاهى در مسير يك سفر طولانى مى‏دانيم و برنامه ما در اين جهان آماده شدن و اندوختن زاد و توشه است نه اقامتگاهى براى هميشه ماندن!

و نيز انديشه كند كه حرص در اندوختن و ذخيره كردن اموال و برنامه‏ريزى براى رسيدن به آرزوها و آمال، هرگز مايه سعادت انسان نمى‏شود، بلكه دائما او را به درد و رنج گرفتار مى‏سازد.

و انديشه كند كه مهمترين آرامش، آرامش روح و وجدان است كه آن از طريق تقوا و توكل بر پروردگار فراهم مى‏شود نه از طريق حرص و ولع و دنياپرستى!

بهترين راه براى وصول به اين هدف همان است كه در حديث نبوى معروف آمده است فرمود: «خذ من دنياك لآخرتك و من حياتك لموتك، و من صحتك لسقمك، فانك لاتدرى ما اسمك غدا؛ از دنيايت‏براى آخرتت بهره‏گير و از زندگانيت‏براى مرگ (و زندگى بعد از آن) و از تندرستيت براى زمان بيمارى استفاده كن، چرا كه نمى‏دانى فردا نام تو چيست (آيا تو را زنده مى‏نامند يا جزء مردگان، سالم مى‏گويند يا بيمار؟)». 1

برنامه‏ريزى براى رسيدن به آرزوها و آمال، هرگز مايه سعادت انسان نمى‏شود، بلكه دائما او را به درد و رنج گرفتار مى‏سازد

عامل ديگر براى آرزوهاى دراز هواپرستى و عشق به دنياست، هر قدر از اين علاقه كاسته شود دامنه آرزوها كوتاه‏تر مى‏گردد و به عكس هر اندازه انسان دلبستگى بيشتر به دنيا پيدا كند، دامنه آرزوها گسترده‏تر مى‏شود.

براى رسيدن به اين هدف، يعنى كوتاه كردن دامنه آرزوها يكى از مؤثرترين راهها ياد مرگ است كه پرده‏ها را از جلو چشم بصيرت انسان برمى‏گيرد و واقعيت‏هاى زندگى را براى او آشكار مى‏سازد.

به همين دليل اميرمؤمنان على عليه‌السلام  در پايان خطبه 99 از نهج البلاغه مى‏فرمايد: «الا فاذكروا هادم اللذات، و منغص الشهوات، و قاطع الامنيات؛ به هوش باشيد و به ياد چيزى بيفتيد كه لذات را در هم مى‏كوبد و شهوات را بر هم مى‏زند و آرزوها را قطع مى‏كند».

و در حديث ديگرى از نبى اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله  مى‏خوانيم كه در ضمن سخنانش فرمود: «عد نفسك فى اصحاب القبور؛ خود را جزء مردگان حساب كن(تا گرفتار طول امل نشوى)». 2

و نيز در نقطه مقابل اين معنا از اميرمؤمنان على عليه‌السلام نقل شده است كه فرمود: «اكثر الناس املا اقلهم للموت ذكرا؛ آنها كه آرزوهايشان بيشتر است كمتر به ياد مرگ مى‏افتند». 3

 

آدمي به اميد و آرزو زنده است

راه ديگر براى مبارزه با طول امل مطالعه پيرامون پيامدهاى بسيار شوم آن است.

آرى توجه به اين نكته كه آرزوهاى دراز سرچشمه بسيارى از گناهان و رذايل اخلاقى ديگر است و از علل مهم قساوت قلب و فراموشى آخرت و سبب زندگى پررنج و ذلت‏بار و محروميت از مواهب و نعم الهى و از حجاب‏هاى ضخيم معرفت و آگاهى محسوب مى‏شود، سبب مى‏گردد كه انسان به فكر علاج و درمان بيفتد و پيش از آنكه سيلاب طول امل كاخ سعادت او را ويران سازد به فكر چاره بيفتد، از دامنه آرزوهايش بكاهد و به صف خردمندان و سعادتمندان بازگردد و آرزوها را در حد معقول و شايسته مهار كند.

اميرمؤمنان على عليه‌السلام  مى‏فرمايد: «حاصل المنى الاسف و ثمرته التلف؛ حاصل آرزوهاى دراز تاسف است و ثمره آن تلف شدن(عمر و امكانات و سعادت انسان) مى‏باشد»! 4

در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: «احذروا الامانى فانها منايا محققة؛ از آرزوهاى دراز بپرهيزيد كه مرگ‏هاى مسلم در آن نهفته است». 5

 

در اينجا دو نكته قابل توجه است:

نخست: اينكه در طب مادى براى درمان بسيارى از بيماريهاى جسمى و روانى به فكر جانشين مى‏روند، يعنى خواسته‏هايى كه انسان را به بيمارى مى‏كشاند به خواسته‏هاى برترى تبديل مى‏كنند كه منتهى به سلامت او گردد، مثلا كسى كه علاقه زيادى به مواد چربى و نشاسته‏اى دارد و سبب بيمارى‏هاى گوناگون در او شده به استفاده از كميت قابل ملاحظه از ميوه و سبزى سالم هدايت مى‏كنند و يا افرادى كه معتاد به مواد مخدرند، اعتيادهاى سالمى براى آنها پيش‏بينى مى‏كنند.

اين نكته در بيماريهاى اخلاقى نيز صادق است، به اين ترتيب كه معلم اخلاق آرزوهاى دراز مادى را به آرزوهاى معنوى نسبت‏به پاداش الهى در سراى آخرت تبديل مى‏كند و عشق به علم و دانش و معرفة الله را جايگزين عشق به مال و جاه و مقام مى‏سازد.

 

دوم: ديگر اينكه آرزوها مراتبى دارد، گاه انسان آرزو مى‏كند عمر بسيار طولانى يا جاويدان! داشته باشد، همان گونه كه قرآن در باره گروهى از قوم يهود مى‏فرمايد: «...يود احدهم لو يعمر الف سنة...؛(آنها چنان علاقه به دنيا دارند كه) هر يك از آنها آرزو دارد هزار سال عمر كند»! 6

اگر هزار سال به معنى تعداد باشد دليل به تقاضاى عمر بسيار طولانى است و اگر عدد تكثير باشد دليل بر تقاضاى عمر نامحدود است.

گروهى آرزوهايى در مراحل پايين‏تر دارند، آرزوى صد سال زيستن، پنجاه سال، ده سال يا كمتر، از روايات استفاده مى‏شود كه همه اينها جزء آرزوهاى دراز محسوب مى‏شود(البته در صورتى كه هدف جنبه‏هاى مادى و زرق و برق دنيا باشد، نه جنبه‏هاى معنوى و الهى و كمك به پيشرفت جامعه انسانى).

از سوى ديگر امانى و آرزوها انواع مختلفى پيدا مى‏كند، گاه آرزوها به سوى مسائل مادى هدف‏گيرى مى‏كند و گاه مقام و گاه شهوات و گاه همه اينها.

تمام اقسام آرزوهاى دور و دراز، زشت و نكوهيده است هر چند بعضى زشتتر از بعض ديگر محسوب مى‏شود.

 

آيت الله مکارم شيرازي

تنظيم براي تبيان: گروه دين و انديشه - حسين عسگري


1. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 122.

2. همان مدرك.

3. تصنيف الغرر، صفحه 312.

4. تصنيف غررالحكم، صفحه 314.

5. همان مدرك.

6. بقره، 96.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

سخن اول

يكى از سنت‏هاى حسنه و مستحبات اسلامى كه پس ازپيروزى انقلاب اسلامى احياء گرديد، سنت مبارك اعتكاف است.اين سنت،در طول تاريخ اسلام و اديان آسمانى طرفداران و عاملانى داشته و در بلاد اسلامى به طور عموم و شهرهاى شيعه و مراكز حوزوى بطور خاص مورد توجه بوده است.

مساجد شهرهاى مقدس نجف و كربلا و كاظمين و سامرا و مشهد و قم و اصفهان و شيراز و بسيارى ديگر از شهرهاى شيعه،خاطره حضور پر نور نيايشگران و معتكفان‏«ايام البيض‏»ماه رجب و احيانا دهه آخر ماه رمضان را در سينه دارد.

اين عبادت كه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى حالت فراگير و عمومى نداشت،در چند ساله اخير در ميان جمع كثيرى از صالحان و نيكان و خواهران و برادران دينى از اقشار گوناگون اجتماعى به ويژه دانشجويان و طلاب،متداول گرديده است و مساجد بسيارى از شهرهاى ايران و جهان اسلام پذيراى مهمانان خدا در ايام البيض ماه پر بركت رجب است.

از آنجا كه اشتغال انسان به كار و زندگى و مسؤوليت‏هاى اجتماعى،گاهى موجب غفلت مى‏شود،و توجه به كار،گاه از توجه به هدف باز مى‏دارد و سبب مى‏شود وظيفه بزرگ ياد خدا و توجه به خود سازى و مبدا و منتهاى هستى فراموش شود.

اعتكاف،آب حيات بخش در كوير غفلت‏هاست.

غفلت از«خود»و«خداى خود»،بستر مرگ ارزشهاى انسانى و نقطه سقوط از پايگاه بلند خردورزى و عشق عرفانى و عامل پيوستن به زندگى پست و حيوانى است.

اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون(اعراف/179)

اعتكاف،بستر مناسب انديشه و تفكر و خردورزى است.

اعتكاف،تلاشى است‏براى اينكه انسانهاى فرو رفته در غرقاب روزمره‏گى‏ها از فضاى پر التهاب روزانه به سوى‏«خويش‏»و«خداى خويش‏»باز گردند.

اعتكاف زمينه توبه و بازگشت است.بازگشت‏به قرآن و معنويت،بازگشت‏به دعا و استمداد از عالم غيب،بازگشت از«خودمدارى‏»به‏«خداگرايى‏»آنها كه مسؤوليت‏هاى حساس‏تر و بزرگترى دارند،بيش از ديگران به اعتكاف و خودسازى نياز دارند.

بى‏جهت نيست كه شخص رسول الله صلى الله عليه و آله پس از هجرت،همه ساله دهه اول يا دوم و گاه هر دو دهه و در سالهاى آخر زندگى به طور منظم دهه سوم ماه مبارك رمضان را به‏«اعتكاف‏»مى‏پردازد و به همه دست‏اندركاران و كارگزاران و رجال سياسى،اجتماعى درس معنويت گرايى و ذكر و نياش و روزه و تلاوت قرآن مى‏دهد.

اعتكاف،توقفى ناآگاهانه در مسجد نيست.صرف درنگ و مكث و«حبس خويشتن‏»در مسجد، بدون عشق به عبادت و قصد قربت نيست.

اعتكاف،لميدن خوابيدن و چرت زدن و احيانا وقت گذرانى بيكاران و گردهمايى تفريحى-سياحتى در مساجد بزرگ شهر نيست.

در اعتكاف كسانى كه كار دارند و زياد هم كار دارند،و غرق دنياى اقتصاد و سياست و هنر و مطبوعات و غيره هستند،بايد از توليد و توزيع و طرح و برنامه‏هاى اقتصادى و سياسى و فرهنگى و نظامى و كار و زندگى فاصله بگيرند و به همآهنگى كار و تلاش و فعاليت‏ها،با رضاى خدا و وظيفه مكتبى بيانديشند.تنظيم فكر و انديشه و عمل،با معيارهاى الهى را تمرين كنند.

كار براى امت و تامين حوائج نيازمندان،تشييع پيكر شهيدان و مؤمنان،عيادت بيماران و هر كارى كه در آن،خود مطرح نيست و انگيزه الهى دارد،با اعتكاف سازگار است و حتى در برخى احاديث قضاى حوايج مؤمنان از اعتكاف برتر شناخته شده است.

اعتكاف،دوره كوتاه مدت خود سازى است،كه حداقل سه روز طول مى‏كشد و انسان را از حاكميت غريزه‏ها،عادت‏ها و اشتغالات معمول زندگى آزاد مى‏سازد.

اعتكاف،محو خود خواهى در امواج بلند خداگرايى و خدمت‏به امت اسلامى است.

اعتكاف،برون رفتن از خانه خويش و مصمم شدن بر حضور در خانه حضرت حق است. عبادتى مستحبى و تقرب جويانه و داوطلبانه است كه روزه روز سوم آن رنگ وجوب مى‏گيرد.

اعتكاف،گريز از لذت گرايى و هر گونه التذاذ جنسى و مهار حس خود محورى و برترى جوئى و بازگشت از قبله ديناگرايان به سمت و سوى قلب و قبله هستى است. خود سازى،محاسبه نفس،توبه و نيايش،نماز و تلاوت قرآن و استمداد از آستان قدس ربوبى از ديگر بركات‏«اعتكاف‏»است.

از آنجا كه گرد آورى احكام و استفتائات مربوط به اعتكاف،كارى است كه مؤمنان را در انجام اين وظيفه الهى يارى مى‏دهد،ستاد هماهنگى اعتكاف شهر مقدس قم كه از دير باز از حافظان و مروجان اين سنت‏حسنه اسلامى است.از برادر بزرگوار جناب حجة الاسلام محمد حسين فلاح‏زاده،در خواست كرد،احكام و مسائل اين عبادت اسلامى را در ابعاد مختلف واجبات-محرمات،مبطلات و احيانا مكروهات و مباحات گرد آورى كنند،تا عاكفان خانه دوست فرمان الهى را بهتر بشناسند و با عمل به احكام دين،از فيض ثواب و ارزش معنوى مورد نظر از انجام اعتكاف،بهره‏مند شوند.

در پايان از همه عاكفان حضرت دوست و مؤمنان معتكف در مساجد ميهن اسلامى صميمانه مى‏خواهيم،براى زلال شدن درياى قلبها و صاف شدن آسمان انديشه مسلمين و تحكيم دوستى بين ياران و دوستان انقلاب اسلامى و ظهور مصلح كل حضرت بقية الله الاعظم عليه السلام دعا كنند و عزت و عظمت فرزندان امام خمينى قدس سره را همراه با سلامت و موفقيت رهبر بزرگوار انقلاب-حضرت آية الله العظمى خامنه‏اى و مراجع عظيم الشان جهان تشيع از خداى بزرگ تمنا كنند.

مايه سپاس است اگر نظرات اصلاحى و تكميلى خود را به نشانى-قم،صندوق پستى 316-37185 ستاد مركزى اعتكاف بفرستيد.

و الحمد لله رب العالمين

ستاد مركزى اعتكاف قم

پيشگفتار

اسلام،فكر جدايى از زندگى دنيا و گوشه نشينى و كناره گيرى از مردم و به تعبير ديگر رهبانيت را باطل و ناپسند اعلام كرد،اما اعتكاف را به عنوان فرصتى براى بازگشت‏به خويش و خداى خويش قرار داد،تا كسانى كه از هياهو و جنجالهاى زندگى مادى خسته مى‏شوند، بتوانند چند صباحى با خداى خود خلوت كنند و جان و روح خود را با خالق هستى ارتباط دهند،و با توشه معنوى و اعتقادى راسخ و ايمان و اميدى بيشتر به زندگى خود ادامه دهند،و خود را براى صحنه‏هاى خطر و جهاد در راه خدا آماده سازند و هميشه با ياد خدا تلاش كنند و خود را در محضر پروردگار ببينند و از نافرمانى او بپرهيزند و به سوى سعادت دنيا و آخرت گام بردارند.كه با اندك تاملى در احكام و مسائل اين برنامه زيباى عبادى پى به چنين حقايقى خواهيم برد.

از آنجا كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران،سنت اعتكاف حيات ديگرى يافته و جمع زيادى از مشتاقان به ويژه جوانان بدان روى آورده‏اند و چون در سابق،كمتر مورد توجه بوده، احكام آن در اكثر رساله‏هاى توضيح المسائل يافت نمى‏شود،لذا بر آن شديم كه احكام اعتكاف را به مقدارى كه مورد ابتلاء و نياز است،با استفاده از منابع معتبر فقهى و استفتاءآت جديد،مطابق با فتاواى مراجع معظم تقليد آماده كنيم،كه دفتر حاضر حاصل اين تلاش است. اميدواريم راه گشاى بندگان خالص خداوند باشد و مورد قبول حضرت حق قرار بگيرد.

ياد آورى:

آنچه در اين نوشته به صورت مساله آورده شده بر اساس فتاواى بنيانگذار جمهورى اسلامى حضرت آية الله العظمى امام خمينى قدس سره است كه از ترجمه بحث اعتكاف كتاب‏«العروة الوثقى‏»با ملاحظه حواشى معظم له و كتاب‏«تحرير الوسيله‏»استفاده شده است.

فتاواى ساير مراجع معظم تقليد نيز با استفاده از تعليقات آن بزرگواران بر كتاب‏«عروة‏»و استفتاءاتى كه توسط معاونت فرهنگى مسجد مقدس جمكران و ستاد مركزى اعتكاف قم در اختيار گذاشتند،آورده شده است.

ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم

قم-پائيز 78-محمد حسين فلاح زاده

آشنايى با اعتكاف

تعريف اعتكاف

1-اعتكاف،در لغت‏به معناى توقف در جايى است و در اصطلاح احكام،عبارت است از ماندن در مسجد به قصد عبادت خداوند،با شرايطى كه خواهد آمد.

2-انسان مى‏تواند،در حال اعتكاف،بنشيند،بايستد،بخوابد،يا راه برود.

اقسام اعتكاف

3-اعتكاف بر دو قسم است،مستحب و واجب،كه در اصل،يك عمل مستحبى است،ولى ممكن است‏به سببى واجب شود،كه از جمله اسباب وجوب اعتكاف،اين امور است:

نذر،عهد يا قسم،مثلا انسان نذر كند يا با خداى خود عهد كند يا قسم بخورد كه اگر در فلان كار موفق شد،يا از فلان بيمارى شفا پيدا كرد چند روز در مسجد معتكف شود.(در بحثهاى آينده خواهد آمد كه حداقل مدت اعتكاف سه روز است.)

شرط ضمن عقد،مثلا هنگام قرار داد اجاره منزل،صاحب خانه شرط مى‏كند كه مستاجر هر سال پنج روز در مسجد معتكف شود و مستاجر نيز اين شرط را مى‏پذيرد.

اجاره،مثلا شخصى اجير مى‏شود كه با دريافت مزد-يا بدون دريافت مزد-از طرف ميت در مسجد معتكف شود.(مانند نماز استيجارى)

زمان اعتكاف

4-در طول سال در هر زمانى كه انسان بتواند،حداقل سه روز در مسجد بماند و روزه بگيرد صحيح است (تفصيل اين مساله در بحث مدت اعتكاف و روزه اعتكاف خواهد آمد.) ولى بهترين زمان براى اعتكاف ماه مبارك رمضان و در ماه رمضان،دهه آخر آن است.

5-س:آيا اعتكاف نذرى را مى‏توان در ماه رمضان انجام داد؟

آية الله بهجت:مانعى ندارد.

آية الله مكارم:مانعى ندارد،مگر اينكه نيت او غير ماه رمضان باشد.

آية الله صافى:اگر نذر مطلق يا مقيد به ماه رمضان باشد اشكال ندارد.

6-س:افضل اوقات اعتكاف چه زمانى است؟آيا ايام البيض ماه رجب فضيلت‏خاصى براى اعتكاف دارد؟ (ايام البيض سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم.)

آية الله مكارم:بهترين اوقات اعتكاف،ماه مبارك رمضان و از همه بهتر دهه آخر آن است.

آية الله بهجت:افضل اوقات ماه رمضان است‏خصوصا در دهه آخر آن و ايام البيض رجب نيز تاكيد شده است.

شرايط اعتكاف

7-در صحت اعتكاف،امورى شرط است كه برخى از آنها مربوط به شخص معتكف و برخى مربوط به خود اعتكاف است كه در اينجا به بيان آن شرايط،و احكام لازم آنها مى‏پردازيم.

شرايط معتكف:

1-عقل.(از ديوانه صحيح نيست)

2-ايمان (1) .(از غير مؤمن صحيح نيست)

3-قصد قربت.(هر گونه ريا و خود نمايى،اعتكاف را باطل مى‏كند).

4-روزه دارى در ايام اعتكاف.

5-اجازه گرفتن از كسى كه اجازه او لازم است.

شرايط اعتكاف:

1-از سه روز كمتر نباشد.(زمان)

2-در مسجد جامع باشد.(مكان)

3-ادامه ماندن در مسجد و خارج نشدن از آن.

نيت اعتكاف

8-اعتكاف،همانند ساير عبادات،بايد با نيت و قصد قربت‏باشد و هر گونه ريا و خود نمايى و قصد غير الهى آن را باطل مى‏كند.

9-در نيت اعتكاف،قصد وجه شرط نيست،يعنى لازم نيست قصد كند كه اعتكاف واجب است‏يا مستحب.

10-كسى كه بخواهد در نيت اعتكاف،قصد وجه كند،در اعتكاف واجب نيت وجوب و در اعتكاف مستحب،نيت استحباب مى‏كند و واجب بودن اعتكاف در روز سوم ضررى ندارد،هر چند بهتر است كه از روز سوم نيت وجوب كند.

11-از آغاز تا پايان اعتكاف،بايد با نيت و قصد قربت‏باشد،بنابر اين اگر به همين قصد،اعتكاف را شروع كند صحيح است،همچنين اگر به قصد اينكه فردا معتكف شود به مسجد برود و از اول وقت(طلوع فجر)در آنجا باشد صحيح است.

12-س:زمان نيت اعتكاف چه وقتى مى‏باشد؟و آيا اول شب مى‏شود نيت كرد؟

آية الله تبريزى:زمان نيت اعتكاف،وقت‏شروع اعتكاف است كه طلوع فجر مى‏باشد و با استمرار نيت اول شب هم مانعى ندارد.

13-س:آيا در اعتكاف نيازى به قصد نمودن عبادات ديگر هم هست؟

آية الله صافى:احتياط مستحب است.

آية الله مكارم:قصد عبادت ديگرى در آن شرط نيست. آية الله بهجت:ظاهرا معتبر است در اعتكاف منضم شدن قصد عبادت ديگرى كه خارج از اوست.

14-س:آيا تجديد نيت در روز سوم اعتكاف مستحب لازم است؟

آية الله صافى:بهتر است كه تجديد نيت وجوب نمايد.

آية الله بهجت:تجديد نيت در روز سوم لازم نيست،گر چه احوط است.

آية الله مكارم:تجديد نيت لازم نيست.

نيابت در اعتكاف

15-انسان مى‏تواند اعتكاف را براى خود يا براى ديگرى بجاى آورد.به قسم دوم،اعتكاف نيابتى گفته مى‏شود.

16-اعتكاف به نيابت ميت‏بى‏اشكال است ولى به نيابت از انسان زنده،بنابر احتياط به قصد رجاء،اشكال ندارد (2) .پس به طور خلاصه مى‏توان در اين بخش اعتكاف را اينگونه تقسيم كرد:

اعتكاف:1-براى خود

2-براى ديگران:

1-به نيابت از ميت

2-به نيابت از زنده

ياد آورى:

گر چه روزه به نيابت از انسان زنده صحيح نيست ولى روزه گرفتن در اعتكاف مانند نماز براى طواف است كه به تبع عمل ديگر لازم مى‏شود و همچنانكه طواف و نماز آن به نيابت زنده‏ها صحيح است اعتكاف و روزه آن نيز صحيح است.

17-اعتكاف به نيابت از دو يا چند نفر،صحيح نيست،ولى مى‏تواند اعتكاف را به نيت‏خود بجا آورد و ثواب آن را به ديگران اهدا كند،خواه يك نفر باشد يا چند نفر،زنده يا مرده.

18-س:آيا اعتكاف را به نيابت از كسى كه مرده است و يا به نيابت از كسى كه زنده است مى‏توان انجام داد؟

آية الله تبريزى:به نيابت از ميت مانعى ندارد ولى به نيابت از حى[زنده]اشكال دارد.

عدول از نيت اعتكاف

19-عدول از اعتكافى به اعتكافى ديگر جايز نيست،و فرقى نيست كه هر دو واجب باشد،مثلا از اعتكاف استيجارى (كه براى ديگرى با دريافت مزد انجام مى‏دهد) به نذرى،يا هر دو مستحب،مثلا از اعتكاف براى خود به اعتكاف نيابتى تبرعى (داوطلبانه و بدون دريافت مزد) يا يكى واجب و ديگرى مستحب،مثلا از ابتدا به نيت اعتكاف نذرى در مسجد مانده و در روز دوم نيت را از نذر به استحباب برگرداند.

20-عدول از نيابت‏شخصى به نيابت از شخص ديگر جايز نيست،مثلا دو روز به نيابت‏«على‏»معتكف بوده و روز سوم به نيابت از«حسن‏»اعتكاف كند.

21-اگر قصد داشته كه اعتكاف را براى خودش انجام دهد،پس از شروع نمى‏تواند نيت را برگرداند،و به نيابت از ديگرى به اتمام برساند،همچنانكه عكس اين نيز جايز نيست.

روزه اعتكاف

22-انسان،در ايام اعتكاف بايد روزه بگيرد،بنابر اين،كسى كه نمى‏تواند روزه بگيرد،مانند، مسافر،مريض و زن حايض يا نفساء و كسى كه عمدا روزه نگيرد،اعتكافش صحيح نيست.

23-مسافر و مريض اگر معتكف شوند صحيح نيست ولى زن حايض يا نفساء نه تنها اعتكافش صحيح نيست‏بلكه به جهت توقف در مسجد گناه كار است.

24-اعتكاف در روز عيد فطر و قربان يا دو روز قبل از عيد به طورى كه روز سوم آن عيد باشد صحيح نيست.

25-لازم نيست كه روزه،مخصوص به اعتكاف باشد،بلكه هر روزه‏اى باشد صحيح است،مثلا در ايام اعتكاف،روزه قضا يا نذرى يا استيجارى (3) بجا آورد.

26-اگر شخصى نذر كند كه در ايام معينى معتكف شود (4) و در همان ايام روزه نذرى يا استيجارى بر عهده او باشد،مى‏تواند در همان اعتكاف،روزه نذرى يا اجاره‏اى خود را بجا آورد. ولى اگر نذر اعتكاف بدين گونه بوده است كه روزه براى اعتكاف يا به خاطر اعتكاف باشد، كفايت از روزه نذرى يا اجاره‏اى نمى‏كند (5) .

27-انسان مى‏تواند نذر كند،در سفر روزه بگيرد و به نظر برخى مراجع معظم تقليد،حتى هنگام سفر هم مى‏تواند نذر كند كه روزه بگيرد و در اين صورت اعتكافش صحيح است.به يك استفتاء توجه كنيد:

28-س:آيا در مسافرت مى‏شود روزه در سفر را نذر كند؟

آيات عظام خامنه‏اى،سيستانى،بهجت:مى‏تواند.

آية الله مكارم:اشكال دارد ولى اگر نذر كرد،احتياط آن است كه به نذر خود عمل كند.

آية الله فاضل:خير.

29-س:آيا هر گونه روزه،و لو استيجارى و...براى اعتكاف كافى است؟

آية الله فاضل:خير،بلكه روزه اعتكاف بايد به نيت كسى باشد،كه اعتكاف به نيت او انجام مى‏گيرد،لذا كفايت روزه استيجارى و غيره براى كسى كه در نيت‏خود اعتكاف نموده محل تامل و اشكال است.

آية الله مكارم:كفايت روزه استيجارى براى اعتكاف مشكل است.

آية الله بهجت:كافى است.

اجازه اعتكاف

30-اين افراد بدون اجازه،نمى‏توانند معتكف شوند:

زن بدون اجازه شوهرش، (6) در صورتى كه اعتكاف موجب از بين رفتن حق او باشد،بنابر احتياط واجب (7) اجازه او لازم است.

فرزند بدون اجازه والدين، (8) در صورتى كه اعتكاف او موجب اذيت و آزار آنان باشد و اگر موجب اذيت و آزار آنان باشد و اگر موجب اذيت و آزار آنها هم نباشد احتياط مستحب (9) است اجازه بگيرد.

كسى كه در استخدام ديگرى است،مانند برخى از كارگران و كارمندان،در صورتى كه قرار داد اجاره به گونه‏اى است كه منفعت اعتكاف را نيز در بر مى‏گيرد،يعنى اعتكاف با عمل به اجاره منافات دارد.

31-در اعتكاف،بلوغ شرط نيست،بنابر اين اگر كودك مميز معتكف شود،صحيح است.

مدت اعتكاف

32-مدت اعتكاف حداقل سه روز است و در كمتر از آن صحيح نيست ولى در زياده حدى ندارد.ولى اگر پنج روز معتكف شود،روز ششم را نيز واجب است‏بماند،بلكه بنابر احتياط واجب،هر گاه دو روز اضافه كرد،روز سومش هم بايد بماند،پس اگر هشت روز معتكف شد،روز نهم هم واجب است.

33-اين سه روز از طلوع فجر روز اول تا مغرب (10) روز سوم است،بنابر اين اگر بعد از طلوع فجر،و لو با چند دقيقه تاخير به مسجد برسد آن روز جزو اعتكاف به حساب نمى‏آيد و چنانچه قبل از مغرب روز سوم،اعتكاف را قطع كند،افزون بر آنكه كار حرامى كرده،اعتكاف نيز باطل است.

34-سه روز اعتكاف با شبهاى آن است كه حداقل سه روز و دو شب در وسط است،بنابر اين نمى‏تواند شبها را از مسجد خارج شود،يا نذر كند كه سه روز بدون شبها در مسجد معتكف شود.

35-اگر انسان نذر كند كه دو روز معتكف شود نه بيشتر از آن،اينگونه نذر باطل است (11) ولى اگر مقيد نكرده كه بيشتر نباشد نذر صحيح است و واجب است كه روز سوم را نيز بماند.

36-س:منظور از روز در اعتكاف چيست؟

آيات عظام تبريزى،بهجت،مكارم:منظور از روز طلوع فجر است تا غروب آفتاب چنانچه در احكام نماز ذكر شده است.

37-س:اگر كسى نذر كند،سه روز منفصل اعتكاف كند آيا نذرش منعقد مى‏شود؟نذر اعتكاف كمتر از سه روز چه؟

آية الله بهجت:منعقد نمى‏شود.

آية الله صافى:الف:منعقد نمى‏شود ب:اگر مقيد به كمتر از سه روز باشد منعقد نمى‏شود.

38-س:آيا بيشتر از سه روز مى‏توان اعتكاف كرد به طورى كه آن زياده،قسمتى از يك روز يا قسمتى از يك شب باشد.

آية الله تبريزى:مانعى ندارد.

39-س:كسى كه پنج روز در اعتكاف بوده:آيا روز ششم بر او واجب است؟

آية الله تبريزى:واجب است.

مكان اعتكاف

40-اعتكاف تنها در مسجد صحيح است،بنابر اين اگر كسى در خانه خود يا در تكيه،يا حسينيه يا در حرم معتكف شود صحيح نيست و از مساجد نيز تنها در اين مساجد،اعتكاف صحيح است.

مسجد الحرام

مسجد النبى صلى الله عليه و آله

مسجد جامع كوفه

مسجد بصره (12)

و به قصد رجاء (يعنى به نيت مطلوب بودن و به اميد پاداش و ثواب) مى‏توان در مسجد جامع هر شهر معتكف شد. (13)

41-در اين مساله فرقى بين مردان و زنان نيست،بنابر اين اگر دختران و بانوان بخواهند معتكف شوند،بايد در يكى از همين مساجد باشد.

42-س:آيا اعتكاف در غير مساجد جامع،مثل نمازخانه دانشگاه‏ها رجاءا اشكال دارد يا نه؟در صورت صحت،آيا احكام اعتكاف،از قبيل ترك محرمات جارى مى‏شود يا خير؟

آية الله خامنه‏اى:رجاءا اشكالى ندارد.

آية الله بهجت:ظاهرا جايز نيست و احكام اعتكاف را ندارد.

آية الله فاضل:اعتكاف در مسجد جامع رجاءا صحيح است و در غير از مساجد جامع جايز نيست.

آية الله سيستانى:مشروع نيست و احكام آن را ندارد.

آية الله مكارم:اعتكاف بايد فقط در مساجد جامع باشد و منظور از مسجد جامع مسجدى است كه قشرهاى مختلف شهر در آن شركت كنند.

آية الله تبريزى:اعتكاف بايد در مسجد جامع شهر باشد و اعتكاف در غير مساجد جامع صحيح نيست.

43-س:آيا انسان مى‏تواند نذر كند كه در شهر ديگرى معتكف شود؟

آية الله تبريزى:مانعى ندارد،بايد روزه‏اش در آنجا صحيح باشد و نذر اعتكاف در شهر ديگر، نذر روزه نيست.

44-اگر در يك شهر،دو يا چند مسجد جامع وجود داشته باشد،در هر كدام كه بخواهد مى‏تواند معتكف شود.

45-اگر جاى خاصى از مسجد را براى اعتكاف خود مشخص كند،چنين قصدى لغو است،و لازم نيست‏حتما در آنجا معتكف شود.

46-اگر معتكف جنب شود و با حال جنابت در مسجد بماند اعتكاف او باطل است.چون توقف او در مسجد،حرام است. (14) 47-اگر جاى شخص ديگرى را غصب كند،يا عمدا بر فرش غصبى بنشيند،هر چند گناه كرده است ولى اعتكافش باطل نيست (15) .

48-اگر كسى از روى فراموشى يا جهل به مساله،بر فرش غصبى بنشيند،اعتكاف باطل نيست.

49-س:اگر جاى كسى را كه معتكف بوده غصب كند،فرموده‏اند اعتكاف او باطل است،حال اگر جاهل بود يا عامد بود و حال پشيمان شده و جاى خود را عوض كند،اعتكاف او صحيح است‏يا خير؟در صورت عمد آيا كفاره دارد يا خير؟آية الله بهجت:در فرض مذكور اعتكاف او صحيح است و در صورت بطلان كفاره ندارد.

آية الله خامنه‏اى:اعتكاف صحيح است و كفاره هم ندارد.

آية الله سيستانى:عمدا هم اگر باشد اعتكاف صحيح است.

آية الله فاضل:على اى حال اعتكاف صحيح است.

آية الله مكارم:اگر جاهل به موضوع باشد،اعتكافش صحيح است ولى اگر غصب بودن را مى‏دانسته و حكم اعتكاف را نمى‏دانسته،اعتكاف او صحيح نيست و توبه در اينجا مشكل را حل نمى‏كند.

آية الله تبريزى:چنانچه غافل بوده اعتكافش صحيح است و اگر جاهل متردد بوده يا عامد بوده اعتكافش صحيح نيست.لكن كفاره ندارد.

50-س:اگر كسى را كه زودتر از او در مسجد رفته،بيرون كند و جايش را بگيرد،اعتكافش صحيح است‏يا نه؟

آية الله صافى گلپايگانى:بنابر احتياط،اعتكاف او باطل مى‏شود،بايد اگر اتمام اعتكاف بر او واجب شده، آن را تمام نمايد و اگر اعاده آن،واجب است،پس از اتمام اعاده نمايد.

آية الله بهجت:اگر مكان منحصر به آنجا باشد بنابر اقوى اعتكافش باطل است.

آية الله مكارم:خالى از اشكال نيست.

آية الله فاضل:بلى اعتكاف او صحيح است و بطلان آن محل منع است.

51-س:آيا گذاشتن وسائل يا نوشتن نام و امثال آن موجب سبقت در محلى از مسجد مى‏شود؟

آية الله مكارم:هر گاه به موقع در مسجد حضور يابند بعيد نيست موجب حق سبق باشد.

آية الله بهجت:مى‏شود.

تعريف مسجد جامع

52-س:تعريف مسجد جامع چيست؟

آية الله گلپايگانى:مسجد جامع مسجدى است كه اغلب اوقات بيشتر از ساير مساجد جمعيت داشته باشد. آية الله خامنه‏اى:مسجدى كه براى اجتماع زيادى از اهالى آنجا ساخته شده و اختصاص به گروه خاصى يا اهالى محله‏اى نداشته باشد؟

53-س:مسجد جامعى در شهرى ساخته شده،بعد از آن،مسجد بسيارى بزرگترى ساخته شده و آن نيز مسجد جامع معروف گشته،كداميك از اين دو مسجد،شرعا مسجد جامع مى‏باشد،و ملاك در تعيين مسجد جامع چيست،با توجه به اينكه گاهى در اين مسجد نماز جمعه خوانده مى‏شود و گاهى در آن و حكم اعتكاف در اين دو مسجد چيست؟

آية الله خويى:در صدق جامع بودن مسجد شرط نيست كه تنها يك مسجد باشد،پس تعدد مسجد جامع در يك شهر ضررى نمى‏زند و اعتكاف در هر دو صحيح است،اگر جامع ناميده شود و اقامه نماز جمعه دخلى در موضوع ندارد.

54-جامع بودن مسجد را از اين راهها مى‏توان فهميد: (16)

خود انسان يقين كند.

به طورى بين مردم مشهور باشد كه جامع بودن آن معلوم شود (17) .

دو نفر عادل بگويند (18) .

و چنانچه دو نفر در جامع بودن مسجدى اختلاف داشته باشند،با حكم حاكم نيز معلوم مى‏شود (19) .

55-اگر انسان در جايى به اعتقاد اينكه مسجد جامع است معتكف شود،بعدا معلوم شود مسجد نيست(مثلا تكيه يا حسينيه است)يا مسجد جامع نيست،اعتكاف باطل است.

حدود مسجد

56-پشت‏بام و سرداب و محراب مسجد،و هر چه به سبب توسعه مسجد آن افزوده شده جزو مسجد به حساب مى‏آيد،مگر آنكه بدانيم،جزو مسجد نيست (20) .

[در صورت شك،چنين جاهايى،حكم مسجد را دارد.]

57-به جز سه مكانى كه در مساله قبل گفته شد،جايى را كه انسان نداند جزو مسجد است‏يا از متعلقات آن،(مثل حياط مسجد)حكم مسجد را ندارد (21) و اعتكاف در آنجا صحيح نيست.

58-س:مسجدى كه علاوه بر شبستان،داراى حياط و صحن و راهرو است و در عرف همه آنها را مسجد مى‏خوانند،آيا احكام مسجد بر آنها جارى است‏يا نه،و در صورتى كه قصد بانى معلوم نباشد،ساختن مستراح و امثال آن در يك طرف آن صحن چه صورت دارد،دليل و قرينه بر عدم مسجديت لازم است‏يا نه؟

آية الله گلپايگانى:با شك در آنكه صحن را جزء مسجد قرار داده،اگر اماره‏اى (علامت، نشانه‏اى) بر مسجد بودن نباشد،محكوم به مسجديت نيست،و اماره بر عدم،لازم نيست.

اعتكاف در دو مسجد

59-يك اعتكاف بايد در يك مسجد باشد،پس اعتكاف در دو مسجد كه بخشى از وقت را در يكى و بخشى از آن را در ديگرى بماند صحيح نيست،خواه آن دو مسجد،متصل (22) به هم باشند يا جداى از هم،آرى اگر به گونه‏اى وصل به يكديگر باشد،كه يك مسجد شمرده شود، صحيح است.

60-اگر در مسجد معتكف شود ولى مانعى از ادامه ماندن در آن مسجد پيش آيد،اعتكاف باطل است (23) و چنانچه آن اعتكاف،واجب باشد،بايد در مسجدى ديگر و اگر مانع بر طرف شد،در همان مسجد،بار ديگر معتكف شود،يا قضا كند.

61-اعتكافى را كه به سبب پيش آمدن مانع به هم خورده است،نمى‏توان پس از آنكه مانع بر طرف شد،ادامه دهد.چه در آن مسجد يا مسجد ديگر، (24) بنابر اين اگر پس از يك روز اعتكاف در مسجد،مانع پيش آمد،نمى‏تواند به مسجد ديگرى برود و بقيه ايام را در آن مسجد بماند،يا بعد از آنكه مانع بر طرف شد،برگردد و بقيه را در همان مسجد بماند.

خروج از مسجد

62-در موارد ذيل معتكف مى‏تواند از مسجد خارج شود:

براى گواهى دادن در دادگاه.

براى تشييع جنازه، (25) در صورتى كه ميت‏يك نحو وابستگى به معتكف داشته باشد به طورى كه شركت در تشييع جنازه او از ضرورتهاى عرفى او به حساب آيد.

و براى انجام ساير كارهاى ضرورى عرفى يا شرعى،خواه واجب باشد يا مستحب،مربوط به امور دنيوى باشد يا اخروى ولى مصلحتى در آن نهفته باشد (26) .

63-و در اين موارد،بر معتكف واجب است از مسجد خارج شود:

براى انجام غسل جنابت.

براى پرداخت طلب ديگران،در صورتى كه نتواند در مسجد آن را بپردازد.

براى انجام كار واجب ديگرى كه لازم باشد از مسجد خارج شود.

64-كسى كه خارج شدن از مسجد بر او واجب شده باشد ولى تخلف كند و خارج نشود،هر چند گناه كرده است ولى اعتكاف باطل نيست،مگر كسى كه با حال جنابت در مسجد توقف كند.

65-اگر به جهت ضرورت از مسجد خارج شد،اين امور را بايد مراعات كند:

بيش از مقدار ضرورت و نياز بيرون مسجد نماند.

در صورت امكان زير سايه ننشيند (27) .

بلكه مطلقا ننشيند،مگر در حال ضرورت.

بنابر اين احتياط واجب نزديكترين راه را انتخاب كند (28) .

66-اگر به جهت ضرورت از مسجد خارج شود و به قدرى طول بكشد كه صورت اعتكاف بر هم بخورد،اعتكاف باطل است.

67-اگر به سبب فراموشى از مسجد خارج شود،اعتكافش باطل نيست (29) .

68-س:اگر كسى از روى فراموشى محل اعتكاف را ترك كند،اعتكافش چه حكمى دارد؟

آية الله تبريزى:ظاهر اين است كه اعتكافش باطل مى‏شود.

69-س:در چه مواردى خروج از مسجد مبطل اعتكاف است؟و در چه مواردى مبطل نيست؟

آية الله صافى:اگر عمدا و اختيارا بدون ضرورت عقلى يا شرعى يا عادى خارج شود،اعتكاف باطل مى‏شود و اگر براى امورى كه ذكر شد بيرون رود يا او را اكراه بر بيرون رفتن نمايند باطل نمى‏شود،ولى اگر نسيانا از راه فراموشى بيرون رفت اگر اتمام آن واجب شده باشد،تمام كند و اگر اعاده واجب باشد اعاده نمايد.

آية الله بهجت:خروج از مسجد با عمد و اختيار مبطل است.

آية الله مكارم:عمدا و اختيارا نبايد از مسجد خارج شود ولى در مواردى كه ضرورت شرعى يا عرفى داشته باشد مانعى ندارد،مانند بيرون رفتن براى قضاى حاجت و غسل جنابت و مانند آن يا امثال تشييع جنازه نزديكانى كه اگر در آن شركت نكند امر شايسته‏اى نيست.

70-س:در مواردى كه مى‏توان از مسجد خارج شد آيا مى‏توان نشست‏يا در سايه رفت‏يا در جماعت‏حاضر شد؟آية الله صافى:جواز بيرون رفتن براى جماعت مورد اشكال است.

71-س:خارج شدن معتكف از مسجد در موارد ذيل چه حكمى دارد؟الف:براى وضو و غسل مستحبى و مسواك زدن.

ب:جهت تلفن زدن به خانواده در موارد غير ضرورى و امور متعارف.

ج:جهت ديدار با خانواده در بيرون و در حياط.

آية الله خامنه‏اى:الف-جايز است اما زياد معطل نشود.

ب-در موارد ضرورى اشكالى ندارد و در موارد غير ضرورى اگر امور مستحبى را در بر بگيرد و طول هم نكشد اشكالى ندارد. ج-در بعضى موارد اشكالى ندارد،مثل رسيدگى امور خانواده و ديدن فرزندان كه عدم ديدار باعث مفسده و اشكالاتى مى‏شود.

آية الله بهجت:ضابطه كلى در موارد جواز خروج نيست،هر كارى كه خروج براى آن عقلا يا شرعا يا عادتا لازم است از امور واجبه باشد يا راجحه چه متعلق به امور دنيا باشد يا امور آخرت ولى بايد اقرب طرق را مراعات نمايد و اقتصار كند بر مقدار حاجت و ضرورت،البته خروج هم به قدرى طول نكشد كه محو صورت اعتكاف شود.

آية الله سيستانى:به احتياط واجب جايز نيست،مگر در مورد حاجت ضرورى باشد.

آية الله تبريزى:خارج شدن معتكف از مسجد در موارد مذكور جايز نيست.

آية الله فاضل:مانعى ندارد،ولى تلاش كنند اين امور با سرعت انجام شده و هر چه سريعتر به مسجد بر گردند.آية الله مكارم:الف-براى وضو و غسل مستحبى اشكالى ندارد و براى مسواك كه مقدمه آن باشد نيز اشكالى ندارد.

ب-اشكال ندارد.

ج-اشكال دارد.

محرمات اعتكاف

72-آنچه بر معتكف حرام است‏به طور اجمال بدين شرح است:

استفاده از عطريات و گياهان خوشبو

خريد و فروش

مجادله

استفاده شهوانى از جنس مخالف

استمناء (يعنى انسان با خود كارى كند كه از او منى بيرون آيد.)

توضيح محرمات اعتكاف

73-بوئيدن عطريات (30) و گياهان خوشبو براى كسى كه از آن لذت مى‏برد در حال اعتكاف حرام است،پس براى كسى كه حس بويايى ندارد اشكال ندارد.

74-در حال اعتكاف،خريد و فروش و بنابر احتياط واجب،هر نوع داد و ستدى،مانند اجاره و مضاربه حرام است.

75-هر چند داد و ستد در حال اعتكاف حرام است،ولى باطل كننده اعتكاف نيست.

76-اشتغال به امور دنيوى،مانند خياطى،نساجى نقاشى،مطالعه و امثال آن اشكال ندارد.

77-در حال اعتكاف مجادله در امور دنيوى و دينى در صورتى كه به قصد غلبه بر طرف مقابل و اظهار فضيلت و برترى باشد حرام است،اما اگر به قصد اظهار حق و بازداشتن طرف از طريق باطل باشد نه تنها حرام نيست،بلكه از افضل طاعات و عبادات است.

78-هر گونه استفاده شهوانى از جنس مخالف،نظير لمس،بوسه (31) و آميزش حرام است و فرقى در اين مساله بين زن و مرد نمى‏باشد.

79-در حال اعتكاف نگاه از روى شهوت به همسر خود اشكال ندارد،هر چند احتياط مستحب ترك آن است.

80-استمناء نيز بنابر احتياط واجب از محرمات اعتكاف شمرده شده است،هر چند از راه حلال آن،مانند بازى با همسر باشد.گر چه استمناء حرام در هر حال حرام و از گناهان بزرگ است ولى در حال اعتكاف گناهى بزرگتر است.

81-معتكف بايد روزها را روزه‏دار باشد و از هر كارى كه روزه را باطل مى‏كند،پرهيز كند و هر آنچه روزه را باطل مى‏كند،اعتكاف را نيز باطل مى‏كند.

82-اگر معتكف جماع كند اعتكافش باطل است ولى اگر يكى ديگر از محرمات را مرتكب شود، (32) احكام مفصلى دارد كه در بحث‏«قضا و كفاره اعتكاف‏»خواهد آمد.

83-بر معتكف واجب نيست از كارهايى كه بر محرم حرام است،مثل پوشيدن لباس دوخته و كندن مو از بدن و نگاه در آينه پرهيز كند،هر چند احتياط مستحب (33) است.

84-بجز مبطلات روزه،ساير محرمات،اختصاص به روز نداد،بلكه در شب نيز بايد از آنها پرهيز كند.

85-س:عطر و گلاب زدن يا بو كردن عطر و گلاب اعتكاف را باطل مى‏كند يا خير؟

آية الله تبريزى:استعمال عطر و گلاب چنانچه مستلزم بو كردن آن باشد،هر چند بر معتكف حرام است لاكن بطلان اعتكاف از جهت آن محل اشكال است و اگر معتكف در روز سوم اين كار را كرده بايد اعتكافش را تمام كند.

آية الله سيستانى:بو كردن آنها اعتكاف را باطل مى‏كند.

آية الله بهجت:اگر با تلذذ باشد بنابر احتياط باطل مى‏شود و احتياط واجب در صورت وجوب اعتكاف [آن است كه]آن را تمام كند و سپس قضا نمايد.

86-س:آيا در صورت نياز مى‏تواند خريد و فروش نمايد؟آيا توكيل يا نقل به غير بيع لازم است (يعنى به شخص ديگرى وكالت دهد تا از طرف او خريد و فروش كند يا به غير خريد و فروش،مثلا با قرض يا بخشش نقل و انتقال كنند.)؟

آية الله مكارم:در صورت عدم امكان توكيل يا نقل به غير بيع اشكالى ندارد.

آية الله بهجت:در صورت اضطرار براى حاجت‏خودش مانعى ندارد.

87-س:ارتكاب سهوى محرمات اعتكاف چه حكمى دارد؟

آية الله فاضل لنكرانى:ارتكاب سهوى سائر محرمات غير از جماع ضرورى به اعتكاف نمى‏زند.

آية الله مكارم:خالى از اشكال نيست.

آية الله بهجت:ارتكاب سهوى،حرام و مبطل نيست.

قطع اعتكاف

88-براى شناخت‏حكم قطع اعتكاف بايد اقسام آن را شناخت.

اقسام اعتكاف:

واجب معين: پس از شروع قطع آن جايز نيست.

واجب موسع :پس از تكميل دو روز، قطع آن جايز نيست.

مستحب: پس از تكميل دو روز، قطع آن جايز نيست.

توضيح:

اگر اعتكاف،واجب معين باشد،يعنى وقت مشخص داشته باشد،مثلا نذر كند از 21 تا 26 ماه رمضان در مسجد معتكف شود،همين كه اعتكاف را شروع كرد اتمام آن واجب و قطع آن غير جايز است.

و اگر اعتكاف،واجب موسع باشد،يعنى وقت آن وسعت دارد،مثلا نذر كرده باشد كه امسال،يا در اين ماه سه روز معتكف شود،يا اعتكاف مستحب باشد،تا قبل از تكميل دو روز مى‏تواند آن را رها كند،مثلا در روز اول،شب اول يا روز دوم،ولى اگر اعتكاف را رها نكرد و در مسجد ماند تا غروب روز سوم در اين صورت،بر او واجب است كه اعتكاف را كامل كند و روز سوم را بماند.

89-انسان مى‏تواند از آغاز،هنگام نيت،شرط كند كه اگر مشكلى پيش آمد-مثلا بگويد اگر هوا سرد شد-اعتكاف را رها مى‏كنم،در صورت پيش آمدن مانع،رها كردن اعتكاف اشكال ندارد،حتى در روز سوم.

90-در اعتكاف نذرى،انسان مى‏تواند هنگام خواندن صيغه نذر شرط كند كه اگر مانعى پيش آمد اعتكافم را رها كنم.

91-س:آيا معتكف مى‏تواند به هنگام نيت اعتكاف شرط كند كه هر زمان خواست از اعتكاف خود رجوع كند؟اگر بعد از نيت‏حكم شرط خود را ساقط نمود،آيا شرط او ساقط مى‏شود يا خير؟

آية الله تبريزى:مى‏تواند شرط كند و با اسقاط ساقط نمى‏شود.

92-س:اگر شرط رجوع در وقت نذر كردن براى اعتكاف باشد چه حكمى دارد؟

آية الله تبريزى:مثل شرط كردن در زمان نيت اعتكاف است و چنانچه اعتكاف را به عنوان وفاء به نذر مزبور انجام دهد،حتى در روز سوم مى‏تواند رجوع كند.

قضاء و كفاره اعتكاف

قضاء

93-اگر در حال اعتكاف جماع كند-عمدا باشد يا سهوا (34) پس اگر اعتكاف،واجب معين باشد، بايد قضاى آن را بجا آورد.و اگر واجب غير معين باشد،بايد آن را از سر بگيرد.

94-اگر يكى ديگر از محرمات اعتكاف را سهوا انجام دهد (35) و اعتكاف:

واجب معين باشد:بنابر احتياط واجب بايد اعتكاف را به پايان ببرد و قضاى آن را بجا آورد.

واجب غير معين باشد:اگر در دو روز اول باشد بايد اعتكاف را از سر بگيرد و اگر روز سوم باشد،اعتكاف را به پايان ببرد و از سر بگيرد.

اگر اعتكاف مستحب را بعد از روز دوم باطل كند،بايد (36) قضاى آن را بجا آورد.ولى اگر قبل از اتمام روز دوم باطل كند،چيزى بر عهده او نيست.

95-واجب نيست قضاى اعتكاف را فورا (37) بجا آورد،گر چه احتياط مستحب است.

96-س:اگر كسى نذر كند ايام معينى را معتكف باشد و از آن ايام معين تخلف نمايد-يك روز يا بيشتر-آيا قضاء بر او واجب است‏يا خير؟

آية الله تبريزى:بنابر احتياط،قضاى آن واجب است.

كفاره

97-اگر اعتكاف واجب را با آميزش(جماع)باطل كند،كفاره واجب است و در ساير محرمات كفاره نيست،هر چند احتياط مستحب است.

98-اگر در دو روز اول اعتكاف مستحب آميزش كند و اعتكاف را رها نكند بنابر احتياط واجب كفاره لازم است.

99-كفاره بطلان اعتكاف،مانند كفاره روزه ماه رمضان است،يعنى،بايد:

-دو ماه روزه بگيرد.

-يا به 60 مسكين،طعام بدهد.

-يا يك برده را آزاد كند.

100-احتياط مستحب است (38) كه اگر ممكن است‏يك برده آزاد كند و در صورت ناتوانى دو ماه روزه بگيرد و چنانچه نتواند روزه بگيرد،به 60 فقير طعام بدهد.

«و الحمد لله اولا و آخرا»

پى‏نوشتها:

1.آية الله سيستانى:ايمان شرط صحت اعتكاف نيست،هر چند در استحقاق ثواب معتبر است.

آية الله مكارم:ايمان شرط قبول اعتكاف است نه صحت آن.

شرط ايمان در فتاواى حضرت آية الله صافى ذكر نشده است.

2.آية الله گلپايگانى:اعتكاف به نيابت از زنده بنابر احتياط واجب

صحيح نيست.

آية الله مكارم:اعتكاف به نيابت از ديگرى،زنده يا مرده،به قصد رجاء اشكال ندارد.

حكم اعتكاف به نيابت از زنده در فتاواى حضرت آية الله صافى ذكر نشده است.

3.آية الله مكارم:روزه استيجارى بنابر احتياط واجب كفايت نمى‏كند.

آية الله فاضل:بنابر احتياط واجب،روزه براى ديگرى خواه استيجارى باشد يا مثلا قضاى روزه پدر كه پسر بزرگتر واجب است‏باشد اگر اعتكاف براى همان كسى كه برايش روزه مى‏گيرد نيست كفايت نمى‏كند.

4.آية الله فاضل:اگر نذر كرده باشد كه ايام معينى معتكف شود نمى‏تواند براى آن ايام روزه استيجارى قبول كند.

5.آية الله گلپايگانى:مگر آنكه هر دو روزه را قصد كند كه در اين صورت،اعتكافش صحيح است هر چند به جهت مخالف با نذر گناه كرده است.نظر حضرت آية الله صافى به دست نيامد.

6.آية الله اراكى:نسبت‏به دو روز اول اجازه لازم است.

7.آية الله گلپايگانى،آية الله صافى:اجازه لازم است و اگر موجب از بين رفتن حق او نباشد، اجازه او براى اعتكاف لزومى ندارد ولى بدون اجازه شوهر نمى‏تواند از خانه بيرون رود.بنابر اين جايز بودن اعتكاف بستگى به اجازه شوهر دارد و چنانچه اجازه ندهد،اعتكاف باطل است.

آية الله سيستانى:اگر توقف او در مسجد بدون اجازه شوهر حرام باشد،اعتكافش باطل است.

آية الله خويى:اگر منافات با حق شوهر داشته باشد اجازه او لازم است و اگر منافات نداشته باشد و روزه او مستحبى باشد،بنابر احتياط واجب باز هم اجازه لازم است.

8.آية الله گلپايگانى:بنابر احتياط واجب،ولى اگر فرزند را نهى كنند و مخالفت‏با آنان سبب اذيت و آزارشان باشد اعتكاف باطل است.

9 آية الله اراكى:نسبت‏به فرزند اجازه والدين شرط است و نسبت‏به زن اجازه شوهر بنابر احتياط واجب لازم است.

10.آية الله خويى،آية الله سيساتى:بنابر احتياط واجب تا مغرب.

آية الله مكارم:تا غروب آفتاب.

11.آية الله خويى،آية الله سيستانى:اگر همين اعتكاف مستحبى معروف را نذر كرده باشد باطل است،ولى اگر اين اعتكاف نباشد،مثلا مقصودش ماندن در مسجد باشد،صحيح است.

12.در روايتى آمده است،اعتكاف تنها در مساجدى صحيح است كه پيامبر يا وصى پيامبر در آن نماز جماعت‏خوانده باشد و در دو مسجد اول پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام و در دو مسجد ديگر حضرت على عليه السلام نماز جماعت‏خوانده‏اند و اعتكاف در مسجد جامع نيز در برخى روايات ديگر آمده است(وسائل الشيعه،ج 7،ص 406).

13.آيات عظام،خوئى،گلپايگانى،اراكى،سيستانى،صافى،مكارم:اعتكاف در مسجد جامع نيز صحيح است هر چند احتياط آن است كه در يكى از آن چهار مسجد معتكف شود.

14.آية الله خويى:هر چه با حال جنابت در مسجد توقف كند،جزء اعتكاف نيست.

15.آيات عظام گلپايگانى،اراكى،صافى:بنابر احتياط واجب اعتكافش باطل است.

آية الله خويى:اگر جاى كسى را غصب كند اعتكافش اشكال دارد ولى اگر بر فرش غصبى بنشيند اعتكاف باطل نيست.

آية الله مكارم:به احتياط واجب،اعتكافش باطل نيست.

16.نظر آية الله صافى در اين مساله به دست نيامد.×

17.آية الله سيستانى:يا اطمينان حاصل شود.

18.آيات عظام خويى،فاضل،مكارم:يك نفر عادل هم بگويد كفايت مى‏كند.

19.آية الله گلپايگانى،آية الله اراكى:به هر حال،حكم حاكم كفايت مى‏كند.

آية الله مكارم:حكم حاكم بنابر احتياط واجب كافى نيست.

20.آية الله سيستانى:در صورتى كه نشانه‏اى بر اينكه جزء مسجد است وجود داشته باشد حكم مسجد را دارد.

آية الله صافى:افزوده‏هاى مسجد،تا معلوم نشود جزء مسجد است‏حكم مسجد را ندارد.

21.آية الله سيستانى:اگر نشانه‏اى بر مسجد بودن آن وجود نداشته باشد.

آية الله مكارم:مگر آنكه ظاهر حال دلالت داشته باشد كه جزو مسجد است.

22.آية الله مكارم:اعتكاف در دو مسجد متصل به هم اشكال ندارد.

23.آية الله مكارم:اعتكاف باطل نيست و ادامه آن را در مسجد ديگرى به پايان ببرد.

24.آية الله مكارم:به حاشيه مساله قبل مراجعه شود.

25.آيات عظام اراكى،گلپايگانى،خويى:خارج شدن از مسجد براى شركت در تشييع جنازه مطلقا جايز است.

26.آية الله اراكى،آية الله خويى:براى شركت در نماز جماعت نيز مى‏تواند از مسجد خارج شود.

آية الله سيستانى:در صورتى كه ناچار باشد بيرون رود.

27.آيات عظام،خويى،گلپايگانى،اراكى:و زير سايه راه نرود.

آية الله صافى:بنابر احتياط واجب زير سايه راه نرود و مطلقا زير سايه ننشيند.

28.آية الله مكارم:انتخاب نزديكترين راه واجب نيست،مگر آنكه اختلاف دو راه بسيار زياد باشد.

20.آية الله خويى،آية الله سيستانى:باطل است.

آية الله گلپايگانى:بنابر احتياط واجب باطل است.

30.آية الله سيستانى،آية الله مكارم:نسبت‏به عطريات لذت بردن معتبر.

نيست،پس اگر بوى آن را احساس كند،هر چند لذت نبرد حرام است.

آية الله فاضل:اگر بو را احساس مى‏كند ولى لذت نمى‏برد،بنابر احتياط واجب بايد پرهيز كند.

31.آيات عظام خويى،مكارم،سيستانى،صافى:لمس و بوسه،بنابر احتياط واجب حرام است.

32.آية الله خويى،آية الله اراكى:در غير جماع اگر سهوا باشد اعتكاف.

باطل نيست.

آية الله گلپايگانى،آية الله مكارم:بنابر احتياط واجب اعتكاف باطل است.

آية الله سيستانى:جماع نيز حكم ساير محرمات را دارد.

33.آية الله مكارم:نسبت‏به نپوشيدن لباس دوخته و پوشيدن لباسى مانند لباس احرام، احتياط مستحب نيست‏بلكه بهتر است نپوشند،چون خلاف عمل افراد متشرع و ممكن است گمان بدعت نيز داشته باشد.

34.آيات عظام گلپايگانى،خويى،اراكى:اگر در اعتكاف واجب،سهوا جماع كند،بنابر احتياط واجب،اعتكاف را دوباره انجام دهد.

35.آية الله گلپايگانى:احتياط در تمام موارد ترك نشود.×

36.آية الله سيستانى:بنابر احتياط واجب.

37.آية الله سيستانى:ولى به قدرى تاخير نيندازد كه سهل انگارى به شمار آيد.

38.آية الله خويى:بلكه واجب است‏به همين ترتيب عمل كند.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

 

شبهات اينترنتي

شبهه نهم

در يکي از آيات قرآن الله مي گويد:  ما از رگ گردن شما به شما نزديکتريم ( ق / 16) و در جاي ديگر مي گويد " الله بر روي تختش نشسته است ( حديد / 4) و در جاي ديگر مي گويد: " تخت الله بر روي آب بنا شده است  ( هود / 7 ) از مجموع اين سه آيه چنين برداشت مي شود که در کنار رگ گردن آنقدر آب وجود دارد که تخت الله بر روي آب شناور است و الله نيز بر روي آن تخت نشسته است!!

جواب

قبل از بيان جواب مقدمه اي را عرض مي کنيم:

مقدمه: به گزارش خود قرآن، آيات قرآن بر دو قسمند. عده اي از آيات محکم هستند ( آياتي که بقدري روشنند که جاي گفتگو و بحث ندارند ) مانند قل هو الله احد، ليس کمثله شيء، للذکر مثل حظ الانثيين اما عده اي ديگر از آيات متشابه هستند ( آياتي که احتمالات مختلف در مورد آن داده مي شود و در بدو نظر ممکن است در ذهن مخاطب معنائي غير از معناي صحيح بيايد ) مانند بعضي از صفاتي که در مورد خداوند در قران آمده است مثل آيه يدالله فوق ايديهم يعني دست خداوند فوق تمام دستهاست. در ابتداي امر به ذهن مخاطب چنين مي آيد که خداوند واقعا مثل انسانها دست دارد در حاليکه کلمه يد الله کنايه از قدرت خداوند است. يکي از متشابهات قران همين آيه اي استکه اشکال کننده در مورد تخت خداوند مطرح کرده است. خداوند در آيه 4 سوره مبارکه حديد مي فرمايد: الرحمن علي العرش استوي... معناي اوليه آيه اينست که خداوند چهار زانو بر عرش ( تخت پادشاهي ) نشسته است. اما اين معنا مراد خداوند نيست بلکه طبق روايتي که از امام باقر عليه السلام وارد شده اين جمله کنايه ازاينستکه خداوند بر همه چيز احاطه دارد و انسانها بايد در تمام افعال خود نهايت دقت را داشته باشند ( چرا که او از مقام عرش نظاره گر اعمال ماست ).

بنا بر اين منشا اين اشکال به انجائي بر ميگردد که اشکال کننده از آيات متشابه و کنائي بودن اين آيات مطلع نبوده است.

جواب اشکال

آيه اول: سوره ق آيه 16:  و نحن اقرب اليه من حبل الوريد يعني ما از رگ قلب شما به شما نزديکتريم.

در هر سه آيه از کنايه استفاده شده که در آيه اول و دوم خداوند به صورت کنايه به نظارت خود بر اعمال انسانها اشاره دارد و در آيه سوم خداوند به صورت کنايه به ابتداي خلقت کائنات اشاره دارد که به صورت مواد مذاب ( گاز هاي فشرده ) بوده است.

توضيح: حيات جسماني ما وابسته به رگي است که خون را به طور مرتب از يک سو وارد قلب و از يک سو خارج کرده و به تمام اعضا مي رساند که اگر يک لحظه در عمل آن وقفه ايجاد شود فوراً مرگ سراغ ما مي آيد. در اين آيه از اين رگ تعبير به وريد مي کند. بنا بر اين مراد از حبل الوريد تمام جان آدمي است ( که بسته به رگ قلب يا به تعبير بعضي ها رگ گردن است ) و ميخواهد بفرمايد که خداوند از جان آدمي نيز به او نزديک تر است.

نزديکي خداوند از جان آدمي به او کنايه از آگاهي کامل خداوند از اعمال و افعال ما انسانها است.

آيه دوم: سوره حديد آيه 4:  الرحمن علي العرش استوي يعني خداوند بر عرش نشسته است.

توضيح: همچنانکه در مقدمه عرض کرديم اين آيه کنايه از اينستکه خداوند بر تمام اعمال ما نظاره گر است. از احمد ابن حنبل که از بزرگان اهل سنّت است سوال کردند منظور از اين آيه چيست که مي گويد: خداوند بر عرش نشسته است ؟ احمد ابن حنبل در جواب گفت: ما نمي دانيم چيست. سوال نکنيد که بدعت است !! اما همين سوال را وقتي از امام باقر عليه السلام پرسيدند فرمود: اعلم انک لن تخلو من عين الله فانظر کيف تکون فان لم تکن تراه فانه يراک يعني اين جمله کنايه است و ميخواهد بفرمايد که تو هرگز از ديدگاه خدا خالي نيستي و هميشه او تو را مي بيند پس در اعمال خود بنگر که به چه نحو عمل مي کني پس اگر او را نمي بيني بدان که او تو را مي بيند.

بنا بر اين، اين آيه هم کنايه از اينستکه خداوند بر تمام اعمال ما نظاره گر است و از تمام اعمال ما آگاه است

آيه سوم: سوره هود آيه 7: و هو الذي خلق السماوات و الارض في ستة ايام و کان عرشه علي الماء يعني او کسي است که خلق کرده است آسمان و زمين را در حاليکه تخت او بر آب بوده است.

توضيح: براي توضيح اين آيه بايد با دو مفهوم عرش و ماء آشنا شويم:

واژه عرش: در اصل لغت به معناي سقف است و در اصطلاح به تختهاي سلاطين و پادشاهان گفته مي شود. از اين طرف؛ هم در زبان عرب و هم در زبان فارسي از عرش ( يا همان  تخت پادشاهي ) براي کنايه از قدرت استفاده مي کنند يعني زماني که مي گويند تخت فلان پادشاه از بين رفت يعني قدرت او تمام شد بر همين اساس زماني که کلمه عرش را در مورد خداوند بکار ببرند يقينا تمام پهنه هستي را در بر مي گيرد چرا که قدرت او بي حد و حصر است و همه هستي را شامل مي شود {خلاصه اينکه عرش الهي يعني تمام پهنه هستي كه تحت قدرت خداوند است}

واژه ماء :  دو معنا دارد يکي به معناي همين آب است يکي اينکه به هر شيئ مايع ماء گفته مي شود مانند فلزاتي که مذاب شده اند.

با توجه به توضيحي که در مورد اين دو واژه داشتيم مي گوئيم: خداوند مي فرمايد: عرش خداوند ( يعني همه هستي كه تحت قدرت اوست ) از ماء ( مواد مذاب ) تشکيل شده است. يعني روزي تمام هستي مواد مذاب بوده است ( که منظور گازهاي بسيار فشرده است که به شکل مواد مذاب بود).

خلاصه: در هر سه آيه از کنايه استفاده شده که در آيه اول و دوم خداوند به صورت کنايه به نظارت خود بر اعمال انسانها اشاره دارد و در آيه سوم خداوند به صورت کنايه به ابتداي خلقت کائنات اشاره دارد که به صورت مواد مذاب ( گاز هاي فشرده ) بوده است. و ندانستن همين امر ( يعني کنائي بودن آيات ) باعث خيالبافي هائي از ناحيه اشکال کننده شده است.

ماخذ جواب: تفسير نمونه، ذيل تفسير آيات مذكوره، و  تفسير بيان ذيل، تفسير آيه 27 سوره مومنون


تنظيم براي تبيان: گروه دين و انديشه_ شکوري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

شبکه خبری ملت - گروه ناقد - ناقد]

استاد مصطفي‌ ملكيان‌ طی سخنرانی که مدتی قبل در میان جمعی از  اصلاح طلبان برگزار گردید،   به‌ توصیف  علل و عوامل فرهنگی عقب‌ماندگي‌ ايرانيان‌ پرداختند و در خصوص آن بیست عامل را به شرح زیر، مورد توجه قرار دادند:  1. پيشداوري‌، 2. دگماتيسم‌ وجمود، 3. خرافه‌پرستي‌، 4. بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خود، 5. همرنگي‌ با جماعت‌، 6. تلقين‌پذيري‌، 7. القاپذيري‌، 8. تقليد، 9. تعبد، 10. شخصيت‌پرستي‌، 11. تعصب‌، 12. اعتقاد به‌ برگزيدگي‌، 13. تجربه‌ نيندوختن‌ از گذشته‌، 14. جدي‌ نگرفتن‌ زندگي‌، 15. ديدگاه‌ مبتذل نسبت‌ به‌ كار، 16. قائل‌ نبودن‌ به‌ رياضت‌، 17. از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تميز بين‌ خوشايند و مصلحت‌، 18. زياده‌گويي‌، 19. زبان‌ پريشي‌، 20. ظاهرنگري‌.  متن کامل این سخنرانی تقدیم  می گردد:

 

***

در صد سال‌ اخير بیشتر كساني‌ كه‌ درباره‌ مشكلات‌ جامعه‌ سخن‌ گفته‌ و مطالعه‌ كرده‌اند، معمولا مجموعه‌ علل‌ و عواملي‌ را كه‌ باعث‌ اين‌ همه‌ مشكلات‌ علمي‌ و مسائل‌ نظري‌ براي‌ جامعه‌ شده‌ است‌ و بيچارگي‌ و بدبختي‌ جامعه‌ ما را فراهم آورده را  در سه‌ محور كندوكاو كرده‌اند.

 

اولين‌ محور مداخله‌ كشورهاي‌ خارجي‌، استعمار و انواع‌ و اقسام‌ سلطه‌طلبي‌ها بوده‌ است‌. دومين‌ نكته‌ رژيم‌هاي‌ سياسي‌ حاكم‌ و مساله‌ سوم‌ تلقي‌ مردم‌ از دين‌ بوده‌ است‌.

 

اين‌ سه‌ عامل‌ تاكنون‌ بيشتر مورد تاكيد بوده‌ است‌ و بسته‌ به‌ ديدگاه‌هاي‌ مختلف‌ بر يكي‌ از اين‌ عوامل‌ بيشتر تاكيد شده‌ است‌. اگرچه‌ معمولا كسي‌ هم‌ نيست‌ كه‌ دو عامل‌ را انكار كرده‌ باشد. اما مساله‌اي‌ كه‌ مهمتر از اين‌ سه‌ عامل‌ است‌ وضع‌ فرهنگي‌ مردم‌ است‌. به‌ تعبير ديگر آسيب‌شناسي‌ فرهنگي‌ مردم‌ ايران‌ و اينكه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگي‌ چه‌ امور نامطلوبي‌ در ذهن‌ و ضميرشان‌ راسخ‌ شده‌ است‌. بنابراين‌ سخنان‌ من‌ به‌ معناي‌ انكار سه‌ عامل‌ ديگر نيست‌. ولي‌ تاكيد بر اين‌ است‌ كه‌ مهم‌تر ازآن‌ نگرش‌هاي‌ فرهنگي‌ ماست‌.

 

در باب‌ نگرش‌هاي‌ فرهنگي‌ هم‌ من‌ يك‌ تفسير دوگانه‌ دارم‌.

من‌ معتقدم‌ وقتي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ از ماست‌ كه‌ بر ماست‌ و اينكه‌ گفته‌ مي‌شود ما بايد از درون‌ تغيير كنيم‌ دو نوع‌ تغييركردن‌ مراد است‌ كه‌ من‌ به‌ يك‌ نوع‌ آن‌ مي‌پردازم‌.

گاه‌ وقتي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ ما بايد عوض‌ شويم،‌ يعني‌ تا ما رفتار اخلاقي‌ سالمي‌ نداشته‌ باشيم‌ وضعمان‌ بهبود پيدا نمي‌كند و اين‌ نكته‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ سود سرانجام‌ و بالمآل همه‌ در اخلاقي‌ زيستن‌ است‌. اين‌ اخلاقي‌ زيستن‌ يكي‌ از دو بخش‌ مطلب‌ محل‌ اشاره‌ من‌ است‌. اما وضع‌ فرهنگي‌ به‌ بحث‌ اخلاقي‌ ما بستگي‌ ندارد و به‌ يك‌ سري‌ نگرش‌هاي‌ ذهني‌ هم‌ بستگي‌ دارد و من‌ مي‌خواهم‌ به‌ اين‌ نگرش‌هاي‌ ذهني‌ بپردازم‌.

 

نگرش‌هاي‌ ذهني‌ اموري‌ هستند كه‌ آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ در ما راسخ‌ شده‌اند و ما در همه‌ كنش‌ها و واكنش‌ها تحت‌تاثير اين‌ نگرش‌ها هستيم‌ كه‌ لزوما جنبه‌ اخلاقي‌ هم‌ ندارد و براي‌ تغيير آنها نبايد رفتار اخلاقي‌ ما تغيير كند. برعكس‌ اين‌ نگرش‌ها هستند كه‌ اخلاق‌ ما را به‌ سمت‌ ناسالمي‌ مي‌كشند.

مي‌شد اين‌ نگرش‌ها را تحت‌ عنوان‌ جامعه‌شناسي‌ قوم‌ ايراني‌ بحث‌ كرد. اما موضوع‌ بحث‌ من‌ درباره‌ جامعه‌شناسي‌ ايران‌ معاصر نيست‌. به‌ تعبير ديگر من‌ به‌ اين‌ بحث‌ نمي‌پردازم‌ كه‌ شاخه‌اي‌ از روان‌شناسي‌، روان‌شناسي‌ اقوام‌ است‌ و شاخه‌اي‌ از جامعه‌شناسي‌ و روان‌شناسي‌ مربوط‌ به‌ اقوام‌ است‌. بنابراين‌  این سخنان‌ را نبايد در عداد كتاب‌ روح‌ ملت‌هاي‌ زيگفريد يا نوشته‌ مرحوم‌ بازرگان‌ كه‌ گفتند زيگفريد به‌ روح‌ ملت‌ ايران‌ نپرداخته‌ و من‌ به‌ روح‌ ملت‌ ايراني‌ مي‌پردازم‌ تا نوشته‌ كامل‌تري‌ ‌شود قرار داد.

 

 آن‌ بخش‌ از مسائل‌ فرهنگي‌ كه‌ به‌ نگرش‌هاي‌ ايرانيان‌ مربوط‌ مي‌شود من‌ بيست‌ عامل‌ را احصا كرده‌ام‌. استدلال‌هاي‌ من‌ هم‌ بر اين‌ مطالب‌ بيشتر درون‌نگرانه‌ است‌. يعني‌ مخاطب‌ بايد به‌ درون‌ خودش‌ مراجعه‌ كند و ببيند كه‌ در خودش‌ چنين‌ حالتي‌ وجود دارد يا اگر وجود دارد مي‌توان‌ گفت‌ سخن‌ روي‌ ثواب‌ دارد.

 

1.  پيشداوري‌

اولين‌ خصوصيتي‌ كه‌ در ما وجود دارد، پيشداوري‌هاي‌ فراوان‌ نسبت‌ به‌ بسياري‌ از امور است‌.

اگر هر كدام‌ از ما به‌ درون‌ خودمان‌ رجوع‌ كنيم‌ پيشداوريهاي‌ فراوان‌ مي‌بينيم‌. اين‌ پيش‌داوري‌ها در كنش‌ و واكنش‌هاي‌ اجتماعي‌ ما تاثيرات‌ منفي‌ زيادي‌ دارد. معمولا وقتي‌ گفته‌ مي‌شود پيشداوري‌، بيشتر پيشداوري‌ منفي‌ محل‌ نظر است‌ ولي‌آثار مخرب‌ پيشداوري‌ منحصر به‌ پيشداوري‌ منفي‌ نيست‌. پيشداوري‌هاي‌ مثبت‌ هم‌ آثار مخرب‌ خود را دارد. از جمله‌ خوشبيني‌هاي‌ نابه‌جا كه‌ نسبت‌ به‌ برخي‌ افراد و قشرها و لايه‌هاي‌ اجتماعي‌ داريم‌.  

 

2. دگماتيسم‌ وجمود

نوعي‌ دگماتيسم‌ و جمود در ما ريشه‌ كرده‌ است‌. من‌ اصلا تحقيقات‌ روانشناختي‌ و تحقيقات‌ تاريخي‌ در اين‌باره‌ ندارم‌ كه‌ چرا ملت‌ ايران‌ تا اين‌ حد اهل‌ جزم‌ و جمود است‌.

يعني‌ واقعيت‌ آن‌ براي‌ من‌ محل‌ انكار نيست‌ اگرچه‌ تبيينش‌ براي‌ من‌ امكان‌پذير نيست‌. آنچه‌ كه‌ در ما وجود دارد كه‌ از آن‌ به‌ جزم‌ و جمود تعبير مي‌شود اين‌ است‌ كه‌ باور ما يك‌ ضميمه‌اي‌ دارد. يعني‌ ممكن‌ است‌ كه‌ ما معتقد باشيم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ درست‌ است،‌ اين‌ سالم‌ است‌ اما اگر معتقد باشيم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ محال‌ است‌ كه‌ درست‌ نباشد. اين‌ "محال‌ است"،‌ انسان‌ را تبديل‌ به‌ انسان‌ دگمي‌ مي‌كند. و ما كمتر مي‌شود كه‌ به‌ چيزي‌ معتقد باشيم‌ و يك‌ "محال‌ است"‌ منضم‌ به‌ اين‌ اعتقادمان‌ نباشد. به‌ تعبير ديگر وقتي‌ ما يك‌ عقيده‌ داريم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ يك‌ عقيده‌ دوم‌ داريم‌ كه‌ گريزناپذير است‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ نباشد.

 

3. خرافه‌پرستي‌

ويژگي‌ ديگر ما خرافه‌پرستي‌ است‌ هم‌ خرافه‌ در بافت‌ ديني‌ و مذهبي‌ و هم‌ در بافت‌هاي‌ غير ديني‌ و مذهبي‌، خرافه‌ در بافت‌ مذهبي‌ يعني‌ چيزي‌ كه‌ در دين‌ نبوده‌ و در آن‌ وارد شده‌ است‌.

اما مهم‌تر اين‌ است‌ كه‌ به‌ معناي‌ سكولار آن‌ هم‌ خرافه‌پرست‌ هستيم‌. خرافي‌ به‌ معناي‌ باور آوردن‌ به‌ عقايدي‌ كه‌ هيچ‌ شاهدي‌ به‌ سود آن‌ وجود ندارد ولي‌ ما همچنان‌ آن‌ عقايد را در كف‌ داريم‌.

اين‌ سه‌ مساله‌ را مي‌توان‌ سه‌ فرزند استدلال‌ ناگرايي‌ ما دانست‌. هر كه‌ اهل‌ استدلال‌ نباشد اهل‌ اين‌ سه‌ است‌ بنابراين‌ راه‌حل‌ درمان‌ اين‌ سه‌ تقويت‌ روحيه‌ استدلال‌گرايي‌ است‌.

 

4. بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خود

ما به‌ ندرت‌ در "مني"‌ كه‌ از خودمان‌ تصور داريم‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ و هميشه‌ توجه‌مان‌ به‌ "مني"‌ است‌ كه‌ ديگران‌ از ما تصور دارند و هميشه‌ ترازوي‌ ما در بيرون‌ ماست‌. اين‌ بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ علت‌العلل‌ يك‌سري‌ مشكلات‌ فرهنگي‌ جامعه‌ ماست‌.

 

5. همرنگي‌ با جماعت‌

نكته‌ پنجم‌ ناشي‌ از نكته‌ چهارم‌ است‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ ما هيچ‌وقت‌ در برابر جمهوري‌ كه‌ با آن‌ سروكار داريم‌، نتوانسته‌ايم‌ سخنی بگوييم‌ كه‌ در مقابله‌ با آن‌ است‌ و هميشه‌ همرنگ‌ شدن‌ با جماعت‌ براي‌ ما مهم‌ است‌.

 

6. تلقين‌پذيري‌

تلقين‌ يعني‌ رأيي‌ را بيان‌ كردن‌ و آراي‌ مخالف‌ را بيان‌ نكردن‌ و مخاطب‌ را در معرض‌ همين‌ راي‌ قرار دادن‌. هر وقت‌ شما در برابر هر عقيده‌اي‌ نظر مخالفان‌ آن‌ را هم‌ خواستيد نشان‌ مي‌دهد كه‌ تلقين‌پذير نيستيد. تلقين‌پذيري‌ يعني‌ قبول‌ تك‌آوايي‌.

 

7. القاپذيري‌

القاپذيري‌ به‌ لحاظ‌ روان‌شناختي‌ با تلقين‌پذيري‌ متفاوت‌ است‌. در القا يك‌ راي‌ آنقدر تكرار مي‌شود تا تكرار جاي‌ دليل‌ را بگيرد. اگر من‌ گفتم‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ شما از من‌ انتظار دليل‌ داريد اما من‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ دليل‌ بياورم‌ 200 بار فلان‌ گزاره‌ را تكرار مي‌كنم‌ و كم‌كم‌ ما فكر مي‌كنيم‌ كه‌ تكرار مدعا جاي‌ دليل‌ را مي‌گيرد. يعني‌ به‌ جاي‌ اقامه‌ دليل‌ خود مدعا تكرار مي‌شود و اين‌ هنري‌ است‌ كه‌ در پروپاگاندا يا آوازه‌گري‌ وجود دارد.

اينكه‌ رسانه‌ها وقتي‌ در دست‌ قدرت‌ها قرار مي‌گيرند آنها خوشحال‌ مي‌شوند به‌ دليل‌ وجود همين‌ روحيه‌ القاپذيري‌ در مردم‌ است‌. والا اگر ملتي‌ القاپذير نباشد هرچه‌ كه‌ رسانه‌ها بگويند چون‌ دائما دليل‌ مي‌خواهند كسي‌ از به‌ دست‌ گرفتن‌ راديو و تلويزيون‌ اظهار خوشحالي‌ نمي‌كند.

 

8. تقليد

منظور من‌ از تقليد نه‌ آنست‌ كه‌ در فقه‌ گفته‌ مي‌شود. مراد تقليد به‌ معناي‌ روانشناختي‌ آن‌ است‌. يعني‌ اينكه‌ من‌ آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌  تحت‌ الگوي‌ شخصي‌ باشم‌.

يعني‌ من‌ خودم‌ را مانند تو مي‌كنم‌ و به‌ تو تشبه‌ مي‌جويم‌ و تقليد، يعني‌ من‌ تو را الگو گرفته‌ام‌. آن‌چه‌ كه‌ در عرفان‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ تشبه‌ به‌ خدا بجوييد،  اگر اين‌ كار را با انسان‌ها انجام‌ داديم‌ تعبير به‌ تقليد مي‌شود و اين‌ تقليد هم‌ در اديان‌ و مذاهب‌ و عرفان‌ مورد توبيخ‌ است‌.

 

9. تعبد

 تعبد يعني‌ سخني‌ را پذيرفتن‌ صرفا به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ فلان‌ شخص آن‌ را گفته‌ است‌. يعني‌ اينكه‌ اگر صورت‌ استدلالي‌ من، ‌ ذهن‌ من‌ را آزار ندهد كه‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ چون‌ فلان‌ شخص گفته‌ است:‌ "فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است"،‌ من‌ اهل‌ تعبدم‌.

آيه‌اي‌ در قرآن‌ است‌ كه‌ معمولا كمتر نقل‌ مي‌شود اتخذو احبارهم‌ و رهبانهم‌ من‌ دون‌ا... كه‌ در باب‌ روحانيت‌ نصاري‌ و يهود است‌ كه‌ فراوان‌ مي‌گويد كه‌ يهوديان‌ و نصاري،‌ روحانيون‌ خود را مي‌پرستيدند چه‌ من‌ دون‌ا... را به‌ جاي‌ خدا بگيرم‌ يا  علاوه‌ بر خدا. صحابي‌ از امام‌ باقر(ع) مي‌پرسد كه‌ آيا واقعا مي‌پرستيدند حضرت‌ در جواب‌ مي‌گويد: هرگز اين‌گونه‌ نيست،‌ روحانيون‌ مسيحي‌ به‌ مردم‌ نمي‌گفتند كه‌ ما را بپرستيد و اگر هم‌ مي‌گفتند، كسي‌ نمي‌پرستيد. اما اينكه‌ قرآن‌ به‌ آنها اين‌ نسبت‌ را مي‌دهد به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ رفتاري‌ كه‌ با خدا بايد مي‌داشتند با روحانيون‌ خود داشتند. مجموعه‌ عوامل‌ دسته‌ دوم‌ ناشي‌ از يك‌ عمل‌ واحد است‌ و آن‌ اينكه‌ ما زندگي‌ اصيل‌ نداريم‌. زندگي‌ اصيل‌ به‌ تعبير روانشناسان‌ انسان‌گرا و به‌ تعبير عرفا يعني‌ زندگي‌ براساس‌ فهم‌ و تشخيص خود. زندگي‌ اصيل‌ را فقط‌ كساني‌ انجام‌ مي‌دهند كه‌ دو سرمايه‌ دارند: عقل‌ در مسائل‌ نظري‌ و وجدان‌ در مسائل‌ عملي‌.

 

10. شخصيت‌پرستي‌

كمتر مردمي‌ به‌ اندازه‌ ما شخصيت‌پرستند و شخصيت‌پرستي‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ شخصيتي‌ خود را بر خود عرضه‌ مي‌ كند و خوبي‌هايي را‌ كه‌ در زندگي‌ اطراف‌ خودمان‌ نمي‌بينيم،‌ از سر توهم‌ به‌ او نسبت‌ مي‌دهيم‌ و او را به‌ دست‌ خودمان‌ بزرگ‌ مي‌كنيم‌.

 

11. تعصب‌

تعصب‌ هم‌ افق‌ با شخصيت‌پرستي‌ است‌. تعصب‌ به‌ معناي‌ چسبيدن‌ به‌ آنچه‌ كه‌ داريم‌ و نگاه‌ نكردن‌ به‌ چيزهاي‌ فراواني‌ كه‌ نداريم‌. اگر من‌ شيفته‌ آن‌چه‌ كه‌ دارم‌ شدم‌ و فكر كردم‌ جاي‌ نداشته‌ها را هم‌ برايم‌ مي‌گيرد من‌ نسبت‌ به‌ آن‌ تعصب‌ پيدا كرده‌ام‌ و اينجاست‌ كه‌ من‌ نسبت‌ به‌ كساني‌ كه‌ به‌ آن‌ وفاداري‌ ندارند، دو ديدگاه‌ پيدا مي‌كنم‌. گروهي‌ خودي‌ مي‌شوند و گروهي‌ غيرخودي‌.

قرآن‌ خودي‌ و غيرخودي‌ را رد كرده‌ است‌ چرا كه‌ درباره‌ حب‌ و بغض‌ مي‌گويد: وقتي‌ با گروهي‌ دشمنيد دشمني‌ باعث‌ نشود درباره‌ آنها عدالت‌ و انصاف‌ را فراموش‌ كنيد.

درباره‌ دوستي‌ هم‌ مي‌گويد: هميت‌ جاهليت‌ شما را نگيرد. هميت‌ جاهليت‌ يعني‌ اينكه‌ چون‌ فلاني‌ از قبيله‌ من‌ است‌. طرف‌ او را چه‌ ظالم‌ باشد يا عادل‌ مي‌گيرم‌. به‌ عبارت‌ ديگر ويژگي‌هاي‌ خود او مهم‌ نيست‌ بلكه‌ ويژگي‌هاي‌ تعلقي‌ او مهم‌ است‌.

 

12. اعتقاد به‌ برگزيدگي‌

هر كدام‌ از ما اگر به‌ خودمان‌ رجوع‌ كنيم‌ مي‌بينيم‌  به‌ نوعي‌ فكر مي‌كنيم‌ که به‌ نوعي‌ مورد لطف‌ خدا هستيم‌.

يعني‌ درست‌ است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ وضع‌ ما به‌ مو بند باشد، اما پاره‌ نمي‌شود و اكثر اهمالها و بي‌توجي‌ها ناشي‌ از همين‌ نكته‌ است‌. لایپ نیتس‌ اصطلاحي‌ داشت‌ كه‌ براي‌ موارد ديگري‌ به‌ كار مي‌برد. اين‌ اصطلاح‌ هماهنگي‌ پيش‌ بنياد بود به‌ معني‌ اينكه‌ گويا همه‌ امور از پيش‌ حاصل‌ آمده‌ است‌ اما گويا ما اين‌ هماهنگي‌ پيش‌بنياد را راجع‌ به‌ خودمان‌ قائليم‌.

 

13. تجربه‌ نيندوختن‌ از گذشته‌

پس‌ از اقدامات‌ انسان‌دوستانه‌ افرادي‌ چون‌ ماندلا واسلاوهاول‌ و اقدامات‌ انسان‌دوستانی‌ كه‌ در باب‌ "فرهنگي‌ كردن‌ سياست‌" تلاش‌ كردند، زياد شنيده‌ايم‌ كه‌ ببخش‌ و فراموش‌ كن‌ يا ببخش‌ و فراموش‌ نكن‌. اما داستان‌ بر سر اين‌ است‌ كه‌ اگر شما ببخشایيد و فراموش‌ كنيد باز هم‌ از همانجا ضربه‌ مي‌خوريد. انسان‌هاي‌ سالم‌ كساني‌ هستند كه‌ در درونشان‌ مي‌توانند بزرگترين‌ دشمنان‌ خود را از لحاظ‌ عاطفي‌ ببخشايند، چرا كه‌ از لحاظ‌ عاطفي‌ بايد بخشود اما از لحاظ‌ ذهني‌ نبايد فراموش‌ كرد. اما متاسفانه‌ ما عكس‌ اين‌ عمل‌ مي‌كنيم‌،از لحاظ‌ عاطفي‌ نمي‌بخشيم‌ و كينه‌جويي‌ در ما زنده‌ است‌، اما به‌ لحاظ‌ ذهني‌ فراموش‌ مي‌كنيم‌ چرا كه‌ حافظه‌ تاريخي‌ ملت‌ ما بسيار كند و تار است‌.

 

14. جدي‌ نگرفتن‌ زندگي‌

سقراط‌ از ما مي‌خواست‌ كه‌ در عين‌ شوخ‌طبعي‌ زندگي‌ را جدي‌ بگيريم‌ كساني‌ زندگي‌ را جدي‌ مي‌گيرند كه‌ دو نكته‌ را باور كنند.

1-باور به‌ مستثني‌ بودن‌ از قوانين‌ حاكم‌ بر جهان‌.

دليل‌ هر جدي‌ نگرفتن‌ مستثني‌ ندانستن‌ خود از قوانين‌ هستي‌ است‌.

2-نسبت‌سنجي‌ در امور

روانشناسان‌ اصطلاحي‌ دارند با اين‌ مضمون‌ كه‌ انسان‌ بايد بتواند وزن‌ امور را نسبت‌ به‌ هم‌ بسنجد. انسان‌هايي‌ كه‌ زندگي‌ را جدي‌ نمي‌گيرند چيزهاي‌ مهمتر را براي‌ چيزهاي‌ مهم‌ رها مي‌كنند. فراوانند انسان‌هايي‌ كه‌ در طول‌ زندگي‌ خطاي‌ تاكتيكي‌ نمي‌كنند اما خطاي‌ استراتژيك‌ عظيم‌ دارند يعني‌ كل‌ زندگي‌ را مي‌بازند اما در ريزه‌كاري‌ها وسواس‌ دارند.

 

15. ديدگاه مبتذل‌ نسبت‌ به‌ كار

ديدگاه‌ كمتر مردمي‌ نسبت‌ به‌ كار تا حد ديدگاه‌ ما نسبت‌ به‌ كار مبتذل‌ است‌. ما كار را فقط‌ براي‌ درآمد مي‌خواهيم‌ و بنابراين‌ اگر درآمد را بتوانيم‌ از راه‌ بيكاري‌ هم‌ به‌ دست‌ آوريم‌ از كار استقبال‌ نمي‌كنيم‌.

در واقع‌ ما كار را اجتناب‌ناپذير مي‌دانيم‌ در حالي‌ كه‌ بايد ديدگاه‌ مولوي‌ را درباره‌ كار داشته‌ باشيم‌ كه‌ معتقد بود كار جوهر انسان‌ است‌.

 

16. قائل‌ نبودن‌ به‌ رياضت‌

رياضت‌ در اين‌ جا نه‌ به‌ معناي‌ آنچه‌ كه‌ مرتاضان‌ انجام‌ مي‌دهند رياضت‌ به‌ معناي‌ اينكه‌ باید دانست در زندگي‌ همه‌ چيز را نمي‌توان {به دست آورد}‌.  بنابراين‌ بايد چيزهايي‌ را فدا كرد تا چيزهاي‌ باارزش‌تري‌ را به‌ دست‌آورد. قدماي‌ ما مي‌گفتند دنيا دار تزاحم‌ است‌ يعني‌ همه‌ محاسن‌ در يك‌جا قابل‌ جمع‌ نيست‌ به‌ تعبير نيما يوشيج‌ تا چيزها ندهي‌ چيزكي‌ به‌ تو نخواهند داد.

در زبان‌هاي‌ اروپايي‌ قداست‌ از ماده‌ فداكاري‌ است‌. عارفان‌ مسيحي‌ مي‌گفتند اينكه‌ فداكاري‌ و قداست‌ از يك‌ ماده‌اند به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ قداست‌ به‌ دست‌ نمي‌آيد مگر به‌ قيمت‌ از دست‌ دادن‌ چيزهاي‌ فراوان‌.

ولي‌ ما مي‌خواهيم‌ همه‌ چيز را داشته‌ باشيم‌ و وقتي‌ ديدگاهمان‌ نسبت‌ به‌ كار آنگونه‌ است‌. نسبت‌ به‌ مصرف‌ هم‌ ديدگاهمان‌ اين‌گونه‌ مي‌شود و باعث‌ مي‌شود دچار مصرف‌زدگي‌ شويم‌. وقتي‌ ما بحث‌ مصرف‌زدگي‌ را مطرح‌ مي‌كنيم،‌ مطرح‌ مي‌كنند كه‌ شما از اوضاع‌ جامعه‌ و فقر خبر نداريد. بايد گفت‌ مصرف‌زدگي‌ يك‌ ديدگاه‌ است‌ نه‌ يك‌ امكان‌؛  يعني‌ فرد فقير هم‌ در سرسویدای دل خود مي‌گويد كاش‌ بيشتر داشتم‌ و بيشتر مصرف‌ مي‌كردم‌. كدام‌ يك‌ از ما براي‌ آرمان‌هاي‌ خود حاضر است‌ به‌ قدر ضرورت‌ اكتفا كند. اين‌ مصرف‌زدگي‌ ما را به‌ دنائت‌ مي‌كشد. اگر ما بوديم‌ و فقط‌ ضروريات‌ زندگي‌ مجبور به‌ كرنش‌ كردن‌ نبوديم‌.

 

17. از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تميز بين‌ خوشايند و مصلحت‌

مردمي‌ كه‌ منافع‌ كوتاه‌مدت‌ را ببينند و قدرت‌ ديدن‌ منافع‌ درازمدت‌ را نداشته‌ باشند در معرض‌ فريب‌خوردگي‌ هستند. دليل‌ موفقيت‌ سياست‌هاي‌ پوپوليستي‌ در كشور كه‌ در يك‌ سال‌ اخير هم‌ رواج‌ پيدا كرده‌،  نديدن‌ منافع‌ درازمدت‌ است‌. وقتي‌ منافع‌ بلندمدت‌ ديده‌ نشود منافع‌ كوتاه‌مدت‌ تامين‌ مي‌شود به‌ قيمت‌ نكبت‌ و ادبار درازمدت‌.

 

18. زياده‌گويي‌

ما درست‌ برخلاف‌ آنچه‌ كه‌ در اديان‌ و مذاهب‌ گفته‌ مي‌شود زياده‌گو هستيم‌ و پرحرف‌ مي‌زنيم‌.

 نقل‌ است‌ كه‌ عرفا هم‌ در سكوت‌ تبادل‌ روحي‌ داشتند اما ما ملت‌ پرسخني‌ هستيم‌ و آسان‌ترين‌ كار براي‌ ما حرف‌زدن‌ است‌.

 

19. زبان‌ پريشي‌

بدتر از پرسخني‌ ما زبان‌پريشي‌ ماست‌. زبان‌پريشي‌ به‌ اين‌ معنا است‌ كه‌ انسان‌ حرف‌ خود را خودش‌ هم‌ متوجه‌ نمي‌شود. يعني‌ اگر تحليل‌ روانشناختي‌ در سخنان‌ ما انجام‌ شود اصلا برخي‌ جملات‌ معنا ندارد. سخنان‌ همه‌ مانند شهرك‌هاي‌ سينمايي‌ است‌ كه‌ در زمان‌ فيلم‌ پر از دژ و قلعه‌ است‌ اما وقتي‌ فشار مي‌دهيم‌ فرو مي‌ريزد. به‌ تعبير ديگر حرف‌هاي‌ ما پشتوانه‌ ندارد و همه‌ ما از صدر تا ذيل‌ ياوه‌ مي‌گوييم‌. و به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ ذهني‌ تا اين‌ حد پريشانيم‌. كساني‌ كه‌ سرگرداني‌ ذهني‌ دارند اول‌ بايد زبان‌ خود را پالايش‌ كنند. يعني‌ بايد حرف‌ را فهميده‌ بزنند، و از طرف‌ مقابل‌ هم‌ حرف‌ فهميده‌ بخواهند. نوام‌ چامسكي‌ براي‌ اينكه‌ ثابت‌ كند كه‌ هر جمله‌اي‌ كه‌ قواعد نحوي‌ و صرفي‌ آن‌ رعايت‌ شده،‌ صرفا بامعنا نيست‌ جملاتي‌ مي‌گفت‌ بطور مثال‌ مي‌گفت‌: وقتي‌ مي‌گويند «پسر برادر مثلث‌ ما عاشق‌ بيضي‌ شما شده‌ است‌». قواعد صرفي‌ و نحوي‌ آن‌ رعايت‌ شده‌ است، اما بامعنا نيست‌.

 

20. ظاهرنگري‌

ظاهرنگري‌ به‌ دليل‌ غلبه‌ روحيه‌ فقهي‌ در دين‌، بر كل‌ كارهايمان‌ سايه‌ افكنده‌ است‌. يعني‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ ما به‌ ارزش‌ و انگيزه‌ كار توجه‌ كنيم‌ فريفته‌ ظاهر مي‌شويم‌. اين‌ ظاهربيني‌ها ما را براي‌ ظاهرفريبي‌ آماده‌ مي‌كند. در هر جا كه‌ اخلاق‌، عرفان‌ و روانشناسي‌ فداي‌ فقه‌ و ظواهر شود اين‌ روحيه‌ غلبه‌ پيدا مي‌كند.

 

در پايان‌ پيشنهادي‌ دارم‌ كه‌ داراي‌ دو نكته‌ است‌:

 

اول‌ اينكه‌ در باب‌ هر كدام‌ از موارد مطرح‌شده‌ فكر كنيم‌ كه‌ درست‌ است‌ يا نه‌. اگر درست‌ است‌ اول‌ كاري‌ كه‌ بايد كرد اين‌ است‌ كه‌ در شخص خودمان‌ بررسي‌ كنيم‌. يعني‌ اينكه‌ اين‌ نكته‌ها را ذره‌بين‌ نكنيم‌ و روي‌ ديگران‌ بگيريم‌ بلكه‌ اول‌ ذره‌بين‌ را روي‌ خودمان‌ بگيريم‌.

 

نكته‌ دوم‌: اينكه‌ اگر مطالب‌ گفته‌ شده‌ درست‌ است‌ روشنفكران‌ و مصلحان‌ اجتماعي‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ هميشه‌ مجيز مردم‌ را بگويند و فكر كنند تمام‌ مشكلات‌ متوجه‌ رژيم‌ سياسي‌ است‌. بايد از مجيزگويي‌ مردم‌ دست‌ بردارند و به‌ مردم‌ بگوييم‌ چون‌ شما اينگونه‌ايد حاكمان‌ هم‌ آنگونه‌اند.

حاكمان‌ زائيده‌ اين‌ فرهنگند جامعه‌اي‌ كه‌ فرهنگش‌ اين‌ باشد ناگزير سياستش‌ هم‌ آن‌ مي‌شود و اقتصادش‌ هم‌ آن‌ مي‌شود. خطاست‌ كه‌  روشنفكران‌ و مصلحان‌ اجتماعي‌ برای پيداكردن‌ شخصيت‌ اجتماعي و‌ محبوبيت‌ اجتماعي‌ مجيز مردم‌ را بگويند و بگوييم‌ كه‌ مردم‌ هيچ‌ عيب‌ و نقصي‌ ندارند؛ چرا كه‌ رژيم‌ سياسي‌ زاده‌ مردم‌ است‌ و رژيم‌ سياسي‌ بهتر، به‌ فرهنگ‌ بهتر نياز دارد.

 

 

منبع: نیلوفر

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ايستگاه آخر 

(4)

گل

عطري خوشبوي مخصوص مومنان

 

پيرامون پديده هول انگيز "مرگ" سخن مي رانديم؛ از پيچيدگي و رازآلودگي، اضلاع ناشناخته و حتي بدشناخته اين سرنوشت محتوم و اين حقيقت مکتوم نکته ها گفتيم.

آنچه گذشت به اختصار اين بود که:

در ذهن و زبان برخي، مرگ چونان عفريتي عجوزه است که بر بلنداي زندگي ايستاده و تشنه کام جان آدمي است.

بينش ماديگرايانه، مرگ را قانون طبيعت و نتيجه استهلاک و به تحليل رفتن قواي جسماني تفسير مي کند.

براي برخي ديگر، مرگ فسون و افسانه اي بيش نيست، دروغي بزرگ که هميشه راست در مي آيد.

تنها براي اندکي از ابناي بشر، مرگ، آرامشي خوشتر از زندگي و سرآغاز حياتي جاودانه است.

اينان بر آستان مرگ راحت سر فرود مي آورنند.

آنگاه در پرتو آيات کتاب نور آموختيم که:

1. موت نيست که وفات است، فنا نيست که توفّي (به تمامت گرفتن) و سرچشمه آب بقاست

2. امري وجوديست و نه عدمي

3. پايان نيست که آغاز است؛ گذشت از دنيا و بازگشت به آخرت است

4. سنت عمومي خدا در کائنات است؛ همه چيز ميراست جز ذات ناميراي او

و اينک دل و جان بسپاريم به فرمايشات درربار ائمه هدي عليهم السلام و ببينيم تصوير مرگ در انديشه و زبان اين ذوات مقدس چگونه است:

مرگ از منظر روايات

1 ـ از اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) درخواست شد مرگ را وصف كند، فرمود: براي گروهي نويد به نعمت‌هاي هميشگي است و براي دسته‌اي وعيد به عذاب ابد و براي طايفه‌اي هول و ترس است: "إمّا بشارة بنعيم الأبد وإمّا بشارةٌ بعذاب الأبد، وإمّا تحزين و تهويل"(1).

در روايت حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) مي‌بينيم همراهان بيمار خواستند مرگ را براي آنان تعريف فرمايد و امام (عليه‌السلام) در پاسخ آنان فرمود: "الموت هو المصفّاة"؛ مرگ حقيقتي تصفيه كننده است. پس امري است وجودي و مخلوق؛

2 ـ از امام مجتبي (عليه‌السلام) سؤال شد: مرگي كه مردم به آن آگاهي ندارند چيست؟

فرمود: بزرگترين سروري است كه بر مؤمنان وارد مي‌شود؛ چرا كه از سراي سختي‌ها به نعمت‌هاي هميشگي انتقال مي‌يابند و بزرگترين درد و مصيبت است بر كافران، زيرا از دنيا كه بهشتش محسوب مي‌داشتند به آتشي منتقل خواهند شد كه هيچ نابودي و زوال ندارد: "ما الموت الذى جهلوه؟ قال: أعظم سرور يرد علي المؤمنين إذنقلوا عن دارالنّكد إلي نعيم الأبد، و أعظم ثبور يرد علي الكافرين إذنقلوا عن جنّتهم إلي نارلاتبيد و لا تنفد"(2)

3 ـ امام حسين (عليه‌السلام) در روز عاشورا چهره‌ي‌ زيبايي از مرگ ترسيم كرد، در حالي كه آن به آن به مرگ نزديك مي‌شد و چهره ملكوتي او برافروخته تر و گل‌گون‌تر مي‌گشت؛ در آن حال خطاب به ياران باوفا فرمود: "صبراً بنى الكرام، فما الموت إلّا قنطرة يعبر بكم عن البؤس و الضّرّاء إلي الجنان الواسطة و النّعيم الدائمة، فأيّكم يكره أن ينتقل من سجن إلي قصر، و ما هو لأعدائكم إلّا كمن ينتقل من قصر إلي سجنٍ و عذابٍ، إنّ أبى حدّثنى عن رسول اللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) إنّ الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر و الموت جسر هؤلاء إلي جنانهم و جسر هؤلاء إلي جحيمهم، ما كذبت و لا كذبت"(3)؛ شكيبايي كنيد اي فرزندان مردان بزرگوار، مرگ تنها پلي است كه شما را از ناراحتي‌ها و رنج‌ها به باغ‌هاي وسيع بهشت و نعمت‌هاي جاودان منتقل مي‌كند. كدام يك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتيد؟ امّا مردن نسبت به دشمنان شما مانند اين است كه شخصي را از قصري به زندان و عذاب منتقل كنند. پدرم از رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل فرمود: كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ، پل آنان به باغ‌هاي بهشت و پل اينان به جهنم خواهد بود. نه برايم دروغ گفته اند و نه من دروغ مي‌گويم.

4 ـ از امام سجّاد (عليه‌السلام) حقيقت مرگ را جويا شدند. فرمود: "للمؤمن كنزع ثيابٍ و سخةٍ قملةٍ و فكّ قيود و أغلال ثقيلةٍ و الاستبدال بأفخر الثّياب و أطيبها روائح و أوطي‌ي‌ المراكب و آنس المنازل و للكافر كخلع ثيابٍ فاخرةٍ و النقل عن منازل أنيسةٍ و الاستبدال بأوسخ الثّياب و أخشنها و أوحش المنازل و أعظم العذاب"(4)؛ مرگ براي مؤمن مانند كندن لباس چركين و پر حشره است و گشودن غل و زنجيرهاي سنگين و تبديل آن به فاخرترين لباس‌ها و خوشبوترين عطرها و راهوارترين مركب‌ها و مناسب ترين منزل‌ها و براي كافر مانند كندن لباس فاخر و انتقال از منزل‌هاي مورد علاقه و تبديل آن به چركترين و خشن ترين لباس‌ها و وحشتناكترين منزل‌ها و بزرگترين عذاب‌هاست.

5 ـ به امام صادق (عليه‌السلام) عرض شد مرگ را براي ما وصف كن.

فرمود: براي مؤمن مانند بهترين بوي خوشي است كه آن را ببويد و آن بوي پاكيزه سبب شود همه‌ي‌ درد و رنج از او رخت بربندد و براي كافر مانند گاز گرفتن و گزيدن افعي‌ها و كژدم‌هاست يا شديدتر: "للمؤمن كأطيب ريح يشمّه فينعس لطيبه وينقطع التّعب و الألم كلّه عنه و للكافر كلسع الأفاعى و لدغ العقارب أو أشدّ..." (5). بنابراين، مرگ براي مؤمن به منزله بوييدن بهترين گل و عطر و براي كافر همانند گزيدن مار و عقرب است.

6 ـ حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) بر بيماري وارد گرديد كه در حال بي‌هوشي مرگ بود و به كسي پاسخ نمي‌داد. اطرافيان بيمار گفتند: يابن رسول اللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) دوست داريم حقيقت مرگ و وضع بيمار ما را شرح دهيد. فرمود: "الموت هو المصفّاة تصفّى المؤمنين من ذنوبهم فيكون آخر ألمٍ يُصيبهم كفّارة آخر وزر بقى عليهم و تصفّى الكافرين من حسناتهم فيكون آخر لذّة أو راحة تلحقهم، و هو اخر ثواب حسنة تكون لهم و أمّا صاحبكم هذا فقد نخل من الذنوب نخلا ً و صفّي من الاثام تصفية و خلّص حتي نقى كما ينقى الثّوب من الوسخ و صلح لمعاشرتنا أهل البيت فى دارنا دارالأبد" (6)؛ مرگ وسيله و ابزار تصفيه است كه همه بايد از آن بگذرند، كه مؤمنان را از گناه پاك مي‌كند و آخرين ناراحتي اين عالم است و كفّاره آخرين گناهان آنان به شمار مي‌رود. در حالي كه كافران را از نعمت‌هايشان جدا مي‌كند و آخرين لذّتي است كه به آنان مي‌رسد و آخرين پاداش كار خوبي است كه احياناً انجام داده اند. امّا اين بيمار محتضر شما به طور كلّي از گناهانش پاك شد و از معاصي بيرون آمد و خالص شد؛ آن سان كه لباس چركين با شستشو پاك مي‌شود. او هم اكنون اين شايستگي را پيدا كرد كه در سراي جاويد با ما اهل بيت باشد(7).

تنها براي اندکي از ابناي بشر، مرگ، آرامشي خوشتر از زندگي و سرآغاز حياتي جاودانه است؛ اينان بر آستان مرگ راحت سر فرود مي آورنند.

7 ـ از حضرت جوادالائمه (عليه‌السلام) حقيقت مرگ را جويا شدند. فرمود: "هو النّوم الّذى يأتيكم كلّ ليلة إلّا أنّه طويل مدّته لاينتبه منه إلّا يوم القيامة. فمن رأي فى نومه من أصناف الفرح ما لا يقادر قدره و من أصناف الأهوال ما لا يقادر قدره فكيف حال فرح فى النّوم و وجل فيه. هذا هو الموت. فاستعدّوا له"(8)؛ مرگ همان خوابي است كه هر شب به سراغ شما مي‌آيد، جز اين كه مدّتش طولاني است و انسان از آن تا روز قيامت بيدار نمي‌شود. هر كسي در خوابش آن اندازه از انواع خوشحالي‌ها و اقسام وحشت‌ها مي‌بيند كه نمي‌تواند به حساب آورد. پس حال خوشحالي و ترس در خواب چگونه است؟ اين همان مرگ است. بنابراين، براي آن آماده شويد.

باري روايات فراوان ديگري در اين زمينه به چشم مي‌خورد كه حقيقت مرگ در برخي از آنها وصف و در برخي تعريف شده است؛ چنان‌كه در روايت حضرت موسي بن جعفر (عليه‌السلام) مي‌بينيم همراهان بيمار خواستند مرگ را براي آنان تعريف فرمايد و امام (عليه‌السلام) در پاسخ آنان فرمود: "الموت هو المصفّاة"؛ مرگ حقيقتي تصفيه كننده است. پس امري است وجودي و مخلوق؛ آن سان كه در قرآن آمده است: "الّذي خلق الموت و الحيوة لِيبْلُوَكم أيّكم أحسن عملا ً"(9)؛ خدايي كه مرگ و زندگي را آفريد تا شما بندگان را بيازمايد تا كدام نيكوكارتر و خلوص اعمالش بيشتر است. بنابراين، حيات و ممات دو نحوه‌ي‌ حركت از حركت‌هاي شي‌ي‌ متحرّك است.

پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) مرگ را در عبارتي شيرين و شيوا چنين وصف فرمود: "يا على... ما خلقت أنت و لا هم لدار الفناء بل خلقتم لدار البقاء و لكنّكم تنتقلون من دار إلي دار"(10)؛ اي علي تو و مردم براي سراي فاني آفريده نشديد، بلكه براي بقا در سراي جاودان خلق گشته و از سرايي به سرايي دگر منتقل خواهيد شد.(11)

___________________

(1) بحار، ج 6، ص 153.

(2) همان، ص 154.

(3) بحار، ج 6، ص 154.

(4) همان.

(5) بحار، ج 6، ص 152.

(6) همان، ص 155.

(7) ر.ك معاني الأخبار صدوق، ص287، باب معني الموت.

(8) بحار، ج 6، ص 154.

(9) سوره‌ي‌ ملك، آيه‌ي‌ 2.

(10) بحار، ج37، ص146.

(11)تفسير موضوعي قرآن، ج4، جوادي آملي


 شکوري_گروه دين و انديشه تبيان
منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ایستگاه آخر

(تاملی درواقعیت ناشناخته مرگ)

 (3)

 

مرگ رهایی است

حقیقت مرگ چیست؟

 

معناى لغوى مرگ عبارت است از «مردن»، «فناشدن» و «زوال حیات»، اما در حقیقت، ماهیت و مفهوم مرگ نیستى و زوال حیات نیست، بلكه انتقال است، آن هم انتقال از حیاتى (دنیا) به حیات دیگر (آخرت). در حقیقت مرگ براى انسان سرآغاز حیاتى نو است. همان گونه كه انتقال انسان از «جنین» به «عالم دنیا» تولّد و حیات جدیدى براى او محسوب مى شود، انتقال او از حیات دنیا به آخرت نیز تولدى دیگر و سرآغاز حیات جدیدى است.[1]

 

در قرآن كریم هر كجا سخن از مرگ است كلمه ى «توفّى» استعمال شده كه خود بیانگر نكات مهمى است:

1. «توفّى» به معناى «تمام و كمال به اختیارگرفتن یك حقیقت» است; لذا عرب این كلمه را در جایى به كار مى برد كه طلبكارى تمام قرض خودش را از بدهكار دریافت كند.

استعمال این كلمه براى مرگ بدین معناست كه انسان به تمام و كمال دریافت مى شود و به سراى آخرت منتقل مى گردد و چیزى از انسان پراكنده و گم نمى گردد.

2. حقیقت انسان «منِ» اوست، نه بدن مادّى اش; چرا كه با توفّى و مرگ، شخصیت و منِ حقیقى انسان به تمام و كمال دریافت مى شود و بدن كم كم پوسیده و بعد پراكنده مى شود، آنچه پوسیده نمى شود و تحویل مأموران الهى مى گردد بدن مادّى انسان نیست، بلكه حقیقت وجودى او است كه «منِ» او وابسته به آن است و قرآن از آن به نفس و روح تعبیر مى كند.[2]

اگر مرگ را به معناى تعطیل شدن تحریكات قواى ادراكى و حسّى بدانیم، مرگ چیزى جز «فقدان» نخواهد بود; چرا كه با مرگ تمام اندام و اعضاى بدنِ آدمى از جنبش و حركت بازمى ایستد و دیگر قدرتى براى حركت دادن دست و پا و چشم و... براى او نمى ماند و این چیزى جز عدم و فنا نخواهد بود; پس موت و مرگ از این مَنظر، امرى عدمى است و پایان حیات انسان محسوب مى شود.

امّا مى توان از مَنظرى دیگر به مرگ نگریست و آن نه مرگ بدن، بلكه انتقال آدمى (روح و نفس او) به جهان دیگر است كه در این صورت مرگ امرى وجودى خواهد بود; چرا كه آدمى به حیات خود در جهان دیگرى ادامه مى دهد، البته با خصوصیاتى متفاوت با جهان مادى.

لذا قرآن كریم فرشتگانى را براى مرگ انسان مأمور مى كند تا این امر وجودى را تحقق ببخشند. همان گونه كه فرشتگانى مأمور رساندن وحى به پیامبران اند، فرشتگانى هم مأمور قبض روح انسان هستند.

در حقیقت فرشتگان كارگزاران پروردگارند. در یك مرحله حیات را به انسان مى دهند كه امرى است وجودى و در مرحله ى دیگر ممات و مرگ را براى انسان رقم مى زنند كه باز هم امرى است وجودى; چون مرگى كه توسط فرشتگان محقق مى شود انتقالى بیش نیست.[3]

------------------------------

[1]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 181 و ده مقاله پیرامون مبدأ و معاد، ص 299; مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 2، ص 505 و ج 4، ص 625; محمد حسین طباطبایى، المیزان، ج 16، ص 252 ـ ذیل آیه ى 11 از سوره ى سجده و شیعه در اسلام، ص 155; جعفر سبحانى، اصالت روح از نظر قرآن، ص 47 و راه خداشناسى و شناخت صفات او، ص 514.

[2]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 181 ـ 182 و ده مقاله پیرامون مبدأ و معاد، ص 303; مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 2، ص 505 ـ 506; محمد حسین طباطبایى، همان، ص 252 و ج 7، ص 130 و انسان از آغاز تا انجام، ص 65 ـ 66; محمد تقى مصباح یزدى، آموزش عقاید، ص 358 ـ 359 و معارف قرآن ص 450 ـ 451 و جعفر سبحانى، آئین و هابیّت، ص 236 ـ 241.

[3]. ر.ك: جعفر سبحانى، منشور جاوید، ج 9، ص 210 ـ 211 و الالهیات، ج 4، ص 222 و مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 51.


تالیف: محسن میرزاپور

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ایستگاه آخر

(تاملی درواقعیت ناشناخته مرگ)

 (2)

برزخ

 

اشاره:

واقعیت تلخ و شیرین مرگ، حتمی ترین رویداد و قطعی ترین سرنوشت مکتوب هر موجود جانداری است.

موجودی همچون انسان ذاتا خواهان زندگی است و به همان نسبت از مرگ گریزان.

ومرگ که هیچگاه دروغ نمی گوید در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.

مرگ هر کس همرنگ اوست و هر کس آنگونه می میرد که می زید. به دیگر سخن، نوع نگاه هر کسی به مرگ نحوه زندگی او را شکل می دهد.

از این رو ناگفته پیداست که ضرورت مرگ آگاهی، واقع نمایی حقیقت مرگ، تبیین روشن آثار یادکرد مرگ در زندگی و ایمان به رستاخیز و عوالم، پس از مرگ تا چه پایه است.

سلسله نگاره های "ایستگاه آخر" که تاملی ست بر واقعیت ناشناخته  "مرگ"، با چنین نگاهی سامان یافته است.

پیشتر نیز در مجموعه "رازهای مرگ"، کلید گشایش پاره ای از  اسرار مرگ را به دست دادیم که البته روایت آن همچنان ادامه دارد.

اما در "ایستگاه آخر" که در حقیقت پرسمان مرگ پزوهی است، بسیاری از سوالات مطرح شده پیرامون این رویداد قابل تامل، باروی آورد درون دینی و عمدتا از منظر قرآن پاسخ می یابد.

بعد از مطالعه پیش درآمد این مجموعه نوشتار با ما همراه باشید تا نخستین برگ از کتاب خواندنی مرگ را با هم مرور کنیم.

شکوری_دین و اندیشه

 

سوال:

حیات انسان داراى چه مراحلى است؟

جواب:

با بهره گرفتن از آیات قرآن كریم درمى یابیم كه حیات انسان داراى سه مرحله است: 1. حیات دنیا; 2. حیات برزخ; 3. حیات قیامت.

عده اى، با توجه به برخى از آیات، احتمال مى دهند كه حیات برزخ ملحق به حیات دنیا و تداوم حیات دنیاست تا قیامت. نظیر آیه ى شریفه ى:

(قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ);[1] چند سال در زمین درنگ كردید؟

این پرسشى است كه در قیامت از كسانى مى كنند كه از برزخ به صحنه ى قیامت منتقل شده اند.[2] امّا با توجه به آیات دیگر، حیات انسان، داراى سه مرحله ى دنیایى، برزخى و قیامت خواهد بود; نظیر آیه ى شریفه ى:

(قُلِ اللّهُ یُحْیِیكُمْ ثُمَّ یُمِیتُكُمْ ثُمَّ یَجْمَعُكُمْ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ لا رَیْبَ فِیهِ);[3] خداوند شما را نخست در حیات دنیا زنده كرده، آن گاه شما را با مردن به حیات برزخى منتقل مى گرداند و سرانجام در قیامت شما را بدون شك گرد مى آورد.

در روایتى از امام رضا(علیه السلام) وارد شده است كه حضرت مهم ترین مراحل زندگى بشر را سه مرحله بیان فرموده اند:

1. روزى كه از مادر متولد مى شود و پا به عرصه ى دنیا مى گذارد;

2. روزى كه از دنیا مى رود (و با مرگ به آخرت منتقل مى گردد);

3. روزى كه در صحنه ى قیامت مبعوث مى گردد.

و حضرت به آیاتى استشهاد مى فرمایند كه درباره ى حضرت یحیى و عیسى(علیهما السلام)نازل شده است. در این آیات خدواند در این سه مرحله بر حضرت یحیى(علیه السلام) درود مى فرستد:[4]

(وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا);[5] سلام حق بر او باد در روز ولادتش و روز وفاتش و روزى كه براى زندگانى ابدى برانگیخته خواهد شد.

و حضرت عیسى (علیه السلام) هم در این سه مرحله بر خود سلام مى فرستد.

-----------------------------------

[1]. سوره ى مومنون، آیه ى 112.

[2]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 90، و محمدحسین طباطبایى، المیزان. ج 15، ص 72.

[3]. سوره ى جاثیه، آیه ى 26.

[4]. ر.ك: عبدالله جوادى آملى، همان، ص 72 ـ 73 و معاد، ص 162 ـ 163، و محمد حسین طباطبایى، همان، ج 14، ص 27. حدیث عبارت است از: «اِنَّ اوحش مایكون هذا الخلق فى ثلاثة مواطن: یوم ولد ویخرج من بطن امِّه فیرى الدّنیا و یوم یموت فیعاین الاخرة واهلها، و یوم یبعث فیرى احكاماً لم یرها فى دار الدنیا و قد سلّم الله عزوّجل على یحیى فى هذه الثلاثة المواطن و آمن روعته فقال «و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیّاً» و قد سلّم عیسى بن مریم على نفسه فى هذه الثلاثة المواطن فقال «والسلام على یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیّاً».

[5]. سوره ى مریم، آیه ى 15.


تالیف: محسن میرزاپور

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ایستگاه آخر

 (1)

(تاملی بر واقعیت ناشناخته مرگ)

مرگ

 

نوشتار پیش رو به منزله پیش درآمدی است برای سلسله نگاره های "ایستگاه آخر" که تاملی ست بر واقعیت ناشناخته "مرگ".

پیشتر نیز در مجموعه "رازهای مرگ"، پاره ای از اسرار مرگ گشوده شد که البته روایت آن همچنان ادامه دارد.

قدر مسلم حتمی ترین رویداد زندگی در سرنوشت هر جانداری، واقعیت تلخ و شیرین مرگ است.

مرگ هیچگاه دروغ نمی گوید و در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.

مرگ تنها کالاییست که انسانها از آن عادلانه سهم می برند.

مرگ هر کس همرنگ اوست و هر کس آنگونه می میرد که می زید. به بیان روشنتر نگاه هر کس به مرگ نحوه زندگی او را شکل می بخشد.

گونه گونی تصویر مرگ در ذهن و زبان افراد بشر از پیچیدگی و رازآلودگی اضلاع ناشناخته و حتی بدشناخته این پدیده خبر می دهد.

از نگاه برخی، مرگ چونان عفریتی عجوزه است که بر بلندای زندگی ایستاده و تشنه کام جان آدمی است.

بینش مادیگرایانه، مرگ را قانون طبیعت و نتیجه استهلاک و به تحلیل رفتن قوای جسمانی تفسیر می کند.

برای برخی دیگر، مرگ فسون و افسانه ای بیش نیست، دروغی بزرگ که همیشه راست در می آید.

تنها برای اندکی از ابنای بشر، مرگ، آرامشی خوشتر از زندگی و سرآغاز حیاتی جاودانه است.

اینان بر آستان مرگ راحت سر فرود می آورنند.

با این همه، انسان، این تماشاچی هر روزه ی مستند مرگ در هر کوی و برزن، زمانی به واقعیت « مرگ همین نزدیکی است » پی می برد که خود تجربه کند

براستی حقیقت مرگ چیست؟

به چند و چون آن چگونه می توان راه جست؟

پاسخ را باید از خالق حیات بخش مرگ آفرین سراغ گرفت.  

باید دید قرآن، این حبل متین الهی، به پدیده مرگ از چه زاویه ای می نگرد.

 

در منطق قرآن، مرگ:

1. موت نیست که وفات است، فنا نیست که توفّی (به تمامت گرفتن) و سرچشمه آب بقاست:

إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَا یفَرِّطُونَ(تا زمانی که یکی از شما را مرگ فرا رسد؛ (در این موقع،) فرستادگان ما جان او را می‌گیرند؛ و آنها (در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان،) کوتاهی نمی‌کنند.«الأنعام/61»

2. امری وجودیست و نه عدمی چرا که: الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ(او کسی است که مرگ و حیات را آفرید)«ملک/2»

3. پایان نیست که آغاز است؛ گذشت از دنیا و بازگشت به آخرت است: فَإِلَینَا یرْجَعُونَ(آنان را به سوی ما باز می گردانند)«غافر/77»

4. سنت عمومی خدا در کائنات است؛ همه چیز میراست جز ذات نامیرای او :

كُلُّ مَنْ عَلَیهَا فَانٍ (همه کسانی که روی آن [= زمین‌] هستند فانی می‌شوند) «رحمن/26»

وَیبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می‌ماند!) «رحمن/27»

 

با این همه، انسان، این تماشاچی هر روزه ی مستند مرگ در هر کوی و برزن، زمانی به واقعیت « مرگ همین نزدیکی است » پی خواهد برد که خود تجربه کند و پیش از آن حتی دمی به حال زار خود نمی اندیشد که به کجا و کدامین سو، ره می پیماید: فَأَینَ تَذْهَبُونَ(پس به کجا می‌روید؟!)«التکویر/26»

اگر چه هر حیاتمندی بر حسب طبیعتش خواهان زندگی است و به همان نسبت از مرگ گریزان؛ اما از این خواب جان آرام شیرین، نه باید هراسید و نه روی گرداند.

آنان که باورمندانه حقیقت مرگ را پذیرفته اند آنرا شربتی خوش گوار، جامه ای خوشبو و مرکبی راهوار تا سرای جاوید یافته اند.

اینان پیش ازآنکه اجلشان در رسد خود مرده اند: موتوا قبل أن تموتوا(بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان)

بار خود را بسته و آماده در آستانه مرگ ایستاده اند.

مرگ هیچگاه دروغ نمی گوید و در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.

به هر روی، ماجرای اسرارآمیز مرگ، درنگ و تاملی فراتر از این مجال می طلبد و ما در این نوشتار مختصر، تنها کوشیدیم که توصیفی گذرا از این مساله به دست دهیم بلکه ضرورت مرگ آگاهی، اهمیت باورداشت مرگ در اندیشه ها، تاثیر آثار یادکرد مرگ در زندگی اندکی بیشتر نموده شود.

و اما در "ایستگاه آخر" که درنگی در مرگ پزوهی است، بسیاری از سوالات برانگیخته پیرامون این رویداد قابل تامل، باروی آورد درون دینی و عمدتا از منظر کتاب و سنت پاسخ و تبیین می یابد.

دومین سرفصل از کتاب قطور مرگ را در شماره آتی این مجموعه ورق خواهیم زد.


نوشته‌‌ی: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سؤال:
آیا گفته وهابیون که مردگان سخن ما را نمی شنوند صحیح است؟
جواب:
وهابيت مي‌گويند: توسل به پيامبر و اولياء خداوند، اگر زنده باشند، اشكال ندارد. ولي اگر از دنيا رفته باشند، شرك است. چون در سوره فاطر آيه 22 قرآن فرموده است:
وَ ما يَسْتَوِي اْلأَحْياءُ وَ لاَ اْلأَمْواتُ إِنَّ اللّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ
و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند! خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد مى‏رساند، و تو نمى‏توانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفته‏اند برسانى!
وقتي مردگان هيچ اثري ندارند و نمي‌شنوند و پيامبر هم نمي‌تواند به آنان چيزي بشنواند تقاضا و توسل به آنان شرك و حرام است.
در نقد اين معنا و عقيده، مطالبي را بيان مي‌كنيم:
الف – اولاً آيه شريفه قرآن در مقام مقايسه بين مؤمنين و كفار است و آنان را به زندگان و مردگان ظاهري اين دنيا تشبيه مي‌كند كه همانطور كه به حسب ظاهر مردگان حرف ما را نمي‌شنوند و ما نمي‌توانيم با آنان گفتگو كنيم و گفتگوي ما آنان را بر نمي‌انگيزاند، حرف هدایت خداوندی در گوش کفار که مردگان واقعی هستند فرو نمی رود و تو هم که پیامبر خدا هستی نمی توانی آنان را هدايت كني و اين يك تمثيل است و در مقام بيان اين مطلب نيست كه مردگان مي‌شنوند يا نمي‌شنوند.
ب-گيرم كه معناي اين آيه همان باشد كه وهابيون درك كرده اند؛ آنان بايد اين عمل را لغو بشمارند نه اينكه شرك. چون قبول كرده‌اند كه توسل به اولياء در زمان حيات اشكال ندارد و شركت نيست. اما در زمان مرگ اولياء بايد توسل نجست چون اثر ندارد و لغو است؛ نه شرك![1]
ج- اتفاقاً رواياتي در صحيح مسلم و بخاري، و آثار اهل سنت وجود دارد كه اين برداشت انحرافي از قرآن كريم را رد مي‌كند از جمله:
1- پيامبراكرم(ص) در جنگ بدر وقتي كه اجساد مشركين را در چاهي انداخت بالاي آن چاه ايستاد و به آنان خطاب كرد. آنچه پروردگار ما به ما وعده داد عمل كرد و حق بود آيا به حق دريافتيد آنچه پروردگارتان به شما وعده داده بود؟ يكي از صحابه عرض كرد يا رسول‌الله با مردگان حرف مي‌زني؟؟
پيامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد.[2]
2-پيامبر اكرم(ص) بارها به قبرستان  بقيع مي‌رفت و مكرر مي فرمود: سلام بر اهل ديار از مردان مؤمن و زنان  مؤمن و به روايتي ديگر مي‌فرمود: سلام بر شما اي گروه مؤمنين[3]
3- هم در بخاري آمده است كه وقتي كه پيامبر اكرم رحلت فرمود ابوبكر داخل حجره ي عايشه شد سپس بسوي جنازه ي پيامبر اكرم رفت و پرده از روي پيامبر كنار زد و او را بوسيد و در حالي كه گريه مي كرد عرض كرد پدر و مادرم به فدايت اي پيامبر خدا خداوند دو مرگ را بر تو جمع نكرد اما مرگ اولي كه برتو نوشته شده بود بدرستي كه آن را يافتي[4]
4-هنگامي كه حضرت امير(ع) جنازه پيامبراكرم(ص) را تجهيز كرد، عرض كرد:
بامرگ تو چيزي قطع شد كه با مرگ ديگران قطع نشد و آن نبوت وخبرآوري از آسمان بود، پدر و مادرم به فدايت، ما را در نزد پروردگارت يادكن و ما را در خاطر خود داشته باش.[5]
5-همه مسلمانان دست كم در پايان نمازهاي پنجگانه خود خطاب به پيامبر اكرم(ص) عرض مي‌كنند: السلام عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته. يعني سلام بر تو اي پيامبر خدا و رحمت و بركاتش بر تو باد.
6-در مكتب فقهي، حنابله و شافعي‌ها بحث تلقين ميت مستحب است و مالکيه آن را مكروه دانسته و حنيفه حكم خاصي نداده‌اند. در كتبي فقهي به اين روايات استناد كرده‌اند كه پيامبر(ص) فرمود: آنانی که در شرف مرگ هستند(محتضر) را به لااله‌الاالله تلقين كنيد و.... و همينطور مستحب است كه بعد از دفن و تسويه خاك بر قبر، تلقين كنند و به او بگويند يا فلان بن فلان (اگر او را مي شناسند) و اگر نمي‌شناسند، آن را به مادرشان حواء عليها السلام نسبت داده و بعد از آن بگويند:
ذكرالعهد الذي خرجت عليه من الدنيا، شهادة أن لااله الله و أن محمداً رسول‌الله و ان الجنة حق، و أن النار حق، وان البعث حق، و أن الساعة آتية، لاريب فيها. و أن‌الله يبعث من في القبور و أنك رضيت بالله ربا و بالاسلام دينا و بمحمد صلي‌الله عليه وآله نبيا و بالقرآن اماماً....[6]
راستي اگر كسي كه مرده است نمي‌فهمد بايد آنچه كه بيان كرديم لغو و بيهوده باشد . در اين باب مطلب فراوان است به همين مقدار بسنده مي‌كنيم.

پی نوشتها:
[1] العقيدة الاسلامية آيت الله سبحاني ص 282
[2] صحيح بخاري ج5 باب قتل ابي جهل و سيره نبويه ابن هشام ج 2 ص 292 و....
[3] صحيح مسلم ج2 باب ما يقال عند دخول القبور
[4] صحيح البخاري ج 2 كتاب الجنائز ص 12 و سيره ي نبوي ابن هشام ج 4 صفحه ي305 –306
[5] نهج البلاغه – خطبة 235
[6] كتاب الفقه مع المذهب الاربعه عبدالرحمن بن محمد عوص الجزيري – ج1 ص 437 و 438 مباحث الجنائز ما يقعل بااستحضر
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آماده مرگ باش سفر آخرت نزدیك است - قسمت پنجم

 

فشار قبر

آنچه گذشت: قسمت اول       قسمت دوم         قسمت سوم        قسمت چهارم

 

عقبه فشار قبر ؛ آن هنگامی است، بسیار دشوار كه تصورش ، دنیا را بر انسان تنگ و تاریک مى نماید . دهلیزی سخت و خرد کننده و راهی دشوار و صعب العبور   !!

مولای متقیان فرمودند : ای بندگان خدا؛ آنکس که خدای بزرگ او را نبخشیده، دشواری های بعد از مرگ او بیشتر از سختی های هنگام مرگ است ، پس از تنگی و  فشردگی قبر بهراسید و غربت و تنهایی اش را یِاد آرید ؛ بدرستیکه قبر در هر روز  فریاد بر آورد من خانه وحشتم ، من خانه کرم ها و جانوران هستم .

قبر می تواند بوستانی از بوستانهای بهشت باشد و یا سیاه چالی از چاله های جهنم . تا آنجا که فرمودند آن زندگی سخت و تنگدستانه ای که خداوند، وعید آن را به دشمنانش داده است، شکنجه قبر است .

خدای قهار، نود و نه اژدهای بزرگ را بر اجساد کافران، مسلط می نماید تا برخی از آنها گوشتش را بدرند و برخی دیگر استخوانهایش را خرد کنند و این عمل تا هنگامه قیامت تکرار خواهد شد و این کورکودیلها چنان مخوف و سختند که اگر در این دنیا بدمند دیگر گیاهی نروید.

ای بندگان خدا؛ جانهای ضعیف شما و بدنهای نازک و ناز پرورده شما که با راحتی، انس گرفته این حکایت را تاب ندارد .

ای بندگان خدا؛ جانهای ضعیف شما و بدنهای نازک و ناز پرورده شما که با راحتی، انس گرفته ، حکایت سختی های درون قبر را  تاب ندارد

در نقل است كه حضرت صادق آل محمد (علیهم السلام) در آخر شب كه از خواب بر مى خاستند؛ صدای مبارک  را بلند نموده  به حدى كه اهل خانه بشنوند و مى فرمودند : خداوندا؛ مرا در هراس مرگ یاری رسان و مزارم را فراخ ساز و بهترین ها را پیش از مرگ و پس از آن روزیم فرما .

و از دعاهاى آن حضرت است : خداوندا؛ مرگ را بر من مبارک ساز ، خداوندا ؛ مرا در بی خودی های لحظات واپسین زندگی و آغازین مرگ مدد فرما ،  خداوندا؛ مرا بر اندوه قبر یاری فرما ، خدایا؛ مرا بر تنگی گور مدد فرما ، خدایا؛ در تاریکی قبر دستم را بگیر ، خداوندا؛ در دهشت گور کمکم کن  و خداوندا؛ مرا با "چشم سیاهان" بهشتی دمساز فرما.

خداوندا؛ مرا در هراس مرگ یاری رسان و مزارم را فراخ ساز و بهترین ها را پیش از مرگ و پس از آن روزیم فرما

بدان كه عمده عذاب قبر، از بى توجهى به نجاسات ظاهری و باطنی است ، پس نباید انسان خود را به اشیاء نجس ملوث ساخته و نسبت به آن بی تفاوت باشد و نیز انسان باید از نجاسان باطنیه که موجب کدورت قلب می شود پرهیز کند بنابراین انسان نباید سخن چینی کند و یا غیبت برادران مومن خود نماید و یا به عمل بی ادبانه و غیر اخلاقی دیگر خو بگیرد.

عذاب

یکی از گناهانی که موجب فشار قبر است بی توجهی کردن به زن و فرزند و دور شدن از آنان است و از روایت "سعدبن معاذ" چنین بهره گرفته می شود كه بداخلاقی مرد با خانواده خود و درشت گوئى با آنها، سبب فشار قبر مى شود.

و در حدیثی از حضرت صادق (علیه السلام) مرویست كه هیچ مؤ منى نیست مگر آنكه از براى او فشار قبر است . و در روایت دیگر است كه فشار قبر كفاره نعمتى است كه آن مؤ من تضییع كرده .

و شیخ صدوق (رحمة الله علیه) از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده كه مردى از علماى یهود را در قبرش نشاندند و گفتند: ما صد تازیانه به تو مى زنیم ، گفت : من طاقت ندارم . پس كم كردند تا رساندند به یكى و گفتند چاره اى از یك تازیانه نیست، گفت : به چه سبب مرا مى زنید؟ گفتند به سبب آنكه روزى نماز را بدون وضوء خواندى و بر ناتوانى گذشتى و او را یارى نكردى پس او را یك تازیانه از عذاب الهى زدند كه قبرش پر از آتش شد.

صدوق بزرگ باز از آن حضرت روایت کرده : هر مؤ منى كه برادر مؤ منش از او چیزى بخواهد و او توانایى داشته باشد كه خواسته او را بر آورد ولى چنین نكند خداوند در قبر مار بزرگى را بر او مسلط مى كند تا همیشه انگشتان او را بگزد و در روایت دیگر است كه تا روز قیامت چنین خواهد بود.

بی توجهی کردن به زن و فرزند و دور شدن از آنان است و  بداخلاقی مرد با خانواده خود و درشت گوئى با آنها، سبب فشار قبر مى شود.

 

کیفیت نجات از فشار قبر

چیزهایى كه باعث نجات از فشار قبر است ، بسیار است و ما در اینجا چند مورد را ذکر می نماییم .

اول : از حضرت امیرالمؤ منین (علیه السلام) روایت شده كه هر كه در هر جمعه سوره "نساء" بخواند از فشار قبر ایمن مى شود.

دوم : روایت شده كه هر كه به خواندن سوره "زخرف" ادامه دهد حق تعالى او را در قبرش از جانوران زمین و از فشار قبر ایمن گرداند.

سوم : از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است كه هر كس پس از زوال و ظهر روز پنج شنبه تا زوال روز جمعه بمیرد خدای بزرگ او را از فشار قبر پناه دهد.

چهارم : از حضرت امام رضا (علیه السلام) منقول است كه فرمود بر شما باد به نماز شب ، نیست بنده اى كه آخر شب برخیزد و بجا آورد هشت ركعت نماز شب و دو ركعت نماز شفع و یك ركعت وتر و در قنوت وتر هفتاد مرتبه استغفار كند تا آنكه او را از عذاب جهنم و قبر پناه داده شود و عمرش ‍ طولانى و زندگیش وسیع گردد.

پنجم : از حضرت رسول صلى الله علیه و آله مرویست : هر كس سوره "تکاثر" را در وقت خواب بخواند، از عذاب قبر نگه داشته شود.

ششم : آنكه در هر روز ده مرتبه این دعا را بخواند ((اعددت لكل هول لا اله الا اللّه و لكل هم و غم ماشاء اللّه و لكل نعمة الحمدللّه و لكل رخاء الشكر للّه و لكل اعجوبة سبحان اللّه و لكل ذنب استغفر اللّه و لكل مصیبة انا للّه و انا الیه راجعون و لكل ضیق حسبى اللّه و لكل قضاء و قدر توكلت على اللّه و لكل عدو اعتصمت باللّه و لكل طاعة و معصیة لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظیم ))1 بخواند، از عذاب قبر نگه داشته شود.

 

هفتم : آنكه در نجف اشرف دفن شود، زیرا از خواص تربت شریف نجف اشرف آن است كه عذاب قبر و حساب منكر و نكیر از كسى كه در آن مدفون شود ساقط مى گردد.

هشتم : از چیزهایى كه نافعست براى رفع عذاب قبر، گذاشتن "جریدتین" یعنى دو چوب تر همراه میت . و روایت شده كه عذاب از مرده مادامى كه آن چوب تَر همراه اوست برطرف مى شود. و نیز روایت شده كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله بر قبرى گذشتند كه صاحب آن عذاب مى شد. پس ‍ حضرت چوب تری طلبیدند ، همراهان تقدیم حضرت داشتند و حضرت شاخه درختى كه برگش را كنده بودند دو نیمه كردند، نیمی را زیر سر میت گذاشتند و نیم دیگر را زیر پاهاى او. و نیز آب پاشیدن بر قبر سودمند است زیرا مادامى كه ترى در خاك قبر باشد عذاب از صاحب آن برداشته مى شود.

نهم : آنكه روز اول ماه عظیم رجب ده ركعت نماز بخواند و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد خوانده و سپس سه مرتبه توحید بعد از حمد بخواند و باقی ذکرها مانند سایر نمازها باشد، تا از فتنه قبر و عذاب روز قیامت محفوظ بماند. و در شب اول ماه رجب بعد از نماز مغرب ، بیست ركعت نماز خوانده که هر دو رکعت بایک سلام باشد و در هر رکعت سوره حمد و توحید را بخواند، براى رفع عذاب قبر سودمند است .

چنانچه این دعا سه بار بر سر قبر مرده خوانده شود خداوند تا روز دمیدن در صور عذاب از آن مرده بر مى دارد  "اللهم انى اساءلك بحق محمد و آل محمد ان لا تعذب هذا المیت"

دهم : آنكه چهار روز از ماه رجب روزه بگیرد، و همچنین است روزه گرفتن دوازده روز از شعبان .

یازدهم : از چیزهائى كه سبب نجات از عذاب قبر است خواندن سوره "سوره 67 قرآن ملک" است در بالاى قبر میت ؛ چنانكه قطب راوندى از ابن عباس ‍ نقل كرده كه مردى خیمه اى روبروى قبرى بر پا كرد و ندانست كه آن ، قبر است ؛ پس سوره "ملك" را می خواند. آنگاه شنید صیحه زننده اى كه گفت : این سوره نجات بخش است . پس این مطلب را به حضرت رسول صلى الله علیه و آله عرض كرد. آن حضرت فرمود: آن سوره نجات دهنده از عذاب قبر است .

و شیخ كلینى از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: سوره "ملك" مانعة است ، یعنى از عذاب قبر جلوگیری مى كند.

دوازدهم : از دعوات راوندى نقل شده كه پیامبر گرامی فرمود: هر كس بر سر قبر مرده ای كه دفن شده بایستد و سه مرتبه بگوید: "اللهم انى اساءلك بحق محمد و آل محمد ان لا تعذب هذا المیت2" خداوند تا روز دمیدن در صور عذاب از آن مرده بر مى دارد.

سیزدهم : شیخ طوسى در کتاب مصباح المتهجد از حضرت رسول صلى الله علیه و آله روایت كرده كه هر كه در شب جمعه دو ركعت نماز بخواند و در هر ركعت حمد و پانزده مرتبه سوره "زلزال" را پس از آن بخواند حق تعالى او را از عذاب قبر و از هولهاى روز قیامت ایمن بدارد.

چهاردهم : و نیز براى رفع عذاب قبر خواندن سى ركعت نماز در شب نیمه رجب سودمند است كه در هر ركعت سوره حمد را یك مرتبه و سوره توحید را ده مرتبه بخواند و همچنین است در شب شانزدهم و شب هفدهم رجب ، و نیز آنكه در شب اول شعبان صد مرتبه سوره حمد و صد مرتبه سوره توحید را خوانده و سپس صد ركعت نماز بخواند و چون از نماز فارغ شود پنجاه مرتبه سوره توحید را بخواند و نیز  وترد شده كه در شب بیست و چهارم شعبان دو ركعت نماز بخواند و در هر ركعت سوره حمد را یك مرتبه و سوره "نصر" را ده مرتبه بخواند، و براى روز نیمه رجب پنجاه ركعت نماز همراه با سوره حمد ، سوره توحید ، سوره فلق و سوره ناس وارد است كه براى رفع عذاب قبر نیز نافع است مانند صد ركعت نماز شب عاشورا.

 پاورقی


1- ترجمه این دعا چنین است : "خداوندا"  برای هر نگرانی کلمه لااله الا الله را آماده ساخته ام و برای هر غم و اندوهی کلمه ماشاء الله را آماده ساخته ام و برای هر نعمتی کلمه الحمدلله را و برای هر راحتی کلمه الشکر لله را و برای هر شگفتی کلمه سبحان الله را و برای هر گناهی کلمه استغفر الله را و برای هر مصیبتی کلمه انا لله و انا الیه راجعون را  و  برای هر تنگدستی کلمه حسبی الله  را و برای هر قضا و قدری کلمه توکلت علی الله را و برای هر دشمنی کلمه اعتصمت بالله را و برای هر فرمانبرداری و نا فرمانی  کلمه لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم را آماده ساخته ام.

2- ترجمه : خداوندا از تو می خواهم بحق محمد و آل محمد که این مرده را عذاب نفرمایی.

 

 

برگرفته از کتاب منازل الاخرة

تهیه و ترجمه توسط آقامیری 

بخش دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مقدمه:
  آیت ا... حاج میرزا حسین بن محمدتقی بن میرزا محمدعلی نوری طبرسی (معروف به "محدث نوری") در هفده شوال 1254 هـ.ق در روستای "یالو" از توابع شهرستان "نور" در استان مازندران متولد شد و در سال 1320 هـ.ق  (سن 66 سالگی) دارفانی را وداع گفت.
  وی دارای تالیفات فراوانی است که بیشتر آنها به چاپ رسیده است و حتی چندین بار تجدید چاپ شده‌اند که برخی از آنها عبارتند از؛
-         مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل؛
-         النجم الثاقب فی احوال الامام الغائب؛
-         فصل الخطاب فی تحریف الکتاب؛
-         کشف الاستار عتن وجه الامام الغائب عن الابصار؛
-         الفیض القدسی فی احوال العلامه المجلسی.[1]
  همچنین ایشان شاگردان زیادی تربیت کردند از جمله آنها؛
-         شیخ آقا بزرگ تهرانی؛
-         حاج شیخ عباسی قمی؛
-         علامه شرف الدین؛
-         عارف واصل، میرزا جوادآقا ملکی تبریزی؛
-         شهید شیخ فضل الله نوری؛
-         آیت ا... کاشف الغطاء؛
-         آیت ا... بافقی.
 
مسأله تحریف قرآن:
  یکی از ضروریات تاریخ این است که تقریباً در چهارده قرن قبل پیغمبری به نام محمد (ص) مبعوث شد و معجزه‌ای به نام قرآن آورد و نیز از مسلمات تاریخ است که قرآن موجود در این عصر همان قرآن است که حضرت (ص) آوردند و تحریفی در آن رخ نداده است.
دلائل عدم تحریف قرآن:
   اولاً: صراحت خود قرآن کریم است که در سوره فصلت آیات 40 – 42 و سوره حجر آیه 9 می‌باشد؛
   ثانیاً: اخبار بسیاری از رسول اکرم (ص) از طریق شیعه و سنی نقل شده که فرموده: «در هنگام بروز فتنه‌ها و برای حل مشکلات به قرآن مراجعه کنید.»[2]
  ثالثا: حدیث ثقلین به حد تواتر از شیعه و سنی نقل شده است.[3]
  رابعاً: از نظر عقل، حکمت خداوند، اقتضا می‌کند که پیامبران را برای هدایت بشر بفرستد و کتابهای آسمانی نیز چنین وظیفه‌ای را بر عهده دارند؛ یعنی با ابلاغ او امر و نواهی الهی، حجت را بر مردم تمام می‌کنند. حال اگر کسی تحریف را بپذیرد، حجیت قرآن را مخدوش ساخته و حیثیت هدایتگری آن را زیر سؤال برده است؛ چون قرآن حجت کامل بر مردم است که همه‌اش به مردم رسیده باشد.[4]
  اما متاسفانه عده‌ای از محدثین شیعه و حشویه و جماعتی از محدثین اهل سنت عقیده دارند که قرآن کریم تحریف شده است، به این معنا که چیزی از آن افتاده و پاره‌ای الفاظ آن تغییر یافته و ترتیب آیات آن به هم خورده است؛ ولی تحریف به معنای زیاد شدن چیزی در آن فرضیه‌ای است که احدی از علمای اسلام بدان قائل نشده است. نخستین کسی که در این زمینه کتاب نوشت و مسأله تحریف قرآن را مطرح نمود، "سید نعمت‌ا... جزائری" بود که در کتاب «منبع الحیاة» با ذکر دلائلی درصدد اثبات تحریف قرآن برآمد، سپس (بعد از گذشت تقریباً 2 قرن) "حاجی‌ نوری" کتاب «فصل الخطاب» را نوشت و مجموعه روایاتی را در این زمینه عرضه داشت، که کتاب‌ها و رساله‌های فراوانی در ردّ آن نوشته شد که نخستین آن‌ها کتاب «کشف الارتیاب» نوشته معاصر وی "شیخ محمود" معروف به "معرب تهرانی" است.[5]  
 
فصل الخطاب و دفع شبهه تحریف:
  کتاب «فصل الخطاب فی تحریف کتاب ربّ الارباب» تألیف "محدث نوری" (که در تاریخ 28 جمادی‌الثانی 1292 ق نوشته شده و در 12 شوال 1298ق به چاپ رسید) دارای سه مقدمه و دوازده فصل و یک خاتمه است.
  در مقدمه نخست روایات جمع و تألیف قرآن را که از نظر متن مختلفند، یادآور می‌شود. در مقدمه دوم انواع تحریف متصور در قرآن را بیان می‌دارد. در مقدمه سوم گفتار بزرگان علمای شیعه را نقل می‌کند. در فصول دوازده‌گانه، دلائل را بیان می‌کند و در خاتمه کتاب، ادله منکرین تحریف را آورده و مناقشه نموده است.
  از آنجائی که مهمترین عنوان کتاب، همان فصول دوازده‌گانه می‌باشد که در واقع دلائل اثباتی او را تشکیل می‌دهد به مقتضای مقاله، چند دلیل او را بررسی و نقد می‌کنیم:
دلیل نخست: یکی از شبهات تحریف، تشابه حوادث امم توحیدی است. طبق برخی روایات، حوادث امت اسلامی کاملاً منطبق با پیش‌ آمدهای امتهای گذشته است؛ به ویژه حوادث امت یهود و نصاری. از‌ آنجا که آنان کتاب مقدس خود را تحریف کرده‌اند. تحریف قرآن نیز به دست شماری از مسلمانان تحقق یافته است.
امام صادق (ع) از پیامبر اکرم (ص) چنین روایت کرده است:
«کل ما کان فی الامم السالفة، فانه یکون فی هذه الامة مثله؛ خذ والنعل بالنعل والقذة بالقذة»[6]
نظیر تمام آنچه در امتهای پیشین اتفاق افتاده، کامل و بدون کم و زیاد در این امت نیز اتفاق خواهدافتاد.
 
  "محدث نوری" به استناد این قسم از روایات گفته است: دلیل نخست آنکه تحریف در کتابهای عهدین واقع شده است و ضرورت تشابه حوادث حال با گذشته، مستلزم تحقق تحریف در قرآن است. [7]
 
نقد:
  استدلال به روایات مشابهت حوادث امت اسلامی با رخدادهای امتهای پیشین، از جهات متعددی نقد پذیر است زیرا؛
اولاً: برخی معتقدند که این روایات اخبار آحادند، اگر این مدعا صحیح باشد، خبر واحد در مسائل اعتقادی نه علم آور است و نه عمل آور، و این به جهت اهمیت و حساسیت مسائل اعتقادی و کلامی می‌باشد.
ثانیاً: این روایات ناظر به حوادثی است که سالها پس از ارتحال پیامبر (ص) تحقق می‌یابد و در حقیقت، بیان کننده ملاحم و فتنه‌های آینده است.
ثالثاً: مراد از تشابه امم، در اصل کلی رفتارهای ناهنجار و مقاومت‌های ناروای آنان در مقابله با پیامبران است نه در جزئیات و خصوصیات مربوط به شرائط ویژه هر زمان.
رابعاً: تحریفی که در کتب عهدین صورت گرفته، در رابطه با ترجمه‌ها و تفسیرهای نابجا است و اساساً مفهوم تحریف – در لغت و در استعمال قرآنی – انحراف در تفسیر و کجی معنا است نه به معنای تحریف لفظی که تغییر در نصّ عبارت اصل باشد.
 
دلیل دوم: "محدث نوری" در فصل دوم می‌گوید: یکی از دلائل تحریف قرآن کریم، عدم استناد جمع قرآن به معصوم (ع) است و از آنجا که نحوه جمع و تألیف قرآن که پس از پیامبر انجام گرفت، طبعاً مستلزم افتادگی برخی آیات کلمات یا جابه‌جایی آن‌ها می‌گردد. [8]
  براساس روایات و تحلیل تاریخی درباره جمع‌آوری قرآن درمی‌یابیم که جمع قرآن با درخواست خلفاء و به دست افرادی غیر معصوم، همچون "زیدبن ثابت" جمع‌آوری و تدوین شده است و احتمال تحریف در قرآن أمری عقلائی به نظر می‌رسد.[9]
 
نقد:
اولاً؛ جریان تاریخی مورد ادعای شما درباره جمع قرآن در زمان "ابوبکر" و به دست "زیدبن ثابت" نه خبر واحدی است که محفوظ به قرینه قطعی باشد و نه خبر متواتر است.
ثانیاً؛ مفسران نظم آیات هر سوره را توقیفی می‌دانند؛ یعنی تنظیم  آیه‌ها در هر سوره و تکمیل هر یک از سوره‌ها در حیات پیامبر اکرم (ص) و با دستور و نظارت وی انجام گرفته است، آن چه پس از وفات پیامبر (ص) انجام گرفته، جمع سوره‌ها و ترتیب آن‌ها به صورت «محصف»، بوده است لاغیر، از این رو ترتیب سوره‌ها را توقیفی نمی‌دانند.[10]
 
دلیل سوم: شماری از صاحب نظران اهل سنت، یکی از اقسام نسخ در قرآن را «نسخ تلاوت» می‌دانند[11] و محدث نوری با اشاره به وجود آیات منسوخ التلاوة در قرآن بدون تحلیل آن روایات حکم به تحریف قرآن داده است. [12]
 
نقد:
اولاً؛ نسخ ناظر به تکوینیات است نه تشریعیات، زیرا نسخ در تشریعیات، مانند بداء در تکوینیات در مورد خداوند محال است.
ثانیاً؛ وجود آیات ناسخ و منسوخ در قرآن، سیر تدریجی و مراحل تشریع احکام را نشان می‌دهد. این خود یک ارزش تاریخی – دینی است که مراحل تکامل شریعت را می‌رساند.
 
دلیل چهارم: وی معتقد است وجود مصحف حضرت علی (ع) از دلایل محکم تحریف قرآن است[13] زیرا اگر مصحف امام (ع) منطبق با مصحف شناخته شده مردم آن عصر بود، دلیلی نداشت امام (ع) جداگانه به گردآوری آن اقدام نماید و وجهی نداشت که برخی از صحابه به ویژه خلفا از پذیرش آن امتناع کنند و حضرت علی (ع) بفرماید که این مصحف را تا ظهور مهدی (عج) نخواهید دید.[14]
 
نقد:
اختلاف میان دو مصحف به معنای وقوع تحریف در قرآن نیست، زیرا چنان‌که بسیاری از عالمان هر دو فرقه شیعه و سنی گفته‌اند مصحف حضرت علی (ع) از چند جهت با قرآن کریم تفاوت داشته است:
1- از نظر نظم و چینش آیات و سوره‌ها؛ به گونه‌ای که امام (ع) آیات و سوره‌ها را در مصحف خود براساس نزول قرآن تنظیم کرد در حالی که این امر در قرآن لحاظ نشده است.
2- مصحف امام (ع) حاوی تفسیر و تأویل آیات و تبیین شأن و سبب نزول و مشخص کردن آیات ناسخ از منسوخ، عام از خاص، مطلق از مقید و... بوده است در حالی که این امر، ناظر به تفسیر و علوم قرآن است؛ نه خود قرآن؛ از این رو در مصحف کنونی (قرآن کریم) دیده نمی‌شود.


[1] . مدرس، محمدعلی، ریحانه الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه واللقب، تبریز، چاپخانه شفق، 1349ش، دوم، ج 3، صص 389 – 391.
[2] .طباطبائی، محمدحسین، تفسیر المیزان، محمدباقر موسوی، قم، انتشارات اسلامی، ج 5، ص 155؛ (به نقل از عین الحیوه علامه مجلسی، ص 478).
[3] .همان، (به نقل ازز معانی الاخبار، ص 90، مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 14، کنزالعمال، ج 1، صص 185 – 189).
[4] .جوادی آملی، عبدالله، نزاهت قرآن از تحریف، قم، مرکز نشر اسراء، آذرماه 1384هـ.ش، دوم، ص 43.
[5] .معرفت، محمدهادی، علوم قرآنی، قم، موسسه فرهنگی انتشاراتی التمهید، بهار 1378 هـ.ش، اول، ص 465.
[6] .مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403ق، دوم، ج 28، ص 10.
[7] .معرفت، محمدهادی، صیانة القرآن من التحریف، قم، موسسه النشر الاسلامی، 1428ق، سوم، ص 210 (به نقل از فصل الخطاب، ص 95)
[8] .همان، (به نقل از فصل الخطاب، صص 96- 104)
[9] .ر.ک: البیان فی تفسیر القرآن، صص 247 – 255.
[10] .همان (علوم قرآنی)، ص 477.
[11] .کاظمی قزوینی، سید أمیر محمد، القائلون بتحریف القرآن السنه ام الشیعه، بیروت، الرؤیا، 1425ق، اول، ص 215.
[12] . همان (صیانه القرآن من التحریف)، ص 211؛ (به نقل از فصل الخطاب، صص 105 – 120)
[13] همان (صیانه القرآن من التحریف)، ص 211، (به نقل از فصل الخطاب، صص 120 – 134).
[14] .همان (نزاهت قرآن از تحریف)، صص 165- 166.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

قرآن کریم معجزة جاویدان، و سند رسالت نبی خاتم حضرت محمد(ص) است. این کتاب آسمانی ویژگی ها و امتیازاتی دارد، از جمله این که از آغاز نزول تا کنون از تحریف مصون مانده است و قران فعلی دقیقاً و بدون کم و زیاد همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم(ص) نازل شده، حتی کلمه و حرفی از آن کم و زیاد نگردیده است، چرا که حافظ و پاسدار قرآن، خدای قادر و توانا است.خداوند فرمود: "إنّا نحن نزّلنا الذکر و إنّا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل کردیم و ما خود نگهدار آن خواهیم بود".[1] در این آیه خدا خویشتن را ضامن نگهداری قرآن معرفی کرده است. از این جا معلوم می شود که اگر جن و انس و تمام قدرت ها بر ایجاد خلل در قرآن متحد شوند، هیچ کاری از پیش نخواهند برد. از این رو خدا فرمود: "در قرآن هیچ گونه خللی از هیچ جهت وارد نمی شود، و از جانب خداوند فرزانه و ستوده نازل گشته است".[2] برخی از دلایل عدم تحریف قرآن:1ـ عقل انسان حکم می کند که احتمال هر گونه تغییر و تبدیل از قرآن کریم به دور است، زیرا قرآن کتابی است که از روز اوّل مورد عنایت و اهتمام مسلمانان بوده است. قرآن برای مسلمانان همه چیز بوده است: قانون اساسی، دستور عمل زندگی، برنامه حکومت، کتاب مقدس آسمانی و رمز عبادت و بندگی.با دقت در این موضوع روشن می شود که اصولاً کم و زیاد در آن امکان نداشته است.قران کتابی بود که مسلمانانِ نخستین همواره در نمازها، در مسجد، در خانه، در میدان جنگ، به هنگام رو به رو شدن با دشمنان و به عنوان استدلال بر حقانیت مکتب از آن استفاده می کردند.از تواریخ اسلامی استفاده می شود که تعلیم قرآن را مِهر زنان قرار می دادند. اصولاً تنها کتابی که در همه محافل مطرح بوده و هر کودکی را از آغاز عمر با آن آشنا می کردند و هر کس می خواست درسی از اسلام بخواند، آن را به او تعلیم می دادند، قرآن مجید بود.آیا با چنین وضعی کسی احتمال می دهد که دگرگونی در این کتاب آسمانی رخ دهد؟ به خصوص با توجه به این که قرا؛ به صورت یک مجموع با همین شکل فعلی در عصر خود پیامبر جمع آوری شده بود،[3] و مسلمانان سخت به یادگرفتن و حفظ آن اهمیت می دادند؟ اصولاً شخصیت افراد در آن عصر تا حد زیادی به این شناخته می شد که چه اندازه از آیات را حفظ کرده بودند. شمار حافظان قرآن به اندازه ای زیاد بود که در تواریخ می خوانیم در یکی از جنگ ها که زمان ابوبکر واقع شد، چهارصد نفر از قاریان قرآن به قتل رسیدند. در داستان "بئر معونه" (یکی از آبادی های نزدیک مدینه) و جنگی که در آن منطقه در زمان حیات پیامبر(ص) اتفاق افتاد می خوانیم که جمع کثیری از قاریان در حدود هفتاد نفر شربت شهادت نوشیدند.از این مطالب روشن می شود که حافظان و قاریان و معلّمان قرآن آن قدر زیاد بودند که تنها در یک میدان جنگ این تعدا شربت شهادت نوشیدند. باید چنین باشد، چرا که گفتیم قرآن فقط قانون اساسی برای مسلمانان نبود، بلکه همه چیز آن ها را تشکیل می داد، مخصوصاً در آغاز اسلام که هیچ کتابی جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعلیم و تعلّم مخصوص قرآن بود.قرآن یک کتاب متروک در گوشة خانه و یا مسجد که گرد و غبار فراموشی روی آن نشسته باشد نبود تا کسی از آن کم کند یا بر آن بیفزاید.مسئله حفظ قران به عنوان یک سنت و یک عبادت بزرگ همیشه در میان مسلمانان بوده و هست، حتی پس از آن که قرآن به صورت کتاب تکثیر شد و در همه جا پخش گردید و حتی بعد از پیدا شدن صنعت چاپ که سبب شد این کتاب به عنوان پر نسخه‌ترین کتاب در کشورهای اسلامی چاپ و نشر گردد، باز مسئله حفظ قرآن به عنوان یک سنت دیرینه و افتخار بزرگ، موقعیت خود را حفظ کرد، به طوری که در هر شهر و دیار همیشه جمعی حافظ قرآن بوده و هستند. اکنون در بعضی کشورهای اسلامی مدرسه هایی وجود دارد که برنامه شاگردان آن در درجة اوّ حفظ قرآن است. اکنون در کشور پاکستان بیش از یک میلیون و نیم حافظ قرآن وجود دارد. سنت حفظ قرآن از عصر پیامبر(ص) و به دستور و تأکید آن حضرت در تمام قرون ادامه داشته است. هم چنین سنت قرائت قرآن در شب ها و روزهای متعدد و ثواب بسیاری که بر قرائت ذکر شده است. آیا با چنین وضعی هیچ گونه احتمالی در مورد تحریف قرآن امکان پذیر است؟! مسلّماً نه.2ـ علاوه بر همة این مسأله نویسندگان وحی است، یعنی کسانی که بعد از نزول آیات بر پیامبر، آن را یادداشت می کردند که شمار آن ها را از چهارده تا چهل و سه نفر نوشته اند. ابوعبدالله زنجانی در کتاب "تاریخ قرآن" می گوید: "پیامبر(ص) نویسندگان متعددی داشت که وحی را یادداشت می کردند و آن ها چهل و سه نفر بودند که از همه مشهورتر خلفای چهارگانة نخستین بودند، ولی بیش از همه "زیدبن ثابت" و امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) ملازم پیامبر در این رابطه بودند".[4] البته همه کاتبان وحی، همه آیات را نمی نوشتند، بلکه در مجموع آیات را می نوشتند. کتابی که این همه نویسنده داشته، چگونه ممکن است دست تحریف کنندگان به سوی آن دراز شود؟3ـ دعوت همة پیشوایان اسلام به قرآن موجود: بررسی کلمات پیشوایان بزرگ اسلام نشان می دهد که از آغاز اسلام، همه یک زبان مردم را به تلاوت و عمل به قرآن موجود دعوت می کردند، و این نشان می دهد که کتاب آسمانی به صورت یک مجموعة دست نخورده در همة قرون، از جمله قرون نخستین اسلام بوده است.مولای متقیان علی(ع) بعد از رسیدن به خلافت هیچ گونه اشاره ای به کم یا زیاد شدن قرآن نفرمود. نه تنها این کار را نکرد،‌ بلکه بارها مردم را به عمل و چنگ زدن به قرآن موجود دعوت نمود. اگر کم و زیادی در قرآن پیش آمده بود، مسلّماً حضرت قرآن اصلی را بر مردم عرضه می نمود. حضرت فرمود: "کتاب خدا میان شما است. سخنگویی است که هرگز زبانش به کندی نمی گراید، و خانه ای است که هیچگاه ستون هایش فرو نمی ریزد. وسیلة عزت است، آن چنان که یارانش هرگز مغلوب نمی شود".[5] نیز فرمود: "کتاب خدا نوری است خاموش نشدنی و چراغ پرفروغی است که به تاریکی نمی گراید".[6] اگر دست تحریف به دامن این کتاب آسمانی دراز شده بود، امکان نداشت امام علی(ع) این گونه به آن دعوت کند و به عنوان چراغی که به خاموشی نمی گراید، معرفی کند. مانند این تعبیرها در سخنان علی(ع) و سایر پیشوایان دین، گواه و دلیل روشنی است بر عدم تحریف قرآن کریم.4ـ اصولاً پس از قبول خاتمیت پیامبر(ص) و این که اسلام آخرین آیین الهی است، و رسالت قرآن تا پایان جهان برقرار خواهد بود، چگونه می توان باور کرد که خدا این یگانه سند اسلام و پیامبر خاتم را پاسداری نکند؟ آیا تحریف قرآن ما جاودانگی اسلام طیّ هزاران سال و تا پایان جهان مفهومی می تواند داشته باشد؟![7] چون یکی از دلایل تجدید نبوت ها، تحریف کتاب آسمانی بوده است و اگر این تحریف در قرآن صورت گرفته بود، باید پیامبری از طرف خداوند برای اصلاح می آمد، در حالی پیامبر اسلام، خاتم پیامبران شناخته شده و خود نیز آن را بیان کرده است. با توجه به این دلایل و دلایل فراوان دیگر که در کتاب هایی که در زمینه عدم تحریف قرآن نوشته شده و لا به لای کتاب های دیگر موجود است،[8] علما و دانشمندان و مفسران اسلامی، با قاطعیت تمام، مسئلة تحریف قرآن را ردّ کرده و معتقد شده اند که قرآن مجید به هیچ وجه تحریف نشده و تحریف نخواهد شد، زیرا امکان تحریف دراین کتاب آسمانی راه ندارد.مرحوم علامه طباطبایی می فرماید: "یکی از ضروریات تاریخ اسلام این معنا است که تقریباً در 14 قرن قبل، پیغمبر از نژاد عرب به نام محمد(ص) مبعوث به نبوت شده و ادعای نبوت کرده است، و نیز کتابی آورده که آن را به نام قرآن نامیده، و در طول حیاتش مردم را به آن شریعت دعوت می کرده. و نیز از مسلّمات تاریخ است که آن جناب با همین قرآن تحدّی کرده و آن را معجزة نبوت خود خوانده، و نیز هیچ حرفی نیست در این که قرآن موجود در این عصر همان قرآنی است که او آورده و برای بیشتر مردم معاصر خودش قرائت کرده است".[9] امام خمینی(ره) می فرماید: "هر کس از اهتمام مسلمانان به جمع آوری قرآن و حفظ و ضبط قرائت و کتابت آن با خبر باشد، به سستی و بطلان پندار تحریف پی می برد، و اخباری که اهل تحریف به آن تمسک جسته اند، یا چنان ضعیف است که نمی توان بدان استدلال نمود و یا اخباری جعلی بوده که نشانه های جعل از سر و روی آن می بارد، و یا مفهوم آن به قدری بیگانه و دور از واقعیت است که نمی توان به آن اعتنا کرد".[10] تحریف قرآن به زیاده، به معنای افزودن چیزی بر قرآن، میان مسلمانان هیج قائلی ندارد،[11] و اما تحریف به نقیصه یعنی کاستن از آیات، تنها برخی از علما بدان معتقد بودند. این را هم علمای شیعه و سنی جواب قاطع داده اند، تا جایی که مرحوم شیخ صدوق عقیده بر مصونیت قرآن از تحریف را از اصول شیعه دانسته و می فرماید: "اعتقاد ما این است: قرآنی که خداوند متعال بر پیامبرش حضرت محمد(ص) نازل فرمود، همان است که در یک مجلد و در دسترس همة مردم قرار دارد و هرگز بیش از آن نبوده است، و هر کس به ما نسبت دهد که ما می گوییم قرآن بیش از این است، مسلّماً دروغگو می باشد".[12] دلایل بسیار دیگری برای فرق بین این دو موضوع وجود داسته است. در مورد روایت غدیر و عدم اقبال و روی آوردن مردم به مسئلة خلافت علی(ع) دلایل دیگری دارد، غیر از تحریف روایت. البته اگر تحریفی هم صورت گرفته، تحریف در معنا بوده، نه اصل روایت.برای اطلاع بیشتر از عدم تحریف قرآن و زدودن هر گونه شک و شبهه در این مورد به کتاب قرآن در قرآن، آیت الله جوادی آملی، مصونیت قرآن از تحریف، از آیت الله معرفت و دانشنامة‌ قرآن و قرآن پژوهشی، بهاء الدین خرمشاهی و کتاب‌های دکتر حجتی مراجعه فرمایید.اما در مورد روایات نمی توان گفت که دچار تحریف نشده اند و همه روایات نقل شده از پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع) صحیح می باشد بلکه دلائلی وجود دارد که به جهت انگیزه های سیاسی و منفعت پرستانه، روایاتی به نام پیامبر اسلام (ص) و امامان معصوم جعل شده و به آنها نسبت داده شده است.علل و عوامل تحریف ایجاد شده در روایات متعدد است. از جمله: 1- انگیزه های ذکر شده در مورد حفظ و قرائت که در مورد قرآن شده بود، در مورد روایات نیامده است.2- انگیزه های سیاسی اجتماعی که در جعل روایات و یا تحریف آن ها و یا حذف بعضی از روایات وجود داشت، در مورد آیات وجود نداشت، با توجه به این که روایات در هر موضوع صراحت داشت و در مورد آیات این صراحت نبود. بعضی از عالمان مانند شهید مطهری این مسئله را یکی از دلایل عدم ذکر نام علی(ع) و ولایت او به طور صریح در قرآن می داند، تا دست خوش تحریف نشود. 3- در حالی که جمع و حفظ و قرائت در مورد قرآن آن همه تأکید شده بود، در مورد روایات این مسئله را بر عکس می یابیم. مثلاً در زمان خلیفة دوم دستور علنی برای عدم کتابت و نوشتن حدیث صادر شده بود که هیچ کس حق نوشتن احادیث پیامبر را ندارد.4- احادیث نوشته نمی شد و تنها به صورت شفاهی نقل می شد و هر کس می توانست ادعا کند که از پیامبر احادیث و روایاتی شنیده استپی نوشت ها : [1] حجر (7) آیة 9.[2] فصلت (41) آیة 42.[3] ر.ک: تفسیر نمونه، ج1، ص 8 - 10؛ قرآن هرگز تحریف نشده، آیت الله حسن زاده، آملی ص 28.[4] ابوعبدالله زنجانی، تاریخ قرآن، ص 24.[5] نهج البلاغه (فیض الاسلام)، ص 403، خطبة‌133.[6] همان، ص 632،‌ خطبة 189.[7] تفسیر نمونه، ج 11، ص 21 - 26.[8] ر.ک: حسن زاده آملی، قرآن هرگز تحریف شده؛ آیت الله خویی، بیان، ج 1، ص 305.[9] علامه طباطبایی، تفسیر المیزان (ترجمه) ج 12، ص 150.[10] محمد هادی معرفت، مصونیت قرآن از تحریف، ص 69 (حاشیه حضرت امام بر کفایه الاصول، بحث حجت ظواهر).[11] آیت الله جوادی آملی، تسنیم، ج1، ص 99.[12] باب حادی عشر (اعتقادات صدوق)، ص 93.

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

تأثير گناه در شناخت انسان سنتي و انسان متجدد
مقاله‌ای از مصطفی ملکیان

يكي از وجوه اختلاف مهم انسان متجدد با انسان سنتي، آن است كه انسان متجدد معتقد است هيچ عامل غيرمعرفتي در شناخت او از عالم واقع مؤثر نيست. اعتقاد انسان سنتي بر اين است كه در جريان شناخت جهان هستي، اعم از جهان طبيعت و جهان ماوراي طبيعت (اگر در نظر او جهان ماوراي طبيعتي وجود داشته باشد)، عوامل غيرمعرفتي هم دخيل هستند و مهم‌ترين عامل غيرمعرفتي‌اي كه در جريان شناخت، دخيل است، مسألة گناه است. انسان سنتي معتقد است گناه در جريان شناخت اثر مي‌گذارد و اين‌گونه نيست كه يك انسان گناهكار و يك انسان بي‌گناه، يا يك انسان كمتر گناهكار و يك انسان بيشتر گناهكار، برداشت و استنباط واحدي از جهان هستي داشته باشند. وقتي انسان در مقام مواجهه با جهان هستي قرار مي‌گيرد و درصدد بر مي‌آيد از اين جهان هستي شناخت پيدا كند، در روند اين شناخت و استنباط و برداشتي كه حاصل مي‌كند، گناهكاري يا بيگناهي‌ا‌ش هم دخالت دارد؛ اين عامل، عامل كم اهميتي نيست. البته خود گناه يك عامل معرفتي نيست؛ مثل ساير عوامل غيرمعرفتي‌اي كه پيش از اين نام برده‌ام، گرچه خودشان عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي در معرفت اثر مي‌گذارند. ممكن است به يك پديده بنگريم، ولي دو استنباط مختلف داشته باشيم و اين دو استنباط مختلف معلول اين باشد كه شما كمتر از من گناه مي‌كنيد و من بيشتر از شما گناه مي‌كنم يا شما اصلاً گناه نمي‌كنيد و من گناهكارم. تأثير گناه در شناخت، از اصول مسلم تفكر انسان سنتي بوده است. يكي از توابع هم اين بوده كه در اثر مسلم انگاشتن تأثير گناه در شناخت، انسان سنتي در مقام آموزش و پرورش، خود را به لوازمي ملتزم مي‌دانست و از مربيان و معلمان انتظار داشت در متعلم ويژگي‌هاي خاصي را بپرورد تا آن متربي و آن متعلم، شناختي واقعي‌‌تر از جهان هستي پيدا كنند.
انسان متجدد، منكر اين ويژگي است. به نظر انسان متجدد، مسأله‌اي به نام گناه تأثيري در شناخت از اين جهان يا واقعي و غيرواقعي بودن آن ندارد. گرچه انسان سنتي بر تأثير گناه در شناخت اصرار مي‌ورزيد و انسان جديد منكر اين تأثير است، اما ريشه‌هاي توجه دوباره به تأثير گناه بر شناخت، در آثار بسياري از متفكران متجدد وجود دارد. در اين زمينه به بعضي از آثار و مكتوبات متفكران متجدد رجوع مي‌كنيم. كساني مثل پولس قديس (به ترتيب تاريخي)، آگوستين قديس، لوتر، كالون (لوتر و كالون در واقع دو بنيانگذار اصلي مكتب پروتستانتيزم هستند) و بعد از آن دو، كركگور. اينان،‌ متفكراني هستند كه عقيده‌شان خلاف انتظار نيست، مخصوصاً چهار نفر اول كه انسان‌هايي كاملاً سنتي بودند. اما در ميان متفكران جديد (باز هم به ترتيب تاريخي) كسي مثل هابز در كتاب معروف خودش، لوياتان، كه مهم‌ترين اثر و شاهكار فلسفي اوست، گرچه ماترياليست است، ولي در عين حال اعتقاد دارد خطاي اخلاقي در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد. بعد از هابز، كانت، بعد از كانت،‌ فيخته و به همين ترتيب بيكن، هيوم،‌ ماركس مانهايم،‌ شوپنهاور،‌ نيچه، فويرباخ،‌ فرويد، فوكو،‌ دريدا، رالز، هابرماس، هِر و مكينتاير، جملگي متفكران متجددي هستند كه به تأثير گناه در شناخت اعتقاد دارند. بعضي از آن‌ها مادي هستند (مثل هابز و ماركس) و به همين دليل، به جاي اين‌كه تعبير گناه را به كار ببرند، از تعبير خطاي اخلاقي استفاده مي‌كنند.
در اين‌‌جا توجه به چند نكته مهم است؛ يكي اين‌كه منظور از گناه- تعبير ديني: گناه و تعبير غيرديني: خطاي اخلاقي- كه در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد، چه گناهي است. متفكراني كه قائل به اين نظريه (نظرية تأثير گناه در شناخت) هستند، به سه دستة بزرگ تقسيم مي‌شوند: بعضي مي‌گويند اين همان گناهي است كه مسيحيان از آن به گناه نخستين يا گناه جبلّي يا گناه ذاتي و يا گناه فطري تعبير مي‌كنند و طبق نصوص مسيحيان، آدم و حوا مرتكب آن شده‌‌اند. طبق نظر مسيحيان اين گناه كاملاً‌ جنبة وراثتي و ارثي دارد و بنابراين، تمام آثار و نتايج مترتب بر آن هم به ارث رسيده است. پس اين‌كه ‌گفته مي‌شود گناه، شناخت انسان را از جهان هستي كج و معوج و مات كرده است، مراد همان گناه جبلّي و نخستين است. بعضي متفكران كه نظرية گناه نخستين را قبول ندارند، مثلاً به اين جهت كه مسيحي نيستند يا به اين جهت كه در عين مسيحي بودن، گناه نخستين را به صورت ديگري تفسير و تعبير مي‌كنند، اين گناه را گناه هر روزه‌ا‌ي مي‌دانند كه در زندگي‌مان مرتكب مي‌شويم. همين گنا‌هان عادي و روزمره كه در طول شبانه‌روز، در لحظات هوشياري و بيداري مرتكب آن‌ها مي‌شويم، ناخواسته در شناخت ما از عالم واقع اثر مي‌گذارند. بعضي از متفكران،‌ بويژه متفكران مادي مسلك كه طبعاً‌ نمي‌توانند نظرية گناه نخستين را قبول كنند، اين نظر را مي‌پذيرند. بعضي از متفكران (دستة سوم) هم جمع هر دو نظريه را مي‌پذيرند و معتقدند، گناه نخستين آثاري در شناخت از عالم واقع دارد، همچنان كه گنا‌هان روزمره هم تأثيرات منفي و مخرب ديگري بر شناختي كه از عالم واقع وجود دارد، برجاي مي‌‌گذارند.
به هر حال اولين مسأله اين است كه مراد از گناه، گناه هر روزه است، يا گناه نخستين و يا هر دو. بلافاصله بعد از اين مسأله، نكته بعدي طرح مي‌شود و آن اين‌كه آيا همة ما آدميان مشمول اين گناه هستيم يا فقط بعضي از ما مشمول آن مي‌شويم؟ روشن است اگر مراد از گناه، همان گناه نخستين باشد، هيچ كس از آن مستثني نيست. اما اگر معتقد باشيم منظور از گناه همان گناه هر روزه است، آن وقت مي‌توان گفت اين تأثير مخرب و اختلال‌آور گناه در شناخت، شامل حال انسان‌هايي است كه گناه مي‌كنند. اگر باشند كساني كه گناه نكنند، در اين صورت از آفت مصون خواهند بود. لااقل مي‌توان گفت اين تأثير بر همة انسان‌ها يكسان نيست. كسي كه بيشتر گناه مي‌‌كند، تصويرش از عالم واقع، كج و معوج‌تر است و كسي كه كمتر گناه مي‌كند، تصوير واقعي‌تري دارد.
مسأْلة سوم اين است كه آيا گناه در همة شناخت‌ها اثر مي‌گذارد يا تنها در بعضي از شناخت‌ها اثر دارد و آن‌ها را مختل مي‌كند. در اين‌جا هم دو قول وجود دارد؛ يك قول اين است كه گناه در هر شناختي اثر مي‌گذارد، حتي در شناخت حقايق رياضي كه به نظر مي‌آ‌يد انتزاعي‌ترين و بي‌طرفانه‌ترين حقايقي هستند كه انسان در جهان هستي به آن‌ها پي برده است. پس به تبع، گناه در شناخت‌هايي كه در علوم تجربي و علوم تاريخي هم داريم، اثر مي‌گذارد؛ بيشتر كساني كه به تأثير گناه در شناخت قائلند، به قانوني به نام عقلانيت معكوس معتقدند. به زبان بسيار ساده، يعني اين كه گناه بر همه شناخت‌هاي ما اثر ندارد و بر آن‌ها هم كه اثر دارد، تأثير يكساني ندارد.‌ هر چه مطلبي كه مي‌خواهيم بشناسيم، با منافع و مضار وجودي ما كم ارتباط‌تر باشد، شناخت ما نسبت به آن مطلب كمتر تحت تأثير گناهكاري ما واقع مي‌شود و برعكس،‌ هر مطلبي كه قرار است محل شناخت واقع شود، بيشتر با مسائل وجودي ما و منافع و مضار ما تماس داشته باشد، يا به تعبير وسبال، معرفت‌شناس معروف آمريكايي، هر چه آن مسأله بيشتر به كانون وجودي ما نزديك‌تر شود، گناه در شناخت آن امر، مؤثرتر است. در مسائل رياضي و احياناً مسائل منطقي، گناهكاري و بي‌گناهي ما،‌ يا خطاكاري و درستكاري ما تأثيري ندارد. اين حقايق را بيشتر به صورت عيني1 مي‌توان شناخت. اما وقتي مسأله مورد بحث با منافع و مضار ما اصطكاك پيدا مي‌كند، يعني به تعبيري به كانون هستي ما نزديك مي‌شود، آن‌گاه به نظر مي‌آيد ما در اتخاذ موضع‌ها، بيشتر تحت تأثير حالات غيرمعرفتي، از جمله تحت تأثير گناهكاري خود قرار مي‌گيريم.
اول كسي كه اين تفكيك را قائل شد، هابز است. هابز در كتاب لوياتان، مي‌گويد: «مي‌دانيد چرا حقايق رياضي مورد انكار نيستند؟ به دليل اين‌كه هيچ حقيقت رياضي‌اي نيست كه به كسي قدرت سياسي داده باشد، يا قدرت سياسي را از كسي گرفته باشد، در غير اين صورت اگر حقايق رياضي هم مي‌توانستند به كسي قدرت سياسي بدهند يا قدرت سياسي كسي را از او بگيرند، آن گاه مي‌ديديد در حقايق رياضي چقدر اختلاف پيش مي‌آمد و كساني معتقد بودند دو به علاوه دو پنج مي‌شود، نه چهار؛ يا دو به علاوه دو سه مي‌شود، نه چهار. يا اگر نمي‌توانستند بگويند دو به علاوه دو مساوي است با پنج يا دو به علاوه دو مساوي است با سه، دستور مي‌دادند كتاب‌هايي را كه در آن نوشته شده است دو به علاوه دو مساوي است با چهار، بسوزانند.» تعبير خود هابز اين است كه آموزه‌هاي مربوط به صواب و خطاي اخلاقي، يعني آ‌ن‌هايي كه به حقايق زندگي مربوط مي‌شوند، مدام مورد مناقشه قرار دارند. اين آموزه‌ها را هم اصحاب قلم مورد مناقشه قرار مي‌دهند و هم اصحاب شمشير. حال آن‌كه حقايق رياضي چنين نيستند،‌ زيرا براي انسان‌ها در اين خصوص چندان اهميت ندارد كه حقيقت چيست. اما چرا؟ زيرا اين مسائل مانع يا راضع جاه و مقام و منفعت و شهوت هيچ قدرت‌مدار و شهوت‌پرستي نيست. هابز مي‌گويد من سرسوزني در اين حقيقت شك ندارم كه اگر تساوي مجموعه زواياي يك مثلث چيزي بود مخالف سلطة يك انسان بر ساير انسان‌ها،‌ در آن صورت اين آموزه هم مورد مناقشه قرار مي‌گرفت يا سركوب مي‌شد. به اين صورت كه كسي كه مورد تعرض اين آموزه واقع شده بود، يعني كسي كه اين آموزه مي‌خواست قدرت او را بگيرد، ‌تا آن‌جا كه مي‌توانست دستور مي‌داد همة كتا‌ب‌هاي هندسه را به آتش بكشند. تأكيدهايي هم كه در ترجمة ‌من است، تأكيد خود هابز است. مثلاً او روي اين «شك ندارم» تأكيد مي‌كند. بنابراين اگر حقايق رياضي، مورد مناقشه واقع نمي‌شوند و همه ما معتقديم دو به علاوه دو، مساوي است با چهار، به دليل اين است كه سود و زيان نمي‌بينيم. اما اگر روزي از اين گزاره نفعي عايد من بشود، در آن صورت خودم و اعوان و انصارم، آهسته‌آهسته كاري مي‌كنيم كه اين تساوي درست مورد انكار واقع شود. اين در واقع يعني اين‌كه من قدرت‌پرست باشم يا نباشم، شهوت‌پرست باشم يا نباشم، جوياي جاه و مقام باشم يا نباشم. ‌همين قدرت‌پرستي، همين جاه‌طلبي و همين شهوت‌پرستي مصداق گناه ديني است. حتي ماركس هم كه به گناه ديني قائل نبود، از كساني است كه طرفدار اين نظريه‌اند. ماركس به جاي گناه ديني از خطاي اخلاقي سخن مي‌گويد.
بنابراين اين مهم است كه بدانيم يك عقلانيت معكوس داريم و اين يعني هر چه از منافع و مضارمان دورتر مي‌شويم، عقلاني‌تر رد و قبول مي‌كنيم و اثبات و نفي‌هايمان عقلاني‌تر مي‌شود. عقلاني‌تر يعني چه؟ يعني صرفاً ذهني‌تر مي‌شود. هر چه مسأله يا موضوع مورد بحث به قدرت و جاه و مقام و ثروت نزديك مي‌شود، بايد به عقلاني بودن رد يا قبول‌هايمان بيشتر توجه كنيم تا صرفاً بر اساس يك سلسله قواعد منطقي صوري نباشند. از اين نظريه به قانون عقلانيت معكوس تعبير مي‌كنند.
بنابراين اين در پاسخ به اين مسأله كه آيا گناه يا خطاي اخلاقي در همه معلومات ما اثر مي‌گذارد يا در بعضي از معلومات،‌ دو قول وجود دارد؛ بعضي مي‌گويند در همة معلومات اثر مي‌گذارد و بعضي مي‌گويند در همة معلومات نه، بلكه در آن معلوماتي تأثير مي‌گذارند كه به منافع و مضار ما مربوط مي‌شوند. البته در تشخيص آن مصداقي كه در كانون منافع و مضار ماست هم اختلاف وجود دارد، ولي تقريباً به استثناي يك مورد، اتفاق قول وجود دارد (براي اين مي‌گويم تقريباً، چون اين قول در ميان بيست و سه متفكري كه آراء و نظرات آن‌ها را بيان ‌كردم رواج دارد). چهار حيطه وجود دارد كه عقلانيت در آن‌ها بسيار منعطف و سست و ضعيف است. در اين حيطه‌ها، رد و قبول‌ها يكسره امور ذهني نيستند. اين چهار قلمرو، يكي الهيات يا به تعبيري كلام، دومي مابعدالطبيعه (فلسفه)، سومي اخلاق و چهارمي سياست است. در اين چهار قلمرو اجماعي وجود دارد كه بر اساس آن در آن‌ها عقلانيت معكوس به پر هيمنه‌ترين صورت حاكميت مي‌يابد. در واقع به تعبيري كه بعضي از متفكران، از جمله كركگور به كار برده‌اند، در اين‌جاها از اين‌كه توجه انسان به خود باور معطوف شود، به آثار و نتايج ناشي از باور داشتن معطوف مي‌شود و بعد از اصل، به آثار و نتايج مترتب بر باور داشتن توجه مي‌كند. اگر آثار و نتايج به نظر او نامطلوب باشند، باوري را كه آن آثار و نتايج مطلوب را دارد، قبول مي‌كند و اگر آن آثار و نتايج براي او نامطلوب باشند، در باوري كه آن آثار و نتايج نامطلوب را به بار مي‌آورد، مناقشه مي‌كند. بخصوص با توجه به اين نكته كه كركگور مي‌گفت عقل هم خاصيت ديالكتيكي دارد؛ يعني اگر عقل هم بناي خود را بر اين بگذارد كه يك رأي را قبول نكند، مي‌تواند آن را قبول نكند. مي‌تواند در مورد آن رأي مناقشه كند. آن وقت بايد مقدمات ديگري براي اثبات اين مقدمه يافت. البته به آن مقدمه ديگر هم مي‌توان شك كرد، چون عقل، قدرت ديالكتيكي شگفت‌انگيزي دارد. آن قدرت ديالكتيكي در آخرين آثار كركگور تحت عنوان قدرت شكاكيت پايان ناپذير آمده است. عقل اين قدرت دليل‌تراشي2 را هم دارد كه به ديگران بباوراند رأيي مستدل است، يا ادله‌اي كه به سودش اقامه كرده‌اند، قوي‌ است.3 خلاصه همه چيز بازمي‌گردد به اين مسأله كه من اراده كرده‌ام رأيي را قبول كنم يا آن را رد كنم. اگر اراده كرده‌ام رأيي را قبول بكنم، مي‌توانم از زرادخانة عقل و ذهن خودم، چيزهايي متناسب و سودمند براي اين قبول ارائه كنم و اگر اراده كرده باشم آن را رد كنم، باز هم به همين ترتيب عمل مي‌كنم.
حال اگر بخواهيم شناختي مطابق با واقع پيدا كنيم، بايد چه كنيم؟ در اين‌جا بايد توجه كرد كه اگر گناه يك گناه جبلّي باشد، يا همان گناه نخستين يا گناه ذاتي، در اين صورت به نظر مي‌رسد راهي وجود ندارد. اما كساني مثل كانت و فيخته كه معتقد نبودند آن گناه نخستين است كه اين اثر را بر آدم مي‌گذارد، مي‌‌گفتند همين گناه روزمره است كه در شناخت اثر مي‌گذارد. آنان براي اين‌كه كسي بتواند شناخت مطابق با واقع يا لااقل شناخت مطابق با واقع‌تري از جهان هستي پيدا كند، راه‌حل‌هايي پيشنهاد مي‌كردند.
يك راه، همان چيزي است كه در آيين هندو، از آن به كنش بي‌خواهش تعبير شده، يا به تعبيري عمل بي ‌‌امل كه مورد توجه كساني مثل شوپنهاور، فيلسوف آلماني قرن 19 قرار گرفت. در آيين هندو گفته مي‌شود ممكن است انسان در پس دو خطا قرار بگيرد: يكي اين‌كه بنا را بر اين بگذارد كه وقتي دست به عمل مي‌زند، به نتيجه حاصل از آن يقين يا چيزي نزديك به يقين داشته باشد، اين يك خطاست. در آيين هندو چنين يقيني خطاست؛ چرا؟ براي اين‌كه در متافيزيك آيين هندو اين اعتقاد وجود دارد كه جهان هستي در اختيار انسان نيست تا نتيجه مورد انتظار او را رقم بزند. كساني كه به آثار و نتايج خيلي بها دهند، بعد از مدتي كه مي‌بينند آن آثار و نتايج متوقع به بار نمي‌آيد، ‌دست از عمل مي‌كشند. فرض كنيد من مثلاً در يك انقلاب سياسي يا در يك نهضت فرهنگي شركت بكنم و نتايج خاصي مد نظر داشته باشم. اگر بعد از مدتي هيچ يك از آن نتايج محقق نشد، آهسته‌ آهسته از نفس دست به عمل زدن دلسرد مي‌شوم. از ديد آيين هندو من از اول اشتباه مي‌كردم. كساني هم هستند كه از اول دست به عمل نمي‌زنند و معتقدند در جهاني كه انسان قدرت دخل و تصرف در آن را ندارد،‌ نمي‌تواند هيچ كاري بكند. انسان‌ها بين اين دو نظر افراط مي‌كنند، يكي كنش همراه با خواهش، يكي بي‌‌خواهشي مقارن با بي‌كنشي و هر دو از نظر آيين هندو خطاست. از منظر آنان درست اين است كه انسان كنش داشته باشد، ولي خواهش نداشته باشد، عمل داشته باشد، ولي امل نداشته باشد.
بعضي از متفكراني كه به تأثير گناه بر شناخت قائلند، نتيجه گرفته‌اند كه تنها راه اين‌كه شناختي مطابق با واقع پيدا بكنيم، اين است كه از هر خواهشي خالي شويم، ولي اين به آن معنا نيست كه از هر كنشي دست بشوييم. كنش مي‌كنيم، ولي خواهشي نداريم و چون خواهشي نداريم، منفعت و مضرتي هم احساس نمي‌كنيم و چون منفعت و مضرتي احساس نمي‌كنيم، رد و قبولمان هم عقلاني است، نه به دليل اين‌كه براي ما نتيجه‌اي مطلوب به بار مي‌آورد يا نتيجه‌اي نامطلوب عايد ما نمي‌‌كند. بعضي چنين تعبيري دارند و بعضي تعبير ديگري دارند و آن اين است كه نمي‌‌توان گفت بدون خواهش دنبال شناخت باشيم، ولي مي‌توان گفت فقط يك خواهش است كه در راه شناخت ما از عالم واقع مانع نيست و آن حقيقت‌طلبي است. هر كس تنها يك خواست در جهان دارد و آن اين است ‌كه جهان هستي هر چه بيشتر بر او مكشوف شود. اين‌كه پس از آن‌چه تصوري از خودمان خواهيم داشت، اصلاً مهم نيست و چون مهم نيست كه آنچه كشف مي‌كنيم، چه چيزي است، هيچ چيز جز استدلال اهميت نخواهد داشت. كركگور مي‌گويد اكثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميده‌ايم كه اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر شويم، هيولاي زشتي هستيم، دلمان نمي‌خواهد خودمان را بشناسيم. به نظر كركگور سخت‌ترين شناخت، خودشناسي است و كمتر انساني تن به خودشناسي مي‌دهد.
اما انسان حقيقت‌طلب حق را فداي چيز ديگري نمي‌كند و حق برايش مطلوب لذاته است. اگر حقيقت‌طلبي در انسان وجود داشته باشد، در شناخت هيچ واقعيت سياسي‌اي به خطا نمي‌رود،‌ در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني،‌ در شناخت هيچ واقعيت اجتماعي‌اي به خطا نمي‌رود، بويژه واقعيت‌هايي كه به تعبيري در كانون هستي ما قرار دارند. يعني اگر مثلاً مداقه‌اي معلوم كند عقيده سياسي من بر باطل بوده، جناح سياسي من همه خيانتكار بوده، برنامه‌هاي اقتصادي من همه خطا بوده، توصيه‌هايي كه در تعليم و تربيت مي‌كرده‌ام، همه نادرست بوده و هيچ كدام اهميتي ندارد. به تعبير ديگر، من حق بدون قيد و شرط را مي‌خواهم، نه حق با قيد و شرط را. هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم، تنها حق را مي‌خواهم. در اين صورت به لب بي‌گناهي ديني رسيده‌ام. بزرگ‌ترين فضيلت ديني، حق‌طلبي است و بنابراين كسي كه چنين باشد، در واقع از گناه گريزان است و چون از گناه گريزان است، برايش هيچ نتيجه‌‌اي از پيش خواسته يا ناخواسته نيست و حاضر است به هر گونه ماجراجويي فكري و عقلي تن بدهد.
تاكنون به دو تعبير اشاره كرده‌ام؛ يك تعبير اين است ‌كه راه شناخت مطابق با واقع، آن است كه خواهشي نداشته باشيم، اگرچه دست به كنشي متناسب زده باشيم. اين تعبير شرقي است. تعبير ديگر اين است ‌كه در واقع فقط يك خواسته داشته باشيم و آن هم روشن شدن حق باشد؛ حق‌طلب باشيم؛ حق بدون قيد و شرط، حق عريان، نه حق مقيد به قيد و مشروط به شرط.
اما كساني هم هستند كه تعبير ديگري دارند. اين تعبير در آثار كساني مثل رالز، مكينتاير و هِر، قابل مشاهده است. آنان هيچ كدام از اين دو تعبير را به كار نمي‌گيرند. تعبير آنان اين است كه هر كس بخواهد شناختي مطابق با واقع داشته باشد، بايد خود را از هر گونه پيش‌فرض ارزشي و دانشي خالي بكند. اگر دوستان با كتاب‌هاي كريشتامورتي- متفكر متجدد و تجددطلب هندو- سروكار داشته باشند، اين تعبير را ديده‌اند؛ اين در واقع اساس شعار كريشنامورتي است كه قبل از هر كاري براي هر نوع استكمال، چه در جهت فردي، چه در جهت جمعي، چه در جهت ذهني و چه در جهت احساسي و عاطفي بايد پيشداوري را تعطيل كرد و پذيراي هر امري بود. بحث بر سر اين است كه آيا نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي، واقعاً امكانپذير است يا نه. به تعبيري كه هِر به كار مي‌برد، نفي پيشداوري، يك اصل راهنماي عمل است. اصل راهنماي عمل يعني اصلي كه مي‌دانيم نمي‌توان به اصلش رسيد، ولي مي‌توان گفت عمل‌تان را در جهت رسيدن به آن مقصد ساماند‌هي و برنامه‌ريزي كنيد. مثلاً به فرزندم توصيه مي‌‌كنم در پي كسب ثروت بي‌نهايت باشد، مي‌دانم كسب ثروت بي‌نهايت براي انسان غير ممكن است، ولي مي‌خواهم فرزندم در طلب ثروت يك لحظه هم توقف نكند، براي همين به او مي‌گويم در طلب ثروت بي‌نهايت باش و معناي آن، اين است كه هر چه بيشتر در اين جهت بكوش. اين گونه اصل‌هاي راهنماي عمل، اصل‌هايي هستند كه رسيدن به منتها و مقصد آن‌ها محال است و فقط از اين لحاظ توصيه مي‌شوند كه پويش مدام را تأكيد كرده باشند. نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي ظاهراً به صورت محكم امكان ندارد4، ولي در عين حال يك اصل راهنماي عمل است، اصل راهنماي عمل به اين معنا كه هر امري را كه حس كردي از پيشداوري‌هاي توست، در خود آن مناقشه كن، چون و چرا كن، در طلب استقلال باش و طبعاً حاضر به دست برداشتن از آن باش. در اين صورت شناخت‌هاي ما از واقعيت‌هاي جهان هستي، شناخت‌هايي باشند مطابق با واقع،‌ يا مطابق با واقع‌تر.
فارغ از اين كه اين راه‌حل‌ها، راه‌حل‌هاي موفقي هستند يا نه، به دو نكته ديگر براي ادامه بحث احتياج دارم. نكتة اول اين كه چرا انسان متجدد به اين‌كه عوامل غيرمعرفتي در فرآيند معرفت‌يابي انسان اثر مي‌گذارند، بها نمي‌داده و آن را قبول نداشته است. به نظر مي‌رسد به دليل اين‌كه علوم تجربي را پارادايم مي‌دانست. علوم تجربي به كانون هستي ما نزديك نيستند، در علوم تجربي رد يا قبول‌هاي ما بسيار عقلاني‌تر صورت مي‌گيرد. سپس از همين الگو و اسوه در حيطه‌هاي ارزشي، مثل اخلاق و‌ سياست و حيطه‌هاي دانشي مثل الهيات و فلسفه استفاده مي‌كرده است.
و اما نكتة دوم اين‌كه اگر انسان به اين قائل شود ‌كه گناه در فرآيند شناخت نيز اثر دارد، مطلب به گناه متوقف نمي‌ماند. به محض اين‌كه كسي چنين چيزي را قبول كرد، گناه ويژگي‌اش را از دست مي‌دهد. گناه يك عامل غيرمعرفتي است و بنابراين، اين بحث پيش مي‌آيد كه عوامل غيرمعرفتي ديگري هم غير از گناه در فرآيند شناخت مؤثرند. به عنوان مثال، هم تلقين و هم القا مؤثر است،‌ تلقين و القا ‌دو پديدة شناختي هستند،‌ ايدئولوژي هم مؤثر است (ايدئولوژي البته به معنايي ‌كه ماركس به كار مي‌برد، نه به معناي اين‌كه كه در عرف ما به كار مي‌رود). اميد هم مؤثر است. همة اين عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي همة آن‌ها مؤثر هستند. از سوي ديگر نقيض هر كدام از عواملي هم كه در جهت اخلال در شناخت نقش دارند، در جهت وضوح دادن به شناخت و به صواب نزديك كردن شناخت، مؤثرند. در اين صورت آهسته‌آهسته به يك درونمايه ديگر تفكر انسان سنتي نزديك مي‌شويم و آن، اين است ‌كه انسان سنتي معتقد بود قبل از هر چيز بايد خود انسان را شناخت. چرا؟ چون تمام اين عوامل، عوامل دخيل در انسان هستند. به محض اين‌كه مي‌گوييم عوامل مؤثر در انسان و عوامل غيرمؤثر در انسان،‌ ابتدا بايد شناختي از خود انسان داشته باشيم. اگر بخواهيم بدانيم كه در جريان شناخت كه يكي از روندهاي نفساني ماست، چه عواملي مؤثر هستند و چه عواملي مؤثر نيستند، بايد به يك نوع خودشناسي روي آوريم. از اين حيطه است كه انسان سنتي مي‌گويد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». و نه تنها شناخت خدا،‌ بلكه شناخت هر چيز ديگري، در گرو خودشناسي است. شناخت نفس بر شناخت هر چيز ديگري تقدم دارد. اگر بخواهم طبيعت و ماوراء طبيعت را بشناسم، گذشته را بشناسم، حال را بشناسم، ‌آينده را بشناسم،‌ ماديات را بشناسم،‌ مجردات را بشناسم، ‌جمادات و نبادات و حيوانات و عوالم جمعي و عوالم فردي و روان را بشناسم و ذهن را بشناسم،‌ اول بايد خود را بشناسم. در روند شناخت، ‌يك شناسنده و يك شناخته شده وجود دارد، اگر كسي بخواهد ارتباط بين اين دو شناخت را بشناسد، نه فقط بايد شناخته شده را بشناسد، بايد شناسنده را هم بشناسد و شناسنده من هستم. معمولاً در فلسفة علم تحت دو عنوان در اين باره بحث مي‌كنند، يكي بحث عقلانيت و يكي هم بحث آبجكتيويته و نشان مي‌دهند كه هم عقلانيت با اين كه ما چه تصوري از انسان داشته باشيم، ارتباط دارد و هم آبجكتيويته به اين كه ما چه شناختي از انسان داشته باشيم، مرتبط است. ما مي‌خواهيم رفتارمان عقلاني باشد و شناخت‌هايمان عيني باشد. ولي هم عينيت و آفاقي بودن و هم عقلاني بودن، هر دو متوقف‌اند بر اين‌كه ما چه تصوري از خودمان داشته باشيم.
به نظر من پيامبران و بنيانگذاران اديان و مذاهب اگر به رفتار ما بنگرند، آن را عقلايي نمي‌بينند، زيرا مي‌بينند ما در پي اموري هستيم كه وقتي حاصل مي‌شود، فقط به درد و رنج ما مي‌افزايد.
در باب Activated و اين‌كه چه چيزي عيني است و چه چيزي غيرعيني، انسان سنتي شناخت خود را بر شناخت هر چيز ديگري مقدم مي‌داند، چون مي‌‌بيند كه شناخت هر چيز ديگري حتي منطقاً متأخر از شناخت خود است. انسان بايد خود را به عنوان سوژه بشناسد تا بتواند ابژه را هم بشناسد. وقتي ميزان واقع‌نمايي عينكمان را ندانيم، چگونه مي‌توانيم با كمك اين عينك درباره شكل و رنگ اشياء داوري داشته باشيم. آيا واقعاً عقلايي نيست كه ابتدا ببينيم اين عينك واقع‌نما هست يا نه، در رنگ‌ها و اندازه‌ها دخل و تصرف مي‌كند يا نمي‌كند، تا بعد بفهميم رنگي كه از اين صندلي‌ها به ما عرضه مي‌كند، مطابق واقع است يا خير؟ انسان هم مثل اين عينك است. اول بايد خودش را بشناسد و ببيند اصولاً به چه معنا و تا چه حدي بايد انتظار عينيت داشته باشد و تا چه حد مي‌تواند به عينيت برسد. بنا بر اين در باب مقولة عقلانيت هم همه چيز به اين بستگي دارد كه چه ديدي نسبت به انسان داشته باشيم.
در واقع يكي از ويژگي‌هاي جهان‌بينانه‌ مدرنيزم در مبحث شناخت‌شناسي، اين است كه نفي و اثبات به عوامل غيرمعرفتي بستگي ندارد، به تعبير ديگر به گناه و خطا بستگي ندارد. اما طرز تفكر سنتي اين مطلب را قبول ندارد كه البته نتيجه‌اش در تعليم و تربيت سنتي و مدرن هم اثر دارد.

پانوشت‌ها
1. Objective
2. Rationization
3. توجه شود كه ما چيزي داريم به نام Rationilzation يعني دليل‌‌تراشي و چيز ديگري داريم به نام Reasoning يعني استدلال.
4. اين كه مي‌گوييم ظاهراً امكان ندارد، براي اين است كه معتقديم واقعاً امكان ندارد، ولي از روي احتياط مي‌گوييم ظاهراً.

* این مقاله در آخرین شماره مجله آیین منتشر شده است.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اطن توسل شيعيان
کسانى که شرک را به معنى «تعلق و توسل به غير خدا» تفسير مى‏کنند، حرفشان تنها در صورتى صحيح است که ما براى ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال‏» قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلى بدانيم که، به مشيت و اذن الهى، ما را به نتيجه مى‏رسانند از مسير توحيد خارج نشده‏ايم.

کسانى که شرک را به معنى «تعلق و توسل به غير خدا» تفسير مى‏کنند، حرفشان تنها در صورتى صحيح است که ما براى ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال‏» قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلى بدانيم که، به مشيت و اذن الهى، ما را به نتيجه مى‏رسانند از مسير توحيد خارج نشده‏ايم، و اصولا زندگى بشر از روز نخست‏بر اين اساس، يعنى استفاده از وسايل و وسائط موجود، استوار بوده و پيشرفت علم و صنعت نيز در همين راستا صورت گرفته و مى‏گيرد.
زندگى بشر بر اساس بهره‏گيرى از وسائل و اسباب طبيعى استوار است که هريک آثار ويژه خود را دارند. همه ما هنگام تشنگى آب مى‏نوشيم، و هنگام گرسنگى غذا مى‏خوريم. چه، رفع نياز توسط وسايل طبيعى، به شرط آنکه براى آنها «استقلال در تاثير» قائل نشويم، عين توحيد است. قرآن يادآور مى‏شود که: ذوالقرنين در ساختن سد از مردم درخواست کمک کرد: ‹‹فاعينونى بقوة اجعل بينکم و بينهم ردما» (کهف/95): با قدرت خويش مرا يارى کنيد تا ميان شما و آنان (ياجوج و ماجوج) سدى برپا سازم.
کسانى که شرک را به معنى «تعلق و توسل به غير خدا» تفسير مى‏کنند، حرفشان تنها در صورتى صحيح است که ما براى ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال‏» قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلى بدانيم که، به مشيت و اذن الهى، ما را به نتيجه مى‏رسانند از مسير توحيد خارج نشده‏ايم، و اصولا زندگى بشر از روز نخست‏بر اين اساس، يعنى استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار بوده و پيشرفت علم و صنعت نيز در همين راستا صورت گرفته و مى‏گيرد. ظاهرا توسل به اسباب طبيعى مورد بحث نيست; سخن درباره اسباب غير طبيعى است که بشر جز از طريق وحى راهى به شناخت آنها ندارد. هرگاه در کتاب و سنت چيزى به عنوان وسيله معرفى شده باشد، تمسک به آن همان حکمى را دارد که در توسل به امور طبيعى جارى است. بنابر اين، ما زمانى مى‏توانيم با انگيزه دينى به اسباب غير طبيعى تمسک جوييم، که دو مطلب ملحوظ نظر قرار گيرد:

ـ از طريق کتاب و سنت، وسيله بودن آن چيز براى نيل به مقاصد دنيوى يا اخروى ثابت‏شود;
ـ براى اسباب و وسائل، هيچ‏گونه اصالت و استقلالى قائل نشده و تاثير آنها را منوط به اذن و مشيت الهى بدانيم.

قرآن کريم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوى دعوت کرده مى‏فرمايد:‹‹يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيلة و جاهدوا في سبيله لعلکم تفلحون›› (مائده/35):اى افراد با ايمان خود را از خشم و سخط الهى واپاييد، وبراى تقرب به او وسيله‏اى جستجو کنيد، و در راه وى جهاد کنيد، باشد که رستگار شويد. .
بايد توجه نمود که وسيله به معناى تقرب نيست، بلکه چيزى است که مايه تقرب به خدا مى‏گردد و يکى از طرق آن، جهاد در راه خدا است که در آيه ذکر شده است و در عين حال مى‏تواند، چيزهاى ديگر نيز وسيله تقرب باشد. (1)

ثابت‏شد که توسل به اسباب طبيعى وغير طبيعى(به شرط اينکه، رنگ استقلال در تاثير به خودنگيرند) عين توحيد است. شکى نيست که انجام واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زکات و جهاد و غيره در راه خدا، همگى وسايل معنوى‏يى هستند که انسان را به سر منزل مقصود، که همان تقرب به خداوند است مى‏رسانند. انسان در پرتو اين اعمال، قيقت‏بندگى را مى‏يابد و در نتيجه به خدا نزديک مى‏شود. ولى بايد توجه نمود که وسايل غير طبيعى، منحصر به انجام امور عبادى نيست، بلکه در کتاب و سنت‏يک رشته وسايل معرفى شده که توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد که ذيلا برخى از آنها را يادآور مى‏شويم:
ـ توسل به اسما و صفات حسناى الهى که در کتاب و سنت وارد شده است، چنانکه مى‏فرمايد: ‹‹و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها›› (اعراف/180): اسماء حسنى مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسيله آنها بخوانيد. در ادعيه اسلامى، توسل به اسما و صفات الهى فراوان وارد شده است.

ـ توسل به دعاى صالحان که برترين نوع آن توسل به ساحت پيامبران و اولياى خاص خداوند است تا براى انسان از درگاه الهى دعا کنند.
قرآن مجيد به کسانى که بر خويشتن ستم کرده‏اند (گنهکاران) فرمان مى‏دهد سراغ پيامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت کنند، و هم پيامبر براى آنان طلب آمرزش کند. و نويد مى‏بخشد که: در اين موقع خدا را توبه پذير ورحيم خواهند يافت، چنانکه مى‏فرمايد:‹‹و لو انهم اذظلموا انفسهم جاؤوک فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما›› (نساء/64) در آيه ديگر، منافقان را نکوهش مى‏کند که چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پيامبر بروند تا در باره آنان از خداوند طلب آمرزش کند، سرپيچى مى‏کنند؟! چنانکه مى‏فرمايد:‹‹و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لکم رسول الله لووا رؤوسهم ورايتهم يصدون و هم مستکبرون›› (منافقون/5) از برخى از آيات بر مى‏آيد که در امتهاى پيشين نيز چنين سيره‏اى جريان داشته است. فى‏المثل، به صريح قرآن، فرزندان يعقوب عليه السلام از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا براى آنان طلب آمرزش کند و يعقوب نيز درخواست آنان را پذيرفت و وعده استغفار داد: يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئين قال سوف استغفر لکم ربى انه هو الغفور الرحيم. (يوسف/97-98)

ممکن است گفته شود: توسل به دعاى صالحان، در صورتى عين توحيد (ويا لااقل مؤثر) است که کسى که به او توسل مى‏جوييم در قيد حيات باشد، ولى اکنون که انبيا و اوليا از جهان رخت‏بر بسته‏اند، چگونه توسل به آنان مى‏تواند مفيد و عين توحيد باشد؟ در پاسخ به اين سؤال يا ايراد، دو نکته را بايستى يادآور شويم:
الف - حتى اگر فرض کنيم شرط توسل به نبى يا ولى حيات داشتن آنهاست، در اين صورت توسل به انبيا و اولياى الهى پس از مرگ آنان، تنها کارى غير مفيد خواهد بود، نه مايه شرک; واين نکته‏اى است که غالبا از آن غفلت‏شده، و تصور مى‏گردد که حيات و موت، مرز توحيد و شرک است! در حاليکه بر فرض قبول چنين شرطى (حيات انبيا و اوليا در هنگام توسل ديگران به آنان)، زنده بودن شخص نبى و ولى، ملاک مفيد و غير مفيد بودن توسل خواهد بود، نه مرز توحيدى بودن و شرک آميز بودن عمل!
ب - مؤثر و مفيد بودن توسل دو شرط بيشتر ندارد:

ـ فردى که به وى توسل مى‏جويند، داراى علم و شعور و قدرت باشد;
ـ ميان توسل جويندگان و او ارتباط برقرار باشد; و در توسل به انبيا و اوليايى که از جهان درگذشته‏اند، هر دو شرط فوق (درک و شعور، و وجود ارتباط ميان ما و آنان) به دلايل روشن عقلى و نقلى، تحقق دارد.
وجود حيات برزخى يکى از مسايل مسلم قرآنى و حديثى است که دلايل آن را در اصل 105 و106 يادآور شديم. در جايى که، به تصريح قرآن، شهداى راه حق حيات و زندگى دارند، مسلما پيامبران و اولياى خاص الهى - که بسيارى از ايشان خود نيز شهيد شده‏اند: از حيات برتر وبالاترى برخوردارند.
بر وجود ارتباط ميان ما و اولياى الهى دلايل بسيارى در دست است که برخى را ذيلا يادآور مى‏شويم:
ـ همه مسلمانان در پايان نماز شخص پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را خطاب قرار داده و مى‏گويند: السلام عليک ايها النبى و رحمة الله و برکاته ; آيا آنان براستى کار «لغوى‏» انجام مى‏دهند و پيامبر اين همه سلام را نمى‏شنود و پاسخى نمى‏دهد؟!
ـ پيامبر گرامى در جنگ بدر دستور داد اجساد مشرکانرا در چاهى ريختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. يکى از ياران رسول خدا عرض کرد: آيا با مردگان سخن مى‏گوييد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شماها از آنان شنواتر نيستيد. (2)
ـ رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم کرارا به قبرستان بقيع مى‏رفت و به ارواح خفتگان در قبرستان چنين خطاب مى‏کرد: السلام على اهل الديار من المؤمنين و المؤمنات. و بر اساس روايتى ديگر مى‏فرمود: السلام عليکم دار قوم مؤمنين‏». (3)

ـ بخارى در صحيح خود آورده است: روزى که پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم درگذشت، ابوبکر وارد خانه عايشه شد. سپس به سوى جنازه پيامبر رفته، جامه از صورت پيامبر برگرفت و او را بوسيد و گريست و گفت:بابى انت‏يا نبى الله لا يجمع الله عليک مؤتتين، اما الموتة التى کتبت عليک فقدمتها. (4)
پدرم فداى تو باداى پيامبر خدا، خدا دو مرگ بر تو ننوشته است. مرگى که بر تو نوشته شده بود، تحقق يافت.
چنانچه رسول گرامى حيات برزخى نداشته و هيچگونه ارتباطى ميان ما و او وجود ندارد، چگونه ابوبکر به او خطاب کرده و گفت: يا نبى الله.
ـ امير مؤمنان على عليه السلام آنگاه که پيامبر را غسل مى‏داد به او چنين گفت: بابى انت و امى يا رسول الله لقد انقطع بموتک ما لم ينقطع بموت غيرک من النبوة والانباء و اخبار السماء... بابى انت و امى اذکرنا عند ربک و اجعلنا من بالک‏» (5) پدر و مادرم فداى تو باداى رسول خدا، با مرگ تو چيزى منقطع گرديد، که با مرگ ديگران منقطع نگرديده بود; با مرگ تو رشته نبوت و وحى گسسته شد... پدر و مادرم فداى تو باد، ما را نزد خدايت‏به ياد آور،ما را به خاطر داشته باش.
در پايان يادآور مى‏شويم که توسل به انبيا و اوليا صورتهاى مختلفى دارد که مشروح آن در کتب عقايد بيان شده است.

پي نوشت ها :
1-راغب در مفردات (ذيل ماده وسل) مى‏گويد: الوسيلة التوصل الى الشي‏ء برغبة و حقيقة الوسيلة الى الله مراعاة سبيله بالعلم و العبادة و تحرى مکارم الشريعة.
2-صحيح بخارى، ج‏5، باب قتل ابى جهل، سيره ابن هشام:2/292 وغيره.
3-صحيح مسلم، ج‏2، باب ما يقال عند دخول القبر.
4-صحيح بخارى، ج‏2، کتاب الجنائز، ص‏17.
5-نهج البلاغه، بخش خطبه‏ها، شماره 235.
ـ منشور عقايد اماميه صفحه 231

منبع: مطالعات شيعه شناسي

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

سیرالعباد سفری روحانی 

از سفرهای جغرافیایی تا سفرهای معنوی

مقدمه:

به یاد یار و دیار آن­چنان بگریم زار                 که از جهان ره و رسم سفر براندازم

معنوی

بسیار می گویند که حافظ به سفر چندان علاقمند نبود. ظاهرا بیت فوق هم چنین می گوید حافظ حتی آرزوی برانداختن  نابودی ره و رسم سفر را دارد. اما آیا بواقع چنین است؟ برای پاسخ به این پرسش باید پرسش های دیگری را مطرح کنیم. زیرا می دانیم چند نوع سفر وجود دارد. سفری کیهانی و بیرونی و در مقابل سفری درونی و معنوی، اگر چنین است در این میان حافظ از چه نوع سفری بیزار است. اگر سفر را حرکت از حوزه ای به حوزه دیگر تعریف کنیم، آنگاه می توانیم دو نوع سفر کاملا متمایز را به همراه انواع مختلف سفرهای ترکیبی مورد بررسی قرار دهیم، اینان عبارتند از:

 

1-سفرهای جغرافیایی، برونی و یا مکانی؛ در این نوع سفرها هدف سیر و سیاحتی بیرونی است. از مکانی به مکان دیگر. در این سفرها هر فرد در اکنون های خود زندگی می کند. اکنونی در مبدا اکنون هایی در راه و اکنونی در مقصد بدین ترتیب سه نوع میدان در سفر مکانی حضور می یابد. اینان عبارتند از مبدا، فاصله یا راه، مقصد.

2-سفرهای زمانی: این نوع سفرها درونی اند و طی طریق در آن ها درونی است. می توان انواع مختلفی را در آن ها ردیابی کرد.

3-سفرهای گذشته: در این نوع سفرها از عقلی به عقلی دیگر سفر می کنیم. مثلا در کلاس درس استاد چنین می گوید و ما را از عقلی به عقل دیگر اما به صورتی تقلیدی راهبر می شود. آموزش های آسکولاستیک یا مدرسه ای از این نوع سفرها هستند.

4- سفر به آینده: این نوع سفرها دامنه ای از آرزوها تا توهمات دارند. از آرزویی به دست نیافتنی به آرزویی دیگر از خواسته ای به خواسته ای دیگر.

5-سفرهای تبدیلی: این نوع سفرها را سفرهای خلاق می نامند طی آن هر تجربه ای در میدانی  گذشته (عقل) تا آینده (آرزو) به عقلی جدید تبدیل می شود. در این سفر درونی، در حقیقت فرد، از طریق خلاقیت از عقلی کهنه، به عقلی نوگام می گذارد.

بدین ترتیب در سفرهای صرفا فیزیکی و بیرونی یا مکانی، قدرت توجه از پدیداری به پدیدار دیگر معطوف می شود، بدون آن که این سفر به سفری درونی و به شناخت تبدیل شود. مسافر در این سفرها در حقیقت نوعی لذت غریزی خود را دنبال می کند. حال آن که در سفرهای کامل  زمانی و مکانی فرد بدرون یک پدیدار می رود و نسبت ارتباطی خود را با پدیدار تغییر می دهد. در این شرایط نوعی میدان زمانی پدید می آید و فرد به آینده نزدیک می شود.

   مقصدB __________________اکنون مسافر__________________مبدا A

            مسیر

همانطور که در شکل ملاحظه می کنید حرکت در خط مکان حرکتی تقدیری است. حرکتی از اکنونی به  اکنونی دیگر که همان تجربه است.

در سفر درونی هر دو زمان گذشته (عقل) و آینده (آرزو) در اکنون مسافر تجلی پیدا می کند.

آینده   __________________اکنون مسافر__________________گذشته

آرزو                              (مقام اندیشه تجلی جدید)                                عقل

 

معنوی

در این نوع سفر بسته به نوع عقل  و آرزو از اکنونی کهنه به اکنونی نو گام می گذاریم.

می توان سفر کامل را سفری دانست که طی آن یک سفر فیزیکی و بیرونی به مجموعه ای از سفرهای ذهنی تبدیل شود و بدین ترتیب مسافر در این سفرها مدام نو شده و رهاوردهایی جدید با خود به ارمغان می آورد.

اما در ادبیات سفرهای معنوی مشهوری  هستند که نه تنها تصویر گر یک حرکت معنوی برای نویسنده هستند بلکه برای  دیگران نیز تصویری از یک حرکت معنوی را هرچند در حد یک کتاب ادبی ترسیم می کنند . از آنجمله هستند :

«سیر العباد الی المعاد» از سنایی ، و خواهرش  در زبان انگلیسی «سیر و سلوک زائر» اثر جان بانین و دیگر خواهرش « کمدی الهی» اثر دانته در ایتالیایی  و البته قدیمی ترین این سفر نامه ها «ارداویرافنامه» اثر موبد ویراف که سفرش را به بهشت و دوزخ نقل می کند و از قدیمی ترین کتاب های زبان فارسی است .

 

سیرالعباد الی المعاد

متن حاضرشرحی ازمثنوی عرفانی«سیرالعبادالی المعاد»ابوالمجدمجدودبن آدم سنا یی غزنوی می باشد که درآن سعی شده تصویری کلی ازاین اثرمنظوم ارایه داده شود.اینک محوراصلی ای را که اثربرآن بنا شده است را ارایه می دهم.

مثنوی «کنوزورموزیا سیرالعباد الی المعاد»به بحرخفیف در700بیت که به طریق تمثیل از خلقت انسا ن واقسام نفوس وعقول ومسا یل اخلاقی دراین منظومه سخن را نده ونیز سفرروحا نی آ دمی ازعا لم خا ک به عا لم پا ک رامطرح می کند.

در این سفر معنوی نفس عاقله یا عقل کل بعنوان پیروراهنما،روح انسان راهمراهی می کند.این سلوک معنوی شا مل: سیروسلوکی دربا طن ودرون انسان،چهارعنصر،ا فلا ک نه گانه وآشنایی با صفا ت ذمیمه ی منسوب به آنها ومؤثردرآدمی ودرنهایت وصول به عقل کل وفنای درآن است.این سیروسلوک درحقیقت همان هفت مرحله ی تصوف را فرایاد می آورد که آدمی بعدازطی آن به فنای فی الله می رسد.

سنایی:

ابوالمجدمجدودبن آدم سنایی غزنوی،شاعروحکیم وعارف بزرگ قرن پنجم واوایل قرن ششم در سال 467درغزنه متولد شد ودرهما ن شهربه سال 529درگذشت وبه خاک سپرده شد. اوازادبیا ت عرب گرفته تا فقه، حدیث ، تفسیر، طب ،نجوم،حکمت، کلام به درجه ی والایی رسید واین مقام علمی اورا ازخلال یک یک آثار،می توان به روشنی دریافت.ازنکات قابل توجه درزندگی اوکه با افسانه هایی همراه شده است مسأ له ی دگرگونی احو ال او و درنتیجه تحول شعراوگشته در نظرگرفتن دو مرحله ی زندگی برای اوست؛ مرحله ی اول شامل ستایش پا دشاها ن وصاحبان جاه وجلال دنیایی که در واقع دنبا له روی سبک عنصری وفرخی ومنوچهری است؛ مرحله ی دوم ابداع وابتکار درسخن با استفاده ازمفاهیم توحید،تحقیق واندرزوانتقاد د ر قا لب قصیده به صورت منظوم می باشد.درواقع می توان شعراورا ا زنوع تعلیمی به حساب آورد، چون هدفش بیان و تعلیم معارف الهی وتشویق انسان به سیروسلوک طریقت الهی است. سنایی شاعری عارف مسلک است که عرفان اومبتنی برشرع بوده و تفکر دینی وعرفا نی برذهنش غلبه دارد .اومهارت خود را درعلوم زمان خویش به صورت استفاده از اصطلاحا ت علمی،نجومی، طبی وفلسفی درشعرش نمایان ومنعکس کرده است وبه منا سبت در  دیوانش ازماده وهیولی،جوهروعرض ومراتب عقل وامثا ل آن سخن گفته است.

ویژگی های فکری:

معنوی

به سبب غلبه ی روح عرفانی ورواج معتقدات ا شاعره ، عقل واستدلال از دیدگاه شاعران این دوره ، در برابر شرع وعشق بی ارزش است. اوشعررا درخدمت زهدوعرفان خلاق درآورد.

ویژگی های ادبی:

انواع تشبیه واستعاره؛

دورازذهن بودن وجه شبه ها درتشبیه ها وقرینه های مجاز؛

آوردن اصطلاحات بازی های مختلف؛

اعتقادات عوام وعقاید خرافی؛

بازی با کلمات؛

استفاده ازقلب وتصحیف کلمه وشکل کتابی واژه درصورخیا ل وبیان مفاهیم خویش؛

اشارات وتلمیحات قرآنی ودینی؛

استفاده ازتمثیل وداستان؛

بازی با اعداد؛

هنجارگریزهای او.

ویژگی های زبانی:

زبان شعراودرحال تکوین است وکهنگی وکاربردهای دوران سامانی درآن دیده نمی شودوزبان روی به دگرگونی دارد؛

نفوذ واژه های عربی وترکیبا ت عربی؛

ترکیب سازی وآوردن تعبیرات تازه واضافات بدیع.

بهترین شرح وتصحیح از اثر:

با توجه به مطا لعاتی که ازشروح موجود ازاین اثرتوسط اینجانب انجام شد،شرح «مدرس رضوی» بهترین تصحیح راازاین کتاب به عمل آورده است. به این صورت که ابتدا کل منظومه رادر کتابی با عنوان مثنوی های سنایی گردآوری کرده و بعد ازآن هربیت را با توضیحا تی شا مل معا نی واژگان دشوار،معانی ا بیا ت ودرصورت وجود تلمیحات درابیا ت مورد بررسی و تحلیل قرار داده است. ازهمه مهمتر،به تصحیح این اثرهم توجه کرده است.

مراحل آفرینش آدمی:

حکیم سنایی دراین مثنوی سخن خود را با بادآغاز کرده است .باد یکی از عناصراربعه وازجمله عوامل حیات بخش هستی می باشد.عمل لقاح توسط آن انجام می گیرد.ازهمراهی با د با آب سبزی واز همراهی آن با آتش ویرانی حاصل می شود.اوازجهت اینکه باد به صلاح وفساد امور توجهی ندارد آن رابه مرگ تشبیه کرده است.

سنایی با یک براعت استهلال وارد مبحث اصلی خود یعنی روح وسیروسلوک آن می شود.روح ازعالم بالا به امر الهی«کن فیکون» به عالم خاک آمد تا آثار قد رت ا لهی رابه نظا ره بنشیند دراین ا ثنا مراحل آ فرینش آدمی را بیان می کند:نبات،خون،منیِِّت،خون،استخوان،گوشت.آدمی در مد ت نه ماهی که در شکم مادراست به عقیده ی قدما، نه فلک به جنین نظری می افکنند وباعث تقویت یک نوع صفتی دراومی شوند وممکن است که آدمی بعد ازتولد یک صفت مؤثراز این افلاک رابرجسته تر از صفات دیگر درخود داشته باشد.آدمی ترکیبی از ده حسّ وچهار خلط وچهار طبع متضاد می باشد که غلبه ی یکی ازاین اخلاط یا طبایع،تعادل اورا برهم زند.

عقل کلّ یا نفس عاقله:

بعد ازبیان نحوه ی آفرینش انسان ،بحث نفس عاقله رامطرح می کند.نفس عاقله برتر وبالاترازفلک است وعرش وفرش به واسطه ی او پدید آمده اند. نفس عاقله می تواند آدمی را ازعالم فنا به فیض بقا سوق دهد.اما علت قرار گرفتن نفس عاقله دراین جسم خاکی از سر جهل وعجز نیست بلکه از برای مصلحت جسم وجسما نیّت آدمی است. اوّل چیزی که خداوند متعال آفرید،عقل کل بود.(اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ العقلَ) درعظمت وافتخارعقل کلّ همین بس که خداوند آن را مستقیم وبی واسطه آفرید وآن را واسطه ی آفرینش تمام هستی قرارداد.

معنوی

این دنیا با ظواهر خود آدمی رامی فریبد واورا ازکمال بازمی دارد

.تاوقتی که آدمی چون ستوران به خور و خواب بپردازد، منبع صفات ذمیمه و تاریکی محض است.ولی نفس عاقله می تواند چون نوری آدمی راازتاریکی جهل برها ند.آدمی برای هدفی والا آفریده شده وباید با همّت وریاضت و همراهی عقل کل ، خود را به جایگاه اصلی خود، ملکوت ووحدانیّت برساند. علم وحقیقت رهگشای آدمی است؛ عا لم بهیمی درخورانسان نیست ؛ ما سوی الله را باید درآتش ریاضت سوزاند. انسان مرکب از عنا صر متنا قض است ؛ از این رو محل ظهورصفا ت ذمیمه است که موجب هلاک آدمیّت وانسانیّت در او می شود.این صفات روی دل را سخت و تاریک می گرداند.آدمی برای رسیدن به عالم بالا باید با سه دیو درون خود ،جوهر آبی، بادی، آتشی بجنگد.بعد ازاشاره به صفات ذمیمه وترک آنها به یاری پیر(نفس عاقله )وبا همّت وریاضت ،وارد بحث سیارات می شود و صفات ذمیمه در انسان را به آنها نسبت می دهد.

سیارات وصفات ذمیمه ی منسوب به آنها:

دراین قسمت بعد از نام بردن از سیارات به بعضی از صفات غالب در آنها اشاره می شود. «کیوان یا زحل»سیا ه وتیره فام است، طبع سودا ومرگ دارد.هرچند که بلند پایه است ولی دون پروراست واگربه برج ترازودرآ ید درعا لم قحط پدیدارشود.

رطوبت یاعنصرآبی که درآن کاهلی وبی خبری صفت برجسته است.سرگشتگی و حیرت این گروه از روی علم وخرد نیست بلکه ازجهل وبی خبری است و ما یه ی هلاک نفس عاقله می گردد.

«فلک قمر»طبع سرد وتر دارد و تیزرو تراز آتش است.ازصفات منسوب به آن ، شهوت است که منشأ اکثر صفات ذمیمه (حسد،حرص،غضب ، کبر،بخل و ریا و...) درانسان است.ازلحا ظ سیری ناپذیری آن را به مرگ مانند می کند.با همت می توان شهوت را زیرسلطه ی خود درآورد.با ترک شهوت،دره ی تنگی پیش روی آدم است وآن جوهرآتشی است. دراین دره ی آتشین دیوان خشم وغضب که آنها رابه ماروکژدم تشبیه کرده،چون کوه پایدارند وما یه ی نابودی عقل ومعرفت وحکمت انسان اندوراه رهایی از این دوصفت ناپسند، فروخوردن آنها است.

بعد ازطی این مرحله،چاهی با صد هزار دیوودد وستور پیش روی آدمی است که هریک منشأ ایجا د صفا ت ذمیمه ی دیگر در انسان است.برخی ازاین صفات را منسوب به آفتاب (تکبر) وبرخی ازآنها رامنسوب به مریخ(غضب)می داند.

همه ی این مراحلی که تاکنون بصورت خلاصه به آنها اشاره شد، هیزم دوزخ ا ند وآدمی رابه دوزخ می کشا ند.انسا نی سعادتمند است که این چها رطبع و وعنصرونتایج حاصل ازآنها را با موفقیت ازسربگذارند وخود را ازسقروهیزم کشی آن خلاصی دهد وبه نعیم خلد برسد.این رخ نمی دهد مگر توسط مردان حقیقت بین وحقیقت پوش.صفت زنادقه ومبطله رابه فلک قمر نسبت می دهد.

مردمی با صورت زیبا وسیرت نازیبا که صانع را نفی کنند و صنع گویند بی صانع(نعوذ با لله من ذلک).از علت آفرینش خود وهستی جویا نشوند.مردمی کوتاه فکروتنگ نظر که دنیا را قبله ومبعود خئد ساخته اند. فلک عطاردوصفت مقلدان،کسانی که چشم آنها کور به معنی وبینا به صورت وقبله شان نفس بهیمی که جز از خوروخواب سؤال نکنند.دین را به تقلید از دیگران می شناسند وبسیار تنگ نظرند.

فلک زهره وطبایعی مسلک ها که چشمشان احول است وقبله شان چهار طبع متضا د جنگ انگیز. فلک آفتاب ومردم ستاره پرست (صابئین)که ستارگان را نقشبند نقش های عالم می دانند.

فلک مریخ واهل ظنّ وگمانیان که افلاک ونفس کلّ وعقلّ را معبود خود می دانستند.چون از طی مراحل سلوک عرفانی به عقل کل رسیدند، تصورکردند که نهایت نفس انسانی همین است وبس وهر چه قبل از آن است(افلاک وعناصر) ازاوپدید آمده اندوغایت قوت آدم آن است،با این سخنان استدلال کردند که صانع عالم هستیم.این یعنی خوی فرعونی داشتن وخود را اله شمردن. فلک مشتری و مرائیان

وخود نمایان که پیرایه های عاریتی بر خود بسته بودند وبه این بسنده کرده بودند که مردم آنها را مدح وستایش کنند. کار ایشان هم با خدا بود(رضای حق)وهم با خلق خدا(ریا). درواقع دومقصود وقبله داشتند؛این کارعاقبت اخروی ندارد.

فلک زحل وخود پرستان که از کمال خود بینی مغروراند.بر خود عاشق اند ومعشوق هم خودشان هستند.خود راقبله ی خود کرده بودند.

فلک البروج ومقلدانی که درعالم ملکوتند.اگر چه ظاهری نیکو دارند ولی باطن ایشان هنوز آلایش تقلید دارد اگر چه طبیعت بلند منشانه ی آنها از طبایع و افلاک بیرون است ولی هنوز بازداشتگانند از درجات آن کسانی که ورای ایشا نند به درجت .فلک الافلاک و نفس کل وروحانیان،مرحله ای که آدمی مدبر وگرداننده ی هستی وکواکب را خدا می داند – ذاتی که اورا چونی وچگونگی نیست -نفس کلّ که ظاهر آن دادگری و خویشتن داری وبا طنش کم آزاری خلق و شادی به عقل ومعرفت است روشنی های عالم خاک را بازگشتگاه اوست . (کلّ ُشیءِیرجعُ الی اصلِه).از برای مصلحت آدمی دو قوت دارد عا لمه وعا مله. قوت عا مله مدبر و محرک عالم صورت ماست وقوت عالمه مدبر ومحرک قوت عامله است .

آدمی در این مرحله روح محض است.اما نفس کل در رابط با عقل کل جویی در برابر دریاست.نفس کل چون در بند نفس است پادشاهی ناقصی دارد.

عقل کل ا صل بینش ها ست که هم چیز بواسطه ی او دیده ودانسته می شود و هیچ کس جز خدا بر آن پا دشاهی ندارد.حال می رسیم به نها یت این سفر طولانی ودشوار،عقل کل و کروبیّان، پادشاهی که بعد از امر باری تعالی که گفت:«بباش ،بوده است » . اصل همه ی بودها بواسطه ی اوپدید آمد.

هیچ کس پیشترازاونبوده است به جزخدا.ازلی و ابدی است.با چنین فرّوکمال و جمال که اوراست همه فضل وتواضع وکرم ولطف است.باوجود آنکه معلول حق است،علت سخن اوست وازاین جهت است که با وجود خاموشی ترجمان «کُن»است.

افراد دراین مرحله،مقاما ت ودرجات شان به حسب حکمت ومعرفت متفاوت است.گاهی در مجاهده،گاهی در مشاهده،گاه درهستی وگاه در نیستی وبطور کلی،حالات متضاد قبض وبسط به آنها دست می دهد.سا لک عارف در این مقام آخر، به فنا ی درخود می رسد وبه تمامی عقل کل می شود؛پیرو و مرید می شوند.ساکنان این منزل مدام«ربِّ زدنی تحیّراًَ»گویان بودند،عالم رضا و الست وبَلی گفتن است.آدمی از چون وچرا گذشته، ما سوی الله رابه کناری نهاده ودراستغنای ازعالم ماده به سر می برند وهمه نیاز به حق می شوند.

 گروهی دیگرازاین ساکنان تمام حق گشته اند.اجتها د شا ن به تمامی«ماعبدناک»واعتقادشان«ماعرفناک»شده است وباد?الهی می نوشند وغیرحق راترک می گویند.تمام حرف وذکر آنها این است:«انتم الفقراء...». طوق عبودیّت پروردگارشان را برگردن دارند. نفس عاقله گفت خواستم که در این مرحله مقام کنی.عاشقی به من گفت:جای تو اینجا نیست وتو هنوز درعالم یجوزولایجوزهستی وهنوزازصورتت جدا نشدی درحالی که وزیر فرمان شریعت باشی لایق این راه نگردی.توبه همت آمده ای نه به حقیقت. 

معنوی

سلوک درعالم سفلی به کشش است وحال آنکه درعالم علوی به چشش حاصل می شود.در پایان منظومه،حسن تخلص در مدح «ابوالمفاخرسیف الدین محمد بن منصور»به نظم می کشد.اورا واعظ عقل وحا فظ تنزیل ، محرم عشق و تاویل،مایه ی آرامش وکشتی دانش،ازبین برنده ی باطل وکفرمعرفی می کند.

شمشیر اوبه خاطر دین وشرع ازغلاف بیرون می آید وسخاوت با اومعنا می یا بد.عدالت ودادگری درزمان اوبه اوج رسیده است وبا دعا برای آباد انی مملکت او،پایداری دین اووعمرباعزت برایش این مثنوی عرفانی را به پایان می برد.

نتیجه گیری:

سیر العباد الی المعاد سنایی منظومه ای رمزی ونمادین وعرفانی است که در آن از سفر به عالم روحانیّت با نظمی سخته واستوار سخن گفته است. می توان گفت که این اثر او جزو مشهورترین منظومه های عرفانی محسوب می شود.سنایی دراین منظومه به مطا لب ومباحث فلسفه ونجوم یونان درکنارتصوف اسلامی پرداخته است.این مطا لب در برخورد اول، فهم ابیات اورا دشوارودیریاب جلوه می دهد ولی با یک نگرش کلی به این منظومه وآشنایی با نجوم وتصوف لذت بیشتری نصیب خوا ننده وشنونده می شود.

محسن قانع بصیری/ مجتبی وحیددوست 

تنظیم : بخش ادبیات تبیان
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

همراهی شیطان با کافر حتی در قبر

شیطان پرستی

 آنچه گذشت:

در بیست و هفتمین شماره از سلسله نگاره های "رازهای مرگ"، مهر از سر چند راز دیگر گشوده گفتیم که ارتباط مردگان با عالم دنیا، خواه مومن باشند یا کافر، به کلی بریده نمی شود.

بنا بر روایتی منقول از امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) میت به میزان مرتبت ومنزلتی که نزد خدای تعالی دارد، هر هفته یا هر ماه یا هر سال به اهل و خانوده خود سر می زند.

مومن اگر خانواده خود را در طریق سعادت و مشغول اعمال صالح ببیند خدای را شکر می گزارد، و کافر اگر خانواده اش را در راه خیر و صلاح ببیند، حسرت می برد.

همچنان با ما باشید تا ماجرای اسرار آمیز "جهان پس از مرگ" را برایتان بازگو کنیم.

 

پایان کار مؤمن و کافر

... پایان کار مؤمنان بشارت و شادی است از آنچه پشت سرنهاده اند. آنها به نعمت ولایت متنعّمند و هیچ خوف و حزنی ندارند. آنان عامل به اعمال صالحند و خداوند اجر و پاداش مؤمنان را ضایع نمی‌کند. حسنات آنها را حفظ کرده از سیّئات آنها در می‌گذرد و برکات خود را به آنان افاضه می‌کند.

«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ »1

اما پایان کار کافران همنشینی با شیطان و همراهی با اوست.

عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زیاد ، عن عبد الرحمن بن أبی نجران ، عن عاصم بن حمید ، عن أبی بصیر قال : سمعت أبا عبد الله ( علیه السلام ) یقول : إذا وضع الرجل فی قبره أتاه ملكان ملك عن یمینه وملك عن یساره وأقیم الشیطان بین عینیه عیناه من نحاس  فیقال له : كیف تقول فی الرجل الذی [ كان ] بین ظهرانیكم ؟ قال : فیفزع له فزعة ، فیقول إذا كان مؤمنا : أ عن محمد رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) تسألانی ؟ فیقولان له : نم نومة لا حلم فیها  ویفسح له فی قبره تسعة أذرع ویرى مقعده من الجنة وهو قول الله عز وجل : " یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا "2

امام صادق(علیه السلام)فرمودند :

زمانی كه شخص در قبرش قرار داده می‌شود دو ملك از چپ و راست به نزد او می آیند و شیطان در مقابل او می‌ایستد در حالی كه چشمانش همچون مس گداخته است از او سوال می كنند: درباره‌ی كسی كه در میان شما مبعوث شده بود چه می گویی.

او پاسخ می‌دهد آیا از محمد ( صلى الله علیه وآله ) ،رسول خدا از من سوال می‌كنید.(به این دلیل كه رسول خدا( صلى الله علیه وآله )  را می‌شناسد )به او می گویند :

با آرامش بخواب.

پس فضای قبر او وسعت می‌یابد و جایگاهش را در بهشت مشاهده میكند واین، همان وعده‌ی الهی است كه: یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا.

" وإذا كان كافرا قالا له : من هذا الرجل الذی خرج بین ظهرانیكم ؟ فیقول : لا أدری فیخلیان بینه وبین الشیطان . 3

اما اگر كافر باشد ، از او سوال می كنند: درباره‌ی كسی كه در میان شما مبعوث شده بود چه می گویی.او پاسخ می‌دهد:

نمی‌دانم.

پس اورا با شیطان تنها می گذارند.

این معنا، همان است که قرآن کریم به آن اشاره می‌کند. و من یعشُ عن ذکرالرحمن نقیِّض له شیطاناً فهوله قرین.. حتی اذا جاءنا قال یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین فبئس القرین. 4

هر کس از یاد خداوند رحمن، روی گردان شود، ما شیطانی را همنشین او می‌کنیم... .

تا جائیکه می‌فرمایند: وقتی به نزد ما می‌آید به شیطان همراه خود می‌گوید ای کاش بین من و تو فاصله‌ای به طول شرق و غرب عالم بود. 5

پی نوشت ها:

1- توبه/ 105

2- الإبراهیم/27

3- فروع کافی: ج 3/ ص 238 / ح 10

4- الزخرف/36و38

5- تالیف: محمد حسین رحیمی

ادامه دارد...


فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

جسم برزخی چیست؟

رازهای مرگ 22

برزخ

توضیحی درباره‌ی ماده

 

مادّه، جوهری است که آثار جسمی را قبول کرده و حضور و تحقق آن در اجسام است که باعث انفعال جسم و تغییر آن از صورتی به صورت دیگر است. مادّه، به این معنا نه جسم است و نه محسوس. پس منظور از ماده جسمیّت موجود در جسمانیّات نیست. این، همان نکته‌ای است که گروهی از آن غافل شده و کلام حکمای مُتِألّه را به شکلی نادرست ادراک نموده‌اند و گمان کرده اند؛ اینکه می‌گویند برزخ مادّه ندارد و یا لذتّهای آن خیالی است و یا لذّتهای عقلی در آن عالم وجود دارد، معنای این سخنان آن است که تمامی این لذایذ وهمی و سرابی و غیر موجود در خارج است و فقط در وهم و خیال و پندار انسان موجود است. در حالی که این تصوّر،پنداری باطل و انحراف از مقصود است.1

جسمیّت، همان دارای ابعاد خاص بودن است و این حقیقت اختصاصی به عالم مادّه ندارد، در عالم مثال هم جسمیّت هست. آنچه را اصحاب برهان بیان داشته‌اند نفی مادیّت است نه جسمیّت و گروهی از علمای ظاهر از آنجا که مادّیت و جسمیّت را متّحد دانسته‌اند گمان کرده‌اند که نفی اولی همان نفی دومی است و این غفلت از مراد حقیقی است.

از طرف دیگر،خیالی بودن لذّت یا عقلی بودن آن مساوی با سراب و باطل بودن آن نیست. عالم خیال و موجودات آن بسیار عظیم‌تر از موجودات عالم مادّی‌اند و تنها آمیختگی شدید انسان با عالم مادّه،و روی گردانی از غیر مادّه باعث شده كه موجودات عالم خیال و عالم عقل را موجوداتی ضعیف و بی اثر بداند. اگر حجابها کنار روند، عظمت آن عالم و موجودات آن بر انسان آشکار می‌شود.2

 

 

تالیف: استاد محمد حسین رحیمی

تنظیم برای تبیان: سید پیمان صابری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

بهشتی هستی یا جهنمی

رازهای مرگ 23

بهشت-جهنم

اثبات عالم برزخ از زبان آیات و روایات

 

در تفسیر نعمانی از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نقل شده که حضرت فرمودند:

«أمّا الردُّ علی من أنکر الثوابَ و العقابَ فی الدنیا بعد الموتِ قبلَ القیامةِ بقولِ اللهِ عزَّ و جلَّ:

یَوْمَ یَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاَّ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ .فَأَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ خالِدینَ فیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما یُریدُ وَ أَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدینَ فیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ 1

 برای ردّ منکرین ثواب و عقاب پس از مرگ و قبل از قیامت، این کلام حقّ تعالی کافی است: اما كسانی كه به شقاوت گراییدند در آتش ناله می‌زنند و در آن جاودانه‌اند، تا وقتی كه آسمان‌ها و زمین برقرار است، مگر آنچه پروردگارت بخواهد، كه پروردگارت هر چه را اراده كند بدون شك انجام می‌دهد، و امّا كسانی كه سعادتمند شدند در بهشت جاودان خواهند بود، مادامی كه آسمان‌ها و زمین برقرار است، مگر آنچه پروردگارت بخواهد، عطایی است قطع نشدنی.

 

«ومِن ورائهم برزخٌ إلی یومِ یُبعَثون»2

افرادی كه در آستانه‌ی‌ مرگ قرار گرفتند عالمی كه متوسط بین دنیا و آخرت است در پیش روی خود دارند و این انتقال جز با تجرّد روح قابل توجیه نیست؛ زیرا هر فردی در هر حالتی بمیرد خواه چیزی از ذرّات پیكرش بماند یا نماند به جهان برزخ خواهد رفت و برزخ كه از آن به "قبر" تعبیر می‌شود زندگی متوسّط بین دنیا و آخرت است؛ یعنی مرگ ،مرز عدمی بین دنیا و آخرت نیست؛ كه انسان با مردن معدوم و سپس در معاد و قیامت دوباره زنده گردد، بلكه همواره زنده است و از نشئه‌ای به نشئه دیگر منتقل می‌شود. 3

این كریمه با ذکر کلمه «برزخ» که به معنای امر حائل میان دو چیز است به ثواب و عقاب بین دنیا و آخرت اشاره می‌کند.

 

هرگاه یكی از شما از دنیا برود، اگر از اهل بهشت باشد از جانب بهشت، و اگر از اهل آتش باشد ازجانب جهنّم، هر صبح و شام جایگاهش به او عرضه می‌شود؛

 

«حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذاب»4

صبحگاهان و شامگاهان برآتش عرضه می‌شوند . با ذکر کلمه «غدو و عشی» به معنای صبح و غروب به عالمی غیر از عالم آخرت اشاره می‌کند. زیرا در آخرت و قیامت که سرای خلود و جاودانگی است صبح و غروب وجود ندارد و این دو مربوط به دنیا هستند.

در اینجا آتش فقط به آنها عرضه می‌شود اما روز قیامت داخل در شدیدترین عذابها می‌شوند. نظیر این تعبیر در روایات نیز آمده است که از عذاب قبر به باز شدن دری از درهای جهنّم و عذاب و داخل شدن شراره‌های آتش از میان تعبیر شده است. پس عذاب برزخ مثالِ عذاب و آتش آن مثال آتش است. در نتیجه در کریمه «امّا الذین شَقُوا ففی النار» مقصود از «نار» آتش برزخ است همانگونه که این آیه ی کریمه اشاره می‌کند:

 

«إِذِ الْأَغْلالُ فی‏ أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ فِی الْحَمیمِ ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ»5

چون گردنهاشان به غل و زنجیر کشیده شود و در حمیم افکنده شوند و سپس در آتش افروخته کردند. پس حمیم یعنی آب داغ و جوشان مقدمه افروخته شدن در آتش است.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: هرگاه یكی از شما از دنیا برود، اگر از اهل بهشت باشد از جانب بهشت، و اگر از اهل آتش باشد ازجانب جهنّم، هر صبح و شام جایگاهش به او عرضه می‌شود؛ و به او گفته می‌شود: این موقف معین، جایگاه توست وقتی در قیامت خداوند تو را مبعوث كرد، به این جا منتقل می‌شوی.6

امام صادق (علیه‌السلام) در تفسیر آیه مزبور فرموده‌اند: این رخداد پیش از قیامت است؛ زیرا در قیامت صبح و شام نیست. پس اگر كافران هر صبح و شام معذّب می‌شوند معلوم می‌شود در برزخ و پیش از قیامت است.7

خداوند متعالی درباره ی اهل بهشت می‌فرمایند: «لهم رِزقُهم فیها بُکرةً و عَشیاً»8  آنها در بهشت صبحگاهان و هنگام غروب روزی دارند. واضح است که صبح و غروب از خصوصیات شب و روز است و شب وروز مربوط به حیات قبل از قیامت است. قیامت روزی است غیر از روزهای دیگر، روزی است که صبح و غروب ندارد و آیات بسیاری به این حقیقت قرآنی اشاره می‌کنند. 9

از آنجا که حواس اشخاص فقط متوجّه درک خواص مادی و دنیوی است و ماوراء مادّه را درک نمی‌کنند، آنرا فنا و نابودی می‌پندارند و این توهّم بین کفّار و مؤمنین در دنیا مشترک است

جهل به این حیاة بعد از مرگ در اواسط عهد رسول خدا امری شایع بود. آنچه که صریح قرآن و غیرقابل تاویل است حیات و برانگیخته شدن در قیامت می‌باشد. اما ما بین دنیا و قیامت یعنی حیات برزخی، گرچه جزء معارف حقّه‌ای است که قرآن کریم بیان کرده است ولی از ضروریات قرآن نیست و تمامی مسلمین آن را قبول ندارند. به همین دلیل خداوند در آیه ی زیر به زنده بودن شهدا، اشاره می‌کند گرچه در جای دیگر حیات بعد از مرگ کافران را هلاک و بوار می‌نامد. «وأحَلّوا قومَهم دارَالبوارِ»10 پس حیات واقعی، حیات سعادتمندانه بوده و مخصوص مؤمنان است.11

«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»12 ؛ كسی را كه در راه خدا كشته شد مرده نپندارید، بلكه او زنده‌ی‌ ابدی است، لیكن شما این حقیقت را در نمی‌یابید. مفسران این حیات را، برزخی دانسته اند؛ گرچه اختصاصی به آن ندارد»

"و لا تحسبنّ الّذین قُتلوا فی سبیل اللّه أمواتاً بل أحیاءٌ عندَ ربّهم یُرزَقون" یعنی شهدا هم در برزخ زنده اند و هم از نعمت‌های پروردگار مرزوق هستند . 13

از آنجا که حواس اشخاص فقط متوجّه درک خواص مادی و دنیوی است و ماوراء مادّه را درک نمی‌کنند، آنرا فنا و نابودی می‌پندارند و این توهّم بین کفّار و مؤمنین در دنیا مشترک است.

به همین دلیل آیه ی کریمه ی می‌فرماید: شهدا زنده‌اند ولی شما با حواس خود این حقیقت را درک نمی‌کنید. در جای دیگر می‌فرماید حیات آخرت، حیاتی زنده است اگر آنها می‌فهمیدند. و نیز می‌فرماید: اگر یقین داشته باشید جهنّم را مشاهده می‌کنید. «کلاّ لو تعلمون علمَ الیقین لترونَّ الجحیم»14

آیه شریفه بیان می‌کند: به کسی که در راه خدا کشته شده، مرده نگویید. و خیال نکنید که آنها فانی شده و باطل گشته‌اند آن گونه که کلمه ی مرگ در ذهن شما این توهّم را ایجاد می‌کند و خیال می‌کنید که مرگ  در مقابل زندگی و حیات است و حواس شما نیز این توهّم را تقویت می‌کند. آنها مرده به معنای باطل و نیست شده، نیستند بلکه زنده‌اند و حواس شما این مطلب را درک نمی‌کند.15

 

تالیف: محمد حسین رحیمی

تنظیم برای تبیان: سید پیمان صابری


1-سوره ی هود آیه 108

2-سوره ی مومنون: 100

3-معاد در قرآن:ج1/ص172

4- غافر:45- 46

5-سوره ی غافر: 72 -73

6-بحار، ج 6، ص 275؛ مجمع البیان، ج 8، ص 818.

7-مجمع البیان، ج 8، ص 818.

8-سوره ی مریم: آیه ی 62

9-الانسان: ص 74 و 75

10-ابراهیم: 28

11-المیزان: ج 1 ص 342

12-سوره‌ی‌ بقره، آیه‌ی‌ 154.

13-آل عمران: 169

14-تکاثر: 6 

15-المیزان: ج 1، ص 342

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

حقیقت برزخ

رازهای مرگ 19
برزخ و ارواح سه گانه

این مقدمه را حتما بخوانید

 

«وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»1 «شیء» یعنی موجود و آنچه دارای هستی است. نه تنها آسمان و زمین و کوه و دریا و انسان و حیوان و گیاه، شیء و موجودند ، بلکه تمامی افعال و صفات، مانند حرکت و تفکّر و تکلّم و... شیء به حساب می‌آیند.«خزائن» جمع خزانه، به معنای محل جمع و اجتماع و حفظ ذخیره ی اموال است.آیه ی کریمه، دلالت می‌کند، هیچ موجودی نیست مگر آنکه خزائن آن موجود در نزد خداست و آنچه که نازل شده به اندازه محدود و معین نازل گشته است. با توجه به تعبیر «مَا عِندَكُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ»2  آنچه نزد خدای سبحان است، باقی و تمام نشدنی و زوال ناپذیر است  ودر نتیجه بی نهایت و نامحدود است.

 

معنای «تنزیل»

برای روشن شدن معنای تنزیل به یک مثال توجه فرمایید:

اگر یک عالم یا محقّق بخواهد مطلبی علمی را بیان کند، باید با تأمل و ظرافت این مطلب را دسته بندی کرده و با چارچوب معیّن آن را برای مخاطب خود نقل کند. این مطلب علمی که در درون عالم و با جان او متّحد است، در این مرحله، یعنی در مرحله ی جان عالم و درون او حدّ و اندازه و شکل و چهارچوب ندارد. او با تلاش علمی خود این مطلب را چهارچوب می‌بخشد و در حقیقت آن را نازل می‌کند. در مرحله بعد این مطلب را که در فضای ذهن او حد و اندازه و به تعبیر دیگر «قَدَر» پیدا کرده و بار دیگر نازل می‌کند و در لباس الفاظ آن را به شکلی دیگر ظاهر می‌کند. ممکن است این مرتبه نیز بار دیگر نازل شده و در قالب الفاظ جای گیرد. پس یک حقیقت علمی دارای مراتب مختلف است. در یک مرتبه حدّ و قَدَر، ندارد ولی در مقام تنزیل به مراتب بعدی قَدَر پیدا می‌کند و حدّ می‌خورد. نکته مهمّ آن است که در اثر نازل  شدن این حقیقت علمی، از اصل آن و مرتبه بدون حدّ و قَدَر آن، چیزی کاسته نمی‌شود. در واقع مراتب پایین، ظهور و بروز مرتبه‌ی فوق خود، می‌باشند.

آنچه نزد خداست، ثابت ،زوال ناپذیر، و غیرقابل تغییر است، در حالی که تمامی اشیاء در این عالم مادی متغیّر، فانی و تمام شدنی است

آیه ی کریمه نیز دلالت می‌کند که تمامی موجودات و اشیاءْ؛ نازل شده و حدّ خورده و قالب گیری شده ی حقیقی نامحدودند که او، حقیقت الحقایق است و به قول خواجه طوسی (رحمه الله) آغاز همه از اوست و انجام همه بدوست بلکه خود، همه، اوست.

علامه ی طباطبایی (رحمه الله) در این خصوص می‌فرمایند:

«قَدَر» خصوصیت وجود شیء، و کیفیت خلقت آن است. خداوند تعالی «قَدَر» و اندازه هر موجودی را معلوم و معین می‌داند. «ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم ٍ» با توجه به تعبیر «تنزیل» در آیه ی کریمه، که به معنای نزول تدریجی و مرحله‌ای است، روشن می‌شود که آن حقیقت نامحدودِ موجود در خزائن، به نحو تدریج و مرحله‌ای بعد از مرحله ی دیگر نازل گردیده است و در هر مرحله‌ای حدّ و قدَر تازه‌ای یافته و محدود گشته است.این خزائن مافوق عالم مشهود ماست و خداوند تعالی از آنها خبر داده که:

«مَا عِندَكُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ» ؛آنچه نزد خداست، ثابت ،زوال ناپذیر، و غیرقابل تغییر است، در حالی که تمامی اشیاء در این عالم مادی متغیّر، فانی و تمام شدنی است.3

با ذکر این مقدمه در شماره آینده به بررسی عوالمی که بین خدای سبحان و عالم مادّی ما واسطه قرار گرفته‌اند می‌پردازیم.

 

تالیف: استاد محمد حسین رحیمی

تنظیم برای تبیان: حسین عسکری-گروه دین و اندیشه تبیان


1-حجر 21

2-نحل: 96

3-المیزان: ج 12 / ص 143 و 144

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

فرق دنیا،برزخ،آخرت

رازهای مرگ شماره 21

تو برای همیشه کافی هستی!

بیان علامه طباطبایی درباره‌ی عوالم چهارگانه

 

علامه ی طباطبایی «رحمه الله» می‌فرمایند:

معلول، ترشح علّت است مانند ترشح سایه از صاحب آن. تمامی نقایصی که در معلول وجود دارد از مراتب معلولیت است و در مرتبه علّت، نقصی وجود ندارد.

این عالم، یعنی عالم ماده، معلول عوالمی قبل از خود می‌باشد و آن عوالم علّت این عالمند. (در واقع این عالم نازل شده ی آن عوالم پیشین است.) و به همین ترتیب مساله ادامه پیدا می‌کند و هر عالمی که خود علّت عالم پایین است، معلول عالم بالاتر قرار می‌گیرد تا به حقّ، سبحانه و تعالی منتهی می‌گردد.

نتیجه، این است که: تمامی کمالات موجود در عالم ماده، یعنی دنیای ما، با عالی‌ترین و شریف‌ترین صورت در عالم بالاتر (یعنی عالم مثال یا برزخ) موجود است و نواقص این عالم مختص به خود اوست و در عوالم بالا موجود نیست. این اجمالی است از حقیقتی که، بیان آن حقیقت، آن گونه که شایسته است، یا بسیار مشکل است یا محال.مثلاً تمامی کمالات این عالم، مانند غذای لذید، نوشیدنی گوارا، صورتهای زیبا و امثال این لذایذ، اولین نقصی که دارد این است که دائمی نیست و فقط گاهی از اوقات موجود و قابل بهره برداری و دسترسی است و علاوه بر این با هزاران آفت و مانع خارجی روبرو است که اگر یکی از آنها ظهور پیدا کند تمام لذت را باطل می‌کند.پس لذت و لذت برنده و شیء لذید، همگی بین هزاران مانع و مزاحم خارجی قرار دارند که اگر یکی از آنها ظاهر شود، کار لذت جویی را باطل و بی اثر می‌سازد.

تمامی کمالات موجود در عالم ماده، یعنی دنیای ما، با عالی‌ترین و شریف‌ترین صورت در عالم بالاتر (یعنی عالم مثال یا برزخ) موجود است و نواقص این عالم مختص به خود اوست و در عوالم بالا موجود نیست

با دقّت در این مسأله روشن می‌شود که تمامی نقایص و موانع به «ماده» بر می‌گردد پس در جایی که مادّه نباشد نقصی نیست. عالم مثال یا برزخ که مافوق عالم مادّه است، چون از مادّه خالی است از نقایص مربوط به آن نیز عاری و مبرّاست؛ چرا که در آن عالم قوه و استعداد نیست و همه چیز دارای صورت بدون مادّه و صِرف فعلیّت است . بار دیگر با تأملی دقیق‌تر در می‌یابیم که عالم مثال گرچه از مادّه و نواقص آن خالی است ولی خود، دارای حَد و قَدَر است و هر محدود و مقَدّری دارای یک مرتبه نامحدود است. پس عالمی وجود دارد که خودِ لذت و اصل آن، در آن عالم موجود است، بدون هیچ حدّی. مثلاً لذّتِ خوردن و نوشیدن و دیدن و شنیدن و تمامی لذاید دیگر در عالم مثال موجود است ولی دارای حدّ است. یعنی لذّت خوردنی از لذّت نوشیدنی جداست. مثلاً شما نمی‌توانید از لذّت یک صدای زیبا، لذّت خوردنی یا نوشیدنی را دریابید و یا مثلا از لذّت یک سیب، مزه ی گلابی را دریافت کنید. این عالم، عالمی است که لذاید آن ، از یکدیگر جدا می‌باشند. درست مانند عالم مادّه.اما در عالم مافوق مثال، یعنی عالم عقل که همان آخرت یا قیامت است، ظرف حدود و اندازه‌ها برچیده می‌شود و تمامی کمالات و لذائذ به نحو یکجا و کلی و بی نهایت در آنجا یافت می‌شود.

معنای سخنان علامه طباطبایی این است که لذایذ در آخرت نامحدودند، لذا در بهشت اگر کسی مثلا یک میوه را بخورد از آن میوه لذّت تمامی خوردنیها و آشامیدنیها و لذّت تمامی موسیقیها و صداهای زیبا و لذّت تمامی مناظر لذّت بخش و خلاصه جمیع لذایذ عالم را به شکل نامحدود در می‌یابد.

برزخ عالمی است واسطه میان عالم ماده و عالم عقل. برزخ مجرد از ماده بوده ولی از لوازم ماده، یعنی حدود و مقادیر و أشکال خالی نیست

علامه ی مجلسی اول می‌فرمایند:

در واقعه‌ای در حالت بیماری که تمام اطبّا از معالجه ی آن ناامید بودند، اهل بیت عصمت و طهارت را دیدم و به برکت آن واقعه شفا یافتم. حضرت سید المرسلین، چند چیز عطا فرمودند از طعام و میوه ی بهشت، از آن جمله سه سیخ طلا که، کباب بود. هر لذّتی که تصوّرنکرده بودم در آن بود و به هر کس می‌دادم چیزی کم نمی‌شد. من به حاضران مجلس می‌گفتم: آیا مکرر به شما نمی‌گفتم که طعام بهشت صدهزار مزه دارد و هر چه می‌خورند تمام نمی‌شود. میوه‌ای کرامت فرمودند شبیه هنداونه و از آن نیز می‌خورم و صدهزار مزه داشت... 1

علامه طباطبایی می‌فرمایند:

در ناحیه عذاب نیز امر این گونه است و مساله، آن گونه نیست که مردم خیال می‌کنند، بهشت سعادتمندان باغی است مصفّا و آتش اشقیا گودالی پر از آتش است، بلکه آن عالم، بسیار وسیع است و قابل توصیف نیست.2

خلاصه این که: برزخ عالمی است واسطه میان عالم ماده و عالم عقل. برزخ مجرد از ماده بوده ولی از لوازم ماده، یعنی حدود و مقادیر و أشکال خالی نیست.3 با ذكر این مقدّمات، تفصیل حال انسان در انتقال از دنیا به عوالم بعد از مرگ روشن می‌گردد.

 

پاسخ سوال را اینجا بیابید.

 

تالیف برای تبیان: استاد محمد حسین رحیمی

تنظیم برای تبیان: سید پیمان صابری


1-لوامع صاحبقرانی: ص 1

2-رسالة الولایة: فصل 2/ ص 161

3-الانسان: ص 73

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

رازهای مرگ 24

فشار قبر

ظهور کردار در قبر

 

فی تفسیر القمی عن سوید بن غفلة عن أمیر المؤمنین (علیه السلام) قال : إنَّ ابنَ آدمَ إذا كان فی آخرِ یومٍ من الدنیا ، وأولِ یوم ٍمن الآخرةِ مُثِّلَ له مالُه وولُده وعملُه ، فیَلتفتُ إلى مالِه فیقولُ : واللهِ إنّی كنتُ علیك لحَریصا شَحیحا ، فما لی عندك ؟ فیقول : خُذْ مِنّی كَفَنَك ؛

انسان هنگام مرگ مال و فرزندان و عمل خود را متمثّل می‌بیند و به مال خود می‌گوید: من برای كسب و اندوختن تو بسیار حریص و بخیل بودم. تو برای من چگونه ای؟ مال در پاسخ گوید: به مقدار كفن از من برگیر.

 ثم یَلتفتُ إلى ولدِه فیقولُ : واللهِ إنّی كنتُ لكم لَمحبّا ، وإنّی كنتُ علیكم لحامیا ، فما ذا لی عندَكم ؟ فیقولون : نؤدیك إلى حُفرتِك ونُواریك فیها ، ثم یلتفتُ إلى عملِه فیقولُ : واللهِ إنّی كنتُ فیك لزاهدا ، وإنّك كنتَ علیَّ لَثقیلا ، فما ذا عندَك ؟ فیقولُ : أنا قَرینُك فی قبرِك ، ویومِ حشرِك ، حتّى أُعرِضَ أنا وأنت على ربّك ، فإن كان للهِ ولیا أتاه أطیبَ الناس ریحا وأحسنَهم مَنظرا ، وأزینَهم ریاشا ، فیقول : بشر بروحٍ من اللهِ وریحانٍ وجنةِ نعیمٍ ، قد قَدِمْت َخیرَ مَقْدَمٍ ، فیقول : من أنت ؟ فیقول : أنا عملُك الصالحُ ، ارتحل من الدنیا إلى الجنة ، وإنّه لیعرف غاسلهُ ، ویُناشد حاملَه أن یعجله .

سپس به فرزندان می‌گوید: به خدا سوگند من شما را بسیار دوست داشته و حفاظت می‌كردم. شما برای من چه می‌كنید؟ آنان می‌گویند: تو را به قبر رسانده، در آن دفن می‌كنیم. آنگاه به كردار خویش می‌گوید من به تو رغبتی نشان نمی‌دادم و برایم سنگین بودی. تو برای من چه می‌كنی؟ عمل انسان می‌گوید: من در قبر و قیامت و نشور با تو خواهم بود، تا به حضور پروردگارت برسیم.

آن گاه امام فرمودند: اگر آدمى در دنیا ولى خدا باشد، عملش بصورت خوشبوترین و زیباترین، و خوش‏لباس‌ترین مرد نزدش مى‏آید و می‌گوید: تو را به روح و ریحان و بهشت نعیمى از جانب خداوند بشارت می دهم كه چه خوش آمدنى كردى. وى مى‏پرسد: تو كیستى؟ می گوید من عمل صالح توام كه از دنیا به آخرت كوچ كرده‏ام، و آدمى در آن روز غسل دهنده ی خود را می شناسد و با كسانى كه جنازه‏اش را بر میدارند سخن میگوید و سوگندشان می دهد كه عجله كنند.

 فإذا دخل قبره أتاه ملكان ، وهما فتانا القبر ، یحبران أشعارهما ، ویحبران الأرض بأنیابهما ، وأصواتهما كالرعد القاصف ، وأبصارهما كالبرق الخاطف ، فیقولان له : من ربك ، ومن نبیك ؟ وما دینك ؟ فیقول : الله ربی ، ومحمد نبیی ، والاسلام دینی ، فیقولان : ثبتك الله فیما تحب وترضى ، وهو قول الله : یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاة الدنیاو فی الآخرة، الآیة ، فیفسحان له فی قبره مَدَ بصره ، ویفتحان له بابا إلى الجنة ، ویقولان : نَمْ قریرَ العینِ نومَ الشابِ الناعمِ ، وهو قولُه : أصحابُ الجنةِ یومئذٍ خیرٌ مستقرا وأحسنُ مَقیلا .

قبر

پس همین كه داخل قبر شد، دو فرشته نزدش مى‏آیند كه همان دو شكافنده‌ی قبرند موى بدنشان آن قدر بلند است كه روى زمین كشیده میشود و با دندان خود زمین را مى‏شكافند، صدایى دارند چون رعد قاصف، دیدگانى چون برق خاطف، برقى كه چشم را مى‏زند، از او مى‏پرسند: پروردگارت كیست؟ و پیرو كدامیك از انبیایى؟ و چه دینى دارى؟ می گوید:پروردگارم اللَّه است، و پیامبرم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و دینم اسلام است، می گویند: (بخاطر اینكه در سخن حق پایدار مانده‏اى) خدایت بر آنچه دوست می دارى و بدان خوشنودى ثابت بدارد، و این دعاى خیر همان است كه خدا در قرآن فرموده:(یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا)، خداى تعالى كسانى را كه ایمان آورده‏اند بر قول حق و ثابت، هم در دنیا و هم در آخرت پایدارى‏ می دهد .اینجاست كه قبر او را تا آنجا كه چشمش كار كند وسعت می دهند و درى از بهشت به‌رویش مى‏گشایند و به‌او می‌گویند: با دیده روشن و با خرسندى خاطر بخواب، آن طور كه جوان نورس و آسوده خاطر می‌خوابد، و این دعاى خیر همان است كه خداى تعالى در باره‏اش فرموده: (أَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلًا)، بهشتیان آن روز بهترین جایگاه و زیباترین خوابگاه را دارند.

در قبر از تو مى‏پرسند: پروردگارت كیست؟ و پیرو كدامیك از انبیایى؟ و چه دینى دارى؟ می گوید:پروردگارم اللَّه است، و پیامبرم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و دینم اسلام است، می گویند: (بخاطر اینكه در سخن حق پایدار مانده‏اى) خدایت بر آنچه دوست می دارى و بدان خوشنودى ثابت بدارد

 وإذا كان لربّهِ عدوا فإنّه یأتیه أقبحَ خلقِ اللهِ ریاشا ، وأنتنَه ریحا ، فیقول له أبشِر بنُزُلٍ من حمیمٍ ، وتصلیة جحیم ، وإنّه لیعرفُ غاسلَه ، ویُناشد حاملَه أن یحبسه ، فإذا أُدخلَ قبرَه أتیا ممتحنا القبرِ ، فألفیا عنه أكفانَه ثم قالا له ، من ربُّك ؟ ومن نبیُّك ؟ وما دینُك ؟ فیقول : لا أدری فیقولان له : ما دریتَ ولا هدیتَ ، فیَضربانه بمرزبه ضربةً ، ما خلق اللهُ دابةً إلا وتَذعر لها ما خلا الثقلان ، ثم یَفتحان له بابا إلى النارِ ، ثم یقولان له : نَمْ بِشَرِّ  حالٍ ، فیَبوء من الضیق مثلَ ما فیه القنا من الزج ، حتى أنَّ دماغَه یخرج من بین ظُفره ولحمه ، ویُسلط ّلله علیه حیاةَ الأرضِ وعقاربَها وهوامَها تنهشه حتى یَبعثه اللهُ من قبره ، وأنّه لیَتمنى قیامَ الساعةِ مما هو فیه من الشَرِّ.1

و اگر دشمن پروردگارش باشد، فرشته‏اش بصورت زشت‏ترین صورت و جامه و بدترین چیز نزدش مى‏آید و به‌او می‌گوید: بشارت باد تو را به ضیافتى از حمیم دوزخ، جایگاه آتشى افروخته و او نیز غسل دهنده‌ی خود را مى‏شناسد و حامل خود را سوگند می دهد: كه مرا بطرف قبر مبر، و چون داخل قبرش مى‏كنند، دو فرشته ممتحن نزدش مى‏آیند و كفن او را از بدنش انداخته، مى‏پرسند: پروردگار تو و پیغمبرت كیست؟ و چه دینى دارى؟ می گوید: نمیدانم، مى‏گویند: هرگز ندانستى و هدایت نشدى پس او را با گرزى آن چنان مى‏زنند كه تمامى جنبنده‏هایى كه خدا آفریده، به غیر از جن و انس، همه از آن ضربت تكان می خورند.آن گاه درى از جهنم برویش باز نموده، به‌او می‌گویند: بخواب با بدترین حال، آن گاه قبرش آن قدر تنگ میشود كه بر اندامش مى‏چسبد، آن طور كه نوك نیزه به غلافش بطورى كه مغز سرش از بین ناخن و گوشتش بیرون آید و خداوند مار و عقرب زمین و حشرات آن را بر او مسلط مى‏كند تا نیشش بزنند و او بدین حال خواهد بود، تا خداوند از قبرش مبعوث كند، در این مدت آن قدر در فشار است كه دائما آرزو مى‏كند كه قیامت قیام كند. براساس برخی روایات عمل نیك انسان به صورت جوانی زیبا منظر و عمل بد او به صورت زشت و بدبو بر او متمثّل می‌شود.1

هر كس در دنیا باطن خویش را به نور بصیرت بنگرد آن را بالقوّه پر از انواع موذی و درنده، مانند شهوت، غضب، مكر، حسد، حقد، كبر، ریا و خودخواهی خواهد دید،

هر كس در دنیا باطن خویش را به نور بصیرت بنگرد آن را بالقوّه پر از انواع موذی و درنده، مانند شهوت، غضب، مكر، حسد، حقد، كبر، ریا و خودخواهی خواهد دید، كه اگر لحظه‌ای از آنها غفلت ورزد هر آن او را می‌درند و نیش می‌زنند، جز این كه بیشتر مردم نمی‌توانند آنها را ببینند؛ زیرا به امور دنیا و دست آوردهای حواسّ ظاهری سرگرم هستند. اما وقتی او را در قبر گذارند پرده های غفلت كنار می‌رود و همه‌ی‌ آن صفات مذموم را به شكل‌های اصلی خواهد دید؛ زیرا هر یك از صفات مزبور صورتی مناسب خود دارد؛ چنان‌كه كبر و تكبّر به شكل پلنگ نمودار می‌شود. از این رو عقرب‌ها و مارهایی را مشاهده می‌كند كه در كمین او نشسته اند. اینها در واقع همان صفات و ملكات نفسانی او هستند كه در آخرت به شكل عذاب قبر برای او ظاهر می‌شوند. همچنین ملكات پسندیده و صفات حمیده برای انسان پرهیزكار باغی از باغ‌های بهشت پدید می‌آورند؛ چنان‌كه آیات و اخبار فراوانی بر این دو قسم دلالت دارد؛ مانند: "إنّ الّذین یأكلون أموال الیتامی ظلماً إنّما یأكلون فی بطونهم ناراً"3  و در حدیث آمده است: "إنّما هى أعمالكم تردّ إلیكم"4  و "الجنّة قیعان وإنّ غراسها سبحان اللّه وبحمده" 5؛ بهشت سرزمینی است كه نهال‌های آن كه به دست بشر غرس می‌شود "سبحان اللّه"و "الحمد لله" است.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به قیس فرمود: "لا بدلك یا قیس من قرین یدفن معك و هو حیّ و تدفن معه و أنت میّت؛ فإن كان كریما أكرمك، وإن كان لئیما أسلمك. ثم لا یحشر إلّا معك و لا تبعث إلّا معه، و لا تسئل إلّا عنه، فلا تجعله إلّا صالحاً، فإنّه إن صلح آنست به، و إن فسد لا تستوحش إلّا منه و هو فعلك"6 ؛ ای قیس به ناچار همراهی خواهی داشت كه با تو دفن می‌شود. او زنده است و تو در حالی كه مرده‌ای با او دفن خواهی شد. اگر نیك و گرامی باشد مایه‌ی‌ احترام تو خواهد شد و اگر پست و نفرت آور باشد به تو بدی می‌كند. سپس محشور نمی‌شود جز با تو و برانگیخته نخواهی شد جز با او. از تو نمی‌پرسند جز درباره‌ی‌ او. تو شایسته و نیك آن را به جا آور؛ زیرا اگر او شایسته شد، تو با او مأنوس خواهی شد و اگر فاسد و تباه باشد از او وحشت خواهی داشت و او جز كردار تو چیزی نیست.7

 

 

تالیف: استاد محمد حسین رحیمی

تنظیم برای تبیان: سید پیمان صابری


1-علم و یقین ج 2، ص 1070

2-معاد در قرآن:ج1/ص216

3-سوره‌ی‌ نساء: آیه‌ ی‌ 10

4-علم الیقین: ج 2، ص 1078

5-علم الیقین، ج 2، ص 1078

6-بحار، ج 7، ص 228

7-معاد در قرآن:ج1/ص218-219

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

تازه عروس

رازهای مرگ شماره 26

نردبان آسمان

جایگاه برزخ نسبت به دنیا و آخرت

 

برزخ باقی مانده ی مکث و حیات زمینی و جزء دنیا به حساب می‌آید؛ «قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّینَ قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ قَلیلاً لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» 1

پس زندگانی برزخ از بقایای زندگانی دنیا است و محکوم به بعضی از احکام آن است و مردم در این وطن، برای یکی از دو مسیر سعادت و شقاوت آماده شده و روز قیامت رهسپار یکی از این دو مسیر می‌گردند.2

  حال انسان در زندگی برزخی بسیار شبیه است به حال كسی كه برای رسیدگی اعمالی كه از او سر زده به یك سازمان قضایی احضار شود و مورد بازجویی و بازپرسی قرار گرفته ،به تنظیم و تكمیل پرونده اش بپردازند آنگاه در انتظار محاكمه در بازداشت بسر برد.3

برزخ، تکمیل کننده ی صحیفه ی اعمال انسان است. بهشت و آتش برزخی که جایگاه و قرارگاه انسان است مانند بازداشت گاهی است که مقدمه قضاوت و حکم است. پس حساب  برزخی کامل و حکم اصلی و پاداش قاطع نیست خلاصه ی مطلب این که: دنیا دار عمل است و برزخ دار آمادگی برای حساب و جزا و آخرت دار حساب و جزا است.4

 " یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعى‏ بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ "5

آنان نورانیتی را که در اثر اعتقاد صحیح و عمل صالح در دنیا کسب کرده و در برزخ آن را آماده نمودند در مقابل دارند و از حقّ تعالی اتمام این نور، و بردن آثار سوء عالمِ لهو و لعب را درخواست می‌کنند.

دنیا محل عمل، برزخ محل آمادگی، قیامت محل حساب است

وَ قالَ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرى‏ رَبَّنا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبیراً .یوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِكَةَ لا بُشْرى‏ یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمینَ وَ یَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً .وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً .أَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقیلاً 6

 
برزخ

مقصود از «مقیل» خواب قیلوله و اندک است. گرچه در برزخ از خوابهای دنیا خبری نیست ولی نسبت به قیامت که روز ظهور و بروز کامل است همچون خوابی است نسبت به بیداری، همانطور که دنیا نیز نسبت به مرگ و برزخ همچون خواب است. به همین خاطر خداوند از بعثتِ مردم در قیامت به «قیام» تعبیر کرده است.

به همین دلیل ،در روایات بیان گردیده است؛ دری از درهای بهشت به روی «میّت» باز می‌شود به او گفته می‌شود؛ با کمال آسایش بخواب. یا دری از درهای جهنّم به روی او گشوده شده، به او گفته می‌شود؛ با بدترین حالات بخواب فرو برو. این معنا، در روایات، بسیار فراوان است و هیچ خبری تصریح نکرده که میّت وارد بهشت یا جهنم می‌گردد. بلکه تمامی اخبار بیان می‌کنند دری از درهای بهشت به روی او باز شده به او گفته می‌شود با آسایش همانند یک تازه عروس به خواب فرو برو.

بسیار فراوان است و هیچ خبری تصریح نکرده که میّت وارد بهشت یا جهنم می‌گردد. بلکه تمامی اخبار بیان می‌کنند دری از درهای بهشت به روی او باز شده به او گفته می‌شود با آسایش همانند یک تازه عروس به خواب فرو برو.

سُئِلَ عن الباقرِ علیه السلام: ما الموتُ؟ فقال: هو النومُ الذی یأتیکم کل لیلةٍ إلاّ انّهُ طویل مدتُه لا یُنتَبَهُ منه إلاّ یوم القیامة.

از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که از آن حضرت سوال شد، مرگ چیست؟ حضرت فرمودند: همان خوابی که هر شب به سراغ شما می‌آید. فقط مدت آن طولانی‌تر است و از آن بیدار نمی‌شوید مگر در روز قیامت.بنابراین برزخ نمونه و مثالی از قیامت است و این گفته امام (علیه السلام) که فضای قبر او تا آنجا که بینائیش یاری می‌دهد گسترده می‌شود «ثم یَفسحُ له فی قبرِه مَد بصرِه» تلمیح و اشاره ی لطیفی است به همین مطلب. چرا که مثال،  به اندازه چیزی است که انسان درک می‌کند و ماوراء افق بینایی و ادراک انسان، چیزی که برای او قابل درک باشد وجود ندارد.7

 

 

تالیف: استاد محمد حسین رحیمی

تنظیم برای تبیان: حسین عسگری


1-مؤمنون 112-114

2-المیزان: ج 8، ص 102

3-شیعه در اسلام:ص 162

4-المیزان: ج 11، ص 8-9

5-تحریم: 8

6-فرقان:21-24

7-الانسان: ص 78 و 79

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ارتباط مردگان با عالم دنیا

برزخ

رازهای مرگ 27

 

 آنچه گذشت:

در نوشتار پیشتر گفته شد که روح آدمی پس از مفارقت از جسم به بدنی همگون با بدن دنیایی خود می پیوندد.

کثیری از مردمان پس از مرگ با چشم و گوش باز بسیاری از رازهای نهان را آشکارا می‌بینند و می‌شنوند؛ با این همه، پاره ای از حقایق همچنان در کتم راز مانده و نه در برزخ که در روز رستاخیز ظهور می یابند.

 

دیدار از اهل و خانواده

... علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حفص بن البختری ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : إن المؤمن لیزور أهله فیرى ما یحب ویستر عنه ما یكره وإن الكافر لیزور أهله فیرى ما یكره ویستر عنه ما یحبّ قال : ومنهم  من یزور كل جمعة ومنهم من یزور على قدر عمله .1

مؤمن به دیدار خانواده‌اش می‌آید و آنچه را که نسبت به آنان دوست دارد می‌بیند و آنچه کراهت دارد از او پوشیده می‌شود و کافر نیز به دیدار اهلش می‌آید و آنچه را از آن کراهت دارد می‌بیند و آنچه را دوست دارد از او پوشیده می‌شود.

- محمد بن یحیى ، عن أحمد بن محمد ، عن علی بن الحكم ، عن علی بن أبی حمزة ، عن أبی بصیر ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : ما من مؤمن ولا كافر إلا وهو یأتی أهله عند زوال الشمس فإذا رأى أهله یعملون بالصالحات حمد الله على ذلك وإذا رأى الكافر أهله یعملون بالصالحات كانت علیه حسرة2

هیچ مؤمنی یا کافری نیست مگر اینکه در هنگام زوال خورشید به دیدن خانواده‌اش می‌آید اگر مؤمن دید خانواده‌اش مشغول اعمال صالح‌اند خداوند را سپاس می‌گوید و کافر اگر ببیند خانواده و اهل او عمل صالح انجام می‌دهند حسرت می‌خورد.

- عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زیاد ، عن ابن محبوب ، عن إسحاق بن عمار عن أبی الحسن الأول ( علیه السلام ) قال : سألته عن المیت یزور أهله ؟ قال : نعم فقلت : فی كم یزور ؟ قال : فی الجمعة وفی الشهر وفی السنة على قدر منزلته ، فقلت : فی أی صورة یأتیهم ؟ قال : فی صورة طائر لطیف یسقط على جدرهم ویشرف علیهم فإن رآهم بخیر فرح وإن رآهم بشرٍّ وحاجة حزن واغتمّ .3

اسحاق بن عمار می‌گوید از ابوالحسن اول امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) پرسیدم: آیا میّت از خانواده‌اش دیدار می‌کند؟ حضرت فرمودند: بله- پرسیدم هر چند گاه؟ فرمودند بنا به منزلتی که نزد خداوند دارد، هر هفته یا هر ماه یا هر سال. پرسیدم به چه شکلی به نزد آنها می‌آید؟ فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف که بر دیوار خانه هایشان می‌نشیند و بر آنان اشراف می‌یابد. اگر آنها را مشغول کار خیر دید شاد می‌شود و اگر آنها را در سختی و حاجتمندی دید غمگین می‌گردد.

اینکه حضرت فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف در حقیقت یک نوع تمثّل در قالب و تجسم ارواح است و مقصود از پرنده نیز پرنده ی مادّی یا معهود و آشنای ذهنی ما، نمی‌باشد.

معانی فوق از این آیه ی شریفه نیز بدست می‌آید.

"وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ 4" ؛ البته نپندارید كه شهیدان راه خدا مرده اند، بلكه زنده و در نزد خدا متنّعم خواهند بود.

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ذیل این آیه بیانی نزدیك به روایت یونس دارد. سپس می‌افزاید: جعفر بن ابی طالب را كه در جنگ موته شهید شد، در حالی مشاهده كردم كه با دو بال همراه فرشتگان در پرواز بود . بنابراین، شهیدان نخواهند مرد و نمرده وارد بهشت برزخی می‌شوند؛ گرچه از لحاظ قوانین حاكم بر طبیعت، می‌میرند و مرده‌اند.5

پی نوشت ها:

1  - فروع کافی: ج 2 / ص 230 / ح 1

2  - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 2

 3 - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 3

 4 - سوره‌ی‌ آل عمران، آیه‌ی‌ 169

 5 -مجمع البیان، ج 2، ص 883


تالیف: محمد حسین رحیمی

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ارتباط مردگان با عالم دنیا

برزخ

رازهای مرگ 27

 

 آنچه گذشت:

در نوشتار پیشتر گفته شد که روح آدمی پس از مفارقت از جسم به بدنی همگون با بدن دنیایی خود می پیوندد.

کثیری از مردمان پس از مرگ با چشم و گوش باز بسیاری از رازهای نهان را آشکارا می‌بینند و می‌شنوند؛ با این همه، پاره ای از حقایق همچنان در کتم راز مانده و نه در برزخ که در روز رستاخیز ظهور می یابند.

 

دیدار از اهل و خانواده

... علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حفص بن البختری ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : إن المؤمن لیزور أهله فیرى ما یحب ویستر عنه ما یكره وإن الكافر لیزور أهله فیرى ما یكره ویستر عنه ما یحبّ قال : ومنهم  من یزور كل جمعة ومنهم من یزور على قدر عمله .1

مؤمن به دیدار خانواده‌اش می‌آید و آنچه را که نسبت به آنان دوست دارد می‌بیند و آنچه کراهت دارد از او پوشیده می‌شود و کافر نیز به دیدار اهلش می‌آید و آنچه را از آن کراهت دارد می‌بیند و آنچه را دوست دارد از او پوشیده می‌شود.

- محمد بن یحیى ، عن أحمد بن محمد ، عن علی بن الحكم ، عن علی بن أبی حمزة ، عن أبی بصیر ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : ما من مؤمن ولا كافر إلا وهو یأتی أهله عند زوال الشمس فإذا رأى أهله یعملون بالصالحات حمد الله على ذلك وإذا رأى الكافر أهله یعملون بالصالحات كانت علیه حسرة2

هیچ مؤمنی یا کافری نیست مگر اینکه در هنگام زوال خورشید به دیدن خانواده‌اش می‌آید اگر مؤمن دید خانواده‌اش مشغول اعمال صالح‌اند خداوند را سپاس می‌گوید و کافر اگر ببیند خانواده و اهل او عمل صالح انجام می‌دهند حسرت می‌خورد.

- عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زیاد ، عن ابن محبوب ، عن إسحاق بن عمار عن أبی الحسن الأول ( علیه السلام ) قال : سألته عن المیت یزور أهله ؟ قال : نعم فقلت : فی كم یزور ؟ قال : فی الجمعة وفی الشهر وفی السنة على قدر منزلته ، فقلت : فی أی صورة یأتیهم ؟ قال : فی صورة طائر لطیف یسقط على جدرهم ویشرف علیهم فإن رآهم بخیر فرح وإن رآهم بشرٍّ وحاجة حزن واغتمّ .3

اسحاق بن عمار می‌گوید از ابوالحسن اول امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) پرسیدم: آیا میّت از خانواده‌اش دیدار می‌کند؟ حضرت فرمودند: بله- پرسیدم هر چند گاه؟ فرمودند بنا به منزلتی که نزد خداوند دارد، هر هفته یا هر ماه یا هر سال. پرسیدم به چه شکلی به نزد آنها می‌آید؟ فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف که بر دیوار خانه هایشان می‌نشیند و بر آنان اشراف می‌یابد. اگر آنها را مشغول کار خیر دید شاد می‌شود و اگر آنها را در سختی و حاجتمندی دید غمگین می‌گردد.

اینکه حضرت فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف در حقیقت یک نوع تمثّل در قالب و تجسم ارواح است و مقصود از پرنده نیز پرنده ی مادّی یا معهود و آشنای ذهنی ما، نمی‌باشد.

معانی فوق از این آیه ی شریفه نیز بدست می‌آید.

"وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ 4" ؛ البته نپندارید كه شهیدان راه خدا مرده اند، بلكه زنده و در نزد خدا متنّعم خواهند بود.

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ذیل این آیه بیانی نزدیك به روایت یونس دارد. سپس می‌افزاید: جعفر بن ابی طالب را كه در جنگ موته شهید شد، در حالی مشاهده كردم كه با دو بال همراه فرشتگان در پرواز بود . بنابراین، شهیدان نخواهند مرد و نمرده وارد بهشت برزخی می‌شوند؛ گرچه از لحاظ قوانین حاكم بر طبیعت، می‌میرند و مرده‌اند.5

پی نوشت ها:

1  - فروع کافی: ج 2 / ص 230 / ح 1

2  - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 2

 3 - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 3

 4 - سوره‌ی‌ آل عمران، آیه‌ی‌ 169

 5 -مجمع البیان، ج 2، ص 883


تالیف: محمد حسین رحیمی

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ارتباط مردگان با عالم دنیا

برزخ

رازهای مرگ 27

 

 آنچه گذشت:

در نوشتار پیشتر گفته شد که روح آدمی پس از مفارقت از جسم به بدنی همگون با بدن دنیایی خود می پیوندد.

کثیری از مردمان پس از مرگ با چشم و گوش باز بسیاری از رازهای نهان را آشکارا می‌بینند و می‌شنوند؛ با این همه، پاره ای از حقایق همچنان در کتم راز مانده و نه در برزخ که در روز رستاخیز ظهور می یابند.

 

دیدار از اهل و خانواده

... علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حفص بن البختری ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : إن المؤمن لیزور أهله فیرى ما یحب ویستر عنه ما یكره وإن الكافر لیزور أهله فیرى ما یكره ویستر عنه ما یحبّ قال : ومنهم  من یزور كل جمعة ومنهم من یزور على قدر عمله .1

مؤمن به دیدار خانواده‌اش می‌آید و آنچه را که نسبت به آنان دوست دارد می‌بیند و آنچه کراهت دارد از او پوشیده می‌شود و کافر نیز به دیدار اهلش می‌آید و آنچه را از آن کراهت دارد می‌بیند و آنچه را دوست دارد از او پوشیده می‌شود.

- محمد بن یحیى ، عن أحمد بن محمد ، عن علی بن الحكم ، عن علی بن أبی حمزة ، عن أبی بصیر ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : ما من مؤمن ولا كافر إلا وهو یأتی أهله عند زوال الشمس فإذا رأى أهله یعملون بالصالحات حمد الله على ذلك وإذا رأى الكافر أهله یعملون بالصالحات كانت علیه حسرة2

هیچ مؤمنی یا کافری نیست مگر اینکه در هنگام زوال خورشید به دیدن خانواده‌اش می‌آید اگر مؤمن دید خانواده‌اش مشغول اعمال صالح‌اند خداوند را سپاس می‌گوید و کافر اگر ببیند خانواده و اهل او عمل صالح انجام می‌دهند حسرت می‌خورد.

- عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زیاد ، عن ابن محبوب ، عن إسحاق بن عمار عن أبی الحسن الأول ( علیه السلام ) قال : سألته عن المیت یزور أهله ؟ قال : نعم فقلت : فی كم یزور ؟ قال : فی الجمعة وفی الشهر وفی السنة على قدر منزلته ، فقلت : فی أی صورة یأتیهم ؟ قال : فی صورة طائر لطیف یسقط على جدرهم ویشرف علیهم فإن رآهم بخیر فرح وإن رآهم بشرٍّ وحاجة حزن واغتمّ .3

اسحاق بن عمار می‌گوید از ابوالحسن اول امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) پرسیدم: آیا میّت از خانواده‌اش دیدار می‌کند؟ حضرت فرمودند: بله- پرسیدم هر چند گاه؟ فرمودند بنا به منزلتی که نزد خداوند دارد، هر هفته یا هر ماه یا هر سال. پرسیدم به چه شکلی به نزد آنها می‌آید؟ فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف که بر دیوار خانه هایشان می‌نشیند و بر آنان اشراف می‌یابد. اگر آنها را مشغول کار خیر دید شاد می‌شود و اگر آنها را در سختی و حاجتمندی دید غمگین می‌گردد.

اینکه حضرت فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف در حقیقت یک نوع تمثّل در قالب و تجسم ارواح است و مقصود از پرنده نیز پرنده ی مادّی یا معهود و آشنای ذهنی ما، نمی‌باشد.

معانی فوق از این آیه ی شریفه نیز بدست می‌آید.

"وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ 4" ؛ البته نپندارید كه شهیدان راه خدا مرده اند، بلكه زنده و در نزد خدا متنّعم خواهند بود.

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ذیل این آیه بیانی نزدیك به روایت یونس دارد. سپس می‌افزاید: جعفر بن ابی طالب را كه در جنگ موته شهید شد، در حالی مشاهده كردم كه با دو بال همراه فرشتگان در پرواز بود . بنابراین، شهیدان نخواهند مرد و نمرده وارد بهشت برزخی می‌شوند؛ گرچه از لحاظ قوانین حاكم بر طبیعت، می‌میرند و مرده‌اند.5

پی نوشت ها:

1  - فروع کافی: ج 2 / ص 230 / ح 1

2  - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 2

 3 - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 3

 4 - سوره‌ی‌ آل عمران، آیه‌ی‌ 169

 5 -مجمع البیان، ج 2، ص 883


تالیف: محمد حسین رحیمی

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ارتباط مردگان با عالم دنیا

برزخ

رازهای مرگ 27

 

 آنچه گذشت:

در نوشتار پیشتر گفته شد که روح آدمی پس از مفارقت از جسم به بدنی همگون با بدن دنیایی خود می پیوندد.

کثیری از مردمان پس از مرگ با چشم و گوش باز بسیاری از رازهای نهان را آشکارا می‌بینند و می‌شنوند؛ با این همه، پاره ای از حقایق همچنان در کتم راز مانده و نه در برزخ که در روز رستاخیز ظهور می یابند.

 

دیدار از اهل و خانواده

... علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حفص بن البختری ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : إن المؤمن لیزور أهله فیرى ما یحب ویستر عنه ما یكره وإن الكافر لیزور أهله فیرى ما یكره ویستر عنه ما یحبّ قال : ومنهم  من یزور كل جمعة ومنهم من یزور على قدر عمله .1

مؤمن به دیدار خانواده‌اش می‌آید و آنچه را که نسبت به آنان دوست دارد می‌بیند و آنچه کراهت دارد از او پوشیده می‌شود و کافر نیز به دیدار اهلش می‌آید و آنچه را از آن کراهت دارد می‌بیند و آنچه را دوست دارد از او پوشیده می‌شود.

- محمد بن یحیى ، عن أحمد بن محمد ، عن علی بن الحكم ، عن علی بن أبی حمزة ، عن أبی بصیر ، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال : ما من مؤمن ولا كافر إلا وهو یأتی أهله عند زوال الشمس فإذا رأى أهله یعملون بالصالحات حمد الله على ذلك وإذا رأى الكافر أهله یعملون بالصالحات كانت علیه حسرة2

هیچ مؤمنی یا کافری نیست مگر اینکه در هنگام زوال خورشید به دیدن خانواده‌اش می‌آید اگر مؤمن دید خانواده‌اش مشغول اعمال صالح‌اند خداوند را سپاس می‌گوید و کافر اگر ببیند خانواده و اهل او عمل صالح انجام می‌دهند حسرت می‌خورد.

- عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زیاد ، عن ابن محبوب ، عن إسحاق بن عمار عن أبی الحسن الأول ( علیه السلام ) قال : سألته عن المیت یزور أهله ؟ قال : نعم فقلت : فی كم یزور ؟ قال : فی الجمعة وفی الشهر وفی السنة على قدر منزلته ، فقلت : فی أی صورة یأتیهم ؟ قال : فی صورة طائر لطیف یسقط على جدرهم ویشرف علیهم فإن رآهم بخیر فرح وإن رآهم بشرٍّ وحاجة حزن واغتمّ .3

اسحاق بن عمار می‌گوید از ابوالحسن اول امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) پرسیدم: آیا میّت از خانواده‌اش دیدار می‌کند؟ حضرت فرمودند: بله- پرسیدم هر چند گاه؟ فرمودند بنا به منزلتی که نزد خداوند دارد، هر هفته یا هر ماه یا هر سال. پرسیدم به چه شکلی به نزد آنها می‌آید؟ فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف که بر دیوار خانه هایشان می‌نشیند و بر آنان اشراف می‌یابد. اگر آنها را مشغول کار خیر دید شاد می‌شود و اگر آنها را در سختی و حاجتمندی دید غمگین می‌گردد.

اینکه حضرت فرمودند به صورت پرنده‌ای لطیف در حقیقت یک نوع تمثّل در قالب و تجسم ارواح است و مقصود از پرنده نیز پرنده ی مادّی یا معهود و آشنای ذهنی ما، نمی‌باشد.

معانی فوق از این آیه ی شریفه نیز بدست می‌آید.

"وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ 4" ؛ البته نپندارید كه شهیدان راه خدا مرده اند، بلكه زنده و در نزد خدا متنّعم خواهند بود.

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ذیل این آیه بیانی نزدیك به روایت یونس دارد. سپس می‌افزاید: جعفر بن ابی طالب را كه در جنگ موته شهید شد، در حالی مشاهده كردم كه با دو بال همراه فرشتگان در پرواز بود . بنابراین، شهیدان نخواهند مرد و نمرده وارد بهشت برزخی می‌شوند؛ گرچه از لحاظ قوانین حاكم بر طبیعت، می‌میرند و مرده‌اند.5

پی نوشت ها:

1  - فروع کافی: ج 2 / ص 230 / ح 1

2  - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 2

 3 - فروع کافی: ج 3/ ص 230 / ح 3

 4 - سوره‌ی‌ آل عمران، آیه‌ی‌ 169

 5 -مجمع البیان، ج 2، ص 883


تالیف: محمد حسین رحیمی

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مطالب قدیمی‌تر