تبليغاتX
دایره المعارف کوچک دینی

دایره المعارف کوچک دینی

آشنایی با ادیان و مذاهب

گستره مفهومي آزاررساني

مفهوم اذيت و آزار در قرآن در قالب واژه هاي اذيت و مشتقات آن در24 مورد آمده است كه در بيشتر موارد به معناي آزردن و رنجيده شدن است. از آزاررساني رواني به شكل عيب جويي و استهزا، تهمت، تجسس، غيبت (حجرات آيات 11 و 12)، تحقير ديگري (لقمان آيه 18) و شكنجه و آزار جسمي در آياتي مانند 49 سوره بقره و 25 سوره نساء ياد شده است.
بنابراين براي شناخت مفهومي آزاررساني مي بايست همه واژگان مرتبط با مفهوم مورد بررسي و تحليل قرار گيرد.

اذيت

مهم ترين واژه در اين حوزه مفهومي، واژه اذيت است. راغب در مفردات آن را با ضرر و زيان پيوند زده است، چنان كه آغاز نوشتار بدان اشاره شد؛ اما برخي واژه پژوهان، براين باورند كه اين واژه هميشه با مفهوم ضرر و نقصان همراه نيست، بلكه هر چيز ناخشنود و ناسازگار طبع را مي توان اذيت ناميد. از اين رو در قرآن حيض به عنوان يك كنش و واكنش طبيعي كه امري ناخشنود و ناسازگار طبع (نه طبيعت بدن) است به عنوان اذيت از آن ياد شده است (التحقيق، ج 7ص 25 و ج 1 ص 65) و خداوند در قرآن مي فرمايد: و يسالونك عن المحيض قل هو اذي؛ و درباره حيض از تو مي پرسند بگو آن اذيت است. (بقره آيه 222)
اذيت و آزار به اشكال مختلفي چون جسمي مانند قطع عضو و شكنجه هاي بدني و نيز روحي و رواني مانند تمسخر و تهمت بروز و ظهور مي كند و واژه اذيت براي بيان اين معاني و مفاهيم نيز به كار رفته است.
واژه اذيت به معناي ناراحتي و در رنج افتادن در سه مورد حيض (بقره آيه 122) رنج و بيماري (بقره آيه 196) ويا عوامل اذيت مانند كك و شپش همان) و سنگيني سلاح و اذيت شدن به بارندگي و مانند (نساء آيه 102) به كار رفته است.
در اين نوشتار تنها به واژه اذيت پرداخته نمي شود، بلكه همه واژگاني كه مفهوم سه گانه آزاررساني اخلاقي، روان شناختي و جامعه شناختي را بيان مي كند، مورد نظر است.

ريشه ها و عوامل آزاررساني

1- اختلاف عقايد

قرآن در آيات متعدد به ريشه ها و عوامل آزاررساني توجه مي دهد. از جمله عواملي كه قرآن براي آزاررساني بيان مي كند، ريشه عقيدتي است. به اين معنا كه اختلاف عقايد موجب مي شود كه فرد و يا جامعه اي نسبت به ديگري موضع خصمانه بگيرد و به صورت آزاررساني آن را بروز دهد. قرآن با گزارش كاملي از وضعيت پيامبران و رفتارهاي مخالفان و دشمنان ايشان بيان مي دارد كه علت و ريشه اصلي همه اذيت و آزارهاي مخالفان پيامبران، اختلاف عقيده بوده است. ستيز عقيدتي كافران و مشركان آنان را وامي داشت تا به آزاررساني به پيامبران بپردازند. (بروج آيه 8 و نيز اعراف آيه 126)

2- محبت به دنيا

از ديگر ريشه هاي آزاررساني از ديدگاه قرآن، محبت به دنياست؛ زيرا در نگره قرآني محبت به دنيا ريشه و عامل همه كژ روي هاست (بقره آيه 212؛ آل عمران آيه 185 و 186)؛ چنان كه روايات بسياري به اين مسئله توجه مي دهد و از محبت به دنيا به عنوان مهم ترين عامل ياد مي كند و بر نقش محوري آن تأكيد مي ورزد. (كافي، كليني، ج1 ص 131؛ خصال، شيخ صدوق، ج 1 ص 25)

3- ناشكيبايي و زياده خواهي

ناشكيبايي و نوعي زياده خواهي از عوامل ديگر آزاررساني ياد مي شود؛ چنان كه قرآن در سوره بقره آيه 61 اين عامل را علت اصلي آزاررساني بني اسرائيل به حضرت موسي(ع) برمي شمارد.

4- بهره گيري از دسترنج ديگران

از علل و عوامل ديگري كه قرآن بدان اشاره مي كند، بهره گيري از دسترنج ديگري و غارت و فساد در زمين است كه مي توان آن را نيز به مسئله فزون خواهي و دنياطلبي بشر برگرداند. (كهف آيه 94) همين مسئله نيز ريشه برخي از خودآزاري هاست؛ زيرا به جهت زياده خواهي و دنياطلبي انسان گرفتار نوعي حسادت نسبت به ديگري مي شود و از آن جايي كه نمي تواند مطلوبش را به دست آورد، به خودآزاري روي مي آورد.

5- حسادت

حسادت كه خود نوعي خودآزاري است در بيان قرآني عاملي براي آزاررساني و خودآزاري ذكر شده است. اين مسئله را مي توان در داستان هابيل و قابيل ردگيري كرد. اين گونه است كه رنج بردن از نعمت هايي كه در اختيار ديگران است موجب مي شود تا زمينه خودآزاري و ديگر آزاري حتي در سطح قتل در اين انسان رشد كند. قتل هابيل به دست برادرش قابيل و نيز به چاه انداختن يوسف از سوي برادران از اين عامل حكايت مي كند.
قرآن بخشي از اذيت و آزارهاي اهل كتاب به ويژه يهوديان را به مسلمانان، از حسادت آنان نسبت به نعمت هدايت مسلمانان دانسته است. (نساء آيه 54)
در حقيقت اين مواردي كه در قرآن به عنوان موارد عيني و شواهد گزارش مي شود به عنوان مصداق است؛ بنابراين در موارد ديگر نيز آن را مي توان تعميم داد و عوامل پيش گفته را در موارد ديگر خودآزاري و ديگرآزاري ردگيري و جست و جو كرد.

6- خود برتر بيني

عامل مهم ديگري كه قرآن به عنوان ريشه و عامل آزاررساني از آن ياد مي كند، خود برتر بيني است. اين صفت ناپسند خود سبب آزاررساني به ديگران تلقي شده است كه به شكل و گونه هاي مختلفي ظهور مي كند. روي گرداني از حق، غرور بي جا (لقمان آيه 18) تمسخر (حجرات آيه 11) ترش رويي با مستمندان (عبس آيه 1 و 2)، بهره كشي و به كارهاي دشوار واداشتن (استعمار) و كشتن كودكان و فرزندان و جزيه به ناحق گرفتن و سلب رفاه و آسايش و رفتار فرعوني (اعراف آيه 129) از عوامل ديگر آزاررساني است كه قرآن به آن توجه مي دهد.
برخي عواملي چون برتري نژادي، رنگ پوست و مانند آن را به عنوان عوامل آزاررساني بيان مي كنند ولي به نظر مي رسد كه ريشه آن را مي بايست در عامل خود برتربيني جست و به آن بازگرداند.

7- شيطان و ابليس

عوامل ديگري را قرآن شناسايي و تبيين مي كند كه برخي از آن ها عوامل دروني و برخي ديگر از عوامل بيروني هستند. البته زمينه و بستر بيشتر اين عوامل بيروني و تأثيرگذاري آن را بايد در عامل و يا عوامل دروني انسان جست. به عنوان نمونه شيطان و ابليس به عنوان عامل بيروني زماني مي تواند به عنوان عامل عمل كند كه بستري مناسب و زمينه مساعدي در انسان وجود داشته و انسان تحت وسوسه هاي شيطاني به اذيت و آزار خود و يا ديگري بپردازد. شيطان به عنوان دشمن آشكار (بقره آيه 168) همواره از راه وسوسه (ناس آيه 5) و زينت دادن زشتي ها و رذايل به عنوان امور زيبا و پسنديده (محمد آيه 25) به عنوان عامل بيروني وارد ميدان مي شود و با وسوسه كردن بشر وي را به آزاررساني ترغيب و تشويق مي كند تا به اين وسيله به هدف خود كه گمراهي انسان است، برسد و راه خوشبختي وسعادت را بر انسان ببندد. (اعراف آيه 27)
ايجاد عداوت و دشمني، تقويت نفاق و كينه و جدايي ميان انسان ها (مائده آيه 91 و يوسف آيه 100) و ايجاد اختلالات عقلاني در بشر (بقره آيه 275) هر چند خود عاملي براي اذيت انسان است، زمينه و بستر آزاررساني به ديگران را در فرد فراهم مي سازد. اين گونه است كه انسان در دام شيطان مي افتد و خود عاملي براي آزاررساني ديگران مي شود (ص آيه 41)
عوامل ديگري چون جهل، شراب خواري، قمار و ابزارهايي از اين دست، زمينه هاي آزار شخص و ديگران را فراهم مي آورد كه همه تحت تاثير وسوسه شيطاني انجام مي شود. (مائده آيه90)
علامه طباطبايي در كتاب گران سنگ الميزان افزون بر عوامل يادشده، برخي از عوامل ديگر چون زلزله و سيل و خشك سالي را به عنوان عوامل آزار و اذيت انسان برمي شمارد و در نهايت به اين نتيجه مي رسد كه اين عوامل در حقيقت به خود مردم بازمي گردد و يا به منظور انتباه و بيداري مردمان انجام مي شود. (الميزان ج3 ص180 و نيز ج13 ص341 و نيز ج5 ص8 تا 14 و نيز ج17 ص209)

آثار آزاررساني

بي گمان هر كنشي واكنشي دارد و آثار آن در دنيا و آخرت و نيز در امور مادي و معنوي شخص بروز مي كند. قرآن با توجه به بينش و نگرش توحيدي، بازتاب هاي هر كاري را گوشزد مي كند و از مردمان مي خواهد به آثار و برآيند هر عمل و كنشي توجه داشته باشند. به عنوان نمونه بازتاب عمل حسادت كه عملي دروني و رواني است و گاه به شكل كنش در حوزه بيرون ظهور مي كند، به دو شكل آثار وضعي و طبيعي و پيامدهاي اخروي نمايان مي شود. (فاطر آيه43) آثار وضعي و طبيعي عمل حسادت، اين است كه فرد خود را در حالتي قرار مي دهد كه افسردگي و ناراحتي هاي روحي و رواني از آن جمله است. اين زيان حسادت است كه به طور طبيعي در خود انسان بروز مي كند و از سوي مومنان مورد شماتت و سرزنش قرار مي گيرد. افزون بر اين حسادت موجب مي شود تا در آخرت نيز از زيان آن در امان نماند. (بقره آيه262)
قرآن آن چنان به مسئله دوري و پرهيز از آزار و اذيت توجه مي دهد كه حتي انفاق و كمك هاي بشردوستانه اي كه همراه با منت و آزار و اذيت مردمان باشد، بي فايده و بيهوده برمي شمارد و از مومنان مي خواهد تا به دور از هرگونه منتي كمك و امدادرساني ها انجام شود؛ زيرا منت گذاري خود آزاررساني روحي ديگران است كه از ارزش عمل نه تنها مي كاهد بلكه آن را به هيچ تبديل مي سازد. (همان) آزار زباني كه انسان نسبت به ديگران حتي در صورت انفاق و كمك انجام مي دهد مي بايست مورد بازخواست قرار گيرد و آزاررسان سرزنش و نكوهش شود.
آزارهاي روحي كه به شكل تهمت، تجسس، غيبت و مانند آن صورت مي گيرد، در دنيا و آخرت آثار خود را نشان مي دهد (احزاب آيه57) و تهمت زنندگان از سوي خداوند مورد لعن و نفرين قرار مي گيرند. (نور آيه23)

راهكارهاي قرآني براي رهايي از آزار

از آن جايي كه برخي از اشخاص گرفتار بيماري خودآزاري و يا ديگرآزاري هستند و نمي توان از شر و آزار ايشان در امان ماند، قرآن راهكارهايي را براي رهايي از آزار ديدن و گريز از آن بيان مي كند. به عنوان نمونه زنان همواره در معرض خطر آزار و اذيت مردان قرار مي گيرند. از اين رو براي رهايي از آزار و در امنيت قرار گرفتن قرآن اموري را به عنوان راهكار بيان مي كند تا از آسيب در امان مانند. از جمله راهكارهاي قرآني براي امنيت بخشي به زنان اين است كه زنان افزون بر عفت باطني و رعايت آن با استفاده از پوشش حجاب خود را از آزار ديگران در امان نگه دارند. پوشش كامل موجب مي شود تا ازعوامل تحريك دور شوند و مردان را به سوي خود نكشانند. رعايت پوشش ظاهري همراه با متانت در راه رفتن و سخن گفتن راهكارهاي قرآني است كه براي رهايي از آزار توصيه و سفارش شده است. (نگاه كنيد الفرقان ج21 ص802 و تفسير كبير فخر رازي ج25 ص032 و نيز آيات مربوطه و يا مرتبط چون احزاب آيه95 و سوره نور)
قرآن در صورتي كه منشأ آزار عقيده ستيزي طرف مقابل است از راهكارهاي ديگري براي رهايي از اذيت و آزارهاي روحي و بدني استفاده مي كند. به منظور رهايي از فشارهاي مخالفان و دشمنان شخص مومن مي تواند از ابزار تقيه استفاده كند و با نهان كردن دين و مذهب خود، جان و مال و عرض خود را از خطر تعرض دور نگه دارد. از اين رو پنهان ساختن باور دروني و عدم اظهار آن در شرايط قدرت داشتن مخالفان و دشمنان و اعمال نفوذ آن جايز شمرده شده است (نحل آيه106) در برخي از روايات تقيه نه تنها جايز بلكه در برخي موارد براي رهايي از آزار ديگران واجب شمرده شده است. (وسايل الشيعه ج16 ص210)
هجرت و كوچ نيز از ديگر راهكارهاي قرآني براي فرار و گريز از آزاررساني ديگران مطرح شده است. بر اين اساس است كه مسلمانان صدر اسلام از مكه به مدينه كوچ كردند تا از آزار دشمنان در امان باشند. البته در شرايطي بهترين مقابله با آزاررساني مقابله به مثل است و در صورت امكان مي توان با آنان مقابله كرد واجب است كه شخص چنين كند. (حج آيه39)
شكيبايي و پناه بردن به خدا نيز از راهكارهاي ديگري است كه موجب مي شود كه روحيه فرد آزارديده تقويت شود و از مشكلات روحي و رواني آزار در امان ماند. (آل عمران آيه186 و اعراف آيه 129 و احزاب آيه48)

سجاد باقري - روزنامه کیهان - شماره18836

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مقايسه بين برهان صديقين فلاسفه اسلامى و وجود شناختى فلاسفه غرب بر اثبات وجود خدا

محمد محمد رضايى

بعضى چنين مى‏پندارند كه در حوزه و تمدن اسلامى، فلسفه خاص و مستقلى نداريم، هرچه داريم بازگويى همان مسائل فلسفى گذشته است. يا به تعبيرى همان فلسفه يونانى اسكندرانى است كه لباس عربى به تن كرده است.

ولى فلسفه اسلامى اگر از منظر خاص خود و در پرتو كل سنت فلسفى اسلامى كه يك تاريخ مستمر و طولانى دوازده قرنه داشته و هنوز هم مطرح و زنده است نگريسته شود، مانند هر امر ديگر اسلامى مشخص مى‏شود كه ريشه در قرآن و احاديث دارد و از اتقان و ظرافت‏خاصى برخوردار است. و اسلامى بودن فلسفه اسلامى نه تنها به خاطر اين واقعيت است كه در جهان اسلام و توسط مسلمانان پرورانده شده است، بلكه به خاطر اين است كه اصول و الهام بسيارى از مسائل فلسفى خود را از منابع اسلامى اخذ كرده است.

مسلمانان، سر آغاز حكمت و فلسفه را از پيامبران دانسته‏اند و معتقدند فلسفه و حكمت از مشكات نبوت ناشى مى‏شود و هرمس حكيم را با ادريس پيامبر يكى دانسته‏اند.

هدف از اين مقاله مقايسه بين دو ديدگاه در باب يكى از براهين اثبات وجود خداست. در يك طرف نگرش فيلسوفان اسلامى و در طرف ديگر نگرش فيلسوفان مغرب زمين است. همواره در مقايسه‏ى دو تفكر است كه قدر و منزلت تفكرى مشخص مى‏شود چنانچه از حضرت على عليه السلام نقل شده است: اضربوا بعض الراي ببعض فانه يتولد منه الصواب.(غرر الحكم).

به اين خاطر ابتدا تقريرهاى مختلف برخى از فيلسوفان اسلامى از برهان صديقين و سپس تقريرهاى مختلف برهان وجود شناختى فيلسوفان غربى را مى‏آوريم و در پايان به مقايسه مى‏پردازيم.

برهان صديقين از ديدگاه فيلسوفان اسلامى

انواع براهين اثبات وجود خدا

براهين اثبات وجود خدا را به لحاظى به دو دسته تقسيم كرده‏اند. يك دسته از براهين، مخلوقات را واسطه‏ى استدلال قرار مى‏دهند و با كمك مخلوقات به خداوند مى‏رسند. ولى در دسته ديگر از براهين، مخلوقات واسطه‏ى اثبات وجود خدا نيستند بلكه از خود حقيقت هستى و مفهوم هستى به خدا مى‏رسند. براهين دسته اول را انى و براهين دسته دوم را لمى يا شبه انى خوانده‏اند.

برهانى را كه اينك در صدد نقل، نقد و بررسى آن هستيم يعنى برهان صديقين و وجود شناختى از نوع دوم مى‏باشند.

برهان صديقين

برهان صديقين، برهانى است كه براى اثبات حق تعالى از خود ذات حق به ذات حق استدلال مى‏شود و از چيزى غير از حق تعالى بر ذات او استدلال نمى‏شود و به اشكال متفاوتى بيان شده است كه ما به مهمترين آنها اشاره مى‏كنيم:

1. برهان صديقين از نظر ابن سينا

اصطلاح برهان صديقين را نخستين بار ابن سينا بر برهان اختصاصى خود بر اثبات وجود خدا اطلاق كرد.

او اين برهان را در اشارات چنين تقرير مى‏كند.

موجود يا واجب است و يا ممكن الوجود، اگر واجب الوجود است كه مطلوب ما ثابت مى‏شود و اگر ممكن الوجود است وجود ممكن براى موجود شدن احتياج به مرجح دارد. حال اگر مرجح ممكن باشد دوباره خود احتياج به مرجح ديگرى دارد و همين‏طور تا بى‏نهايت ادامه دارد. و چون دور و تسلسل باطل است‏بايد به مرجحى برسيم كه ديگر ممكن نباشد بلكه واجب باشد و اين واجب الوجود همان خداست.

او بعد از تقرير برهان مى‏فرمايد:

«تامل كيف لم يحتج‏بيانا لثبوت الاول و وحدانيته و براءته عن الصمات الى تامل لغير نفس الوجود ولم يحتج الى اعتبار من خلقه و فعله و ان كان ذلك دليلا عليه، لكن هذا الباب اوثق و اشرف، اي اذا اعتبرنا حال الوجود يشهد به الوجود من حيث هو وجود و هو يشهد بعد ذلك على سائر ما بعده في الواجب والى مثل هذا اشير في الكتاب الالهي «سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق‏». اقول: ان‏هذا حكم لقوم ثم يقول:«او لم يكف بربك انه على كل شي‏ء شهيد» اقول: ان‏هذا حكم للصديقين الذين يستشهدون به لا عليه‏». (1)

تامل كن كه چگونه در اثبات مبدا اول و وحدانيت و يكتايى وى و پاكيش از عيبها بيان ما به تامل چيز ديگر جز خود وجود نياز نداشت؟و چگونه بيان ما در اين باب به ملاحظه مخلوق و فعل او محتاج نشد، و اگر چه آن هم بر وجود او دليل است؟ و لكن اين روش محكمتر و شريفتر است‏يعنى ملاحظه كردن حال هستى از آن روى كه هستى است، بر وجود واجب تعالى گواهى مى‏دهد چنان‏كه هستى او بر ساير هستيها كه بعد از او قرار گرفته‏اند گواهى مى‏دهد.

و اين آيه كه «به زودى نشانه‏هاى خودمان را در آفاق و نفسهاى آنها نشان خواهيم داد تا وجود حق بر آنها روشن گردد» در كتاب الهى به همين مطلب اشاره است، مى‏گويم: اين حكم مخصوص جماعتى است. وبعد از آن مى‏فرمايد:«آيا براى اثبات خدا كافى نيست كه او بر هر چيزى گواه است‏»، مى‏گويم: اين حكم صديقين است كه به او استشهاد مى‏كنند نه از هستى ساير موجودات بر هستى او.

بعضى، از جمله صدر المتالهين (ملا صدرا) بر اين عقيده‏اند كه برهان شيخ، برهان صديقين نيست; زيرا كه در برهان صديقين نظر به حقيقت وجود مى‏شود و حال آن‏كه در برهان ابن سينا نظر به مفهوم وجود شده است.

صدر المتالهين در اسفار مى‏فرمايد:...هذا المسلك (يعنى برهان شيخ الرئيس) اقرب المسالك الى منهج الصديقين و ليس بذلك كما زعم، لان‏هناك يكون النظر الى حقيقة الوجود، و هاهنا يكون النظر في مفهوم الوجود.

ولى به نظر مى‏رسد كه ابن سينا فقط از صرف مفهوم وجود به خدا نمى‏رسد بلكه از مفهوم وجود از آن نظر كه حاكى و مشير به حقيقت وجود است، شروع مى‏كند. به اين اعتبار مى‏توان آن را جزء براهين لمى يا شبه لمى يا صديقين قرار داد كه مخلوقات واسطه‏ى اثبات وجود خالق نيستند.

برهان صديقين از نظر صدر المتالهين (ملا صدرا)

صدر المتالهين در اسفار برهانى را ارائه مى‏دهد كه مى‏گويد اين برهان، برهان صديقين است و در عبارتى مى‏فرمايد:

«واعلم ان الطرق الى الله كثيرة لانه ذو فضائل و جهات كثيرة «ولكل وجهة هو موليها» لكن بعضها اوثق و اشرف و انور على بعض و اسد البراهين و اشرفها اليه هو الذي لا يكون الوسط في البرهان غيره بالحقيقة، فيكون الطريق الى المقصود هو عين المقصود و هو سبيل الصديقين الذي يستشهدون به تعالى عليه ثم يستشهدون بذاته على صفاته و بصفاته على افعاله واحدا بعد واحد».

بدان كه راهها به سوى خدا فراوان است; زيرا او داراى فضائل و كمالات متعددى است «و هر طايفه‏اى قبله‏اى دارد كه خداوند آن را تعيين مى‏كند». ولى بعضى از اين راهها محكم‏تر، بهتر و نورانى‏تر از بعض ديگر است. و محكمترين و بهترين برهان، برهانى است كه حد وسط آن غير از واجب نباشد. در اين صورت راه با مقصد يكى خواهد بود. و آن راه صديقين است كه آنان از خود او بر خودش استشهاد مى‏كنند و سپس از ذات بر صفات و از صفات بر افعال و سپس در ادامه مطرح مى‏كند كه اين آيه قرآنى بر اين برهان اشاره دارد:«او لم يكف بربك انه على كل شي‏ء شهيد».

اما تقرير برهان صديقين

در اين برهان ملا صدرا از حقيقت هستى و وجود به ضرورت و وجوب آن پى مى‏برد كه توضيح آن احتياج به چند مقدمه دارد:

الف. اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت; پس از آن كه پذيرفتيم كه واقعياتى در خارج وجود دارند و ما از هر يك از اين واقعيات دو مفهوم در ذهن خود انتزاع مى‏كنيم: يكى وجود و ديگرى ماهيت. و در جاى خود به اثبات رسيده است كه اقعيت‏خارجى مصداق و ما بازاء وجود است و ماهيت امر اعتبارى است كه از حد واقعيت‏خارجى انتزاع مى‏شود.

ب. تشكيك وجود; صدر المتالهين عقيده دارد كه وجودهاى خارجى چه قوى و چه ضعيف، چه علت و چه معلول همه مراتب يك حقيقت هستند; و مابه الاختلاف و مابه الاشتراك از يك جنس است كه به آن تشكيك وجود مى‏گويند.

ج. بساطت وجود; وجود، حقيقت‏بسيطى است كه نه جزء دارد و نه جزء چيزى است، چون چيزى غير از وجود نداريم.

د. ملاك نياز معلول به علت; ملاك نياز معلول به علت همان ربطى بودن وجود آن نسبت‏به علت و به عبارت ديگر ضعف مرتبه وجود آن است. و تا كمترين ضعفى در موجودى وجود داشته باشد بالضروره معلول و نيازمند به موجود عاليترى خواهد بود و هيچ‏گونه استقلالى از آن نخواهد داشت.

بر اساس اين مقدمات چهارگانه برهان صديقين از نظر ملا صدرا چنين تقرير مى‏شود:

مراتب وجود به استثناى عاليترين مرتبه آن كه داراى كمال نامتناهى و بى نيازى و استقلال مطلق مى‏باشد، عين ربط و وابستگى است; و اگر آن مرتبه اعلى تحقق نمى‏داشت، ساير مراتب هم تحقق نمى‏يافت; زيرا لازمه فرض تحقق ساير مراتب بدون تحقق عاليترين مرتبه وجود اين است كه مراتب مزبور مستقل و بى‏نياز از آن باشند، در حالى كه حيثيت وجودى آنها عين ربط و فقر و نيازمندى است. (2)

به عبارت ديگر اگر همه مراتب مادون كه همه وابسته و عين ربطااند به يك وجود مستقل و غنى منتهى نشوند لازم مى‏آيد كه آن مراتب مادون نيز متحقق نشود، ولى چون وجودات وابسته وجود دارند بايد وجود مستقل غنى نيز وجود داشته باشد;زيرا چگونه وجود ربط بدون مستقل تحقق پيدا مى‏كند.

اين برهان علاوه بر اين كه از مزاياى برهان ابن سينا برخوردار است از چند هت‏بر آن برترى دارد:

1. در اين برهان نيازى به ابطال دور و تسلسل نيست‏بلكه خودش برهانى بر ابطال تسلسل و علل فاعلى نيز هست.

2. به كمك اين برهان نه تنها وجود خدا را بلكه صفات كماليه او نيز قابل اثبات است مانند وحدت كمال، فعليت و استغنا، و....

تقرير برهان صديقين از نظر حاج ملا هادى سبزوارى

مرحوم حاجى سبزوارى اين برهان را در حواشى خود بر اسفار چنين تقرير مى‏كند:

«محكمترين و كوتاهترين تقرير برهان صديقين آن است كه بعد از اثبات اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت گفته شود كه حقيقت وجود كه همان واقعيت و عينيت است، حقيقت صرف و مرسله‏اى است كه محال است عدم را بپذيرد.

زيرا هيچ مقابلى مقابل خود را نمى‏پذيرد.(يعنى وجود، مقابل خود را كه عدم است نمى‏پذيرد و عدم مقابل خود را كه وجود است نمى‏پذيرد. يا به عبارت ديگر: هيچ ضدى، ضد خود را نمى‏پذيرد).

اين حقيقت مرسل كه ممتنع است عدم را بپذيرد واجب الوجود بالذات است، پس حقيقت وجود كه مرسل، مطلق، و يا صرف است، واجب الوجود بالذات است و همين مطلوب ماست‏». (3)

تنها مبادى تصديقيه‏اى كه در برهان صديقين از نظر حاجى سبزوارى به كار رفته همان اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت است. البته مبادى تصوريه آن از قبيل وجوب ذاتى و ضرورت ازليه بايد قبلا روشن شود.

برهان صديقين از نظر علامه طباطبايى

علامه طباطبايى تقرير خود را از برهان صديقين در پاورقى اسفار و جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم به اين صورت بيان مى‏دارد:

«وهذه هي الواقعية التي ندفع بها السفسطة و نجد كل‏ذي شعور مضطرا الى اثباتها، وهي لا تقبل البطلان و الرفع لذاتها حتى ان فرض بطلانها و رفعها مستلزم لثبوتها ووضعها، فلو فرضنا بطلان كل‏واقعية في وقت او مطلقا كانت‏حينئذ كل‏واقعية باطلة واقعا.وكذا السوفسطي لو راى الاشياء موهومة او شك في واقعيتها فعنده الاشياء موهومة واقعا و الواقعية مشكوكة واقعا ( اي هي ثابتة من حيث هي مرفوعة)، واذا كانت اصل الواقعية لا تقبل العدم و البطلان لذاتها فهي واجبة بالذات، فهناك واقعية واجبة بالذات والاشياء التي لها واقعية مفتقرة اليها في واقعيتها قائمة الوجود بها و من هنا يظهر للمتامل ان‏اصل وجود الواجب بالذات ضروري عند الانسان، و البراهين المثبتة له تنبيهات بالحقيقة‏». (4)

واقعيت هستى، واقعيتى است كه با آن سفسطه را رد مى‏كنيم و مى‏يابيم كه هر موجود با شعورى ناگزير از اثبات آن است; اين واقعيت هستى، ذاتا زوال و رفع را نمى‏پذيرد. حتى فرض زوال و رفع آن مستلزم ثبوت و وضع آن است. (حتى اگر فرض كنيم واقعيت زايل شده است، در فرض بطلان و زوال هم او را تصديق كرده‏ايم) يعنى اگر زوال و بطلان همه واقعيتها را در لحظه‏اى يا مطلقافرض كنيم، در اين صورت هر واقعيتى واقعا باطل و زايل شده است نه به طور مجازى و وهمى.

همچنين اگر سوفسطايى اشياء را موهوم مى‏پندارد، يا در واقعيت آنها شك مى‏كند، نزد او واقعا اشياء موهوم و مشكوك هستند.(در كنار زوال و رفع واقعيت آن را اثبات كرده‏ايم) و چون اصل واقعيت ذاتاعدم و بطلان را نمى‏پذيرد پس واجب الوجود بالذات است. پس واقعيتى كه واجب الوجود بالذات است اثبات شد. و اشيايى كه واقعيت دارند در هستى خود محتاج و قائم به واجب الوجود هستند.(يعنى وقتى در واقعيت اشياء نظر مى‏كنيم مى‏بينيم يا سابقه زوال يا لاحقه زوال دارند و از اينجا مى‏فهميم كه اينها واجب الوجود بالذات نيستند بلكه به واقعيت مطلق و واجب، قيام دارند) پس روشن شد كه اصل وجود واجب الوجود بالذات، براى انسان ضرورى است و براهينى كه بر وجود او اقامه شده است در حقيقت منبهات هستند.

تقرير برهان صديقين از نظر علامه از دو تقرير ديگر كوتاهتر است، زيرا نيازى به هيچ مسئله فلسفى ندارد، نه به مقدمات تقرير ملا صدرا و نه به مقدمه تقرير حاج ملا هادى سبزوارى.

به طور خلاصه برهان علامه چنين است: پذيرش اصل واقعيت در مقابل سفسطه امرى بديهى است چون همين كه خواستيم واقعيت را اثبات كنيم معلوم مى‏شود انديشه‏اى و گوينده‏اى و شنونده‏اى است و اصل واقعيت زوال ناپذير است; زيرا اگر اين واقعيت در شرايطى و يا زمانى زوال پذير است، يك زمان و يا شرايطى است كه در آن موقع زوال پذير مى‏شود. پس از فرض زوال، ثبوت آن لازم مى‏آيد. در اين حال زوالش مستحيل بالذات است و ثبات و تحقق آن ضرورت ازليه مى‏شود.

برهان وجودى (هستى شناختى يا انتولوژى) متفكران غربى

1. برهان وجودى آنسلم

Ontological Atgument

قديس آنسلم(1033 1109) يكى از معروفترين متكلمان و فيلسوفان قرون وسطى است وى در شهر «آوستا» در ايالت پيدمونت‏به دنيا آمد و راهب كليسا شد و در سال 1093 تا سال 1109 سر اسقف كانتربرى شد. او را گاهى پدر اسكولاستيسيزم (مكتب اصحاب مدرسه) ناميده‏اند. وى را بايد پايه‏گذار برهان وجودى در فلسفه غرب بدانيم البته خود او برهان وجودى را به كار نبرده است و اين تعبير را براى نخستين بار كانت‏به كار برده است هر چند پيش از وى كريستيان ولف لفظ وجود شناسى را مصطلح كرده بود. (5)

قديس آنسلم دو نوع برهان وجودى اقامه كرده است كه نتايج آنها يكسان نيست و مقدماتشان نيز اندكى تفاوت دارند گويى وى نخست‏برهان اول را اقامه كرده است آنگاه به نقص آن پى برده و در صدد اصلاحش بر آمده است. برهان اول اثبات مى‏كند كه از صرف تصور خداوند، وجود وى لازم مى‏آيد ولى برهان دوم علاوه بر وجود، وجوب وجود و ضرورت وجود او را اثبات مى‏كند.

1. تقرير اول: او مى‏گويد: مسلماخدا وجود دارد اگر چه احمق در قلبش گفته است كه خدا وجود ندارد.

او در پروسلوگيون دوم برهان خود را با تصور خدا «به عنوان چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد» آغاز كرده است. از آنجا كه داشتن تصور چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد مستلزم اين است كه حد اقل در اذهان ما به عنوان يك واقعيت ذهنى وجود داشته باشد. سؤال اين است كه آيا اين تصور، وجود خارجى نيز دارد؟ آنسلم چنين استدلال مى‏كند كه چنين موجودى بايد در خارج نيز وجود داشته باشد. چه در غير اين صورت ما مى‏توانيم دوباره چيزى را كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد، تصور كنيم و اين خلف است. بنابر اين آن چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد بايد وجود واقعى يا خارجى هم داشته باشد.

او در عبارتى مى‏فرمايد: حتى احمق مى‏پذيرد كه چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد حداقل در ذهن وجود دارد; زيرا هنگامى كه او اين جمله را مى‏شنود مى‏فهمد. هر آنچه فهميده مى‏شود در ذهن و فهم وجود دارد و مسلما آن چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد نمى‏تواند فقط در ذهن وجود داشته باشد; زيرا اگر فرض كنيم فقط در ذهن وجود دارد، مى‏توان همان چيز را طورى تصور كرد كه هم در ذهن و هم در خارج وجود دارد پس اين دومى بزرگتر از اولى است و اين خلف است. (6)

2. تقرير دوم: آنسلم در تقرير دوم علاوه بر اثبات وجود خدا به ضرورت و بى همتايى وجود او نيز اشاره مى‏كند; يعنى بر غير قابل تصور بودن عدم وجود خدا اشاره دارد. اين تقرير به صورت مختصر چنين است:

الف. منطقا ضرورى است كه هرچه براى مفهوم موجود واجب، ضرورت دارد، مورد تصديق قرار گيرد.

ب. وجود واقعى منطقا براى مفهوم موجود واجب، ضرورت دارد.

ج. بنابر اين منطقا ضرورى است اذغان كنيم موجود واجب وجود دارد.

همين برهان در قالبى منفى اين‏گونه مطرح مى‏شود:

الف. منطقا غير ممكن است كه آنچه براى مفهوم موجود واجب ضرورى است مورد انكار قرار گيرد (زيراگفتن اين‏كه آنچه ضرورى است، ضرورى نيست متضمن تناقض خواهد بود).

ب. وجود واقعى منطقا براى مفهوم موجود واجب، ضرورى است.

ج. بنابر اين منطقا غير ممكن است كه وجود واقعى موجود واجب، مورد انكار قرار گيرد.

و يا به تعبيرى مى‏گويد: چيزى كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد به صحيح‏ترين و كاملترين نحو وجود دارد، زيرا هر چيزى را كه بتوان بدون وجود تصور كرد وجود براى آن به صورت امكانى است. چيزى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد، نمى‏تواند تصور شود كه وجود نداشته باشد(پس وجودش ضرورى است) زيرا آنچه را كه بدون وجود نتوان تصور كرد از آن كه بتوان بدون وجود تصور كرد، كاملتر است، بنابر اين فقط آنچه كه بدون وجود نتوان تصور كرد با مفهوم چيزى كه بزرگتر از آن نتوان تصور كرد، مناسب است.

او در ادامه مى‏گويد اگر چنين وجودى را بتوان تصور كرد، آن بايد وجود داشته باشد، زيرا تصور وجودى سرمدى كه وجودش در نقطه‏اى پايان پذيرد يا هنوز به وجود نيامده باشد، فى‏نفسه متناقض است. (7)

انتقاد گونيلو

نخستين نقادى را يك راهب معاصر آنسلم به نام گونيلو براى او فرستاد كه همين انتقاد را هم دو فيلسوف فرانسوى به نام مرسن و گاسندى بر برهان دكارت وارد كرده‏اند. او انتقادات چندى را به برهان آنسلم وارد مى‏كند:

1. ما نمى‏توانيم از وجود چيزى در ذهن، وجود خارجى آن را نتيجه بگيريم، زيرا اگر اين امر صحيح باشد ما مى‏توانيم با چنين استدلال، ثابت كنيم كه اشياء غير واقعى وجود دارند. مثلا مى‏توان شبيه برهان وجودى آنسلم را براى وجود جزيره‏اى كه كاملتر از آن وجود ندارد فرض كرد. چنين جزيره‏اى بايد وجود داشته باشد در غير اين صورت كاملترين جزيره نخواهد بود.

و گونيلو مى‏گويد: آنسلم نشان نداده است كه چگونه مفهوم «موجودى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد» از مفاهيم اشياء غير واقعى متمايز است.

2. گونيلو مى‏گويد كه آنسلم به اشتباه فرض كرده است كه ما قادريم خدا را تصور كنيم يا بفهميم.

آنسلم در برابر اين اعتراضات پاسخ مى‏دهد. در جواب اشكال اول مى‏گويد:

فقط در مورد مفهوم خداست كه از تصور آن وجود آن ناشى مى‏شود و نه مفاهيم ديگر; زيرا فقط خدا واجب الوجود است. در جواب اشكال دوم مى‏گويد: ما معناى كلمه خدا را مى‏فهميم و مفاهيم را نبايد بر حسب تصورات حسى فهميد. تصور مفاهيم مجرد، امكان دارد. (8)

انتقاد توماس آكويناس

او براهين را به دو دسته تقسيم مى‏كند: برهان لمى و برهان انى و مى‏گويد: براهينى را كه براى خدا به كار مى‏بريم همه براهين انى‏اند يعنى مخلوقات و آثار خدا ابتدا در تجربه حسى به ما عرضه مى‏شوند و ما با آغاز از آنها و بررسى و تحقيق در منشا ممكن آنها مى‏توانيم دريابيم كه خدا وجود دارد. او معتقد است كه خطاى برهان وجود شناختى اين است كه مبتنى بر اين فرض است كه ما مى‏توانيم صفات خدا را كه موجودى كامل است پيش از آن‏كه بدانيم او وجود دارد، بشناسيم، ولى در واقع صفات خدا را فقط پيش از آن‏كه كسى وجود او را شناخت مى‏تواند بياموزد نه بر عكس. (9)

اشكالات توماس آكويناس و ديگران بر اين برهان باعث‏شد كه اين برهان مدتها مورد غفلت قرار گيرد. اما دكارت بار ديگر آن را در قرن هفدهم مورد توجه قرار داد، و بيشتر بحثهاى دوره بعد بر تدوين دكارتى اين برهان مبتنى است.

تدوين دكارت از برهان وجود شناختى

دكارت ادعا كرده است كه دقيقا همان‏طور كه تصور يك مثلث‏بالضروره متضمن خواص مشخص آن از جمله تساوى مجموع زواياى داخلى آن با دو قائمه است، همچنين تصور موجود كامل مطلق بالضروره متضمن صفت وجود است. تناقض تصور موجود كامل بدون وجود كمتر از تناقض تصور مثلث‏بدون سه زاويه نيست.

دكارت در برابر اين اعتراض كه مى‏گويد: براى اين كه شكلى مثلث‏باشد، داشتن سه زاويه امرى ضرورى است ولى اين نتيجه نمى‏دهد كه مثلث واقعا در خارج تحقق دارد و همچنين در مورد مفهوم كمال مطلق از اين كه وجود براى آن ضرورى است وجود خارجى آن لازم نمى‏آيد.

چنين پاسخ مى‏دهد كه مفهوم يا ماهيت مثلث، شامل صفت وجود نيست ولى تصور ومفهوم كمال مطلق شامل صفت وجود است، و فقط در اين مورد خاص است كه ما محق هستيم وجود را از مفهوم استنتاج كنيم. (10)

برهان وجود شناختى از ديدگاه كانت

كانت در كتاب «يگانه مبناى اثبات وجود خدا» يك برهان وجود شناختى كه كاملا متفاوت از شكل دكارتى است، مطرح كرده است. او در قسمت دوم كتاب، اين برهان را با برهان غايى تكميل مى‏كند. كانت در كتاب «نقد عقل محض‏» برهان وجود شناختى دكارت را مورد نقد و بررسى قرار مى‏دهد و آن را نمى‏پذيرد و حتى بعدها آن نوع برهان وجود شناختى را كه خود اختراع كرده بود در نظر نمى‏گيرد. بلكه با نفى مابعد الطبيعه عقلى‏گرايانه نظرى، آن برهان نيز از بين مى‏رود; زيرا او از نقص بنيادى همه براهين وجود شناختى كه ممكن نيست وجود چيزى را از صرف مفاهيم آن به‏دست آوريم، رنج مى‏برد. (11)

نقادى كانت‏بر برهان وجود شناختى

انتقاد كانت‏بر برهان وجود شناختى بر دو پايه استوار است:

اولا: كانت مى‏گويد، اساس اين برهان اين است كه اگر ما ايده كمال مطلق را در ذهن داريم، متناقض خواهد بود كه بگوييم چنين موجودى وجود ندارد، زيرا مفهوم كمال مطلق ضرورتا شامل محمول هستى و وجود است.

همچنين مى‏گويد: اين استدلال در هيچ جايى اشاره ندارد كه چرا ضرورى است كه موضوع خدا را در ذهن داشته باشيم. درست است كه اگر موضوع را در ذهن داشته باشيم و وجود آن را نفى كنيم گرفتار تناقض مى‏شويم ولى بدون تناقض مى‏توانيم تصميم بگيريم كه از اثبات موضوع و محمول هر دو خوددارى كنيم.

به عبارتى، انكار اين امر كه خدا وجود دارد صرفا انكار يك محمول نيست‏بلكه انكار موضوع و بدان جهت انكار همه‏ى محمول‏هاى آن است. پس اگر ما موضوع و محمول را به نحو يكسان نپذيريم هيچ تناقضى وجود ندارد، زيرا چيزى باقى نيست تا تناقض باشد.

ثانيا: كانت انكار مى‏كند كه وجود يك محمول واقعى باشد پس كانت در حقيقت انكار مى‏كند كه وجود، صفتى يا كمالى از كمالات كمال مطلق باشد، بلكه وظيفه وجود، قرار دادن يك متعلق در برابر مفهوم است نه افزايش محتواى يك مفهوم. پس يك شيى‏ء واقعى و بالفعل از نظر محتوا چيزى بيشتر از يك شيى‏ء ممكن و خيالى ندارد مقدار صد دلار واقعى برابر با صد دلار خيالى است.

كانت در «نقادى عقل محض‏» مى‏گويد: هر تعداد و هر نوع محمولى كه ممكن است در مورد يك شيى‏ء تصور كرد ولى هنگامى كه مى‏گوييم كه اين شيى‏ء هست، كمترين اضافه‏اى به آن شيى‏ء نشده است و الا دقيقا همان چيزى كه وجود دارد نخواهد بود، بلكه چيزى بيشتر از مفهومى كه تصور كرده بوديم خواهد بود. بنابر اين ما نمى‏توانيم بگوييم كه دقيقا متعلق مفهوم ما وجود دارد. اگر ما شيى‏ء ناقصى را تصور كنيم، شيى‏ء ناقص با گفتن اين كه وجود دارد، نقص آن برطرف نمى‏شود، بلكه بر عكس آن شيى‏ء با همان نقصى كه من آن را تصور كرده‏ام وجود دارد، زيرا در غير اين صورت آنچه وجود دارد با آنچه من تصور كرده‏ام متفاوت است.

بنابر اين، هنگامى كه من يك موجودى را به عنوان واقعيت متعالى و بى نقص تصور كنم اين سؤال هنوز باقى است كه آيا چنين تصورى در واقع هم وجود دارد يا نه؟

همچنين او مى‏گويد: قضاياى وجودى تحليلى نيستند كه وجود را از صرف تحليل موضوع به دست آوريم، بلكه تركيبى يا تاليفى‏اند و تنها راه اثبات وجود يا عدم شيى‏ء خاص تجربه است. (12)

انتقاد جان هاسپرز بر برهان وجود شناختى

صفت وجود با ساير صفات تفاوت دارد، تفاوت بين اين‏كه x صفات خاصى دارد و اين‏كه x وجود دارد مى‏تواند به صورت زير مطرح شود:

جانور افسانه‏اى يك شاخ دارد معناى آن چنين است: اگر شيى‏ءااى كه جانور افسانه‏اى است وجود دارد، بنابر اين يك شاخ دارد، و همچنين براى هر صفت ديگر جانور افسانه‏اى وضع به همين صورت است. مطابق همان تحليل هنگامى كه مى‏گوييم جانور افسانه‏اى وجود دارد معناى آن چنين است: اگر چيزى وجود دارد كه جانور افسانه‏اى است پس وجود دارد و اين يك همانگويى و توتولوژى آشكار است.

مسلما هنگامى كه مى‏گوييم جانور افسانه‏اى وجود دارد منظور ما آن توتولوژى آشكار نيست. از اين بدتر، اين مطلب است كه «جانور افسانه‏اى وجود ندارد» معناى آن چنين است اگر جانور افسانه‏اى وجود دارد پس آن وجود ندارد كه اين تناقض ذاتى است.

اما اين قضيه كه جانور افسانه‏اى وجود ندارد مسلما تناقض ذاتى ندارد به اين طريق ما مى‏بينيم گرچه از نظر دستورى اين دو قضيه (جانور افسانه‏اى يك شاخ دارد، و جانور افسانه‏اى وجود دارد) يكسان هستند، ولى در نوع كاملا با هم اختلاف دارند چون تحليلى كه در مورد قضيه اول به كار مى‏رود در مورد قضيه دوم به كار نمى‏رود.

شاخ دار بودن، چهار پا داشتن، سفيد بودن و غيره هر يك از اينها يك صفتند اما وجود داشتن يك صفت نيست. گفتن اين‏كه چيزى وجود دارد مانند اين است كه بگوييم چيزى وجود دارد كه اين صفات را دارد.

بنابر اين برهان وجود شناختى اثبات نمى‏كند كه بزرگترين موجود قابل تصور (بزرگترين موجودى كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد) وجود دارد.

زيرا در آن صورت به نحو صحيحى مى‏توانيم بگوييم كه اگر بزرگترين موجود قابل تصور وجود داشته باشد او وجود دارد. اما اين قضيه يك همانگويى است و به هيچ طريق اثبات نمى‏كند كه چنين موجودى وجود دارد. (13)

انتقاد برتراند راسل

انتقاد راسل از برهان وجودى در تئورى تعاريف او نهفته است، اين تئورى مشتمل بر تحليلى از قضاياى وجودى موجبه و سالبه است.

بر طبق آن هنگامى كه مى‏گوييم « x ها» وجود دارند مثل اين است كه گفته باشيم اشيايى وجود دارند كه ما بازاى تعريف « x ها» هستند و همچنين انكار اين كه « x هايى‏» وجود دارند، بدين معناست كه هيچ شيى‏ءااى كه تعريف x بر آن صادق باشد وجود ندارد.

بنابر اين وظيفه «وجود داشتن‏» اثبات كردن متعلقاتى براى يك مفهوم خاص است.

بنابر اين بحث صحيح كلامى اين‏طور نيست كه يك موجود كامل براى كامل بودن همراه با ديگر صفات، بايد صفت وجود را هم داشته باشد بلكه به اين معناست كه مفهوم موجود كامل يك نمونه و ما بازاء دارد يا نه. و اين مسئله نمى‏تواند به صورت ماتقدم و قبل از تجربه مشخص شود. همان‏گونه كه برهان وجود شناختى اظهار مى‏كند كه توسط بررسى مفهوم خدا چنين انجام داده است.

طبيعت فكر از طرفى و طبيعت جهان خارج از طرف ديگر و نحوه اختلاف بين آنها، آن چنان است كه نمى‏توان هيچ استنتاج معتبرى از تصور نوع خاصى از موجود اين نتيجه را گرفت كه يك ما بازايى هم در خارج دارد.و اين اعتراض منطقى به برهان وجودى است. (14)

برهان وجود شناختى از ديدگاه هارتشورن و مالكولم

بعضى از فيلسوفان معاصر مخصوصا «چارلز هارتشورن‏» و «نورمن مالكولم‏» دومين شكل از برهان وجود شناختى را كه در پروسلوگيون سوم آنسلم و در پاسخ او به گونيلو يافت مى‏شود احيا كرده‏اند. اين برهان بر طبق بازسازى آنان از اين مقدمه شروع مى‏شود كه مفهوم خدا به عنوان وجود سرمدى و قائم بالذات، آن چنان است كه اين سؤال كه آيا خدا وجود دارد، نمى‏تواند به صورت يك مسئله امكانى مطرح شود، بلكه بايد به صورت ضرورت منطقى يا امتناع منطقى باشد. موجودى كه وجود دارد و تصور عدم آن هم ممكن باشد، رتبه‏اى فروتر از خدا خواهد داشت، زيرا فقط وجودى كه ضرورى الوجود است، مى‏تواند آن وجودى باشد كه از آن بزرگتر نتوان تصور كرد، اما اگر چنين موجود ضرورى وجود ندارد، وجود نداشتن آن بايد ضرورى باشد، نه اين كه وجود نداشتن آن ممكن باشد. پس وجود خدا يا منطقا ضرورى است‏يا منطقا ممتنع، ولى محاليت آن اثبات نشده است، يعنى تناقض فى‏نفسه مفهوم چنين وجودى اثبات نشده است، بنابر اين ما بايد نتيجه بگيريم كه خدا ضرورتا وجود دارد.

به نظر مى‏رسد كه آقاى هارتشورن و مالكولم ميان دو معناى ضرورت خلط كرده‏اند كه آن ضرورت منطقى و ضرورت وجودى است. (15)

تقرير آلوين پلانتينجا از برهان وجود شناختى(1932...)

آلوين پلانتيجا ابتدا اعتراضات گونيلو به برهان آنسلم را مورد تجديد نظر قرار داد و سپس رد مى‏كند. طبق نظر پلانتينجا ممكن است موجودى، كمال مطلق داشته باشد. اما اگر موجودى داراى اين خصيصه است، بنابر اين آن موجود آن خصيصه را در هر جهان ممكنى دارد.

او چنين استدلال مى‏كند:اگر ممكن است كه خدا با اين خصيصه وجود داشته باشد، ضرورى است كه خدا وجود دارد البته او اين برهان را مفصلا به صورت قضاياى منطقى در آورده و بعد از آن نتيجه‏گيرى مى‏كند كه از ذكر آن خوددارى مى‏كنيم. (16)

مقايسه بين برهان صديقين فلاسفه اسلامى و وجود شناختى فلاسفه غرب

هميشه در مقايسه دو تفكر است كه اتقان و ظرافت تفكرى بر تفكر ديگر معلوم مى‏شود.

در اين مقايسه بر آن هستيم كه اتقان و عمق تفكر فيلسوفان اسلامى را بر فيلسوفان مغرب زمين بر ملا سازيم.

برهان صديقين دو مزيت‏بر برهان وجود شناختى دارد:

1. ضرورتى كه در برهان وجود شناختى اثبات مى‏شود، ضرورت ذاتيه است، يعنى مادامى كه ذات موضوع يا تصور بزرگترين موجود كامل مطلق در ذهن باشد، حكم بر ضرورت وجود آن مى‏كنيم.

اگر كسى چنين تصورى از موجود كامل مطلق در ذهن نداشته باشد حكم به ضرورت آن هم ديگر وجود ندارد.ولى ضرورتى را كه در برهان صديقين اثبات مى‏شود، ضرورت ازليه است كه حتى از فرض عدم موضوع، باز وجود آن لازم مى‏آيد و محمول در هر صورت براى موضوع ضرورت دارد كه اين تفاوت اساسى بين دو برهان است.

بنابر اين اشكالاتى را كه كانت‏بر برهان وجود شناختى وارد كرده است‏بر برهان صديقين فلاسفه اسلامى وارد نيست واگر كانت‏با برهان صديقين فلاسفه اسلامى آشنا بود، آن اشكالات را بر برهان صديقين وارد نمى‏كرد.

2. در برهان وجود شناختى هنگامى كه مى‏گوييم خدا بالضروره موجود است، ضرورت براى خدا به حمل اولى است. و به حمل شايع خدا ممكن الوجود است چون يكى از مخلوقات ذهنى ماست، پس وجود تصور خدا در ذهن به حمل شايع ممكن الوجود است.

و ما براى اين‏كه وجود خدا را در خارج اثبات كنيم بايد به حمل شايع، ضرورت وجود را براى خدا اثبات كنيم. حمل اولى و مفهومى ضرورت وجود خارجى را براى خدا اثبات نمى‏كند.

اما در برهان صديقين حمل محمول يعنى ضرورت وجود بر موضوع به حمل شايع است، هر چند در برهان صديقين موضوع مفهوم وجود ويا حقيقت وجود است ولى آن مفاهيم حكايت از خارج مى‏كنند و عنوان حاكى و مشير دارد، زيرا ابتدا وجود در خارج (آن چيزى كه سوفسطى انكار مى‏كند) اثبات مى‏شود، سپس مفهومى از آن در ذهن حاصل مى‏شود كه از آن حكايت مى‏كند و بعد ضرورت ازليه را بر آن حمل مى‏كنيم و مى‏گوييم‏«حقيقت وجود ضرورى الوجود است‏به حمل شايع‏» بنابراين واجب الوجود در خارج اثبات مى‏شود.

اما همان‏طور كه قبلا اشاره شد ضرورت وجود در برهان وجود شناختى به حمل اولى است; زيرا خدا يا كمال مطلق كه قبلا در خارج اثبات نشده است كه مفهوم كمال مطلق در ذهن عنوان حاكى و مشير داشته باشد پس در اين برهان خدا به حمل اولى ضرورى الوجود است و به حمل شايع ممكن الوجود.

وحمل اولى و ضرورت مفهومى موضوع را در خارج اثبات نمى‏كند در نتيجه در برهان وجود شناختى نمى‏توان از ذهن به خارج آمد مثل اين‏كه مفهوم وجود را در نظر مى‏گيريم و مى‏گوييم وجود داشتن براى مفهوم وجود ضرورى است و اين ضرورت وجود خارجى را اثبات مى‏كند. و اين تفاوت اساسى ميان دو برهان است.


پى‏نوشت‏ها:

1. بوعلى سينا، اشارات و تنبيهات:3/66.
2. نقل و اقتباس از: صدر المتالهين، اسفار:6/14; آموزش فلسفه، استاد مصباح يزدى: 2/342.
3.صدر المتالهين، اسفار:6/16، پاورقى مرحوم حاجى سبزوارى.
4. صدر المتالهين، اسفار:6/14، پاورقى علامه طباطبايى.
5.
6.
7.پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ترجمه شهيد عليرضا جمالى نسب، محمد محمد رضايى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، ص‏37; نورمن، ال. كيسلر، فلسفه دين، ترجمه حميد رضا آيت اللهى. انتشارات حكمت،ص‏190.
8.
9.اتين ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحى، محمد محمد رضايى، سيد محمود موسوى، ص 83.
10. پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا و فلسفه غرب; دكارت، تاملات در فلسفه اولى، احمد احمدى.
11.
12.
13.
14. پل ادواردز، براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ص 41.
15. همان ماخد، ص 44.
16.

كلام اسلامي-23

http://www.balagh.net/persian/kalam/god/esbat/09.htm

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ترجمه قرآن به فارسي (1)


زبان فارسى دومين زبان جهان اسلام و نخستين زبانى است كه قرآن بدان ترجمه شده است. ازشواهد و روايات تاريخى چنين به نظر مى‏رسد كه سابقه ترجمه قران به زبان فارسى به زمان پيامبر اسلام بازمى گردد . تا كنون بيش از هزار بار قران كريم به زبان فارسى ترجمه شده است از اين رو زبان فارسى اين افتخار را دارد از بين يکصد و شش زبان زنده دنيا که قرآن به آنها ترجمه شده است[1] نخستين و بيشترين ترجمه قران را به نام خود ثبت کند.
با توجه به آمار ترجمه‏هاى فارسى قرآن مى‏توان گفت: از زمان نزول قران ، به طور متوسط هر سال يك بار قرآن به زبان فارسى ترجمه شده است. ايرانيان به واسطه ترجمه‏هاى فارسى قرآن آشنايى گسترده‏اى با پيام الهى يافتند و بسيارى از واژه‏هاى دينى و حِكمى فارسى نيز با بروز در اين ترجمه‏ها از زوال و فراموشى در امان ماند.
ترجمه قرآن به فارسي نه تنها از جهت تعداد و سابقه نگارش، بلكه از لحاظ تنوع در روشها و سبك هاي ترجمه نيز در ميان ساير زبانها بي نظير است. در زبان فارسي قرآن بارها به روش تحت اللفظي، معادل، معنايي، آزاد و ارتباطي ترجمه شده است. وبه سبك هاي گوناگون مانند آهنگين، منظوم، دو زبانه، همراه پا پاورقي هاي تفسيري و غيره ارائه شده است. اين همه نشان توجه و استقبال ويژه ايرانيان و فارسي زبانان به اين كتاب آسماني دارد. از اين رو مترجمان قرآن متناسب با گرايش ها، سليقه ها، و سطوح مختلف علمي به ترجمه قرآن پرداخته اند.

1. پيشينه ترجمه قران به زبان فارسي

ترجمه قرآن ابتدا با احتياط فوق العاده و صدور حكم به حرمت آن مواجه شد اما اين دوران ديرى نپاييد. گرايش به حرمت ترجمه از بيم آن بود كه مبادا به هنگام انتقال دادن معانى قرآن از زبان عربى به زبانى ديگر، بخشى از معانى در جريان انتقال از دست برود، و يا حالت عام و پر احتمال الفاظ و عبارات به تنگنا گرايد. يا در نقل مقصود خلل و اشتباهى رخ دهد و خواننده از فيض آن همه زيبايى‏هاى اصل عربى محروم ماند.[2] پس از طى شدن اين مرحله، ترجمه‏هاى بسيارى از قرآن توسط مفسران و قرآن پژوهان ارائه شد.
نخستين ترجمه قرآن كريم شناحته شده به زبان فارسى، مربوط به قرن سوم يا چهارم هجري است اما اين سخن كه تا سده سوم يا چهارم هجرى هيچ ترجمه‏اى از قرآن به زبان فارسى وجود نداشته است نمى‏تواند صحيح باشد .زيرا مردمي که تشنه آگاهي از دين نو و فهم معاني قرآني بوده اند و بيشتر آنان هم زبان عربي را نمي دانستند مي بايست ترجمه يا ترجمه هايي از قرآن در دست داشته باشند .[3].از اين رو بايد گفت تاريخ نخستين ترجمه قران به زبان فارسى بدرستى روشن نيست و پيش از ترجمه‏هاى كامل و رسمى قرآن، ترجمه گونه هايى پراكنده و غير رسمى از بخش بخش قرآن در ميان ايرانيان رواج داشته است.
نخستين سند تاريخى مكتوب در اين رابطه نامه‏هاى پيامبر اكرم (ص) به زمامداران كشورهاى ديگر از جمله ايران است كه در آن، آيات قرآن توسط سفيران و فرستادگان نبى اكرم ترجمه شده است.
دومين شاهد تاريخى، ترجمه سلمان فارسى از قران است. گرچه برخي ادعا کرده اند که سلمان فارسي تمام قرآن را در زمان پيامبر اكرم[4] يا در زمان خلفاى راشدين[5] به فارسى ترجمه كرده است اما براين مدعا دليلى ارائه نشده است. آنچه شهرت بيشترى دارد اين است كه سلمان سوره حمد را به در خواست ايرانيان به فارسى ترجمه كرد و آنان تا زمانى كه زبانشان به عربى عادت كند در نماز از اين ترجمه استفاده مى‏كردند.[6] اما معلوم نيست اگر تلفظ عبارات عربى بر آنها دشوار بوده است چرا ترجمه همه نماز را از سلمان درخواست نكردند؟ به هرحال آنچه از ترجمه سلمان باقى مانده است ترجمه بسمله است به اين عبارت: «به نام يزدان بخشاينده»[7]
به گفته برخى مورخان، اشاراتى نيز در نگارشها و آثار پيشينيان آمده است كه فارسى زبانان پيش از سده چهارم نيز به ترجمه قرآن پرداخته‏اند چنانكه آورده‏اند كه موسى بن سيار اسوارى (م 255 ق) قرآن را به فارسى تفسير مى‏كرد.[8]
آنگونه که مشهور است نخستين ترجمه موجود و کامل از قرآن به زبان فارسي در نيمه اول قرن چهارم هجري به دست گروهي از علماي ماوراء النهر انجام گرفت اين ترجمه " ترجمه تفسير طبري " يا" ترجمه رسمي "[9] ناميده مي شود .اما برخي از ترجمه پژوهان احتمال داده اند كهن‏ترين ترجمه كشف شده از قرآن كريم به زبان فارسى را بتوان ترجمه " قرآن قدس " که به قرائن زبان شناسي وسبک شناسي زمان كتابت آن بين سال‏هاى 250 تا 350 قمرى است به شمار آورد.[10] از طرفي دكترپيرسن احتمال مى‏دهد كه ترجمه معروف به "كمبريج" متأخرتر از ترجمه تفسير طبرى نباشد.[11] يا استورى در كتاب خود، مدعى نسخه‏هاى خطى قديمى‏ترى از ترجمه طبرى است.[12] همچنين در واتيكان ترجمه اي فارسى از قرآن موجود است و احتمالاً قديمى‏تر از ترجمه طبرى است.[13] بعضى نيز ترجمه سورآبادى و تاج التراجم اسفراينى را هم‏زمان يا قديمى‏تر از ترجمه طبرى ناميده‏اند.[14]

2. روشهاى ترجمه قران به فارسى

ترجمه قرآن در دوران هزار و دويست ساله خود سيرى تكاملى را طى نموده و به روشهاي مختلف ارائه شده است. مقصود از روش مؤلفه هاي تأثير گذار در فرآيند ترجمه است؛ مثل نوع گزينش و چينش واژه ها و جمله ها كه نتيجه آن، گونه خاصي از ترجمه را به وجود مي آورد.[15] در طول تاريخ ترجمه قرآن اندك اندك مترجمان عناصر و مؤلفه‏هاى جديدى بر آن افزودند و ترجمه‏هاى خود را غنى‏تر و جذاب‏تر نمودند و به اين ترتيب روش‏هاى گوناگونى از ترجمه قرآن را پديد آوردند. ترجمه هاي فارسي قران به روش هاي: تحت اللفظي ، معادل ، محتوايي (معنايي) ، آزاد و تفسيري و ساختاري (ارتباطي) ارائه شده اند .

1/2 . ترجمه تحت اللفظي

بيشتر ترجمه‏هاى كهن و برخى از ترجمه‏هاى جديد به شكل تحت اللفظى است. در اين روش كه بيش از هزار سال رايج ترين روش ترجمه قرآن بود تنها به عنصر معادل يابى اهميت داده مى‏شد و مترجمان مى‏كوشيدند با دقت و احتياط كلمات و واژه‏هاى مناسبى براى آيات قرآن بيابند. در اين نوع ترجمه ، مترجمان بدون توجه به ساختار جمله يا تنها به ترجمه لفظ به لفظ و معادل يابى و ترجمه كلمات مى‏پرداختند، و يا در نهايت واژگان فارسي را در ساختار زبان عربي مي ريختند و به عنوان ترجمه قرآن ارائه مي داند . پايبندي بيش از اندازه مترجم به زبان در اين روش، به انجام متن مقصد آسيب مي رساند و اين امر موجب مى‏شد كه خواننده از درك ارتباط كلمات و جمله‏ها با هم عاجز ماند و معناى آيه را به خوبى درك نكند.
حدود هزار نمونه از اين گونه ترجمه به زبان فارسى وجود دارد. حدود دو دهه پيش از سوى مؤسسه انتشارات آستان قدس رضوى فهرست 326 نسخه از آنها در مجموعه‏اى معرفى شد.[16] و سپس فهرستگان نسخه‏هاى خطى ترجمه‏هاى فارسى قرآن كريم كه مشتمل بر 895 نسخه خطي (بدون تکرار ) ترجمه قرآن بود از طرف مرکز ترجمه قرآن به چاپ رسيد.[17]
بى‏شك در بقاى يك هزار ساله ترجمه تحت اللفظى با همه كاستى‏هايش، رمز و رازى نهفته است كه بيش از هر چيز بايد به ترس از خدشه‏دار شدن حريم قرآن[18] اشاره كرد. گرچه برخى محققان "نداشتن نظريه‏هاى زبانى در باب ترجمه" را نيز از جمله دلايل اين امر برشمرده‏اند.[19] اما با توجه به قوت و توانائى علمي مترجمان قرآن كريم و همچنين با عنايت به اينكه ترجمه ساير متون و كتب غير قرآنى در اين دوره از روش ترجمه تحت اللفظى پيروى ننموده است مى‏توان گفت دليل نخست تنها دليل پذيرفتنى در اين باب است.
توجه به اين نكته پيش از شمارش مهم‏ترين ترجمه‏هاى تحت اللفظى در خور ذكر است كه ترجمه‏هاى كهن هرچند از نظر قالب و ساختار كلام تحت اللفظى هستند اما بيشتر آنها از دقت و استحكام برخوردارند. اين امر نشانگر آن است كه مترجمان آنها با كمال دقت و احتياط و با ژرف‏نگرى خاصى دست به ترجمه قرآن زده‏اند و تلاش آنها بر اين بوده است كه از هيچ واژه و حرفى از قرآن در ترجمه فروگذار نكنند و آن را به عنوان حفظ امانت، در ترجمه خودمنعكس سازند.[20]
اکنون با رعايت ترتيب تاريخي، به مهم ترين ترجمه هاي تحت اللفظي قرآن - که بيشتر آنها از ترجمه هاي کهن است - اشاره مي کنيم .



[1] - براساس آخرين آمار ارائه شده از قران هاي مترجم موجود در مرکز ترجمه قران به زبان هاي خارجي
[2] - دانشنامه جهان اسلام ، ج 2 ص 80
[3] - مقدمه قران قدس،ص23
[4] - المبسوط ، سرخسي ، ج 1، ص37 وي نقل مي کند که سلمان فارسي از مصطفي (ص) دستوري خواست تا قرآن را به پارسي به قوم خويش نويسد .وي دستوري داد ، چنين گفتند که وي قران نوشت و پارسي آن در زير آن بنوشت.
[5] - قرآن ناطق ج 1 ص
[6] - تاج التراجم ، ج 1 ، ص 8
[7] - المبسوط ، ج 1، ص37
[8] - البيان و التبيان ، ج 1 ، ص 139
[9] - تاريخ ترجمه از عربي به فارسي ،ص 25
[10] - نوترين گنج در کهن ترين گنجينه ، بينات ، شماره 4 ، زمستان 1373
[11] - ترجمه‏هاى موجود قرآن كريم، مجله تحقيقات اسلامى، سال اول، شماره 9، ص 2
[12] - ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى، ج 1، ص 278
[13] - همان ص 2
[14] - دائرة المعارف فارسى،ج 2، ص 2033
[15] - يادگارنامه فيض الاسلام، محمد علي رضايي اصفهاني، ص 274.
[16] - فهرست نسخ خطى قرآن‏هاى مترجم كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، محمد آصف فكرت، ج 1، مشهد مقدس، آستان قدس رضوى ،1363
[17] - فهرستگان نسخه‏هاى خطى ترجمه‏هاى فارسى قرآن كريم،علي صدرايي خويي، با همکاري سيد هاشم شهرستاني و محمد ترابيان فردوسي، چاپ اول، قم مرکز ترجمه قران مجيد به زبانهاي خارجي ، 1383
[18] - خرمشاهي ، بهاء الدين ، مقدمه ترجمه قرآن گرمارودي ، ص 659
[19] - خرمشاهي ، بهاء الدين ، همان ، ص 658
[20] - انصارى،محمد علي ، نگرشى بر سير ترجمه‏هاى قرآن به فارسي، ترجمان وحى، ش 11 ، ص 27
http://www.maarefquran.com/Files/fullInfo.php?session=2&id=761
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

وسوسه شیطان، نعمت و رحمت است!

یکی از مشکلات در زندگی بشر، به ویژه مؤمنان، وسوسه‌های شیطان است. در این زمینه فرمود: «والشیاطین مغلولة» شیطانها در این ماه در زنجیرند و تنها پارس می‌کنند؛ اما کسی را نمی‌گزند.

آیت الله جوادی آملی

شیطان موجودی است که به اذن خدای سبحان وسوسه می‌کند. وسوسهٴ شیطان نعمت و رحمت است؛ چون هر کسی به جایی رسید، در اثر مبارزهٴ با وسوسه، در میدان جهاد اکبر بود که پیروز شد. اگر وسوسه نباشد و راه برای گناه باز نباشد، راه اطاعت یک طرفه است و اطاعت ضروری می‌شود و اگر اطاعت ضروری شد دیگر جا برای ضرورت وحی و رسالت و تکلیف و دین نخواهد بود. عالمی که در آن گناه نباشد، عالم دین و تکلیف و امر ونهی و مانند آن نیست.

شیطان در حدّ وسوسه مأموریت دارد که پارس کند، آنکه آشناست به این پارس اعتنا نمی‌کند، راه را طی کرده و به مقصد می‌رسد. اما بیگانه بیراهه می‌رود و به دام شیطان می‌افتد. شیطان پارس را به گزیده تبدیل می‌کند و از آن به بعد می‌گزد. البته شیطان تحت ولایت خدای سبحان است؛ بدون اذن خدا کاری نمی‌کند و در قیامت صریحاً می‌گوید: ﴿فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ﴾[1] امروز نه من به داد شما می‌رسم نه شما به داد من می‌رسید. من بر شما مسلط نبودم؛ فقط شما را دعوت کردم، خودتان آمدید. ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُم﴾[2] خدا وعدهٴ حق داد و من وعدهٴ فریب. وعدهٴ حق را نپذیرفتید و وعدهٴ آمیخته به فریب من را پذیرفتید؛ پس من سلطه‌ای بر شما ندارم.

اگر کسی وعدهٴ الهی را عمداّ پشت سر گذاشت و به دنبال فریب شیطان رفت، خدای سبحان به او مهلت می‌دهد. اگر از این مهلت استفاده نکرد، از آن به بعد شیطان را بر او مسلّط می‌کند. لذا به عنوان کیفر فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً﴾[3] ما شیطانها را بر کفار مسلط کردیم تا سخت آنها را آزار دهند (و از سعادت ابد محرومشان سازند. در جای دیگر فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾[4] آنها که مؤمن نیستند، تحت ولایت شیطانند. وخدای سبحان شیطان را مانند کلب مُعلّم (سگ دست‌آموز) بر آنها مسلط کرد. این سگ تربیت شده در ماه مبارک رمضان بسته است. عملاً کاری نکنید که باز شود. او فقط از دور پارس می‌کند، مبادا با دست خود زنجیرش را باز کنید؛ کن خدای سبحان او را بر شما مسلط کند.

در اینجا سؤالی است که اگر ملائکه گناه نمی‌کنند، پس شیطان چگونه گناه کرد؟ جواب این است که شیطان از جن است و در بین فرشتگان بود ولی فرشته نبود. قرآن کریم، درباره شیطان می‌فرماید: ﴿کَانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ﴾[5] . شیطان، خود به خداوند گفت: مرا از آتش خلق کردی، خدا هم او را تکذیب نکرد. و اصل اینکه جنّ از آتش خلق شده در قرآن کریم مورد تأیید است .[6]

فرشته معصیت نمی‌کند. وجن، گاهی اطاعت دارد و گاهی عصیان. لذا فرمود: «والشیاطینُ مغلولة فاسألوا ربّکم أن لا یُسلّطها علیکم». از خدا مسئلت کنید تا شیطان را بر شما مسلّط نکند. اگر خدا بخواهد شیطان را مسلط کند او را به وسیله ابزار درونی و خاطرات نفسانی بر ما مسلّط می‌کند. قوای نفسانی ما را ابزار دست شیطان قرار می‌دهد.[7]

______________

1ـ سورة ابراهیم، آیة ۲۲/

2ـ همان.

3ـ سورة مریم، آیة ۸۳/

4ـ سورة اعراف، آیة ۲۷/

5ـ سورة کهف، آیة ۵۰/

6ـ ﴿وَالجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ﴾(سورهٴ حجر، آیهٴ ۲۷) جمع جنّ «جنّه» است نه أجنّه. أجنّه جمع جنین است نه جن. ﴿وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُم﴾(سورهٴ نجم، آیهٴ ۳۲)، یعنی شما جنینهایی بودید در شکم مادرانتان.

7- فرازهایی از سخنان حضرت آیت الله جوادی آملی


تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه_شکوری

http://www.tebyan.net/religion_thoughts/articles/quranicarticles/2009/9/6/101632.html

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

در هیچ موردی از آیات قرآنی به طور خاص ، به کسی یا چیزی جز حضرت عیسی(ع) کلمه گفته نشده، گواینکه به طور عام، به همه مخلوقات الهی کلمات گفته شده است.
ویژگی این پیامبر سخت کوش که در نظر مستکبران، مستوجب مرگ سرخ وچوبه دار میشود ، چیست؟
قرآن مجید ، تنها درباره اوست که می فرماید :


 اِنَـما المَسیحُ عیسَی ابنُ مَریَم رَسوُلُ الله وَ کـَلِمَته اَلقاها الی مَریَم  ( النساء/171)
« جز این نیست که مسیح ، عیسی بن مریم ، فرستاده خدا و کلمه اوست که به مریم القاء کرده است ».


در ضمن بشارتهایی که به حضرت مریم داده شد ، فرشتگان گفتند :


یا مَریَمُ اِنَ الله یُبَشِرُکَ بـِکـَلِمَةٍ مِنهُ اسمُهُ المَسیحُ عیسَی ابن مَریَم وَجیهاً فِی الدُنیا وَ الاخِرَةِ وَ مِنَ المُقرَّبین( آل عمران /45)
« ای مریم ، خداوند تو را به کلمه ای ازخویش که نامش مسیح ، عیسی بن مریم است و در دنیا و آخرت وجاهت دارد و از مقربان است ، بشارت می دهد.»


چرا تنها وی کلمه خدا نامیده شده است ؟


نکته ای  که در آیه فوق باید مورد عنایت قرار گیرد ، این است که عیسی (ع) کلمه ای است که نامش مسیح ، عیسی بن مریم است . پس مسیح یا عیسی - نام کلمه خاص الهی- آن انسانی است که از مریم ، بدون پدر متولد می شود . پس مسیح یا عیسی از مقوله لفظ است . ولی کلمه در آیه فوق ، از مقوله لفظ نیست ، بلکه از مقوله اعیان خارجی و جوهر است .
البته مانعی نیست که برای کلمه ای که ازمقوله لفظ است نیز نامگذاری کنند مثلاً نام یک دسته از کلمات رااسم و نام دسته ای دیگر را حرف بگذارند . اما روشن است که در آیه فوق ، نام کلمه ای است که از مقوله اعیان خارجی و جواهر است .


• بررسی اقوال


درباره اینکه چرا عیسی کلمه خدا است ، اقوال و نظراتی است. راغب اصفهانی اقوالی ذکر می کند که به شرح زیر است:
1. عیسی را از این جهت کلمه نامیده اند که با کلمه الهیکُن که در آیه شریفه : اِنَّ مَثَلَ عیسی عِندَ الله کـَمَثـَلِ آدم خَلَقَهُ مِن تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ کـُن فـَیَِکوُن( آل عمران / 59 ) آمده ، آفریده شد .


2.همان طوری که مردم با کلام نورانی خداوند هدایت می شوند و راه را از بیراهه تشخیص می دهند ، با وجود مقدس عیسی نیز هدایت می شوند. بنابراین ، عیسی با کلام خدا در هدایت و روشنگری راه تکامل بشر مشترک است .


3. عیسی هنوز در گهواره بود که خداوند او را به نور وحی ، شرافت بخشید چنانکه خودش فرموده :
" انّی عَبدُالله ءاتانی الکتاب وَ جَعَلَنی نَبیا"( مریم/30)
« منم بنده خداوند که به من کتاب داده و مرا پیامبر گردانیده است .»


این ویژگی عیسی که دراوایل تولد ، شایستگی دریافت وحی الهی را پیدا می کند ، موجب شده که او را کلمه بنامند.
4. علت اینکه حضرت عیسی کلمه نامیده شده ، این است که او به مقام پیامبری رسید. همچنانکه پیامبر گرامی اسلام نیز به خاطر همین مقام ذکر نامیده شده است .
در آیه زیر می فرماید:


" قَد اَنزَلَ اللهُ الَیکُم ذِکراً / رَسوُلاً یَتلوا عَلیکُم آیات اللهِ مُبَیّنات ( الطلاق/10و11)
« خداوند به سوی شما ، ذکر( یعنی رسولی) را فرستاد که آیات روشنگر خدا را برشما تلاوت می کند»


در این آیه کریمه ، منظور از ذکر ، رسول است و منظور از رسول ، به قرینه یتلوا علیکم آیات الله ، پیامبر گرامی اسلام است .
ذکر و کلمه هر دو از یک مقوله اند . خداوند ، ذکر وکلمه را در مورد الفاظ به کار نبرده ، بلکه یکی را در مورد پیامبر اسلام و دیگری را درباره حضرت مسیح به کار برده است. معلوم می شود که رسالت آسمانی است که موجب شده که یکی از آنها ذکر و دیگری کلمه نامیده شود.
مرحوم علامه طباطبائی ، نیز در مورد کلمه بودن عیسی(ع) اقوالی نقل کرده و خود به نقد آنها پرداخته. این اقوال به شرح زیر است:


1.  اینکه به عیسی کلمه گفته شده ، به خاطر این است که انبیاء پیشین یا پیامبران اسرائیلی ، او را به عنوان رهبر نجات بنی اسرائیل  برای قوم مطرح کردند و چندان در سخنان خود درباره او سخن گفتند و به بعثت و قیامش مژده دادند که مردم گرفتار ظلم و اسیر بردگی و بدبختی همواره چشم به راه او بودند. بنابراین ، وقتی که عیسی ظهور می کند ، خداوند می گوید : این است کلمه ای که من توسط پیامبرانم به شما ابلاغ کرده ام.
نظیر مطلب فوق درباره حضرت موسی(ع) هم در قرآن آمده . چنانکه می فرماید : " وَ تَمَّت کَـلِمَةُ رَبّکَ الحُسنی عَلی بَنی اِسرائیلِ بـِما صَبَرُوا ( الاعراف/137)


2.عیسی کلمه است ، به خاطر اینکه مقاصد تورات را تبیین می کند و تحریفهای یهودیان را برملا می سازد و اختلافات دینی مردم را رفع می کند . چنانکه قرآن از زبان عیسی می فرماید : وَلِاُبَیِّنَ لَکُم بَعضَ الذی تَختَلِفوُن فیه( الزخرف/63)
« برای اینکه برخی از چیزهایی را که در آنها اختلاف می کنید ، برای شما بیان کنم».


3. اگر چه همه مخلوقات به کلمه ایجادی "کن "آفریده شده اند و از این لحاظ ، اختلافی میان آنها نیست ، اما در میان مخلوقات عالم طبیعت و مخصوصاً در میان انسانها ، عیسی خصوصیتی دارد که هیچیک ندارند . حتی انبیاء و ائمه نیز آن خصوصیت را ندارند. آفرینش سایر موجودات عالم طبیعت ( اعم ازانسان و غیر انسان) ازمجاری عمومی بروز می کند .
روییدن گیاه و پدید آمدن حیوان و آفرینش انسان ، هر کدام از مجرایی صورت می گیرد که مخصوصاً برای دانشمندان طبیعی و زیست شناسی شناخته شده و زمینه مطالعاتی گسترده و تحقیقاتی عمیق است . در این میان، خدواند متعال ، قدرت نمایی کرد و فصلی جدید و استثنایی در نظام خلقت گشود و انسانی آفرید که از آمیزش زن و مرد پدید نیامد ، بلکه اکثر اسباب عادی و تدریجی از صحنه آفرینش عیسی حذف شدند. از این جهت است که عیسی خود کلمه نامیده شده.

 

منبع : www.tebyan.net - تبیان

 http://www.atcce.com/علامه_طباطبایی/چرا_عیسی_کلمه_نامیده_شد_-730.htm

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

يكي از وجوه اختلاف مهم انسان متجدد با انسان سنتي، آن است كه انسان متجدد معتقد است هيچ عامل غيرمعرفتي در شناخت او از عالم واقع مؤثر نيست. اعتقاد انسان سنتي بر اين است كه در جريان شناخت جهان هستي، اعم از جهان طبيعت و جهان ماوراي طبيعت (اگر در نظر او جهان ماوراي طبيعتي وجود داشته باشد)، عوامل غيرمعرفتي هم دخيل هستند و مهم‌ترين عامل غيرمعرفتي‌اي كه در جريان شناخت، دخيل است، مسألة گناه است. انسان سنتي معتقد است گناه در جريان شناخت اثر مي‌گذارد و اين‌گونه نيست كه يك انسان گناهكار و يك انسان بي‌گناه، يا يك انسان كمتر گناهكار و يك انسان بيشتر گناهكار، برداشت و استنباط واحدي از جهان هستي داشته باشند. وقتي انسان در مقام مواجهه با جهان هستي قرار مي‌گيرد و درصدد بر مي‌آيد از اين جهان هستي شناخت پيدا كند، در روند اين شناخت و استنباط و برداشتي كه حاصل مي‌كند، گناهكاري يا بيگناهي‌ا‌ش هم دخالت دارد؛ اين عامل، عامل كم اهميتي نيست. البته خود گناه يك عامل معرفتي نيست؛ مثل ساير عوامل غيرمعرفتي‌اي كه پيش از اين نام برده‌ام، گرچه خودشان عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي در معرفت اثر مي‌گذارند. ممكن است به يك پديده بنگريم، ولي دو استنباط مختلف داشته باشيم و اين دو استنباط مختلف معلول اين باشد كه شما كمتر از من گناه مي‌كنيد و من بيشتر از شما گناه مي‌كنم يا شما اصلاً گناه نمي‌كنيد و من گناهكارم. تأثير گناه در شناخت، از اصول مسلم تفكر انسان سنتي بوده است. يكي از توابع هم اين بوده كه در اثر مسلم انگاشتن تأثير گناه در شناخت، انسان سنتي در مقام آموزش و پرورش، خود را به لوازمي ملتزم مي‌دانست و از مربيان و معلمان انتظار داشت در متعلم ويژگي‌هاي خاصي را بپرورد تا آن متربي و آن متعلم، شناختي واقعي‌‌تر از جهان هستي پيدا كنند.

 

انسان متجدد، منكر اين ويژگي است. به نظر انسان متجدد، مسأله‌اي به نام گناه تأثيري در شناخت از اين جهان يا واقعي و غيرواقعي بودن آن ندارد. گرچه انسان سنتي بر تأثير گناه در شناخت اصرار مي‌ورزيد و انسان جديد منكر اين تأثير است، اما ريشه‌هاي توجه دوباره به تأثير گناه بر شناخت، در آثار بسياري از متفكران متجدد وجود دارد. در اين زمينه به بعضي از آثار و مكتوبات متفكران متجدد رجوع مي‌كنيم. كساني مثل پولس قديس (به ترتيب تاريخي)، آگوستين قديس، لوتر، كالون (لوتر و كالون در واقع دو بنيانگذار اصلي مكتب پروتستانتيزم هستند) و بعد از آن دو، كركگور. اينان،‌ متفكراني هستند كه عقيده‌شان خلاف انتظار نيست، مخصوصاً چهار نفر اول كه انسان‌هايي كاملاً سنتي بودند. اما در ميان متفكران جديد (باز هم به ترتيب تاريخي) كسي مثل هابز در كتاب معروف خودش، لوياتان، كه مهم‌ترين اثر و شاهكار فلسفي اوست، گرچه ماترياليست است، ولي در عين حال اعتقاد دارد خطاي اخلاقي در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد. بعد از هابز، كانت، بعد از كانت،‌ فيخته و به همين ترتيب بيكن، هيوم،‌ ماركس مانهايم،‌ شوپنهاور،‌ نيچه، فويرباخ،‌ فرويد، فوكو،‌ دريدا، رالز، هابرماس، هِر و مكينتاير، جملگي متفكران متجددي هستند كه به تأثير گناه در شناخت اعتقاد دارند. بعضي از آن‌ها مادي هستند (مثل هابز و ماركس) و به همين دليل، به جاي اين‌كه تعبير گناه را به كار ببرند، از تعبير خطاي اخلاقي استفاده مي‌كنند.

 

در اين‌‌جا توجه به چند نكته مهم است؛ يكي اين‌كه منظور از گناه- تعبير ديني: گناه و تعبير غيرديني: خطاي اخلاقي- كه در شناخت انسان از عالم واقع اثر مي‌گذارد، چه گناهي است. متفكراني كه قائل به اين نظريه (نظرية تأثير گناه در شناخت) هستند، به سه دستة بزرگ تقسيم مي‌شوند: بعضي مي‌گويند اين همان گناهي است كه مسيحيان از آن به گناه نخستين يا گناه جبلّي يا گناه ذاتي و يا گناه فطري تعبير مي‌كنند و طبق نصوص مسيحيان، آدم و حوا مرتكب آن شده‌‌اند. طبق نظر مسيحيان اين گناه كاملاً‌ جنبة وراثتي و ارثي دارد و بنابراين، تمام آثار و نتايج مترتب بر آن هم به ارث رسيده است. پس اين‌كه ‌گفته مي‌شود گناه، شناخت انسان را از جهان هستي كج و معوج و مات كرده است، مراد همان گناه جبلّي و نخستين است. بعضي متفكران كه نظرية گناه نخستين را قبول ندارند، مثلاً به اين جهت كه مسيحي نيستند يا به اين جهت كه در عين مسيحي بودن، گناه نخستين را به صورت ديگري تفسير و تعبير مي‌كنند، اين گناه را گناه هر روزه‌ا‌ي مي‌دانند كه در زندگي‌مان مرتكب مي‌شويم. همين گنا‌هان عادي و روزمره كه در طول شبانه‌روز، در لحظات هوشياري و بيداري مرتكب آن‌ها مي‌شويم، ناخواسته در شناخت ما از عالم واقع اثر مي‌گذارند. بعضي از متفكران،‌ بويژه متفكران مادي مسلك كه طبعاً‌ نمي‌توانند نظرية گناه نخستين را قبول كنند، اين نظر را مي‌پذيرند. بعضي از متفكران (دستة سوم) هم جمع هر دو نظريه را مي‌پذيرند و معتقدند، گناه نخستين آثاري در شناخت از عالم واقع دارد، همچنان كه گنا‌هان روزمره هم تأثيرات منفي و مخرب ديگري بر شناختي كه از عالم واقع وجود دارد، برجاي مي‌‌گذارند.

 

به هر حال اولين مسأله اين است كه مراد از گناه، گناه هر روزه است، يا گناه نخستين و يا هر دو. بلافاصله بعد از اين مسأله، نكته بعدي طرح مي‌شود و آن اين‌كه آيا همة ما آدميان مشمول اين گناه هستيم يا فقط بعضي از ما مشمول آن مي‌شويم؟ روشن است اگر مراد از گناه، همان گناه نخستين باشد، هيچ كس از آن مستثني نيست. اما اگر معتقد باشيم منظور از گناه همان گناه هر روزه است، آن وقت مي‌توان گفت اين تأثير مخرب و اختلال‌آور گناه در شناخت، شامل حال انسان‌هايي است كه گناه مي‌كنند. اگر باشند كساني كه گناه نكنند، در اين صورت از آفت مصون خواهند بود. لااقل مي‌توان گفت اين تأثير بر همة انسان‌ها يكسان نيست. كسي كه بيشتر گناه مي‌‌كند، تصويرش از عالم واقع، كج و معوج‌تر است و كسي كه كمتر گناه مي‌كند، تصوير واقعي‌تري دارد.

 

مسأْلة سوم اين است كه آيا گناه در همة شناخت‌ها اثر مي‌گذارد يا تنها در بعضي از شناخت‌ها اثر دارد و آن‌ها را مختل مي‌كند. در اين‌جا هم دو قول وجود دارد؛ يك قول اين است كه گناه در هر شناختي اثر مي‌گذارد، حتي در شناخت حقايق رياضي كه به نظر مي‌آ‌يد انتزاعي‌ترين و بي‌طرفانه‌ترين حقايقي هستند كه انسان در جهان هستي به آن‌ها پي برده است. پس به تبع، گناه در شناخت‌هايي كه در علوم تجربي و علوم تاريخي هم داريم، اثر مي‌گذارد؛ بيشتر كساني كه به تأثير گناه در شناخت قائلند، به قانوني به نام عقلانيت معكوس معتقدند. به زبان بسيار ساده، يعني اين كه گناه بر همه شناخت‌هاي ما اثر ندارد و بر آن‌ها هم كه اثر دارد، تأثير يكساني ندارد.‌ هر چه مطلبي كه مي‌خواهيم بشناسيم، با منافع و مضار وجودي ما كم ارتباط‌تر باشد، شناخت ما نسبت به آن مطلب كمتر تحت تأثير گناهكاري ما واقع مي‌شود و برعكس،‌ هر مطلبي كه قرار است محل شناخت واقع شود، بيشتر با مسائل وجودي ما و منافع و مضار ما تماس داشته باشد، يا به تعبير وسبال، معرفت‌شناس معروف آمريكايي، هر چه آن مسأله بيشتر به كانون وجودي ما نزديك‌تر شود، گناه در شناخت آن امر، مؤثرتر است. در مسائل رياضي و احياناً مسائل منطقي، گناهكاري و بي‌گناهي ما،‌ يا خطاكاري و درستكاري ما تأثيري ندارد. اين حقايق را بيشتر به صورت عيني1 مي‌توان شناخت. اما وقتي مسأله مورد بحث با منافع و مضار ما اصطكاك پيدا مي‌كند، يعني به تعبيري به كانون هستي ما نزديك مي‌شود، آن‌گاه به نظر مي‌آيد ما در اتخاذ موضع‌ها، بيشتر تحت تأثير حالات غيرمعرفتي، از جمله تحت تأثير گناهكاري خود قرار مي‌گيريم.

 

اول كسي كه اين تفكيك را قائل شد، هابز است. هابز در كتاب لوياتان، مي‌گويد: «مي‌دانيد چرا حقايق رياضي مورد انكار نيستند؟ به دليل اين‌كه هيچ حقيقت رياضي‌اي نيست كه به كسي قدرت سياسي داده باشد، يا قدرت سياسي را از كسي گرفته باشد، در غير اين صورت اگر حقايق رياضي هم مي‌توانستند به كسي قدرت سياسي بدهند يا قدرت سياسي كسي را از او بگيرند، آن گاه مي‌ديديد در حقايق رياضي چقدر اختلاف پيش مي‌آمد و كساني معتقد بودند دو به علاوه دو پنج مي‌شود، نه چهار؛ يا دو به علاوه دو سه مي‌شود، نه چهار. يا اگر نمي‌توانستند بگويند دو به علاوه دو مساوي است با پنج يا دو به علاوه دو مساوي است با سه، دستور مي‌دادند كتاب‌هايي را كه در آن نوشته شده است دو به علاوه دو مساوي است با چهار، بسوزانند.» تعبير خود هابز اين است كه آموزه‌هاي مربوط به صواب و خطاي اخلاقي، يعني آ‌ن‌هايي كه به حقايق زندگي مربوط مي‌شوند، مدام مورد مناقشه قرار دارند. اين آموزه‌ها را هم اصحاب قلم مورد مناقشه قرار مي‌دهند و هم اصحاب شمشير. حال آن‌كه حقايق رياضي چنين نيستند،‌ زيرا براي انسان‌ها در اين خصوص چندان اهميت ندارد كه حقيقت چيست. اما چرا؟ زيرا اين مسائل مانع يا راضع جاه و مقام و منفعت و شهوت هيچ قدرت‌مدار و شهوت‌پرستي نيست. هابز مي‌گويد من سرسوزني در اين حقيقت شك ندارم كه اگر تساوي مجموعه زواياي يك مثلث چيزي بود مخالف سلطة يك انسان بر ساير انسان‌ها،‌ در آن صورت اين آموزه هم مورد مناقشه قرار مي‌گرفت يا سركوب مي‌شد. به اين صورت كه كسي كه مورد تعرض اين آموزه واقع شده بود، يعني كسي كه اين آموزه مي‌خواست قدرت او را بگيرد، ‌تا آن‌جا كه مي‌توانست دستور مي‌داد همة كتا‌ب‌هاي هندسه را به آتش بكشند. تأكيدهايي هم كه در ترجمة ‌من است، تأكيد خود هابز است. مثلاً او روي اين «شك ندارم» تأكيد مي‌كند. بنابراين اگر حقايق رياضي، مورد مناقشه واقع نمي‌شوند و همه ما معتقديم دو به علاوه دو، مساوي است با چهار، به دليل اين است كه سود و زيان نمي‌بينيم. اما اگر روزي از اين گزاره نفعي عايد من بشود، در آن صورت خودم و اعوان و انصارم، آهسته‌آهسته كاري مي‌كنيم كه اين تساوي درست مورد انكار واقع شود. اين در واقع يعني اين‌كه من قدرت‌پرست باشم يا نباشم، شهوت‌پرست باشم يا نباشم، جوياي جاه و مقام باشم يا نباشم. ‌همين قدرت‌پرستي، همين جاه‌طلبي و همين شهوت‌پرستي مصداق گناه ديني است. حتي ماركس هم كه به گناه ديني قائل نبود، از كساني است كه طرفدار اين نظريه‌اند. ماركس به جاي گناه ديني از خطاي اخلاقي سخن مي‌گويد.

 

بنابراين اين مهم است كه بدانيم يك عقلانيت معكوس داريم و اين يعني هر چه از منافع و مضارمان دورتر مي‌شويم، عقلاني‌تر رد و قبول مي‌كنيم و اثبات و نفي‌هايمان عقلاني‌تر مي‌شود. عقلاني‌تر يعني چه؟ يعني صرفاً ذهني‌تر مي‌شود. هر چه مسأله يا موضوع مورد بحث به قدرت و جاه و مقام و ثروت نزديك مي‌شود، بايد به عقلاني بودن رد يا قبول‌هايمان بيشتر توجه كنيم تا صرفاً بر اساس يك سلسله قواعد منطقي صوري نباشند. از اين نظريه به قانون عقلانيت معكوس تعبير مي‌كنند.

 

بنابراين اين در پاسخ به اين مسأله كه آيا گناه يا خطاي اخلاقي در همه معلومات ما اثر مي‌گذارد يا در بعضي از معلومات،‌ دو قول وجود دارد؛ بعضي مي‌گويند در همة معلومات اثر مي‌گذارد و بعضي مي‌گويند در همة معلومات نه، بلكه در آن معلوماتي تأثير مي‌گذارند كه به منافع و مضار ما مربوط مي‌شوند. البته در تشخيص آن مصداقي كه در كانون منافع و مضار ماست هم اختلاف وجود دارد، ولي تقريباً به استثناي يك مورد، اتفاق قول وجود دارد (براي اين مي‌گويم تقريباً، چون اين قول در ميان بيست و سه متفكري كه آراء و نظرات آن‌ها را بيان ‌كردم رواج دارد). چهار حيطه وجود دارد كه عقلانيت در آن‌ها بسيار منعطف و سست و ضعيف است. در اين حيطه‌ها، رد و قبول‌ها يكسره امور ذهني نيستند. اين چهار قلمرو، يكي الهيات يا به تعبيري كلام، دومي مابعدالطبيعه (فلسفه)، سومي اخلاق و چهارمي سياست است. در اين چهار قلمرو اجماعي وجود دارد كه بر اساس آن در آن‌ها عقلانيت معكوس به پر هيمنه‌ترين صورت حاكميت مي‌يابد. در واقع به تعبيري كه بعضي از متفكران، از جمله كركگور به كار برده‌اند، در اين‌جاها از اين‌كه توجه انسان به خود باور معطوف شود، به آثار و نتايج ناشي از باور داشتن معطوف مي‌شود و بعد از اصل، به آثار و نتايج مترتب بر باور داشتن توجه مي‌كند. اگر آثار و نتايج به نظر او نامطلوب باشند، باوري را كه آن آثار و نتايج مطلوب را دارد، قبول مي‌كند و اگر آن آثار و نتايج براي او نامطلوب باشند، در باوري كه آن آثار و نتايج نامطلوب را به بار مي‌آورد، مناقشه مي‌كند. بخصوص با توجه به اين نكته كه كركگور مي‌گفت عقل هم خاصيت ديالكتيكي دارد؛ يعني اگر عقل هم بناي خود را بر اين بگذارد كه يك رأي را قبول نكند، مي‌تواند آن را قبول نكند. مي‌تواند در مورد آن رأي مناقشه كند. آن وقت بايد مقدمات ديگري براي اثبات اين مقدمه يافت. البته به آن مقدمه ديگر هم مي‌توان شك كرد، چون عقل، قدرت ديالكتيكي شگفت‌انگيزي دارد. آن قدرت ديالكتيكي در آخرين آثار كركگور تحت عنوان قدرت شكاكيت پايان ناپذير آمده است. عقل اين قدرت دليل‌تراشي2 را هم دارد كه به ديگران بباوراند رأيي مستدل است، يا ادله‌اي كه به سودش اقامه كرده‌اند، قوي‌ است.3 خلاصه همه چيز بازمي‌گردد به اين مسأله كه من اراده كرده‌ام رأيي را قبول كنم يا آن را رد كنم. اگر اراده كرده‌ام رأيي را قبول بكنم، مي‌توانم از زرادخانة عقل و ذهن خودم، چيزهايي متناسب و سودمند براي اين قبول ارائه كنم و اگر اراده كرده باشم آن را رد كنم، باز هم به همين ترتيب عمل مي‌كنم.

 

حال اگر بخواهيم شناختي مطابق با واقع پيدا كنيم، بايد چه كنيم؟ در اين‌جا بايد توجه كرد كه اگر گناه يك گناه جبلّي باشد، يا همان گناه نخستين يا گناه ذاتي، در اين صورت به نظر مي‌رسد راهي وجود ندارد. اما كساني مثل كانت و فيخته كه معتقد نبودند آن گناه نخستين است كه اين اثر را بر آدم مي‌گذارد، مي‌‌گفتند همين گناه روزمره است كه در شناخت اثر مي‌گذارد. آنان براي اين‌كه كسي بتواند شناخت مطابق با واقع يا لااقل شناخت مطابق با واقع‌تري از جهان هستي پيدا كند، راه‌حل‌هايي پيشنهاد مي‌كردند.

 

يك راه، همان چيزي است كه در آيين هندو، از آن به كنش بي‌خواهش تعبير شده، يا به تعبيري عمل بي ‌‌امل كه مورد توجه كساني مثل شوپنهاور، فيلسوف آلماني قرن 19 قرار گرفت. در آيين هندو گفته مي‌شود ممكن است انسان در پس دو خطا قرار بگيرد: يكي اين‌كه بنا را بر اين بگذارد كه وقتي دست به عمل مي‌زند، به نتيجه حاصل از آن يقين يا چيزي نزديك به يقين داشته باشد، اين يك خطاست. در آيين هندو چنين يقيني خطاست؛ چرا؟ براي اين‌كه در متافيزيك آيين هندو اين اعتقاد وجود دارد كه جهان هستي در اختيار انسان نيست تا نتيجه مورد انتظار او را رقم بزند. كساني كه به آثار و نتايج خيلي بها دهند، بعد از مدتي كه مي‌بينند آن آثار و نتايج متوقع به بار نمي‌آيد، ‌دست از عمل مي‌كشند. فرض كنيد من مثلاً در يك انقلاب سياسي يا در يك نهضت فرهنگي شركت بكنم و نتايج خاصي مد نظر داشته باشم. اگر بعد از مدتي هيچ يك از آن نتايج محقق نشد، آهسته‌ آهسته از نفس دست به عمل زدن دلسرد مي‌شوم. از ديد آيين هندو من از اول اشتباه مي‌كردم. كساني هم هستند كه از اول دست به عمل نمي‌زنند و معتقدند در جهاني كه انسان قدرت دخل و تصرف در آن را ندارد،‌ نمي‌تواند هيچ كاري بكند. انسان‌ها بين اين دو نظر افراط مي‌كنند، يكي كنش همراه با خواهش، يكي بي‌‌خواهشي مقارن با بي‌كنشي و هر دو از نظر آيين هندو خطاست. از منظر آنان درست اين است كه انسان كنش داشته باشد، ولي خواهش نداشته باشد، عمل داشته باشد، ولي امل نداشته باشد.

 

بعضي از متفكراني كه به تأثير گناه بر شناخت قائلند، نتيجه گرفته‌اند كه تنها راه اين‌كه شناختي مطابق با واقع پيدا بكنيم، اين است كه از هر خواهشي خالي شويم، ولي اين به آن معنا نيست كه از هر كنشي دست بشوييم. كنش مي‌كنيم، ولي خواهشي نداريم و چون خواهشي نداريم، منفعت و مضرتي هم احساس نمي‌كنيم و چون منفعت و مضرتي احساس نمي‌كنيم، رد و قبولمان هم عقلاني است، نه به دليل اين‌كه براي ما نتيجه‌اي مطلوب به بار مي‌آورد يا نتيجه‌اي نامطلوب عايد ما نمي‌‌كند. بعضي چنين تعبيري دارند و بعضي تعبير ديگري دارند و آن اين است كه نمي‌‌توان گفت بدون خواهش دنبال شناخت باشيم، ولي مي‌توان گفت فقط يك خواهش است كه در راه شناخت ما از عالم واقع مانع نيست و آن حقيقت‌طلبي است. هر كس تنها يك خواست در جهان دارد و آن اين است ‌كه جهان هستي هر چه بيشتر بر او مكشوف شود. اين‌كه پس از آن‌چه تصوري از خودمان خواهيم داشت، اصلاً مهم نيست و چون مهم نيست كه آنچه كشف مي‌كنيم، چه چيزي است، هيچ چيز جز استدلال اهميت نخواهد داشت. كركگور مي‌گويد اكثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميده‌ايم كه اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر شويم، هيولاي زشتي هستيم، دلمان نمي‌خواهد خودمان را بشناسيم. به نظر كركگور سخت‌ترين شناخت، خودشناسي است و كمتر انساني تن به خودشناسي مي‌دهد.



ما انسان حقيقت‌طلب حق را فداي چيز ديگري نمي‌كند و حق برايش مطلوب لذاته است. اگر حقيقت‌طلبي در انسان وجود داشته باشد، در شناخت هيچ واقعيت سياسي‌اي به خطا نمي‌رود،‌ در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني،‌ در شناخت هيچ واقعيت اجتماعي‌اي به خطا نمي‌رود، بويژه واقعيت‌هايي كه به تعبيري در كانون هستي ما قرار دارند. يعني اگر مثلاً مداقه‌اي معلوم كند عقيده سياسي من بر باطل بوده، جناح سياسي من همه خيانتكار بوده، برنامه‌هاي اقتصادي من همه خطا بوده، توصيه‌هايي كه در تعليم و تربيت مي‌كرده‌ام، همه نادرست بوده و هيچ كدام اهميتي ندارد. به تعبير ديگر، من حق بدون قيد و شرط را مي‌خواهم، نه حق با قيد و شرط را. هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم، تنها حق را مي‌خواهم. در اين صورت به لب بي‌گناهي ديني رسيده‌ام. بزرگ‌ترين فضيلت ديني، حق‌طلبي است و بنابراين كسي كه چنين باشد، در واقع از گناه گريزان است و چون از گناه گريزان است، برايش هيچ نتيجه‌‌اي از پيش خواسته يا ناخواسته نيست و حاضر است به هر گونه ماجراجويي فكري و عقلي تن بدهد.

تاكنون به دو تعبير اشاره كرده‌ام؛ يك تعبير اين است ‌كه راه شناخت مطابق با واقع، آن است كه خواهشي نداشته باشيم، اگرچه دست به كنشي متناسب زده باشيم. اين تعبير شرقي است. تعبير ديگر اين است ‌كه در واقع فقط يك خواسته داشته باشيم و آن هم روشن شدن حق باشد؛ حق‌طلب باشيم؛ حق بدون قيد و شرط، حق عريان، نه حق مقيد به قيد و مشروط به شرط.

اما كساني هم هستند كه تعبير ديگري دارند. اين تعبير در آثار كساني مثل رالز، مكينتاير و هِر، قابل مشاهده است. آنان هيچ كدام از اين دو تعبير را به كار نمي‌گيرند. تعبير آنان اين است كه هر كس بخواهد شناختي مطابق با واقع داشته باشد، بايد خود را از هر گونه پيش‌فرض ارزشي و دانشي خالي بكند. اگر دوستان با كتاب‌هاي كريشتامورتي- متفكر متجدد و تجددطلب هندو- سروكار داشته باشند، اين تعبير را ديده‌اند؛ اين در واقع اساس شعار كريشنامورتي است كه قبل از هر كاري براي هر نوع استكمال، چه در جهت فردي، چه در جهت جمعي، چه در جهت ذهني و چه در جهت احساسي و عاطفي بايد پيشداوري را تعطيل كرد و پذيراي هر امري بود. بحث بر سر اين است كه آيا نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي، واقعاً امكانپذير است يا نه. به تعبيري كه هِر به كار مي‌برد، نفي پيشداوري، يك اصل راهنماي عمل است. اصل راهنماي عمل يعني اصلي كه مي‌دانيم نمي‌توان به اصلش رسيد، ولي مي‌توان گفت عمل‌تان را در جهت رسيدن به آن مقصد ساماند‌هي و برنامه‌ريزي كنيد. مثلاً به فرزندم توصيه مي‌‌كنم در پي كسب ثروت بي‌نهايت باشد، مي‌دانم كسب ثروت بي‌نهايت براي انسان غير ممكن است، ولي مي‌خواهم فرزندم در طلب ثروت يك لحظه هم توقف نكند، براي همين به او مي‌گويم در طلب ثروت بي‌نهايت باش و معناي آن، اين است كه هر چه بيشتر در اين جهت بكوش. اين گونه اصل‌هاي راهنماي عمل، اصل‌هايي هستند كه رسيدن به منتها و مقصد آن‌ها محال است و فقط از اين لحاظ توصيه مي‌شوند كه پويش مدام را تأكيد كرده باشند. نفي پيشداوري ارزشي و پيشداوري دانشي ظاهراً به صورت محكم امكان ندارد4، ولي در عين حال يك اصل راهنماي عمل است، اصل راهنماي عمل به اين معنا كه هر امري را كه حس كردي از پيشداوري‌هاي توست، در خود آن مناقشه كن، چون و چرا كن، در طلب استقلال باش و طبعاً حاضر به دست برداشتن از آن باش. در اين صورت شناخت‌هاي ما از واقعيت‌هاي جهان هستي، شناخت‌هايي باشند مطابق با واقع،‌ يا مطابق با واقع‌تر.

فارغ از اين كه اين راه‌حل‌ها، راه‌حل‌هاي موفقي هستند يا نه، به دو نكته ديگر براي ادامه بحث احتياج دارم. نكتة اول اين كه چرا انسان متجدد به اين‌كه عوامل غيرمعرفتي در فرآيند معرفت‌يابي انسان اثر مي‌گذارند، بها نمي‌داده و آن را قبول نداشته است. به نظر مي‌رسد به دليل اين‌كه علوم تجربي را پارادايم مي‌دانست. علوم تجربي به كانون هستي ما نزديك نيستند، در علوم تجربي رد يا قبول‌هاي ما بسيار عقلاني‌تر صورت مي‌گيرد. سپس از همين الگو و اسوه در حيطه‌هاي ارزشي، مثل اخلاق و‌ سياست و حيطه‌هاي دانشي مثل الهيات و فلسفه استفاده مي‌كرده است.

و اما نكتة دوم اين‌كه اگر انسان به اين قائل شود ‌كه گناه در فرآيند شناخت نيز اثر دارد، مطلب به گناه متوقف نمي‌ماند. به محض اين‌كه كسي چنين چيزي را قبول كرد، گناه ويژگي‌اش را از دست مي‌دهد. گناه يك عامل غيرمعرفتي است و بنابراين، اين بحث پيش مي‌آيد كه عوامل غيرمعرفتي ديگري هم غير از گناه در فرآيند شناخت مؤثرند. به عنوان مثال، هم تلقين و هم القا مؤثر است،‌ تلقين و القا ‌دو پديدة شناختي هستند،‌ ايدئولوژي هم مؤثر است (ايدئولوژي البته به معنايي ‌كه ماركس به كار مي‌برد، نه به معناي اين‌كه كه در عرف ما به كار مي‌رود). اميد هم مؤثر است. همة اين عوامل غيرمعرفتي هستند، ولي همة آن‌ها مؤثر هستند. از سوي ديگر نقيض هر كدام از عواملي هم كه در جهت اخلال در شناخت نقش دارند، در جهت وضوح دادن به شناخت و به صواب نزديك كردن شناخت، مؤثرند. در اين صورت آهسته‌آهسته به يك درونمايه ديگر تفكر انسان سنتي نزديك مي‌شويم و آن، اين است ‌كه انسان سنتي معتقد بود قبل از هر چيز بايد خود انسان را شناخت. چرا؟ چون تمام اين عوامل، عوامل دخيل در انسان هستند. به محض اين‌كه مي‌گوييم عوامل مؤثر در انسان و عوامل غيرمؤثر در انسان،‌ ابتدا بايد شناختي از خود انسان داشته باشيم. اگر بخواهيم بدانيم كه در جريان شناخت كه يكي از روندهاي نفساني ماست، چه عواملي مؤثر هستند و چه عواملي مؤثر نيستند، بايد به يك نوع خودشناسي روي آوريم. از اين حيطه است كه انسان سنتي مي‌گويد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». و نه تنها شناخت خدا،‌ بلكه شناخت هر چيز ديگري، در گرو خودشناسي است. شناخت نفس بر شناخت هر چيز ديگري تقدم دارد. اگر بخواهم طبيعت و ماوراء طبيعت را بشناسم، گذشته را بشناسم، حال را بشناسم، ‌آينده را بشناسم،‌ ماديات را بشناسم،‌ مجردات را بشناسم، ‌جمادات و نبادات و حيوانات و عوالم جمعي و عوالم فردي و روان را بشناسم و ذهن را بشناسم،‌ اول بايد خود را بشناسم. در روند شناخت، ‌يك شناسنده و يك شناخته شده وجود دارد، اگر كسي بخواهد ارتباط بين اين دو شناخت را بشناسد، نه فقط بايد شناخته شده را بشناسد، بايد شناسنده را هم بشناسد و شناسنده من هستم. معمولاً در فلسفة علم تحت دو عنوان در اين باره بحث مي‌كنند، يكي بحث عقلانيت و يكي هم بحث آبجكتيويته و نشان مي‌دهند كه هم عقلانيت با اين كه ما چه تصوري از انسان داشته باشيم، ارتباط دارد و هم آبجكتيويته به اين كه ما چه شناختي از انسان داشته باشيم، مرتبط است. ما مي‌خواهيم رفتارمان عقلاني باشد و شناخت‌هايمان عيني باشد. ولي هم عينيت و آفاقي بودن و هم عقلاني بودن، هر دو متوقف‌اند بر اين‌كه ما چه تصوري از خودمان داشته باشيم.

به نظر من پيامبران و بنيانگذاران اديان و مذاهب اگر به رفتار ما بنگرند، آن را عقلايي نمي‌بينند، زيرا مي‌بينند ما در پي اموري هستيم كه وقتي حاصل مي‌شود، فقط به درد و رنج ما مي‌افزايد.

در باب Activated و اين‌كه چه چيزي عيني است و چه چيزي غيرعيني، انسان سنتي شناخت خود را بر شناخت هر چيز ديگري مقدم مي‌داند، چون مي‌‌بيند كه شناخت هر چيز ديگري حتي منطقاً متأخر از شناخت خود است. انسان بايد خود را به عنوان سوژه بشناسد تا بتواند ابژه را هم بشناسد. وقتي ميزان واقع‌نمايي عينكمان را ندانيم، چگونه مي‌توانيم با كمك اين عينك درباره شكل و رنگ اشياء داوري داشته باشيم. آيا واقعاً عقلايي نيست كه ابتدا ببينيم اين عينك واقع‌نما هست يا نه، در رنگ‌ها و اندازه‌ها دخل و تصرف مي‌كند يا نمي‌كند، تا بعد بفهميم رنگي كه از اين صندلي‌ها به ما عرضه مي‌كند، مطابق واقع است يا خير؟ انسان هم مثل اين عينك است. اول بايد خودش را بشناسد و ببيند اصولاً به چه معنا و تا چه حدي بايد انتظار عينيت داشته باشد و تا چه حد مي‌تواند به عينيت برسد. بنا بر اين در باب مقولة عقلانيت هم همه چيز به اين بستگي دارد كه چه ديدي نسبت به انسان داشته باشيم.

در واقع يكي از ويژگي‌هاي جهان‌بينانه‌ مدرنيزم در مبحث شناخت‌شناسي، اين است كه نفي و اثبات به عوامل غيرمعرفتي بستگي ندارد، به تعبير ديگر به گناه و خطا بستگي ندارد. اما طرز تفكر سنتي اين مطلب را قبول ندارد كه البته نتيجه‌اش در تعليم و تربيت سنتي و مدرن هم اثر دارد.

پانوشت‌ها
1. Objective
2. Rationization
3. توجه شود كه ما چيزي داريم به نام Rationilzation يعني دليل‌‌تراشي و چيز ديگري داريم به نام Reasoning يعني استدلال.
4. اين كه مي‌گوييم ظاهراً امكان ندارد، براي اين است كه معتقديم واقعاً امكان ندارد، ولي از روي احتياط مي‌گوييم ظاهراً.

---------------------------------------

منبع: سایت بشرا به نقل از ‌ آیین شماره 19-20

http://malekiyan.blogfa.com/post-254.aspx

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مصطفي ملكيان

در ابتداي سخن دو سه نكتة مقدماتي را از آن جهت كه لازمة ورود به بحث است ذكر مي‏كنم، بدون اينكه براي آنها دليلي اقامه‏ كنم؛ چرا كه دليل هر كدام از آنها بسيار بسيار مفصلتر از آن است كه در اين سخنراني بيايد.

مقدمة اول: جمع عقلانيت و معنويت

به گمان بنده اگر حيات طيبه (زندگي پاك) مصداقي داشته باشد، مصداقش حياتي است كه در آن ميان «عقلانيت» و «معنويت» جمع و تلفيق شده. بنابراين در هر اوضاع و احوال و زمان و مكاني كه باشيم به زندگي‏اي نياز داريم كه در آن عقلانيت و معنويت، هر دو با هم، حضور داشته باشند نه ذره‏اي عقلانيت فداي معنويت شود و نه ذره‏اي معنويت فداي عقلانيت.

مقدمة دوم: مؤلفه‏هاي ذومراتب معنويت

معنويت داراي مؤلفه‏هاي هشتگانه‏اي است كه وقتي همة آنها با هم جمع شوند، از آن به زندگي معنوي تعبير مي‏كنيم. اين مؤلفه‏ها اموري ذومراتب هستند، ولي در عين حال حضور همة آنها براي معنوي شدن زندگي ضرورت دارد و اگر هر كدام از آنها مفقود شود نمي‏توان زندگي را زندگي معنوي تلقي كرد. پس از آنجا كه اين مؤلفه‏ها ذومراتبند، امكان دارد شما همة آنها را در رتبه‏اي داشته باشيد، من در رتبة ديگر،‌و شخص ثالث هم در رتبة سومي و… .

به تعبير ديگر، امر مؤلفه‏ها دائر بين همه يا هيچ نيست، كه يا آنها را داشته باشيم يا نه؛ بلكه اموري ذومراتبند. اگر قرار باشد زندگي‏اي معنوي باشد بايد همة اين مؤلفه‏ها، ولو با مراتب مختلف، وجود داشته باشد و در آن صورت طبعاً انسانهايي معنوي‏اند، انسانهايي معنوي‏ترند، انسانهايي باز هم معنوي‏ترند و … .

مقدمة سوم: مؤلفة اول معنويت

نخستين و مهمترين مؤلفة زندگي معنوي اين است كه «چه بايد بكنم؟» يا «چه كنم؟». در كتابهاي فلسفه و الهيات گفته مي‏شود مسائل بنيادين و اساسي‏اي كه بشر با آنها مواجه است، عبارتند از اينكه مثلاً: آيا خدا وجود دارد يا نه؟ ما قبل از زندگي اين جهاني جايي بوده‏ايم يا نه؟ پس از زندگي اين جهاني به جايي خواهيم رفت يا نه؟ حقيقت دنيا چيست؟ آيا جهان هستي هدفدار است يا نه؟ آيا زندگي معنا دارد يا نه؟ آيا عالم طبيعت متناهي است يا نه؟ و امثالهم. همچنين با وجود اينكه فهرست آنها در كتب مختلف متفاوت است ولي تقريباً‌همه، اين چند مسأله‏اي را كه گفتم جزء مسائل بنيادين به حساب مي‏آورند.

اما انسان معنوي كسي است كه هيچ كدام از اين امور برايش مسأله اصلي نيست بلكه مسأله اصلي او«چه بايد بكنم؟» يا «چه بكنم؟» است؛ و اهميت هر مسأله ديگري بسته به اين است كه پاسخ آن مسأله تا چه اندازه در حلّ «چه بكنم؟» يار و ياور او باشد. يعني وقتي مسأله من اين است كه «چه بايد بكنم؟» چه بسا هنگام پاسخگويي به آن چاره‏اي جز پاسخگويي به چندين و چند مسأله ديگر نداشته باشم، و بر اين اساس است كه اگر مسائلِ ديگر اهميتي پيدا مي‏كنند بدين جهت است كه مقدمة حلّ اين مسأله‏اند و جواب گفتن به آنها، مقدمة پاسخ اين مسأله است. به تعبير سوم، بنيادين بودن يا نبودن، مهم بودن يا نبودن، اساسي بودن يا نبودن هر مسألة ديگري دقيقاً با ميزان تأثير جواب آن مسأله در جواب مسألة اصلي «چه بكنم؟» متناسب است.

بنابراين اگر اينكه «خدا وجود دارد يا نه؟» مهم است، اهميت آن تنها به اندازه‏اي است كه در مسأله «چه بايد بكنم؟» مؤثر است و اگر به فرض محال «خدا وجود دارد يا نه؟» هيچ تأثيري در مسأله اصلي من نداشته باشد پاسخ به آن همان مقدار بي‏اهميت خواهد بود كه «تعداد قندهاي اين قندان چندتاست؟» بي‏اهميت است. تا اينجا خواستم دو نكته را عرض كنم:

1) برخلاف آنچه گفته شده هيچ‏كدام از آن مسائل، مسائل بنيادين بشر نيستند؛ بلكه مسأله بنيادين بشر معنوي اين است كه «چه بايد بكنم؟».

2) مسائلي كه در كتابها به عنوان مسائل بنيادين آمده است مي‏توانند مسائل اساسي باشند، ولي اساسي بودنشان به ميزان تأثير پاسخ گفتن به آنها در پاسخگويي به مسأله اصلي است و معنايش اين است كه اهميت اين مسائل ناشي از اهميت مسأله اصلي «چه بايد بكنم؟» است.

بنابراين ــ اگر سخن من درست باشد ــ هر كدام از شما اگر بخواهيد بدانيد معنوي هستيد يا نه، بايد ببينيد كه در زندگي‏تان چقدر به اين «چه بايد كرد؟» بها مي‏دهيد.

اين اولين مؤلفة معنويت بود كه البته امروز مورد بحث من نيست و وارد مقدمة بعدي مي‏شوم كه موضوع سخن امروز من است.

مقدمة چهارم: مؤلفة دوم معنويت

مؤلفة دوم معنويت اين است كه انسان «زندگي اصيل» داشته باشد؛ يعني ما ـ فقط و فقط ـ به ميزاني كه زندگي اصيل داريم معنوي هستيم و به هر ميزان كه زندگي اصيل نداريم از معنويت دوريم.

پس مؤلفة دوم معنويت، اصيل بودن زندگي شخص است كه در غير اين صورت از آن به «زندگي عاريتي» تعبير مي‏شود. حال من مي‏خواهم وارد همين بحث شوم كه «زندگي اصيل» چيست؟

شايد به ذهنتان خطور كند كه چرا از ميان مؤلفه‏هاي هشتگانه معنويت، اين مؤلفه را موضوع بحث قرار دادم. در پاسخ مي‏گويم چون معرفتشناسي ـ‌به عنوان يكي از شاخه‏هاي فلسفه ـ ربط وثيق و محكم با اين مؤلفة معنويت دارد و موضوع بحث ما «ارتباط زندگي اصيل و معرفتشناسي» است، در نتيجه‌بنده فقط در مورد اين موضوع بحث مي‏كنم و به مؤلفه‏هاي ديگر نمي‏پردازم؛ امّا از اين نكته كه بگذريم، به نظر بنده توجه دادن به «زندگي اصيل» بسيار بسيار مهم است و اگر بگويم نخستين چيزي كه بايد به ديگران بياموزيم اين است كه زندگي اصيل سپري كنند، هيچ مبالغه نكرده‏ام.

دربارة «زندگي اصيل» و اينكه «زندگي اصيل چيست؟» افراد مختلفي در طول تاريخ بحث و گفتگو كرده‏اند، از جمله:

1) بنيانگذاران اديان و مذاهب كه معمولاً بحثهايي ـ‌ولو به صورت پراكنده و پريشان ـ‌در اين باب داشته‏اند.

2) عارفان ــ‌در همه فرهنگها و اديان و مذاهب ــ‌كه غالباً به آن بسيار توجه كرده‏اند تا هم خودشان زندگي اصيل داشته باشند و هم ديگران را به زندگي اصيل دعوت كنند.

3) تعداد كثيري از فيلسوفان كه امروزه از آنان به فيلسوفان اگزيستانسياليست تعبير مي‏شود. كساني مثل كي‏يركگور دانماركي، داستايوفسكي روسي، نيچه و هايدگر آلماني، گابريل مارسل و سيمون وي فرانسوي كه يكي از درونمايه‏هاي اصلي بحثشان زندگي اصيل است.

4) روانشناسان نهضت سوم روانشناسي، يعني روانشناسان انسان‏گرا.

تاكنون در طول تاريخ پيدايش روانشناسي، سه نهضت عمده ظهور كرده است:

الف) روانشناسي روانكاوانه كه مؤسس آن، به يك معنا، فرويد است.

ب) روانشناسي رفتارگرا كه بنيانگذاران آن واتسون و اسكينر هستند.

ج) روانشناسي انسان‏گرا كه معمولاً فيلسوف هم هستند و آنان عبارتند از: آبراهام مزلو، كارل راجرز، اريشفروم، خانم كارن هورناي ــ همه در امريكا ــ و يونگ ــ سوئيسي با تبار امريكايي .

اكنون فرصت آن نيست كه سخنان همة‌اين افراد ــ كه حدوداً 29 شخصيت هستند ـ را خدمت دوستان عرض كنم، اما چند نمونه از اين افراد را ذكر مي‏كنم. ذكر اين مثالها بدين جهت است كه در نگرش هر كدام از آنان جنبة خاصي از زندگي اصيل بيشتر محلّ توجه قرار گرفته و شما آهسته آهسته از مجموعه مثالها و كنار هم نهادن الگوهاي ارائه شده اين دانشمندان، از نظر ذهني، به اينكه زندگي اصيل چگونه زندگي‏اي است نزديك مي‏شويد. براي اينكه ارزش‏داوري هم نكرده باشم، مثالها را به ترتيب تاريخي ذكر مي‏كنم تا گمان نشود لزوماً براي اولي اهميت بيشتري قائل هستم.

نمونة‌اول، به لحاظ تاريخي، سقراط است. سقراط ــ فيلسوف بزرگوار و بسيار شاخص يونان قديم ــ‌مي‏گفت كه كل فلسفة من مبتني بر دو شعار است: شعار اول اينكه «خود را بشناس» و شعار دوم اينكه «زندگي نيازموده ارزش زيستن ندارد». من در اينجا تنها به شعار دوم مي‏پردازم تا ببينيم اين شعار يعني چه؟

سقراط مي‏گفت: اگر در احوال خودمان دقت كنيم مي‏بينيم از ابتداي زندگي و وقتي كه به دنيا مي‏آييم آهسته آهسته از اطرافيان خود ـ از اعضاي خانواده گرفته تا معلمان،‌مربيان و مردمي كه در محيط زندگي با آنها سر و كار داريم ـ‌يك سلسله باورها و عقايد دريافت مي‏ýكنيم كه بعدها بر اساس همين عقايد و باورهاي تلقيني و القا شده، زندگي خود را سامان مي‏دهيم.

بدين ترتيب همة تصميم‏گيريها ــ جنگها، صلحها،‌دوستيها، دشمنيها، سكوتها، سخنها و….ــ ابتناي كامل بر باورهاي دريافتي ما از ديگران دارد و ما هيچ وقت سراغ آزمودن و محك زدن اين باورها نرفته‏ايم كه ببينيم آيا واقعاً‌درست هستند يا نادرست، صادقند يا كاذب، حقّند يا باطل. در واقع، كلّ زندگي خودمان را بر باورهايي مبتني كرده‏ايم كه هيچ كدام در بوتة آزمايش شخصي ما نهاده نشده‏اند.

نكتة مهمتر آنكه هرچه از باورهاي غير مهم به طرف باورهاي مهم مي‏رويم، اين نيازمودگي بيشتر مي‏شود. مثلاً اگر كسي به من بگويد اين جنس ليوان يا كفش بادوامتر است ممكن است آن را بيازمايم و بعد قبول كنم. اما در باب اينكه «خدا وجود دارد يا نه؟» ممكن است بدون آزمايش قبول كنم كه خدا وجود دارد! با وجود اينكه مسلماً اهميت باور دوم در زندگي بسيار بيشتر از اولي است. گويي ما با خودمان عهد بسته‏ايم كه هر چه عقيده‏اي مهمتر است بي‏دليل‏تر قبول كنيم.

سقراط مي‏گفت: اين نوع زندگي كه در آن عقايدي را بدون اينكه محك شخصي زده يا آزمايش كرده باشيم ــ پذيرفته‏ايم زندگي نيازموده است و ارزش زيستن ندارد. زندگي‏اي ارزش زيستن دارد كه خودمان نسبت به باورهاي مؤثر در تصميم‏گيريهاي عملي مداقه ورزيده باشيم، و در اين زندگي است كه اگر ديديم عقيده‏اي درست است آن را مبناي تصميم‏گيري قرار مي‏دهيم ولو همة عالم بگويند نادرست است وبالعكس. وي مي‏گفت: من وظيفه‏اي كه براي خودم در نظر گرفته‏ام اين است كه به سراغ تك تك عقايد آشنا بروم و نشان دهم كه آنها آزموده نشده‏اند؛ و بدين لحاظ خرمگسي هستم و بر گردة همه شما خواهم نشست، كه البته آزاردهنده است چون به عقايد شما نيش مي‏زند و به افراد جامعه مي‏فهماند كه خيلي بي‏عقلند. اگر كسي به شما بگويد كه «تو بي‏عقلي» شما را خواهد آزرد. بي عقلي جز اين نيست كه سخن بدون دليل را قبول كنيم و مبناي آن را تصميم‏گيري جمعي قرار دهيم.

پس به نظر سقراط زندگي نيازموده، عاريتي[1] است و اصيل[2] نيست؛ چون در آن عقايدم را از ديگران به عاريه گرفته‏ام.

نمونة‌دوم، از ملاّي رومي، مولانا، است كه در مثنوي فراوان به ما توصيه مي‏كند كه زندگي اصيل بورزيم. ايشان در دفتر دوم مثنوي مي‏گويد: صوفي‏اي وارد شهري شد و چون در آنجا غريب بود سراغ خانقاه صوفيان را گرفت تا بتواند چند روزي در آن شهر به سر‏برد و مسند و خوراك و… داشته باشد. بالاخره خانقاه صوفيان را پيدا كرد و الاغ خودش را به دست دربان داد تا يكي دو روز در آنجا بماند. اتفاقاً اهل خانقاه مدتي بود كه وجوه امرار معاششان به تأخير افتاده بود و طبعاً بسيار گرسنه بودند. گروهي وقتي كه اين الاغ را ديدند گفتند: خوب است آن را بفروشيم و با پولش غذايي فراهم آوريم تا از گرسنگي نجات يابيم. لذا به دربان گفتند: الاغ را ببر و در بازار بفروش و خوراكي تهيه كن. بعد هم آمدند و شروع كردند به رقص و سماع و دم گرفتند كه «خر برفت و خر برفت و خر برفت».

اين صوفي تازه وارد هم براي اينكه ــ به تعبير امروز ــ از افكار عمومي تبعيت كرده باشد دست افشان و پاي كوبان شروع كرد به گفتن «خر برفت و خر برفت و خر برفت». دربان كه مأمور فروش الاغ شده بود، به آنها گفت: اين خر نزد من امانت است، چگونه آن را بفروشم؟ اين كار خلاف اخلاق است. آنها گفتند: بيا برو از خودش بپرس.

دربان وارد مجلس شد و ديد كه آن شخص از همه ــ به تعبير مولانا ــ با نشاط تر داد مي‏زند «خر برفت و خر برفت و خر برفت» و از همه شادتر و خوشحالتر است. دربان پيش خود گفت: خوب پس لابد موافقت بلكه رضايت يا حتي رغبت دارد؛ لذا نگفته خر را فروخت و غذايي فراهم كردند و خوردند. بعد كه صوفيان از هم پاشيدند، اين مسافر رفت كه خرش را تحويل بگيرد. دربان گفت: خري نيست، گفت: پس خر من كو؟ گفت: فروختيم و غذا ميل كرديم. گفت: مگر مي‏شود خر مرا بفروشيد؟! گفت: بله، نه فقط مي‏شود، بلكه شد. گفت: آخر اجازة من؟!

دربان گفت: من آمدم، ديدم تو فوق اجازه مي‏دهي و با اين «خر برفت و خر برفت و خر برفت» رقص و سماع مي‏كني. گفت: من نمي‏فهميدم كه چه مي‏گويم!

من ديدم همه از اين سخن خوشحالند، من هم خوشم آمد و‌آن را تكرار كردم.

مرمرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد

بنابراين، احتمال دارد كه كسي براي همرنگي با جماعت در جهت زيان خود قدم بردارد. در همرنگي با جماعت دو شاخصه وجود دارد: يكي اينكه شخص معناي باور، گزاره و جمله را نمي‏فهمد و اصلاً نمي داند «خر برفت» يعني چه. نمي‏فهمد كه «خر برفت» يعني خر تو بفروش رفت، ولي با اين وجود آن را تكرار مي‏كند. دوم اينكه اگر معناي جمله را مي‏فهميد با آن موافقت نداشت. حالا كه جمله‏اي را مي‏گويد، عقيدة خودش را مي‏گويد يا عقيدة ديگران را؟

در اين نمونه ديديم كه در واقع عقيده ديگران را بيان مي‏كند. بنابراين عقيده‏اش عاريتي است؛ بالطبع تصميم او در نتيجه زندگي او عاريتي است.

دليل اينكه در اينجاها تعبير vicarious به معناي عاريتي به كار مي‏رود اين است كه هر چيزي از درون انسان برنخيزد و از بيرون به او برسد، عاريتي است. در اين حالت، انسان دقيقاً مثل يك پردة سينمايي است كه دستگاه سينماتوگراف و فيلم پراكن آن هميشه روشن است و به همين دليل هر نور و رنگي كه بر اين پرده ديده مي‏شود، نور و رنگ خود پرده نيست. تنها وقتي معلوم مي‏شود خود پردة سينما چه رنگي داشته كه دستگاه را خاموش كنند.

ما در زندگيمان همين‏طور هستيم. من هر چه به شما نگاه مي‏كنم افكار ديگران را مي‏بينيم نه افكار خودتان را. شما مانند پردة سينما هر نوري را ــ بدون اينكه رد و قبولي نشان دهيد ــ فرا مي‏افكنيد‌بدون اينكه بگوييد فلان رنگ را مي‏خواهم و بهمان نور را نمي‏خواهم.‌فلان رنگ را كه تابانده‏ايد، برداريد و آن رنگي را كه نتابانده‏ايد، بتابانيد.

بعد مولانا شروع مي‏كند به توصيه كردن كه «تقليد نكن و فقط تحقيق كن». من هميشه اين جملة مولانا را كه مي‏بينم به ياد حديثي از حضرت علي(ع) مي‏افتم كه مي‏فرمايند: «لاسنة افضل من التحقيق» (هيچ راه و روشي در زندگي بهتر از تحقيق نيست). تحقيق يعني خودت حق بودن مطلب را درياب. تحقيق بدين معنا دقيقاً در مقابل تقليد و زندگي عاريتي قرار مي‏گيرد و معنايش اين است كه من باورهاي نامفهوم و نامقبول را از ديگران مي‏پذيريم.

نمونة‌سوم، هايدگر، فيلسوف اگزيستانسياليست معروف آلماني، است. او در كتاب معروف خود، هستي و زمان، كه شاهكار اوست، بحثي را در باب وضع زندگي اكثر قريب به اتفاق ما آدميان پيش كشيده است و قصد دارد با ترسيم اين وضع نشان دهد اكثر ما آدميان زندگي عاريتي داريم. هايدگر مي‏گويد:‌هر كدام از شما در زندگي خود تأمل كنيد و ببينيد آيا اين سه خصيصه‏اي كه من مي‏گويم در زندگيتان هست يا نه. اگر هست صادقانه پيش خودتان مقّر باشيد كه زندگي عاريتي مي‏كنيد، نه زندگي اصيل. بعد مي‏گويد: همة ما آدميان كمابيش اين سه خصيصه را داريم:

خصيصة اول: ما به وراجّي و ياوه‏گويي[3] مبتلا شده‏ايم. وراجّي چه نوع سخني است؟ سخني است كه در آن خود سخن گفتن مهم است نه محتواي سخن. اينكه مي‏گويند در شب‏نشيني‏ها وراجّي مي‏كنيم، يعني چه؟ يعني اصلاً مهم نيست چه مي‏گوييم، مهم اين است كه داريم چيزي مي‏گوييم. به تعبيري، خود حرف زدن موضوعيت پيدا كرده با اينكه بايد طريقت داشته باشد و از طريق سخن گفتن چيزي انتقال يابد. در واقع، ما دائماً در زندگي خودمان جمله‏ها، گزاره‏ها و باورهايي را از دسته‏اي مي‏گيريم و به دستة ديگري انتقال مي‏دهيم (انتقال اطلاعات ناآزموده از ديگران به من و از من به ديگران).[4] در اين صورت ياوه‏گويي همة زندگي من و شما را تشكيل داده است.

در حقيقت ما از پدران، مادران، مربيّان، افكار عمومي، راديو، تلويزيون، مطبوعات و رسانه‏هاي جمعي چيزهايي را شنيده‏ايم؛ بعد هم همين‏طوري كه شنيده‏ايم به ديگري انتقال مي‏دهيم، بدون اينكه قبل از اين انتقال، بررسي كنيم و ببينيم آيا اين مطالب درستند يا نادرست. گويي ما فقط و فقط دستگاهي هستيم كه از سويي گيرندة چيزهايي است كه شما به من مي‏دهيد و از سوي ديگر فرستندة همان چيزها به ديگري است و من تنها در اين وضعيت گيرندگي و فرستندگي به سر مي‏برم. ايشان ادامه مي‏دهد: درواقع، ما هم در گرفتن و هم در فرستادن لذت خاصي احساس مي‏كنيم و همين لذت باعث شده كه كلّ زندگي ما دچار اين حالت شود. (حالا تأمل كنيد كه آيا شما اينگونه نيستيد؟)

شما از دوران كودكي تا الان چيزهايي از پدران، مادران، معلمان و مربيان و… فرا گرفته‏ايد. امروز و فردا هم كه معلم و پدر و مادر و… مي‏شويد همان چيزها را به فرزندانتان و متعلمان و متربيان خود انتقال مي‏دهيد. آيا اين وسط معلوم شد كه اينهايي كه گرفته‏ بوديد كدامش حق بود كدام باطل يا نه، فقط گرفتيد و لذتي برديد و بعد بدون تأمل و مداقّه به ديگران مي‏دهيد و لذتي ديگر خواهيد برد.

خصيصة دوم: ما از مرحله ياوه‏گويي و وراجّي به مرحل‍ة سرك كشيدن، بوالفضولي و ناخنك زدن مي‏رسيم. بوالفضولي يعني به محض اينكه چيزي را شنيدم و وارد ذهنم شدــ‏چون بنا بر اين نبود كه آن را بيازمايم ــ فوراً مي‏گويم چه چيز ديگري داريد؟ يعني با وجود اينكه هنوز مطلب اول را دريافت نكرده‏ام و وارد هاضمه و فهم من نشده باز دنبال چيز جديد مي‏گردم. از اين نظر است كه همة ما به زبان حال و قال مي‏گوييم: «تازه چه خبر؟» و يكي نيست به ما بگويد با كهنه‏هايش چه كرده‏ايد كه دنبال تازه مي‏گرديد؛ مگر كهنه‏ها چه هنري براي شما داشتند كه حالا باز هم طالب تازه‏ها هستيد؟ پس سرك كشيدن يعني عاشق نو بودن. مثلاً، شما كتابي نوشته‏ايد و من با خواندن آن باورهاي شما را به خود انتقال مي‏دهم، اصلاً هم دقت نمي‏كنم آيا درست است يا نه اما تا به شما مي‏رسم مي‏گويم: آقا اخيراً كتاب جديدي منتشر نكرده‏ايد؟ يكي نيست بگويد: خوب، كتابهاي قبلي را كه خواندي كدامش حق بود و كدامش باطل؟!

بنابراين نوجويي خصلت انسانهايي است كه زندگي عاريتي دارند؛ و به لحاظ همين خصلت است كه از اين متفكر به آن متفكر، از اين مكتب به آن مكتب مي‏لغزيم؛ و اصلاً‌مكث نمي‏كنيم اين مكتبي را كه تا الان قبول داشته‏ايم آيا درست است يا نادرست.

از اين لحاظ هم هست كه اگر شما از من بپرسيد: «خدا وجود دارد يا نه؟» من با كمال مباهات و افتخار مي‏گويم كه در اين باب نُه قول وجود دارد؛ يعني من نمي‏دانم خدا هست يا نه، ولي نُه قول در اين باره شنيده‏ام. در حالي كه بحث بر سر اين نبود كه چند تا قول وجود دارد، بلكه شما مي‏خواستيد بدانيد در عالم واقع خدايي هست يا نه. مي‏دانيد چرا چنين پاسخ مي‏دهم؟ چون من به جاي اينكه وقتي يكي از اقوال را شنيدم حسابش را به لحاظ شخصي با خودم تسويه كنم ــ كه بالاخره درست است يا نادرست ــ فوري گفتم: حالا كاري نداريم كه درست است يا نادرست، بالاخره اين يك قول بود، قول دوم چيست؟ و همين‏طور تا قول نهم بدون هيچ مداقّه و تأملي بر روي آنها پيش رفتم.

خصيصة سوم: سردرگمي[5] و گيجي است يعني نمي‏دانم در چه جهاني به سر مي‏برم. مثلاً نمي‏دانم آيا جهان هدفدار است يا بي‏هدف؛ نمي‏دانم در جهان با خدا به سر مي‏برم يا بي‏خدا؛ نمي‏دانم جنگ بهتر است يا صلح؛ اما در عين حال مي‏دانم كه دربارة هر يك از اين پرسشها اقوال زيادي هست و مي‏توانم همه را براي شما توضيح دهم. در واقع، ما از نظر فكري تلوتلو مي‏خوريم. چرا؟ چون در مورد هيچ چيز خودمان تصميم نگرفته‏ايم و تنها وسيله‏اي براي انتقال نظريات بوده‏ايم. به تعبير ديگر، باورها همين‏طور به ما مي‏رسند و از ما به ديگران انتقال مي‏يابند و چون ما شهوت شنيدن و گفتن داريم، در اثر اعمال اين شهوت به گيجي فرورفته‏ايم؛ يعني هيچ رأي شخصي قابل دفاعي نداريم.

مثال ديگري بزنم: من به كسي مي‏گويم: فلاني! مي‏خواهم در باب فلان موضوع تحقيق كنم. مي‏گويد: بيا برويم پاي اينترنت. مي‏رويم و مي‏بينيم كه 800 كتاب، 9000 مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. مي‏گويد: بفرما و افتخار هم مي‏كند كه مرا در جريان اينها قرار داده است. در حالي كه من در ميان اين تلنبار كتاب، رساله و مقاله نمي‏خواستم ببينيم چه نوشته‏هايي در باب اينكه «الف ب است يا نه؟» وجود دارد، بلكه مي‏خواستم بدانم «الف ب است يا نه؟». در واقع، به جاي اينكه سخن ما دربارة واقعيتها باشد، دربارة سخناني است كه دربارة واقعيتها گفته شده و اصلاً از اين سخنان به خود واقعيت انتقال نيافته‏ايم.

اين تلوتلوخوردن فكري كه هايدگر از آن به سرگيجه، گمگشتگي و گيجي تعبير مي‏كند؛ وقتي براي انسان حاصل مي‏آيد كه به جاي اينكه خودش با واقعيتها سر و كار پيدا كند، فقط با باورهاي ديگران درباره واقعيت سر و كار دارد.

حال اگر دقت فرموده باشيد مي‏بينيد اين سه مرحله در همه ساحتهاي زندگي وجود دارد، حتي در زندگي روزمره. مثلاً، اگر به شما بگويم: به چه دليل بايد با قاشق و چنگال غذا خورد؟ مي‏گوييد: خوب گفته‏اند بايد اينطوري غذا بخوريد. اگر بپرسم به چه دليل پسران بايد خواستگاري دخترها بروند؟ مي‏گوييد: خوب ديگه، اين جور گفته‏اند! چرا آدم بايد در مجلس ترحيم شركت كند يا اصلاً چرا بايد سر جنازه رفت؟ خوب بايد رفت ديگه! مردم از جشن و شادي خوششان مي‏آيد، شما هم خوشتان مي‏آيد؟ خوشم نمي‏آيد، ولي چون زشت است پيش مردم بگويم از جشن خوشم نمي‏آيد طوري زندگي مي‏كنم كه گويي از جشن و شادي لذت مي‏برم!

بنابراين خودتان نمي‏دانيد چرا بايد فلان كار را بكنيد چون براي شما چيزي روشن نيست و هنوز در آن سه فرآيند به سر مي‏بريد و طبيعتاً به راحتي مي‏توان شما را از اين سو به آن سو كشاند؛ و چون تا الان چيزي را كه به شما گفته‏اند، بدون دليل قبول كرده‏ايد طبعاً فردا كه چيز ديگري بگويند آن را هم بدون دليل قبول مي‏كنيد ولو خلاف چيز قبلي باشد.

نمونة چهارم، از يكي از روانشناسان نهضت سوم روانشناسي كارل راجرز امريكايي است كه شايد بتوان گفت بعد از آبراهام مزلو‌هيچ شخصيتي بالاتر از ايشان در روانشناسي انسان‏گرا ظهور نكرده است.

راجرز در باب اتخاذ موضعها و ارزش داوريهاي ما در زندگي سه مرحله را از يكديگر تمييز داده كه مرحلة اول و دوم در همة آدميان هست و نادرند افرادي كه به مرحلة سوم برسند. ايشان مي‏گويد: وقتي طفل به دنيا مي‏آيد بر اساس حاجت واقعي ارگانيسم خود، رد و قبول و پذيرش و وازنش دارد. مثلاً فلان خوراكي را كه مي‏خورد به جهت سود رساندن به ارگانيسم بدنش است و اگر خوراكي ديگري را نمي‏خورد به دليل زياني است كه به ارگانيسم او وارد مي‏كند.

البته نه به اين معنا كه خودش دليلش را مي‏داند، بلكه در اين سنين اول ارگانيسم به او القا مي‏كند و راه را به او نشان مي‏دهد. پس اگر هنگام گرسنگي گريه مي‏كند، به دليل زياني است كه گرسنگي بر او وارد مي‏كند كه مي‏خواهد آن را دفع كند و از اين لحاظ است كه بچه كم‏خوري يا پرخوري ندارد و تنها به اندازة نياز خود غذا مي‏خورد. بدين ترتيب ارگانيسم بچه به صورت غريزي به او مي‏گويد كه اين كار را بكن كه به سود من ارگانيسم است و اين كار را نكن كه به ضرر من ارگانيسم است. اين جريان كاملاً طبيعي است و همه گزينشها بر اساس حاجات واقعي ارگانيسم است. اما آهسته آهسته از دو سال و نيم به بعد نياز ديگري در بچه پديد مي‏آيد كه همان نياز به محبوب واقع شدن است؛ يعني اين نياز در بچه پديد مي‏آيد كه من چنان باشم كه مادر، پدر، خواهران و برادران و خلاصه اطرافيانم دوستم بدارند.

به محض جوانه زدن اين نياز، بچه بر سر دو راهي قرار مي‏گيرد: از طرفي ارگانيسم بدن به او مي‏‏گويد كه‌اين را بخور چرا كه به سود من است، از طرف ديگر اگر بخورد مثلاً مادرش ناراحت مي‏شود؛ يعني رضايت مادر به قيمت زيان رساندن به ارگانيسم است و سود ارگانيسم به قيمت خشمگين كردن مادر.

حال آيا نمي‏شود هم سود ارگانيسم و هم رضايت مادر را به دست آورد و بين محبوبيت و برآمدن حاجات واقعي جمع كرد؟ پاسخ اين است كه نه. چرا؟ چون بچه دير يا زود مي‏فهمد كه ديگران روح مثله نشده و عريان او را دوست ندارند و از اين لحاظ است كه بچه بين دوراهي قرار مي‏گيرد كه اگر غذا را بخورم با وجود كمك به بدن،‌مادر خشمگين مي‏شود و اگر نخورم رضايت مادر را جلب كرده و محبوب او شده‏ا‏م اما به ضرر خود عمل كردم. از آنجا كه انسان محبوب واقع شدن را بر حاجات واقعي خود مقدم مي‏دارد. آهسته آهسته سانسور خود را شروع مي‏كند و مثلاً به زبان حال مي‏گويد: «اي آب تو براي بدن من خوبي، ولي اگر دست دراز كنم پدر اخم مي‏كند، مادر خشمگين مي‏شود، خواهرم قهر مي‏كند و … پس تو را نمي‏خورم».

تمام خودسانسوريها براي اين است كه محبوب واقع شويم؛ چرا كه مي‏خواهيم دل همه را به دست آوريم و طبعاً به ازاي هر يك دلي كه مي‏خواهم به دست آورم بايد تكه‏اي از روح خود را بِكَنم. چرا؟ چون تجربه نشان داده كه ديگران روح تكه تكه نشده مرا دوست ندارند. لذا من هيچ وقت روح مثله نشدة عريان خود را در معرض ديد شما نمي‏گذارم. مثلاً، مرا به يك فيلم سينمايي دعوت مي‏كنيد، بعد مي‏پرسيد: فيلم چطور بود؟ من با وجود آنكه خيلي از فيلم بدم آمده، چون اگر بگويم فيلم مزخرفي بود دوستي خود را با شما از دست خواهم داد مي‏گويم: بسيار جالب بود! دل و نياز دروني‏ام مي‏گويد: بگو از اين فيلم خوشم نيامد و بسيار مزخرف بود، اما محبوبيت طلبي‏ام مي‏گويد: توجه داشته باش كه اگر اين را گفتي دوستي شما متزلزل يا نابود مي‏شود و به همين دليل از فيلم تعريف كاذب مي‏كنم.

بنابراين فاز اول فاز ارزش داوري «خود» طفل در مورد خودش است، اما فاز دوم فاز ارزش داوري از نگاه «ديگران» است. در فاز دوم براي محبوب واقع شدن ــ از طريق مثله‏كردن يا پنهان ساختن خود[6] ــ خود را سانسور مي‏كنم.

به نظر راجرز اغلب ما آدميان تا آخر عمر در همين نياز مي‏مانيم و براي خوشايند ديگران خود را مثله مي‏كنيم. در مناجات معروف عارف آلماني آمده: «خدايا مرا از من مي‏ربايند.» چون اين رفيق مي‏گويد: اين نكته‏ات بد است. مي‏گويم: خوب اگر تو مي‏گويي بد است آن كار را مي‏كنم. رفيق ديگر مي‏گويد: آن نكته هم بد است، آن را هم نمي‏كنم و همين‏طور باور و حس و عاطفه و تمام چيزهاي مرا از من مي‏ربايند. اين است كه باورها، احساسات و عواطف من همان باورها و احساسات و عواطفي است كه شما مي‏خواهيد وقس‏عليهذا.

بنابراين، ما هميشه طفل درونمان را تنها در درون زندگي نگه مي‏داريم و هيچ‏وقت از او مشاوره نمي‏خواهيم بلكه از ديگران مشاوره مي‏خواهيم. در واقع هميشه زبان حال ما به يكديگر اين است كه مي‏گوييم: فلاني! تو كه خوبي،‌يعني آنطوري هستي كه من تو را مي‏خواهم، من چطورم؟ در حالي كه زبان قال ما در احوالپرسيها عكس اين است. به تعبير ديگر در احوالپرسي من حال خود را از شما مي‏پرسم و شما حال خود را از من و همة ما براي خوشايند ديگران خود را بزك مي‏كنيم، در حالي كه طفل درون هر كداممان مي‏گويد: اين كار را نكن.

مثال ديگري عرض كنم: اگر شما براي بنده غذايي را سرو كنيد، من هيچ وقت نمي‏گويم كه آن غذا را دوست ندارم و با اينكه طفل درونم مي‏گويد: تو كه اين غذا را دوست نداري و اگر در خانه خودت بودي، غذا را با بشقابش از پنجره به بيرون پرتاب مي‏كردي! مي‏گويم: درست است، اما اگر اين كار را بكنم محبوبيتم از دست مي‏رود.

اغلب ما آدميان در اين مرحلة دوم، يعني ارزش داوري ديگران كه منجر به مثله شدن روح خودمان مي‏شود، ‌مي‏مانيم. اما راجرز‌مي‏گفت: كساني هستند كه در اين مرحله از خود مي‏پرسند من چه كسي را فدا مي‏كنم؟‌در واقع، من دارم خودم را فداي ديگران مي‏كنم و آيا هيچ عاقلي خود را فداي ديگران مي‏كند؟

بدين ترتيب افرادي به مرحلة سوم، يعني ارزش داوري از نگاه خود مي‏رسند و مي‏گويند: ما اين هستيم، هر كه دوستمان دارد، بدارد؛ و هر كه دوستمان ندارد، التماس دعا.

چارلي چاپلين، هنرپيشه معروف، جملة بسيار حكيمانه‏اي به دخترش مي‏گويد ـ گرچه اين جمله در مسائل اخلاقي ـ خانوادگي است، اما در همة جنبه‏ها قابل اجراست. او مي‏گويد: «دخترم بدن خودت را بر كسي عريان كن كه روح عريان تو را دوست بدارد».

ما در واقع بايد چنين خصلتي را بپذيريم و بگوييم روح عريان ما اين است، هر كه مي‏پسندد، بپسندد؛ و هر كه نمي‏پسندد، نپسندد. اين مي‏شود زندگي اصيل.

زندگي اصيل، يعني بر اساس اعتماد به چشم ديدن، نه كور كردن چشم خود و ديدن با چشم ديگران؛ يعني ديدن زندگي را از پشت عينك خود، نه لگد مال كردن عينك خود و بر چشم زدن عينك ديگري يعني زندگي‏ام را بر اساس صرافت طبعهاي شخصي خودم بسازم نه تعطيل كردن اقتضائات درون براي كسب رضايت ديگري. راجرز‌مي‏گفت: اگر كساني به اين مرحلة سوم برسند، در واقع به طفل دوران كودكي بازگشته‏اند، اما طفلي بسيار پخته؛ چرا كه در دوران كودكي، طفل بر اساس غريزه به حاجات واقعي خود عمل مي‏كرد، اما در اين مرحلة سوم بر اساس عقل مي‏فهمد كه حاجات واقعي او چيست. در حقيقت، آن نوعي تشخيص ناآگاهانه حاجات بود و اينجا تشخيص آگاهانه حاجت است.

متأسفانه چون ما آدميان به ندرت به اين مرحله سوم مي‏رسيم، به نظر راجرز تا آخر زندگي عاريتيمان را ادامه مي‏دهيم. مثلاً‌ اگر وقتي از كسي مي‏پرسند چرا آواز مي‏خواني، بگويد: براي اينكه دلتنگي‏ام كم مي‏شود، يا چون از صداي خودم خوشم مي‏آيد، اين زندگي اصيل است؛ اما اگر بگويد: چون مي‏گويند خوش ‏آوازي، اين زندگي عاريتي است.

نكتة ديگر اينكه در واقع وضع ديگران همانند ماست؛ يعني من از شما حرف‏شنوي دارم، شما از ديگران، آن ديگران هم از ديگران و … . خوب، در اين مآل ما در نهايت از چه كسي حرف‏شنوي داريم و تابع چه كسي هستيم؟ (چون فرض اين است كه ديگران هم به صرافت طبع خود عمل نمي‏كنند). اينجاست كه بايد نمونه ديگري ذكر كنم.

نمونة‌پنجم، يك فيلسوف و عارف و روانشناس اروپاي شرقي به نام آقاي جاروس است، كه فعلاً‌استادي در كانادا و استاد فلسفه در دانشگاههاي امريكاست. ايشان معتقد است كه زندگي عاريتي سخن‏شنوي از فرد نامرئي است، كسي كه او را نمي‏بينيم و اصلاً نمي‏توان او را ديد.

آزمايشهاي روانشناسي نشان داده است كه اگر شخصي تنها، در يك اتاق ساختماني مشغول كار باشد و ببيند كه از زير در دودي به درون اتاق مي‏آيد، به محض رؤيت دود، به طرف درمي‏رود تا علت آن را كشف كند يا از ديگر افراد ساختمان بپرسد. اما اگر سه نفر در يك اتاق باشند و همين دود را ببينند، خيلي كه زود دست به كار شوند 6 دقيقه بعد از ورود دود است، و گاهي تا رؤيتشان از آنها گرفته نشود هيچ تكان نمي‏خورند. چرا؟ چون نفر اول مي‏گويد: اگر اين دود چيز خطرناكي بود، آن دو نفر واكنش نشان مي‏دادند و چون آن دو نشسته‏اند لابد چيز خطرناكي نيست، غافل از اينكه آن دو نفر هم به دوتاي ديگر نگاه مي‏كنند و همين توجيه را مي‏آورند. يعني من به دليل چيزي كه در آن دو مي‏بينم تشخيص خودم را تعطيل مي‏كنم. غافل از اينكه دوتاي ديگر هم همين فكر را مي‏كنند. خوب، در اين فرآيند ما از چه كسي تبعيت مي‏كنيم؟ من از شما دو تا، دومي از ما دو تا، و سومي هم از دو تاي اول، پس در واقع داريم از «هيچ كس» تبعيت مي‏كنيم!

نمونة‌ششم، ويليام جيمز، فيلسوف و روانشناس معروف امريكايي است كه اصلي به نام «اصل برهان اجتماعي»[7] دارد. اصل برهان اجتماعي، يعني اعتقاد به اينكه هر چيزي كه ديگران مي‏گويند، لابد برهاني پشت آن است؛ و چون من همة شما غير از خودم را در نظر مي‏گيرم و شما هم همه را، غير از خودتان، در نظر مي‏گيريد و ديگران هم به همين ترتيب، در واقع ما از هيچ كس تبعيت مي‏كنيم. مثلاً همه ما كه اينجا نشسته‏ايم مي‏گوييم: خدا وجود دارد، اما اگر از تك تك ما بپرسند: چرا؟ مي‏گوييم در محلّ خودش ثابت شده و در اين پاسخ، افراد ديگر جامعه را پشتوانه سخن خود قرار مي‏دهيم كه آنان هم به اين باور معتقدند. طبعاً با اين وصف اگر در محيطي بوديم كه همه مي‏گفتند خدا وجود ندارد، ما هم مي‏گفتيم خدا وجود ندارد!

در حقيقت عقيدة همة ما دُوري است، چون عقيدة من به ديگري منتقل مي‏شود، از ديگري هم به ديگري و … نهايتاً هم به خود من بازمي‏گردد. چنين زندگي‏اي عاريتي است، يعني زندگي‏اي است كه من مسئول كارهاي خودم نيستم. چون من شما را به اين باورها، احساسات و عواطف و … وارد كرده‏ام و شما مرا. وقتي اينطور باشد حاصل مجموع اين زندگيها همرنگي با جماعت است؛ يعني همرنگي با هيچ كس؛ يعني در واقع من با جماعتي كه هيچ كسند همرنگي مي‏كنم تا محبوب جماعتي كه همه منهاي من هستند، بشوم. در نتيجه من پيش همه محبوب مي‏شوم اما پيش خود مغبوضم! چرا؟ چون آن عامل دروني من هر بار مرا به چيزي امر مي‏كند، اما من به خاطر جلب رضايت شما از اطاعت او سرباز مي‏زنم.

اين حالت كه همه دوستمان مي‏دارند، اما خودمان، خودمان را دوست نداريم «با خود در كشاكش بودن»[8] ناميده مي‏شود. همه زندگيهاي عاريتي به اين كشاكش درون كشيده مي‏شود، چون دائماً‌برخلاف تشخيصهاي خود شخص عمل مي‏شود.

بدين ترتيب، شاخصه‏هاي اصلي زندگي عاريتي چنين‏ هستند: تقليد مي‏كنيم، تعبد مي‏ورزيم، بي‏دليل سخن مي‏گوييم، سخنان ديگران را بي‏دليل مي‏پذيريم و ديگران هم سخنان ما را بي‏دليل مي‏پذيرند و بر سر هيچ هياهو مي‏كنيم، با همه وفاداريم جز با خود، با همه صداقت داريم جز با خود، با همه يكرنگ هستيم جز با خود.

در حالي كه شاخصه‏هاي اصلي زندگي اصيل عبارتند از: به خود وفادار بودن نه به هيچ كس ديگر، با خود صداقت داشتن نه با هيچ كس ديگر، با خود يكرنگ بودن نه با هيچ كس ديگر.

زندگي اصيل يعني زندگي‏اي كه در آن انسان تنها به خودش وفادار است، و مساوي است با «در التزام خود حركت كردن» و «در معيت خود زيستن»، و بنابراين هرگاه وفاداري به خود فداي وفاداري به ديگر يا ديگراني شود، زندگي من عاريتي خواهد بود.

وفاداري به خود يعني چه؟معناي واضحتر وفاداري به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل كردن و فهم خود را مبناي تصميم‏گيريهاي عملي قرار دادن است. پس هر كس كه فقط بر اساس فهم خود در زندگي‏اش تصميم‏گيري كند، فهم خود را تعطيل نكرده و زندگي اصيل دارد.

چه وقت فهم خود را تعطيل مي‏كنيم؟ آنگاه كه اساس زندگي ما اينها مي‏شود: سنتهاي نيازموده، تعبّد، تقليد افكار عمومي، همرنگي با جماعت، كسب محبوبيت به هر قيمتي، كسب رضاي مردم و … . بنابراين كساني زندگي اصيل دارند كه در واقع هيچ باور نيازموده‏اي را مبنا قرار نمي‏دهند، تقليد نمي‏كنند، تعبد نمي‏ورزند، همرنگي با جماعت ندارند، افكار عمومي در آنها مؤثر نيست و در پي اين نيستند كه محبوبيتشان را به هر قيمتي حفظ كنند؛ بلكه مي‏گويند: من بر مبناي آنچه خود فهم مي‏كنم، عمل مي‏كنم. حال اگر با اين «بر مبناي فهم خود عمل كردن» محبوبيتم حفظ شد، كه شد و اگر نشد، هيچ مهم نيست. يعني من در واقع به هر قيمتي نمي‏خواهم در دل شما جا باز كنم من مي‏خواهم در دل خود جا باز كنم؛ مي‏خواهم خودم از خودم بدم نيايد، نه اينكه شما از من بدتان نيايد؛ چرا كه خوشايند خودم بر خوشايند شما تقدم دارد و زندگي اصيل در واقع يعني همين. يعني زندگي‏اي كه در آن، من به خاطر اينكه در دل شما جا باز كنم يا براي اينكه رضاي شما را به دست آورم، از فهم و استنباط خودم از واقعيات دست برندارم.

در آخر، مواردي از قرآن كريم ذكر مي‏كنم كه بنا بر آنها گويي نظر قرآن كريم هم بر زندگي اصيل است. البته نمي‏خواهم بگويم نظر قرآن فلان است، بلكه مي‏خواهم بگويم در قرآن هم آيات و شواهدي نزديك به ديدگاههاي ذكر شده وجود دارد، چه آيات خلاف هم باشد و چه نباشد. اين آيات عبارتند از:

1) آيه‏اي در مورد يهوديان و مسيحيان كه مي‏گويد: «إتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً ‌مِنْ دُونِ اللهِ» [توبه: 31]؛ مي‏فرمايد: اينان ــ يعني مسيحيان و يهوديان ــ علماي ديني خود را، غير از خدا يا علاوه بر خدا[9]، مي‏پرستيدند.

شخصي از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) مي‏پرسد: آيا واقعاً اينها از مردم مي‏خواستند كه «ما را بپرستيد؟» امام مي‏فرمايد: نه، هيچ وقت آنها چنين دعوتي نمي‏كردند. حتي اگر چنين دعوتي هم مي‏كردند، كسي پاسخ مثبت نمي‏داد. صحابي مي‏پرسد: پس مقصود قرآن چيست؟ حضرت مي‏فرمايد: اينها همان معامله‏اي را با علماي خود مي‏كردند كه تنها بايد با خدا كرد. آن معامله اين است كه انسان فقط بايد سخن خدا را بي‏چون و چرا قبول كند و از هر كس ديگري براي سخنش دليل بخواهد. چون اينها سخنان علماي خود را بي‏چون و چرا مي‏پذيرفتند، در نتيجه، خداوند مي‏فرمايد كه اينها علماي خود را مي‏پرستيدند: يك روز مي‏گفتند يك ششم اموالتان را به عنوان وجوه شرعيه بپردازيد، آنها هم مي‏پرداختند. بعد از مدتي مي‏گفتند: نه، بايد يك هشتم بپردازيد، آنها هم مي‏گفتند: بفرما. نمي‏گفتند اگر الان يك هشتم راست است، پس يك ششم قبلي دروغ بوده و اگر يك ششم قبلي راست بوده پس الان دروغ مي‏گوييد. بدين ترتيب اينها فقط مقلّد و متعبد بودند.

2) آية ديگر دربارة اهل جهنم است كه وقتي مورد خطاب قرار مي‏گيرند يا خودشان مخاطبه مي‏كنند و بر سر اين موضوع بحث مي‏كنند كه چه چيزي ما را به اينجا كشانيد، همه مي‏گويند: «اِنَّا أطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرائِنَا فَأضَلُونَا السَّبِيلاً» [احزاب: 67]، يعني ما از اكابر خودمان حرف‏شنوي داشتيم و آنها ما را به اين راهها كشانيدند. اين يعني زندگي عاريتي و حرف‏شنوي از كسي، با اينكه از درون ما چيز ديگري برمي‏خيزد.

3) قرآن در مواردي، وقتي مي‏خواهد از طرف مقابل حرف‏شنوي داشته باشد مي‏گويد: از شما حرف‏شنوي مي‏توانيم داشته باشيم، ولي دليلتان را بياوريد: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إنْ كُنْتُمْ صَادِقيِنَ» [بقره: 111].

4) در مورد پيامبر ما و برخي پيامبران ديگر آمده است كه وقتي مردم را دعوت مي‏كردند، مردم مي‏گفتند: ما حرف شماي پيامبر را قبول نمي‏كنيم. چون روش پدران ما به گونة‌ديگري بوده است و ما هم همان روش را در پيش مي‏گيريم: «إنَّا وَجَدنَا آباءَنَا عَلَي اُمَّة و إِنَّا عَلَي آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ» [زخرف: 22].

«اثر» يعني ردّپا، يعني ما پايمان را همان جايي كه ردّپاي پدرانمان است مي‏گذاريم و درست همان راه را مي‏رويم. قرآن مي‏فرمايد: حتي اگر پدرانشان بي‏شعور هم بودند و فهم نداشتند، اينها بايد تبعيت كنند؟ «أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئاً» [بقره: 170].

5) نمونة ديگري كه باز هم در مورد پيامبر(ص) ما و انبياي سلف مشترك است، اين است كه معمولاً آنها در مقابل افكار عمومي جامعة خودشان مي‏ايستادند. در قصص انبيا دائماً اين هست كه پيامبران چيزهايي مي‏گفتندكه مردم قبول نداشتند، ولي آنان ايستادگي مي‏كردند و نمي‏گفتند كه خوب ما هم مثل افكار عمومي بگوييم.

من در جايي در مورد اين آيه بحث مي‏كردم، كسي گفت: خوب، بله شما پيامبر بشويد، بعد هم در مقابل افكار عمومي بايستد. به او گفتم: پيامبري پيامبر را ديگران قبول داشتند يا فقط خودش قبول داشت؟ طبعاً ديگران كه قبول نداشتند اما براي خودش مطلب واضحي بود. حالا اگر عقيدة ديگري هم نزد من واضح باشد، به همين دليل، حق دارم در مقابل شما بايستم. يعني اگر مطلبي مانند آفتاب براي بنده وضوح داشت، چه شما موافق بنده باشيد و چه نه، من از شما تبعيت نمي‏كنم. شكار سايه نمي‏كنم، خودم را رها نمي‏كنم تا به دنبال شما بروم. پيامبري پيامبر هم براي او وضوح داشت، لذا مي‏گفت: اگر در دست راستم خورشيد و در دست چپم ماه را بگذاريد من از عقيدة خود برنمي‏گردم.

6) مورد ديگري كه مي‏خواهم از قرآن نقل كنم شامل همه آياتي مي‏شود كه با عباراتي چون «اَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُون» و «اَكْثَرُهُمْ لايَشْعُرُون» مي‏آيد كه باز هم به نظر مي‏رسد براي نفي زندگي عاريتي است. «اَكْثرُهُمْ لايًعْقِلُون» يعني نگو اكثريت اين را مي‏گويند و من هم مي‏پذيرم، چون اكثريت لايعقلون و لايفقهون‏ هستند. اگر اينطوري بگويي، در واقع يعني تو هم يك بي‏شعوري و از بي‏شعورهاي ديگر تبعيت مي‏كني و اين دقيقاً زندگي عاريتي است.

بنابراين به نظر مي‏آيد در قرآن شواهد زيادي در باب زندگي اصيل وجود دارد كه مي‏گويد: اگر چيزي را خودت يافتي تبعيت كن و به آن عمل كن، ولو اينكه همه مخالف باشند.

پس تبعيت از قواعد و هنجارهاي اجتماعي تنها زماني قابل دفاع منطقي است كه خودم به حقانيت آنها وقوف داشته باشم؛ وگرنه تبعيت از آنها مساوي تبعيت از جهل عمومي و ندانسته‏هاي همه خواهد بود.

بنابر آنچه گفته شد دومين مؤلفه‏ معنويت انسان معنوي زندگي‏اصيل است. انسان اصيل فقط به يافته‏هاي خود اعتنا مي‏كند و از چيزي تبعيت مي‏كند كه با مجموع نيروهاي ادراكي خودش به وضوح يافته باشد؛ و از اين لحاظ انسان اصيل و معنوي هيچ وقت بر اساس حدس و امثال آن سخن نمي‏گويد.

هايدگر در ادامة بحث خود در اين باره مي‏گويد: يكي از ويژگيهاي انسانهاي عاريتي اين است كه چون هيچ چيزي در آنها ريشه ندارد، همه چيزشان بر اساس حدس و گمان است.

من در اينجا به ياد اين آيه قرآن مي‏افتم كه مي‏فرمايد: «إِنْ هُمْ اِلاَّ يَخْرُصُونَ»[انعام: 116] يعني فقط حدس مي‏زنند؛‌يا در جايي ديگر مي‏فرمايد: «إِنْ هُمْ اِلاَّ يَظُنُّونَ» [بقره: 78]، «إِنَّ الظَّنَّ لايُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً»[يونس: 36] يعني اينها گماني‏اند. (گمان آن است كه از درون شما نجوشد).

پس ما تا اين گام را برنداريم به معنويت راه نمي‏يابيم و هيچ چيز براي خود ما حيات و نشاط پيدا نمي‏كند، چون هميشه در حال دلقك‏بازي و فيلم بازي كردن هستيم؛ درست مانند كارگرداني كه نقشي را بر عهدة يك هنرپيشه مي‏گذارد، چه آن هنرپيشه آن را دوست داشته باشد و چه نه. حال گويي كساني ــ به زبان حال ــ به ما گفته‏اند: اگر مي‏خواهي زندگي اجتماعي‏ات پا برجا بماند بايد اينطوري زندگي كني و ما هم قبول كرده‏ايم! غافل از اينكه به گفتة حضرت علي بن ابيطالب(ع) «رضي الناس غاية لاتدرك»، يعني رضاي مردم هدفي است كه هيچ كس به آن نمي‏رسد.

بنابراين اگر دنبال اين هستيد كه رضايت مردم را به دست آوريد، قيمتش آن است كه از خودتان بدتان خواهد آمد. علاوه بر اين، با آن رضايت همة‌مردم هم به دست نمي آيد، چون به هر حال هر كسي نظر خاصي دارد كه با ديگري متفاوت است و طبعاً رفتاري كه ما را خوش مي‏آيد، او را ناخوش مي‏آيد: «ضرب‏الله رجلا فيه شركاء متشاكسون». انساني كه نوكر چهار ارباب باشد، كه خود اين اربابها با هم دعوا دارند، چه بايد بكند؟ باز اگر همة آنها مي‏گفتند «بنشين»‌خوب بود.‌اما يكي مي‏گويد «بنشين»،‌ديگري مي‏گويد «برو»، اين نوكر بدبخت چه كند؟

پس مسلّم است كه رضايت خود را از دست مي‏دهيم و تقريباً مسلّم است كه رضايت ديگران از خود را هم كسب نمي‏كنيم.

ولي عارفان اينگونه نبودند؛‌لذاست كه عارف معروف به شاگرد خود گفت: «حكايت نويس نباش، چنان باش كه از تو حكايت بنويسند»، يعني ببين خودت چه مي‏فهمي و مرتّب نگو فلاني اينطور گفته، بهماني آنطور گفته، ‌فلان كس چنان مي‏خواهدو… .

در اينجا دو مطلب را خدمتتان عرض مي‏كنم. يكي اينكه كساني كه به اين معنا زندگي اصيل دارند، ممكن است خداشناس باشند يا نباشند، و در هر دو حال به اصالت زندگي‏شان ضرر نمي‏رسد؛ چون خدا تنها موجودي است كه ما را آن‏چنان كه هستيم و بدون آرايش و پيرايش مي‏خواهد و بنابراين نبايد براي او فيلم بازي كنيم. اگر كسي هم به خدا قائل نباشد به طريق اولي ضرري به اصالت زندگي‏اش نمي‏خورد. به تعبير ديگر، با خود صداقت داشتن و به خود وفادار بودن با وفاداري به خدا ــ اگر خدايي در جهان باشد ــ ناسازگار نيست. ژ

دوم آنكه، شايد به نظر برسد كه اگر زندگي عاريتي قبول كردن اقوال ديگران است، پس حتماً زندگي اصيل بايد به معناي رد كردن همة اقوال باشد؛ اما اينطور نيست.‌زندگي اصيل وقتي به‏دست مي‏آيد كه تابع دليل قانع كنندة بي‏برو برگرد باشيم؛ وگرنه پيرو صرف قول ديگران بودن نه دليل بر بطلان آن است و نه دليل بر صحت و حقانيت آن. بدين ترتيب، آنچه زندگي را اصيل مي‏كند عبارت است از: طرف دليل را مراعات كردن، ابناء‌الدليل بودن، طرف برهان را ديدن و رعايت و پاسداشت برهان را كردن. به همين دليل است كه بايد ببينيم چه چيزهايي مي‏توانند برهان به حساب آيند و چه چيزهايي نمي‏توانند. وظيفة اخلاقي ما ايجاب مي‏كند يك شناخت معرفتشناختي جدّي از چيزهايي كه قابليت دليل بودن را دارند يا ندارند، حاصل كنيم.

اكنون مي‏خواهم ربط زندگي اصيل را با مبحث معرفتشناسي عرض كنم. ابتدا، دو مقدمه ذكر مي‏كنم و بعد بر اساس آن دو مقدمه به نكته‏اي مي‏پردازم كه ما را وارد بحث خودمان مي‏كند.

مقدمة اول: ذكر سه عامل

نمي‏توان ادعا كرد كه سه عامل «جهل»، «خطا»‌و «سوء نيت» از تاريخ بشر ريشه‏كن شده است و هيچ كس دليل يا برهاني اقامه نكرده كه امروزه بشر دستخوش اين سه بيماري و عيب و نقص نيست. انسان هنوز هم ــ كمافي السابق ــ دستخوش اين سه عامل است و هنوز هم ما خود، همشهريان جامعه و همة همنوعانمان را اينگونه مي‏يابيم.

معناي «سوء نيت» روشن است. «جهل» يعني ندانستنهاي ما. «خطا» يعني جهل مركب و مضاعف. در واقع، «خطا» وقتي است كه من واقعيت را نمي‏دانم ولي گمان مي‏كنم كه مي‏دانم؛ اما اگر واقعيت را ندانم و بدانم كه نمي‏دانم فقط دستخوش «جهل» هستم.

در واقع، اين سه در زندگي بشر همچون مالاريايي‏اند كه نمي‏توان گفت ريشه‏كن شده‏اند. خوب، اگر ما دستخوش اين سه بيماري هستيم، من از كجا بدانم آنچه افكار عمومي مي‏گويند ناشي از يك يا دو يا هر سه عامل نيست؟ از كجا بدانم آنچه از طريق سنّت به من رسيده، يا آنچه مقلَّدها به ما مقلِّدين مي‏گويند دستخوش اين سه عامل نيست؟ از كجا بدانم كساني كه نسبت به آنها متعبّد هستم وقتي چيزي به من مي‏گويند دستخوش اين سه عامل نيستند؟

پس تا وقتي يقين نكرده‏ايم اين سه بيماري ريشه‏كن شده‏اند، هميشه بايد اين گمان را در خود زنده نگه داريم كه شايد آنچه ديگري به ما مي‏گويد ناشي از «سوء نيت»، «خطا» يا «جهل» او باشد.

مقدمة دوم: بتهاي بيكن

به تعبير فرانسيس بيكن، فيلسوف و انديشمند انگليسي، ما انسانها در زندگي به پرستش چهار «بت» دچاريم و چون عقايد ما متأثر از اين بتهاست به كج‏انديشي مبتلا مي‏شويم و انديشه‏هاي نادرست گريبانمان را مي‏گيرد.

جالب است اين نكته را بگويم كه در زبانهاي اروپايي (مثلاً انگليسي) «بت» و «عقيده» از يك ريشه‏اند: آنان براي واژة «عقيده» از «idea» استفاده مي‏كنند و براي واژة «بت» از «idol».«Idolatry» به معناي بت‏پرستي است. بسياري از ريشه‏شناسان[10] علت يكي بودن ريشة اين دو لغت را اين دانسته‏اند كه بشر حس مي‏كرده بزرگترين بتها عقايد خودش است.

پس ما چهار دسته بت داريم؛ يعني چهار دسته عقايد هستند كه با وجود آنكه حق نداريم آنها را بپرستيم ولي مي‏پرستيم. اين بتها عبارتند از:

1) بتهاي قبيله يا طايفه‏اي: اين بتها يك سلسله توهمات و باورهاي نادرست و خطاست كه همه انسانها ــ كمابيش ــ به آنها دچارند. از جمله مثالهايي كه بيكن آورده اين است كه همه انسانها، آگاهانه يا ناآگاهانه و خواسته يا ناخواسته، دستخوش «قياس به نفس»‏اند و بسياري از باورها، حكمها و داوريهاي انسان از اين قياس به نفس كردنها ناشي مي‏شود.

بت ديگري كه از همين قسم است و همة‌ما انسانها ــ كمابيش ــ به آن دچاريم، «دليل‏تراشي» است. «دليل‏تراشي»[11] به معناي دقيق كلمه يعني مؤيدهاي عقايد خود را به حساب بياوريم، اما به مضعّفهاي آن توجهي نكنيم. فرق «استدلال» و «دليل‏تراشي» همين است كه در دليل‏تراشي من تنها به مؤيدات عنايت مي‏كنم و مطلقاً به مضعفات عقيده خود التفات ندارم مثال ساده‏اش آن است كه اگر در زندگي دو تا خواب صادق ببينيم به آن توجه مي‏كنيم اما به ميلياردها خواب ناصادقي كه در زندگي ديده‏ايم توجه نمي‏كنيم، و بعد بر اين اساس احكامي صادر مي‏كنيم.

2) بتهاي غار: اين بتها همگاني و عمومي نيستند، بلكه ناشي از خصايص روحي و فردي آدمي‏اند. ما آدميان اختصاصاتي داريم كه ممكن است باورهايي در ما ايجاد كند تا آنها را بپرستيم. مثلاً، بعضي از انسانها مزاجاً‌ديرباورند و طبعاً رويكرد شكاكانه به امور پيدا مي‏كنند. برخي ديگر مزاجاً زودباور، خوش باور، يا ساده لوحند و طبعاً گرايشات جزم‏گرايانه[12] دارند و مي‏گويند: اين است و جز اين نيست كه مثلاً «الف ب است» و هر كس بگويد «الف ب نيست» منكر بديهيات شده است.

برخي انسانها به گونه‏اي هستند كه وقتي به اموري توجه مي‏كنند موارد تشابه آنها به چشمشان مي‏آيد و برخي ديگر اتفاقاً بيشتر متوجه موارد تخالف مي‏شوند. و طبعاً اينها دو تيپ باور يا عقيده در زندگي پيدا مي‏كنند.

3) بتهاي بازار: اين بتها در اثر همنشيني با مردم ـ كه خود ما هم يكي از همين مردم هستيم‏ـ پديد مي‏آيند؛ يعني بسياري از اوقات، ما انسانها وقتي در جمع قرار مي‏گيريم دستخوش توهم مي‏شويم. مثال سادة آنكه بعد از فرانسيس بيكن، مخصوصاً در قرن بيستم، بسيار اهميت پيدا كرد (هرچند در زمان بيكن بسياري از افراد متوجه اهميت آن نشدند) اين است كه چون زبان امري بازاري است؛ يعني در اثر معاشرت و همنشيني آدميان با يكديگر پديد آمده است معمولاً «وضوح» ندارد و دستخوش «ابهام»، «ايهام» و «غموض» است. وجود اين چهار عامل در زبان روزمره و طبيعي باعث مي‏شود كه ما عقايد خطا پيدا كنيم. به تعبير ديگر، چون ما نمي‏توانيم زباني با دقت رياضي ـ منطقي داشته باشيم از زباني استفاده مي‏كنيم كه ما را فريب مي‏دهد و به عقايد نادرستي مي‏كشاند. ويتگنشتاين در اوايل قرن 20 مي‏گفت: هنر كلّ فلسفه اين است كه فريب‏خوردگيهاي ما را از زبان نشان دهد؛ يعني فلسفه مي‏تواند نشان دهد كه چقدر ما فريفته (فريب خورده) زبانمان هستيم و با وجودي كه آدميان خودشان زبان را ساخته‏اند، چقدر گول آن را خورده‏اند!

4) بتهاي نمايشخانه يا تئاتر: اين نوع بت به مجموعة خطاهايي اطلاق مي‏شود كه ما آدميان به تبعيت از بزرگانمان دچار آنها مي‏شويم. مجموعه خطاهايي كه محصول تبعيت از هر كسي است كه در جامعة ما بزرگ به حساب مي‏آيد و به همين دليل مقتدا و مقلَّد ما شده، نسبت به او تعبّد مي‏ورزيم و به تعبير زبانهاي اروپايي يك نوع «Authority» يعني اقتدار معنوي، فكري و فرهنگي نسبت به ما پيدا كرده است.

اين بزرگان مي‏توانند در لباس فيلسوف، حكيم، عارف، عالم اخلاق، رهبر سياسي، مصلح اجتماعي يا هزار لباس ديگر باشند و حتي امروزه مي‏توانند لباس هنرپيشه‏ها را بپوشند.

وقتي شما در باب جدّيترين مسائل زندگي با يك ستارة سينما گفتگو مي‏كنيد، در واقع، شما فكر مي‏كنيد چون به جهتي ستارة سينما شده است، هر سخني بگويد درست است و بنابراين اين امكان هست كه از كوچكترين تا بزرگترين سؤالات را از يك ستارة سينما يا يك فوتباليست پرسيد!‌

جالب اين است كه پريشب ديدم از يك فوتباليست دربارة شب قدر مي‏پرسيدند! خوب وقتي فوتباليستها دين‏شناس شمرده شوند و متدينها فوتباليست، نه فوتبال فوتبال مي‏شود و نه دين دين.

وقتي شما از يك فوتباليست مي‏پرسيد: معناي شب قدر چيست، معنايش اين است كه اگر كسي پايش خوب حركت مي‏كند و ماهيچه‏هاي چست و چابك دارد، مي‏تواند در باب شب قدر هم اظهار نظر كند.‌گويي بايد از بزرگان حرف بشنويم و حرف آنان حتماً درست و صادق است و خطاپذير و خطابردار نيست.

البته اين بزرگان در جامعه‏هاي مختلف متفاوتند: در جامعهý‏هايي كه سيطرة دين بيشتر است طبعاً عالمان ديني و روحانيون اين شأن را دارند. در جامعه‏اي مثل جامعة غرب امروز ممكن است ستاره‏هاي سينما، فوتباليستها اينگونه باشند. در جامعه‏هاي ديگر ممكن است سياستمداران يا عالمان علوم تجربي و … اينطور باشند.

حتي وقتي از انيشتين هم در مورد معناي زندگي بپرسيد همين خطا را كرده‏ايد. چون او فيزيكدان و رياضيدان است و اگر چنين چيزي از او بپرسيد درست مثل اين است كه از لبنياتي سر كوچه اين سؤال را بكنيد، چون هيچ كدام در حيطة كارشان اظهار نظر نكرده‏اند.

بيكن از اين جهت به چنين بتهايي «بت نمايشخانه و تئاتر» مي‏گويد كه همه وقت مورد توجه ما هستند و همان‏طور كه انسان در نمايش هميشه به صحنه نگاه مي‏كند، گويي بزرگان در صحنة جامعه قرار گرفته‏اند و چشمان ما به لب و دهان آنها دوخته شده است.

بر اساس اين، دو مقدمه مي‏گويم كه نتيجة طبيعي پذيرش و باور اين دو مقدمه اين است كه،‌به تعبير دكارت، نوعي «شك دستوري» پيدا كنيم. شك دستوري يعني اينكه ببينيم آيا مي‏توانيم در همة اين امور شك كنيم و بعد از اين شك به يقين برسيم يا نه. چنين شكي «methodological» (دستوري) است. بايد توجه داشت كه شك دستوري غير از شكهاي ديگر همچون شك مزاجي، استدلالي و استفهامي است. شك دستوري يعني اينكه چه اشكالي دارد من بناي خود را بر اين بگذارم كه تمام آنچه ديگران به من القا و تلقين كرده‏اند مورد ترديد قرار دهم، حتي اگر آنها به حسب ظاهر كاخي باشكوه باشند. من مي‏خواهم دانه دانة آجرهايي را كه خانة باورهايم را تشكيل داده‏اند از نو بيازمايم و بدين ترتيب خانة جديدي بسازم كه حتي اگر كلبه‏اي هم باشد بر آن كاخ رجحان دارد. من نمي‏دانم زندگي در آن كاخ مرا به كجا مي‏كشاند، اما از آنجا كه اين كلبه را بر اساس القائات و تلقينات ديگران كه نسبت به آنها ظن به خطا و سوء نيت و جهل دارم، نساخته‏ام؛ بلكه بر پاية فهم خودم ساخته‏ام مي‏دانم كه زندگي در آن چه سرنوشتي دارد.

اين را تأكيد كنم كه شك دستوري نتيجة باور به آن دو مقدمه است و اگر بخواهيد زندگي اصيل داشته باشيد بايد ابتدا آن دو مقدمه را باور كرده، سپس شك كنيد، كه اگر اينطور نباشد شك شما هم غير اصيل است. شما بايد بر اساس فهم خودتان به اين برسيد كه بتهاي چهارگانة بيكن زنده‏اند هنوز مالارياي جهل، خطا و سوء نيت ريشه‏كن نشده است تا نتيجة طبيعي اعتقاد به اين دو مقدمه شك دستوري‏اي باشد كه در آن بگوييد: من بنا را بر نادرست بودن باورهايم مي‏گذارم و به همين دليل بايد تك تك آنها را بيازمايم و ببينم كه آيا «خدا وجود دارد؟»، «زندگي پس از مرگ وجود دارد؟» «ارتباط خدا به وسيلة رسالت و نبوت با بعضي از انسانها»، «سخن گفتن خدا با برخي افراد و پيام‏رساني به همة انسانها از طريق آنها»، «هدفمند بودن عالم خلقت»، «معنادار بودن زندگي»، «اخلاقي بودن نظام خلقت» درست است يا نه؟

پس انسان در باب همة اينها مي‏تواند از نو تأمل كند كه حاصلش ممكن است مؤيد يا مضعّف عقيده سابق باشد و هر كدامش باشد، خوب است، ولي اگر پس از تأملات به اين نتيجه رسيديد كه عقايد موروثي شما نادرست است، زندگي كردن بر اساس اين عقايد جديد زندگي اصيل است نه بر اساس عقايد سابق.

مي‏خواهم بگويم فرآيند درست اين است كه بر اساس فهم خويش زندگي كنيم و مهم نيست نتيجه و فرآورده اين فرآيند چه عقايدي باشد بلكه ما بايد از هر عقيده‏اي كه بر اساس اين فرآيند عايد ما مي‏شود، استقبال كنيم.

بسياري از انسانها وقتي زندگي اصيل در پيش گرفتند، ديدند عقايد سابقشان درست بوده؛ مثلاً غزالي وقتي شك كرد، پس از شكّش تقريباً بيشتر عقايدش تأييد شد، پاسكال هم همين‏طور. اما اسپينوزا وقتي شك كرد، پس از شك تقريباً هيچ كدام از عقايد قبلي‏اش تأييد نشد.

پس اسپينوزا، پاسكال و غزالي زندگي اصيل داشته‏اند و من و شما هم ممكن است زندگي اصيل پيدا كنيم اما اينكه پس از طي فرآيند زندگي اصيل، به چه فرآورده‏اي برسيم از قبل تضمين شده نيست، ممكن است عقايدتان تأييد بشود يا نشود.

به هر حال لزومي ندارد كه پس از در پيش گرفتن زندگي اصيل عقايدتان تأييد نشود بلكه ممكن است همة آنها تأييد گردد. فقط فرق الان شما با قبل اين است كه قبلاً با اين عقايد زندگي مي‏كرديد چون فلان كس گفته بود ولي الان با همان عقايد زندگي مي‏كنيد چون خودتان اينگونه يافته‏ايد. مثلاً، ما تا سال دوم و سوم راهنمايي مي‏گوييم: مجموعه زواياي مثلث ْ180 است و اگر كسي از ما بپرسد، چرا؟ مي‏گوييم: چون آقا معلم يا خانم معلم گفته است. بعدها نيز كه بر اين مطلب برهان مي‏آورند باز هم همان را مي‏گوييم اما اگر دليلش را بپرسند مي‏گوييم چون برهاني بر من اقامه شد كه در هيچ يك از مقدمات آن نتوانستم تشكيك كنم. اين معنايش اين است كه اگر فردا همان خانم معلم، آقا معلم بگويد: حرف من كه «مجموع زواياي مثلث ْ180 است» اشتباه بود در جواب مي‏گوييم: ما به آن جمله معتقديم، ولو شما از حرف خود برگرديد؛ چون بر اين مطلب برهان اقامه شده و فهم من مي‏گويد: مجموع زواياي مثلث ْ180 است.

بنابراين تفاوت زندگي اصيل با زندگي غير اصيل در فرآيند تحصيل عقايد است نه در نفس عقايدي كه پديد مي‏آيند و اين عقايدي كه پديد مي‏آيند ممكن است عقايد سابق ما باشند يا نباشند. بدين ترتيب، به نظر مي‏آيد كه شك دستوري، به معناي از نو تجديد كردن و مقلّد نبودن، مؤلفه مهم زندگي اصيل است و اگر كسي اينگونه زندگي كند آرامش دارد و شاد و اميدوار است. پس اين فرآيند به هر چه بينجامد باز هم شاد هستم؛ چون پيش خود حساب مي‏كنم كه اولا،ً تلاش صادقانه كرده‏ام و قصد فريب خود يا ديگري را نداشته‏ام. ثانياً، جداً تلاش كرده‏ام و با جديّت و صداقت به اين عقيده رسيده‏ام و چون برايم واضح است بر آن اساس زندگي مي‏كنم؛ و چون نبايد باور واضح خود را فداي چيزهايي كنم كه از ديگران به من ارث رسيده است و وضوحي ندارد، چنين عمل مي‏كنم و هر چه پيش آيد برنده‏ام نه بازنده.

من بارها گفته‏ام اگر شما با عقايدي كه بر اساس يك زندگي اصيل عايد شده‏اند زندگي كنيد، اگر خدا وجود داشته باشد ضرر نكرده‏ايد، اگر هم معلوم شد خدا وجود ندارد باز هم ضرر نكرده‏ايد. شما حالتي داريد كه ويتگنشتاين آن را چنين توصيف مي‏كرد: «انسان متدين كسي است كه احساس امنيت مي‏كند». اگر زندگي اصيل كنيد، يك چنين امنيت خاطري پيدا مي‏كنيد. چون اگر خدايي وجود داشته باشد چگونه و با چه استدلالي مي‏تواند با زندگي اصيل مخالفت كند؟

اگر خدايي و زندگي پس از مرگي وجود داشت شما مي‏گوييد: خدايا! من با كمال صداقت و جديّت به دنبال اين رفتم كه ببينم عقيدة درست و نادرست چيست، مقلّد و متعبد و همرنگ با جماعت و محبوبيت طلب نبودم و افكار عمومي برايم ارزش نداشت؛ خودم با كمال صداقت و جديّت به دنبال واقعيت رفتم و رسيدم به اينكه «الف ب است» حال اگر اين «الف ب است» مطابق با واقع نيست از من چه انتظاري مي‏توان داشت؟ كوتاهي كه نكرده‏ام!

هيچ وقت نيست كه من اين بحث را پيش بكشم و جمله جالب برتراندراسل را به خاطر نياورم، كه اگر همين يك جمله را گفته بود مي‏فهميدم چقدر آدم حكيمي بوده است.

برتراندراسل در اواخر عمرش در 99 سالگي، مصاحبه‏اي با روزنامة گاردين داشت: خبرنگار از او پرسيد: جناب پروفسور، شما 99 سال است كه مي‏گوييد خدا و زندگي پس از مرگ وجود ندارد و عن قريب هم از دنيا مي‏رويد؛ حال اگر از دنيا رفتيد و ديديد كه هم خدا هست و هم زندگي پس از مرگ، چه مي‏كنيد؟

برتراندراسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، اين خدايي كه شما مي‏گوييد وجود دارد، و من مي‏گويم وجود ندارد، بالاخره عادل است يا خير؟

خانم خبرنگار گفت: البته كه عادل است.

برتراندراسل گفت: اگر عادل باشد هيچ مشكلي نيست.

خانم خبرنگار: چرا؟!

برتراندراسل گفت: چون اگر عادل باشد به او مي‏گويم: خدايا! يا بايد ادلّة فيلسوفاني را كه وجود تو را اثبات مي‏كردند، قانع‏كننده‏تر مي‏ساختي، يا ذهن مرا ساده‏لوحتر و زودباورتر از اين، من كه نبايد تاوان ضعف ادله آنها را بپردازم! اينكه ذهن من ديرباور است هم كه دست من نيست، چون خودت ذهن مرا درست كرده‏اي، وگرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مثل مردم كوچه و بازار بودم اين ادله ــ ولو قانع‏كننده نيستند ــ براي من هم قانع‏كننده مي‏شدند.

به نظر من اين حرف بسيار درست است؛ چرا كه خدا از هر كسي بيش از وسعش نمي‏تواند بخواهد: «لايُكَلِفُ الله نفساً إلاّ وُسْعَهَا»، و نه فقط خدا، كه هيچ عادلي هم نمي‏تواند بخواهد. اين آيه يعني «لايكلف عادل نفساً الّا وسعها».

كسي كه زندگي اصيل دارد، به خدا اينگونه مي‏گويد: من با كمال صداقت و جدّيت در زندگي عمل كردم. سراغ ادلّه رفتم و آنها را سنجيدم. فكر كردن هم جزء تجمّلات زندگي‏ام نبود ــ چون براي اكثر ما فكر كردن جزء تجمّلات زندگي است يعني وقتي خسته مي‏شويم و هيچ كار ديگري نداريم فكر مي‏كنيم ــ حال اگر حرف حسابي هست، من تابع برهان قويترم.

بنابراين به نظرم مي‏آيد كه اگر اين نوع زندگي عايد شود، در واقع، زيان نكرده‏ايم؛ و عايد شدن اين نوع زندگي به اين است كه «مطالبة دليل» كنيم.

اينجا كانال نقب ما به معرفتشناسي، كه اصل بحث است معلوم مي‏شود؛ يعني اينكه ما براي هر عقيده‏اي بايد مطالبة دليل كنيم.

البته شكي نيست حال كه بنا داريد مطالبة دليل كنيد نبايد از كوچكترين امر زندگي شروع كنيد، بلكه اول سراغ عقايد درست و مهم زندگيتان برويد. مثلاً، ديواري كوتاهتر از همسرتان پيدا نكرده‏ايد، همين كه مي‏گويد: اين تلويزيون را آنجا بگذاريم، مي‏گوييد: دليل بياور! در حالي كه مشكل شما اين نيست؛ مشكل شما آن انسانهايي هستند كه عقايد بزرگ و مهم را بر شما تحميل كرده‏اند و شما هم بر آن اساس زندگي خود را تنظيم كرده‏ايد.

آيا ما كه براي خريد يك كيلو برنج، سراغ ده تا مغازه مي‏رويم و مظنّه قيمت مي‏كنيم، نبايد براي درشت‏ترين و خطيرترين مسائل زندگي جاهاي ديگري برويم و مظنّه قيمت كنيم؟ آيا واقعاً شده است كه يك كيلو پنير را به صرف اينكه فلان مغازه به شما نزديكتر است، از آنجا بخريد يا سراغ چند تا لبنياتي مي‏رويد كه مبادا پنير را گران بخريد. پس چگونه و با چه استدلالي بزرگترين عقايدتان را از دم دست‏ترين افراد گرفته‏ايد؟! آيا به نظر شما مسخره نيست براي چيزي كه بيشترين ضررش هزار تومان است، هزار جا مي‏رويم و ناخنك مي‏زنيم ولي عقايد اساسي زندگيمان را از دم دست‏ترين مغازه مي‏گيريم و مي‏گوييم: خوب دم دست ما اينها بودند!

بنابراين بايد مطالبة دليل كرد و مطالبة دليل ما را به اينجا مي‏كشاند كه بررسي كنيم و ببينيم اصلاً چه چيزي دليل به حساب مي‏آيد؟ چه سخني دليل است و چه سخني دليل نيست؟

مثلاً تكرار مدعا دليل نيست. تكرار مدّعا را كساني دليل مي‏دانند كه اهل تبليغات[13] هستند. مثلاً مي‏گويند: فقط سيب مثل سيب است. مي‏پرسيم: چرا؟ مي‏گويند: به دليل اينكه فقط سيب مثل سيب است. درحالي كه اگر مدعا را صد بار هم تكرار كنند باز هم دليلي نياورده‏اند.

همچنين بايد دقت كرد دليل امري، دليل امر ديگر نيست. اين توتولوژي و واضح است؛ اما گويي ما آن را قبول نداريم و گاهي در زندگي، دليل يك امر را به عنوان دليل امر ديگر قبول مي‏كنيم. فرض كنيد شما به من مي‏گوييد: ثابت كن كه «آب در صد درجه به جوش مي‏آيد». من به شما مي‏گويم: من يك نگاه به ساعت مي‏كنم و با نگاه من ساعت ديواري پودر مي‏شود و پايين مي‏ريزد. اگر اين كار را كردم همة شما مي‏گوييد: اينكه فلاني مي‏گفت «آب در صد درجه به جوش مي‏آيد» حرف درستي است چون آدمي كه با يك نگاه مي‏تواند ساعت ديواري را پودر كند حرفش نادرست نيست. اما آيا اين واقعاً دليل است؟ يا مثلاً شما به من مي‏گوييد: اثبات كن زندگي پس از مرگ وجود دارد. من مي‏گويم: من الان كوه دماوند را كه در شمال تهران است در جنوب قم مي‏گذارم. اگر اين كار را بكنم اكثر قريب به اتفاق مردم روي زمين مي‏گويند: پس فلاني كه مي‏گفت زندگي پس از مرگ وجود دارد درست مي‏گفت؛ غافل از اينكه او با اين كار اثبات كرد كه چشمش قدرتي فوق قدرت چشمهاي ديگران دارد ولي اثبات نكرد كه زندگي پس از مرگ وجود دارد.

همچنين اگر من به جاي اينكه اثبات كنم اين ماژيك خوب نمي‏نويسد، آن را تبديل به خرگوش كنم هنوز اثبات نكرده‏ام كه اين ماژيك خوب نمي‏نويسد، چون «اين ماژيك خوب نمي‏نويسد» دليل ديگري مي‏خواهد.

به عبارت ديگر، همان‏طور كه در بحث وجودشناسي به سنخيت علت و معلول قائليم، در بخش معرفتشناسي هم بايد به سنخيت دليل و مدلول قائل باشيم. دليل بايد با مدلول متناسب باشد، همان‏طور كه در بحث وجودشناسي علت بايد با معلولش سنخيت داشته باشد. همان‏طور كه هر چيزي علت هر چيزي نمي‏شود، هر دليلي هم دليل هر مدعايي نمي‏شود.

بنابراين بايد از هر كسي دليل ادعايش را بخواهيم و اگر هر دليل ديگري آورد بگوييم: همه اينها سر جاي خودش محفوظ، دليل مدعاي اصلي‏ات چيست؟

مطلب ديگري كه بايد به آن توجه كرد اين است كه دليليت يك دليل امري نسبي است و نمي‏شود بگويند كه اين دليل صدراي شيرازي را قانع كرده است، تو با اين عقل كلّه گنجشكي چه مي‏گويي؟ نبايد فكر كرد كه اگر دليلي ابن سينا را قانع كرد مرا هم بايد قانع كند، و اگر مرا قانع نكرد حتماً ذهن من يك خللي دارد يا حتماً مغز من خوب كار نمي‏كند؛ بلكه ممكن است چيزي براي شما دليل قانع‏كننده باشد، ولي براي من قانع‏كننده نباشد يا بالعكس. قانع‏كنندگي دليل، كاملاً بسته به ذهن مخاطبي است كه دليل برايش اقامه مي‏شود و نبايد گفت، اين دليل را فلان فيلسوف هم نتوانسته رد كند، چرا كه به من ربطي ندارد و به نظر من در يك، دو يا هشت تا از مقدمات آن مي‏توان تشكيك كرد.

من بارها گفته‏ام ــ چون از حقايقي است كه هميشه بايد گفت، چرا كه بعد از شنيدن اين حقايق دوباره خوابمان مي‏برد و باز هم بايد كسي آن را متذكر شود ــ كه هيچ‏گاه دكّه خودتان را به خاطر سوپر ماركت ديگران تعطيل نكنيد.

اگر ابن سينا انسان بزرگي بوده است و سوپر ماركت عظيم فكري ـ فرهنگي داشته است، خوب داشته باشد؛ ما هم زير اين راه پله‏ها يك دكّه‏اي داريم، چهار تا قوطي بغل هم گذاشته‏ايم و مقداري هم نخود و لوبيا در آنها ريخته‏ايم. ما نبايد در اين دكّه را ببنديم. البته نمي‏گوييم كه ابن سينا سوپر ماركت خود را ببندد ولي شايد كسي جنس مورد نظر خود را در سوپر ماركت او پيدا نكرد و از ما خريد. البته انتظار نداريم كه همة عالم و آدم سراغ دكّه ما بيايند چرا كه تا ابن سينا هست، كسي سراغ ما نمي‏آيد، ولي بالاخره اگر كسي هم آمد دكّه ما باز است.

بنابراين هر وقت كه دكّه خودتان را به خاطر اينكه كنار شما يك سوپر ماركت باز شده، بستيد زندگي عاريتي داريد نه زندگي اصيل. مگر همين فلاسفة بزرگ ما نيستند كه يكي از ادله‏هايي كه براي زندگي پس از مرگ آورده‏ýاند چنين است: بسياري از افرادي كه مي‏ميرند پس از مرگشان به خواب نزديكانشان مي‏آيند و گاهي چيزهايي مطابق با واقع هم مي‏گويند و پرده از اسراري برمي‏دارند. بعد مي‏گويند: خوب، اينكه معلوم است بدنش پوسيده است. بنابراين مشخص مي‏شود كه روحي داشته كه آن روح به خواب ديگري آمده است. مي‏دانيد مؤداي اين دليل چيست؟ اين است كه تصويري به خواب شخصx آمده است و از نظر شخصx اين تصوير شبيه‏ترين تصوير به y است پس با y مساوي است. اين استدلال را هيچ احدي نمي‏تواند قبول كند. اين معادله كه «تصويري به خواب x مي‏آيد و از نظر x شبيه‏ترين تصوير به تصويرy است مساوي است با y» مورد قبول هيچ رياضيداني نيست، ولي به هر حال ابن سينا آن را پذيرفته است. حالا آيا به دليل اينكه اگر من تا آخر عمر هم جدّ و جهد كنم ممكن است يك صدم عظمت فكري ابن سينا را پيدا نكنم بايد دكّه‏ام را ببندم؟ و تازه اين حرف ابن سيناست، چه برسد به فيلسوفان طراز ده و بيست و پنجاه. وقتي ما دربارة ابن سينا چنين مي‏گوييم شما چه انتظاري داريد كه حرف فيلسوف طراز ده را قبول كنيم؟

گاليله جمله بسيار عالي‏اي دارد. او مي‏گفت: كشيشان (نه روحانيون) از طرفي مي‏گويند: بزرگترين نعمتي كه خدا به شما داده، عقل است؛ و از طرف ديگر مي‏گويند هر مسأله‏اي براي شما پيش آمد و خواستيد در آن تصميم‏گيري كنيد بياييد و از ما كشيشان بپرسيد! مثل اين است كه كسي با هزار منّت ساعتي به شما هديه بدهد، بعد بگويد: ولي هر وقت خواستي بداني ساعت چند است بايد از خودم بپرسي و به ساعتت نگاه نكني. من به تو ساعت را مي‏گويم و من مي‏گويم: پس اين ساعت تنها وزر و وبال من است. ساعتي كه هيچ‏گاه نمي‏توانم به آن نگاه كنم و وقت را بفهمم به چه درد من مي‏خورد؟

حالا شما هم مي‏گوييد: بزرگترين نعمتي كه خدا به شما داده است عقل است ولي هر چيزي را بياييد از ما بپرسيد! بنابراين اين عقل تنها سنگيني‏اش با ماست. آيا اين منطق است و نعمت محسوب مي‏شود؟»

بنابراين ما بايد دكّه خودمان را باز نگه داريم و به هركس بگوييم: دليلت را بگو تا ببينم مي‏توانم حرفت را قبول كنم يا نه؟ در اين صورت زندگي اصيل داريم؛ ولي به محض اينكه گفتيم: قبول مي‏كنم چون تو از بزرگاني، چون افكار عمومي اين را مي‏گويد، چون مي‏خواهم همرنگ با جماعت باشم، چون محبوبيت من حفظ مي‏شود، چون رضاي مردم حفظ مي‏شود، چون پدر و مادر من هستيد و … ديگر زندگي اصيل نداريد.

اين را هم عرض كنم كه هر كس گفته است بايد از پدر و مادر اطاعت كرد، زندگي اصيل ندارد. البته شكي در درستي احترام به پدر و مادر نيست ولي احترام غير از اطاعت است. اصلاً چرا بايد از پدر و مادر اطاعت كرد؟ آيا به صرف اينكه دو نفر باعث شده‏اند من به دنيا بيايم بايد از آنها اطاعت كنم؟ اين دليل است!

در قرآن از قول عدّه‏اي آمده كه مي‏گويند: «إنّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَي اُمة وَ إنّا عَلَي آثَارِهم مُهْتَدون» [زخرف: 22] بعد قرآن مي‏گويد: «أوَ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُم لايًعْقِلونَ شَيْئاً؟» [بقره: 170] آن وقت چطور است كه آباي آنها لايعقلون شيئا بودند اما آباي ما اينگونه نيستند؟

ما از اين آبا و اجداد زياد داريم، كه چون از بزرگان و … هستند بايد از آنها حرف شنوي داشته باشيم و لذا زندگي اصيل نداريم. اولين علامت اينكه زندگي اصيل نداريم اين است كه نه شاديم، نه اميدواريم و نه آرامش داريم. زندگي اصيل داشتن به دو جهتي كه عرض مي‏كنم ضرورت دارد:

1) اگر به درونتان توجه داريد و مي‏خواهيد يك درون آباد داشته باشيد راهي جز اين نيست. البته اين را هم خودتان بيازماييد و به صرف اينكه من مي‏گويم يا عرفا اين نكته را فهميده‏اند، نپذيريد.

2) اكثر قريب به اتفاق مشكلات اجتماعي ما به اين دليل است كه بت پرستيم و عملة‌بي‏اجر و مزد آرا و افكار ديگران هستيم و آنها زندگي ما را سامان مي‏دهند!

بدين ترتيب ما به نحو مضاعفي نيازمند زندگي اصيل هستيم، چرا كه انسانهايي كه داراي زندگي اصيل هستند هم خودشان منتفع هستند و هم به ميزاني كه جامعه تحت تأثير آنها قرار گيرد، از آنها منتفع مي‏شود.

خدايا چنان كن سرانجام كار

تو خشنود باشي و ما رستگار

________________________________________________

[1] . vicarious

[2] . authentic

[3] . gossip

[4]. هايدگر تحت تأثير سقراط تعبير ناآزموده را به كار مي‏گيرد.

[5]. ambiguity

[6]. مثله كردن وقتي رخ مي‏دهد كه باوري را كه شما از من مي‏خواهيد داشته باشم جايگزين باوري مي‏كنم كه خودم مي‏خواستم داشته باشم. پنهان ساختن وقتي رخ مي‏دهد كه من روح يكپارچه خود را حفظ مي‏كنم اما نمي‏‏گذارم شما از باور واقعي من باخبر شويد.

[7]. principle of social proof

[8]. selfchallenging

[9]. بسته به اينكه «من دون» را به معناي «غير» بگيريم يا به معناي «علاوه بر»؛ چون در زبان عربي به هر دو معنا آمده است.

[10]. Etymologists

[11] . rationalization

[12] . dogmatistic

[13] . propaganda

نقل از مجله متين شماره ۱۶-۱۵

http://malekiyan.blogfa.com/post-43.aspx

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

«هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن هرمه را... برکنار کرده و به مردم معرفي كن!‌ به زندانش افكن! آبرويش را بريز! به همه بخش‌هاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كرده‌ام. مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهي كني كه نزد خدا خوار مي‌شوي و من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم و خدا آن روز را نياورد... شبها زندانيان را براي هواخوري به فضاي باز بياور جز ابن هرمه...» (دعائم الاسلام، جلد 2، ص532 ).

ابن هرمه چه کرده است که اميرالمؤمنين(ع) به رفاعه، حاکم اهواز چنين فرمان مي‌دهد که او بي درنگ بايد «بي‌آبرو» شود؟ همان مولاي متقيان که حرمت آبروي مسلمان را بالاتر از حرمت کعبه مي‌داند چنان بر بي آبرو شدن يک مجرم حکومتي اصرار دارد که حتي فرماندار اهواز را که مسئول اجراي حکم است «تهديد» مي‌کند که اگر او را بي آبرو نکني «من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم».

او نه ياغي است و نه جاني، يعني نه بر ضد حکومت قيام کرده، و نه جنايتي مرتکب شده است. او مسئول نظارت مالي بر بازار اهواز بوده که مرتکب تخلف مالي شده است.

شايد برخي نکته اساسي اين فرمان اميرالمؤمنين را در جنبه ايجابي آن يعني قاطعيتي ببينند که آن حضرت در بي آبرو کردن متخلف منسوب به حکومت به خرج داده است، به ويژه اينکه حضرت با پايين دانستن «آستانه جرم» منتظر نماند تا ابن هرمه نصف زمين‌هاي اهواز را چپاول کند و بعد عکس‌العمل نشان دهد. اما آنچه لااقل به همين اندازه مهم است و براي وضع اطلاع رساني امروز کشور ما بسيار درس آموز، جنبه سلبي اين حکم است، يعني اينکه چرا حضرت براي مجازات وي دستور «محرمانه» صادر نکرد و چنين بر بي آبرو کردن وي تأکيد ورزيد؟

لااقل سه دليل به ظاهر موجه، براي صرف نظر کردن از «معرفي» ابن هرمه متخلف وجود داشت:

1. خطا را ابن هرمه کرده است نه خانواده او. اگر آبروي ابن هرمه ريخته شود خانواده اش چگونه در ميان مردم سربلند کنند؟ چرا پدر و مادر و زن و فرزند کودک يا نوجوانش بايد تاوان تخلف او را بدهند؟

2. اگر ابن هرمه معرفي شود، براي هميشه بي آبرو شده و ديگر شانس بازگشت به جامعه از وي گرفته مي‌شود و با اين نوع مجازات، ديگر به دنبال اصلاح خود نخواهد رفت (تئوري «برچسب زدن» در جرم شناسي که از سال 1938 در غرب مطرح گرديد.)

3. امروز مارقين و ناکثين و قاسطين هر روز در پي توطئه عليه حکومت هستند. اگر ابن هرمه که کارگزار حکومت اسلامي است به عنوان متخلف معرفي شود، دشمنان و منتقدين بهترين بهانه براي سوء استفاده و تبليغ عليه حکومت را به چنگ مي‌آورند؛ خواهند گفت: "ببينيد علي هم عده‌اي متخلف را به دور خود جمع کرده است". ابن هرمه نبايد معرفي شود زيرا خوراک تبليغاتي براي دشمن فراهم شده و مردم به حکومت اسلامي بدبين مي‌شوند و در نتيجه به تعبير امروز، نظام «تضعيف» مي‌شود. متخلف را بايد تنبيه کرد ولي براي جلوگيري از سوء استفاده دشمن بايد اين کار را با يک دستور محرمانه انجام داد.
اما اميرالمؤمنين (ع) براي دلايلي از اين دست ارزشي قائل نشد.

از ميان اين سه دليل، دليل سوم که «براي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف آن، متخلفان حکومتي نبايد معرفي شوند» بيت الغزلي است که سالها در کشور ما تکرار شده است. اين دليل که نه انقلابيون، نه بي تفاوتان و نه ضد انقلاب را قانع مي‌کند بسياري از دوستداران انقلاب را نسبت به انقلاب بي تفاوت، و برخي بي تفاوتان را ضد انقلاب کرده و بهترين ابزار تبليغ عليه مسئولان را براي ضد انقلاب فراهم آورده است. اين مقاله کاوشي است درباره اين بيت الغزل و به تعبير بهتر «مصيبت عظما»ي انقلاب، که هر مدافع انقلاب را در مقابل انتقاداتي از اين نوع، خلع سلاح کرده است. (نظر به فضاي محدود اين مقاله، به دليل اول و دوم در مقاله بعدي اشاره خواهد شد.)

در مقاله قبل گفتيم که بدون اصلاح نظام اطلاع رساني، ايران گلستان شدني نيست و نظام اطلاع رساني فعلي ما لااقل شش پيشفرض دارد که آثار زيانبار پيشفرض اول (توجه به امور کلان و غفلت از حال افراد) توضيح داده شد. حال مي‌خواهم به ارزيابي پيشفرض دوم نظام اطلاع رساني يا خبري يعني اينکه «معرفي متخلف وابسته به حکومت، مردم را به نظام بدبين و حکومت را تضعيف مي‌کند» و نيز پيامدهاي ناگوار آن بپردازم و نشان دهم که اين استدلال نه تنها با عقل و شرع و عدل نمي‌سازد بلکه به طور خاص با مباني تشيع در تضاد است.

معلوم نيست اين اصل از کدام ناکجاآباد آمده است که به صرف آگاهي مردم نسبت به تخلف يک فرد منتسب به يک مجموعه، مردم به کل آن مجموعه بدبين شده و يا آن مجموعه تضعيف مي‌شود؟

قرآن در آيه تطهير، اهل بيت پيامبر (ص) را معصوم معرفي مي‌کند. اما همين قرآن با صراحت از ضلالت و شقاوت کساني از اهل بيت حضرت نوح(ع) و حضرت لوط (ع)، اين دو پيامبر بزرگ ياد مي‌کند. آيا قرآن بايد خطاي وابستگان خانوادگي نوح و لوط را پنهان مي‌ساخت تا مردم به خاندان پيامبران و از جمله خاندان پيامبر اسلام بدبين نشوند؟! آيا چون همسر امام حسن (ع) قاتل از آب درآمده است، شيعيان به همه همسران ائمه اطهار (ع) بدبين شده‌اند؟!

کساني مثل جعفر کذاب، هم نوه امام معصوم بودند، هم فرزند امام معصوم، هم برادر امام معصوم و هم عموي امام معصوم. اين نشان مي‌دهد که حتي زندگي با چند امام معصوم و تربيت شدن توسط امام معصوم هم ـ به دليل عمل خود فرد ـ لزوما فرد را آدم نمي‌کند. آيا صرف حکم مسئوليت گرفتن در جمهوري اسلامي چنان معنويتي به يک فرد مي‌بخشد که احتمال خطاي او را صفر مي‌کند تا جايي که در صورت معرفي او به عنوان متخلف،حيثيت و آبروي نظام اسلامي زير سوال مي‌رود؟

اگر کسي آشنايي مختصري با ديدگاه شيعه درباره «صحابه رسول خدا (ص)» داشته باشد، از فرض مورد بحث مبهوت مي‌ماند. اهل سنت معتقدند همه اصحاب رسول خدا اهل بهشت و عادل هستند (ولو اينکه مثل خالد بن وليد پس از کشتن مالک بن نويره به دليل واهي، در همان شب با همسر او ازدواج کرده باشد). شيعه با دلايل متقن اثبات مي‌کند برخي از کساني که سالها همراه پيامبر بوده و حتي در رکاب ايشان شمشير زده‌اند، به خاطر عملکرد بعدي، نه تنها عادل نيستند بلکه چه بسا مستحق لعن هم باشند. آيا مي‌شود گفت شيعه براي جلوگيري از تضعيف پيامبر بايد دست از نظريه خود در باب عدالت صحابه بردارد؟!

حتي همان افرادي که شيعه شديدا به اعمالشان انتقاد دارد، گاهي از طرف پيامبر به «مأموريت» هم فرستاده شدند. بنابراين حتي حکم مأموريت گرفتن از شخص پيامبر هم جلوي نقد شديد شيعه از يک فرد را نمي‌گيرد.

اما وقتي از «حکم مأموريت گرفتن از پيامبر» در آن زمان به «حکم مسئوليت گرفتن از حکومت اسلامي» در زمان خودمان مي‌رسيم، گويي همه آن ملاکها يکسره فراموش مي‌شود. ملاک، ديگر عمل فرد نيست بلکه انتساب و انتصاب است. نظام اطلاع رساني ما جلوي انجام محاکمه علني و يا رسوايي متخلف حکومتي، اعم از مأمور انتظامي، قاضي و مقامات پايين تر و بالاتر را مي‌گيرد ولو آن فرد بزرگترين جرمها را مرتکب شده باشد.

من هر چه به ذهنم فشار مي‌آورم، معناي اين منطق را نمي‌فهمم. مگر نظام اسلامي با دادن حکم مسؤوليت به يک فرد، پيشاپيش عدم ارتکاب تخلف توسط او را تضمين کرده و اعلام کرده بود که تا پاي جان براي اثبات عصمت آن فرد متخلف ايستاده است که رسيدگي علني به تخلف او «لطمه به آبروي نظام» تلقي شود؟ وقتي نه تنها ابن هرمه که «منصوب با واسطه» قطب العارفين علي (ع) است، بلکه «منصوب مستقيم» اميرالمؤمنين (ع) يعني عثمان بن حنيف ـ والي بصره ـ هم تخلف مي‌کند، چرا مردم ما با آگاهي از تخلف يک فرد منتسب به جمهوري اسلامي به کل نظام بدبين شوند؟

آيا کساني که امروز براي اولين بار داستان ابن هرمه را شنيدند به حکومت امير المؤمنين(ع) و يا شخص ايشان بدبين شدند؟! اساسا يکي از دلايل عمده‌اي که حکومت پيامبر (ص) و علي (ع) «با آبروترين» حکومت‌ها نزد مردم ماست، اين است که در «بي آبرو کردن متخلف حکومتي» ذره‌اي به خود ترديد راه نمي‌دادند. آبروي يک نظام با پنهان سازي هويت متخلفين در معرض خطر قرار مي‌گيرد نه با معرفي آنان.

چه بسا همان فرد متخلف در زمان انتصاب، فرد مهذب و لايقي بوده، اما بعدها به هر دليل ـ ولو براي مدت کوتاه ـ بنده شيطان شده است. چرا چنين فردي حتي پس از اثبات جرم، يکدفعه چنان «عزيز عزيزان» مي‌شود که نظام اسلامي حاضر است براي فاش نشدن پرونده او، به شبهه «اجرا نشدن عدالت» در حکومتي که بر استخوانهاي صدها هزار شهيد بنا شده دامن بزند.

حال بد نيست آنچه اميرالمؤمنين (ع) در مقابل يک تخلف مالي انجام داد با آنچه در نظام ما درباره تخلفات منتسبان به حکومت انجام مي‌شود مقايسه کنيم.

خانم جواني به تنهايي و بدون اطلاع شوهر به دادگاه رفته و با پرداخت رشوه و يک‌روزه حکم طلاق را از قاضي مي‌گيرد. شوهر که تهيه کننده سينماست، بي خبر از همه جا پس از اطلاع از حکم به سراغ قاضي رفته و اعتراض مي‌کند. اين قاضي چه جوابي دارد؟ با اصرار بر حکم خود، شوهر را به دليل واهي روانه زندان مي‌کند! پس از تحقيقات معلوم مي‌شود همين به اصطلاح قاضي قبلا" در استان ديگري مشغول قضاوت بوده و با دريافت خودرو «دوو» از خانواده يک قاچاقچي وي را با جعل سند آزاد کرده است. (اعتماد، چهارم ارديبهشت 1384).

اصل جرم در سال 82 واقع شده است. پس از دو سال پيگيري، مجازات اصلي اين قاضي متخلف ـ غير از چند هفته زندان ـ چه بوده است؟ «انفصال از خدمت».

آيا «انفصال از خدمت» مجازات عبرت انگيزي براي متخلفان آينده است؟ بله، اما براي روستاي حداکثر سه هزار نفري که همه، قاضي متخلف را خواهند شناخت و کارگزاران حکومتي از قاضي و غير قاضي، حساب کار خود را خواهند کرد. اما در کشور هفتاد ميليوني، بازدارندگي مجازات «انفصال از خدمت» چه در مورد قاضي و چه در مورد هر متخلف ديگري بسيار ناچيز است. اين بازدارندگي به همان اندازه است که بگوييم چون ناظم يک مدرسه به چند دانش آموز نامنضبط در بجنورد اخم کرده است، دانش آموزان بندرعباس ديگر حساب کار خود را کرده‌اند!

آيا اگر همين قاضي يقين داشت که در صورت شکايت آن شوهر مظلوم، پس از اثبات جرم با تصوير در دستگاه اطلاع رساني معرفي مي‌شود اساسا چنين تخلفي به ذهنش خطور مي‌کرد؟ فلسفه مجازات، غير از تنبيه متخلف و تسلي خاطر مظلوم، بازدارندگي آن براي متخلفان بالقوه آينده است. «معرفي يک قاضي متخلف حتي بدون مجازات زندان»، تأثيرش در اصلاح دستگاه قضايي از «انفصال از خدمت هزار قاضي بدون اعلام نام آنان» بيشتر است. قاضي که مي‌تواند با يک حکم ميلياردها تومان را جابجا کند، افراد را بالاي دار فرستاده يا از آن رهايي بخشد، زندگيها را از هم بپاشد و در واقع جان و مال و ناموس مردم به او سپرده شده است، آيا مجازات اصلي او در صورت تخلف بايد «انفصال از خدمت» باشد؟ جالب اينکه برخي از اين انفصال‌ها چون موقت است پس از چند سال دوباره منجر به «اتصال» ـ البته در استان ديگري که از سوابقش خبر ندارند ـ مي‌شود.

جامعه مورد نظر پيامبر(ص) ـ که بارها بر آن تأکيد کرد ـ جامعه‌اي بود که در آن ضعيف بتواند «بدون لکنت» (غير متتعتع) حقش را از قوي بگيرد،( لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع).پس صرف اينکه «ضعيف» بتواند حقش را از «قوي» بگيرد کافي نيست، بلکه بايد بدون نگراني و به آساني حق خود را بگيرد. متأسفانه اين اصلهاي عجيب و غريب درباره آبروي نظام و تضعيف نظام، کار را به جايي رسانده که گاهي «قوي» هم نمي‌تواند از «قوي» حق را بگيرد. قوه قضائيه با اين همه قدرت و تشکيلات، هنوز پس از سالها، توفيق نيافته است که حتي يک آقازاده يا مفسد اقتصادي داراي نفوذ سياسي و يا يک مقام سياسي، قضايي يا انتظامي متخلف را «محکوم و معرفي» کند.

بناي اين انقلاب لااقل نزد شهيد مطهري که افکارش را مبناي فکري نظام مي‌دانيم اين نبود. اوايل پيروزي انقلاب، شهيد مطهري ـ که فقط هشتاد روز پس از آن زنده بود ـ مطلع شد که يک فرد کميته‌اي با سو ء استفاده از سلاح خود مرتکب جرمي شده است. دقت کنيد: در غوغا و آشفتگي اولين ماه پس از پيروزي انقلاب که بيش از يک هفته از تشکيل کميته‌ها ـ که در آن زمان تنها اميد براي حفظ نظم بود ـ نگذشته بود و سپاه هم هنوز تشکيل نشده بود. رئيس کميته‌ها هم يکي از دوستان نزديک شهيد يعني آيت الله مهدوي کني بود و اتفاقا حکم رياست ايشان نيز با پيشنهاد خود شهيد مطهري از سوي امام (ره) و به خط استاد صادر شده بود.

اما شهيد مطهري اصرار داشت که اين فرد خاطي حتما «به نام مأمور کميته و به طور علني» محاکمه شود. اين کار در ظاهر، تضعيف انقلابي بود که هنوز حتي به مرحله «جمهوري اسلامي» پا نگذاشته بود؛ اما در باطن، تضميني بود بزرگ براي پيشگيري از تخلفات کوچک و بزرگ آتي.

مطهري مي‌دانست که حکمتي است در فرمان اميرالمؤمنين (ع) به مالک اشتر درباره کارگزاران متخلف: «اگر يکي از آنان دستش را به خيانت آلوده ساخت... گريبانش را بگير و به خاک مذلت و خواري اش بنشان. داغ خيانت را بر او بزن و قلاده بدنامي و ننگ را بر گردنش بيفکن» (نامه 53). (اين نشان مي‌دهد که نحوه برخورد امام با ابن هرمه، نه يک استثنا بلکه يک اصل ضروري در حکومت است).

شهيد مطهري که در سال 58 اهميت مساله آزادي در جمهوري اسلامي را مطرح کرد – امري که 18 سال بعد به طور جدي مطرح گرديد – به خوبي مي‌دانست که اگر قصه حفظ آبروي متخلف به خاطر آبروي انقلاب يا اين دستگاه و آن دستگاه و اين صنف و آن صنف باب شود در آينده کار بسيار مشکل خواهد شد.

حضرت امام (ص) گاهي حتي از يک کوتاهي که چه بسا تخلف هم نبود علنا با ذکر نام انتقاد مي‌کرد. ايشان در سخنراني خود در تابستان 1361 در حسينيه جماران – که مثل همه سخنان ديگر امام کلمه به کلمه اش توسط دوست و دشمن دنبال مي‌شد ـ به طور علني از برخي از اعضاي شوراي نگهبان و شوراي عالي قضايي که ـ بعضا" منصوبان خود ايشان بودند ـ انتقاد کرد که چرا مي‌خواهند مجددا" به حج بروند. آيا امام با اين کار تضعيف نظام کرد؟! آيا تنها راه رساندن اين تذکر به آن افراد راديو و تلويزيون بود؟

متأسفانه امروز کار به جايي رسيده است که وقتي در مهرماه گذشته، يک خانم پزشک جوان ـ و از استعدادهاي درخشان ـ که به همراه نامزدش در همدان به پارک رفته، دستگير مي‌شود و دو روز بعد جنازه اش از بازداشتگاه بيرون مي‌آيد، تقريبا همه دست اندرکاران حکومتي با سکوت خود نظام را تقويت! مي‌کنند. هيچيک از آنان حتي در حد ابراز ناراحتي و يا دلجويي بازماندگان دم بر نمي‌آورد. فريادهاي دادخواهي پدر زهرا، آقاي بني يعقوب نيز که زنداني سياسي قبل از انقلاب بوده و سالها در شغل شريف پاسداري به اين انقلاب خدمت کرده است به جايي نمي‌رسد.

آيا چشم اميد اين پدر در کشوري که سالهايش نام رسول الله(ص) و اميرالمؤمنين(ع) را يدک مي‌کشد بايد به سازمانهاي بين المللي اي باشد که بسياري از دست اندرکارانش به چشم تحقير به احکام نوراني اسلام مي‌نگرند؟ (پاسخگويي قوه قضائيه در مورد اين پرونده مثل همه پرونده‌هاي ديگر مورد توجه مردم، اين است که «در دست بررسي است و لذا اطلاعات بيشتري نمي‌توانيم بدهيم». اين سخن در جاي خود صحيح است ولي اميد چنداني ايجاد نمي‌کند، زيرا در همه دنيا با توجه به مشخص بودن حجم و محتواي يک پرونده و تجربه قاضي، در کنار تأکيد بر «در دست بررسي بودن» پرونده، از همان آغاز، تاريخ دقيقي ولو ده ماه ديگر به عنوان زمان اعلام نتيجه پرونده و معرفي مجرمان به آگاهي مردم مي‌رسد).

بي ترديد انتظار عده‌اي از من، به عنوان يک روحاني و فرزند يک شهيد اين است که براي به اصطلاح "حفظ آبروي نظام" در برابر پايمال شدن حق يک مظلوم و نيز لطمه‌هاي جبران ناپذيري که به خاطر حفظ منزلت چند متخلف بر نظام اسلامي وارد مي‌آيد سکوت پيشه کنم. ظاهرا" اين افراد اين جمله عميق و صحيح حضرت امام (ره) را که «حفظ نظام از اوجب واجبات است» با اينکه «انتقاد علني از هر ظلم و تخلفي که به نحوي به حکومت مربوط مي‌شود حرام است» اشتباه گرفته‌اند. شايد کساني که سکوت کرده و دعوت به سکوت هم مي‌کنند و اعتراض به اين ناعدالتيها را تضعيف نظام مي‌دانند، قصد دارند همين توجيه را به عنوان عذر موجهي براي سکوت خود، به درگاه الهي در حضور انبيا و صديقين و شهدا و صالحين در صحراي محشر هم عرضه کنند.

و باز اين نوع سياست اطلاع رساني و در واقع لاپوشاني تخلفات متخلفين، اعم از روحاني و غير روحاني، کار را به جايي رسانده است که عده‌اي از جوانان امروز به همه روحانيان از صدر تا ذيل و حتي درگذشتگانشان مثل شهيد مطهري و علامه طباطبايي هم بدبين شده‌اند. از روحانيان، تنها عده بسيار قليلي در پناه نظام اطلاع رساني موجود، جرمهايي مرتکب شده و مي‌شوند و حداکثر خلع لباس و يا منفصل از خدمت مي‌شوند – اگر بشوند ـ اما تاوان آن فساد‌ها و چپاولها را بايد آن طلبه‌اي بدهد که خود برايم مي‌گفت وقتي با حال زار، دختر شش ماهه سرطاني اش را در خيابان‌هاي تهران در بغل گرفته و آدرس مي‌پرسيده است عده‌اي حتي حاضر نبوده‌اند محل بيمارستان را به او نشان دهند. آبروي اين صنف شريف که به نسبت، بيشترين شهيد را به اين انقلاب تقديم کرده و بدون ترديد بسياري از آنان زير فقر زندگي مي‌کنند، فداي برخي سياست‌هاي غلط و به ويژه سياست‌هاي کنوني نظام اطلاع رساني شده است. (به اين قصه پر غصه که چرا عده‌اي به روحانيت چنين بدبين شده‌اند و چه بايد کرد بايد در فرصت ديگري پرداخت.)

و باز لاپوشانيها تحت لواي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف نظام، کار را به آنجا رسانده است که در ميان دانشجويان، تشکلهايي صرفا" براي عدالتخواهي تشکيل شده است. روي آوردن به تشکلهاي عدالتخواهي در داخل جمهوري اسلامي ـ که مبتکر طرح «مردم سالاري ديني» و به دنبال اجراي عدالت در جهان است ـ همانقدر شگفت انگيز و تأسف بار است که روزي در ميان روحانيون هيئت نمازخوانان تشکيل شود.

اصرار اميرالمومنين (ع) بر معرفي متخلفان حکومتي از آن ويژگي‌هاي خاص حضرت نيست که بگوييم عدالت علي مي‌خواهد و ما با عدالت و تقواي آن حضرت هزاران فرسنگ فاصله داريم. آنقدر فوايد در معرفي متخلف حکومتي و آنقدر مضار در ترک آن هست که در دنياي امروز عليرغم اختلافات گوناگون در ساختار حکومتها به يک اصل تبديل شده است.
شايد لازم نباشد اين بار نيز طبق روال مقالات گذشته نمونه‌هايي از شرق و غرب عالم ـ اين بار براي معرفي متخلفين حکومتي ـ آورده شود. هر هفته در اخبار صدا وسيما اين داغ دل ـ با شنيدن اخباري از قبيل اينکه نخست وزير، وزير، قاضي، مقام ارشد پليس و يا کشيش اين کشور و آن کشور به خاطر تخلفات خود محکوم شدند ـ تازه مي‌شود. اگر معرفي متخلفان باعث تضعيف يک نظام بود، نظام حکومتي ژاپن بايد تاکنون چند بار از روي زمين محو شده بود.

به نظر نمي‌رسد انتظار مردم ايران براي اينکه فردي منتسب به نظام به خاطر جرم ارتکابي از قبيل فساد اقتصادي يا اخلاقي يا قضايي ـ و نه مشکل سياسي ـ به محاکمه کشيده شده و معرفي شود پاياني داشته باشد. گويا مردم ما حق دارند تنها با نام و چهره متخلفان حکومتي در خارج از مرزهاي ايران آشنا شوند و هرگز اميدوار به ديدن نظاير اين تصاوير در کشور خود نباشند؛ تصاويري که مقامات مختلف از وزير و قاضي و پليس گرفته تا آقازادگان را در حال عذرخواهي و يا گريه درباره تخلفاتشان نشان مي‌دهد.

در کشور ما هر از چند گاهي تخلف فردي منتسب به حکومت لو مي‌رود. جرمها مختلف است اما ايران ما اين ويژگي را دارد که مجرمينش ـ حتي پس از اثبات جرم ـ نام مشترک دارند: آقاي چند نقطه! (آقاي...). وقتي نامهاي پنهان در زير اين نقطه‌ها برملا نمي‌شوند اين نقطه‌ها تبديل به لکه‌هايي مي‌شود که بر دامن هر کسي که لباس خدمت به اين نظام را به تن دارد مي‌نشيند.

يک نکته را هم دلسوزانه به همه مسئولان عزيز يادآوري کنم. هر مسئولي که زير مجموعه‌اي را هدايت مي‌کند اگر گمان مي‌کند که تنها با فرستادن بازرس محسوس و نامحسوس، مشغول اعمال بهترين نوع مديريت بوده و بر آنچه در دستگاهش مي‌گذرد اشراف دارد سخت در اشتباه است. ملاک اساسي اين است که آيا افراد زيرمجموعه او به هنگام انجام تخلف از ريختن آبرويشان واهمه دارند يا نه؟ به عبارت ديگر آيا «جرأت بر انجام جرم» را با «معرفي متخلفين قبلي» به حداقل رسانده است يا خير. اگر چنين نيست بداند احتمال اينکه داستانها حتي در همان سيستم‌هاي بازرسي و نظارتي در زير گوشش در جريان باشد کم نيست.

در همه دستگاه‌ها به ويژه آنان که با جان و مال و ناموس و امنيت مردم سر و کار دارند اصل اساسي براي حفظ سلامت و گلستان شدن آن دستگاه اين است که نبايد "تخلف اثبات شده پنهان" وجود داشته باشد. اعتماد کامل به دستگاه قضايي و انتظامي و اقتصادي و امنيتي حاصل نمي‌شود مگر اينکه معرفي قاضي يا مأمور انتظامي يا هر کارگزار (با تخلفات معين) به صورت يک رويه درآيد. در اين صورت است که در مدت کوتاهي آمار تخلفات – کم باشد يا زياد ـ به شدت کاهش مي‌يابد. (البته من منکر نقش عظيم کنترل دروني از طريق تقواي الهي نيستم ولي اين به تنهايي کافي نيست چنانکه توضيح آن در آينده خواهد آمد).

اميدوارم دوباره عده قليلي از خوانندگان بدون دقت کافي در متن، به اشتباه نيفتند. در مقاله گذشته تأکيد شد که «شرط» اساسي براي پيشرفت کشور، اصلاح نظام اطلاع رساني است ولي برخي چنين فهميدند که «مسبب» نابساماني‌ها نظام اطلاع رساني و يا مسئولان رسانه ملي هستند. در اين مقاله هم در پي آن نبودم که چنين القا کنم که تخلفات مسئولين زياد است. من هيچ مسئوليت سياسي در اين کشور نداشته و ندارم و طبعا به مطالب بولتنهاي محرمانه دسترسي نداشته و از آمار واقعي بي اطلاعم. سخن در تعداد تخلفات نيست؛ سخن در اين هم نيست که با تخلفات منتسبان به حکومت اساسا" برخورد نمي‌شود؛ نکته مورد نظر اين است که پنهان کردن تخلف يک مسئول نه با دين مي‌سازد، نه با مصلحت نظام و نه با پيشرفت کشور، و خسارتهاي جبران ناپذيري بر اسلام و ايران و مردم وارد کرده و مي‌کند.

البته رويه‌هاي نادرست اطلاع رساني فقط مربوط به متخلفين حکومتي نيست. چنانکه در بخش دوم اين مقالات (آيا مسئولان اخبار حوادث را نمي‌خوانند؟) توضيح داده شد متأسفانه متجاوزين به زنان و کودکان هم آبرويشان محترم است. طرفه آنکه حتي کسي که جرمش اساسا «بازي با آبروي ديگران» از طريق پخش فيلم خصوصي يا فيلم استخر بانوان است ـ که گاهي تا ابد روي اينترنت خواهد ماند ـ باز آبرويش محفوظ است و معرفي نمي‌شود!

نکات ديگري از اين بحث يعني مسأله «اطلاع‌رساني و جايگاه آبروي متخلفان»، مثل خدمت سياست‌هاي کنوني به پروژه‌هاي سياه نمايي، به همراه مطالب ديگري از جمله اينکه چرا مولاي متقيان ملاحظه آبروي خانواده ابن هرمه را نکرد و چرا رفاعه فرماندار اهواز را تهديد کرد ان شاءالله در نوشتار بعدي خواهد آمد (البته فرمان امام درباره مجازات ابن هرمه سه برابر متني است که در ابتدا آورده شد که متأسفانه مجال طرح تمام آن نيست). خواهيم ديد که چگونه مي‌توان با تکيه بر عنصر آبرو از تخلفات پنهان برخي مسئولان و نيز تخلفات آشکار برخي افراد غير حکومتي مثل محتکرين و مزاحمين خياباني تا حد بسيار قابل توجهي جلوگيري کرده و کشور را رو به گلستان شدن سوق داد.
muhammadmotahari@gmail.com
منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آنچه از اين بخش آغاز مي‌شود، قلب اين مقالات را تشکيل مي‌دهد و اهميت آن با هيچ يک از مطالب گذشته قابل قياس نيست. من از مسئوليني که اين نوشتار را مي‌خوانند تقاضا دارم پيش از خواندن آن، اين کلام اميرالمؤمنين(ع) خطاب به مالک اشتر را به ياد آورند آنجا که در مورد مشورت دهندگان مي‌فرمايد: «کسي را به خودت نزديکتر کن که حرف حقي را که تلخ است به تو بيشتر و بهتر بزند و در گفتار و کردارت کمتر تو را ستايش کند، هر چند اين کار تو را ناراحت نمايد و دلتنگ شوي» (نهج البلاغه/نامه 53).

در ميان انبوه نظرات مردم در مورد مقاله گذشته درباره پايين آوردن آستانه جرم ـ که بخشي از آن در ذيل مقاله درج شد ـ عليرغم پاره‌اي اختلاف نظرها، دو نکته مورد اتفاق خوانندگان بود: اول آنکه با وجود ذکر بيش از ده معضل اجتماعي آزاردهنده، هيچ‌کس اظهار نکرده بود که اينها سياه‌نمايي بوده و واقعيت امر ديگري است. آنچه همه ما سالها با پوست و گوشت لمس کرده‌ايم، جاي انکار ندارد. دوم آنکه بيشتر کساني که راه حلي براي پديده‌هايي مثل مزاحمت‌هاي خياباني و يا کاهش آستانه جرم ارائه داده بودند راه حل را منحصر در حوزه‌هاي قضايي و انتظامي مي‌دانستند.

آنچه مرا واداشت که زودتر به بيان قلب مطالب بپردازم اين بود که ظاهرا کمتر کسي به نقش بي‌بديل و باورنکردني رسانه ملي در ايجاد امنيت اجتماعي از يک سو و نقش عظيم آن در حل معضلات کشور از سوي ديگر توجه دارد. بي‌ترديد، کاري که رسانه ملي در عرض «دو هفته» براي کاهش دادن شديد جرمها يا تخلفات آشکار (و البته نه همه جرايم) مثل مزاحمت‌هاي خياباني مي‌تواند انجام دهد، نيروي انتظامي و دستگاه قضايي حتي طي «چند سال» هم توان انجام آن را ندارند.

دو راهکاري که براي پايين آوردن آستانه جرم وعده دادم، اولي توسط نيروي انتظامي و قوه قضاييه قابل اجراست (بدون دستگيري و حبس) و دومي توسط رسانه ملي. اما توضيح اين دو راهکار ـ وحتي اولي به دليلي که خواهم گفت ـ بدون تبيين نقش فراموش‌شده رسانه ملي قابل عرضه نيست. بنابراين با پوزش از خوانندگان، بيان دو راه حل وعده داده شده را در ضمن يک بحث بسيار مهم ـ که طي چند بخش عرضه خواهد شد ـ تقديم مي‌دارم. بنابراين در بحث فعلي همه عرصه‌ها مورد نظر بوده و بحث امنيت اجتماعي تنها يکي از مصاديق آن است.

اگر از شما سؤال شود که آيا ايران روزي گلستان خواهد شد يا خير، چه خواهيد گفت؟ من در پاسخ چنين پرسشي با قاطعيت خواهم گفت که با رعايت يک شرط تحقق اين امر ممکن است و بدون رعايت آن شرط، اين امر قطعا ناممکن است. (البته وقتي صحبت از «گلستان» شدن مي‌کنم، مقصود اين نيست که با سياه‌نمايي وضعيت فعلي را «کلبه احزان» تلقي کنم. در انتقاد نبايد جانب انصاف را از دست داده و مبالغه کرد. در بسياري جهات از جمله پيشرفت‌هاي علمي و استقلال سياسي و ده‌ها عرصه ديگر دستاورد‌هاي عظيمي داشته‌ايم، اما چنان که در انتهاي بخش اول گفته شد، با توجه به کثرت ثناگويان، اين مقالات تنها به آسيب‌ها نظر دارد.)

من سالهاي سال است که بي‌اغراق هفته‌اي نبوده که به اين پرسش فکر نکنم که با ظرفيت عظيم ديني، ملي، کشوري و نيروي انساني چرا بايد اينقدر در مسائل پيش پا افتاده تا مسائل بزرگ مشکل داشته باشيم؟ به راستي ريشه اصلي مشکلات کشور ما چيست؟

البته هر کس ممکن است عاملي از عوامل را ريشه اصلي مشکلات برشمارد: تبعيض، وضعيت اقتصادي، عدم فرهنگ‌سازي، رانت‌خواري، قانون گريزي، ناتواني در پاره‌اي مديريت‌ها، جناح‌بازي، نبودن نظم و انضباط اجتماعي، برخي خلقيات ما ايرانيان، پارتي بازي، عدم نظارت دقيق بر دستگاه‌ها، عدم خودباوري، توطئه‌هاي دشمنان خارجي، غربزدگي، تحجر، کارشناسانه نبودن روند تصميم‌گيري‌ها، مال‌اندوزي برخي مرتبطان با قدرت، توجه کافي نکردن به پژوهش و امثال آن. به عقيده من هم بسياري از اين عوامل مي‌توانند در نابساماني‌ها سهيم باشند و هستند اما هيچکدام ريشه «اصلي» مشکلات کشور را سراغ نمي‌دهند.

شايد من با راهنمايي خوانندگان به خطاي خود واقف شوم، اما در اين لحظه و پس از بالغ بر بيست سال تأمل، مطالعه و تجربيات گوناگون، خاضعانه و دردمندانه اعلام مي‌کنم که پس از ايمان به اسلام به هيچ چيز مانند اين امر اعتقاد ندارم که ريشه «اصلي» معضلات کشور ما يک چيز است و بس: «سياست‌هاي اطلاع‌رساني»، و به تعبير دقيقتر فاصله داشتن نظام اطلاع رساني کشور از اصول اسلامي با تمسک به دلايل ناموجه.

تأکيد مي‌کنم که دو مطلب نبايد به هيچ وجه با يکديگر خلط شود. اينکه بگوييم سياستهاي اطلاع رساني صحيح بيش از هر عامل ديگري مي‌توانست و مي‌تواند جلوي بسياري از نابساماني‌ها را بگيرد و راه بسياري از پيشرفت‌ها را باز کند، غير از آن است که همه تقصيرها را به گردن مسئولان اطلاع رساني بيندازيم. در اينجا مقصود اولي است نه دومي. به هر حال آن شرطي که، از نظر من، بدون تحقق آن گلستان شدن ايران ناممکن است، اصلاح نظام اطلاع رساني است. (البته استثناهايي وجود داشته و دارد مثل برنامه کم‌نظير «نود» و «چراغ خاموش» که درباره اين دو خواهم نوشت). همچنانکه روشن است و در بخش اول هم تأکيد شد، بحث در رويه‌هاست، نه اين مسئول و آن مسئول.

نقد من بر سياست‌هاي اطلاع رساني کشور مثل نقد بر رانندگي در کشور است که فوايد آن قابل انکار نيست. با همين نوع رانندگي خدمات بسياري انجام مي‌شود: ميليون‌ها نفر هر روز به مقصد مي‌رسند و صدها هزار تن کالا جابجا مي‌شود، اما اين به معناي مشکلات اساسي نداشتن رانندگي در ايران نيست. همين رانندگي مي‌تواند به گونه‌اي انجام شود که بسياري از آسيب‌هاي کنوني، از کثرت تصادفات و تلفات و مصدومان گرفته تا ميلياردها تومان ضرر مالي و خرد شدن اعصاب و بگومگوها و ناسزاها را به همراه نداشته باشد.

من با ارائه مصاديق مختلف نشان خواهم داد نظام اطلاع رساني در کشور ـ که براي اختصار از آن گاهي به «رسانه ملي» ياد مي‌کنم ـ چندين امر را به غلط مفروض گرفته است:

الف) چون مسئوليت اصلي خود را توجه به مسائل کلان کشور مي‌داند ـ که در جاي خود به عنوان يکي از رسالت‌هاي بسيار مهم صحيح است ـ چنين گمان مي‌کند که آنچه بر يک فرد و يا گروهي از افراد مي‌رود، از حوزه وظايفش بيرون و حداکثر يک مسأله حاشيه‌اي است.

ب) اطلاع رساني در مورد تخلف برخي مسئولان را «تضعيف نظام» مي‌پندارد. نه تنها نسبت به تخلف متخلف ساکت است، بلکه به خدمت خيل مسئولان و کارگزاران مخلص و درستکار هم توجه کافي نشان نمي‌دهد.

ج) وظيفه اصلي اطلاع رساني را عمدتا در دادن آمار مثبت و پنهان‌سازي و يا کمرنگ کردن هر آماري مي‌داند که به نحوي منفي تلقي مي‌شود و اين امر را به خيال بالابردن آبروي نظام نزد مردم انجام مي‌دهد.

د) اخبار مربوط به امنيت مردم از قبيل سرقت، کودک‌ربايي و تعرض را پخش نمي‌کند و گمان مي‌کند با اين کار به جامعه آرامش رواني مي‌بخشد و در نتيجه از انجام وظيفه کليدي خود در برقراري آرامش باز مي‌ماند. اگر اخبار حوادثي هم پخش کند ـ که ديگر نمي‌کند ـ در واقع «اخبار پس از حوادث» است نه «اخبار حوادث»، به شرحي که خواهد آمد.

ه) در مواجهه با معضلات جامعه بيش از آنکه به فکر اصل مشکلات باشد، به فکر اين است که مردم از انعکاس اين مشکل چه فکري در مورد نظام خواهند کرد. به بيان ديگر، آنچه «در سر مردم» مي‌آيد از آنچه «بر سر مردم» مي‌آيد بسي مهمتر است.

و) رسانه ملي تعريف و تمجيد مطلق از مردم و بي نظير خواندن آنان «از همه جهات» را خدمت به آنها تلقي مي‌کند.

آنچه به اجمال گفته شد بخشي از مفروضات رسانه ملي است که يکي از پيامدهاي آن کمک ناخواسته به مؤثر واقع شدن پروژه‌هاي سياه‌نمايي و در نتيجه کاستن از روح نشاط و اميد در جامعه است که توضيح آن خواهد آمد.

شش فرض بالا مرا به ياد اين جمله شهيد مطهري مي‌اندازد که «گاهي يک تک مصراع ضررش براي يک ملت صد بار از وبا و طاعون بيشتر است». (سيره نبوي، ص 30). اين نوع سياست‌ها به ويژه عدم معرفي متخلفان حکومتي ـ که نزد مردم به عدم برخورد قاطعانه و يا حتي غير قاطعانه با آنان تعبير مي‌شود - خسارت‌هايي به تمام معناي کلمه «جبران ناپذير» بر حيثيت اسلام، نظام و روحانيت وارد کرده و مي‌کند و چنانکه خواهيم ديد نه با شرع مي‌سازد، نه با عقل و نه با عدل.

من در اين بخش، به طور مختصر تنها به بخش «الف» يعني بازماندن رسانه ملي از توجه به آنچه بر اشخاص مي‌رود و نيز پيامدهاي غير قابل تصور آن مي‌پردازم. بگذاريد براي رعايت انصاف بيشتر، از دوره‌اي مثال آورم که افراد ديگري غير از متوليان کنوني، سکاندار کشتي رسانه ملي بوده‌اند.

ممکن است بعضي از ما به عملکرد رياست محترم قوه قضائيه ايراد داشته باشيم اما گمان نمي‌کنم کسي در راستگويي ايشان ترديد داشته باشد و چنانکه مي‌دانيم مبالغه هم نوعي دروغ است. ايشان در اوايل اولين دوره رياست خود جمله‌اي فرمودند که پس از قريب 9 سال هنوز نقل مي‌شود: من يک ويرانه را تحويل گرفته‌ام.

مي دانيد چرا اين جمله چنين شوک‌آور بوده و از ذهن‌ها فراموش نمي‌شود؟ زيرا در آن زمان هم تقريبا همان سياست خبري که امروز درباره بيشتر دستگاه‌ها اعمال مي‌شود اعمال مي‌شد. تصويري که صداوسيما در دوران ده ساله مديريت قبلي، از قوه قضاييه مي‌داد نه يک خرابه، که ويلايي زيبا بود که اگر هم ايرادي داشت در حد چکه کردن يکي از شيرها و يا اتصالي داشتن يکي از پريزهاي آن بود. مسئولان آن زمان دستگاه قضايي وقتي به اخبار رسانه ملي گوش مي‌سپردند اخباري از قبيل «تشکيل شوراي عالي قضايي»، «سفر يک مقام قضايي به يک استان»، «رسيدگي به ده‌ها هزار پرونده»، «مزاياي طرح حذف دادسراها» ـ که بعدها صدها ميليون تومان صرف احياي آنها شد ـ مي‌شنيدند و طبعا از عملکرد خود راضي بوده و نقص عمده‌اي نمي‌ديدند.

حال من به خوشبينانه‌ترين وجه آماري ارائه مي‌دهم. فرض کنيد در طول ده سال مديريت قبلي قوه قضاييه فقط ده ميليون نفر به اين دستگاه مراجعه داشته‌اند. اگر آنجا ويرانه بوده است در آن مدت لااقل به پنج درصد مراجعه کنندگان به عدالتخانه يعني پانصد هزار نفر ظلم شده است (البته لازمه ويرانه بودن بسي بيش از اين است). بنابراين در سال اول از آن دوره ده ساله، لااقل پنجاه هزار نفر به دنبال فريادرس بوده‌اند. مورد شکايات شاکيان مختلف بوده است اما آنان ـ به دليل آنچه در بند الف ذکر شد ـ در اين نکته متفق القول بوده‌اند، جايي که نمي‌توانند به عنوان فريادرس به آن بينديشند رسانه ملي است. اما اگر در همان سال اول، رسانه ملي پس از تحقيقات کافي فقط بي‌عدالتي در پنج پرونده را به تصوير کشيده بود چه اتفاقي مي‌افتاد؟ مسئولان قضايي آن دوره، در همان سال اول به فکر چاره اساسي افتاده و پس از ده سال ويرانه‌اي براي اخلاف خود به ميراث نمي‌گذاشتند. البته اگر رسانه ملي در آن زمان چنين کاري را که به مصلحت مردم و دستگاه قضايي هر دو بود انجام مي‌داد، فورا به جناح بازي، سياه‌نمايي، بدبين کردن مردم به نظام و امثال آن متهم مي‌شد.

ضربه‌اي که دستگاه پيشين قضايي از نحوه اطلاع رساني در کشور خورده است، مسئولان قضايي کنوني را نيز مي‌نوازد. چندي پيش رياست دستگاه قضايي با ناراحتي و البته صداقت و شجاعت اعلام کردند که به تازگي آگاه شده‌اند فردي در اهواز بيست و يک سال در بازداشت موقت بوده است. (خدا ببخشد کساني را که با پخش شدن اين خبر ـ البته در مطبوعات ـ به جاي آنکه لحظه‌اي خود را به جاي آن فرد و خانواده‌اش قرار دهند، از اين ناراحت بودند که قرار نبود محتواي سخنراني ايشان پخش شود و در به در به دنبال پخش کننده خبر بودند!) آيا اگر پس از حتي پنج سال بازداشت موقت اين فرد، خانواده‌اش به صداوسيماي مرکز اهواز مي‌رفتند و دادخواهي مي‌کردند چه مي‌شنيدند؟

چون براي نظام خبري ما عناوين و پست‌ها مهمند نه افراد، بنابراين خبررساني هم معناي خاص خودش را دارد: خبر يعني مسئولان امروز در مصاحبه چه گفته‌اند، کجا را افتتاح کرده‌اند، با چه کسي ديدار کرده‌اند، چه خبري درباره طرح‌هاي آينده داده‌اند و چگونه از خود رفع اتهام کرده‌اند.

اين را هم اضافه کنم که اين بي‌توجهي به افراد فقط در مورد ظلمي که احيانا بر يک فرد رفته است نيست. اساسا دليلي ديده نمي‌شود که از افراد غير مشهور يا بي نام و نشان يادي شود. مهم اين است که فلان مسئول به ديدار چند خانواده شهيد رفته است، نام آن شهيدان چيست مهم نيست؛ مهم اين است که يک چيز اختراع شده است و بنابر اين نام بردن از مخترع به عنوان مبهم مثلا «مخترع شاهرودي» کفايت مي‌کند؛ مهم اين است که آتش خاموش شده است اما اينکه نام آن مأمور آتش نشاني که خود را به قلب آتش زده و احيانا مجروح شده چيست مهم نيست. مهم اين است که هواپيما با وجود سانحه سالم بر زمين نشسته، اما اينکه نام آن خلبان ماهري که جان بيش از صد نفر را نجات داده چيست مهم نيست.

حتي آن قاضي شريفي که براي دفاع از حق، تسليم فشارها و تهديدها و تطميع‌ها نشده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته و مجروح مي‌شود و يا آن مأمور شجاع نيروي انتظامي که پس از ماه‌ها مبارزه شبانه روزي با اشرار در دل کوه‌ها و يا در جريان حراست از بانک به شهادت مي‌رسد، اين لياقت را پيدا نمي‌کند که نامش در خبر ذکر شود. (در دنياي امروز وقتي مثلا يک مأمور در راه خدمت جان مي‌دهد، در مهمترين بخش خبري و گاهي در اول خبر، نه تنها از خود او که از همسر و کودک شيرخوارش هم ياد مي‌شود. البته بيان تمام ايرادات اخبار خود چندين مقاله مي‌طلبد). اتفاقا سيره پيامبر (ص) سرشار از اهتمام به حال افرادي است که نام و نشان و يا شهرتي نداشتند. حضرت مکررا براي زنان و کساني که فرزند نداشتند و نيز براي کودکان، کنيه ـ که در عرب نشان احترام بود ـ برمي‌گزيدند (سنن النبي، ص 107).

تأکيد آن حضرت بر اينکه که اگر کسي براي رفع مشکل يک مؤمن قدمي بردارد خداوند در قيامت به فرياد او مي‌رسد، حاکي از اهميت توجه به مشکل اشخاص در اسلام است. اساسا مصداق بارز اين حديث نبوي در روزگار ما که «هر کس فرياد "يا للمسلمين" کسي را بشنود و به فريادش نرسد مسلمان نيست» (وسائل الشيعه ج15 ص141)، چيست؟ اگر رسانه ملي که در يک آن، ده‌ها ميليون مخاطب دارد مسئوليتي در قبال رساندن فرياد «يا للمسلمين» مظلومين به مسئولان و مردم ندارد پس اين رسالت بر عهده کيست؟

اگر احساس شود که راه کوتاهي ميان «يا للمسلمين» و رسانه ملي وجود دارد، به مشکلات مشابه هزاران نفر ديگر ـ از بيم مطرح شدن در رسانه - رسيدگي جدي مي‌شود. اگر امروز مي‌بينيم رفع برخي ظلم‌ها منوط به ديدار مردمي با رياست قوه قضائيه شده است ـ که طبعا گروه بسيار اندکي هم چنين فرصتي مي‌يابند- در حقيقت به خاطر کم توجهي سيستم اطلاع رساني به حال اشخاص است و کاري که بخش اعظم آن را رسانه مي‌تواند انجام دهد با دخالت شخص رياست قوه قضائيه انجام مي‌شود.

نيز ميزان توجه امير المؤمنين (ع) به حوادثي که براي اشخاص پيش مي‌آمد چنان بود که ـ همچنان که بارها شنيده‌ايم ـ از شنيدن خبر به تاراج رفتن خلخال از پاي يک زن «يهودي» چنان برآشفت که فرمود نبايد کسي را که بر اين مصيبت جان دهد شماتت کرد. (خطبه 27. نکته‌اي که غالبا بدان توجه نمي‌شود اين است که اين عکس‌العمل امام درباره کاري بود که عمال معاويه انجام داده بودند، نه فردي از طرفداران حضرت؛ که اگر چنين بود حضرت با او چنان برخورد مي‌کرد که با ابن هرمه کرد که ان شاء ا... در بخش بعد آن را نقل خواهم کرد).

در دنياي امروز هم رسانه‌ها غالبا از آنچه بر اشخاص مي‌رود غافل نيستند و توجه جدي آنان به اين نوع اخبار باعث مي‌شود مسئولان به خاطر فشار افکار عمومي يا به هر دليل ديگر به فکر چاره بيفتند، متوليان در موارد آينده بهتر عمل کنند، نقص‌هاي احتمالي قانوني رفع شود، متخصصان نظرات جديدي مطرح کنند و از همه مهمتر متخلفان احتمالي مجازات شوند. سود اين نوع نگاه به اطلاع رساني به حکومت و مردم هر دو مي‌رسد. ما معمولا موقعي به اشخاص عادي بها داده و آنها را در اخبار مطرح مي‌کنيم که مثلا مهتابي قورت بدهد يا بزش شش قلو زاييده باشد.

چندي پيش خانم تري شيوو در يکي از کشورها دچار ضايعه مغزي شد و مدتها از طريق لوله‌اي که در گلويش قرار داده شد به حيات «گياهي» خود ادامه مي‌داد. همسرش پس از سالها نگهداري وي، سرانجام موفق شد از يک قاضي جواز برداشتن اين لوله را بگيرد که البته اين کار منجر به مرگ او مي‌شد.

اين امر با مخالفت مادر و پدر خانم تري روبه‌رو شد. نقصي در قانون پيدا شده بود. رسانه‌ها به اين مطلب توجه ويژه‌اي نشان دادند. نتيجه چه بود؟ مجلس آن کشور براي همين مسأله جلسه فوق العاده تشکيل داد و رئيس جمهور تعطيلات خود را نيمه تمام گذاشته، خود را به پايتخت رساند و در کمتر از يک ساعت از تصويب قانون جديد، آن را به امضا رساند.
 
آنچه گفته شد آغاز داستان است. شايد معدود افراد متأسفانه پرنفوذ و غالبا گمنام و ندرتا خطرناک که از سر سفره همين نوع اطلاع رساني آنچه خواسته‌اند کرده و مي‌کنند اين بار در نقش دايه مهربانتر از مادر چنين وانمود کنند که با اين تحليل همه زحمات مديران و کارکنان رسانه‌ها به ويژه رسانه ملي و بلکه کل نظام زير سؤال مي‌رود. پاسخ من اين است که اتفاقا اين سياست‌هاي اطلاع رساني ـ و البته نه مسئولان اطلاع رساني ـ است که هيچ رکن و نهادي از اين انقلاب از جمله روحانيت را از زير سؤال بردن بي‌نصيب نگذاشته و چنانکه استدلال خواهم کرد ظلم و جفاي ناخواسته سياست‌هاي اطلاع‌رساني حساب نشده، علاوه بر مردم، به دستگاه‌هاي قضايي، اجرايي، قانونگذاري، امنيتي، انتظامي و حتي خود رسانه ملي آسيب رسانده است. براي تبيين اين نکات بايد اندکي صبر کرد.

با کلام امير المؤمنين (ع) آغاز کردم که «کسي را به خودت نزديکتر کن که حرف حقي را که تلخ است به تو بيشتر و بهتر بزند» و با کلام حضرتش هم اين بخش را به پايان مي‌برم که خطاب به مالک اشتر چنين نوشت:«به بهانه پرداختن به کارهاي زياد و مهم، نمي‌تواني در ناديده گرفتن و بر باد دادن حقي هر چند ناچيز عذر بياوري» (نامه 53).

muhammadmotahari@gmail.com

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مراحل توبه و پاكسازى

دعا و مناجات و استغفار

از نشانه‌هاى رحمت و لطف وسيع الهى، نعمت توبه و پذيرش آن از سوى خداوند، توبه به معنى ترك گناه، بازگشت به سوى خدا و عذرخواهى در پيشگاه خداوند است.

عذرخواهى بر سه گونه است؛

گاهى عذر آورنده مى‌گويد: من اصلاً فلان كار را انجام نداده‌ام. گاهى مى‌گويد: من به آن جهت اين كار را انجام دادم. و گاهى مى‌گويد: اين كار را انجام دادم ولى خطا كردم و بد كردم و اينك پشيمانم. اين همان توبه است.

توبه در اسلام داراى شرايطى است؛ 1- ترك گناه، 2- پشيمانى از گناه، 3- تصميم بر انجام ندادن دوباره گناه، 4- تلافى و جبران گناه.(1)

توبه همچون بيرون آوردن لباس چركين از بدن و پوشيدن لباس پاك و تميز است. توبه همچون شستشوى بدن آلوده و عطر زدن است.

قرآن در آغاز سوره هود مى‌فرمايد:

و ان استغفروا ربكم ثم توبوا اليه (2)؛ و از پروردگار خود آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد.

آوردن استغفار و توبه در يك آيه، حاكى از آن است كه اين دو با هم تفاوت دارند، اولى به معنى شستشو و دومى به معنى كسب كمالات است. انسان نخست بايد خود را از گناهان پاك سازد و سپس خود را به اوصاف الهى بيارايد، نخست هرگونه معبود باطل را از قلب خود بزدايد و سپس معبود حق را در آن جاى دهد، به قول حافظ:

تا نفس، مبرّا ز نواهى نكنى                          دل، آئينه نور الهى نكنى

استغفار و توبه در قرآن

در قرآن، ذات پاك خداوند، 91 بار غفور، «بسيار آمرزنده» و 5 بار غفّار، «بسيار بخشنده» ياد شده و در آيات بسيارى، مردم به استغفار و طلب آمرزش از درگاه خدا دعوت شده‌اند. و بيش از 80 بار سخن از توبه و پذيرش توبه به ميان آمده است. در اينجا به ذكر چند آيه مى‌پردازيم:

تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به "عبادى"؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.

1- والّذين اِذا فَعَلوا فاحِشَة اَو ظلموا اَنفُسهم ذكروا الله فَاستَغفروا لِذُنوبِهم(3)؛ و از نشانه‌هاى پرهيزكاران آن است كه: هرگاه مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود از خدا طلب آمرزش مى‌كنند.

2- و من يَعمَل سُوء او يَظلِم نَفسَه ثُمّ يَستغفِرِ الله يَجد الله غَفوراً رَحيماً(4)؛ كسى كه كار بدى انجام دهد، يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.

3- وعد الله الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَهم مَغفِرةٌ و اجرٌ عظيم(5)؛ خداوند به آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است.

4- قُل يا عِبادِىَ الَّذينَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله يَغفرُ الذُّنوبَ جَميعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحيم(6)؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسيار بخشنده و مهربان است.

تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به "عبادى"؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.

5- و اِذا سَئَلكَ عِبادِى عَنّى فَانّى قَريبٌ اُجيبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَليَستجيبوا لِى وليُؤمِنوا بى لَعلَّهُم يَرشُدون (7)؛ هنگامى كه بندگانم از تو درباره من سوال كنند، (بگو) من نزديكم به دعا كننده به هنگامى كه مرا مى‌خواند پاسخ مى‌گويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند.

از لطايف و نكات بسيار ظريف در نزديك بودن خدا به انسان اين كه در اين آيه خداوند هفت بار، امور را به ذات پاك خود، بدون واسطه نسبت داده است: بندگان من، درباره من، من نزديكم، مرا مى‌خواند، من پاسخ مى‌گويم، دعوت مرا اجابت كند، به من ايمان آورد.

يار نزديكتر از من به من است                                                 وين عجب بين كه من از وى دورم

6- ... و تُوبُوا اِلى اللهِ جَمعياً اَيُّها المُؤمِنون (8)؛ اى مؤمنان! همگى به سوى خدا باز گرديد.

7- وَ هُو الّذى يَقبِلُ التَّوبَة مِن عِبادِه (9)؛ و خدا كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد.

8- ... اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابِين (449)؛ قطعاً خداوند توبه كنندگان را دوست دارد.

9- يا ايّها الَّذينَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً(10)؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد توبه حقيقى و خالص كنيد.

10- و هُو الَّذى يَقبلُ التَّوبَة عَن عِبادِه و يَعفُوا عَنِ السّيّئات (11)؛ او كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد و از گناهان مى‌گذرد.

11- اَفَلا يَتُوبُونَ اِلَى الله و يَستَغفِروُنَه و اللهُ غَفُورٌ رَحيم (12)؛ آيا توبه نمى‌كنند و به سوى خدا باز نمى‌گردند و از او طلب آمرزش نمى‌نمايند. خداوند آمرزنده مهربان است.

در اين آيه با استفهام انكارى كه بيانگر تاكيد است، خداوند انسان‌ها را به سوى توبه و استغفار دعوت مى‌نمايد و با ذكر دو صفت "غفور" و "رحيم" بودنش، عواطف آنها را تحريك مى‌نمايد تا شايد به سوى خدا باز گردند و با آب استغفار، گناهانشان را بشويند و در پرتو توبه بر كمالات و فضايل انسانى خود بيفزايند.

 

دعا و مناجات و استغفار

توبه از ديدگاه روايات

با بررسى و تجزيه و تحليل روايات مربوط به توبه و استغفار، مطالب متنوع و جامعى، پيرامون توبه به دست مى‌آيد كه در اينجا به طور خلاصه به بخش مهمى از آن مى‌پردازيم:

1- توبه راستين

توبه راستين پنج ركن دارد:

- ترك گناه.

- پشيمانى از گناهان سابق.

- تصميم بر ترك گناه.

- جبران گناهانى كه قابل جبران است با اداى حق الله و حق النّاس.

- استغفار با زبان.

 

توبه نصوح چيست؟

خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:

تُوبُوا الى الله تَوبَة نَصُوحاً(13)؛ به درگاه الهى توبه نصوح كنيد.

امام صادق عليه السلام در تفسير واژه «نصوح» چنين فرمودند:

هو الذَّنبُ الّذى لا يَعودُ فيه اَبداً(14)؛ آن توبه‌اى است كه هرگز به آن گناه باز نگردد.

و امام هادى عليه السلام در معنى نصوح فرمود:

ان يكونَ الباطِنُ كالظاهِر و افضِل من ذلك (15)؛ توبه نصوح، آن است كه باطن انسان مانند ظاهر بلكه بهتر از ظاهر باشد.

رسول خدا صلّى الله عليه وآله در معنى نصوح فرمودند:

ان يَتُوب التائِب ثمّ لايَرجع فى ذَنبٍ كما لايَعود اللَبن الى الضَّرع (16)؛ توبه كننده، هرگز به گناه باز نگردد، چنانكه شير به پستان باز نمى‌گردد.

امام على عليه السلام در معنى نصوح مى‌فرمايد:

نَدمٌ بِالقَلب و استِغفار باللّسان و القَصد على ان لا يَعود(17)؛ پشيمانى قلبى و عذرخواهى با زبان، و تصميم جدى و مداوم بر ترك گناه.

2- شرائط صحت و كمال توبه

شخصى براى خودنمايى در محضر على عليه السلام گفت: "استغفر الله". حضرت على عليه السلام به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا مى‌دانى استغفار (تنها به زبان نيست و) از درجه اعلى است؟ سپس فرمود: استغفار و توبه داراى شش ركن است:

- پشيمانى از گناهان قبل،

- تصميم بر ترك گناه،

- اداى حق مردم،

- اداى حق الله،

- ذوب شدن گوشت بدن كه از غذاى حرام روييده شده با حزن و اندوه،

- بدن سختى طاعت خدا را بچشد همانگونه كه شيرينى گناه را چشيده است.(18) در اين هنگام بگو: استغفر الله.(19)

جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.

امام سجاد عليه السلام فرمودند:

انّما تَوبَة، اَلعَمل و الرُّجوع عن الاَمر و ليستِ التَّوبة بِالكَلام (20)؛ توبه يعنى كار شايسته و بازگشت از انحراف، نه لقلقه زبان.

يكى ديگر از شرايط توبه، جبران ضايعات گناه است.

قرآن در اين باره مى‌فرمايد:

اِلاّ الَّذينَ تابُوا مِن بَعدِ ذلِك وَ اَصْلحوا؛ مگر كسانى كه بعد از اين توبه كنند و به اصلاح و جبران بپردازند.

جمله "واصلحوا" بيانگر اين است كه شرط مهم توبه اصلاح و جبران ضايعات گناه است.

يكى ديگر از شرايط كمال توبه اقرار به گناه است، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام فرمودند:

والله ما ينجو من الذّنب الاّ من اقربه؛ سوگند به خدا از گناه نجات پيدا نمى‌كند، مگر كسى كه به گناه اعتراف كند.(21)

و حضرت على عليه السلام مى‌فرمايد:

المُقرّ بالذَّنبِ تائِب (22)؛ اعتراف كننده به گناه، توبه كننده است.

3- انواع توبه و مراحل آن

امام صادق عليه السلام در ضمن گفتارى فرمودند:

و كل فرقة من العباد لهم توبة ... و توبة الخاص، من الاشتغال بغير الله تعالى و توبة العام من الذنوب (23)؛ هر گروهى داراى يك نوع توبه هستند... توبه بندگان خاص و ممتاز، توبه كردن از لحظات غفلت از خدا و متوجه شدن به غير خداست و توبه توده مردم، توبه از گناهان است.

دعا و مناجات و استغفار

مطلب ديگر اين كه، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك گناه، مرحله نخستين توبه است، مراحل بعد آن است كه توبه كننده از هر نظر به حالت روحانى قبل از گناه درآيد.

همچون بيمار و كسى كه تب دارد، كه با خوردن دارو، تب او قطع مى‌شود، ولى بعد از اين مرحله نياز به داروهاى تقويتى دارد تا با استفاده از آنها، بنيه جسمى او به مرحله قبل از بيمارى برسد و شايد سخن امام باقر عليه السلام بر همين اساس باشد كه فرمود:

التائِبُ من الذَّنب كَمَن لا ذَنبَ له و المُقيم على الذّنب و هو مستغفِرٌ منه كالمُستَهز(24)؛ توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناه ندارد و آن كس كه در گناه بماند و در عين حال استغفار كند همانند مسخره كننده است.

4- وسعت دامنه پذيرش توبه

چنانكه قبلاً ذكر شد، خداوند مى‌فرمايد:

... لا تَقنطوا مِن رَحمَة الله اِنّ اللهَ يَغفِر الذُّنوبَ جَميعاً(25)؛ از رحمت خدا نااميد نشويد، خداوند همه گناهان را مى‌آمرزد.

اين آيه با صراحت بيان مى‌دارد كه راه توبه به روى همه كس باز است. تا آنجا كه نقل شده «وحشى» قاتل حضرت حمزه (عليه السلام) با شنيدن اين آيه به حضور پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و اظهار توبه كرد.

پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفت ولي فقط به او فرمود: از چشم من غايب شو، چرا كه من نمى‌توانم به تو نگاه كنم.

رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:

در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.

بعضى سؤال كردند: آيا اين آيه درباره وحشى است يا شامل همه مسلمين مى‌شود؟ پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: همه را شامل مى‌شود.(26)

وسعت و دامنه پذيرش توبه تا آنجاست كه روايت شده: شخصى در محضر حضرت رضا (عليه السلام) گفت: خدا لعنت كند كسى كه با على (عليه السلام) جنگيد. امام رضا (عليه السلام) به او فرمود:

قل الاّ مَن تاب و اَصلح (27)؛ بگو مگر كسى كه توبه كرد و خود را اصلاح نمود.

و اين بيانگر لطف الهى نسبت به گنهكاران است اصولاً اسلام راه بازگشت به سوى خدا را به روى هيچ كس نمى‌بندد، حتى در مورد عذاب سخت شكنجه گران مى‌فرمايد:

اِنّ الَّذينَ فَتَنُوا الْمُؤمِنينَ والمُؤمِناتِ ثُمَّ لَم يَتُوبُوا فَلَهم عَذابُ جَهنَّم(28)؛ براى آنان كه زنان و مردان با ايمان را شكنجه دادند، ولى توبه ننمودند عذاب دوزخ است.

جمله "ثم لم يتوبوا" حاكى از پذيرش توبه شكنجه گران است.

5- محبت خاص خدا به توبه كنندگان

در قرآن مى‌خوانيم:

اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابين(29)؛ خداوند قطعاً توبه كنندگان را دوست مى‌دارد.

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

هر گاه مردى در شب تاريك شتر و توشه‌اش را در سفر گم كند و سپس پيدا كند، چقدر خوشحال مى‌شود، خداوند بيشتر از او نسبت به توبه كننده فرحناك مى‌شود.(30)

و در سخن ديگر فرمودند:

الله افرح بتوبة عبده من العقيم الوالد، و من الضال الواجد، و من الظمان الوارد(31)؛ خداوند به توبه بنده‌اش فرحناك‌تر است از مرد عقيمى كه داراى فرزند شود و از شخصى كه گمشده‌اش را پيدا كند، و از تشنه‌اى كه به آب مى‌رسد.

رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) فرمودند:

هيچ موجودى در پيشگاه خدا، محبوب‌تر از مرد يا زن توبه كننده نيست.(32)

نيز فرمودند: التائبُ حَبيب الله (33)؛ توبه كننده، محبوب خدا است.

6- سرزنش از تاخير توبه

انسان، هر لحظه مامور به توبه است و فرمان توبوا، «توبه كنيد» او را به تعجيل در توبه دعوت مى‌نمايد، بنابراين تاخير در توبه تاخير در انجام فرمان الهى است و چنين كسى در هر لحظه به عنوان ترك كننده فرمان خدا به حساب مى‌آيد.

امام جواد عليه السلام مى‌فرمايد:

تَاخير التُّوبَة اِغتِرار، و طُول التَسويف حَيرَة(34)؛ تاخير توبه نوعى غرور و بى‌خبرى و طولانى نمودن آن نوعى حيرت و سرگردانى است.

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.

مردى از اميرمؤمنان على عليه السلام درخواست موعظه كرد، آن حضرت به او فرمود:

لا تَكُن ممّن يَرجوا الا خِرة بِغَير العَمَل و يُرَجِّى التَّوبَة بِطُول الاَمَل (35)؛ از كسانى مباش كه بدون عمل، اميد سعادت آخرت را دارند، و توبه را با آرزوهاى دراز به تاخير مى‌اندازند.

نيز فرمودند: لا دينَ لِمُسَوّف بِتَوبته(36)؛ آن كس كه توبه را به آينده موكول مى‌كند، دين ندارد.

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ايّاكَ و التَّسويف فَانَّه بَحرٌ يُغرَقُ فيه الهَلْكى (37)؛ از تاخير انداختن (توبه) بپرهيز، زيرا تاخير انداختن (همچون) دريايى است كه درمانده در آن غرق مى‌گردد.

بايد توجه داشت كه توبه هنگام مرگ، ارزشى ندارد، چنان كه ايمان و توبه فرعون هنگام غرق شدن پذيرفته نشد و در آيه 18 سوره نساء به اين مطلب تصريح شده است.

محمد همدانى مى‌گويد، از حضرت رضا (عليه السلام) پرسيدم: چرا خدا، فرعون را غرق كرد، با اين كه ايمان آورد و به توحيد اعتراف كرد؟

آن حضرت در پاسخ فرمود:

لانَّه آمَنَ عند رُؤيَة البَاءس، و الايمانُ عِند رؤيَةِ البَاسِ غَير مَقبُول (38)و (39)؛ زيرا فرعون هنگام ديدن عذاب، ايمان آورد. و ايمان در اين هنگام پذيرفته نيست.

و اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه در روايات متعدد آمده هرگاه مؤمن گناهى مرتكب شود، تا هفت ساعت به او مهلت داده مى‌شود كه اگر در اين هفت ساعت توبه كرد، گناه او در نامه عمل ثبت نمى‌گردد، در بعضى از روايات به جاى هفت ساعت از صبح تا شب ذكر شده است، امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

إنّ العبد اذا اذنب ذنباً اُجِّل من غَدوَةٍ الى الليل فانْ استغفر الله لم يكتب عليه (40)؛ بنده وقتى كه گناه كند، از بامداد تا شب مهلت دارد اگر در اين مدت از درگاه خدا طلب آمرزش كرد، آن گناه بر او نوشته نشود.

7- نتايج درخشان توبه

توبه و قبولى آن از نعمت‌ها و مواهب كم نظير الهى است و داراى آثار و نتايج بسيار درخشانى است.

توبه حقيقى آنچنان انسان گنهكار را دگرگون مى‌كند، كه گويى اصلاً گناه نكرده است. چنانكه امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

التائب من الذنب كمن لا ذنب له (41)؛ توبه كننده از گناه مانند آن است كه گناهى نكرده است.

امام باقر عليه السلام فرمود: اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند:

راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.

توبه حقيقى موجب پرده‌پوشى و نابودى آثار گناه مى‌گردد، امام صادق عليه السلام فرمودند:

هنگامى كه بنده توبه حقيقى كرد، خداوند او را دوست مى‌دارد، و در دنيا و آخرت گناهان او را مى‌پوشاند، هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او برايش نوشته‌اند از يادشان ببرد و به اعضاى بدن وحى مى‌كند كه گناهان او را پنهان كنيد. و به نقاط زمين (كه او در آن گناه كرده) فرمان مى‌دهد گناهان او را پنهان كنيد.

فيلقى الله حين اَلقاه و ليس شَيى يَشهد عليه بشىء من الذّنوب (42)؛ پس توبه كننده با خدا ملاقات كند به گونه‌اى كه هيچ چيز نيست كه در پيشگاه خدا گواهى بدهد كه او چيزى از گناه را انجام داده است.

در آيه 8 سوره تحريم كه به توبه نصوح امر شده، به پنج ثمره و نتيجه توبه حقيقى اشاره شده كه عبارتند از:

1- بخشودگى گناهان.

2- ورود در بهشت پر نعمت الهى.

3- عدم رسوايى در قيامت.

4- نور ايمان و عمل، در قيامت به سراغ توبه كنندگان آمده و پيشاپيش آنها حركت نموده و ايشان را به سوى بهشت، هدايت مى‌كنند.(43)

5- توجه آنها به خدا بيشتر مى‌گردد، و تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خود مى‌كنند.

بطور خلاصه، توبه حقيقى انسان را محبوب خدا مى‌كند، آن هم به عنوان محبوب‌ترين بندگان، چنانكه امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد:

و اَحَبّ العِباد الى الله تعالى المُفَتَّنون التَّوابون(44)؛ و محبوب‌ترين بندگان در پيشگاه خدا، آنهايى هستند كه در فتنه (گناه) واقع شوند و بسيار توبه كنند.

دعا و مناجات و استغفار

و در روايت ديگرى از امام معصوم نقل شده (45) كه خداوند به توبه كنندگان، سه موهبت عطا كرده كه اگر يكى از آنها را به همه اهل آسمان‌ها و زمين مى‌داد همه آنها نجات مى‌يافتند:

1- بشارت به آنها كه خداوند آنان را دوست دارد،(46) و كسى كه خدا او را دوست بدارد او را عذاب نمى‌كند.

2- حاملين عرش خدا و ره‌يافتگان در جوار عرش كبريايى خداوند براى توبه كنندگان، طلب آمرزش مى‌كنند و مقامات عالى را براى آنها آرزو مى‌نمايند.(47)

3- گناهان توبه كنندگان به حسنات و پاداش‌ها، تبديل مى‌گردد و خداوند به آنها نويد رحمت و امن داده است.(48)

در پايان بحث توبه، با امام سجاد عليه السلام همنوا شويم كه در فرازى از مناجات خود از مناجات‌هاى پانزده‌گانه‌اش به پيشگاه خداوند چنين عرض مى‌كند:

الهى انت فَتَحت لِعبادك باباً الى عَفوِك، سمّيتَه التّوبه، فقلت: توبوا الى الله توبة نصوحاً، فما عذر مَن اغفل دخول الباب بعد فتحه؟ (49)؛ اى خداى من! تو آن كسى هستى كه درى به سوى عفوت براى بندگانت گشوده‌اى و نام آن را توبه نهاده‌اى و (در قرآن) فرموده‌اى: به سوى خدا باز گرديد و توجه خالص كنيد، اكنون عذر كسانى كه از وارد شدن به اين در گشوده غفلت كرده‌اند، چيست؟

 

جبران گناه

در توبه يكى از اركان مهم، جبران گناه است، كه موجب شستن آثار گناه شده و زدودن رسوبات گناه مى‌گردد.

از اين جبران، در اسلام با عنوان «كفارات و تكفير» «پوشاندن و پاك كردن» ياد مى‌شود.

«تكفير» در مقابل «اِحباط» است، احباط يعنى انسان با ارتكاب گناه، كارهاى نيك خود را پوچ و بى اثر كند، ولى تكفير يعنى انسان با كارهاى نيك، آثار گناهان از چهره جان خود بزدايد، به عبارت روشن‌تر توبه داراى دو مرحله است:

1- قطع و ترك گناه (پاكسازى).

2 - تقويت جان با اعمال نيك (بهسازى).

همانند بيمارى كه درمان او داراى دو بعد است، يكى خوردن داروى‌هاى درمان كننده، دوم خوردن داروهاى نيروبخش، تا آثار و ضايعات بيمارى را از بين ببرد.

جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.

 

جبران گناه از ديدگاه قرآن

- و يَدْرؤُونَ بِالحَسَنَةِ السَّيّئة (50)؛ (انديشمندان) با كارهاى نيك، كارهاى بد خود را از بين مى‌برند.

- اِلاّ مَن تابَ و آمن و عَمل صالِحاً اُولئِك يُبدِّل الله سيِّئاتِهم حَسَنات (51)؛ مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، كه خداوند گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مى‌كند.

- و اَقِم الصَّلوةَ طَرَفَى النَّهار و زُلَفاً مِنَ الليل اِنَّ الحَسَنات يُذهِبْن السَّيّئات (52)؛ نماز را در دو طرف روز و اوايل شب برپا دار، چرا كه نيكى‌ها، بدى‌ها را بر طرف مى‌سازد.

- اِنْ تَجتَنِبُوا كَبائِرَ ما تَنهَون عَنه نُكَفِّر عَنكُم سيِّئاتِكم (53)؛ اگر از گناهان كبيره‌اى كه از آن نهى شده‌ايد، اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مى‌پوشانيم.

- والَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرنَّ عَنهُم سَيِّئاتِهم(54)؛ كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند، قطعاً گناهان آنان را مى‌پوشانيم.

 

منظور از پوشاندن گناه چيست؟

- ... فَالَّذينَ هاجروا وَ اُخرِجوا مِن دِيارِهم و اُوذوا فى سَبيلى و قاتَلوا وَ قُتلوا لاُكَفِّرنَّ عَنهم سَيِّئاتهم (55)؛ پس آنها كه در راه خدا هجرت كردند و از خانه‌هاى خود بيرون رانده شدند، و در راه من آزار ديدند و جنگ كردند و كشته شدند سوگند ياد مى‌كنم كه گناهان آنها را مى‌پوشانم و محو مى‌كنم.

از آيات فوق چنين نتيجه مى‌گيريم كه:

توبه‌اى مورد قبول است و موجب محو گناهان مى‌گردد كه با ايمان، عمل صالح، نماز، هجرت، جهاد و شهادت همراه باشد وگرنه ضايعات گناهان سابق، جبران نخواهد شد.

 

جبران گناه از ديدگاه روايات

در روايات بطور صريح تاكيد شده كه در توبه ترك گناه و پشيمانى، كفايت نمى‌كند. بلكه بايد آثارى را كه گناهان در زندگى انسان پديد آورده‌اند با كارهاى نيك، جبران و اصلاح نمود.

اين جبران در چهره‌هاى مخصوصى بروز مى‌كند، تا عامل تربيت و تكامل انسان گردد. براى تكميل اين بحث، به روايات زير توجه كنيد:

- رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:

اتَّقِ الله حيث كنت و خالط الناس بخلق حسن و اذا عملت سيئة فاعمل حسنة تمحوها(56)؛ در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

التّائب إذا لم يَستبن اثر التّوبة فلَيس بِتائب: يرضى الخصماء و يُعيد الصّلوات و يتواضع بين الخَلق يتّقى نفسه عن الشهوات(57)؛ هرگاه نشانه‌هاى توبه، از توبه كننده آشكار نگردد، او توبه كننده حقيقى نيست. (آشكار شدن نشانه‌هاى توبه اين است كه:) آنها را كه ادعاى حقى بر او دارند راضى كند، نمازهاى قضا شده‌اش را اعاده نمايد، در برابر مؤمنان متواضع باشد، و خود را از طغيان هوس‌هاى نفسانى حفظ نمايد ...

- اميرمؤمنان على عليه السلام فرمودند:

ثَمَرة التّوبة إستدراك فَوارط النّفس (58)؛ ميوه و اثر توبه، جبران ضايعات نفس است.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ما احسن الحَسنات بَعد السّيئات (59)؛ چقدر كارهاى نيك، بعد از گناهان شايسته و زيبا است.

- امام كاظم عليه السلام فرمودند:

من كفارات الذّنوب العِظام إغاثة المَلهوف و التّنفيس عن المَكروب (60)؛ از كفارات گناهان بزرگ، پناه دادن به انسان‌هاى پريشان و گرفتار و زدودن اندوه از اندوهگين است.

- شخصى از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست؟

حضرت فرمودند:

تَستَغفر لِمَن إغتَبته (61)؛ براى كسى كه او را غيبت كرده‌اى، از خدا طلب آمرزش كن.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ثلاث كفّارات: إفشاء السّلام و إطعام الطّعام و التّهجُد باللّيل و النّاس نيام (62)؛ سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.

- امام باقر عليه السلام فرمودند:

اربع مَن كنّ فيه و كان مِن قَرنه الى قَدمه ذُنوباً بَدّلها الله حَسنات: الصِّدق والحَياء و حُسنُ الخُلق و الشّكر(63)؛ اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند:

راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.

- شخصى به حضور رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: گناهانم بسيار شده‌اند و اعمال نيكم اندك است. پيامبر اكرم فرمود:

اكثر السّجود فانّه يحطّ الذّنوب كما تحطّ الرّيح وَرق الشجر (64)؛ سجده‌هاى بسيار بجا بياور چرا كه سجده، گناهان را آنچنان مى‌ريزد كه باد، برگ‌هاى درخت را مى‌ريزد.

 

هماهنگى جبران با گناه

جبران گناه، با كارهاى نيك، ممكن است به صورت‌هاى گوناگون مانند كمك‌هاى مالى، جهاد در راه خدا، روزه گرفتن، شب زنده‌دارى و ... انجام گيرد، ولى مناسب آن است كه جبران هر گناه متناسب با همان گناه باشد. مثلاً بى‌حجابى و ناپاكى را با حفظ كامل عفت و پاكدامنى، جبران كرد. گناه غيبت را با كنترل و مراقبت زبان، جبران نمود. گناه ظلم و بى رحمى را با احسان به مظلومان و دستگيرى از بينوايان، تلافى نمود. گناه چشم‌چرانى را با عفت چشم و نگاه‌هايى كه براى آن پاداش است مانند نگاه به قرآن و به چهره عالم و نگاه به چهره پدر و مادر، جبران نمود. چنانكه از بعضى روايات اين مطلب استفاده مى‌شود؛

امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

كفارة عمل السّلطان قَضاء حوائِج الاِخْوان (65)؛ كفاره و جبران (گناه) كارمندى حاكم ظالم، رسيدگى و برآوردن نيازمندى‌هاى برادران(مردم) است.

 

پي‌نوشت‌ها:

1- مفردات راغب، ص 76.

2- هود / 3.

3- آل عمران / 135.

4- نساء / 110.

5- مائده / 9.

6- زمر / 53.

7- بقره / 186.

8- نور / 31.

9- شورى / 25.

10- بقره / 222.

11- تحريم / 8.

12- تحريم / 8.

13- مائده / 74.

14- تحريم / 8.

15- كافى، ج 2 ص 432.

16- بحار، ج 6 ص 22.

17- مجمع البيان، ج 10 ص 318.

18- تحف العقول / ص 149.

19- از علامه مجلسى قدس سره نقل شده كه چهار ركن اول شرايط صحت توبه است، و دو ركن بعد دو شرط كمال توبه مىباشد.

20- نهج البلاغه، حكمت 417.

21- كشف الغمه، ج 2 ص 313.

22- وسائل الشيعه، ج 11 ص 347.

23- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 345.

24- مصباح الشريعه، ص 97.

25- كافى، ج 2 ص 435، در قرآن 8 بار ذات پاك خدا با عنوان تَوّاب رَحيم توصيف شده اين عنوان بيانگر آن است كه: اگر بنده اى توبه خود را شكست، باز نااميد نشود و مجدداً توبه كند، چرا كه خداوند بسيار توبه پذير است.

26- زمر / 53.

27- سفينة البحار (وحشى). تفسير فخر رازى، ج 27 ص 4.

28- وسائل الشيعه، ج 11 ص 266.

29- بروج / 10.

30- بقره / 222.

31- كافى، ج 2 ص 435.

32- ميزان الحكمه، ج 1 ص 541.

33- سفينة البحار، ج 1 ص 127، عيون اخبار الرضا، ج 2 ص 29.

34- جامع السعادات، ج 3 ص 51.

35- بحار، ج 6 ص 30.

36- نهج البلاغه، حكمت 150.

37- غرر الحكم، ميزان الحكمة، ج 4 ص 589.

38- بحار، ج 78 ص 164.

39- بحار، ج 6 ص 23.

40- از آيات 50 و 51 سوره يونس استفاده مىشود كه به هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته است، چرا كه توبه در چنين حالى شبيه توبه اجبارى و اضطرارى است و چنين توبه اى بى ارزش است.

41- كافى، ج 2 ص 437.

42- كافى، ج 2 ص 435.

43- كافى، ج 2 ص 431.

44- نمونه، ج 24 ص 292.

45- كافى، ج 2 ص 432.

46- كافى، ج 2 ص 432.

47- بقره، 222.

48- مؤمن / 7 9.

49- فرقان / 68 70.

50- بحار، ج 94 ص 142.

51- رعد / 22.

52- فرقان / 70.

53- هود / 114.

54- نساء / 31.

55- عنكبوت / 7.

56- آل عمران / 195.

57- بحار، ج 71 ص 242. وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.

58- بحار، ج 6 ص 35، ميزان الحكمة، ج 1 ص 548.

59- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 348.

60- وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.

61- شرح نهج البلاغه (حديدى)، ج 18 ص 135.

62- وسائل الشيعه، ج 15 ص 583.

63- بحار، ج 77 ص 52.

64- بحار، ج 71 ص 332.

65- بحار، ج 85 ص 162، ميزان الحكمة، ج 3 ص 477، وسائل الشيعه، ج 15 ص 584.

 

منبع:

گناه شناسى، محسن قرائتى، تنظيم و نگارش: محمدى اشتهاردى .
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

ورود ميليون‌ها پرونده در سال به دستگاه قضايي و سير صعودي آن، بالاترين مقام قضايي را واداشته است که به صراحت و درستي اظهارکنند که جامعه ما دچار بيماري مزمن كثرت جرايم و تخلفات شده است ( همشهري، 20 بهمن 1386). يکي از قضات در جلسه‌اي نقل مي‌کرد که در سفر عمره، سري هم به دادگستري مدينه زده و با کمال ناباوري ديده است که به تعبير خودش در آنجا پشه هم پر نمي‌زده است. در کشوري ريشه دار چون ايران که از مکتب بي بديل تشيع و ملتي مقاوم و فداکار بهره‌مند است اين خيل عظيم پرونده و جرم و شکايت از چه عواملي نشأت مي‌گيرد؟

دغدغه مقاله گذشته اين بود که چرا مجرمان و مخصوصا متعرضان به نواميس روز به روز گستاخ‌تر مي‌شوند. گفتيم که دو امر، يکي در خفا ماندن سرنوشت پرونده‌ها ـ که متأسفانه اکثر خبرنگاران در مواجهه با مقامات قضايي از آن سراغي نمي‌گيرند ـ و ديگر تضمين آبروي مجرمان، نقشي اساسي در گستاخ شدن برخي مجرمان داشته است.

نکته اساسي اين بخش از مقالات اين است که به گمان من، ريشه اصلي کثرت جرائم و پرونده‌ها و در نتيجه کمبود امنيت رواني مردم به خصوص بانوان در اين نکته نهفته است که آستانه ارتکاب جرم در ايران اشتباه تعريف شده است و برخلاف آنچه برخي مي‌گويند تعدد عناوين مجرمانه و نقص قوانين علت اصلي کثرت جرائم در ايران نيست. بنابراين دو مطلب بايد از يکديگر تفکيک شود. يکي اينکه در مبارزه با جرائم سنگين بايد به نحو عبرت آموزي عمل شود که در قسمت قبل مورد نظر بود و ديگر اينکه يک فرد از چه مرحله‌اي بايد متخلف و يا مجرم به حساب آيد که در اين بخش مورد نظر است. بگذاريد با دو مثال آغاز کنم.

فرض کنيد امروز در خبرها اعلام شود که فردا يک مفسد اقتصادي به محاکمه کشيده مي‌شود. اگرميزان سوء استفاده وي مثلا يک ميليون تومان اعلام شود اکثريت ما يا آن را يک شوخي تلقي مي‌کنيم و يا يقين پيدا مي‌کنيم که ميزان اختلاس به جاي چند ميليارد تومان، به اشتباه يک ميليون تومان اعلام شده است. اما راستي ما را چه شده است که چنين مسلم گرفته‌ايم که تا صحبت از چند ميليارد تومان چپاول در ميان نباشد عنوان فساد اقتصادي محقق نمي‌شود؟!

همچنين اگر ناظم يک مدرسه در روز اول ورود دانش آموزان، قوانين مدرسه را چنين اعلام کند که به شما هشدار مي‌دهم که اگر کسي گوش ديگري را با دندان بکند، انگشتش را در چشم ديگري فرو کند، دست و پاي ديگري را بشکند و يا کلاس را به آتش بکشد به شدت تنبيه خواهد شد، وضعيت به کدام سو خواهد رفت؟ طبعا وقتي از ابتدا تنها اين امور جرم تلقي شود و آستانه اعمال مجازات اين باشد، ديگر در اين کلاس، ناسزاگويي و مشت و سيلي و لگدپراني و پرتاب آب دهان عملا مجاز اعلام شده و امري عادي تلقي مي‌شود. اگر در همين مدرسه از ابتدا فقط زشتي اموري مانند نگاه تمسخرآميز و نيز هل دادن ديگري به دانش‌آموزان تفهيم شده و بر عواقب انجام آنها تأکيد شده بود اساسا ارتکاب جرم‌هاي شديدتر به ذهن اکثريت قريب به اتفاق دانش آموزان خطور نمي‌کرد، چه رسد به آنکه مکررا رخ دهد.

مروري بر صفحات حوادث نشان مي‌دهد که تا پاي قتل و غارت و تجاوز و سرقت مسلحانه و اسيدپاشي و کلاهبرداري‌هاي ميلياردي در ميان نباشد اساسا در عرف ما حادثه اي رخ نداده وعنوان جرم صدق نمي‌کند. بنابراين در برخورد با يک راننده يا موتورسوار هتاک که مثل نقل و نبات بر اثر اشتباه يک عابر يا راننده، در حضور ديگران رکيک ترين کلمات را نثار او مي‌کند و يا به بانويي حتي در حضور شوهر وي متلک گفته و يا تنه مي‌زند، دو راه بيشتر وجود ندارد: يا بايد سکوت کرد تا وقتي آن فرد هتاک دهانش را ببندد و يا شخصا بايد عکس العمل نشان داد و البته در اين صورت بايد تمام تبعات غيرقابل پيش بيني از جمله زخم چاقو – که متأسفانه حمل آن براي جوانان در ايران بر خلاف بسياري کشورها ممنوع نيست ـ و يا حتي مرگ احتمالي را به جان خريد. (نمونه‌هايي از قتل‌هايي که با يک متلک يا مزاحمت تلفني آغاز شده و يا بر سر رعايت نکردن نوبت در نانوايي يا بنزين رخ داده مي‌توان سراغ داد (قدس، 18 ارديبهشت 84 ؛ اعتماد، 2 اسفند 86). بديهي است موتورسوار يا راننده هتاک از يادداشت شدن شماره موتور يا اتومبيلش هيچ باکي ندارد زيرا قانوني وجود ندارد تا کسي به خاطر شنيدن ناسزا يا متلک بدان متوسل شود.

خواهند گفت مشکل امروز، تعدد عناوين جرم است و با اضافه کردن عناوين جرمها بايد چند برابر تعداد موجود، زندان ساخته شود، دهها هزار مأمور دائما در خيابان گشت زده و متخلفان را دستگير کنند و شهرها چهره پليسي به خود بگيرد. اين توهم از آنجا ناشي مي‌شود که به اين نکته مهم توجه نشده است که مشکل جامعه ما بيش از انکه وقوع جرم باشد جرأت بر انجام جرماست؛ بيش از آنکه فساد اقتصادي يک معضل باشد جرأت بر انجام فساد اقتصادي يک معضل است. مهمتر از تجاوز مسافرکش به مسافر بي پناه – که اخيرا از راننده شخصي به راننده تاکسي تلفني هم سرايت کرده است ـ اين مسأله است که اساسا چگونه تصور جرمي به اين شناعت به اين سادگي به ذهن يک راننده مي‌آيد؟

البته همين راننده اگر به عربستان برود اساسا فکر تعرض هم به ذهنش خطور نمي‌کند. آيا در عربستان قدم به قدم مأمور ايستاده است؟ هر ساله دهها زندان ساخته مي‌شود؟ هر روز صدها دست قطع مي‌شود و صدها نفر اعدام مي‌شوند؟ البته چنين نيست. رمز موفقيت آنها با همه اشکالاتي که ممکن است داشته باشند اين است كه به گونه‌اي عمل كرده‌اند كه هر متخلفي، هم در تخلفات کوچک و هم در تخلفات بزرگ، قبل از انجام جرم يا تخلف چندين بار به عاقبت امر مي‌انديشد. يک مثال تصويري به توضيح مطلب کمک مي‌کند.

بزرگراهها در همه دنيا خط‌ كشي دارند. تصوير سمت چپ را ـ که در وسط آن مي‌توان تابلوي بين خطوط حرکت کنيد را خواند ـ با تصوير سمت راست که فاقد چنين تابلويي است مقايسه کنيد. (اين فقط يک مثال است. به معضلات و کاستي‌ها و نيز پيش‌فرض‌هاي نادرست رانندگي در کشورمان و نيز راه‌حل‌ها در مجالي ديگر خواهم پرداخت).

افرادي که در تصوير سمت راست ـ که مربوط به يک کشور غيراسلامي است ـ در مسير خود چنين منظم مي‌رانند از روي تفنن بيرون نيامده‌اند. هر کس پشت خودرو مي‌نشيند به سوي مقصدي در حرکت است و طبعا مايل است زودتر به مقصد برسد. همچنانکه در تصوير پيداست فضاي كافي براي لايي كشيدن وجود دارد و جالبتر اينکه باند سمت چپ که مخصوص تردد آمبولانس و پليس است کاملا خالي است. اين رانندگان هم مثل ما لايي کشيدن را بلدند ولي همه ترجيح مي‌دهند در صف چند کيلومتري خودروها منتظر بمانند.

واقعا چرا چنين است؟ آيا ظرفيت فرهنگي آنها از ظرفيت فرهنگي ما ايرانيان بالاتر است؟ (اتفاقا اين تصوير مربوط به شهري است که ايرانيان بسياري در آن زندگي مي‌کنند). آيا از باب «و من يعمل مثقال ذرة شرا يره» از لايي كشيدن خودداري مي‌كنند؟ آيا هزاران مأمور در دو طرف بزرگراه ايستاده‌اند؟ آيا دهها گشت مخفي پليس در بين اين خودروها حضور دارند؟ آيا تعداد زيادي از همين رانندگان قبلا به خاطر لايي کشيدن زندان کشيده‌اند؟ آيا روي خطوط، موانع آهني يا سربي کاشته‌اند؟

هيچ‌كدام از اين فرضيات درست نيست. علت اصلي اين نظم و انضباط اين است که متوليان برقراري نظم در آن کشورقبلاً به رانندگان فهمانده‌اند كه در عين احترام كامل به آنها، آنجا كه سخن از جان و آسايش مردم است هيچ تخلف کوچکي وجود ندارد و هيچ اغماضي هم در کار نيست. اين رانندگان لايي نمي‌کشند زيرا مي‌دانند در اين صورت سرنوشتي بهتر از سرنوشت دو خودرو بسيار گران قيمت بدون سقفي که در بزرگراه لايي کشيده و با يکديگر کورس گذاشته بودند در انتظارشان نيست. آن دو خودرو (يکي آبي و ديگري سفيد) بدون آنکه با خودرو ديگر يا عابري برخورد کرده باشند صرفا به خاطر کورس گذاشتن در زير يک لودر قرار داده شده و له شدند.

کساني که چنين برخوردي را تدبير کردند مي‌توانستند به جاي آن، مجازاتي مانند حبس يک هفته‌اي يا توقيف خودرو را در نظربگيرند. چرا چنين نکردند؟ زيرا در اين صورت بايد هر ماه هزاران نفر بازداشت مي‌شدند، هزاران پرونده تشکيل مي‌شد، وقت دهها هزار قاضي و پليس و زندانبان به رسيدگي به اين امور مي‌گذشت و مهمتر از همه اينکه بازدارندگي بسيار کمي هم داشت. روشي که آنها اتخاذ کرده‌اند براي نشان دادن عمق زشتي اين کار نزد متوليان و به هراس افكندن لايي كشان محتمل بعدي براي سالها كافي است. لازم نيست اين کار را هر هفته و هر ماه انجام دهند.

در كشور ما مسئولان راهنمايي و رانندگي پس از دوندگي‌ها و التماس‌هاي بسيار اخيراً موفق شده‌اند مجوز توقيف موقت خودروهاي لايي‌كش را از قانونگذاران بگيرند. آيا يک لايي کش حتما بايد چند نفر را به کام مرگ بفرستد تا اين تصور پيدا شود که جرمي صورت گرفته است؟! بنابراين روشن مي‌شود که لازمه پايين آوردن آستانه جرم، افزايش حبس و دستگيري نيست.
 
بالا بودن آستانه جرم در کشورما نه تنها باعث شده است عده‌اي شخصا به تنبيه متخلف دست بزنند و در نتيجه کار به ضرب و جرح و احيانا قتل برسد و هزاران پرونده جديد وارد دستگاه قضايي شود، بلکه پيامد بس مهمتري داشته و آن اين است که محيط جامعه ما به طور غيرمستقيم و ناخواسته مجرم پرور شده است. به راستي جامعه امروز ما به نوجواني كه به تازگي در جامعه ما پا مي‌گذارد در مورد عواقب جرم و خطا چه مي‌آموزد؟

نوجوان امروز مي‌بيند اداره راهنمايي و رانندگي، داشتن كلاه ايمني براي موتورسواران و يا حركت بين خطوط را الزامي اعلام مي‌كند ولي اكثريت آن را رعايت نمي‌كنند؛ كساني ساعتها در اطراف مدارس دخترانه مزاحمت ايجاد مي‌كنند و اين يک تفريح تلقي مي‌شود؛ برخي تماشاگران چه هنگام شادي پيروزي و چه هنگام غم شکست، پس از خروج از ورزشگاه شيشه دهها اتوبوس را خرد مي‌كنند و رسانه ملي تنها جارو كردن شيشه‌ها توسط كارگران زحمتکش شهرداري را نشان مي‌دهد و نيز تماشاگر متخلفي را که وارد زمين بازي شده فرز مي‌خواند؛ راننده اتوبوسي كه در هر سفر مسئول جان دهها انسان است 12 ميليون تومان تخلف مرتكب مي‌شود ولي او بيشتر يک رکوردار تلقي مي‌شود تا متخلف؛ يک موتور سوار، آنهم با چراغ خاموش در شب، جلوي هر خودرو که خواست مي‌پيچد و متلکي هم تقديم مي‌کند؛ يک انسان بيمار به بانويي تنه مي‌زند و ظاهرا راهي جز تحمل تدبير نشده است؛ ديگري در نيمه شب صداي گوشخراش ضبط خود را تا آخر بلند مي‌کند و گويي همه اين رفتارها از سوي متوليان و جامعه پذيرفته شده است و قابل پيگيري نيست. حال که اين اموردر جامعه عادي تلقي شده وبايد تحمل شود چرا اين نوجوان چنين راهي را در پيش نگيرد؟

جالب اينکه تجربه نشان داده است که بسياري ازهمين افراد متخلف وقتي به خارج مي‌روند به خوبي به قوانين گردن مي‌نهند. در کشور ما همچنانکه فساد اقتصادي يک ميليوني جرم نيست و بايد ميلياردي باشد تا جرم به حساب آيد تنه زدن به بانوان، حرفهاي رکيک و متلک پراني هم جرم به حساب نمي‌آيد. حتما بايد کار به دعوا و چاقوکشي برسد و کف خيابان به خون کسي رنگين شود نا وقوع جرم احراز شود.

امروزه افرادي هستند که بدون هيچ دغدغه‌اي مزاحمت تلفني ايجاد کرده و نوار ضبط شده را که در آن صداي خودشان کاملا واضح است، روي سايت گذشته و هر از چندي آن را به روز هم مي‌کنند! يا بسياري از متخلفان، تهديد را به عنوان مؤثرترين روش تشخيص داده و با خيال راحت قدم به قدم آن را عملي مي‌کنند. متأسفانه به دنبال اولين و کوچکترين تهديد از سوي مثلا يک خواستگار سمج، کسي مراجعه به پليس را راه خوبي نمي‌داند؛ زيرا مجازات بازدارنده‌اي وجود ندارد و نتيجه شکايت اين است که او بر مزاحمتها بيفزايد. آيا بايد کار به اسيدپاشي و امثال آن برسد تا قابل پيگيري باشد؟ همه اينها بدين سبب است که آستانه جرم در کشور به درستي تعريف نشده است.

متأسفانه نحوه رسيدگي به شکايات در برخي مراجع انتظامي و قضايي هم تأييد كننده اين نگاه به جرم است. اگر كسي به كلانتري برود و بگويد كسي به او متلك گفته است خنده‌دار به حساب مي‌آيد. حتي اگر بگويد قصد ربودن او را داشته‌اند گاهي در جواب گفته مي‌شود: حالا که جرمي واقع نشده، برو خدا شكر كن كه الآن در دست آنان گرفتارنيستى! به تعبير ديگرصرف اقدام به انجام جرم اگر به وقوع خود جرم منتهي نشود امري جدي تلقي نمي‌شود. ماجراي بسيارتکان دهنده زير نمونه‌اي از اين دست است:

جرم اين دختر دانش آموز مظلوم 17 ساله (عکس زير، ايران، 4 اسفند 84) اين بوده است که در شب جمعه 28 بهمن
84 براي خريدن ساندويچ براي خواهر کوچکش بيرون رفته است. پس از ربوده شدن توسط چهار پسر جوان با تهديد قمه، به طبقه سوم يك مجتمع مسكونى انتقال داده مي‌شود. طبق معمول، التماسها و ضجه‌ها اثري نمي‌بخشد. پيش از وقوع هر اقدامي از سوي اين شروران، از يک لحظه غفلت آنان استفاده کرده و خود را از طبقه سوم به خيابان پرت مي‌کند. او پس از 5 روز جدال با مرگ سرانجام در خاک آرام مي‌گيرد. (باز تکرار مي‌کنم، خوب است نتيجه اين پرونده (و امثال آن) که هرگز اعلام نمي‌شود در برنامه‌هايي چون برنامه خبري 20:30 که ظاهرا دستش بازتر است پيگيري شود. من متوجه نمي‌شوم که چرا اين اخبار هيچگاه اخبار ويژه تلقي نمي‌شوند؟ به هر حال اگر عملي کردن اين پيشنهاد را به مصلحت نمي‌دانند لااقل ترتيبي دهند که با پدر و مادر داغدار اين دختر معصوم گفتگو شود و اگر اين هم صلاح دانسته نمي‌شود مزار خاموشش براي چند ثانيه به نمايش درآيد. اگر مشکل، کمبود وقت است، شهيد مطهري آن طور که من مي‌شناسم و خاطراتي هم در اين زمينه دارم ـ قطعا راضي خواهد بود که از حجم برنامه‌هايي در مورد خودش مثل ضمير منير يا هر برنامه ديگر کاسته شده و به اين امور که همسو با منوياتش نيز بود پرداخته شود. با پوزش از گرفتن وقت خوانندگان، متأسفانه قلمم بدون درخواست فاتحه براي اين معصوم در خاک آرميده و امثال او پيش نمي‌رود).

اگر همين دختر در همان ابتدا از دست ربايندگايش فرار کرده بود و از چنين حادثه‌اي به مراجع رسيدگي خبر مي‌داد، به جاي چهره نگاري از متهمان و پخش آن در رسانه‌ها، احتمالا به او هم گفته مي‌شد حالا که جرمي واقع نشده است، از چه شکايت مي‌کني؟ اگر هم احيانا به شکايت او رسيدگي مي‌شد، مجازات بازدارنده‌اي براي اقدام به ربودن او وجود نداشت و به جرم طرح شکايت، نوبت بعد ده نفره به سراغش مي‌رفتند همچنانکه امثال آن اتفاق افتاده و مي‌افتد.

با كمال تأسف بايد گفت در مورد آستانه جرم هم از تعليمات اسلامي فرسنگها دور افتاده‌ايم. چرا دين اسلام لزوم پرداخت ديه را تنها به جرائمي مانند كشتن ونقص عضو محدود نكرده است؟ دليل ان روشن است: براي اينكه جلوي خطا را بايد از سرچشمه گرفت. به قول سعدي:
سر چشمه شايد گرفتن به بيل      چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

اسلام براي ضربه كوچكي كه منجر به سرخ شدن بدن كسي شود ـ حتي اگر اين کار به شوخي و يا به صورت غيرعمد انجام شود ـ ديه تعيين کرده است. اين باعث مي‌شود مسلمانان هيچ ظلمي در حق ديگران را کوچک نشمارند و از همان ابتدا شديدا مراقب اعمال خويش باشند. بانوان صدر اسلام هم گاهي به خاطر يک مزاحمت کوچک مثل لمس عمدي توسط نامحرم، به رسول خدا(ص) شکايت مي‌بردند که جريان ايجاد مزاحمت توسط جد خالد قسري نمونه‌اي از آن است که مجال توضيح آن نيست.

اساسا نگاه اسلام به گناه، الهام بخش نحوه صحيح مقابله با تخلفات است. خداوند در قرآن در مورد برخي گناهان مانند خوردن مال يتيم، به جاي فرمان به انجام ندادن به نزديک نشدن (لا تقربوا مال اليتيم الا بالتي هي احسن ـ انعام/ 152) فرمان مي‌دهد. اسلام نمي‌خواهد کسي حتي به خوردن مال يتيم فکر کند، چه رسد به اينکه چنين عملي را مرتکب شود. اتفاقا هشدارهاي قرآن در مورد مال يتيم از جمله آيه دهم سوره مبارکه نساء، مسلمانان را چنان محتاط کرد که به افراط افتاده و از ترس خوردن مال يتيم براي آنان سفره جداگانه مي‌گستردند که بعدآ از اين افراط منع شدند. نيز آنچه در اسلام شديدترين گناه معرفي شده است کاملا قابل توجه است. شديدترين گناه نه قتل است و نه غيبت و نه زنا، بلکه به فرموده امير المؤمنين (ع) گناهي است که صاحب آن، آن را کوچک بشمارد (کلمات قصار/477).

کاش مشکل درباره آستانه تخلف، تنها اين بود که ازتعليمات اسلامي دور افتاده‌ايم. متأسفانه دراين مورد هم، فرمايش ديگر اميرالمؤمنين(ع) در لحظات آخر عمر محقق شده است آنگاه كه فرمود: مبادا غيرمسلمانان در عمل به قرآن از شما پيش بيفتند (نهج البلاغه، نامه 47). چندي پيش يک مآمور پليس در يک کشور غربي معرفي و محاکمه شد. پس از مراقبتهاي نامحسوس معلوم شده بود که اين شخص در ساعات غير کاري که لباس فرم به تن نداشته، چند بار بي جهت از دختران نوجوان ادرس پرسيده و صورت خود را بيش از اندازه‌اي که در هنگام پرسيدن آدرس معمول است به صورت آنان نزديک کرده است، بدون آنکه تماسي حاصل شود. (تورنتو استار، 2 نوامبر 2006).

حال راه حل چيست؟ شايد برخي در اينجا هم همان راه آچار فرانسه‌اي را كه در مورد همه معضلات مي‌توان از آن استمداد جست توصيه کرده و بگويند بايد به ريشه‌ها اعم از ريشه‌هاي تاريخي، اقتصادي و فرهنگي پرداخت و به تعبير ديگر علتها بايد مورد توجه قرارگيرند نه معلولها. اين سخن در جاي خود صحيح است و راه اساسي هم همين است اما چون وزارت علتها و ريشه ها هنوز تأسيس نشده است با اين نوع راه حل معلوم نمي‌شود که بالأخره مسئوليت حل اين معضل بر دوش چه کساني است و بر فرض تقسيم مسئوليتها، به بار نشستن آن ممکن است دهها سال طول بکشد و عمر راقم اين سطور و بسياري از خوانندگان به آن كفاف نخواهد داد.

به گمان من، لااقل دو راه حل فوري و بسيار مؤثر براي پايين آوردن آستانه جرم بدون توسل به زندان وجود دارد و اين تدابير تأثيرمهمي در کاهش جرائم، کاهش زندانيان، جلوگيري از ساخته شدن بسياري از مجرمان بعدي و افزايش آرامش رواني مردم خواهد داشت که به فضل الهي در بخش بعد به آن خواهم پرداخت. نااميد نبوده و نيستيم؛ ما ايرانيان ملتي بزرگ و برخوردار از مکتبي بزرگترهستيم و مي‌توانيم در همه زمينه‌ها بهترين و بلکه الگو بشويم، اگر بخواهيم.

----------------------------------------
سخني با خوانندگان اين مقالات:
1. گر چه برخي نظراتي که به بخش نظرات بينندگان ارسال مي‌شود، به علل مختلف ـ از جمله تعداد انبوه آنها ـ با صلاحديد مسئولان محترم سايت تابناک در پايين صفحه درج نمي‌شود، اما همه اين نظرات با ايميل براي نويسنده ارسال مي‌گردد. من تمام نظرات بينندگان در مورد مقاله گذشته را که متجاوز از صد و بيست صفحه بود به دقت ملاحظه کردم ونکات مفيد را در ادامه مد نظر خواهم داشت. در صورت تمايل، ايميل خود را در کادر مربوطه وارد نماييد تا در صورت نياز، امکان تماس متقابل وجود داشته باشد.

2. چون اين مقالات دريک سايت خبري منتشر مي‌شود طبعا هر قسمت نبايد از چند صفحه فراتر رود. از اين رو چاره‌اي نيست جز اينکه از ذکر برخي دلايل، مثالها و رد پاره‌اي ايرادات احتمالي و مخصوصا استناد بيشتر به منابع اسلامي صرف نظر کنم. اگر توفيق بيابم بعدها بحث تفصيلي را به صورت مکتوب در اختيار علاقمندان قرار خواهم داد.

از فرصت استفاده کرده از همه کساني که زحمت تأمل در محتواي مقاله و بيان نظرات را بر خود هموار مي‌سازند سپاسگزاري مي‌کنم.

محمد مطهری
muhammadmotahari@gmail.com

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

اخبار حوادث که بالقوه مي‌تواند نقشي تعيين کننده در افزايش امنيت جامعه ايفا کند در وضع کنوني خود، دو پيام روشن به همراه دارد: پيام اول براي مردم است و پيام دوم براي مجرمين. پيام آن براي مردم همان مدعاي اين مقالات است که امنيت و جان و ناموس مردم در کشور ما ارزش لازم را ندارد، و پيام دوم آن براي مجرمين فعلي و آينده است که در صورت ارتکاب جرم، لزوما نه آبرويشان در خطر است و نه مجازاتي سنگين در پيش دارند.

مخاطب اين تحليل، نه دست‌اندرکاران اخبار حوادث روزنامه‌ها بلکه برخي از دستگاه‌هاي متولي امنيت مردمند. جا دارد از روزنامه‌هايي مانند اعتماد، ايران، جام جم، اعتماد ملي، همشهري و خبرگزاريهايي مانند ايسنا که نسبت به اخبار حوادث حساسيت نشان داده و آن را منتشر مي‌کنند، تقدير شود.

نه تنها در ايران بلکه در اکثر کشورها، دو نوع خبر سخت مورد توجه مردم است. يکي اخبارمربوط به تخلفات مسئولان يا وابستگان آنها و ديگر خبرها مربوط به سلب کنندگان امنيت جامعه به ويژه تعرضات ناموسي. فرضا اگر در يک پايگاه خبري، يک خبر معمولي به طور متوسط چهار هزار کليک بخورد معمولا" اين دو نوع خبر تا دهها هزار بار مورد مراجعه قرار مي‌گيرد.

واقعيت هرچه باشد، انعکاس بيروني عملکرد مسئولان، خبر از وجود حساسيت لازم در هيچکدام از اين دو عرصه را نمي‌دهد. اتفاقا اين دو نوع تخلف (تخلف مسئولان و نيز سلب کنندگان امنيت جامعه) امري است که اسلام سخت بدان حساسيت نشان داده و از بي‌آبرو کردن مجرم پس ازاثبات جرم هيچ ابايي ندارد. در دنياي غرب بي خبر از اسلام هم غالبا" آستانه تحمل براي تخلف مسئولان و نيز به بازي گرفتن امنيت مردم پايين است و هرکس پيش از ورود به اين دو صحنه به خوبي مي‌داند که آبرويش را به حراج گذاشته است. جالب اينکه برخي جوانان دلسوز ولي کم اطلاع از منابع اسلامي مکررا در گفتار و نوشتار و وبلاگ، متوليان امر را شماتت مي‌کنند که چرا راه برخورد با تخلفات مسئولان و نيز سلب کنندگان امنيت مردم را از غربيها نمي‌آموزند، غافل از آنکه آنچه در غرب درمورد بي آبرو کردن مجرم اجرا مي‌شود ـ صرف نظر از اشکال بزرگ آن که توضيح داده خواهد شد ـ قرنها پيش در اسلام مورد تأکيد واقع شده است. (درمجالي ديگر به نمونه‌هايي از قبيل نامۀ تکان دهنده اميرالمؤمنين (ع) به حاکم اهواز در مورد ابن هرمه و حديث امام رضا (ع) در مورد سلب کنندگان امنيت مردم اشاره خواهم کرد.)

موضوع اين بخش، ارائه شواهدي روشن بر اين مطلب است که متأسفانه امنيت مردم چنانکه بايد جدي گرفته نمي‌شود و بحث خود را عمدتا به معضل رو به گسترش تعرض به نواميس همراه با نيم نگاهي به يکي از راه حلها محدود مي‌کنم. نه اخبار حوادث منحصر به اين نوع جرم است، نه کوتاهيهاي متوليان امر منحصر به اين حوزه است و نه معضلات بسياري ازمردم در نداشتن آرامش رواني کافي تنها از اين بعد است. ولي بدون شک از جهت ديني و عرفي آزاردهنده ترين نوع جرم همين است و بيشترين حساسيتها بايد در اين عرصه نشان داده شود.

چند روز پيش خبري تکان دهنده منتشر شد. دختر 5 ساله‌اي به همراه ده عضو خانواده به رستوراني در منيريه مي‌رود و کارگر رستوران با نشان دادن يک شکلات از دور، او را به زيرزمين کشانده و مورد تعرض قرار مي‌دهد. (اعتماد ملي، اول ارديبهشت 1387). اينکه يک فرد به خود جرأت مي‌دهد در فاصله چند متري والدين يک کودک و هشت نفر ديگر از اعضاي خانواده اش، با او چنين کند و بعد راست راست در رستوران قدم بزند در ابتدا عجيب به نظر مي‌رسد. ولي به عقيده من، اين فرد اگر صفحات حوادث روزنامه را خوانده و اخبار صدا و سيما را ديده باشد به دلايل زيردر محاسبات خود اشتباه نکرده است:

اولا: او نيک مي‌داند که رسانه ملي با تمسک به لزوم برهم نزدن آرامش رواني مردم و يا حفظ آبروي خانوادۀ متهم ـ که ارزش اين استدلال در جاي خود بررسي خواهد شد ـ نه خبر وقوع جرم و نه تصوير او را حتي از شبکه استاني پخش نخواهد کرد. (قبل از اثبات جرم، قانون به درستي اين اجازه را نمي‌دهد و پس از اثبات جرم هم باز هويت وي پنهان مي‌ماند، زيرا اساسا بنايي بر معرفي مجرم وجود ندارد و هيچ رسانه‌اي هم پيگير آن نيست). بنابراين اگر در بدترين فرض و با بدشانسي بسياراحيانا به خبرنگاري پيگير برخورد کند در نهايت تصويري از اين دست از وي منتشر مي‌شود (البته در اين مورد اين اتفاق هم نيفتاد).

ثانيا: در صفحه حوادث از اين نوع اخبار کم نخوانده است که مثلا دندانپزشکي در ولنجک با تزريق ماده بيهوشي به جاي بي حسي، به هفتاد و نه تن از بانوان و دختران تعرض کرده و از اعمال کثيف خود فيلم گرفته است و قاضي او را به هشت سال زندان محکوم کرده است (هموطن سلام، 29 دي 1383). بنابراين گمان مي‌برد که مجازات وي نبايد از يکي دو ماه فراتر رود.

ثالثا: او ديده است که فردي عليرغم هفده مورد تجاوز به پسربچه‌ها در شهرک غرب به قاضي اظهار کرده که بيمار رواني است و از روي اختيار اين جرمها را مرتکب نشده و در نتيجه پس از يک هفته نيز آزاد شده است. بنابراين راه اين نوع بهانه‌ها هم باز است.

رابعا: جرمي را انتخاب کرده که اکثر قريب به اتفاق قربانيان يا خانواده‌هايشان جهت حفظ آبرو از شکايت صرف نظر مي‌کنند. فيلمبرداري با موبايل هم بهترين راه منصرف کردن قرباني از شکايت است.

اخبار حوادث روزنامه‌ها مشکلات متعددي دارند که دراين بخش تنها به دو مورد که البته پراهميت ترين آنهاست مي‌پردازم: يکي تضمين آبروي مجرم حتي پس از اثبات جرم است و ديگري به فراموشي سپردن سرنوشت پرونده ها. به عکس زير توجه کنيد:

جرم اين دو نفر اين است که در ماه اول سهميه بندي بنزين در گرماي تابستان در کنار جاده وانمود مي‌کنند که بنزين موتورشان تمام شده است. زن و شوهر جواني که به تازگي موتور خريده‌اند در گرماي قم توقف کرده تا به آنها بنزين بدهند. ناگهان با چاقو آنها را به پشت تپه منتقل کرده و پس از بستن دست و پاي شوهر، او را مجبور مي‌کنند که دو بار تجاوز به همسرش را به تماشا بنشيند. (ايسنا، سوم مرداد 1386).
ايندو به جرم خود اعتراف کردند اما هنوز پس از ده ماه نه از حکم خبري هست و نه از هويت آنان و چه بسا با تهديد و ارعاب، شاکيان را هم منصرف کرده باشند. طبق قوانين، قاضي پرونده مي‌توانست به دليل احتمال ارتکاب جرايم مشابه توسط متهمين، تصوير کامل آنان را منتشر کند ولي ظاهرا صلاح دانسته نشده است.

شايد بگويند هنوز مراحل تکميل اين پرونده طي نشده و لذا حکم متهمان هنوز اعلام نشده است. آيا پرونده مادر و دختر يازده ساله اش که بيش از 800 روز پيش در راه بازگشت از بيمارستان در ميدان شوش درچنگال پنج شرور گرفتار شدند نيز هنوز به حکم نهايي نرسيده است؟! (جام جم، 4 ارديبهشت 85) اين پنج تن اکنون کجا هستند؟

در ايران، اخبار حوادث به جملاتي مانند "تحقيقات ادامه دارد" و "متهمين تحويل مقامات قضايي شدند" ختم مي‌شود. درست در نقطه‌اي که اطلاع رساني بايد آغاز شود تا درس عبرتي براي ديگران باشد، پرونده از ديد مردم ناپديد مي‌شود! اگر صدا و سيما اين جسارت را داشت و برنامه‌اي را به سرنوشت اين نوع پرونده‌ها اختصاص مي‌داد، آنگاه در ميان خيل عظيم قضات شريف و متعهد هيچ کس پيدا نمي‌شد که محکوم به اعدامي را که چهار فقره تجاوز به عنف (سه زن و يک پسر بچه) در پرونده دارد با وثيقه آزاد کند و او اکنون فراري باشد (اعتماد ملي، 27 فروردين 87).

ظاهرا" عناويني از قبيل: پسر جوان براي ازدواج با دختر 11 ساله نقشه تعرض را اجرا كرد (ايسنا 9شهريور 1386)، تجاوز پدر و پسر افغاني به دختر 6 ساله ايراني (اعتماد 29تير 1386)، شرورها قصد ربودن زن جوان از کنار همسرش را داشتند (جام جم 24 خرداد 1386)، خودسوزي دختر جوان در پي تعرض پسر ناشناس (14 آذر 1386)، تعرض‌ 16 مرد افغان به‌ دخترجوان ايراني (اعتماد، 9 آبان 1385) دو دختر دانش آموز، در دام 8 شيطان صفت (اعتماد، 25/10/1386) و تجاوز يكي از اراذل و اوباش به يك زن در حضور فرزندانش و دهها خبر از اين دست ديگر براي گوشها عادي شده است. شايد از اين جهت است که دانشجويان غيرتمندي که با نامۀ سرگشاده و تجمع و اقدامات ديگر منويات مقام معظم رهبري را پيگيري کرده و مجدانه و پي در پي از سرنوشت پرونده‌هاي مفاسد اقتصادي سراغ مي‌گيرند سخني از سرنوشت اين نوع پرونده‌ها به ميان نمي‌آورند.

نکته بسيار مهم و مورد غفلت اين است که اين وضعيت باعث شده تعرض به بانوان در ايران از دو جهت، شکلي استثنايي به خود بگيرد. تجاوز که به هر حال در هر کشوري اتفاق مي‌افتد، در ساير کشورها غالبا" به صورت فردي، با صورت پوشيده (از ترس چهره نگاري) و در مکانهاي بسيار خلوت مثل بيابان و جنگل انجام مي‌شود. اما بسياري ازمتجاوزين نواميس در ايران دريافته‌اند که اين عرصه چنان بي صاحب است که مي‌توان در کنار شغل اول و با استفاده ازهمان محل يا وسيله به اين کار مبادرت کرد. نه لزومي به پوشاندن چهره است و نه نيازي به تلاش براي يافتن خرابه يا ساختمان نيمه کاره. تعرض دو کارگر به خانم جوان در بدو ورود به يک مهمانسرا هنگام نشان دادن اتاق، در فاصله چند دقيقه‌اي که شوهرش براي آوردن مدارک به سمت اتومبيل رفته است (جام جم،23 مرداد 86)، تعرض بنگاهدار قمي که ضمن نشان دادن منازل خالي، بانوان مشتري را مورد تعرض قرار مي‌داده و با خيال راحت فردا به سر کار مي‌رفته است (اعتماد، 2 مرداد 86)، تعرضات سريالي راننده تاکسي سمند در مشهد (ايسنا، 2 ارديبهشت 86)، تعرض به دختر جوان در اتاق پرو(جام جم 16 مرداد 86)، و اخبار مکرر در مورد تعرض در محل شرکت به بهانه استخدام وغير آن، همه اثبات مي‌کنند که متجاوزين حتي از دادن آدرس محل کار به قربانيان نيز واهمه ندارند.

ويژگي دوم تعرضات که ظاهرا مختص به کشور ماست، آن است که اهمالکاري‌ها قضيه را به جايي رسانده که نزد بعضي ازمجرمين، به خاک سياه نشاندن دختران جوان از حالت جرم خارج شده و به صورت يک تفريح درآمده است: "با دوستان نشسته بوديم؛ گفتيم چه کنيم؟ يکي گفت به پيتزا فروشي برويم. ديگري گفت فيلم تماشا کنيم. نهايتا تصميم گرفتيم از توي خيابان دختر بدزديم" (از اعترافات يکي از متهمان). اينکه تجاوز در رديف خريد پيتزا قرار مي‌گيرد نشان مي‌دهد که برخي متجاوزين تجاوز را بيشتر تفريحي بي دردسر مي‌دانند تا يک جرم سنگين.
در اين زمينه اين عکس هم قابل توجه است (همشهري17/8/1386):

كامران و دوستانش گروه‌هاي تجاوز تشکيل داده‌اند، اما به مشکلي برخورد کرده‌اند. هر کس با افتخار داستان تعرضش را براي گروههاي رقيب تعريف مي‌کرده ولي ديگران مي‌گفته‌اند شايد بلوف باشد. قرار بر اين مي‌شود که هر کس بعد از هر نقشه شيطاني، از سر طعمه‌ خود يك دسته مو بريده و از آن‌ها كلكسيون درست كند چنانکه در تصوير پيداست. (اطلاع رساني اين پرونده هم با عباراتي شبيه "تحقيقات ادامه دارد" براي هميشه ختم شده است.)

نه فقط در زمينه تعرضات، بلکه در همه جرمهايي که امنيت و ايمني و حتي آبروي مردم را به خطر مي‌اندازد، نظير فردي که با سرعت دويست و چهل کيلومتر در بزرگراه با جان مردم بازي مي‌کند، کسي که يک بازي فوتبال ملي را با پرتاب يک ترقه متوقف کرده و آبروي تماشاگر ايراني را در دنيا مي‌برد، مأموران قلابي اي که مردم را بيچاره مي‌کنند، کساني که فيلمهاي خصوصي افراد را پخش مي‌کنند، کساني که کودکان را مي‌ربايند يا به سرقتهاي مسلحانه دست مي‌زنند، خواستگاران سمجي که از هيچ نوع تهديد و ارعاب و آزار و حتي اسيدپاشي ابا ندارند همه و همه گويي اين پيام را از سيستم قضايي و خبري کشوردريافت کرده‌اند: "نگران آبروي خود نباشيد!".

براي پي بردن به عمق فاجعه بد نيست ببينيم در ديگر کشورها تا چه حد به تعرض به نواميس حساسيت نشان داده مي‌شود.
کوب برايانت (عکس مقابل) يکي از محبوبترين و ثروتمندترين ستاره‌هاي بسکتبال آمريکا پنج سال پيش به تعرض به يک کارمند هتل متهم شد. اين بازيکن معروف اتهام را قبول کرد ولي ادعا کرد که اين امر با رضايت تام آن خانم صورت گرفته است. اتفاقا" خانم کارمند نيز پذيرفت که به خواست خود به اتاق وي رفته و به ايجاد رابطه تن داده ولي اضافه کرد که تنها به بعضي از مراحل رضايت داده بوده است. نکته اينجاست که در خبرهاي محاکمه وي بارها به صراحت اعلام شد که طبق قوانين ايالت کلرادو اگر ادعاي اين خانم حتي به همين مقدار به اثبات برسد آقاي کوب برايانت به "حبس ابد و پرداخت هفتصد و پنجاه هزار دلار" محکوم خواهد شد.(شاکي بعدا" حاضر نشد رسما" در دادگاه شهادت دهد).
 
ذکر يک مثال ديگر خالي از فايده نيست. تصوير زير در اواخر فروردين 1385 در صدر اخبار شبکه‌هاي آمريکا از جمله سي ان ان قرار گرفت. خانمي ادعا کرد که اين سه دانشجوي دانشگاه دوک وي را مورد اذيت و آزار قرار داده‌اند. همين ادعا کافي بود که عکسهاي اين سه نفر به عنوان متهم در سطح جهان منتشر شود. (اين تدبير با روش درست اسلامي مقايسه خواهد شد).
 
شاکي نه فرزند يکي از مسئولان امريکا بود و نه يک راهبه مسيحي؛ او رقاصه‌اي در بدترين نوع کلوپ شبانه بود. پس از انجام تحقيقات از جمله ارائۀ رسيد رستوران، معلوم شد که ادعا از اساس دروغ بوده و اين سه نفر در ساعت مورد ادعا در رستوران بوده‌اند. در کشور مملو از فساد امريکا با اين کار به مجرمين آينده اين پيغام قاطع داده مي‌شود که هيچ نوع مزاحمتي براي بانوان تحمل کردني نيست. البته حساسيت شديد نسبت به امنيت مردم منحصر به کشورهاي غربي نيست. مثلا" در کشوري مثل امارات حتي مزاحمت اينترنتي براي بانوان منجر به شناسايي و معرفي مجرم مي‌شود.

راه ميانه و در عين حال مؤثر همان است که اسلام در مجازات "تشهير"(به معناي معرفي به مردم) با قيود خاص تشريع کرده است، مجازاتي که امروزه در کشور ما نه دربارۀ برهم زنندگان امنيت مردم اجرا مي‌شود، نه مسئولان متخلف و نه مفسدان اقتصادي. البته همان قدر که در اسلام بر لزوم ريختن آبروي برخي مجرمان اعم از کارگزاران حکومتي يا مردم عادي، تأکيد شده است به حفظ آبروي آنان پيش از اثبات قانوني جرم نيز اهميت داده مي‌شود. اينکه در غرب پيش از اثبات جرم، متهمان را معرفي مي‌کنند معلوم نيست چگونه با ادعاهاي حقوق بشر آنان همخواني دارد.

به گمان من، اگر روزي مجازات اسلامي تشهير به درستي و فارغ از جناح بنديها و اغراض سياسي و شخصي در کشور ما اجرا شود تحول عظيمي در بسياري از امورايجاد خواهد شد و شايد تنها راه به سامان آوردن برخي نابسامانيها، در بهره گيري از اين اصل اسلامي نهفته باشد.

بي ترديد آنچه بر قربانيان مظلوم تعرضات از بانوان و دختران و کودکان در کشور ما رفته است – و طبق معمول دنيا، اکثريت قاطع آنان جز براي خداوند درد و راز خويش را بازگو نکرده‌اند - قلب مسئولان امر را نيز به شدت مي‌آزارد ولي بايد توجه داشت که مردم راهي براي درک آنچه در قلب متوليان امر مي‌گذرد ندارند. ملاک قضاوت آنان نحوه برخورد با مجرمين است و اينکه پرداختن به اين جرمهاي نابودکننده در مصاحبه‌ها و گفتارهايشان و نيز در رسانۀ ملي چه جايگاهي دارد.

با توجه به آنچه گفته شد، اقدامات زير پيشنهاد مي‌شود:
1. در هنگام انتشار هر خبر دستگيري، تاريخ محاکمه نيز درج شود.
2. هر رسانه‌اي که خبر از وقوع جرمي مي‌دهد "موظف" به درج مجازات قانوني جرم مزبور در کنار متن خبر و مخصوصا" اطلاع رساني در مورد سرنوشت پرونده در تاريخ مقرر شود.
3. سخنگوي محترم قوه قضائيه در تاريخهاي معين (مثل اولين مصاحبه در هر ماه) سرنوشت پرونده‌هايي که احساسات عمومي را جريحه دار کرده‌اند به اطلاع مردم برساند.
5. جرمهايي که ارتکاب آنها به معرفي صريح متهم پس از اثبات جرم (فارغ از تصميم قاضي) منجر مي‌شود تعيين و اعلام گردد.

بي ترديد حوادثي که در امنيت مردم اخلال ايجاد مي‌کنند داراي پيچيدگيهاي خاص خود هستند که براي رسيدن به يک راه حل جامع بايد به همه جوانب پرداخت. آنچه ذکر شد اقدامات اوليه و عاجلي است که انجام آن براي افزايش آرامش رواني مردم ضروري به نظر مي‌رسد. در مورد اخبار حوادث، کاستيهاي موجود و راههاي مقابله نکات ديگري هست که در قسمت بعد پي خواهم گرفت.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

فاجعه کشته و مجروح شدن بيش از دويست تن از هموطنانمان در حادثه انفجار حسينيه سيد الشهداي شيراز مورد توجه جدي تصميم‌گيرندگان خبر صداوسيما واقع نشد تا آنجا که در خلاصه اخبار ساعت 14 روز يکشنبه گذشته (يعني کمتر از شانزده ساعت پس از حادثه) از انتخابات زودهنگام در ايتاليا و بازي سپاهان و ملوان ياد شد، ولي اين حادثه، شايسته ذکر دانسته نشد. اين نه يک ابتکار جديد در سال شکوفايي و نوآوري بود و نه يک اقدام بي‌سابقه در کارنامه صداوسيما، ولي در عين حال نبايد عجولانه مسئولان رسانه ملي را در اين باره سرزنش کرد.

حقيقت اين است که در طول بيست و نه سال گذشته، عليرغم تأکيدات امام راحل و مقام معظم رهبري، رفتار ظاهري نه تنها رسانه ملي بلکه برخي رفتارهاي نهادهاي انتظامي، قضايي و دولتي اين شائبه را به وجود مي‌آورد که گويي چنين قانون يا پيش‌فرض نانوشته‌اي وجود دارد که تا زماني که حادثه‌اي مستقيما با منافع نظام اسلامي گره نخورده باشد و از بعد سياسي قابل توجهي برخوردار نباشد، نمي‌تواند در اولويت جدي قرار گيرد. حقيقت امر مي‌تواند غير از اين باشد ولي به دلايلي که خواهد آمد، نمود رفتار بيشتر مسئولان و نهادهاي مرتبط با امنيت و نيز ايمني و جان مردم متاسفانه مؤيد وجود اين پيش‌فرض است. از همين روست که اقدام کم سابقه چند روز پيش رئيس اداره آگاهي کشور در اعلام شجاعانه افزايش گزارش‌هاي تجاوزات به عنف در سال 1386 ـ که از قضا با همت والا و در خور تقدير نيروي انتظامي، سال مبارزه جدي با اراذل و اوباش بود ـ مورد اندک توجهي نيز واقع نشد. خبري که اگر در کشورهاي غوطه‌ور در فساد اخلاقي هم اعلام شده بود، به يک موضوع جنجالي تبديل شده بود و گزارش‌ها، تحليل‌ها، ريشه‌يابي‌ها، وضع و اصلاح قوانين و در نهايت عزل و نصب‌هاي گسترده‌اي در پي داشت.

من آنقدر بي‌انصاف نيستم که بخواهم از کنار گود، خدمات بي‌شماري را که ميليون‌ها نفر در اين کشور در طول بيش از ربع قرن در دستگاه‌هاي قضايي، انتظامي، خبري و غير آن انجام داده‌اند، زير سؤال ببرم. ارزش خدمات مثبت اين نوع افراد موقعي نمايان خواهد شد که فقط براي چند روز دست از کار بکشند. ولي چه مي‌توان گفت؛ وقتي نماي بيروني رفتار اکثر مسئولان به گونه‌اي است که گويي امنيت، ايمني و جان و ناموس مردم اهميت چنداني ندارد و آنچه بايد به آن اهميت داد، حفظ نظام است و بس. ظاهرا اين سخن حق که حفظ نظام اسلامي از اوجب واجبات است، پاره‌اي از واجبات ديگر را (ظاهرا به دليل کثرت توطئه‌ها عليه نظام اسلامي)، نزد برخي به وادي مکروهات سوق داده است.

در سلسله مقالاتي که اين نوشتار اولين آنهاست، با ذکر شواهد و مصاديق فراوان روشن خواهم کرد که صداوسيما، قوه قضاييه، نيروي انتظامي و برخي نهادهاي دولتي، به زعم من، چه کارهاي مؤثري در اين عرصه مي‌توانند بکنند و نمي‌کنند و چه کارهايي نبايد بکنند و مي‌کنند و البته گاهي برخي اشکالات به نهادهاي ديگر از جمله نهاد قانونگذاري و غير آن بر مي‌گردد. به هر حال اگر به هر دليل، درماني سريع براي رفع معضلات بزرگي مانند گراني يافت نمي‌شود، لااقل از ايجاد آرامش رواني بيشتر براي مردم از جهات ديگر نبايد غفلت کرد.

راقم اين سطور، بيشتر مطالب اين سلسله مقالات را در طول چندين سال گذشته در بيش از صد ملاقات حضوري با مسئولاني در همه سطوح در ميان گذاشته است. خوشبختانه قريب به اتفاق آنان از آن استقبال کرده و با تواضع بدان گوش سپردند و بعضا خواستار نشر آن شدند گرچه متأسفانه (جز در چند مورد استثنايي) عليرغم پاره‌اي قول و قرارها تغيير محسوسي در عمل مشاهده نشد.

پيش از ورود به اصل مطلب ذکر چند نکته ضروري به نظر مي‌رسد:
الف) من خط و جناح بازي را که متأسفانه کشور ما تا حد زيادي بدان دچار است، مصداق بارز شرک و کار براي غير خدا مي‌دانم. عمل خوب از هر جناح که باشد شايسته تقدير است و عمل بد از هر جناح، مستحق مذمت. آنقدر ناپخته نيستم که براي خوشامد اين جناح يا آن جناح بنويسم و آخرت خود را فداي دنياي ديگران کنم و در اين راه حفظ حرمت استاد شهيد مطهري انگيزه‌اي دو چندان براي من ايجاد مي‌کند. از قضا ميزان حساسيت هيچ‌کدام از دو جناح اصلي کشور نسبت به آنچه دغدغه اين مقالات است، بر ديگري نمي‌چربد. به هر صورت، کساني که عادت کرده‌اند در پشت هر مقاله‌اي غرض سياسي ببينند، خوب است به خواندن همين مقدار بسنده کنند. بديهي است هر سايت و روزنامه‌اي با هر گرايش سياسي در انتشار اين مطالب مشروط به هيچ گونه دخل و تصرفي آزاد است.

ب) مخاطب انتقادات اين نوشته لزوما مسئولان کنوني دستگاه‌هاي مورد بحث نيستند و چه بسا برخي از آنان از اسلاف خود بهتر عمل کرده باشند. پيکان انتقادات اين رنجنامه نه متوجه اين مسئول و آن مسئول، که ناظر به رويه‌هاي نادرستي است که سالهاست تلقي به قبول شده و پرسش‌هاي جدي ايجاد کرده است و معلوم نيست با کدام دليل شرعي، قانوني، عقلي و يا حتي عرفي قابل توجيهند.

ج) از منتقدين فرهيخته و محترمي که محتواي مقالات را مورد نقد و بررسي منطقي و استدلالي قرار داده و با تبيين‌ها و راهنمايي‌هاي خود مرا بر لغزش‌هاي احتمالي واقف ساخته و بر غناي بحث خواهند افزود، پيشاپيش سپاسگزارم. البته آن دسته قليل و غيرمنصف هم که به دليل در خطر ديدن منافع شخصي يا گروهي خود به جاي تمسک به استدلال، با گل آلود کردن آب و خلط مبحث و چه بسا هتاکي و اغلب تحت لواي دفاع از نظام احتمالا خود را وارد معرکه خواهند کرد شايسته تقديرند. کوچکترين مساعدت اين افراد اين است که نظر خوانندگان بيشتري را به اين نوشتار جلب کرده و نويسنده را مصمم‌تر خواهد کرد. آگر اميدي به آينده اين نظام ـ که شهيد مطهري با افتخار جان خود را فداي آن کرده است ـ نداشته و نواقص را قابل رفع نمي‌دانستم دليلي براي قلمي کردن اين مطالب هم نمي‌ديدم.

د) محتواي اين مقاله هيچ ارتباطي با بحث رابطه ميان «اسلاميت» و «جمهوريت» نظام ندارد. هر موضعي که در اين بحث مهم اتخاذ شود هيچ نوع سستي درباره حقوق مسلم مردم را تجويز نمي‌کند.

پس از اين مقدمه که از ذکر آن گزيري نبود، جا دارد به اجمال تنها به گوشه‌اي از آنچه خواهد آمد با يادي از امام راحل اشاره کنم. در همان سالهاي اوليه انقلاب، ايشان روزنامه‌ها را به خاطر چاپ مکرر عکس خود در صفحه اول مورد انتقاد قرار داده، آز آنان خواستند عکس افراد عادي مثل يک کارگر را در صفحه اول چاپ کنند. متأسفانه اين ديدگاه به ظاهر ساده و در باطن عميق و اساسي حضرت امام درباره اهميت دادن به امور مردم عادي، در دستگاه‌هاي تبليغي و غيرتبليغي کشور پيگيري نشد. امروز هم همانند گذشته سيماي جمهوري اسلامي در دايره وظايف خود نمي‌بيند که با نشان دادن چند ثانيه‌اي تصوير يک قاتل فراري که امنيت مردم را تهديد مي‌کند براي حفظ جان مردم عادي قدمي بردارد و يا با چند لحظه نشان دادن عکس کودکان گمشده‌اي که پدران و مادران آنها در فراق آنان ضجه مي‌زنند اقدامي کند. در عوض شبکه خبر اخبار ناقص حوادث را هم از برنامه‌هاي خود حذف مي‌کند! قوه قضائيه هم هيچ‌گونه نيازي نمي‌بيند که در مورد پرونده‌هاي وحشتناک تجاوزهاي دسته جمعي که چندان هم کم اتفاق نمي‌افتند، خبري از مجازات عاملان آنها در اختيار مردم قرار دهد و با سکوت خود، ناخواسته به متجاوزان بعدي اين پيام مي‌رسد که اين حوزه از آن دسته‌اي است که نظام بدان حساسيتي ندارد گر چه واقعيت خلاف آن باشد. اين پيام تا آنجا دريافت شده است که معدودي از افغاني‌هاي ساکن در ايران متوجه آن شده و براي آنکه از قافله عقب نمانند به دختر کر و لال ايراني تعرض نموده و با افتخار فيلم آن را هم با بلوتوث پخش مي‌کنند و البته از هيچ جا هم صدايي در نمي‌آيد! (اين کوتاهي‌ها را با دستورات قرآن و سيره پيامبر اکرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) در برخورد با سلب کنندگان امنيت عمومي از يک طرف و نيز با آنچه در ديگر کشورها در موارد مشابه انجام مي‌گيرد مقايسه خواهم کرد). متاسفانه در مواردي نحوه اطلاع رساني نيروي انتظامي و نقش آن در به خطر انداختن امنيت مردم دست کمي از قوه قضاييه ندارد. هنگامي که جرمي مثل کودک‌ربايي چند بار در منطقه‌اي اتفاق مي‌افتد، نيروي انتظامي هيچ نيازي به اطلاع رساني (حتي به صورت محلي) نمي‌بيند ولو آنکه چهل کودک در يک منطقه ربوده شوند. عدم اطلاع رساني به موقع به بهانه انجام کار اطلاعاتي، ناخواسته کودکان معصوم ديگر را طعمه‌هايي آسان براي شکارهاي بعدي مجرم قرار مي‌دهد و اين کتمان تا زمان دستگيري مجرم ادامه دارد. (مثال‌ها و نيز ايرادهاي اين سياست و روش جايگزين به تفصيل خواهد آمد). جالب اينجاست که آنچه در اين پاراگراف ذکر شد با توجيه ناموجه «بر هم نزدن آرامش رواني مردم» که ميزان قوت آن روشن خواهد شد صورت مي‌گيرد! البته مسأله جرائم تنها بخشي از اين سلسله مقالات را تشکيل خواهد داد.

بدون شک، خوانندگان هوشمند به اين مطلب واقف شده‌اند که هدف اين نوشتار و مقالات بعدي بيان مشفقانه پاره‌اي انتقادات و آشکار کردن ايرادات برخي سياستهاست، نه ارزيابي دستاوردهاي انقلاب و نهادهاي آن. بنابراين انگشت گذاشتن بر کاستي‌ها در اين سياق، دشمن شادکن نخواهد بود. دشمن آن وقتي شاد مي‌شود که خدماتي که مي‌تواند به سادگي انجام شده و به مردم آرامش رواني بيشتري بخشد، مورد غفلت قرار گرفته و در هياهوها گم شود.

محمد مطهری

muhammadmotahari@gmail.com

منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

مساحت بهشت با خط کش قرآن

براي انسان‎هاي شايسته، بهشت، زيباترين وعده الهي است. قرآن شريف در عرصه‎هاي گونه گون، پيرامون بهشت و نعمت‎هاي آن سخن گفته و به زيباترين وجه آن را به تصوير كشيده است. از حوريان[1] بهشتي تا به بهشت لقاء و بهشت رضوان[2] سخن گفته است كه يكي نعمت مادي است و ديگري نعمت معنوي.

بهشت

در اين ميان، قرآن شريف از گستره و قلمرو بهشت نيز سخن به ميان آورده است و به نام «عرض بهشت» آن را يادآور شد. از اين روي سايت افشا به اصطلاح دست به افشاگري پيرامون تناقضات قرآني زده و «عرض بهشت» كه در تعبيري به گستره «آسمان‎ها و زمين» و در تعبير ديگر به گستره «آسمان و زمين» آمده، تناقض ديده است و جمع آن را نامعقول و ناممكن دانسته است. در صورتي كه طرح تناقض خود نامعقول و ناصواب است و پاسخ آن بر همگان روشن است.

شبهه:

چه طور مي‎شود گستره و «عرض بهشت» هم به وسعت و پهناي «زمين و آسمان‎ها» باشد و هم به وسعت و پهناي «زمين و آسمان»؟ و اين بيان همانند آن است كه گفته شود: يك قطعه زمين مساحتش صد متر مربع است و همان قطعه زمين پانصد متر مربع است و اين يعني تناقض آشكار قرآني!. چون يك قطعه زمين نمي‎تواند داراي دو مساحت متفاوت باشد.

جواب:

براي ورود در قرآن شريف و برداشت‎هاي علمي‎و روشمند از آن، نياز به فراگيري يك سري علوم پيراموني و مقدماتي است كه فراگيري آن براي ورود در قرآن شريف ضروري است. يكي از علوم پيراموني در اين راستا، فراگيري ادبيات عرب است كه با زبان قرآن يكي است.

با اين بيان، از دو منظر به شبهه جواب داده مي‎شود: 1. جواب ادبي. 2. جواب تفسيري و عرفاني.

1. جواب ادبي:

در سوره آل عمران در مورد گستره و وسعت بهشت آمده است: «و جنّه عَرضُهَا السّموات و الارض»[3] يعني «بهشتي كه پهناي آن (به قدر) آسمان‎ها و زمين است.» در اين آيه «سماوات» با «الف و تا» جمع بسته شد و بر همگان روشن است. و در سوره حديد، همين معنا با ادبيات ديگر و با قاعده ديگر بيان شد. در سوره حديد پيرامون گستره بهشت آمده: «و جَنّهٍ عرضها كعرضِ السماء و الارض»[4] يعني «و بهشتي كه پهنايش چون پهناي آسمان و زمين است.»

كلمه «سماء» در اين آيه به صورت مفرد و با «الف و لام» جنس آمده و «الف و لام» جنس نيز دلالت بر عموم مي‎كند.[5] بنابراين «السّماء» نيز به معناي «آسمان‎ها» مي‎باشد. و معناي هر دو آيه يكي مي‎باشد و هيچ تناقض، حتّي تفاوتي بين دو آيه از نظر بار معنايي وجود ندارد.

اين جواب محكم ترين جوابي است كه در كتاب‎هاي ادبي و تفسيري بيان گشته است و با آشنايي اندك به ادبيات عرب، مي‎توان بر اين معنا دست يافت و ظرافت آن را كشف كرد.[6]

2. جواب تفسيري و عرفاني:

آن چه از مباني و منابع ديني به دست مي‎آيد اين است كه به تعداد انسان‎ها مراتب و درجات وجود دارد. هم پيامبران و امامان نسبت به هم داراي مراتب و درجات مي‎باشند و هم ساير انسان‎ها نسبت به هم. هم بهشت داراي مراتب و درجات مي‎باشد و هم بهشتيان داراي مراتب و درجات مي‎باشند. هم دوزخ داراي مراتب و دركات مي‎باشد و هم دوزخيان داراي مراتب و دركات مي‎باشند ...»

با اين بيان دو آيه مورد بحث در صدد بيان درجات و مراتب بهشت و بهشتيان هستند. چون در ذيل سوره آل‎عمران آمده: «اُعِدّتْ لِلْمتقين» يعني بهشت با گستره و وسعت «آسمان‎ها و زمين» براي «پرهيزگاران آماده شده است.» و در ذيل سوره حديد آمده: « اُعِدّتْ لِلّذين آمَنوا بالله و رسوله.» يعني بهشت با گستره و وسعت «آسمان و زمين» براي كساني آماده شده است كه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده اند.»

بنابراين، با تفسير عرفاني، جواب شبهه اين مي‎شود كه:

گستره بهشت «متقين» و «مؤمنين» بر اساس مراتب و درجات آن‎ها فرق مي‎كند. بهشت با پهناي «آسمان‎ها و زمين» براي متقين آماده شده و بهشت با پهناي آسمان و زمين براي مؤمنين[7] چون از توصيف «جنّت» به صفت «اُعِدّتْ لِلْمتقين» كه وصف توضيحي باشد چنين به دست مي‎آيد كه بهشت، جايگاهي براي تقواپيشگان است و اگر ديگران وارد بهشت شوند به تبع خواهد بود نه با اصالت.[8]

اين جواب از ناحيه كساني بيان شد كه جواب ادبي را قانع كننده ندانستند و «السماء» را به معناي مفرد گرفته و از اين روي براي تبيين دو آيه مورد بحث، مراتب و درجات، «متّقين» و «مؤمنين» را متفاوت دانسته و گستره و وسعت بهشت «متّقين» و «مؤمنين» را نيز متفاوت دانسته و با اين بيان به تناقض موهومي ‎مورد شبهه جواب گفته است.

آنچه در پايان قابل بيان است اين است كه: جواب ادبي بسيار محكم، روشن و روان است و بهترين جواب براي شبهه مورد نظر مي‎باشد. هر چند جواب دوم نيز قابل دفاع است. به هر صورت، هر دو جواب به راحتي و به آساني به شبهه مورد نظر جواب مي‎دهد و جاي هيچ شبهه و يا تناقضي باقي نمي‎ماند.

_____________________

[1] . سوره واقعه: 56 / 22.

[2] . سوره توبه: 9 / 72.

[3] . سوره آل عمران: 3 / 133.

[4] . سوره حديد: 57 / 21.

[5] . تفسير الميزان، ج 19، ص 342.

[6] . ر.ك: تفسير نمونه، ج 3، ص 92.

[7] . تفسير الميزان، ج 19، ص 342.

[8] . تفسير راهنما، ج 3، ص 69.

اصغر بابائي ساخمري


تنظيم براي تبيان: گروه دين و انديشه_شکوري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

آیا می شود رهبر انقلاب را نیز توصیه و یا نصیحت کرد؟ (مشروط بر این که متهم و یا تهدید نشویم). اگر نمی شود که هیچ، ولی اگر می شود از چه راهها و ابزارهایی این کار ممکن است؟

در مورد این سوال چند نکته قابل توجه می باشد: اولا", براساس اعتقادات دینی ما فقط پیامبران , حضرت زهرا و ائمه اطهار(ع ) معصوم اند. از این رو هیچ کس ادعا نمی کند که احتمال اشتباهی در رفتار و نظرات ولی فقیه نیست . احتمال خطا و اشتباه در مورد ولی فقیه وجود دارد و ممکن است دیگران به خطای او پی ببرند. از این رو می توان از ولی فقیه انتقاد کرد. ما نه تنها انتقاد از ولی فقیه را جایز می شماریم , بلکه براساس تعالیم دینی معتقدیم یکی از حقوق رهبر بر مردم لزوم دلسوزی و خیرخواهی برای اوست . این حق تحت عنوان ((النصیحه لائمه المسلمین )) و امر به معروف و نهی از منکر تبیین شده است . نصیحت در این عبارت به معنای پند و اندرز نیست بلکه دلسوزی و خیرخواهی برای رهبران اسلامی است , بنابراین نه تنها انتقاد از ولی فقیه جایز است , بلکه واجب شرعی مسلمانان است و منافع و مصالح شخصی یا گروهی نباید مانع انجام آن شود. ثانیا", در انتقاد از ولی فقیه رعایت نکات ذیل لازم است : 1- اخلاق اسلامی در هنگام انتقاد رعایت شود. در این مسائله رهبر با دیگر مومنان مشترک است . شرایط انتقاد شامل موارد ذیل است : الف ) پیش از انتقاد باید اصل موضوع محرز و عیب و اشکال , قطعی باشد, نه آن که مبتنی بر شایعات و اخبار غیرقابل اعتماد و یا براساس حدس و گمان و بدون تحقیق , مطلب ناحق به کسی نسبت داده شود و موجب اعتراض و انتقاد قرار گیرد. ب ) به منظور اصلاح و سازندگی انتقاد شود, نه برای عیب جویی و رسوایی اشخاص . ج ) انتقاد بر اثر دلسوزی , خیرخواهی و صمیمیت باشد نه به سبب برتری طلبی . د ) بدون هیچ توهین و جسارت , مودبانه و با رعایت شوئون وی بیان شود و در حقیقت انتقاد باید بسان هدیه ای تقدیم شود. امام صادق (ع ) فرمود: ((احب اخوانی الی من اهدی الی عیوبی )). 2- افزون بر موارد فوق برای شخصیت محترم و قداست خاص رهبری در نظام اسلامی مسائل دیگری نیز باید در نظر گرفته شود, به یقین میان انتقاد کردن فرد از دوست خود یا زن از شوهر و یا فرزند از پدر یا شاگرد از استاد, تفاوتی روشن وجود دارد. فرزند و شاگرد برای پدر و استاد خود احترام خاصی قائلند. اما فوق آنها قداستی است که برای امام و جانشین او وجود دارد. قداست , محبتی همراه با احترام و تواضع است و چون ولی فقیه در مقام نیابت معصوم قرار دارد از این رو از قداست والایی برخوردار است و رعایت کمال احترام و ادب برای او ضروری است و حفظ حرمت و شان او بر همه لازم است , لذا انتقاد باید به گونه ای بیان شود که هیچ گونه تاثیر سویی بر قداست و جلالت جایگاه ولی فقیه نداشته باشد. 3- انتقاد از رهبر باید هوشمندانه طراحی شود تا موجب سوء استفاده دشمنان نشود, از آن رو که رعایت این موارد در انتقاد از ولی فقیه لازم است مجلس خبرگان کمیسیونی برای نظارت بر فعالیت های رهبری دارد که عملکرد ایشان را مورد بررسی قرار می دهد ودر موارد لازم نتیجه آن را به اطلاع ایشان می رساند. ثالثا", به نظر می رسد برای رعایت همه اصول مزبور بهترین شیوه انتقاد, نوشتن نامه به دبیرخانه مجلس خبرگان و بیان موارد لازم باشد. انتقاد از دیگر مسوئولان نظام (مجلس , قوه مجریه و قویه قضائیه ) در اصل 90 قانون اساسی مطرح شده است ((یعنی هر کسی شکایتی از طرز کار مجلس یا قوه مجریه و یا قوه قضاییه داشته باشد می تواند شکایت خود را کتبا" به مجلس شورای اسلامی عرضه کند. مجلس موظف است به این شکایات رسیدگی کند و پاسخ دهد...)) عمل به این قانون موجب حفظ حرمت نهادهای مذکور خواهد بود. طبق اصل یکصد و سیزدهم قانون اساسی , رهبر, عالی ترین مقام رسمی کشور محسوب می شود, از این رو رعایت این نکات درباره او اولویت دارد. شایان ذکر است که نباید انتظار داشته باشید به همه مباحث و انتقاداتی که مطرح می کنید پاسخ مختصر یا تفصیلی داده شود زیرا به دلیل پیچیدگی مسائل سیاسی و تصمیم گیری های کلان اجتماعی و نیز امکان سوء استفاده دشمن از آنچه افشا خواهد شد, همیشه بیان انگیزه های مختلف عملکردها و تدابیر سیاسی برای عوم میسر نیست ولی قطعا" به نظرات , انتقادات و پیشنهادهای مفید توجه خواهد شد و موارد لازم به اطلاع ولی فقیه خواهد رسید. رابعا", هم چنان که از مطالب فوق مشخص گردید تنها میزان برای انتقاد از ولی فقیه , رعایت مصلحت جامعه اسلامی و جلوگیری از تضعیف جایگاه ولی فقیه می باشد که برای حفظ آن , رعایت شیوه ها و نحوه انتقاد از ولی فقیه الزامی می باشد که در مباحث فوق بیان گردید. در پایان ذکر این نکته لازم می باشد که انتقاد کننده نباید انتظار داشته باشد که مسئولین به هر انتقادی جامع عمل بپوشند. چه بسا مسئولین دلایل محکمی برای افعال خود یا درباره موضوعی دارند که انتقاد کننده از آنها بی خبر باشد و حتی گاهی ممکن است نظرات و انتقادات گوناگون و متناقضی ارائه شود که امکان عمل به همه آنها برای مسئولین ممکن نمی باشد. بله چیزی که وظیفه حکومت اسلامی است و از مسئولین انتظار می رود گوش دادن به انتقادات و فراهم آوردن جوی که مردم بتوانند انتقادات و نظرات خود را از عملکرد مسئولین و... از طریق مجاری و مکانیزم های مخصوص بدون هیچ نگرانی و ترس به سمع و نظر مسئولین برسانند. نه این که به محض انتقاد فکر کنیم بلافاصله باید پذیرفته شود و تغییر و تحولی در کارکرد نظام پدید آید و اگر چنین نشد بگوییم پس گوش شنوایی وجود ندارد. برای آگاهی بیشتر ر.ک : محمد تقی مصباح یزدی , پرسش ها و پاسخ ها (ولایت فقیه , خبرگان ), ج 1, ص 69 احمد واعظی , جامعه دینی , جامعه مدنی , ص 126در هر صورت دفتر آیت الله خامنه ای در تهران - خیابان پاستور - دفتر مقام معظم رهبری (ص.پ 161/13165) پذیرای نظرات، انتقادات و نصایح افراد و آحاد مختلف جامعه می باشد و حتما به آنها رسیدگی و از نظرات و دیدگاه های مفید استفاده می نماید.
منبع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

يکي از اصولي که در بهبود و رشد روابط انسان با ديگران، تأثير شگرفي دارد، مدارا و تحمل ديگران است. با اين که به نظر برخي صاحب نظران، روابط اجتماعي همواره در حال تغيير و دگرگوني است و هر موقعيت اجتماعي، يک واکنشي ويژه طلب مي کند اما مي توان مدارا را يک روش عمومي پيشنهاد کرد که در هر حال، ايجاد روابط متعادل را آسان تر مي کند. بعضي از جوانان در عين برخورداري از رشد جسمي و ذهني، روحيه ي جنگندگي دارند و کمتر از خود مدارا و انعطاف و نرمش نشان مي دهند ولي انتظار دارند ديگران با آنان با ملايمت برخورد کنند، در حالي که راه زندگي هميشه هموار نيست و سنگلاخ هايي نيز در آن وجود دارد که تنها با مدارا کردن مي توان از آن ها عبور کرد.
خودروهاي شخصي که ميليون ها انسان را از جايي به جاي ديگر انتقال مي دهند، قطعا بدون وجود انعطاف در لاستيک هاي چرخ هايشان، نمي توانند چنين تحرکي داشته باشند. زندگي انسان نيز محتاج مدارا کردن و رفق و انعطاف است. در يک مثال ساده مي توان گفت: هر اندازه فنرهاي يک خودرو، قوي تر و سالم تر باشد، بهتر و راحت تر، از ناهمواري ها عبور مي کند. ولي اگر فنرهاي خودرو، حالت فنري خود را از دست داده باشند در برخورد با يک دست انداز کوچک هم دچار مشکل مي شود. در روابط اجتماعي نيز اگر روحيه ي مداراگري حاکم نباشد برخوردها تند و شکننده خواهد بود. بسياري از تنش ها، قهرها، دوري ها و جبهه گرفتن ها، با اتخاذ روش مدارا، رخت برخواهد بست و بذر عطوفت و مهرباني در جامعه کاشته خواهد شد و شبنم هاي مهر در گل برگ دل ها خواهد نشست.
هر چند اصل در اسلام، مدارا است اما نرمش بي حساب و عدم قاطعيت بجا، آدمي را به عنصري ضعيف، ترسو و بي عرضه تبديل مي کند. آن چه مورد نظر اسلام است، آسان گيري در عين قدرت و قاطعيت است؛ نه خشونت مطلق و نه مداراي مطلق. پس گاهي ضرورت اقتضا مي کند اصل مدارا را کنار گذاشته و به قاطعيت و سخت گيري روي آوريم. پس بجاست که يکي از راه و رسم زندگي را دو عنصر «مدارا و قاطعيت» بدانيم. بر اين اساس، در اين شماره به موارد مدارا و قاطعيت از ديدگاه اسلام مي پردازيم.

تعريف مدارا

مدارا در لغت به معناي ملاطفت و نرمي و ملايمت و احتياط کردن آمده است.(1)
در کتاب هاي اخلاقي مي خوانيم: رفق، صفتي است پسنديده که در برابر عنف و شدت است و عنف نتيجه ي خشم و غضب است. رفق و لينت، از آثار خوش خلقي و سلامت جان مي باشد.(2)
در پاره اي از موارد، مدارا به معناي حلم و بردباري و تغافل است. مدارا با افراد تندخو و بداخلاق يا تقيه در مقابل مخالفان و افراد زيان رسان، به اين معناست.(3)
هر چند مدارا در حوزه هاي مختلف سياسي، اخلاقي، جامعه شناسي و روان شناسي مورد بحث قرار گرفته، اما مدارايي که ما از آن سخن مي گوييم به معناي تحمل عقايد رقيب در عين باورمندي و پاي بندي به اصول خود و به مهرباني رفتار کردن است. طبيعي است که با اين نگرش، بحث ما رنگ اخلاقي به خود مي گيرد و با بحث هايي که با حوزه ي مسائل سياسي مرتبط است تفاوت دارد. مداراي سياسي که از آن به «تسامح و تساهل» ياد مي شود، يک وضع حقوقي و پيش آمد تاريخي است، نه يک صفت نفساني و اخلاقي. پس ما بايد واژه ي ارزش مند مدارا را با کلمه «تولرانس» که در زبان فارسي با کلمه ي بي قيدي تناسب دارد متمايز کنيم. واژه هاي سهله و سمحه که در روايات آمده است، به معناي فقدان عسر و حرج و مشقت در دين است؛ يعني احکام اسلام، مطابق با فطرت بشري است و سخت گيري غيرمنطقي در آن ديده نمي شود. پس مداراي اسلامي غير از تسامح و اباحه گري و بي تقاوتي است که امروزه در گفت و گوهاي بعضي از روشن فکران مطرح مي شود.
در اصطلاح فرنگيان، کلمه «تولرانس» که به معناي تحمل، پذيرش و به دوش کشيدن است، اکنون در بي قيدي و رهاسازي و سازش کاري به کار مي رود. اما اين تسامح به معنايي که ذکر شد با آن چه که در اسلام از آن سخن به ميان آمده، بسيار تفاوت دارد. تسامح و تساهلي که معطوف به مباني باشد، در فرهنگ اسلامي مردود است.
مدارا در اسلام جايگاه والايي دارد که به مهم ترين آن ها مي پردازيم:

1- مدارا و ايمان

از روايات اهل بيت (ع) استفاده مي شود که مدارا ارتباط تنگاتنگي با ايمان دارد.
رسول اکرم(ص) مي فرمايد: «مداراه الناس نصف الايمان و الرفق بهم نصف العيش؛ (4) مدارا با مردم، نيمي از ايمان و نرش با آن ها، نيمي از زندگي است.»
امام باقر(ع) مي فرمايد: هر کس رفق و مدارا داشته باشد، از ايمان برخوردار است.(5) دليلش آن است که در پرتو مدارا، نيروي غلبه بر نفس و خويشتن داري تقويت مي شود و از خشونت و تندي و عصبانيت که سرمايه هاي ايمان را بر باد مي دهد اجتناب مي گردد.

2- مدارا و عقل

پيامبر اسلام(ص) مي فرمايد: «اعقل الناس اشدهم مداراه للناس و اذل الناس من اهان الناس؛ (6) عاقل ترين مردم کسي است که بيشترين مدارا را با مردم مي کند و خوارترين مردم کسي است که آنان را تحقير مي نمايد.»
آن حضرت در روايتي ديگر مي فرمايد: بعد از ايمان به خدا، مهم ترين رکن عقلانيت، مدارا کردن با مردم است.(7)

3- مدارا و مأموريت انبيا

مدارا سرلوحه ي کار پيامبران بوده است. پيامبر اسلام(ص) مدارا را هم سنگ انجام واجبات دانسته و فرموده است: ما گروه پيامبران مأموريت داريم با مردم مدارا کنيم؛ همان گونه که به انجام فرايض الهي مأموريم.(8)
امام صادق (ع) فرمود: جبرئيل خدمت رسول خدا(ص) رسيد و عرض کرد: اي محمد! پروردگارت به تو سلام مي رساند و به تو پيام مي دهد که با مردم مدارا کن.(9)
آن گاه که موسي (ع) از جانب خدا مأمور شد به سوي فرعون برود خداوند متعال از او خواست با او به نرمي سخن گويد: «اذهبا الي فرعون انه طغي فقولا له قولا لينا».(10)

موسيا در پيش فرعون زمن
نرم بايد گفت قولا لينا

آثار مدارا

مدارا در زندگي فردي و اجتماعي انسان، آثار گران سنگي دارد که به مهم ترين آنها مي پردازيم:
1-محبوبيت: يکي از راه هاي نفوذ در افکار ديگران، مداراست. امام علي (ع) مي فرمايد: «دار الناس تستمتع باخائهم و القهم بالبشر تمت اضغانهم؛ (11) با مردم مدارا کن تا از برادري آنان بهره مند شوي و با روي گشاده با آنان مواجه شو تا کينه ها بميرد.»
2-کاميابي و موفقيت: امام علي (ع) مي فرمايد: آن کس که به نرم خويي رفتار کند، کام ياب گردد.(12)
3- آسان شدن مشکلات: امام علي (ع) مي فرمايد:
رفق و مدارا مشکلات را آسان مي کند و اسباب را فراهم مي سازد.(13)

آب اگر در روغن جوشان کني
ديگران و ديگ را ويران کني
نرم گو ليکن مگو غير صواب
وسوسه مفروش در لين الخطاب(14)

4- مدارا و خيرخواهي الهي: پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد: هر گاه خدا خير کساني را بخواهد آن ها را به سوي رفق و مدارا مي کشاند و کسي که از رفق و مدارا محروم شد از همه ي خوبي ها محروم است.(15)
5- مدارا و صدقه: از نظر آموزه هاي ديني، صدقه فقط کمک مالي به بيچارگان نيست بلکه مدارا نيز خود نوعي صدقه به شمار مي رود.(16) شايد وجه مشابهت صدقه و مدارا در اين جهت باشد که با مدارا کردن، نياز عاطفي ديگران برطرف مي شود و با صدقه نياز اقتصادي آنان تأمين گردد.
6- خير دنيا و آخرت: پيامبر اکرم(ص) فرمود: رفق و مدارا در چيزي قرار داده نمي شود مگر آن را زينت مي دهد و خشونت و تندي بر چيزي قرار داده نمي شود مگر آن را زشت مي کند. پس اگر به کسي رفق و مدارا عطا شود، خير دنيا و آخرت به او داده شده و کسي که از مدارا محروم باشد، از خير دنيا و آخرت محروم خواهد بود.(17)
7-پاداش الهي: امام صادق (ع) مي فرمايد: خداوند متعال، ملايم است و ملايمت را دوست دارد و پاداشي که به آن مي دهد، به خشونت و سخت گيري نمي دهد.(18)
8- سامان دهي امور: پيامبر اسلام(ص) فرموده اند: «ثلاث من لم يکن فيه لم يتم له عمل: ورع يحجزه عن معاصي الله و خلق يداري به الناس و حلم يرد به جهل الجاهل؛(19) سه خصلت است که اگر کسي از آن برخوردار نباشد کارش سامان نمي يابد: 1-تقوايي که آدمي را از گناه باز دارد؛ 2- اخلاقي که به کمک آن با مردم بسازد و مدارا کند؛ 3-حلمي که ناداني جاهل با آن پاسخ داده شود.»
9-تقويت پيوندهاي اجتماعي: يکي از آثار مدارا، رفع کدورت و اختلاف و تقويت انسجام و وحدت ملي است، زيرا ريشه ي بسياري از کشمکش ها و درگيري ها را مي توان در حساسيت هاي نابجا و عدم وجود روحيه ي رفق و مدارا در جامعه، جست. قوام بقاي اجتماع به عواملي مانند ميزان مداراي افراد در برابر خطاهاي ديگران و روحيه ي همکاري، وابسته است. امام علي (ع) مي فرمايد: «دار الناس تأمن غوائلهم و تسلم من مکائدهم؛ (20) با مردم مدارا کن تا از مکر و تزوير آن ها در امان ماني».
پس مي توان گفت: مدارا خود نوعي سياست مصلحت جويانه است که در تحکيم پايه هاي حکومت اسلامي نقش مؤثري ايفا مي کند. از اين رو امام علي (ع) به کارگيري اين اصل مهم يعني مدارا را در رأس سياست مي داند.(21)

قلمرو مدارا

اگر به فلسفه ي اصلي مدارا در اسلام، نظري بيفکنيم، متوجه مي شويم که هدف از مدارا، تربيت مؤمنان و نزديک کردن دل هاي آنان به يک ديگر و ايجاد فضاي صميمي و مسالمت آميز در بين مردم است. طبيعي است که اين ارزش اخلاقي حد و مرز مشخصي دارد. اين اصل مهم بي شک نمي تواند مطلق باشد و حتما حدودي دارد. همان طوري که ترک اين اصل، از ناهنجاري و خشونت سر در مي آورد، اجراي فراتر از حد آن نيز، به يک پديده ي ضد ارزشي يعني مداهنه و سازش کاري در حق، تبديل مي شود. پس مهم، شناخت حد و مرز مداراست.
از آيات و روايات به دست مي آيد که مدارا در مسائل شخصي و نيز مسائل اجتماعي که با حقوق ديگران در تقابل نباشد، جاري و ساري است. اما در مسائل اصول دين و اجراي حدود و احکام ديني، جاي نرمش و مدارا نيست. بعضي انسان ها به محرک هاي اخلاقي و آرام، پاسخ نمي دهند و عدم برخورد قاطع با اين گروه، راه را براي ارتکاب جرم و خيانت باز مي کند.
استاد مطهري (ره) مي گويد: «اسلام، ديني است که طرف دار حد است، طرف دار تعزير است؛ يعني ديني است که معتقد است مراحل و مراتبي مي رسد که مجرم را جز تنبيه عملي چيز ديگري تنبيه نمي کند و از کار زشت باز نمي دارد. اما انسان نبايد اشتباه کند و خيال کند که همه ي موارد، موارد سخت گيري و خشونت است.»(22)
امام علي (ع) در ستايش پيغمبر اکرم (ص) مي فرمايد: «طبيب دوار بطبه قد احکم مراهمه و آحمي مواسمه؛ (23) پيامبر اکرم(ص) طبيبي سيار است که بر سر بيماران مي رود که در يک دستش مرهم است و در دست ديگرش ابزار جراحي.»
استاد مطهري (ره) در اين باره مي گويد: مقصود اين است که پيامبر دو گونه عمل مي کرد: يک نوع عمل پيغمبر، مهرباني و لطف بود؛ اول هم آن را ذکر مي کند (احکم مراهمه)؛ يعني ابتدا از راه لطف معالجه مي کرد، اما اگر به مرحله اي مي رسيد که ديگر لطف و مهرباني و احسان و نيک، سود نمي بخشيد آن ها را به حال خود نمي گذاشت. اين جا بود که وارد عمل جراحي و داغ کردن مي شد.(24)

موارد رفق و مدارا

به طور کلي مي توان مداراي مورد نظر اسلام را به دو دسته تقسيم کرد:

1-رفق و مدارا با خود

منظور از رفق و مداراي با خود، درنظر گرفتن ظرفيت و طاقت خويش و پرهيز از فشار و تحميل است. اين، موضوع مهمي است که متأسفانه گاهي از آن غفلت مي شود. بعضي از جوانان که تشنه ي چشمه ي زلال معارف دين و معنويت ناب اند، اين اصل مهم را ناديده گرفته و تکاليف و برنامه هاي طاقت فرسايي را بر خود تحميل مي کنند، در حال که نهادينه کردن عقايد و عواطف و ملکه شدن صفات پسنديده در جان، زمان مي طلبد و بايد به ظرافتي خاص انجام گيرد. با شتاب و عجله نمي توان به جايي رسيد و با کم طاقتي و خشونت چيزي حاصل نمي شود.
در روايات معصومين (ع) به اين موضوع پرداخته شده است. رسول اکرم (ص) در وصيت خود به اميرمؤمنان (ع) فرمودند: «يا علي ان هذا الدين متين فأوغل فيه برفق و لا تبغض الي نفسک عباده ربک ان المنبت (المفرط) لا ظهرا ابقي و لا ارضا قطع؛(25) علي جان! اين دين، متانت و قوت دارد (نيازي به اعمال سخت و گران ندارد)، پس با رفق و مدارا ، در آن سير کن و جانت را نسبت به عبادت پروردگارت دشمن مکن، زيرا انسان زياده رو نه مرکب سالمي براي خود مي گذارد و نه مسافتي مي پيمايد.»
امام صادق(ع) مي فرمايد: روزي در ايام جواني، در حال طواف بودم و با تلاش بسيار عبادت مي کردم و از شدت فشاري که در اين باره بر خود وارد کرده بودم عرق از بدنم سرازير بود. در همين حال پدرم مرا اين گونه مشاهده کرد و فرمود: فرزندم جعفر! وقتي خداوند بنده اي را دوست بدارد، وارد بهشتش مي کند و به عمل کم او خرسند است.(26)

2- رفق و مدارا با ديگران

يکي از اموري که پايه هاي روابط اجتماعي را مستحکم و امکان تفاهم و تبادل انساني را تقويت مي کند، مدارا با هم کيشان، هم شهريان، همکاران و همسايگان و بالاخره هم نوعان است. اين نوع مدارا، دامنه ي گسترده اي دارد که به بعضي از آن ها اشاره مي کنيم:

1-2)رفق و مدارا در تبليغ دين (آسان گويي)

دين اسلام بر پايه ي آسان گيري استوار شده و شريعت سهل و آسان، سمحه ي سهله نام گرفته است.(27) خداوند در جعل و تشريع قوانين، بر بندگانش آسان گرفته و تکليف بر چيزي ننموده که توان آن را ندارند: «يريد الله بکم اليسر و لا يريد بکم العسر؛(28) خداوند براي شما آساني مي خواهد نه دشواري.»
بر اين اساس، پيامبر اسلام (ص) هنگامي که معاذ بن جبل را براي دعوت و تبليغ به سوي يمن فرستاد به وي فرمود: «يا معاذ بشر و لا تنفر يسر و لا تعسر؛(29) اي معاذ! بشارت ده و نفرت ايجاد مکن، آسان گير باش نه سخت گير.»
اين نکته اي است دقيق به ويژه براي کساني که با مردم ارتباط مستقيم دارند و به گونه اي در امور تعليم و تربيت و ترويج معارف دين، نقشي ايفا مي کند. اين اصل اقتضا مي کند که مبلغان دين، در تبيين مسائل ديني، حوصله و ظرفيت و فهم مخاطب را در نظر بگيرند؛ همان گونه که پيشوايان دين، مسائل ديني را به طور ساده و روان بيان مي کردند. قرآن مجيد مي فرمايد: ما هيچ رسولي را جز به زبان قوم خود نفرستاده ايم تا براي آنان حقايق را بيان نمايند.(30)
پيامبر اسلام(ص) نيز مي فرمايد: به ما پيامبران دستور داده شده است که با مردم به اندازه ي عقل و فهمشان سخن بگوييم.(31) امام صادق (ع) مي فرمايد: رسول خدا (ص) هيچ گاه با مردم بر طبق عقل خويش و فهم خود سخن نگفت.(32)
نقل است که در جنگ تبوک مردم دچار تشنگي شدند. به پيامبر (ص) گفتند: کاش دعا مي کردي تا خدا ما را سيراب کند. آن حضرت دعا کرد و آب در بيابان جاري شد. قومي از اعراب باديه نشين گفتند: ستاره ي ذراع و ستاره ي فلان، بر ما باران نازل کرد. پيامبر (ص) رو به اصحاب کرد و فرمود: مي بينيد!؟ خالد گفت: اي رسول خدا! گردنشان را بزنم؟ حضرت فرمود: نه، اينان چنين مي گويند اما مي دانند که خدا باران را نازل کرده است.(33)
حضرت از خالد خواست که سخت نگيرد و مدارا کند و لغزش زباني آنان را ناديده بگيرد.
لازمه ي مدارا با متربيان آن است که مربي سخن خود را از درجه و مقام درک خود تا سطح درک و فهم مخاطبان تنزل دهد و از ارائه ي مطالبي که فراتر از ميزان درکشان باشد خودداري نمايد؛ چنان که در سيره ي معصومين (ع) اين مسائل ديده مي شود و چه بسا بعضي از مطالب را با افرادي خاص مطرح مي کردند؛ مثلا جابر بن يزدي جعفي مي گويد: امام باقر (ع) نود هزار حديث براي ما بيان کرد که هرگز آن ها را براي کسي بيان نکرده ام و هيچ نيز بيان نخواهم کرد.

2-2) مدارا در اقامه ي نماز جمعه و جماعت

ائمه ي جمعه و جماعات بايد در برگزاري نماز جمعه و جماعت رفق و مدارا را رعايت کنند. پيامبر اسلام(ص) نمازهاي جماعت را به اختصار مي خواند و ديگران را نيز به اين امر توصيه مي فرمود. مردي به پيامبر(ص) گفت: اي رسول خدا! از بس فلاني نماز را طول مي دهد به سختي نماز را مي خوانم. حضرت آن روز با حالتي بسيار عصباني و در موعظه اي فرمود: شما مردم را فراري مي دهيد. هر کس با مردم نماز مي خواند بايد نماز را مختصر برگزار کند، چون در ميان آنان مريض و ناتوان و کسي هست که به دنبال کاري است.(34)
امام علي (ع) به يکي از کارگزاران خود مي فرمايد: هنگامي که نماز را در ميان مردم اقامه مي کني به گونه اي نباشد که خستگي و نفرت ايجاد کند.(35)

3-2) اختصار گويي

نکته ي مهم ديگر آن است که در وعظ و خطابه، علاوه بر آسان گويي، به کارگيري مدارا با روش اختصارگويي نيز مطلوب است. بنابر اين شايسته است گوينده براي رعايت حال مخاطبان، مواعظ خود را کوتاه ايراد کند. يکي از اصحاب رسول خدا (ص) نقل مي کند که پيامبر (ص) موعظه هاي خود را در روزهاي مختلف و نه هر روزه، انجام مي داد، زيرا دوست نداشت ما خسته و دلزده شويم. (36) خطبه هاي نماز جمعه پيامبر اسلام(ص) مختصر بود. مراجعه به خطبه هاي آن حضرت که از ايشان نقل شده است مؤيد اين مدعاست.(37)

4-2) مدارا با همسايه

امام کاظم(ع) مي فرمايد: حسن همسايگي اين نيست که آزار نرساني، بلکه حسن همسايگي آن است که در برابر آزاد و اذيت همسايه، شکيبا باشي.(38)

5-2) مدارا با دشمن

اسلام بر مدارا با دشمن تأکيده کرده تا جايي که در بعضي از روايات، مدارا نمودن با دشمنان خدا را بهترين صدقه دانسته است.(39) قرآن مجيد مي فرمايد: خداوند شما را از نيکي کردن و رعايت عدالت درباره ي کساني که با شما در دين دشمني نکرده و از ديارتان بيرون نرانده اند باز نمي دارد.(40)
امام علي (ع) پس از رسيدن به حکومت، با مخالفان خود و از جمله خوراج، مدارا مي کرد؛ آنان در نماز جماعت امام شرکت نمي کردند و گاهي در مسجد در اثناي نماز يا سخنراني حضرت شعارهاي تندي مي دادند و اخلال مي کردند. حضرت اعلام کرد تا وقتي که دست به شمشير نبرده ايد و در جمع ما هستيد از سه حق برخورداريد: 1- شما را از وارد شدن به مساجد و اقامه ي نماز مانع نمي شويم؛ 2- حق شما را از بيت المال قطع نمي کنيم؛ 3-تا زماني که شروع به جنگ نکنيد، با شما نمي جنگيم.(41)
رفتار و سيره معصومين (ع) با مخالفان، مايه ي عبرت و درس آموزي است. ابن مسکان مي گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: درباره ي تو گمان دارم که اگر حضرت علي (ع) مورد شتم و اسائه ي ادب قرار گيرد، اگر بتواني بيني او را با دندان مي گزي. عرض کردم: آري والله، فدايت شوم من و اهل بيتم چنين هستيم. حضرت فرمود: اين گونه مباش. قسم به خدا که بسا مي شنيدم کسي به علي (ع) اهانت مي کرد و بد مي گفت و بين من و او جز ستون مسجد فاصله اي نبود. من خود را پشت ستون پنهان مي کردم و موقعي که از نماز فارغ مي شدم از کنارش گذر مي کردم. به او سلام مي دادم و با وي مصافحه مي نمودم.(42)

6-2) مدارا با مديون

يکي از موارد مدارا، آسان گيري در داد و ستد و قرض و طلب است. قرآن مجيد از مسلمانان مي خواهد مديون را در تنگنا قرار ندهند و با او بسازند. از اين رو مي فرمايد: «و ان کان ذو عسرة فنظره الي ميسره؛ (43) اگر بده کار تنگ دست بود بايد به او مهلت داد تا توان گر شود.»
پيامبر اکرم(ص) مي فرمايد: خداوند انساني را که به هنگام خريد و فروش و پرداخت و دريافت، سهل و آسان گير باشد دوست دارد.(44)
اسلام براي مدارا با مديون تهي دست پاداش تعيين کرده است. روزي رسول اکرم (ص) بر منبر رفت و فرمود: حاضران به غايبان اطلاع دهند: هر کس مديون تهي دست را که قدرت پرداخت بدهي خود را ندارد مهلت دهد، خداوند هر روز به مقدار طلبي که دارد، به او اجر صدقه مي دهد تا وقتي طلب خويش را دريافت کند.(45)

7-2)رفق و مدارا در برخورد با افراد ضعيف الايمان

افراد از نظر ايمان، متفاوت اند، چون ايمان درجاتي دارد و هر کس به تناسب همت و شناخت خود به درجه اي از ايمان دست مي يابد. اما مدارا اقتضا مي کند که کسي به دليل پايين بودن درجه ي ايمان، در انزوا قرار نگيرد و متناسب با درجه ي ايمان او، بازخواست شود. از اين رو در سيره ي معصومين (ع) مي بينيم آن بزرگواران با اکثر شيعيان و مسلمانان معاشرت داشتند. يکي از شيعيان مي گويد: در حضور امام صادق(ع) درباره ي عده اي حرفي زده شد. من به امام (ع) عرض کردم: ما از آنان بيزاري مي جوييم، زيرا آنان به آن چه ما قائليم قائل نيستند. امام (ع) فرمود: اگر چنين است، ما هم از مزايايي برخورداريم که شما از آن ها بي بهره ايد، پس ما هم بايد از شما بيزاري بجوييم؟ با آن ها دوستي کنيد و از آنان بيزاري مجوييد، زيرا بعضي از مسلمانان از اسلام يک سهم و بعضي دو سهم ... بعضي هفت سهم دارند. سزاوار نيست بر دوش آن که از اسلام يک سهم دارد به اندازه ي آن که دو سهم دارد بار بگذاريم. سپس حضرت مسلماني را مثال زد که همسايه اي نصراني داشت. او را به اسلام فرا خواند و اسلام را در نظر او زيبا جلوه داد و نصراني مسلمان شد، اما به دليل سخت گيري بي جا او را از اسلام راند. حضرت در ادامه فرمود: بر آنان سخت نگيريد، مگر نمي دانيد ... که امامت ما بر رفق و مدارا و انس و وقار است. مردم را به دينتان و آن چه بر آن هستيد ترغيب کنيد.(46)

8-2) مدارا با کودکان در امور عبادي

هر چند از روايات برمي آيد که والدين، فرزندانشان را قبل از رسيدن به سن بلوغ به عبادت (نماز و روزه) عادت دهند اما در اين مورد نبايد سخت گيري کرد. امام صادق (ع) مي فرمايد: ما کودکانمان را در هفت سالگي به روزه گرفتن، به اندازه اي که توان آن را دارند، تا نصف روز، بيشتر يا کمتر، امر مي کنيم. هر گاه تشنگي يا گرسنگي بر آن ها غلبه کرد، افطار مي کنند تا به روزه عادت کنند. شما کودکانتان را در نه سالگي به روزه گرفتن به هر اندازه که مي توانند امر کنيد. هرگاه تشنگي بر آن ها غلبه کرد، افطار کنند.(47)

9-2) مدارا در امر به معرف و نهي از منکر

يکي از آداب امر به معروف و نهي از منکر، رفق و مدارا است؛ يعني با زبان خوش و نرم، خطاکار را از راه نادرست باز آوريم، چون هنگامي امر و نهي تأثير مي گذارد که تارک معروف را همچون بيماري بدانيم که به کمک ما نيازمند است. خداوند متعال به پيامبرش مي آموزد تا از منکر بيزار باشد، بي آن که از عاملان آن بيزاري جويد و به او مي فرمايد: پس اگر تو را نافرماني کردند بگو: من از آن چه مي کنيد بيزارم.(48)
همان طوري که طبيب از بيمار متنفر نيست و در پي درمان اوست، طبيب روحاني نيز از گناه کار متنفر نيست، بلکه دلسوزانه به فکر اصلاح و درمان اوست. از اين رو در صدر اسلام خود گناه کاران به اين نکته پي برده بودند و داوطلبانه خود را براي حد خوردن معرفي مي کردند و به رسول خدا (ص) يا امام معصوم مي گفتند: «طهرني؛ پاکم ساز».
امام علي (ع) از رسول خدا(ص) نقل مي کند که فرمود: نبايد امر به معرف و نهي از منکر کند جز آن که در آن چه بدان امر مي کند و در آن چه از آن نهي مي کند، رفيق باشد؛(49) يعني با مدارا، امر به معروف و نهي از منکر کند.
نقل شده است که عربي بياباني به نزد حضرت رسول (ص) آمد و از وي تقاضاي چيزي کرد. پيامبر (ص) چيزي به او داد ولي راضي نشد و جسارت کرد. اصحاب به خشم آمدند و برخاستند تا با او عتاب کنند. پيامبر (ص) به آنان اشاره کرد که آرام بگيرند. سپس اعرابي را با خود به منزل برد و مقدار بيشتري به او کمک کرد. آن گاه پرسيد: آيا راضي شدي؟ مرد عرب که بزرگواري حضرت را ديد، گفت: آري، خدا خيرت دهد. آن گاه پيامبر(ص) به او گفت: آن چه تو در مقابل اصحاب من بر زبان راندي، موجب خشم و ناراحتي آن ها شد، مايلم اين احساس رضايت را در نزد آن ها نيز بگويي تا ناراحتي آن ها برطرف شود. اعرابي پذيرفت و روز بعد چنين کرد. سپس پيامبر(ص) فرمود: مثل من و اين گونه افراد مثل همان مردي است که شترش رميده بود و فرار مي کرد، مردم به خيال اين که به صاحب شتر کمک بدهند فرياد کردند و به دنبال شتر دويدند. آن شتر بيشتر رم کردن و فراري تر شد. صاحب شتر، مردم را بانگ زد و گفت: کسي به شتر کاري نداشته باشد من خود بهتر مي دانم که از چه راه شترم را رام کنم. او يک مشت علف برداشت و آرام آرام بدون اين که فريادي بکشد، جلو آمد و مهار شتر را در دست گرفت. اگر ديروز، شما را آزاد گذاشته بودم، اين عرابي را کشته بوديد ولي مانع دخالت شما شدم و خود با نرمي و ملايمت او را رام کردم.(50)

10-2) مدارا براي شنيدن حق

قرآن مجيد مي فرمايد: «و ان احد من المشرکين استجارک فاجره حتي يسمع کلام الله ثم ابلغه مأمنه ذلک بانهم قوم لا يعلمون؛ (51) اگر در گرما گرم جنگ يک نفر مشرک امان بخواهد، بايد پناه دهي تا در امنيت و آرامش کامل بيايد و کلام خدا را بشنود، اگر خواست بپذيرد و مسلمان شود و اگر نپذيرفت با تأمين جاني او را به جبهه ي کفار برسان، زيرا ممکن است شرکت او در قتال با مسلمانان از سر جهل و ناداني باشد.»
اين اندازه مدارا و نرمش را در کدام مکتب و ملتي مي توان يافت؟ کدام قانون، مترقي تر از اين قانون درباره ي آزادي انديشه وجود دارد؟ مدعيان حقوق بشر و داعيان آزاد انديشي، بايد درس مدارا و آزادي را از قرآن بياموزند.

راه رفق ورزي و مدارا

مدارا مانند صفات پسنديده ي ديگر، اکتسابي است؛ يعني با تمرين و رياضت و تلاش مي توان آن را به دست آورد. شايد بسياري بخواهند به اين صفت ارزنده آراسته شوند اما نمي دانند از چه طريقي مي توان به آن دست يافت. ما در اين جا به نکاتي مي پردازيم که مي تواند ما را در اين امر ياري رساند:
1- بايد اين واقعيت تلخ را بپذيريم که مردم، هميشه مطابق خواسته ي ما عمل نمي کنند و دنيا بر وفق مراد ما نمي چرخد. قرآن مجيد در آيات مختلف بر اين نکته تأکيد مي کند که تغيير شخصيت افراد، فقط از خالق هستي ساخته است. از اين رو به پيامبرش نيز گوشزد مي کند که اين قدر بر حال مشرکان تأسف نخورد. (52)
2- به اين نکته توجه داشته باشيم که ناراحتي در مقابل رفتارهاي ناشايست ديگران، مشکلي را حل نمي کند بلکه اوضاع را وخيم مي کند. خشم و خشونت، عصبانيت و لجاجت طرف مقابل را برمي انگيزاند که قطعا پايان خوبي نخواهد داشت. اما احسان و مدارا با ديگران، به حلقه ي خشونت پايان مي دهد. از اين رو قرآن مجيد به عفو و صفح در مقابل بدي هاي ديگران سفارش مي کند و احاديث نيز بر آن تأکيد مي ورزد. امام علي (ع) مي فرمايد: از لغزش ها بگذر تا مقام و منزلت خود را بالا ببري. (53)

 

به نرمي، طبع تندان رام گردد
به سختي، پخته ديگر خام گردد

سعدي مي گويد:

بدي را بدي سهل باشد جزا
اگر مردي احسن الي من أسا

اين شعر سعدي اشاره به روايت امام باقر(ع) است که فرمود: «احسن الي من اساء اليک؛ (54) نيکي کن به کسي که به تو بدي کرده است.»
قرآن کريم در کنار کفار و مشرکان، از منافقان نام برده و اين از ويژگي هاي اين کتاب آسماني است. استاد مطهري مي گويد: شما در هر کتاب مذهبي ديگري مي بينيد که صحبت از مؤمن و کافر است ولي قرآن در مقابل مؤمن، دو گروه را قرار مي دهد: کافر و منافق.
3- اگر با هر اتفاق ساده اي، بيهوده خود را ناراحت کنيم، وقت و انرژي خويش را که مي تواند صرف تجربه اندوزي شود، از دست داده ايم، بدون آن که نتيجه اي از آن گرفته باشيم. اما با روش صحيح مدارا، مي توانيم شخصيت خود را در آيينه ي رفتار ناموزون ديگران، باز يابيم. معروف است که لقمان را گفتند: ادب از که آموختي؟ گفت: از بي ادبان. هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، از آن پرهيز کردم.
4- نکته ي مهم ديگر در رفق ورزي آن است که کمال گرايي - هر چند آرزوي بشر است - اما در حد همان آرزو مي ماند و هرگز کسي نمي تواند همه چيز را در حد کمالش به دست آورد. کمال گرايي، يکي از ويژگي هاي نسل جوان است. آن ها به دنبال دوست، همسر و شغل کامل و غيره هستند، اما بايد واقعيت را پذيرفت. انسان ها جايز الخطا هستند و اين امر بايد ما را متقاعد سازد که انتظارات خود را از ديگران کاهش دهيم تا زندگي بر ما خوش آيند گردد. اگر کسي به دنبال همسر يا فرزند يا پدر و مادر و يا همکار و دوست بي عيب باشد، تنها خواهد ماند. امام صادق (ع) مي فرمايد: در دنيا به دنبال چهار چيز نباشيد، زيرا نمي يابيد و حال آن که به آن ها نياز داريد:
1- دانشمندي که به همه ي علم خود عمل کند، زيرا بدون دانشمند مي مانيد؛
2- عملي که از ريا خالي باشد، زيرا توفيق هيچ عملي را نمي يابيد؛
3- غذايي که بدون شبهه باشد، زيرا بدون غذا مي مانيد؛
4- دوستي که بي عيب باشد، زيرا بدون دوست مي مانيد.(55)
5- نکته آخر توجه به پاداش مداراست. امام علي (ع) مي فرمايد: با مردم، مدارا کن تا از برادري آنان بهره مند شوي.(56) پيامبر اسلام (ص) براي مرداني که در برابر بداخلاقي همسرانشان مدارا مي کنند ثواب ايوب و براي زناني که در برابر بداخلاقي شوهر، شکيبايي مي ورزند، ثواب آسيه را مطرح کرده است.(57)

پی نوشت ها :

1- مجمع البحرين، ماده ي دري.
2- المحجه البيضاء، ج5، ص 322.
3- محمدتقي فلسفي، شرح و تفسير دعاي مکارم الاخلاق، ج1، ص 372.
4- اصول کافي، ج 2، ص 117.
5- همان، ص 118.
6- من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 384.
7- بحار الانوار، ج 72، ص 52.
8- همان، ج 2، ص 69.
9- وسائل الشيعه، ج 8، ص 540.
10- طه(20) آيه ي 44-43.
11- غرر الحکم و دررالکلم، ج 4، ص 16.
12- همان، ج 3، ص 153.
13- همان، ج 2، ص 45.
14- مثنوي معنوي، دفتر چهارم، بيت 6-3814.
15- مستدرک الوسائل، ج 11، ص 293.
16- مشکوه الانوار، ص 42.
17- مستدرک الوسائل، ج 11، ص 292.
18- اصول کافي، ج 2، ص 119.
19- همان، ج 2، ص 116.
20- غرر الحکم و درر الکلم، ج4، ص 15.
21- همان، ج 4، ص 54.
22- مجموعه آثار، ج 17، ص 247.
23- نهج البلاغه، خطبه 108.
24- مجموعه آثار، ج 17، ص 248.
25- اصول کافي، ج 2، ص 87.
26- همان، ص 86.
27- مرتضي مطهري، سيره ي نبوي، ص 217.
28- بقره(2) آيه ي 185.
29- سيره ي ابن هشام، ج 4، ص 337.
30- ابراهيم(14) آيه ي 4.
31- بحار الانوار، ج1، ص 85.
32- علامه طباطبائي، سنن النبي، ص57.
33- مستدرک الوسائل، ج 6، ص 196.
34- صحيح بخاري، ج 1، ص 31.
35- نهج البلاغه، نامه ي 53.
36- صحيح بخاري، ج 1، ص 25.
37- بحار الانوار، ج 77، ص 110-45.
38- تحف العقول، ص 409.
39- مستدرک الوسائل، ج 2، ص 91.
40- ممتحنه (60) آيه ي 8.
41- اصغر ناظم زاده، تجلي امامت، ص 611.
42- محمدتقي فلسفي، شرح و تفسير دعاي مکارم الاخلاق، ج1، ص 371.
43- بقره (2) آيه 280.
44- نهج الفصاحه، ص 15.
45- تفسير صافي، ص 80.
46- وسائل الشيعه، ج 11، ص 427.
47- علامه طباطبائي، سنن النبي، ص 157.
48- شعراء (26) آيه ي 216.
49- مستدرک الوسائل، ج 12، ص 186.
50- مرتضي مطهري، داستان راستان، ج 1، ص 24، با اندکي تصرف.
51- توبه (9) آيه ي 6.
52- شعراء(26)آيه ي 4-3.
53- غرر الحکم و درر الکلم، ج 3، ص 314.
54- من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 1770.
55- الکافي، ج 2، ص 651.
56- غرر الحکم و درر الکلم، ج 4، ص 16.
57- بحار الانوار، ج 103، ص 247.

منبع: مجله ي معارف اسلامي

منبع
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.ب  | 

زیارت پیامبر ممنوع!

مخالفت وهابیون با زیارت قبر رسول خدا

مسجدالنبی

یکی از افکار ابن تیمیه این است که زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را جایز نمی‎داند و آن را بدعت می‎نامند. و آن را حتی برای اهل مدینه مورد شبهه قرار داده است. وی در کتاب خود به نام "مجموعة الرسائل الکبری" آورده است که هر حدیثی که درباره زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد شده، ضعیف بلکه جعلی است. از کلام ابن تیمیه پیداست که با زیارت مرقد مطهر پیامبر اکرم در کل مخالف است.

این که وی می‎گوید نباید برای زیارت تربت نبی و ائمه بار سفر بست، بین همه وهابی‎ها از جمله ابن‎تیمیه و محمدبن عبدالوهاب اجماع است.

ابن تیمیه نظرش این است که حتی برای کسانی که در خود مدینه ساکن هستند نیز رفتن برای زیارت قبر نبی اکرم جایز نیست اما محمدبن عبدالوهاب در این قسمت با ابن تیمیه اتفاق نظر ندارد. وی می‎گوید برای مردم مدینه رفتن به زیارت مرقد نبی اکرم مستحب و سنت است.

در این مقاله قصد داریم موضع اهل تسنن را در مقابل وهابیون که زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) را غیر مجاز و شرک می‎داند، را روشن کنیم.

با توجه به روایات و نظرات علمای اهل تسنن دریافتیم که ایشان نه تنها زیارت مرقد مطهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بدعت نمی‎دانند بلکه مستحب و به نظر برخی واجب دانسته و آن زیارت را موجب شفاعت حضرت در قیامت می‎دانند. و این که وهابیان با زیارت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مخالفت می‎کنند از عقاید گمراه کننده خودشان است و ربطی به عقاید اهل تسنن ندارد. نظر شیعه هم که در این مورد واضح و روشن می‎باشد. 

اتفاق نظر علمای اهل تسنن بر جواز زیارت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

بسیاری از علمای اهل تسنن بر جواز و استحباب زیارت مرقد رسول خدا اجماع و اتفاق نظر دارند:

1- سمهودی از تقی الدین سبکی نقل می‎کند که گفته است: «مسئله اجماعی است، هم از نظر اقوال که همه گفته‎اند و هم از نظر فعل و عمل، اجماعی است.» و به طور تفصیل کلام علمای اهل سنت را در این مورد بیان نموده و گفته است که زیارت رسول خدا «قربةً الی الله» است؛ یعنی موجب قرب به خدا می‎شود؛ هم به دلیل کتاب، هم سنت، هم اجماع و قیاس.

اما در کتاب(قرآن)، به این آیه استدلال نموده است:

«... و لو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرّسول لوجدوا الله توّاباً رحیماً»(1)؛ چون آیه دلالت دارد به ترغیب آمدن نزد رسول خدا و استغفار نزد آن حضرت، و استغفار رسول خدا برای آنان. این مقامی است که با رحلت پیامبر قطع نمی‎شود و بعد از رحلت هم رسول خدا برای مؤمنین و امت، استغفار می‎کند چون پیغمبر زنده است و پس از رحلت و هنگامی که اعمال بر آن حضرت عرضه می‎شود، برای امت استغفار می‎کند و از کمال رحمتش دانسته می‎شود که ترک نمی‎کند استغفار را برای کسی که نزد آن حضرت آمده در حالی که استغفار می‎کند خداوند را.

علما از این آیه برای هر دو حالت استفاده‎ کرده‎اند؛ یعنی هم حالت قبل و بعد از موت رسول خدا را. و نیز برای کسی که نزد قبر می‎آید، تلاوت این آیه را مستحب دانسته‎اند.

و اما در سنت و روایات:

در احادیثی صحیح و موثق، ثواب و تاکید زیارت قبر پیغمبر ذکر شده که خللی در آن نیست.

اما اجماع، عیاض گفته است: «زیارة قبره(صلی الله علیه و آله) سنّةٌ بین المسلمین مجمع علیها و فضیلة مرغب فیها»(2)؛ زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بین مسلمان‎ها سنت و بر آن اجماع هست و فضیلتی می‎باشد که به آن ترغیب شده است.

2- سمهودی می‎نویسد: فقها و علمای حنفی گفته‎اند: زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از با فضیلت‎ترین مستحبات بلکه به درجه‎ واجبات نزدیک است و هم چنین "مالکیه" و "حنابله" هم بر این مطلب تصریح نموده‎اند و سبکی در کتابی که درباره زیارت دارد، نقل‎های آنها را توضیح داده، ولی چون بر آن اجماع هست، نیازی به بررسی و تتبّع آنها نیست.(3)

علامه امینی(ره) می‎گوید: «بر اساس روایتی که به طور شایع نقل شده، از عمر بن عبدالعزیز نقل شده است که او همواره از شام به سوی مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قاصد می‎فرستاد تا بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سلام کند و برگردد.

3- در مسند ابی حنیفه در پاورقی حدیث: «زیارة قبر نبی(صلی الله علیه و آله) از فاضل لهنوی در شرح موطّأ می‎نویسد: «به درستی که علما اتفاق دارند بر این که زیارت قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) از بزرگ‎ترین اعمال مستحب و افضل مشروعات است و کسی که در مشروعیت آن نزاع کند، گمراه و گمراه کننده است.»(4)

5- در کتاب: الفقه علی المذاهب الأربعة – که موارد اتفاقی علمای مذاهب اربعه را نقل می‎نماید – می‎گوید: «زیارة قبر النبیّ (صلی الله علیه و آله) أفضل المندوبات و ورود فیها احادیث.»(5)

بنابراین، جواز زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را علمای اهل تسنن اجماعی و اتفاقی دانسته‎اند، چگونه می‎شود اجماع و اتفاق بر مسئله‎ای باشد و ابن تیمیّه آن را بدعت بداند؟

 

عمل اصحاب و تابعین به زیارت

در کتاب‎های علمای اهل سنت، روایات بسیاری مبنی بر سیره و عمل همیشگی اصحاب و تابعین، بر زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وجود دارد:

1- مالک بن انس، از عبدالله بن دینار نقل می‎کند که ابن عمر نزد قبر پیغمبر می‎ایستاد و بر آن حضرت صلوات می‎فرستاد و برای ابوبکر و عمر دعا می‎کرد.(6)

2- بیهقی نیز با سندی از عبدالله بن دینار نقل کرده است که گفت: «دیدم عبدالله بن عمر را که بر قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) ایستاده و بر پیغمبر سلام کرده و دعا می‎کند، بعد برای ابوبکر و عمر دعا کرد.»(7)

3- در وفاء الوفا از ابن عون نقل می‎کند که مردی از نافع پرسید: آیا عمر بر قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) سلام می‎نمود؟ جواب داد: «آری، به تحقیق دیدم او را صد مرتبه یا بیشتر که می‎آمد نزد قبر، می‎ایستاد و می‎گفت: السّلام علی النبی(صلی الله علیه و آله)، السّلام علی أبی بکر، السّلام علی أبی.»(8)

6- علامه امینی(ره) می‎گوید:

«بر اساس روایتی که به طور شایع نقل شده، از عمر بن عبدالعزیز نقل شده است که او همواره از شام به سوی مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قاصد می‎فرستاد تا بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سلام کند و برگردد. در عبارت دیگری است که او همواره قاصدی از شام به مدینه به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روانه می‎کرد؛ این مطلب را بیهقی در کتاب شعب الایمان و ابوبکر احمد بن عمرو نیلی(متوفی 287) در مناسکش و قاضی عیاض در کتاب الشفاء و حافظ ابن جوزی (در کتاب مثیر الغرام الساکن) و تقیّ الدین سبکی در شفاء السقام(9) و دیگران نیز ذکر کرده‎اند.»(10)

شبهه ابن تیمیّه مبنی بر بدعت بودند زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و این که تعظیم غیر خداوند منجرّ به شرک شده و حرام است، شبهه‎ای بی پایه و اساس است چرا که هرگز نمی‎تواند عملی حرام و بدعت باشد و در عین حال مورد عمل اصحاب و تابعین قرار گیرد.

از تعبیر نقل شده معلوم می‎شود که این عمل، مکرر انجام شده، زیرا می‎گوید: «و کان (عمربن عبدالعزیز) یبعث» این تعبیر: «کان» دلالت بر استمرار و تکرار دارد، نه این که یک بار انجام شده باشد.

بنابراین، شبهه ابن تیمیّه مبنی بر بدعت بودند زیارت مرقد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و این که تعظیم غیر خداوند منجرّ به شرک شده و حرام است، شبهه‎ای بی پایه و اساس است چرا که هرگز نمی‎تواند عملی حرام و بدعت باشد و در عین حال مورد عمل اصحاب و تابعین قرار گیرد.

 

نظرات علمای اهل تسنن درباره زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله)

با تحقیق در کتاب‎های اهل سنت، به وضوح می‎تواند دریافت که جواز زیارت مرقد پیامبر(صلی الله علیه و آله) مورد تصریح علمای اهل سنت قرار گرفته و شبهه‎ای در آن نیست. در اینجا برخی از نظرات را ذکر می‎کنیم.

1- یکی از علمای بزرگ اهل سنت به نام "تقی الدین ابوالحسن عبدالکافی السبکی" در کتاب شفاء السقام فی زیارة خیر الأنام، احادیث زیادی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده و درباره سند آن احادیث، بحث نموده و اسناد بسیاری از آنها را صحیح و معتبر دانسته است. در ذیل یکی از این روایات، ضمن بررسی سند آن روایت می‎گوید:

«با این مطلبی که گفتیم بلکه به کمتر از این هم افترای کسی که می‎گوید همه احادیثی که در مورد زیارت وارد شده مجعول و جعلی است، روشن می‎شود.»

سپس می‎گوید: «منزّه است خداوند تبارک، آیا از خدا و رسولش در این گفتار حیا نمی‎کنند، چیزی را می‎گویند که نه عالم و نه جاهل و نه هیچ اهل حدیث و نه غیر اینان، کسی آن را نگفته است، چگونه مسلمانی اجازه می‎دهد که به تمام احادیث – که حدیث زیارت تربت پیامبر نیز یکی از آنهاست – بگوید همه اینها جعل و ساختگی است؟!»

2- در الفقه علی المذاهب الأربعه؛ کتابی که موارد اتفاق علمای مذاهب اربعه را نقل کرده (و این کتاب، فقهی است) می‎گوید: «زیارة قبر النبیّ أفضل المندویات و ورد فیها أحادیث»(11)؛ زیارت قبر پیامبر، با فضیلت‎ترین مستحبات است و در این زمینه، روایاتی وارد شده است.

محمد